تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

1- عراق سلطان‏آباد اراك

عراق عجم

ايالت «جبال‏» را در قرون وسطى «عراق‏» (باقيد) «عجم‏» ناميده‏اند تا با «عراق‏عرب‏» اشتباه نشود. ياقوت حموى در اين خصوص گويد: ايرانيان در اين زمان كلمه‏«عراق عجم‏» را به جاى ايالت جبال به كار مى‏برند... . (1)

جبال

برخى از شهرهاى مشهور ناحيه جبال: همدان، بروجرد، نهاوند، اسدآباد، دينور،كرمانشاه، زنجان، ابهر، سمنان، قم، كاشان، اصبهان و طالقان.

نواحى‏چهارگانه جبال عبارت‏بوده است ازكرمانشاه و همدان و رى واصفهان.

و برخى گفته‏اند: جبال يا قوهستان (كوهستان) ناحيه‏اى است كه از يك‏جانب به نواحى هرات پيوسته و از آنجا امتداد يافته تا به نهاوند و همدان و بروجردمى‏پيوندد.

حمدالله مستوفى در كتاب «نزهة‏القلوب‏» گويد: ولايت عراق عجم شامل‏چهل پاره شهر است‏حدودش ولايات آذربايجان و كردستان و خوزستان و فارس‏و... و به جيلانات پيوسته است و طولش از سفيدرود تا يزد صد و شصت فرسنگ‏و عرض آن از جيلانات تا خوزستان صد فرسنگ... . (2)

در كتاب «سرزمينهاى خلافت‏شرقى‏» آمده: اسم عراق هنوز در حال حاضربه كار مى‏رود زيرا آن قسمت از ايالت قديم جبال كه در جنوب باخترى تهران واقع‏شده ميان اهالى محل به ولايت عراق معروف است و چهار شهر بزرگ: كرمانشاه، همدان، رى و اصفهان از زمان قديم بزرگترين شهرهاى نواحى چهارگانه ايالت‏جبال بوده‏اند. (3)

در كتاب «گزارشنامه‏» آمده: عراق عجم شامل شهرهاى اصفهان، گلپايگان،همدان و اراك فعلى بوده، و اين اصطلاح يعنى عراق عجم بيشتر در اصطلاح‏گويندگان و شعرا وارد گرديده است. اشعار فارسى را به سه سبك خراسانى‏و عراقى و آذربايجانى تقسيم كرده و سبك هندى را نيز به آن افزوده‏اند. (4)

در كتاب «تاريخ عراق عجم‏» تاليف سال 1334ق آمده است:

در عصر حاضر ممالك عراق عجم به چندين ولايات منقسم است كه‏هركدام حكمران مخصوص داشتند... و در اين زمان در وسط معموره ايران،ممالك عراق عجم عبارت از ولايات مفصله‏الذيل است: همدان، عراق، قم،ساوه و زرند، قزوين، خمسه، طهران، كاشان ولايات ثلاثه (كمره، گلپايگان،خوانسار) اصفهان، يزد، ملاير، تويسركان، نهاوند، دامغان، سمنان، شاهرودو بسطام.

حدود حاليه عراق: از طرف شمال به خاك ساوه و زرند، و غربا به همدان‏و ملاير، و جنوبا به بروجرد و كمره و شرقا به محلات و قم اتصال دارد. (5)

حكومت‏نشين ولايت عراق شهر جديدالبناء سلطان‏آباد است.

سالهاى دراز يوسف‏خان سپهدار، حكمران عراق و رئيس قشون بود و چون‏به مرور در عراق تمكن فراوانى به هم بسته بود از جانب دولت اجازه تحصيل كردكه شهر جديدى درخور مقر حكومت عراق تاسيس نمايد، على‏هذا در سال 1227شروع به عمليات آبادى شهرى نمود (6) و آن را به نام سلطان ايران «سلطان‏آباد»نام نهاد و در كمال جمال و برج و باره، و راسته بازارش در غايت متانت و حصانت‏اتمام يافت. (7)

فراهان

لغت فراهان از لغات قديمى و از دير زمان نام همين محل بوده است. در تاريخ قم كه‏در اواسط نيمه دوم قرن چهارم نوشته شده بيش از ده جا با همين كلمه روبرومى‏شويم و مى‏بينيم دهستانى را به همين نام ياد كرده است و حدود پنجاه ده را ازتوابع آن دانسته است. (8)

ميرزا ابوالحسن فراهانى صاحب كتاب «شرح ديوان انورى‏» و شيخ على نقى‏فراهانى صاحب «رساله حرمت دخانيات‏»از دانشمندان سده دهم و يازدهم هجرى‏و گروهى ديگر از دانشمندان منسوب به همين فراهان هستند. (9)

صاحب «تاريخ اراك‏» مى‏نويسد:جلگه وسيع فراهان كه شهر اراك در جنوب‏شرقى آن قرار گرفته است اكنون به چند بخش تقسيم مى‏شود كه مركز آن فراهان‏و شمال آن آشتيان و جنوب شرقى آن مشك‏آباد است. (10)

در كتاب «فرهنگ جغرافيايى ايران‏» آمده: فراهان از سه قسمت‏به نام بالاو پايين و سادات، تشكيل مى‏گردد و يكى از قراى مهم فراهان «هزاوه‏» است كه ازقراى خوش آب و هواى فراهان سادات است همانجا كه مولد رجالى ماننداميركبير، ميرزا بزرگ فراهانى و ميرزا ابوالقاسم قائم‏مقام فراهانى است. (11)

فرمهين (12) (كه مركز بلوك فراهان است) و كل بلوك فراهان، و فراهان فعلى،همه جزئى از عراق عجم به شمار مى‏آمده است.

اراك - عراق - سلطان‏آباد - شهرنو

در جاى شهر فعلى اراك ده بزرگى به نام «دسكره‏» يا «دستجرده‏» وجود داشته كه ازآثار آن ده، قناتى به نام قنات ده باقى مانده است. بعد از خرابى اين ده بزرگ (كه‏تاريخ خرابى آن هم تا كنون معلوم نگرديده است) جاى آن باير بوده است تا دراوايل دولت زنديه هشت‏قلعه در جاى آن ده به ترتيب زير ساخته شده است:

1- قلعه نو كه خرابه‏هاى آن در طرف جنوب شهر، بين خود شهر و قصبه‏«كرهرود» باقى بود.

2- قلعه حاج طهماسب در زير قلعه نو.

3- قلعه سليم‏كه‏خرابه‏هاى آن درزمينهاى «ورزنه‏» جزء مزارع شهر واقع شد.

4- قلعه خان‏بابا.

5- قلعه آزاد مرادآباد كه گويا نزديك «ورزنه‏» بوده است.

6- قلعه آ(قا) سميع در نواحى پل گردو.

7- حصار در غرب رودخانه. (ده كهنه كه آن هم جزء حصار بوده است.)

8- قلعه قادر كه نزديك «كرهرود» واقع شده بود.

يوسف‏خان گرجى اين قلاع هشتگانه را خراب و شهر عراق (سلطان‏آباد) راتاسيس كرد و مردم آن قلاع را طوعا و كرها به شهر كوچانيد. (13)

علت ايجاد شهر را چنين نقل مى‏كنند: در آن وقتى كه هيات مسيوگاردان‏فرانسوى جهت تنظيم قواى چريكى ايران به صورت نظام جديد به اين سرزمين‏گسيل شدند دو دسته از داوطلبان نظام اوامر سرداران فرانسوى را زودتر و بهتر فراق‏گرفتند، اول جوانان آذربايجانى بودند كه به نام «سرباز» خوانده شدند و مستقيم زيرنظر عباس ميرزاى نايب‏السلطنه قرار گرفتند، دوم جوانان عراقى و مازندرانى بودندكه به نام «جانباز» در تحت‏سرپرستى يكى از آجودانهاى مخصوص يعنى‏يوسف‏خان گرجى اداء وظيفه مى‏كردند. يوسف‏خان كه خود مردى متعين‏و ثروتمند بود در صدد ايجاد قلعه‏اى برآمد و جاى كنونى شهر اراك را براى آن درنظر گرفت، و در حين ساختمان، صورت شهرى به آن داده شد. (14)

يوسف‏خان در سال 1222 منصب سپهدارى يافت و به حكومت عراق قبل‏از بناى شهر جديد منصوب شد. فتحعليشاه در سال 1227 قمرى او را با جمعى ازسركردگان خود به اتفاق محمدعلى ميرزا دولتشاه براى سركوبى عبدالله‏پاشا والى‏بغداد فرستاد والى به شيخ جعفر كاشف‏الغطاء(ره) (15) كه شاه هم به او ارادت داشت‏متوسل شد و او در اين باب وساطت كرد و كار به مسالمت و مصالحه انجاميد.عباس ميرزاى نايب‏السلطنه در سال 1238قمرى يوسف‏خان را براى دفع اكراد كه‏به سلماس و آن حدود تجاوز كرده بودند فرستاد و در جنگى كه روى داد اكرادشكست‏خورده فرار نمودند و جاهاى آنان به دست‏يوسف‏خان افتاد.

در سال 1240 كه فتحعليشاه حاكم اصفهان را معزول و محمدميرزا پسر سى‏و هشتم خود را در سن سيزده سالگى ملقب به سيف‏الدوله كرد و به جاى وى‏منصوب نمود، يوسف‏خان سپهدار به وزارت او تعيين شد اما يوسف‏خان در همين‏سال درگذشت و منصب او به پسرش غلامحسين‏خان كه در سن هفده سالگى بودداده شد و وى داماد فتحعليشاه نيز گرديد. (16)

دركتاب «دانشنامه‏ايران واسلام‏»آمده: اراك نام كنونى (نام سابق عراق) براى‏سلطان‏آباد پيشين درجلگه فراهان درحاشيه سلسله‏كوههاى زاگرس (17) واقع شده، و باتاسيس انبارهاى سوخت وآب در سالهاى جنگ، هميت‏شهرافزايش‏فراوانى يافت.

نام شهر چنانكه امروز نوشته مى‏شود شكل اصلى آن كه «عراق‏» بود را پنهان‏مى‏سازد كه بر ناحيه واقع در داخله خميدگى رود قره‏سو (18) در جنوب ساوه و مغرب‏قم اطلاق مى‏شده است ولى منشا اصلى اين نام به احتمال قوى «عراق عجم‏» است‏كه از زمان سلجوقيان به بعد به تمام ناحيه شمال غربى ايران اطلاق مى‏شد، كه آن رااز عراق عرب يعنى بين‏النهرين متمايز مى‏ساخت.

خود شهر را در سال 1223 (كذا) سردار يوسف‏خان گرجى بنياد نهاد و آن رابه عنوان پايگاهى براى تجديد سازمان ارتش ايران به اسلوب امروزى به‏كار مى‏بردو بعد آن را سلطان‏آباد نام نهاد و از اين‏رو بر اساس يك نقشه منظم و چهارگوش‏ساخته شده و ديواره‏هاى آن با برجهاى متعددى محافظت مى‏شده است.

يكى از فرزندان نامى اين شهر شاعر و روزنامه‏نگار اواخر دوره قاجاريه ميرزامحمدصادق اديب‏الممالك اميرى بود. (19)

در «لغت‏نامه دهخدا» آمده: اراك (سلطان آباد عراق) از شمال محدود است‏به‏فراهان، از مشرق به‏خاك قم، از جنوب به‏محلات و كزاز و از مغرب به كوه شازند.

بناى آن جديد و در سال 1189هجرى شمسى (20) توسط يوسف‏خان معروف‏به گرجى در زاويه غربى دشت فراهان بنا شده و شكل آن منظم و به صورت مربع‏مستطيل است. (21)

در كتاب «سيماى ايران‏» آمده: بناى اوليه شهر اراك در سال 1231 هجرى‏قمرى به دستور فتحعلى‏شاه قاجار به وسيله يوسفخان گرجى (سپهدار) فرمانده‏پادگان محل بنا گرديد و به نام قلعه سلطان‏آباد ناميده شد.

در سال 1316شمسى نام «سلطان‏آباد» به «اراك‏» تغيير يافت. هدف از ايجادو احداث اين شهر در ابتدا پايگاهى نظامى بوده تا بتواند در حفظ منطقه مؤثر واقع‏شود به همين جهت است كه ساختمان اوليه شهر به صورت قلعه‏اى بوده كه چهاردروازه‏داشته‏است.و درسالهاى صلح وآرامش‏ديوارهاى‏حفاظتى‏شهر برداشته شد. (22)

در كتاب «گزارشنامه‏» مى‏خوانيم:

اراك نام فعلى شهرى است كه در زمان فتحعليشاه قاجار (1227ه .ق) به‏مباشرت يوسف‏خان گرجى به عنوان قلعه جنگى بنياد گرديد.

قلعه مزبور در سال 1272 به وسيله محمدحسن‏خان امير نظام برادر ميرزاتقى‏خان اميركبير تمصير و تشجير شد و از اطراف تجار و كسبه به شهر نو بنياد روى‏آوردند حتى در اوايل قرن چهاردهم ه .ق يكى از شهرستانهاى بسيار آباد، گرديدو متجاوز از پنجاه كمپانى خارجى در اين شهر شعبه داشته و به كار و كسب مشغول‏بودند. درسال 1307ه .ق تا1310 كمپانى(انگليسى معروف به) زيگلر (23) قلعه‏بزرگى‏در شهر ساخت كه قسمت اعظم آن بعدها باقى مانده و به قلعه فرنگى معروف شد.

شهر اراك در بدو امر به نام «قلعه سلطان‏آباد» (به نام فتحعليشاه قاجار)و سپس با حذف عنوان قلعه و نيز با عنوان «شهرنو» در نامه‏هاى موجود آن زمانهاديده مى‏شود غلامحسين‏خان و پدر او يوسف‏خان هردو از سپهداران مورد توجه‏دولتهاى مربوطه بوده‏اند نامه‏هايى كه براى آنان فرستاده مى‏شد با عنوان: «لشگرعراق‏» و سپس با حذف كلمه «لشگر» بود كه همين لفظ عراق علم شهر گرديد و اسم‏سلطان‏آباد به تدريج از زبانها افتاد و در سال 1317شمسى كه راه‏آهن جنوب از كناراين شهر عبور كرد و ايستگاهى در كنار شهر احداث شد نام ايستگاه را اراك گذاشتندو سپس شايد از طرف وزارت كشور به تمام آباديهاى واقع در سر راه راه‏آهن‏بخشنامه شد كه اسم آباديهاى مجاور با ايستگاههاى مربوطه به همان نام خوانده‏شود از اين رو عنوان «عراق‏» تبديل به «اراك‏» گرديد. البته اول كسى كه عراق را اراك‏خوانده ميرزاآقاخان كرمانى (24) است در اين شعرش:

عروس جهان است ملك اراك كه سرتاسرش مشك بيزاست‏خاك (25)

شهر اوليه يا قلعه سلطان‏آباد داراى چهار دروازه بود: آنكه به طرف شرق باز مى‏شد:دروازه شهرجرد به نام ده مجاور يا روبرو، و آنكه به طرف شمال مى‏رفت دروازه‏رازان به نام ده روبرو، و آنكه به طرف غرب مى‏رفت دروازه حاج علينقى، و دروازه‏جنوب را به مناسبت جهت، دروازه قبله مى‏ناميدند.

اين چهار دروازه چنان نصب شده بود كه اگر شخصى در ميان چهار سوق‏مى‏ايستاد و مانعى هم در بين نبود چهار دروازه به خوبى نمايان بود. (26)

در كتاب «تاريخ اراك‏» آمده: شهر اراك فعلى قبل از سال 1317شمسى به نام‏«عراق‏» و پيش از آن به اسم «سلطان آباد» و در بدو امر عنوان «قلعه سلطان‏آباد»داشته است تاريخ بناى شهر را چنانچه در افواه معروف است‏به حساب جمل‏«نمود يوسف ثانى بناى مصر جديد» يعنى 1231ه .ق ضبط نموده‏اند اما چيزى كه‏قابل ذكر است آنكه بناى شهرى مشتمل بر حدود پنج‏هزار خانه و چهار راسته بازارمسقف و نيز مشتمل بر بناى بزرگ ارك دولتى و مدرسه و تعداد زيادى مسجدو حمام -با توجه به اينكه بانى شهر اكثر ايام خود را در جبهه جنگهاى ايران‏و عثمانى و ايران و روس به سر مى‏برده، و نيز سالهاى جنگ خيلى طولانى‏بوده-نمى‏توان به طور قطع به سال معينى نسبت داد بلكه درباره آن بايد گفت طرح‏شهر در سال فلان ريخته شده و بناى آن در خلال سنوات فلان تا فلان لااقل ده‏بيست‏سال طول كشيده است تا صورت شهرى به خود گرفته و قلعه به اتمام رسيده‏است مع‏الوصف آنچه از تواريخ استفاده مى‏شود اين است:

در كتيبه‏اى كه در عمارت نظميه كه تا سال 1308شمسى خراب نشده بودتاريخ بناى شهر 1227 ضبط شده بود.

در كتيبه‏اى ديگر در راهرو ارك دولتى تاريخ بناى ارك 1228 نوشته شده بود.

اعتمادالسلطنه در جلد چهارم مرآت‏البلدان كه سال تاليفش 1296 مى‏باشددر ضمن واژه جوامع مى‏نويسد:

جامع عراق «سلطان‏آباد» مشهور به «شهر نو» كه به اصطلاح حاليه شهر عراق‏همان است كه از بناهاى مرحوم سپهدار و قريب هفتاد سال است كه اين شهر بناشده است. (27)

از كتاب «اكسيرالتواريخ‏» (28) اعتضادالسلطنه نقل شده: بناى شهر اراك به دست‏يوسف‏خان گرجى و هزينه دويست‏هزارتومان در تاريخ 1228 بوده است. (29)

در كتاب «بستان‏السياحه‏» كه تاريخ پايان تاليفش 1248 مى‏باشد آمده:

سلطان‏آباد قصبه‏اى است مابين فراهان و كزاز و كمره و قلعه‏اى محكم دارد...كه آن را يوسف‏خان گرجى سپهدار خسرو ايران حسب‏الفرمان بنا نموده و در تعميرو تنسيق آن اهتمام تمام فرموده قريب هزارخانه در آن است و اين قصبه دارالاماره‏غلامحسين‏خان سپهدار (فرزند يوسف‏خان) شهريار ايران است. (30)

و در ماده: «شهر نو» مى‏نويسد: و قصبه ديگر [به اين نام] در عراق است كه درايام سلطان‏فتحعليشاه‏قاجار يوسف‏خان‏گرجى‏كه‏منصب سپهسالارى‏داشت‏بنا نمودو بعد به پسرش غلامحسين‏خان كه سپهدار لقب داشت منتقل گرديد و اكنون درضبط ديوان اعلى‏است و به‏«سلطان‏آباد» مشهوراست كه در حرف سين‏مذكور شد. (31)

آقاى دهگان مى‏گويد: از نوشته‏هاى بالا استفاده مى‏شود كه بناى شهر اراك‏در سالهاى 1227 تا 1231 بوده و به احتمال قوى طرح ريزى و تسويه زمين‏و مقدمات بنا از سال 1227 شروع و لااقل قسمتى از بنا در سال 1231 قابل‏سكونت گرديده است. (32)

آقاى دهگان در جاى ديگر مى‏نويسد:

قلعه سلطان‏آباد يا بلده عراق در بدو تاسيس به منظور قلعه جنگى بنا شده‏بود ومنظور بانى، بيشتر ازانتخاب اين محل به‏منظور جنبه سوق‏الجيشى بوده است.اين قلعه كه در بين ولايات «كزاز» و «فراهان‏» در مقابل «دربند كرهرود» قرار گرفته‏براى جلوگيرى (به گفته مورخان وقت) از اشرار فراهان جاى متناسبى بوده است.

قلعه سلطان آباد محصور به ديوارى ضخيم و خندقى عميق (به عمق‏هشت‏متر) بوده عمارات دولتى در قسمت‏شمال شهر واقع شده است. در اطراف‏شهر هشت‏برج احداث شده بود در سال 1244 فتحعليشاه در هنگام بازديد شهرپنج عراده توپ براى حفاظت قلعه سلطان‏آباد در اختيار سپهدار (پسر يوسف‏خان‏گرجى سپهدار اول) آنجا گذاشت.

اين شهر تا سال 1271 محل سكونت‏سپهدار قشون عراق بوده و نظرى كه‏دولت‏به آنجا داشت همان جنبه سوق‏الجيشى شهر بوده، و در اين سال به نقل‏اعتمادالسلطنه، (33) ميرزا حسن‏خان نايب‏الحكومه عراق دكاكين شهر سلطان‏آبادو باغات و عمارات ديوانى را مرمت و تعمير و غرس اشجار كرده و از بلاد ديگر ازهرقبيل ارباب‏صنايع به‏اين شهرآورده‏سكنى‏داد. چنانچه‏مرحوم‏صنيع‏الملك (34) مرقوم‏داشته‏تجار وارباب صنايع شهر فعلى‏اراك همه‏از جاهاى‏ديگر واز بلادمجاور دعوت‏شده‏اند، اكثر تجار اين شهر آذربايجانى، اصفهانى، كاشانى و خوانسارى مى‏باشند،و صنعتگران شهر بيشتر از مردم بروجرد و شهرهاى مجاور تشكيل شده است، ازبوميان قديم كمتر كسى را مى‏شناسيم كه به شغل تجارت يا صنعت مشغول باشد.

نگارنده اين سطور حدس مى‏زند كه حوزه علميه اراك هم از همين سالها(يعنى‏1270 به‏بعد) فعال شده باشد گرچه مدرسه سپهدار قبلا بنا شده‏بوده است.

مصلح‏آباد

از نظر تقسيمات كشورى روستاى مصلح‏آباد جزء حومه اراك مى‏باشد اين روستا درجنوب جلگه فراهان و شمال اراك قرار گرفته است.

مصلح‏آباد از شمال با امام‏زاده على و روستاى حاتم‏آباد و زمينهاى كشاورزى‏روستاى حاتم‏آباد هم جوار است و از شرق با كمال‏آباد عليا، و در ضلع جنوبى‏مصلح‏آباد مزارع آن و كمال‏آباد سفلى قرار دارند، و از غرب با روستاهاى نظام‏آباد، خليج‏آباد و شريف‏آباد هم‏مرز است.

بر اساس‏شواهد موجود، مصلح‏آباد در قرن‏دوازدهم هجرى بنا گرديده است.

در ميان اهالى روستا و مردان و زنان كهنسال اين روستا حكايتى درباره‏تاريخچه آن وجود دارد كه مى‏گويند:

شخصى به نام «سليمان‏لو» از اهالى قفقاز در زمان فتحعليشاه قاجار به ولايت‏عراق عجم و منطقه فراهان تبعيد مى‏گردد وى كه فرد متمولى بوده، در محلى كه‏امروز به رضى‏آباد مشهور است اقامت مى‏گزيند و بخشهاى وسيعى از زمينهاى‏كشاورزى منطقه را خريدارى و به مالكيت‏خويش در مى‏آورد. سليمان‏لو صاحب‏فرزندى است‏به نام «محمدحسين‏» كه وى با كمك فرزندانش رشته قناتى را درزمينهاى خود حفر مى‏كند كه مظهر آن قنات در زمينهاى روستايى كه امروز آن رامصلح‏آباد مى‏نامند ظاهر مى‏گردد اين محمدحسين به‏خاطر بهره‏گيرى از آب قنات‏مذكور زمينهاى منطقه را مالك شده و كم‏كم به آبادى و عمران منطقه پرداخته‏و روستاى جديدى به نام مصلح‏آباد را بنيان مى‏گذارد. (35)

اما نقل ديگر كه با نام مصلح‏آباد هم تناسب كامل دارد اين است كه‏محمدحسين‏خان افشار متخلص به مصلحى (جدآية‏الله‏العظمى اراكى) اين روستا رااحداث نموده كه شرح آن در بخش هفتم اين كتاب خواهد آمد.

پى‏نوشتها:

1) معجم‏البلدان، ج‏2، ص 99 و 103 و ج 4، ص 93.

2) نزهة‏القلوب، ص 51، چاپ 1336 شمسى.

3) .

4) گزارشنامه، ص 276.

5) تاريخ عراق عجم، ص 365.

6) تاريخ عراق عجم، ص 376.

7) تاريخ اراك، ج‏2، ص 116.

8) گزارشنامه، ص 178 و تاريخ اراك، ج‏1، ص 153.

9) گزارشنامه، ص 178-181.

10) تاريخ اراك، ج‏3، ص 2.

11) به لغت‏نامه دهخدا رجوع شود.

12) گزارشنامه، ص 185.

13) تاريخ اراك، ج‏2، ص 104 و 105.

14) گزارشنامه، ص 271.

15) فقهاى بزرگ شيعه، متوفاى 1228.

16) شرح حال رجال ايران، ج‏4، ص 477.

17) در مغرب ايران و مشرق تركيه و شمال عراق واقع است. لغت‏نامه دهخدا.

18) سد مشهور ساوه بر روى قره‏سو بوده است.

19) دانشنامه ايران و اسلام، ج‏11، ص 1444.

20) 1327 هجرى قمرى.

21) لغت‏نامه دهخدا.

22) سيماى ايران، ص 444، تاليف ايرج افشار سيستانى.

23) تاريخ عراق عجم، ص 395. تجارتخانه انگليسها كه معروف به قلعه فرنگى است‏به مصارف زياد مديراولى آن به سليقه ممتاز مسيو اشتراوس آلمانى بنا شده است.

24) ميرزا عبدالحسين‏خان معروف به ميرزاآقاخان متوفاى 1314.

25) گزارشنامه، ص 274.

26) گزارشنامه، ص 276-277.

27) تاريخ اراك، ج‏2، ص 107.

28) اعتضادالسلطنه (على‏قلى ميرزا فرزند فتحعليشاه) متوفاى 1298 و كتاب اكسيرالتواريخ در تاليفات اوياد شده است. به شرح حال رجال ايران، ج‏2، ص 447 رجوع شود.

29) تاريخ اراك، ج‏2، ص 108.

30) بستان السياحه، ص 309.

31) بستان السياحه، ص 320.

32) تاريخ اراك، ج‏2، ص 109.

33) صاحب مرآت البلدان و كتابهاى ديگر.

34) صنيع‏الملك لقب ديگر همان اعتمادالسلطنه است.

35) رساله مصلح آباد، ص‏21.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 13:26  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

03:22 گرينويچ - دوشنبه 16 ژانويه 2006

لادن پارسی
گزارشی از گفتارهای بزرگداشت هفتادسالگی غلامحسين ساعدی

ساعدی، کاشف آدمهايی که هرگز ديده نمی شوند

برای نخستين بار پس از گذشت بيست سال از درگذشت دکتر غلامحسين ساعدی و به مناسبت هفتادمين سال تولد اين نويسنده ايرانی عصر بيست و سوم دی ماه مراسم بزرگداشتی با حضور دوستان و دوستداران او برگزارشد.

غلامحسين ساعدی فروردين ۱۳۶۰ در تبعيدی ناخواسته به پاريس رفت. پس از درگذشتش در دوم آذر ۱۳۶۴ بنابه شرايط آن زمان فقط مراسم يادبودی در مسجد الرضای تهران برگزار شد.

دکتر جواد مجابی گرداننده مراسم در فاصله سخنرانی ها قسمت هايی از آثار ساعدی را از کتاب شناختنامه ساعدی که چندسال پيش نوشته، می خواند. از جمله شنيدنی ترين آنها قسمت هايی بود از داستان ناتمام ميرمهنا، بخشی از فيلمنامه "ما نمی شنويم" و دو شعر از اشعار ساعدی.

گاو و چوب به دستهای ورزيل

مراسم که به همت دکتر علی اکبر ساعدی برپا شده بود با پخش صدای ساعدی آغاز شد و سپس فيروزه جوادی، همسر برادر ساعدی، ضمن اينکه اين مراسم را تجديد پيمانی برای هنر و ادبيات ايران خواند از بنيان گذاری جايزه سالانه نمايشنامه نويسی " گوهر مراد " توسط خانواده ساعدی و دوستان او خبر داد.

پس از قرائت شعری که مجابی برای ساعدی سروده بود، عزت الله انتظامی از بازی هايش در نمايش های ساعدی و از فيلم گاو سخن گفت و نيز از واکنش ساعدی پس از درگذشت جهان پهلوان تختی که دو ساعت بعد از نيمه شب در حالی که در خيابان ها فرياد می زد تختی مرد، پهلوان مرد بر سر مزار او رفتند.

او "چوب به دست های ورزيل" را بهترين نمايشنامه ساعدی خواند و گفت که اين نمايشنامه قابليت خوبی برای تبديل شدن به فيلم دارد.

سپس آسيه جوادی قسمت هايی از بررسی تحقيقی خود در باره صداها و آواها در آثار ساعدی را خواند.

او نقش صداها را در داستان های ساعدی مهم و دارای اهميت ارگانيک و نمادين دانست و آنها را به اصوات انسانی، حيوانی، صدای طبيعت، صداهای توصيفی، صدای اشياء و سازها، صداهای بی صدا و سکوت تقسيم کرد.

پس از آن نجف دريابندری که پس از سکته مغزی دوسال پيش، تاحدودی سلامت خود را بازيافته است از آشنايی خود با ساعدی در تبريز از رابطه پر از جنگ و جدال و لجبازانه شان و از علاقه خود به ساعدی سخن گفت.

ساعدی و تحول تئاتر در ايران

سپس قطب الدين صادقی دهه چهل را پربارترين و درخشان ترين دوره تئاتر ايران و سرآغاز دوباره ای برای تئاتر ملی ايران دانست و علت آن را فضای بعد از کودتای ۱۳۳۲ که زمينه ساز ترجمه نمايشنامه های معروف جهان شد و حضور هنرمندان و نويسندگانی چون علی نصيريان، بهرام بيضايی، بهمن فرسی، نصرت الله نويدی و بيژن مفيد دانست و به تاکيد افزود که از ميان آنها ساعدی جدی ترين عامل تحول تئاتر ايران بود و نگاه اجتماعی او يکی از بهترين دوران های تئاتر ايران را رقم زد.

صادقی در توضيح نگاه اجتماعی ساعدی شناخت او را از فضای سياسی ناشی از همزمانی سال های کودکی و جوانی او با دوران بحرانی و پرآشوب آذربايجان دانست و گفت ساعدی تنها نويسنده ای است که در آثارش خيلی کم از خودش حرف می زند و نگاهی انتقادی، بيرونی، اجتماعی، ابژکتيو و نيرومند داشت و همانقدر شهر را می شناخت که روستا را.

آقای صادقی روانپزشک و روانکاو بودن ساعدی و تسلط اش به روان کاوی را عامل قدرت تجزيه و تحليل روان آدم ها و قدرت شناخت تضادهای اجتماعی او دانست که به او قلمی دادند که بتواند از تبعيض، فساد، فقر، فلاکت، جهل و فحشا به زيباترين زبان صحبت کند.

او نمايشنامه "چوب به دست های ورزيل" را نه تنها بهترين و زيباترين متن استعاری دانست بلکه گفت گذشته از فضای روستايی ايران، می توان تمام جهان سوم را با اين متن توضيح داد.

صادقی گفت به نظر کارگزاران رژيم سابق ساعدی و نوع تئاتر او لوکس بود، اما ساعدی خود يک اپوزيسيون فرهنگی بود و اين اپوزيسيون راه ها را باز کرد.

او گفت کار تئاتر را با نمايش های ساعدی در دوران دبيرستان آغاز کرده و نمايشنامه های ساعدی را آينه تمام نمای پانزده سال پايان دوران پهلوی و نمايشنامه های ساعدی و بيضايی را پايان بخش حضور نمايش های شبه تاريخی رضا شاهی که مبلغ نوعی شوونيسم جعلی ايرانی يا تبليغ انقلاب سفيد بودند، دانست.

به نظر دکتر صادقی "آی با کلاه، آی بی کلاه" هراس جامعه ايرانی را در آن دوران به خوبی تصوير می کند و نمايشنامه "جانشين" مخالفتی است با بازگشت قدرت و کودتانی سال ۳۲.

پاريس غربت

صادقی گفت رئاليسم ساعدی نزديک به ناتوراليسم و غير شعاری و غير انقلابی است و درد را نشان می دهد، نه راه حل را. و همين خواننده و تماشاچی را به انديشه و تغيير نوع نگاه به زندگی وامی داشت.

در پايان صادقی که در دوران اقامت ساعدی در پاريس تحصيل می کرد، از ديدارهايش با او گفت و غم غربت را عامل مرگ زود هنگام او دانست.

بعد داريوش مهرجويی با اشاره به تابو بودن اسم ساعدی در مطبوعات و رسانه ها گفت با وجود اينکه هنوز آثار او در دانشگاه ها تدريس نمی شود، زمان آن رسيده که نگاه مجددی به آثار اين نويسنده بسيار مهم مملکتمان بيندازيم .

او ساعدی را در حوزه نمايشنامه نويسی و داستان کوتاه نويسنده ای بسيار قدرتمند ناميد و داستان هايی را که ساعدی در پاريس برای او خوانده بود قدرتمندانه ترين نوشته های او ارزيابی کرد.

مهرجويی، ساعدی را يکی از خلاق ترين انسان های عصر ما دانست و گفت اگر او نبود هرگز نه فيلم گاو ساخته می‌‏شد و نه به اين شکل شاهد تحول در سينمای ايران می‌‏شديم.

او درباره فيلم گاو گفت اين فيلم چه در سينمای قبل از انقلاب و چه بعد از آن فيلمی تعيين کننده بود و اين نشانه روحيه عميق ايران دوستی غلامحسين ساعدی بود که چنين داستانی را نوشته بود.

پس از آن جعفر والی بازيگر و کارگردان قديمی تئاتر که در سال ۱۳۴۲ برای اولين بار اثری از ساعدی را در تلويزيون اجرا کرد، با اشاره به اينکه ده نمايشنامه او را به صحنه برده به مناسبت تولد ساعدی نوشته طنزآميزی از او را خواند و سپس از رمز و افسون آثار ساعدی و تاثير آن بر تماشاگران، به ويژه پس از اجرای "چوب به دست های ورزيل" و "آی با کلاه، آی بی کلاه" گفت.

والی رابطه ساعدی را با مردم صميمانه توصيف کرد و آثار او را نفس تازه ای در فضای تئاتر قهوه خانه ای آن دوران دانست.

والی که چند سالی است در کانادا زندگی می کند پس از بيان چند خاطره جالب از همکاری و دوستی با ساعدی، او را انسان با شکوه و ماندگار ادبيات و فرهنگ ما ناميد.

سپس داوود رشيدی که نمايشنامه های "خوشا به حال بردباران"، "ديکته و زاويه" و "وای بر مغلوب" ساعدی را در دهه چهل به صحنه برده است، پس از ذکر خاطره ای گفت نمايشنامه های ساعدی جهان بينی بزرگی دارد که می توان آنها را در تمام نقاط و به زبان های مختلف اجرا کرد.

ساعدی مردم شناس

ناصر تقوايی که کار سينماييش را با کارگردانی فيلم آرامش در حضور ديگران بر اساس کتاب "واهمه های بی نام و نشان" اثر ساعدی آغاز کرد، سخنران بعدی بود.

او خود را به دليل آشنايی اش در دوران جوانی با اهل فرهنگ و ادب هنر خوش شانس دانست و گفت ساعدی نه مانند نيما خلوت گزين بود و نه اهل گشت و گذار برای يافتن موضوع، بلکه برآيندی از اين دو بود.

او که در سفر ۸ روزه ساعدی به جنوب او را همراهی می کرده، سه اثر "اهل هوا" ، "مونوگرافی مردم جنوب" و "ترس و لرز" را حاصل دقت، ريز بينی و توجه فوق العاده ساعدی به جزييات در اين سفر دانست. تقوايی "ترس و لرز" را يکی از قوی‌‏ترين داستان‌‏هايی برشمرد که بر اساس موضوعات جنوب ايران نوشته شده، و به تنهايی انقلابی در ادبيات ما بوجود آورد.

تقوايی گفت نويسندگان بر دو گروه اند يا در زمان حيات خود آثارشان را جمع آوری و پاکنويس می کنند يا بنا به دلايلی چنين کاری نمی کنند. ساعدی از گروه دوم بود و آنقدر درگيری ذهنی داشت که تعداد زيادی از آثارش ناتمام ماندند.

ناصر تقوايی درباره تشکيل بنياد گوهر مراد پيشنهاد کرد به جای اينکه جايزه های ادبی مختلفی مانند جايزه گلشيری، بيژن جلالی و... برگزار شود، يک بنياد فرهنگی مستقل، از اجتماع اين بنيادها تشکيل شود و هر سال در حوزه های مختلف جايزه ای اهدا کند.

کاشف آدمهايی که هرگز ديده نمی شوند

محمود دولت آبادی که قبلا به دليل کسالت از شرکت در مراسم عذرخواسته بود، در دقايق آخر خود را به جمع رساند و سخن گفت.

او ساعدی را "اين مرد ناتمام" ناميد و گفت ساعدی ادبيات ناتمام کشور ما بود و يکی از قربانيان حوادث روزگار و شايد هم مهم ترين قربانی آن.

دولت آبادی با تاکيد بر نبوغ و استعداد عجيب ساعدی و او را کاشف آدم هايی که هرگز ديده نمی شوند، دانست و پس از خواندن قسمتی از "گور و گهواره" گفت من که خودم از پايين ترين پله های اجتماع تا بالاترين آن را غلتيده ام، وقتی آثار ساعدی را می خوانم، می بينم او چيزهايی را ديده و با نبوغش درک کرده که از دريافت من خارج است.

دولت آبادی با اشاره به شخصيت پردازی و سادگی داستان های کتاب "ترس و لرز" گفت ساعدی اين نبوغ را داشت که از يک واقعيت کوچک هزار افسانه بپروراند و از اين نظر تنها می توان او را با چخوف مقايسه کرد.

مراسم با سخنان رضا سيد حسينی که نخستين داستان های ساعدی را در مجله سخن منشر کرد و خيلی کوتاه از رابطه بردارانه اش با ساعدی گفت و او را نجات دهنده خودش ناميد، به پايان رسيد.

همه دوستان ساعدی

در اين مراسم جمعی در کنار هم قرار گرفتند که به اين آسانی ها نمی توان آنها را در کنار هم ديد، از اهالی تئاتر تقريبا همه بودند: حميد سمندريان، دکتر قطب الدين صادقی، هما روستا، فهيمه راستکار، جعفر والی، اسماعيل خلج، عزت الله انتظامی، داوود رشيدی، جمشيد لايق، سيروس ابراهيم زاده، محمد رحمانيان، خسرو حکيم رابط، رضا کيانيان، محمد چرم شير، محمد يعقوبی، ناصر حسينی، حميد امجد و...

ناصر تقوايی و داريوش مهرجويی، دوکارگردانی که چند فيلم از داستان های ساعدی ساخته اند، و محمدعلی سپانلو، محمود دولت آبادی، سيمين بهبهانی، جلال ستاری، لاله تقيان، ناهيد کبيری، محمدرضا جوادی، رضا سيد حسينی، نجف دريابندی، عليرضا اسپهبد، محمدبهارلو، سعيد سعادت، نگار اسکندرفر، پوران صلح کل و... در ميان مدعوين حضور داشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:4  توسط بیژن آزاد  | 

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت، 1-7

گفت آن روز که این گنبد مینا می​کرد
سال​ها دل طلب جام جم از ما می​کرد، 1-5

یادگاری که در این گنبد دوار بماند
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند، 1-8

بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید، 1-10

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز، 1-2

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم، 1-6

وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم، 1-13
7
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 10:43  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

04:52 گرينويچ - سه شنبه 10 ژانويه 2006

لورا شيتر
خبرنگار بی بی سی در امور کشورهای بالتيک

تلاش ليتوانی برای پرهيز از تعطيل اجباری تنها نيروگاه اتمی خود

دولت ليتوانی می گويد مايل است برنامه تعطيلی تنها نيروگاه اتمی خود که قول داده بود تا سال 2009 تکميل کند را تا زمان دستيابی به يک منبع مطمئن ديگر انرژی به تاخير اندازد.

از دور خارج کردن نيروگاه اتمی ايگنالينا که در دوران استيلای اتحاد جماهير شوروی بر ليتوانی ساخته شد، از شرايط پيوستن اين کشور به اتحاديه اروپا در سال 2004 بود.

اما اين کشور اکنون می گويد قصد مذاکرات تازه با اتحاديه اروپا برای تعيين يک جدول زمانی تازه برای بستن اين نيروگاه را دارد.

نيمی از اين نيروگاه که از نوع چرنوبيل است قبلا تعطيل شده بود و واحد دوم آن قرار است در سال 2009 از کار بازايستد اما دولت ليتوانی می گويد که اين کار کشور را از تنها منبع قابل اعتماد انرژی محروم می کند و می خواهد تا زمانی که منبع ديگری برای جايگزينی آن به دست نياورده آن را حفظ کند.

کستوتيس داکسيس، وزير اقتصاد ليتوانی، در يک کنفرانس خبری گفت که اين کشور بايد تصميم بگيرد آيا بايد نيروگاه اتمی ديگری برای جايگزينی ايگنالينا بسازد يا خير.

آقای داکسيس گفت يک نيروگاه تازه می تواند تا سال 2013 تکميل شود اما اظهار عقيده کرد برای کشورش بسيار دشوار است بتواند اتحاديه اروپا را نسبت به ادامه فعاليت ايگنالينا پس از 2009 قانع کند.

هم نخست وزير و هم رئيس جمهور ليتوانی در روزهای اخير نسبت به امنيت کشور در زمينه انرژی ابراز نگرانی کرده اند.

اين کشور منابع طبيعی زيادی ندارد و تمام گاز و بيشتر نفت مورد نياز خود را از روسيه وارد می کند.

به علاوه گفتگوهای اين کشور با لهستان برای دسترسی به شبکه برق اتحاديه اروپا چند روز قبل بی نتيجه ماند.

اين نگرانی وجود دارد که اگر ايگنالينا در سال 2009 بسته شود، ليتوانی خود را منزوی خواهد يافت و هيچ منبعی ندارد که به آن تکيه کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 8:35  توسط بیژن آزاد  | 

به نقل از: حافظ، شماره 4، تير 1383
 اختلاف در نسخه‏هاى حافظ
               دكترمحمدرضا شفيعى‏كدكنى‏
 
 u    1- درآمد
    ظاهر امر چنين مى‏نمايد كه در عصر اخير، بيشترين پژوهشهايى كه در باب حافظ انجام شده، در پيرامون اختلاف نسخه‏هاى ديوان اوست، نه بحث در مبانى هنر او. اما در يك چشم‏انداز ديگر، همين مباحث مربوط به نسخه بدلها هم، در حقيقت، غير مستقيم، بحث در هنر او و شيوه خلاقيت شعرى اوست. اگر از بعضى موارد استثنايى صرف‏نظر كنيم، به خصوص در دايره نسخه‏هاى كهن‏سال ديوان حافظ تا قرن نهم، عامل اصلى اين اختلاف نسخه‏ها شخص خواجه‏شمس‏الدين محمد حافظ است و هيچ كاتب و نسخه‏بردارى را در آن دخالتى نيست. امروز، بر همه دوستداران جدى حافظ كه مباحث مربوط به اختلاف نسخه‏ها را تا حدى تعقيب كرده‏اند، مثل روز، روشن است كه وى در سراسر حيات ادبى خويش پيوسته سرگرم پرداخت و تكامل بخشيدن به جوانب گوناگون هنر خويش بوده است. اين تغييرات، گاه، در نتيجه فشارهاى سياسى و اجتماعى عصر در شعر او، چهره مى‏نموده است و گاه به علت دگرگونى در مبانى جمال‏شناسى هنر او. البته نمونه‏هاى نوع اول، يعنى تأثير عوامل سياسى، نسبت به عامل تكامل جمال‏شناسى، بسيار اندك است و از عجايب اين‏كه گاه همان عوامل سياسى خود به گونه‏اى در جهت تكامل جانب هنرى شعر او نيز تأثير داشته‏اند.
 
 u    2- تأثير عوامل سياسى‏
    از معروف‏ترين موارد تأثير شرايط سياسى در تغييرات شعر حافظ تغييرى‏ست كه خواجه در اين بيت:
 به خوبان دل مده حافظ ببين آن بى‏وفاييها
 كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى‏
    به دلايل سياسى ايجاد كرده و آن را بدين‏گونه درآورده است:
 به شعر حافظ شيراز مى‏رقصند و مى‏نازند
 سيه‏چشمان كشميرى و تركان سمرقندى‏
    برابر نسخه ديوان حافظ چاپ استاد خانلرى، 1/878 در قديم‏ترين نسخه اساس يعنى «ب» و چندين نسخه قديمى ديگر همان شكل نخستين، يعنى: به خوبان دل مده... الخ آمده است و در دو نسخه ديگر ضبط دوم آمده است. از جمله نسخه «ل» كه از بهترين نسخه‏هاى معتبر حافظ است و به لحاظ مسأله مورد بحث ما يعنى مراحل تكامل مبانى جمال‏شناسى شعر حافظ نمودار آخرين مرحله تكامل هنرى حافظ است. در باب علت سياسى اين تغيير عبدالرزاق سمرقندى در مطلع‏السعدين ذيل حوادث 781 هجرى قمرى (به راهنمايى و اشارت علامه محمد قزوينى در تعليقات ديوان حافظ، 307) مطلبى دارد كه نشان مى‏دهد كه خواجه پس از فتح فارس، به دست تيمور، احتمالاً اين تغيير را در شعر خويش ايجاد كرده است و خود نمودارى است از وحشت شاعر از رفتارهاى بى‏رحمانه و خشن اين ترك سمرقندى. علامه قزوينى وعده داده است كه عبارت عبدالرزاق سمرقندى را در پايان كتاب «ديوان حافظ چاپ غنى و قزوينى» بياورد، اما متأسفانه اين كار را نكرده است، از آنجا كه در نسخه‏هاى چاپى مطلع‏السعدين (چاپ دكتر نوايى، تهران، طهورى، 1352) و پروفسور محمد شفيع (لاهور و در سال‏هاى 1946-1949 / 1365-1368) حوادث سال 781 نيامده است، ما اين عبارت مطلع‏السعدين را از دو نسخه موجود در مونيخ نقل مى‏كنيم: «...بطرفه‏العين شهر خوارزم مسخر شد و خزائن و دفاين چندين ساله امير بايكغداى، به دست لشكر منصور [تيمور] افتاد و تخريب عمرانات و تغذيب حيوانات و انواع بيداد در آن خطه به وقوع پيوست. و چون بلده خوارزم موطن صناديد عالم و مسكن نحارير بنى‏آدم بود، آوازه خرابى آن‏چنان در اطراف جهان اشتهار يافت كه بلبل دستان‏سراى مولانا حافظ در گلشن شيراز به اين زمزمه آواز برآورد كه، بيت:
 به خوبان دل مده حافظ، ببين آن بى‏وفايى‏ها
 كه با خوارزميان كردند تركان سمرقندى‏
    و حضرت صاحبقران [= تيمور] حكم فرمود كه هر كس به كارى آمد، از خوارزم كوچانيده و به ماوراءالنهر در شهر كش، ساكن شوند.»*** 1   ***
 
 u    3- تجديد نظر به دليل جمال‏شناسى‏
    تجديد نظر حافظ در شعر خود به دليل دگرگونى در مبانى جمال‏شناسى هنر او، بسيار شايع است. براى اين نوع تغييرها، در همان غزل اوايل حرف الف اين بيت:
    بِنْتُ‏العنب كه صوفى ام‏الخبايثش خواند
                   يا:
    آن تلخ‏وش كه صوفى ام‏الخبايثش خواند
    نمونه بسيار خوبى مى‏تواند به شمار رود. شك نيست كه هر دو صورت اين ضبط [بنت‏العِنَب‏ / آن تلخ‏وش‏]، نتيجه خلاقيت و تصرفات هنرى خواجه است، يكى از آن مرحله يا مراحل پيشين شاعرى او و ديگرى متعلق به دوران كمال هنرى وى. بحث بر سر اين‏كه يكى از اين دو ضبط، فقط مى‏تواند از آنِ خواجه باشد، به نظرم بحثى‏ست مفروغ‏عنه، مگر از همين چشم‏انداز كه ببينيد كدام از دو ضبط از آنِ مرحله دوم و كمال شاعرى اوست و كدام‏يك اقدم ضبطها؟ وگرنه اين‏كه كدام‏يك از آنِ خواجه است و ديگرى از آنِ كاتبان، جاى بحث ندارد. استاد خانلرى در تعليقات ديوان حافظ، 2 / 1160 ذيل عنوان بيت‏العنب نوشته‏اند: «در اين مصراع دو نسخه قديمى‏تر و دو نسخه ديگر "بيت‏العنب" ثبت كرده‏اند و باقى نسخه‏ها به جاى آن عبارت "آن تلخ‏وش" دارند. گمان من بر آن است كه ثبت نسخه‏هاى قديمى‏تر در اين مورد، اصيل است. عبارت بنت‏العنب گذشته از تناسب با "ام‏الخبائث" در شعر فارسى سابقه دارد از آن جمله در اين بيت خاقانى:
 مرا سجده‏گه بيت بنت‏العنب به‏
 كه از بيت ام‏القرا مى‏گريزم‏
    تركيب "تلخ‏وش" هم غريب است زيرا كه پسوند "وش" براى همانندى ديدنيهاست نه چشيدنيها، و من مورد مشابه اين تركيب را جاى ديگر نديدم.» در اينجا يك نكته را در دنبال نظر استاد خانلرى يادآور مى‏شوم و آن بحث بر سر صحبت «تلخ‏وش» است و در باب اصالت و يا تقدم اصالت بنت‏العنب بر تلخ‏وش در طول اين مقاله بحث خواهد شد و خوانندگان در پايان خواهند پذيرفت كه «تلخ‏وش» از آنِ مرحله كمال‏يافتگى هنر حافظ است و «بنت‏العنب» محصول دوران نخستين هنر او. اما در باب صحت استعمال «تلخ‏وش» بايد يادآور شوم كه در خراسان (در لهجه كدكن) «شيروش» به معنى «شيرين‏وش» يعنى چيزى كه مزه‏اى نزديك به شيرينى دارد اما كاملاً شيرين نيست، استعمالى بسيار رايج دارد. مثلاً ميوه بوته سكنگور را وقتى كه مى‏رسيد مى‏خوردند و در باب طعم آن مى‏گفتند: «شيروش» و كلمه «وش» در اين مورد، در لهجه كدكن، به صورت «وَهْش» تلفظ مى‏شود كه احتمالاً باقى‏مانده تلفظ كهن كلمه «وش» است.
    پرسش اصلى، كه در اين مقاله به آن پرداخته خواهد شد، اين است كه آيا مى‏توان، اين دو مرحله شاعرى يا دو مرحله تلقى از هنر شعر حافظ را، در كار خواجه از يكديگر جدا كرد و مشخصات هر كدام را تحت مقولاتى دسته‏بندى كرد و نشان داد و سرانجام با استدلال روشن كرد كه كدام‏يك از آنها به لحاظ تاريخى بر ديگرى مقدم است. اگر اين كار عملى شود، حداقل سودى كه از آن حاصل مى‏شود، پاسخ دادن به اين نكته است كه به هنگام قرائت شعر او، ترجيح گروهى از نسخه‏ها را بر گروهى ديگر، بر اساس تكامل مبانى جمال‏شناسى شعر او، توجيه كنيم و نه صرفاً قدمت چند سال كتابت نسخه‏اى؛ به ويژه كه غالب اين نسخه‏هاى معتبر، تاريخ دقيقى ندارند و «مادر نسخه»هاى آن نيز روشن نيست.
    حجم غزلهاى خواجه و مقايسه آن با سالهاى نسبتاً دراز شاعرى او نشان مى‏دهد كه وى در هر سال بيشتر از ده غزل نگفته و پيداست كه در اين فاصله‏ها او جز پرداختن به همين حجم نسبتاً اندك غزلها كارى هنرى و شعرى نداشته است. بى‏گمان؛ اين ديرپسندى و پرداخت غزلها، كه در طول زمان انجام گرفته است، در همه جوانب خلاقيت شعرى او، آثار خود را به جاى گذاشته است. يا به تعبيرى ديگر مى‏توان در شعر او آثار اين دگرگونى مبانى جمال‏شناسى را از ديدگاههاى مختلف بررسى كرد؛ در همه عناصر سازنده شعر از انديشه و حوزه عاطفى شعر گرفته تا تصاوير و انتخاب كلمات و موسيقى شعر. مثلاً تبديل:
 بى‏مزد بود و منت هر خدمتى كه كردم‏
 يا رب مباد كس را مخدوم بى‏عنايت‏
 به صورت:
 اى آفتاب خوبان، مى‏جوشد اندرونم‏
 يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت‏
    يا برعكس تبديل دومى به اولى، از نمونه‏هاى تبديل فكر و عاطفه و در حقيقت كل شعر است. از نمونه‏هاى تبديل صور خيال و شيوه بيان اين بيت:
 احوال گنج قارون كايام داد بر باد
 در گوش گل فروخوان تا زر نهان ندارد
 كه به اين صورت درآمده است:
 با غنچه بازگوييد تا زر نهان ندارد
    اگر ضبط نسخه «ل» (اساس چاپ قزوينى) را هم بخواهيم به حساب آوريم، جنبه تصويرى شعر حداقل سه مرحله تحول به خود ديده است: در گوش دل فروخوان / در گوش گل فروخوان / با غنچه باز گوييد، ولى با آشنايى‏اى كه با نسخه «ل» داريم، دل را تصحيف گل مى‏دانيم. زيرا اين نسخه يكى از بهترين نسخه‏هاى شناخته شده ديوان حافظ است.
 
 u    4- تبديل به دليل موسيقى كلام‏
    از نمونه‏هاى تبديل موسيقى كلام، تبديل «بنت‏العنب» به «آن تلخ‏وش» كه در اولى جانب نوعى موسيقى معنوى بيشترى رعايت شده است و در دومى تناسب خوشه‏هاى صوتى و آرايش واجها و طول مصراع و بيت. ما مى‏كوشيم كه مبانى تكامل جمال‏شناسى شعر حافظ را فقط و فقط در دايره موسيقى شعر خواجه بررسى كنيم و در صورت امكان نشان دهيم كه وى در آغاز چه نوع برداشتى از موسيقى شعر داشته و در مراحل بعد به چه نوع سليقه‏اى دست يافته است.
    از لحاظ روش كار، ناگزير خواهيم بود كه نسخه‏هاى الف، ب، ج را كه اقدم نسخه‏هاى مورد استفاده استاد خانلرى بوده است، به عنوان مبناى كار قبول كنيم و آنچه را كه از ضبط اين نسخه‏ها دور مى‏شود،مرتبط با مراحل بعدى تحول شعر او به حساب آوريم. مثلاً در همان عبارت «بنت‏العنب» و «آن تلخ‏وش» چون نسخه الف و ب (كه قديمى‏ترين نسخه‏هايند) بنت‏العنب دارند، ما مى‏توانيم به گونه‏اى استدلال كنيم و بگوييم كه وى در نخستين دوره شاعرى خويش، بيشتر به صنايع معنوى‏اى از نوع مراعات‏النظير، نظر داشته است و بعدها به جمال‏شناسى حاكم بر شعر صوفيه و شطحيات آنان روى آورده است كه در آنجا نظام آوايى يا خوشه‏هاى صوتى و موسيقى حاصل از آنها، بر مراعات النظير و صنعتهايى از اين نوع غلبه دارد و اين چيزى‏ست كه با تكامل ذهنيت شاعر و گسستن او از عرف و عادتهاى حاكم بر كتب بلاغت و يا حوزه‏هاى ادبى و مجامع شعرى كاملاً منطبق است.
    در بلاغت صوفيه، در شعرهاى ناب ايشان، چه منظوم و چه منثور، محور جمال‏شناسى شكستن عرف و عادتهاى زبانى‏ست، چه در دايره اصوات و موسيقى و چه در دايره معانى. مقايسه «مثنوى» مولوى «بوستان» سعدى و يا مقايسه «كليله و دمنه» نصراللَّه منشى و «شرح شطحيات» روزبهان بقلى، تمايز اين دو گونه جمال‏شناسى در ادب فارسى به خوبى مى‏تواند نشان دهد. در مركز اين قلمرو استتيك، غلبه موسيقى و شطح (= پارادوكس) بر ديگر جوانب بيان هنرى، كاملاً آشكار است. به حدى كه عامل كاربرد هنرى زبان يا به قول ساخت‏گرايان چك Aktualisace و به تعبير فرماليست‏ها Foregrounding از دو نوع استتيك متفاوت خبر مى‏دهد و از نوادر شگفتى‏ها كه پذيرفتن آن بسيارى از خوانندگان را ممكن است دشوار آيد و ستيزه بسيارى از صاحبان انديشه را نير برانگيزد، يكى اين‏كه در اين قلمرو جمال‏شناسى، حركت از سوى موسيقى (يعنى صداها) است به سوى معنى و از معنى به سوى انتخاب لفظ، بدين عبارات روزبهان بقلى توجه كنيد:
    «اى دهر دهار! كجاست شهقه شبلى، كجاست ترنم ابوالحسن نورى؟ اى ظل سماوات كجاست دور سمنون، اى فرش زمين كجاست تمكين جُنيد، اى رنگ زحل! اى شرم زهره! اى حرف خرد! كجاست خون افشاندن حسين منصور در "اناالحق"، اى زمان و مكان! تو چرا بى‏جمال شيخ ابوعبداللَّه خفيف، مى‏باشى؟»2
    در صورتى كه معروف ميان مردم آن است كه در تصوف اصل معناست و لفظ هر چه خواهد گو باشد. اما حقيقت امر اين است كه در لحظه‏هاى ناب صوفى، اصالت با موسيقى (يعنى كلمات) است و معانى تابع اين موسيقى و الفاظاند، گرچه اصرار ورزند كه «حرف چبود خار ديوار رزان؛» اين در «كليله» نصراللَّه منشى‏ست كه معنى مقدم بر لفظ است و نويسنده با انديشيدن قبلى كلماتى را به تناسب نياز خويش برمى‏گزيند.3
    نه در:
 بى‏خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
 باده از جام تجلى صفاتم دادند
    يا در اين عبارت از شعر شطح بايزيد بسطامى بزرگ‏ترين شاعر شعرهاى منثور در ادب جهان:
    مرغى گشتم،
    چشم او از يگانگى،
    پر او، از هميشگى‏
    در هواى بى‏چگونگى مى‏پريدم.4
    حافظ در آغاز گفته بود: مهر رخت، سرشت من؛ خاك درت، بهشت من؛ عشق تو سرنبشت من؛ راحت تو، رضاى من. نظام موسيقايى قافيه‏هاى داخلى: سرشت من / بهشت من و... بى‏گمان بازمانده جمال‏شناسى دوران نخستين شاعرى اوست كه صنايع آشكار و معتاد و مألوف، در آن خود را جلوه‏گر كرده‏اند و بيان نيمه منطقى عرفى و «زود به سلطنت رسد هر كه بود گداى تو» نيز بقاياى همين مرحله شاعرى اوست و اين ضبطى‏ست كه نسخه ب (اقدم نسخ كه اين غزل را دارد و قديمى‏ترين نسخه از مجموعه ديوان خواجه) آن را حفظ كرده است.
    حال ببينيم خواجه پس از عبور از اين مرحله هنرى و پشت سر گذاشتن مبانى استتيك كتب بديع و بلاغت و معيارهاى حاكم بر انجمن‏هاى ادبى شيراز عصر و پس از آشنايى با بلاغت تصوف و استتيك شطح، چگونه اين دو بيت را از نو سروده است:
 دولت عشق بين كه چون از سر فخر و افتخار5
 گوشه تاج سلطنت مى‏شكند گداى تو
 خرقه زهد و جام مى گرچه نه در خور هم‏اند
 اين همه نقش مى‏زنم از جهت رضاى تو
    استتيك شعر حافظ، براساس نسخه «ل» (كه اين دو بيت را بدين‏گونه ضبط كرده است) از آن مرحله گذشته و بنياد جمال‏شناسى هر دو بيت را بر اسلوب شطح و تناقض استوار كرده است: «گوشه تاج سلطنت شكستن گدا» و از سوى ديگر «خرقه زهد و جام مى» را در يك آن، حفظ كردن «از جهت رضاى» دوست.
    رسيدن به اين مرحله از كمال هنرى، يعنى سير از: «عشق تو سرنبشت من، راحت من رضاى تو» به عالمى كه بگويد: «خرقه زهد و جام مى گرچه نه در خورد هم‏اند / اين همه نقش مى‏زنم از جهت رضاى تو»، در حقيقت سير تاريخى جهان‏بينى حافظ است از عالم يك شاعر عادى و يك انسان معمولى به عالم يك رند، يك اَبرمرد يا هر كلمه ديگرى كه شما آن را بپسنديد و لايق مقام حافظ باشد، در دوران كمال هنرى و فكرى او. در اين مرحله از مراحل حيات معنوى حافظ است كه او به صورت آينه تمام‏نماى انسانيت درمى‏آيد و تصويرگر مجموعه‏اى از هر دو سوى تناقضهاى وجودى انسان مى‏شود: سخنگوى جبر و اختيار / نماز و عصيان / خرقه زهد و جام مى / غمگينى و شادخوارى و در يك آن، «جام گيتى‏نما و خاك ره» و «هوشيار حضور و مست غرور» بودن، در حالى كه «گنج در آستين و كيسه تهى است»، «بحر توحيد و غرقه گناه» بودن و «به آب روشن مى طهارت كردن» و اگر او فقط اهل يكى از اينها مى‏بود، يا بهتر است بگوييم اگر شعرش آينه‏اى براى يكى از اين احوال بود هرگز نمى‏توانست در همه ادوار زندگى انسان و در تمام مراحل فكرى و فرهنگى جامعه ما، سخنگوى بلامنازع همه نيازهاى روحى انسان باشد.
 
 
 پى‏نوشتها:
 
 1- مطلع‏السعدين و مجمع‏البحرين، نسخه مورخ 988 محفوظ در مونيخ ورق 183 و نيز همان كتاب نسخه مورخ 1000 هجرى با عنوان تيمورنامه و ظفرنامه متعلق به همان كتابخانه ورق 116 به ترتيب ميكروفيلم‏هاى شماره 5132 و 5124 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران.
 2- شرح شطحيات، روزبهان بقلى، به تصحيح و مقدمه هنرى كوربين، تهران، انستيتو ايران و فرانسه، 1966/1344، صفحه 15؛ عبارت را تلخيص كرديم.
 3- بعضى از قدما مسأله رابطه لفظ و معنا را به گونه ديگرى تصوير كرده‏اند كه «براى گوينده، الفاظ مظروف معانى‏ست» زيرا اول معنى را در نظر دارد و بعد الفاظ را. اما براى شنونده،
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:52  توسط بیژن آزاد  | 

      سايت خبري تحليلي بازتاب       www.baztab.com

پرچم 57 كشور، عيد قربان در ميدان امام اصفهان بالا ‬مي‌رود




۱۶ دي ۱۳۸۴ - قبل از ظهر ۱۱:۴۲ تعداد بازديد : 1854 كد خبر : ۳۳۱۴۱

پرچم ‪ ۵۷‬كشور اسلامي، روز عيد سعيد قربان به مناسبت انتخاب اصفهان به عنوان پايتخت فرهنگي جهان اسلام ، در" ميدان امام " به اهتزار در مي‌آيد.

كميته اطلاع رساني و تبليغات" ستاد اصفهان پايتخت فرهنگي جهان اسلام" روز پنجشنبه‌اعلام كرد: تاكنون سفراي ‪ ۴۰‬كشور اسلامي درجمهوري اسلامي ايران، براي شركت در آيين آغازين پايتختي اصفهان، اعلام آمادگي كرده‌اند.

اين آيين پس از اقامه نماز عيد قربان در ميدان تاريخي و با عظمت امام كه از جمله آثار ثبت شده در ميراث فرهنگي جهان است ، برگزار مي‌شود.

"اصفهان شهر گنبدهاي فيروزه‌اي، در سال ‪ ۲۰۰۶‬ميلادي پس از مكه مكرمه و بر اساس مصوبه وزراي فرهنگ كشورهاي عضو سازمان كنفرانس اسلامي به مدت يك سال پايتخت فرهنگي جهان اسلام است.

براي برگزاري آيين اين سال ، علاوه بر ستاد استاني يك شوراي عالي متشكل از معاون اول رييس جمهوري، رييس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي ، رييس سازمان ايرانگردي و جهانگردي ، وزير فرهنگ وارشاد اسلامي ، رييس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي و استاندار اصفهان تشكيل شده است.

"محمود احمدي نژاد " رئيس جمهوري اسلامي ايران ، دوشنبه گذشته در ديدار اعضاي شوراي عالي ستاد" اصفهان ، پايتخت فرهنگي جهان اسلام"برلزوم همكاري همه دستگاهها براي اجراي دقيق برنامه‌هاي اين ستاد در يكسال آينده تاكيد كرد.

به گزارش دفتر امور رسانه‌هاي رياست جمهوري ، رييس جمهوري بااشاره به جايگاه تاريخي و فرهنگي شهر اصفهان در تمدن اسلامي - ايراني گفت : بايد از فرصتي كه با تعيين شهر اصفهان به عنوان پايتخت فرهنگي جهان اسلام بوجود آمده است، براي پيشبرد آرمانهاي انقلاب اسلامي به نحو احسن استفاده كرد.

احمدي نژاد با تاكيد بر لزوم اجراي برنامه‌هاي فرهنگي در داخل كشور به منظور ارتقاي خودباوري و استقلال از بيگانگان، گفت : بايد تلاش شود ويژگي‌هاي تمدن‌سازي كه موجب ايجاد و گسترش تمدن اسلامي در طول تاريخ شد در ميان مردم تبليغ و ترويج شود.

رييس جمهوري بااشاره به اينكه در جهان اسلام درمقابل هجوم فرهنگي سنگين غرب نياز فزاينده‌اي براي تقويت هويت اسلامي بوجود آمده است، خاطرنشان كرد: امروز مسلمانان كانون بيداري اسلامي و احياي هويت اسلامي را جمهوري اسلامي ايران مي‌دانند و تعيين اصفهان به عنوان پايتخت فرهنگي جهان اسلام فرصت خوبي براي معرفي چهره واقعي جمهوري اسلامي ايران است.

احمدي نژاد همچنين بر اجراي برنامه‌هاي ستاد " اصفهان ، پايتخت فرهنگي جهان اسلام " درسطح ملي تاكيد كرد.


كد خبر : ۳۳۱۴۱


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:1  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

15:56 گرينويچ - دوشنبه 02 ژانويه 2006

جواد اعرابی

مهين اسکويی، کارگردان و مدرس تئاتر درگذشت

مهين اسکويی کارگردان و مدرس تئاتر و مترجم آثار نمايشی که يکی از بنيان گذاران تئاتر آناهيتا بود، صبح روز دوشنبه 12 دی پس از ماه ها بيماری در بيمارستانی در تهران درگذشت.

او پس از گذشت حدود دوماه از فوت مصطفی اسکويی، همسر سابقش و ديگر بنيانگذار تئاتر آناهيتا در گذشت.

مهين اسکويی (عباس طاقانی) به سال ۱۳۰۹ در تهران در خانواده ای بدنيا آمد که با دنيای هنر بيگانه نبودند. خاله او روحبخش و خواهرش پوران (شاپوری) از خوانندگان قديم زن ايران بودند. انوشيروان روحانی، آهنگسار ايرانی نيز همسر يکی ديگر از خواهران او بود.

مهين اسکويی در ۱۶ سالگی به عنوان بازيگر در تئاتر فردوسی پا بر صحنه گذاشت. تئاتر فردوسی زير نظر عبدالحسين نوشين فعاليت می کرد و مهين اسکويی گام های اوليه آموزش بازيگری را از او فرا گرفت و ار نخستين زنان ايرانی بود که بر صحنه نمايش ظاهر شد.

او در نمايش پرنده آبی اثر موريس مترلينگ، نويسنده بلژيکی به کارگردانی عبدالحسين نوشين در نقش گربه مورد توجه قرار گرفت.

مهين اسکويی در گروه نوشين با بازيگرانی چون صادق شباويز، محمد علی جعفری، نصرت کريمی، عزت الله انتظامی، لرتا، توران مهرزاد، حسين خيرخواه، حسن خاشع، محمد تقی کهنمويی و مصطفی اسکويی همکاری می کرد و در همان دوران با مصطفی اسکويی ازدواج کرد و پس از اجرای چند نمايش به همراه او به فرانسه و سپس به مسکو رفت.

او در دانشکده هنرهای تئاتری مسکو (لونا چارسکی) در رشته کارگردانی با درجه ممتاز از اين دانشکده فارغ التحصيل شد و نيز سيستم استانيسلاوسکی را نيز در دانشکده مزبور آموزش ديد و در سال ۱۹۶۹ در اين زمينه ديپلم افتخار دريافت می کند.

مهين اسکويی پس از شوروی به همراه همسرش در آلمان اقامت گزيد و پس از بازگشت به ايران، در کنار مصطفی اسکويی تئاتر آناهيتا بنا گذاشتند.

پس از تعطيلی تئاتر آناهيتا و جدايی از مصطفی اسکويی، گروه تئاتر زمان را تشکيل داد و به به عنوان مترجم زبان روسی به استخدام کارخانه تازه تأسيس ذوب آهن اصفهان در آمد..

او با گروه تئاتر زمان نمايش در اعماق نوشته ماکسيم گورکی و سه خواهر و خرس و خواستگاری را به صحنه برد. آخرين تلاش مهين اسکويی برای بردن نمايش به روی صحنه به سال ۱۳۶۷ برمی گردد.

نمايشی با نام تاريکی های سرکش نوشته بوئرو نمايشنامه نويس اسپانيايی با حضور مهدی فتحی و همراهی گروه پنج که از فارغ التحصيلان سال ۶۵ تئاتر آناهيتا تشکيل شده بود و ديگر هنرآموخته های سالهای پس از انقلاب آناهيتا و جمعی از بازيگران جوان و علاقه مند که بسياری از آنها در تئاتر امروز ايران مطرح هستند.

اما در سالی که با حضور علی منتظری در راس مرکز هنرهای نمايشی بسياری از پيش کسوتان تئاتر ايران مانند حميد سمندريان، رکن الدين خسروی، بهزاد فراهانی، پری صابری و ...پس از سالها، نمايشی را بر روی صحنه بردند، اسکويی امکان اجرای نمايش نيافت.

پس از آن مهين اسکويی تمام وقت خودرا برای اتمام و تکميل مجموعه آثار استانيسلاوسکی در ارتباط با بازيگری گذاشت و اين آثار پس از سی سال تاسيس آناهيتا و ورود اسکويی ها به ايران به طور کامل توسط انتشارات سروش در سال ۱۳۶۸ در دسترس علاقه مندان قرارگرفت.

اهتمام مهين اسکويی در ترجمه آثار نمايشی و موضوعات تئاتری از بدو بازگشت به ايران بی وقفه ادامه داشت.

از آثار ترجمه شده توسط او علاوه بر سه جلد حجيم آموزش سيستم استانيسلاوسکی می توان به نمايش های در اعماق،ييلاق نشين ها و فرزندان خورشيد نوشته ماکسيم گورکی، سه خواهر،خرسوخواستگاری اثر چخوف، تاريکی های سرکش اثر بوئرو، کارگردان مؤلفی ديگر اثر رخلس و فصل هايی از تاريخ تئاتر جهان اثر ماکولسکی اشاره کرد.

نمايش هايی که مهين اسکويی به عنوان کارگردان و بازيگر در آنها حضور داشت عبارتند از: خانه عروسک (هنريک ايبسن)، روبهک ها ( ليليان هلمن)، تانيا (آربوزف)، صاحبه مهمانخانه ( گالدونی)، صاعقه ( آستروفسکی)، خرس و خواستگاری، سه خواهر( چخوف)، در اعماق ( ماکسيم گورکی).

در آغاز تاسيس تلويزيون ثابت پاسال (شبکه ۲ سراسری فعلی) در سال 1337 نمايش های زنده تلويزيونی توسط اسکويی ها در آن اجرا شد. مهين اسکويی در اين نمايش ها نيز به عنوان کارگردان و بازيگر حضور داشت.

نمايش هايی مانند شبهای سپيد(داستايفسکی)، گرگها و بره ها ( آستروفسکی)، اينس مندو، کلسکه زرين (مريمه)، غار سالامانگ (سروانتس)، پيچ خطرناک (سامرست موآم)، ابليس ( چخوف)، خانه عروسک (ايبسن) به عنوان کارگردان و بازيگر و در نمايش های اتللو (درنقش اميليا) و تراموايی به نام هوس (در نقش بلانش) تنها به عنوان بازيگر، از نمايش های تلويزيونی بود که او در آن حضور داشت.

مهين اسکويی از سال ۱۳۷۰ پس از انتشار آثار استانيسلاوسکی دوباره آموزش هنرجويان را آغاز کرد و در خانه خود فضايی را برای اين کار اختصاص داد. برنامه آموزشی او مانند يک برنامه دانشگاهی بود و بسياری از دانشجويان همزمان از کلاس های آموزشی او نيز بهره می بردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 8:19  توسط بیژن آزاد  | 

کودکان سنگ

نزار قبانی

دنيا را خيره کردند،
با اينکه در دستشان جز سنگ چيزی نيست.
چونان شبچراغ افروختند و مژده آوردند
مقاومت کردند، چون بمب منفجر شدند و شهيد گشتند.
و ما بسان خرس های قطبی
ــ که کالبدشان در برابر حرارت مصونيت يافته باشد ــ
همچنان يخزده باقی مانديم.
آنان به جای ما پيکار کردند تا آنگاه که به خاک افتادند
و ما در قهوه خانه ها لم داديم و مزمزه کنان پيف پيف کرديم.
از ما يکی در پیِ سوداگریِ خويش است
يکی در جست و جوی يک ميليارد دلار ديگر
و ازدواج چهارم و سينه های مرمرين
يکی در لندن کاخی سر به فلک کشيده را می جويد
يکی دلال اسلحه است
يکی در کاباره ها از حريفش انتقام می گيرد
و ديگری به دنبال تاج و تخت، ارتش و حکومت است.
آه ... ای نسل خيانت ها
ای نسل پول پرستی ها
ای نسل تفاله
و ای نسل هرجايی
سرانجام، کودکان سنگ انداز
ــ هرچند تاريخ به کندی حرکت کند ــ
ترا در زير پا لگدمال خواهند کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:1  توسط بیژن آزاد  | 

دوشنبه 12 دي1384 ساعت: 11:50 توسط:سایناز
هر چند گاهی چنين می نُمايد

که دعاهايمان ناشنيده مانده اند

اما خدای مهربان تمام نيازهامان را در می يابد

بی هيچ کلامی

و تنهايمان فرو نمی گذارد

گرچه زندگی دُر افت و خيز باشد

چرا که او همواره با ماست

و به نگاهی مهر آميز نگه دارِ ما

او همیشه منتظر ماست
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:55  توسط بیژن آزاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 14:49  توسط بیژن آزاد  | 

فروغ فرخزاد: شاعری که صدای انفجار را می شنيد
(تأملی در يک شعر از او)

تراب حق شناس



«مردم شعرم را نبايد به سرعت بخوانند. آنان بايد آنرا بچشند و بکوشند تا احساسش کنند».
(فروغ فرخزاد)

«من دنبال چيزی در درون خودم و در دنيای اطراف خودم هستم - در يک دوره مشخص که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ اين زندگی ، خصوصيات خودش را دارد. راز کار اين است که اين خصوصيات را درک کنيم و بخواهيم اين خصوصيات را وارد شعر کنيم. برای من کلمات خيلی مهم هستند. هر کلمه ای روحيه خاص خودش را دارد، همينطور اشياء. من به سابقهء شعری کلمات و اشياء بی توجه ام. به من چه که تا بحال هيچ شاعر فارسی زبانی مثلا کلمه «انفجار» را در شعرش نياورده است. من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه ميکنم می بينم چيزی دارد منفجر می شود. من وقتی شعر بگويم ديگر به خودم که نمی توانم خيانت کنم».
(فروغ فرخزاد)

شعر مورد نظر تحت عنوان «کسی که مثل هيچ کس نيست» بارها چاپ شده و چه بسا خواننده، بيش از آنچه در اينجا خواهد آمد، در آن تامل کرده باشد و از تابلوئی که فروغ با هنرمندی خاص خود عرضه کرده است لذت برده و عميقا تحت تاثيرش قرار گرفته باشد. هدف ما از نوشتن اين تأمل... و برداشت اين نيست که بگوئيم فروغ فرخزاد بعنوان هنرمند زمانهء خود خواسته است از اوضاع آن روز ايران تحليل سياسی ارائه دهد و يا چنين و چنان پيشگوئی کند. ما نمی خواهيم بگوئيم که راه و رسم شعر وهنر بايد اين باشد يا نباشد. منظور ما اينست که بگوئيم هنرمند در عين حال که هنر را فراتر از محدوديت های زمان و مکان و يک ملت و يک حزب و گروه می بيند اما جدا از زمانهء خود نيست و نبض زمانه اش در تاروپود هنرش می تپد و همين (همراه با استعداد ذاتی و تجربه اش) از او شاعر يا هنرمندی جاودانه می سازد، نه آنکسی که به تقليد از گذشتگان يا در محدوده تنگ قومی يا فرقه ای و يا در تبعيت از اوضاع و احوالی ديگر چيزی می سرايد و می نويسد. کسی که هنرمند زمانهء خويش است هنرش در عين مشخص بودن، کلی است، انسانی است و بهمين دليل مرز زمان و مکان نمی شناسد. يکی از نمونه های بارز ديالکتيک خاص و عام همين جاست. برای مثال حافظ و فردوسی و ... در عين حال که شاعر زمانهء خويش اند، شاعران جاودان بشمار می آيند.
فروغ تابلوئی از اوضاع و شرايط اجتماعی نيمه اول دهه ۴۰ که اين شعر در آن فاصله گفته شده ترسيم می کند. او که نمی تواند بعنوان يک انسان هنرمند و بنابراين حساس، اوضاع حاکم بر جامعه را ناديده بگيرد و به قول خودش «وقتی کوچه پر از بوی ادرار است ليست عطرها را جلوی بينی بگيرد»، انسانی ترين خواست های آنروز اکثريت جامعه را در تابلوئی که در عين پرداختن به خاص، کاملا عام و متعلق به همه جا و هميشه است، در شعر خويش تجسم می بخشد بی آنکه بخواهد فراتر از آنچه در واقعيت وجود دارد، چيزی به مخاطب تحميل نمايد.
او دختر خردسالی را به عنوان سمبل (نماد) و روايتگر احساس و درد خويش بر می گزيند. انتخاب اين سمبل، تصادفی نيست: هم سمبل ستمديدگیِ زن و تحقير شدن و بی کسی و بيگناهی خردسالان است و هم، زبانی را که به کار می گيرد طبعا زبانی است کاملا کودکانه و معصوم، سرشار از آرزوهای ابتدائی و پاک که در نتيجهء اوضاع معين اجتماعی در نطفه فرو مرده است. کودک در عين حال سمبل آينده و نگاه به سوی آن است. شعر را با هم بخوانيم.
فروغ از زبان کودک می سرايد :
«من خواب ديده ام که کسی می آيد»
در اينجا از «خواب ديدن» که تجسم آرزوهای برنيامده در بيداری و نگرانی ها و دل مشغوليهاست و در عين حال نشان می دهد که خواست آدمی درجهت تحقق آن آرزو همچنان زنده و پر نشاط است استفاده کرده و با بکار بردن اين اصطلاح پلی کاملا مفهوم و فولکلوريک زده با خواننده رابطه برقرار می کند. کودک خواب می بيند که کسی می آيد. اين کودک، اين دختر خردسال که بمثابه وجدان عمومی و آينهء تمام نمای رنج و محروميت اکثر مردم جامعه تصوير شده، در فکر رهائی است، اما اين رهائی را نه از يک حرکت آگاهانه و دراز مدت اجتماعی و کليه ملزومات آن بلکه با آمدن کسی امکان پذير می داند. انتظار اينکه يک منجی پيدا شود سنتی ريشه دار در فرهنگ ماست:
«دستی از غيب برون آيد و کاری بکند» (حافظ)
«زقاطعان طريق آنزمان شوند ايمن قوافل دل و دانش ، که مرد راه رسيد» (حافظ)
و يا در شعر اخوان ثالث:
«نادری پيدا نخواهد شد اميد
کاشکی اسکندری پيدا شود» (شعر نادر يا اسکندر)
در روزگاری که فروغ تابلوی زيبای خود را ترسيم می کرد چشم های اکثريت افراد جامعه حتی روشنفکران متوجه «کسی» بود که بيايد. از جلال آل احمد گرفته که می نوشت «باز هم اگر کاری از دست کسی بر آيد از حاج آقا روح الله خودمان است» (نقل قريب به مضمون: غرب زدگی چاپ بعد از انقلاب، انتشارات رواق)، تا ساعدی و دولت آبادی در برخی از آثارشان، و يا صمد بهرنگی که داستان «ماهی سياه کوچولو» را می نويسد و در آن، در بين همه ماهی ها فقط همان يکی است که می فهمد و قدرت مقابله با مرغ ماهيخوار را دارد و آنهم با زدن خنجر به شکم او ( بطوريکه شايد بتوان گفت اين اثر صمد بهرنگی همان جزوه پويان است گيرم بزبان داستانی). مبارزهء مسلحانهء چريکی هم چه در سازمان فدائی ها و چه در مجاهدين چشم به راه آفرينش چنان کسی است که بيايد: يک چه گوارای ايرانی ؟ يا.... بهر حال بنظر می رسد که نه فقط روشنفکران و نيروهای سياسی مبارز بلکه اکثريت مردم محروم که آرزوهايشان در اين شعر فروغ از زبان دختری خردسال و معصوم بيان می شود، با همه اختلاف و تمايزی که در آنها می توان ديد، در انتظار ظهور منجی، جهت رهائی از آن وضع سراپا بی عدالتی و محروميت، با يکديگر شريک اند.
«من خواب يک ستاره قرمز ديده ام»
در آنروزها همان اکثريت محروم جامعه خواب ستاره قرمز را می ديد، انقلاب را آرزومی کرد. ديگر رفرم و وسمه کشيدن بر ابروی رژيم هيچ نظر جدی ای را جلب نمی نمود. برای آنکه نشان دهيم که اين مساله امری همگانی بود و حتی رفرميست ها را هم در بر می گرفت کمی توضيح می دهيم: در آنروزها (اوايل دهه ۴۰) در روزنامه کيهان يک پاورقی چاپ می شد که عبارت بود از «جنگ شکر در کوبا» نوشته ژان پل سارتر ترجمه جهانگير افکاری . اين کتاب گزارش سفر سارتر به کوبا و برداشت های او از دستاوردها وکمبودهای جامعه و انقلاب کوبا بود (۱). درهمان زمان که کمی پس از رفراندوم ششم بهمن ۱۳۴۱ و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود عده ای از مسؤولين و رهبران نهضت آزادی و جبهه ملی در زندان قزل قلعه بودند. مهندس بازرگان که به مبارزهء قانونی و مسالمت آميز هميشه وفادار بوده و هست و بخاطر همين حد از مبارزه قانونی به زندان افتاده بود و چند ماه بعد به ۱۰ سال زندان محکوم گشت، در زندان، همين کتاب جنگ شکر در کوبا را خلاصه کرده و برای جمعی از زندانيان که عموما فعالين جبهه ملی و نهضت آزادی بودند به صورت سخنرانی ايراد کرده بود. اين سخنرانی در سال ۴۲ به صورت يک جزوه تحت عنوان انقلاب کوبا مخفيانه چاپ شد. بازرگان در مقدمهء اين جزوه گفته بود: اگر در اين کتاب به جای شکر، نفت بگذاريد و بجای باتيستا ( ديکتاتور سابق کوبا) نام يک شخص ديگر (يعنی شاه) را، خواهيد ديد که به هر کجا که روی آسمان همين رنگ است. يعنی درد اگر آن است درمان هم در ايران چيزی است مانند کوبا. مهندس بازرگان در همان روزها جزوهء ديگری نيز در قزل قلعه نوشت تحت عنوان «اسلام مکتب مبارز و مولد» و در آن می گفت: هيچ مکتب و آئينی بدون خونريزی کارش از پيش نرفته است، حتی مسيح هم که آنقدر از محبت سخن می گفت وقتی دينش جهانگير شد که مسيحيان به قوه قهريه متوسل شدند (رجوع شود به کتابچهء فوق – نقل به مضمون)
آری، همه خواب ستارهء قرمز می ديدند. تعجب نکنيد. حتی دکتر مصدق که هنوز زنده بود، در تقريظی که بر کتاب «الجزاير و مردان مجاهد» نوشته حسن صدر نوشت و آنرا از احمد آباد برای نويسندهء کتاب فرستاد و پشت جلد کتاب چاپ شد (۲-۱۳۴۱) اظهار نظر می کرد که اگر مردم ايران در مبارزه برای آزادی خود خواستار پيروزی هستند بايد راه الجزاير را بروند (نقل به مضمون) و بالاخره از شعر نمونه ای بياوريم: شاملو در همان سال ها در مجموعه «آيدا، درخت، خنجر و خاطره» در قطعه لوح می سرود:
«اگر تاج خاری نيست
خُودی هست که بر سر نهيد
و اگر صليبی نيست که بردوش کشيد
تفنگی هست.
اسباب بزرگی
همه آماده!»
فروغ فرخزاد، روح زمانهء خود را و جوشش عمومی جهت يک تغيير بنيادين و یأس از رفرم و اميد بستن به رژيم فاسد و غير قابل اصلاح شاه را با خواب ستارهء قرمز چه خوب بيان می کند وضرورت و قطعيت برخورد خشونت آميز نهائی بين مردم و رژيم را چه واضح نشان می دهد:
«و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهايم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم ديده ام .»
توجه کنيد به استفاده شاعر از فرهنگ عاميانه برای نشان دادن قطعيت اين آرزو: «پلک پريدن» ، «جفت شدن کفش ها» و بالاخره سوگندی سرشار از صداقت:
«و کور شوم اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتی که خواب نبودم ديده ام .»
وجدان مردم تاکيد می کند که اين «خواب» نيست. رؤيای بيداری است با همه دلايل و نشانه های عينی اش.
کودک ادامه می دهد:
«کسی می آيد
کسی می آيد
کسی ديگر
کسی بهتر
کسی که مثل هيچ کس نيست، مثل پدر نيست، مثل انسی
نيست، مثل يحيی نيست، مثل مادر نيست.»
دختر خردسال که از دست محيط خود مستأصل و درمانده است و روزنی را آرزومند است پيش خود تکرار می کند که «کسی می آيد» وآمدن او را به خود وعده می دهد اما تصويری که از آن کس دارد اينست که از همه کسانی که ديده بهتر است. تخيل او يک منجی آرمانی را برای او می آفريند و فقط اينقدر معلوم است که «مثل هيچکس نيست» او «مثل پدر نيست» مگر نه آنست که پدر در جامعه مردسالار ما همان ديکتاتور خانه، خدای روی زمين و قدر قدرتی است که اگر نان آور خانه است و بقيه عيال (يعنی نانخور) اويند اما در حضورش نمی توان جيک زد؟ کودک، در اوضاع نابسامان اجتماعی حتی از مهر پدری محروم است و نمی تواند تصور کند که کسی که می آيد مثل پدر باشد.
او مثل «انسی و يحيی» هم نيست. کودک خاطرهء خوشی از ديگر افراد خانواده و همسايه ها ندارد. مناسبات ظالمانه ای که در جامعه طبقاتی جاری است ظلم و ديکتاتوری را در کليه شؤون زندگی رسوخ می دهد. مناسبات اجتماعی با افراد وابسته به محرومان بيرحمانه است. کسی که می آيد حتی «مثل مادر» هم نيست. در جامعه ای نابسامان، مگر مادرها می توانند مهر مادريشان را آنطور که می خواهند نسبت به فرزندان نشان دهند؟ اجبارهای زندگی، یأس ها و فشارها موجب صدها ظلم به کودکان است. کودکانی که از تغذيه و تحصيل محروم اند، کتک می خورند و دشنام می شنوند و تحقير می شوند. کودکانی که توسط پدر و مادر بر سر راه گذارده می شوند، دخترانی که به عقد پيری ثروتمند در آورده می شوند يا حتی به فروش می رسند. کودک ما از دست همه آنهائی که ظاهرا بزرگسال يا همسال او هستند مأيوس است و در فکر کسی است که بهتر از اينهاست و می آيد.
«و مثل آنکسی ست که بايد باشد»
او نمی داند که وضعی که در آينده پيش خواهد آمد چگونه است. توصيفی گنگ از او می کند تا خود را خلاص نمايد. مثل آنکسی است که بايد باشد. در سال ۵۷ هم زمانی که بيش از ۹۵ در صد از مردم ايران به خيابانها ريختند و بحق رفتن شاه را خواستار شدند در مورد آلترناتيو آينده هيچ چيز مشخصی نمی دانستند. شايد هرگز نتوان بديل آينده را بدقت توصيف کرد ... (هرچند می توان از خود پرسيد که با ابهام بسر بردن و راه رفتن در تاريکی تا چه حد قابل قبول است؟)
«و قدش از درخت های خانهء معمار هم بلندتر است»
تصور قهرمان ما، دختر خردسال روايتگر ما، اينست که آن کس، قدش بلندتر از درخت های خانه معمار است. او درست نقيض قد کوتاه خود را جستجو می کند. آل احمد در سوگ تختی نوشته بود: «مردم ناتوانی خود را در قدرت و پهلوانی تختی جبران شده می ديدند» (شبيه به مضمون، رجوع شود به نشريهء آرش چاپ تهران، ويژه صمد بهرنگی ۱۳۴۶)
«وصورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر»
در فرهنگ عامه و مذهبی مردم ما، روشنی صورت امام زمان حد اعلای روشنی است اما برای کودک ما اين کافی نيست، چيزی از آن روشنتر و فراتر می خواهد. نقطهء آغاز و مبدأ باز همان سنتهاست. درهمان زمان کم نيستند کسانی که در جستجوی چهرهء «واقعی» امام زمان و دين و مذهب «راستين» بر آمده اند و اين جستجو به امثال شريعتی و مجاهدين هم محدود نمی شود. در سطح جامعه، مردم از دين سنتی و جاری خسته اند، چهره ای «نورانی تر» را جستجو می کنند ولو با زدودن گرد و غبار از چهرهء امام زمان.
«و از برادر سيد جواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشيده است نمی ترسد»
کسی که می آيد، از پاسبان نمی ترسد. ترس از امنيه و آجان، ترس از «عملهء ظلم» ، ترس از «زردپوشان» (به تعبيری که اسماعيل خوئی در اشاره به سربازان مسلح به کار برده است) کابوس مردم ستمديدهء ما بوده وهست. کافی است يکی برود و رخت پاسبانی بپوشد تا از او بترسند. اينست واقعيتی که در جامعه ای ديکتاتوری زده حاکم است. تاريخ صد سال اخير ايران تا امروز سرشار از نمونه های اين وحشت از پاسبانان و پاسداران است.
«و از خود سيد جواد هم که تمام اطاق های منزل ما
مال اوست نمی ترسد.»
روايتگر ما جنبهء ديگری از محروميت خود و ميليون ها همنوعش را بيان می کند: اجاره نشينی و ترس از صاحبخانه. «سيد جواد» که شاعر او را بيخود «سيد» نخوانده است سمبل امتيازی اجتماعی است که صاحبخانه ها دارا هستند. اما تجسمی است ترس آور برای مستاجرين بينوائی که با اشارهء صاحبخانه ممکن است اثاثه شان (جل و پلاسشان) به کوچه ريخته شود.
کسی که می آيد از صاحبخانه ها نمی ترسد وقرار است که آنها را سرجايشان بنشاند. آيا تعجب می کنيد که مساله مسکن (حتی در ۱۵-۱۴ سال بعد که انقلاب شد) هم چنان يکی ا ز بغرنج ترين مسائل جامعه بود و برخی از سران رژيم جديد گاه برای آرام کردن خشم مردم وعده می دادند که خانه های ثروتمندان را تقسيم می کنيم يا برای همه خانه می سازيم؟ امروز هم البته کاسه همان کاسه است و آش همان آش و در مواردی به مراتب بدتر.
«و اسمش آنچنان که مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش می کند
يا قاضی القضات است
يا حاجت الحاجات است.»
روايتگر ما می کوشد وصفی و نامی از آن کسی که می آيد ارائه دهد. به خاطرهء خود مراجعه می کند. به ياد می آورد که مادر هميشه کسی را صدا می کند (و شاعر اين آرزوی هميشگی را در قالب هم در اول نماز و هم در آخر نماز بيان می کند) اما آنچه را که می شنود بر اساس خواست و نياز خويش می فهمد. عبارتی که معمولا در پايان نماز می گويند يا قاضی الحاجات است (يعنی ای بر آورنده نيازها) اما کودک ما بر حسب وضع و حال خود آنرا «يا قاضی القضات» (يعنی ای داور داوران) و يا حاجت الحاجات (ای نياز نيازها، ای مهمترين نياز) درک می کند. شاعر با بازی ساده با کلمات وعبارت اصلی، بهترين بيان را به دهان کودک گذارده است. و سپس می سرايد:
«و می تواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم های بسته بخواند»
شايد اشاره ای باشد به مشکل بيسوادی که در قالب ناتوانی کودک از خواندن کتاب کلاس سوم بيان شده است. رنجی را که بيسوادان می برند خودشان می توانند درک کنند. در آنروزها بيسوادی قريب ۷۰ تا ۸۰ درصد جمعيت ايران را شامل می شد (حالا چقدر است؟) هر يک از ما در زندگی شاهد صحنه هائی بوده است که در آن جمعی، بويژه از روستاها جمع می شوند تا مردی که کوره سوادی دارد يا طفلی که به مدرسه رفته و خواندن و نوشتن ياد گرفته، نامه ای را از عزيزی که برای کار به سفری دور و دراز رفته بخواند. شاعر با اين عبارت ساده و کودکانه رنج پائين بودن سطح فرهنگی و محروميت اکثريت جامعه از خواندن و نوشتن را ترسيم می کند.
شايد هم منظور اينست که آن کسی که می آيد با خواستهای مردم «طبقهء سه» آشنا است و آنها را بخوبی درک می کند.
«و می تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بياورد از روی بيست ميليون بردارد»
کودک «کسی که می آيد» را دارای چنان قدرتی توصيف می کند که می تواند هزار را از روی ۲۰ ميليون بردارد. آنروزها جمعيت ايران را ۲۰ ميليون می گفتند و مردم طبقه حاکم را هزار فاميل می ناميدند. کودک خواستار حذف هزار فاميل است و يقين دارد که اگر اينها را از روی ۲۰ ميليون بردارند چيزی کم نمی آيد. آخر هزار فاميل که مولد نيستند. انگل اند، زالواند.
«و می تواند از مغازهء سيد جواد، هرچقدر که لازم دارد
جنس نسيه بگيرد.»
اينهم يکی ديگر از مشکلات آنروز مردم بود. عدم کفاف درآمد زندگی با قرض و قسط و نسيه. قرض داری و امتناع صاحب دکان از پرداخت مايحتاج روزانهء خانواده ، بايد با آمدن آن کس درمان شود.
«و می تواند کاری کند که لامپ «الله»
که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود.»
کسی که می آيد، آلترناتيو آنروزها برای عموم مردم، آلترناتيوی خلقی بود. مردم عموما از ايدئولوژی خاصی نه الزاما اسلام (به معنی جمهوری اسلامی) و نه کمونيستی و غيرمذهبی جانبداری نمی کردند. مهم اين ميدانستند که بر پايه همين فرهنگ و سنت و تغيير سياسی، وضع بهبود يابد و دردها دوا شود. درآنروزها غالب کسانی که از ايده ماترياليستی و کمونيستی دفاع می کردند سر ستيز با مذهبی ها نداشتند. بيهوده نبود که بين مجاهدين و فدائيان – عليرغم برخی رقابتها- نوعی احترام به ايدهء يکديگر ديده می شده وبين مبارزين چپ و برخی روحانيون مخالف رژيم، تبادل نظر و گاه همکاری وجود داشت و بيخود نبود که خسرو گلسرخی که در دادگاه می گفت من مارکسيست هستم از امام حسين به تجليل ياد می کرد. روايتگر ما آرزو می کند که لامپ «الله» دوباره روی آسمان مسجد روشن شود.
«آخ...
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می خواهد
که يحيی
يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می خواهد
که روی چارچرخهء يحيی ميان هندوانه ها و خربزه ها
بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم.»
اينجا روی نياز و محروميت ديگری دست می گذارد: نياز به نور. نابسامانی وضع در رابطه با روشنائی، حالا نيست که خراب است و بهانهء جنگ و... را پيش می کشند. در زمان شاه هم از اين فجايع بود ولی در محلات و خيابان های لوکس تهران و برخی شهرهای بزرگ کمتر کسی از آن اطلاع می يافت. محلاتی مثل مناطق فقيرنشين جنوب تهران و يا عود لاجان (که هنوز هم فرياد اهالی آن بلند است و آن را محلهء نفرين شده می نامند) (کيهان ۳۱ شهريور ۶۹) هرگز از روشنی کافی برخوردار نبوده اند. لذت روشنائی را بچه هائی يا کسانی که بچگی شان را در کنار فانوس و چراغ های نفتی گذرانده اند می توانند درک کنند. بهر حال بهبود وضع روشنائی يکی از خواستهای آنروز مردم بود که شاعر به زبان کودکی که خواب ديده بيان می کند.
آرزوی اينکه يحيی يک چارچرخه برای فروختن هندوانه داشته باشد (علاوه بر آنکه حسرت داشتن يک وسيله يا ابزار کار جهت بدست آوردن نان و فرار از بيکاری را بيان می کند) اينکه روی آن يک چراغ زنبوری بگذارد و کودک را روی آن بنشاند و دور ميدان بچرخد تجسم آرزوی برنيامده تفريح و شادی ای است که ميليون ها کودک در جامعهء ما در دل دارند. آرزوی مطرح شدن، به چيزی به حساب آمدن و از انزوا و تاريکی درآمدن نه فقط آرزوی کودک که آرزوی ملتی بود که بار آنهمه تحقير را چه از دست رژيم شاه و چه از دست همدستان خارجی او ساليان دراز تحمل کرده بود و ديديم که بالاخره خود را مطرح کرد هرچند با خمينی و انقلاب اسلامی اش!
«آخ...
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر مزهء پپسی خوبست
چقدر سينمای فردين خوبست
و من چقدر از همه چيزهای خوب خوشم می آيد»
شاعر علاقهء معصومانهء دختر خردسال خوابديده را برای بهره مند شدن از «چيزهای خوب» به تصوير می کشد اما اين چيزهای خوب با همه ابتدائی بودنشان در اختيار کودک قرار ندارند. او معنی لذت ها را می فهمد ولی از آن ها محروم است و طبيعی است که نسبت به کسانی که از لذت ها به طور انحصاری بهره می برند در خود احساس تنفر و کينه کند:
«و من چقدر دلم می خواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم.»
در بخش بعدی شعر، روايتگر ما به ياد ضعف های خود می افتد و می کوشد از کسی که بزرگتر ازخودش است استمداد کند شايد آن کس که درخواب ديده زودتر بيايد:
«چرا من اينهمه کوچک هستم
که در خيابان ها گم می شوم
که پدر که اينهمه کوچک نيست
و در خيابانها گم نمی شود
کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من آمده است
روز آمدنش را جلو بيندازد.»
در دنبالهء احساس ضعف در برابر قدرت رژيم و بن بست موجود، روايتگر ما که وجدان ميليون ها انسان رنج کشيده است در فکر چاره است و به اين در و آن در می زند تا راه نجاتی بيابد. حالا که کسی پيدا نمی شود تا کاری کند که آن منجی زودتر بيايد، او به دور وبر خود نگاه می کند می بيند همه جا خونی است. پس چرا مقابله به مثل نبايد کرد؟ چرا راه قهر آميز نه ؟
«ومردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونی ست
و آب حوضهاشان هم خونی ست
و تخت کفشهاشان هم خونی ست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند؟»
کسانی که کشتارگاه تهران را ديده باشند تصويرهائی را که در اين شعر آمده بهتر در نظر مجسم می کنند و چه تعبيری بهتر از محله کشتارگاه برای کشوری که نيما در باره آن می سرود:
می رسم من از سرزمينهائی / جای آشوب کنانی / کارشان کشتن و کشتار / که از هر طرف و گوشه آن / می نشانيد بهارش گل / با زخم جسدهای کسان ( از شعر «دل پولادم»)
و مگر نه اينست که نهالها و ماهی ها را کشتار می کنند و بر سنگفرش خيابان ها خون لخته شده است و به قول شاملو: «از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد/ خون را به سنگفرش ببينيد...»
در ذهن مردمی که از همه طرف تحت فشار و کشتارند، اين سؤال مطرح می شود که چرا کاری نمی کنند؟ و در برابر چنين وضعی چرا دست به عمل متقابل نمی زنند؟ همين نياز و همين پرسش که هنرمند هوشمند زمانه از اعماق دل های مردم احساس می کند و می شنود و درمی يابد و در تابلوی هنری خود عرضه می کند، سالها بعد به صورت مبارزه مسلحانه انقلابيون آرمانخواه در اينجا و آنجای کشور خود را نشان داد. اين عکس العملی بود که ريشه در اعماق دردهای جامعه داشت و به همين دليل حتی اگر کسی آنرا قبول نداشت و آن روش را درست نمی دانست انتقاد و ملاحظه خود را در کنار احترام به فداکاری و آرمانخواهی آن مبارزان، مطرح می کرد. اما اينکه اين روش کارآ بود يا نبود به بحث ديگری نياز دارد. آنچه مهم است اينست که اين يک گرايش عمومی بود که بدرستی در شعر تصوير شده است.
انتظار می رود که مردم کاری بکنند اما خبری نيست. شاعر اين انتظار و بن بست و یأس را با فاصله بين سطرها نشان می دهد و می گويد:
«چقدر آفتاب زمستان تنبل است.»
روايتگر ما دل به یأس نمی سپارد و خود را آمادهء آمدن آن کس و آن ستارهء قرمز می کند:
«من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب، خواب ببيند»
مسن ترها، پيرها عموما اميدی به تغيير ندارند، غالبا محافظه کار اند و درخواب خواب می بينند اما جوانان و کودکان که آينده از آن آنهاست خواب تغيير را در بيداری می بينند و خود را آمادهء آن می کنند.
«من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه های پنجره را هم شسته ام»
به تدريج اوصاف کسی که انتظار آمدنش هست روشنتر از پيش می شود و دخترک که روايتگر محروميت های يک جامعه است با آگاهی بيشتری او را تصور می کند، تصوری کمتر شماتيک و بيشتر انتزاعی :
«کسی می آيد
کسی می آيد
کسی در دلش با ماست، در نفسش با ماست در صدايش
با ماست»
باز با فاصله گذاشتن بين سطرها، گذشت زمان و افزايش تجربه را نشان می دهد و می گويد:
«کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
دسبتند زد و به زندان انداخت
کسی که زير درخت های کهنهء يحيی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می شود ، بزرگتر می شود
کسی که از باران، از صدای شر شر باران، ازميان پچ پچ
گلهای اطلسی
( باز فاصله بين سطور)
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آيد»
اينکه آلترناتيو در درون همين نظام کهنه نطفه بسته و مدام بزرگ وبزرگتر می شود، از مشکلات و سرکوب کنونی که مانع آمدن اوست (و بقول شاملو حکم «ققنوس در باران» دارد)، از قرار و مدارهای مخفيانه که با پچ پچ گلهای اطلسی مشخص شده است و... سخن می گويد و باز با انداختن فاصله بين سطرها گذشت زمان و آماده شدن شرايط را نشان می دهد و به مرحله بعد می رسد:
«کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آيد»
با ايهام موجود در عبارت «آسمان توپخانه»، هم جامعهء مورد نظر را مشخص می کند و هم به اعمال قهر اشاره می نمايد آنهم در شب «آتش بازی» که آتش همه جا گير است.
حالا انتظار و خواست مردمی که اين کودک سمبل محروميت آنان است باين نحو بيان می شود:
«و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سياه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نويسی را قسمت می کند
و نمرهء مريضخانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستيکی را قسمت می کند
و سينمای فردين را قسمت می کند
و رخت های دختر سيد جواد را قسمت می کند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب ديده ام ...»
آرزوها و خواستهای اکثريت محروم جامعه از تغيير و تحول، اين بود: عدالت و بقول شاملو «آنها به عدل شيفته بودند.» نگرانی های اساسی و غريزی مردم که حدود ۱۵ سال بعد يعنی در سال ۱۳۵۷ به انفجار کشيد عمدتا همينها بود نه آنچه رژيم عنوان می کند که علت انقلاب منحصرا «اسلام خواهی» بود و يا بعضی از جناحهای اپوزيسيون مطرح می کنند که علت منحصرا «آزاديخواهی» بود. متاسفانه در هياهوی «اسلام خواهی» از يکطرف و «آزاديخواهی» از سوی ديگر، آن خواستهای اوليه ای که در شعر هم انعکاس يافته چه بسا از يادها برود.
شاعر با تکرار «من خواب ديده ام ...» که حکم ترجيع بند شعر را يافته استمرار اين خواست و خسته نشدن مردم را نشان می دهد.
ارزش اين تابلوی هنرمندانه و انسانی، مسلما در تحليل اوضاع و احوال اجتماعی که ارائه داده خلاصه نمی شود و متاسفانه نويسنده از درک ظرافت های فنی شعر بيش از همان اندکی که فهميده محروم مانده است. نويسنده برداشت خود از اين شعر فروغ را نوشته و کاملا آگاه است که بيرون آوردن معانی خاص از زبان شاعران، گاه می تواند با منظور واقعی آنان فاصله بسيار داشته باشد. نويسنده نمی خواهد پا جای پای کسانی بگذارد که بنا به ميل و سليقهء امروز خود شاعری را شيعه يا سنی يا معتقد به فلان مسلک معرفی می نمايند يکی را ماترياليست می کنند، يا از يک صوفی رهبری کم نظير برای مبارزه ای توده ای و مخفی، يا فردی دانا به فلان قانون علمی که در اين قرن کشف شده می سازند.
نويسنده نخواسته است فروغ را پيشگوئی کننده انقلاب مسلحانه و طرفدار آن معرفی نمايد بلکه خواسته است بگويد در اين شعر فروغ می توان شامهء انسانی و احساس شاعرانه و هنرمندانه ای را مشاهده کرد که توانسته است به آفرينش چنين تابلوئی بينجامد، تابلوئی که در کارهای فروغ نمونه های فراوان ديگر دارد.

(۱) – سارتر اين گزارش را بعنوان يک ژورناليست برای روزنامهء دست راستی «فرانس سووار» فرستاده بود و قصدش اين بود که خوانندگان نشريات راست را هم تحت تأثير قرار دهد. تا آنجا که می دانيم گزارش مزبور در يک کتاب جداگانه چاپ نشده است.

* نقل قولی که از فروغ در پيشانی مقاله آمده، اولی از کلک شماره ۵، مرداد ۱۳۶۹ ، ص ۱۶۳ و دومی از کتاب «روشنتر از خاموشی»، انتشارات آگاه.


(منتشر شده در «انديشه و پيکار» شماره ی ۳، ژوئن ۱۹۹۱).

 

بالای صفحه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 13:58  توسط بیژن آزاد  | 

احمد شاملو


مرغ باران

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
 
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
 
و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
 
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
 
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.
***
اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.
***
رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...
 
مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
 
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!
***
اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
 
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.
***
مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
 
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 15:19  توسط بیژن آزاد  | 

تاکنون چندین اثر از نویسندگان ارمنی به زبان فارسی ترجمه گشته است. نام این آثار بدین شرح است:

  • فغان‌نامه نارک ترجمه آزاد ماتیان
  • رمان تکدرخت فندق از وارتگس پطروسیان
  • گزیده چامه‌های پارویر سواک
  • باغ‌ سیب‌، باران‌ و چند داستان‌ دیگر (۲۰ قصه‌ از ۱۵ نویسنده‌ ارمنی)
  • درخت خردمند- مجموعه شعر به زبان ارمنی توسط آندرانیک طهمازیان
  • گلچینی از ادبیات نظم و نثر ارمنی گردآورده میناس هوسپیان
  • مجموعه داستان کوتاه ارمنی شامل هفت داستان ازآلکساندر موُوسسیان *شیروانزاده، ناردوس، تومانیان و روبن سِواگ
  • هفده داستان کوتاه ازگریگور زُهراب
  • رمان چشمه هغنارازمگردیچ آرمن از ی.د.پاپازیان
  • رمان زندگی برشاهراه‌های قدیم روم از واهان توُتوُونتس
  • داستان چالو اثر هاماستِق
  • دو مجموعه چامه ارمنی بنامهای آنوش و گرونگ ترجمه هراند قوکاسیان

از آلک خاچاطوریان:

تاکنون چندین اثر از نویسندگان ارمنی به زبان فارسی ترجمه گشته است. نام این آثار بدین شرح است:

  • فغان‌نامه نارک ترجمه آزاد ماتیان
  • رمان تکدرخت فندق از وارتگس پطروسیان
  • گزیده چامه‌های پارویر سواک
  • باغ‌ سیب‌، باران‌ و چند داستان‌ دیگر (۲۰ قصه‌ از ۱۵ نویسنده‌ ارمنی)
  • درخت خردمند- مجموعه شعر به زبان ارمنی توسط آندرانیک طهمازیان
  • گلچینی از ادبیات نظم و نثر ارمنی گردآورده میناس هوسپیان
  • مجموعه داستان کوتاه ارمنی شامل هفت داستان ازآلکساندر موُوسسیان *شیروانزاده، ناردوس، تومانیان و روبن سِواگ
  • هفده داستان کوتاه ازگریگور زُهراب
  • رمان چشمه هغنارازمگردیچ آرمن از ی.د.پاپازیان
  • رمان زندگی برشاهراه‌های قدیم روم از واهان توُتوُونتس
  • داستان چالو اثر هاماستِق
  • دو مجموعه چامه ارمنی بنامهای آنوش و گرونگ ترجمه هراند قوکاسیان

از آلک خاچاطوریان:

  • حماسه اندوه-مجموعه‌ای از شعر ارمنی
  • آنوش-آختامار-پروانه
  • سیامانتو و خجه زاره
  • آوای خاموش نشدنی ناقوس
  • حماسه اندوه-مجموعه‌ای از شعر ارمنی
  • آنوش-آختامار-پروانه
  • سیامانتو و خجه زاره
  • آوای خاموش نشدنی ناقوس
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 10:14  توسط بیژن آزاد  |