تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
 
نگاهی بر انکارگرایان پدیده ی هولوکوست

 

انکار گرایی گفتمانی است که در آن واقعیت قتل عام یهودی ها بوسیله ی نازی ها و همدستان شان در جنگ جهانی دوم، نفی می شود.انکار گرا ها برای خودشان نام"رویزونیست" را برگزیده اند.به این صورت ادعا دارند که سعی شان بازنگری علمی تاریخ می باشد."بازنگری تاریخ" عبارت ازمرور دوباره ی دانسته های تاریخی است.اما نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که  بازنگری تاریخی، قوائد خاص خودش را دارد  و رعایت  این قوائد برای  مورخین اجتناب ناپذیر است. زیرا در غیر این صورت این بازنگری جنبه ی علمی خود را از دست می دهد.گفتما ن های انکار گراها، به دلیل زیر پا گذاشتن کامل تمام این قائده های تاریخ شناسی، نه تنها با معیا رهای علمی مطابقت نمی کنند، بلکه ماهیتی "ضد تاریخی" دارند.  آنها به دستکاری تاریخ می پردازند و حتی تا خیالبافی پیش می روند. به این دلیل نام رویزیونیست به هیچ وجه مناسب آنها نیست . بنا به دلایل ذکر شده تاریخ دانان آنها را "انکار گرا "می نامند.

لغت انکار گر توسط تاریخ دان معاصر"هانری روسو[1]"در سال 1987 مطرح شد وآن به این دلیل که به عقیده ی او، این پدیده بیشتریک"سیستم تفکر"،یک "ایدئولوژی"است تا  یک روش علمی و یا حتی انتقادی واز این جهت ، به آن نمی توان نام بازنگری تاریخ را اتلاق کرد.

گفتمان انکارگراهاعنوان می کند که رایش سوم ، قصد نابود کردن یهودی هارا نداشته و اتاق های گاز وجود خارجی نداشته اند.آنها نه تنها قتل عام یهودی ها  را بلکه قتل عام عقب مانده های ذهنی و کولی ها را نیز توسط نازی ها نفی می کنند.

 زمانی که از آشویتز و سایر اردوگا ه های مرگ سخن می گویند،  آنها را تنها به عنوان محل هایی برای ضد عفونی کردن لباس ها به حساب می آورند و معتقدند تمام این ها دروغ هایی است که برای تشکیل و تحکیم دولت اسرائیل ساخته و پرداخته شده است.

روش انکارگراها برای تحلیل مسائل،  روشی انحرافی است. زیرا به افسانه پردازی و دستکاری جزئیات خلاصه می شود.آنها در تمام فرضیه های اولیه شان جواب های نهایی را دارند و بخاطر همین است که به ضد تاریخ بدل می شوند.زیرا پیش از اینکه هدف کشف واقعیت را داشته باشند، از آن به عنوان ابزاری برای انتشار افکار ایدئولوژیکشان استفاده می کنند. در اینجا برای اینکه با این پدیده بیشتر آشنا شویم، به شرح مختصر افکار یک انکار گرا  به نام روبرت فریسون می پردازیم:

روبرت فوریسون

 

روبرت فریسون یکی از انکارگراهای فرانسوی است.به عقیده ی او، یهودی ها برای اینکه بتوانند کشورشان را تشکیل دهند،  دروغ به این بزرگی را اختراع کرده اند.او از"جادوی اتاق های گاز"سخن می گوید و حمایت از فلسطینی ها را با نفی کامل هولوکوست برابر فرض می کند.

یکی از مشخصات روبرت فورسیون  و اکثر انکار گراها این بوده است که می خواهند به گفتارشان ظاهرعلمی بدهند و تمام عناصری که در نتیجه گیری به ضررشان تمام می شود را نادیده بگیرند،  یا آنها را جزئی جلوه دهند ویا توجیه کنند. او در کتاب "مشکل اتاقهای گاز"اینطور می نویسد:

"مقاصد جنایتکارانه ای که به هیتلرنسبت می دهند، هیچوقت ثابت نشده است.این تصاویر همه اش نتایج تبلیغات جنگ واشاعه نفرت است.تاریخ پر است از این دروغ پردازان.علاوه براینکه در قرن حاضر از وسایل ارتباط جمعی نیزدر این جهت اشاعه افکاردروغ استفاده می کنند. "[2]

یکی از مشخصات نوشته های روبرت فوریسون عدم تحول و تکرار همان مفاهیم در جملات گوناگون و و به نوعی بازی با کلمات است.انکار گرایان از چند عنصر فراتر نمی توانند بروند ودرحوضه محدود افکارشان حبس می شوند.

در آثار روبرت فوریسون چند نکته ی اصلی به چشم می خورد:

1- وجود کوره های آدم سوزی را انکار نمی کند ولی اذعان می کند از آن ها برای سوزاندن جنازه ها در جهت جلوگیری از گسترش اپیدمی استفاده می کردند.

2- وجود اتاق های گاز رابه کل منکر می شود.

3 - معتقد است که هیتلر دستور قتل عام یهودی ها را صادر نکرده است.نه تنها  هیچ یهودی،  بلکه هیچ انسانی را بخاطر نژاد و مذهبش محکوم به مرگ نکرده است.

4 –" راه حل اساسی" برای هیتلر مهاجرت یهودی ها به غرب بوده است.

5 - تعداد یهودی های کشته شده توسط هیتلر از"صفر"تجاوز نمی کند.

6 – اگر چند یهودی کشته شده اند به دلیل خود جنگ و دلیل های طبیعی بوده است.

7 – قتل عام یهودی ها اختراع صهیونیست هاست و تنها نفعش را دولت اسرائیل می برد. یهودی ها برای اینکه به دنیا احساس گناه بدهند و ترتیب برقراری کشور اسرائیل را بدهند،این دروغ را اختراع کرده اند.

8 – تمام اشخاصی که در این جریان شهادت داده اند دروغ گفته اند.[3]

 

یکی از ضربه های مهمی که فوریسون و جریان انکارگراها وارد شد، تغییر جهت یکی از همکاران  بسیارنزدیکش بود.این فرد ژان کلود پرساک نام داشت.پرساک در ابتدا رویزیونیست بود و برای فوریسون کار می کرد. فوریسون از همان ابتدا بر پشتکار پرساک درجهت رواج افکارش و رسیدن به نتایجی جدید، خیلی حساب می کرد.ولی تنها چیزی که حدس نزده بود این بود که تشنگی پرساک برای کشف حقایق طوری بود که در طی تحقیقاتش و سفرهای متعددش به آشویتز و بررسی و مطالعه دقیق مدارک موجود در موزه ی آشویتزبه این نتیجه رسید  که دلایلی که فوریسون و یارانش برای انکار اتاق های گاز عنوان می کنند بی پایه می باشندو اساس آنها بر دستکاری و یا نادیده گرفتن مدارکی است که باافکارشان در تضادند.

یکی از دلایلی که فوریسون برای نفی وجود اتاق های گاز عنوان می کند،عملی نبودن استفاده از گاز سیان هیدریک برای کشتار دست جمعی است.طبق گفته او این گاز به دلیل ماندن در فضا، برای خود کسانی که از آن استفاده می کنند نیزخطر مرگ به همراه دارد.به این مفهوم که اگر چنین اتاقی واقعیت داشت خود افرادی که برای جمع آوری اجساد به اتاق وارد می شدند نیز جانشان را از دست می دادند.از اینجا به این نتیجه می رسد که اتاق گاز به علت عملی نبودنش نمی توانسته وجود خارجی داشته باشد.

ژان کلود پرساک به ما نشان می دهد که اشتباه عمده ی فوریسون، عدم شناخت صحیحش در این حوزه است.تحقیقات دانشمندان معتبر نشان داده است که با تجهیزاتی نه چندان پیچیده، امکان استفاده از گاز سیان هیدریک برای این هدف امکان پذیر می باشد.نکته ی مهمی که در این تجهیزات باید رعایت شود، برخورداری از دستگاه تهویه ای قوی است که بعد ار به قتل رسیدن افراد ، مواد سمی موجود در فضای اتاق را از محیط خارج کند و بدینگونه تخلیه اجساد و حمل آن ها به کوره ها را امکان پذیرسازد.

فوریسون برای اینکه بتواند دلایل محکم تری برای اثبات نظریه عدم وجود اتاق های گاز بیابد، شخصی به نام لوکتر

 را برای تحقیق و نمونه برداری به آشویتزفرستاد .لوکتر از بخشهای مختلف ساختما نهایی که کوره ها  و اتاق گازها را در برمی گرفته نمونه برداری کرد. هدف او از این نمونه برداری اندازه گیری میزان سیانور موجود در محل بود  (حضور سیانور به منزله ی استفاده از گاز سیان هیدریک در آنجا بوده است.)

طبق نتیجه ای که لوکتر ارائه داد،  میزان سیانورموجود درنمونه های  اتاق گاز، پایین تر از میزان سیانور اتاقهایی است که در آن ها برای شپش ضدایی لباسها ، از گاز سیان هیدریک استفاده می شده است و عنوان حتی در بعضی نمونه ها نیز سیانور به چشم نمی خورد.  

فوریسون از آزمایش های لوکتر نتیجه می گیرد که هیچکس در این محل ها توسط گاز به قتل نرسیده است.

با عمیق تر شدن در شرایطی که آزمایش های لوکتر در آن انجام شده است و نتایج آن شاهد اشتباهات فاحش انکار گراها می شویم:

اولین نکته ای که باید عنوان کرد این است که شپش ها به مراتب از انسان نسبت به مسمومیت به گاز سیان هیدریک مقاوم ترند. این گاز با غلظت 0.3 گرم در متر مکعب، آن هم در مدت کوتاه چند دقیقه، برای انسان کشنده است. در حالی که برای نابود کردن شپش ها غلظت 5 گرم در متر مکعب وزمان حداقل 2 ساعت لازم است و برای اینکه تمام حشرات نابود شوند، این زمان به 6 ساعت می رسد. در اثرتماس زیاد حتی  رنگ دیوارها نیزبیشترتغییر می کند.

مدت تماس گاز سیان هیدریک با دیوارهای اتاق های گازاز 10 دقیقه در روز بیشتر تجاوز نمی کرده است. در حالی که  اتاق ها یی که در آن ها لباس ها را شپش زدایی می کردند، به مدت 12 تا 18 ساعت در روز و دمای فرای 30 درجه سانتیگراد، در معرض گاز سیان هیدریک ان هم با غلظتی برابر 5 گرم در متر مکعب،بوده اند.این مسئله باعث تغییر رنگ دیوارهای این اتاق ها شده است. چیزی که در اتاق های گاز کمتر به چشم می خورد و آن به علت کم بودن زمان تماس در روز و نیز دمای پایین تر این اتاق ها می باشد.

نکته ی متناقضی که در گفتار فوریسون به چشم می خورد این است که هرچند استفاده از گاز اسید سیان هیدریک را برای کشتن انسان ها غیر عملی و خطرناک می داند، ولی اذعان می کند از این روش برای کشتن شپش ها استفاده می شده است . نکته اینجاست که با توجه به غلظت مورد نیاز برای انهدام شپش ها که بسیار بیش از غلظت مورد نیاز برای انسانها است، پس باید نتیجه بگیرد که این استفاده هم به دلیل خطراتی که برای استفاده کننده دارد باید غیرعملی باشد. ولی فریسون چون نیاز دارد که وجود آثار سیانور را به گونه ای توجیه کند ، پس این مورد را می پذیرد بدون این که به تناقض موجود در گفتارش توجه کند.

در هر صورت فوریسون و همکارانش آتارسیانور را در دیوارهای اتاق های گازرا نمی تواند انکار کنند، در جسثجوی ابداع دلیل دیگری که این مسئله را توجیه کند می گردند.او اعلام میکند که گاز سیان هیدریک برای ضد عفونی کردن این محل ها استفاده می شده است.این نکته از لحاظ علمی  درست نیست. زیرا اسید سیان هیدریک به هیچ وجه قابلیت از بین بردن باکتری ها را ندارد.برای ضد عفونی کردن یک مکان معمولا از ترکیبات دیگری مثل کلرور کلسیم، آب ژاول و ترکیباتی از این قسم استفاده می شود.

در نمونه برداری های لوکتر اشکالات دیگری نیز به چشم می خورد.به عنوان مثال او در نمونه هایی که بازمانده های اتاق گاز 2 آشویتز برداشته است به عدم حضورسیانور را اشاره می کند.در حالی  که اتاق گاز 2 ، به نسبت اتاق های گاز دیگر بیشتر استفاده شده است .لوکتر نتایج نمونه برداری این بخش را دلیلی بر خیالی بودن این ااتاق گاز می داند.اما نکته ای که نه فریسون و نه لکتور به آن اشاره می کنند این است این منطقه از آشویتز در ژانویه 1945 توسط نازی ها منفجر شده است و خرابه های این بخش هر تابستان با 30 سانتیمتر آب پوشیده می شود و گاهی با آب شدن برف ها میزان آب تجمع شده در این قسمت به یک متر می رسد.فقدان سیانور در این بخش بسیار قابل فهم است.زیرا ازسال 45 تا زمان آزمایش لوکتر، تجمع هر ساله آب  در آِن بخش باعث حل شدن تمام سیانور باز مانده شده است. نکته مهمی که تایید کننده این گفته می باشد این است که در پایان سال 1945 یک تحقیق "سم شناسی"توسط متخصصین قضایی کراکویردر این بخش انجام شد و نتایج حاکی از وجود میزان قا بل توجهی سیانور در این ناحیه می باشد.مقداری از میله های مسی ورودی های این اتاق گاز هنوز در موزه آشویتز نگهداری می شوند و آغشته به سیا نور می باشند.

دلیل دیگری که لوکتر برای غیر ممکن بودن وجود اتاق های گاز عنوان می کند این است که اتاق گاز و کوره های آدم سوزی در نزدیکی هم نمی توانند وجود داشته باشند. زیرا به محض باز شدن در ورودی اتاق گاز، که مملو از اسید سیان هیریک است گاز در تمام اطراف پخش می شود و به کوره های روشن نفوذ می کند و ترکیب آن با هوا باعث انفجار و تخریب ساختمان می شود.

در این نوع تحلیل،  نکته ای که لوکتر اصلا به آن توجه نکرده است این است که دزی که اس اس ها برای قتل انسان ها استفاده می کرده اند از میزان آستانه که در آن گاز سیان هیدریک منفجر می شودد (67.2گرم در متر مکعب) به مراتب پایین تر بوده است و به خاطر همین امکان انفجاز صفر بوده است.اشکال ااصلی فریسون و لوکترو نیز سایر انکارگراها تنها اشکالات متدلوژیک نیست.بلکه آنها بطور آگاهانه یک سری اطلاعات بدست آمده را دستکاری می کنند.به عنوان نمونه نقشه هایی که از منطقه 4 و 5 آشویتز ارائه می دهند هم از لحاظ ابعاد هم از لحاظ سایر مشخصات، کاملا با نقشه های اصلی ناهماهنگی دارد.

فوریسون حتی ازدستکاری معنای لغات وقتی به متون آلمانی رجوع می دهد هم ابایی ندارد.ویکتور بورتون که مترجم متون تخصصی است و جزو کسانی است که در دادگاه علیه فوریسون شهادت داده است به خوبی تقلب ها و دستکاری هایی که فوریسون در متون ترجمه شده اش مرتکب شده را بز ملا می کند.نتیجه ی این تقلب ها این بود که فوریسمن مورد پیگرد قانونی قرار گرفت.

یکی دیگر از عملکردهای انکار گراها از جمله فوریسون که کار آنها را از کادر علمی خارج می کند این است که در یک کار علمی زمانی که فرضیه های اولیه با داده های به دست آمده در تضاد قرار می گیرد، یک محقق فرضیه هایش را مردود اعلام می کند. در حالی که فوریسون وقتی نتایج بدست آمده با فرضیه هایش جور در نمی آمد، آن نتایج را باطل اعلام می کرد.

به عنوان نمونه زمانی که در تحقیقاتش در زمینه اردوگاه های نازی ها، به لیست هایی از اسامی برخورد می کرد که علت مرگشان معلوم نبود یا از سرنوشتشان اطلاعاتی در دست نبود، این مسئله را اینگونه تعبییر می کند که حتما این ها افرادی بوده اند که توسط آلمان ها آزاد شده اند و یا به مرگ طبیعی مرده اند و نازی ها فراموش کرده اند که در فیش ها شان آن را ذکر کنند.

در روش کار انگارگراها، عدم وجود اتاق گاز یک اصل است نه یک فرضیه و هر داده ای که خلاف آن را اثبات کند اشتباه تلقی می شود.

در سال 1991 پرساک توانست به مدارک جدیدی دست یابد که در آنها بسیاری از ابهامات در مورد چگونگی این کشتار دست جمعی آشکار شد و به دنبال آن پی پایه بودن تفکرات انکار گراها بیش از پیش خود را به نمایش گذاشت.

در حقیقت بسیاری از مدارک و اسناد به جا مانده از آلمانها، در سال 1945 توسط روس ها به روسیه منتقل شده  و KGB  به مدت 50 سال اجازه ی رجوع به این مدارک را به کسی نداده بود.ژان کلود پرساک اولین کسی بود که در سال 1991 اجازه یافت که به آنالیز این مدارک بپردازد.

پرساک در کتابی که براساس این مدارک بدست آمده نوشته است نشان می دهد که این استفاده از متد گازنبوده که  برای آلمان ها مشکلهای تکنیکی عمده به همراه داشته است، بلکه مشکل اصلی نازی ها ها از بین بردن جنازه های بی شمار بر جا مانده بوده است. زیرا سرعتی که می توانستند آدمها را به قتل برسانند بستگی به بازدهی کوره ها داشته است. نازی ها مشکلشان را با شرکت های بزرگ آلمانی مطرح می کنند و بالاخره در ژوئن 1943 کوره های جدیدی را که توسط مهندسین نابغه ی شرکت تاپف Tapf طرح ریزی و ساخته شده دریافت می کنند.

این کوره ها که تعدادشان 15 عدد بود، مستقیم با اتاق های گاز در ارتباط بودند.ظرفیت هر کدام از آن ها 1500 کیلو گرم بوده است. این کوره ها در مجموع قادر بودند هزاران جسد را در روز تبدیل به خاکستر کنند.پرساک اصطلاح صنعتی شدن جنایت را بکار می برد زیرا عملکرد این تجهیزات بی شباهت به سیستم زنجیره ای کارخانه ها نیست :افراد با پای خود وارد می شوند و ظرف کمتراز چند ساعت تبدیل به خاکستر می شوند.

 

اشکال اساسی  فوریسون و یارانش این است که تمام گفتار نازی ها را که دال بر پروژه ی نابودی یهودیان است را نیزنادیده می گیرند.از جمله ای سخنان هیملر را که در 4 اکتبر 1943 عنوان کرده است :

"ما در گفتگوهامان با هم، باید خیلی صریح و بی پرده از این موضوع صحبت کنیم. ولی در گفتارهای عمومی مان نباید به آن اشاره کنیم.منظورم موضوع از بین بردن یهودی هاست.مسئله ی ضرورت نابودی نژاد یهود مسئله ای است که باید راحت از آن حرف بزنیم.یهودی ها باید از میان برداشته شوند! این برنامه ی ماست و باید آن را اجرا کنیم."

 

 

پیوند انکارگراها با یک سری جریانات اسلامی

 

 

در سال های  90  ایده های انکارگراها در دنیای عرب به ابزار تبلیغات ضد اسرائیلی مبدل شد.در دسامبر 1989 هفته    "الاستقلال"(هفته نامه ی تقریبا رسمی سازمان آزادی بخش فلسطین)،  مقاله ای با نام "دروغ قرن بیستم" منتشر کرد.نویسنده ی این مقاله آقای دکتر الشامالی که خود رامتخصص  کوره ها حرارت بالا اعلام می کرد، عنوان کرد که برای کشتن این همه یهودی 1300سال وقت لازم بوده است. یک تراکت عربی اینگونه اظهار می دارد که دروغ اتاق های گاز، عامل فشاری است که سال هاست بر فلسطینیان وارد می شود.

در اینجا شاهد این هستیم که روبرت فوریسون که ناظر کاهش روز افزون تعداد حامیانش است،  با توجه به حساسیت مسئله خاور میانه برای اعراب و مسلمانان،  بطور فعالانه شروع به ارتباط گرفتن با گروه ها و اشخاص مطرح مسلمان می کند. یک سری ازنشریات عربی زبان نیز به نوبه ی خود به حمایت از ایده های فوریسون اقدام میکنند.روزنامه ی الجزایری "المجاهد"کارهای به اصطلاح"تحقیقی"فوریسون را خیلی"جدی" قلمداد می کند و او را "مورخی"می خواند که موفق شده است حقایقی که توسط نشریات و تلویزیون و سینما تحریف شده است را بر ملا کند.

در اینجا متوجه ایجاد پیوندی بین جریانات اسلامی و راست افراطی می شویم.روبرت فریسون ازموقعیت های مختلف برای ارتباط گرفتن با شخصیت دنیای عرب-اسلامی استفاده می کند.در جنگ گلف او نامه ای برای پیش نماز مسجد پاریس می فرستد و در آن نامه افکارش را بطور مشروح توضیح می دهد. نشریه اش "تاریخ رویزیونیست"که در آن مقاله ای از "موندر سفار"که تونسی است چاپ شده است را نیز ضمیمه آن نامه می کند. نامه ای نیز به سفیر عراق در فرانسه می نویسد و طی آن خود را بعنوان "آشتی دهنده ی ملت ها"معرفی می کند. در آن نامه با عراقی ها که "آزمون تراژیکی"را می گذارند اظهار همدردی می کند و عنوان می کند که به غیر از یهودی های درون و بیرون اسرائیل،  تمام ملتها با مردم عراق در این همدردی سهیم اند. او در بخشی از نامه اش اینطور می گوید:

 

"تا موقعی که اسطوره ی اسراییل زیر سوال نرود،  امید صلح در جهان خیلی کم است. این اسطوره همان افسانه ی به اصطلاح "هولوکوست" یهودی هاست.تنها با تداوم این دروغ تاریخی "قتل عام"، "اتاق گاز" و "شش میلیون"  است که رقبای شما موفق شده اند این همه اعتبار اخلاقی و مالی که اصلا هم شایستگی اش را ندارند را بدست آورند. رویزیونیست تاریخی با دلایل تاریخی علمی،  این به اصطلاح مذهب"هولوکوست" و دگم هایش را زیر سوال می برد."

 

 

همان طور که گفتیم انکار گراها از جو خاور میانه برای جلب حمایت اعراب و مسلمانان استفاده کردند.  "موندر سفر"که با نشریه رویزیریونیسم  تاریخی کار می کند و به دو فرهنگ عرب-اروپا تعلق دارد، برای اینکار مناسب تشخیص داده می شود و وظیفه خطیر انتشار نظرات انکارگراها درکشورهای عربی به عهده می گیرد.

 

 

احمد رامی

در اینجا بعنوان نمونه، در مورد یکی از این انکار گراهای مسلمان توضیحاتی را عنوان می کنیم. یکی از چهره های

انکار گرای اسلامی، "احمد رامی" افسر سابق ارتش مراکش است.که در سال 1972 به دنبال اقدام به کودتا علیه حسن دو، به سوئد رفت و در آنجا پناهنده سیاسی  شد.در آنجا با انتشار مقالات و نیز با سخنرانی هایش در رادیو اسلام، شروع به حمایت و ترویج ایده های انکار گراها شد. به عقیده ی او یکی از وظایف اصلی مسلمانان برملا کردن "این دروغ قرن 20" می باشد. دروغی که محصول فریبکاری یهودی هاست. او تاکید می کند که اسلام باید با یهودیت به عنوان "فرقه ای مافیایی که زیر لوای مذهب پنهان شده " مبارزه کند و بصورت یک نیروی مقاومت درمقابل "درندگی یهودیت" تبدیل شود:

"هر روز که می گذرد، دنیا بیشتر و بیشتر به فلسطینی بزرگ تبدیل می شود که زیر سلطه مافیای یهود قرار می گیرد. این تسلط برروی مکر و پول و تقلب بنا شده ونقطه ضعف های ما آن را تشدید می کند.درحقیقت،جنگ بین اسلام و غرب نیست. خود غرب هم توسط آن ها اشغال شده است. جنگ بین چپ و راست نیست.جنگ بین کمونیسم و کاپیتالیسم هم نیست. این یهودی ها همه جا نفوذ می کنند.و مثل مافیا قدرت ها را به چنگ خود در می آورند.شیطان بزرگ آمریکایی ها نیستند، شیطان بزرگ اسراییل است. اسلام ضد غرب نیست، اسلام ضدآمریکا نیست.انقلاب اسلامی نباید دشمن خود را اشتباه بگیرد. تبلیغات دروغین یهودیها سعی دارد به افکار عمومی غربی بقبولاند که دنیای اسلام برای غرب خطر بزرگی است و اسراییل دوست آنهاست...دولت آمریکا تنها عروسک کوکی شان است...ایشان بر وسایل ارتباط جمعی و منابع اقتصادی جهان تسلط کامل دارند و این سازمان دهی مافیایی جهان،  به اقتدار یهود اجازه داده است که برافکارجهانی و قدرت های سیاسی و ایدئولوژیک تسلط کامل داشته باشند و آنها را به بازی بگیرند."[4]

بدین ترتیب احمد رامی تبدیل به قهرمان جدیدی می شود که با افکار اولترا - رادیکال ضد یهود انکارگرای خود ، در جهت افکار روبرت فراسون قرار می گیرد. "رادیو اسلام" به نفی کامل چیزی که آن را "تعبیر یهودی ها از تاریخ" می نامد وضرورت جایگزینی آن با "برداشت عربی-اسلامی"می پردازد. احمد رامی قهرمان جدید وسایل ارتباط جمعی عرب-مسلمان،  در برنامه هایش خود را نماینده ی موضع گیری های جهانی جریان های اسلامی و ضد اسراییل اعلام می کند.

در این فضاست که دررادیو اسلام که چهار بار در هفته بخش می شود و شنوندگانش به 700000 نفر تخمین زده می شود.احمد رامی در برنامه های رادیوی اش،  بطور دائم این ایده های انکار گرایا نه اش را یادآور می شود. او در صحبت هایش اینطور می گوید:

"یهودی ها هنوز افسانه هایشان را واقعیت قلمداد می کنند.برای اینکه به صلح واقعی و صحیح و همیشگی برسیم، باید این برداشت یهود از تاریخ را دور بریزیم. اینها را تبلیغات صهیونیستی تحریف کرده است...یهودی ها به عنوان برنده های جنگ جهانی دوم تاریخ را آنطور که می خواستند نوشته اند.اما ما مسلمانان دراین جنگ نه برنده بودیم نه بازنده .ما این برداشت از جنگ جهانی دوم را که به وسیله "غرب یهودی زده" هم پذیرفته شده رد می کنیم...اشغال غرب توسط یهودی ها مثل سرطان یا  ایدز می ماند و غرب تمام سیستم دفاعی بدن خود را در مقابل آن از دست داده است."

 

احمد رامی به جرم توهین به یهودیان به شش ماه زندان محکوم شد.در زمان محاکمه اش در طی مصاحبه ای با خبرنگاران خود را زندانی سیاسی قلمداد کرد.

او  15 ژوئیه 91 از زندان آزاد شد و چند ماه بعد از آزادیش توسط حکومت ایران به عنوان شرکت در "کنفرانس جهانی حمایت از فلسطین" در تهران دعوت شد.او در نطقش به تشریح عقاید انکارگرانه اش و اهمیت اشاعه این نظرات در جامعه اسلامی پرداخت.لازم به یادآوری است که یک سال قبل از این جریان در سال 90 نیز در کنفرانسی که توسط وزارت امور خارجه ایران ترتیب داده شده بود نیز شرکت کرده بود. رئیس جمهور وقت رفسنجانی ، رئیس مجلس کروبی، و آیت الله خامنه ای نیز سخنانی ایراد کردند. آیت الله خامنه ای در سخنرانی خود این "دروغ یهودی ها"  را محکوم کرد و اعلام کرد که یهودی ها در نشان دادن خود به عنوان قربانی شدیدا مبالغه کرده اند.لازم به یادآوری است که احمد رامی در زمان اقامتش در ایران با رادیو رسمی ایران نیز مصاحبه ای انجام داد.

رادیو اسلام که بدنبال دستگیری احمد رامی تعطیل شده بود، در سال  94 دوباره کار خود را از سر گرفت وسه سال بعد به مدت 30 ساعت در هفته  ودر چند زبان روی سایتی در مورد "مافیای یهود که دنیا را را به سوی فاجعه می برد" سخن می راند:

"مقاومت در مقابل تسلط یهودی ها تنها مسئولیت مسلمانان نیست.این سلطه یهودی ها جهانی است  و تنها به فلسطین خلاصه نمی شود.مقاومت در مقابل این تسلط باید در سطح جهانی و با اتحاد با تمام نیروهایی که برای آزادی مبارزه می کنند، انجام شود...اسلام در حال حاضر در صدر جبهه مبارزه با سلطه ی یهود قرار دارد و امروز اسلام جواب های مناسب در مورد این مشکل های ایجاد شده توسط یهودیان در غرب را در دست دارد. ولی این به این معنی نیست که باید همه ی کارها را انجام دهد."[5]

برای مقابله با این "توطئه جهانی یهودیت"  احمد رامی مسلمان ها را به "رنسانس اسلامی"دعوت می کند و پیشنهاد تشکیل نهاد های گوناگون مبارزاتی مثل: مدرسه ای برای خبرنگاران، یک آژانس پان اسلامیست برای مطبو عات را مطرح می کند و در جهت این که از "آلوده شدن دانشگاهامان به وسیله افکار یهود جلوگیری کنیم"  تشکیل یک دانشگاه جدید اسلامی را اجتناب ناپذیر می بیند . در انتها، ایده ی "تشکیل یک شبکه اینترتتی برای پخش خبر" را ارائه می دهد.شبکه ای که بتواند با تبلیغات دروغین یهودی ها به مقابله بپردازد . او در صحبت هایش خیلی صریح از ژان ماری لوپن رهبر راست های افراطی  فرانسه حمایت می کند.

 

 

دوستی روبرت فوریسون و احمد رامی

 

روبرت فریسون با کمال خوشحالی ملاحظه می کند که کالایش در بین یک سری جریانات اسلامی خریدار دارد ولذتش به اوج می رسد، وقتی رادیو اسلام دو شب متوالی از او دعوت می کند که به سوالات شنوندگان در مورد "دروغ بزرگ یهودی ها"  پاسخ دهد.

در مارس 92 به دیدار دوست عزیزش "احمد رامی "در استکهلم می شتابد. او که تا آن روز احترام خاصی برای احمد رامی قائل بوده،  بعد از اقامت چند روزه اش در نزد وی و با دیدن تاثیر گذاریش را دربین مسلمان های سوئد، نظرش به او باز هم مثبت تر می شود و از او بخاطر افکار و عملکردهایش تشکر و قدردانی می کند.

ازاینجا به بعد دیگر روبرت فوریسون، روابطش را  مخفی نگاه نمی دارد. دشمنانش همان دشمنان سابق، یعنی یهو دی ها هستند. او به سختی می تواند تنفرش را به یهودی ها مخفی نگاه دارد و سخنانش در آنتی سیمستیسم ریشه دارد.همان طور که گفتیم انکار گراها وظیفه ی خود را بر ملا کردن یهودیان درارتباط با هولوکوست می دانند و می خواهند ثابت کنند که دسیسه گری در یهودیان رسمی قدیمی است وحتی احتیاج به یادگیری آن ندارند.او در نطقی در اینترنت اعلام می کند:

"این دروغ گوها می خواستند با داستان های "اتاق های گاز جادویی شان " ما را فریب دهند. تنها چیزی که از هولوکوست باقی خواهد ماند ،یک مشت ایده های خالی و پوچ است."

او تاکید می کند که هدفش تنها بازنگری علمی تاریخ بوده و از یهودی ها متنفر نیست و این یهودی ها هستند که چشم دیدن او را ندارند. چیزی که در رفتار فوریسون متناقض است،این است که در نامه ای حمایت خود را ازفردی نئونازی به نام  "الیویه متیو" اعلام می کند و در کنفرانس هایش در مورد رویزیونیسم،  دست های نئونازی های بی شماری را در دستانش فشار می دهد.

در سال های 90 از شمار طرفداران فوریسون در فرانسه روز به روز کاسته می شو د و همزمان، تلاش های او برای گسترش افکارش در بین مسلمانان  و نیزاستفاده از اینترنت برای نشر عقایدش افزایش می یابد.

 

 

اینترنت ابزاری است که ظهور آن پیدایش اتاق های گفتگو را نیز در برمی گیرد و این محل ها فرصت خوبی برای انکارگراها می باشند تا به نشر عقایدشان ادامه دهند.

در مثال زیر شخصی در یکی از این اتاق ها،  نظرش را در مورد کشتار یهودیان توضیح می دهد:

"من در زمینه ی مسئله رویزیونیسم با ژان ماری لوپن موافقم.این تنها جزو جزئیات تاریخ است.تنها به این دلیل که مرگ سیصد هزار، یک میلیون یا شش میلیون یهودی در جنگ جهانی دوم، خیلی مسئله من نیست. تاریخ دان ها می گویند هشت میلیون آلمانی و بیست میلیون روس در این جنگ ها کشته شده اند. چرا از اون ها حرفی نمی زنیم. از طرفی ، من نمی فهمم چرا اینقدر اتاق های گاز را درام می کنند.(تازه اگر فرض کنیم که وجود داشته اند)  صادقانه بگویم اگر به من می گفتند بین مرگ یهودی وار، یعنی خفه شدن چند دقیقه ای با گاز، با مرگ مثل یک آلمانی که در جبهه جنگ از گرسنگی و سرما، زیر بمباران روسها یکی را انتخاب کنم، من حتما مرگ با اتاق گاز را بر می گزیدم. اگر تا آخر این استدلال پیش برویم،  متوجه می شویم که یهودی ها در این جنگ تازه کلی هم شانس آورده اند و مردنشان در شرایطی بوده که کمترین رنج را متحمل شده اند."

 

 

در اینجا به پایان مطلب می رسیم . هدف من در این مطلب این بود که با تشریح نمونه های مطرح شده، نشان دهم که انکار گراهای هولوکوست، از هر نوعشان نتوانسته و نمی توانند با دید علمی به تاریخ نگاه کنند و در حقیقت، ذهنیت های نژادی و نیز متد کاری شان که شدیدا غیر علمی است، سخنان آن ها را از حوضه علم تاریخ خارج و در نتیجه بی اعتبار می کند و همانطور که هانری روسو عنوان می کند، نگرش آنها در حد یک ایدئولوژی باقی می ماند.

 

دومین نکته ای که از این بررسی اجمالی نتیجه می گیریم، این است که این جریانات افراطی چگونه در نقاط مشترک شان با هم پیوند می خورند. یکی از نکات اشتراک در اینجا پدیده ی "یهودی توطئه گر " و سعی در مبارزه با اوست.

 

آخرین نکته اینکه متاسفانه عده ای تصور می کنند چون از این فاجعه سو استفاده های سیاسی شده است، پس راه حل جلوگیری از این سواستفاده های سیاسی، کوچک شمردن و حتی نادیده گرفتن آن می باشد. در حالی که ناچیز شمردن چنین جنایت بزرگی، ناچیز شمردن تمام ارزش های والای انسانی است.اگر ما قصد حمایت از ملت های مظلوم مثل ملت فلسطین را داریم، لازمه اش این است که دریابیم فاجعه هولوکوست تنها فاجعه ای برای یهودیان نبوده است.فاجعه هولوکوست جزوی از تاریخ انسان معاصر است که در آن میلیون ها انسان بی گناه به خاطر تعلقات فرهنگی قومیشان به قتل رسیده اند . ما بعنوان انسان مسئولیم تا این فاجعه را با تمام کراهتش بشناسیم و بشناسانیم تا دیگر هیچ انسانی به خاطر مذهب قوم، نژاد یا ملیتش جان خود را از دست ندهد.

 

 

دوستانی که خواستار اطلاعات بیشتری در این زمینه می باشند، می توانند به کتاب های زیر رجوع کنند.                         

 

1. Henry Rousso, Le syndrome de Vichy, Seuil, Points Histoire, 1990 —

2. Valérie Igounet, Histoire du négationnisme en France, Seuil, 2000

3. Pierre Vidal-Naquet,Les assassins de la mémoire, Seuil, Points Essais, 1987 

4. Anne Grynberg, La Shoah, l’impossible oubli, Découverte Gallimard, 1995

5. Pierre Bridonneau, Oui, il faut parler des négationnistes, Cerf, 1997

6. Nadine Fresco, Les « révisionnistes » négateurs de la Shoah, in l’article “Révisionnisme”,Encyclopaedia Universalis, 1990.

7. Alain Bihr, « Les mésaventures du sectarisme révolutionnaire », in Négationnistes : les chiffonniers de l’histoire, Édition Golias et Éditions Syllepse, 1997

8.Bernard Comte,Lgénocte Nazi et ler négationistes, 1990.

 

 

 

 



[1] Henry ROUSSO, Le syndrome de Vichy,SEUIL ,1990,P ;176

[2] Robert Faurisson  « le problème des chambre à gaz », Defence de l’occident , 1978,p33

[3] Ibid,39

[4] اینترنت رادیو اسلام

[5] اینترنت رادیو اسلام

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 3:33 توسط مژگان کاهن
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:23  توسط بیژن آزاد  | 

نگاهی به رُمان بادبادک باز - اثر: خالد حسینی

انسی شیرازی












از قول «ایگناسیو  سیلون» جایی خوانده ام که والاترین کاربرد نویسندگی تبدیل تجربه به شعور است. 
در بادبادک باز  خالد حسینی با قلمی قوی و شاعرانه نه تنها به روانی و جذابی نابسامانیهای سیاسی- اجتماعی سرزمینی فراموش شده را در برابر دیدگان مشتاق میلیون ها انسان در سراسر جهان قرار می دهد بلکه به پستوهای دور از انظار و توجه آدمیان نیز سری می کشد و از میان خاک و دود و خرابی و نابودی و رنج، گنجی پر بها می یابد و می بینیم که تجربه های یک نویسنده ی افغانی تبدیل به شعور می شود و آگاهی جمعی را در عصر ما تعالی می بخشد.
شنیده بودم که رمان بادبادک باز فقط یک نقطه ضغف دارد و آن چگونگی پایان آنست.  دوستی که کتاب را به من معرفی کرد می گفت خیلی زود تمام شد و معتقد بود که خالد در پایانی شتابزده خیلی چیزها را ناگفته رها کرده است.  حتی در پشت جلد کتاب از قول «گیسل تو» همین نظر توجه مرا به خود جلب  کرد،  اما من پایان این داستان را بسیار زیبا، جذاب و پُر معنا یافتم.  حتی بر این باورم که نقطه ی اوج کمال و زیبایی داستان چگونگی به پایان بردن آن است.
در رمان جذاب «بادبادک  باز» که به قول ایزابل آلنده  «...تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی از جمله عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری و....» را در بر می گیرد، نویسنده ما را به آنجایی می برد که باید می بُرد.
رستگاری و کمال قهرمانِ داستانِ او به انتهای داستان نور می پاشد و این همان چیزی است که خود نیز به پی بردن به آن معترف است، البته با شکلی بی پیرایه تر و به دور از اوهام و خیالات:  «....عکس را آهسته سر جایش گذاشتم. در اتاق سهراب را که می بستم با خود فکر کردم شاید هم بخشایش (بخوانید رستگاری) این طوری به بار می نشیند،  نه با طمطراق تجلی بلکه به این شکل که «رنج» جُل و پلاسش را جمع می کند و در دل شب آهسته و بی خبر رخت بر می بندد.»
جذابیت پایان داستان لمس همین حس رستگاری توسط خواننده است.  در آنجا که جمله ی «تو جون بخواه» که همیشه تکه کلام حسن در اثبات وفاداری و سرسپردگی عاشفانه اش نسبت به امیر بود، این بار از زبان امیر خطاب به سهراب شنیده می شود و می بینیم که  امیر به حَسَن تبدیل شده است.  اصلا یکپارچه حَسَن می شود و اینجاست که اوج و پرواری داستان و قلم خالد حسینی مرا به وجد می آورد.  آنچه این مرد (امیر) می خواست تنها همین بود.  یک لبخند سهراب، هر چند این لبخند «یک وری و کم رنگ بود»، «اما بود».
ـ «میخواهی بروم آن بادبادک را برای تو به چنگ بیاورم؟»  کاری که حسن برای او کرد و گرفتار دیو دوسری به نام آصف شد و همین باعث شد «...بیست و شش سال آزگار امیر دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه کند »و تنها با«... قورت دادن آب دهان سهراب که سیب آدمش را بالا و پایین برد و به نظر می آمد که با سر گفت بله» احساس گناه امیر برای همیشه به پایان رسید و او از سرک کشیدن به آن کوچه خلاصی یافت.  همین لبخند و همین «آری» کلید بهشت را در دستان امیر جای داد.  امیر خود را بخشید.آری!  امیر قانع بود.  از مادر سهراب یاد گفته بود که سیب کال نخورد تا دل درد نگیرد.  باید صبر می کرد.  می دانست که برف یکی یکی آب می شود و از اینکه شاهد آب شدن اولین دانه بود طعم شیرین زندگی را پس از سال ها چشید.
«...می دویدم.  مردی گنده همراه بچه های پر سر و صدا می دویدم.  ولی برایم مهم نبود.   در حالی که باد به صورتم می خورد و لبخندی به پهنای درّه ی پنج شیر بر لب هایم نقش بسته بود. می دویدم».  چه پایانی زیباتر از این جملات در تصور می گنجد؟
درونمایه این داستان همه ی آن چیزهایی بود که ایزابل آلنده گفته وخیلی هم از آن بیشتر.  چگونگی پایان دادن به این داستان بنظر من قشنگ ترین بخش آن است.
دیگر برای من مهم نیست که سهراب بعد از این چه کرد؟  رابطه اش با امیر و ثریا چگونه شد.  مهم نیست که از «آشوب مسلّم» بیرون کشیده شد و به آنچه انداخته شد آیا «آشوب غیر مسلّم» بود یا نه؟  مهم اینست که امیر مثل همان بادبادک رها شد.  دین خودش را نسبت به پدر، به رحیم خان، به حسن، به سرزمین مادری اش، به سهراب و از همه مهم تر نسبت به خودش ادا کرد.  برای اولین بار «تیمسار» را سر جایش نشاند.  در روزی که در برابر همسرش و خانواده ی او تک خالش را به زمین زد و با خودش، با حقیقت خودش، آشتی کرد.  همان موقع که گفت: «....پدرم با خدمتکارش خوابیده و او هم برایش پسری به دنیا آورده به اسم حسن.  حالا حسن مرده. ‌آن بچه که روی کاناپه خوابیده پسر حسن است.  برادر زاده ی من و دیگر نبینم جلوی من او را «پسر هزاره ای » صدا کنید.  او اسمش سهراب است.»
آه که گاهی ما با چه کارهای به ظاهر ساده و کوچکی سنت ها را به چالش می کشیم و سهم خود را در فرو ریختن و شکستن قلعه ی ابتذال و جهل ادا می کنیم.
امّا این سفر - سفر به افغانستان - برای امیر سفر به اعماق ضمیر نیمه خودآگاه خودش نیز بود.  به همه ی پس کوچه های ضعف خویش سرک کشید.  به جبران گذشته با آصف نبرد کرد و وقتی با استخوانهای شکسته از آن جنگ بیرون آمد همه ی قدرت خود را حتی بدون آنکه پشتیبانی مثل «بابا» داشته باشد یک تنه، به تنهایی و به تمامی از آن خود کرد.  در برگشت از این سفر بود که توانست در چشمان تیمسار نگاه کند و برادرزاده اش را معرفی نماید و از قضاوت «تیمسار» و همه ی افغانی ها هم نهراسد.
آنچه رحیم خان در وصف «بابا» در نامه اش گفته بود:  «...پدرت مردی بود که بین دو نیمه گیر کرده بود...»  در حقیقت در مورد خودِ امیر هم مصداق پیدا می کرد.  آن نیمه ی مشروع و اجتماعی پسندش با سفر او به افغانستان، که سفری به اعماق خویشتن خویش بود، نیمه دیگری از او را نمایان ساخت.  نیمه ای که «وجه ناب و شریف بابا» بود.   نیمه ای که در نهان خانه ی قلبش آرزو میکرد روزی به آن دست یابد و لایق این شود که پسر «بابا» باشد.
داستان امیر داستان کامل شدن او با گذشته ی خودش است.  داستان یکپارچگی شخصیت او.  داستان «طلوع راستین خورشید شب های یلدا» یش.
رحیم خان روزی در توجیه علت مخفی کاری «بابا» و اینکه امیر و حسن را از حق دانستن حقیقت محروم کرده بود محافظه کارانه گفته بود: «...در یک جامعه ی سنتی بعضی چیزها از حقیقت هم مهم ترند...».
امّا امیر، قهرمان  خالد حسینی ثابت می کند که هیچ چیزی هرگز از حقیقت مهم تر نیست.  «بازگشت به خویشتن» و دادن حق تقدم به حقیقت حقیقی خویش وقتی است که می گوید: «...دیگه نمی خوام خودم رو فدای کسی کنم.  آخرین بار که این کار را کرده بودم به خاک سیاه افتاده بودم....»  و در جایی دیگر، «...فرصت زیادی دیگه ندارم،  اونو می خوام به دلخواه خودم بگذرونم...»
خالد حسینی «جسارت خود بودن» را با زیبایی در لابلای واژه های این کتاب بیان می کند.  آدمی از این دست و با این نگاه تنها در سایه ی اولویت دادن به حقیقت عریان است که می تواند رهایی و رستگاری را تجربه کند و به قول خودش«... برنده بودن در یک قرعه کشی ژنتیکی..» که جنسیت او را تعیین می کند، دیگر نه اقتدار نصیبش می کند و نه حقارت.
آری!            آدمی وقتی به این سطح از شعور و آگاهی برسد پیامبر می شود.  به یاری جهان در خواب می شتابد و چشمها را دعوت به شستشو می کند و دیگر گونه زیستن را به نمایش در می آورد.
خالد حسینی های روزگار ما صدای فریاد خاموش همه انسان های فراموش شده اند.
در جهان امروز، هنگامی که قدرتمندان و سیاست پیشه گان اش با لبخندهای تصنعی و عوام فریبانه دم از حقوق بشر می زنند و از کشتن و بی خانمان کردن و یتیم کردن هزاران کودک ابایی ندارند،سفیران صلح تابلویی از ارزش های راستین و دروغین را درکنار هم می نهند و ما را به تفکر دعوت می کنند



خالد حسینی اولین فرزند از پنج فرزند خانواده ای  افغانی است که در سال ۱9۶۵ در کابل به دنیا آمد. مادرش آموزگار تاریخ و زبان فارسی دبیرستان بزرگی در کابل بود.  در سال ۱۹۷۶ به پدرش پستی در سفارت افغانستان در پاریس تفویض شد و  بدینگونه او و خانواده اش عازم فرانسه شدند.  دوران این پست سیاسی در سال ۱۹۸۰ به پایان رسید و قراربود که همه افراد خانواده به افغانستان بازگردند، اما کودتای کمونیستی و اشغال افغانستان توسط شوروی که با جنگ، خونریزی و خشونت همراه بود، موجب شد که خانواده خالد از امریکا تقاضای پناهندگی سیاسی کنند و بدینسان از سپتامبر ۱۹۸۰ در سن خوزه - کالیفرنیا اقامت گزیدند.
خالد به دانشگاه Santa Clara رفت و پس از آن در سال  ۱۹۹۳ از UC-San Diego موفق به دریافت مدرک پزشکی شد.   از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۴ به عنوان متخصص داخلی در لوس آنجلس به طبابت اشتغال داشت.  همزمان با درمان بیماران، از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ دست به نگارش رمان «بادبادک باز» زد.  این رمان در سال ۲۰۰۳ منتشر شد و ۳ ماه  پس از آن  دکتر خالد حسینی برای اولین بار بعد از ۲۷ سال، برای دیداری به کابل رفت.  دیداری که دیدگاهش را نسبت به زندگی برای همیشه تغییر داد.  در سپتامبر ۲۰۰۷ دکتر خالد حسینی باز هم به افغانستان بازگشت ، اما این بار به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل در کمپ پناهنـدگان (United  Nations High Commissioner For Refugees)   U N H C R سازمان مذکور یکی از بزرگترین سازمان های بشردوستانه در دنیاست و مسئولیت حمایت و تأمین محیطی امن برای بیش از ۲۰ میلیون پناهنده  موجود در دنیا را بر عهده دارد.
«بادبادک باز» داستان زندگی پسربچه ای است به  نام امیر که افغانستان را همراه با خانواده اش ترک کرده و در آمریکا ساکن می شود، اما هرگز خاطرات کودکی و دوست عزیزی به نام حسن را که در افغانستان جا گذاشته بود فراموش نمی کند.  «بادبادک باز» که به زبان انگلیسی نوشته شده در  ۳۸ کشور دنیا به چاپ رسیده است.
کتاب دیگر او به نام «هزاران خوشید باشکوه» A  Thousand  Splendid  Sun عنوان پرفروش ترین کتاب را در نیویورک تایمز نصیب خود کرد. هر دو کتاب به زبان فارسی ترجمه شده اند.
گرچه سال ها از انتشار کتاب «بادبادک باز» می گذرد، اما دیدن فیلم «بادبادک باز» که اکنون بر پرده سینماهاست سبب شد که بخواهم در این نوشتار حرف دلم را بزنم و بگویم که پیام خالد حسینی در فیلم «بادبادک باز» گم شد ه است و شخصیت های قوی کتابش در فیلم همچون سایه هایی سرگردانند.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:46  توسط بیژن آزاد  | 

بیماری دوگانگی- مزدک

مزدک

دستمایه این نوشتار، گفت و گوی شهروند امروز با خانم دکتر ژاله شادی طلب است که در شماره ۶۳ مجله شهروند امروز، مورخ ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ چاپ شده بود.

خانم شادی طلب که از اساتید به نام جامعه شناسی در ایران است، به شکل اجمالی به ریشه دوگانگی شخصیتی‌ای پرداخته که امروزه در جامعه ایران، به پدیده‌ای فراگیر بدل شده است.

با اجازه مسئولان محترم شهروند امروز، این گفت و گو را در این نوشتار می‌آورم:

زندگی زیرزمینی

دوگانگی شخصیت در گفت‌وگو با دکتر ژاله شادی طلب، جامعه شناس

آمنه شیرافکن : ژاله شادی‌طلب در تحلیل خود از وضعیت جامعه‌ای که دوگانگی در آن به شکل یک بیماری اجتماعی درآمده نخست به سراغ مفهوم کنترل اجتماعی می‌رود در تحلیل او سیستم قدرت با استفاده از ابزار کنترل اجتماعی توانسته میزان شخصیت‌های دوگانه در اجتماع را توسعه دهد.


در میان عوامل اجتماعی موثر در شکل‌گیری رفتار و شخصیت‌های متناقض در اجتماع کدام عامل را در سطح بالاتری از تاثیر اجتماعی می‌بینید؟

کنترلِ اجتماعی، عامل تاثیرگذاری در این زمینه است و به خوبی ریشه‌های اجتماعی دوگانگی را در خود پنهان دارد. برای تحلیلِ بروزِ بیماری‌ای به نامِ دوگانگی شخصیتی، می‌توان به تحلیل طیفی پرداخت که در یک سر آن هنجارها و قواعدی است که فرد آن را از طریق جامعه‌پذیری و از نهادهای نخستینی مانند خانواده می‌آموزد. این آموزه‌ها ضمانت‌های اجرایی اندکی دارند و قواعد دشواری بر نحوه اجرای آن نظارت ندارد و منطق اجرای آن غالبا شرط و شروطی نانوشته یا آیین‌ها و سنت‌هایی است که فرد احترام و توجه به آن را در خلال فرآیند تربیت می‌آموزد.

اما در آن سرِ طیف، قواعد و هنجارهای وضع شده‌ای قرار دارد که تخطی از آن، فرد را در دامان تنبیه و مجازات‌های رسمی ‌می‌اندازد؛ اگر فردی بخواهد از قانون تخطی کند، باید به عقوبتِ ناشی از این ماجرا فکر کند: عقوبتی که این بار با ابزارهای رسمی ‌و از جانب سیستم حکومت و نهادهای قانونگذار اعمال خواهد شد. حالا موضوع دوگانگی در بخشی از این طیف تولید می‌شود که فرد میان آنچه در نهادهای نخستین آموخته و هنجارهای اجتماعی و قوانین، تناقض‌هایی اساسی می‌بیند و شخصیت دوگانه در چنین شرایطی است که تولید می‌شود.


فردی که از تلاقی بخش تناقض‌آمیز این طیف تولید می‌شود با چه بحران‌های اجتماعی روبرو است؟

فرد دوگانه محصول تلاقی تناقض‌های در این طیف وجودی دوگانه می‌یابد که دیگر نمی‌توان او را فردی سالم توصیف کرد، چرا که فرد سالم بر اساس مبانی اجتماعی فردی است که در هر شرایط چهره‌ای تازه از خود بروز نمی‌دهد، بلکه از اینکه باور خود را در موقعیت‌های متفاوت با تاکید بیان کند، ابایی ندارد. اما فردی که به بیماری دوگانگی مبتلا شده، در حقیقت بخش عمده انرژی خود را در ساخت چهره‌های متفاوت از دست می‌دهد. فرد سالم نباید دو شخصیتی باشد. فرد سالم باید شفاف عمل کند و جرات کند در جایی که با رای یا اصولی مخالف است، دستِ ‌کم رای مخالف خود را بگوید. شخصیتِ سالم، هیچ عقوبتی را در مقابل شفاف بودن پیش‌بینی نمی‌کند و آموخته اگر در جایی خطایی از او سر زد، بر اساس قرارداد اجتماعی به اندازه اشتباه خود تنبیه شود.

اما فرد دوگانه چنین جسارتی ندارد؛ ترس در عمق وجود و ناخودآگاه او ریشه دوانده و مدام انرژی او تحلیل می‌رود. شاید ترس از نقد و اعتراض را بتوان [از] بحران‌هایی دانست، که فردِ دارای شخصیت دوگانه با آن مواجه است.


نمونه‌ای که مصداق توضیح شما در این باره باشد؟

اتفاقی که این روزها با عنوان طرح امنیت اجتماعی در جامعه از سوی سیستم پیگیری می‌شود، شاید نمونه‌ای آشکار در این رابطه باشد. افراد در مواجهه با طرحی قرار می‌گیرند که هیچ قدرتی برای نقد آن ندارند و شاید آن طرح با بخش عمده‌ای از ‌آموزه‌های اجتماعی آموخته آنان مغایر باشد، اما این طرح قابل بررسی از سوی فرد نیست. نمونه دیگرش هم رسانه‌هایی که در خانه مورد استفاده قرار می‌گیرند، اما استفاده از آن توسط نهادهای قدرت غیرقانونی است. در دوره‌ای ویدئو با این معضل مواجه بود، اگر از دانش‌آموزی در مدرسه می‌پرسیدند که در خانه ویدئو دارید قطعا پاسخ آن منفی بود، چرا که او پیش از این آموخته بود که دروغ برایش کارکرد دارد و از تنبیه و مجازات او جلوگیری می‌شود. اینکه دروغ در جامعه کارکرد مثبتی پیدا کند، اوج فاجعه برای جامعه‌ای است که دغدغه اجرای مفاهیم و معیارهای اخلاقی را در سر می‌پروراند.

فرد دروغگو، در تعامل اجتماعی و کنش و واکنش‌های صورت گرفته، می‌بیند که به هنگام مجازات در دروغگویی به شکلی غیرمستقیم و با فرار از قانون مجازات حتی تشویق می‌شود و همین موضوع است که به دروغ‌پردازی‌ها اوج مثبت داده و ریا و تزویر را در سطح جامعه افزایش می‌دهد.


حالا اگر بخواهیم از مفهوم فرد به مفهوم جامعه بازگردیم فکر می‌کنید جامعه‌ای که افرادش چندگانه و دوگانه‌اند و مدام ماسک‌های مختلف بر چهره می‌زنند با چه چالش‌هایی مواجه است؟

تمام آنچه از سوی سیستم طراحی شده، مقاصد مثبتی را پیش‌بینی می‌کند، یا دست‌کم فرض ما بر این است. یعنی مسوولان قطعاً در طراحی ضوابط، قوانین و مجازات‌ها به خیر جمعی می‌اندیشند و اینکه بخواهند جامعه را به پیش هدایت کنند، اما مسئله از اینجا آغاز می‌شود که همه این برنامه‌ها وقتی به تولید شخصیت چندگانه در اجتماع ختم می‌شود، دیگر آن آمال و آرزوها را بر آورده نخواهد کرد و برعکس تمام این طرح‌ها در برنامه‌ای بلندمدت نتایج کاملا متفاوتی برای نهاد قدرت به دنبال دارد.

در موضوع توسعه، جامعه‌ای که به چنین بیماری دچار است، چگونه استحاله می‌شود؟

توسعه، قواعد خاص خودش را دارد. فردی که می‌خواهد مبانی توسعه را در سطح اجتماع پیش برد، نباید مدام تغییر چهره دهد. در جوامع توسعه یافته، کمتر می‌بینیم که انرژی فرد برای تغییر ماسک هدر رود. اصلِ خلاقیت در جامعه توسعه یافته برای فرد به وجود می‌آید. خلاقیت افراد جامعه در تولید ذهنی و اندیشه آزاد است که توسعه را شکل می‌دهد و فردِ خلاق، قطعا محصول جامعه دوگانه نخواهد بود. به عنوان نمونه، نهاد آموزشِ ما به ‌شدت در شکل گیری شخصیت‌های دوگانه موثر است، اما این نهاد می‌خواهد که افرادی با اخلاق را به جامعه بفرستد، در حالی که از برنامه‌های خود نتایج معکوسی می‌گیرد و شاید بتوان پدیده فرار مغزها را در این میان گنجاند.


سبک زندگی افراد در جامعه دوگانه چگونه است؟

نوعی زندگی زیرزمینی آدمها. همه آنچه در قالب بحران چنین جامعه‌ای را تهدید می‌کند، بحرانی است که در لایه‌های مختلف اجتماع ریشه دوانده و پوسته‌های مختلف جامعه به ادبیاتی غیر شفاف خو کرده‌اند که محصول آن برای جامعه، رنگ باختن اخلاق و تقویت تزویر و دورویی در فرد است. تمام تهدیدها برای چنین جامعه‌ای تهدید ازدرون است. جامعه متناقض و چندگانه، با بحرانی خفته و ناپیدا از درون مواجه است. افراد در چنین جامعه‌ای است که به زندگی زیرزمینی رو می‌آورند، درست مثل اقتصاد زیرزمینی. نهادهای مختلف در سیستم قدرت به‌شدت آسیب پذیرند، در حالی که اشکال تناقض، به شکل کارکردی در حال باز تولیدِ مدام در لایه‌های اجتماعی است.


نمونه‌هایی که در جامعه ما بتوان بر آن استناد کرد تا موضوع دوگانگی بهتر قابل درک باشد؟

یکی از آسیب‌های اجتماعی نسل جوان و البته بخش عمده‌ای از افراد جامعه ما در شرایط کنونی، اعتیاد است. شاید در بروز این آسیب اجتماعی، دلایل و عوامل مختلفی تاثیرگذار باشند، اما در کنار این‌ها، تناقض‌های موجود در سطح جامعه است که فرد را به سمتی هدایت می‌کند که دلش می‌خواهد اندکی از این فضاهای متناقض پیرامون رها شود. جوانی که مدام با طیف تناقض‌ها مواجه می‌شود، در نوع بدبینانه‌اش به اعتیاد پناه می‌برد تا فراموش کند ودر همین حال است که جامعه یک نیروی خلاق کار و اندیشه را از دست می‌دهد و البته در کنار آن، فردی آسیب‌زا برای اجتماع را تولید می‌کند و بر همین اساس است که تاکید کردم، تناقض جامعه را از رسیدن به معیارهای توسعه یافتگی باز می‌دارد.


تحلیلتان از تاثیر عامل اعتماد در بروز دوگانگی شخصیتی چیست؟

زمانی در جامعه ما، اعتماد اجتماعی در بالاترین حد قرار داشت. دوران انقلاب و دوران جنگ از جمله این موارد بود، اما حالا مردم دلسرد شده‌اند. مردم همدیگر را شفاف، صادق و راستگو نمی‌بینند و به تبع، اعتماد اجتماعی نیز به ‌شدت در جامعه کاهش یافته، چه اعتماد افراد به یکدیگر و چه اعتماد افراد به سیستم و نهادها، و نتیجه این نبودِ اعتماد هم، در سطح مشارکت اجتماعی تاثیرش را بروز می‌دهد. مدل مشارکت اجتماعی مردم و سرانه اعتماد آنان در دوران جنگ و انقلاب مدلی سالم و قابل دفاع نسبت به مدل مشارکت اجتماعی مردم در دوران اخیر است.


مدل شخصیت دوگانه فرد ایرانی طی سال‌های اخیر چه فراز و نشیب‌هایی را پشت سرگذاشته و به شکلی رسیده است؟

قطعاً ما در مدل شخصیت دوگانه اجتماعی افراد به سمت پیچیده‌تر شدن این مدل پیش رفته‌ایم .مدل مطلوب فردی که از سوی نهادهای قدرت در حال ترویج است، هر روز دایره شمول اندکی پیدا می‌کند، یعنی اگر روزی کافی بود که فرد ملزم و معتقد به نظام انقلاب باشد و مسلمان و دینداری که مناسک را هم به جا می‌آورد، اما هر چه می‌گذریم، چرخه تعریف فرد مطلوب و معیارهای مورد نظر برای رسیدن به آن از سوی سیستم محدودتر می‌شود، به شکلی که این روزها دیگر خیلی از طیف‌های دورن قدرت نیز در آن دایره‌ای که از فرد آرمانی و مطلوب جامعه ایرانی ترسیم شده، قرار نمی‌گیرند. شاید نمونه خیلی نزدیک به این ماجرا برخوردی باشد که با معاون رییس جمهوری شد. [منظور برخوردی است که با رحیم مشایی، رییس سازمان ایرانگردی و جهانگردی شد که در سخنرانی‌ای گفته بود: «ایران، امروز با مردم آمریکا و اسرائیل دوست است. هیچ ملتی در دنیا دشمن ما نیست این افتخار است. ما مردم آمریکا را از برترین ملت‌های دنیا می‌دانیم.»]

این دعواها ودرگیری‌ها نشان می‌دهد، افرادی که حتی خود در دایره قدرت قرار گرفته‌اند هم نمی‌توانند برخی آرای‌‌شان را به راحتی اعلام کنند وبه سرعت از آن شکل مطلوبِ فردِ ایرانی خارج می‌شوند، در حالی که افراد باید بتوانند رای‌شان را بی‌دغدغه بگویند. حالا اینکه مفهوم و معنای مورد نظر آقای مشایی چه بوده، جای بحث دیگری دارد اما اینکه فردی که معاون رییس جمهوری است حالا از این مدار تعریف فرد مطلوب خارج می‌شود نشان می‌دهد که افراد جامعه به دشواری می‌توانند در این سطح از تعریف قرار بگیرند.

اندیشه اجتماعی در شرایطی که جامعه با چنین موضوعی مواجه شده چه راهکاری پیش روی تصمیم‌گیران قرار می‌دهد؟

در ساختار اجتماعی همه چیز رو به تغییر و دگرگونی است. این تغییر باید به سمت تعالی و مثبت اجتماعی پیش رود. اندیشه اجتماعی می‌تواند افق دیدِ پیشِ روی توسعه چنین جامعه متناقضی را پیش روی تصمیم گیران تصویر کند، اما اینکه این دغدغه‌ها تا چه میزان مورد توجه قرار بگیرد، از دست ما خارج است و تنها به اهرم‌های دیگری مرتبط است اما آنچه مسلم است، اینکه جامعه ما در تولید فرد دوگانه وارد سطح سراشیبی شده و باید هر چه زودتر ترمز کشیده شود.

(نقل از وب سایت مجله شهروند امروز)

بحث را با پررنگ کردن مطالبی ادامه می‌دهم که در گفتار بالا عنوان شده است. این بحث را نه تنها به جامعه هم‌جنس گرایان، که به تمامی افراد ربط می‌دهم که در نهایت ارتباط مستقیم آن را نیز مشخصاً با جامعه هم‌جنس گرایان در ایران شرح خواهم داد. تنها تذکر لازم به خوانندگان عزیز این است که نگارنده (اینجانب) به عنوان شهروند بحثی عام (و نه جامعه شناختی) در این زمینه ارائه خواهم داد.

همه ما امروزه با پدیده دوگانگیِ رفتاری در برخوردهای عام و خاص خود در سطح جامعه رو به رو هستیم: برخوردهایی که بیشترین فراوانیِ آن را باید در برخورد خود با دیگران جست و جو کنیم. نمونه‌های بارز این رفتار در تناقض سخن پراکنی‌های ما به طور عمده و رفتار عملی ما با مسائل و پدیده‌هاست؛ غالب افراد به هنگام بحث‌های عمومی در تاکسی، محل کار، منزل و غیره به شکلی ایده‌آل از برخوردهای دوگانه دیگران انتقاد می‌کنند، اما به هنگام عمل و در زمان‌های تنها شدن با خود یا دیگر افراد، به رفتارهای کاملاٌ مشابه دست می‌زنند. نمونه بسیار مشخص، عمومی شدن و متعارف شدن پرداخت رشوه‌های نقدی و غیرنقدی است. رشوه‌هایی که نه تنها پرداخت می‌کنیم، که در موقعیت‌های گوناگون، خود اقدام به دریافت آن‌ها می‌کنیم. در کلیه برخوردهای خود با پدیده‌های سنتی نیز به همین ترتیب عمل می‌کنیم؛ از طرفی برخورد سنت با پدیده‌های مدرن را نقد می‌کنیم، از طرفی در مواجهه با مدرنیته، دفاع کامل از خود ارائه می‌دهیم.

زمانی، دروغ گفتن برای پیشبرد اولیه زندگی ضروری می‌نماید، مانند قضیه ویدئو و مشروب که بایستی در پاسخ پرسش‌های مثلاً امور تربیتی مدرسه دروغ می‌گفتیم. که اگر نمی‌گفتیم، خطر اخراج، زندان و غیره برای خود و خانواده‌مان وجود داشت. این امر قطعاً در همه جای دنیا مرسوم بوده و هست. اما مسئله از زمانی شکل بغرنج به خود گرفته است، که ما این دوگانگی را در همه زمینه‌های حتی شخصی متعارف کرده‌ایم. حتی در برخورد با خود و افکار شخصی از این دوگانگی بهره می‌گیریم. اما فراموش نکنیم که دروغ شاید در کوتاه مدت راه فراری به ما نشان دهد، اما امروز به عینه می‌بینیم که در دراز مدت و پس از گذشت ده بیست سال، امروز حتی راه فرار نیز محسوب نمی‌شود و ما را در ورطه این دوگانگی عام گرفتار کرده است.

امروزه حکومت – و در رأس آن، دولت ظاهراً غیر منتخب و منفور– خود به ترویج این پدیده کمک می‌کند. قصه اینجا تلخ می‌شود که ما نیز با ادامه این راه، عملاً به بازو و اهرم حکومت بدل شده‌ایم؛ اهرمی که با تکیه بر تکیه‌گاه خود (شرایط دوگانگی اجتماعی) بالا و پایین می‌رود و قطعاً برای ادامه این بالا و پایین رفتن، به تکیه‌گاه خود نیاز اساسی دارد و این نیاز به جایی نینجامیده، مگر حمایت عملیِ حکومت در ایجاد اختناق. و این حمایت ما را تا جایی پیش برده که نیاز اساسی به این دوگانگی در ما به وجود آمده است. به عبارتی، نه می‌توان از آن گریخت، نه می‌توان به آن ادامه داد.

این شرایط به ما می‌گوید که تغییر اساسی در این دوگانگی ضروری است. به ارتباط‌های افراد در جامعه و کاربرد این دوگانگی‌ها دقت کنید.

و اما تمامی این معضلات در جامعه هم‌جنس گرایی ایران شکل پیچیده‌تری نیز به خود گرفته است. شاهد زندگی زیرزمینی‌ای که خانم شادی طلب به آن اشاره کرد، ارتباط‌های اینترنتی و مجازی افراد در این جامعه است. ارتباطی که در نوشتارهای پیشین به آن اشاره شد که نتیجه‌ای به جز سر در گم‌تر شدن افراد در آن نداشته است.

با نگاهی به ارتباط هم‌جنس گرایان در جوامع توسعه یافته، (فارغ از ذهنیت جامعه غیر هم‌جنس گرا و تأیید نشدن از سوی آن جامعه) می‌بینیم که هم‌جنس گرایان در آن جامعه از امکانات ارتباطی واقعی برخوردارند. صد البته که حمایت قانون از ایشان، مهم‌ترین نقش را در این ارتباط ایفا می‌کند. اما در این مقال، به سطرهای بالا بازمی‌گردم، که در ایران این ما (افراد) هستیم که با پذیرفتن دوگانگی‌های به وجود آمده و به کاربردن آن‌ها، عملاً قانون مستبدانه خود را در حمایت نکردن از هم‌جنس گرایان، حمایت و تأیید می‌کنیم. (نگاهی به مبارزات آزادی‌خواهی زنان در جوامع توسعه یافته در سال‌های پیش و مقایسه آن با شرایط امروز هم‌جنس گرایان پیشنهاد می‌شود.) امروز ما به عنوان هم‌جنس گرایان داعیه‌دار آزادی، آیا به راستی گامی در این جهت برداشته‌ایم؟ منظور این جانب را ابداٌ به مبارزات مثلاً مسلحانه تعمیم ندهید. منظور من از گام برداشتن، کنار گذاشتن استفاده از این دوگانگی است. دوگانگی‌ای که بدل به بیماری مزمنی شده است که ما را از دستیابی به جامعه‌ای توسعه یافته و آزاد بازداشته است.

پس لازم است با تأکید بر این مسئله که شرایط به صورت جدی، تهدید آمیز شده است، (نه از جانب بیرون، که از درون خود، افکار و ارتباط‌هایمان) این گفته جامعه شناس را تکرار کنم، که: «جامعه ما، در تولید فرد دوگانه وارد سطح سراشیبی شده و باید هر چه زودتر ترمز کشیده شود.»

و دوستان، این ترمز را حکومت نمی‌کشد. ما چطور؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:57  توسط بیژن آزاد  | 

زنان ایران در دورهء اسلامی با این كه در پرده بوده اند و محیط نامساعد و محدود به آنان مجال خود نمایی و ابراز استعداد و پرورش ذوق نمی داده است؛ در ادبیات و دیگر علوم و فنون، آثاری به وجود آورده اند؛ اگرچه بیشتر آن آثار از میان رفته و تنها مشتی نمونهء خروار، به جای مانده است. ضمن مطالعهء كتابهای مربوط به تصوّف ایران، به اسامی زنان بزرگ و ناموری بر می خوریم كه از پیشوایان و مرشدان این طریقه در زمان خود بوده اند. احتمالاً همهء آنها یا دستِ كم برخی از آنان، تألیفاتی داشته اند كه متأسّفانه به ما نرسیده است.

در كتابهای علمی و فنّی دیگر نیز، زنانی را می یابیم كه در فقه و حدیث، وارد بوده اند و عقاید یا روایاتی از ایشان در آن كتب به نقل آمده است. به احتمال زیاد بعضی از آنها هم تصنیفاتی به یادگار گذاشته اند كه از بین رفته است.

در رشته ای از ادبیات - نثر داستانی و نمایشنامه ای - از زنان دوره های پیش از ما، اثر درخورِ توجّهی در دست نیست؛ امّا در رشتهء دیگر آن كه نظم باشد، آثار و نمونه هایی موجود است. افسوس كه تذكره نویسان ما با اشارات و نوشته های گنگ و نارسای خود، چنان ما را در دریای شكّ و ابهام فرو می برند كه فقط سالها تحقیق و موشكافی می تواند امواج اشتباهات و نسبتهای ناروا و مشكوك را واپس زند و ما را به ساحل یقین، راه نماید. مثلاً شاعری در قرن ششم زندگی می كند، امّا ممدوح او پادشاهی ست كه در قرن نهم، روزگار می گذراند! یك غزل با قافیه و وزن و سبك و موضوع معین به دو نیم می شود: یك نیمهء آن را شاعری در قرن چهارم و نیمهء دیگر را شاعر دیگری در قرن هفتم می سراید! یكی بی نام و نشان است، امّا اشعاری دارد در خورِ ستایش؛ دیگری چندین نام و لقب و تخلّص دارد و از شاعران بزرگوار و بلند مرتبه به شمار می آید، ولی شعری ندارد! با این همه باید دست از كنجكاوی و پیگیری برنداشت تا پرده ها برافتد و آشكار شود كه زنان ایران با وجود همهء محرومیتها و ناسازگاریها، مكنونات قابل ملاحظه داشته اند كه عدم پرورش و توجّه، از بروز آنها به بهترین و كاملترین وجه، جلوگیری كرده است. و نیز این نكته درخور یادآوری ست كه تقریباً همهء زنانی كه از آنان، نامی زیر عنوان شاعر برجای مانده و یا اشعاری به صورت دیوان یا به طور پراكنده به طریق استشهاد و ذكر مثال در كتابها آمده، از زنان منتسَب به دربارهای شاهان و امرا و یا خاندانهای مرفّه بوده اند كه مختصر امكانی برای آموختن داشته اند. بسا ذوقها و استعدادهای درخور توجّه و قابل پرورش كه هرگز امكان بروز و رشد و تربیت نیافته و ناشكفته، پژمرده شده و به خاك رفته اند.

نكتهء دیگر این كه در این نوشته، شعر به زبان فارسی، مورد نظر بوده؛ بنابراین، شاعره های فارسی زبان هندوستان و افغانستان هم در كنار زنان شاعر ایرانی، جای گرفته اند و ما ضمن مطالعهء اشعار آنها - به ویژه شاعران افغانستان - به تفاوتهایی از لحاظ كاربُرد لغات و قواعد دستوری بر می خوریم. مثلاً در مورد مطابقهء فعل و فاعل، مـا فقط بـرای فـاعل غیر ذیروح كه جمع باشد، مجاز هستیم - اگر بخواهیم - فعل مفرد بیاوریم؛ در حالی كه در اشعار عایشهء افغان، به تكرار به عدم تطابق فعل و فاعل ذیروح از این حیث، بر می خوریم. از جمله: «شیروشان، گوشه نشین شد همه». یا به كاربردن كلمهء «یادی» به معنی «یادكردن»، و «عاركردن» به جای «عارداشتن» در شعر محجوب هروی: «دیدی آن پیمان گسل، از یادی ما عاركرد». و نظایر اینها.

امّا دربارهء سبك شعر و شیوهء سخنسرایی شاعره های فارسی زبان، می توان گفت كه عموماً به هر عصری كه تعلّق داشته اند، بدون هیچگونه ابتكاری پیرو اسلوب متداول همان عهد بوده اند. و نیز جز در مواردی معدود، میان سروده های آنان و مردان شاعر، نمی توان تفاوتی قائل شد؛ همان كلمات،استعارات،كنایات، تعبیرها و تشبیه ها، و حتّی همان طرز بیان احساسات و عواطف فردی! چنان كه اگر خواننده از پیش نداند كه گویندهء فلان شعر، زن بوده است؛ به هیچوجه نمی تواند از شیوهء بیان شاعر به زن بودن وی پی ببرد. استثناءً در رباعیهای مهستی گنجه ای ابیاتی می یابیم كه آشكارا به پسری خطاب می كند:

رفتی پسرا دوش بـه مــی نـوشیــدن





بـودت هـوس یـار دگـــر بـوسیـدن

روی تـو بكنـده انـد و معلـومــم شـد





من روی تو كنــده چون توانم دیدن؟









مؤذن پسـری تـازه تر از لالـهء مـرو





رنگ رُخش آب بـرده از خـون تـذرو

آوازهء قامت خوشش چون برخاست





در حال به بـاغ در نماز آمـد ســرو

و یا تشبیه ها و استعاره هایی به كار می برد كه توصیف مرد جوانی را می رساند:

افسـوس كه اطراف گُلت خارگرفت





زاغ آمد و لالـه را به منقـار گرفت

سیمـاب زنخـدان تــو آورد مـداد





شنجرف لب لعـل تو زنگار گرفت

اگرچه گهگاه، محتوای اشعار مردان شاعر هم ما را متوجّه مخاطَبی می كند كه نمی تواند زن باشد؛ امّا شاید بتوان نمونه های فوق را از مواردی دانست كه ما را به زن بودن گویندهء آنها، ره می نماید. ولی دربارهء رباعی ذیل از مهستی، مفهوم و محتوای كلام، تردیدی باقی نمی گذارد كه سرایندهء آن جز زن نیست؛ آن هم زنی كه در برابر رسوم و سنن خانوادگی و اجتماعی به عصیان و اعتراض برخاسته است:

مـا را به دَمِ پیر، نگـه نتوان داشت





در حجرهء دلـگیر، نگه نتوان داشت

آن را كه سـرِ زلف چو نخجیر بُوَد





در خانه به زنجیر، نگه نتوان داشت

در رباعیهای فوق، آب بردن رنگ رخ از خون تذرو، كنایهء لطیفی ست از سرخی گونه كه آبروی خون تذرو را برده است. و استعاره های گل و لاله برای رخ و لب، وخار و زاغ و مداد و زنگار برای ریش و سبیل (به ویژه شباهت سبیل به زاغ از حیث شكل و رنگ) بكر و بدیع است. همچنین مدادآوردن سیماب زنخدان (تشبیه چانه به سیماب از لحاظ سفیدی) كنایه از ریش درآوردن؛ و زنگارگرفتن شنجرف لب لعل (تشبیه لب در سرخی از سویی به لعل و از سوی دیگر به شنجرف) كنایه از درآمدن سبیل، همه از ظرافت و لطافت شاعرانه برخوردار است.

دیگر از موارد استثنائی، رباعیهای زیر است از مهرالنّساء:

در خانهء تو آن چه مرا شاید، نیست





بنـدی ز دلِ رمیـده بگشایـد، نیست

گویی همـه چیـز دارم از مـال و منـال





آری همه هست، آن چه می باید، نیست


هرگز كامم ز خُفت و خوابم ندهی





شب با تو سخن كنـم، جوابم ندهی

من تشنه لب و تو «خضر وقتم» گویی





از بهـر خدا چه شد كه آبم نـدهی؟









شـوی زن نـو جـوان اگـر پـیر بُـوَد





تا پـیر شـود همیشه دلگـیر بُوَد

آری مثـل است این كه گوینـد زنـان





«در پهلوی زن، تیر به از پـیر بُوَد»









شـه كُنـده نهـاد سـرو سیمین تن را





زین واقعه شیون است مرد و زن را

افسوس كه در كُنده بخواهـد فرسـود





پایی كه دو شاخه بود صد گردن را

مفهوم مصراع «در پهلوی زن، تیر به از پیر بُوَد» از سعدی ست كه می گوید: «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند بِهْ كه پیری» . می دانیم كه واژهء «پهلو» هم به معنی تهیگاه است هم به معنی كنار. و نیز نشستن دو معنی دارد: یكی فرورفتن و دیگری جلوس. و مسلّماً استاد سخن - سعدی - در این جملهء كوتاه علاوه بر صنعت ایجاز، از صنعت ایهام نیز استفاده كرده چنان كه هم مفهوم فرورفتن تیر در تهیگاه و هم مفهوم در كنار نشستن را می توان از آن دریافت. بعید نیست كه مهری هم به این نكته توجّه داشته است.

رباعی ذیل از شاعری به نام «ضعیفی» هم، نمودار ستمی ست كه بر زنان در خانه و در جامعه می رفته است:

ای مـرد تـرا بـه مهـرم انگیـزی نیسـت





هم پیر و ضعیفی و ترا چیزی نیست

بـا ایـن همـه می دهی نهیبـم ز زدن





خود قوّت آن ترا كه برخیزی نیست

از میان انواع قالبهای شعری، زنان دوره های مورد بحث ما در این نوشته، بیشتر در قالب غزل و رباعی شعر گفته اند. نه این كه به كلّی قطعه و مثنوی و قصیده را از قلم انداخته باشند؛ چنان كه بزرگ بانوی شعر و ادب فارسی - پروین اعتصامی - اشعار خود را در قالب قصیده و قطعه و مثنوی پرداخته است.

امّا دربارهء مضامین اشعار، به ندرت به شعری بر می خوریم كه اوضاع و احوال زمانهء شاعر را منعكس كند و یا از وقایع تاریخی و اجتماعی و سیاسی دورهء زندگی وی سخن گوید. شاید به این دلیل كه در ادوار گذشته، هیچگاه زنان در متن اجتماع زندگی نكرده اند؛ بلكه همیشه در حاشیهء جامعه و در پس پرده زیسته اند. در اشعار پروین اعتصامی، اجتماع و نا به سامانیهای آن از دیدگاه فلسفی و اخلاقی، و بیشتر از زبان اشیاء گوناگون مورد بحث و مناظره قرار گرفته است - كه در این مورد می توان او را شاعری مبتكر دانست - و تنها واقعهء اجتماعی كه در دورهء زندگی وی رخ داده و در شعرش انعكاس یافته، واقعهء رفع حجاب است كه این زن سخنور، قصیده ای استوار دربارهء آن سروده است.

خوشبختانه در روزگار ما، زنانی كه آثار ادبی چه به نظم و چه به نثر، پدید آورده اند، بسیاراند و باید امیدوار بود كه شرایط نامساعد فعلی، زود گذر باشد و سیر تكاملی زنان ایران را كُند یا متوقّف نسازد.

***

ناگفته نماند كه موضوع «شاعره های فارسی زبان»، عنوان رسالهء دورهء لیسانس من در سال تحصیلی 29 - 1328 خورشیدی بوده كه از میان عناوینی كه استاد ارجمندم دكتر ذبیح الّله صفا به من پیشنهاد كردند، برگزیدم و پس از مراجعه به كتابخانه های دانشگاه، مجلس، ملّی، و... دفتری فراهم آوردم كه مورد قبول و تأیید استاد قرار گرفت.

امّا عنوان «از رابعه تا پروین» را اخیراً كه تصمیم به چاپ نوشتهء سالها پیش خود گرفتم، به پیروی از كتاب ارزشمند «از صبا تا نیما» برگزیدم.

پروین شكیبا

فروردین 1365
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:46  توسط بیژن آزاد  | 

غـزنويان

دولت غزنوي معروف به دولت آل ناصر يا دولت آل ناصرالدين، يك دولت فارسي زبان نظامي اسلامي بود. اين دولت خاستگاه نژادي و پايگاه ملي خواست نداشت، اما در مدت اعتلاء – از اواسط قرن چهارم تا اواسط قرن پنجم هجري – غالبا به عنوان مروج و ناشر اسلام  مورد توجه وتاييد خلافت بغداد بود. بنيانگذار اين دولت ناصر الدين سبكتكين بن قرابجكم، داماد و مملوك البتكين حاجب، معروف به سپهسالار، ‌بود كه خود او نيز از غلامان ترك سابق سامانيان محسوب مي شد. البته، بعدها نسب نامه اي ظاهرا" مجعول، تبار وي را به پيروز پسريزد گرد سوم ساساني رساند. ر

تسخير غزنه (غزنين ، غزني)‌ و استخلاص آن از دست امراي محلي به وسيله او انجام شد. بدين گونه، اين منطقه اسما به قلمرو سامانيان الحاق يافت. اما، به دنبال رويدادهايي كه البتكين را از دربار بخارا و ارتباط با سامانيان دور ساخت، غزنه مركز حكومت مستقل البتكين واقع شد و ارتباط آن با مركز حكومت و ديوان سامانيان قطع گشت . سالها بعد، وقتي اين تختگاه كوچك تحت فرمانروايي ناصر الدين سبكتكين – داماد البتكين – در آمد، زماني به عنوان يك مركز جهاد اسلامي، پايگاه " غزوات " سبكتكين و اولاد او در اراضي سند و هند گشت. با اين عنوان، فرمانروايان غزنه يا لااقل تعدادي از آنان كه در دوره اعتلاي دولت آل ناصر در نشر فتوحات اسلامي در نواحي شرقي آن ولايت توفيق بيشتري به دست آوردند،  و بدين سبب، بسط و توسعه قلمرو آنان در هر دو جانب شرق و غرب، امكان و سرعت بيشتر يافت. اين دولت در حاشيه جنوب شرقي قلمرو سامانيان و در نواحي كوهستاني شرق افغانستان كنوني، در اثر مساعي سبكتكين، به تدريج به صورت يك حكومت مستقل و موروثي و پايدار درآمدر(حدود سال 367 ه.ق). اين حكومت در اندك زمان و به خصوص در دوران امارت پسر او – محمد بن سبكتكين – وارث تمام بخش ماوراء النهر (در جانب چپ جيحون) از قلمرو سامانيان شد، هم تمام بخش ماوراء النهر (در جانب راست جيحون)‌ به ايلك خانيان تركستان رسيد، با اين حال اين دولت،  در مجموع بيش از پنچاه سال يا قدري بيشتر ( 432- 382 ه.ق. )‌ در حوادث تاريخ ايران منشاء تاثير مرئي و بلا واسطه باقي نماند. در پايان اين مدت كه منجر به ظهور سلاجقه و انتزاع بخش عمده خراسان از غزنويان گرديد، فرمانروايي آل ناصر در غزنه در دوره دوم خودر(432 – 552 ه.ق.) تقريبا به افغانستان كنوني و قسمتي از نواحي سند و پنجاب منحصر ماند. از اين تاريخ (432 ه.ق.) تا زماني كه فرمانروايي اين سلسله در غزنه ( 552 ه.ق. ) رسيد، ارتباط آنان با تاريخ ايران تقريبا به نقش ايشان در ترويج شعر و ادب فارسي در قلمرو خويش و در نشر و نقل فرهنگ و رسوم ايراني اسلامي در آن نواحي محدود شد.  ر

در دوره بالنسبه كوتاه اعتلاي اين سلسله كه در واقع شامل فرمانروايي محمود بن سبكتكين ملقب به يمين الدوله‌ و مسعود بن محمود ملقب به شهاب الدوله ( 421 تا 432 ه.ق.)‌ مي شد، غير از افغانستان كنوني، قلمرو آنان در ايران شامل خراسان، سيستان، گرگان،‌ قومس و حتي ري و نواحي مجاور تا حدود اصفهان و در خارج از ايران و افغانستان كنوني، شامل خوارزم (خيوه، تركمنستان)، چغانيان (در بخش علياي جيحون)‌ جوزجانان، مرو، بلخ، مروالرود و هرات، و همچنين دره سند و قسمتي از نواحي شرق و شمال شرقي هند ( پنجاب و مولتان ) مي شد. ر

با آنكه تمام آنچه در طول زمان، طي جنگها مكرر محمود و  پسرش مسعود و پدر محمود، سبكتكين ، در سرزمين هند عايد اين فرمانروايان گشت، اين سرزمين به قلمرو آنان ملحق نشد. ذكر نام تعدادي از نواحي مفتوحه  آنان در ماوراء سند، وسعت حوزه، فعاليت نظامي و جهادي آنان را قابل ملاحظه نشان مي دهد، كه از آن جمله لاهور (‌پنجاب)، قنوج (‌جنوب غربي دهلي)، ويهند (ساحل چب سند)، ماتوره (شمال غربي اگره)‌، هانسي (شمال غربي هند)، بهاطيه (سند سفلي)‌، كالنجر (جنوب غربي الله آباد)، گواليار (جنوب اگره)‌، نهرواله (‌گجرات)، سومنات (در گجرات)، باري (ساحل شرقي گنگ)، ناردين (در مغرب رود جيلم) و تانسير (در شمال دهلي) را مي توان يادكرد. از اين ميان، لااقل فتح پنجاب يك تختگاه تازه در لاهور به آنان داد كه چندي، به خصوص در غلبه غوريان بر غزنه، آخرين تختگاه فرمانروايي ايشان گشت. در داخل ايران و افغانستان كنوني هم ذكر تعدادي از شهرهاي كه با حوادث دوران فرمانروايي آنان مربوط مي شد، تصوري از حدود قلمرو ايشان را در مدت اعتلاي آنان به دست مي دهد. از آن جمله است: غزنه، گرديز، پروان، كابل، بست، قصدار، غور، زمين داور،‌ پوشنگ، هرات، گنج رستاق، بلخ، ترمذ، مروالرود، مرو، طوس، نيشابور، بيهق، سرخس، باورد، نسا، استوار (‌قوچان)‌، دهستان، گرگان، طبرستان، ري و اصفهان.   ر

چنانكه در تاريخ بيهقي از زبان حره ختلي – خواهر محمود – و از زبان مسعود پسر وي نقل شده است، پادشاهان اين سلسله از تمام اين گستره واقع در داخل و خارج ايران و افغانستان كنوني، " غزنه " را اصل بلاد و ديگر نواحي را فرع مي شمردند. سبب اينكه آنان را غزنويان خوانده اند نيز، تا حدي از همين روست. به هر حال، اين مساله ارتباط قلبي آنان را با اين پايتخت ديرين خود نشان مي دهد.  ر

در بين كساني از اين سلسله كه در دوره دوم فرمانروايي قوم ،‌در تاريخ ايران به سبب تشويق يا ارتباط با اهل ادب شهرت يافته اند، نام ظهير الدوله ابراهيم ( 492 –450 ه.ق. )، علاءالدوله مسعود سوم ( 508 – 492 ه.ق. ) و يمين الدوله بهرامشاه (547 – 512 ه.ق.) در خور ذكر است.  شاعران و نويسندگاني هم،  مانند مسعود سعد سلمان ر(فات 515ه.ق.)‌،‌ ابوالفرج روني( وفات 525 ه.ق.) و ابوالمعالي نصراله منشي (‌وفات 555 ه.ق.) نام آنان را در آثار خود مخلد ساخته اند. ر

عنوان سلطان كه در مورد يمين الدوله محمود مشهور به خلف بن احمد صفاري و از روي تملق در حق وي به كار رفت و جنبه رسمي نداشت، ‌بعد از وي به پسرش شهاب الدوله مسعود اول نيز رسيد. از پادشاهان دوره دوم اين سلسله كه قسمت عمده قلمرو گذشته از آنان انتزاع شده بود، غالبا ظهير الدوله ابراهيم و يمين الدوله بهرامشاه در استعمال اين عنوان اصرار بيشتر داشته اند.  ر

غزنويان قدرت و حيثيت خود را در دوره اعتلاء ، مديون سرعت تعرض در جنگهای نظامي و قدرت تحرك فوق العاده ارتش خويش بودند. غنايمي هم كه از اين جنگها عايد سلطان و سردارانش مي شد، مايه اصلي حيات اين ارتش بودند از اين رو ، به مجرد آنكه اين جنگها متوقف شد، ارتش متزلزل، و دولت دچار انحطاط گشت . البته ، اين جنگها كه سلطان را به عنوان " غازي " مورد تقدير خليفه بغداد مي ساخت، تقريبا هرگز در قلمرو خود وي موجب بسط رفاه و آسايش خلق نمي شد. استمرار اين جنگها را – كه تنها در عهد سلطان محمود بيش از هفده بار لشكر كشي به ديار هند انجام شد – مايه ناخر سندي عامه و ضعف بنيه مالي دولت مي ساخت. از جمله تحميل مالياتهاي سنگين و بي هنگام كه براي تجهيز ارتش در نزد سلطان لازم مي نمود و خالي شدن روستاها به سبب گردآوردن سپاه كه بالمآل منجر به خرابي مزارع و بروز قحطيها و گرانيهاي اجتناب ناپذير مي شد. اما، خليفه كه اين اقدامات را مي ستود و شاعران دربار كه با تملق و تحسين مبالغه آميز از آنها ياد مي كردند، البته نتايج و تبعات نهايي آنها را ، كه در هنگام اغتشاش تركمانان سلجوقي در خراسان به تسليم و رضاي بيشترينه مردم به ورود اين قواي مهاجم منجر شد ، نمي توانستند پيش بيني كنند.  ر

تشكليلات اداري وسازمان ديوان و درگاه غزنويان كه پاد شاهان نخستين و وزيران و دبيران آنان غالبا" پرورش يافته نظام دولت سامانيان بودند ، در واقع ادامه سازمانهاي ديوان ودرگاه آل سامان در بخارا بود . علاقه به ترويج زبان فارس و تشويق و حمايت شعرا و نويسندگان عصر هم ،‌هر چند در عهد محمود و مسعود اول خالي از اغراض سياسي و تبليغاتي نبود ، باز تا حدي ادامه رسم و آيين مشابه در درگاه سامانيان بود . از فتح غزنين به وسيله البتكين (‌344 ه.ق. )‌، كه آغاز پيدايش دولت غزنه بود ، تا خاتمه سلطنت خسرو ملك در لاهور ( 583 ه.ق.)‌، كه دولت غزنويان پايان يافت ، مدت فرمانروايي اين سلسله در ايران و خارج از ايران – روي هم رفته – نزديك دويست و چهل سال طول كشيد . دوره كوتاه فرمانروايي البتكين و اخلاف او را هم كه در نهايت به فرمانروايي مستقل سبكتكين در غزنه منجر گشت ، با آنكه به آل ناصر ارتباط نداشت ، جزو دوره اي كه در طي آن غزنين به عنوان يك تختگاه مستقل در عرصه تاريخ خراسان و ايران ظاهر شد ، بايد محسوب كرد.  ر

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:31  توسط بیژن آزاد  |