تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

چاپ

شهروند -  شماره ۱۰۶۹
۱۴ آوریل ۲۰۰۶ - جمعه ۲۵ فروردِن ۱۳۸۵

روايتِ سنگ قبر شاعر

رضا براهني ــ تورنتو

خبر تخريب سنگ مزار شاملو، خبر ترسي است مخفي از صاحب مزار، از كسي كه آن زير آرميده؛ و نيز خبر غبطه بردن زنده بر مرده است. غبطه بر اين كه اين روزهاي پليد معاصر بگذرند و با آن ها استخوان هاي صاحبان قدرت جمله آرد شود، و آن صدا بماند و بخواند؛ هنوز خوانده شود؛ هنوز بخوانندش.
گيرم از سوزش رشك خاكستر آن آرامگاه را به چهار گوشه ي كره ي خاكي پاشيدي؛ گيرم استخوان ها را تاخت زدي و به ثمن بخس فروختي. راز اين نكته را بگو كه چرا او مي ماند، به رغم آن كه از خود قدرتي ندارد؛ و تو مي ميري، به رغم آن كه قدرت سراسر يك ملك به هزار حيله و خدعه به زير پاي تو مانده است.
قانون تو چيزي ست؛ قانون او چيزي ديگر. شما دو تا بر دو زمين متفاوت گام مي زنيد. دو آسمان متفاوت بر شما نظارت دارند. كسي كه در تاريكي با كلنگ مي آيد، با كسي كه در روشنايي با قلم مي آيد، فرزندان قلمرو واحد نيستند. يكي پنجره ها را مي بندد، شاخه ها را مي شكند، جهان را تاريك مي خواهد. ديگري آن زن را به كنار پنجره مي خواند، آسمان را از برابر چهره و موهاي آزاد او عبور مي دهد و دشت هاي خنك را در برابر باران ها مي گستراند. جان شاعر در جايي ديگر است، و نه در نامي كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشي. اگر در هر دقيقه هزار بار بميرد، باز هم باقي است، در هر ثانيه و هر دقيقه؛ و نه حتي هميشه در قلب مردم عامي، كه ممكن است ندانسته تن به تخريب سنگ قبر شاعر در داده باشند. ترازو به دستاني هستند كه از راه مي رسند، پياپي از راه مي رسند تا سرشت رواني را سبك سنگين كنند كه هستي اش را ايثار زبان مي كند، حتي از پس مرگ، كه شاعر اگر شاعر است، روان و زبانش به حس مرگ آلوده نيست. و واي بر شما كه چنان خواهيد سوخت كه انگار هرگز نبوده ايد.
حتي اگر ما در روز روشن گرد هم آييم تا نگذاريم شما سنگ قبر را تاراج كنيد، باز هم كفتاران شما تاريكي ذهن خود را دارند، و ظلمت شب، شب گورستان را؛ و در تاريكي جهان هر كاري از دست شما برمي آيد. كابوس آن تاريكي تا ابد با ماست. اما آنچه از شما برنمي آيد، پذيرفتن اين حقيقت روشن تر از روز است كه به معيارهاي آن فرزندان شما در آينده دست خواهند يافت و نفرين تان خواهند كرد كه شما در زمان خود رخصت آن را نداديد كه جرعه اي آب گوارا از گلوي شاعر و همگنانش پايين رود. مي توانستيد از زنده ي شاعر لذت ببريد. لايقش نبوديد. و چه انتقامي شاعر از شما گرفته است. در زمان حياتش جرأت نكرديد دست به سويش دراز كنيد، حال به ناخن تيشه چهره ي مزارش مي خراشيد. چه پوزخندي از پس مرگ نثار ريشتان مي كند. شما تنها جرأت آن را داريد كه ترس خود را نشان دهيد. پس بشتابيد خاك تنش را غربال كنيد. نه باكي هست، نه غبني. هر ذره اش چشم كودكان شما را به شقاوت شما خواهد گشود. يقين برخاسته از شعر است كه چشم كور را به سوي نور مي چرخاند. بيمارستاني به وسعت يك كشور خواسته ايد ـ شاعر به تيمار كردن روان جهان برخاسته است. اگر تو از خرد و جستجوي بيزاري/ نه مردمي و ز تو ما به جمله بيزاريم*
حقارت را ببين كه در عصري كه يك عربده جوي جهاني به كشتن خلايق برخاسته، چاقودار محلي به نيش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از يك سنگ مي كند. غبطه خوردن زنده بر مرده را ببين. مرده اين را پيشاپيش ديده بود. زنده حالا هم نمي بيند. صداي شاعر از زير خاك و از پس قرون، به صداي شاملو به گوش مي رسد:

آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
كو همرهي كه خيمه از اين خاك بركنم
حيف است بلبلي چو من اكنون در اين قفس
با اين لسان عذب كه خامش چو سوسنم **


تورنتو ــ هشتم اپريل 2006
ـــ
* بيت از ناصرخسرو
** بيت ها از حافظ
جان شاعر در جايي ديگر است، و نه در نامي كه تو با كلنگ به جان آن افتاده باشي


چه انتقامي شاعر از شما گرفته است كه در زمان حياتش جرأت نكرديد دست به سويش دراز كنيد، حال به ناخن تيشه چهره ي مزارش مي خراشيد


حقارت را ببين كه در عصري كه يك عربده جوي جهاني به كشتن خلايق برخاسته، چاقودار محلي به نيش دندان نوچه اش نام احمد شاملو را از يك سنگ مي كند


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:9  توسط بیژن آزاد  | 

دکتر محمود روح الامینی در سال 1307در کوهبنان متولد شدند,ایشان تحصیلات ابتدایی را در کوهبنان به پایان رساندند و برای گذراندن دوره دبیرستان عازم کرمان شدند.

سپس ایشان رهسپار تهران شدند و در مدرسه دارالفنون ثبت نام کرده و پس از دریافت دیپلم در سال1331 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداختند و از محضر استادانی چون ابراهیم پور داوود,پرویز خانلری,احسان یار شاطر,عبد العظیم قریب,لطفعلی صورتگر و محمد معین کسب فیض کردند.

ایشان در سال 1338 در رشته فوق لیسانس علوم اجتماعی درموسسه تحقیقات اجتماعی ثبت نام کردند و پس از دریافت مدرک فوق لیسانس در سال1339راهی فرانسه شد و در رشته علوم اجتماعی و مردم شناسی دکترا گرفتند.ایشان در سال1347به تهران بازگشتند و از سال 1348تا زمان بازنشستگی یعنی سال1379در دانشگاه تهران به تدریس پرداختند.

از تالیفات ایشان میتوان به« گرد شهر با چراغ,زمینه فرهنگ شناسی,به شاخ نباتت قسم,آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز و فرهنگ وزبان گفتگو اشاره کرد»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:49  توسط بیژن آزاد  | 

مترجم آثار ادبیات داستانی روس در گفتگو با مهر :
ترجمه های ادبیات روس از طریق زبانهای واسط صورت می گیرد
سروش حبیبی - مترجم زبان روسی ، گفت : زبان روسی در ایران مترجمان زیادی ندارد و تفاوتی که در ترجمه های مختلف ادبیات روس مشاهده می شود ، ناشی از همین مسئله است .


وی با بیان این مطلب در گفتگو با خبرنگار فرهنگ و ادب مهر ،  افزود :  زبان روسی مترجمان اندکی دارد و اغلب ترجمه ها از زبان واسطه صورت می گیرد و اختلافات موجود در ترجمه های گوناگون ناشی از این است که مترجمان از زبان های دیگری به جز زبان اصلی اقدام به ترجمه کتابهای داستانی می کنند .

حبیبی گفت : زبان روسی مترجمان اندکی در ایران دارد و من هم بیش از سی سال است که به کار ترجمه از زبان روسی مشغول هستم .

این مترجم در پاسخ به انتقاداتی که از ترجمه های وی از زبان روسی مطرح می شود گفت : این اشتباه است که در ایران من را به عنوان مترجم زبان فرانسه می شناسند و من به جز دو کتاب کوچکی که از اریک امانوئل اشمیت به فارسی برگرداندم مدتها است که هیچ اثری از زبان فرانسه به فارسی ترجمه نکرده ام .

وی در ادامه درباره انتقادا منتقدان به ترجمه جنگ و صلح گفت : من از اتقاد استقبال می کنم اما اینکه بخواهند من را به عنوان مترجم زبان فرانسه معرفی کنند و بگویند زبان اول من فرانسه است و این حرفی است که در جاهای دیگری هم مطرح شده است .

این مترجم ایرای مقیم پاریس در ادامه افزود : من پیش از انقلاب در ایالات متحده امریکا سکونت داشتم و چند کتاب از زبان روسی ترجمه کردم و هنگامی که این ترجمه ها رو به پایان بود متوجه شدم که این کتابها در ایران به چاپ رسیده و از ترجمه آنها منصرف شدم .

وی در ادامه افزود : من از سالها قبل به ادبیات روس علاقه بسیار داشتم و می دیدم که مترجمان این زبان اندک هستند و اغلب ترجمه های هم که از این زبان صورت می گیرد از زبان های دیگری به غیر از روسی است ، این مساله انگیزه ای شد برای من که این زبان را فرابگیرم و مشغول ترجمه از زبان روسی شوم .

حبیبی درباره تحصیلات خود درزمینه ادبیات روس گفت : پس از این که مشغول فراگیری زبان روسی شدم به کشور فرانسه  آمدم و این زبان را در دانشگاه فراگرفتم و تحصیلات خودم را تا پایان دوره لیسانس دراین رشته به پایان رساندم .

وی در ادامه گفت : من هم اکنون بیش از30 سال است که مشغول ترجمه از زبان روسی هستم و کتابهای بسیاری از جمله " جنگ و صلح " ، " آناکارنینا " از تولستوی ، و آثار دیگری از نویسندگان برجسته روس مانند : گروسمن ، چخوف و داستایوسکی نیز به زبان فارسی برگردانده ام .

این مترجم در ادامه افزود : برخلاف آنچه که برخی می گویند ترجمه های من از زبان واسط  انجام نمی شود و من برای ترجمه مستقیما به سراغ زبان اصلی می روم ، روش من هم این است که من پس از ترجمه کتاب کار دیگر مترجما این کتاب را هم مانند مترجمان فرانسه و یا انگلیسی زبان را هم مرور می کنم و در برخی از موارد آنها را با هم تطبیق می دهم .

وی با اشاره به روش خاص خود در ترجمه آثار ادبیات داستانی روس به مهر،  گفت : من ترجمه های مختلف یک اثر را در مقابل خودم می گذارم و درهنگام ترجمه یک رمان با مترجمان دیگر زبان هم مصاحبه می کنم و از نظرات آنها در درک معانی کتاب بهره می گیرم .


امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاری مهر " مجاز می باشد.  

309316
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:13  توسط بیژن آزاد  | 

فشرده‌اي از سخنراني يورگن هابرماس

به هنگام دريافت جايزه هولبرگ

دكتر احمد علوي
يادآوري: يورگن هابرماس 75 سال دارد. او بازمانده مكتب فرانكفورت در فلسفه علوم‌اجتماعي است. با هابرماس به‌وسيله آثاري چون "كنش ارتباطي"(1) و "منطق علوم‌اجتماعي"(2) آشنايي داريم. او واضع نظريه عقلانيت و كنش ارتباطي است و رد پاي اين نظريه را مي‌توان در سخنراني 28 نوامبر او ديد.
٭٭٭
سخنراني هابرماس شامل سه نكته اساسي است:
نخست آن‌كه، او معتقد است عليرغم گسترش سكولاريسم، ارزش‌هاي مذهبي هنوز زنده مانده و بر زندگي اجتماعي موثر هستند. افزايش نقش مذهب در زندگي اجتماعي تنها شامل كشورهاي خاورميانه نيست، حتي در امريكا نيز گروه‌هاي مذهبي جان تازه‌اي گرفته است. لذا نقش اين ارزش‌ها و گروه‌هايي كه اين ارز‌ش‌ها را نمايندگي مي‌كنند، در عرصه عمومي جامعه، قابل چشم‌پوشي نيست.
دوم، هرچند دولت سكولار يك تضمين براي اصل شخصي بودن اعتقادات ديني است ولي اين امر حقوق برابر شهروندي را كاملاً و براي همه ضمانت نمي‌كند، چون اگر گروه‌هاي مذهبي نتوانند در عرصه اجتماعي نظرات خود را عرضه و در زندگي اجتماعي مشاركت كنند، جامعه به علت مشكل ارتباط ميان گروه‌هاي سكولار و مذهبي دچار بحران معنا و هويت خواهد شد.
سوم، جريان‌ها و نيروهاي مذهبي بايد توانايي "ترجمه" مكنونات ارزش‌هاي خود را به زبان امروز پيدا كنند تا خود را با شرايط امروز انطباق دهند. به نظر هابرماس دولت سكولاري كه توانايي ارتباط با جريان‌هاي مذهبي را ندارد و گروه‌هاي مذهبي را از زندگي اجتماعي دور نگاه مي‌دارد، مطلوب نيست.
٭٭٭
1ـ آمار و اطلاعات، نشان‌دهنده گسترش سكولاريسم در جهان است. اما با اين وجود مذهب و ارزش‌هاي مذهبي به بقاي خود ادامه مي‌دهند. سكولاريسم موجب برافكنده‌شدن مذهب نشد. گروه‌ها و نيروهاي مذهبي حتي گروه‌هاي ارتدوكس مسيحي هم امروز در عرصه اجتماعي فعال هستند. امروز نه‌تنها در خاورميانه بلكه حتي در امريكا مذهب داراي نفوذ است و برخلاف اروپا به يك گرايش تبديل شده است. نفوذ مذهب از سويي و جريان سكولارشدن كه بخشي از آن در جنگ عراق هم قابل مشاهده است، موجب پيدايش يك كشمكش ميان نيروهاي طرفدار سكولارشدن و جريان‌هاي هوادار غيرسكولارشدن، شده است.
2ـ دولت‌هاي سكولار و دموكرات نمي‌توانند جريان‌هاي مذهبي را از عرصه اجتماعي حذف كنند، چرا كه با دموكراسي سازگاري نداشته و بنابراين موجب بحران هويت و معناسازي در جامعه مي‌شود. همچنين تجربه نابرابري شهروندان درمقابل قانون و از بين‌رفتن حق و حرمت عقيده مي‌شود. ازسويي با حذف اين نيروها ارتباط فعال ميان بخش‌هاي گوناگون جامعه از بين رفته حتي دولت سكولار نيز از موهبت ديالوگ ميان نگر‌ش‌هاي گوناگون در جامعه محروم مي‌شود. دولت سكولاري كه توانايي احترام به عقايد مذهبي را ندارد نمي‌تواند تنوع آرا را پاسداري نمايد، درنتيجه موجب تلاشي هويت شهروندان مي‌شود. چون بخشي از شهروندان كه به باورهاي ديني پاي‌بند هستند، قادر نيستند در عرصه زندگي رسمي زمينه‌اي براي ابراز آن يافته و يا مابه‌ازاي اجتماعي آن را مشاهده كنند. اين بخش از جامعه ناچار از جامعه منزوي مي‌شود. در چنين حالتي ارتباط ميان نيروهاي سكولار نيز با بخش ديگر جامعه يعني نيروي غيرسكولار از بين مي‌رود. درنتيجه نيروي سكولار از آن بخش از واقعيت‌هاي جامعه كه نيروهاي غيرسكولار نمايندگي مي‌كنند بيگانه مي‌شود. مصلحت و منفعت دولت ليبرال و سكولار در آن است كه همه نيروهاي اجتماعي و بخصوص بخش مذهبي بتوانند به آزادي در زندگي اجتماعي مشاركت كنند. آنها نقش مهمي در فرايند معناسازي و هويت‌سازي جامعه دارند.
3ـ جريان‌ها و نحله‌هاي گوناگون مذهبي براي ايجاد يك ارتباط زنده بايد توانايي "انتقال و ترجمه" معاني مكنون در ارزش‌هاي خود به زبان امروز را داشته باشند. آنها مي‌بايست اين امكان را بيابند تا در يك ديالوگ تشبهي يا مجازي (3) با غيرمذهبيون قرار گرفته رابطه فعالي با جامعه برقرار كنند. دولت سكولاري كه مديريتش براساس كنارگذاشتن نيروها و جريان‌هاي مذهبي است مطلوب نيست. چنين دولتي قاعده اول دموكراسي يعني مشاركت همگاني را رعايت نمي‌كند. علاوه بر اين زمينه را براي بحران هويت و همچنين بحران معناسازي مهيا مي‌كند. در اينجا هابرماس به نقشي كه دين در عرصه آفرينش معنا و هويت ايفا مي‌كند، اشاره دارد. در شرايط كنوني نيروهاي سكولار نيازمند يك نگرش مبتني بر متافيزيك پسامدرن هستند. ديگر آن علم‌گرايي دوره گذشته مطلوب نيست. طبق اين اسلوب نظري، مرزهاي روشني ميان باور و دانش وجود دارد. اما اين به معني علم‌گرايي رايج قرن گذشته نيست. طبق آن نگرش مرزهاي روشن و آشكاري ميان "علم" و "باور" وجود داشت. نگرش متافيزيك پسامدرن اما مذهب را به‌عنوان منبع الهام و انتقاد از خود و يا حتي تاريخ مي‌پذيرد. متافيزيك پسامدرن از مذهب مي‌آموزد ولي همواره اگنوسيست(4) (مسامحتاً لاادري) باقي مي‌ماند. به نظر هابرماس در جامعه‌اي كه مشاركت گروه‌هاي مذهبي و سكولار به شكل برابر جلب مي‌شود، دموكراسي فرصت گسترش و بقا مي‌يابد. ريسك بحران معنا و هويت نيز در چنين جامعه‌‌اي البته كمتر خواهد شد. هابرماس خواهان جامعه‌اي مبتني بر اصول دموكراسي است كه نيروهاي مذهبي و سكولار هر دو داراي نقشي فعال در آن هستند.
پي‌نوشت‌ها:
1. The theory of communicative action, The theory of communicative rationality.
2. On the logic of the social sciences.
3. Metaphorical connotations.
4.Agnosticism اگنوسيستم: گرايش فلسفي مبتني بر انكار علم به وجود خدا (و نه الزاماً انكار وجود خداست.)
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:31  توسط بیژن آزاد  | 

هابر ماس و بحران مشروعيت

نويسنده: سيد عبدالمجيد زواري – دانشجوي روابط بين الملل magidzawari@yahoo.com

منبع: باشگاه انديشه 24/5/1383

اين مقاله در تاريخ 23/5/1383 توسط آقاي زواري براي باشگاه انديشه ارسال شده است.



مقدمه

امروزه بحران مشروعيت واژه اي مد روز است که در توصيف وضعيت جامعه اي بکار ميرود که درست در مرز بقاي خويش است. جامعه ها يا متلاشي ميشوند و يا وقتي که چارچوب سازماني {يا اصل سازماني} شان در رويارويي با فشار هاي فراتر از قدرت انطباق مجموعه نظام اجتماعي تغير ميکند از يک مرحله تکاملي به مرحله اي بالاتر ميروند.

از ديدگاه هابرماس جوامع سرمايه داري بشدت در معرض بحران مشروعيت قرار دارند و اين تهديد وجود دارد که توده مردم از وفاداري خود دست بشوند و ديگر انگيزه اي براي ادامه حمايت از آن نداشته باشند.

هابرماس منشا اصلي بروز بحران را به تناقض هاي طبقاتي مربوط ميکند. اينکه دولت مجبور است منافع طبقه بخصوصي {سرمايه دارها} و در عين حال وفاداري طبقه ديگر  {توده مردم} را تحصيل کند.

به هرز حال نظام سرمايه داري محتاج کسب مشروعيت است تا دست کم بتواند تا حدودي دخالت دولت در استفاده از سرمايه خصوصي را توجيح کند و شيوه هايي را براي تضمين وفاداري عمومي به کل نظام سياسي فراهم آورد و به همين اعتبار اموري مورد توجه دولتها قرار ميگيرند که بيشتر جنبه فني داشته باشند {مانند مشکل متخصصان، منابع، بيکاري و رکود اقتصادي}  و بدين ترتيب نوعي آگاهي اشراف منشانه جايگزين

آرمان تصميم گيري در بستر مباحثه هاي عمومي ميشود. تقويت اين روند موجب ميگردد که سياست روز به روز، چهره و خصلتي منفي پيدا کند.

                                 

دولت به خاطر همراه داشتن وفاداري انبوه مردم بايد درآمدهاي مالي را صرف خدمات اجتماعي، آموزشي و رفاهي کند و ايدئولوژي را که به کل نظام مشروعيت مي بخشد (مثل آگاهي فن سالارانه و از اين قبيل) را تقويت کند.

هابرماس در بحران مشروعيت مي گويد در صورتي ممکن است بحراني روي دهد که هر يک از زير سيستمها نتوانند کميت لازمي را که سهم آنها در کل سيستم است، توليد کنند. به اين سبب چهار گرايش احتمالي بحران وجود دارد که به شرح زير ارائه مي شود :

 

سر منشا    بحران سيستم           بحران هويت

--------------------------------------------------------------------

اقتصادي      بحران اقتصادي           ------------

--------------------------------------------------------------------

سياسي-اداري            بحران عقلانيت         بحران مشروعيت

--------------------------------------------------------------------

اجتماعي- فرهنگي       --------------            بحران انگيزش

--------------------------------------------------------------------

 

وضعيت سيستم به گونه اي است که هر نوع تلاش براي کنترل و مهار بحران در يک زير سيستم منجر به تغيير شکل و جابجايي تضادهاي ذاتي به زير سيستم ديگر ميشود. براي مثال فرضا ميتوان بحران اقتصادي را با سرازير کردن بودجه دولتي به منظور حمايت  از بعضي حوزه هاي کليدي انباشت سرمايه مهار کرد. براي نمونه صنعت اتومبيل يا بخش بانکداري، اما اين امر ميتواند جانبداري دولت از منافع گروههاي سرمايه را نشان دهد و در همان حال کاهش توازني در خدمات رفاهي را ايجاب نمايد و در نتيجه کسري مشروعيت را افزايش دهد.

هابرماس معتقد است مناقشات در جامعه ناشي از حوزه توليد مادي نمي باشد بلکه مناقشات جديد از حوزه هاي فرهنگ، اتحاد اجتماعي و جامعه پذيري برپا مي خيزد.

اکثريت قريب به اتفاق متفکران غربي اين اجماع کلي را بيان داشته اند که حرکتي غير اجتناب از فضاي سنتي به فضاي مدرن آغاز گرديده که در سير تاريخي تحولات اجتماعي اجتناب ناپذير است. محيط مدرن حضور همزمان دموکراسي و سرمايه داري را تجربه ميکند که کلا تحت عنوان ليبراليسم جلوه ميکند. باور غالب اين است که اکثر جنبشهاي اجتماعي در خارج از دنياي غرب بر محور ارزش هاي مدرن شکل ميگيرند.

بايندر معتقد است که اگر کشوري بخواهد به رشد و توسعه برسد بايد پنج بحران را پشت سر بگذارد.اين پنج بحران عبارتند از بحران هويت، بحران مشارکت، بحران نفوذ، بحران مشروعيت و بحران توزيع. او معتقد است که وجه تمايز کشورهاي توسعه يافته صنعتي و کشورهاي در حال توسعه در آن توسعه است که آنان در گذشته به طريقي موفقيت آميز بحرانهاي فوق به ويژه بحرانهاي هويت و مشروعيت را پشت سر نهاده اند.

عطش سيري ناپذير براي بازسازي اسطوره هاي بومي و تلاش براي بازپروري سنتها نمايانگر شکست غول آساي نخبگان جوامع شرقي در جهت پياده سازي تجدد و نوسازي ساخت هاي اجتماعي و ارزشهاي بومي ميباشد. بحران هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مزمن در بسياري از کشورهاي شرقي ناشي از اين شکست ميباشد چرا که آگاه هستيم که مشروعيت دولتها که جايگاه نخبگان سياسي است از آن ناشي مي شود که دولتها بتوانند خدمات مورد علاقه مردم را تهيه کنند.

در حالي كه در بسياري از جوامع شرقي، جوهره ارزشها، ماهيت تعاملات اجتماعي و طبيعت روابط اجتماعي  و فرايند تصميم گيري، مبناي سنتي دارند. ارزشها و ساختارهاي مدرن در اين جوامع کاملا جنبه فيزيکي دارند و فاقد ماهيت اندام وار مي باشند و بدين جهت براي تداوم عملکرد آنها نياز به حيف و ميل منابع اقتصادي، فريب هاي سياسي و بر پايي اسطوره هاي جعلي احساس مي شود و اين چنين است که شاهد حضور همزمان سنت هاي نا مطلوب و فرسوده بومي در کنار ساختارها و ارزشهاي ناکاراي غربي مي باشيم، به جهت اينکه حضور هيچکدام از اين دو در نگاه مردم مطلوب نمي باشد، تلاشي از جانب مردم صورت نميگيرد که فعاليت آن ها تسهيل شود و محيط مناسب براي فعاليت آنان آماده گردد. در اين چارچوب است که مي بايستي به تحليل اين واقعيت پرداخت که چرا در جوامع شرقي سازگاري انساني با تغيير تحول عقب تر از سازگاري مکانيکي ميباشد.

سير تحول در جوامع غربي، جنبش هاي اجتماعي متناسب با خود را شکل داده است و به همين جهت امروز خصومتي را که اعضاي القاعده به محيط اطراف خود و سمبل هاي آن احساس مي کردند در کمتر حرکت و جنبش اجتماعي در کشورهاي غربي شاهد بوده ايم. 

مقاطع حساس و فرازهاي بحراني در روند تکامل هر نظام سياسي نيز از ديگر عوامل و زمينه هاي ايجاد گرايش ها، جريانات و احزاب سياسي است. توالي و  وقوع بحران هايي چون بحران هويت ملي، بحران مشروعيت، بحران مشارکت، بحران توزيع و بحران نفوذ (ولو بطور موقت) و ميزان همزماني با انطباق آنها نيز در پيدايش ظهور نظام هاي حزبي موثر است.

نظام هاي سياسي براي کسب مشروعيت خود و حفظ و تداوم آن مجبورند به توده ها و جامعه ها تکيه کنند و حق حاکميت خود را ناشي از مردم بدانند که اين نيز مستلزم پيوند آنان با جامعه است. بر اين اساس نياز به احزاب مطرح مي شود زيرا احزاب به مراتب بيش از ساير گروه ها و تشکل ها امکان ايجاد و گسترش شعبات و دفاتر ملي، منطقه اي و محلي را دارند و امکان ارتباط مردم و قشرهاي پايين با طبقات بالا و حاکمان را فراهم مي سازد.

 

حفظ مشروعيت

در مباحث استراتزيک گفته ميشود قدرت و اقتدار مشروع که از اجزاي اصلي هر پديده سياسي هستند استهلاک پذير ميباشند {حتي اگر به قول روسو قدرت به حق و فرمانبري به وظيفه تبديل شده باشد}. اين استهلاک پذيري هم خاصيت ذاتي است و هم منوط به عوامل و شرايط دروني وبيروني. بنابراين با گذشت زمان، قدرت به خودي خود در هر مرتبه اي که باشد مستهلک شده و از ميزان آن کاسته خواهد شد مگر به شرط تغيير. آنچه روشن است ضرورت تغيير است ولي آنچه که بايد مورد مطالعه و مدافعه قرار بگيرد ميزان و نوع آن است. صاحبنظران مديريت استراتزيک بر اين باورند که هر نظامي براي حفظ بقاي خود بايد به ايجاد تغيير در عناصر و نه در ساختار خود اقدام نمايد چرا که تغيير در ساختار موجب استحاله گرديده و نظام جديدي را بوجود مي آورد که با هدف تحت عنوان ثبات و بقاي نظام مغايرت دارد و به همين دليل تغيير بايد درسطح  عناصر هر نظام صورت پذيرد تا هر جزيي از آن نظام بتواند مجددا به احيا و تقويت خود بپردازد. از اين رو تغيير عناصر در چهار چوب ساختار هر نظام براي بقاي آن امري ضروري است اما ميزان اين تغيير به عوامل دروني و بيروني بستگي دارد. به عبارت ديکر شرايط {فرصتها و محدوديتهاي} محيطي تعيين کننده ميزان اين تغيير ميباشند.

مثلا در حادثه دوم خرداد شاهد آن بوديم که شرايط محيطي ايجاد تغيير عميقي را در عناصر نظام سياسي کشور به منصه ظهور گذاشتند و ساده انديشانه خواهد بود اگر نسبت به اين قبيل تغييرات گمان بد برده شود زيرا همان طور که اشاره شد تغيير تضمين کننده ثبات و بقاي هر نظام است  و آنچه موجب انحطاط و سقوط مي شود ايستايي است و هر نظامي نياز مند تغيير است.  

مردم جهان روز نهم آوريل بر روي صفحه تلويزيون هاي خود ديدند كه چند سرباز آمريكايي در ميان هلهله جمعيت گرد آمده در ميداني واقع در مركز بغداد طنابي را به گردن مجسمه صدام حسين انداختند تا بعد آن را سرنگون كنند. مجسمه ابتدا در مقابل سرنگون شدن خويش مقاومت مي كرد، اما اندكي بعد از جا كنده شد و پس از نوسان هايي به زمين افتاد. انگار او مي ترسيد و نمي خواست بر زمين بيفتد.

نگاه به اين مجسمه از زاويه هاي مختلفي صورت مي گرفت. همان طور كه نگاه هاي مردم نسبت به اين اتفاق متفاوت بود، درك و برداشت عموم هم نسبت به جنگ عراق متفاوت است. پس از چندين روز بمباران بي وقفه مردم بي دفاع عراق اكنون به جاي تصاوير بمباران ها و وحشت غيرنظاميان صحنه هاي شادي مردم عراق پخش مي شود، مردمي كه آزادي خود از شر ترور و سركوب را جشن گرفته اند. هم صحنه هاي بمباران ها و هم صحنه شادي مردم هر دو دربرگيرنده بخش هايي از واقعيت هستند. آنها موضع گيري هاي متفاوتي را نيز بر مي انگيزند. ولي آيا احساسات متفاوت و متناقض بايد به قضاوت ها و داوري هاي متناقضي هم بيانجامد؟

در نگاه اول قضيه ساده به نظر مي رسد. يك جنگ غيرقانوني حتي اگر به نتيجه اي مطلوب هم بيانجامد باز هم اقدامي مغاير معيارهاي بين المللي تلقي مي شود.  ولي آيا اين پايان ماجرا است؟ نتايج بد مي توانند يك نيت خير را از مشروعيت بياندازند ولي آيا عكس اين قضيه هم صادق است؟ يعني آيا نتايج مثبت مي توانند به نيرويي مشروعيت بخش براي يك نيت ناسالم بدل شوند؟ گورهاي دسته جمعي، سياه چال هاي زيرزميني و داستان هاي شكنجه شدگان، هيچ ترديدي در مورد ماهيت جنايتكارانه دولت صدام باقي نمي گذارد. رهايي مردمي رنج ديده از شريك رژيم وحشي نيز ارزشمند و قابل توجه است. در اين بخش قضيه همه مردم عراق - چه آنهايي كه شادماني مي كنند، چه آنهايي كه بي تفاوت هستند و چه كساني كه عليه اشغالگران راهپيمايي مي كنند - قضاوت خاصي دارند.

 

دو ديدگاه مخالف و موافق

در نزد اروپايي ها مي توان دو واكنش را نسبت به جنگ مشاهده كرد. عملگرايان به قدرت «واقعيت هاي مشهود» باور دارند و به توان داوري برخاسته از تجربه اي تكيه مي كنند كه با برخوردي متعادل پيروزي را به ستايش مي نشينند. از نگاه پيروان ايده فوق بحث پيرامون مشروعيت جنگ فايده اي ندارد، چرا كه اينك جنگ عراق به واقعيتي تاريخي بدل شده است. گروه دوم يا به عبارتي ايده دوم مخالفان جنگ را متهم مي كند كه با اغراق درباره خطرات جنگ چشم خود را بر آزادي سياسي مردم عراق كه يك ارزش محسوب مي شود، مي بندند.  هر دو ايده فوق سطحي و ناقص اند، زيرا عمدتاً ملهم از «اخلاق گرايي خشك و بي احساس» هستند. اغلب پيروان دو ايده فوق از تمامي ابعاد گزينه خشونت كه توسط محافظه كاران جديد در واشنگتن ارائه شده آگاه نيستند. مخالفت محافظه كاران جديد در واشنگتن با مباني اخلاقي، نه از سر واقع گرايي است و نه از روي دلسوزي براي آزادي مردم جهان، هدف اصلي آنها تحول و دگرگون سازي است. از نظر آنها هر گاه معيارهاي بين المللي كارايي خويش را از دست بدهند، برپايي يك نظم ليبرال جهاني مبتني بر سلطه جويي - حتي اگر نياز به ابزارهايي مغاير حقوق بين المللي داشته باشد – مشروع است. نبايد خود را فريب دهيم، اعتبار و اقتدار معنوي آمريكا اكنون به ويرانه هايي بدل شده است. هيچ كدام از دو شرط حقوقي براي جنگ در عراق فراهم نبود. نه شرايط خطرناكي وجود داشت كه دفاع از خود در برابر يك تهاجم قريب الوقوع را ضروري كند و نه مصوبه اي از شوراي امنيت در دست بود كه بر پايه بند هفتم منشور سازمان ملل مجوز چنين حمله اي مشروع به حساب آيد. به عبارت ديگر نه قطعنامه ۱۴۴۱ و نه هيچ كدام از هفده قطعنامه ديگر مربوط به عراق نمي توانست مجوز عمليات نظامي عليه اين كشور تلقي شود.  جناح مدافع جنگ عراق چنين توجيه مي كند كه ابتدا سعي شد قطعنامه اي جديد صادر شود اما چون اكثريت در اين زمينه به دست نمي آمد، از آن صرفنظر گرديد.

رئيس جمهور آمريكا مكرراً اعلام كرد كه بدون تصويب شوراي امنيت نيز حمله نظامي عليه عراق را آغاز مي كند و اين حرف واقعاً شرايط مسخره اي را پديد آورد. با توجه به ايده جديد دولت بوش مي توان دريافت كه بسيج نظامي آمريكا در خليج فارس از همان ابتدا صرفاً به منظور تهديد نبوده است. اگر آمريكايي ها واقعاً تهديد مدنظرشان بود بايد تنها پس از ناكارايي همه اهرم ها به عراق حمله مي كردند.

تصميم دولت بوش به بهره گيري از شوراي امنيت نيز از تمايل براي مشروعيت بخشيدن به حمله نظامي عليه عراق ناشي نمي شد، زيرا چنين مشروعيتي در ميان محافل رسمي آمريكا چندان معنا و ضرورتي نداشت. اين رجوع تنها براي گسترش «ائتلاف حاميان جنگ» صورت مي گرفت و مي توانست براي كاهش نگراني ها و ترديدها در ميان مردم آمريكا و انگلستان به كار رود.

آمريكايي ها چنين القا مي كنند كه براي جنگ هايي كه به بهبود اوضاع جهان مي انجامند نيازي به توجيه و مجوز نيست، زيرا به رفع مشكلاتي مي انجامند كه با ابزارهاي متعارف نمي توان آنها را رفع كرد. تصوير مجسمه در حال سقوط صدام حسين هم ظاهراً براي مشروعيت بخشيدن به چنين نظريه اي كفايت مي كند. نظريه جديد دولت بوش بسيار زودتر از حمله به برج هاي دو قلوي نيويورك طراحي شده بود. اما در واقع بهره گيري زيركانه از پيامدهاي رواني يازده سپتامبر بود كه موجب گسترش نظريه مذكور شد. مسير حركت نظريه مذكور متفاوت از برداشت اوليه از موضوع «مبارزه با تروريسم» است. گسترش نظريه جديد دولت بوش مرهون تعريف پديده اي نوين در مفاهيم جا افتاده مربوط به جنگ است. در مورد رژيم طالبان ميان تروريسم و يك رژيم ياغي ارتباط روشني وجود داشت. در مورد كشوري نظير افغانستان يك جنگ كلاسيك، تهديدات يك شبكه، تروريست پراكنده را از ميان بر مي داشت. با اين حال آمريكا يك جانبه گرايي توأم باسلطه طلبي را با موضوع مقابله با تهديدهاي خزنده پيوندزده است. آمريكايي ها در هر جايي كه به مشكل بر مي خورند، بحث دفاع از خود را پيش مي كشند. البته اين بحث نيز نيازمند ارائه دلايلي است. به همين دليل بود كه واشنگتن چاره اي نداشت جز آنكه افكار عمومي جهان را نسبت به ارتباط ميان القاعده و رژيم صدام حسين قانع كند. عملكرد دولت بوش در پراكندن اطلاعات نادرست پيرامون ارتباط فوق در خود آمريكا چنان موفقيت آميز بود كه براساس آخرين نظرسنجي ها ۶۰ درصد آمريكايي ها از تغيير رژيم عراق به عنوان «جبران حملات يازده سپتامبر» استقبال كردند.

هابرماس با طرح جوامع غربي در مرحله پسا سکولاريسم معتقد است دين در عرصه عمومي حضوري فعال دارد و به عبارتي دينداري نه تنها ضعيف نشده بلکه با تعريف مجدد خود و به رسميت شناختن آراي عمومي مردم در تعبير حق سرنوشت، احترام به حوزه علم و صلاحيت علم در حوزه مربوط به خود و مدارا و رعايت عقايد و باورهاي دينداران ديگر، توانسته با حضور در عرصه عمومي با تشکيل اصناف و احزاب و جمعيت ها در فرهنگ، سياست و اقتصاد جامعه دخالت کند. هابرماس در جوامع جهان سومي به دينداران توصيه ميکند با رعايت سه شرط بالا يعني به رسميت شناختن آزادي و عقايد ديگران، تن دادن به آراي مردم در امر حکومت و ملاک مشروعيت آن، با به رسميت شناختن عرصه علم در حوزه تخصصي آن از مدرنيته پسا سکولاريسم استقبال کنند.

هابرماس در بحران مشروعيت با پيگيري پروزه مارکس براي بحران شناسي سرمايه داري مي کوشد به احياي نظريه مارکس در شرايط متاخر سرمايه داري بپردازد. مارکس با اتکا بر تضاد " کار- سرمايه" و "پرولتاريا-بورژوا" پيش بيني کرده بود که اين تضاد، شيرازه سرمايه داري را خواهد شکافت اما سرمايه داري در قرن بيستم با تاسيس دولتهاي رفاه و بهبود شکاف ميان کارگران و سرمايه داران توانست براين بحران که مارکس آن را ذاتي و ساختاري مي پنداشت حداقل تا حدودي و تا اطلاع ثانوي فائق آيد. با وجود اين هابر ماس اصل بحران را منتفي نمي داند و با توصيف مرحله نوين سرمايه داري به نام سرمايه داري متاخر مي کوشد چهار بحران اقتصادي، عقلانيت، مشروعيت و انگيزش را در درون آن بشکافد.

هابر ماس هنوز هم رابطه ميان کار و سرمايه را به عنوان مهمترين اصل تشکيلاتي جوامع سرمايه داري ليبرال و جوامع سرمايه داري متاخر مي داند.

هابرماس در بحران مشروعيت تعريفي از ايدئولوژي ارائه داده بود که اينک با اشاره به ايدئولوژي سرمايه داري متاخر معناي خود را آشکار مي سازد. او ايدئولوژي را مجموعه اعتقادات و افکاري مي داند که به کار پنهان ساختن يا مشروعيت بخشيدن به قدرت مي آيد و وضعيت علم و تکنولوزي در جوامع جديد چنين است.

به تعبير هابرماس از انديشه وبر، آرمانهاي اصلي تجدد که در عقلانيت فرهنگي و ارتباطي نهفته بودند، رو به زوال ميروند. کنش عقلاني معطوف به هدف در حوزه سرمايه داري و بوروکراسي و علم بصورت کنش اجتماعي غالب ظاهر مي شود. در نتيجه اصول اوليه تجدد بواسطه اجراي آنها در عمل نقض ميشوند. عقلانيت ابزاري، عقلانيتي است که به عدم عقلانيت در مقياسي بزرگ مي انجامد. جهان، افسون زدايي و ابزارگون مي گردد و ابزارها بجاي افسانه ها بر انسان تسلط مي يابند.

 

منابع:

1- کتاب بحران مشروعيت نوشته يورگن هابرماس – ترجمه جهانگير معيني

2- کتاب يورگن هابرماس

3-هانا آرنت وآرزوي روشنايي نوشته رابرت. ب. وستبروک –ترجمه فاطمه مينايي

همشهري ماه – شماره 7 – شنبه مهر80

4-تنوع و تکثر راههاي توسعه سياسي نوشته برتران بديع – ترجمه نقيب زاده

سايت حکومت اسلامي(فصلنامه حکومت اسلامي-شماره 16)

5-نظريه گفتمان ديويد هوارث – ترجمه سيد علي اصغر سلطاني

فصلنامه علوم سياسي –شماره 2

6- جهاني شدن جهان اسلام و سياستهاي جهاني  حسام الدين واعظ(دانشگاه ليدز انگلستان)

فصلنامه مشکوۀ –شماره 62-65

7- آخرين فيلسوف چپ ؟ همشهري ماه –شماره 5 – مرداد 1380

8- اصلاح سنت روزنامه همشهري -24 آبان 1379

9- جامعه‏شناسى تجدد(3) - بحران و تحول در تجدد حسين بشيريه

فصلنامه فلسفي ارغوان – شماره 12

10- علم وشناخت بشري-تغيير براي ثبات روزنامه همشهري 30 خرداد 1377

11- پيچيدگى و دموكراسى، يا اغواگريهاى نظريه سيستمها-نوشته تامس مك‏كارتى-ترجمه على مرتضويان

فصلنامه فلسفي ارغوان-شماره17

12- نه اين ونه آن روزنامه همشهري-  يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۲

13- هابرماس و مدرنيته تعاملي روزنامه همشهري 25 تير 1381

14- يازده سپتامبر : سمبل حسرت گذشته دکتر حسين دهشيار

همشهري ماه –سال اول شماره 12-5 اسفند 80



 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:36  توسط بیژن آزاد  | 

يورگن هابرماس و دغدغه‌ی ژرفش دمکراسی

به نظر هابرماس، قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانه‌ی بشر قادر است اين جلوه‌ی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينه‌ی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد .

بهرام محيی

بدون ترديد، يورگن هابرماس در حال حاضر مطرح ترين و پرآوازه ترين فيلسوف اجتماعی آلمان است. وی که به نسل دوم متفکران «مکتب فرانکفورت» (1) تعلق دارد، از نادر بازماندگانی است که سنت انديشه‌ی فلسفی اين مکتب را پس از بزرگان نسل اول و در رابطه با «نظريه‌ی نقدی» ادامه داده است .

هابرماس در سال 1929 در شهر دوسلدورف متولد شد. در بيست سالگی آغاز به تحصيل در رشته های فلسفه، روانشناسی و ادبيات آلمانی در دانشگاه های گوتينگن، زوريخ و بن نمود. از سال 1954 با سمت استادی در دانشگاه هايدلبرگ به تدريس فلسفه پرداخت. بين سالهای 1971 تا 1982 با سمت رياست انستيتوی ماکس پلانک به کار پژوهشی در زمينه‌ی تأثير دانش و فن بر زندگی اجتماعی مشغول بود. از سال 1983 مجددا" به تدريس فلسفه و اين بار در دانشگاه فرانکفورت پرداخت .

هابرماس تا کنون موفق به دريافت جايزه های علمی و فلسفی متعددی چون جايزه‌ی هگل، جايزه‌ی فرويد و جايزه‌ی آدورنو شده است. آوازه‌ی جهانی او نتيجه‌ی سالها استادی افتخاری در دانشگاه های معتبر آمريکا چون هاروارد است. بسياری از آثار و نوشته های او به زبانهای انگليسی، فرانسه و ساير زبانهای مهم دنيا ترجمه شده است و تأثير انديشه های او بر فلسفه‌ی معاصر و بويژه درايالات متحده‌ی آمريکا، طی سالهای گذشته انکارناپذير و در حال گسترش بوده است .

زبان فلسفی هابرماس، طبق سنت فيلسوفان آلمان پيچيده است. با اين حال در معرفی انديشه های او کتابها و رساله های متعددی به چاپ رسيده که دستيابی به جوهر انديشه‌ی او را آسان تر می سازد. از آن ميان می توان به آثار «آکسل هونت» (2) و «توماس مک کارتی» (3) اشاره کرد. مهم ترين کتابها و رساله های يورگن هابرماس عبارتند از: «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی» (4)، «شناخت و علاقه» (5)، «درباره‌ی منطق دانشهای اجتماعی» (6)، «سياست، هنر، دين» (7) ، «نظريه‌ی کنش ارتباطی» (8) و «آينده‌ی طبيعت انسانی» (9). در جستار زير، علاوه بر افکندن نگاهی به فلسفه‌ی سياسی و اجتماعی يورگن هابرماس، درنگی نيز بر نظريه ها‌ی کنش ارتباطی و تکامل او خواهد شد .

فلسفه‌ی سياسی

يورگن هابرماس پس از رساله‌ی دکترايش درباره‌ی فلسفه‌ی «شلينگ»، دست به نگارش مقاله های فرهنگی ـ اجتماعی و فلسفی ـ سياسی و يکسری نوشته ها در معرفی فيلسوفانی چون، «ياسپرس»، «هايدگر» و «بلوخ» زد. اما پس از انتشار رساله‌ی استادی او تحت عنوان «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی» بود که سنگ بنای شهرت علمی او گذاشته شد. هابرماس در اين رساله، کارکرد سياسی و شکل گيری افکار عمومی را از نخستين مراحل دمکراسی بورژوايی تا تشکيل دولتهای مدرن امروزی به دقت مورد بررسی قرار داده است. ارزيابی او در اين زمينه، در مجموع نسبتا" بدبينانه است. او نشان می دهد که به چه آسانی و سرعتی می توان افکار عمومی را در زمينه‌ی اداره‌ی جامعه و مديريت سياسی، تحت الشعاع سمتگيری خاصی قرار داد و مضمون معنوی آن را ميان تهی ساخت. پيوند متقابل ميان دولت و شهروندان جامعه، از مسائل محوری مورد نظر هابرماس در اين رساله است. به عقيده‌ی وی، در آغاز، نياز به گسترش تجارت، با رشد شتابان بورژوازی و تحکيم مناسبات شهروندی همراه است. چنين فرآيندی، نياز تاجران را به اطلاعات دم به دم افزون می کند. اين امر، خصلت خصوصی اطلاعات را از ميان می برد و آن را در مقياسی وسيع به گستره‌ی عمومی می کشاند. بدينسان اطلاعات جاری در جامعه، به واسطه‌ی رشد تجارت و صنعت، خصلتی عمومی به خود می گيرد. اين گرايش با دخالت فزاينده‌ی دولت در امور تجاری تقويت می شود، چرا که دولت ناگزير است برای تنظيم مناسبات اجتماعی و اقتصادی، نه تنها همواره قواعد مالياتی بلکه قوانين جديدتر و پيچيده تری وضع کند. به عقيده‌ی هابرماس، همين روند است که به خردگرايی شهروندان منجر می گردد و آنان را به «تماشاگران صالح و عاقلی» تبديل می کند که مشروعيت قوانين وضع شده را به بحث و تبادل نظر می گذارند و در صورت لزوم با آنها به مخالفت برمی خيزند. مردم از دولت انتظار دارند که قوانين و اقدامات خود را توجيه کند. آنان از راههای عقلانی حقوق خود را پی گيری می کنند و اين به اين معناست که حاکمان نيز ديگر نمی توانند صرفا" دست به اقدامات تضييقی و تحديدی با بهانه‌ی «حفظ نظم» بزنند، بلکه بايد با استدلال، شهروندان را قانع سازند. آنان تنها از اين راه است که موفق خواهند شد، مشروعيت قدرت و انحصار قهر خود را تضمين کنند. به نظر هابرماس، در دمکراسی های بورژوايی، چنين وظيفه ای بطور مستمر از طرف حکومتگران مسخ و ميان تهی می گردد. چرا که سيستم سياسی آنطور که بايد و شايد، همايشی برای مباحث عقلانی برای حل مشکلات سياسی نيست، بلکه فقط به سازمانگری در کسوت احزاب تبديل می گردد که سياست را به نوعی «سيرک انتخاباتی» فرومی کاهد؛ سيرکی که مهمترين وظيفه‌ی آن اينست که مردم بر اساس برنامه های حتی الامکان ناروشن و قابل تأويل، حزبی را گزينش کنند. اما گرايش مردم به اين يا آن حزب، مدتهاست خصلت احساسی به خود گرفته و بيشتر تأييد هويت شخصی است تا يک گزينش خردگرايانه‌ی سياسی. البته هابرماس تأکيد می کند که چنين سيستمی مادامی عمل می کند و پايدار است که دولت بتواند از طريق بهبود شرايط مادی زندگی مردم موجوديت خود را مشروعيت بخشد و در واقع در کسوت «دولت تأمين» ظاهر شود. بدينسان روحيه‌ی مصرفی در نزد شهروندان، جای مشارکت سياسی را می گيرد. اما چنانچه دولت به نقش تأمين کننده‌ی مايحتاج جامعه بسنده کند، اين امکان را نيز از دست می دهد که تصميمات خود را بطور عقلانی به بحث گذارد. در ادوار بحرانهای اقتصادی، وضعيت وخيم دولت کاملا" آشکار می شود و اين وخامت دامنگير احزاب متنفذ سياسی نيز می گردد. اصولا" بحران اقتصادی اکثرا" با بحران مشروعيت احزاب سياسی و بطريق اولی دولت همراه است. دولتی که همواره خود را در نظر شهروندان به مثابه مرکز هماهنگی تصميمات عقلانی وانمود ساخته بود، چنانچه قادر به مهار بحران نگردد، موجوديتش به مخاطره می افتد. در ميان شهروندان روحيه‌ی سياست گريزی و بی اعتمادی پرخاشجويانه نسبت به دولت و احزاب سياسی شکل می گيرد. خطرات ناشی از چنين فضايی بطور کامل قابل پيش بينی نيست، اما روحيه‌ی سياست گريزانه‌ی مردم، راه را برای چيرگی انديشه های غيرعقلانی در جامعه می گشايد و هيولای ديکتاتوری و تام گرايی، در افق سياسی ظاهر می گردد. در نوشته های آغازين هابرماس، علت اصلی چنين مشکلی در چارچوب بازتوليد اقتصادی قابل فهم است، اما در آثار بعدی او، تحليل وی از چنين مشکلی به مراتب بغرنج تر می گردد. با اين حال يک نکته همچنان در تحليلهای هابرماس به عنوان نکته‌ی کانونی باقی می ماند و آن بحران وفاداری شهروندان نسبت به دولت است که خود به بحران انگيزه برای مشارکت سياسی شهروندان فرامی روياند. از همين رو مشروعيت يا عدم مشروعيت دولت، بطور مستمر در رابطه با پشتيبانی يا عدم پشتيبانی شهروندان است که به محک زده می شود. دولت بايد برای ابرام مشروعيت خود، تصميم گيريها و قوانين را در معرض سنجش افکار عمومی بگذارد .

يورگن هابرماس در فلسفه‌ی سياسی خود، خواهان حفظ دستاوردهای فلسفه‌ی روشنگری است. او سياسی کردن مناسبات اجتماعی، يعنی آنچه را که کارل مارکس بدون تشديد پيکارهای طبقاتی توهم می دانست، با اتکاء بر نو کردن گفتمان عقلانی در جامعه امکان پذير می داند. اما وی در عين حال تصريح می کند که چنين روندی خصلتی آرمانی دارد و هيچگاه بطور کامل متحقق نخواهد شد، بلکه می بايست آن را در فرآيندی مستمر، غنی تر، ژرف تر و گسترده تر ساخت. بنابراين، چنين امری به منزله‌ی تصوری ايده آل است که می بايد کنش و انديشه‌ی سياسی ما را متعين سازد. فراتر از آن می توان واقعيت موجود را در مقايسه با اين ايده آل سنجيد و در اين زمينه داوری کرد که وضعيت امروز ما از ايده آل های نظام دمکراتيک تا چه اندازه فاصله دارد .

فلسفه‌ی اجتماعی

يورگن هابرماس پس از انتشار رساله‌ی «تحول ساختاری گستره‌ی عمومی»، دست به نگارش يکسری مقاله های فلسفی زد که بعدها تحت عنوان «نظريه و عمل» (10) منتشر شد. وی در اين مقاله ها سعی بر اثبات اين موضوع دارد که وضعيت سياسی و کارکرد اجتماعی علوم در جوامع امروزی، تا حد زيادی متأثر از سنت های بزرگ فلسفی است. اين تلاش در عين حال شامل آن نيز می شود تا نشان دهد که دعاوی سياسی و فلسفی تا چه اندازه متحقق شده اند و يا بايد جامه‌ی تحقق بپوشند. هابرماس در اين مقاله ها نه تنها به بررسی تأثير هگل و مارکس بر روی سياست و اقتصاد می پردازد، بلکه همچنين سنن پوزيتيويست ها و پراگماتيست ها و نيز فلسفه‌ی ديلتی (11) را که پس از جنگ جهانی دوم تقريبا" به فراموشی سپرده شده بود، مورد توجه ويژه قرار می دهد. طرح اوليه‌ی اين يادداشتها، بعدها بطور مبسوط در کتاب «شناخت و علاقه» بازتاب يافت که در آن هابرماس تزی را با اين مضمون ارائه داده است که نقد شناخت تنها به مثابه نظريه ای اجتماعی می تواند ممکن باشد. در نوشته های متأخر او مانند «درباره‌ی منطق دانشهای اجتماعی» نيز هابرماس ديگر بار تصويری از تأثير متقابل نظريه های کلاسيک تکامل سياسی و کارکرد دانشهای مدرن اجتماعی و فنی و فلسفه ارائه می دهد .

مضمون اصلی اين نوشته ها که بازتاب دهنده‌ی هدفگيری نظری هابرماس است، فلسفه‌ی تاريخ از نگرگاه عملی‌ می باشد. پيش شرط چنين امری، بازسازی تاريخ فرهنگی، اقتصادی، سياسی و علمی است. چنين امری بايد نشان دهد که راه حل مسالمت آميز و عاری از خشونت در منازعات سياسی و اقتصادی، چه دستاورد معنوی عظيمی برای بشريت است. در کانون اين بازسازی، مفهوم کليدی «خردگرايی» قرار دارد. اين مفهوم نزد هابرماس، از بارمعنايی چندگانه ای برخوردار است و از بازبينی داوري انسان در مورد بوده ها، تا بررسی مشروعيت کنشها و هنجارها، و نيز امکان آزمون رعايت هنجارها تا درک تجربيات زنده را در بر می گيرد .

در يکی از فرازهای مهم کتاب «شناخت و علاقه» است که يورگن هابرماس انتقاد اساسی خود را نسبت به کارل مارکس و فلسفه‌ی اجتماعی او فرمولبندی می کند. ايراد او به مارکس در اين است که مارکس ميان شيوه ای که انسانها مناسبات ميان خود با طبيعت را تنظيم می کنند و شيوه ای که انسانها مناسبات اجتماعی ميان خود را تنظيم می کنند، تفاوتی قائل نشده است. به عبارت ديگر، مارکس از اين اصل حرکت می کند که شناخت انسان از روندهای طبيعی با شناخت انسان از روندهای اجتماعی تفاوت چندانی ندارد و اين از نظر هابرماس خطايی سنگين است؛ چرا که به عقيده‌ی وی، نوع رفتار انسانها در رابطه با طبيعت، با نوع رفتار آنان نسبت به يکديگر، از اساس متفاوت است. هابرماس معتقد است که انسانها در صورت تکيه بر نيروی خرد قادرند اختلافات خود را با پرهيز از کاربرد قهر و خشونت و برپايه‌ی استدلال و منطق حل و فصل کنند، زيرا در مناسبات ميان آنان نياز مبرمی برای توجيه اهداف مورد نظر وجود دارد و اين بطور کيفی با مناسبات ميان انسان و طبيعت فرق دارد. به عقيده‌ی وی، اين واقعيت که مارکس تفاوتی ميان کار (به مثابه روند چيرگی بر طبيعت) و مناسبات بين انسانی قائل نيست، باعث می شود که او (مارکس) حل و فصل معضلات مربوط به هدايت و تقسيم ثروت در جامعه‌ را بر اساس خردگرايی امری ناممکن بداند. مارکس تضاد منافع را پيش شرط می انگارد، تا از آن هر نوع تنظيم نهادين‌ برای حل منازعات را استتار مناسبات ناعادلانه‌ی موجود به نفع سرمايه داران نتيجه گيری کند. وی به اين ترتيب، «هاله ای مقدس» به دور پيکار طبقاتی و نابودی قهرآميز طبقه‌ی سرمايه دار می کشد. البته خود مارکس پيش شرط چنين امری را تکامل بی وقفه‌ی ابزار توليد يعنی فن و فن آوری و رشد مهارت و دانش کارگران می داند. در واقع همين تکامل نيروهای مولده است که تنش ميان آن را با مناسبات توليدی تشديد می کند و به تضاد ميان آن دو می کشاند. هابرماس درستی اين تز مارکسيستی را رد می کند. او معتقد است که تکامل فرآيندهای اجتماعی ما نبايد صرفا" به مثابه پيامد تکامل تسلط تکنيکی ما بر طبيعت فهم شود. افزايش غايتمندی کنش ابزاری ما از راه علمی کردن وسايل توليد، به خودی خود نمی تواند بر ستم اجتماعی انسان بر انسان نقطه‌ی پايان گذارد. به نظر هابرماس، مارکس حتا در انديشه‌ی خود نيز به گونه ای ناپيگير است، چرا که روندهای آگاهی را که برای انجام پيکار طبقاتی ضروری است، از خردگرايی تسلط بر طبيعت مشتق نمی کند. هابرماس با الهام از هگل، تشکيل آگاهی اجتماعی سنجشگرانه را مسأله ای مربوط به شناخت ژرف انديشانه می داند. چنين شناختی آشکار می کند که مناسبات انسانی نمی تواند و نبايد بر پايه‌ی اعمال قهر استوار شود. البته به نظر هابرماس قابل انکار نيست که ما همواره شاهد بروز و تجلی قهر و خشونت هستيم، اما قهر جلوه ای کاذب از مناسبات انسانی است و نه ماهيت و سرشت واقعی آن. شناخت ژرف انديشانه‌ی بشر قادر است اين جلوه‌ی کاذب را تميز دهد و لااقل زمينه‌ی مساعد را برای حل و فصل مسالمت آميز اختلافات اجتماعی فراهم آورد، تا بدينسان حل قهرآميز منازعات زائد گردد. چنين امری به نظر هابرماس تنها زمانی ميسر است که نظريه پردازی اجتماعی به مثابه نظريه‌ی شناخت صورت گيرد و نشان دهد که شناخت طبيعت و شناخت مناسبات انسانی از دو سنخ متفاوت هستند. فقط از منظر مناسبات اجتماعی است که موضوع يا برابرايستای شناخت، بطور همزمان فاعل شناسا را نيز شامل می شود و سوژه‌ی شناخته شده از فاعل شناسنده قابل تفکيک نيست. انسان در شناخت همنوع خود، خود را می شناسد و برعکس. مادامی که اين شناخت کامل نشده است ـ و می توان انتظار داشت که چنين شناختی هرگز کامل نشود ـ نظريه يا تئوری، چيزی جز نقد و سنجش نخواهد بود .

نظريه ها‌ی کنش ارتباطی و تکامل

نظريه‌ی کنش ارتباطی هابرماس، قلب فلسفه‌ی اجتماعی اوست. همانگونه که ذکر آن رفت، هابرماس می کوشد ثابت کند که منازعات اجتماعی بطور ايده آل می بايست بدون کاربرد قهر و خشونت حل و فصل شود. و اين به آن معناست که بايد نظامی اجتماعی متحقق گردد که در آن تصميمات و به اجرا در آوردن آنها، از طريق استدلالی صورت گيرد. چنين ايده آلی در مورد ارتباط بدون جبر، از طرف هابرماس در نوشته های مختلفی و هر بار از منظری جديد مطرح شده است .

به عقيده‌ی هابرماس، تکامل تاريخی ـ سياسی واقعی که شکل گيری سياسی افکار عمومی را نيز در بر می گيرد، بطور مداوم و از جهات گوناگون، ايده آل ارتباط مسالمت آميز و عاری از خشونت ميان انسانها را خدشه دار کرده و می کند. لذا بايد به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش بود که چگونه ممکن بوده و هست که تحقق علايق ذهنی و جمعی هميشه دوباره باعث می شود تا انسانها فراموش کنند که درست حفظ همين علايق مشترک است که می تواند در دراز مدت به نهادی شدن اقداماتی منجر گردد که بتواند اختلافات ناشی از تقسيم نعمات مادی را بدون خشونت حل و فصل کند .

به نظر هابرماس اين تصادفی نيست که ابزاری کردن انديشه‌ی سياسی ما، يا به عبارت ديگر، اين واقعيت که ما مناسبات انسانی را هم در چارچوب خردگرايی محصور در موضوع «وسيله و هدف» می انديشيم، بصورت الگو در نظريه‌ی شناخت نيز متجلی می گردد. چرا که دانش نيز امروزه به ابزار قدرت تبديل شده است و می تواند از نيروی تحريف و تحميق زيادی برخوردار باشد. هابرماس به بررسی مسأله‌ی عينيت و بيطرفی در علوم اجتماعی نيز می پردازد. به عقيده‌ی او دانشها را کلا" می توان از سه ديدگاه تفکيک کرد :

1 ـ دانشهای تجربی و تحليلی، که در چارچوب بازتوليد طبيعی ما تکامل يافته اند .

2 ـ دانشهای فرهنگی و هرمنوتيکی، که سنن انسانی را تضمين و شکوفا می کنند .

3 ـ دانشهای انتقادی، که سهمی در تحقق آزادی، برابری و عدالت بر عهده دارند .

به عقيده‌ی هابرماس، دانشهای نوع اول به موضوع کار می پردازند و دانشهای نوع دوم و سوم به موضوع ارتباط ميان انسانها. بدينسان می توان دريافت که در همين دو گروه آخر دانشهاست که نظريه‌ی ارتباطی، نقشی مرکزی ايفا می کند. کنش انسانها فقط در رابطه با طبيعت نيست، بلکه آنان در رابطه با يکديگر و خويشتن نيز دارای کنش هستند. اما موفقيت کنش اجتماعی تحت شرايط ديگری قرار می گيرد، تا موفقيت کنش در رابطه با طبيعت و موضوعات آن. در حاليکه موفقيت کنش در رابطه با طبيعت، فقط در مؤثربودن چنين کنشی داوری می شود، در رابطه با کنش اجتماعی (به شرطی که عاری از خشونت باشد)، چهار شرط و داعيه اعتبار می يابد: قابل فهم بودن اظهار نظرها، حقيقت گفتارها، پذيرفتن راستی طرفين گفتگو و سرانجام درستی گفته های هنجاری. البته برای هابرماس روشن است که که اين شرطها هرگز بطور کامل برآورده نمی شوند، اما اگر بپذيريم که اين شرطها فاقد اعتبارند و نبايد در جريان ارتباط ميان انسانها مد نظر قرار گيرند، اساس ارتباط فرو می ريزد. از آنجا که همين نکته نيز در جريان ارتباط زبانی می تواند و بايد به آگاهی تبديل گردد، وضعيت گفتگو که در برگيرنده‌ی شرايط امکان و عقلانی بودن آن نيز هست، از بُعدی بيشتر از کنش ابزاری برخوردار می گردد، که شرط موفقيت آن در چارچوب پراتيک خود آن قابل توضيح نيست. در واقع همين تأمل و ژرف انديشی در زبان انسانی و کنش ارتباطی اوست که هابرماس را به اين اعتقاد رهنمون می شود که کنش ارتباطی، الگويی برای همه‌ی کنشهای ديگر است .

هابرماس در کتاب دو جلدی «نظريه‌ی کنش ارتباطی» خود، همچنين به تحليل علل بحران های اجتماعی جوامع امروزی و برد و توان نظريه ها و فلسفه‌ی اجتماعی می پردازد. وی با الهام از نظريه‌ی ماکس وبر مبنی بر تکامل خردگرايی در جوامع غربی خاطر نشان می سازد که در زمينه‌ی اجتماعی، يک تحول بنيادين در رابطه با سازوکارهای مهم هدايت و مشروعيت نظام های سياسی پديدار شده است. اين نظامها ديگر مانند گذشته از طريق تعبيرهای اسطوره ای و يا مشروعيت های فردی و خانوادگی برقرار نيستند، بلکه بر پايه‌ی تفاهم در مورد اهداف سياسی و نظر و اراده‌ی آزاد شهروندان استوار می باشند. چنين تفاهمی، صرفا" مشتمل بر ميثاق های اجتماعی نيست، بلکه کنشهای اخلاقی و سنجيدارهای داوری در مورد آنها را نيز در بر می گيرد .

يکی ديگر از بخشهای ساختمان فکری هابرماس، نظريه‌ی تکامل (Evolutionstheorie) اوست. وی در اين نظريه به دنبال يافتن پاسخی برای اين پرسش است که کدام عوامل برای پيشرفت و تکامل فنی و فرهنگی ما تعيين کننده هستند؟ پرسش از چنين امری نيز از منظر امکان بهبود مناسبات سياسی و اجتماعی صورت می گيرد. هابرماس در فلسفه‌ی تاريخ خود از نگرگاه عملی، از اين نقطه حرکت می کند که تکامل ما بايد به مثابه بازگشايی اشکال آگاهی اخلاقی، يعنی فرمولبندی مطالبات ما برای راه حل عاری از خشونت در راستای کسب عدالت، آزادی و برابری مورد نظر قرار گيرد. البته اين مطالبات در کوتاه مدت می توانند سرکوب شوند، اما در دراز مدت نه می توان آنها را از اعتبار انداخت و نه از بين برد. تز هابرماس را در اين زمينه می توان چنين خلاصه کرد: حل مشکلات فنی ما يعنی مشکلات ناشی از کنش ما در رابطه با طبيعت و در چارچوب بازتوليد طبيعی ما، قابليت هايی می طلبد که صرفا" از طريق درگيری با مشکلات فنی، يعنی کنش ابزاری ما قابل ارتقاء نيست. چنين امری مستلزم عيار بالايی از خردگرايی است. هابرماس، سرچشمه‌ی يک چنين خردگرايی را در تکامل و ارتقاء ارتباط متقابل هنجاری (normativ) می داند. تنها از طريق مفهوم و پيدايش ارتباط متقابل هنجاري‌ست که می توان کارکرد و تکامل جوامع را فهميد و نه از طريق خردگرايی ابزاری کار. اما هر دو بُعد اين کنشها، در سطح تکامل واقعی اجتماعی، در ارتباط متقابل و تنگاتنگ قرار دارند. در سطح بازتوليد اجتماعی، می تواند مسائل و مشکلات سيستمی بروز کند که بايد در سطح صورتهای همپيوندی اجتماعی حل و فصل شوند. حل اينگونه مشکلات که سيستم را به مخاطره می اندازند، به تکامل روندهای آموزش اجتماعی وابسته است. به عقيده‌ی هابرماس، جوامع می توانند در ابعاد سه گانه ای بياموزند: 1ـ در قلمرو چيرگی بر طبيعت يا تکامل نيروهای مولده‌ی فن و فنآوری. 2ـ در قلمرو نظام سياسی ـ اجتماعی. 3ـ در حوزه‌ی ارتباط گويا (expressiv) ميان انسانها. وی می کوشد نشان دهد که روندهای آموزشی در ابعاد ذکر شده، از منطق تکاملی خودويژه ای پيروی می کنند. البته بايد روی اين مسأله حساب کرد که روندهای پويای تکامل می توانند کند و يا متوقف و حتا فراتر از آن به بن بست رانده شوند. اين روندها حتا می توانند دچار سير قهقرايی گردند. اما به نظر هابرماس اين امکان وجود دارد که چيزی مانند هدف يک مجموعه‌ی تکاملی را در نظر گرفت .

هابرماس برای تعيين چنين هدفی، ديگر بار به نظريه‌ی کنش ارتباطی متوسل می شود. تحليل شرايطی که بايد فراهم باشد تا ارتباط انسانی موفق گردد، در وضعيت زبانی ايده آل، نه تنها معياری برای داوری در مورد ارتباطی مشخص به دست می دهد، بلکه همچنين اين ايده آل را به مثابه هدف تکامل نيز نشان می دهد. آزادی، برابری و عدالت تنها هنگامی می توانند انديشيده و متحقق شوند که هنجارها خصلتی جهانشمول داشته باشند و به عبارت ديگر برای هر کس در هر زمانی معتبر باشند. بطوريکه هر کس در هر زمان بخواهد که مطابق اين هنجارها با او رفتار شود. هابرماس در تدقيق اين نظر نشان می دهد که شرطهای موفقيت ارتباط زبانی، در تحليل نهايی شرطهای اخلاقی هستند. در ارتباط زبانی ميان انسانها، موضوع فقط بر سر تبادل اطلاعات و حل مشکلات مشخص نيست، بلکه برای دستيابی به توافقاتی بر سر اعتبار قواعد و هنجارها در زمينه‌ی گفتار و کردار است. هابرماس از همين پايه‌ی اعتبار هنجاری زبانی است که سنجيدارهای تکامل اجتماعی را بيرون می کشد .

يکی از عوامل نگرورزانه در نظريه‌ی تکامل هابرماس، وجه تشابهی است که او ميان تکامل آگاهی اخلاقی فردی و تکامل اجتماعی قائل می شود. به نظر او، خصلت نمای تکامل فردی اين است که می تواند خود را از کاربرد عين به عين هنجارها رها سازد و بطور فزاينده قادر است کنشها را نه صرفا" از منظر پيامدهای آن، بلکه با در نظر گرفتن قصد و مقصود انسانهای ديگر مورد داوری قرار دهد. انسان بالغ قادر است بر پايه‌ی اصلهای اخلاقی جهانشمول، بطور خودآيين داوری کند که کدام هنجارهای مشروع، اجازه دارند در شرايطی معين از درجه‌ی اعتبار ساقط گردند. تکامل اجتماعی نيز نزد هابرماس به مثابه روندهای تکامل منطقی آگاهی اخلاقی فهميده می شود. وی خطی موازی ميان وابستگی تام فرد به هنجارهای تحميل شده‌ی بيرونی تا خودآيينی فردی و تکامل اجتماعی فرهنگهای گذشته تا عصر ما ترسيم می کند .

سخن پايانی

مسئله‌ی مرکزی در انديشه‌ی فلسفی هابرماس، شيوه‌ی عملکرد دمکراسی های مدرن و دغدغه‌ برای تعميق آن است. در بررسی های او، توجه به عوامل بازدارنده و تهديد کننده‌ی دمکراسی جای ويژه ای را اشغال می کند. هابرماس هوادار پيگير شرکت فزاينده‌ی مردم در تصميم گيريها از طريق مشارکت سياسی است و افکار عمومی آگاه را مطمئن ترين وثيقه‌ی جلوگيری از سوء استفاده از قدرت سياسی می داند. او معتقد است که می بايد با استفاده از همه‌ی امکانات و ابزارهای موجود، از بروز قهر و خشونت در جوامع امروزين جلوگيری کرد، چرا که قهر و خشونت، همواره به تقويت نيروهای غيردمکرات و ارتجاعی در جامعه منجر می گردد. در جهان بينی هابرماس، نظريه های فلسفی از اهميت زيادی برخوردارند، زيرا اين نظريه ها نه فقط قادرند پيامدهای تکامل جوامع انسانی را آشکارتر سازند و نيز ذهنيت اجتماعی برای دستيابی به جهانی بهتر را شاداب و زنده نگاه دارند، بلکه همچنين می توانند نقش تشويق کننده ای برای شرکت فعال تر مردم در زندگی سياسی ايفا نمايند. هابرماس بر اين نظر است که با تکامل دمکراسی های مدرن، انسانها بطور فزاينده از آموزش و تحصيلات بالاتری برخوردار می شوند و با توجه به گسترش شتابان ارتباطات و نقش فراگير وسائل ارتباط جمعی، دستيابی آنان به اخبار و اطلاعات سهل تر می گردد و اين امر به نوبه‌ی خود در تعميق شناخت آنان نسبت به پديده های پيرامون تأثير مثبت می گذارد. وی تصريح می کند که اصولا" در عصر اطلاعات و ارتباطات ماهواره ای، نمی توان انسانها را در زمينه‌ی اشتغال و غيره بطور فزاينده از آموزشهای عالی تر بهره مند ساخت و بطور همزمان در جهت تحميق سياسی آنان کوشيد. وی چنين امری را متناقض (پارادوکسال) می داند .

--------------------------------------------------------------------------------

توضيحات و منابع :

1 ـ «مکتب فرانکفورت» نام محفلی از متفکران و نويسندگان آثار فلسفی، سياسی و جامعه شناسی معاصر است که از زوايای گوناگون به نظريه‌ی نقدی (Kritische Theorie ) فلسفه‌ی اجتماعی پرداخته اند. سنت آن به «انستيتو برای پژوهشهای اجتماعی» در شهر فرانکفورت آلمان بازمی گردد که «ماکس هورکهايمر» فيلسوف و جامعه شناس آلمانی در سال 1930 رياست آن را عهده دار شد. البته در آثار ارائه شده توسط نمايندگان اين محفل نمی توان تلاشی برای ايجاد يک مکتب فکری برپايه‌ی برنامه ای معين را مشاهده کرد، بلکه بيشتر می توان از توافقی اصولی ميان بزرگان نسل اول آن مانند ماکس هورکهايمر، تئودور آدورنو و هربرت مارکوزه با نمايندگان متأخر آن چون يورگن هابرماس، بر سر رويکردی فکری در تشخيص مسائل و مشکلات جوامع معاصر ياد نمود .

2- Honneth, A./ Bonss, W. (Hrsg.): Sozialforschung als Kritik. Frankfurt/M. 1980.

3- McCarthy, Th.: The critical Theory of Jürgen Habermas. Cambridge, Mass. 1978; dt.: Kritik der Verständigungsverhältnisse. Frankfurt/M. 1980.

4- Habermas, J. : Strukturwandel der Öffentlichkeit. Berlin 1962.

5- Habermas, J. : Erkenntnis und Interesse. Frankfurt/M. 1968.

6- Habermas, J. : Zur Logik der Sozialwissenschaften. Frankfurt/M. 1970.

7- Habermas, J. : Politik, Kunst, Religion. Stuttgart 1978.

8- Habermas, J. : Theorie des kommunikativen Handelns. 2 Bände, Frankfurt/M. 1981.

9- Habermas, J. : Die Zukunft der menschlichen Natur, Frankfurt/M. 2001.

10- Habermas, J. : Theorie und Praxis, Neuwied/Berlin, 1963

11 ـ ويلهلم ديلتی (Wilhelm Dilthey ) (1833 ـ 1911) فيلسوف آلمانی در تلاش پی ريزی علوم تجربی برای پديدارهای روحی و درک روندهای تاريخی روان انسانی از راه فهميدن بود. وی خود را عمدتا" متوجه مکاتب ايده آليسم آلمانی و رومانتيسم و بويژه انديشه های شلايرماخر نمود. از اين طريق به نقد «خرد تاريخی» نائل و به آفريننده‌ی نظريه‌ی شناخت علوم انسانی تبديل شد و تلاش نمود استقلال اين علوم را هم از نظر موضوعی و هم از منظر روش، از علوم طبيعی ثابت کند. «هرمنوتيک» که در آغاز روش خاص کلاسيک زب


منبع
اندیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:53  توسط بیژن آزاد  | 

چرا مايکروسافت ويندوز ویستا را جایگزین ویندوز ایکس پی می کند؟


ویندوز ویستا

ک.ب


در حالي كه روز به روز دنيا به زمان عرضه نهايي سيتم عامل جديد شركت "مايكروسافت" با نام "ويندوز ويستا"، نزديك مي‌شود اين سوال مطرح مي‌گردد كه چرا مايكروسافت ، ويستا را جايگزين ايكس پي مي‌كند.

بايد در نظر داشت كه در حال حاضر برخي از كارشناسان هر از چند گاهي حفره‌هاي جديد امنيتي را در ايكس پي كشف مي‌كنند كه شايد راز عمده اين تغيير ويندوز از سوي مايكروسافت باشد.

با توجه به انچه گفته شد بسياري از كارشناسان رايانه‌اي عقيده دارند ويژگي‌هاي مثبت و قابليتهاي گسترده سيستم‌عامل ويستا دليل خوبي براي جايگزين كردن نسخه‌هاي قديمي‌تر "ويندوز" با "ويندوز ويستا" است كه در نهايت پاييز پيش رو به بازار مي‌ايد و اين ويژگي‌ها را در ده مورد عمده مي توان خلاصه كرد.

سيستم‌عامل جديد "ويندوز ويستا" داراي نكات مثبت فراواني است كه شايد ذكر همه آنها به صورت يكجا ممكن نباشد اما از نكات مثبت مهم اين سيستم عامل مي‌توان به
۱۰مورد زير اشاره كرد:
- ۱ضريب امنيت بالا: به رغم آنكه شركت مايكروسافت تلاش كرد با انتشار مجموعه اصلاحي و به روزكننده "سرويس پك ‪ "۲براي "ويندوز اكس‌پي" اين سيستم‌عامل را از لحاظ امنيتي به حد قابل قبولي برساند، اما حتي ضريب امنيت "ويندوز اكس پي" مجهز به "سرويس پك ‪ "۲نيز با ضريب امنيت "ويندوز ويستا" قابل مقايسه نيست.

برخورداري از يك ديوارآتش (فايروال) قدرتند و دو طرفه كه اطلاعات ورودي و خروجي از رايانه را بررسي مي‌كند، فن‌آوري "ويندوز سرويسز هاردنينگ" كه از اجرا شدن مخفيانه كدهاي مخرب در رايانه و تغييرات ناخواسته تنظيمات سيستم‌عامل جلوگيري مي‌كند، رمزنگاري تمامي اطلاعات موجود در هارد ديسك رايانه به منظور جلوگيري از سوء‌استفاده از اطلاعات شخصي كاربران، فن‌آوري "يوزر اكاونت پروتكشن" به منظور محدود كردن اختيارات امنيتي كاربر با هدف حفاظت از رايانه، تنها بخشي از توانمندي‌هاي جديد امنيتي سيستم‌عامل "ويندوز ويستا" هستند.


- ۲برخورداري از اينترنت اكسپلورر ‪ :۷مايكروسافت با تقليد از مرورگر محبوب "فايرفاكس" تلاش كرده‌است نگارش جديد "اكسپلورر" را به قابليتهايي نظير مشاهده چند وب سايت در يك پنجره مرورگر(‪ ،(Tab Browsingمديريت بهتر ويژگي‌هاي امنيتي، امكان شناسايي وب سايتهاي مشكوك به حملات "فيشنگ" و جلوگيري از دانلود و اجرا شدن كدهاي مخرب از اينترنت بدون آگاهي كاربر، مجهز كند.

- ۳كيفيت گرافيك بسيار بالا: شركت مايكروسافت براي نخستين بار كيفيت گرافيك سيستم‌عال "ويندوز" خود را به حد بالايي رسانده‌است. در "ويندوز ويستا" محيط گرافيكي زيبايي به نام "ايرو گلس"(‪ (Aero Glassوجود دارد كه فعال كردن آن تصاوير متحرك، جلوه‌هاي سه‌بعدي و تصاوير شفاف
(‪ ،(
Transparenciesآيكن‌ها و پنجره‌هاي شفاف را به ارمغان مي‌آورد و نه تنها ظاهر "ويندوز" را دگرگون مي‌كند بلكه كار كردن با آن را نيز بهبود مي‌بخشد.

(فعال كردن قابليت "ايرو گلس" نيازمند كارت گرافيكي و پردازنده قدرتمند است)

- ۴قابليت جستجوي دسكتاپ: شركت مايكروسافت جستجوگر دسكتاپ بسيار قدرتمندي را در "ويندوز ويستا" گنجانده كه به هيچ وجه با گزينه كند و ناكارامد "جستجو"(‪ (Searchدر "ويندوز اكس‌پي" قابل مقايسه نيست و كاربران مي‌توانند با استفاده از آن با سرعت و دقت بالا در ميان انواع فايلها، ايميل‌ها و مطالب اينترنتي موجود در هارد ديسك رايانه خود و يا شبكه رايانه‌اي مورد استفاده، به جستجوي موارد مورد نظر خود بپردازند.

- ۵به روزنگاري اينترنتي: "ويندوز ويستا" بر خلاف "ويندوز اكس‌پي" از مرورگر "اينترنت اكسپلورر" براي دانلود به روز نگارها(آپ ديت) استفاده نكرده و خود به يك برنامه به روزنگار مجزا مجهز شده كه نتيجه آن به روز نگاري متمركز و سريعتر ويندوز و برنامه‌هاي جانبي آن است.

- ۶بهبود قابليتهاي صوتي تصويري: نرم‌افزار "مديا پلير" در "ويندوز ويستا" از ابزار نه چندان محبوبي كه هم‌اكنون در "اكس‌پي" مي‌بينيم، به يك برنامه صوتي و تصويري كامل و جذاب بدل شده‌است. برنامه "ويندوز فوتو گالري"(‪ (Windows Photo Galleryسرانجام قابليت مديريت عكسهاي ديجيتالي را به "ويندوز" آورده كه به كمك آن مي‌توان به راحتي عكسها را مديريت، طبقه بندي، ويرايش و چاپ كرد. برنامه "دي وي دي ميكر"(‪ (DVD Makerنيز امكانات جالبي را براي ساخت و ويرايش تصاوير ويدئويي در اختيار كاربران "ويستا" قرار مي‌دهد.

- ۷كنترل دسترسي اطفال: "ويندوز ويستا" به قابليتي مجهز شده كه والدين، معلمان و مسئولان كتابخانه‌ها مي‌توانند از جهات مختلف بر نحوه دسترسي اطفال به رايانه نظارت داشته‌باشند. به كمك اين ويژگي مي‌توان وب سايتهاي خاص را در اينترنت فيلتر كرد، دانلود فايل را محدود نمود، برنامه‌ها و بازي‌هاي رايانه‌اي قابل اجرا در رايانه را مشخص كرد و حتي روز و ساعت دسترسي كودك به رايانه را نيز تعيين نموده و محدود نمود.

- ۸قابليت پشتيباني از اطلاعات هارد ديسك: زماني كه "ويندوز ‪ "۹۵به بازار آمد، رايانه‌هاي شخصي داراي هاردديسكهاي حداكثر ‪ ۳۰۰مگابايتي بودند اين درحالي است كه هم‌اكنون رايانه‌هاي جديد داراي هارد ديسكهاي ۳۰۰يا ۴۰۰ گيگابايتي هستند و به همين علت "ويندوز ويستا" به منظور حفاظت از كاربر در برابر احتمال فاجعه پاك شدن و يا از بين رفتن ناگهاني اين حجم اطلاعات، به قابلت پشتيباني(‪ (Back upجديدي مجهز شده و به علاوه ويژگي "سيستم ري‌استور"(‪ (System Restoreدر آن براي بازگرداندن رايانه به بهترين وضعيت قبلي در هر لحظه، بهينه‌سازي شده‌است.

- ۹به اشتراك‌گذاري هارد ديسكها: "ويندوز ويستا" به توانايي به اشتراك‌گذاري هارد ديسكها(‪ (Peer-to-peerمجهز شده كه كاربران گروه‌هاي مشخص شده مي‌توانند با استفاده از آن از طريق اينترنت به تبادل فايل و پيغام ميان يكديگر بپردازند.

- ۱۰نصب در تنها ۱۵دقيقه! : هرچند نگارشهاي آزمايشي فعلي "ويندوز ويستا" براي نصب شدن روي رايانه همانند "ويندوز اكس‌پي" دست كم به حدود يك ساعت زمان نياز دارند اما مايكروسافت وعده داده‌است نسخه نهايي اين سيستم‌عامل به گونه‌اي طراحي شده كه كاربران مي‌توانند در حدود ۱۵دقيقه آن را روي رايانه خود نصب و راه‌اندازي كنند.

با تمامي اين تفاسير، برخي نكات منفي نيز در "ويندوز ويستا" به چشم مي‌خورند كه اگرچه در مقايسه با نكات مثبت چندان به چشم نمي‌آيند اما توجه به آنها ارزشمند است:
- به خاطر داشته باشيم "ويندوز ويستا" براي عملكرد بهينه نيازمند يك رايانه قدرتمند است و به همين علت كاربران رايانه‌هاي قديمي‌تر بهتر است پيش از نصب آن به فكر ارتقاء رايانه خود باشند.

- "ويندوز ويستا" هنوز به يك نرم‌افزار ضد ويروس متمركز مجهز نشده و شما همچنان مجبور خواهيد بود پس از نصب آن از يك نرم‌افزار آنتي‌ويروس جداگانه براي حفاظت از رايانه خود بهره بگيريد.


- كار كردن با "ويستا" به ويژه با قابليتهاي در ظاهر پيچيده‌اي نظير "فلدرهاي مجازي"(‪ ،(
Virtual foldersاندكي مشكل بوده و تغييرات فراوان در منوي "استارت" ممكن است كاربران نسخه‌هاي قديمي‌تر "ويندوز" را دچار سردرگمي كند.

- مايكروسافت برخي ويژگي‌هاي استاندارد شده در "ويندوز"هاي قبلي را در "ويستا" تغيير داده كه اين امر مي‌تواند سبب نارضايتي كاربران شود. به طور مثال پيش تنظيمات "ويندوز ويستا" به گونه‌اي است كه "ويندوز" به جاي خاموش كردن (شات داون) رايانه، آن را "هايبرنيت" مي‌كند و كاربر مجبور است براي "شات داون" كردن كامل رايانه، پيش تنظيمات "ويندوز ويستا" را تغيير دهد.

- برخي ويژگي‌هايي كه مايكروسافت با تبليغات فراوان به "ويستا" افزوده در واقع نگارشهاي به روز شده ويژگي‌هاي قديمي‌تر هستند. به طور مثال برنامه "ويندوز ميل"(
‪ (Windows Mailدر حقيقت همان "آوت لوك اكسپرس" با تغييرات جزيي است و "ويندوز ديفندر"(‪ (Windows Defenderنيز همان "مايكروسافت آنتي‌اسپاي‌ور" است كه تنها به روزنگاري شده‌است.

به هر ترتيب، سيستم‌عامل جديد "مايكروسافت" در پاييز سال جاري وارد بازار مي‌شود و با توجه به استفاده بيش از ‪
۹۰درصد رايانه‌هاي شخصي جهان از سيستم‌عامل "ويندوز"، ميليونها كاربر رايانه‌هاي شخصي بايد كم‌كم خود را براي آشنايي با "ويستا" آماده كنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:25  توسط بیژن آزاد  | 

«  دریدا و مسأله نوشتار »

 ژاک دریدا (Jacques Derrida)

مقدمه :

 زبان مبنای حرکت در پساساختارگرایی است . دریدا با انتشار 3 کتاب نوشتار و تمایز ، گفتارو پدیده ، و در باب گراماتولوژی ( درباره نوشتار) نوید ظهور جنبش پساختارگرایی را داد.[1][1]

وی که در 1930 در الجزایر بدنیا آمد و در اکول نرمال سوپریور پاریس درس خوانده[2][2] اندیشه خود را با نقد پدیدار شناسی ( هوسرل ) ، زبان شناسی ( سوسور) ، روان کاوی ( لاکان ) ، و ساختارگرایی ( لوی – اشتراوس ) سازمان داد.[3][3]

دریدا در کتاب « درباره نوشتارشناسی » ( Of Gramatology ) که یکی از مهم ترین آثار اوست به بررسی رابطه گفتار با نوشتار پرداخته ریشه تقدم گفتار بر نوشتار را در متافیزیک غربی پی جویی می کند.

او می کوشد انگاره تقدم گفتار بر نوشتار را واژگون ساخته نظریه جدیدی را در زبان شناسی ارائه نماید .[4][4]

دریدا ضمن بررسی رابطه گفتار و نوشتار در سنت فلسفی غرب به انتقاد از زبان شناسی ساختاری سوسور پرداخته که تحت تأثیر متافیزیک غربی گفتار را بر نوشتار تقدم بخشیده است .

 بنیاد های معرفت در سنت فلسفی غرب بر پایه منطق اینهمانی یا هویت قرار گرفته است. منطق اینهمانی  که ریشه در سنت ارسطویی دارد با استفاده از سه قانون اینهمانی یعنی « هر چیزی همان است که هست»،قانون  امتناع تناقض  یعنی « هیچ چیزی نمی تواند هم باشد و هم نباشد» و قانون طرد  شق ثالث یعنی « هر چیزی باید باشد یا نباشد» انسجام منطقی را به اندیشه می بخشد و بطور ضمنی وجود واقعیتی ذاتی و یک خاستگاه را برای معرفت هویدا می کند.

پایداری و انسجام منطقی معرفت نیازمند وجود یک خاستگاه بسیط (فارغ از تناقض)،همگن (از یک جوهر) و با خود اینهمان (پیش خود حاضر) است.

منطق اینهانی مستلزم طرد ویژگی هایی همچون پیچیدگی ،ابهام ، تفاوت و تکثر هستند که تداعی کننده «ناخالصی» است.[5][42]

دریدا در تلاش برای واسازی سنت فلسفی غرب براندازی این اصل و هر آنچه بنیان یا خاستگاه در اندیشه فلسفی نامیده می شود را وجه تلاش خود قرار داده است.

فلسفه غرب وجود گوهر یا حقیقت را مفروض می گیرد که زیر ساخت تمام عقاید است  ا و تلاش می کند یک دال برتر به اثبات رساند که مبتنی بر یک مدلول برتر استوار و باثبات است.

ایده ذات ماده روح جهانی  خدا و غیره نمونه هایی از این دال های برتر می باشند که از وجود هایی استعلایی خبر می دهند .  دریدا  فرض وجود چنین مبنای برتر را افسانه می داند. [6][43]

دریدا « هر نظام فکری را که بر بنیان یک زیر ساخت ، پیش زمینه یا یک اصل اولیه ابتنا یافته باشد نظامی "متافیزیکی" می نامد. اصول اولیه ،اغلب به وسیله آن چیزی که حذفش می کنند یعنی به وسیله نوعی تضاد دوگانه با سایر مفاهیم تعریف می شوند.

... دریدا معتقد است که ما باید سعی کنیم تضادهایی نظیر ذات/ روح ،سوبزه / ابژه ،کذب / صدق،جان/ جسم،متن/ معنی،بیرونی/ درونی ،نمود/ بود،حضور/ بازنمایی،و غیره را که از رهگذر آنها عادت به اندیشیدن کرده ایم و تضمین کننده بقای متا فیزیکی در فرآیند تفکر ما هستند در هم بشکنیم .» [7][44]

فلسفه غرب در چارچوب تضادهای دوگانه نوعی ارزش گذاری ارائه می کند که مبتنی بر برتری وحدت ،استمرار ،حضور نسبت به کثرت،غیریت و دیگر بودگی است. متا فیزیک غربی هستی را به مثابه حضور،وحدت و هویت فرض می گیرد.[8][45]

دریدا می کوشد با طرح مفاهیم ی همچون «دگربودگی» ، «دیگرگونگی»،،«دگرسانی»،«مغایرت» و «تفاوت» موضوعات به حاشیه رانده شده توسط سنت فلسفی در غرب را شناسایی نماید و آنها را از حاشیه به کانون گفتگوها وارد کند.

نوشتار در تقابل با گفتار یکی از عناصر طرد شده می باشد که زبان شناسی همزمانی سوسور نیز با وجود تحولی جدی که در درک ما از زبان ایجاد نمود گرفتار آن بوده نوشتار را طفیلی و امر فرعی بر گفتار
 باز می شناسد . از نظر سنت فلسفی غرب « تجلی متا فیزیک حضور» است که در تقدم گفتار به عنوان امر حاضر بر نوشتار ظهور می یابد.

از نظر دریدا « سنت فلسفی غرب از دوران افلاظون به بعد گفتار ، روح و نوشتار ، کالبد و صورت خارجی گفتار محسوب گردیده است .»[9][46]

در حقیقت « لوگوس یعنی گفتار گوهری است که در لباس (Soma) نوشتار (graphe) پوشانده می شود.از دیر باز حقیقت با مدلول و یا محتوا پیوند یافته و از صورت و پدیدار فاصله گرفته است . نتیجه این برداشت چیزی است که دریدا آن را متافیزیک حضور نامیده است.

... بنابراین نوشتار چون دالی تلقی شده است که معنا و مدلول آن در قلمرو گفتار جستجو شده است.

به دیگر سخن در غرب زبان گفتاری همواره اصل و  بنیاد و زبان نوشتای فرع و جانشین اصل تلقی شده است این گرایش را دریدا آوا محوری یا گلومداری نامیده است.در حقیقت گونه ای سرکوب و واپس زدن نوشتار و متن از ناحیه متا فیزیک به صورت فراگیر اعمال گردیده است و تا عصر حاضر نیز متوقف نگردیده است.

دریدا ، با طرح نوشتار شناسی (Gramatology) در پی آن بر آمد تا این انگاره مسلط را واژگون سازد و برتری  و اولویت نشانه های نوشتاری را به اثبات برساند.»[10][47]

دریدا این تاکید بر حضور را در باور به « لوگوس» می داند. و مدعی است که در اعماق اندیشه فلسفی گونه ای تاکید بر لوگوس به معنای کلام ،خرد، منطق،تعریف ،قوه عقل ،تناسب و تفاوت وجود دارد.[11][48]

از نظر هایدگرحقیقت را در فلسفه افلاطون و ارسطو با دیدار و تصویر مرتبط می انگارد. و« افلاطون و طرفداران وی اندیشه را وجهی از دیدن محسوب می دارند ».[12][49]

این توجه به دیدار که متضمن تاکید دریدا بر حضور است از دیدگاه هایدگر « مستلزم دو عنصر است یکی بیننده و دیگر آنچه دیده می شود . به همین جهت متافزیک دیدار خود متضمن دو عامل سوژه وابژه است.
دو گانگی و ثنویت میان فاعل و مفعول ،عاقل و معقول ،بیننده و موضوع   از همین زمان پدیدار گردید.یعنی زمینه معرفت شناسی در همین رهیافت دیداری مهیا گردید.»

دریدا واژه لوگوس را با سانترم(Centeum) ترکیب کرده لوگو سانتریسم را به معنای توجه به مرکزیت کلام و آوا بر نوشتار آفرید.هدف اصلی دریدا از طرح رویکرد بنیان فکنی ،واسازی وجه کلام مدار فلسفه غربی بود.  [13][50]

واسازی یا بنیان فکنی تلاشی برای تخریب و بازنویسی مجدد اندیشه فلسفی در غرب است. دریدا
 می گوید :«چیزی ساخته شده است مثلا یک نظام فلسفی ،یا یک سنت ،و یا فرهنگ و کسی می خواهد آن را آجر به آجر خراب کند تا بنیاد های آن را تحلیل و آن را مستحیل نماید.

فردی به نظامی می نگرد و چگونگی ساخت آن را وارسی می کند ،تا معلوم دارد که زاویه ها و یا سنگ های پایه کدام است و چنانچه آنها را جابجا کند از قید اقتدار نظام رها خواهد شد.»[14][51]

لذا ،دریدا در رویکرد واسازی خود،« در حقیقت بن فکنی و ساخت زدایی را به ما می آموزد که هر فرادهش و سنت را بنیان فکنی نمود.سپس عناصر به دست آمده را دوباره بازنویسی (Reinscription) نماییم .»[15][52]

بن فکنی همچنین تلاش برای گسست از رویکرد فلسفی غرب است لذا « به جای توجه بر خرد ،فهم ماهیات ،کلیات ،معقولات و ناکرانمندی ها بر پیش پا افتاده ترین و حاشیه ای ترین پدیده ها از نظر دور مانده تاکید می کند.» [16][53]

در واقع «بن فکنی با گفتار وداع گفته و خود را متوجه اسطوره ،تمثیل و ایهام نموده و به قول نیچه از نیروی آپولونی دست شسته و به دیونی سوس روی آورده است.» [17][54]

واسازی روشی برای قرائت متن و نمایش کاربرد متناقض مفاهیم توسط نویسنده است در واسازی ، «متن قرائت می شود تا به وسیله معیار های خودش رد شود.» [18][55]

همچنین واسازی ،«خود هویتی دال و مدلول و خود حضوری سوبزه متکلم و نشانه صدار را مورد سئول قرار می دهد.» و هرگونه مرکز و ارجاع به اصل نخستین را رد می کند.

واسازی ،رابطه سنتی مولف واثر را درهم می ریزد و تکیه بر متن را پیشنهاد می کند ،او مولف را رد می کند و به تاریخ و سنت بنیا متنی متمایل می شود و خواننده را ارتقاء می بخشد»[19][56]

دریدا در مقاله «زبان شناسی و نوشتار شناسی » به نقد نظریه زبان شناسی سوسور پرداخته و آن را ادامه اندیشه افلاطون ، روسو و کانت می داند که تحت تاثیر «دوگانگی دیرپای ناشی از متا فیزیکی غرب » زبان گفتاری را بر زبان نوشتاری اولویت می بخشد . سوسور شکل گفتاری زبان و نه واژه ها را موضوع
 زبان شناسی می داند.

وی در نشانه   شناسی خویش معنا را در گفتار جستجو کرده ،« نوشتار را صورت فرعی و تبعی گفتار می داند.» [20][57]

اندیشه دریدا نشان می دهد که در «زبان شناسی سوسور برای مقابله با زبان نوشتاری ،برتری به گفتار داده شده است .آوا ،تبدیل به استعاره ای از حقیقت و اعتبار می شود. منبعی از گفتار " زنده" خود نمود و متضاد با نوشتار فرودست و بی روح .» [21][58]

از نظر دریدا وجود پیش فرض حضور و فرابودگی عامل تقدم و اولویت گفتار بر نوشتار بوده  در گفتار ما «قادریم آنچه را که می گوییم درک کنیم و معنای آن را دریابیم بنابراین می توانیم به آستانه حضور میان دال و مدلول گام نهیم.» [22][59] برعکس در نوشتار ، « هیچ گونه حضوری میان نویسنده و نوشتار وجود ندارد . از این روست که ما در گفتار حضور متعلق می یابیم ،اما در نوشتار غیاب بر مناسبت میان نویسنده و نوشتار حاکمیت می یابد.» [23][60]

دریدا ، با طرح نوشتار شناسی در صدد وازگون سازی رابطه گفتار و نوشتار است. اما اساسا نوشتار در اندیشه وی چه معنائی دارد و ویژگی اساسی آن چیست؟ وجه تمایز نوشتار بر گفتار در کجا قرار دارد؟

نوشتار با مفهوم متن پیوند دارد. متن به طور کلی عبارت است از « مجموعه ای از نشانه ها،آثار و یا جای پا که بر جا مانده و قابل خواندن است ... بدیهی است که متن را نمی توان عبارت از گفتمان و سخن (discourse) محسوب داشت بلکه خود گفتمان نیز گونه ای متن است .» [24][61]

واژه متن برگرفته از واژه لاتین Txtus از مصدر Texere است که عبارت است از تار پود به هم بافته که فاقد سلسله مراتب بوده دارای نظم آهنگین است.و از تقابل های دوگانه گفتاری در آن خبری نیست. [25][62]

از نظر دریدا « زبان در زبانی ترین شکل خود زبان در خود کفاترین شکل خود است.» و « نوشتار زبان ،در خود کفاترین شکل خود است چرا که نوشتار زبان در مکانی ترین شکل خود است.» که به صورت مادی بدون نیاز به پدید آورنده استوار ،و ماندگار است. [26][63]

بعبارتی دیگر ،نوشتار دارای « استقلال عینی » بوده  بدون توجه به معنایی که مولف در نظر داشته دارای کنش است.

دریدا می گوید :«برای آنکه نوشتار ،نوشتار باشد باید کماکان کنش داشته باشد و خوانا باشد ،حتی اگر مولف نوشتار دیگر پاسخگوی آنچه نوشته است نباشد ... . چه به گونه ای مشروط غایب باشد ، یا آنکه در کذشته باشد ،و یا آنکه به طور کلی با قصد جاری خود ، وفور معانی را حمایت نکند و پوشش ندهد.» [27][64]

همچنین ،دریدا با نقد زبان شناسی سوسوری « استقلال کارکرد های نشانه شناختی» را ویزگی مشترک نشانه گفتاری و زبانی می داند. درزبان شناسی سوسورparole  (گفتار) برخلاف  langue (زبان) متکی بر فرد می باشد   همچنین ، زبان ماهیتی اجتماعی می یابد.

سوسور معتقداست که : «زبان (langue) به هیچ وجه کار ویژه گوینده نیست.یعنی وجود زبان به فرد تکیه ندارد.اما وجود گفتار موکول به گوینده آن است.افزون بر این استقلال نشانه شناختی زبان شرط لازم و ضروری برای امکان گفتار است . بدبن معنا که فرد آنچه را می خواهد در صورتی می تواند بگوید که نظام نشانه های زبانی دسترسی داشته باشد. یعنی معنی واژه ها و به طور کلی نشانه های زبانی مستقل از وجود گوینده و شنونده وجود دارد .سوسور به اعتباری اتکای نشانه شناختی گفتار به زبان را می پذیرد.» [28][65]

اما بر خلاف سوسور ،دریدا استقلال نشانه های زبانی را به گفتار نیز سرایت داد.« زیرا که اگر گفتار را متکی به زبان بدانیم از این رو استقلال زبان  به گفتار هم تسری می یابد. از این جهت می توان گفت گفتار هم به اعتباری از وجود گوینده جدا می شود...  در حقیقت دریدا استقلال نشانه شناختي زبان را به حوزه گفتار نیز تسری می دهد و مدعی می شود که این استقلال خصوصیت عام و کلی نشانه ها است( اعم از زبان و گفتار) ».[29][66]

بنابر این « واژه های گفتاری از لحاظ عینی متکی هستند اما از لحاظ نشانه شناسی همچون واژه های نوشتاری مستقل اند.» لذا اگر چه گوینده هنگام بیان جمله « آسمان آبی  است » می توند هر معنایی را اراده کند اما واژه فوق دارای معنای مستقل است که این استقلال باعث قابل فهم شدن معنای جمله در فضای بین الاذهانی است. [30][67]

ادغام نشانه های گفتاری و نوشتاری و کسب استقلال نشانه شناختی نشانه گفتاری باعث فروپاشی استدلال های مبتنی بر تمایز بیان و نشانه می گردد. هوسرل در کتاب جستارهای منطقی تلاش می نماید میان نشانه و بیان تمایز ایجاد نموده نشان دهد بیان ارائه کننده معنای ناب نشانه است.

از نظر هوسرل « بیان به نیت سخنگو متصل است چیزی است که می توان آن را به معنای نشانه بنامیم ، و همین طور چیزی است که از نشانه متمایز شده و کارکرد نشانه گذاری دارد و می توان بدون هیچ تعمدی رخ نماید.» [31][68]

دریدا استدلال فوق را رد کرده می کوشد رابطه ضروری میان بیان و نشانه را توضیح می دهد. وی می گوید:« بیان ناب همیه مستلزم یک عنصر دلالت دهنده است. نشانه هیچ گاه نمی تواند به گونه ای موفقیت آمیز از بیان متمایز گردد. نشانه ها نمی توانند به چیزهایی کاملا متمایز از خودشان ارجاع دهند. مدلولی که از دال مستقل باشد وجود ندارد. قلمرو معنایی وجود ندارد که بتواند مجزا از علائمی باشد که ما برای دلالت به قلمرو معنایی از آنها بهره می جوییم.

این استدلال دریدا که قلمرو مستقل مدلول وجود ندارد، براین بنیان استوار است ؛ اول اینکه ، هیچ نشانه ویژه ای نمی تواند وابسته به یک مدلول خاص نباشد ودوم اینکه ، ما قادر به رهائی از چنبره نظام دال ها نیستیم. ادغام این نتایج مستلزم آن است که حضور بی قید وشرط وجود ندارد.» [32][69]

دریدا مدل سوسوری رابطه دال و مدلول رد می کند که آنها را همانند دوری یک سکه می داند. دریدا تلاش می کند نشان دهد که « پیوند خطی میان دال و مدلول هر لحظه گسسته می گردد و دال و مدلول های تازه ای در ترکیب وآرایش بدین قرار می گیرند.»  [33][70]

سوسور برای اولین بار نظریه مغایرت را در زبان ارائه کرد سوسور مدعی بود که ماهیت نشانه در سایه مغایرت آن با سایرنشانه ها تعیین می یاید و لذا، مغایرت یا تمایز نقش اصلی را در معنا دهی به واژه بر عهده دارد . این رویکرد سوسور به دو نتیجه مهم می انجامد:

1-     هیچ نظامی به طور کامل واجد حضور نیست زیرا معنای خود را در غیاب دیگری می یابد.

2-    هویت و اینهمانی بر حسب غیبت معنا می یابد و هویت که خود بنیان متا فیزیک است تبدیل به مفهومی اعتباری و اضافی (Relational) می شود.[34][71]

لذا، «دریدا به نشانه به مشابه ساختاری از تمایز می نگرد: نیمی از آن همواره « آن جا نیست» و نیم دیگر همواره« آن نیست». دال ها و مدلول ها به طور متناوب و مجزا ترکیب های در حال گسست و پیوست دوباره هستند و بنابر این نارسایی مدل سوسوری نشانه آن جا که معتقد است دال و مدلول همانند دوسوی یک کاغذ در ارتباط اند آشکار می شود. در واقع، تمایز پایداری میان دال و مدلول وجود ندارد.» [35][72]

از نظر دریدا « هیچ کس نمی تواند همواره "ابزار"(نشانه) و "هدفی"(معنی) که با هم کاملا منطبق باشند خلق کند نشانه هموار به نشانه ارجاع می دهد و هر یک به ترتیب در چهره دال و مدلول جانشین دیگری می شوند.» [36][73]

دریدا این حالت زبان را منش انتشار می نامد. « انتشار حالت عدم تحقق بی پایان معنااست که در غیاب همه ی مدلول وجود دارد. ... دریدا با حذف مدلول آخرین ابزار کنترل انسانی را بر زبان کنار می گذارد. در غیاب همه ی مدلول ها ، زبان در نوع خود نوعی انرژی و خلاقیت می یابد ، که کاملا از انرژی و خلاقیت ذهنی نویسندگان و یا خوانندگان منفرد متمایز است.... در انتشار ، زبان به گونه ای عمل می کند که از مسولیت اجتماعی و عدم مسئولیت فردی اجتناب می کند. " مسولیت و فردیت ارزش هایی هستند که در این حوزه دیگر تفوق ندارد. این اولین تاثیر انتشار است."» [37][74]

سوسور و دیگر ساختار گرایان با استفاده از مرزهای تمایز ، در برابر مرکز گریزی کلمه مقاومت کرده و ثبات و سکون را به کلمات داده اند. در زبان شناسی ساختگرا ،« با تکیه بر تمایز ، تمام کلمات در یک نظام همزمان کلی سکون و ثبات می یابند... برای حالت تعادل کامل، کلمات باید در درون یک فضای بسته ،تنگ هم قرار داشته باشند.» [38][75]

اما رویکرد ساختارگرا به زبان به مثابه نظام همزمان کل، ساختارگرایی را  با بحران مواجه می سازد. زیرا شرط کلیت نافی آزادی و خلاقیت است همچنین هر گونه آگاهی از نظام ، با واقعیت نظام که هر گونه آگاهی در درون نظام را تنها برحسب کلمات خود ممکن می سازد ناسازگار است.

لذا « ماهیت نظام (بعنوان کلیت) علیه هر نوع آگاهی از این نظام ( به عنوان کلیت ) عمل می کند .این مسئله در نشانه شناسی ساختگرا و تاریخ معرفت شناسی فوکو به اوج می رسد.» [39][76]

دریدا نظام همزمان کلی را رها می کند لذا« زبان در منش انتشار، تا بی نهایت فاقد توازن و تعادل است  دیگر کلمات به طور همزمان بر یکدیگر فشار نمی آورند ، بلکه به طور متوالی در یک زنجیره عینی برهم عمل می کنند و هر یک دیگری را واژگون می کند.درست مانند مهره ای دومینو که پی درپی فرو می ریزند.» [40][77]

   سخن آخر:

هویت ناب در ساخت شکنی درهم فرو می ریزد و خصلتی ناتمام می یابد. دریدا نشان می دهد که هویت تنها « با انکار عامدانه ابهام و مستثنی نمودن ( جداسازی ) تفاوت ها  می تواند بدست آید . اما برای دریدا ، این انکارها و جداسازی ها درهویت ها در می آمیزند و از کامل شدن آنها جلوگیری می نمایند و در نتیجه اغلب، تهدیدی بریا واژگون سازی آنها هستند.»[41][78]

این رویکرد به هویت باعث می گردد که سئوالات کلاسیک درباره چیستی " خود (من )" و " ما "  در ابهام قرار گیرد و مرز میان فرد وجامعه دچار ریزش می گردد. لذا ، دیگرسخن گفتن از فرد مستقل ازجامعه  حد زیادی ناممکن می گردد. هویت فرد مبهم و درهم فرو رفته در هویت های دیگر می شود. لذا ، سنت لیبرالی تمایز میان حوزه عمومی و حوزه خصوصی دچار فروپاشی می شود. زیرا ، که دیگر امکان جداسازی روشن میان امور خصوصی و عمومی وجود ندارد.

همچنین ، امکان تمایز گذاری میان سنت و مدرنیته ، قدیم و جدید از بین می رود . فرد مدرن یا سنتی بطور خالص امکان حضور نمی یابد . هویت فرد همیشه ترکیبی از گفتمان های گوناگون است. لذا ، روان پارگی و درصدی از تناقض  در مبانی به امری عادی تبدیل می گردد.

 پذیرش عدم امکان دستیابی به هویت ناب باعث می شود تلاش برای کنارگذاشتن هویت های منبعث از سنت به نفع نگاه مدرن به امر خیالی تبدیل شود. اندیشه " ایجاد همبستگی و انسجام(Coherence  ) " جانشین تلاش برای رسیدن به " عینیت وحقیقت " می گردد . دراین رویکرد کارآمدی یک اندیشه در داشتن همبستگی درونی میان عناصرگوناگون آن می باشد .

ساخت شکنی همچنین در عرصه سیاست توجه ما را به گفتمان های حاشیه ای جلب می کند . بعبارتی ساخت شکنی « صدای همه آن گرایش هایی است که در نظام فکری و مفهومی عقل غربی جایی برایشان نیست ».[42][79]

ما در تحلیل ساخت شکنانه ، امکان فهم رویداد های گوناگونی را فراهم می کند که بر علیه نظم مسلط
 جهانی می باشند .

 این نگاه ، درک ما را از فرآیند حذف شدگی گفتمان های حاشیه ای موجود در سطح جهان غنا بخشیده تحلیل بحران های موجود در سطح جهان را همانند تروریسم ممکن می گرداند . بحران هایی که حاصل تلاش گفتمان های حاشیه ای برای جلوگیری از حذف ، حفظ هویت و تفاوت خود نسب به گفتمان مسلط  می باشند.

همچنین ، اعتقاد به عدم وجود هویت ناب و وابسته بودن هویت" فرد" به هویت " دیگری" ، تلاش برای کنار گذاشتن و حذف سایر هویت ها را ناممکن می سازد . حذف دیگری به معنای مغشوش کردن  و فروکاستن هویت " خود " می باشد .

در نهایت ، اعتقاد به عدم امکان رسیدن به هویت ناب زمینه تکثرگرایی و به رسمیت شناختن تفاوت در اجتماع است.

منابع :

    1.  پنجاه متفکر معاصر: از ساختارگرایی تا پسا مدرنیته ، جان لچت ، مترجم : محسن حکیمی . – تهران : خجسته ، 1377.

2.  دوره زبان شناسی عمومی ، فردینان دو سوسور،  ترجمه : کورش صفوی . – تهران : هرمس ، 1378

3.  راهنمای مقدماتی بر پساساختارگرایی و پسامدرنیسم ، مادن ساراپ ، ترجمه : محمد رضا تاجیک . – تهران : نشرنی ، 1382

4.  ژاک دریدا و متافیزیک حضور، محمد ضیمران . – تهران : هرمس ، 1379

5.  ابرساختارگرایی : فلسفه ی ساختارگرایی و پساساختارگرایی ، ریچارد هارلند، ترجمه ی : فرزان سجودی ؛ [ برای ] پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی . – تهران: سازمان تبلیغات اسلامی ، حوزه هنری ، 1380.

6.  گذر از مدرنیته ؟ نیچه ، فوکو، لیوتار، دریدا/ نوشته شاهرخ حقیقی . –  تهران : آگاه ، 1379.

  1. روش و نظریه در علوم سیاسی ، دیوید مارش ؛ ترجمه : جری استوکر، ترجمه : امیرمحمد حاجی یوسفی . –تهران : پژوهشکده مطالعات راهبردی ، 1378.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:21  توسط بیژن آزاد  | 

درباره حبيب الله زنجانى
دانش امروز
انديشه هاى كهن
- حبيب الله زنجانى، متولد ۱۳۱۸ خلخال.
- اخذ مدرك ليسانس علوم اجتماعى از دانشگاه تبريز، ۱۳۴۹.
- اخذ مدرك فوق  ليسانس علوم اجتماعى از دانشگاه تهران، ۱۳۵۱.
- اخذ مدرك دكتراى جمعيت شناسى از دانشگاه پاريس، ۱۹۷۴.
- عضو هيأت علمى دانشگاه تهران از ۱۳۵۲ تا ۱۳۶۴.
- محقق مركز مطالعات و تحقيقات شهرسازى و معمارى ايران.
- محقق نمونه وزارت مسكن در سال ۱۳۸۳.
- انجام دهها طرح تحقيقاتى و تأليف مقالات متعدد.
- عضو انجمن بين المللى مطالعات علمى جمعيت از ۱۹۷۶ تاكنون.
- عضو انجمن بين المللى جمعيت شناسان فرانسوى زبان.
- عضو انجمن جمعيت شناسى ايران.
- سردبير نامه انجمن جمعيت شناسى ايران.
- عضو هيأت تحريريه نشريه اقتصاد ايران.
تأليف كتابهاى:
۱- مهاجرت ۲- تجليل جمعيت شناختى ۳- گزيده مطالعات جمعيت مجموعه شهرى تهران ۴- جمعيت، توسعه و بهداشت بارورى ۵- جمعيت و توسعه ۶- جمعيت و شهرنشينى در ايران ۷- تقويم تاريخى دموگرافيك ايران ۸- مشاركت در تدوين «لغت نامه جمعيت شناسى». ۹- عضو هيأت مديره و مشاركت در تهيه كتاب «گيلان».
از جمعيت شناسان شناخته شده و صاحبنظر كشور است، از معلمى و تحصيل در رشته ادبيات به سمت و سوى جمعيت شناسى كشيده شد، در دهه ۱۳۶۰ بر ضرورت كنترل جمعيت كشور تأكيدكرد و هم اكنون مدير مطالعات جمعيت و امور اجتماعى مركز مطالعات و تحقيقات شهرسازى و معمارى وزارت مسكن و شهرسازى مى باشد.
252636.jpg
حبيب الله زنجانى متولد ۱۳۱۸ خلخال است؛ متأهل و داراى دو فرزند.
از دوره تحصيل دبيرستان به مطالعه كتاب هاى تاريخى و خصوصاً تاريخ اجتماعى ايران گرايش داشته است و در بين داوطلبان استان هاى غربى كشور كه مايل به تحصيل در دانشسراى مقدماتى بوده اند مقام نخست كسب مى كند. از استادان شاخص او اين افراد را به ياد مى آورد، فرهنگ (استاد رياضى)، عبدالعلى كارنگ (استاد ادبيات)، صباح (استاد علوم تربيتى و روانشناسى) و على اكبر شعارى نژاد (علوم تربيتى و روانشناسى).در دوران دبيرستان و دانشسرا به كار در زمينه تهيه روزنامه ديوارى تمايل نشان مى دهد و در دوره دانشسرا هم در تهيه مجله «معلم» نقش داشته است.
از سال ۱۳۳۷ تا سال ۱۳۴۸ به عنوان معلم در خلخال، تبريز و تهران به تدريس در مقاطع ابتدايى و دبيرستان روى مى آورد و در مقاطعى هم مدير يا معاون مدرسه بوده است.علاقه به ادامه تحصيل باعث مى شود كه در كنكور و آزمون ورودى دانشگاه تبريز شركت كند. بنابراين در سال ۱۳۴۵ در رشته ادبيات دانشگاه مذكور پذيرفته و به مدت يك سال به تحصيل مى پردازد.
در سال ۱۳۴۶ بعد از داير شدن رشته علوم اجتماعى در دانشگاه تبريز و كسب موفقيت در آزمون ورودى، تحصيل در اين رشته را آغاز مى كند.
رساله اى هم تحت عنوان «بررسى مسائل نيروى انسانى در شمال آذربايجان» ارائه مى دهد. دراين رساله نحوه اشتغال، تحصيل و كلاً وضعيت نيروى انسانى شاغل به كار را در چهار شهر مرند، اهر، مشكين و مغان موردبررسى قرارمى دهد.
و نتيجه مى گيرد كه هرچه به سمت منطقه دشت مغان نزديكتر شويم فعاليت هاى وابسته به زمين مثل كشاورزى و دامدارى رونق بيشتر مى يابد و در شهرهاى مرند و اهر فعاليت هاى خدماتى _ صنعتى (صنايع كوچك و قاليبافى) رواج بيشترى پيدا مى كند و متوجه مى شود كه ميزان اشتغال به كار در مرند و اهر بالاتر از دو شهر ديگر است.
در پايان نامه فوق ليسانس در صدد برمى آيد مهاجرت و روشهاى بررسى آن را مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار دهد.
در جريان تهيه اين پايان نامه با روشهاى تحليل مسائل اجتماعى آشنايى پيدامى كند. مهاجرت هم به عنوان يكى از موضوعات مشترك درحوزه هاى اقتصاد و جمعيت شناسى است و او به معرفى روشهاى تحليل مهاجرت مى پردازد. روشهايى كه برپايه آمارهاى حاصله از سرشمارى كاربرد پيدامى كنند.
ازجمله روشهاى بررسى مهاجرت، بر حسب محل تولد و اقامت است. روشهاى ديگر نيز شامل بررسى مهاجرت هاى «پيش نگر» و «پس نگر»است. در روش پس نگر با بررسى وضع موجود مى توان گذشته و تركيب جمعيتى، ساختار شغلى و اجتماعى و اثرگذارى مهاجرت را ارزيابى كرد.
در پيش نگر، روند گذشته تا به امروز موردتحليل قرارگرفته و درمورد آينده ارزيابى هاى خاصى صورت مى گيرد.
روشهاى ديگرى هم مطرح شده كه به بررسى مهاجرت را از نقطه نظرهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى و تفاوت مهاجران ازنظر اشتغال، وضع سواد و درآمد مى پردازد.
درحال حاضر هم روشهاى قديمى بازنگرى شده و به صورت نرم افزار ارائه شده اند.
ازجمله استادانى كه از آنها به نيكى ياد مى كند دكتر فريد (استاد جغرافياى انسانى)، دكتر ترابى (استاد جامعه شناسى)، مرحوم شكوهى (استاد درس برنامه ريزى)، و رحيمى موقر (استاد جامعه شناس و مديرگروه) هستند و در دوره فوق ليسانس هم استادانى برجسته ازجمله دكتر غلامحسين صديقى (مديرگروه جامعه شناسى)، دكتر امانى (استاد جمعيت شناسى)، دكتر فيروز توفيق (استاد روشهاى تحقيق و پيشنهادى جامعه شناسى)، دكتر نظامى (استاد جامعه شناسى معرفتى) و دكتر روح الامينى (استاد مردم شناسى) داشته است كه هريك در حوزه هاى علوم اجتماعى صاحب آوازه و اعتبار بوده و يا همچنان هستند.
252492.jpg
قبل از عزيمت به پاريس در مركز مطالعات و تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران به عنوان پژوهشگر به كار مى پردازد و درزمينه «مسكن»، «مهاجرت هاى داخلى در ايران»، «سالخوردگى جمعيت» و «جمعيت شناسى تطبيقى در ايران و جهان» تحقيقاتى به انجام مى رساند.يكى از فعاليت هايى كه در اين زمينه پيگيرى مى كند مسأله پيران و سالخوردگى جمعيت است.
«مسأله پيران و سالخوردگى جمعيت از روزى آغاز مى شود كه مواليد را كنترل كنيم. با چنين كنترلى، سالخوردگى شروع مى شود و نسبت افراد سالخورده به كل جمعيت افزايش پيدامى كند.»
تز دكترايش را نيز درمورد سالخوردگى جمعيت و پيامدهاى اقتصادى و اجتماعى آن در ايران مى نويسد. با توصيه پروفسور النجيرالد _ استاد مشاورش _ به اين كار اقدام مى كند و در پاريس از اطلاعات موجود در زمينه تركيب جمعيتى كشورهاى اروپايى استفاده مى كند.
استاد مشاور او معاون دانشگاه سوربن و مديريكى از بخشهاى مركز مطالعات و تحقيقات جمعيت شناسى پاريس بوده است و زنجانى يك دوره عالى امور و مسائل اجتماعى را در مركز بين المللى مطالعات علوم ادارى پاريس مى گذراند و ديپلم عالى مركز را هم دريافت مى كند.
در تزش نتيجه مى گيرد: اگر كنترل مواليد و مخصوصاً در كشورهاى جهان سومى استمرار پيداكند در يك دوره ۴۰-۳۰ ساله جامعه با آثار سالخوردگى جمعيت مواجه مى شود و در يك دوره ۶۰-۵۰ ساله شديداً آثار سالخوردگى جمعيت ملموس مى شود.
دومين نكته اين است كه در اين نوع كشورها با كنترل جمعيت ميزان اميد به زندگى افزايش مى يابد. بنابراين جامعه هم دچار سالخوردگى جمعيت مى شود و در يك زمان هم مسائل جوانى جمعيت ظاهر مى شوند.
از ديد زنجانى ممكن است در يك جامعه تفاوت نگرش هاى نسلى آشكار شود و در حالت تشديديافته تضاد نسلى به وجود آيد.
يعنى وضعيتى كه نسل جوان نمى تواند به راحتى نسل سالخورده را تحمل كند و ارزشهاى جوانان هم براى بزرگسالان قابل هضم نيست.
ازدواج و اشتغال مهمترين مسائل جوانان و نسل جوان و ازسوى ديگر گذران اوقات فراغت، تأمين معاش و بهداشت و تأمين نيازهاى ضرورى افراد پير همچون نياز به سمعك، عصا و تحت پوشش خدمات درمانى بودن از مسائل افراد سالخورده است.
مى گويد اگر ما امروزه مسائل جوانان كه اشتغال، ازدواج، مسكن و مواردى از اين قبيل است را حل كنيم در آينده فقط مشكلات افراد سالخورده را داريم.
در غير اين صورت در آينده، جامعه هم مسائل و مشكلات جوانان و هم مسائل افراد سالخورده را با هم تجربه خواهدكرد و مشكلات اجتماعى تشديد مى شود.
در فرانسه كوشيده بود كه نقاط ضعف و قوت فرانسويان را درك كند.
«جامعه اى را ديدم كه به تدريج، انزواى اجتماعى قدرت مى گيرد، همبستگى هاى اجتماعى از بين رفته و همبستگى هاى قانونى، صنفى و شغلى جايگزين آن مى شود.»
تحليل زنجانى از ناآرامى هاى اخير فرانسه چيست؟ او معتقداست كه فرانسه نتوانسته پيوندهاى لازم را بين مهاجران و جامعه فرانسه ايجاد كند. به همين دليل اقوام و گروههاى اجتماعى مهاجر با خواسته هاى مختلف در بطن جامعه وجوددارند و از آنجا كه نابرابرى هاى متنوع درجامعه وجوددارد، لذا مهاجرت همچنان مهاجر و بومى نيز همچنان بومى باقى مانده است.
زنجانى بعد از بازگشت به كشور هم، مدتى مديربخش مطالعات جمعيت و معاون و سپس سرپرست مؤسسه تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران مى شود، مدتى هم به عنوان مديرگروه آموزش جمعيت شناسى، معاون دانشكده و سرپرست دانشكده علوم اجتماعى تهران فعاليت هاى علمى و آكادميك اش را تداوم مى بخشد.
درسال ۱۳۶۴ بازنشسته مى شود و هم اكنون مدير مطالعات جمعيت و اموراجتماعى مركز مطالعات و تحقيقات و شهرسازى و معمارى وزارت مسكن و شهرسازى است. مطالعات و پروژه هاى تحقيقاتى خاصى را هم دنبال مى كنند.
ازجمله طرح فرادست مى باشد كه جايگاه تهران به عنوان شهرى جهانى را بررسى كرده و به بررسى مشكلات اساسى موجود در آن و ازجمله اشتغال مى پردازد كه يافته هاى آن در تهيه طرح جامع مورداستفاده قرارخواهدگرفت.
در طرح مطالعاتى منطقه البرزجنوبى هم قصد دارد مطالعه جمعيت شناسى ۶ استان تهران، سمنان، قم، قزوين، زنجان و مركزى را بررسى نمايد و تحولات جمعيتى اين مناطق را تا سال ۱۴۰۰ شمسى معين سازد.
زنجانى در نظريه جديد تحليل مهاجرت داخلى، به تحليل جمعيت شناختى و مهاجرت پرداخته و تأكيد بر تعليق فرد به نسل، زمان وقوع واقعه يعنى مهاجرت، تغيير و تحول سنى و جنسى را به صورت مدل درآورده و ارائه كرده است.
تخصص و مهارت او در حوزه هاى مسكن، مهاجرت و تحليل جمعيت ايران است.
از ديد زنجانى، مهاجرت به خارج از كشور الزاماً پديده اى مخرب و زيانبار نيست. چون اين نوع مهاجرت مى تواند سطح دانش و آگاهى ايرانيان را ارتقا دهد ولى بايد سازوكارى فراهم آورد كه امكان بازگشت مهاجران به داخل ايران را عملى سازد و آنها از نيروى خود درجهت بهروزى و توسعه كشور استفاده كنند.
به اعتقاد زنجانى، جمعيت شناسى دانشى نو برپايه انديشه هاى كهن است و به مطالعه جمعيت انسانى مى پردازد. اين مطالعه در سرزمين اصلى تعداد جمعيت، ساخت و توزيع جمعيت و تغيير و تحول آن دنبال مى شود و سرانجام در برنامه هاى اقتصادى و اجتماعى از اين دانش كاربردى استفاده به عمل مى آيد.
از ديد او، شناخت جمعيت مهمترين ابزار برنامه ريزى است و بدون اين ابزار برنامه هاى توسعه موفقيت لازم را نخواهندداشت.
جمعيت شناسى داراى رويكردهاى «محض»، «كاربردى»، «اقتصادى» و «اجتماعى» است كه در همه اين رويكردها از ديدگاه جمعيت شناسى به موضوعات اقتصادى، مهاجرت، تأهل و مسائلى از اين قبيل مى پردازند.
در سال ۱۳۶۷ درمعيت «كازرونى» وزير مسكن وقت درجلسه هيأت دولت حضور پيدامى كند و توضيح مى دهد اگر كنترل مواليد در ايران به اجرا درنيايد جمعيت كشور در سال ۱۴۰۰ شمسى به ۱۳۰ ميليون نفر خواهدرسيد و درآن حالت كيفيت و سطح زندگى افراد كاهش خواهدداشت و اگر كنترل مواليدى پويا صورت بگيرد جمعيت كشور در حد ۱۰۰ ميليون نفر يا كمتر خواهدشد.
او با توجه به زاد و ولد ۱۶ ميليون نفر در سالهاى ۶۵-۱۳۵۵ به اين نتيجه گيرى رسيده بود و بعد از اين توصيه ها برنامه كنترل جمعيت در كشور ما به اجرا درآمد.
او معتقداست درحال حاضر در برخى از استان هاى كشور همچنان بايد سياست كنترل مواليد با جديت دنبال شود ولى در ۱۶ استان كشور باتوجه به تعميم سواد و ارتقاى سطح سواد زنان و ارتقاى آگاهى افراد و خصوصاً زنان ديگر نيازى به تداوم سختگيرانه آن سياست ها نيست. زنجانى آثارى در زمينه «روشهاى پيشرفته جمعيت شناسى» و «مسائل اقتصادى و اجتماعى جمعيت» در دست تأليف دارد و عضو ستاد سرشمارى كشور است كه در آبان ماه سال ۱۳۸۴ اين ستاد بايد سرشمارى كشور را مديريت كرده و به اجرا درآورد.وى معتقداست كه جامعه درحال گذار ما توقعات انباشته شده از گذشته دارد كه برآورده نشده و دولت در صورتى قادر به پاسخگويى خواهدبود كه از ديدگاههاى علمى بهره بگيرد و بر اين باور است كه مقطع كنونى «دوران طلايى تحول جمعيت ايران» مى باشد و اگر مسؤولان كشور از نيروى انسانى موجود استفاده صحيح را به عمل بياورند كشور ما به سمت توسعه سوق داده مى شود وگرنه در ۲۰ سال آينده مشكلات كشور شدت پيدامى كند و او اميدوار است كه كشور ما با توانمندى هايى كه دارد روزبه روز به سمت بهبود بيشتر حركت كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 7:48  توسط بیژن آزاد  | 

حضور آبی مينا
در خلوتِ خواب خوانندگان آلمانی
 

 

خسرو ناقد
 
 
1- نگاهی به‌آثار نويسندگان ايرانی در سرزمين‌های ‌آلمانی‌زبان

پس از ترجمه و انتشار رُمان «بامداد خمار»1 فتانه حاج سيد‌جوادی به‌زبان آلمانی در سال دوهزار ميلادی و استقبال بی‌سابقه از اين رُمان ايرانی، دومين اثر اين بانوی نويسنده که مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه او با عنوان «در خلوت خواب»2 است، در پائيز امسال در نمايشگاه جهانی کتاب فرانکفورت منتشر خواهد شد. مترجم اين کتاب نيز «سوزانه باغستانی» است که بامداد خمار را ترجمه کرده است و ناشر نيز «انتشارات زورکامپ- اينزل»، يکی از معتبرترين و قديمی‌ترين ناشران آلمانی است که نه تنها ناشر هر دو اثر حاج سيد‌جوادی است، بلکه ترجمه‌ی گزيده‌ی شعرهای فروغ فرخزاد، دو رُمان از عباس معروفی و يک داستان بلند از هوشنگ گلشيری (با نام مستعار «منوچهر ايرانی») را در کارنامه‌ی انتشارات خود دارد و امسال همزمان با انتشار «در خلوت خواب»، مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه/ هايکوگونه‌های عباس کيارستمی را نيز با عنوان «همراه با باد» در نمايشگاه کتاب فرانکفورت عرضه خواهد کرد. باز همين ناشر، بيش از دو دهه پيش از اين، در سال  ميلادی، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه ايرانی را با عنوان «در نفس اژدها» منتشر کرد.3

 

از اعتبار اين ناشر آلمانی همين بس که آثار فيلسوفان و نويسندگان و شاعرانی چون گئورگ بوشنر، جيمز جويس، هرمان هسه، فِدِريکو گارسيا لورکا، پاول سلان، نوربرت الياس، يورگن هابرماس، ميشل فوکو، توماس برنهارد، اسلاويچ ژيژک، پِتر هاندکه، ماريو وارگاس يوسا، امين مألوف، ايزابل آلينده و ديگران را در فهرست پيشينه‌ی صد ساله خود دارد. ترجمه و انتشار آثار نويسندگان ايرانی، و از جمله فتانه حاج سيدجوادی را نيز قاعدتاً می‌بايد به‌حساب گزينش آگاهانه‌ی ويراستاران اين مؤسسه‌ی انتشاراتی و ارزيابی‌های بازاريابان آلمانی گذاشت. بنابراين آنچه در ايران شايد به‌ناحق مُهر «ادبيات عام‌پسند» خورده است، دست‌کم در آلمان در کنار آثار نويسندگان نامدار عرضه می‌شود و شگفت نيست که با اقبال طيف وسيعی از خوانندگان فرهيخته نيز مواجه شده است. اين در حالی است که درست برعکس، آثار نويسندگان سرشناس معاصر ايران و آنچه از آنها به‌عنوان «ادبيات جدی» نام برده می‌شود، آنگاه نيز که به‌زبان‌هايی اروپايی ترجمه و منتشر می‌شوند، چندان مورد توجه قرار نمي‌گيرند. به‌هر حال، به‌باور من سه گزاره در موفقيت و يا عدم موفقيت آثار خوبِ ادبيات داستانی معاصر ايران که به‌زبان‌های اروپايی ترجمه می‌شوند، تأثيرگذار است: کيفيت ترجمه، اعتبار ناشر خارجی و درجه‌ی شهرت نويسنده در ايران. متأسفانه شمار مترجمان زبده و حرفه‌ای که قادر باشند ترجمه‌ای خوب از آثار ادبيات معاصر را به‌زبان آلمانی (يا اصولاً به‌زبان‌های اروپايی) به‌دست دهند، بسيار کم است. اما هر جا ترجمه‌ای روان و شسته‌رفته از اثری خوب به‌ناشری آلمانی عرضه شده است، به‌ويژه در سالهای اخير، از بررسی جدی و چاپ و انتشار آن کوتاهی نشده است. بنابراين شايد بتوان گفت که در اين عرصه، نقش و جايگاه مترجمان خوب و پُرکار، کارساز و بسيار مهم است. برای مثال، کيفيت ترجمه‌ی فرانسوی «بوف کور» هدايت مطمئناً در شناخته شدن اين نويسنده در اروپا بي‌تأثير نبوده است و بی‌ترديد نام‌آشنا نبودن نويسندگان نامداری چون سيمين دانشور و احمد محمود و ديگران، تا حدی به‌سبب ترجمه‌های متوسط و گاه بدی است که از آثار ايشان صورت گرفته است.4 در مورد رُمان «بامدادِ خمار» نيز ترجمه‌ی روان و پاکيزه‌ای که مترجم به‌دست داده است در کنار اعتبار ناشر و تبليغات گسترده، دست به‌دست هم دادند و همراه با طرح جذاب روی جلد کتاب (يکی از عکس‌های هنری شيرين نشاط، هنرمند ايرانی مقيم خارج) مقدمات موفقيت اين اثر را فراهم آوردند.

 

از سوی ديگر کمتر ناشر اروپايی حاضر است رُمان يا مجموعه داستان‌های کوتاه نويسنده‌ای را که در کشور خود گمنام است، در برنامه‌ی کار خود قرار دهد. اما همين ناشر اگر ترجمه‌ای خوب از اثری جالب و جذاب به‌د‌ستش برسد که حتی نويسنده‌ی آن شهرت چندانی نيز نداشته باشد، انتشار آن را به‌طور جدی مورد بررسی قرار خواهد داد.  البته ناگفته پيداست که در هر صورت، تيراژ ترجمه‌ی کتاب‌های نويسندگان ايرانی، در حال حاضر، به‌هيچ وجه قابل مقايسه با شمارگان آثار نويسندگان سرشناس اروپايی و آمريکای لاتين نيست. حتی به‌پای کتاب‌های نويسندگانی چون نجيب محفوظ، امين مألوف يا ياشار کمال هم نمی‌رسند. مثلاً کتاب‌های محمود دولت‌آبادی، به‌رغم شهرت او در ايران و ترجمه‌ی خوبی که خانم زيگريد لطفی از دو کتاب او، يعنی جای «خالی سلوچ» و بخش‌هايی از «کليدر»، به‌دست داده است (ترجمه‌ی «سفر» و «اوسنه باباسبحان» را مترجمی ديگر انجام داده است و چنگی به‌دل نمی‌زند) و به‌رغم اعتبار ناشر و تبليغات نسبتاً گسترده، تيراژشان هر کدام به‌بيش از پنج هزار نسخه هم نرسيد. تيراژ دو کتاب عباس معروفی هم که پيشتر به‌آنها اشاره کردم بيش از اينها نبود. با اين همه ناشران آلمانی‌زبان می‌کوشند تا در کنار معرفی ادبيات اروپايی و آمريکای شمالی، آثار نويسندگان آفريقايی، عرب، ترک و ايرانی را نيز به‌ميان خوانندگان خود بَرند.

 

يکی از ناشران پُرکار در اين زمينه، مؤسسه‌ی انتشاراتی «اونيونز فرلاگ» است که در کانتون آلمانی‌زبان کشور سوئيس فعاليت می‌کند. «اونيونز فرلاگ» يکی از بزرگترين ناشران آلمانی‌زبان است که منحصراً آثار نويسندگان غير اروپايی را ترجمه و منتشر می‌کند (جز چند استثنا). اين ناشر تقريباً تمام آثار نجيب محفوظ، ياشار کمال، آسيه جبار (نويسنده الجزايری که به‌فرانسه می‌نويسد) و چنگيز آيتماتُف را در فهرست کتاب‌های منتشر شده‌ی خود دارد. همين ناشر تا کنون چهار کتاب از آثار دولت‌آبادی را که پيشتر اشاره کردم، منتشر کرده است. همچنين کتاب «طوبی و معنای شب» شهرنوش پارسی‌پور که با ترجمه‌ای مغلوط و مغشوش به‌دست چاپ سپرده شد، در شمار انتشارات اين ناشر سوئيسی است. به‌تازگی هم سه اثر ادبيات کلاسيک ‌فارسی را با ترجمه‌های نسبتاً قديمی، اما خوب در مجموعه‌ای به‌نام «داستان‌های عاشقانه» به‌صورت کتاب جيبی و قيمت مناسب و شمارگان بالا منتشر کرده است: «ويس و رامين» گرگانی، «ليلی و مجنون» نظامی و «ورقه و گلشاه» عيوقی.

 

«انتشارات گوته- حافظ» نيز ناشری کوچک است با مديريت ايرانی که آثاری از ادبيات کهن فارسی و نويسندگان معاصر را در چند سال اخير منتشر کرده است؛ از آنجمله گزيده‌ای از غزليات حافظ (86 غزل) با ترجمه‌ی «فريدريش روکرت» (1788 تا 1866) و مقدمه‌ای از آنِماری شيمل و همچنين تجديد چاپ ترجمه‌ی «گِرد هنينگر» از بوف کور هدايت که در اصل بر اساس ترجمه‌ی فرانسوی آن صورت گرفته و به‌باور من بهترين ترجمه در ميان دو ترجمه‌ای است که به‌زبان آلمانی موجود است. اين چهارمين بار است که بوف کور هدايت به‌زبان آلمانی منتشر می‌شود. اما چاپ حاضر دست‌کم اين امتياز را دارد که ترجمه‌ی مقاله‌ی يوسف اسحاق‌پور با ‌عنوان «بر مزار هدايت» بر آن افزوده شده است. مقاله‌ی اسحاق‌پور ظاهراً مستقيماً و به‌طور کامل از متن اصلی فرانسه ترجمه شده است و از اين‌رو کاستی‌های ترجمه‌ی چاپ ايران را ندارد. همين ناشر کتابی کم‌برگ اما زيبا به‌قطع جيبی منتشر کرده است با عنوان «منياتور ايرانی» به‌قلم يوسف اسحاق‌پور. اين کتاب را که در ايران هم ترجمه و منتشر شده، اسحاق‌پور به‌زبان فرانسه نوشته و خانم يوتا هيمل‌رايش آن را از اصل فرانسوی به‌آلمانی ترجمه کرده است. يوتا هيمل‌رايش يکی از مترجمان خوب آلمانی است که افزون بر ترجمه‌ی از زبان فرانسوی، تاکنون چند کتاب‌ نيز از فارسی به‌آلمانی ترجمه کرده است. او مترجم کتاب «کوه مرا صدا زد» نوشته‌ی محمد‌رضا بايرامی به‌زبان آلمانی است که چند سال پيش از اين جايزه‌ای هم در بخش ادبيات نوجوانان نصيب آن شد و بی‌گُمان ترجمه‌ی خوب هيمل‌رايش و اعتبار ناشر در موفقيت اين کتاب بی‌تأثير نبوده است. افزون بر اين چند داستان کوتاه و از آنجمله «سه‌تار» و «تنگ بلور» جلال آل‌احمد را نيز به‌آلمانی ترجمه کرده که در مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه فارسی به‌چاپ رسيده است.

 

2- کتابی به نام شادی

«انتشارات بک» يکی ديگر از ناشران آلمان است که در مجموعه‌ای به‌نام «کتابخانه جديد شرقی»، در کنار ترجمه‌ی متون عربی و ترکی، چندين کتاب نيز از ادبيات کلاسيک و مدرن فارسی انتشار داده است. اين مجموعه کلاً با ترجمه‌هايی خوب و به‌صورتی بسيار نفيس منتشر می‌شود و خريداران آن، اغلب دوستداران آثار ادبی مشرق‌زمين‌اند که اين مجموعه را پيشاپيش مشترک می‌شوند.

در اينجا چند کتاب‌ از مجموعه‌ی «کتابخانه جديد شرقی» اين ناشر را که پيرامون ادبيات کهن و معاصر فارسی است، نام می‌برم: ترجمه «کليله و دمنه» بر اساس نسخه‌ی نصرالله منشی و ترجمه‌ی سيف‌الدين نجم‌آبادی و زيگفريد وبر، «هفت‌پيکر» (بهرام‌نامه) نظامی و «گزيده‌ی ديوان شمس» با ترجمه‌ی منظوم کريستف بورگل، ويرايشی تازه از «گلستان سعدی» بر اساس ترجمه‌ی سال « 1846 ميلادی کارل هاينريش گراف، «منطق‌الطير» عطار با ترجمه‌ی منظوم آنِماری شيمل و گزيده‌ای از غزليات حافظ و مولانا و رباعيات خيام با ترجمه‌ی مدرن سيروس آتابای. افزون بر اينها ترجمه‌ی رُمان «کتاب آدم‌های غايب» تقی مدرسی، مجموعه‌ای از داستان‌های هوشنگ گلشيری با عنوان «مردی با کراوات سرخ» و همچنين «آفتاب‌پرست و چند داستان ديگر» از صادق هدايت را نيز انتشار داده است.

 

اما تازه‌ترين کتاب اين مجموعه که در ماه اوت سال جاری، حدوداً يک ماه پيش از شروع نمايشگاه جهانی کتاب فرانکفورت، منتشر خواهد شد، آخرين اثر آنِماری شيمل است که در ماه‌های واپسين حياتش به‌انجام رساند و اکنون به‌کوشش يکی از شاگردانش انتشار می‌يابد. عنوان اين کتاب «کتابی به‌نام شادی»5 است و دربرگيرنده‌ی گزيده‌ای از سروده‌های شاعران زن سرزمين‌های شرق مسلمان است که شيمل در اثنای تحقيقات خود پيرامون عرفان و ادبيات مشرق‌زمين، از دوره‌های نخستين تا سده‌ی بيستم ميلادی، گرد آورده و ترجمه کرده است. او از ميان سروده‌های زنان عرب و ترک و ايرانی و ازبک و اردو، شماری از زيباترين شعرها را برگزيده و با زيبايی و گويايی توصيف‌ناپذيری به‌زبان آلمانی ترجمه کرده و مقدمه‌ای بسيار جالب و آموزنده نيز درباره نقش و جايگاه عارفان و شاعران زن در جهان اسلام بر کتاب افزوده است. شيمل در اين مقدمه تأکيد دارد که «در ميان شاعران زن مدرن، فروغ فرخزاد بي‌ترديد در جايگاه نخست قرار دارد» و اشاره می‌کند که «اين نخستين‌بار نيست که شعرهای فروغ به‌زبان آلمانی ترجمه می‌شود؛ پيشتر نيز مجموعه‌ای از سروده‌های او را کورت شارف و برخی را سيروس آتابای به‌آلمانی ترجمه کرده بودند».

 

اين کتاب شاهکاری در ترجمه‌ی منظوم اشعار شرقی به‌زبان‌ آلمانی است و يادآور ترجمه‌های منظوم «فريدريش روکرت»، پدر شرقشناسی آلمان و استاد معنوی شيمل. تنها اين تصور که شيمل در اين کتاب نه تنها شعری منسوب به‌فاطمه‌ی زهرا، دختر پيامبر اسلام و شعرهايی از «رابعه‌ی عَدَويّه» و «مهستی گنجوی» و رباعياتی از «پادشاه خاتون»، بلکه سروده‌هايی نيز از پروين اعتصامی و فروغ فرخزاد و سيمين بهبهانی گرد آورده است، آدمی را به‌شگفت وامی‌دارد. شيمل در سفرهايش به‌سرزمين‌های شرق با بسياری از شاعران زن معاصر آشنا شده بود و از اين‌رو، اغلب شعرهای اين مجموعه نيز از شاعران معاصر اين کشورها انتخاب و ترجمه شده است. کتاب دارای سه فصل است: فصل نخست دربرگيرنده‌ی اشعار زنان از صدر اسلام تا قرن چهارده هجری (نوزده‌ی ميلادی) است و خود به‌چهار بخش تقسيم شده است: 1- اشعار عربی. 2- اشعار ترکی. 3- اشعار فارسی. 4- اشعاری به‌زبانهای ازبکی و اردو . بخش اول با شعری از دختر پيامبر اسلام آغاز می‌شود که پس از مرگ پدر سروده است و سپس با ترجمه‌ی شعری از «عُلَيه»، دختر سومين خليفه‌ی عباسی و خواهر هارون‌الرشيد ادامه می‌يابد. «عُلَيه» زنی اديب و شاعر بود و صاحب ديوان که در شعرهای خود آهنگ‌هايی زيبا به‌کار می‌برد. افزون بر اينان، شعرهای از «رابعه‌ی عَدَويّه»؛ «ريحانه‌ی والهه بصری»؛ «رابعه‌ی شاميّه» و «تُحْفَه» در اين بخش ترجمه شده است. از ميان شاعران زن ترک نيز که در اين بخش اشعاری از آنان ترجمه شده است، بايد از کسانی چون «مهری خاتون» و «شرف خانم» و «مقبول لمان» نام برد. از ميان زنان فارسی‌زبانِ سده‌های پيشين، اشعاری از «رابعه‌ی قزداری»، «مهستی گنجوی»، «پادشاه خاتون» (امير کرمان به سال 691 هجری)  و قره‌العين (طاهره) آمده است.

 

در فصل دوم که عنوان «‌سرايندگان گمنام» به‌آن داده شده، لالائی‌ها و ترانه‌های محلی اقوام گوناگون شرق گردآوری و ترجمه شده است. در همين فصل، ترانه‌ای محلی از خطه‌ی مازندران و يک لالائی‌ی بلوچی ترجمه شده است. در فصل سوم که بيش از نيمی از کتاب را دربر می‌گيرد و شايد جالب‌ترين و جذاب‌ترين فصل کتاب باشد، از شاعران زن سرزمين‌های شرق مسلمان که آثارشان در قرن بيستم ميلادی منتشر شده، سروده‌هايی ترجمه شده است. از آنجمله از شاعران زن عرب چون «ليلا المغربی»، «أمل الجبوری»، «هاجر سليمان» و «نديمه ادريس» و از شاعران زن ترک و ازبک مانند «شکوفه نهال‌بشر»، «خالده نصرت»، «لاله مولدور» و «صفيه بگم (قمر)». از ميان شاعران زن ايرانی، شعرهايی از 15 تن از سرايندگان معاصر ترجمه شده است: پروين اعتصامی با قصيده‌ی «جولای خدا»، سيمين بهبهانی با «نغمه‌ی روسپی» و «مردی که يک پا نداشت»، پری توانگر، فروغ فرخزاد با «احساس پرنده»، «هديه» و بخشی از شعر «عصيان خدايی»، طاهره صفارزاده، بهار رها‌دوست، گيتی خوشدل و فرشته يمنی‌شريف از آنجمله‌اند.

گودرون شوبرت- يکی از شاگردان و دوستان شيمل که اين مجموعه اکنون به‌همت او منتشر می‌شود- در يادداشتی که در آغاز کتاب آمده، نوشته است که آنِماری شيمل در ژانويه 2003 ميلادی، درست چند روز پيش از مرگ و آنگاه که در بيمارستان در حال احتضار به‌سر می‌برد، آخرين ترجمه‌اش را که قطعه‌ شعری به‌فارسی از زنی شاعر از تاجيکستان بود، برای او می‌فرستد و درخواست می‌کند که حتماً اين شعر را نيز در کتاب به‌چاپ برساند. متأسفانه نه نام شاعر و نه مشخصات کتابی که اين شعر از آن مأخوذ شده است در دست نيست. من در اينجا ترجمه‌ی آن را از روی متن ترجمه‌ی آلمانی شيمل به‌دست می‌دهم، تا هم نمونه‌ای باشد از احساسات اين بانوی فرزانه و هم گواهی بر فلسفه‌ی حيات او:
اين زندگی هيچ معنائی ندارد،
نه، اين زندگی هيچ معنائی ندارد.
من دگر سيرم از اين
پرسش‌های بی‌امان،
از اين پرسش‌های سوزنده و پُرعذاب،
اين پرسش‌های بی‌جواب،
بی‌معنا.
 
با ا‌ين همه،
راستی، اگر زندگی معنائی نمی‌داشت،
پس چرا برگ
اين چنين شگفت زيباست
پيش از مرگ؟

 

3- بررسی دو کتاب از آثار نويسندگان زن ايرانی

انتشار ترجمه‌ی آلمانی کتاب تازه‌ی فتانه حاج سيد‌جوادی بهانه‌ای به‌دست داد تا درباره‌ی آثار نويسندگان زن ايرانی در سرزمين‌های آلمانی زبان بررسی کوتاهی انجام دهم. البته پژوهش پيرامون سرآغاز و پيشينه حضور زنان در عرصه ادبيات داستانى و نقش آنان در توسعه و تكامل اين گستره از ادبيات و نيز تأثيرى كه شعر و داستان و رُمانِ شاعران و نويسندگان زن بر فرايند مبارزات اجتماعى و كوشش‏هاى زنان در جهت احقاق حقوق انساني‌شان داشته است، از جمله مباحثى است كه مى‏تواند موضوع يكى از جالب‏ترين تحقيقات دانشگاهى قرار گيرد. در كشورهاى اروپاى غربى و آمريكاى شمالى دير زمانى است كه چنين مطالعاتى از ديدگاه‏هايى متفاوت و متنوع صورت مى‏گيرد و كوشش مى‏شود تا در كنار نقد و بررسى ادبى داستان‌ها و رُمان‌ها، به‏جنبه‏هاى فرهنگى و اجتماعىِ آثار نيز پرداخته شود. در اين پژوهش‌ها نه‏تنها آثار زنان نويسنده، بلكه گاه خود نويسندگان و سير زندگيشان موضوع تحقيق قرار مى‏گيرد و در نتيجه‌ی چنين تحقيقاتى است كه تازه روشن مى‏شود كه شعر شاعر و رُمان نويسنده‏اى در چه مقياسى از رويدادهاى زمانه و تا چه اندازه از زندگى او و همنسلانش تأثير پذيرفته ‏است؛ و چه بسيارند آثار زنانِ شاعر و نويسنده و هنرمند كه شفاف‏ترين آينه حيات اجتماعى و بهترين و گوياترين گواه رويدادها تاريخى‏اند. شايد يكى از نمونه‏هاى جالب در اين زمينه، زندگى و آثار نويسنده نامدار فرانسوى «ژُرژ ساند»6 باشد. اين بانوى نويسنده كه در سال تاجگذارى ناپلئون، يعنى در سال 1804 ميلادی (12 سال بعد از انقلاب فرانسه) به‏دنيا آمد، در رُمان‌هايش به‏بهترين وجه رويدادهاى پُر تلاطم اروپاى قرن نوزده و سرنوشت محنت‏انگيز زنان آن دوران را بازتاب داده ‏است. البته زندگى و آثار «ژُرژ ساند» تنها نمونه‏اى از تلاش زنان نويسنده براى احراز جايگاهى شايسته در عرصه‏هاى فرهنگى و اجتماعى است؛ وگرنه در اين راستا مى‏توان از شخصيت‏هاى بسيارى نام برد كه بى‏ترديد نام زنانى چون «سيمون دِ بووار» و «دوريس لِسينگ»7 و نيز «قرةالعين»، عارف و شاعر ايرانى و پروين اعتصامی در شمار آنان خواهد بود؛ بی آنکه از نقش و جايگاه معاصرانی چون کاترين مانسفيلد، ويرجينيا وولف، مارگرت دوراس، تونی موريسون و يا فروغ فرخزاد، سيمين دانشور، ليلا احمد، فاطمه مرنيسی، نوال السعداوی و سيمين بهبهانی بتوان غافل شد.

 

اينكه در ايران- در گذشته بيشتر از امروز-  به‏زنان نويسنده و آثارشان كمتر توجه شده ‏است شايد در وحله اول به‏اين علتِ بسيار ساده باشد كه هنوز حضور زنان را در اين عرصه برنمى‏تابند و همانند بسيارى از عرصه‏هاى فرهنگى و هنرى و اجتماعى، براى آنان نقشى ثانوى و پيرامونى قايلند و تازه اگر هم عنايتی روا دارند آثار زنان نويسنده را در نوع (ژانر) «ادبيات بازاری» قرار می‌دهند و سخن از «پرچمداری زنان در ادبيات بازاری ايران» پيش می‌کشند؛ و اين در حالى است كه در چند دهه اخير زنانِ شاعر و نويسنده و هنرمند، حضورى فعال و موفقيتى چشمگير در عرصه‏هاى گوناگون داشته‏اند و آثارشان نه اگر هم‌سنخ، اما بي‌گُمان همسنگ و هم‌سطح نويسندگان «جنس برتر» بوده است.

 

حال با اين مقدمه‏چينى و تمهيدات، مى‏خواهم به‏دو كتابى بپردازم كه در فاصله زمانى بيش از يك دهه در آلمان منتشر شده ‏است و هر دو «زن ايرانى» را در عنوان و مضمون خود دارند. كتاب نخست «زنان در ايران»8 نام دارد و دربرگيرنده مجموعه‏اى از داستان‌هاى كوتاه نويسندگان معاصر ايران است. به‏استثناى يك داستان، زمان نگارش (يا بهتر گفته باشم: تاريخ انتشار) داستان‌هاى اين كتاب به‏پيش از انقلاب  پنجاه و هفت ايران باز می گردد؛ يعنی دقيقاً بين سال های 1311 تا 1357 خورشيدی. اين مجموعه که به‏كوشش تورج رهنما در آلمان منتشر شده، افزون بر تاريخ انتشار آنها (پيش از انقلاب) که پيشتر اشاره کردم، چند ويژگى ديگر هم دارند. اول آنكه زن ايرانى مضمون داستانهاى كتاب را شكل مى‏دهد. ولى به‏رغم اين ويژگى از مجموع بيست داستانى كه رهنما از ميان آثار پانزده نويسنده براى اين كتاب برگزيده، تنها چهار داستان به‏قلم نويسندگان زن ايرانى است (سيمين دانشور، مهشيد اميرشاهى، بهجت ملك‌كيانى و فهيمه فرسايى). مابقى داستان‌هاى كوتاهى‏اند كه مردان درباره زنان نوشته‏اند. به‏بيانى ديگر، مردان راوى احساسات زنان و قصه‏گوى غم‌ها و شادي‌هاى آنان بوده‏اند. اينكه اين نويسندگان در شخصيت‏پردازى‏هاى خود تا چه حد توانسته‏اند به‏احساسات و دريافت‏هاى زنانه و واقعيت زندگى زنان ايرانى و شخصيت و جايگاه آنان در خانواده و اجتماع نزديك شوند، موضوع بحث و بررسى جداگانه‏اى است. هر چند كه رهنما در مقدمه‏اى كه براين كتاب نگاشته، كوشيده‏است تا به‏اين پرسش كه «زن ايرانى چه شخصيتى دارد؟» پاسخ گويد و شمارى از خصوصيت‏ها و خصلت‏هاى بارز زنان ايرانى را نيز برشمرده است. به‏باور او زن ايرانى از يك سو چون زنان هندى و ژاپنى پايبند سنت و آداب و رسوم ملى و مذهبى است و از سوى ديگر زنى مدرن است كه زندگى و طرز رفتارش به‏زنان اسپانيايى و ايتاليايى مى‏ماند.

 

صادق هدايت، بزرگ علوى، صادق چوبك، جلال آل‏احمد، محمدعلى اسلامى ندوشن، محمود اعتمادزاده (م-به‏آذين)، محمود كيانوش، ابراهيم گلستان، هوشنگ گلشيرى و جمال ميرصادقى از ديگر نويسندگان داستان‌هاى كوتاه اين مجموعه‏اند كه همگى در زمره نويسندگان نسل پيشين‏اند و تصويرى هم كه از زن ايرانى به‏دست داده‏اند، كمتر با واقعيت‏هاى زندگى زنان امروز ايران تطابق و همسويى دارد. با اين همه اين كتاب همانند ديگر آثارى كه به‏اهتمام تورج رهنما به‏زبان آلمانى منتشر شده، اثرى جالب و خواندنى است كه ماندگار خواهد ماند. به‏خصوص كه ترجمه داستان‌ها با همكارى مترجمانى باسابقه و ورزيده چون خانم زيگريد لطفى، كريستف بورگل، آنه‏ليزه قهرمان و خودِ تورج رهنما به‏انجام رسيده ‏است.

دومين كتاب مورد بحث اثرى نسبتاً تازه است كه همانند كتابى كه پيشتر از آن سخن رفت، مجموعه‏اى است از داستان‌هاى كوتاه نويسندگان معاصر ايران؛ با اين تفاوتِ اساسى كه تمام نويسندگان اين كتاب را زنان تشكيل مى‏دهند و تمام داستان‌ها نيز بعد از انقلاب ايران منتشر شده‏اند. ناشر كتاب «انتشارات گلاره» است كه پيشتر نيز سه مجموعه ديگر از داستانهاى كوتاه نويسندگان ايران و همچنين رُمان «سووشون» خانم دانشور (با ترجمه‌ای متوسط) و «زمستان 62» اسماعيل فصيح و چند اثر ديگر از نويسندگان معاصر ايران را در آلمان منتشر كرده‏است. كتاب كه عنوان «حضور آبى مينا»9 براى آن برگزيده شده ‏است، با مقدمه‏اى از محمد علافى، مدير اين مؤسسه‌ی انتشاراتی، آغاز و با مؤخره‏اى از همسر او سابينه علافى به‏پايان مى‏رسد. البته مقدمه و مؤخره‏هايى كه مترجمان و اهتمامگران به‏اغلب ترجمه‏هاى آلمانىِ آثار نويسندگان معاصر ايران مى‏افزايند، بر دو نوع‏اند: برخى با معرفى كوتاه نويسنده و اشاره‏اى به‌ديگر آثار وى، امكان آشنايى خوانندگان آلمانى‏زبان را با نويسنده كتاب كه براى اكثر قريب به‏اتفاق خوانندگان آلمانى ناآشناست، فراهم مى‏آورند. چنين اطلاعاتى كه بهتر است به‏عنوان مؤخره در صفحات پايانى كتاب بيايد، به‏نظر من براى افزودن به‏رُمان‌ها و مجموعه داستان‌هاى كوتاه ايرانى كافى است و ذهن خواننده را پيش از مطالعه كتاب دستكارى نمى‏كند و نمى‏آزارد. چون نوع ديگرى از مقدمه و مؤخره‏نويسى هم رواج پيدا كرده كه بر مبناى آن مترجم يا اهتمامگر و يا حتى گاه شخص ثالثى، دست به‏تحليل‏هاى «جامعه‏شناسانه» و «روانشناسانه» آنچنانى مى‏زند و خواننده‏اى را كه مى‏خواهد ساعتى با دنياىِ خيال نويسنده رُمانى يا داستان كوتاهى خلوت كند، پيشاپيش با مسايلى درگير مى‏كند كه او از اين طريق و به‏اين شكل نه قصد آشنايى و نه خيال روبرويى با آنها را داشته ‏است؛ وگرنه به‏جاى خريدن اثرى از ادبيات داستانى، به‏سراغ كتابهايى مى‏رفت كه مسايل اجتماعى و سياسى ايران در آنها طرح شده ‏است. وانگهى، نويسنده اثرى خلاقه، اگر بخواهد، چنين مسايلى را با روش‌ها و شگردهاى مختص خود و با به‏كارگيرى عناصر هنر داستانسرايى، طرح مى‏كند. جاى چاپ چنين مقالاتى بيشتر در مجلات ويژه نقد و بررسى كتاب است و باور ندارم كه درج آنها در مقدمه و مؤخره رُمانى يا مجموعه داستانى حتى به‏فروش بيشتر كتاب كمك كند.

 

به‏هر حال، مجموعه داستان مورد بحث دربرگيرنده ترجمه شعر «هديه» از سروده‏هاى فروغ فرخزاد است به‏همراه 18 داستان كوتاه از نويسندگان زن ايرانى: آذردخت بهرامى با داستان كوتاه «صفيه»؛ ناهيد طباطبايى با «حضور آبى مينا»؛ منصوره شريف‏زاده با «يك عكس فورى»؛ سيمين دانشور با دو داستان كوتاه «باغ سنگ» و «برهوت»؛ بهجت ملك‌كيانى با «آى بابا! آى بابا!»؛ خاطره حجازى با «جانى و هنرمند»؛ فرخنده آقايى با «ولگا»؛ مهشيد اميرشاهى با «بار»؛ مه‏كامه رحيم‏زاده با «قاصدك»؛ فرشته سارى با «زمان گمشده»؛ منيرو روانى‏پور با «ما فقط از آينده مى‏ترسيم»؛ نسرين پارسا با «بلوغى ديگر»؛ مهرنوش مزارعى با «داستان غم‏انگيز يك جنايت هولناك»؛ مهرى يلفايى با «تنهايى سميرا»؛ گلى ترقى با «خانه‏اى در آسمان»؛ شهلا شفيق با «مِه» و سودابه اشرفى با «سيل خاكستر».

با نگاهى به‏اسامى نويسندگان اين مجموعه، مى‏بينيم كه اغلب آنان را نويسندگان نسبتاً جوانى تشكيل مى‏دهند كه بعد از انقلاب قلم به‏دست گرفته‏اند؛ از اين‏رو پيداست كه سبك كار و زاويه ديد و شخصيت‏پردازى‏هاى آنان با نويسندگان نسل گذشته تفاوتى اساسى دارد. گذشته از اين برخى از نويسندگان اين كتاب مدت‌هاست كه در كشورهاى اروپايى و آمريكاى شمالى زندگى مى‏كنند و داستان‌هايشان هم كمابيش متأثر از محيط زندگى و مسايل و مشكلات زنان ايرانى در غربت است. اگر تا ديروز زنانى روستايى چون «زرين كلاه» هدايت و «مرجان» دولت‏آبادى به‏عنوان شخصيت‏هاى اصلى داستان‌ها در جستجوى مردان گم‏شده‏شان بودند، در رُمانها و داستانهاى نسل كنونى ايران با زنانى مواجه مى‏شويم كه در شهرهاى بزرگ روزگار مى‏گذرانند و با پيچيدگى‏ها و دشوارى‏هاى زندگى ماشينى و توده‏وار دست به‏گريبانند. شخصيت و كنش اجتماعى «قهرمانان» اين داستان‌ها، همانند نويسندگانشان ديگرگون شده‏است و هر دو هويتى تازه كسب كرده‏اند. جالب آنکه نه‏تنها شخصيت‏هاى داستان‌ها از شخصيت آفرينندگانشان تأثير مى‏پذيرند، بلكه نويسندگان و خوانندگان داستان‌ها نيز بى‏تأثير از شخصيت «قهرمانان» خود نخواهند ماند. «آدمهاى» داستان‌ها كه زمانى حاصل خيال‏پردازى نويسنده و خيال‏پرستى خواننده بودند، حال خود از اعماق اعصار پا به‏جهان واقعيت‏ها نهاده‏اند و دست در دستِ خيال‏پردازان و خيال‏پرستان سر به‏طغيان برداشته‏اند و حقوق پايمال‏شده خود را مى‏طلبند.

 

نسل تازه زنان نويسنده ايران بااعتماد به‏نفسِ فزاينده و تلاش خستگى‏ناپذير و ايستادگى در برابر مسايل و مشكلات گوناگون، در حال اوج گرفتن‏اند. راز موفقيت روزافزون اين نسل در درك پيچيدگى‏هاى زندگى مدرن و پرهيز از ارائه راه حل‏هاى ساده و يكنواخت نهفته است. و شايد همين ويژگى‏هاست كه آثار زنان نويسنده معاصر ايران را، هم براى خواننده ايرانى و هم براى خوانندگان غربى، جالب و جذاب مى‏كند.

 

پانوشته‌ها:
توضيح: به‌دست دادن مشخصات آلمانی تمام آثاری که در اين مقاله از آن‌ها سخن به‌ميان آمده است، موجب طولانی شدن بيش از حد پانوشته‌ها می‌شد. از اين‌رو تنها به‌پاره‌ای از اين آثار که تازه منتشر شده‌اند و يا به‌نظرم مهم می‌نمود، اشاره کرده‌ام. اما اگر کسانی به‌اطلاعات بيشتر علاقه‌منداند، می‌توانند با اين نشانی با من تماس بگيرند: editor@naghed.net

1- Der Morgen der Trunkenheit, Roman. Fattaneh Haj Seyes Javadi. Aus dem Persischen von Susanne Baghestani. Insel Verlag. Frankfurt am Main, 2000.
2- In der Abgeschiedenheit des Schlafs, Erzaehlungen. Fattaneh Haj Seyes Javadi. Aus dem Persischen von Susanne Baghestani. Insel Verlag. Frankfurt am Main, 2004.
3- Im Atem des Drachen: Moderne persischen Erzaelungen. Herausgegeben von Touradj Rahnema. Suhrkamp Verlag. Frankfurt am Main, 1981.

4- ترجمه‌ای از رُمان «سووشون» سيمين دانشور به‌آلمانی در دست است که به‌رغم همکاری سه مترجم (يک ايرانی و دو آلمانی) چنان که بايد و شايد فضا‌سازی و شخصيت‌پردازی نويسنده و اصولاً حال و هوای حاکم بر اين رُمان به‌خواننده‌ی آلمانی‌زبان منتقل نشده است. يک يا دو ترجمه هم از «سووشون» به‌انگليسی صورت گرفته که ظاهراً مورد توجه خاص قرار نگرفته است و احتمالاً وضع بهتری از ترجمه‌ی آلمانی آن ندارد. «بازگشت» احمد محمود نيز به‌آلمانی ترجمه شده است. اتفاقاً ناشر اين اثر نيز همان ناشر کوچکی است که ترجمه‌ی آلمانی «سووشون» را با امکانات کم و تبليغات کمتر منتشر کرده است ؛ کيفيت ترجمه هم کمابيش در همان سطح است.

5- Ein Buch namens Freude. Gedichte von Frauen aus der islamischen Welt. Ausgewaehlt, uebersetzt und mit einer Einleitung von Annemarie Schimmel. Herausgegeben von Gudrun Schubert. C.H.Beck Verlag. Muenchen, 2004.

6- ژُرژ ساند George Sand نام مستعار اين بانوى نويسنده فرانسوى است. نام حقيقى ‏او Amantine-Aurore-Lucile Dupin  بود.
7- دوريس لِسينگ Doris Lessing در سال 1919 ميلادى (1298 خورشيدى) از پدر و مادرى انگليسى در شهر كرمانشاه به‏دنيا آمد و دوران كودكى خود را نيز در ايران گذراند. پدرش كه در جنگ جهانى اول يك پاى خود را از دست داده ‏بود، در كرمانشاه رئيس «بانك شاهى» بود و تا سال 1924 ميلادى نيز با خانواده‏اش در اين شهر زندگى مى‏كرد. او سپس به‏اتفاق همسر و فرزندانشان به‏كشور رودِزيا («زيمباوه»ى كنونى) كه در آن زمان هنوز جزو مستعمرات انگليس بود، مهاجرت مى‏كند و با خريدن مزرعه‏اى به‏كار كشاورزى مى‏پردازد و در آنجا ساكن مى‏شود. دوريسِ جوان در سن 19 سالگى ازدواج مى‏كند و تا سال 1949 ميلادى در آفريقا روزگار مى‏گذراند. او بعد از جدايى از همسرش که يکی از کمونيست‌های کارگزار دولت جمهوری دمکراتيک آلمان (آلمان شرقی سابق) بود، آفريقا را ترك مى‏گويد و براى هميشه به‏انگلستان مى‏رود. دوريس لسينگ هم اكنون ساكن لندن است.

8- Frauen in Persien, Erzaehlungen. Herausgegeben von Touradj Rahnema. Muenchen, 1986.
9- Mina mit dem blauen Kleid, Moderne Erzaehlungen iranischer Frauen. Herausgegeben von M. H. Allafi. Glare Verlag. Frankfurt am Main, 1999.

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط بیژن آزاد  |