تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
وبلاگی شدن فرهنگ / مقاله ای از هادی خانیکی

همیشه روایت سخت از رخدادها، گوشه‌های اصلی آن را از نگاه خوانندگان پنهان می‌كند. مثل همین سخنرانی اخیر دكتر هادی خانیكی در داشگاه تهران، كه تازه وقتی متن كاملش را می‌خوانی می‌فهمی چه نکته‌های مهمی لابه‌لای تنظیم سخت و انعكاس فوری آن از دست رفته .اما تاکنون فرصتی برای انتشار کامل آنها نبوده است.
مهدی احمدی زحمت تبدیل این مقاله شفاهی را به متن پذیرفته است تا قابل دسترس‌تر باشد.
برای "آن‌لاین" شدن کمی طولانی است ولی از دست‌دادن‌اش پشیمانتان می‌کند.مطمئنیم:


اینكه وبلاگ یك رسانه هست یا نیست، بیشتر دغدغه صاحب‌نظران علوم ارتباطات است با توجه به ویژگی‌هایی كه برای رسانه بر می‌شمرند و به خصوص تعریفی كه مك لوهان دارد كه آیا امتداد حواس هست یا نیست. من از آن دغدغه‌ها می‌گذرم و در عالم واقع وبلاگ را به‌عنوان رسانه جدید تعریف می‌كنم كه پیچیده و در هم تنیده‌است و باعث به تحرك واداشتن كنش‌های دیگر اجتماعی هم می‌شود و طبیعتاً از یادداشت‌های منظم یا نامنظم گروهی از نویسندگان تشكیل می‌شود.


اجزای وبلاگ‌ها

اجزای وبلاگ هر كدام در فضای ایرانی آن می‌تواند گویای وجهی از این رسانه جدید باشد. مثلاً در مورد عنوان و زیرعنوان با مطالعه وبلاگ‌های ایرانی می‌توان این نتیجه را گرفت كه وبلاگ‌های ایرانی بیشتر نام‌هایی را انتخاب كرده‌اند كه یا بر هویت نویسنده تأكید دارد یا نگاهی انتقادی و طنزآلود به پیرامونش دارد.


در جزء دوم این رسانه كه "قالب" است با سه ویژگی وبلاگ‌های ایرانی را می‌شود مشخص كرد. اولاً بیشترین دست‌كاری را در قالب‌های خودشان می‌کنند كه این امر هم به دلیل این است كه خدمات وبلاگ‌نویسی خیلی با نیازها سازگار نیست مثل اینكه به سادگی خدمت از راست به چپ نویسی را ارائه نمی‌دهند و دوم هم نشئت می‌گیرد از آن تنوع‌طلبی و گریزان بودن از خطوط صاف و ساده و یك سطحی كه در فرهنگ ایرانی از سنگ‌نوشته‌ها و نگارگری‌های روی سنگ در تخت جمشید تا كنون قابل مطالعه است.


به هر حال بیشتر دیده می‌شود كه در وبلاگ‌های ایرانی تمایل به استفاده از ستون‌ها متعدد است. این ستون‌ها جای متن را هم می‌گیرند و این هم یك ویژگی رسانه ایرانی‌است. یعنی به دلیل تأثیری كه فرهنگ شفاهی بر فرهنگ مكتوب گذاشته، ما حتی در مطبوعات هم می‌بینیم كه آنچه شكل گفت‌وگو و ارتباط دو طرفه دارد مثل "دیگه چه خبر" و "الو سلام"، و ستون‌هایی از این جنس كه در مطبوعات ما زیاد دیده می‌شود، جذابیت‌های بیشتری دارد، در نتیجه در وبلاگ‌های ایرانی هم حتی خود نویسندگان به نظر می‌آید بیشتر تمایل دارند در ستون‌های حاشیه وبلاگ‌شان بنویسند و نظر بدهند.


جزء سوم یادداشت‌ است كه به هر حال در یادداشت‌های وبلاگ‌های ایرانی، اولاً برای هر پست یك عنوان را می‌بینیم، ثانیاً متن را خیلی شبیه به مطبوعات می‌بینیم، و بخصوص استفاده از رسم‌الخط و زبانی متفاوت با زبان رسمی و ثالثاً ثبت ساعت ارسال یادداشت، این رسانه اجتماعی را معنادار كرده یعنی آن را زمان‌دار كرده. رابعاً به دلیل گریز از فشارهای رسمی و برخوردهای سیاسی، میل استفاده از نام‌های مستعار در وبلاگ‌های ایرانی بیشتر است و خامساً اینكه وبلاگ‌های ایرانی محلی را برای درج نظر مطمع نظر دارند. خود اینكه جایی را برای كامنت می‌گذارند امكان گفت‌وگویی شدن را بیشتر از رسانه‌های مكتوب فراهم كرده‌اند. البته این خود مقوله مهمی‌است و حتی می‌شود تحلیل محتوای جامعه‌شناسانه هم داشت، كه به دلیل انباشت بیش از حد محتوا در ذهن كاربران و مخاطبان، بیشتر كامنت‌ها زبان پرخاشگرانه و غیراخلاقی دارند كه به‌تدریج می‌بینیم از پرخاشگری و غیراخلاقی بودنش كاسته می‌شود.

فرهنگ

در بخش دوم كه به فرهنگ می‌پردازم، از تاریخ كلاسیك فرهنگ می‌گذرم و فقط در نسبت بین فرهنگ و رسانه این را عرض می‌كنم كه فرهنگ از طریق رسانه‌ها رسانده یا Mediate می‌شود و به همین دلیل از دیوارنویسی غارها تا فرهنگ مكتوب و ادبیات شفاهی تاكنون، ما نمی‌توانیم رسانه‌ای شدن فرهنگ را نادیده بگیریم. رسانه‌ای شدن فرهنگ با دو نگاه انتقادی و جانبدارانه مواجه است، برخی از رسانه‌ای شدن فرهنگ نتیجه می‌گیرند كه فرهنگ بیشتر توانسته بسته‌بندی و قابل انتقال شود، برخی هم مثل اصحاب مكتب فرانكفورت و بخصوص آدرنو و هوركهایمر، صرفاً صنایع فرهنگی و رسانه‌ها را عاملی می‌دیدند برای دستكاری در افكار.


در بخش سوم با مطالعه در وبلاگ‌های موجود نتایجی را گرفته‌ام و می‌خواهم به این پرسش پاسخ دهم كه وبلاگ چه فرهنگی را تولید می‌كند یا چه فرهنگی را برمی‌انگیزد. به‌طور مختصر نتیجه‌ای كه گرفتم این است كه می‌شود تأثیر وبلاگ‌نویسی را در فرهنگ بخصوص فرهنگ ایرانی، در شش مؤلفه خلاصه كرد:

 
1_وبلاگ‌نویسی میل به گفت‌وگو دارد  و این ویژگی نهفته فرهنگ ایرانی را كه گفت‌وگویی بودن است و در ادب فارسی، مستتر و در فرهنگ مذهبی و عارفانه ما هم هست، می‌تواند به گونه‌ای بازتولید كند. میل به گفت‌وگو، بخصوص كه رسانه‌های الكترونیك و رسانه‌های مكتوب، حاوی و حامل فرهنگ منولوگ هستند، اما وبلاگ بیشتر به سمت گفتگویی شدن تمایل پیدا می‌كند.
2_وبلاگ ادعای بیان سخن آخر را ندارد. در نتیجه از مطلق‌اندیشی و مطلق‌انگاری، به میزان زیادی می‌كاهد. چون جنس وبلاگ‌نویسی این است كه نمی‌تواند ادعای بیان سخن آخر را داشته باشد، به همین دلیل به روی خوانندگان باز می‌شود و حتی اگر كامنت‌ها را  داشته باشد دیگران می‌توانند در فضاهای خودشان به نظر او پاسخ دهند.
3_زمان‌دار و موردی هست و نمی‌تواند راوی فراروایت‌ها و روایت‌های كلان شود. به همین دلیل بیشتر مصداقی و موردی هست و بیشتر زمان‌دار.
4_پاسخ‌پذیر و پاسخگوست. به این دلیل میل به مدارا دارد یا به عبارت دیگر مدارا را بر صاحب وبلاگ(نویسنده) و خواننده تحمیل می‌كند و نهایتاً به دموكراتیزه كردن فرهنگ كمك می‌كند. عنصری كه بخصوص در فرهنگ سیاسی ما به مقدار زیادی تضعیف شده‌است. در واقع كسی كه به تأسیس وبلاگ دست می‌زند و می‌نویسد، چاره ندارد جز اینكه نقد و نظر دیگران و حتی نظر پرخاشگرانه و غیراخلاقی آنها را تحمل كند.
5_وبلاگ متن گفتاری‌است كه زبان نوشتاری هم دارد. به دلیل ضعفی كه در فرهنگ مكتوب ما هست، اساساً ما بیشتر گوینده هستیم تا نویسنده، اساساً اشاعه وبلاگ‌نویسی یعنی توسعه نوشتن و نوشتاری شدن فرهنگ. مكتوب كردن فرهنگ یكی از مشخصه‌های مهم فرهنگ وبلاگ‌نویسی در ایران معاصر است.
6_اگر خواسته باشیم با آن تقسیم‌بندی كه بخصوص "كاستلز" برای انواع هویت دارد و هویت را به سه گروه هویت مشروعیت‌بخش كه با زبان رسمی ترویج می‌شود و هویت مقاومت كه در حاشیه‌ها شكل می‌گیرد و هویت برنامه‌دار كه می‌تواند یك تغییر آرام و تدریجی را در پی بگیرد، به وبلاگ‌نویسی نگاه كنیم، می‌توانیم بگوییم كه وبلاگ‌ها در ایران، بیشتر از نظر شكل هویتی به هویت مقاومت و هویت برنامه‌دار نزدیك هستند و با تأثیر درازمدتی كه دارند، عملاً از هویت مقاومت به هویت برنامه‌دار گرایش خواهند داشت.

نقش وبلاگی

با این ویژگی‌ها می‌توانیم نقش وبلاگ‌ها را به‌عنوان رسانه در قیاس با بقیه رسانه‌ها در ایران به‌گونه‌ای مقوله‌بندی كنیم و در چارچوب فرضیه‌های رایج رسانه‌ای به تحلیل آن بپردازیم.
آنچه معمولاً تئوری و فرضیه مادر برای توضیح رسانه‌ای تحولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در ایران می‌شود فرضیه معروفی‌است كه بیشترین صحت خود را در پیروزی انقلاب اسلامی نشان داده‌است. فرضیه‌ای تحت عنوان انقلاب بزرگ و رسانه كوچك، The big revolution, The small medium . حرف كسانی كه این فرضیه را مبنای تحولات بزرگ در ایران مثل انقلاب مشروطیت و انقلاب اسلامی قرار داده‌اند این است كه به‌رغم گستردگی تحولات در ایران، حامل این تغییرات رسانه‌های كوچك بوده‌اند. مثلاً در مشروطه تلگراف و در انقلاب اسلامی كاست و در حاشیه آن، رسانه‌های كوچك دیگر مثل اعلامیه‌ها و نظایر آن توانستند رسانه بزرگی مثل رادیو-تلویزیون ملی ایران را در آن زمان، ناكارآمد کنند. آیا برای وبلاگ، وبلاگ‌نویسی و به‌طور عام اینترنت در قیاس با دیگر رسانه‌ها، می‌شود این فرضیه را تعمیم داد؟ به نظر می‌آید با توجه به كم دامنه‌تر شدن نقش رسانه‌های مكتوب در برابر این رسانه، بتوان گفت تحول بزرگ در ایران، بعد از یك مرحله كه در جنبش اصلاحات متكی به روزنامه‌ها بود كه روزنامه‌ها نیز رسانه كوچك به شمار می‌آیند، در این مرحله جزو حاملینش، شبكه‌های مجازی یا رسانه‌های مجازی و به‌طور خاص وبلاگ‌ها هستند. در نتیجه مطرح شدن اینترنت به‌طور عام و وبلاگ‌نویسی به‌طور خاص، را به‌عنوان یك رسانه حامل تحول در این مرحله باید جدی گرفت.
اینترنت در همین مدت كوتاه به نظر من با نگاه رسانه‌ای سه مرحله را پشت سر گذاشته‌است. مرحله اول مرحله بیشتر فنی بود كه بیشتر بحث‌ها حول زیرساخت‌ها و پروتكل‌های اینترنتی ارتباطی قرار داشت و رسانش‌گران یا حاملان این مرحله تحول رسانه‌ای بیشتر مهندسان و دانش‌آموختگان رشته‌های فنی بودند، مرحله دوم مرحله‌ای‌است كه با همان دید مهندسی كه زیرساخت‌ها و پروتكل‌های ارتباطی پی گرفته می‌شد، شاهد ورود بحث‌های نظری و فلسفی پیرامون اینترنت هستیم. در این مرحله بیشتر نهادهای رسمی جامعه به اینترنت دسترسی پیدا كردند و در پی بازتولید وجهه خودشان در اینترنت بودند. در این مرحله شاهد ورود به بحث‌های نظری و فلسفی هستیم اما با گزار‌ه‌های مهندسی. همان اتفاقی كه در مراحل اولیه انتقال رسانه‌های جدید به ایران هم رخ داد. مثلاً وقتی كه تلگراف و تلكس وارد شبكه اطلاع‌رسانی ما می‌شود، می‌بینیم كه واژه‌هایی مثل رمز و رمزگذاری (Code, Decoding) و امثال اینها، وارد ادبیات روزنامه‌نگاری در ایران می‌شود. یا حتی سبك‌های خبری متأثر است از این وضعیت فنی، مثل استفاده از هرم وارونه برای پیشگیری از قطع تلگراف كه خبر را طبقه‌بندی می‌كرد و به تناسب اهمیتش از ابتدا تا انتهای خبر به‌گونه‌ای تنظیم می‌شد كه هر وقت برق نباشد یا تگراف قطع شود بخش‌هایی از خبر را بتوان منعكس كرد و این سبك‌هایی خاص را در ارتباطات وارد كرد. در مرحله دوم از اینترنت هم ما زبان فنی را حاكم بر فهم نظری و فلسفی می‌بینیم. مرحله سوم، با همه‌گیر فراگیر و مردمی شدن اینترنت هست كه لایه‌های فكری و اجتماعی در اینترنت حضور پیدا كردند و بسیاری از پیام‌های اجتماعی از طریق اینترنت انتقال یافت. می‌بینیم كه وارد حوزه مذهبی، جلسات مذهبی و نظایر اینها هم می‌شود.
وبلاگ در این مرحله ظاهر می‌شود كه پدیده‌ای‌است كه خودش هم مراحل مختلفی را پشت سر گذاشته‌است.
 برای وبلاگ‌نویسی در ایران من براساس این بررسی چهار مرحله را قائل هستم:
الف) در مرحله اول بیشتر وبلاگ‌ها مثل نسل اول اینترنت، توسط نیروهای فعال فنی ابداع می‌شود و بحث‌های فنی را به‌دنبال دارد.
ب) در مرحله دوم به تدریج وبلاگ‌ها مرحله فنی را پشت سر می‌گذارند و به تولید محتواهایی با مضامین فرهنگ و اجتماعی می پردازند. محتوای این وبلاگ‌ها و وب‌نوشته‌ها بیشتر حالت منولوگ دارد، غزلواره‌است و به گفته باختین تصنیف است،
ج) مرحله سوم كه از مدتی پیش آغاز شده پیام‌ها را از حالت مونولوگ خارج كرده و ساختار گفتگویی پیدا كرده، همان ساختار گفتگویی كه بیشتر در فرهنگ ما اثر می‌گذارد. در این مرحله همه پیام‌هایی كه در وبلاگ‌ها تولید می‌شود، هم در پاسخ به یك حرف دیگر است همان كه تحت عنوان ترا‌ك‌بك از آن یاد می‌شود و هم در انتظار پاسخ است چیزی كه تحت عنوان كامنت از آن یاد می‌شود. دو ویژگی تراك‌بك و كامنت در واقع كمك می‌كند به تحمیل گفتگو بر وب‌نویسی.
د) مرحله چهارم مرحله جدیدی‌است و ما بخصوص در حوزه اجتماعی به این وجه باید توجه كنیم، داد و ستد و گفتگویی‌است كه بین فضای مجازی و فضای واقعی برقرار شده، یعنی وبلاگ‌نویسی ایرانیان وارد مرحله حقیقی و واقعی هم شده. نشست‌هایی كه وبلاگ‌نویسان می‌گذارند. به‌گونه‌ای وارد عرصه فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی شده‌اند. وارد بحث و چالش با كاندیداهای ریاست‌جمهوری می‌شوند، در پی تأسیس شبكه‌های عینی و اتحادیه‌های صنفی هستند و حضور در زندگی روزمره. این مرحله اگر سر بگیرد بی‌شك می‌تواند وبلاگ‌نویسی ایرانی را وارد حضور جدی‌تر در عرصه‌های اجتماعی بكند و در حقیقت به تأثیری كه فرهنگ مجازی بر فرهنگ حقیقی و واقعی دارد، شتاب دهد.

نتیجه‌گیری بكنم كه هر رسانه‌ای از جمله وبلاگ فرهنگ خاص خودش را بر می‌انگیزد. چون ما معتقد به این هستیم كه بیش از تولید فرهنگ و متأسفانه بیش از آنكه به فرهنگ‌سازی مواجه باشیم نیاز داریم كه به بازتولید فرهنگ و انتقال فرهنگ بیندیشیم، در نتیجه فرهنگی كه وبلاگ با این ساختار امروزی بر می‌انگیزد بیشتر فرهنگی‌است مبتنی بر دیالوگ، پرسشگری و نقد و بیشتر حامل یك نوع فرهنگ افقی‌است در برابر فرهنگ عمودی. دوم اینكه در وبلاگ بر خلاف رسانه‌های دیگر مخاطب از حالت انفعالی خارج می‌شود و با مخاطب فعال روبه‌رو هستیم. سوم اینكه یكی از ویژگی‌های اصلی وبلاگ‌های ایرانی بخصوص وبلاگ‌های نوشته شده در داخل ایران، این است كه جایگزین پیام‌های انباشته شده و پیام‌های سركوب شده هم هستند. بخصوص این نوع وبلاگ‌نویسی در فضای اعمال محدودیت و توقیف مطبوعات سراسری به‌وجود آمد. در نتیجه می‌شود گفت وبلاگ‌های ایرانی حامل پیام مطبوعات محدود شده یا مطبوعات توقیف شده و منتشر نشده هم هستند. چهارم اینكه وبلاگی شدن فرهنگ كه پدیده‌ای هست كه پژوهشگران معتقدند در پی ظهور وبلاگ شكل می‌گیرد، خود از ویژگی‌های امروز جامعه ماست كه دامنه‌است از وبلاگ‌نویسی فراتر رفته كما اینكه زبان وبلاگ‌ها را در خارج از حوزه وبلاگی هم می‌توانیم ببینیم. وبلاگی‌شدن فرهنگ را اگر خواسته باشیم با زبان آكادمیك تحلیل كنیم، چیزی‌است شبیه گفتمان‌های رمان‌گونه‌ای كه باختین به آن اشاره می‌كند. گفتمان‌های رمان‌گونه در حقیقت انتخاب زبان رمان حتی برای بیان مقوله‌های علمی‌است و بخصوص زمانی كه نسبت به فرهنگ رسمی فاصله گرفته می‌شود، به قول باختین مكالمه در حاشیه‌ها شكل می‌گیرد و در نتیجه می‌خواهد موردی حرف بزند می‌خواهد با زبان طنز و شوخی و مطایبه و نظایر آنها حرف بزند. وبلاگی شدن فرهنگ می‌تواند عنوان مستقلی برای تحقیقات آكادمیك باشد كه چگونه وبلاگ فراتر از حوزه پیدایش و منشأ پیدایی خود، بر حوزه علم، حوزه فن‌آوری و بر حوزه مباحث جدی و غیر روزمره در جامعه هم اثر می‌گذارد. كما اینكه امروز فراتر از گروه اولی كه گفتم در واكنش به تعطیلی و محدود شدن مطبوعات رشد سریعی داشتند، وبلاگ‌های فلسفی و علمی و نظایر اینها هستیم. به هر صورت هم پیدایش وبلاگ‌ها و هم زبان وبلاگ‌نویسی یك مقوله جدیدی در فرهنگ ماست كه نه این منطق از زبان‌های متعارف پیروی می‌كند و نه می‌شود نسبت به بی‌شكل بودن خودش و فرق داشتن با زبان معیار در آن بی‌تفاوت بود. امیدوارم كه این مقوله مورد توجه آكادمیسین‌های ما در حوزه‌های مختلف فلسفی، اجتماعی و ارتباطی، زبا‌شناسی و سیاسی، قرار بگیرد چون بحث وبلاگ‌ها در ایران را جدی باید گرفت. فرصت باید تلقی كرد بیش از آنكه تهدیدانگارانه خواسته‌باشیم با آن برخورد كنیم و بدانیم كه امكان اعمال محدودیت در آن نه تنها اندك است بلكه به تدریج ناممكن خواهد بود.
        «گفتم كه برخیالش راه نظر ببندم
                              گفتا كه شبرو است او از راه دیگر آید
»


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:24  توسط بیژن آزاد  | 

هیچ چیز آسان‌تر از دشوار نوشتن نیست! / مسعود برجیان

شانزدهم شهریورماه سال هشتاد خورشیدی، نخستین صفحه‌ی وبلاگ فارسی متولد شد. خالق آن شاید هرگز گمان نمی‌برد با ابتكار خویش جرقه‌ی چه انقلاب بزرگی را افروخته است. از آن پس، وبلاگ‌های فارسی یك‌به‌یك پا به عرصه‌ی دنیای مجازی نهادند و با فراگیری این پدیده‌ی نو، مرز میان دنیای واقعی و مجازی كمرنگ و مرزهای جغرافیایی درنوردیده شد. دیگر كسی منتظر رسیدن پیكی از وطن نمی‌ماند تا خبر و اندیشه و فكر را بر روی برگ‌های كاغذی برای او به ارمغان آورد. اندیشه آنگاه كه در ذهن می‌درخشید می‌توانست در فاصله‌ای اندك بر روی صفحه‌ای منتشر شود كه تمامی جهانیان قادر به دیدن آن بودند. نه تنها مخاطب می‌توانست نظر و عقیده‌ی نویسنده را بخواند بلكه قادر بود در اندك زمانی یا خود در صفحه‌ای شخصی به پاسخگویی برخیزد یا در ارتباطی دوسویه و آسان با نویسنده، او را به نقد بكشد و این تجربه‌ای تازه در عرصه قلم و اندیشه و رسانه بود. تجربه‌ای كه حاصل گرانمایه‌ای جز "تمرین دموكراسی" و "رواج مدارا" و "تعصب‌زدایی" نداشته است، سه عنصری كه كمتر جایی در فرهنگ اندیشه‌ورزی ایرانیان داشته‌اند. همین است كه تولد وبلاگ فارسی را می‌توان "تولد یك انقلاب" نامید.
در جامعه‌ای كه بركشیدن نورچشمی‌ها سنت رایج و پذیرفته‌شده‌ی جامعه است، وبلاگ امكانی بود كه با كمترین هزینه در اختیار نویسنده قرار می‌گرفت تا خود را در میان همفكران و همسالان بیازماید. اگر مرد میدان است باقی بماند و اگر نیست كوله‌بار برگیرد و به افزودن توش و توان خویش همت گمارد و آنگاه بازگردد. اینجا میدان رقابت برای ماندن است. هیچ كس بر دیگری برتری ندارد. وبلاگ‌ها با یكدیگر برابرند و آنچه برخی را به شهرت و محبوبیت می‌رساند جدا از تمامی آلودگی‌ها، قوت اندیشه و استواری قلم و هیبت منطق و شكوه استدلال و تازگی فكر و اندیشه و احترام به عقل نقاد است.
در شتاب روزافزون زندگی مدرن مجالی برای نوشته‌های پیچیده و دشوار باقی نمی‌ماند. كم كم حاشیه‌روی و روده‌درازی و قلم‌فرسایی جای خود را به بیان موجز و شسته‌رفته‌ی اندیشه داد. دیگر جایی برای پنهان ساختن بی‌سوادی و ضعف فكر در پناه كلمات دشوار باقی نبود چه، چنین نوشته‌ای اصولاً خواننده‌ای نمی‌یافت و اینگونه، نویسنده‌ی ضعیف و اندیشه‌ای بی‌بنیاد عملاً در زندان تنهایی و انزوا گرفتار می‌آمد.
"كارل پوپر" در برابر فیلسوفان ماركسیست كه فلسفه را به زبانی دشوار به خواننده عرضه می‌داشتند دست به نوآوری زد. او به زبانی ساده و همه‌كس‌فهم عقاید خود را به نگارش درآورد و آنگاه كه ماركسیست‌ها او را به سطحی‌نگری (بدلیل ساده‌نویسی) متهم ساختند به پاسخگویی برخاست: «من ماركسیست‌های نو و انقلابی را متهم می‌كنم كه گزافه و دشوار سخن می‌گویند و می‌كوشند با اندیشه‌‌ی اندك و سخنان بسیار بر ما تأثیر بگذارند» و در نقد هایدگر می‌گفت: «همانطور كه نمی‌توان در هوای آلوده به آسانی نفس كشید با زبان ابهام‌آمیز و سنگین هایدگر هم نمی‌توان روان و روشن فكر كرد». "كارل پوپر" جوهر روش نگارش خود را در قالب جمله‌ای ماندگار بجای گذاشت: «هیچ چیز آسان‌تر از دشوار نوشتن نیست»؛ از بزرگترین میراث‌های وبلاگ پارسی، عرضه‌ی عمیق‌ترین اندیشه‌ها یا روان‌ترین قلم‌هاست. وبلاگ پلی میان ذهن و زبان زده است كه تا پیش از این تحقق‌نیافتنی می‌نمود. اصولاً در وبلاگستان تنها گفتار و نوشتاری كه روان نوشته شده و آسان خوانده شود می‌تواند با مخاطب نیمه‌فرهیخته نیز ارتباط برقرار كند و این بخشی از رسالت اندیشه‌ورزان و روشنفكران و قلم‌بدستان وب‌نگار است.
وبلاگ فارسی به انزوای اجتماعی برخی وب‌نگاران دامن زده است. اگر از اعتیاد به وب‌گردی (ولگردی اینترنتی) بگذریم، وبلاگ‌نویسی در بیشتر موارد رابطه‌ی وب‌نگار و اطرافیان را گسسته و پیوندهایی تازه را پدید آورده آمده است. اگر وب‌نگاران در میان خانواده یا خویشان، كمتر حضور می‌یابند و لذت وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی یا مطالعه به قصد نگارش مقاله را به گپ و گفتگو با اطرافیان دیروز ترجیح می‌دهند اما همین وضعیت نرم نرمك آنان را جذب حلقه‌هایی جدید از دوستان و همفكران كرده است به‌ویژه هنگامی كه وب‌نگاران در قرارهای وبلاگی گرد هم می‌آیند و از نزدیك یكدیگر را ملاقات می‌كنند، دیدارهایی كه ملاقات‌های مجازی را تكمیل می‌كند و انزوای اجتماعی وب‌نگار را با قدری پُر می‌كند.
آشنایی اهل فكر و فرهنگ با یكدیگر كه در دنیای واقعی چه از نظر بُعد زمان و چه بُعد مكان كاری عملاً ناشدنی‌ست تنها و تنها در محیط بی‌حد و مرز وبلاگ‌شهر ممكن شده است. وبلاگ مرزها را از میان برداشته و ارتباط اهل فكر و نشر اندیشه را بسیار سهل و ساده ساخته است. این ویژگی در كنار قدرت قلم در نقد بی‌پروای هر اندیشه‌ای، وبلاگستان را به محیطی دلپذیر و بدیع در صیقل افكار از زنگارها تبدیل كرده است. محیطی كه همچون هر محل عمومی دیگر از آلودگی بری نیست اما دستاوردهای نیك این شهر شیشه‌ای آنقدر هست كه همچنان وبلاگنویسی را امری دلپذیر و دوست‌داشتنی بدانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط بیژن آزاد  | 

استاد شهريارگفت مرا هر جا خاک کرده باشيد، فرزانه را هم پس از فوتش پيش من بياوريد

 

   سايت شهروند

در سفر باکو در يازده دوازده سال پيش در کنار استادان بزرگ، پروفسور محمد زاده، دکتر هيئت و زنده ياد استاد فرزانه، در هواپيما استاد فرزانه خون دماغ شد و در طول اقامتمان در آن شهر زيبا در بيمارستان بستري بود. همه به وحشت افتاديم، خصوصا در طول پرواز. به گمانم پروفسور محمدزاده بود که آهسته به من گفت که استاد شهريار به استاد فرزانه علاقه غريبي داشت، طوري که مي گفت حضور فرزانه به من آرامش خاطر مي دهد. و ناگهان يک بار در آن حال غريبي که گاهي به استاد شهريار دست مي داد گفت براي فرزانه عمر مدام آرزو مي کنم، اما يادتان باشد مرا هر جا خاک کرده باشيد، فرزانه را هم پس از فوتش پيش من بياوريد. او نيز مثل من غيرت مادر دارد و استاد بي بديل زبان، ادبيات و فرهنگ آذربايجاني است، هر چند زبان فارسي را هم مثل استادان بزرگ اين زبان مي نويسد.

در سفر برلين که با استاد فرزانه در جمع روشنفکران آذربايجان بوديم، از او پرسيدم اين سخن شهريار را شنيده است. گفت شنيده ام، اما آيا مرگ چنين اقبالي را در اختيار من خواهد گذاشت: دئيللر توپراخ چکر گتيرر.

روان آن هر دو يگانه، که هردو غيرت مادر داشتند، شاد باد، که بوي خاک عطرآگين و عزيزش، زنده و مرده را هردو از تمام راههاي غربت به آن سوها مي کشاند. اين غريب را در کنار آن عزيز به خاک مي سپاريم.


رضا براهني
پنجم بهمن 1384
در غربت تورنتو- کانادا

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:14  توسط بیژن آزاد  | 

چاي ­قيراغي كجاي سوئد است؟!

  حافظ خياوي

 

اهالی خیابان نصرت شرقی، خیابانی که به ضلع غربی دانشگاه تهران منتهی می­شود، پنچ- شش سالی هست که پیرمرد را ندیده­اند، پیرمردی 81 ساله با صورت درشت و موهایی همچنان پر­پشت که به عقب شانه مي­خورد و شیار عمیق روی چهره­اش که رد و نشانی از گذر سالیان پر برکت و طولانی است. همسایه­های پیرمرد چند سالی می­شود که هنگام گذر از مقابل خانه او که طبقه اول ساختمانی پنج  طبقه است، جای همیشگی او را بر بالکن خانه خالی می­بینند و همسایه­های نزدیکترش، آنهایی که در طبقات بالای خانه او مسکن دارند، از روزهایی حرف می­زنند که حضور توأم با آرامش او موسیقی درونی خانه­ها بوده است و با حسرت می­گویند از روزی که اواز اینجا رفته گویی صدایی در اینجا خاموش شده است. جلسات ماهانه ساختمان که در ظاهر برای رسیدگی به مشکلات، اما بیشتر بهامه­ای بود برای دید و بازدید همسایه­ها، برچیده شده است.

دختر بیست­ و دو ­ساله پیرمرد، ندا، که پنج سالی می­شود دور از پدر و مادر سفر کرده­اش، به تنهایی جای خالی آنها را در خانه پر کرده است، پدرش را اینگونه به یاد می­آورد: همیشه و در هر حالی ترانه­ای زیر لب زمزمه میکرد، نه چندان بلند، اما چنان دلنشین که حضورش با زمزمه­هایش معنی پیدا کرده و تبدیل به نشانه­ای از او شده بود. او عاشق خرید نان، سبزی و میوه (سه عنصر اساطیری ) بوده و سالاد منحصر به فردی درست می­کرده که میان آشنایان و خویشان معروف شده بود.

پیرمردی که جواب هر پرسشی یا توضیح هر مسئله­ای را با نقل یک بایاتی  می­داد، پیر مرد صبور و آرامی که به رغم ازدواج در 52 سالگی و اختلاف سنی زیاد با دو فرزندش، نیما و ندا، در کنار آنها تبدیل به کودکی شیطان و بازیگوش می­شد محمدعلی فرزانه نام دارد.

 استاد فرزانه در سال 1302 در محله چای قیراغی در تبریز به دنیا آمده و 60 سال از عمرش را صرف تحقیق، ترجمه و تألیف کرده است و حدود 40 جلد کتاب نوشته و ده­ها مقاله در باره فرهنگ، تاریخ و زبان ترکی آذربایجانی تحریر کرده است. معلم سالهای دور اوایل دهه بیست در مدرسه­های تبریز، مسئول انتشارات خوارزمی، فرزانه،(با همراهی برادرش ) نویسنده کتاب مهم « مبانی دستور زبان آذربایجان» (دو جلد) که سال­هایی از عمرش را هم از 1329 تا 1332 در زندان پهلوی گذرانده، پنج سالی است که به خاطر معالجه عارضه قلبی به کشور سوئد سفر کرده و به خاطر تداوم درمان و معالجه­اش دیگر نتوانسته به ایران باز گردد.

مترجم آثار محمدسعید اردوبادی، عزیز نسین، ناظم حکمت، جلیل محمدقلی­زاده، رسول رضا و ... که اثر گرانقدرش، مبانی دستور زبان آذربایجان، توسط پروفسور دروفر به آلمانی ترجمه شده است، پنج سالی است که دو فرزندش را به همراه صدها دانشجو و جوان­های علاقه­مند به دانش تنها گذاشت و در غربت سرد و برفی، در جایی دور به همراه همسرش زندگی می­کند و به رغم نارحتی و بیماری، به گفته­ی نزدیکانش دست از تحقیق و مطالعه بر نداشته و همچنان به تلاش در راهی که تنها انگیزه زندگی­اش بوده ادامه می­دهد، انگیزه­ای که حتی فرصت ازدواج را تا 52 سالگی از او سلب کرده و به تعویق انداخته بود.

از ندا که در ظهر پنجشنبه­ای در کتابفروشی اندیشه­نو در کنار عمویش به کنجکاوی­هایم درباره­ی پدرش پاسخ می­دهد، می­پرسم: به نظرتان، ازدواج پدر در 52 سالگی، ازدواجی از سر وظیفه و برای رفع تکلیف نبوده؟ می­گوید : نه، نه، او عاشق زندگی بوده و در کنار کارهای پژوهشی­اش، ساعاتی از وقتش را هم به ما و به خانواده اختصاص می­داد. چون برادرم عاشق اتوبوس دوطبقه بوده، پدر هر از چندی نیما را اول ایستگاهی سوار می­کرد و چند بار نا آخر ایستگاه می­رفت و دباره بر می­گشت.

به گفته او، استاد گاهی هم به سوپری علی آقا واقع در سر خیابان فرصت سری می­زده و مدتی با او می­گذرانده و غروب­ها به پارک لاله می­رفته و آنجا می­نشسته . من که تصورم از حضور پیرمرد فرزانه در پارک لاله، همنشینی او با دیگر پیرمردهای از کار افتاده و بازنشسته بود. از دخترش در این باره می­پرسم او پاسخ دیگر می­دهد: پدرم وقتی که به پارک لاله می­رفت، در واقع شبیه کلاس درس بوده دانشجویان وجوانان دور او را می­گرفتند و ساعت­ها راجع به تاریخ، فزهنگ و ادبیات با او گفت­ و گو می­کردند و از دانش او سود می­جستند .

 ندا که ترکی را به خاطر تولد در تهران با اندکی لهجه­ی فارسی صحبت می­کنند در غیاب پدرش تبدیل به کتابدار و پاسدار کتابخانه­ی عظیم پدری شده است که همه­ی عمرش را صرف خواندن، نوشتن و تحقیق کرده است، پدری فرزانه که با نوشتن مقاله­ای گرانقدر در بیست و دو سالگی درباره­ی دده­قورقود توسط بزرگی لقب فرزانه گرفته و کمتر کسی محمد علی فرزانه و خانواده­اش را با فامیلی اصلی، قوسی، صدا می­کند. اما جالبترین نکته­ای که درباره­ی زندگی استاد از زبان خانواده­اش شنیدم در باره نام فرزند پسر استاد، یعنی نیما، بود. ماجرا با این شکل بوده که استاد چون فرزند اولش که پسر بود، به دنیا می­آید، به خاطر علاقه وافرش به میرزا علی اکبر صابر، شاعر طنزپرداز آذربایجان، می­خواهد اسمش را صابر بگذارد .

زنی که دوست خانوادگی خانم استاد فارسی زبان بوده، از آنها می­خواهد که اسم فرزندشان را نیما بگذارند و در عوض، هر وقت او صاحب پسری شد، اسم صابر را برای پسرش انتخاب کنند و بدین ترتیب نام فرزند استاد می­شود نیما و پسری که چند ماهی بعد به دنیا می­آید می­شود صابر .

از خانواده­ی استاد جدا می­شوند و به عکس او که از خانواده­اش گرفته­ام، نگاهی می­کنم: صورتی استخوانی و زمخت، با شیارهایی عمیق که یاد آور زخم­های عمیق وطن است، دوست دارم بدانم وقتی که محمدعلی فرزانه در سرزمین زمهریر و بی آفتاب وقتی که پایش را روی برف می­گذارد و به کندی پیرمرد ی هشتاد ساله راه می­رود، صدای  له شدن برف­های چای قیراغی تبریز را می­دهد؟ آیا دلش برای آفتاب داغ تابستان­های گرم تبريز و عصرهای خنک کنار فواره­های بلند پارک ائل­گؤلي تنگ نشده است!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط بیژن آزاد  | 

 

بحثی در زبان شناسی اجتماعی


مفهوم جنسیت در زبان،
 
بررسی معنا شاختی چند واژه ی کلیدی در مباحثات [۱] خانواده!


توضیح: " زبان شناسی اجتماعی" نام آن حوزه ای از دانش زبان است، که به مطالعه ی کارکرد و جایگاه زبان در اجتماع می پردازد. علم زبان شناسی اجتماعی تلاش می کند تا چند و چون تحولات و کارکردهای قضایا و مفاهیم گوناگون زبان را در – هماهنگی با سایر پدیده های – اجتماع شناسایی کند. از آنجایی که زبان خود اصلا یک پدیده ی اجتماعی است، تمامی اجزا و ابعاد آن هم به شدت اجتماعی هستند! علوم گویش شناسی، صرف، نحو، مُرفولژی، سمانتیک، ریشه شناسی و دیگران...، همه شان در یک راستای جامعه شناسانه به "الگوهای دوام و انتشار باورهای زبانی افراد انسان در جوامع گوناگون" علاقه نشان می دهند.

و "جنسیت در زبان" یعنی دسته بندی واژگان و مفاهیم مورد اشاره ی آنها به دو – یا چند – جنس – یا نوع – مختلف؛  یا به طور اخص: تقسیم بندی کلمات – یا مفاهیم – به دو دسته ی نرینه و مادینه – یا مذکر و مونث. چنان که در بسیاری زبان های زنده و مرده ی دنیا انتساب مقوله ی جنس دستوری – و نه الزاما جنسیت زیست شناختی – برای هر اسم ذات و معنی الزامی است. اما مفهوم جنسیت در موجودات، یعنی نرینگی یا مادینگی اشیا، عملا تعبیر بسیار گسترده تری دارد که خواهیم دید.
 

و" بررسی معنا شناسانه ی چند واژه ی کلیدی در مباحثات خانواده" یعنی اجالتا نگاهی به معنای دو واژه ی مرد و زن، در زبان فارسی:

"معنای شماره یک: مرد و زن یعنی نر و ماده ی – معمولا – نوع انسان.
معنای شماره دو: مرد و زن یعنی انسان و جفت اش.
معنای شماره سه (گسترش یافته ی معنای شماره یک): مرد و زن یعنی قوی و ضعیف، یعنی فاعل و قابل، یعنی دهنده و گیرنده، یعنی خورشید و ماه، یعنی آسمان و زمین، یعنی عمودی و افقی، یعنی همه ی جفت های دنیا؛ یعنی نر و ماده..."


مرد، اگر کوتاه شده ی مردم (= انسان) باشد یا خلاصه شده ی گـَیومرد – یا کیومرث (= جان ِ میرنده؛ نخستین انسان)، اصالتا به هر دو معنی به کار رفته: به معنی: آدم، نوع انسان؛ و نیز به معنای: آدم، نخستین انسان. اما در متون متاخر فارسی میانه و سپس در فارسی دری و نیز فارسی معظم امروز می بینیم که مرد به معنای جنس نرینه و مذکر آدمیزاده هم به کار می رود. بلکه امروزه دیگر کمتر مردی آدم است، بی آنکه تاکیدی روی نرینگی اش باشد.
/ تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد./ (سعدی)
/ مشکلی نیست که آسان نشود، مرد باید که هراسان نشود./ (؟)

مرد در معنای نر گهگاه به همان مفهوم حماسی نر در اوستا نزدیک می شود، که جنگاور و دلیر و نیرومند است، توانا است در حل مسایل و استوار است در چیرگی بر دشواری ها. در این تصویر می توان ویژگی های مرامی و رفتاری ِ یک نر نوعی – یا آرمانی – جامعه ی ایرانی را به خوبی دید.
/ کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن./ (؟)
/ شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش، که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش./ (حافظ)


اما زن، که از خانواده ی نژاد و زاییدن و از بستگان دور ژن است، کمتر به معنای افراد انسان و بیشتر در مفهوم زوج و همسر و حتی پیوند و زناشویی به کار رفته است. و این که در تفسیرهای عامیانه و غیرحرفه ای متون عتیق به خلاف این تعبیر بر می خوریم، مربوط است به بازخوانی های بعدی متن ها و تداخل کارکردهای نو و کهنه ی مفاهیم؛ چیزی که البته در سیر تحولات زبانی کاملا معمول و بلکه طبیعی است؛ بی آن که بدان مفهوم باشد که خانم ها فرزندان آدم ابوالبشر نیستند!

زن در همراهی با مرد (= انسان) به معنای جفت و زوج  و همسر و همزاد به کار می رود و الزاما مونث نیست. از جمله در آن افسانه هایی که زن مرد را اغوا می کند، ابدا پای زاییدن و مادینگی در کار نیست. بلکه غرض: گفتگو از فریب شهوت و خواب عشق است، که سرآغاز جدایی انسان – چه مرد و چه زن – از دنیای عقل و واقعیات زندگی عرفی است. اما این که این جدایی اساسا چیز خوبی است یا نه، موضوع بحث ما در اینجا نیست.

به هر حال معنای امروزی زن در صورتهای قدیمی تر آن لغت کمتر پیداست و در کمتر آثاری از مباحثات اجتماعی دوران قدیم می بینیم که این لغت به این گستردگی امروز اش – بویژه در مباحث برگرفته از زبان های اروپایی – کاربرد داشته باشد.

نکته این است که در آن دوره هایی که اسم و ضمیر در زبان صرف می شده و جنسیت داشته اند، لغت زن و هم خانواده هایش را هم کمتر به این مفهوم امروزی شان برای افراد مونث انسان به کار می برده اند. آنها برای اشاره به فرزندان مادینه ی آدم از ابزارهای صرفی – یعنی پایانه ها و ضمیرهای مونث – کمک می گرفته اند. اگر چه زن می توانسته معنای جنس مونث انسان یا مادر – یا آنکه می زاید – را هم برساند، اما ابزار متعارف برای این اشاره ی خاص –  بویژه در مباحث اخلاقی و روان شناسانه ی دین – نبوده است. بلکه همان ابزار صرفی متعارف هم از یک دوره ای دیگر از میان رفته بوده و می توانیم بگوییم که تا سالیان درازی – دست کم در قلمرو زبان های ایرانی – جدایی جنس نرینه و مادینه ی انسان بندرت در گفتار و زبان رخ می داده است؛ و در امور روزمره ی زندگی اجتماعی امری معمول نبوده. چنان که می بینیم در زبان فارسی هم اسم و ضمیر جنسیت ندارد.

در متن دعای مشهور ینگهه هاتام – حدود ۱۰۰۰ پیش از مسیح – می بینیم که چگونه نمازگزار اوستایی زبان برای آنها و آنها – یعنی برای آن مردان و آن زنان – فدیه می کند. اما در حول و حوش سالهای تولد مسیح – و به ظن قوی بازهم پیش تر از آن – دیگر اسم و ضمیر در زبانهای ایرانی جنسیت نداشته، و مونث و مذکر جداگانه مورد اشاره قرار نمی گرفته اند. آدم همیشه آدم است، تا کجا پیش بیاید که بخواهید روی زن یا مرد بودن اش تاکید کنید. درواقع خیلی وقتها برای خواندن و نامیدن آدمها نیازی به برجسته کردن جنسیت شان نیست. جز آن که این جنسیت خود موضوع گفتگو باشد:
/ آسمان مرد و زمین زن در خرد، آنچه او انداخت این می پرورد./ (مولوی)


نری و مادگی، از کتاب ششم دینکرد

آوانویسی متن پهلوي[۲]:

Narīh ud mādagīh was ēwēnag, ēn-ez narīh ud mādagīh ast: āsn-xrad ud gōšosrūd-xrad. Ce gōšosrud-xrad pad narīh gāh kard ēstēd ud āsn-xrad pad mādagīh gāh kard ēstēd. Ud āsn-xrad andar tan-ē harw cand ast, ast; ud harw ce dānīhēd, pad āsn-xrad dānīhed. Ud ke gōšosrud-xrad abar ne rasēd, ēg ciš-ez ne dānēd; ud ka abar mad, pas and cand dānīhēd, pad xēm ud āsn-xrad dānīhēd. Ud āsn-xrad ke gōšosrud-xrad abāg nēst, ēdōn-ez, ceōn mādag ke gušn abāg nēst ud ābustan ne bawēd ud bar ne dahēd. Ud hān ke [gōšosrud-] xrad ud āsn-xrad ne bawandag, ēdōn humānāg, ceōn mādag ke gušn ne padīrēd; ce mādag ke gušn ne padīrēd, bar aōn ne dahēd, ceōn ka pad bun gušn nēst. (Dēnkard VI, 262)

ترجمه فارسی:

نری و مادگی گونه های بسیار دارد و این نیز از نری و مادگی است: عقل مادر زاد و عقل اکتسابی. چرا که عقل اکتسابی در نری جای کرده است و عقل مادر زاد در مادگی جای کرده است. و عقل مادر زاد هرآنقدر که در تنی هست، هست؛ و هر چه که می دانند با عقل مادر زاد می دانند. و کسی که عقل اکتسابی به او نرسد، چیزی هم نداند؛ و وقتی که بدست آمد، پس چندان که دانسته شود، با فطرت و با عقل مادر زاد دانسته شود. و عقل مادر زاد که عقل اکتسابی با او نباشد نیز چنین است، همچون ماده که نر با او نیست و آبستن نمی شود و بر نمی دهد. و آنکس که عقل [اکتسابی] دارد و عقل مادر زادش کامل نیست، چنین همانند است: همچون ماده که جفت نمی پذیرد؛ چرا که ماده ای که جفت نمی پذیرد، همانگونه بر نمی دهد: همچون وقتی که از بن جفتی ندارد. (دینکرد ششم، ۲۶۲)
.

نری و مادگی گونه های بسیار دارد. و این را در ساده ترین شکل اش می توانید "قضیه دو" بنامید. هر جایی که دو عنصر متضاد و مکمل یکدیگر باهم مجموعه ای بزرگتر بسازند – یعنی همه جا! – این قضیه دو صدق می کند. اما کیفیت این تناظر و همگونگی میان همه ی دو قطبی های عالم، چون که بیش از حد فلسفی است، وارد بحث اش نمی شویم و دانسته اش فرض می کنیم! فرض می کنیم که می دانیم تمام مجموعه های دو عضوی دنیا متناظر و همتای همدیگرند. بویژه علاقه ی ما به آن دسته از مجموعه های دو عضوی است، که می دانیم دو عضو مکمل شان در عین حال متضاد یکدیگرند.

نری و مادگی گونه های بسیار دارد. و بنابر سنت، برای اشاره به این تناظر عالمگیر، تنها ذکر نام یکی از دو قطبی های شناخته شده کافی است؛ از جمله: نر و ماده، شب و روز، سیاه و سفید، فرستنده و گیرنده، بالا و پایین، آسمان و زمین، ماه و خورشید، مثبت و منفی و حتی خوب و بد! و این حادثه ای است که در دستور زبان هم رخ داده است، بی آن که اساسا منحصر به ابعاد زیست شناسانه – و یا هرچیزدیگر شناسانه ی – کلمات مونث و مذکر باشد. مثلا خورشید که در ارتباط تنگاتنگ با مهر در فرهنگ اوستایی شخصیتی صراحتا پدرانه دارد، امروزه به هیئت خورشید خانم درآمده؛ و این درحالی است که در همان اوستا جنس دستوری واژه ی هوَر یا خوَر – به معنی خور[ شید: صفت، تحول یافته ی خشـَیثه، به معنی فرمانروا] – نه مونث، نه مذکر، بلکه خنثی است. (نک. پایین تر)

حقیقت این است که نخستین زبان شناسان ِ تاریخ فلاسفه ی بزرگی بودند. دانشمندانی که نخستین دستور زبان های عالم را تدوین کردند و کسانی که در گذر هزاره های پی در پی، بانی گسترش و پیشرفت زبان های بشری شدند، قوانین زبان را بر پایه ی الگوهای عمیق فلسفی شناسایی و تثبیت کردند. اگر چه توده ی مردم همواره در روند آموزش و به کارگیری زبان شان موجب تحولات منفعل و ناخودآگاه در آن می شوند، شکل گیری الگوهای تثبیت قوانین دستور زبان عمدتا خودآگاهانه و به دست زبان شناسان و فرهیختگان ِ پدیدآورنده ی متون ماندگار رخ می دهد.

اما آن الگوی عمیق فلسفی که شالوده ی مبحث جنسیت در واژگان است، یعنی قضیه دو، بیش از آن که یک بحث بسیار پیشرفته ی کیهان شناسانه باشد، عمدتا دریافتی عاطفی و رویا گونه است، که رنگ و بوی عارفانه اش بویژه در کاربردهای روان شناسانه اش نمایان می گردد. همچنین پدیده ی تناظر و همگونگی دو قطبی ها، یعنی آنچه که در بندهای بالا دانسته فرض شد، نه چندان فطری و کیهانی، بلکه بیشتر اعتباری و زیبایی شناسانه است؛ چنان که ما درعمل شاهد بسیار الگوهای صرفا شاعرانه و غیرقطعی نیز در مباحث این چنینی هستیم. نکته ی دیگر این است که زبان عملا تنها ابزار انتقال علوم و تجربیات عالمانه است و برداشت های عاطفی و رویا گونه ی افراد انسان از جملات و عبارات علمی – که منحصر به این پدیده ی جنسیت در زبان هم نمی شود – همواره سدی است بر دقت و قطعیت در قضایای علمی – و بویژه در بیشترین حد خود در قضایای علوم انسانی؛ که البته طبیعی است.


کانون گرم خانواده،

.یعنی اجتماع عاطفی پدر و مادر و فرزند – یا فرزندان – شان. اولا کانون است چون سه بعدی است. ثانیا گرم است چون عاطفی است. و ثالثا خانواده است چون اجتماع است. و چیزی جز این را دیگر "کانون گرم خانواده" نمی گویند.

آن چه در الگوی متعارف جامعه شناسی سنتی "خانواده" نامیده می شود، در واقع همان چیزی است که ما آن را کانون گرم خانواده نامیدیم؛ یعنی اجتماع عاطفی پدر، مادر و فرزند؛ که البته بی هر یک از این سه عضوش دیگر حالت خاص محسوب می شود و مطلوب که نیست، نوعی و عرفی هم نیست. نظام خانواده های دو عضوی را می توان به پیکر افرادی تشبیه کرد که عضوی از اعضای شان را کم دارند. طبیعتا بررسی سازوکار چنین نظام هایی مشروط به شناخت الگوی کامل – یا نوعی – از یک طرف، و نیز توجه ویژه به کمبودهای خاص هریک از انواع این موارد استثنا از طرف دیگر است.

بویژه الگوی سنتی خانواده – یعنی اجتماع عاطفی پدر، مادر و فرزند – علاوه بر سه جانبه بودن این پیوند بویژه بر لزوم برقراری صحت و سلامت در هر سه بعد آن تاکید می کند. پیوستگی بهنجار و پایدار، میان هر یک از سه عضو این مجموعه با هر یک از آن دو عضو دیگرش، شرط سلامت و تن درستی نظام خانواده است. بدین ترتیب اینجا دیگر قضیه دو کار نمی کند و ما عملا با یک مجموعه ی سه عضوی سرو کار داریم. این بار تناظر ِ یک به یک میان تمامی مجموعه های سه عضوی عالم – همانند آن چه در مورد دو عضوی ها هم دیدیم – تبدیل به الگویی برای تفسیر و تشریح سازو کار نظام های سه قطبی – یا سه بعدی – می شود. همچنین شرط صحت و سلامت این پیوستگی ها قید دیگری است، که طبیعی بودن و کارآمدی الگوی نظام سه قطبی را در الهام بخشی به پژوهشگران تضمین می کند. این را می توان "قضیه سه" نامید:
/ دو نفر دزد خری دزدیدند، سر تقسیم بسی جنگیدند؛
آن دو بودند چو گرم زد و خورد، دزد سوم خرشان را زد و برد.../ (ایرج میرزا)


فرزند سالاری

این عبارت نوظهور عملا اصطلاح رایج میان مادرها و پدرانی شده است، که در سخن هاشان تاکید بر بار منفی اش بیشتر می کنند؛ والدینی که آزادی شان را در زندگی، از بابت اجبار در پرستاری فرزندان شان – تا آنجا که چشم کار می کند – از دست رفته می بینند. حق هم دارند؛ هنوز از تعظیم و تملق بزرگترهایشان فارغ نشده، طعم آزادی و اختیار را در هرکار زندگی نچشیده، آرزوی عشق و بند عاشقی را نشناخته، می خواهند صاحب فرزند، امانت دار آفریدگار باشند. آنها از فرزندِ سالار می ترسند؛ آنها از هر سالاری می ترسند. باور ندارند که سالار هم می تواند مهربان و پاک و خیرخواه باشد؛ آنها هر سالاری را پست و رذل و خود کامه می دانند!

هرچه باشد، اینجا دیگر فرقی نیست میان آنهایی که بارور می شوند و آنهایی که بارور می کنند؛ آنهایی که مرد اند و آنهایی که زن اند. اینجا دیگر جنسیت ملاک نیست. اگرچه همین بچه هایند که روزی آدم بزرگ می شوند، همین مردان و زنان کوچک اند که دست بر قضا همان روزی "آدم" شده اند، که هنوز کسی نمی دانسته نرند یا ماده! صد البته آدم بودند؛ قبل از آن هم که شما آدم بزرگ ها بدانید. قبل از آن که شما مردان آسمان و شما زنان زمین به مردانگی ها و زنانگی هایتان نازیده باشید، بچه هایتان فرزندان پاک خلیفه ی خدا بودند.
 
 
زیست شناسی، جامعه شناسی و ادبیات ...

این هر سه حوزه و دیگر حوزه های علوم و فنون جوامع بشری، پیش از هر چیزی، در لزوم رفاه و حسن حال ابنای بشر هم داستان اند. مام میهن عاشق صلح و صفاست. بلکه فردی از افراد صاحب نام تاریخ علم را نمی بینید، که در کل حیات علمی خویش قصد و منظوری جز آن داشته است. اما حقیقت تلخ این است که خواص هر علمی غالبا در علوم دیگر عوام اند. کمتر اندیشمندان حوزه ی ادبیات در علم زیست شناسی صاحب نظر اند و کمتر کسی از جامعه شناسان است که سر از کار نحوی ها در بیاورد...!

/ مرد کار افتاده باید عشق را؛ مردم آزاده باید عشق را!/ (عطار)


الغرض، از آن همه دانشمندان مهربانی که برای رفاه حال عموم همنوعان شان تلاش می کنند، صمیمانه درخواست می کنم در پی درستی و نادرستی سخنانی که این بنده ی کمترین در اینجا رانده ام برآیند.

درود بر شما!


 
[۱] Diskurs
[۲] Shaked, S., 1979: The Wisdom of the Sasanian Sages, Boulder, Colorado

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردين 1383 - 00:00

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:40  توسط بیژن آزاد  | 

معرفی تعدادی از اولین کتابهای منتشر شده توسط بانوان نویسنده


معرفی تعدادی از اولین کتابهای منتشر شده

توسط بانوان نویسنده


برگرفته از سالنامه زنان

به کوشش نوشین احمدی خراسانی


نام خانوادگی نویسندگان به ترتیب حروف الفبا




ژوزفین آراسته >>> زندگی خواندهُ ایرانی در جامعهُ در حال تغییر ( انگلیسی )

فرح آذری >>> زنان ایران : برخورد با بنیادگرائی ( انگلیسی )

ژانت آفاری >>> انقلاب مشروطه ایران : دموکراسی مردمی و آغاز نهضت زنان

الف ، آویشن >>> یک پژوهش در مورد ارزشیابی نام دختران از دیدگاه جامعه شناسی
ف ، آزاد >>> زن زندانی در مهاجرت

منصوره اتحادی >>> خاطرات تاج السلطنه
ظفر دخت اردلان >>> حقوق زن در تاریخ

فرنگیس اردلان >>> جامعه شناسی خانواده و ازدواج

بهشید ارفع نیا >>> موقعیت زن ایرانی از نظر ازدواج و طلاق

هاله اسفندیاری >>> زندگی های دگرگون شده : زنان و انقلاب اسلامی ( انگلیسی )
شهلا اعزازی >>> جامعه شناسی خانواده

مهناز اعلامی >>> نقش زن ایرانی در ادب فارسی

مهناز افخمی >>> حقوق زن در ایران

هاله افشار >>> اسلام و فمینیسم : یک مورد مطالعاتی از ایرانیان ( انگلیسی )

سیمین افقهی >>> مهریه : واقعیت یا تشریفات قانونی



ّطلعت بصاری >>> تاثیر زن در ادبیات فارسی

شیرین بیانی >>> زن در ایران عصر مغول

بدر الملوک بامداد >>> زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید

نسرین بصیری >>> گرفتار تارهای پیشداوری ( نقد کتاب بدون دخترم هرگز )

منیره برادران >>> حقیقت ساده

سیمین دخت بهزاد پور >>> زن در توسعه مفاهیم اسلامی

زهرا بهزادی فرد >>> پوشش و ریشه های آن در فطرت


طبیعه پارسا >>> پوشش زن در گستره تاریخ

پروین پایدار >>> زنان و فرایند سیاسی در ایران قرن بیستم ( انگلیسی )

ماه طلعت پسیان >>> زن در کشور قضا و قدر

منصوره پیر نیا >>> سالار زنان ایران



هایده ترابی >>> اندیشه زنان : مجموعه فرهنگی سیاسی و اجنماعی زنان ایران

بکری تمیزی >>> نقد فمینیستی مهاجرت در آثار زنان داستان نویس در ایران

نیره توحیدی >>> فمینیسم ، دموکراسی و اسلام گرائی

سهیلا ترابی فارسانی >>> اسنادی از مدارس دختران از مشروطه تا پهلوی

غزل تاجبخش >>> زن ، شعر و اندیشه


شمس الملوک جواهر کلام >>> زنان اسلام در ایران

زهرا چهره خند >>> کتابنامه زن
شهلا حائری >>> طلاق در ایران معاصر ( انگلیسی )

بنفشه حجازی >>> زن به ظن تاریخ

قدسیه حجازی >>> ارزش زن از نظر اجتماعی و قضائی
شهین حنانه >>> پشت دریچه ها

عزیزه حسینی الهاشمی >>> زن و حجاب


کبری خزئلی >>> فرهنگ و خانواده

رویا خسروی >>> کار خانگی و مقام ثانوی زن


بشری دلریش >>> زن در دوره قاجار

فروغ داد >>> درباره ستم کشیدگی زن در ایران



آذر رهنما >>> نقش و تحول روانی زن ایرانی طی تاریخ کهن سال ایران

الهه رستمی >>> جنسیت ، اشتغال و تفکر اسلامی

صدیقه رضائی سیاوشانی >>> سیمای زن در جهان - سوریه

زهرا رهنورد >>> پیام حجاب زن مسلمان

مینو ریوس >>> زنان سلحشور خدا ، زنان و انقلاب اسلامی ( انگلیسی )
مریم رعیت آبادی >>> مقاله نامه زن ( با همکاران )



فرشته زریری >>> تحول فعالیتهای اقتصادی زنان در ایران


مریم ساوجی >>> اختلاف حقوق زنان و مرد در اسلام و خانواده
هما سرشار >>> چهرهُ زن در فرهنگ ایرانی ( ویراستار )

الیز ساناساریان >>> جنبش حقوق زنان در ایران
خدیجه سفیری >>> جامعه شناسی اشتغال زنان



شیده شادلو >>> سیمای زن در جهان / چین

پریچهر شاهسوند >>> سیمای زن در جهان / هندوستان

ژاله شادی طلب >>> توسعه روستائی زنان

سهیلا شهشهانی >>> اینجا ایران ، من زن

مهری شاه حسینی >>> زنان شاعر ایران

ژیلا شریعت پناهی >>>> تحلیلی نو بر حقوق زنان در قرآن

زهرا شجاعی >>> زندگینامه ُ زنان نام آور ایران ( قذس ایران )

توران شهریاری >>> تاریخچه پنج هزار سال تن پوش زنان ایرانی

پری شیخ الاسلامی >>> زنان روزنامه نگار و اندیشمند ایرانی

شهرزاد >>> و در اینجا دختران نمی میرند

پروین شهلا پور >>> تحول سمت و موقعیت زن در شغل

کتایون شیرزاد >>> پارسوا ، صدای زن ایرانی



رویا صدر >>> زنان پژوهشگر در علوم انسانی

مهدخت صنعتی >>> صدیقه دولت آبادی ، نامه ها ، نوشته ها و یادها ( همکاری )

سهیلا صفائی >>> زبان مونث از نظر قرآن

فاطمه صفری >>> الگوی اجتماعی پایگاه و نقش زن مسلمان در جامعه اسلامی

مهین بانو صنیع >>> بانوان نامدار شاهنامه



ملکه طالقانی >>> زن در ایران باستان

نوشین عمرانی >>> مقاله نامه زن

عذرا عقیقی >>> هنر خط و زنان خوشنویس در تمدن اسلامی

فاطمه علائی رحمانی >>> زن از دیدگاه نهج البلاغه

دخی عبدی >>> زنان ایران در عصر پهلوی

رقیه عبدی >>> زنان نامدار ارسباران



پوران فرخزاد >>> دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان

نهضت فرنودی >>> ارزیابی اجتماعی - روانی گرایشات به حقوق مساوی برای زنان در ایران ( انگلیسی )


ستاره فرمانفرمائیان >>> پیرامون روسپیگری در شهر تهران
مریم فیروز >>> گفتاری چند از بزرگان درباره زنان

فتحیه فتاحی زاده >>> حجاب از دیدگاه قرآن و سنت

فخرالتاج قویمی >>> کارنامه زنان مشهور ایران از قبل از اسلام تا عصر حاضر

فرهنگ قائم مقامی >>> آزادی یا اسارت


مهرانگیز کار >>> زنان در بازار کار ایران
جمیله کدیور >>> زن

وح انگیز کراچی >>> اندیشه نگاران زن در شعر مشروطه


ملکه بقائی کرمانی >>> زن ها چه میگویند ؟

زهرا کمالخانی >>> اسلام زنان : تمرین مذهبی در میان زنان انگلیس ( انگلیسی )

طوبی کرمانی >>> نقش دفاعی زن در سایر ملل


مژگان کریمی >>> ارزش زن

نیلوفر کسری >>> زنان ذی نفوذ خاندان پهلوی

خجسته کیا ( عارف نیا ) >>> پژوهش نامه زنان و خانواده

اعظم کم گویان >>> فمینیسم ، سوسیالیسم و طبیعت انسان



منیره گرجی >>> مطالعات قرآنی خاقت زن

زهرا گواهی >>> سیمای زن در آئینه فقه شیعه

شهلا لاهیجی >>> سیمای زن در آثار بهرام بیضائی ( با همکاری )



مهناز متین >>> اتحاد ملی زنان

شهرزاد مجاب >>> دو دهه مطالعات زنان ایران در تبعید


ملکه محمدی >>> ارتش عظیم زنان به میدان می آید

نیکچهره محسنی >>> تصویر زن و مرد در پیامهای تجارتی تلویزیون

کتایون مزدا پور >>> زن در آئین زرتشتی

نسرین مصفا >>> مشارکت سیاسی زنان در ایران

پروین معروفی بزرگی >>> کتابشناسی تحلیلی زنان روستائی

هایده مغیثی >>> پوپولیسم و فمینیسم در ایران ( انگلیسی )


مهر انگیز منوچهریان >>> انتقاد بر قانون اساسی ایران از نظر حقوق زن

فرزانه میلانی >>> حجاب و کلام

ثریا مکنون >>> بررسی تاریخی منزلت زن از دیدگاه اسلام ( با همکاری )

مرضیه مرادی >>> اهداف حاصله از پوشش

شهناز مرادی کوچی >>> زنان سینماگر ایران

سیمین مرعشی و منیژه مرعشی >>> رویاروئی زن و مرد در عصر قاجار ( همکاری )

میترا مهر آبادی >>> زن ایرانی به روایت سفرنامه نویسان فرنگی

زیبا میر حسینی >>> ازدواج در بوته آزمایش : قانون اسلامی خانواده در ایران و مراکش ( انگلیسی )

شکوه میر زادگی >>> نگاهی به موقعیت اجتماعی زن از آغاز اسلام

هما ناطق >>> چهره استعمار زن

فرناز ناظر زاده کرمانی >>> فاطمه الگوی آسمانی برای زنان زمینی

افسانه نجم آبادی >>> حکایت دختران قوچان

گیتی نشاط >>> زنان و انقلاب در ایران >>> ( انگلیسی )


شکوه نوائی نژاد >>> روانشناسی زن
زینت همایونی >>> زن مظهر خلاقیت الله

علویه همایونی >>> زن مظهر خلاقیت الله

هما هودفر >>> داوطلبین بهداشتی در ایران همچون فعالین اجتماعی :


آیا میتوانند عوامل دموکراتیزه کردن باشند ؟ ( انگلیسی )


بهجت یزد خواستی >>> زنان و تغییرات اجتماعی
زینب یزدانی >>> زن در شعر فارسی












+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:24  توسط بیژن آزاد  | 

كشف نوول ساحره - ابتدا به زبان اصلى روسى و سپس ترجمه آن به فرانسه - براى كسى‏كه لوليتا را در زمان انتشار در فرانسه خوانده باشد، لذتى غريب و پيچيده دارد. من، ابتدابه ترجمه انگليسى آن دست يافتم، (كه انتشار آن ابتدا در پاريس، سپس در ايالات‏متحده و بعد از آن در لندن - به دنبال قانون جديدى در سانسور - غوغا به پا كرد) وهمينطور به ترجمه روسى آن كه خود نويسنده انجام داده بود و در سال 1967 منتشرشد: سيرى غنى در متنى با سليقه ظريف و عالمانه ولاديمير ناباكوف.


ناباكوف در پالرم به سال 1965 براى چاپ روسى لوليتا مقدمه‏اى نوشت كه در آن‏تعمقى زبان شناختى در برگردان اين متن به زبان روسى به جا آورد: "حركات بدن،شكلك‏ها، مناظر، دلمردگى درختان، بوها، باران، ريزه‏كاريهاى آرام و پرتلألو طبيعت،عطوفت انسانها (هر چند عجيب به نظر مى‏آيد) و بى‏ادبى آنان، خشونت، ابتذال،هرزگى همه و همه به راحتى، حتى سهل‏تر از انگليسى، به زبان روسى برمى‏گردد. ولى‏بيان نشده‏هاى عيانى كه به ظرافت، خاصِ زبان انگليسى است، شاعرانگى افكار،بازنمود آسان ميان انتزاعى‏ترين مفاهيم، انبوه صفت‏هاى تك بخشى، همه اينها، به‏علاوه تمامى آنچه به تفكيك مربوط مى‏شود، به مُد، به ورزش، به علوم طبيعى و به شورو ذوق ضدطبيعت - در زبان روسى حال و هوايى مُثله شده، طولانى و كسالت‏آور دارد تإ؛ّّجايى كه سبك و آهنگ نوشته را زننده مى‏كند. اين ناهمخوانى تفاوت بنيانى تاريخى‏ميان دو زبان را منعكس مى‏كند: روسى ادبى، جوان است و سرسبزى بهارى دارد،انگليسى مثل انجيرى رسيده از هر سو، شهد آن بيرون مى‏تراود. مانند تفاوت ميان‏نوجوانى نخبه، وليكن خام كه گه گاه در كج سليقگى بيداد مى‏كند با نابغه‏اى شكل يافته‏كه قادر است به خودى خود قيد و بندهاى علوم مختلف را با آزادگى روح و روان پيونددهد. آزادى روح! نَفَس انسانها در همبستگى اين دو كلمه است."

ساحره را مى‏بايست در پرتو اين متن زيبا خواند و دوباره خواند. چون ساحره هسته‏روسى لوليتا است، هسته پنهان، ولى گمشده و امروز بازيافته. در پى‏نوشت 1956،ناباكوف از نخستين لرزش‏هاى لوليتا كه در سال 1939 بر او وارد آمده بود به خوانندگان‏خود مى‏گويد؛ وقتى كه شنيده بود براى اولين بار ميمونى بزرگ در باغ گياهان پاريس بازغال طرحى كشيده بود و اين طرح "نرده‏هاى قفس حيوان بيچاره را نشان مى‏داده‏است."

ميمون بزرگ باغ گياهان، قفس خودش را كشيده بود، آيا اين قضيه براى ناباكوف‏نشان دهنده اسارت "ميمون انسانى" در قفس سنت و عرف بود؟ در قفس شكنجه‏هاى‏روحى؟ يا شايد اولين چركنويس "آزادى"اش به دست افسونگرى تازه كار؟

"هيچ ارتباط تعريف شده‏اى ميان شوكى كه حس كردم و افكارى كه در من به حركت‏درآمد وجود ندارد؛ به هر حال آن افكار به شكل رمانى 30 صفحه‏اى درآمد كه الگوى‏اوليه لوليتا بود و به زبان روسى - مثل تمام رمان‏هايى ك از سال 1924 نوشته بودم."

ميمون بزرگ باغ گياهان، قفس خودش را كشيده بود، آيا اين قضيه براى ناباكوف‏نشان دهنده اسارت "ميمون انسانى" در قفس سنت و عرف بود؟ در قفس شكنجه‏هاى‏روحى؟ يا شايد اولين چركنويس "آزادى"اش به دست افسونگرى تازه كار؟ ناباكوف پس‏از شبى در پاريس به سال 1940 كه ساحره را براى چهار دوست روس خود خواند (يكى‏از آنها مارك آلدانوف رمان‏نويس بزرگ و ديگرى فوندا مينسكى، مقاله‏نويس بود) متن راگم كرد، متن به شكل لوليتا از نو زاده شد، بعدها پيدا شد و امروز بالاخره به همت فرزندنويسنده به چاپ مى‏رسد.

صعود از "لوليتا" به ساحره، يعنى صعود از رمان آمريكايى با حس قوى انتقادآميز،سفر نقض مبتكرانه از متلى به متل ديگر و مؤخره‏اى، كمى ديرتر از موقع - به نوولى‏موجز و شاعرانه كه همه چيز آن درخشان است. هماهنگ سازى آوايى با شكوه كلمات‏روسى، قافيه‏ها و تجانس آوايى و حلقه بازى‏ها با شكل و فرم، ساحره را آخرين كلام‏ارزشمند از ناباكوف در زبان روسى مى‏سازند. ساحره بيش از آنكه منحرف جنسى باشد،خيالپردازى است كه "اتاق ابدى كودكى" را "بر روى تشكهاى خوشبختى" در رؤياى‏خود مى‏بيند و اين سردرگمى سن و سال و زن و مرد او را روانه بهشت مى‏كند. نخستين‏صحنه‏اى كه در باغچه پاريسى، حورى خواستنى را مى‏بيند، صحنه‏اى است جادويى؛همانجا از زير نيمكت خود سكه‏اى برمى‏دارد كه حكم طلسم خواهد داشت: دوباره،درست روزى كه مادر بچه (كه در اين مدت براى نزديك شدن به دخترك با او ازدواج‏كرده) در بيمارستان مى‏ميرد، آن را مى‏يابد و آنجاست كه به نظر مى‏رسد انگشت‏خداوند او را به سوى بهشت هدايت مى‏كند.

اين شكل نمايشى ثقيل و مجلل نوول، بدون ترديد، در زمان تكرار شده است، ولى‏در مسير رمانسك داستان ضعيف مى‏شود. اينجا، پرده بالا مى‏رود و صحنه‏اى جادويى‏كه نماد "جادوى ميل و تمنا" است نمايان مى‏شود. نشانه‏هاى موشكافانه و ظريف، به‏تعداد زياد، اين جو جادويى را نيرو مى‏بخشد: خاطرات روزانه به تاريخ سى و دوم ماه مارا به ياد خاطرات يك ديوانه گوگول مى‏اندازد؛ رنج قهرمان زير فشار تعهدات زناشويى كه‏عجولانه و نسنجيده بر دوش گرفته است او را به گاليور كوچك در سرزمين غولها تبديل‏مى‏كند؛ در حاليكه ساعت بدون عقربه‏اى كه به دست دارد و توجه فرشته‏اى كه براسكيت سوار است را بسيار برمى‏انگيزد. ساعتى كه در لحظه حساس افسونِ آخر كار،مانند نقابى كه از روى چشمانش بردارد، آن را از دست خود باز مى‏كند، مظهر زمان به‏واقع از حركت بازايستاده است؛ در اين هتل ناشناخته كه ساحره چوب جادو را بر بدن‏كودك در خواب بالا و پايين مى‏برد، گويى آن را با چوگان شاهى خود اندازه مى‏گيرد.

روايت مثل يك تابلوى زنده خوابيده معلق مى‏شود، مانند نقشى در يك تابلوى‏نقاشى در جاى خود ميخكوب مى‏شود: آيا اين ميل و تمنا وضع حمل خواهد كرد يادرست‏تر سقط خواهد شد؟ بدن پوشيده‏اى كه ساحره مى‏پرستد، چون چنين در بطن رؤيامى‏لغزد. و ناگهان پاره پاره مى‏شود، چشمهاى وغ زده دخترك، جيغ خاموش نشدنى او،بيدار شدن همه نگهبانان كنجكاو در راهروى نيمه تاريك هتل و فرار آشفته ساحره به زيرچرخهاى وزنه‏اى سنگين. در جاده‏اى در حاشيه همان مكان...

به ياد مى‏آوريم، لوليتا خاطرات هامبرت هامبرت است، كه در زندان پيش از اعدام‏نوشته است. مقدمه به اول "شخص" مفرد است، اما پس از مقدمه به فقدان "شخص" درجادويى فعال وارد مى‏شويم. در اين مقدمه به نظر مى‏رسد شكلك آدم زيرزمينى‏داستايوفسكى، كه خود را در آينه نگاه مى‏كند، را مى‏بينيم فصل 17 لوليتا ه. ه.مى‏نويسد: "آقايان هيأت منصفه، ناگهان احساس كردم كم كم، مثل خورشيدى ترسناك ودور، لبخندى داستايوفسكى وار زير شكلكى كه لبانم را به هم مى‏فشرد، مى‏بينم."كاميون ساحره با صداى وحشت‏آورش، توطئه ازدواج با صاحبخانه غمگين براى‏نزديك‏تر شدن به دختر حورى وش و همينطور صحنه اتاق هتل (اما بى‏نهايت قوى‏تر) دو باره در لوليتا ظاهر مى‏شوند.... به ياد آوريم هتل اول را، فرار طولانى هامبرت با طعمه‏كوچكش و هتل "شكارچيان افسون شده" را كه در آنجا "وقتى درها بالاخره بسته شد،وقتى شكارچيان افسون شده خوابيدند، عاقبت، زير پنجره بى‏خوابى‏ام، در شرق‏بيدارمانى‏ام، خيابان به شكل چرخ و فلكى نفرت‏انگيز درآمد، چرخ و فلكى ازكاميونهاى غول‏آسا كه در زير باد و باران شب مى‏غريدند."

خواننده ساحره مى‏داند وقتى دوباره لوليتا را مى‏خواند نقش اين كاميونهاى غول‏آسافقط هيولاهايى كه اسير كوچك و پدر - معشوقش را در سفر طولانى زمينى همراهى‏كنند نيست، اما شايد اين كاميونها وسايل نقليه‏اى هستند كه قهرمان را به سوى مرگ‏مى‏برند؟

صحنه‏اى كه دخترك چشمانش را باز مى‏كند و با وحشت با منظره "جادو"ى جنسى‏كه ساحره، پدرخوانده‏اش، به آن مشغول است روبرو مى‏شود نه تنها در لوليتا تكرارمى‏شود بلكه يادآور صحنه‏اى نمونه از داستايوفسكى است؛ مهاجم و "مورد تهاجم" كه‏خوابيدن او ناظر اوست، كه اين صحنه آندره ژيد را نيز در كشف همسر ابدى به شدت‏تحت تأثير قرار داده بود. مى‏دانيم ناباكوف از داستايوفسكى بسيار متنفر بود، به حدى كه‏آن را در واحدى كه در دانشگاه كرنل تدريس مى‏كرد به وضوح ابراز مى‏داشت. اما اين‏تنفر نبايد باعث شود كه ما شگردهايى كه در عمل از او به گرو گرفته است را ناديده‏بگيريم.

بازى پيوسته ناباكوف با اسلافش، با خط سيرهاى پنهان، با خط سيرهاى اشتباه، باخط سيرهاى بسيار آشكار كه از كنار يكديگر مى‏گذرند (مثلاً در لوليتا اشاره به اسيرپروست كاملاً آشكار است، اما بازى با گيج و گنگى اوژن اونگين پوشكين پنهان است، بااين حال لوليتا عذر ه. ه. را پس از فرار و ازدواجش مى‏خواهد، مثل تاتيانا كه عذر اوژن را مى‏خواهد) در ساحره از نو ظاهر مى‏شود. در پايان، يكى از نقل قولهاى پنهانى را ذكركنيم، چون بدون شك، كليدى شاعرانه است براى ساحره و به همان اندازه براى لوليتا.

هامبرت هامبرت در فصل 28 رمان مى‏نويسد: "خيلى حساس بودم. اگر ويولون‏سيمى داشته باشد كه رنج بكشد، من آن سيم بودم." شعر معروفى از شاعر سمبوليست‏اينوكِنتى آتسكى‏1 به نام "آرشه و سيم‏هايش"، به تاريخ 1910، مربوط مى‏شود به رنج‏سيمهاى ويولون. آرشه سيمها را پيدا مى‏كند و پس از يك شب عشق ورزى، خاموش‏مى‏شود. "و اين براى او رنج بود / اين كه به گوش آدميان موسيقى مى‏نمود" اين تشبيه درساحره آشكار است؛ او خواب زفاف آرشه و سيمهايش را مى‏بيند. يعنى زفاف تمنا وزيبايى، شهوت و بيگناهى: دنياى جادويى و هنر...

در مقابل اين جادوى عميق، تم‏هاى گروتسك و اغراق‏آميز نشان دهنده دنياى سرد،حريص و زننده زندگى عادى‏اند. تخيلات قهرمان محكوم به اعدام "به نخى از سيم‏خاردار بند است". بازى با كلمات و نقاب برداشتن سريع به شيوه تولستوى، نشانگررياكارى و دورويى اين دنياى "غولها" است. اما وقتى فرشته كوچك با اسكيتهايش ظاهرمى‏شود و بر سنگفرشهاى پر دست‏انداز جاده لغزان مى‏رود - ديگر از "قدمهاى ژاپنى"اين گيشاى جادويى خبرى نيست.... اينجاست كه به تئاتر غيرواقعى تمنا وارد مى‏شويم -به تئاتر ولاديمير ناباكوف.*

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 7:25  توسط بیژن آزاد  | 

    به مناسبت پنجاهمین سال انتشار لولیتا

"لولیتا" اثر جاودانه و ماندگار ولادیمیر ناباکوف پنجاه سال پیش در پانزدهم سپتامبر 1955 توسط انتشارات "المپیا پرس" 1 به زبان انگلیسی در پاریس انتشار یافت. انتشار "لولیتا" به دلیل موضوعش که با اخلاق ِ مسلط ِ آن زمان منافات داشت، در آمریکا و انگلستان جنجال برانگیز بود، و هر چند که این رمان توسط یک نویسندهء روس ِ تبعیدی به زبانی که زبان مادری او نبود نوشته شده بود، و در کشوری که نه وطن او و نه محل سکونتش بود به انتشار رسید، اما هیاهویی که اطراف این رمان برخاست، به اشتهار ناباکوف انجامید و توجه خوانندگان را به آثار دیگر او معطوف کرد.

عشق به دخترخوانده

"لولیتا" ماجرای عشقی یک استاد ادبیات سی و هفت ساله به نام "هامبرت" 2است به یک دختربچهء نوبالغ دوازده ساله. هامبرت از روی عشق به این دختر و به قصد نزدیکی به او با مادر لولیتا ازدواج می کند و پس از آن که این زن به طرز غیرمنتظره ای درمی گذرد، به آرزوی خود می رسد و با لولیتا همبستر می شود. داستان، از منظر هامبرت روایت می شود که هم عاشق دخترکان نوباوه است، و هم به ادبیات عشق می ورزد.

لولیتا و جهان اسطوره ها

ناباکوف با نوشتن "لولیتا" اسطورهء "نیمف" 3 را زنده کرد. "نیمف" در جهان اساطیری یونان به موجوداتی زیبا گفته می شود که با چهره و قامت یک دختربچه در کرانهء رودها و در جنگل ها به سر می برند و از زیبایی و دلربایی می توانند انسان ها را سحر کنند. بعدها، در ادبیات قرن نوزدهم این مفهوم به "زن – کودک " 4 که در واقع دختران نوبالغ و زنان ِ نوباوه بودند فروکاست. زنانی که به یکسان از زیبایی زنانه و از معصومیت کودکی بهرمند بودند و به دلیل زیبایی و بخصوص معصومیت، مردان ِ میانسال شیفتهء آنان می شدند.

از خیال تا واقعیت

"لولیتا" ی ناباکوف بیش از آن که جسمیت و شخصیت داشته باشد، تصور ذهنی نویسنده – راوی داستان است که در متن به تدریج شکل می گیرد. هرجند که قهرمان این رمان به ظاهر یک دختربچهء دوازده ساله است، اما او – لولیتایی که در داستان می خوانیم – در واقع ماحصل تخییل نویسنده و برآمده از تصور او از زیبایی معصومانهء یک زن ِ نوباوه است، و از این نظر بیشتر نمایانگر تصور مرد از "نیمف" است تا زنی که سال های بلوغ جسمی و فکری را از سر می گذراند. داستان در کانون این تنش شکل می گیرد. هر جا که تصور هامبرت از لولیتا با واقعیت جور درنمی آید، او در کار عشق ناکام می ماند، و از این لحاظ قربانی ِ تصور نادرستی ست که برای خود به وجود آورده است. لولیتا از این نظر با همهء زیبایی و معصومیت و فریبندگی اش می تواند نشانه ای باشد از ذهنیات "هامبرت" و درگیری او با واقعیت ِ مسلط زمانه اش.

لولیتا – زبان عاطفی یک نسل نوخاسته

پس از انقلاب 1917 روسیه، ناباکوف که از اشرافزادگان روس بود به آلمان گریخت و در سال های زندگی در برلن چندین رمان به زبان روسی انتشار داد. در سال 1940 از راه فرانسه به آمریکا مهاجرت کرد و در این وطن دوم به زبان انگلیسی روی آورد و رمان ها و داستان هایی به انگلیسی نوشت و انتشار داد. چهار ناشر آمریکایی دست نویس "لولیتا" را پس فرستادند، تا این که سرانجام ناباکوف ناگزیر رمانش را به المپا پرس در پاریس سپرد که در قلمرو ادبیات اروتیک فعالیت می کرد. ناباکوف تا پایان زندگی از این امر شرم داشت. با این حال پس از انتشار لولیتا در پاریس، گراهام گرین 5 نقدی بر آن نوشت و این اثر را ستود و با این کار بحث سانسور در انگلستان را به وجود آورد که در مدتی کوتاه نام این کتاب را سر زبان ها انداخت.
امریکا پس از جنگ جهانی دوم دگرگون می شد. پس از جنگ نسلی از جوانان برمی آمدند که عصیان داشتند، و بر ضد مفاهیم اخلاقی شوریده بودند و می خواستند به راه دیگری جز راه پدران شان بروند. مرلین مونرو 6 و جیمز دین 7 محصول آن زمان و معرف زبان عاطفی این نسل هستند. "لولیتا" در چنین دوره ای انتشار یافت و به دلیل مضمونش که به ظاهر از بنیاد ضداخلاق مسلط است، به سرعت قبول عام یافت.
لولیتا یک اثر چندلایه ای و چندمعنایی است. یکی از سویه های پنهان این اثر رویارویی و کشاکش عاطفی دو نسل از دو خاستگاه ذهنی و اجتماعی گوناگون است، و از این نظر روحیهء مسلط زمانه در این اثر بازتاب می یابد.

لولیتای خاموش

در "لولیتا" تنها صدای هامبرت به گوش می رسد. سکوت ِ لولیتا در این اثر نه تنها از تنهایی یک دختر تجاوزدیده نشان دارد، بلکه یک جهان تک صدایی مردانه را نیز به نمایش می گذرد که بر محور خودشیفتگی و خشونت شکل می گیرد. با این حال این هم حقیقت دارد که در این اثر "لولیتا" برای رسیدن به احساس بلوغ به هامبرت احتیاج دارد. لولیتا به دنبال هامبرت نیست، بلکه هامبرت است که در هر سطر از رمان لولیتا را می جوید، تا آن حد که بدون او نمی تواند حتی لحظه ای زندگی کند. هامبرت در این رابطه در پی ارضای غریزه است، در حالی که لولیتا به جستجوی یک رابطهء پایدار با یک مرد است که در آن رابطه بتواند زنانگی اش را باور کند. این رابطه نابرابر و در نتیجه ناکام است. در یکی از صحنه های رمان در حالی که لولیتا مشغول خواندن "کارتونک"8است، هامبرت با او همبستر می شود. مشکل رمان این است که لولیتا هرگز از خشونتی که دیده است، سخن نمی گوید.

لولیتاخوانی در تهران

"لولیتاخوانی در تهران" 9 رسالهء خانم آذر نفیسی قرائتی نامتعارف و سیاسی از لولیتاست. آذر نفیسی در این کتاب، خاطراتش از سال های پس از انقلاب را بیان می کند. او که از دانشگاه اخراج شده است، در یک حلقهء بسته از دانشجویان به مطالعهء آثار ممنوع می پردازد. یکی از این آثار لولیتای ناباکوف است. در قرائت خانم نفیسی لولیتا نشان دهنده و بیانگر خواسته ها و توقعات جهانی مردانه است که به زنان تحمیل می شود. لولیتا نمونه ای ست از خشونت مردان و ستمی که آنان در پوشش محبت و عشق به زنان روامی دارند. در قرائت خانم نفیسی تفاوتی میان هامبرت و حکومت اسلامی وجود ندارد. 10
ناباکوف از هر نظر یک نویسندهء زیباپرست است و غایت هنر را در زیبایی می داند. او بی تردید از چگونگی قرائت خانم نفیسی از اثرش شگفت زده می شد. ناباکوف که خود یک نویسندهء تبعیدی است در این باره می گوید: اخلاق آثارم، در هنری ست که در آنها به کار رفته. اگر آثارم هنرمندانه باشند، اخلاقی هم هستند. از این نظر گمان نمی کنم که به رغم چندمعنایی بودن لولیتا بتوان مانند خانم نفیسی قرائتی سیاسی از این اثر به دست داد.

حسین نوش آذر


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:36  توسط بیژن آزاد  | 

تنهايي و رنج هاي لوليتا / نگاهي به كتاب لولیتا خوانی در تهران
مرضیه سلیمانی



دهه ي شصت، موقعيتي ويژه در تاريخ ايران دارد يا بهتر است بگويم در تاريخ مردم ايران. كمي پيش ‏تر از آغاز اين دهه، نخستين جنگ طولاني و سراسري برون مرزي (پس از جنگ هاي ايران و روسيه در ‏زمان فتحعلي شاه) آغاز شده بود و سراسر دهه ي شصت در زير سايه ي اين جنگ سپري شد. حتي ‏پس از پذيرش قطعنامه در سال هاي 68 و 69، باز هم اين سايه ي پرهيبت و هماهنگ، همه ي عرصه ‏هاي زندگي ايرانيان را پوشانده و تلخي فاجعه هاي بزرگ را به مردم اين مرز و بوم چشانده بود. اما ‏جنگ، آن چنان كه برخي درگير شدگان مستقيم در جبهه ها تصور مي كردند، تنها يك چهره ي ‏آشكار نداشت؛ بوي باروت، رنگ خون، صداي انفجار، سرودهاي حماسي و صف پيكار جويان، تنها وجهي ‏ساده از اين ماجراي بزرگ و پيچيده بود. ‏
دهه ي شصت، چهره ي و واقعي و تأثيرات عميق رواني، اجتماعي و اقتصادي جنگ را در ميان جلوه ‏هاي آشكار آن مستور كرده بود. هميشه، پس از پايان جنگ است كه اثرات واقعي آن مي تواند درك ‏شود و تازه مي توان كوشيد تا از روزن لايه هاي عميق تر و پنهان تر، به واقعيت كشوري جنگ زده، ‏دوباره نظر كرد.‏
در ميانه ي اين دهه، گروهي از مهاجران ايراني كه در دهه ي پنجاه، براي تحصيل به خارج از كشور ‏سفر كرده بودند، به وطن باز گشتند. آنان جمعي از مجموعه ي كثير تحصيل كردگان و روشن فكران ‏آواره ي ايراني بودند كه در طول دهه هاي اخير، به دلايل سياسي و اجتماعي يا با اميد فراگيري و ‏دست يابي به سطح برتر دانش و تخصص و ثروت، رفته اند و با عشق به ايران و آرزوهاي پرشمار و ‏وابستگي هاي بسيار باز گشته اند و گاهي دوباره رفته و باز آمده اند و بسياري نيز رفته و در خاكستر ‏خاطرات خويش ماندگار شده اند. ‏
آذر نفيسي يكي از اين باز آمدگان بود كه در ميانه ي دهه ي شصت، پس از فراغت از تحصيل به كشور ‏بازگشت. در سال هايي كه او به سرزمين مادري باز آمده و معلم ادبيات انگليسي در دانشگاه شده بود، ‏فضاي جنگ و سخت گيري هاي سياسي – ايدئولوژيك در همه ي ابعاد حيات فردي و جمعي ايرانيان ‏رسوخ كرده و نيازمند گواهاني تيز بين و هشيار بود تا به ثبت و ضبط اثرات آن فضا و ثمرات آن رخ ‏دادها بپردازند؛ ضبطي نه از جنس تاريخ، بلكه فراتر و ژرف تر از آن.‏
نفيسي دلبسته ي ادبيات بود. او دركي نو از آخرين دانش هاي ادبي در آكادمي هاي معتبر داشت و ‏رساله ي ممتازي نيز نگاشته بود؛ رساله اي درباره ي ولاديمير ناباكوف، رمان نويس و نظريه پرداز نامدار ‏معاصر كه خود يكي از پيشگامان ادب داستاني جديد و صاحب سبك و بينشي بسيار پيچيده بود. اين ‏رساله به تنهايي نشان گر وسعت دانش او در اين زمينه است. اما او نه فقط در ادبيات، روي كردي مدرن ‏را بر گزيده بود، بلكه منش و تفكري متجدد نيز داشت. رفتارش با دانشجويان و شيوه ي مديريت كلاس ‏ها، همراه با تكنيك هاي جديد تدريس ادبيات، به تدريج او را در مركز توجه قرار داد و نه فقط ‏دانشجويان كه به زودي پژوهش گران ادبيات و بسياري استادان نيز متواضعانه در كلاس هاي اين بانوي ‏با فرهنگ گرد مي آمدند تا چيزي تازه بياموزند. دانشكده اي كه آذر نفيسي در آن درس مي داد، آن ‏زمان در حاشيه ي دانشگاه هاي معتبر قرار داشت؛ نامي نداشت، اما به دليل همين جدا افتادگي مكاني، ‏استقلالي يافته بود. هر چند كه رييس دانشكده ادبيات و زبان هاي خارجه در بالاي سعادت آباد آن ‏زمان، فوق ليسانس دانشكده ادبيات را داشت و در حاشيه ي جاده ي خاكي بالاي دانشكده نيز ‏دانشجويان، دوتا دوتا يا بيش تر، به سايه ي معدود درختان پناه مي بردند، زيرا حياط مصفاي دانشكده، ‏تحت نظارت برخي مراكز خاص بود.‏
نفيسي، نه فقط در محتواي درس ها و كلاس هاي پربارش فردي سنت شكن بود كه رفتارش نيز اين ‏گونه مي نماياند. گاهي كلاس ها را در فضاي باز و روي چمن محوطه برگزار مي كرد. دختران و پسران ‏جوان گرد او حلقه مي زدند و به دقت با او وارد بحث مي شدند. كنفرانس ها و خطابه هايي نيز برگزار ‏مي كرد؛ درباره ي هدايت، در باب آشنايي زدايي در ادبيات، درباره ي تكنيك داستان و ... اين ها هر ‏يك به زودي، به مقاله اي تبديل مي شد كه در "كيهان فرهنگي" – آن دوران – يا در "آدينه" منتشر ‏مي شد يا پس از مدتي امكان داشت كه مجموعاً در كتابي كوچك به بازار آيد. از نظر آذر نفيسي؛ ‏داستان چيزي نبود جز تكنيك داستان و ادبيات چيزي جز آشنايي زدايي. او توجهي خاص نسبت به ‏قصه ي معروف "آليس در سرزمين عجايب" داشت و معتقد بود كه نمونه ي مثالي خوبي است و عالي ‏ترين نمونه ي آشنايي زدايي، در اين داستان به چشم مي خورد. در آليس، آشكارتر از هرجاي ديگر مي ‏توان با اين مسأله رو به رو شد. ‏
علاقه ي ويژه ي او به صادق هدايت و بحث و بررسي مداوم بوف كور، سه قطره خون و ساير آثار او، ‏گاهي برايش دردسر ساز مي شد. او نمادگرايي هدايت و نثر پخته ي وي را مي ستود و تكنيك پيچيده ‏ي سه قطره خون را به دقت مورد تحليل و بازكاوي قرار مي داد. ذره بين بررسي هاي او، حقيقتاً نگاهي ‏تازه به صداق هدايت بود و دانشجويان بسياري را متوجه لايه هاي پنهان جهان داستاني هدايت مي ‏كرد. با اين حال، آذر نفيسي يكباره محو شد. ‏
آن ها كه با او سرو كار داشتند، يك روز فهميدند كه دانشكده را ترك گفته و به خانه رفته است. از آن ‏پس، دورادور از طريق افواه يا جرايد، از نظرياتش مطلع مي شدند. مدتي بعد، دانستند كه كوچيده و ‏مانند همه ي رنجيدگان، رخت و بخت خويش را به جاي ديگر برده است؛ جايي كه شايد بيش از ما قدر ‏و قيمتش را درك كرده اند و برايش احترام قايلند. ‏
آذر نفيسي، در غبار يادها مانده بود تا آن كه يكباره با لوليتا شكفت؛ آن هم نه در محدوده ي تهران و ‏دانشكده هاي ايران، بلكه در گستره اي جهاني و با كسب موقعيتي رشك بر انگيز در سطح اول ادبيات ‏جهان. ‏
‏"لوليتا خواني در تهران"، به يكي از پرفروش ترين كتاب هاي جهان بدل شد؛ ابتدا در آمريكا و سپس ‏در انگلستان كه هنوز در مقام دوم پرفروش ترين كتاب هاست و به زودي ده ها ترجمه به زبان هاي ‏مختلف از آن به بازار عرضه خواهد شد. شگفت آن كه باز هم در تهران، زادگاه آذر نفيسي بستر اميدها ‏و زمينه ي وقوع داستان بزرگ او، كم ترين اخبار درباره لوليتا خواني در تهران، منتشر شد و اين شهر ‏هم چنان نسبت به اصل كتاب و ترجمه ي آن بي تفاوت نشان مي دهد. شايد همين انگيزه باعث شد تا ‏نگارنده، نخستين مقاله را درباره ي اين اثر و نويسنده ي برجسته آن تحرير كند. ‏
لوليتا خواني در تهران، نكته هاي آموختني بسيار دارد؛ اما جذابيت شگرف ادبي در آن موج مي زند و ‏لذت خوانش آن نيز از همين مسأله بر مي آيد. اين كتاب، شناخت نامه اي اجتماعي نيز هست كه ‏عصري را در خود فشرده و عصاره ي آن را عرضه كرده است. با اين حال، در نخستين برخورد مي توان ‏آن را آميزه اي خلاق از خاطره و نقد ادبي دانست؛ كوشش تحسين برانگيزي براي اثبات قدرت هنر و ‏توانايي آن براي تغيير زندگي انسان ها. اين كتاب، آيينه و بيان گر روايتي است در تهران، در روزگار ‏سيطره ي سخت گيري سياسي و اعتقاداتي ارتودوكس. ‏
آذر نفيسي، پس از آن كه در سال 1995 از شغل خود - استادي دانشگاه - كناره گرفت، هفت نفر از ‏بهترين دانشجويان دختر را به خانه اش دعوت كرد تا جلسات هفتگي برگزار كنند و در طي آن جلسات، ‏بزرگ ترين آثار ادبي غرب را مطالعه كنند. كتاب هايي كه اين جمع قصد مطالعه اش را داشت، عمدتاً ‏در آن زمان گرفتار پيچ و خم مميزي بود و اجازه انتشار نداشت يا با محذوفات بسيار وارد بازار مي شد و ‏از نظر اصالت متن، نا معتبر بود. اما اين گروه، تصميم گرفته بودند تا در اختفاي ملاقات هاي هفتگي ‏خويش، صفحات كپي شده ي اين داستان هاي غير مجاز را در ميان خويش تقسيم كنند و در جريان ‏اين هم سخني و الفت زير زميني، داستان ها را مورد خوانش و بررسي قرار دهند. آنان طي دو سال، ‏هفته اي يك روز جمع مي آمدند و با يكديگر ملاقات مي كردند. در همين ملاقات ها، به تدريج بخشي ‏از رفتارهاي متعارف آن ها دگرگون و نگاه آن ها به پوشش هاي تجويزي نيز عوض شد. ‏
دختران به همراه استادشان، با لباس هاي شاد و رنگ هاي متنوع در مقابل هم مي نشستند. ابتدا آن ها ‏همه خجول و كم حرف بودند؛ اما استمرار جلسات، تشويقشان مي كرد تا رفته رفته درباره ي سرنوشت ‏خود و مباحث اجتماعي، فرهنگي و واقعيت هاي سياسي موجود در جامعه آن روز ايران اظهار نظر ‏كنند؛ مسايلي نظير مشكلات اخلاقي، تحقيرهاي مداوم، آثار و عوارض جنگ بر زندگي مردم در دهه ‏‏1980، ازدواج و تشكيل خانواده، و مسأله ي زنان در ايران به طور كلي. شاگردان، به اين ترتيب قادر ‏مي شدند با نگاهي تازه، شرايط و زمينه ي مسايل مورد ابتلا را مورد ارزيابي مجدد قرار دهند. آن چه ‏اين امكان را براي آن ها فراهم مي كرد؛ هنر و ادبيات بود و ادبيات در كتاب مستور بود. ‏
كانون اصلي توجه اين گروه، خوانش كتاب بود و به قول آذر نفيسي؛ "خوانش اين كتاب ها براي زندگي ‏هاي ما ضروري بود". اين يك كار تجملي نبود، بلكه يك ضرورت بود. اين كتاب ها، عمدتاً آثاري از ‏ولاديمير ناباكوف، اسكات فيتز جرالد، جين آستين و ديگر نويسندگاني بود كه براي جمع زنان داستان ‏نفيسي، مثال هاي بارزي از استقلال، موفقيت و دفاع از هويت خويش – علي رغم همه مشكلات، ‏اختلاف ها و تضادها – فراهم مي آورد. اين آثار بزرگ، زنان را ترغيب مي كرد كه هر كدام به روش ‏خويش، فضاي بسته و مذكر دور و بر را نقد كنند: "آن جا در اتاق نشيمن، ما دوباره كشف كرديم كه ‏زنده ايم و نفس مي كشيم. مهم نبود كه سركوب هست، مهم نبود كه ما ترسيده و وحشت زده ايم، ما ‏مثل لوليتا، سعي كرديم كه بگريزيم و كانون كوچك آزادي خودمان را بيافرينيم."‏
هنر به ياري آنان شتافته بود تا زنده بمانند و بدانند كه مي توان هنوز از زندگي لذت برد. اما از سوي ‏ديگر، مي توان گفت لوليتا خواني، چيزي فراتر از خاطره نويسي، نقد ادبي يا تاريخ اجتماعي است؛ اگر ‏چه اين مضامين در آن، با تكنيكي فوق العاده نهفته است. اين اثر، به گونه اي روياها و كابوس هاي ‏شبانه ي آذر نفيسي و گروه كوچك هفت نفره ي اوست كه با داستان هاي مجلس هفتگي آن ها در هم ‏تنيده شده است؛ "غرور و تعصب"، "ميدان واشينگتن"، "ديزي ميلر" و بالاخره "لوليتا"، لوليتايي كه ‏آن ها در تهران به تصوير كشيدند. ‏
نفيسي بارها به روزهايي گريز مي زند كه او به تازگي كار خود را در دانشگاه آغاز كرده بود؛ بحبوحه ‏اعتراض و اثبات! در آن روزهاي پرجوش و خروش، دانشجويان كنترل دانشگاه را به دست گرفته بودند، ‏اعضاي هيأت علمي اخراج مي شدند و برنامه هاي آموزشي و متون آن پاكسازي و تطهير مي شد. ‏هنگامي كه در كلاس درس، يكي از تندروان جوان و انقلابي، تصميم او را براي تدريس كتاب گتسبي ‏بزرگ ‏‎(great Gatsby)‎‏ زير سؤال برد و تصور مي كرد كه اين كتاب غير اخلاقي است و دروغ گويي ‏شيطان بزرگ را موعظه مي كند، نفيسي تصميم گرفت كه بگذارد آن دانشجو گتسبي را محاكمه كند و ‏خود به عنوان يگانه شاهد براي دفاع از كتاب حضور يافت. ‏
لوليتا خواني در تهران، علاوه بر تصوير پردازي بي نظير در خصوص جنگ، وضعيت زنان ايراني را در آن ‏برهه از زمان، به خوبي ترسيم مي كند. كتاب، كتاب مصايب بزرگ و زيبايي هاي شاعرانه است كه به ‏طرزي شگفت انگيز تحرير و تدوين شده است. شخصيت دانشجويان ادبيات، در كمال زيبايي با طرح ‏كلي داستان و شخصيت هاي رمان هاي مورد مطالعه آن ها در هم آميخته است؛ سير و سلوكي دو ‏ساله، با نويسندگاني همچون ناباكوف، جين آستين و فيتز جرالد كه كتاب هايشان در زمره آثار ممنوعه ‏و بر اساس داوري هاي رسمي آن روزها، غير اخلاقي بود. زناني گردهم نشسته، هم راز و معتمد يكديگر؛ ‏با بازتاب آن چه مي آموختند، از دغدغه ها و مسايل دروني خويش سخن مي گفتند و با قهرمانان مؤنث ‏قصه ها هم ذات مي شدند. آن ها به تدريج، جسارت پرسيدن و سخن گفتن بر اساس شخصيتي مستقل ‏را در خود مي يافتند. پوشش رسمي كه نقش نوعي پي رنگ را در اثر بازي مي كند؛ از نظر نفيسي ‏‏"استعاره اي است كه به واسطه ي آن، احساس حقيقتي دانشجويانم را در مورد اصول اخلاقي، قانون و ‏ترس بيان كنم. جنگ ايران و عراق لطمه هاي بسياري بر آن ها وارد كرده بود".‏
نويسنده با هشياري تحسين انگيزش، تأكيد مي كند كه ادبيات و آموزش، مبناي تفكر فردي است و ‏حتي در سخت ترين و دشوارترين شرايط سركوب و بازدارندگي نيز مي توان در گوشه هاي دنج و زير ‏زمين ها و باشگاه هاي كوچك مثلاً هفت نفره، از فرديت و هويت تشخص يافته ي خويش دفاع كرد. ‏
احتمالاً بسياري از خوانندگان ايراني كتاب آن چنان كهن سال نيستند كه به خاطر آورند؛ آزادي هاي ‏اندك مدني در اين ديار، به چه بهاي سنگيني به دست آمده است و كهن سال تر ها هم ممكن است از ‏ياد برده باشند. اما چرا نبايد اين نكته را به خود گوشزد كنيم و از آن براي آينده بياموزيم كه اوضاع ‏هميشه اين گونه نبوده است؟ داستان لوليتا خواني، در ابتدا كمي كند آغاز مي شود و با كندي نيز پيش ‏مي رود. اين سبك، ملال شرايط آن زمان را نشان مي دهد و احياناً بر آن تأكيد مي كند. اما پس از دو ‏سه فصل نخست؛ نفيسي قدرت ادبي خود را در به دست گرفتن نبض روايت نشان مي دهد و ريتم ‏شتابان و پرتنوع متن، لذت بيش تري را به خواننده القا مي كند. ‏
تصورات زنان داستان، بسيار بسيط است و روياهاي آنان همان روياهاي ماست. آن ها در پي راهي براي ‏يافتن اعتدال، ابراز سلامت عقلاني و اثبات خود در جهاني به ظاهر گسيخته اند. در دوراني كه افراطي ‏گري پشت در خانه ها كمين كرده است و هر لحظه دق الباب مي كند كه چه چيز درست است و چه ‏چيز غلط؛ اما آن ها، همراه استادشان در آن خلوت خانه، نمي خواهند تسليم و استحاله شوند و مرعوب ‏باورهاي نا معقول و تحميل هاي نا بايسته اي شوند كه نهايتاً هيچ چيز از شخصيت آن ها باقي نمي ‏گذارد. آن ها مي خواهند باشند، خودشان باشند و ديگران صدايشان را بشنوند.‏
نفيسي، نخستين كلاس درس خود در دانشگاه را با چند پرسش آغاز كرد: چرا ما بايد داستان بخوانيم؟ ‏چگونه داستان و تخيل، ما را وادار به طرح سؤال هايي مي كند كه تا پيش از آن، بي اهميت و بديهي ‏جلوه مي كرد؟ و ... اين پرسش ها حقيقتاً اساسي اند و همه ي ما بايد به پاسخ بينديشيم؛ درست مانند ‏يكي از قهرمانان لوليتا خواني كه به بازي با كلمات علاقه داشت و اين علاقه، به خصوص در مورد بازي ‏هاي زباني و خيالي ناباكوف و واژه ي خيالي "او پسيلامبا" خيلي جلوه مي كرد. اين كلمه يعني چه؟ در ‏لوليتا خواني دريافته مي شود كه اسطوره ي انقلاب چگونه به وجود مي آيد و چگونه انقلاب به اسطوره ‏بدل مي شود. همچنين چگونه در دوراني، زنان از ديد مردان ارزيابي و ارزش گذاري مي شدند و چرا ‏زناني بسيار نظير مادر آذر نفيسي - به رغم همه دشواري ها- اين انگاره و خواست مردانه را مي ‏پذيرفتند؟ برخي نيز نظير مهشيد، به اين انگاره ها عقيده داشتند و اعتراض به سياست هاي تحميلي و ‏اجبارها را اصلاً روا نمي دانستند. به اين ترتيب مي شود دريافت كه چرا نفيسي، هر لحظه حضور خود و ‏عقايدش را در اين شرايط زماني و مكاني بي ربط و نامناسب مي خواند و تبعيد خود خواسته را دنبال ‏مي كند. به راستي در چنان شرايطي، براي بقاي فيزيكي و حفظ خلاقيت هاي فردي چه بايد كرد؟‏
اين فرديت چنان لطمه ديده بود كه نفيسي مي نويسد: تا زماني كه به خانه نمي رسيديم، معناي ‏حقيقي تبعيد را درك نمي كردم. (ص 145) او ما را وا مي دارد تا در باره ي برداشت او از خانه، ‏همسرش بيژن – كه با او اختلاف رأي دارد – و مسايلي ديگر بينديشيم. بيژن تمايلي به ترك تهران ‏نداشت، مهشيد را در نظر بگيريد كه احساس مي كرد چيزي به تهران بدهكار است، اما از سوي ديگر ‏تعلق خاطر به ميترا و نسرين كه به فرار و آزادي فكر مي كردند ديده مي شود. وضع گسيخته اي براي ‏انسان ها تصوير شده است؛ بر بستري متغير و نا هماهنگ از خاطرات، اين وضع در لوليتا خواني دنبال ‏مي شود؛ خانواده، امنيت، آزادي، فرصت ها، قوانين، وظايف انساني و ... در كنار احساس تشخص فردي ‏كه تعارضات بسياري براي انسان ايجاد كرده است. ‏
آذر نفيسي، در ميان شخصيت هاي متنوع كتابش، كساني را نشان مي دهد كه دلبسته ي قرائت ‏دستوري از ادبيات، در عصر انگاره هاي متعصبانه هستند. آن ها با نمايش نفرت و انزجارشان از ادبيات ‏غرب، مرتباً نفيسي را شگفت زده مي كنند. او واكنش آن ها را خصومت بي جهت نسبت به آثار تخيلي ‏‏(195) توصيف مي كند و مي خواهد بيان كند كه انگيزه ي آن ها چيست؟ آدم هايي كه همه ي ما مي ‏شناسيم و تنها به دليل ترس از ناشناخته ها و نادانسته ها، يعني به دليل كژ فهمي و كم دانشي ‏مضاعف، اين گونه موضوع مي گيرند و در برابر تحول خلاق مي ايستند. آن ها مردماني هستند كه ‏جهاني مبهم خلق مي كنند و الهام، همچون شمشيري براي آن ها خطر ناك مي نمايد. چرا اين گونه ‏است؟
نفيسي مي كوشد تا نشان دهد كه مصادره ي زندگي يك نفر توسط ديگري، ريشه و اساس گناه ‏‏"هيومبرت" در مقابل "لوليتا"ست. در بستر همين قصه، او دختران داستانش را روايت مي كند و نشان ‏مي دهد كه آن ها و صدها هزار دختران مانند آن ها، به بخشي از يك نسل بدون هيچ گذشته اي (76) ‏تبديل شده اند. نفيسي مي آموزد كه اين داستان، تجربه اي نفساني از جهاني ديگر است كه براي ‏خوانندگانش ظرفيت هم دلي را فراهم مي آورد.‏
به اين ترتيب، خواننده نيز با آذر نفيسي هم دلي و مرافقتي خواهد داشت؛ در اين نكته كه هم دلي و ‏يگانگي، قلب داستان لوليتا خواني در تهران است. اما اين تأثير بر هر يك از خوانندگان، متفاوت و عمق ‏آن نيز براي آن ها متغير خواهد بود. يك داستان و اين همه تأثير؟! اين همان معجزه ي ادبيات است. ‏شايد روزي در يك زير زمين در كشوري ديگر، دختراني جمع شوند تا لوليتا خواني در تهران را مخفيانه ‏قرائت كنند و از طريق آن به رويارويي تحميل ها، افراط ها و از خود بيگانگي هايي بروند كه جبر ‏روزگاري دشوار و گسيخته به آن ها تحميل كرده است. در آن صورت، باز هم ادبيات به داد انسان ها ‏رسيده است تا پرسش هايي ظاهراً بي اهميت را مجدداً براي نجات خود مطرح سازند. آذر نفيسي، هم ‏چنان دختران دانشجوي خود را در اتاق نشيمن دارد، اما بي شك عده ي آن ها از هفت تن فراتر خواهد ‏رفت؛ هفتصد تن، هفت هزار، هفت ميليون ...‏

 
 
     
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:32  توسط بیژن آزاد  | 

تهران – میراث خبر
سایت کتاب- گروه بین الملل، آسوشییتد پرس: شخصیتی به نام «لولیتا» هنگامی که توسط ولادیمیر نابوکف خلق شد 12 سال داشت. اکنون بعد از گذشت سه نسل، خطوط آغازین رمان لولیتا هنوز هم برای خوانندگان جذاب است؛ خطوطی که بیشتر به نظم شباهت دارند تا به نثر. خوانندگان هنوز هم از «هامبرت هامبرت» شخصیت کودک آزار این رمان منزجرند.
لولیتا که حجم اندکش فریبنده است بیش از 50 میلیون نسخه فروخته است. انتشارات «وینتیج بوکس» در نسخه ای که همین ماه به مناسبت پنجاهمین سالگرد انتشار رمان لولیتا منتشر کرد، تمامی 50 هزار نسخه را به فروش رساند.
«لولیتا» و «نیمفت» دو واژه ای هستند که توانستند به دایره واژگان (لکسیکان) زبان انگلیسی راه پیدا کنند. تاکنون دو فیلم سینمایی هم بر اساس این رمان ساخته شده است؛ اولی در سال 1962 توسط استنلی کوبریک و دومی در سال 1997 توسط آدریان لین. این دو فیلم میلیون ها بیننده را به سالن های سینما کشیدند.
استیون پارکر می گوید: "هیچ کس به اندازه نابوکف به زبان احترام نمی گذاشت. خواننده این رمان به خاطر اندیشه و طرز فکر موجود در آن نمی خواند بلکه آن را به دلیل شیوه پرداخت و عرضه آن توسط نابوکف می خواند."
پارکر می گوید نابوکف زاده شوروی که با رمان لولیتا ثروتی به هم زد چندان در فکر این نبود که درس اخلاق بدهد؛ نکته مهم برای او این بود که یک اثر هنری ماندگار خلق کند.
پارکر می گوید: "فقط کافی است از لایه سطحی و سرگرم کننده داستان عبور کنید و به چیز های مهم تر توجه کنید. لولیتا همین ویژگی را دارد. دلیل سترگ بودن این اثر عمق خاص آن است. این داستان در افشاگری و رو کردن نکات تازه پایان ندارد و این ویژگی منحصر به فرد آثار بزرگ است."
«دیمیتری نابوکف» 71 ساله فرزند ولادیمیر نابوکف که در کشور سوئیس زندگی می کند و تا چندین سال مترجم پدرش بود در یک گفتگو از طریق ای _ میل با خبرگزاری آسوشییتد پرس گفت: "یک کتاب فقط به خاطر ویژگی های هنری اش ماندگار می شود نه موضوعی که به آن می پردازد. این کتاب دارای چندین لایه مختلف است و در هر یک از این لایه ها مضامینی بسیار زیادی جا داده شده: شعر، طنز، تراژدی و عشق. شاید مهم ترین مشخصه این کتاب این باشد که سیاه و سفید نیست."

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:26  توسط بیژن آزاد  | 

شیخ اشراق

نگاهی به زندگی شيخ شهاب الدين سهروردی

شيخ شهاب الدين سهروردی چهره‌ی برجسته ا‌ی در حکمت ، فلسفه و عرفان در فرهنگ ایران زمین است. او در سال ۵۴۹ هجری قمری در قریه‌ی سهرورد زنجان دیده به جهان گشود . اولین آموخته های او در شهر مراغه نزد مجدالدین جیلی بود . سهروردی نزد جیلی ، فقیه مشهور آن زمان ، فقه را آموخت و در همانجا و نزد همین استاد با فخر رازی ، منتقد بزرگ فلسفه مشاء ، هم درس بود . با آنکه این دو از نظر علمی تفاوت های آشکاری با یکدیگر داشتند اما دوستی و قرابتی عجیبی میان این دو بر قرار بود .

سهروردی پس از تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت تا نزد ظهیرالدین فارسی ، علم منطق را بیاموزد . او در همین شهر بود که برای نخستین بار با افکار ابن سینا روبرو شد و پس از مدتی تسلط خاصی بر آن پیدا کرد.

سهروردی پس از اتمام تحصیلات رو به عرفان و سلوک معنوی آورد. شیخ در جریان سفرهایش مدتی با جماعت صوفیه هم کلام شد و به مجاهدت نفس و ریاضت مشغول شد .

هنگامی که سفرهای سهروردی گسترده تر شده بود به آناتولی رسید و از آنجا به حلب سوریه رسید. در همان شهر با ملک ظاهر ، پسر صلاح الدین ایوبی ، دیداد کرد. ملک ظاهر شیفته شیخ شده و مقدمش را گرامی داشت و از او خواست که در آن جا بماند. سهروردی پذیرفت و درس و بحث خود را در مدرسه حلاویه آغاز کرد. در همین مدرسه بود که شاگرد و پیرو وفادارش شمس الدین شهروزی به او پیوست .

شیخ همیشه در بیان مسائل ، به خصوص احکام و مسائل مربوط به دین بی باک بود و همین صراحت بیان او بود که سرانجام فقهای قشری عامه علیه او شوریدند ، او را مرتد خوانده و سخنانش را خلاف اصول دین دانستند. این کینه و عناد تا جایی رسید که ملک ظاهر را تشویق به قتل او کردند. اما ملک ظاهر نمی پذیرفت و به خواست آنان توجهی نمی کرد. اما فقها با ارسال شکوائیه به صلاح الدین ایوبی او را مجاب کردند که فرمان قتل شیخ را صادر کند. سرانجام صلاح الدین ایوبی در نامه ای از پسرش خواست به دلیل برخی ملاحظات سیاسی شیخ را به قتل برساند .

بدین ترتیب شیخ را زندانی کرده و در سن ۳۶ یا ۳۸ سالگی به شکل مرموزی دیده از جهان فرو بست (۱)

نوشته ها و تالیفات سهروردی

از سهروردی در طول عمر کوتاه خود حدود پنجاه کتاب و رساله به یادگار مانده است . آثار او نه تنها حاوی مهمترین آثار وی است بلکه به طرز شگفتی از نظر فصاحت و بلاغت تحسین شده و دارای نثری پخته و قوی است .

آثار سهروردی را می توان به چهار بخش تقسیم کرد :

۱- کتاب های صرفا فلسفی وی که به زبان عربی است . تلویحات ، المقاومات و مطارحات و معروف ترین کتاب فلسفی وی ، حکمت الاشراق ، از این جمله اند .

۲- رساله های عرفانی وی که به زبان پارسی و برخی به عربی است. از این جمله عقل سرخ ، آواز پر جبرئیل ، صفیر سیمرغ و لغت موران به پارسی و هیاکل النور و کلمة التصوف به عربی است .

۳- ترجمه ها و شروحی که او بر کتب پیشینیان ، قرآن و احادیث نوشته است. مانند ترجمه‌ی فارسی رسالة الطیر ابن سینا و شرحی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا و تفاسیری بر چند سوره قرآن کریم .

۴- دعاها و مناجات نامه هایی که به زبان عربی است و آنهارا الواردات و التقدیسات نامیده است .

کوتاه درباره نظرات او

برخی بر این باورند که روش اشراقی را ابن سینا بنیان نهاده و معتقدند ابن سینا در کتاب منطق المشرقین و سه فصل آخر کتاب اشارات و تنبیهات به آن اشاره کرده است.

اما با تمام این احوال همه دوستداران فلسفه معتقدند اگر ابن سینا بینانگذار فلسفه اشراق باشد یا نباشد ، این سهروردی است که حکمت اشراق را به حد اعلا و تکامل رسانده است.
بیان حکمت اشراق نیاز به حوصله و وقت بیشتری دارد که موضوع اینجا نیست. اما می توان به طور کوتاه به آن اشاره کرد. سهروردی در این کتاب به نوعی از بحث وجود رسیده که تنها به نیروی عقل و قیاس برهانی اکتفا نمی کند ، بلکه شیوه ی استدلالی محض را با سیر و سلوک قلبی همراه می سازد.

سهروردی برای تدوین فلسفه خویش منابع متعددی داشت که با گردآوری آنها و تنظیم شگفت انگیز ایشان در کنار هم فلسفه ی نوین خود را پایه گذاری کرد. این منابع به سه دسته کل تقسیم شده اند :

۱. حکمت الهی يونان ، سهرودی بر خلاف فيلسوفان پيشين که تنها به ارسطو توجه ويژه ای داشتند شيفته فيثاغورث و امپدکلوس (۲) و به ويژه افلاطون بود ، تا حدي که افلاطون را پيشواي حکماي اشراق مي داند.

۲. حکمت مشا ، بدون شک این حکمت مشائی بود که مقدمه‌ی اشراق شده است. سهروردی با گردآوری آثار مشائین به خصوص ابن سینا توانست اینگونه از آرا مشاء را در حکمت اشراق استفاده کند.

۳. حکمت ایران باستان ، از نکات برجسته و جالب توجه سهروردی علاقه‌ی خاص او به حکمت پارسی باستان است به خصوص شخص زردشت است. این توجه ویژه به حدی است که برخی اصطلاحات حکمت اشراق را از اوستا و منابع پهلوی گرفته است . او در کتاب حکمت الاشراق ، زردشت را حکیم فاضل نمیده و حتی خودش را زنده کننده حکمت ایران باستان دانسته است. جالب آنکه شیخ مانی و مزدک را مصلحین زردشتی گری نمی داند بلکه آن دو را نکوهش کرده و بدعت گذار نامیده است.

حقیقت واحد و نظر سهروردی درباره ایران باستان

سهروردی حقیقت را امری واحد می دانست و آن را منسوب به خداوندی واحد دانسته و اصطلاح « الحق من ربک » را از قرآن وام گرفته است. سهروردی می گوید : « حقیقت ، خورشید واحدی است که به جهت کثرت مظاهرش تکثر نمی یابد. شهر واحدی است که باب های کثیری دارد و راههای فراوان به آن منتهی است » (۳)

سهروردی عقیده داشت در ایران باستان امتی می زیست که مردم را به حق رهبری می کرد و آنان را پرستنده حق واحد می دانست. سهروردی افراد این امت را پهلوانان و جوان مردانی یگانه پرست می دانست و ایشان را با این کلام معرفی می کند : « خداوند ولی کسانی است که ایمان آورند و ایشان را از ظلمت به سوی نور هدایت می کند » (۴) او حکمای ایرانیان باستان را کسانی می داند که با شیوه‌ی اشراقی به مقام عرفانی والایی رسیده اند .

سهروردی پهلوانان فرزانه‌ای چون کیومرث و تهمورث و حکیمانی چون زردشت و جاماسپ را برای اولین بار در فلسفه معرفی می کند.

آفرینش و اشراق

سهروردی واقعیت اشیاء را به نور تمثیل می کند و آنچه را که تفاوت میان آنهاست در شدت و ضعف نورانیت آنها می داند. او معتقد است که نوری واحد عامل آشکار شدن اشیاء است و هستی مطلق و نور محض را « نورالانوار » خداوند می داند .

***

در پایان باید این نکته را یاآوری کرده که بحث پیرامون حکمت اشراق از آن جهت که توسط دیگران کمتر مورد توجه قرار گرفته نیازمند زمان بیشتری است اما در اینجا ما کوشیدیم به صورت بسیار مختصر شیخ شهید ، سهروردی را معرفی کنیم وگرنه بسیاری از نظرات وی همچون قاعده‌ی امکان اشرف ، علم حصولی و علم حضوری ، وعلوم بالذات و معلوم بالعرض و نظریه شناخت وی و بسیاری از ناگفته های او ، باقی مانده که نیاز به زمانی دیگر دارد.

********
پ.ن:
(۱)مشهور است که او را به دار آویختند یا خفه کردند. جنازه‌ی شیخ را در روز جمعه آخر ذی الحجه سال ۵۸۷ هـ.ق از زندان بیرون آوردند. جرم او معاندت با شرایع دینی بود. بدین ترتیب سهروردی نیز سرانجامی همچون سقراط یافت .
(۲) Empedocles
(۳) کلمة التصوف
(۴) سوره بقره آیه ۲۵۷


                                                  جلال افشار

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:4  توسط بیژن آزاد  | 

متن سخنرانى هابرماس در سمينار جايزه هولبرگ
دين در عرصه عمومى
بخش پايانى
166182.jpg

خلاصه خبر
۱-بياييد فرض كنيم كه با
فقدان يادگيرى در يك سو يا در هر دو سوى مرز ميان سكولارها و
دينداران روبه رو هستيم.
در چنين حالتى ابزارهاى حقوق و سياست يعنى تنها ابزارهاى موجود در اختيار دولت، براى پرورش ذهنيت هاى لازم جهت ايفاى تكاليف مدنيت و استفاده عمومى از عقل، ناكافى هستند.
اينكه ما اصلاً مى توانيم در اين مورد از فقدان «فرآيند هاى يادگيرى» صحبت كنيم يا خير، در عين حال سئوالى است كه
بايد از سوى نظريه هاى سياسى بى جواب باقى بماند.

يك اعتراض همچنان به قوت خود باقى است و نياز به بررسى دقيق تر دارد. اخلاق ليبرال شهروندى حتى در معنى و قرائت تعديل شده آن به ظاهر فشار نامتناسبى را بر بخش دينى جمعيت وارد مى سازد. دلايل عميق سرخوردگى مستمر ديدگاه هاى مبتنى  بر بى طرفى دولت در برابر جهان بينى هاى متعارض ناشى از اين حقيقت است كه تكاليف مدنى و استفاده عمومى از عقل تنها هنگامى مى تواند به اجرا درآيد كه برخى پيش فرض هاى ادراكى پذيرفته شوند. اعتراض به عدم تقارن ميان فشارهاى وارده توجه ما را به سمت فرض خاموش فرآيندهاى يادگيرى جلب مى كند كه مستقل از هرگونه حسن نيت يا سوءنيت هستند. بنابراين ما بايد ديدگاه خود را از مفهوم اخلاق ليبرال شهروندى به سمت تحولات ذهنى گسترده در دستاوردهايى كه ليبراليسم سياسى موجب پيدايش آن است معطوف نماييم.
بياييد ابتدا بر تحول آگاهى مسيحى كه از زمان عصر اصلاحات و روشنگرى در فرهنگ غرب شاهد بوده ايم متمركز شويم. جوامع مسيحى بايد ناهماهنگى هاى ادراكى خاصى را مورد پردازش قرار دهند كه براى شهروندان سكولار مطرح نيست. جامعه شناسان اين مدرنيزاسيون آگاهى دينى را به عنوان واكنشى در برابر سه چالش توصيف كرده اند كه عبارتند از: حقيقت پلوراليسم، ظهور علم جديد و دست آخر گسترش حقوق پوزيتيويستى.
- شهروندان مسيحى بايد در برابر ديگر مذاهب و جهان بينى هايى كه با آن روبه رو مى شوند و در چارچوب گفتمانى كه تاكنون فقط تحت  اشغال دين خود آنها بوده است، يك رويكرد معرفت شناسانه به وجود آورند. آنها تا درجه اى موفق به انجام اين كار مى شوند كه با تدبر در وضعيت خود، باورهاى دينى خويش را به نحوى براى نظريه هاى رقيب شرح دهند كه ادعاى انحصارى آنها نسبت به حقيقت قابل مرمت كردن باشد.
- در وهله دوم شهروندان مسيحى بايد نسبت به استقلال معرفت سكولار از معرفت مقدس دينى و انحصار نهادين علم جديد در عرصه آنچه كه ما از دولت ها و وقايع در جهان مى دانيم، يك موضع معرفت شناسانه به وجود آورند. آنها در اين زمينه نيز تا اندازه اى به موفقيت نائل مى شوند كه رابطه ميان باورهاى جزمى و علمى را به نحوى درك كنند كه پيشرفت خودمختارانه در عرصه معرفت سكولار با اعتقاد آنها تعارض پيدا نكند.
- و سرانجام شهروندان مسيحى بايد نسبت به اولويتى كه دلايل سكولار در عرصه هاى سياسى و اجتماعى از آن برخوردارند، يك موضع معرفت شناختى به وجود آورند. در اين عرصه موفقيت آنها تا اندازه اى پيش خواهد رفت كه موفق شوند ارتباطى شفاف ميان فردگرايى مبتنى  بر برابرى انسان ها و كل گرايى حقوق و اخلاق جديد از يك سو و مبانى نظريه هاى جامع دينى خود از سوى ديگر برقرار سازند. براى رسيدن به اين هدف راولز تصوير يك الگو را پيشنهاد كرده كه با جهان بينى هاى متفاوت تناسب داشته باشد.
اين فعاليت خودنگرى هرمنوتيك بايد از درون سنت هاى دينى انجام شود. در فرهنگ ما اين وظيفه اساساً برعهده علم الهيات بوده است. رويكردهاى نوين معرفت شناسانه از طريق يادگيرى كسب مى شود مشروط بر آنكه حاصل بازسازى حقايق مقدسى باشند كه براى افراد باايمان، قانع كننده است و در چارچوب شرايط زندگى مدرن كه جايگزين ديگرى براى آن نمى توان يافت، بگنجند.
در وهله آخر اين مهم برعهده اجتماع اجراكننده اصول قرار مى گيرد كه تصميم بگيرد آيا پردازش جزمى چالش هاى ادراكى مدرنيته موفقيت آميز بوده اند يا نه. تنها در آن زمان است كه فرد حقيقتاً باايمان، تفسير مدرن را در نتيجه فرآيند يادگيرى مى پذيرد.
تاكنون همه شواهد در جهت حمايت از نظريه توزيع نامتقارن فشارهاى ادراكى بوده است. شهروندان دينى براى سازش با انتظارات اخلاقى ناشى از شهروندى دموكراتيك بايد ياد بگيرند كه چگونه رويكردهاى معرفت شناختى تازه نسبت به محيط سكولار خود اتخاذ كنند. در حالى كه شهروندان سكولار در وهله اول در معرض اين فشارهاى ادراكى قرار ندارند. با اين حال شهروندان سكولار نيز در تمام فشارهاى ادراكى آزاد نيستند، زيرا آگاهى سكولاريستى براى احترام لازم به همكارى با شهروندان دينى كفايت نمى كند.
تا زمانى كه شهروندان سكولار سنت هاى دينى و اجتماعات دينى را همچون مراسم منسوخ جوامع پيش از مدرنيته تلقى مى كنند كه به حيات خود در عصر حاضر ادامه داده اند، ممكن است طعمه آنچه كه من ديدگاه «سكولاريستى» مى نامم قرار بگيرند؛ سكولاريست از آن جهت كه آزادى دين را تنها به صورت حفاظت طبيعى گونه هاى منقرض درك مى كنند. از منظر ديد آنان، دين فاقد هرگونه توجيه ذاتى براى ادامه حيات است. اصل جدايى دولت و كليسا براى آنها تنها مى تواند معناى لائيك بى اعتنايى و كار به كار يكديگر نداشتن را به همراه داشته باشد. واضح است كه نمى توان از شهروندانى كه اين موضع معرفت شناختى را نسبت به دين اتخاذ مى كنند انتظار داشت در حل مسائل سياسى، كمك گرفتن از ديدگاه هاى دينى را چندان جدى بگيرند و يا حتى به ارزيابى اين ديدگاه ها در رابطه با مطلبى كه به زبان سكولار نيز قابل ابراز است و مى توان آن را با كمك دلايل سكولار توجيه كرد، كمك كنند. بدين ترتيب ما در وجهه سكولارها نيز برخى پيش فرض هاى ادراكى را كشف مى كنيم كه براى ايفاى تعهدات مدنيت و استفاده عمومى از دلايل لازم هستند. در پرتو اخلاق ليبرال شهروندى، پذيرش اظهارات دينى در عرصه سياست عمومى چيزى بيش از حفظ ظاهر نخواهد بود، مگر آنكه بتوان از تمامى شهروندان انتظار داشت كه از پيش و بدون ورود به بحث محتواى ادراكى احتمالى اين اظهارات را انكار نكنند. در صورتى كه شهروندان سكولار از تعبير اختلافات سياسى خود با ديدگاه هاى دينى به عنوان اختلاف نظرى كه بروز آن منطقاً قابل انتظار است خوددارى كنند و اظهارنظرهاى دينى را صرف نظر از قابل ترجمه بودن محتواى آنها از مزيت يك ارزيابى ساده محروم سازند، به گونه اى پدرسالارانه عمل كرده اند كه براساس موازين راولز (Rawls) رفتارى غيرمدنى است. در غياب اين رويكرد معرفت شناختى، استفاده عمومى از عقل را نمى توان از شهروندان انتظار داشت و دست كم اين معنا را به همراه نخواهد داشت كه شهروندان سكولار مايلند ديدگاه هاى دينى را از بررسى و ارزيابى جدى محروم نكنند. از آنجا كه چنين رويكردى تنها مى تواند حاصل ارزيابى انتقادى از محدوديت هاى خرد سكولار توسط خود سكولارها باشد ما اكنون مى توانيم ترديد اوليه درباره توزيع ناعادلانه فشارهاى ادراكى را با اين استدلال مرتفع كنيم كه اخلاق ليبرال شهروندى از هر دو گروه شهروندان سكولار و دينى، انتظار فرآيند هاى يادگيرى تكميلى را دارد. شهروندان سكولار بايد بياموزند كه زندگى كردن در يك جامعه پساسكولار يعنى چه. اجازه دهيد من ذهنيت پسامتافيزيكى را به عنوان ذهنيتى توصيف كنم كه نمايانگر همتاى سكولار آگاهى دينى است كه تدبير در خود را آغاز كرده است. انديشه پسامتافيزيكى بدون هيچ گونه قصد شعار، خط روشنى را ميان ايمان و معرفت ترسيم مى كند. اما در عين حال با برداشت محدود و علمى از عقل به مخالفت برمى خيزد و با خارج  ساختن نظريه هاى دينى از قلمرو تبارشناسى عقل نيز مخالف است.
166176.jpg
انديشه پسامتافيزيكى مسلماً از ابراز نظرات هستى شناسانه در مورد ساختار تماميت موجودات سر باز مى زند. اما در عين حال با علم زدگى به نحوى كه معرفت ما را در هر زمان تا حد آخرين يافته هاى علوم تجربى تنزل دهد مخالف است. مرز ميان اطلاعات صحيح علمى و يك جهان بينى طبيعت گرا كه تنها برگرفته از منابع مختلف علمى است اغلب چندان روشن نيست. اين روش براى جنبه طبيعى بخشيدن به ذهن انسان، غلط است. اين شيوه ادراك عملى ما را از خود به عنوان اشخاصى كه مى توانيم مسئوليت اعمال خود را قبول كنيم زير سئوال مى برد.
انديشه پسامتافيزيكى درباره تاريخ خود به تدبر مى پردازد. با اين حال براى انجام چنين كارى، تنها به ميراث متافيزيكى فلسفه غرب مراجعه نمى كند، بلكه علاوه بر آن درصدد كشف ارتباط درونى با آن دسته از اديان جهان برمى آيد كه منشاء آنها مانند ريشه هاى فلسفه كلاسيك يونان به اواسط هزاره اول پيش از ميلاد مسيح بازمى گردد- به بيان ديگر همان دوره اى كه ياسپرس (Jaspers) آن را «عصر محورى» (Axial age) مى ناميد. آن گروه از مذاهب كه ريشه در عصر محورى دارند، جهش ادراكى خود را از روايات اسطوره اى به سوى الگويى كه ميان ماهيت و ظاهر، به روشى بسيار مشابه با فلسفه يونان فرق مى گذارد، انجام داده اند. از زمان تشكيل اولين شوراى عالى كليساى مسيحى و در تمام دوران «يونانى نمودن مسيحيت» فلسفه خود وارد عمل شده و بسيارى از ديدگاه ها و مفاهيم دينى و به ويژه مفاهيم مربوط به فلسفه رستگارى را به خود جذب كرده است. مفاهيم داراى ريشه هاى يونانى همچون «خودمختارى» و «فرديت» و يا مفاهيم رومى  مانند «رهاسازى» و «اتحاد» مدت ها است كه با معانى داراى ريشه هاى يهودى- مسيحى درآميخته اند.
فلسفه مرتباً در رويارويى با سنت هاى دينى (و به ويژه نويسندگان دينى مانند كيركگارد كه نحوه تفكرى پسامتافيزيكى ولى نه «پسامسيحى» (Post Christian) دارند) اين مطلب را دريافته كه محرك هاى مناسبى را براى خلاقيت و كشف جهان دريافت مى كند. انكار نمودن اين فرضيه كه اديان- به عنوان تنها عنصر زنده و باقى مانده از عوامل تشكيل دهنده فرهنگ هاى باستانى- همچنان توانسته جايگاه خويش را در بناى پرپيچ و خم مدرنيته حفظ كنند چندان منطقى نيست، زيرا محتواى ادراكى اين اديان هنوز به  طور كامل مورد بهره بردارى قرار نگرفته است. به هر حال هيچ دليل مناسبى براى انكار اين احتمال وجود ندارد كه اديان به طور بالقوه هنوز داراى محتواى معنايى ارزشمندى براى الهام بخشيدن به ديگر مردمان فراسوى اجتماعات محدود دينى باشند، مشروط بر آنكه اين توان معنايى بالقوه آنها به صورت حقيقتى با زبان سكولار بيان شود.
به طور خلاصه انديشه پسامتافيزيكى آماده است تا با حفظ قاطع ماهيت آگنوستيك (Agnostic) خود مطالبى را از دين فرا بگيرد. اين طرز انديشه بر تفاوت ميان قطعيت هاى ناشى از ايمان دينى و ادعاهايى كه درستى و اعتبار آنها به صورت عمومى قابل دفاع يا انتقاد است اصرار مى ورزد؛ اما از اين وسوسه خودگرايانه دورى مى جويد كه خود به تنهايى معين نمايد كدام قسمت از دكترين دين منطبق با عقل و كدام قسمت مغاير آن است. رويكرد همراه با انعطاف نسبت به دين مبين يك رويكرد معرفت شناختى است كه شهروندان سكولار اگر بخواهند قادر و مايل به يادگيرى مطالب تازه از اظهارنظرهاى دينى در عرصه مسائل عمومى باشند، بايد همين رويكرد را اتخاذ كنند، مشروط بر آنكه رويكرد مزبور قابل بيان به زبانى كه عموم از آن مى توانند استفاده كنند باشد.
در ابتداى بحث من به گسترش همه جانبه دين در سراسر جهان و به جايگاه نه چندان راحتى اشاره كردم كه كشورهاى اروپايى بيش و كم سكولار ما در شرايط اثرگذارى روزافزون جنبش هاى دينى برخوردار از نهادهاى سياسى با آن روبه رو هستند. تعمق فلسفى در زمينه آنچه كه دولت ليبرال بايد از شهروندان خود بخواهد، ما را به سمت شرح  دادن آن ذهنيت هاى بازتابى سوق مى دهد كه به منظور حفظ انسجام سياسى از طريق اجماع نظرات هنجارى درباره ضرورت هاى ساختارى بنيادى، صرف نظر از ضعيف بودن اين اجماع لازم است. همان گونه كه ملاحظه كرديم اخلاق ليبرال شهروندى وابسته به ذهنيت هاى نامحتملى است كه شهروندان دينى و سكولار در جريان فرآيند هاى يادگيرى تكميلى كسب مى كنند. در مقايسه با معرفى درون انديشى در عرصه آگاهى دينى، مى توان گامى مشابه را به سمت غلبه توام با درون انديشى در زمينه جزم گرايى سكولار برداشت. در پايان مايلم دو نتيجه گيرى تشويش آميز را در مورد وضعيت دوقطبى شدن جامعه به گونه اى كه امروزه حتى در قديمى ترين و اكنون قابل اعتقادترين دموكراسى روى زمين شاهد آن هستيم، مطرح سازم.
بياييد فرض كنيم كه با فقدان يادگيرى در يك سو يا در هر دو سوى مرز ميان سكولارها و دينداران روبه رو هستيم. در چنين حالتى ابزارهاى حقوق و سياست يعنى تنها ابزارهاى موجود در اختيار دولت، براى پرورش ذهنيت هاى لازم جهت ايفاى تكاليف مدنيت و استفاده عمومى از عقل، ناكافى هستند. اينكه ما اصلاً مى توانيم در اين مورد از فقدان «فرآيند هاى يادگيرى» صحبت كنيم يا خير، در عين حال سئوالى است كه بايد از سوى نظريه هاى سياسى بى جواب باقى بماند.
از ديدگاه خارجى، فيلسوفان نمى توانند تعيين كنند كه آيا ايمان «مدرنيزه  شده»، ايمان «واقعى» است يا نه و امروزه غيرممكن است بتوان حتى از درون مباحثات فلسفى نتيجه گرفت كه آيا در پايان كار، سكولاريسم پناه گرفته در بستر جهان بينى طبيعت گرا، انديشه سخاوتمندتر پسامتافيزيكى را سركوب خواهد كرد يا خير. با اين حال حتى اگر همين حاضران محترم بتوانند مشخص كنند كه آيا دوقطبى شدن جامعه حاصل فقدان «يادگيرى» است يا نتيجه خود حقيقت پلوراليسم، اين موضوع كه تكاليف ناشى از اخلاق ليبرال شهروندى كدام ها هستند، همچنان موضعى است كه محل مشاجره باقى خواهد ماند. اينها نمونه هايى از محدوديت هاى «نظريه پردازى سياسى هنجارى» (Normative Political Theory) است.
*پسامتافيزيك بر اين باور است كه تمامى مراحل علم، مبادى مابعدالطبيعه دارد. به نظر مى رسد كه كتاب آقاى «برت» به نام «مبادى مابعدالطبيعه علوم نوين» كه توسط جناب دكتر سروش به فارسى ترجمه شده است يكى از مصاديق پسامتافيزيك باشد. (م)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:52  توسط بیژن آزاد  | 

بخش اول
متن حاضر ترجمه سخنرانى هابرماس در تاريخ ۲۸ نوامبر ۲۰۰۵ (۷ آذر ۱۳۸۴) است. ترجمه آن توسط مجله چشم انداز ايران صورت گرفته و به زودى در همين مجله به چاپ خواهد رسيد.
•••
در رويارويى با وضعيت موجود، نخست اجازه دهيد احساسات متفاوت خود را- كه تركيبى از خشنودى و ناخشنودى است- براى حاضران شرح دهم. از يك سو، غيرممكن است بتوان به ارائه يك سخنرانى پرداخت كه در شأن والاى جايزه هولبرگ بوده، انتظارات متناسب با آن را برآورده سازد. از سوى ديگر، بسيار خوشحالم كه دوباره به نروژ بازگشته ام و خود را در يك فضاى آكادميك نسبتاً آشنا و در ميان همكاران برجسته و دوستان نزديك خويش و در مقابل اين جمع حاضر با دقت و فهميده مى يابم. محيط فرهنگى بى ريا و صميمانه اى كه من همواره در كشور شما با آن روبه رو مى گردم مرا تشويق مى نمايد كه بدون تكلف و با انجام كارهاى عادى خود، بر اين موقعيت منحصر به فرد غلبه كنم. من قصد دارم درباره موضوع حساسيت برانگيزى صحبت كنم كه ذهن بسيارى از ما را مى آزارد.
۱- بعيد است متوجه اين حقيقت نشويم كه سنت ها و اجتماعات دينى از اهميت سياسى تازه اى برخوردار شده اند كه تاكنون كاملاً غيرمنتظره بوده است. اين حقيقت، دست كم براى آن گروه از ما كه از منطق عرفى يا سكولار موجود در جريان اصلى علوم اجتماعى پيروى مى كرده اند و به اين فرض باور داشتند كه تجدد با سكولاريزه شدن به معناى كمرنگ شدن نفوذ عقايد و روش هاى دينى در عرصه سياست و در زمينه كلى اجتماع، ملازمه تام دارد، كاملاً دور از انتظار است. دست كم، كشورهاى اروپايى، با دو استثناى معروف لهستان و ايرلند، شواهد كافى براى كاهش تدريجى تعداد شهروندان با ايمان ارائه نموده اند، اعم از آنكه دينى بودن را از وجه نهادى آن نگاه كنيم يا از لحاظ معناى روحانى و اعتقادى آن. با اين حال، وجود برخى از شاخص ها ناظر بر اين واقعيت اند كه جوامع دينى در مورد استراتژى هاى ارتدوكس مبتنى بر مخالفت با مدرنيته عملكرد بهترى داشته اند تا در خصوص استراتژى هاى ليبرال مبتنى بر انطباق با مدرنيته. در صحنه بين المللى، جنبش هاى ارتدوكس و بنيادگرا در حال گسترش هستند. جداى از ملى گرايى هندوها، امروزه، اسلام و مسيحيت دو مورد از مهمترين منابع الهام بخش دينى را تشكيل مى دهند.
روند احياى اسلام، گستره جغرافيايى چشمگيرى را از شمال آفريقا و خاورميانه تا آسياى جنوب شرقى كه پرجمعيت ترين كشور اسلامى يعنى اندونزى در آن قرار دارد، در برگرفته است. نفوذ اسلام همچنين در منطقه جنوب صحرا در آفريقا نيز در حال رشد است و در آن منطقه با جنبش هاى مسيحى رقابت دارد. درپى افزايش مهاجرت ها ، اسلام در اروپا و كمتر در آمريكاى شمالى نيز در حال گسترش است. وقتى به كشورهايى مانند تركيه و مصر نگاه كنيم، بيش از پيش متوجه مى شويم كه احياى نقش دين به محافل تحصيلكرده و برخوردار از فرهنگ ممتاز نيز گسترش يافته است. در بيشتر اين كشورها اوج گيرى نقش دين مسلماً بر سياست داخلى تاثير داشته است. در بسيارى موارد، تشخيص ميان هسته واقعى اعتقاد دينى و كاربرد نهادى دين براى رسيدن به مقاصد سياسى، دشوار است. جنبش هاى بنيادگرا اغلب وارد عرصه درگيرى هاى ملى و قومى مى شوند و امروزه حتى بستر شبكه هاى نامتمركز نوعى از تروريسم را تشكيل مى دهند كه در عرصه جهانى به فعاليت مشغول است و با رفتارهاى تمدن غرب كه به زعم آنان تحقيرآميز است به مبارزه برمى خيزد.
با اين حال، حمله عليه برج هاى دوقلو و واكنش هاى عجولانه در برابر حملات ۱۱ سپتامبر، نبايد توجه ما را از اين حقيقت منحرف سازد كه گسترش اعتقادات دينى عيسوى از لحاظ دامنه و شدت، كم اهميت تر از رشد عقايد اسلامى در جهان اسلام نيست. پر برگر (Per Berger) هسته اصلى اين تحول را Pentecostalism توصيف مى كند كه جزميت انجيلى و سختگيرى اخلاقى را با شيوه هاى هيجان انگيز عبادت و تاكيد بر درمان روح تركيب مى نمايد. اين مسيحيان دوباره متولد شده، در مخالفت با تجدد فرهنگى و ليبراليسم سياسى با يكديگر مشترك هستند، ولى در برابر الزامات ناشى از مدرنيزاسيون اقتصادى، تبعيت بيشترى از خود نشان مى دهند. جنبش هاى عيسوى اغلب حاصل فعاليت مبلغان دينى در كشورهايى هستند كه اين نوع دين براى آنان تازگى دارد. هم اكنون بيش از ۵۰ ميليون نفر در آمريكاى لاتين دين خود را به پروتستان تغيير داده اند. جنبش هاى عيسوى گسترش خود را حتى به سمت چين، كره جنوبى، فيليپين و قسمت هايى از اروپاى شرقى ادامه داده اند.
هر دو عرصه گسترش اعتقادات دينى (اسلام و مسيحيت) داراى بازتاب هايى در زمينه سياست داخلى هستند. آنها در حال بازكردن مسير خود به طرق مختلف در عرصه بين المللى نيز هستند. اديان جهان كه تا به امروز بدنه تمام تمدن هاى مهم را شكل داده اند، برنامه روش هاى چندگانه رسيدن به مدرنيته همراه با كرامت فرهنگى را به جلو هدايت مى كنند. اما حرارت جنبش هاى دينى در بيشتر موارد برخوردهاى بين فرهنگ هاى مختلف را متاثر مى سازد. در سمت غربى اين مرزبندى، ادراك موجود نسبت به روابط بين المللى، در پرتو هراس آنها از برخورد تمدن ها تغيير يافته است. حتى روشنفكران غربى كه تا به امروز در اين زمينه خود را مورد انتقاد قرار مى دادند، مدتى است كه در واكنش به تصويرى كه ديگران از غرب ترسيم نموده اند، موضع تهاجمى اتخاذ كرده اند.
آنچه در اين زمينه بيش از همه تعجب برانگيز است، احياى نقش سياسى دين در قلب جامعه غرب است. اگرچه دلايل آمارى از شكل گيرى موج سكولاريزه شدن تقريباً در تمامى كشورهاى اروپايى- پس از جنگ دوم جهانى- حمايت مى كند، در ايالات متحده، تمامى داده هاى موجود حاكى از آن است كه بخش نسبتاً بزرگى از جمعيت كشور را شهروندان با ايمان و فعال از لحاظ دينى تشكيل مى دهند و ظرف شش دهه گذشته وضعيت به همين منوال باقى مانده است. در اينجا، وجود نوعى هماهنگى دقيقاً برنامه ريزى شده ميان مسيحيان عيسوى و دوباره متولد شده از يك سو و كاتوليك هاى آمريكايى از سوى ديگر موجب شكل گيرى يك ارزش افزوده سياسى از احياى دين در قلب تمدن غرب مى شود و اين وضعيت در سطح فرهنگى، موجب تفرقه سياسى در غرب مى گردد كه در اثر مسائل ناشى از جنگ عراق نيز تشديد شد. با لغو مجازات اعدام، با طرد نمودن بى قيد و شرط هرگونه شكنجه و به طور كلى با برترى دادن به حقوق فردى در مقابل منافع جمعى همچون امنيت ملى، چنين به نظر مى رسد كه كشورهاى اروپايى به تنهايى در حال حركت در مسيرى هستند كه در گذشته شانه به شانه ايالات متحده در آن حركت مى نمودند.با توجه به اوج گيرى نفوذ دين در سراسر جهان، تفرقه در غرب اين معنا را در پى دارد كه اروپا در حال جدا كردن خود از ديگر مناطق جهان است. از ديدگاه تاريخى، به نظر مى رسد كه خردگرايى غربى مورد نظر ماكس وبر (Max Weber)، علت اصلى انحراف است. به ظاهر تصوير مورد نظر غرب از مدرنيته، همانند يك تجربه روان شناختى، در حال تحمل يك تغيير اساسى است: آنچه تصور مى شد، الگوى طبيعى آينده تمام فرهنگ هاى ديگر باشد، ناگهان به يك سناريوى مختص يك حالت ويژه، تغيير ماهيت مى دهد. حتى اگر هم اين تغيير ظاهرى گشتالت گونه (Gestalt)، كاملاً با موشكافى هاى جامعه شناختى منطبق نباشد و حتى اگر بتوان با استفاده از روش هاى توضيحى معمول، دلايل مخالفى را مبنى بر رد موج سنگين سكولارزدايى نيز مطرح نمود، هيچ ترديدى در خصوص صحت شواهد ارائه شده و بالاتر از همه، در خصوص حقيقت شكل گيرى عواطف سياسى در اطراف محور اعتقاد دينى وجود ندارد. قطع نظر از چگونگى ارزيابى حقايق، هم اكنون يك موج فرهنگى در ايالات متحده سر برآورده كه زمينه اى را جهت مباحثات آكادميك درباره نقش دين در عرصه فعاليت هاى سياسى عمومى فراهم آورده است. در سطرهاى آتى، من اين مباحثات را پى خواهم گرفت. اجازه دهيد نخست مبانى ليبرال يك دولت مبتنى بر قانون اساسى را براى شما يادآورى نمايم و به نتايجى كه جان راولز (John Rawls) از مفهوم موسوم به «اخلاق شهروندى» استخراج مى كند اشاره كنم.
مشاجره بر سر اين موضوع كه يك دولت سكولار چه انتظاراتى مى تواند از سياستمداران و شهروندانش داشته باشد، بحثى است كه در عرصه نظريه هاى سياسى هنجارى دنبال شده است.
به دنبال اين بحث، من تلاش خواهم نمود تا از طريق بحث درباره ديدگاه هاى اصلاح طلبانه اى كه به مبانى خودشناسى دموكراسى هاى غربى مربوط مى شود، برداشت خود را در مورد آنچه شهروندان دينى و سكولار مى توانند متقابلاً از يكديگر انتظار داشته باشند عرضه كنم. از سوى ديگر اين تكاليف دشوار مدنى مبتنى بر پيش فرض وجود ذهنيت هاى شناخته گرايانه اى است كه شهروندان سكولار و دينى بايد در وهله اول آن را كسب نمايند. از آنجا كه «بايد» متضمن معناى «مى تواند» نيز هست، ما بايد توجه خود را از مباحث هنجارى به سمت معرفت شناسى معطوف كنيم و بر آن دسته از فرآيندهاى يادگيرى تاكيد نماييم كه بدون آنها يك نظام سياسى ليبرال نمى تواند انتظار احترام متقابل و همكارى لازم ميان شهروندان برخوردار از اعتقادات و سوابق گوناگون را داشته باشد. من اين تحول را به صورت نوعى آگاهى دينى توصيف مى كنم كه مى تواند به عنوان واكنشى در مقابل چالش هاى مدرنيته تلقى شود و اين در حالى است كه آگاهى سكولار نسبت به زندگى در جامعه پساسكولار در ساختار ذهنى پسامتافيزيك به شيوه پيچيده اى ابراز مى گردد. با اين حال دولت ليبرال نمى تواند با روش هاى حقوقى و سياسى خاص خود بر آن دسته از فرآيندهاى يادگيرى تاثير بگذارد كه تنها از طريق آن شهروندان دينى و سكولار مى توانند به نگرش هاى خود بازتابنده اى دست پيدا كنند كه اصول دموكراسى بر آنها استوار است. از آن بدتر مشخص نيست كه آيا ما مى توانيم در اين قالب از تمام «فرآيندهاى يادگيرى» صحبت كنيم ياخير.
۲- اجازه دهيد بحث را با توضيح مفهوم ليبرال شهروندى دموكراتيك آغاز نمايم. خودآگاهى دولت مبتنى بر قانونى اساسى در مقايسه با سنت قراردادگرايى كه صرفاً بر استدلال هاى عمومى متكى است- و فرض مى شود همگان به طور يكسان به آن دسترسى دارند- تحول يافته است. فرض وجود خرد مشترك انسانى مبناى معرفت شناختى توجيه دولت سكولار است اين امر به نوبه خود زمينه را براى جدايى ميان دولت و كليسا در سطح نهادين فراهم مى سازد. البته مسلم است اين برداشت ليبرال در زمينه اى تاريخى شكل گرفت كه عبارت بود از جنگ هاى دينى و اختلافات عقيدتى در عصر جديد.
شكل گيرى آزادى دينى، پاسخ سياسى مناسب در مقابل چالش هاى كثرت گرايى دينى به حساب مى آمد. با اين حال ويژگى سكولار دولت شرط لازم ولى نه كافى براى تضمين آزادى برابر در اعتقادات دينى براى همه افراد است. اتكاى صرف به حسن نيت مقامات كافى نيست. طرف هاى اختلاف خود بايد به توافق درباره مرزبندى هاى متغير ميان آزادى مثبت جهت داشتن دين خاص خود و آزادى منفى جهت مصون ماندن از احتمال سركوب دست پيدا كنند و سپس بايد براى تعريف آنچه كه مى تواند تحمل شود و آنچه قابل تحمل نيست، دلايل قوى پيدا شود، دلايلى كه تمامى طرف ها بتوانند به صورت برابر آن را بپذيرند. شيوه هاى عادلانه را تنها هنگامى مى توان پيدا كرد كه طرف هاى ذى ربط ياد بگيرند در عين حال، مسائل را از ديدگاه طرف ديگر نيز بنگرند و آئينى كه بيش از همه با اين هدف مناسبت دارد عبارت است از شيوه شكل دهى به اراده جمعى از طريق گفت وگوى دموكراتيك. به نظر طرفداران دولت سكولار حكومت به هر حال بايد بر مبانى خود استوار گردد و آئين دموكراسى قادر است اين مشروعيت سكولار را با استفاده از دو عنصر به وجود آورد.
اول مشاركت سياسى برابر همه شهروندان كه تضمين مى كند مخاطبان قانون بتوانند در عين حال خود را نويسندگان قانون نيز قلمداد نمايند.
دوم بعد معرفت شناختى تفكر كه مبناى پذيرش فرض نتايج پذيرفته شده عقلى است.
آنچه اخلاق شهروندى را تعريف مى كند، دقيقاً شرايط مشاركت موفق در اين فرآيند دموكراتيك است: شهروندان- صرف نظر از اختلاف نظرهاى هميشگى خود درباره مسائل مربوط به جهان بينى و دكترين هاى دينى- بايد به يكديگر به عنوان اعضاى برابر و آزاد جامعه سياسى احترام بگذارند و بر مبناى اين اتحاد مدنى هنگامى كه نوبت به مسائل سياسى مورد اختلاف مى رسد، شهروندان بايد براى اظهارنظرهاى سياسى خود دلايل مناسب ارائه نمايند. راولز در اين زمينه از «تكليف به مدنيت» و «استفاده عمومى از خود» سخن مى گويد. در يك دولت سكولار تنها آن دسته از تصميمات سياسى مشروع تلقى مى شوند كه بتوان با استفاده از «دلايل عقلى موجود» - و نه فقط دلايل موجود در اختيار شهروندان مذهبى يا شهروندان غيرمذهبى و يا پيروان مذاهب مختلف - آنها را توجيه نمود. اين محدوديت علت عدم امكان استفاده عمومى از دلايل غيرعمومى يعنى دلايل توجيهى دينى را توضيح مى دهد.اصل جدايى دولت كليسا سياستمداران و مقامات مسئول نهادهاى سياسى را وادار مى سازد كه قوانين، احكام دادگاه ها و تدابير دولتى را به زبانى تدوين و توجيه نمايند كه به طور يكسان براى همه شهروندان قابل دسترسى باشد. اما در اين ميان وظايف شهروندان در عرصه سياست عمومى چه مى شود؟ موضع راولز درباره اين موضوع چنين است: «نخست آنكه نظريه هاى عقلانى جامع- اعم از دينى و غيردينى- را مى توان در هر زمان وارد عرصه مباحثات سياسى عمومى نمود، مشروط بر آنكه در زمان مناسب دلايل سياسى صحيح ارائه گردند كه براى حمايت از اهداف نظريه هاى جامع مربوطه كافى باشد و نه صرفاً دلايلى كه ناشى از نظريه هاى جامع است.» در مباحثات اخير درباره استفاده عمومى شهروندان از دلايل عقلانى اين محدوديت  در خصوص ضرورت توجيهات سكولار با اعتراضات فراوانى روبه رو گرديده است.
جدى ترين اعتراض آن است كه بسيارى از شهروندان دينى دلايل مناسبى براى مرزبندى مصنوعى ميان مسائل سكولار و مسائل دينى در ذهن خود ندارند، زيرا نمى توانند اين كار را بدون برهم زدن ثبات شيوه زندگى خود به عنوان افراد زاهد انجام دهند. اين اعتراض مبتنى بر نقش يكپارچه اى است كه مذهب در زندگى افراد باايمان ايفا مى نمايد و به عبارت ديگر ناظر است بر جايگاه دينى در زندگى روزمره. يك فرد معتقد به دين اعمال روزانه خود را با مراجعه به اعتقاداتش انجام مى دهد. اعتقاد حقيقى نه فقط يك نظريه و مجموعه اى از اصول باور شده است، بلكه منبعى نيروبخش به شمار مى رود كه فرد باايمان در كارهاى عملى زندگى خود از آن بهره مى جويد. ايمان منبع تغذيه تمامى زندگى است. اين ويژگى تماميت گراى اعتقاد دينى كه به تمام جنبه هاى زندگى روزمره رخنه مى كند، با هرگونه تغيير اعتقادات سياسى ريشه دار در دين به سمت اعتقاداتى با مبانى ادراكى متفاوت مغايرت خواهد داشت. بر همين اساس نيكولاس والتر اشتورف نظر خود را اينچنين بيان مى كند: «براساس معتقدات دينى بسيارى از دينداران در جامعه ما موظفند تصميمات خود در مورد مسائل بنيادين مرتبط با عدالت را بر پايه اعتقادات دينى بنا نمايند. آنها اين موضوع را بسان يك حق انتخاب كه قابل عمل كردن يا كنار گذاشتن باشد، نمى بينند.»
اگر ما اين اعتراض نسبتاً قوى را بپذيريم، آن گاه دولت ليبرال كه صريحاً روش هاى زندگى دينى را مورد حمايت قرار مى دهد، نمى تواند در آن واحد از تمام شهروندان خود بخواهد كه اظهارنظرهاى سياسى خود را مستقل از باورها يا جهان بينى دينى خود شكل بدهند. ما نمى توانيم از اهميت سكولار دولت اين تكليف را براى تمام شهروندان استخراج كنيم كه تمامى مظاهر زندگى دينى عمومى خود را با معادل آنها به يك زبان قابل استفاده براى عموم تكميل كنند. دولت ليبرال نبايد جدايى نهادين دين و سياست را به يك بار سنگين ذهنى و روانى براى آن دسته از شهروندان كه از يك اعتقاد دينى خاص پيروى مى كنند، مبدل سازد. دولت در عين حال بايد از آنها انتظار داشته باشد كه اين اصل را مورد شناسايى قرار دهند كه هرگونه تصميم قانونى، قضايى يا ادارى الزام آور بايد در قبال جهان بينى هاى متعارض بى طرفى خود را حفظ كند، اما در عين حال دولت نمى تواند از آنها انتظار داشته باشد كه به هنگام مشاركت در مباحثات عمومى و كمك به شكل گيرى افكار عمومى هويت خود را به دو قسمت عمومى و خصوصى تقسيم كند.
در رويارويى با اعتراض والتر اشتورف ما بايد موضع سخت ليبرال ها را تا حدودى تعديل كنيم. مسلماً هر شهروندى بايد آگاه باشد كه فقط دلايل توجيهى سكولار مى تواند از آستانه نهادين جداكننده عرصه فعاليت هاى عمومى غيررسمى از پارلمان، دادگاه و دستگاه هاى ادارى عبور نمايد. اما اذعان به اين مطلب لازم نيست مانع شهروندان دينى از ابراز و توجيه آزادانه عقايد خود با استفاده از زبان دينى مخصوص خود شود. با شرايط خاص، شهروندان سكولار يا شهروندان داراى اديان متفاوت مى توانند از اين ابراز عقايد چيزهايى بياموزند و در حقيقت هنجارى عقايد دينى مختلف ابراز شده و جلوه هايى اشراقى از عقايد خود را بيابند كه به نحوى در گذشته سركوب شده يا روى آن سرپوش گذاشته شده است. قدرت سنت هاى دينى براى طرح مفاهيم اشراق گونه اخلاقى در رابطه با جلوه هاى اجتماعى زندگى توام با كرامت انسان باعث مى شود كه ابراز اعتقادات دينى درباره مسائل سياسى يك كانديداى جدى براى طرح حقايق احتمالى باشد كه مى تواند از واژگان خاص يك جامعه دينى به زبان قابل دسترس براى عموم ترجمه شود. دولت ليبرال در زمينه آزادسازى ابراز عقايد دينى در عرصه سياست عمومى منافع خاص خود را دارد؛ زيرا نمى تواند بدون استفاده از اين امر، آگاه شود كه آيا جامعه سكولار خود را از منابع كليدى ايجاد معنا و هويت جدا ساخته يا خير.
و با توجه به اين حقيقت كه قانونگذارى مدنى يك رويه مشترك است، الزام به ترجمه، حتى مبدل به يك فعاليت مشترك مى شود كه در آن شهروندان غيردينى نيز بايد مشاركت داشته باشند تا هموطنان دينى آنها دچار تحمل يك بار سنگين و نامتوازن نشوند. در حالى كه شهروندان معتقد به دين، تنها در صورتى مى توانند به زبان خاص دين خود به سياست هاى عمومى كمك كنند كه اين زبان ترجمه شود. شهروندان سكولار بايد ذهن خود را در برابر حقايق احتمالى اين اعتقادات دينى ابراز شده بگشايند و حتى وارد گفت وگويى شوند كه دلايل توجيهى دينى از درون آن مى تواند با ظاهر مبدل دلايل قابل دسترس براى عموم خارج شود. تعديل تعريف بسيار سختگيرانه بى طرفى در مقابل جهان بينى هاى متعارض در عين حال نبايد موجب از ميان رفتن آستانه نهادين ميان «حيات وحش» (Wild Life) عرصه فعاليت هاى سياسى عمومى و تشريفات رسمى نهادهاى سياسى شود. بهتر است ما اين وضعيت را به يك صافى تشبيه كنيم كه از ميان مجموعه صداهاى مختلف تنها ديدگاه هاى سكولار را از خود عبور مى دهد.
منتقدان اصلاح طلب همچون والتر اشتورف حتى قيد اين محدوديت مهم را نيز مى زنند. او خواهان آن است كه مجالس قانونگذارى سياسى بتوانند از استدلال هاى دينى استفاده بكنند. اگر در پارلمان ها بدين ترتيب به روى مباحثات دينى گشوده شود، ممكن است اقتدار حكومت به صورت آشكار مبدل به ابزارى براى تحميل اراده اكثريت پيرو يك دين خاص بر ديگران شود؛ به نحوى كه اين اراده آئين دموكراسى را زيرپا بگذارد. به خاطر داشته باشيد محتواى تصميمات سياسى كه مى تواند توسط دولت به اجرا درآيد، بايد به زبانى تدوين شود كه به شيوه يكسان براى همه شهروندان قابل دسترسى باشد و بايد بتوان تصميمات مزبور را با اين زبان توجيه كرد. بنابراين در صورتى كه اكثريت در جريان شكل گيرى عقيده و اراده دموكراتيك از عرضه دلايل قابل دسترس براى عموم- كه با استفاده از آن اقليت بازنده اعم از آنكه سكولار باشد يا پيرو يك دين متفاوت بايد بتواند طبق معيارهاى خود، خود را ارزشيابى و پيگيرى كند- خوددارى كند، آن گاه ممكن است حكومت اكثريت به سركوب مبدل شود.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:48  توسط بیژن آزاد  | 

تروريسم چيست ؟ مصاحبه با يورگن هابرماس در باره مفهوم تروريسم

برگردان:
آزيتا نيکنام

فوريه ۲۰۰٤

بخشي از مصاحبه جيوانا بورا دوري با يورگن هابرماس

سوال : تعريف شما از تروريسم چيست؟ آيا منطقي است که تروريسم ملي را از تروريسم جهاني تفکيک کنيم؟

هابرماس: تروريسم فلسطيني تا حدي از نوع قديمي تروريسم مي باشد. دراينجا، منظور کشتن و به قتل رساندن است؛ نابودي کورکورانه دشمن ، حتي زنان و بچه ها، هدف اين ترور است. کشته در برابر کشته ؛ و از اين بابت، با تروريسمي که از نيمه دوم قرن، به شيوه هاي شبه نظامي ـ چريکي و در شکل مسلط جنبش هاي آزاديخواهانه اعمال شده و همچنان ادامه دارد، متفاوت است ؛ مثلا : مبارزات استقلال طلبانه چچن ها. در مقابل اين تروريسم ، تروريسم جهاني که با واقعه يازده سپتامبر به اوج خود رسيد، داراي مشخصات آنارشيستي قيامي ناتوان است ؛ زيرا عليه دشمني است که با اعمال هدفمندي که منطق واقع بينانه اي را دنبال کند به هيچوجه مغلوب شدني نيست. تنها عمل ممکن، وارد کردن ضربه رواني و ايجاد نگراني در مردم و دولتها است. از نقطه نظر تکنيکي، ضعف و حساسيت شديدي که جوامع پيچيده ما نسبت به تخريب دارند، موقعيت مطلوبي براي فلج کردن موقت فعاليت هاي روزمره به وجود مي آورد که مي تواند با کمترين هزينه اي خسارات عظيمي به بار آورد.

تروريسم جهاني دو امر را به افراط مي کشاند : يکي نداشتن هدفي واقع گرايانه است و ديگري : توانايي در استفاده از شکنندگي نظام هاي پيچيده.

سوال : آيا مي بايد بين تروريسم و جنايتهاي معمولي، و يا اشکال ديگر توسل به خشونت، فرقي قائل شد؟

جواب : هم بله و هم نه. از نظر اخلاقي، عمل تروريستي، در هر موقعيتي و با هر انگيزه اي که انجام شود، به هيچوجه قابل بخشش نيست. هيچ چيزي به ما اين رااجازه نمي دهد که با استناد و عتايت به اهدافي که تروريست ها براي خود تعيين مي کنند، مرگ و رنج ديگري را توجيه کنيم . هر قتلي، مرگي است اضافي. اما از نظر تاريخي، تروريسم نسبت به جرمهايي که در صلاحيت قاضي جزايي است، از موقعيت کاملا متفاوتي برخوردار است . تروريسم، د رتمايز با جنايت خصوصي، جنايتي است که به عموم مربوط مي شود و در قياس با جنايت ناموسي، به نوع ديگري از بررسي و تحليل نياز دارد؛ وانگهي، اگر اينطور نبود ؛ ما حالا گفتگونمي کرديم.

تفاوت بين تروريسم سياسي و جنايت معمولي، به ويژه، هنگام تغيير رژيم ها آشکار و مسلم مي شود، وقتي که تروريست هاي ديروز را به قدرت مي رسانند و آنها را به عنوان نمايندگان محترم کشورشان معرفي ميکنند. اين مي ماند که چنين تغيير سياسي فقط مي تواند مطلوب تروريست هايي باشد که واقع گرايانه اهداف سياسي قابل فهمي را دنبال مي کنند و روزي مي توانند به استناد ضرورت رهايي از وضعيت ظالمانه آشکار، با اعمال جنايتکارانه خود نوعي مشروعيت کسب کنند. من به سختي مي توانم موقعيتي را تصور کنم که روزي بتوان از جنايت وحشتناک يازده سپتامبر يک عمل سياسي ، ولوغير قابل فهم، ساخت و به هرعنواني مسئوليت آن را بعهده گرفت.

سوال : به نظر شما فکر درستي بود که اين عمل نوعي اعلام جنگ تلقي شد؟

جواب : حتي اگر کلمه « جنگ » در قياس با گفتمان کساني که جنگ هاي صليبي را مطرح کردند، کمتر توليد اشتباه کند و از منظر اخلاقي ايراد کمتري بر آن وارد باشد؛ با اين وصف، به نظر من، تصميم ژرژ بوش در فراخوان جنگ عليه تروريسم ؛ هم به علت هنجار هاي معمولي و هم از جهت واقع گرايي عملي، اشتباه بزرگي است؛ زيرا از لحاظ عرفي، در حقيقت، جنايتکاران را تا حد جنگجويان دشمن بالا مي برد و از لحاظ واقع گرايي عملي، جنگ عليه « شبکه اي » که با هزاران مصيبت هم نمي شود هويت اش را شناخت، غيرممکن مي باشد ( اگر مي بايستي، براي کلمه جنگ معني مشخصي را حفظ کرد. )

سوال : اگر حق اين است که غرب مي بايد در رابطه با تمدن هاي ديگر توجه و حساسيت اش را عميق تر کند و نسبت به خود برخورد انتقادي تري داشته باشد، چگونه بايد اين مهم را عملي کند؟ در اين خصوص، شما از « ترجمه » و از جستجوي « زباني مشترک » سخن مي گوييد. منظورتان چيست؟

جواب : از يازده سپتامبر به اين طرف، با توجه به واقعه اي چنين خشونت بار، مدام از خود مي پرسم آيا کل استنباط من در باره فعاليتي که در جهت تفاهم و نزديکي است، (که من از زمان نوشتن نظريه کنش ارتباطي همواره در جهت بسط آن بوده ام ) به امر مسخره اي تبديل نشده است؟ البته، حتي در قلب جوامع ثروتمند و بي دغدغه متعلق به « سازمان همکاري و توسعه اقتصادي » ( OCDE ) با خشونتي ساختاري سر و کار داريم که در واقع، به آن عادت کرده ايم. اين خشونت از نابرابري هاي اجتماعي تحقير آميز ، تبيعضات تنزل دهنده، فقر و به حاشيه رانده شدن مردم ناشي مي شود. اما، دقيقا، به اين دليل که عمليات نظامي، بازيچه شدن و خشونت در روابط اجتماعي ما رخنه کرده اند، نبايد دو واقعيت ديگر را از نظر دور بداريم : اولا، اعمالي که زندگي روزمره ما را با ديگران مي سازند، بر پايه محکم اعتقادات مشترک و بر عناصري که ا ز نظر فرهنگي امر مسلمي به حساب مي آيند و همچنين بر انتظارات متقابل بنا شده اند. در چنين موقعيتي، رفتار هايمان را به دو طريق هماهنگ مي کنيم؛ يکي از راه بازيهاي زبان معمولي و ديگري با ارتقا ميزان توقع اعتباري متقابل که به طور ضمني قبولشان داريم ( اين آن چيزي است که فضاي عمومي ما را با دلايل کم و بيش موجهي مي سازد ) ثانيا، گفته بالا واقعيت دومي را توضيح مي دهد؛ يعني وقتي ارتباطات مختل مي شوند، وقتي تفاهمي به وجود نمي آيد يا سو تفاهمي در کار است يا وقتي پاي فريب و تزوير به ميان کشيده مي شود ، آنگاه ، درگيرهايي بروز مي کنند که اگر پيامد هايشان دردناک باشند ، ديگر به حدي رسيده اند که يا سر از روان پزشک در مي آورند و يا کار شان به دادگاه کشيده مي شود.

دور خشونت، با دور اختلال در ارتباطات شروع مي شود که از طريق بي اعتمادي متقابل غير قابل کنترل، به قطع رابطه منجر مي شود. بنابراين، اگر خشونت با اختلال در روابط شروع مي شود، تنها پس از انفجار مي توان فهميد که مشکل چه بوده و چه بايد ترميم شود. به نظر من، از اين نقطه نظر، با اينکه پيش پا افتاده است، مي شود براي درگيري هايي که از آنها صحبت کرديد، استفاده کرد. درست است که اين مورد پيچيده تر است؛ زيرا ملت ها، شيوه هاي مختلف زندگي و تمدن ها از بدو امر از هم دورند و به غريب ماندن از يکديگر گرايش دارند. آنها، مثل اعضا يک محفل، يک جمع، حزب يا يک خانواده با هم ديدار نمي کنند؛ چون در اين جا، اعضا هنگامي به غريبه تبديل مي شوند که ارتباطات به طور منظم دچار انحراف شده باشد. به علاوه، در روابط بين المللي، ميانجي حقوقي که وظيفه جلوگيري از خشونت به عهده اوست، در قياس، نقشي ثانوي ايفا مي کند. و حد اکثر، در روابط بين فرهنگ ها، به درد تربيت مديران مسئولي مي خورد تا، به طور صوري، تلاش براي تفاهم را همراهي کنند. ( مثلا : کنفراس حقوق بشر که از طرف سازمان ملل در وين تشکيل شد. ) اين ملاقات هاي رسمي نمي توانند، به تنهايي، ماشين کليشه سازي را متوقف کنند. ( ولو اينکه گفتگوي بين فرهنگ ها، که در جدال برسر استنباط از مسئله حقوق بشر تا سطوح متفاوتي پيش مي رود، مهم و اساسي باشد. )

يراي گشودن ذهنيت و نگرشي، بايد از راه آزاد سازي روابط و دفع واقع بينانه اضطرابها و فشار ها اقدام کرد. در رفتار روزمره ارتباطاتي، بايد انباشتي از اعتماد به وجود آيد؛ و اين سرمايه، پيش شرطي ضروري است تا توضيحات عاقلانه، از طريق وسائل ارتباط جمعي، مدارس و خانواده ها، در ابعادي وسيع، انتقال يابند. همچنين، بايد اين توضيحات معقول، مقدمات فرهنگ سياسي نگرش مورد نظر را در بر گيرند.

اما، آنچه به ما غربيان مربوط مي شود و ، در اين مقطع، عامل مهمي به حساب مي آيد، نقش رسمي و شناخته شده اي است که ما در برابر فرهنگ هاي ديگر از خود عرضه مي کنيم . اگر غرب، در تصويري که از خود دارد بازنگري کند، مي آموزد که چه چيزي را بايد در سياست اش تغيير دهد تا به عنوان قدرتي شناخته شود که قادر است به تلاش تمدن ساز خود شکل بدهد. اگر سرمايه داري بي حد و مرز امروز را، از جهت سياسي، مهار نکنيم، ديگر نمي توانيم لايه هاي نابود کننده اقتصاد جهاني را کنترل کنيم؛ دست کم، مي بايد در عواقب ويرانگر اين ناهمخواني ها، که از پويايي توسعه اقتصادي ناشي شده اند، تعادلي بر قرار کنيم ( منظورم از عواقب، فقر و حقارتي است که گريبانگير بسياري از مناطق و قاره ها شده است. ) چيزي که در پس پرده رابطه با فرهنگ هاي مختلف وجود دارد، فقط تبعيض، تحقير و يا به قهقرا رفتن نيست. بلکه اين منافع آشکار غرب است که در پشت موضوع و مسئله « تصادم فرهنگ ها » از نظر پنهان مي شود. ( مثل اينکه در استفاده از منابع نفتي ادامه دهد و ذخاير انرژي خود را تامين کند.)


کليه حقوق براي نشريه لوموند ديپلوماتيک محفوظ است

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:35  توسط بیژن آزاد  | 

گزارشى از سخنرانى آنتونيو نگرى در كتابخانه گفت وگوى تمدن ها؛ جهانى شدن و دموكراسى
امپراتور در ترافيك
080451.jpg
تونى نگرى بيست دقيقه دير به محل سخنرانى رسيد. فيلسوف ايتاليايى هم از ترافيك تهران بى نصيب نماند.
دومين جلسه سخنرانى او در تهران كه در محل كتابخانه گفت وگوى تمدن ها برگزار شد به «جهانى شدن و دموكراسى» اختصاص داشت. نگرى در اين سخنرانى مضمون هايى را از نظريه امپراتورى خود و مايكل  هارت توضيح مى داد كه در كتاب Empire بسط يافته است.
مترجم جلسه رامين جهانبگلو بود كه پس از هر ده دقيقه صحبت نگرى برپايه يادداشت هايى كه همزمان بر مى داشت سخنان نگرى را ترجمه مى كرد. برخى دوستان كه فرانسه مى دانستند اين ترجمه هم زمان را رضايت بخش خواندند. اين گزارش بر پايه همان ترجمه تهيه شده است.
• • •
• مضمون امپراتورى
نگرى در ابتدا اشاره كرد كه او و مايكل هارت واژگان جديدى را براى سياست قرن بيستم ابداع كرده اند كه به اعتقاد او تحولات اخير نشان داده كه وضع اين واژگان درست بوده است. اين واژگان حول برخى پرسش ها شكل گرفته از جمله  اين كه در جهان كنونى چگونه مى توان از شكل جديد «حاكميت» موجود صحبت كرد؟ به اعتقاد او «شبكه» كنونى حاكميت «مركزيت زدايى» شده است؛ حاكميت مركز خودش را از دست داده است و آن را بايد «امپراتورى» نام نهاد و نه مانند گذشته «امپرياليسم». اطلاق امپرياليسم به دولت هاى بزرگى بود كه در مقابل دولت- ملت هاى ديگر اعمال نفوذ و قدرت مى كردند اگرچه هرگز نتوانستند سلطه فراگير داشته باشند و همواره با هم در نزاع بودند. اما امروزه ويژگى هاى امپرياليسم مدرن تغيير كرده و ساختار دولت- ملت هم دچار بحران شده است. مسئله گسترش امپرياليستى ديگر نمى تواند روابط سلطه را متعين كند و روابط مركز پيرامون يا درون و بيرون دگرگون شده و وضعيت دولت ها با هم ميان- امپرياليستى نيست. به تعبير  نگرى مسئله، ديگر مسئله حاكميت ملى نيست و روابط جديد براساس بحران دولت- ملت و مسائل فرا سوى آن شكل مى گيرد و خود را در دو نيروى اصلى شكل مى دهد؛ آريستوكراسى چندمليتى ها و رابطه شان با قدرت نظامى، مالى و روشنفكرى. نگرى پنتاگون را مثال بارزى از شكل گيرى قدرت هاى مونارسيك مى داند. اما نگرى و هارت مدل «امپراتورى» جايگزين امپرياليسم را به گفته خود از الگوى دولت مختلط پوليبيوس گرفته اند: مدل امپراتورى روم باستان با حاكميت دوگانه. وقتى كه نگرى- هارت از امپراتورى سخن مى گويند منظورشان شبكه اى است كه در جهان نوليبرال از سه قدرت نظامى- مالى- فرهنگى شكل مى يابد. در حال حاضر دولت- ملت ها حضور دارند ولى قدرت تعيين كننده ندارند. براى نگرى مثال مشخص اين است كه ديگر دولت- ملت ها هيچ جنگى را نمى توانند به تنهايى پيش ببرند؛ حتى آمريكا نمى تواند به تنهايى به جنگ عراق برود. دولت- ملت ها در شبكه  جهانى گرفتار شده اند.جنگ ديگر بين دولت- ملت هاى سرمايه دارى اتفاق نمى افتد. اين به معناى اين نيست كه ديگر نمى توان از تحميل قدرت و استثمار سخن گفت بلكه اين مفاهيم ديگر در داخل «امپراتورى» است كه معنا دارند. ديگر نمى توان مانند قديم از «شمال» و «جنوب» صحبت كرد. در شهرى مثل لس آنجلس هم جهان اول داريم و هم جهان سوم.حاكميت ملى خود بر يك شبكه تحويل شده است. نگرى با تاكيد بر همين مضمون گفت امپراتورى به شكل نظم نوين نوليبرال درآمده است. وقتى آمريكا در مورد جنگ عليه ترور صحبت مى كند برخى آن را به عنوان عمل امپرياليستى در نظر مى گيرند. در حالى كه ما مى بينيم «كودتاى آقاى بوش» كودتايى «از دست رفته» است. نگرى نظريه خود و هارت را در مورد شكل گيرى حاكميت جهانى با تز ماركس در قرن نوزدهم در مورد شكل گيرى سرمايه، قابل مقايسه دانست.
به عقيده نگرى چيزى كه مهم است شكل گيرى امپراتورى جديد است.هموژنيزه كردن (يك دست كردن) امروزه امپراتورى ديگر مسئله هژمونى (فرادستى) نيست؛ تاسيس و مسئله اختلاط است كه در خود تضادهايى دارد كه البته قادر به حل آنها است.
• مضمون دموكراسى
از خلال اين شكل حاكميت، «دموكراسى» پديد آمده كه قابل مقايسه با مفهوم سابق «پرولتاريا» و «مردم» است.امروزه اگرچه ديگر از هژمونى امپرياليستى نمى توان صحبت كرد اما باز هم مى توان از استثمار در جهان امپراتورى سخن گفت. امروزه مى توانيم در مورد شكل گيرى «هژمونيك» كار صحبت كنيم: شكل جديدى از كار كه ديگر برترى آن در كميتش نيست بلكه در نيروى تغيير دهنده آن است- در حالى كه در قرون نوزده و بيست به اين صورت نبود و در تحولات پيش از آن هم چنين سابقه اى وجود نداشت.اشكال ديگر كار همه تحت تاثير اين شكل جديد هژمونيك كار هستند؛ شكلى كه زيستى سياسى است و رفته رفته دارد به فعليت كامل مى رسد و نهادهاى مختلفى چون مدرسه، ارتش و... را تحت تاثير قرار مى دهد در حالى كه شكل هاى قديمى كار در جوامع صنعتى نمى توانست تا اين حد تاثير فراگيرى داشته باشد.
اين شكل جديد كار، «كار غيرمادى» است. مانند كارهايى از قسم ارتباطات، شيوه هاى ارتباطات و تبادل اطلاعات. در اين نوع جديد، مسئله مهم ذهنيت و محتواى ذهنى كار است كه «خود را تعيين» مى كند. اين كار كه حالت «معنوى» دارد تمام اشكال ديگر كار را تحت تاثير قرار داده و علاوه بر آن، تمام ابعاد و ساعات زندگى ما را هم در بر گرفته است. در حالى كه شكل هاى پيشين كار چنين حالتى نداشتند؛ كار كه تمام مى شد شما در خانه بوديد و فارغ از آن.دو نوع مهم از كار معنوى را مى توان برشمرد: نخست «حل مسئله» است (problem solving) كه مدام براى ما «ايده» توليد مى كند. نوع ديگر كار «احساسى» است (emotional) كه غم و شادى و هيجان مى آفريند و با شيوه هاى فكرى مختلف بر بدن ما تاثير مى گذارد و لذت و غم ايجاد مى كند. اين كار ذهنى علاوه بر اين كه در همه ساعات ما هست، هيچ وقت هم كاملاً «مصرف» نمى شود. ذهن ما دائم درگير با اين كار ذهنى است مانند ارتباطات. توليد اين كار هم _ مانند مصرفش _ همه وقت ما را پر كرده است.نگرى اشاره كرد كه اين مفهوم را از جنبش فمينيستى وام گرفته است.هژمونيك بودن كار غيرمادى البته به اين معنا نيست كه كارگران يدى ديگر اكثريت جهان را تشكيل نمى دهند. بلكه مسئله اصلى اين است كه هژمونى كار غيرمادى تمام برداشت ما از كار را تغيير داده و ما را در شبكه جديدى از كار قرار داده كه در آن مسئله اطلاعات از همه چيز است و آن همه چيز به وسيله شرايط توليد تعيين شده اند؛ شرايط توليد تعيين كننده شيوه زيست اجتماعى ما هم هستند.نگرى معتقد است كه با اين شرايط جديد براى صحبت از استثمار نيازمند تجديد نظر در مفهوم كلاسيك و ماركسى «ارزش» هستيم. چرا كه با شيوه جديد از توليد جمعى ارزش سروكار داريم. در اين شكل «افقى كار» بايد درباره بازيگران جديدى صحبت كنيم. مى توان ايراد گرفت كه هنوز بسيارى از جاهاى جهان كار به صورت كلاسيك انجام مى شود. اما مى توان گفت كه هژمونى كار ذهنى حتى كشور هاى تحت سلطه و كشور هاى پيرامونى را هم متاثر مى كند؛ هند مثالى بارز از اين دست است.شكل غير مادى كار با خود قلمرو هاى جديدى از پيكار را هم آورده است كه تمام جامعه در روند آن قرار گرفته است.
• مضمون كثرت
مفهوم multitude يا كثرت از همين جا به نظريه نگرى راه يافته است. منظور از كثرت، سوژه هاى درون روابط كار هستند كه در جريان اين كار افقى قرار گرفته اند. به عقيده نگرى- هارت همان طور كه ديگر نمى توان از مفهوم قديمى استثمار سخن گفت، از مفهوم پرولتاريا هم ديگر نمى توان صحبت كرد. در اين جا در مورد كارى صحبت مى كنيم كه سامان دهى آن تمام جامعه را در بر گرفته؛ مسئله ديگر فقط پرولتاريا يا طبقه خاص كارگر نيست.مسئله ذهنيت هاى مختلف است؛ علمى، هنرى، و... كه همه در روند كار قرار مى گيرند و ما در مورد اشكال منفرد و ويژه اى صحبت مى كنيم كه در درون مجموعه روابط كار هستند و ديگر نمى توان از توليد ثروت به وسيله توده ها سخن گفت. همه درگير هستند؛ ما با كثرت multitude همه افراد سروكار داريم و نه با توده ها (masses) براى اين است كه دموكراسى و آزادى- به ويژه آزادى بيان- تا اين حد اهميت دارد. اگر آزادى نباشد ابداع هم نيست و در غياب آزادى و ابداع كثرت «بلاواسطه» سياسى هستند.ولى اين كثرت «مردم» هم نيستند. هويت كثرت هم خود متكثر است. اما اين كثرت كه «ملت» نيست با چه چيز متشكل شده است؟ پاسخ «امر مشترك» است كه در آن سوژه ها به طور مستمر زندگى و توليدى همراه با هم قرار مى گيرند.مفهوم زيست- سياسى كثرت در مقابل مفهوم دولت است و در مدرنيته سياسى معنا مى يابد.در مفهوم كثرت آزادى و دموكراسى به صورت مقاومتى حياتى مطرح مى شوند.
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 8:13  توسط بیژن آزاد  | 

 

فلسفه يعنى مبارزه
آنتونيو نگرى در ايران
انوشيروان گنجى پور

كتاب امپراتورى آنتونيو نگری به ظاهر بنا دارد همان تحليلى را ارائه دهد كه روزگارى ماركس و لنين به ترتيب از نظام سرمايه دارى و امپرياليسم ارائه داده بودند با اين تفاوت كه امروز ديگر نمى شود خوشبين و ساده دل به روياى شيرين فروپاشى امپراتورى دل خوش كرد. شباهت كار چنان چشمگير است كه اسلاوى ژيژك اين كتاب را به عنوان بازنويسى امروزى مانيفست ماركس معرفى مى كند اما معتقد است كه كتاب در حد اثرى پيشاماركسى مى ماند.


آنتونيو نگرى سرشناس ترين متفكر نوماركسيست عالم است هم به خاطر كتاب هايى كه نوشته و انديشه هايش و هم به خاطر شخصيت جذاب، به چشم عامه غيرفيلسوف، و بلكه پر سر و صدايش. از همان اول اين سر و صدا با فلسفه و كردار سياسى اش گره مى خورد. ۱۹۶۹ به اتفاق چند چپ ديگر در ايتاليا گروه«كارگران مستقل» را بنياد مى گذارد و بعد در۱۹۷۳ گروه خودبه خود منحل مى شود. شش سالى سرگرم تدريس علوم سياسى در دانشگاه پادو است. البته بعداً معلوم مى شود سرگرم كارهاى ديگرى هم بوده: در،۱۹۷۹ نگرى به اتهام خرابكارى و تشكيل گروه مسلحانه و فعاليت هاى براندازانه بر عليه حكومت و از همه مهمتر دست داشتن در قتل آلدو مورو، نخست وزير وقت ايتاليا، بازداشت مى شود. چهار سالى را در زندان مى ماند و ظاهراً در آنجا بيشتر سرگرم بازخوانى سنت فلسفى غرب، خاصه فلسفه سياسى است. كتاب «بى هنجارى بدوى» كه بازخوانى راديكال فلسفه سياست و اخلاق اسپينوز است محصول همين دوران است. بازداشت نگرى اعتراض بسيارى از روشنفكران فرانسوى، از جمله فوكو، دلوز و گوتارى، را بر مى انگيزد تا آنجا كه تومارهايى براى آزادى او امضا مى شود و ژيل دلوز شخصاً مقاله اى در دفاع از نگرى منتشر مى كند. از قضا اين سه تن، در ميان روشنفكران و فيلسوفان متأخر، همان هايى هستند كه بيشترين تأثير را بر انديشه نگرى گذاشته اند. نگرى در۱۹۸۳ با ترفند خاصى از زندان خلاص مى شود: او به عنوان نامزد حزب تندرو ماركو پانلا در انتخابات معرفى مى شود. رأى مى آورد و بعد به خاطر مصونيت پارلمانى نمايندگان، از زندان آزاد مى شود. چند ماه بعد، حكومت ايتاليا كه تازه مى فهمد چه كلاهى سرش رفته، مصونيت را لغو مى كند اما او پيش از آن كه دوباره گرفتار شود، به فرانسه فرار مى كند. ۱۴ سال پس از آن، در تبعيد خود خواسته به فرانسه مى گذرد و صرف كار نظرى و هر از گاهى دخالتى عملى در سياست ايتاليا و كل غرب مى شود، كه مهمترين اين دخالت ها اعتراض مستمر به روند فعلى جهانى شدن است. در۱۹۹۷ نگرى پيشنهاد مى كند همه ايتاليايى هايى كه در تبعيد زندگى مى كنند به كشورشان برگردند و حكومت قانون عفو عمومى را به اجرا درآورد. خود او در اين كار پيش قدم مى شود و به ايتاليا باز مى گردد اما بى درنگ بازداشت و دوباره روانه زندان مى شود. از همين سال هاى پايانى هزاره دوم است كه نگرى به عنوان يك نوماركسيست و خاصه به خاطر موضعش در قبال جهانى شدن شهرتى فراتر از جامعه روشنفكرى پيدا مى كند و نظريه اش در مورد امپراتورى جديد بر سر زبان ها مى افتد. آقاى نگرى تا بهار۲۰۰۳ به عنوان زندانى دولت ايتاليا در خانه اش محصور بود و از ساعت۱۰ شب تا ۷ مجبور بود در خانه و تحت مراقبت باشد. چند وقتى ست كه آزاد شده و ظاهراً آزادانه مشغول«فيلسوفى» است و حالا هم سوم ژانويه، به دعوت دفتر پژوهش هاى فرهنگى به ايران مى آيد تا در چند سخنرانى و نشست شركت كند كه اولين آنها همايشى ست درباره اسپينوزا.

بازخوانى اسپينوزا
از نيمه دوم سده بيستم حساب اسپينوزا از ديگر فيلسوفان كلاسيك غرب جدا مى شود. پيش از آن اسپينوزا فيلسوفى بود در رديف دكارت، لايبنيتس و اصحاب دايره المعارف. ژيل دلوز از اولين كسانى كه به اسپينوزا، گرچه به لاينيتس هم، توجه ويژه اى مى كند و كتابى را به بازخوانى فلسفه او اختصاص مى دهد. پس از او بسيارى از متفكران، خاصه متفكران چپ، به فلسفه سياسى اسپينوزا و كتاب الهيات سياسى اش(تراكتاتوس) مى پردازند. اما ظاهراً نگرى در اين ميان از همه جدى تر اين كار را دنبال كرده و نشانه اش هم اين كه در اين سال ها دو كتاب و چندين و چند مقاله درباره او نوشته. دليلش هم شايد يكى مطالعه مستمر اسپينوزا در دوران زندان باشد. او در مقدمه كتاب «بى هنجارى بدوى» سه دليل براى بازخوانى اسپينوزا ارائه مى كند: اول آن كه او معتقد است اسپينوزا نخستين كسى است، در تاريخ فلسفه، كه ماترياليسم را در اعلاترين شكل آن متحقق مى كند. به گمان نگرى، اسپينوزا با شورش بر عليه دين رسمى در واقع مى خواهد هرگونه نظم پيشينى و متقدم بر كردار انسانى (پراكسيس) را نفى كند. دوم اين كه وقتى اسپينوزا به مسائل سياسى مى پردازد، شكلى از دموكراسى بى دروغ و ريا را پى ريزى مى كند و به عبارت ديگر مسئله دموكراسى را در بسترى ماترياليستى قرار مى دهد. به اين ترتيب، او تمام برداشت هاى حقوقى و قضايى از دموكراسى را به نقد مى كشد. اسپينوزا كه قائل به درونماندگارى تام و تمام است، دموكراسى را به عنوان سياست «خلق» تلقى مى كند كه در راستاى جريان توليد سازمان يافته است. نگرى مى گويد اگر اسپينوزا نتوانسته مبناى نزاع طبقاتى را، به منزله رقابتى بر سازنده واقعيت، تا نهايت آن توصيف كند حداقل اين هست كه با تبديل دخالت توده ها به مبناى تلاش براى تحول اجتماعى و در عين حال سياسى، توانسته تمامى پيش فرض هاى يك چنين برداشتى را برملا كند.
سومين دليل نگرى براى پرداختن به اسپينوزا اين است كه اسپينوزا باز براى نخستين بار نشان مان مى دهد كه تاريخ متافيزيك بديل هاى راديكال خود را در محاق نگاه داشته است. متافيزيك در مقام شكل غالب و مسلط انديشه مدرن، چيزى يكدست و همگن نيست. و وقتى از «بى هنجارى» اسپينوزايى سخن مى گوييم منظور رابطه تناقض آميزى است كه ميان متافيزيك او و نظم جديد توليد سرمايه دارى وجود دارد. دقيقاً همين جاست كه اين بى هنجارى به بى هنجارى بدوى و سبعانه بدل مى شود، يعنى ابراز و بيان راديكال يك نافرمانى و سرپيچى تاريخى از هر نظمى كه مستقيماً توسط توده ها ايجاد نشده باشد؛ و نيز وضع دورنما و افقى از آزادى كه تنها به شكل اقدام براى آزاد سازى و آزاد شدن قابل تعريف است. و اين درست آن جنبه از انديشه اسپينوزاست كه بيش از آن كه موسس و ايجابى باشد منفى و بنابراين هميشه پيش رو است. به زعم نگرى تمام كارى كه انديشه پيشرو دوران مدرن انجام داده، كل جريان ظهور انقلاب هاى مردمى و پرولتاريايى و مجموعه طيف جمهوريخواهان، از ماكياولى گرفته تا ماركس جوان، همه و همه يكجا در تجربه درخشان اسپينوزا جمع شده اند. و نهايتاً اين كه اسپينوزا عقلانيتى «سواى» از عقلانيت متعلق به متافيزيك بورژوايى تعريف كرده است. در مقاله هاى مفصلى، نگرى به كتاب ديگر اسپينوزا،«اخلاق»، توجه كرده و از جمله به مسئله آزادى و ضرورت نزد او پرداخته است. او در ۱۹۹۴ كتاب ديگرى درباره اسپينوزا، با عنوان«اسپينوزاى برانداز» منتشر كرده است.
از امپرياليسم لنين تا امپراتورى نگرى
روز دوم حضورش در ايران، نگرى درباره دموكراسى و جهانى شدن سخنرانى مى كند. در سال۲۰۰۰ او به اتفاق مايكل هارت كتابى مى نويسد به نام«امپراتورى». نويسندگان بر اين گمان اند كه در دنياى امروز و در آستانه هزاره سوم با شكل جديدى از امپراتورى روبه رو ايم كه توسط آمريكا متحقق شده است. در اين امپراتورى كشورهاى قدرتمند اروپايى و شركت هاى بزرگ چند مليتى حكم اشراف را دارند. مهمترين ابزار امپراتورى جديد براى استيلا شبكه هاى ارتباطى ، و اينترنت به عنوان عالى ترين نمونه آن است. نگرى هم در اين كتاب و هم در مقاله هاى بسيارى كه نوشته مفهوم جديدى به نام «كار غيرمادى» را مطرح مى كند و سعى دارد تا ثابت كند اگر كار و توليد صنعتى در دوران مدرن دست بالا را داشته و از جايگاهى هژمونيك برخوردار بوده حالا همين وضعيت در مورد گونه ديگرى از كار، يعنى كار غيرمادى ثابت صادق است. كار غيرمادى انواع كارهايى را شامل مى شود كه محصول و فراورده شان نه كالاى مادى و عينى بلكه بيشتر چيزى ست ذهنى. انواع خدمات، از خدمات بهداشتى و مراقبتى گرفته تا فعاليت هاى نرم افزارى جزء و اين نوع كار محسوب مى شوند. حرف او به اين معنا نيست كه امروز يا حتى در آينده دور كار صنعتى يا مادى كم اهميت يا به لحاظ كمى اندك خواهد شد. برخلاف، كار
صنعتى و حتى كشاورزى همچنان بخش بزرگى از كار را به خود اختصاص خواهد داد، اما اين كار نيز به خاطر تبعات كار غيرمادى و به سبب هژمونى آن، و نه چيرگى كمى اش، متحول مى شود و به سمت استفاده از امكانات و و قابليت هاى اين نحوه از كار گرايش دارد. از اين رو حتى بخش كشاورزى مجبور است براى ادامه كار به دو عنصر مهم و اساسى كار غيرمادى يعنى گرايش به علم و فناورى زيستى روى آورد. خصلت اساسى كار غيرمادى، به زعم نگرى، عبارت است از توليد ارتباطات، روابط اجتماعى و تعاون. از طرفى بسط و توسعه هر چه بيشتر شبكه ها به عنوان ابزار اعمال قدرت امپراتورى، به فروپاشى آن مى انجامد چه در شبكه ديگر با نظامى متمركز و متشكل از يك مركز و شاخه هاى فرعى سر و كار نداريم، بلكه با بى شمار نقاط شبه مركز مواجهيم كه در نهايت به تمركززدايى تام و تمام از شبكه و به تبع آن فروپاشى مركز ثقل امپراتورى منجر مى شود. كتاب امپراتورى به ظاهر بنا دارد همان تحليلى را ارائه دهد كه روزگارى ماركس و لنين به ترتيب از نظام سرمايه دارى و امپرياليسم ارائه داده بودند با اين تفاوت كه امروز ديگر نمى شود خوشبين و ساده دل به روياى شيرين فروپاشى امپراتورى دل خوش كرد. شباهت كار چنان چشمگير است كه اسلاوى ژيژك اين كتاب را به عنوان بازنويسى امروزى مانيفست ماركس معرفى مى كند اما معتقد است كه كتاب در حد اثرى پيشاماركسى مى ماند. ژيژك مى گويد گرچه مسئله ما در دنياى امروز يكسره مسئله اى اقتصادى است اما اين كه به مانند نگرى راه حل را هم در اقتصاد جستجو كنيم خيال خامى بيش نيست و به دخالتى سياسى احتياج است.
ما و نگرى
نگرى در پاسخ به كسانى كه معتقدند نظريه او و تلقى اش از كار غيرمادى ربط چندانى به بيشتر مردم دنيا و به خصوص كشورهايى چون ايران ندارد، سه ويژگى دوران جديد و هژمونى كار غيرمادى را بر مى شمرد كه به گمان او بر مردمان مناطق ديگر نيز تأثير خواهد گذاشت:
۱- هژمونى كار غيرمادى تقسيم جديد جهانى كار را رقم مى زند به اين صورت كه مناطق مسلط دنيا، به سبب تفوق كار غيرمادى، به آن روى مى آورند و بسيارى از اقسام توليد صنعتى و كارخانه اى به مناطق ديگر عالم منتقل مى شود.
۲- از آنجا كه هژمونى اين نوع كار اقسام ديگر كار، مثلا كار صنعتى و كشاورزى، را تحت تأثير قرار مى دهد همه مناطق جهان دستخوش تغيير مى شوند.
۳- منتزع شدن بيش از بيش كار به سبب اين هژمونى باعث مى شود تا خود كار هر چه بيشتر اجتماعى شده و بر اساس تعاون شكل گيرد و اين باعث مى شود تا سازماندهى هاى سياسى مستقلى در تمام جوامع ظهور كنند. به هر حال اين بار فيلسوفى به ايران مى آيد كه از يك طرف خود منتقد جدى نظام سرمايه دارى غرب و جريان جهانى سازى است و از طرف ديگر بيش از هر كس ديگر به پسامدرنيسم و مسيرى كه غرب طى مى كند خوشبين است. و اين تناقضى است كه نگرى هنوز جواب درخورى بدان نداده. حتى اگر هم امپراتورى نگرى با آنچه كه به فرض لنين در مورد امپرياليسم گفته اختلاف فاحش داشته باشد و باز حتى اگر او بيش از آن كه به دستاورد ماركسيسم لنينى نظر داشته باشد به پسامدرنيسم در هزاره سوم دلخوش كند، حداقل در عمل نشان داده به واسطه فوكو و آلتوسر به اصل اساسى ماركسيسم اعتقاد تمام دارد: در بازخوانى آلتوسر از فلسفه لنين مى خوانيم كه فلسفه كردارى است در جهت مداخله سياسى كه شكلى نظرى به خود گرفته است.
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 8:10  توسط بیژن آزاد  | 

گفتگوی نشريه ترکی ـ فارسی بيرليک با يوسف عزيزی بنی‌طُرُف
ضرورتِ نقدِ گفتمانِ معاصر فارسی 

اگر ممکن است چکيده‌ای از زندگی خودتان را برای ما بگوييد.
متولد سال 1330 منطقه حويزه و بنی طرف (دشت آزادگان کنونی) در استان خوزستان هستم و داراي گواهینامه ليسانس از دانشکده مدیریت دانشگاه تهران. در سه عرصه فرهنگي و ادبي فعاليت مي كنم. 1 ـ داستان نويسي 2 ـ ترجمه آثار معاصر فكري و ادبي جهان عرب به فارسي 3 ـ پژوهش در باره قوميت ها و بويژه درمورد عربهاي خوزستان. شغل من روزنامه نگاري است و در روزنامه همشهري کار می کنم. قبلاً با مطبوعات دوم خردادی نیز همكاري داشتم. نیز در چند نشريه عربي بین المللی درباره ايران، قومیتها و مسائل ادبي و فكري وسیاسی ايران قلم مي زنم. از جمله در روزنامه بين المللي الزمان چاپ لندن والشرق چاپ قطر.
داستانهای عربی من روي سايت arabic story.net منتشر شده است و در زبان فارسي هم دو مجموعه داستان دارم. در مجموع 22 كتاب منتشر کرده ام كه چند تای آنها به عربي است. صدها مقاله نیز راجع به مسائلی گه ذکر کردم به زبانهای عربي و فارسي نوشته ام. برخی از مقاله هاو داستان هايم به زبانهای تركي ،ايتاليايي، انگليسي وآلماني ترجمه شده است.

آیا شما به زبان تركي هم مسلط هستيد؟
نه به تركي مسلط نيستم ولي با ترکها نسبت برادری دارم. این برادری البته فقط جنبه نمادین و مجازی ندارد بلکه حقیقی است. بزرگترین برادرانم که درواقع برادر ناتنی من است ترك می باشد. شاید تعجب کنید اما بد نیست بدانید که مادر عربم ـ که تا هنگام مرگ یک کلمه فارسی نمی دانست ـ قبل از ازدواج با پدرم كه او هم عرب خوزستانی است با نا پدری‌ام که ترك تبریزی بود ازدواج کرده بود. او در دهه اول قرن کنونی شمسی در منطقه بنی‌طرف مسوول یکی از ادارات دولتی بود. ثمره آن ازدواج ناکام یک پسر بود که اکنون مردی 65 ساله وپزشکی جراح در آمریکاست. برادر مادر بزرگ پدری وی،ثقه الاسلام معروف است. منظورم همان چهره مشهور و مبارزی که در بحبوحه انقلاب مشروطیت در تبریز اعدام شد. لذا برادر بزرگم ترك تبریزی است و اکنون در امريكا پزشك است.از دير باز و همواره بهترین دوستانم از آذربایجان یا از اردبیل بوده اند.قبل از انقلاب برخی از قله ها و بسیاري ار شهرها وروستاهای آذربايجان را درنورديدم. در سال 56 با دوستان اردبیلی به قله سبلان رفتم و سال 81 به قلعه بابك. اغلب شهرهای آذربایجان نظیراردبيل،تبريز،اروميه ونیز زنجان وبرخی از روستاهایشان را گشته ام. چون هميشه دوستان آذربايجاني فراوانی داشته ام.در اوایل انقلاب با دكتر هيئت و دکتر نطقي آشنا شدم.
درتابستان سال 1358 همراه آنان و دوستان کرد مثل دكتر محمد صالح نيكبخت (كه اكنون وكيل برجسته اي است) ونيز دوستان تركمن نظير روانشاد طواق واحدي در سمينار بررسی قانون اساسي ? که به ابتکار دکتر عبدالکریم لاهیجی و دکتر حسن حبیبی و دکتر حسامی برگزار شده بود ? شرکت کردیم و اصل 15 و 19 را جا داديم. آنها از طرف مردم آذربايجان و كردستان وتركمن صحرا و من هم از طرف عربهاي خوزستان در اين سمينار شركت داشتیم.

آقاي بني طرف من سئوالم را اين طوري شروع مي كنم كه اگر ما شكاف طبقاتي را يكي از ويژگيهاي جهان معاصر بدانيم اين شكاف در كشورهاي چند مليتي جهان سوم به شكاف قومي تبديل مي شود و يا حد اقل فاصله قومي در كنار فاصله طبقاتي و يا به موازات هم قرار مي گيرد. يعني در كشورهايي مثل ايران تعلق به يك مليت مستقيم يا غير مستقيم ميزان بهره مندي فرد از ثروت و قدرت و منزلت و اطلاعات را تعيين مي كند. با دانستن اينكه آن فرد ايراني،فارس است يا بلوچ ،كرد،يا ترك،يا عرب،و يا تركمن است مي توان حدس زد و مي توان پيش بيني كرد كه چه ميزان امكانات و فرصت ها و موقعيت ها در چهارچوب ايران مي تواند بهره مند باشد،شما چه تحليلي از اين مسئله داريد؟
همين طور است. ما دو نوع ستم داريم اول ستم معمولي كه از طرف حاكميت ها معمولاً بر همه افراد ملت اعم از فارس، عرب،كرد، ترك و ... وارد مي شود دوم ستم ملي يا مضاعف كه حاوي ستم عام نيز هست و خاص قوميت ها است. از نظر جامعه شناسان و حقوقدانان، خلق ها و قوميت هاي غير از قوميت مسلط دو نوع حقوق دارند يك حقوق شهروندي كه ستم عمومي را برطرف مي كند و دوم حقوق جمعي قومي كه براي رفع ستم مضاعف از قوميت ها به رسميت شناخته شده است. اما فرق اينها چيست؟ تفاوت آنها اين است كه حقوق شهروندي شامل حقوق عام نظير آزادي مطبوعات،آزادي احزاب سياسي و آزادي نهادهاي صنفي و مدني است. تطبيق اين حقوق نفي ستم سياسي است.ولي در كنار آن بايد حقوق قومي هم به رسميت شناخته شود كه حقوق جمعي است اما حقوق شهروندي حقوق فردي است. حقوق شهروندي همه افراد اعم از فارس و غير فارس را در بر مي گيرد ولي حقوق قومي كه حقوق جمعي است گروههاي قومي را شامل مي شود. اين را در انگليسي مي گويند ?سيتي زن رايتز" و در عربي مي گويند "حقوق المواطنه". حقوق عام شامل اين دو حقوق است. متاسفانه بعضي سفسطه مي كنند و مي گويند ما هم مثل شما ظلم مي بينيم ولي اينان اشتباه مي كنند چون ستم ما دوگانه است شما با تطبيق حقوق شهروندي ستم تان برطرف مي شود ولي براي ما اعطاي حقوق شهروندي كافي نيست بلكه حقوق قومي - در كنار حقوق شهروندي- بايد اعطا تا مشكل ما نيز حل شود.

تحليل شما از ريشه هاي تاريخي و جامعه شناسي اين مسئله چه مي تواند باشد؟
ببينيد تا دوره قاجار مسئله ملي و قوميت ها به اين شدت نبود. چون در آن زمان سيستم سياسي ايران يك سيستم فدراليسم سنتي بود و در آن هنگام به اين كشور، ممالك محروسه ي ايران مي گفتند. ممالك جمع مملكت است يعني مملكت هاي محروسه ي ايران. معني اين حرف آن است كه ايران مجموعه اي از چند مملكت بوده است. در خود خوزستان تا سال 1925م(1304ش) شيخ خزعل از خودمختاري كامل برخوردار بود . وي و پدرش را شاهان قاجار منصوب كرده بودند لذا ستم زباني و ملي نبوده است يا خيلي كم بود. رضا شاه ? كه با حمايت انگلیس ? و با ايده هاي شوونيستي و نژاد گرايانه به حاكميت رسيده بود با زور مي خواست يك ملت واحد تك زبان،تك فرهنگ تشكيل دهد .از اين رو ممالك محروسه ي ايران را به كشور شاهنشاهي ايران تبديل كرد يعني ملت ايران را فقط در وجود قوميت فارس خلاصه مي كرد و در نتيجه به سركوب خلق ها و قو ميت ها و زبان هاي غير فارس و به تحقير آداب و رسوم آنها پرداخت. تيمسار شاه بختي جلادي بود كه از طرف رضا شاه در دهه اول شمسي به قلع و قمع مردم عرب خوزستان پرداخت و در دهه 20 به آذربايجان اعزام شد و همين كار را در آنجا انجام داد. ماموريت اصلي آن دژخيم، سركوب اين دو قوميت بود.ملت سازي به شيوه معاصر در شرق از اويل قرن بيستم شروع شد. رضا شاه پهلوي اراده كرده بود تا با كاربرد زور و قدرت و سركوب ساير ملل، فراگرد ملت سازي را در ايران انجام دهد. لذا ما شاهد يك پروسه يا فراگرد ناقص ملت سازي بوديم كه طي آن بخشي از حقوق قوميت ها كه در اصول مربوط به انجمن هاي ايالتي و ولايتي تبلور مي يافت، ناديده گرفته شد. مي دانيم كه ترك هاي آذربايجان طي انقلاب مشروطيت اين مواد را در قانون اساسي گنجاندند. در واقع رضا شاه فراگرد ملت سازي خود را بر مبناي گفتمان قوميت مسلط انجام داد. در نظر او ملت ايران در واقع فارس ها و فرهنگ و زبان فارسي بود و بيش از نيمي ديگر از مردم ايران محلي از اعراب نداشتند. در واقع طي دوران پهلوي و در قياس با گفتمان مشروطيت هيچ گونه پيشرفت و توسعه سياسي نداشتيم يعني اين دو ديكتاتور- رضا شاه و پسرش - فقط بر رشد صنعتي و فني تاكيد مي كردند و ما از نظر توسعه سياسي و قومي و فرهنگي نسبت به مشروطيت در جا زديم تا اينكه انقلاب بهمن 57 پيش آمد كه اصول15 و 19و 48 به همت روشنفكران و فرهيختگان ترك،كرد،عرب و تركمن در قانون اساسي گنجانده شد ولي متاسفانه اين سه ماده كه مربوط به قوميت هاست بر اثر مقاومت شوونيست های متنفذ درون و بیرون حاکمیت به طور كامل اجرا نشد اما به نظر من نبايد از تلاش و كوشش و پافشاري دست برداشت.

سئوال بعد در مورد روشنفكران فارس است. شما فرانسه را در نظر بگيريد. موضعي كه روشنفكران فرانسه دارند با موضع سياستمداران اين كشور نسبت به مردم تحت سلطه فرانسه صد در صد با آن چه ما داریم متفاوت است. مثلاً چند سال پيش يك نمايشگاه سگ در يكي از شهرهاي فرانسه برگزار شده بود و سگ ها با قيمت هاي گران خريد و فروش مي شدند. و در اين مورد روشنفكران فرانسه اعتراض كردند و گفتند كه در حاليكه هزاران نفر در آفريقا از گرسنگي مي ميرند و مستعمره شما بودند اين كار شما ريشخند به بشريت است كه هزاران فرانك را براي يك سگ هزينه مي كنيد. ولي متاسفانه در مورد روشنفكران فارس مي بينيم كه نه تنها از سياست هاي پان فارسيستی سياستمداران فارس حمايت مي كنند بلكه به تغذيه ي تئوريكي اين رفتارها هم مي پردازند.نظر شما در این باره چيست؟
روشنفكران قوميت مسلط را به چهار نوع مي توان تقسيم بندي كرد. روشنفكران چپ، روشنفكران وابسته به رژيم قبلي يا سلطنت طلب، ناسيوناليست هاو اسلام گراها. به نظر من اين تقسيم بندي را مي شود در مورد روشنفكران قوميت هاي مسلط انجام داد. اينها هر كدام يك رويكرد نسبت به مسئله قوميت ها دارند. اصولاً مواضع سلطنت طلب ها براي همه آشكار است و نياز به توضيح ندارد.روشنفكران اينها نظير فروغي،محمود افشار،ذبيح، بهروز صادق كيا ،و حتي كسروي و سعيد نفيسي،خودشان تئوریسين نظريه هاي خاص سركوب قوميت های ایرانی بودند. اينها كوشش فراواني براي سلطه ي يك زبان بر ديگرزبان هاي ايراني به خرج دادند. اكنون برخي از ناسيوناليست هاي افراطي مي كوشند گفتمانشان را درباره ي قوميت ها تصحيح كنند ولي من بعيد مي دانم اينها واقعاً عوض شده باشند و معتقد به حقوق مليت ها و قوميت هاي مختلف ايران باشند. لااقل در مورد عرب ها چنين نیستند.آنان همچنان ما را خوزي يا عرب زبان خطاب مي كنند. آنان مليت ها و خلق هاي غير فارس را قوم يا اقوام مي نامند كه نوعي توهين به اينهاست. ناسيوناليستها داراي چندطيف هستند كه از ملي مذهبي ها شروع مي شود و تا پان ايرانيست ها و حزب ملت ايران ادامه مي يابد. بايد ميان اينها تفاوت قائل شد. احساسات ناسيوناليستي ملي_مذهبي ها كه گرايش هاي مذهبي دارند قدري ملايم تر است اما جناح افراطي جبهه ملي ،حزب ملت ايران و پان ايرانيست ها معتقد به خاك و خون و پاكي نژاد آريايي هستند و روي زبان بخصوصي تاكيد دارند. ملي مذهبي ها حداكثر با اصل 15 به عنوان كل حقوق قوميت هاي غير فارس موافقند و تازه در اين زمينه هم صحبت يا اقدامي نمي كنند و ظاهراً بدشان نمي آيد كه اين اصل اجرا نشود . ناسيوناليستهاي افراطي نظير آقاي ورجاوند كه شما ترك ها موضع ضد تركي و ضد قوميتي ايشان را بيشتر از من مي دانيد چند سال پيش نامه اي به آقاي خاتمي نوشت و از ايشان خواست كه نشريات قوميت ها را بسته و به طور جدي آنها را سركوب كند. گرچه اينها(ورجاوند ، باوند و ...) خودشان را ليبرال مي دانند ولي خصلت دموكراتيك و شهامت ليبرالهاي غربي را ندارند. نظام فدرال در سوئيس،بلژيك،آلمان،هند و پاکستان به همت ليبرالهاي اين كشورها بر پا شده است كه تا مغز استخوان دموكرات هستند يا مثلاً وقتي در انگلستان يك حزب قومي در اسكاتلند خواستار يك مجلس قومي مي شود آنها مخالفت نمي كنند اين نشانگر گشاده نظري آنهاست. اما ليبرال ناسيوناليستهاي وطني در ايران حتي با ليبرال ناسيوناليستهاي هند و پاكستان تفاوت دارند. به نظر من گرايش هاي شووينستي اينها بر گرايشهاي ليبراليشان مي چربد. 
اسلام گرايان دو دسته اند.اقتدار گرايان و اصلاح طلبان. از راستگرايان اقتدار گرا تا كنون چيزي به سود حل قانوني مشكلات قوميتها نديده ايم. لااقل تا دوم خرداد هيچ اقدامي براي حل مسئله قوميتها انجام نداده اند بلكه عكس آن را هم شاهد بوديم. ولي اصلاح طلبان سعي كرده اند از اين گفتمان استفاده كنندو مسئله قوميتها را مطرح كنند ولي پي گير نيستند و فقط در مناسبتهاي انتخاباتي مسائل قوميتها را مطرح مي كنند. گفتمان اصلاح طلبي شامل دو بخش دموكراتيك و ناسيوناليسم فارس گرا است ما بايد از بخش دموكراتيكش استفاده كنيم و آن بخش ناسيوناليستيش را تضعيف كنيم. البته اصلاح طلبها نيز پس از انتخابات شوراها در نهم اسفندماه 81 ضعيف شدند و ما شاهد بوديم كه چگونه احزاب و شخصيتهاي قومي عربي در اغلب شهرهاي عمده خوزستان اصلاح طلبان و راستگرايان وملی گرایان فارس را شكست دادند و به پيروزي چشمگير و تاريخي دست يافتند. واما روشنفكران چپ.به نظر من طيف چپ لائيك بخشي از روشنفكران چپ ايران هستند اما در جامعه ي كنوني قدرتمند نيستند. قبل از انقلاب و اوايل انقلاب، گفتمان اينها شامل طرفداري از خلق ها و قوميت ها بود آنهاتاثيرات فرهنگي خود را بر جا گذاشتند. ماركسيتها،سوسياليستها و چپ گرايان لائيك به طور اعم طيف هاي مختلفي هستند كه اكنون اغلب در خارج به سر مي برند نيروهاي چپ در ترسيم و تحكيم ادبيات خاص قوميتها بي تاثير نبوده اند. برخي از آنها شايد براي دفاع از منافع حزبي خود مسئله خلق ها را مطرح مي كردند ولي برخي از آنها واقعاً اعتقاد داشتند كه خلق ها و قوميتهاي ايران بايد به حقوق خود برسند.

آقاي بني طرف ما بعد از رضا شاه چندين دولت داشتيم مثل محمدرضا شاه كه خودش هم در اروپا در مهد دموكراسي تحصيل كرده بود و اختيارات تام يك شاه را هم داشت؛ يعني مي توانست نگرش و طرز رفتار غير از رفتار پدرش داشته باشد ولي اين طور نشد.از طرف ديگر دوره كوتاهي مصدق را داشتيم و بعد از انقلاب هم دوران خاصي بود كه نهايتاً منتهي شد به دوره اصلاحات خاتمي و در هيچ كدام از اين دوره ها تحول خاصي نسبت به حقوق قوميت ها ايجاد نشده است. با وجود اينها، چه اميدواري هايي، شما در نگرش به حقوق اقوام داريد؟ آيا اساساً جغرافياي سياسي ايران امكان دموكراسي واقعي را به ما خواهد داد؟
ببينيد شما به چند شخصيت متضاد يعني به محمدرضا شاه، مصدق و خاتمي اشاره كرديد من مي خواهم بگويم خاستگاه طبقاتي محمدرضا از نظر فرهنگي يك خاستگاه بي مايه و سستي بود. يعني به صرف اينكه او در غرب درس خوانده بود كافي نيست. هيتلر هم غربي بود و هم در غرب درس خوانده بود. محمد رضا شاه از نظر اجتماعي و اقتصادي يك خاستگاه طبقاتي اشرافي و سلطنتي داشت و با توده ها مردم هيچ مشر و نشري نداشت. ايشان فاقد هر گونه نگاه منطقي و علمي نسبت به مسائل ملل و قوميتهاي ساكن ايراني بود. به قول شاملو مشنگي از سر و روي شاه مي باريد؛ مثلاً يادم مي آيد وي گاهي منكر وجود عربهاي خوزستان مي شد. يك بار خبرنگاري از ايشان در مورد عربهاي خوزستان پرسيده بود كه شاه گفته بود ما در ايران عرب نداريم يا گاهي آنها را كولي خطاب مي كرد و اين توهينی بود به چند ميليون عرب خوزستاني. درنتيجه به نظر من او يك ديكتاتور تمام عيار بود و اما مصدق در پايه ريزي دموكراسي در ايران بي تاثير نبود مصدق يك گفتمان ضد استعماري و ناسيوناليستي را دنبال مي كرد و البته شرايط آن زمان اين را ايجاب مي كرد. در آن هنگام فقط احزاب چپ و بخصوص حزب توده از حقوق قوميتها دفاع مي كردند و حتي در این زمینه به نوعي با ملي گراها و ناسيوناليستها و از جمله با مصدق و دكتر فاطمي به مخالفت بر مي خواستند. رزم آرا وقتی نخست وزیر بود قصد داشت ماده انجمن هاي ايالتي و ولايتي را اجرا کند که با تایید احزاب قومیتها و احزاب چپ روبه رو شد اما مصدق و فاطمي در سال 1329 با این مساله مخالفت كردند و اين نكته ای منفي در پرونده آنهاست. حتي مي گويند كه در همان سال كه رزم آرا نخست وزير بود و مي خواست اين ماده قانون اساسي مشروطيت را اجرا كند مصدق در مجلس شروع به گريه كرد و گفت كه اجراي اين اصل باعث تجزيه ايران خواهد شد.
انقلاب بهمن 57 يك دگرگوني اساسي به وجود آورد و يك گام به جلو بود ولي به دليل دوره طولاني ديكتاتوري و عدم وجود احزاب و فعاليتهاي حزبي،دموكراسي در ايران رشد نكرده بود. ما نهادهاي دموكراتيك نداشتيم و حتي آنهايي كه انقلابي بودند ايده دموكراتيك نداشتند و در نتيجه مي بينيم كه كار به اينجا كشيدو گرجه اين دو اصل 15 و 19 در متن قانون اساسي هستند تا به حال به طور كامل اجرا نشده اند. به نظر من خاتمي آمد تا روند دموكراتيزاسيون در ايران را تكميل كند اما متاسفانه اصلاح طلبان در اين عرصه كاملاً موفق نبودند و اين نياز به كار بيشتري دارد. ما روشنفكران و اهل قلم قوميتهاي غير فارس بايد روي خود فارس ها هم كار بكنيم چون برخي از رسوبات ذهني شاهنشاهي و ملي گرايانه همچنان در ذهن روشنفكران فارس وجود دارد اينها فكر مي كنند اگر حقوق قوميتها اعطا شود ممكن است ايران تجزيه شود، در صورتي كه عكس اين مسئله صدق مي كند. اينها ممكن است اصلاح طلب يا ملي مذهبي يا چپ باشند ولي دموكراتيك كامل نباشند چون دموكراسي فقط به اين نيست كه حقوق شهروندي تامين شود بلکه بايد حقوق قومي و جمعي هم لحاظ گردد كه درباره آن كمتر صحبت شده است. در نتيجه بخشي از وظايف ما اين است كه روي قضيه دموكراتيزاسيون جامعه ايران كار كنيم و مسائل خودمان را مطرح نماییم.

و اما اينكه آيا جغرافياي سياسي ايران ظرفيت دموكراسي دارد؟ 
به نظر من مشكل است سرنوشت خود را از سرنوشت كل ايران جدا بدانيم. سرنوشت خلق ها و قوميتها با سرنوشت كل ايران عجين است و پيوند محكمي دارد در نتيجه ما بايد براي تامين دموكراسي و گسترش جامعه مدني تلاش بكنيم. بايد مسئله حق تعين سرنوشت براي ملت هاي ايراني را به عنوان يك برنامه بلند مدت مطرح كنيم.

شما در صحبت هايتان به ترس فارس ها از جدايي ملت هاي غير فارس از ايران ، اشاره كرديد. حكومت را يك قرارداد اجتماعي كه مشروعيت خود رااز آراي مردم مي گيرد مي نامند حال اگر همين مردم كه نماينده براي آذربايجان،خوزستان و كردستان انتخاب كرده اند اگر روزي همين مردم بخواهند از ايران جدا شوند آيا اين مشروع است يا نامشروع؟ يعني اين ترس كه فارس ها دارند آيا مشروع است؟
اصولاً مقوله قرارداد اجتماعي ويژه جوامع دموكراتيك است متاسفانه جامعه ما،جامعه ای دموكراتيك نيست. شايد بتوان گفت نيمه دموكراتيك است يا رو به اين سو مي رود. بخش هايي از حاكميت اصلاً روي مقوله قرداد اجتماعي و آراي مردم هنوز حرف دارد.اينان مي گويند كه مشروعيت ما مشروعيت الهي است و تا زماني كه اين قضيه حل نشده اين قضيه را هم نمي شود مطرح كرد. اين قضيه را زماني مي توان مطرح كرد كه حاكميت معتقد به آراي عامه مردم باشد. باید همه مواد قانون اساسي و آزادي هاي ناشي از آن به اجرا درآیند. البته در شهرهاي عمده خوزستان كه عربها اكثريت دارند،اقليت غيرعرب اكثراً مناصب دولتي انتصابي و مواضع كليدي اقتصادي را در دست دارند اما در پست هاي انتخابي مثل شوراها و نمايندگي مجلس مسئله برعكس است.اين عدم توازن مانعي بر سر راه گسترش آگاهي ها و پيشرفت فرهنگي و اجتماعي عربهاست. مشكل دوم اختلافات عشايري است البته بهتر است بگويم تقسيم بندي عشايري نه اختلافات عشايري. تقسيم بندي طايفه اي و عشيره اي در آذربايجان وجود ندارد؛ شما فقط شاهسون ها را داريد كه ايلاتي هستند ولي در تبريز،اورميه يا اردبيل كسي نيست كه با نام طايفه يا قبيله اش مشخص شود ولي ما در اهواز و آبادان و حويزه وخرمشهر اين مسائل را داريم. مورد بعدي،جنگ است عربها به طور اخص و خوزستاني ها به طور اعم هنوز از تاثيرات منفي جنگ رنج مي برند. تاثيرات مخرب اجتماعي و غیر بهداشتي جنگ هنوز وجود دارد. ميدانهاي وسيع مين همچنان قرباني مي گيردو نسبت تلفات ناشي از بيماري هاي رواني،پوستي،شيميایي و سكته در قياس با مناطق ديگر بالا است. اكنون نسبت جرم و جنايت در خوزستان خيلي بالا است. بخشی از اين به نظر من پيامدهاي ناشي از جنگ است و البته بخش عمده اش ناشي از ستم ملي است که بر عربها وارد می شود. مثلاً ميزان جرم و جنايت در استان خوزستان پنج برابر استان اصفهان است در حالي كه جمعيت اصفهان بيش از جمعيت خوزستان است. همه اينها دست به دست هم مي دهند و عقب ماندگي فرهنگي را بر مردم عرب خوزستان تحميل مي كنند. وقتي مردم نمي توانند به زبان مادريشان درس بخوانند فرهنگشان عقب مي ماند چون فرهنگ مسلط در آنجا همه امكانات را در اختيار دارد در نتيجه من عقب ماندگي زباني را اصل و اساس عقب ماندگي فرهنگي و اجتماعي و سياسي همه ي قوميتها و از جمله عربهاي خوزستان مي دانم. نطفه عقب ماندگي زباني در 6 و 7 سالگي بسته مي شود؛ وقتي كودك را مجبور مي كنيم كه به زبان غير مادري درس بخواند و صحبت كند و بيانديشد در اينجا دستگاه فكري كودك آسيب مي بيند.

آيا مي شود روزي را تصور كرد كه اين گفتمان همه گير شود؟
من فكر مي كنم چنين روزي خواهد رسيد.آگاهي هاي قومي در دنيا به موجي می ماند كه در حال فراگير شدن است. اين موضوع در اروپاي غربي هم بوده و مسئله ي ملي در 150 يا 200 سال گذشته در غرب به طور نسبي حل شده است. مااين را در كشورهاي فدرال سوئيس ،كانادا ، بلژيك و يا حتي در بريتاينا نيز مي بينيم. در اورپاي شرقي هم بعد از فروپاشي شوروي اين قضيه خود را نشان داده است.از جمله در يوگسلاوي،بوسني،كوزوو و مقدونيه كه در اين آخري سعي كردند با خردورزي مسئله را حل كنند. اكنون اين موج به جهان اسلام رسيده است كه بايد اين مسئله را حل كنند.البته مسئله قوميت ها در دنياي اسلام مسئله امروز و ديروز نيست بلكه 80 سال است كه كردهاي عراق براي احقاق حقوق قومي خود تلاش مي كنند،يا مثلاً در تركيه كردها سال هاست مبارزه مي كنند و در چچن نيز همين طور. در مغرب و الجزاير و افغانستان و اندونزي هم به نوعي مسئله ملیتها مطرح است و مي كوشند آن را حل كنند .

آينده حقوق اقوام ايران را در پرتو تحولات بين المللي چگونه مي بينيد؟
حقوق بين الملل، حقوق به اصطلاح ملي كشورها را روز به روز محدودتر مي كند.اتحاديه اروپا حتي براي تجارت با ايران رعايت حقوق بشر را شرط مي كنند يا در مورد عضويت تركيه در اتحاديه اروپا حقوق كردها لحاظ شده است. 

تحولات آتي بين المللي و منطقه اي و فشارهاي بين المللي تا چه حد در مورد حقوق اقوام ايران مثبت خواهد بود يا اگر نقش منفي خواهد داشت بفرماييد؟
سئوال مهمي است.اصولاً موج مطالبات حقوق قوميتها و خلق ها دارد همه گير مي شود در جهان اسلام از مغرب و الجزاير گرفته تا اندونزي و سودان و عراق تا تركيه و افغانستان را در بر مي گيرد. سريلانكا نيز در آسيا سالهاست گرفتار كشمكش هاي قومي است. البته اگر مي بينيد در هند و پاكستان كمتر با اين مسئله روبرو هستند چون سيستم فدرال دارند و مشكلشان به طور نسبي حل شده است. در نتيجه اين مسئله وجود دارد و در منطقه ما ريشه هاي 80 الي 90 ساله دارد و اكنون در انتظار راه حل است. حدود 50 ?60 سال پيش مسئله ملي در آذربايجان، كردستان، خوزستان و تركمن صحرا خود را به شكلي مشخص و برجسته نشان داد. به هر حال، مسئله ي ديريني است كه با انقلاب مشروطيت شروع شد و به عنوان يكي از مسائل دموكراتيك و ملي طي 100 سال گذشته مطرح بوده است و دير يا زود بايد راه حلي براي اين مسئله پيدا شود. اين زخمي است كه بايد روزي التيام يابد؛ با مسكن و سرهم بندي و گفتن اينكه فعلاً زود است نمي توان راه حل اين مسئله را به تعويق انداخت. بايد هر چه زودتر اصل 15 قانون اساسي اجرا شود زيرا اين اصل نياز به هيچ قانون تصويبي ندارد و اصل روشن و واضحي است نمي توان صورت مسئله را از بين برد. بايد قضيه مطرح شود و در گفت و شنود و گفتگوي عامه مردم در سطح كشوري و در رسانه ها و مطبوعات مطرح شود تا يك راه حلي براي قضيه پيدا شود. فشارهاي بين المللي هم جنبه تسريع كننده دارند. اصولاً فشارهاي بين المللي روي كل اوضاع ايران تاثير دارند. ما ديديم كه مطالبات تحقق نايافته و قانوني قوميت ها در آخرين قطع نامه ي حقوق بشر سازمان ملل متحد نيز منعكس گرديد. البته آن قطع نامه در نهايت به تصويب نرسيد و ايران براي نخستين بار محكوم نشد.

آقاي بني طرف كشور ما را با كدام يك از كشورهاي دنيا از نظر مسئله ملي مشابه مي بينيد.تركيه،هند،پاكستان بفرماييد كشورهاي مشابه چه راه حلي را انتخاب كرده اند و تا چه حدي موفق بودند؟
من فكر مي كنم ايران در قياس با كشورهاي همسايه شايد شبيه تركيه باشد كه هر دو كشور نسبت به ساير كشورها در زمينه تامين حقوق اقليتهاي قومي عقب ترند. حتي در عراق هم قبل از اينكه شمال عراق به وضع كنوني در بيايد،كردها خودمختاري داشتند. فراموش نکنیم که 80 سال است زبان كردي در شمال عراق تدريس مي شود.از سال 1920 تا كنون زبان كردي در كردستان عراق در كنار زبان عربي در مدارس تدريس مي شود. اين را مقايسه كنيد با ايران و تركيه.كردهاي اين دو كشور در واقع ميراث نوين كتابت كردي را از كردهاي عراق دارند. مي خواهم بگويم كه در عراق، كردها بيش از ساير همزبانانشان در کشورهای همسايه نظير ايران و تركيه و سوريه به حقوق خودشان دست پيدا كرده اند. اکنون نیز همه نیروهای سیاسی،قومی و مذهبی عراق با برقراری نظام فدرال موافق اند. در پاكستان نيز سيستم فدرال وجود داردو بلوچ ها در ايالت بلوچستان پاکستان، يك سازمان راديو و تلوزيون دارند كه 24 ساعته به زبان بلوچي برنامه پخش مي كند و مطبوعات و كتابهاي درسي هم به زبان بلوچي است هندوستان هم حكومت فدرال دارد كه بسيار پيشرفته تر از پاكستان است. ما مي دانيم كه در آنجا چندين و چند زبان و قوميت با هم زندگي مسالمت آميز دارند. البته مسئله جامو و كشمير يك استثناست كه طبق قطع نامه هاي سازمان ملل وضع خاصي دارد. به هر حال خلق ها و قوميت ها درهند از حقوق فرهنگي و سياسي نسبي و نوعي خودمختاري برخوردارند.در افغانستان يك فدراليسم نانوشته وجود دارد و عملاً هر قوميتي در منطقه خودش حاكميت دارد. تركمن ها،تاجيكها،پشتونها،ازبكها و بقيه اقوام افغانستان در مناطق خود دارای نوعی خود مختاری هستند ودرآنجا نوعی فدراليسم سنتي حاكم است. روسيه هم از قبل فدرال بوده و اسمش هم فدراسيون روسيه است. تاتارهاو مغول ها و ديگر قوميت هاي مسلمان و غير مسلمان جزو فدراسيون روسيه هستند. بعد از فروپاشي شوروي برخي از كشورها از آن جدا شدند؛ مثل تاجيكستان، ازبكستان، تركمنستان و ... كه بعدها اتحاديه كشورهاي مستقل مشترك المنافع را تشكيل دادند. در روسيه مشكل چچن حاد است. اين يك مشكل ملي است كه شكل مذهبي به خود گرفته؛ همچنين در مغرب يكي دو سال است اجازه داده اند زبان بربري در كنار زبان عربي تدريس شود و روزنامه و مجله و كتاب و مطبوعات هم دارند در الجزاير هم مشكل اقليت بربر در حال حل شدن است وزبان بربری در کنار زبان عربی، زبان رسمی اعلام شده. پس اين سير حتمي تاريخ است ونمی توان مشكل مليت ها را به زور سرنيزه و سركوب برای همیشه لاينحل گذاشت.

با همه اين حرفها كه زده شد ما يك گروه قدرتمند پان فارس داريم كه مثلاً در مورد تركها با شيوه هاي مختلف منكر وجود چيزي به نام آذربايجان يا مردم ترك زبان در ايران هستند روز به روز آذربايجان را تحديد و تقسيم مي كنند و يا در مورد درياي خزر تا فهميدند كه خزر يك اسم تركي است، آن را به مازندران تغييردادند و موارد متعددي كه نشانگر قدرت و نفوذ اين تفكر است. آينده گروهاي پان فارس را در عرصه هاي داخلي و خارجي چگونه مي بينيد. آيا آنها حاضر خواهند بود از مواضع پان فارسيستي خود عقب نشيني كنند؟
من منكر وجود گروه نيرومند پان فارسيسم در ايران نيستم. البته اين گروه خود را زير نام پان ايرانيسم یا نامهای با صبغه به اصطلاح ملی پنهان مي كنند اما در باطن پان فارسيست هستند كه براي فريب توده هاي مردم غير فارس ،نام پان ايرانيسم را روي خود را مي گذارند. اين تحقير خاص تركها نيست همه ي قوميت هاي ايران را شامل مي شود ولي در مورد عربها و تركها در فرهنگ قوميت مسلط ريشه هاي تاريخي دارد. مي دانيد در شاهنامه فردوسي دو قوميتي كه مورد تحقير قرار مي گيرند، تركها و عربها هستند و از طرف ديگر چون تركها و عربها در دوره اي از تاريخ بر اين مملكت حكومت كرده اند، لذاانديشه ها ورفتارهاي شوونيستي عرب ستيز و ترك ستيز در واقع بازتاب آن عقده هاي تاريخي است وگرنه هم ترك و هم فارس و هم عرب و كرد شهروندان ايران هستند و هيچ كدام اصولاً نبايد بر ديگري برتري داشته باشند. ما اين برتري طلبي را نزد بخش هايي از قوميت مسلط مي بينيم. در نتيجه به نظر من براي از بين بردن تحقير و تبعيض و ستم ناشي از نابرابري هاي زباني،فرهنگي،اجتماعي و اقتصادي بايد آن برابري شهروندي و قومي بوجود بيايد تا مسئله ملي حل شود. بايد نظام آموزشي دموكراتيزه گردد و گفتمان ادبي،سياسي و فكري قوميت مسلط و نگاه برتري طلبانه و تحقير آلودش نسبت به ساير قوميت هاي ايراني بايد نقد شود. زيرا هيچ نوع دموكراسي در ايران پايه نمي گيرد مگر اينكه گفتمان معاصر فارسي نقد شود. يعني گفتمان و عملکرد تاریخی ،سیاسی و فرهنگی نيروهاي ملي گرا، ناسيوناليستها،شوونيست ها و تاريخ نگاران و نويسندگان ناسيوناليست فارس گرا بايد نقد شود. من به ضرس قاطع مي توانم بگويم حدود 70 درصد نويسندگان و تاريخ نگاران ايراني كه اغلب فارس هستند، عرب ستيز و ترك ستيزند به عربها ((عرب سوسمار خور)) و به تركها ((ترك خر)) مي گویند. از عباس اقبال،سعيد نفيسي،ملك الشعراي بهار،فره وشي،صادق هدايت،فروغي و محمود افشار بگير و بيا تا نويسندگاني مانند زرين كوب و هدایت و اخوان ثالث همگي نژادگرا، عرب ستيز و ترك ستيز هستند.اگر ادبيات اينها،اگر گفتمان اينها نقد نشود و گفتمان معاصر فارسي تصحيح نشود و از خار و خاشاك شوونيسم پاك نگردد نمي توانيم از هم وطنان عرب و ترك و ديگر قوميتها بخواهيم كه با تحقيركنندگانشان، عقد برادري ببندند. برای پايه ريزي وحدت ملي برابر و استوار و دور از تبعيض و تحقير و ستم بايد همه ي جنبه هاي سياسي،فكري و فرهنگي گفتمان قوميت مسلط در تاريخ معاصر نقد شود و اصولاً اين كار بايد توسط خود روشنفكران فارس انجام شود. 
و اما تغيير نامها متاسفانه شگرد بسيار زشتي است كه در مورد مناطق جغرافيايي آذربايجان و خوزستان به كار رفته است من در باره خوزستان تحقيق كرده ام تا سال 1314، ما به خرمشهر مي گفتيم محمره به آبادان مي گفتيم عبادان،به سوسنگرد مي گفتيم خفاجيه و شادگان را فلاحيه مي ناميديم هنوز هم كه هنوز است مردم عرب خوزستان در مكالمات روزمره خود همين اسمها را به كار مي برند ولي در مکاتبات رسمي، نامهاي جديد به كار مي رود اين نامها را فرهنگستان شاهنشاهي - متشکل از شوونیستهایی مثل صادق کیا وذبیح بهروز- در سال 1314 تغيير داد و در جمهوري اسلامي به نامهای عربي ایرانی و تاريخي خودشان برنگرداندند. اينها ادعا مي كنند كه اينها را رهبران عربي نامگذاري كرده اند در حالي كه نامهاي عربستان و محمره و خفاجيه در آثار فارسي اوايل دوره پهلوي،دوره قاجاريه،دوره افشاريه،زنديه و صفويه و حتي قبل از آن وجود داشته اند. گر چه شوونيستهاي مسلط بر فرهنگستان شاهنشاهي اين نامها را تغيير داده بودند وگرچه انقلاب ضد سلطنتی در ایران رخ دادو مردم عرب ناخشنودي خودرا از اين نامهاي تحميلي بارها نشان دادند اما متاسفانه همچنان باقي مانده اند. البته اينها زماني بايد تغيير پيدا كنند و بايد لايحه اي به مجلس داده شود كه نامهاي قومي ـ جغرافيايي در آذربايجان، خوزستان و جاهاي ديگر دوباره به اصل تاريخي خود بازگردند. شما مي دانيد در سال 1304 تنها استاني كه نامش عوض شد،خوزستان بود كه از عربستان به خوزستان تبديل شد. بعنوان مثال،چهارمحال بختياري داريم كه نشانگر وجود بختياري هاست، لرستان داريم كه نشانگر وجود لرها است، آذربايجان داريم كه نشانده وجود تركهاي آذري است، كردستان داريم كه نشانگر وجود كردهاست، تنها استاني كه نامش عوض شد عربستان بود كه عمداً و براي حذف فرهنگي عربها تغيير نام يافت.آنها نامهاي ارسباران،مياندوآب و شاهين دژ را جايگزين نامهاي اصيل و بومي تركي مثل قارا داغ و قوشاچاي و غيره كردند. اين كارها توسط نظريه پردازان پان فارسيست انجام شده و مي شود اينها در جامعه ايران نيروي خطرناكي هستند. اما به نظر من، ما حتي روي اينها هم بايد كار فرهنگي انجام دهيم؛ بايد با آنها مجادله و مناظره و گفتگو کنیم تا بتوانيم روي ذهنيت شوونيستي شان تاثير بگذاريم. اكنون گفتمان غير فارس دارد به تدريج تاثير خود را مي گذارد؛مثلاً تازگي ها پان ايرانيست ها شروع كرده اند به صحبت كردن در مورد اقوام ايراني. قبلاً اگر گردن اينها را مي زدي از اين صحبت ها نمي كردند.
یک مثال دیگری بزنم؛ ببینید وقتی شما واژه خلیج فارس را فقط خلیج (و نه حتا خلیج عربی) تلفظ کنید انگار مرتکب کفر شده اید و سیاستمداران و روشنفکران وطنی، شما را بعلت این گناه کبیره نمی بخشند و ده ها انگ به شما می بندند اما هیچ گاه وجدان اینان به خاطر تغییر نامهای عربی ? ایرانی شهرها، روستاها، محله ها، کوچه ها،جیابانهاواماکن طبیعی و جغرافیایی خوزستان خراشی نمی بیند. همین امر درباره نام های تاریخی ترکی آذری هم صدق می کند. گویا از نظر اینان حق یک طرفه وخاص یک قومیت است.

پس آنها به خاطر منافع شان هم كه شده مجبورند عقب نشيني كنند؟
اگر ما منطقي و خردمندانه برخورد كنيم و بر اساس وحدت ملي عمل كنيم به نظر من مي توانيم با شيوه هاي دموكراتيك روي اينها و ديگر روشنفكران قوميت مسلط تاثير بگذاريم. اين مسئله مهمي است كه بتوانيم با شيوه ها و ابزارهاي مسالمت آميز و دموكراتبك روي طرف ديگر قضيه تاثير بگذاريم. اكنون گفتمان قوميت هاي غير فارس تاثير خود را روي پان فارسيست ها گذاشته است. اينها مجبورند در برابر تحولات دروني و بيروني و بين المللي و منطقه اي عقب نشيني كنند و منطق و خرد را بپذيرند. به هر حال اگر چه اينها حقوق قوميت ها را به طور كامل نمي پذيرند اما متاثر مي شوند. اينها بخصوص از بردن نام و واژه "عرب" اكراه دارند و سعي مي كنند ما را خوزي و عرب زبان قلم داد كنند.

سري به آذربايجان بزنيم، آقاي بني طرف! ما شما را در تيرماه در قلعه بابك ديديم خواستهاي مردم آذربايجان را در آن روز چه ديديد؟
در قلعه بابك ديدگاه ها و شعارهاي گوناگوني مطرح شد از شعارهاي افراطي تا شعارهاي معتدل و خردگرايانه. به نظر من پديده تجمع در قلعه بابك از سال 78 به بعد مردمی شده است . این مساله از سالها پيش شروع شد اما اكنون توده اي شده است. قبلاً فقط كوهنوردان و علاقه مندان به طبيعت به آنجا مي رفتند اما از سال 78 به بعد مردم با انگیزه های خاصی به قلعه می روند. مثلاً من خانمی چادري ديدم كه دست بچه كوچكش را گرفته بود و داشت بالا مي رفت. آدم عامي و غير روشنفكر هم به قلعه آمده بودند و فقط روشنفكران و دانشجويان ترك نبودند.اين يكي از نمودهاي گسترش و آگاهي قومي در آذربايجان است. من در همان زمان در مقاله ي(( ياشاسين آذربايجان)) در روزنامه ي ((الشرق )) قطر نوشتم كه دولت آقاي خاتمي بايد به اين مردم اجازه دهد تا اين مراسم و تجمع خود را در جايي مثل ورزشگاه يا در تالاري يا در ميداني برگزار كنند؛ آن هم در شهرهای بزرگی مثل تبریز یا ارومیه یا اردبیل و بگذارند مردم منويات خود را بگويند. چرا اين مردم مجبورند به كوه و دشت و بيابان بزنند و آنجا تظاهرات كنند و شعارهاي خود را مطرح كنند؟ من نوشتم و هنوز روي حرف خود تاكيد دارم ومی گویم: اين حق مردم است كه حزب داشته باشند،حزب قومي داشته باشند؛ حتي در وزارت كشور هم گفتم،مردم بايد نهادهاي مدني خاص خود را داشته باشند.اين جزء حقوق اساسي قوميت هاي غير فارس است كه نهادهاي فرهنگي و مدني و احزاب سياسي خاص خود را داشته باشند و بتوانند اجتماعات و ميتينگهاي خود را برگزار كنند. اما دوست عزيز، وقتي در تهران و در پايتخت كشور براي احزاب اپوزيسيون و حتي براي اصلاح طلبها محدوديت ايجاد مي كنند، واي به حال قوميت هاي غير فارس كه به نوعي شهروند درجه دوم محسوب مي شوند. اين امر قدری مشكل است. شعارهاي كه در آنجا مطرح شد شعارهاي مختلفي بود كه اساساً روي حقوق قومي تركها،نفي تبعيض و حقوق بشر تاكيد داشت وتجمع كنندگان در قلعه بابك، قهرمانان خودشان را مطرح كردند از ستارخان و باقرخان گرفته تا چهره گاني؛ همه ي اينها در آنجا ديده مي شد.

قبل از اينكه مردم امسال (1381) به قلعه بروند از آقاي خاتمي كه به استان اردبيل سفر كرده بود براي ديدار از قلعه دعوت كرده بودند اما ايشان از آمدن به قلعه خود داري كرده بودند، به نظر شما علت چه بوده است آيا از خواسته هاي مردم آذربايجان مي ترسيدند يا دلايل ديگري داشت؟
به نظر من اگر خاتمي به علت مشغله كاري نمي توانست بيايد بايد يك پيامي مي داد و تشكر مي كرد و نظر خودش را بيان مي كرد. به نظر من مسكوت گذاشتن و عدم پاسخ به نهادهاي مدني و روشنفكران آذربايجان در شان آقاي خاتمي نبود. البته من معتقدم آقاي خاتمي، نيروهاي فشار راست محافظه كار و راست ناسيوناليست فارس گرا را هم در نظر مي گيرد و احتياط مي كند. من اين را در انتخابات رياست جمهوري در خرداد 1380 مشاهده كردم. به نظر من او به عنوان رئيس جمهوري همه ايرانيان بايد ميان خواسته هاي مختلف افراد ملت و قوميت هاي مختلف تعادل ايجاد كند. به هر حال در واكنش و در كنار ناسيو ناليسم فارس گرا، خود به خود ناسيوناليسم قومي نيز پديد مي آيد و رشد مي كند؛ اينها به موازات هم دارند پيش مي روند و او بايد تعادلي ميان آنها ايجاد كند.

شما گفتمان هاي مختلفي كه در قلعه بابك بود مطرح كرديد به نظر شما گفتمان غالب چه بود؟
من فكر مي كنم آن گروهي كه مي خواستند هنر خودشان را تئاتر، شعرو خواسته هاي سياسي و معقول خودشان را مطرح كنند در قلعه بابك حضور داشتند؛ اما شعارهاي افراطي هم به گوش مي خورد و اين طبيعي است زيرا در كنار هر حركت و جنبش معقول و معتدلي چنين مسائلي هم ديده مي شود. اين ? البته ? ناشي از خفقان هفتاد هشتاد ساله است كه برخي مي خواهند يكباره همه منويات درست و نادرست خود را مطرح كنند؛ چون فعاليت هاي فرهنگي تا حدودي امكاناتش هست ولي امكان فعاليت سياسي را به آنها نمي دهند، در نتيجه اين امر به شكل واكنش هاي تند و افراطي نمايان مي شود. به نظر من مسئله ي قلعه بابك و ديگر فعاليتهاي مردم آذربايجان يك نوع بازيابي هويت قومي خويش است. يعني مردم مي خواستند اين را نشان بدهند كه به هويت و قهرمانان خود اهميت مي دهند و خواسته هاي دارند كه مي خواهند مطرح كنند. آنها حتي هنر خود را در آنجا عرضه كردند چون آنجا ما موسيقي شنيديم،تئاتر ديديم،شعر شنيديم و ديگر هنرهاي مردم آذربايجان را مشاهده كرديم؛ همه ي اينها قبلاً سركوب شده بود.مردم مي خواهند بگويند ما فرهنگ داريم،موسيقي داريم،شعر داريم و تئاتر داريم ولي تا به حال امكان بروز منطقي اش را نداشته ايم. به باور من،در اين حركت مردم آذربايجان بايد تعمق كرد و عرصه های سالمي براي جريان هاي سياسي و فرهنگي آذربايجاني ها ايجاد شود؛ يعني امكانات و آزادي و دموكراسي براي مردم گسترش يابد تا بتوانند در درون كشور و در درون شهرهايشان حرفهاي خود را بزنند.

به نظر شما تركهاي آذربايجان واجد اوصاف يك ملت هستند يا نه؟ 
ببينيد يك ملت داريم و يك ملت ـ كشور يا ملت ـ دولت. من سعي ميكنم اين دو تعريف را از هم جدا كنم. من براي كل جامعه ايران اصطلاح ملت ـ دولت را به كار مي گيرم كه البته قوميت مسلط دست بالا را در حاكميت آن دارد، ولي در مورد قوميت هاي غير حاكم، اصطلاح خلق را به كار مي برند كه معادل people است. اين people نوعي ملت بدون حاكميت است در ادبيات سياسي ايران، قوميتهاي غير فارس را خلق،قوميت،مليت و ملت ناميده اند. همه ي اين نامگذاري ها د رتاريخ معاصر وجود داشته است. من مناسبترين آنها را همان people يا خلق مي دانم يعني ما بايد بگويم خلق هاي ايراني. خلق آذربايجان، خلق كرد، خلق عرب و ... من بار سياسي آنها را در نظر ندارم و بار علمي شان بيشتر مد نظر من است. همه اين اصطلاحات از غرب آمده اند و ما در مقابل آنها بايد معادل فارسي بگذاريم مثلاً ما در عربي به آنها ((شعب )) مي گوييم. در فرهنگ واژگان عربي هيچ كس ((القوميه الكرديه)) نمي گويد بلكه مي گويند ((الشعب الكردي في العراق)) يا خلق كرد در عراق؛ به نظر من اين مناسبترين نامگذاري است. هر خلق يا قوميتي چهار ركن دارد يعني هر مجموعه انساني بايد چهار عامل داشته باشد تا يك ملت يا قوميت ناميده شود 1-زبان مشترك 2-سرزمين مشترك 3-تاريخ مشترك 4-فرهنگ و ويژگيهاي رواني مشترك.به نظر من هر مجموعه ي انساني اين چهار عامل را داشته باشد مي تواند یك خلق يا ملت یا مليت ناميده شود كه من فكر مي كنم آذربايجاني ها اين ويژگي ها را دارند.

ستم ملي در چه دوره اي بر تركها شدت بيشتري داشته است؟ 
شكي نيست كه تركها نيز همچون ساير خلق هاي ايران از ستم ملي رنج برده اند؛ اگر چه آنها بيش از ساير ملت هاي ايراني در حاكميت شريك بودند. آذربايجاني ها در تحولات معاصر و انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن 57 نقش مهمي ايفا كردند اما با وجود جمعيت بيشتر نسبت به ساير قوميت ها، مشاركت فزون تري در حاكميت ايران داشته اند؛ اما اينها نفي کننده ستم ملي عليه تركها نيست. تركها همانند ديگر قوميت ها نه به زبان مادري خودشان آموزش مي بينند و نه از حقوق قومي خود برخوردارند؛ در نتيجه از ستم ملي رنج مي برند ولي اين امر نسبي است مثلاً ستمي كه نسبت به هموطنان بلوچ اعمال مي شود از بقيه ي قوميت ها بيشتر است. البته اين نسبيت دلايل گوناگون تاريخي،اجتماعي و مذهبي دارد. 
آقاي بني طرف بعنوا ن آخرين سوال، شما 

آثاركدام یک از نويسندگان را درمورد حقوق قوميتها و خلقهاي ايراني آثاري معتبر مي بينيد؟
راجع به قضيه قوميتها و خلق هاي ايران لااقل تا چندسال پيش بندرت اثر كاملی نوشته شد ه بود. حتي گروه هاي سياسي چپ گرا كه ادعاي دفاع ازقوميتها وخلق ها رامي كردند، چيز كاملي در این زمینه ننوشتند؛ لذا متفكران ونويسندگان قومييت ها مجبور شدند خودشان درمورد خودشان بنويسند. مثلا مي بينيم كه خود نويسندگان وتاريخ نگاران ترك در مورد تركها وآذربايجان مي نويسند و یا عربها خودشان تحقيق مي كنند وكتاب مي نويسند اين در چندسال اخير قابل ملاحظه است به نظر من بيشتر خود نويسندگان وتاريخ نگاران قومييت ها هستند كه راجع به خودشان نوشته اند تا روشنفكران ايراني فارس .
ولي اينكه اينها چطوري به قضيه نگاه كرده اند من عرض كردم 70 يا80 درصد نويسندگان ايراني نگاهی عرب ستيز و ترك ستيز و شوونيستي داشته اند. هنوز هم اين نوع نگاه ادامه دارد. درتاريخی هم که می خوانیم، همه اش تحريف وتوهين هست. از راوندي و سعيد نفيسي و پورداوود بگیر تا زرين كوب و محمود افشار و... 
اكثر نويسندگان ایرانی بجز تعداد معدودي مثل آل‌احمد، براهني، صمد بهرنگي، ساعدي، خاکسار و پوينده، بقيه عرب ستيز يا ترك ستيز ودرواقع نژاد پرست بوده اند. در مورد شريعتي و سروش هم بگویم که شريعتي گر چه انديشمند ديني تاثبرگذاری بوده و سروش هم همينطور ولي اينها اصلاً به مسئله قوميت ها نپرداخته اند و اين ضعف كارشان است و قابل انتقاد است كه به حقوق بيش از 50 درصد از مردمان اين سرزمين نپرداخته اند. با اينكه هم در زمان شريعتي و هم در زمان سروش اين مسئله مطرح بوده ولي اينها بويژه آقاي سروش فقط به حقوق عام شهروندي و فردي مي پرداخته اند و حقوق قوميت ها را ناديده گرفته اند.حتي آقاي سروش جایی گفته اند كه چرا در حوزه هاي علميه ایران به زبان عربي تدريس مي شود، که اين هم از تنگ نظري قومي ايشان است.البته افرادی هم مثل حمید احمدی یا باوند وعنایت الله رضا وافرادی همانند آنها که اغلب در دستگاههای حکومتی مشغول کارند درباره مساله قومیتها اظهار لحیه می کنند که با واقعیت نمی خواند وقابل انتقاد است اما هیچ یک از مطبوعاتی که تهاجمات اینها علیه ترکها یا عربها یا سایر قومیتها را چاپ می کنند پاسخ منتقدان آنها را منتشر نمی کنند. 
اغلب اينها وابسته به حكومتند يا استاد دانشگاه اند يا كارشناس وزارت خانه هاي مختلف ؛البته بين اينها،تفاوت ديدگاه هم هست ولي در مجموع آنها از ناسيوناليسم افراطی فارس گرا تغذيه مي شوند. به نظر من حتي با اينها هم بايد گفتگو كرد چون اينها ادعاي روشنفكري و آکادمیک بودن دارند.علم،البته نياز به پژوهش دارد و دوری از هر گونه تعصب و تنگ نظري قومی و نژادی که متاسفانه در این آقایان نیست.


مصاحبه كنندگان: پيمان شهبازي (حقوق) حبيب الله حقي (روانشناسي)
نشریه ترکی - فارسی بیرلیک توسط دانشجویان آذربایجانی دانشگاه علامه طباطبایی منتشر می شود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 16:25  توسط بیژن آزاد  | 

موسيقي عربي خوزستان
يوسف عزيزي بني‌طرف

(متن سخنراني در تالار انديشه حوزه هنري تهران ـ 25/2/83) 
پيشتر مايلم از دعوت آقاي هوشنگ جاويد رئيس کانون پژوهشگران خانه موسيقي ايران تشکر کنم که اين فرصت را برايم فراهم کردند تا دراين جا، در جمع هنر دوستان سخن بگويم. گرچه من تخصص چنداني در موسيقي ندارم؛ اما هميشه سعي کرده ام شنونده خوبي در اين عرصه باشم. البته من گاهي به موسيقي زادگاهم يعني موسيقي عربي خوزستان پرداخته ام و مقاله هايي نوشته ام و اين از سر ناچاري بوده است چون کمتر کسي از انبوه محققان موسيقي محلي ايراني را ديده ام که به اين موسيقي پرداخته باشد. شايد آقاي هوشنگ جاويد استثنايي در اين قاعده باشد. وي آن گونه که برايم تعريف کرده در يکي دوسال گذشته کارهايي در اين زمينه انجام داده است. به نظر من عدم پژوهش درباره موسيقي عربي خوزستان ريشه در نوعي بي توجهي يا حتي بي اعتنايي دارد. در سال ها و دهه‌هاي گذشته بسا پژوهشگراني که به موسيقي محلي قوميت ها و مناطق مختلف ايران پرداخته اند واز موسيقي محلي آذربايجاني و کردي و ترکمني ومازندراني گرفته تا موسيقي بلوچي و خراساني و ولري و شيرازي و بندري را به تحقيق نشسته اند اما گويي 3 تا 4 مليون هموطن عربشان در خوزستان سزاوار ـ حتي ـ گوشه چشمي هم نبوده اند. اين را ما هم نزد روشنفکران و هم دولتيان مي بينيم. بيست و اندي سال است که جشنواره موسيقي ايران را در دهه فجر در تهران برگزار مي کنند واز همه قوميت ها و استان هاي ايران دعوت مي کنند اما دريغ از دعوت از يک گروه موسيقي عربي خوزستان. شايد سال 1381 يک استثنا باشد که گروه موسيقي عربي الغدير به جشنواره آمد؛ آن هم به همت برخي از عرب هاي اهوازي مقيم تهران. اداره کل ارشاد خوزستان بودجه هاي هنگفت براي برنامه هاي پر طمطراق خرج مي کند اما توجه و اهتمامش به هنر  و فرهنگ و مطبوعات بوميان عرب استان بسيار اندک است. جالب اين که در برخي از سريال ها ي تلويزيوني يا فيلم هاي سينمايي براي معرفي موسيقي عرب هاي خوزستان از موسيقي بندري استفاده مي شود. درست است که موسيقي بندري موسيقي همسايگان عربهاي خوزستان در بنادر جنوبي ايران است و حتي در شهرهايي مثل آبادان هم نفوذ کرده اما موسيقي بندري به هيچ وجه موسيقي مردم عرب خوزستان - وحتي عرب هاي آبادان- نيست بلکه موسيقي اين مردم، عربي است. بايد بگويم که در شمال خوزستان موسيقي لري و بختياري ودر شهرهاي دزفول و شوشتر موسيقي دزفولي و شوشتري نيز رايج است اما همان گونه که گفتم موسيقي مردم عرب اين استان ـ که اکثريت جميعت خوزستان را تشکيل مي دهند ـ موسيقي عربي خوزستاني است ولاغير. سازمان صدا وسيما در داخل و تلويزيون هاي سلطنت طلبان وملي گرايان افراطي در خارج همواره کوشيده اند موسيقي بندري را به عنوان نماد يا سمبل موسيقي خوزستان عرضه کنند واين البته گونه اي از مسخ واقعيت است. اين واقعيت چون در اکثريت وجودي خود عربي (ايراني) است به مذاق عرب ستيزان خوش نمي آيد، لذا مي کوشند بديلي براي آن دست و پا کنند. 
کم لطفي هنرمندان و روشنفکران وپژوهشگران ايراني نسبت به هنر و زندگي هموطنان عربشان در خوزستان محدود به به پژوهش در عرصه موسيقي نيست بلکه ديگر عرصه هاي هنري و فرهنگي و اجتماعي را نيز در بر مي گيرد. از اين همه مجموعه هاي عکس که درباره ايلات و عشاير و اقوام مختلف ايراني در کتاب هاي قطع بزرگ و کوچک چاپ مي شود چند عدد آنها به زندگي عرب هاي خوزستان اختصاص دارد؟ مردمي که 4 گونه زندگي "بدوي"، "هورنشيني"، "روستايي" و "شهري" دارند که در ايران تقريبا بي نظير است. هنرمند نقاش يا عکاس يا موسيقي پژوه يا جامعه شناس يا تاريخنگار يا داستان نويس ايراني آن قدرکه به ساير مناطق ايران پرداخته آيا به عرب هاي خوزستان پرداخته است؟ 
اگر از کتاب "تاريخ پانصد ساله خوزستان" سيد احمد کسروي بگذريم که درباره تاريخ خوزستان تا مقطع فرمانروايي شيخ خزعل است و هفتاد سال پيش نوشته شده وپيرامون نگاه شووينيستي‌اش حرف و حديث فراوان هست، شما در ادبيات تاريخي و اجتماعي 50 ـ 60 سال اخير کمترين اشاره اي به زندگي مردم عرب خوزستان مي بينيد. اگر کسي هم کاري کرده جز مسخ چهره فرهنگي و اجتماعي آنان چيزي ارايه نداده است که پيشتر به نمونه اي از آنها اشاره کردم.
متاسفانه گفتمان عرب ستيزي در خودآگاه و ناخودآگاه بسياري از هموطنان ايراني ما رسوخ کرده است و زدودن زنگار آن از ذهن وزبان اين هموطنان نياز به کار فراوان دارد. 
همان گونه که گفتم مسخ واقعيت هاي اجتماعي و فرهنگي عرب هاي خوزستان محدود به موسيقي نيست وعرصه گسترده اي را در بر مي گيرد. از کتاب "خوزستان" ايرج افشار سيستاني و "قوميت و قوميت‌گرايي" حميد احمدي بگيريد تا فيلم "عروس آتش" خسرو سينايي. حتي دوست درگذشته‌ام احمد محمود که رمان نويس شناخته شده اي در ايران است و به اقليت دزفولي اهواز تعلق دارد و مطمئنا اکثريت عرب اين شهر را به خوبي مي شناخت در کتاب هاي خود اينان را درحد ووزن و کثرت و تاثيرشان در خوزستان تصوير نکرده است و قهرمانان رمان هايش اغلب از ميان اقليت غير عرب برگزيده شده‌اند.
آن چه گفتم يک قاعده است. شايد در سال هاي دهه چهل و پنجاه شمسي، اشاره گذراي بيژن جزني به عرب هاي خوزستان در کتاب "تاريخ سي ساله" ونيز مقاله "آئين فصل در خوزستان" جلال آل‌احمد در کتاب "کارنامه سه ساله" و قصه‌هاي خاکسار استثنايي در اين قاعده بود. البته اکنون نيز ما از يک نگاه واقع‌بينانه فرهنگي و سياسي ـ خالي از غرض و مرض ـ نسبت به عرب هاي خوزستان دور هستيم و عرب پژوهشي علمي نزد روشنفکران ايراني امر بسيار کميابي است.
اين پديده يعني تقسيم بندي مردمان اين مرز و بوم به ايراني و انيراني و ناديده گرفتن فرهنگ و موسيقي و ادبيات و تاريخ بخشي از ايرانيان يعني مردم عرب خوزستان، ناشي از گفتمان برتري جويانه اي است که عرب ها را گاه "تازي"، گاه "انيراني"، گاه "سوسمارخور" و زماني "ملخ خور" خطاب مي کند والبته از کاربرد اصطلاح غيرعلمي "عرب زبان" درباره مردم عرب خوزستان ابايي ندارد. بي گمان اطلاق صفت انيراني به عرب ها يا ترک ها، دو قوميت مهم را از دايره ايراني بودن خارج مي کند و اين امري ضدايراني است. از اين رو بايد به جاي بهره‌گيري ازاين گونه اصطلاحات اساطيري، بر مبناي ضرورت هاي دوران جديد از اصطلاحات مدني و نوين "عرب ايراني" يا "ترک ايراني" استفاده کنيم. به نظر مي‌رسد ايدئولوژي سياسي و تاريخي مبتني بر نژادگرايي، نقش نخست را در اين گفتمان بازي مي‌کند. اگر در دوران خلفاي اموي و عباسي، شعوبيگري، ايدئولوژي ستيز عليه خلفا بود و نقشي تدافعي داشت اکنون اين ايديولوژي در درون ايران، نقشي هجومي دارد؛ زيرا برضد عرها که يک اقليت بومي ايراني است و در قدرت سهم بسيار اندکي دارد، به کار گرفته مي شود. لذا اکنون ودر روزگار ما ترک ستيزي، شعوبيگري و عرب ستيزي، ايدئولوژي‌هاي ضدايراني، ضداسلامي و ضدملي هستند.
نگاه عرب‌ستيز و عرب‌گريز و خودي و ناخودي کردن در سطح ملي ودر عرصه‌هاي فرهنگي و هنري، باعث مي شود تا هموطنان عربمان از زاويه ديد هنري و اجتماعي بسياري از هنرمندان و روشنفکران ما کنار زده شوند و اگر هم قصدي براي نگاه کردن يا تصوير ادبي يا هنري در کار باشد، چيزي تصوير مي شود که ذهن تصويرگر مي خواهد نه واقعيت جامعه عربي خوزستان. نگاه نژادگرا ـ که پايه هاي آن در عهد پهلوي نهاده شد ـ نه تنها در خود آگاه ذهن عرب ستيزان ناسيوناليست بلکه رسوبات آن در نا خود آگاه ذهن انترناسيوناليست‌ها و حتي انسان‌هاي عادي جامعه نيز وجود دارد. اين نگاه در بطن و متن خويش با معايير حقوق بشر منافات دارد.
بايد گفت سرزمين خوزستان، از نظر جغرافيايي محل تقاطع شبه جزيره عرب و فلات ايران و از جنبه فرهنگي محل تلاقي دو تمدن و فرهنگ عربي (سامي) و ايراني است. از اين رو ويژگي‌هاي اين دو تمدن را ما در اين ديار مي بينيم. از پيوند اين در فرهنگ است که پديده اي به نام هنر و فرهنگ عربي اهوازي (خوزستاني) يا عرب ايراني سر برآورده است. 
اگر موسيقي عربي خوزستان را به دو بخش موسيقي ريفي يا روستايي وموسيقي مقامي يا شهري تقسيم کنيم، مشابهت هاي فراواني ميان اين موسيقي و موسيقي جنوب عراق مشاهده مي کنيم. البته اين تشابه فقط خاص موسيقي نيست بلکه لهجه را نيز در بر مي گيرد زيرا لهجه عربي خوزستاني، لهجه بين النهريني است و با لهجه عربي خليجي تفاوت دارد. رديف ها و دستگاه هاي موسيقي عربي خوزستان با نظاير آن در موسيقي عربي خليجي نيز متفاوت است. موسيقي مقامي بين النهريني از موسيقي کهن فارسي (ايراني) تاثير پذيرفته است. ما هم اکنون مقام هاي اصفهان، نهاوند، دشت، سه گاه و پنج گاه را در موسيقي عراقي و موسيقي عربي خوزستاني داريم. اصولا منشا آواز "مقام" عربي به دربار خلفاي عباسي بر مي گردد که به علت پيوندهاي فرهنگي ايران و عراق شماري از دستگاه هاي موسيقي ايراني وارد موسيقي مقامي بين النهرين شده است. 
نقوش حجاري شده نوازندگان عيلامي در شوش ـ که پايتخت آنان بود ـ نشانگر سابقه چندهزار ساله موسيقي در اين منطقه از جهان است. 
دوران حاکميت مشعشعيان برعربستان (خوزستان کنوني) گواه شکوفايي فقه و ادب و شعر و موسيقي عربي در اين منطقه وبه ويژه در حويزه پايتخت آنان بود. در پايان اين دوران شکوهمند هنر و فرهنگ عربي (ايراني)، دستگاهي به نام حويزاوي "المقام الحويزاوي" در دربار خاندان آل‌مشعشع پديد آمد که دستگاه موسيقي خاص عرب هاي خوزستان و يکي از بهترين مقام هاي موسيقي بين‌النهريني است. اين دستگاه در موسيقي مقامي عراق جايگاه برجسته‌اي دارد.
در دوره شيخ خزعل نيز موسيقي عربي خوزستان رونق و رواج فراوان يافت. شيخ، افزون بر نوازندگان عرب محلي از گروه‌هاي موسيقي کشورهاي عربي نظير عراق، لبنان و مصر دعوت مي کرد تا در کاخ هاي وي برنامه اجرا کنند.
در دوره پهلوي که دوران سرکوب همه جانبه فرهنگي و سياسي مردم عرب خوزستان است، موسيقي عربي دچار رکود و ابتذال گرديد. در دهه چهل شمسي بود که هنرمند وشاعر يک لاقبايي به نام "علوان ابوشهلا" در اهواز پديدار شد که رديف ها و دستگاه هاي آوازي وانواع شعر مردم عرب خوزستان را مي شناخت. علوان مبدع سبک آوازي عربي نويني است که به نام او معروف شد. 
"علوانيه" سبکي حزين و درد آلود است و با سبک آوازي "اميري" در مازندران مشابهت دارد. 
"علوانيه" بيانگر رنج‌ها، آلام و ستم ملي وارد بر مردم عرب خوزستان است واز همان ابتداي سال هاي آغازين دهه چهل شمسي با اقبال عمومي توده ها روبه رو شد. در اين سبک، شاعر با نواختن "رباب" که ساز سنتي عرب هاست، اشعاري از شاعران نامدار گذشته و حال را مي خواند. سبک علوانيه از مرزهاي خوزستان و ايران فراتر رفت و در عراق و بحرين و کويت نيز رواج يافت. هم اکنون هنرمندان و ترانه سرايان اين کشورها اين سبک را با نام "علوان اهوازي" مي شناسند. بي گمان سبک آوازي علوانيه در بخش موسيقي "ريفي" جاي مي گيرد. اکنون نيز در خوزستان، آوازخوانان بسياري، سبک و شيوه علوان را دنبال مي کنند که مهمترين شان " حسان الگزار" در بخش " شاوور" شهرستان شوش دانيال است.
کولي‌هاي ـ که عمدتا در شهرهاي اهواز و آبادان بودند ـ در ترويج موسيقي عربي در خوزستان نقش داشتند اما از آنها اصيل‌تر گروه‌هاي موسيقي "الخشابه" بودند که از مرگ نهايي موسيقي عربي خوزستاني در عصر پهلوي جلوگيري کردند و حتي به ترويج آن در برابر موسيقي مبتذل و کوچه بازاري فارسي هم کمک کردند.
اکنون ـ اما ـ گروه‌هاي الخشابه جاي خود را به گروه‌هاي جديد موسيقي عربي (الفرق‌الموسيقية) داده‌اند که در شهرهاي مختلف خوزستان گسترده‌اند. اين گروه‌ها هم در موسيقي آييني و مذهبي (موشحات) و هم در موسيقي عربي محلي اهوازي و هم در موسيقي عام عربي تخصص دارند و در عروسي ها، جشن ها و مناسبت هاي ملي و مذهبي برنامه اجرا مي‌کنند.
عرب‌هاي خوزستان افزون بر موسيقي محلي خود به موسيقي ديگر کشورهاي عربي نيز علاقه نشان مي دهند و آن را موسيقي خود مي دانند. کمتر خانواده عرب خوزستاني را مي بينيم که با ام کلثوم، عبدالحليم حافظ، محمد عبدالوهاب، فريد الاطرش، فيروز، وديع الصافي، ناظم الغزالي، کاظم الساهر و نيز نسل جديد خوانندگان لبناني و مصري و عراقي مانوس نباشد. بي‌شک شماري از ايرانيان نيز با اغلب اين چهره هاي موسيقي آشنايي دارند. 

سازهاي موسيقي عربي خوزستاني

1 ـ مطبگ يا "مطبق":
دو عدد ني بهم چسبيده است که سه سوراخ در بالا و سه سوراخ در پايين دارد. مطبگ از يک طرف باز است که از همين قسمت در آن مي دمند.

2 ـ ماصول:
سازي است که فقط يک ني دارد وسوراخ هايي در بالا و پايين آن هست. ماصول از " ني" کوتاه تر است.

3 ـ الناي:
همان "ني" است که در ساير نقاط ايران نيز کاربرد دارد.

4 ـ العذبه:
از يک ني تشکيل مي شود که هفت سوارخ در بالا و يک سوراخ در پايين دارد. "العذبه" ساز حزيني است که فقط صوت دارد وهمراه آن نمي توان آواز خواند. اکنون چوپانان عرب از اين ساز استفاده مي کنند وفقط کاربرد تک نوازي دارد.

5 ـ الکاسور:
يا "الطبله" که بندري‌ها به آن "تمپو" ودر فارسي به آن " دمبک" مي گويند با طبل تفاوت دارد. يک دهانه آن باز و دهانه ديگر آن را پيشتر با پوست نوعي ماهي به نام " يريه" يا پوست ماهي کوسه يا پوست گاو يا گوسفند تهيه مي کردند. اکنون اما از طلق استفاده مي کنند. با "کاسور" ريتم تندي زده مي شود که ويژه ترانه ها و آوازهاي عربي "ريفي" است.

6 ـ الدف:
نيز نوعي دمبک است که در فارسي به آن "دايره" مي گويند.

7 ـ الزنجاري:
نوعي دف است که دورادور آن را سوراخ مي کنند و تشتک هاي کوچکي به آن مي بندند که هنگام تکاندادن دف به حاشيه دف مي خورند و ايجاد صدا مي کنند. مي توان آن را با دايره زنگي همانند دانست.

8 ـ سچابيق (اسنوچ):
نوعي صفحه فلزي کوچک و مدور که هنگام رقص آن را با تکه اي کش به سر انگشتان مي بندند. اين ابزار پيشتر توسط زنان کولي استفاده مي شد.

9 ـ الرباب يا "الربابه":
گالن خالي نفت يا روغن را از يک طرف باز مي‌کنند و چند موي دم اسب را از وسط آن مي گذرانند وبا آرشه بر آن مي نوازند. رباب همان ويالن جديد است. با "چعب الربابه" تار را بالا و پايين مي آورند. عرب هاي خوزستان انواع و اقسام دستگاه ها را با ربابه مي نوازند. با الربابه هم آواز " ابوذيه " و " عتاب" مي خوانند و هم ام کلثوم را مي نوازند وهم محمد عبدالوهاب را. رباب به نوعي نماد موسيقي عربي هم هست. ابونصر فارابي در کتاب الموسيقي الکبير خود از اين ساز با نام رباب الشاعر ياد مي کند.

10 ـ قانون:
يک ساز اساساً عربي است که در سال هاي اخير ميان گروه هاي موسيقي عربي خوزستان رايج شده است. اين ساز موسيقي متشکل از طبلي مسطح و مستطيل است که سيم هاي فلزي بر آن نصب شده وبا انگشت سبابه مسلح به زبانه اي فلزي آن را مي نوازند. بعدها سيم هاي اين ساز را از روده ساختند و با دو مضراب ـ که مانند انگشتانه به انگشت سبابه کنند ـ و با هر دودست مي نوازند. وچون نغمه هاي زير و بم را مي توان با هم به صدا در آورد، آهنگ اين ساز بسي مطلوب و دلنشين است؛ به خصوص که مانند سنتور انعکاس صدا ندارد.

11 ـ سنتور:
نيز در ميان گروه‌هاي آوازخوان و سنتي "الخشابه" و هم در ميان گروه‌هاي جديد موسيقي معمول است اما انتظار مي رود قانون به تدريج جاي سنتور را بگيرد.

12 ـ دمام:
همان طبل بزرگ است که اکنون فقط در مراسم عزاداري امامان و شخصيت هاي مذهبي وبه وِيژه در ماه محرم استفاده مي شود. در مراسم آييني "زار" که در برخي شهرهاي عرب نشين مانند قصبه (اروندکنار) و آبادان انجام مي‌شود نيز از "دمام" استفاده مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 9:8  توسط بیژن آزاد  |