تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

پاتیناژ










شاهین مجتبی پور





آروم تر... بي وزني تون بايد ديده بشه. حركت هاي پيچ در پيچ بدن هاتون تو همديگه ، شكل هاي منحني و شكسته... بايد حس بشه. جزئيات بايد براي صندلي آخر هم معلوم باشه. بايد همه رو به وجد بياريد. بايد اونقدر اصيل و با وقار همديگه رو بغل بگيريد و دور هم بچرخيد ، كه جمعيت دست به چونه رو به حسرت بندازيد. بايد به همه اون هايي كه دور تا دورتون نشستن و محوتون شدن فخر بفروشيد. وقتي مي رقصيد ، بايد باور كنيد از همه بهتريد ، جلوتريد.ا


اينجا شهر برف و يخه. يكي از چند تا شهر بزرگ دنيا كه تقريبا" تمام سال برف داره. برف و كوران از پاييز شروع مي شه و همين طور هست ، تا بهار كه هنوز از سرماي زمستون پشت سرش حسابي خنكه. همه غرولند مي كنن و به برف و ابر و آسمون و خدا فحش مي دن. ولي تا به حال كسي لا اقل به خاطر سرما از اينجا نرفته. بالاخره سرگرمي هاي خودشون رو هم دارن. خوش گذروني هاشون تو شب هاي طولاني سال ، يعني بيشتر سال. تا صبح اونقدر مي رقصن و مي خورن كه ديگه هيچي از سرما نمي فهمن. دو تا دو تا و چند تا چند تا دراز مي كشن. بلند بلند مي خندن و با هم شوخي هاي آنچناني مي كنن. بيشترين چيزي كه دارن اوقات فراغته. آقاي شهردار دستور داده تيكه هاي بزرگ يخ رو از يخچال هاي بيرون شهر بيارن و جلوي خونه ها بذارن. يه عده تو كوچه ها و باغچه هاي بزرگ خونه ها مشغول تراشيدن بلورهاي بي شكلند ، يه عده ديگه هم تو ميدون هاي اصلي شهر دارن از آثار هنري شون پرده برداري مي كنن ، خبرنگارها هم تمام روز ميون دست و پاشون مي لولن و گزارش مي گيرن... همه جا پر مجسمه هاي يخي كوچيك و بزرگه... ورزش محبوبشون پاتيناژه ، اگه براي اون ها فقط يه ورزش باشه. هر هفته و هر ماه رو درياچه هاي يخ زده و پيست هاي بزرگ سالن هاي ورزشي برپاست. مي شه مطمئن بود هيچ شهر ديگه اي تو دنيا نمي تونه اين تعداد رقاص پاتيناژ اون هم از نوع حرفه ايش رو داشته باشه... يه چيز جالب ديگه اين شهر كه تو همچين سرمايي عجيبه ، برهنگي مردمشه كه خيلي وقته جزو آداب و رسومشون شده. هرچند كه بعضي ها هنوز اهل آداب و رسوم نيستن.ا


من هم يكي از اون هام ، از خوش ترين هاشون. به نظرم مياد هيچ آرزويي ندارم. فكر مي كردم همچين چيزي هيچ وقت ممكن نباشه. آدم بالاخره هميشه يه چيزي مي خواد. كه بيشتر وقت ها هم خيلي گنده س. خيلي وقت ها فكر مي كنم اگه خدا يه دفعه جلوم ظاهر شه و بگه چه آرزويي داري همين الان برآورده كنم ، با پررويي ، جدي و مطمئن بگم هيچي. بقيه هم همين فكر رو مي كنن. كه من واقعا" خوشم. يه دختر شاد. خوشگل و خوش اندام و البته يه خرده هم خويشتن دار. هنوز هفده سالم پرنشده تو شهر خودمون از بهترين هاي پاتيناژم. شايد هم بهترين. همه مي گن انگار اندام اين دختر آفريده شده براي پاتيناژ. انگار از مرمر تراشيدنش. ولي بين من و اون هرزه هاي بيكار تو خيابون ها با اون ادا و اطوارهاي احمقانه شون خيلي فرق ها هست. من هر يكشنبه مي رم كليسا. هر هفته هم اعتراف مي كنم. پيش پدر ژوزف. بايد حواسم به خودم باشه.ا


اسمم سيلوياست. اينكه تو همچين شهر بزرگي بهترين رقاص پاتيناژم ، عين حقيقته. دارم براي مسابقات آخر سال آماده مي شم. پسري كه چندساله داره بامن مي رقصه و قراره توي اين دوره هم باهام باشه ، تمام سعي شو مي كنه تا پا به پام جلو بياد. فرانسوا. يه سال تمامه كه داريم تمرين مي كنيم. آشنايي مون برمي گرده به خيلي وقت پيش. وقتي هنوز درست و حسابي خودمون رو هم نمي شناختيم. با هم بزرگ شديم. هيچ كدوم خواهر يا برادري نداشتيم و اونقدر با هم بوديم و هستيم ، كه هر آدمي رو به حسودي بندازه. فرانسوا شايد حتي با انضباط تر از من باشه ، با اون صورت رنگ پريده ش كه هرچقدر از نزديك تر ديده بشه ، معصومانه تره. خيلي وقت ها مي شينم و فكر مي كنم. به رابطه مودبانه م با فرانسوا. به اينكه ما تو همچين شهري به دنيا اومديم و نفس كشيديم ، جايي كه سرگرمي هاي زير شكمي ، از هر نوعي باشه نه جرم به حساب مياد نه ضد دين و اخلاق ، اون وقت تمام مدت اين سال ها و به خصوص چند سال آخر ، با وجودي كه هر دومون ديگه بالغ شده بوديم ، حتي يه بار هم رابطه واقعا" جنسي با هم نداشتيم. من فرانسوارو باعث اين قضيه مي دونم ، اما نه ناراحتم نه بي تفاوت. فكر مي كنم دليلش سرد بودن فرانسوا باشه. اين قضيه آروم آروم داره رابطه مون رو خراب مي كنه ، طوري كه اين اواخر فرانسوا كمتر خونه ما مياد.ا


بايد سكست رو محدود كني. هيكلت از همه چيز مهم تره. خيلي مواظب باش. جزئي از حرفته. پاتيناژ يعني اندام بي نقص. دور و برت رو خوب نگاه كن ، اكثر دخترها يا كپل هاشون گنده ست يا سينه هاشون شل و وله. بيست سالگي معلوم نيست چه ريختي باشن. رقاص هاي حرفه اي هميشه يه جدول دقيق براي برنامه هاي سكسيشون دارن. خب آره ، من هم يه زنم. واقعا" هيچي به اندازه خوابيدن با مردها آدم رو سرحال نمياره. ولي تو هدف داري. بايد تا حد ممكن جلوش رو بگيري ، يا لااقل به هر تله اي دم ندي.ا


بايد... بايد... بايد... هر روز حساسيتش رو من بيشتر مي شه. بعيد نيست بگه از فردا با هر كي خواستي بخوابي اول بيارش پيش من چكش كنم. شايد قوه جنسيش از حد مجاز جدول بالاتر باشه. ناف اين خانوم والري رو بايد با يكي از ديكتاتورها بريده باشن. فكر مي كنه دستور دادن مهمترين وظيفه شه. موفق ترين مربي پاتيناژه. هر سال معروف ترين باشگاه و بالاترين دست مزد مال اونه. خانوم والري دقيقا" چيزيه كه مي خواد من هم باشم. تناسب اندامش معركه ست ، بي نهايت معركه. برعكس صورت تقريبا" زشتش. هيچ اصراري هم نداره شماره سينه و كمرش رو به رخ كسي بكشه. هميشه گشادترين مدل لباس رو مي پوشه ، تو همچين جاي سردي ، حتي تمام سه ماه زمستون. اگه كسي اونقدر باهوش باشه كه بتونه از روي اون قواره هاي روهم افتاده بدن پرپيچ و تابش رو حدس بزنه ، بايد تا اينجا دنبالش بياد و وقتي لباس هاش رو مي كنه و داره روي پيست ريزه كاري هارو به ما ياد مي ده ، بشينه با لذت و حسرت تماشاش كنه. خانوم والري از يه اعجوبه خيلي بيشتره. تمام فكرش بردن مسابقات سال پاتيناژه. مي خواد اين رو تو مغز من و فرانسوا هم فرو كنه كه قهرماني مهمترين مسئله زندگي مونه. اگه براي خانوم والري پيروزي حكم مرگ و زندگي رو داره ، براي من فقط هيجان انگيزه. براي فرانسوا تقريبا" بي اهميت. يه مسابقه مثل تمام مسابقه هاي قبلي. اما بابا ومامان،ا وقتي تازه هفت هشت ساله شده بودم ، با فكر و خيال هاي ديگه اي آوردنم پيش اين خانوم. مي خواستن دخترشون تحت تعليم ويژه باشه. دختري كه بعد از چند سال مصيبت و نااميدي نصيبشون شده بود. دقيقا" پونزده سال. به دنيا اومدنم رو يه معجزه مي دونستن. دكتر بهشون اطمينان داده بود كه هيچ وقت بچه دار نمي شن. اون ها هم درمان رو ادامه ندادن. ادامه ش اين بود كه مشخص بشه مشكل از كدومشونه. عاشق همديگه بودن. مي خواستن به هر قيمتي عشقشون رو حفظ كنن. دكتر تو توضيحاتش گفته بود: معمولا" كساني كه دچار نازايي ژنتيكي هستن ، اگه از سنين خيلي پايين به طور مداوم ورزش كنن ، در اكثر موارد مشكلشون برطرف مي شه. مامان اونقدر انتظار كشيد و شمرد تا دختر از آسمون رسيده ش هفت ساله شد. تو شهر ما پاتيناژ ورزش اول بود و خانوم والري هم بهترين مربي. اما فقط اين نبود ، براي اينكه اين معجزه هيچ وقت از يادمون نره ، بابا و مامان عهد كردن از به دنيا اومدنم به بعد ، هر هفته يكشنبه صبح ، هر سه تا با هم بريم كليساي پدر ژوزف.ا


به اگوستين فكر مي كنم. وجودش تو همين چند ماه خيلي چيزهارو عوض كرده. تو گروه ما بايد همچين كسي هم باشه. يه آهنگساز گمنام. حتي نوازنده چندان قابلي هم نيست. ولي اگه اون و قصه هاي بامزه ش نباشن ، داد و بيدادهاي خانوم والري و تمرين هاي نفس بر تكراريش رو نمي شه تحمل كرد. اگوستين با نگاه هاي زير زيركي دوست داشتنيش. واقعا" كي مي تونه با پسري مثل فرانسوا اينقدر رفيق بشه. اينقدر حرف براش داشته باشه. خانوم والري مي گه: من هميشه طرفدار نيروهاي جوونم و به نظرم اين آقاي چهل و هفت ساله بي نهايت جوون و پرانرژيه. تو كارش دنبال تازگيه ، خلاقه. قاطي همين تعريف و تمجيدهاش اگوستين بيچاره رو مجبور كرد براي جلسه هاي تمرين پيانوي بزرگ شخصيش رو با اون طول و عرض وحشتناك بياره داخل سالن و كنار پيست براي ما بزنه. يه قطعه عجيب و غريب از اپراي تراويا اثر وردي. مي گه خودش براي پيانو تصنيف كرده. ما هيچي ازش سر در نمي آريم ، اما بايد تا روز مسابقه بشنويم ، بايد باهاش احساساتي بشيم. بالاخره تموم مي شه. مثل پنج ساعت لعنتي تمرين امروز. سر و كله اميلي هم پيدا شده. كنار پيست پشت حفاظ ايستاده و رون هاي گنده ش رو لابه لاي ميله ها بالا و پايين مي كنه. اونقدر بهم خيره مي مونه تا كارم تموم شه. هر روز مياد. لباس هام هم كه دارم مي پوشم هنوز زل زده و ساكته. بهترين دوستمه.ا


نصيحت هاي خانوم والري براي دختري كه دوستي مثل اميلي داره مسخره ست. اميلي از راحت ترين دخترهاي _ و اصلا" آدم هاي _ روي زمينه. حرف هاش پر اصطلاح هاي جنسيه و همه جا هم اون هارو مي گه. اگر هم ساكته از برق چشم هاي باريكش پيداست كه تو همچين فكرهاييه. تازگي ها يه دوست پسر جديد براي خودش دست و پا كرده. دو ماهي مي شه. هر روز مي ره خونه پسره و بعد چهار پنج ساعت مست مست برمي گرده. فقط سر راه مياد عقب من. برام از كشف جديدش حرف مي زنه. از سكسش با پاتريك ، اسمش اينه. مو به مو مي گه. هر روز با آب و تاب بيشتر. اونقدر كه من رو به هوس بندازه. مي دونه كه بدجوري مشغولم كرده ، خيلي وقته. اما نمي خوام وانمود كنم. اميلي اين رو هم مي دونه. پا كه تو خيابون مي ذاريم شروع مي كنه: اين جوري رفتم تو ، اون جوري نگاهش كردم ، اين جوري من رو بوسيد ، اون جوري ... من لبم رو گاز مي گيرم. طوري ريز كه اميلي نبينه. مي خوام مقاومت كنم ولي انگار دير شده. شيطنت هاي اميلي كار خودش رو كرده. امروز ديگه به خودم سخت نمي گيرم. از اميلي مي خوام ، اون هم قبول مي كنه. مي خوام فردا باهاش برم پاتريك رو ببينم. بيشتر براي ديدن اون دو تا با هم ، از لاي در ، يا حتي از سوراخ كليد.ا


اميلي سر اولين خيابون ازم جدا شد. طاقت راه رفتن تو باد رو نداره. اون هم بادهاي شمالي اينجا. هر سال همين موقع شروع مي شه. باد سوز برف و يخ خيابون هارو بلند مي كنه و مي پاشه تو صورت مردم. آدم رو به هر طرف كه باشه فرقي نمي كنه. از روبرو مياد. پيشونيم رو فشار ميده. تازه مي فهمم چقدر عرق كردم. لاي موهام خيسه. يعني اينقدر هيجان زده ام! فكر مي كردم قوي تر از اين ها باشم. ولي انگار اميلي بايد مي برد. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. خيلي زود بود. لااقل بايد يه روز تمام فكر مي كردم. اما چه فرقي داشت اگه قرار بود تصميمم همين باشه. فقط مي ترسم اين جور چيزها كليسا رفتنم رو خراب كنه. پدر ژوزف مي گه من زيادي دارم خويشتن داري مي كنم. مسيح اين رو نمي خواد. اون انتظار نداره تمام عالم و آدم تا قيامت شكنجه بشن و هيچي نگن. مي گه همين كه هر هفته مي رم كليسا و اعتراف مي كنم ، براي مسيح كافيه.ا


مي رسم خونه. فرانسوا جلوي در رو پله ها نشسته. داره كفش هاي گرون قيمتش رو روي برف ها تميز مي كنه. كيفم تو بغلشه. جا گذاشتمش. ساعتم رو نگاه مي كنم. باورم نمي شه. من رو كه مي بينه كيف رو برمي داره و مي ايسته. دو قدمي هم جلو مياد. يك ساعت و نيم تمام تو خيابون ها قدم زدم و نفهميدم. كيف رو آروم رو سينه م فشار مي ده. چشم هاي اون مثل هميشه ست ، ولي من هيچ وقت به اندازه امروز ازش شرمنده نبودم. يك ساعت و نيم تمام به همه چيز فكر كردم ، جز فرانسوا.ا


در اتاقم رو كه مي بندم مي خوام همين الان، بدون اينكه لباس هام رو بكنم،ا رو تخت ولو شم و تا مي تونم خيالبافي كنم. اما اين جور موقع ها آدم بيشتر از هر چيز به فضولي بقيه احتياج داره. حتي يه نفر. اگه يه زن باشه چه بهتر. دوباره در رو باز مي كنم ، فقط يه كم. چراغ رو هم خاموش مي كنم. همين كافيه كه مامان تا دم در جلو بياد. داره از لاي در تو اتاق رو نگاه مي كنه. لابد چشم هام برق مي زنه. هر وقت من رو اين طوري روتخت مي بينه و خونش جوش مياد ، دزدكي از بازوهام نيش گون مي گيره. چه شب هايي كه بابا و مامان بي حرف و حركت ، كنار در مي ايستن و تو تاريكي غرق تماشاي دخترشون مي شن. لذت مي برن. تا چهل سالگي بچه نداشتن. حتي با توافق دوطرفه تصميم گرفته بودن حالا كه از بچه خبري نيست ، تا مي تونن سكس كنن. تمام شكل هاي جورواجورش رو. تو دفتر خاطرات مامان تمام اين هارو خوندم. هنوز تو چهارچوب در ايستادن و چشم چروني مي كنن. بعضي وقت ها به ذهنم اومده كه اون ها بيشتر شيفته بدن تر و تميزمن ، تا اينكه واقعا" دوستم داشته باشن.ا


بالاخره امروز پاتريك رو مي بينم. در رو باز كرده. من و اميلي داريم از پله ها مي ريم بالا. ترديد تو اين لحظه هاي آخر سر كيفم مياره. مي ريم داخل آپارتمانش. پاتريك مي گه: تو چقدر خوشگلي سيلويا!... خيلي احساس خجالت نمي كنم. اميلي قبلا" همه چيزرو برام گفته. گفته كه پاتريك از همون اول هر جور تعارفي رو كنار مي ذاره. ديگه تقريبا" هيچ چيز نمي شنوم. تمام حواسم تو چشم هام جمع شده. فقط همون اول ، قبل از اون جمله جادويي پاتريك ، بويي رو حس كردم و حدس زدم بوي خاص پاتريك باشه. حالا رو يه كاناپه لاستيكي نشستم و دارم به اون دوتا ، تو فاصله دو متريم نگاه مي كنم. نه با حسادت. همچين چيزي به نظرم قشنگه. همچين رابطه اي. اينقدر نزديك ، اينقدر شهواني. اميلي همون طور كه تو بغل پاتريك مي جنبه ، ازم عذر مي خواد كه تنهام مي ذارن. مي رن تو اتاق و در رو نمي بندن ، بدون عمد. اون هاواقعا"راحتن. تخت پشت ديواره ، پس بايد به خودم زحمت بدم و يه كمي هم احساس صميميت ، تا بلند شم و اون هارو خوب نگاه كنم. هيچ دليلي براي معطل كردن ندارم. جام رو عوض مي كنم. از اينجا ديد خوبي دارم. پاتريك و اميلي خيلي زود و بي مقدمه كارشون رو شروع كردن. پنج دقيقه بي حركت مي مونم و يواش يواش احساس مي كنم شرتم خيس و خنك شده. پاتريك و اميلي حتي ملاحظه صداشون رو هم نمي كنن و بلند بلند قربون صدقه هم مي رن. با خودم فكر مي كنم: چقدر راحت مي شه اين چيزهارو گفت. چقدر روون و آسونن. چرا من تا حالا نتونستم بگم؟ جوري كه لااقل خودم صدام رو بشنوم. لااقل يه بار ، يه بار بگم كير ...كس ...ا


مثل هميشه تمام تقصيرها مي افته گردن فرانسوا. همه در مورد من و اون فكر مي كنن نه فقط دوست و هم رقص ، كه عاشق همديگه ايم. هيچ دختر يا پسري به هيچ كدوممون پيشنهاد نمي ده. اين موضوع رو فقط اميلي مي دونه ، همين اواخر بهش گفتم. اين هم حداكثر لطفي بود كه مي تونست در حقم بكنه: آشنايي با پاتريك.ا


تا وقتي داريم تو سالن تمرين مي كنيم ، بايد حواسم جمع رقصم باشه. بايد با دقت برقصم. با دقت رقص خانوم والري رو نگاه كنم. چه هيكل سكسي داره وقتي رو پيسته. مطمئنم هر زني كه ببينتش ، به اندازه يه مرد دلش مي خواد همچين بدني رو لمس كنه. دوست دارم بدونم شوهرش كيه. تنها كسي كه ممكنه واقعا" _ يعني درست و حسابي _ لمسش كرده باشه. تا حالا نه من ديدمش ، نه تمام كس هايي كه با خانوم والري رابطه دارن. شايد هم اصلا" ازدواج نكرده. جرات نمي كنم ازش بپرسم. هيچ كس جرات نمي كنه. موقع تمرين ، به جز فرانسوا ، فقط يه مرد بين ما هست: اگوستين. خانوم والري حتي به همچين مرد جذابي هم كمترين كششي نشون نمي ده. اگوستين ، اون جور كه خودش مي گه ، يه دون ژوان باز نشسته ست. تو روزگار جوونيش خيلي از دخترها مي شناختنش. هر كدوم رو كه اراده مي كرده ، تو چنگش بوده ، خوشگل ترين هاشون. يكي از همون ها هم كار دستش مي ده و براي اگوستين بيچاره مي شه شكست عشقي. اگوستين غمگين مي شه و ديگه با هيچ زن و دختري كاري نداره. خانوم والري كنارش مي شينه و بهش لبخند مي زنه ، درحد علاقه معمولي بين دوتا همكار. ولي من با اگوستين خيلي راحتم. رختكنم درست روبروي پيانوشه. وقتي دارم لخت مي شم اصلا" به چشم هاش فكر نمي كنم. وقت هاي استراحت ، من و فرانسوارو كنارش مي نشونه و برامون از عشق حرف مي زنه. مي گه رقص شما دو نفر من رو ياد اون موقع ها مي اندازه. وقتي داره به جاهاي خوبش مي رسه ، خانوم والري با همون نگاه هاي خيره ش كاري مي كنه كه ساكت شه. بعد اگوستين شروع مي كنه به زدن يه قطعه بي ربط كه معمولا" از كارهاي خودشه. وقتي دوباره خوب حس مي گيره ، انگار كه اون قطعه موسيقي متن دكلمه ش باشه ، ادامه مي ده. از خاطرات سكسيش با اون دختر مي گه: چه روزهايي ... چه ساعت هايي ... خانوم والري ديگه صبر نمي كنه. تند مياد جلوش مي ايسته و با تمام بي سواديش ، راجع به ملودي انتخابي با پيرمرد جروبحث مي كنه. اگوستين مي گه بعد اون دختر احساس كردم قوه جنسيم رو از دست دادم. مي گه اونقدر احساس بي استعدادي كردم ، كه تصميم گرفتم پيانو ياد بگيرم.ا


امروز اميلي هم كلي حرف برام داره. طوري كه تمام مسير سالن تا خونه كفافش رو نمي ده و مجبور مي شه تا تو اتاقم هم بياد. بعد يه مقدمه طولاني و دليل و توضيح ، مي گه شماره تلفن رو به پاتريك داده. قراره امروز زنگ بزنه. تقريبا" هم بلافاصله بعد از رفتن اميلي زنگ مي زنه. براي حرف زدن با پاتريك مشكلي ندارم ، فقط دلم مي خواست راجع به همچين چيزي دست كم يه ساعت فكر كنم. چند تا جمله قشنگ تو ذهنم داشته باشم. مثل جمله هاي پاتريك ، دقيق و حساب شده: وقتي جلوي آينه اي ، بيشتر صورتت رو نگاه مي كني يا جاهاي ديگه رو؟... اون هايي كه تا حالا ديدنت ، بيشتر از چيت تعريف كردن؟... تازگي ها تو آتليه عكس گرفتي؟ مثلا" بدون لباس؟... اكثر رقاص ها كلي عكس اين جوري از خودشون دارن. مانكن ها ، بازيگرها ، تو چي؟... مي خواي خودم حدس بزنم؟... مي خواي بيشتر راجع بهش صحبت كنيم؟...ا


چقدر كوتاه بود. گوشي رو مي ذارم و مي رم تو فكرها و خاطره هاي دورم. بي هدف به فرانسوا فكر مي كنم. بيشتر دوران بچگي مون رو يادمه. يادمه كه پدر و مادرهامون چقدر از جفت بودن ما دو تا خوشحال بودن. ما اجازه همه جور كار رو داشتيم: چند ساعت تو يه اتاق با همديگه تنها باشيم. رو يه تخت يه نفره بخوابيم. اون موقع حتي بزرگتر از دو تا بچه بوديم. يادمه كه مادر فرانسوا چقدر ما دوتا رو با هم حموم كرده بود. من به اندام فرانسوا نگاه مي كردم و بعد به چشم هاش ، از همون موقع بي حالت بود. به خودم مشغول مي شدم. فرانسوا سرد بود ولي اندامش ، اندام خوب و بزرگش ، چيز ديگه اي مي گفت.ا


چهار روز ديگه رو هم تو همين فكرها گذروندم. بعد اون تلفن داغ... امشب با پاتريك و اميلي تو يكي ازكلوپ هاي معروف شهر قرار دارم. براي اولين باره كه همچين جايي مي رم ، اما دعوت پاتريك رو راحت قبول كردم. وقتي اونجا مي رسم كه برنامه هاي اصلي كلوپ تازه مي خواد شروع بشه. ساختمون كوچيك وسط يه پارك محليه كه مثل تمام پارك هاي ديگه شهر ، هميشه زرد و يخ زده ست. خيلي ها همين بيرون ، دور و بر درخت ها و مجسمه هاي يخي يا رو چمن هايي كه حداقل يه متري برف پوشوندتشون ، دراز كشيدن و عشقبازي مي كنن. اين ها يا نمي خوان برن تو و پول خرج كنن ، يا الكلشون اونقدر زده بالا كه فقط با غلت زدن رو برف ها و يه كار نفس بر ، مثل سكس تو سرما ، ممكنه آروم بشن. پاتريك و اميلي منتظر جلوي در ايستادن. سه تايي مي ريم تو. مي شينيم پشت يكي از بهترين ميزها ، نزديك سن. اميلي مي شينه بين ما دو تا. اين طوري پاتريك مي تونه لباس چاك دار من رو بهتر ببينه. من به جاهاي شلوغ عادت دارم اما نه اين شكلي. هميشه صدمتري از تماشاچي ها فاصله داشتم. دو تا لزبين روي سن برنامه اجرا مي كنن. ياد خانوم والري مي افتم. بعد متوجه نگاه اميلي مي شم. اميلي سر صحبت رو باز مي كنه و درباره سكس دسته جمعي حرف مي زنه. پاتريك عاشق اين بحثه اما اميلي با بدجنسي بيشتر راجع به عيب هاش مي گه. با خودم فكر مي كنم اميلي چقدر داره شبيه پدر ژوزف حرف مي زنه: اگه بخواي زيادي راجع به اين فكر كني كه مسائل جنسي چقدر به اخلاق و مسيحيت مربوطه ، ممكنه از دين خارج بشي. اين رو پدر ژوزف يكشنبه پيش ، مثل يه هشدار تو گوشم خونده بود. بعد از حدود يه ساعت صحبت درباره پاتريك ، تو اتاقك اعتراف. حالا نوبت بهترين بخش برنامه ست. دوتا داوطلب. اول يه مرد كه كيرش تا حد ممكن بزرگ و بلند باشه ، بعد هم يه زن كه بتونه با اون يه كار حسابي بكنه. كاري كه تو فيلم هاي هر شب تلويزيون نمي كنن. پاتريك زير بغل اميلي رو مي گيره و بلندش مي كنه. اون هم با كمال ميل مي ره رو سن و لباس هاش رو در مياره. بعد هم لباس هاي داوطلب مرد رو. كير شل و پشمالوي اون رو تو دست هاش مي گيره ، انگار اين بهترين كاريه كه تو زندگيش بلده. اميلي شروع مي كنه و باز هم من رو ياد يه چيزي مي اندازه ، نوارهاي ويدئويي كه تازگي ها ته يكي از كمدهاي ديواري پيدا كردم. فيلم هاي پورنو لابه لاي اسباب و وسائل قديمي ، حلقه هاي صدوهشتاد دقيقه اي از بهترين مارك با كيفيت عالي. تنها يادگاري هاي بابا و مامان از يه دوره خاص. اميلي باورنكردنيه ، زودتر از اوني كه كسي فكرش رو بكنه ، كار طرف رو ساخته. كشوندتش رو لبه سن. حالا ديگه افسار اون كير بزرگ و وحشي داره از دست هاي اميلي هم در مي ره. اميلي مثل يه شلنگ بنزين گرفتتش و وقتي اولين قطره هاي اسپرم بيرون مي زنه ، ميارتش طرف تماشاچي ها. هر كي نزديكتر و خوش شانس تره ، يكي دو قطره نصيبش مي شه. مي خوام سرم رو بدزدم كه اميلي سهم من رو هم مي ده. يكي رو گونه راستم. اميلي داره با تمام نفس فرياد مي زنه. پاتريك به من خيره شده ، انگار داره تحسينم مي كنه.ا


امروز ، آخرين روز تمرينه. دقيقا" يه روز قبل از مسابقه. خانوم والري كار زيادي باهامون نداره. خيالش از همه چيز راحته. فقط مي خواد براي آخرين بار نكته هاي مهمش رو يادآوري كنه: نبايد تو چشم داورها نگاه كنيد. اون ها دور تا دورتون نشستن و همين رو مي خوان. همه شون با دقت دارن نگاه تون مي كنن. مطمئنم اشتباه نمي كنيد ، اما اگه يكي تون عقب موند يا زمين خورد ، اون يكي فقط بايد لبخند بزنه و ادامه بده. من اونقدر باهاتون كار كردم كه تمام پنج امتياز رو بخوام. خانوم والري هيچ وقت تذكر نمي ده ، تهديد مي كنه. مي خواد طوري روي پيست برقصيم كه ازمون گرما القا بشه. با حركت هاي تند و همزمان. مي خواد فرانسوا جوري من رو بالا بگيره كه باد راحت تو موهام بپيچه و حالت شيفتگيش به من تا آخر رقص حفظ بشه. بايد بعد مسابقه ، سر يه فرصت خوب ، پاتريك رو بيارم پيشش. مي خوام تاييدش كنه كه هيچ ضرري برام نداره. بايد از اين به بعد حسابي مواظب اندامم باشم. بدن رقاص ها و مانكن ها هميشه جلوي چشم همه ست. مردم به زير ناف شون حساس تر هم هستن. هفته پيش خانوم والري اومده بود خونه و با مامان راجع به بيمه كردن اندام من صحبت مي كرد. مي خواست اون رو قانع كنه كه اين بيمه براي آينده حرفه ايم حياتيه. لااقل اندام اصليم حتما" بايد بيمه بشن. به خصوص باسن.ا


تمرين هاي امروز رو هم تحمل كردم. فقط به خاطر اينكه آخريش بود. دو ساعتي هم زودتر از فرانسوا خلاص شدم. امروز با پاتريك قرار گذاشتم. يعني اون گذاشت. تو خونه ش تنهاست ، از اميلي خبري نيست. حس مي كنم تمام بدنم كوفته ست. به خاطر تمرين هاي خانوم والري نيست ، به اون ها عادت دارم. حرف هاي پاتريك اين بلارو سرم آورده. مدام بهشون فكر مي كنم. روزي چندبار لباس هام رو مي پوشم و جلوي آينه قدي درميارم ، مرحله به مرحله. تو توالت با خودم ورمي رم. هر روز. شامپاني رو گرفتم تو دست هام و داغ داغم. حرف هاي پاتريك طولانيه و من هم اصلا" دلم نمي خواد تموم بشه: تو معركه اي سيلويا! بايد خودت رو ببيني وقتي داري تو سالن مي رقصي و با اسكيت هات يخ هاي روي پيست رو مي تراشي. وقتي پاهات روشون سر مي خوره و سرخ و سفت مي شه... حدس مي زنم سينه هات قسمت هاي قهوه اي كوچيكي دارن ، اما با نيپل هاي درشت ، كه وقتي تحريك مي شن به دو طرف بدنت متمايلن. يا كس كبود و گوشتيت ، با پشم هاي سياه و شلوغش... اميلي قبلا" راجع به اين جور كوفتگي ها برام گفته بود. كه معمولا" به خاطر هيجان سكس هم هست. يعني درست قبل از شروع كار. اين رو هم گفته بود كه پاتريك سكس رو خيلي خوب بلده. تا اونجا كه بخواي ارضات مي كنه. از كير كلفت و خوشمزه ش تعريف كرده بود كه فقط يه بار كم و زياد ديدمش. اما هنوز نه لمسش كردم ، نه چشيدمش. حالا دارم صداي نفس هام رو مي شنوم. خيس عرقم. تا غروب بيشتر از يه ساعت ديگه وقت دارم. پاتريك آروم آروم اومده نزديك. همين طور كه حرف مي زنه داره از رو لباس رو تنم دست مي كشه. اين مسابقه لعنتي فردا همه چيز رو خراب كرده. يه فكر مزخرف افتاده تو سرم كه اگه امروز با پاتريك بخوابم ، بدنم بدرد مسابقه فردا نمي خوره. پاتريك مي خواد بياد جلوتر ، يواش عقبش مي دم.ا


تو راه برگشت تا خونه باز هم تنهام. خيابون ها خلوتن ، بيشتر صداي باد مياد. تا امروز نمي دونستم پاتريك چند بار اومده و موقع تمرين ، من رو روي پيست ديده. حتما" به سفارش اميلي. پاتريك امروز با اصرارهاش ، يه قول بزرگ رو هم ازم گرفت. بهش گفتم امروز خيالم راحت نيست ، امروز فقط دارم به پنج امتيازي كه بايد بيارم فكر مي كنم ، نگرانم ، عضله هام گرفته ان. اما مثلا" چند روز بعد از مسابقه عاليه. يه ظهر تا غروب يا شايد صبح تا غروب. بهش قول دادم به ازاي هر يه امتيازي كه تو مسابقه بيارم ، يه ساعت بيشتر رو تختش بمونم. پاتريك هم چون مطمئن بود آوردن اين امتيازها براي من يه كار معموليه ، به نظرش اومده بود كه معامله خوبيه. حالا براي اول شدن انگيزه قوي تري دارم. خانوم والري هم به آرزوهاش مي رسه. مي خوام خونسرد باشم. مي خوام ديگه به هيچ چيز فكر نكنم و تا خونه فقط مشغول تماشاي خيابون ها بشم: بيل بوردهاي زن هاي ساعتي با آدرس و تلفن ، پوسترهاي ريز و درشت داروهاي تقويت كننده جنسي و ضدحاملگي ، آگهي استخدام كلوپ هاي پورنوگرافي ، حراج پارچه هاي رنگ پوست ، مد هميشگي لباس هاي زنونه ، از همه تماشايي تر مجسمه هاي يخي لخت و عور ستاره هاي سكس ، وسط ميدون هاي اصلي شهر. يه خيال بزرگ ديگه هم دارم. مي خوام يكي از همين روزها با يه مجسمه ساز حرفه اي براي ساخت تنديس خودم صحبت كنم. درباره قيمتش ، زمان ساختش ، فيگورش ، روز افتتاحيه ش. بايد از حالا تدارك همه چي رو ديد. چيزي به ستاره شدنم نمونده.ا


سرحال مي رسم خونه. اماوقتي مي رم داخل وفرانسوارو تواتاقم مي بينم،ا حسابي جا مي خورم. تا حالا هيچ وقت اين طوري نديدمش. از زمانيكه رابطه م با اميلي بيشتر شده ، فرانسوا كمتر اينجا مياد. اگه مياد حتما" يه كاري داره ، ولي نه اين جور وحشت زده. فقط بايد بشينم و منتظر بشم تا حرف بزنه. فرانسوا نمي دونه بايد دقيقا" چي رو بگه و چه جوري. مدام سوال هاي بي ربط مي پرسه و خودش هم جواب مي ده. مي گه خانوم والري امروز اون رو شكنجه كرده. درست تو همون دوساعتي كه من به خاطر قرارم زودتر رفتم. درست بعد از اون شروع شده. خانوم والري باهاش روي پيست تمرين كرده. به نظرش حركت هاي فرانسوا چند تا ايراد داشته كه بايد درست مي شده. چند بار دستش رو لاي پاهاي فرانسوا گذاشته و آروم نوازش كرده. اما چون كم بوده و با فاصله زياد ، فرانسوا خيلي اهميت نداده. بعد اومدن تو رختكن و وقتي اگوستين هم رفته بوده ، خانوم والري از فرانسوا خواسته تمام لباس هاش رو دربياره تا براي اطمينان ، قبل از مسابقه يه بار ديگه كامل چكش كنه. فرانسوا كه شستش خبردار شده با بي ميلي هر كاري گفته كرده ، يه دستور بوده. فرانسوا مي گه: خانوم والري حالت طبيعي نداشت. مثل ديوونه ها شده بود. كارش داشت بيشتر از يه چك معمولي طول مي كشيد. انگار نمي تونست جلوي خودش رو بگيره. وقتي خانوم والري خودش هم لخت شده و خواسته كارش رو شروع كنه ، فرانسوا ديگه كوتاه نيومده. اون موقع بوده كه خانوم والري گذاشته به داد و فرياد. هرچي فحش و بد و بيراه بوده نثار فرانسواي بخت برگشته كرده ، بهش گفته: تو يه آشغال دردونه بي مصرفي كه حتي بدرد سكس هم نمي خوري. فرانسوا وقتي اين رو مي گه ، نزديكه بغضش بتركه. به زور قورتش مي ده و به حالت التماس ازم مي پرسه: واقعا" من اين طوري ام؟... من فقط سر تكون مي دم و با خودم مي گم: طفلك فرانسوا!... مي تونم حدس بزنم تو اون لحظه ، خانوم والري فقط يه چيز تيز مي خواسته تا خودش يا فرانسوارو تيكه تيكه كنه. مطمئنم خانوم والري خيلي بيشتر و بدتر از اوني كه فرانسوا مي گه ، بهش خنديده و خردش كرده... چه فشاري بهش اومده كه حتي نتونسته تا روز بعد از مسابقه صبر كنه. شايد هم فكر كرده ديگه فرصتي پيش نياد. خانوم والري... خيال مي كردم اون تنها مسيحي واقعي شهر باشه. ياد حرف هاي پدر ژوزف مي افتم: اگه قرار بود مسيح يه بار ديگه _ يعني حالا _ ظهور كنه ، مطمئنا" مكان ظهورش شهر ما نبود. شهر ما مسيحيت خاص خودش رو مي خواد. اين موضوع چند ساليه كه ذهن پدر ژوزف رو مشغول كرده. مي گه داره روش كار مي كنه. شايد هم همين الان تو دفتر كارش ، طبقه بالاي كليسا ، نشسته و داره انجيل جديد شهر رو مي نويسه.ا


روز مسابقه يه شنبه نيمه آفتابي اوايل زمستونه. يكي از دوسه تا جشن بزرگ سال به حساب مياد. همه شيك ترين لباس هارو مي پوشن و گرون ترين عطرهارو مي زنن. طولاني ترين ساعت كار كلوپ ها و رستوران ها تو همچين روزهاييه. امسال هم طبق روال هميشه بزرگترين سالن براي مسابقات پاتيناژ آماده شده. افتتاحيه صبح بوده و بعدش اجراي برنامه هاي نمايشي از رقاص هاي انفرادي و گروه هاي تازه كاري كه اميد چنداني هم به آوردن امتياز نداشتن. اما بعدازظهر نوبت حرفه اي هاست. حتي يه صندلي خالي هم پيدا نمي شه. يه عده كه دير رسيدن يا بدمست بودن و راهشون ندادن ، هر يه ساعت يه بار پشت درهاي ورودي سر و صدا مي كنن و به جون هم مي افتن. خانوم والري ، سرحال و مصمم ، رو صندلي بزرگش نشسته.فقط همين يه روز رو توسال مي خنده.توي همين يه روز،ا به اندازه تمام سال بهش تعظيم مي كنن و تبريك مي گن. بعد اينكه براي چندمين سال به عنوان بهترين مربي پاتيناژ معرفي مي شه. پشت سرش ، اگوستين رو پيانوش تكيه زده و محو تماشاي رقاص هاي روي پيسته. گروه ما تنها شركت كننده ايه كه به جاي سيستم صوتي پيشرفته سالن ، فقط از يه پيانو استفاده مي كنه. اما همين معروف ترش كرده. موقعيت من و فرانسوا از همه بدتره. هم بدتر ، هم بهتر. همه سالن مارو نگاه مي كنن. روبروي هم ايستاديم و داريم حركت هاي كششي انجام مي ديم. مي خوام سعي كنم آروم باشم و به هيچ چيز فكر نكنم ، اما همه چيز تو سرم مي چرخه. بعضي وقت ها نگاهم مي ره رو جمعيت ، تو لژ مخصوص بابا و مامان رو مي بينم كه مرتب برام دست تكون مي دن و بوس مي فرستن. چند رديف عقب تر هم پاتريك و اميلي نشستن كه بيشتر سرگرم دور و بري هاشونن. نگاه هاي سنگين پشت سرم رو حس مي كنم ، نگاه هايي كه خوب مي دونن امسال هم نبايد به اولي فكر كنن. اما فرانسوا راحت تره. با وجود ماجرايي كه ديروز داشته! مجري از تو باندهاي بزرگ سالن اسم مون رو مي خونه. خانوم والري از ذوقش تقريبا" داره مي دوه. مياد طرفمون و چند قدم همراهي مي كنه. ما محكم دست هم رو گرفتيم و مي ريم روي پيست. مجري هيجان زده مي گه: اين گروه چند سال پياپيه كه قهرمانه ، و هر سال هم با همون مربي معروف و قهار! عكس العمل تماشاچي ها تشويق بيشتره. بعد همه ساكت مي شن. من و فرانسوا چشم هامون رو مي بنديم و تمركز مي گيريم. فكرهام راحتم نمي ذارن. اگوستين شروع مي كنه. ما آهسته تو هم مي پيچيم و باز مي شيم. اسكيت هامون رو رو يخ هاي صاف و صيقلي فشار مي ديم و جلو مي ريم. دور تا دور پيست. حركت پاها دقيق و منظمه ، هموني كه خانوم والري مي خواد. رنگ سبز لباسم ، به انتخاب خانوم والري ، به پوست روشنم مياد. وقتي رو به پهلو يا اريب مي رم ، دامن كوتاه ابريشميم تو هواي سرد سالن موج مي خوره و كپل هام دل خيلي هارو آشوب مي كنه. به خصوص وقتي فرانسوا من رو وارونه روسينه ش نگه مي داره و دوباره برمي گردونه. به نگاه هاي داورها فكر مي كنم ، به انتظارهاي خانوم والري ، به قول و قرارم با پاتريك. بايد فقط به چشم هاي فرانسوا نگاه كنم. اگوستين داره بهترين بخش قطعه ش رو مي زنه. هر بار كه سر بلند مي كنه و مارو مي بينه ، ضربه هاش روكليدها محكم تر مي شه. فرانسوا من رو مي چرخونه و روهوا بلند مي كنه ، راحت فرود ميام. دفعه دوم بلندتر ، حتي بهتر از قبل پايين ميام. خانوم والري تو پوستش نمي گنجه. اجرا خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو بكنم تموم مي شه. صداي كف زدن ها سالن رو پر مي كنه. چندتا دسته گل و عروسك كوچيك و بزرگ دور و برمون روي پيست سر مي خوره. خانوم والري دوتا دست هاش رو گرفته بالا و يه ريز مي خنده. ما رو به دوطرف سالن مي چرخيم و تشكر مي كنيم. نتيجه داوري اعلام مي شه ، مجري فرياد مي زنه: تمام پنج امتياز!... خانوم والري غش مي كنه. من و فرانسوا همديگه رو بغل مي گيريم و يه بار ديگه براي تشويق هاي زياد تعظيم مي كنيم. فرانسوا بند كمرش رو باز مي كنه و زيپ ش رو مي كشه پايين ، كيرش رو مياره بيرون. زبونم بند اومده. شرت نازكم رو مي گيره و با يه حركت پاره ش مي كنه. تا بخوام كاري بكنم يا چيزي بگم ، كير ش رو مثل يه ميله آهني از پشت فرو مي كنه. من جيغ مي كشم و دست و پا مي زنم. فرانسوا از زمين بلندم كرده. چند تا پليس از دوسه طرف سالن ميان روي پيست. اما انگار فرانسوا تازه اول كاره. جمعيت تماشاچي ها بعد يه سكوت ، دوباره شروع مي كنن به دست زدن و بالا و پايين پريدن. تمام صداشون رو تو حنجره هاشون جمع مي كنن و هورا مي كشن. براي يه لحظه اگوستين رو مي بينم ، همين طور كه داره تماشا مي كنه ، هيكل سنگين خانوم والري رو نصفه و نيمه رو دست هاش نگه داشته. لابد پاتريك و اميلي هم رو صندلي هاشون ميخكوب شدن. چند جاي سالن به افتخار فرانسوا فش فشه هاي رنگي آتيش مي زنن و بعضي ها كه هنوز دسته گل هاشون رو دارن براش پرت مي كنن. پليس ها با كفش هاي بزرگشون رو يخ هاي كنار پيست دست و پاچه شدن. ديگه از تك و تا افتادم. حتما" بابا و مامان نمي تونن حتي يه قدم از تو جمعيتي كه جلوي ديدشون رو گرفتن اين طرف تر بيان. جمعيتي كه فقط هورا مي كشن و صداي جيغ و فرياد كسي رو نمي شنون. فرانسوا خيال ارضا شدن نداره. دست هاي سفتش رو دورم حلقه كرده و داره راحت از لا به لاي پليس هايي كه مرتب روي پيست ليز مي خورن رد مي شه. خون از لاي پاهام چكه مي كنه رو شلوار سفيدش.
ا
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 14:20  توسط بیژن آزاد  | 

سخت‌ محتاج‌ شده‌ ايم‌ - سوسن‌ شريعتي‌

راهي‌ كه‌ در آن‌ مزدك‌ و بودا و حلاج‌ دوست‌ و هم‌پيمان‌ هم‌ مي‌شوند و دست‌ در دست‌ يكديگر در كنار هم‌، آرام‌ و مطمئن‌ و سرشار از يقين‌ و ايمان‌، يافتن‌ معبد عرفان‌، برابري‌ و آزادي‌ را نيت‌ مي‌كنند!
تو خاموشي‌ كه‌ بخواند*
تو مي‌روي‌ كه‌ بماند*  
كه‌ بر نهالك‌ بي‌ برگ‌ ما ترانه‌ بخواند*(1)

»شگفتا! وقتي‌ كه‌ بود نمي‌ديدم‌، وقتي‌ كه‌ مي‌خواند نمي‌شنيدم‌... وقتي‌ ديدم‌ كه‌ نبود... وقتي‌ شنيدم‌ كه‌ نخواند«(2)
و... اكنون‌ تو با مرگ‌ رفته‌اي‌  
»به‌ نمي‌دانم‌ كجايي‌« كه‌ ديگر دست‌ محتاج‌ هيچ‌ نيازي‌ به‌ دامن‌ وجود تو نمي‌رسد! به‌ دوردستي‌ كه‌ ديگر پاي‌ هيچ‌ رسيدني‌ را ياري‌ رفتن‌ نيست‌. به‌ معراجي‌ كه‌ ديگر، پرواز هيچ‌ روحي‌، يافتني‌ را اميد نمي‌توان‌ داشت‌. به‌ سرزميني‌ بس‌ دور و غريب‌ و گمنام‌ و ناپيدا سفر كرده‌اي‌ و به‌ شهر غريب‌ »آشنايي‌« رفته‌اي‌ و»ره‌ كوي‌ عشق‌« را پيش‌ گرفته‌اي‌ و در خانه‌ »خويشاوندي‌« را زده‌اي‌ و بر سر سفره‌ دوست‌ ديرينه‌ات‌ نشسته‌اي‌ و گرم‌ از راز و نيازي‌ و تافته‌ از درددلي‌ پرشور از حضور دوستي‌ و پرسوز از سال‌هاي‌ دوري‌ و تنهايي‌ و... همچنان‌ مست‌ از رهايي‌ و يافتني‌ و....
گذشته‌ات‌ را به‌ ياد نمي‌آري‌!
گذشتگانت‌ را فراموش‌ كرده‌اي‌  
ديگر، حضور »او« غيبت‌ ما را به‌ يادت‌ نمي‌آورد، »جمعيت‌« وجود او، تنهايي‌ بودن‌ ما را از انديشه‌ات‌ پاك‌ كرده‌ است‌، »بودن‌« او، درد »نيستي‌« ما را بر جانت‌ نمي‌زند. بازگشت‌ به‌ وطن‌، سال‌هاي‌ غربت‌ را از ضميرت‌ زدوده‌ است‌. ديدن‌ هم‌ولايتي‌ها، »غربتي‌«هاي‌ پيشين‌ را، در ويرانه‌هاي‌ خاطراتت‌ دفن‌ كرده‌ است‌. يافتن‌ وصلت‌ »آزادي‌«ات‌، »سرزمين‌«ات‌، »خويشاوند«ت‌... هر چه‌ دوري‌ و بند و غربت‌ و بيگانگي‌ را به‌ فراموشت‌ سپرده‌ است‌.   هاي‌...
اي‌ شمايان‌! شماياني‌ كه‌ سرگذشت‌تان‌ را، تنهايي‌تان‌، بندگي‌تان‌ را در زمين‌ فراموش‌ كرده‌ايد و آنجا، آن‌ بالا، با خوشبختي‌ و سعادتتان‌ سرگرميد. به‌ پايين‌ بنگريد! از آن‌ اوج‌ نيم‌نگاهي‌ هم‌ به‌ حضيض‌ بيفكنيد، چشم‌هايتان‌ را اين‌ همه‌ به‌ آرامش‌ و زندگاني‌ سرشار و با اوئي‌ مدوزيد!
اندكي‌، گوشتان‌ را بر ديواره‌ اين‌ دنيا بگذاريد و سراپا سكوت‌ با تمامي‌ خوشبختي‌تان‌ بشنويد كه‌ چه‌ غوغايي‌ است‌.
چشم‌هاي‌ وجدان‌ انديشه‌تان‌ را بر اين‌ سرزمين‌ پرهياهو و پرتپش‌ بيندازيد و برهوت‌ را ببينيد، بنگريد كه‌ بر دوزخيان‌ اين‌ زمين‌ چه‌ مي‌گذرد و روزگار با آنها چه‌ مي‌كند، كه‌ غيبت‌ شما، راه‌ را بر حضور بيگانگان‌ هموار كرده‌ است‌ و نبودن‌ شما، بودن‌هايي‌ پست‌ و حقير و نفرت‌انگيز را بر زيستن‌ ما مي‌زند!   هاي‌...  
شماياني‌ كه‌ رهايمان‌ كرده‌ايد. با شماييم‌. ما بازماندگان‌ و تنهايان‌ اين‌ جهان‌، همدردان‌ و فرزندان‌ و هم‌سرنوشتان‌ پيشين‌ شما! كه‌ اكنون‌ بي‌پناه‌ و يتيم‌ مانده‌ايم‌! زندگاني‌ آزاد و سرشار در آنجا، با ما، كه‌ ديري‌ است‌ مي‌شناسيدمان‌ بيگانه‌ترتان‌ كرده‌ است‌. پتك‌ رهايي‌ و وصال‌، آنچنان‌ بر خاطرتان‌ فرود آمده‌ است‌ كه‌ هر چه‌ گذشته‌ را فراموش‌ كرده‌ايد و هيچ‌ به‌ ياد نمي‌آريد كه‌ اينجا چه‌ خبر است‌ و چه‌ مي‌گذرد* پرواز در آسمان‌هاي‌ بي‌انتهاي‌ غيب‌، چنان‌ مست‌تان‌ كرده‌ است‌ كه‌ اسارت‌ را نمي‌فهميد. هاي‌، بنگريد، بشنويد، حس‌ كنيد كه‌ ما چه‌ مي‌كشيم‌، بودن‌ خويش‌ را بر كالبد زندگي‌هاي‌ پوچ‌ و حقيرمان‌ بزنيد، انديشه‌تان‌ را در مغزهاي‌ پر از گندابمان‌، بنشانيد. عشقتان‌ را در دل‌هاي‌ سنگ‌مان‌ نهيد، ايمانتان‌ را به‌ وجودهاي‌  سست‌مان‌  هديه‌ كنيد و روحمان‌ را عمق‌ عطا كنيد و غربتمان‌ را آشنايي‌ بخشيد، تنهايي‌مان‌ را لبريز از جمعيت‌ خويش‌، جانمان‌ را سرشار از حيات‌تان‌ كنيد. اميد را در وجدان‌هاي‌ خفته‌مان‌ بشكفانيد، هر ذره‌ آرزو را در آسمان‌ خيالمان‌ به‌ پرواز درآوريد. دردها را درمان‌ بخشيد. نيازها را پناه‌ دهيد، با نوازش‌هاي‌ صميمي‌ و مهربان‌ سرانگشتان‌ انديشه‌تان‌ روح‌ مجروح‌ و خونين‌ اين‌ مغضوبين‌ را، آرام
ش‌ بخشيد.
جام‌ لبريز حياتبخش‌ وجودتان‌ را به‌ لب‌هاي‌ تشنه‌ و نيازمند ما بگذاريد، تا عطش‌مان‌ را خنكي‌ بخشد.
كه‌... اينجا، آنجا كه‌ ماييم‌، روزگار سخت‌ شده‌ است‌ و ماندن‌ هولناك‌... هر كسي‌ سوداي‌ خويش‌ در سر دارد، هركسي‌ براي‌ خويش‌ است‌. زمزمه‌هاي‌ شوم‌ و بيگانه‌ از هر طرف‌ برخاسته‌ است‌. دست‌هاي‌ پليد شرك‌ و ريا، حلقوم‌ توحيد و آزادي‌ را مي‌فشارد. پاهاي‌ سنگين‌ و بي‌رحم‌ اسارت‌ و زنجير پيكرهاي‌ رنجور و دردمند اخلاص‌ و ايمان‌ را، به‌ زير لگد گرفته‌ است‌.
پاسداران‌ شب‌ و تاريكي‌، دست‌ انديشه‌هاي‌ پاك‌ و ساده‌ انسان‌ها را مي‌گيرند  و به‌ بيراهه‌ مي‌كشانند، تا كه‌ از راه‌ پرفروغ‌ و گمنامي‌ كه‌ شما - شما رفته‌ها نشان‌شان‌ داديد، دور شوند و بيگانه‌. راهي‌ كه‌ شما با پيكرهاتان‌ هموارش‌ كرديد، با خون‌هاتان‌ سرسبزش‌ كرديد، با وجودتان‌ روشن‌اش‌ ساختيد، به‌ آن‌ اميد كه‌ عاشقان‌ صادق‌ و بي‌تاب‌ حقيقت‌ و عشق‌، در آن‌ قدم‌ نهند، مي‌بينيد كه‌ چگونه‌ با زورشان‌ و سرمايه‌شان‌ و نيرنگ‌شان‌، راه‌ را سد كرده‌اند، راهي‌ كه‌ شما سالكش‌ بوديد، راهي‌ كه‌ به‌  معبد خورشيد مي‌بردشان‌ و شما راهبش‌ بوده‌ايد* راهي‌ كه‌ به‌ آزادي‌ مي‌خواند و شما شاعرانش‌ بوده‌ايد!
راهي‌ كه‌ در آن‌ مزدك‌ و بودا و حلاج‌ دوست‌ و هم‌پيمان‌ هم‌ مي‌شوند و دست‌ در دست‌ يكديگر در كنار هم‌، آرام‌ و مطمئن‌ و سرشار از يقين‌ و ايمان‌، يافتن‌ معبد عرفان‌، برابري‌ و آزادي‌ را نيت‌ مي‌كنند!
راهي‌ كه‌ شير روز مي‌آفريند كه‌ مي‌غرد و مي‌خروشد و هر چه‌ بت‌ و بندگي‌ است‌ به‌ لرزه‌ مي‌افتد، و زاهد شب‌ مي‌پرورد، غريبي‌ كه‌ از بودن‌ و ماندن‌ در اين‌ هيچستان‌ سرد و تاريك‌، به‌ تنگ‌ آمده‌ است‌ و زندگي‌ را سنگ‌ لحدي‌ بر بودنش‌ مي‌يابد و زيستن‌ را مرگ‌ خويش‌ مي‌بيند، و دم‌ زدن‌ را ذبح‌ خويش‌، عابدي‌ در انتظار فلاح‌!
فلاح‌، فلاح‌ - اما، چه‌ جاي‌ رستگاري‌ است‌، چه‌ جاي‌ رهايي‌ است‌* راه‌ها را همه‌ بسته‌اند، روزنه‌هاي‌ روشنايي‌ را هم‌ سد كرده‌اند. آرزوها را همه‌ زنجير زده‌اند، اميدها را به‌ قربانگاه‌ برده‌اند.
   ....
دروازه‌هاي‌ شهرتان‌ را بسته‌اند، آدرس‌ بودن‌ شما را پاره‌ كرده‌اند. منزلتان‌ را ويران‌ كرده‌اند و... شما را مدفون‌ ساخته‌اند!   كه‌
»آنها«
سنگ‌ها را بسته‌اند و سگ‌ها را رهانيده‌اند  
نجاتمان‌ دهيد كه‌ سخت‌ محتاج‌ شده‌ايم‌.
پي‌نوشت‌ها:
1- در كوچه‌ باغ‌هاي‌ نيشابور، شفيعي‌ كدكني‌
2- كوير، معبودهاي‌ من‌، دكتر شريعتي‌


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط بیژن آزاد  | 

خودزندگينامه ژوزه ساراماگو

زندگي نامه ژوزه ساراماگو برنده جايزه نوبل ادبيات در سال 1998 ميلادي

«ژوزه [خوزه] دو سوسا ساراماگو» (José de Sousa Saramago) در 16 نوامبر سال 1922 ميلادي در روستاي كوچك «آزينهاگا» (Azinhaga) در صد كيلومتري شمال شرق ليسبون، مركز كشور پرتغال، به دنيا آمد. آزينگها در ساحل رودخانه «آلموندا» (Almonda) قرار دارد.
«ساراماگو» نام علفي وحشي است كه در آن دوران، خوراك فقيران بوده است.
خانواده ژوزه ساراماگو كشاورزاني بدون زمين بودند. پدر ژوزه در جنگ جهاني اول، سرباز رسته توپخانه در كشور فرانسه بود. او در سال 1924 ميلادي تصميم گرفت تا براي گشايشي در معيشت خانواده خود، كشاورزي را رها كند و با خانواده اش به پايتخت مهاجرت كند. پدر ژوزه در آنجا پليس شد. چرا كه تنها شغلي بود كه به سوادي بيش از خواندن و نوشتن و دانستن كمي رياضيات نياز نداشت.
چند ماه بعد از استقرار در ليسبون، برادر چهار ساله ژوزه از دنيا رفت. شرايط زندگي خانواده پدري ژوزه پس از مهاجرت كمي بهتر شد اما هيچگاه كاملا خوب نشد.
ژوزه زمان بسياري از دوران كودكي و نوجواني خود را با والدين مادرش در روستا سپري كرد.
ساراماگو در دوران دبستان، دانش آموز خوبي بود. او در كلاس دوم بدون هيچ اشتباهي مي نوشت و موفق شد سال سوم و چهارم را در يك سال بگذراند.
پس از اين دوره، ساراماگو به مدرسه متوسطه اي رفت كه در آن دستور زبان تدريس مي شد. نمرات ژوزه در سال اول عالي بود. در سال دوم، هرچند كه نمرات وي به خوبي سال اول نبود اما از نظر شخصيتي، دانش‌آموزي مورد علاقه دبيران و ديگر دانش آموزان بود. به گونه اي كه در 12 سالگي به عنوان خزانه دار اتحاديه دانش آموزان انتخاب شد.
در همان زمان، پدر و مادر وي به اين نتيجه رسيدند كه به خاطر كمبود منابع مالي، توانايي تامين هزينه ادامه تحصيل ژوزه را ندارند. تنها گزينه جايگزين براي ادامه تحصيل او، فرستادنش به مدرسه فني بود. ژوزه پنج سال در آنجا درس آموخت تا مكانيك شود. اما از قضاي روزگار، در آن دوره، با اينكه مواد درسي كاملا فني بودند اما يك موضوع ادبي، يعني زبان فرانسه را هم شامل مي شدند.
ژوزه 13 يا 14 ساله بود كه بالاخره پدر و مادرش توانستند به خانه خودشان اسباب كشي كنند. خانه اي كه بسيار كوچك بود و خانواده هاي ديگري نيز در آن زندگي مي كردند.
چون ژوزه ساراماگو در خانه كتابي نداشت (تازه وقتي نوزده سالش بود توانست با پولي كه از يك دوست قرض گرفته بود، كتابي را براي خودش بخرد) تنها چيزي كه پنجره لذت خواندن ادبيات را به روي او مي گشود، كتابهاي متن زبان پرتغالي، با اشعار برگزيده شان، بودند. حتي امروز هم، علي رغم گذشت اين زمان طولاني، او مي تواند اشعار اين كتابها را از حفظ بخواند.
پس از پايان درس، او دو سال به عنوان مكانيك در يك تعميرگاه خودرو مشغول به كار شد. در آن دوران، در اوقات فراغت عصرانه، او مكررا به يك كتابخانه عمومي در شهر ليسبون مي رفت. و در آنجا بود كه بدون هيچ كمك يا راهنمايي فرد ديگري، و تنها به مدد حس كنجكاوي شخصي و ميل به ياد گرفتنش، ذائقه ژوزه براي انتخاب كتاب‌هاي خواندني، پيش‌رفت كرد و مهذب شد.
وقتي كه ساراماگو در سال 1944 براي اولين بار ازدواج كرد، مشاغل مختلفي را تجربه كرده بود. آخرين شغل وي در زمان ازدواج، كارمندي يك دستگاه متولي امور رفاه اجتماعي بود.
در آن زمان، همسر اول وي، «ايلدا رئيس» (Ilda Reis)، حروف نگار شركت راه آهن بود. او بعدها به يكي از مهمترين هنرمندان پرتغالي بدل شد. ايلدا رئيس در سال 1998 درگذشت.
در سال 1947، تنها فرزند وي، «ويولانته» (Violante) به دنيا آمد. ساراماگوي 25 ساله، در همان سال، اولين كتاب خود را منتشر كرد. رماني كه خود وي آن را «پنجره» (The Widow) ناميده بود اما براي بازاريابي بهتر و جذب مخاطب بيشتر، به پيش‌نهاد ناشر با عنوان «سرزمين گناه» (The Land of Sin) منتشر شد.
او رمان ديگري را با عنوان «نور آسمان» (The Skylight) نوشت كه هنوز منتشر نشده است. در همان زمان، نوشتن رمان ديگري را آغاز كرد كه البته به جز چند صفحه آغازين آن، ادامه نيافت. اسم اين رمان «عسل و تاول» (Honey and Gall) و شايد «لوئيس پسر تادئوس» (Louis, son of Tadeus) بود. حقيقت امر اين بود كه ساراماگو خودش نوشتن آن رمان را رها كرد چرا كه برايش كاملا روشن شده بود چيزي در چنته ندارد كه ارزش بازگويي داشته باشد.
به مدت 19 سال، يعني تا 1966، كه «اشعار محتمل» (Possible Poems) را منتشر كرد، ساراماگو از صحنه ادبيات پرتغال غايب بود. هرچند كه تعداد كمي مي توانند غيبت وي را به ياد آورند.
به دلايل سياسي، ساراماگو در سال 1949 بي كار شد. اما به واسطه لطف يكي از دبيران پيشين مدرسه فني، توانست در شركت فلزي كه دبير سابقش از مديران آن بود، كار خوبي دست و پا كند.
در پايان دهه 1950 ميلادي، او كار را در يك شركت انتشاراتي با نام «استوديوز كر» (Estúdios Cor)، با سمت مديريت توليد آغاز كرد.
بدين ترتيب او به دنياي كلمات بازگشت اما نه به عنوان يك نويسنده. اين دنيايي بود كه سالها پيش آن را ترك كرده بود.
شغل جديدش به او اين اجازه را مي داد كه با برخي از مهمترين نويسندگان پرتغالي آن زمان آشنايي و رفاقت پيدا كند.
در سال 1955، هم براي افزايش درآمد خانواده و البته بيشتر به خاطر لذت اين كار، ساراماگو اوقات فراغتش را به ترجمه مي گذرانيد. فعاليتي كه تا سال 1981 ادامه يافت.
كولت، پر لاجركويست، جين كاسو، موپاسان، آندره بونار، تولستوي، بادلير، اتين باليبار، نيكوس پولانتزاس، هنري فوسيلون، ژاكوس رومين، هگل و ريموند باير از نويسندگاني بودند كه آثار آنها را ترجمه كرد.
در فاصله ماه مي 1967 تا ماه نوامبر 1968، به طور همزمان به نقد ادبي هم اشتغال داشت. در همان دوران، يعني در سال 1966، ژوزه 44 ساله، كتاب شعر «اشعار محتمل» را چاپ كرد كه به عنوان بازگشت وي به عرصه ادبيات شناخته شد.
پس از آن، در سال 1970، كتاب شعري به اسم «شايد شادماني» (Probably Joy) و مدتي كوتاه پس از آن، به ترتيب در 1971 و 1973، «از اين جهان و آن ديگري» (From this World and the Other) و «چمدان مسافر» (Traveller's Baggage)، دو مجموعه از مقالات وي در روزنامه منتشر شد. منتقدان اين دو كتاب را لازمه فهم كارهاي اخير وي مي دانند.
پس از جدايي از ايلدا رئيس در 1970، او ارتباطي را با «ايزابل دو نوبرگا» (Isabel da Nóbrega)، نويسنده زن پرتغالي آغاز كرد كه تا 1986 ادامه داشت. البته اين رابطه به ازدواج رسمي تبديل نشد.
پس از ترك انتشارات در پايان سال 1971، او دو سال بعد را در روزنامه عصر «دياريو دو ليسبوآ» (Diário de Lisboa) سپري كرد. ساراماگو در اين روزنامه، دبير يك ضميمه فرهنگي بود.
ساراماگو در سال 1974، نوشته‌هايي را با عنوان «عقايد دي ال هاد» (The Opinions the DL Had) منتشر كرد كه نگاهي دقيق به تاريخ گذشته ديكتاتوري پرتغال را ارائه مي داد. حكومت خودكامه اي كه در ماه آوريل سال 1975 در اثر انقلاب سرنگون شد.
ساراماگو در آوريل 1975، به عنوان جانشين مدير روزنامه صبح «دياريو دو نوتيسيا» (Diário de Nóticias) منصوب شد. اما در ماه نوامبر، در نتيجه مسائل سياسي و تبعات انقلاب، اين شغل پايان يافت.
كتاب «سال 1993» (The Year of 1993) و مجموعه مقالات سياسي با عنوان «يادداشت‌ها» (Notes) دو كتابي هستند كه به اين دوره زماني اشاره دارند. «سال 1993» يك شعر طولاني است كه در سال 1975 منتشر شد و بعضي منتقدان آن را طليعه آثاري دانستند كه دو سال بعد، با چاپ رمان «فرهنگ نقاشي و خوش‌نويسي» (Manual of Painting and Calligraphy) انتشار آنها آغاز شد. «يادداشت‌ها» هم مقاله هايي بودند كه در روزنامه اي كه مديريتش را برعهده داشت، منتشر كرده بود.
ساراماگو دوباره بيكار شد و كوچكترين احتمالي براي يافتن شغلي جديد وجود نداشت. اين وضعيت سخت و بي تحملي او نسبت به اوضاع سياسي كشور پرتغال سبب شد تا ساراماگو تصميمي مهم بگيرد. او مصمم شد كه خود را وقف ادبيات كند. حالا زمان آن بود تا بفهمد به عنوان يك نويسنده، چند مرده حلاج است.
در ابتداي سال 1976، ساراماگو چند هفته در دهكده ييلاقي «لاوره» (Lavre) در استان «آلنتجو» ساكن شد. اين دوره، زماني براي آموختن، مشاهده و يادداشت برداري بود كه در سال 1980 ميلادي به تولد رمان «برخاسته از زمين» (Risen from the Ground) انجاميد. شيوه روايت اين رمان، شاخصه كار ساراماگو در مجموعه رمانهايش است.
او در سال 1978مجموعه داستاني را با عنوان «تقريبا يك شيء» (Quasi Object) و در سال 1979 نمايش نامه «شب» (The Night) را منتشر كرد.
او در دهه 80 چند نمايش نامه ديگر نيز منتشر كرد: «من بايد با اين كتاب چه كنم؟» (What shall I do with this Book?) چند ماه قبل از انتشار رمان «برخاسته از زمين» و «زندگاني دوباره فرانسيس اسيسي» (The Second Life of Francis of Assisi) در سال 1987.
اما به استثناي اين چند نمايش نامه، تمام دهه 80 به نوشتن رمان اختصاص داشت: «بالتازار و بليموندا» (Baltazar and Blimunda) در 1982، «سال مرگ ريكاردو ريش» (The Year of the Death of Ricardo Reis) در 1984، «بلم سنگي» (The Stone Raft) در 1986 و «تاريخ محاصره ليسبون» (The History of the Siege of Lisbon) در 1989.
رمان «بالتازار و بليموندا» در سال 1990 توسط آهنگساز ايتاليايي «آريو كورجي» به صورت اپرا درآمد و با نام «بليموندا» به روي صحنه رفت.
زندگي شخصي ساراماگو در سال 1986 با تحول مهمي همراه بود. او در اين سال با روزنامه نگار اسپانيايي، «پيلار دل ريو» (Pilar del Río) آشنا شد و دو سال بعد، در سال 1988 و در سن 66 سالگي، با وي ازدواج كرد.
در سال 1993دولت پرتغال معرفي رمان «انجيل به روايت عيسي مسيح» (The Gospel According to Jesus Christ) ـ كه در سال 1991 منتشر شد ـ به جايزه ادبيات اروپايي را وتو كرد. بهانه دولت پرتغال براي اين اقدام، اهانت آن به عقايد كاتوليكها و موج مخالفتهاي آنان با اين رمان بود. در نتيجه اين اقدام، ساراماگو و همسرش، اقامتگاه خود را به جزيره «لانزاروته» (Lanzarote) در جزاير قناري كشور اسپانيا تغيير دادند. اين جزيره محل اقامت خانواده همسر ساراماگو بود. البته اين كدورت بعدها برطرف شد و اكنون ساراماگو بسياري از اوقاتش را در پرتغال مي گذراند.
ساراماگو در سال 1993، نگارش روزنوشتي را با عنوان «روزنوشتهاي لانزاروته» (Lanzarote Diaries) آغاز كرد كه تا به حال پنج جلد آن منتشر شده است.
او در سال 1995 و در سن 73 سالگي، رمان «كوري» (Blindness) و در سال 1997، رمان «همه نام‌ها» (All the Names) را منتشر كرد.
ساراماگو در سال 1995، برنده جايزه «كامو» شد و در سال 1998 توانست در 76 سالگي جايزه «نوبل» براي ادبيات را از آن خود كند. او اين خبر را از مهماندار هواپيمايي شنيد كه سوار آن شده بود تا در بازگشت از نمايشگاه كتاب فرانكفورت، به مادريد نزد همسرش برود. اين اولين باري بود كه ادبيات پرتغال، جايزه نوبل را از آن خود مي كرد.
ساراماگو در سال 2000، رمان «غار» و در سال 2005 نمايش نامه «دون جيوواني» را منتشر كرد.
او در سال 2005 رمان «مرگ مكرر» را به دست چاپ سپرد. اين كتاب به طور هم زمان در كشورهاي پرتغال، اسپانيا، برزيل، آرژانتين، مكزيك و ايتاليا منتشر شد.
تا به حال حدود سه و نيم ميليون نسخه از آثار ساراماگو به بيش از سي زبان دنيا منتشر شده است.

------------------------
اشاره: اين زندگي‌نامه ترجمه‌اي از زندگي‌نامه خودنوشت «ژوزه ساراماگو» است كه براي جايزه نوبل نگاشته شده است. اطلاعاتي كه به زندگي وي پس از سال 1998 اشاره دارند، از ديگر منابع جمع‌آوري و افزوده شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 8:28  توسط بیژن آزاد  | 

فروید و درام

چنان‌كه از اتوبيوگرافي فرويد و زندگي او برمي‌آيد، وي كار خود را با هيستري‌شناسي آغاز كرده، پس از چندي بر اين باور مي‌شود كه بيماري هيستري ريشه در نهاد زنان دارد. بدين معنا كه وي اعتقاد داشت اين بيماري كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم افراد زيادي در غرب (به‌ويژه زنان) را به رفتارهاي جنون‌آميز كشانده بود، ناشي از ناهنجاريهاي ليبيدويي بوده و با رفع و كشف اين ناهنجاريها مي‌توان بيمار را درمان كرد. اين ادعا سبب شد كه وي را از مجمع پزشكان اخراج و او را متهم به انديشه‌هاي غير علمي نمايند. اين برخورد و اخراج، فرويد را مصمم ساخت تا براي اثبات نظر خود دست به تجربياتي بزند كه اين تجربيات منجر به پيدايي آراء و نظريات روان‌شناسانه او گرديد. بر پايه اين آراء و انديشه‌ها فرويد روان هر فرد را به سه جزء libido يا نهاد و يا Id كه از منظر او نيروهاي حياتي لجام‌گسيخته مي‌باشند و (ego) يا من روزمره، من معيشتي يا من‌ آگاه و هشيار و سوپرايگو (Superego) كه من متعالي است تقسيم نمود. او اعتقاد داشت اگر ليبيد‌و يا همان نيروي لجام‌گسيخته مكو‌ّن نشود، فرد در حالت حيواني و غريزي باقي‌مانده از سطح موجودي غريزي (حيوان) فراتر نمي‌رود. بنابراين تكوين (ليبيدو) است كه اين موجود غريزي را به فردي آگاه مبدل ساخته، وي را قادر مي‌سازد تا از طريق آگاهي (ego) انرژيهاي ليبيدويي خود را مهار كند. ليكن مهار ليبيدو يا به تعبير ديگر سركوب آن سبب بروز عقده‌هاي بي‌شماري مي‌شود كه عدم تأمين يا تخليه آنها مي‌تواند فرد را دچار انواع بيماريهاي رواني كند. بدين‌سان او بر اين باور بود كه هيستري يكي از جلوه‌هاي بروز ليبيدوي سركوب‌شده، و به شكل ناهنجار آن مي‌باشد. بديهي است كه از منظر انديشه‌هاي او ليبيدو مي‌تواند خود را به شكل مثبت و پسنديدة ديگري چون فعاليتهاي هيجان‌زا و رويا نيز تخليه كرده از بار مخرب آن بكاهد.

حال با توجه به مقدمة فوق به تحليل نمايشنامه «هيستريا» و چند اثر ديگر كه بر اساس همين انديشه به رشته تحرير درآمده‌اند پرداخته، سعي در انطباق مفاهيم اين نمايشنامه‌ها با آراء و انديشه‌هاي فرويد خواهيم نمود.
زيرا چنانكه همگان آگاهند، فرويد و سپس شاگرد او يونگ تأثير شگرف و بي‌بديلي بر ساخت شخصيتهاي دراماتيك در نزديك به يكصد سال اخير گذارده‌اند كه بدون توجه و آگاهي از اين انديشه‌ها كمتر مي‌توان به بررسي شخصيتهاي دراماتيكي كه در اين مدت خلق شده‌اند پرداخت. شخصيتهايي چون لورا (در نمايشنامه باغ‌ وحش شيشه‌اي)، جري (در ماجراي باغ ‌وحش)، بلانش در (اتوبوسي به نام هوس) و...
نمايشنامه «هيستريا» را «تري جانسون» در قالبي گروتسك كه (همجواري نزديك و تودرتوي عنصر تراژيك و كميك مي‌باشد) به رشته تحرير درآورده است. در بادي امر جانسون تأثيرات توهم‌انگيز مرفين (كه يكي از داروهاي مورد استفادة فرويد براي فرافكني (Projection) و سپس درمان و آرام كردن بيماران بود) را به نمايش گذارده و سعي در به سخره گرفتن فرويد مي‌نمايد.
نمايش در سال 1939 براي اولين‌بار در لندن به روي صحنه مي‌رود. شهري كه فرويد در پي آنشلوس اتريشي آلمان نازي، بدان پناهنده مي‌شود. نمايش درواقع واجد دو حقيقت كمتر شناخته‌شده مي‌باشد. آن دو حقيقت اين‌ است كه: فرويد به محض ورود به لندن به تماشاي يك نمايش كمدي فارس اثر (بن تراورس) رفته، و پس از چند ماه سالوادور دالي (نقاش مشهور) را به حضور مي‌پذيرد. و ديگر اينكه به‌واسطة حضور (فرويد) در لندن، منتقدان، نسبت به نمايش «هيستريا» يا (شدت هيجان) كه فرضيه «گول‌خوردگي» كودكي يا (آزار كودكان) وي (كه سبب اختلال رواني و بروز بيماريهايي نظير فلج، از دست دادن قدرت تكلم و گاهي تمارض به بيماري مي‌شود) را زير سؤال برده، فرويد را مورد پرسش قرار دادند.
نمايش در آغاز نمايشي واقع‌گرايانه به نظر مي‌رسد. بدين معنا كه در صحنه نخست به تجسم فرويدي كه شب‌هنگام مشغول مطالعه مي‌باشد و ناگهان صداي زني را در باغ مي‌شنود كه از او اجازه ورود مي‌خواهد، مي‌پردازد. صدايي كه سبب قطع مطالعه فرويد مي‌شود. زن كه در زير باران خيس شده است از فرويد درخواست مي‌كند كه بي‌ فوت وقت و در د‌َم وي را معالجه نمايد. اين در حالي است كه فرويد به‌واسطه مصرف مرفين، حالتي شبيه حالت احتضار دارد و به همين دليل ديگر بيماري را نمي‌پذيرد. اما زماني كه زن وي را تهديد به اعمال منافي ‌عفت و فرياد زدن در خيابان مي‌كند موافقت مي‌كند كه به او مشاوره مختصري بدهد.

زن كه نامش «جسيكا» است روي نيمكتي نشسته و نشانه‌هايي از «هيستري» را به نمايش مي‌گذارد. بنابراين فرويد صريحاً به تشخيص بيماري او نائل شده، اظهار مي‌كند كه بيماري او از نشانه‌هايي شبيه به بيماري (ربكا اس) برخوردار است.
(ربكا اس) نام نمايشي است كه وي (فرويد) سي سال پيش از اين تاريخ به چاپ رسانده است. اين‌گونه، فرويد ضمن تقبيح عمل جسيكا، او را متهم به تقلب و دسيسه كرده، وي را ملزم به خروج از منزل مي‌كند. ليكن جسيكا هنگام خروج فرويد از اطاق در كمد او مخفي مي‌شود. روز بعد از آن، پزشك فرويد براي عيادت از او وارد منزلش شده، در حين عيادت و معاينه، به بحث در مورد اثر اخير فرويد تحت عنوان «موسي و يكتاپرستي» پرداخته، گفت‌وگوي آنها به مجادله كشيده مي‌شود. زيرا فرويد در اين اثر، گذشته از طرح مسائل حاشيه‌اي، ادعا مي‌كند كه اولا‌ً موسي يهودي نبوده، بلكه مصري است و در ثاني اين پيروان خود موسي هستند كه وي را به قتل مي‌رسانند.
درگيري اتريش با نازيها، زمينه‌هاي مساعد فعاليت فرويد را تخريب كرده، مجال انتشار كتابي در مورد (Antisemilic) يعني ضد نژادپرستي (به‌ويژه نژاد يهود) را نمي‌يابد. بنابراين فرويد سعي مي‌كند تا انديشه‌هاي (Antisemitic) را، به همراه انديشه‌هاي روانشناسانه خود در نمايشنامه ربكا اس و كتاب (موسي) به تصوير بكشد.
هيستريا يك نمايش دراماتيك مشكل‌داري است كه به نظر مي‌رسد مبين تناقضهاي فرويد از طرفي و تجربيات و ‌آزمايش او از طرف ديگر است. صحنه خروج جسيكا از كمد با چشم‌بند و به هم كوبيدن دربها و فرار به سرزمين «بن تراورس» در حقيقت گوياي همين مشكلات و تجربيات مي‌باشند.
گروتسك نمايش با ورود «سالوا‌دور دالي» كه حالتي مسخره‌آميز دارد (زيرا كه انتهاي شلوارش را به دور قوزك پاهايش پيچيده و آنها را داخل جورابهايش كرده است) تشديد مي‌شود. هيستريا در نمايش به دو معناي متفاوت سرگشتگي و اختلال جدي عصبي و نيز خنده‌هاي مسخره‌آميز گروتسكي، به كار گرفته شده است. بنابراين نمايش ميان نوعي تمسخر و جديت‌ انديشگي در نوسان است. در اين اثنا، جسيكا، فرويد را به خاطر دست كشيدن از تئوري «گول‌خوردگي» مورد سرزنش قرار مي‌دهد.
ربكا اس، مادر جسيكا، توسط پدرش به شكلي غير متعارف مورد تع‍د‌ّي قرار مي‌گيرد. اما فرويد معتقد است كه اين تصور ناشي از خيال‌پردازي و فانتزي جسيكا مي‌باشد.
از جمله نظرياتي كه در مورد اجتناب فرويد از فرضيه «گول‌خوردگي كودكي» وجود دارد تصور و برداشت عمومي در مورد تعدي پدر فرويد نسبت به او است. در حقيقت اين تصور و احتمال شوم است كه صحنه آخر نمايش را كه سورئاليستي است رقم مي‌زند. بدين معنا كه صحنه آخر به اتاق نقاشي «سالوادور دالي» مبدل شده، فرويد را نشان مي‌دهد كه در حال قدم زدن بوده و وجودش در ديوارهاي آن ذوب شده و تلفن اطاق نيز به‌تدريج به شكل يك حلزون در آمده و سپس فرويد با صداي بلند مي‌ميرد.
بخش يا صحنه آخر كتاب، به زماني برمي‌گردد كه فرويد در حال تزريق مرفين است و پزشك معالج وي به او هشدار مي‌دهد كه در صورت ادامه مصرف مرفين، احتمالا‌ً دچار توهم مي‌شود و هنگامي كه (در انتها) فرويد از چ‍ُرت ناشي از مصرف مرفين بيرون مي‌آيد، صداي كوبيده شدن در‌ِ باغ را مي‌شنويم، كه نشان از توهم يا خيالي بودن كل نمايش دارد.
تنظيم نمايش به‌گونه‌اي است (به‌ويژه حضور خواهران بي‌‌حجاب فرويد بر صحنه) كه به نظر مي‌رسد به سوي نظريات و فرضيه‌هاي «سالوادور دالي، پيش مي‌رود از اين رو نقد «عدم قبول فرضيه گول‌خوردگي» در نمايش توجيه‌پذير مي‌شود. گرچه كه اين نقد بيش از آنكه نقد يك اثر دراماتيك باشد، نقد يك نمايش مستند خواهد بود. از اين رو فرويد نظريه پيشين خود را مردود اعلام مي‌كند. زيرا هيستريا (شدت هيجان) نمي‌توانست توجيهي دقيق و مصداقي راستين از فرضيه «گول‌خوردگي» باشد. از آن جهت كه شامل تمامي آزارهاي كودكان در مقياسي گسترده مي‌شد. در عوض به طرح مسئله ليبيدوي كودك نسبت به والد پرداخته، كودك را جانشين وي مي‌كند.
بنابراين اگر در صدد باشيم كه بازگشت فرويد از فرضيه «اغوا» را مورد بررسي قرار دهيم، مي‌توانيم بگوييم كه امروزه مسئله آزار كودكان در غرب شيوع‌‌يافته‌تر از آن است كه در انديشة سنتي آنها بود. از اين رو، توجه فرويد معطوف به سرزنش قربانيان آن شد.

جسيكا، جايي مي‌گويد: فرويد به‌راحتي تصميم خود را عوض كرد. زيرا «بيماران شما، همان دختران و همسران مردان ثروتمند و ممتاز جامعه هستند. همان افرادي كه شما آنها را متهم به اغوا و آزار كودكانشان مي‌كنيد.»
بنابراين، مي‌توان (تا حد رعايت عدالت) به خود جرئت داده، فرضيه‌اي را كه تا اين حد‌ّ توجه فرويد را به خود معطوف كرده است مردود دانست.
به‌ويژه اين انديشه كه زنان مورد تعد‌‌‌ّي پدرانشان واقع مي‌شوند را ديگر نمي‌توان با متر و ميزان اين فرضيه بررسي نمود. و با توجه به اينكه فرويد مشخصاً مورد تعد‌ّي پدر واقع شده است (و الزاما‌ً فرضية هيستريا را در ارتباط با اين تجربه وضع نموده است) اساسا‌ً مي‌توان خط بطلاني بر صحت اين مدعا كشيد. اين در حالي است كه شخص فرويد در بخشي از استدلالهايش در رد فرضيه «اغواگري» مي‌گويد: «من شخصاً علايم هيستريكي را تجربه كرده‌ام. ليكن حتم دارم كه هرگز مورد تعدي پدر قرار نگرفته‌ام». و جسيكا در نتيجه‌گيري خود اظهار مي‌دارد كه: «من به اين استدلال به چشم پوچ شدن و بيهودگي فرضيه نخستين نگاه نمي‌كنم. بلكه نگاه من نگاه آدمي است كه از يك واقعيت دردناك و فاجعه‌آميز مي‌گريزد.»
بدين‌سان به‌واسطة نبود استدلالي منطقي و نيز فقدان عناصر تقويت‌كننده اين انديشه‌ها «هيستريا» مبدل به نمايشي نامستحكم از نظر استخوان‌بندي و غير عقلايي (به‌رغم زمينه‌هاي رئاليستي گاه مستندگونه) به جهت فقدان عناصر علت و معلولي لازم شده، موفق به جلب نظر و توجه خوانندگان و بينندگان خود نمي‌گردد. اين عدم توفيق ريشه در طرد يا رد انديشه‌هاي فرويد هم‌چنين ريشه در منازعات تحليلهاي رواني كلينيكي وي نيز ندارد. بلكه عمده‌ترين تأثير در عدم استقبال را بايد در ساخت شخصيت منش‌نما و قوم‌گراي فرويد كه در سرتاسر نمايش همچنان محترم و ماهر در سخنوري باقي مي‌ماند و طنز تند كلامي او (كه اغلب از سخنان واقعي فرويد بهره گرفته شده است) جست‌وجو كرد.
در جاي ديگري فرويد در واكنش به اينكه در موقع حمله هوايي مي‌بايست به يك پناهگاه برود مي‌گويد: «من زمان قابل‌ توجهي را در يك سوراخ زيرزمين سپري مي‌كنم. از اين رو قصد ندارم تا هنگامي كه مي‌توانم همچنان در مورد يك مسئله بحث كنم به جايي پناهنده شوم»
اين‌گونه، بايد گفت كه: فرويد با اين مشخصات ظاهري يك فرد يا شخصيت سادة يك شخصيتي تيپيك نيست، بلكه به نوعي مي‌توان از او به‌عنوان يك كاراكتر تراژيك ارسطويي نام برد. يعني مردي با توانمنديهاي زياد (در شكل ارسطوئي‌اش) خصلتهاي فاضلانه، كه مرتكب عملي خطاآميز مي‌شود. عملي كه در غايت امر رنج او را به همراه دارد.
نمايش هيستريا چند سال پيش در «مجمع مارك تيپر» لوس‌آنجلس و سپس در دسامبر همان سال توسط «فيليديا لويد» كارگردان جوان انگليسي با بازيگراني مختلف و ميزانسن متفاوت بر روي صحنه رفته است. نكته قابل توجه حضور اين آثار بر صحنه‌هاي انگليس و آمريكا، پارالل شدن آنها با نمايشهايي است كه تقريبا‌ً از همين تم (يا مسائل روانشناختي فرويدي) برخوردارند. مانند نمايش «شوخي بي‌مزه» كه تري جانسون در (وست‌اند) لندن بر روي صحنه برده است. نمايش روزي به صحنه مي‌رود كه «بني‌هيل» كمدين مشهور انگليسي دار فاني را بدرود مي‌گويد.
در اين نمايش مردي به تصوير كشيده مي‌شود كه عقده‌هاي روحي‌ ـ رواني او سبب متلاشي شدن زندگي زناشويي‌اش مي‌گردد. نمايشي كه يادآور نمايشهاي مضحك و كميك «هيل» است. مردي كه علاقه‌مندي‌اش به جوكهاي ليبيدويي بيشتر از علاقه او به نفس مسئله است.

در اكثر كمديها (به‌ويژه كمديهاي دوران مدرن)، عنصر كميك معمولا‌ً در ارتباط مستقيم با عشقهاي ليبيدويي است كه معمولا‌ً نتيجه‌اي عكس دارد. همانند خود «هيل» كه به‌رغم همجواري بانوان و جوكهاي ليبيدويي در سراسر عمر به تنهايي زندگي مي‌كند و تحقيقاً فاقد صفات مردانه مي‌باشد.
جانسون، نويسنده‌اي است كه به‌وضوح بر روي اين مسائل متمركز شده، سعي در آشكار كردن خصوصيات روانشناختي رفتارهايي از اين دست دارد.
نمايش ديگر، اثري است كه پيرامون زندگي يك روانكاو در جريان است. نام نمايش «خانم كلاين» مي‌باشد كه (نيكلاس رايت) آن را به رشتة تحرير درآورده و در تئاتر (لوسيل لورتل) نيويورك به صحنه كشيده شده است.
هنرپيشه اصلي نمايش خانم «يوتا هاگن» معروف است.
اين نمايش در سال 1934 براي نخستين‌بار در لندن به روي صحنه رفته و هنرپيشه آن «ملاني كلاين» يكي از شاگردان فرويد است. اين در حالي است كه هنوز برخي از نظريات فرويد و مداواي بيماران با پشتوانه اين فرضيات (كه اينك مشكوك به نظر مي‌رسند) به قوت خود پابرجاست. حقيقت اين‌ است كه فرويد (كه در حال حاضر فرضيه اغواگري او زير سؤال رفته است) فرزند خود (دخترش آنا) را نيز از اين منظر مورد روانكاوي قرار داده است. از اين رو «ملاني كلاين» نيز هر دو فرزند خود (يعني دختر و پسرش) را به‌عنوان نخستين بيماران خود تحت مداواي روانكاوانه قرار مي‌دهد.
تم اصلي نمايش «خانم كلاين» نزاع و برخورد و مجادله ميان او و دخترش «مليتا» است. خود مليتا نيز كه در اواخر دهه سي عمر خود مي‌باشد، يك روانكاو است. به نظر مي‌رسد كه «هانس» يعني پسر كلاين و برادر مليتا، چندي پيش، به كوه رفته و به شكل مرموزي در اثر سقوط جان خود را از دست داده است. «مليتا» اما، احساس مي‌كند كه مرگ او طبيعي نبوده، و درواقع (هانس) به نوعي خودكشي دست يازيده است. و خودكشي او را به گردن مادر مي‌اندازد. زيرا جايي مي‌گويد: «ما هرگز احساس نمي‌كرديم كه تو ما را دوست مي‌داري. ما را دوست داشتي؟ به ما علاقه‌مند بودي؟» اين توطئه توسعه‌يافته است.
نمايش در حقيقت، نمايشي مبتني و متكي بر ديالوگهاي روانشناسانه است. در طول نمايش، كاراكترها بي‌وقفه الكل مي‌نوشند و حرف مي‌زنند، حرف مي‌زنند و حرف مي‌زنند (گاهي هم به جاي آن چاي مي‌نوشند) اما باز حرف مي‌زنند.
در خلال اين حرف ‌زدنها، اسراري آشكار مي‌شود. اسراري چون عدم توجه هانس جوان به ناهمجنسهاي خودش كه كلاين به‌شدت آن را نفي مي‌كند.
گفت‌وگو پيرامون گذشته تنها نكته جذاب و مثبت نمايش است. گفت‌وگويي كه زمان حال نمايش را تحت‌الشعاع خود قرار مي‌دهد. ليكن چالش مليتا با مادر، هرگز سبب آزردگي ‌خاطر او نمي‌شود. در انتها، شواهدي پديدار مي‌گردد كه حاكي از تصادفي بودن مرگ هانس است. بدين معنا كه هانس عاشق زني بوده م‍ُسن‌تر از خود، كه صاحب فرزنداني است. و روزي، هنگامي كه با او در كوهستان مشغول قدم زدن است به شكل مرموزي سقوط كرده، جان مي‌سپارد.
در پايان «كلاين» طاقت از كف داده، شروع به گريستن مي‌كند. زيرا درمي‌يابد كه (هانس) بي‌آنكه هرگز وي را از وجود اين زن آگاه سازد، تن به مرگ سپرده است. از اين رو، اين حقيقت كه وي بخش اعظم زندگي و روابط با ديگران را از او پنهان كرده است، به منزله رد خودكشي و انتحاري است كه مي‌توانست واقعي باشد.
در جايي كلاين مي‌گويد: «او هرگز اين مسئله را با من مطرح نكرد» و سپس فرياد مي‌زند كه: «حتي يك‌بار. حتي يك‌بار».
نمايش با توافق «كلاين» جهت روانكاوي «مليتا» به پايان مي‌رسد.
گرچه در همان صحنه نخست آشكار مي‌شود كه اين روانكاوي بيش از آنكه يك روانكاوي و معاينه كلينيكي ساده ميان روانكاو و بيمار باشد، يك روانكاوي دوطرفه خانوادگي است.
به نظر مي‌رسد كه دراماتورژي «رايت Wright» نسبت به دراماتورژي «جانسون» از پندار كمتري برخوردار بوده و در حقيقت نمايش خانم «كلاين» از سنخيت بيشتري نسبت به نمايش «هيستريا» برخوردار است. نمايشي موقر و باليني كه فاقد كاراكترهاي تقويت‌كنندة مسخره‌آميز و الحاقات نابه‌جاي سورئاليستي است.
«رايت» اما شخصيت سومي نيز به نمايش اضافه مي‌كند كه يك زن فراري آلماني است كه كلاين اخيرا‌ً (در نمايش) او را اجير كرده است. ليكن شخصيتي بسيار ابله و كودن مي‌نمايد.
به نظر مي‌رسد كه «رايت» عملا‌ً اين شخصيت را به روي صحنه آورده است تا جايگزين حضور مردي شود كه احتمالا‌ً مي‌بايستي به آنها پاسخ مي‌داد. كاراكتري كه فقط مي‌شنود و مي‌شنود و از عكس‌العمل و پاسخ دادن قاصر است. و گمان نگارنده بر اين است كه (اگرچه هم‌جهت با انديشة رايت نباشد) شايد در دنيايي اين‌چنين س‍‍ُبع و درنده، كه هر چيزي در جهان معاصر غرب (عشق‌، علقه، خانواده، صفا، صميميت، پاكي، مردانگي، گذشت، انسانيت، صداقت، دانش، بينش، كنش و واكنش و...) رنگي سخيف از (libido) دارد و همة منافع بشري در كسب لذتهاي (libido)‌يي خلاصه مي‌شود، بهتر آنكه انسان گنگ باشد و لال و فقط بشنود و حتي نببيند و د‌َم بر نياورد.

 
نويسنده: فرشید ابراهیمیان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 10:48  توسط بیژن آزاد  | 


وقتی فرويد بر روی نيمكت روان كاوی قرار می‌گيرد

دكتر آنتونی دانيلز / برگردان: علی‌محمد طباطبايی

شنبه ٢٠ خرداد ١٣٨٥

    زيگموند فرويد كه ١٥٠ سال پيش به دنيا آمد، اكنون شهرتش به عنوان يك دانشمند و محقق مورد ترديد قرار گرفته و به خاطر رياكاری روشنفكرانه بدنام شده است. با اين وجود دكتر دانيلز بر اين نظر است كه علی رغم اشتباهات فرويد، وی يك نابغه بود كه تاثيرش بر خودآگاهی انسانی هنوز هم در روزگار ما به خوبی حس می‌شود.


شهرت زيگموند فرويد كه ١٥٠ سال از تولدش می‌گذرد هرگز تا اين اندازه پائين نيامده بود. تقريباً هيچ خطای روشنفكرانه يا خصلت منفی وجود ندارد كه به او نسبت داده نشده باشد. اكنون همانگونه كه زمانی گرامی داشت او مد روز بود، عيب گويی از او متداول شده است. شهرت او امروزه چيزی در حد يك شارلاتان است كه می‌توان به جای Freud او را Fraud (به انگليسی به معنای شياد يا كلاهبردار) ناميد (١).
نظريه‌های او به طور كامل بی‌اعتبار شده است و حاصل زندگی‌اش با تحقيقات قانع كننده‌ی تاريخی و بررسی‌هايی در باره‌ی زندگی او تا مرحله‌ی نابودی كامل تحليل رفته است. و با اين وجود تقريباً همه كس احساس می‌كند كه او علی رغم تمامی آنچه بر ضدش نوشتنه شده و با وجود كتاب‌های بسياری كه بی پايگی نظريات او را به اثبات رسانده است همچنان از تمامی منتقدينش چند سروگردن بالا تر است. زيرا اگر او چهره‌ای همانقدر كم اهميت و كوچك می‌بود كه اكنون اين گونه به حساب می‌آيد، ديگر چه لزومی داشت كه او برای مدت‌های مديد همچنان مورد انتقاد قرار گيرد؟
يقيناً اهميت تاريخی و ارزش روشنفكرانه هر دو يك چيز مشابه نيستند. اين امكان وجود دارد كه فردی با وجود آن كه ايده‌هايش كاملاً بی ارزش هستند اما خودش فردی شديداً صاحب نفوذ و تاثير گذار باشد يا برعكس فردی باهوش است اما بدون هرگونه بازتابی قابل توجه. در باره‌ی فرويد نمی‌توان به سهولت گفت كه دستاورهای او دقيقاً چه بوده است. اما به قول Auden انسانی كه در سراسر جهان افكار عمومی را تحت تاثير قرار می‌دهد نمی‌تواند انسانی معمولی و پيش پا افتاده باشد.
اتهاماتی كه بر عليه او مطرح شده است هم زياد است هم بسيار جدی. فرويد بر خلاف ادعای خودش اولين فردی نبود كه موفق به كشف ضمير ناخودآگاه شده باشد، بلكه در اين راه ادامه دهنده و پيرو انديشه‌های ديگران بود، و با اين حال با نادرستی تاثير انديشه‌های آنها را بر افكار خودش انكار كرده و هرگز سخنی از وجود چنين روابطی نمی‌گويد. به طور خلاصه می‌توان گفت كه فرويد به شدت دچار بيماری دروغ شيدايی بود (mythomanic) و در دوباره نويسی گذشته كمترين درنگی به خود راه نمی‌داد.
او در تئوری بافی‌های خود راستگويی و صداقت را رعايت نمی‌كرد. فرويد از اين موضوع آگاهی كامل داشت كه بيمارانش بر خلاف آنچه در ياداشت‌های روزانه‌ی پزشكی می‌نوشت از بيماری‌های روحی خود خلاصی نمی‌يابند (او با ژوزف بروير يعنی همكار به مراتب درستكار تر خود و كسی كه با هم مطالبی در زمينه‌ی روان كاوی منتشر می‌ساختند در همين مورد كاملاً اختلاف نظر داشت) و از اين رو ادعاهای او در باره‌ی موفقيت شيوه‌های معالجه‌اش به هيچ وجه صحيح نبودند. از اين رو تمامی نظريه پردازی‌های او در باره‌ی ساختار ذهن بر هيچ گونه شواهد علمی مبتنی نيستند. او شخصاً مدعی بود كه دانشمندی وابسته به حوزه‌ی علوم طبيعی است، اما در واقع شناخت و ارزش چندانی برای روش علمی قائل نبود و روش كار او شبيه بود به رهبر يك فرقه مذهبی يا يك دين جديد تا به يك محقق كه با بی طرفی به دنبال شناخت حقيقت می‌گردد.
هربار كه يكی از شاگردانش مانند يونگ يا آدلر در موردی با او به مخالفت بر می‌خاست، فرويد به جای رد اشكالات گرفته شده به دنبال نابودی آن فرد به توسط دادن حكم تكفير از « كليسای اصلی » روان كاوی می‌رفت، در واقع عكس العملی كه هيچ گونه تناسبی با اخلاق يك محقق واقعی نداشت بلكه شايسته‌ی يك روحانی بود. فرويد از پيروان و شاگردانش ستايش و توافق بی چون و چرا طلب می‌كرد و نه انتقاد صادقانه، آنچه در خيال او نتيجه‌ی يك عقده‌ی اديپ هنوز حل نشده بود ـ و شايد هم به چنين باوری صرفاً تظاهر می‌كرد.
نفوذ و تاثير انديشه‌های فرويد ـ اگرچه در برداشت‌های عوام پسندانه و سطحی ـ به لحاظ فرهنگی زيان آور و حتی فاجعه آميز بودند. برای مثال اين تصور كه اختلال رفتار در بزرگسالی ريشه‌هايش در لطمه‌های روحی دوران نوزادی و كودكی است، به باور فراگير به وجود گنجينه‌ی روان شناختی پنهانی و از ياد رفته منجر گرديد، كه همين كه كشف شود و در اصطلاحات روشن بيان گردد (و بيمار به آن آگاهی يابد) به طور خود كار و بی نياز از هر عمل ديگر آن اختلال رفتاری متوقف می‌شود، آنهم بدون هر گونه تلاش آگانه‌ی ديگر توسط بيمار برای كنترل و هدايت آن رفتار.
از طرف ديگر فرويد در تقويت اين گرايش فعلی كه اغلب انسان‌ها در داشتن نقاط ضعف و يا عادت‌های بد در درجه‌ی اول والدين خود را مقصر می‌دانند و سپس پزشكانی را كه در « معالجه‌ی » آنها از شر آن عادت‌های بد ناكام مانده اند، نقش مهمی داشته است. واقعيت اين است كه او را بايد به عنوان يكی از قدرتمندترين نابودكنندگان مفهوم مسئوليت فردی شناخت.
ديدگاه او در اين مورد كه ريشه‌ی سركوب تمايلات جنسی در كودكان كه باعث روان نژندی يا حتی روان پريشی می‌شود در رفتار و انديشه‌های فرهنگی جامعه در خصوص مسائل جنسی قرار دارد ناگزير به آنجا كشيده شد كه تصور شود هرگونه تلاش برای كنترل رفتار شخصی نه فقط ناسالم است كه حتی خطرناك نيز می‌باشد. فرويد همچنين مهمترين روشنفكری بود كه در ترويج بی بندوباری جنسی موجود در زمانه‌ی ما نقش اصلی را داشته است.
فرويد همچنين جايگاه استدلال عقلانی را در مسائل انسانی تضعيف كرد و اين سنت را پايه گذاری نمود كه يكی از دلايل اختلاف نظر ميان متفكرين نه به لحاظ بی توجهی به شواهد يا استفاده از منطق نادرست كه (به باور او) به علت انگيزه‌های روان نژندانه‌ای است كه خود شخص كمترين آگاهی از آنها ندارد. بنابراين ماركس و فرويد دو قديس حامی استدلال توسل به تعصبات و احساسات هستند (ad hominem) كه به طور چاره ناپذيری به كاهلی و عدم صداقت روشفنكرانه می‌انجامد.
ماركس بر اين عقيده بود كه كسانی كه با نظريه‌های او مخالف هستند در واقع به شدت تحت تاثير منافع اقتصادی به چنين ديدگاهی كشيده شده‌اند. و فرويد نيز معتقد بود كه مخالفين فكری‌اش چون شديداً گرفتار روان نژندی شده‌اند نمی‌توانند با نظرات او موافق باشند و گويا فقط همان نوع از روان كاوی كه توسط او تعيين و تجويز شده بود می‌توانست بيماری آنها را معالجه كند. فيلسوف مشهور علم سر كارل پوپر برای اين دو سيستم فكری عنوان « جزم انديشی غير قابل نفوذ (يا ضد ضربه) » (reinforced dogmatism) را انتخاب كرده است، زيرا هر تلاشی برای ابطال كردن آن نظريه‌ها اتفاقاً توسط پيروان آن‌ها به عنوان تاييداتی برای برحقيقت بودن اين نظريه‌ها تلقی می‌شود.
اما حتی اگر بسياری از اتهاماتی كه بر عليه فرويد مطرح می‌شود حقيقت داشته باشند، بارهم نمی‌توان الزاماً او را مسئول برداشت و استفاده‌ی ديگران از ايده‌هايش دانست. علاوه بر آن آشكارا مشخص بود كه فرويد دارای استعدادی استثنايی است. وی كه كار خود را با تحصيل در تشريح و فيزيولوژی اعصاب آغاز نمود و در هردوی اين رشته‌ها سهم قابل توجهی ادا كرد، برای مدتی يك متخصص و پزشك اعصاب شد و كتابی تخصصی در زمينه‌ی فلج مغزی نوشت. او همچنين در كشف اثرات بيحسی موضعی كوكائين بسيار نزديك شده بود (يعنی اولين نوع از بيحسی كه تا آن زمان يافت شده بود). هرچند كه بعداً مسير تحقيقاتش را تغيير داد و استفاده از كوكائين را به عنوان روش معالجه‌ی ترك اعتياد ترياك تجويز نمود و در نتيجه زندگی همكار معتادش دكتر فلايشل ماركسو را نابود ساخت. در هر حال روشن است كه او از همان ابتدای آغاز به كارش يك شخصيت استثنايی بود.
او همچنين دارای استعداد خارق العاده‌ی ادبی نيز بود. هيچ گونه ترديدی وجود ندارد كه او يك نويسنده‌ی بزرگ بود: خواندن نوشته‌های او همچون سفری اغواكننده است. همانگونه كه در مورد خواندن شرلوك هولمز صادق است (كه پروفسور مايكل شپرد فقيد از بيمارستان روانی Maudsley يك بار فرويد را با او مقايسه كرده بود) خواننده‌ی آثار فرويد نيز معمولاً به اشتباهات منطقی او و به خلاء شواهد لازم برای نتيجه گيری‌هايش پی نمی‌برد كه علت آن نيز بيشتر بايد آن شور و شوق محض در سبك نوشتاری فرويد باشد. جهش‌های خيال پردازانه‌ی او خواننده را مبهوت می‌كند. توانايی او در يافتن معنا و مفهوم در جزئيات پيش پا افتاده ـ برای مثال در لغزش‌های زبانی (وچه كسی از ميان ما مفهوم لغزش‌های زبانی فرويدی را مورد استفاده قرار نمی‌دهد؟) ـ باعث می‌شود احساس كنيم كه ما در حضور يك نابغه ايستاده ايم.
فرويد همچنين انسانی شديداً بافرهنگ بود. او يك زبان شناس بود و اطلاعات او از ادبيات به ويژه از شكسپير (كه هميشه آثارش را می‌خواند و به خاطر می‌سپرد) بسيار عظيم بود. انسان‌های بسيار باهوشی مانند نويسنده‌ی اتريشی اشتفان سوايگ به شدت تحت تاثير او قرار داشتند، و هنگامی كه فرويد در ١٩٣٨ و پس از الحاق اتريش به خاك آلمان به عنوان پناهنده به انگلستان آمد، بلافاصله Royal Society مراسم بزرگداشت استثنايی برای او گرفت.
نيازی به گفتن ندارد كه اعضای Royal Society را افراد نادان و ابله تشكيل نمی‌دادند. اگر اشتباهات فرويد همان گونه كه امروز برای منتقدينش روشن است در آن زمان نيز آشكار می‌بودند، چرا آنها زودتر از اين تشخيص داده نشدند؟ شايد چيزی شبيه به يك تبيين روان كاوانه برای توضيح آن نياز است. بنابراين ما به همان سهولتی كه می‌خواهيم نمی‌توانيم از شر شيوه‌ی تفكر فرويدی خلاص شويم.
ديدگاه فرويد به هيچ وجه ساده نگرانه نبود. در واقع ديدگاه او در باره‌ی زندگی انسان بيشتر تراژيك بود و نه خوشبينانه. او بر خلاف آنچه از نوشته‌ها و ايده‌هايش گاهی برداشت شده است، شخصاً هرگز طرفدار بی بندوباری جنسی نبود. در حقيقت او در رفتار خود در انزار عمومی بسيار تودار بود. او يقيناً چنين اعتقادی نداشت كه اگر يك مرد بتواند تمامی غرايزش را در عمل ابراز كند، يعنی هر گاه و هركجا كه غرايزش او را به آن اعمال‌ها مجبور كنند، آن مرد نيز در اثر انجام آنها يك زندگی پيوسته آزاد از سرخوردگی و اندوه را خواهد گذراند.
برعكس، فرويد به عنوان يك روشنفكر بورژوای وينی و فردی بسيار فرهيخته معتقد بود كه سرخوردگی بخشی از آن هزينه‌ای است كه انسان بايد برای تمدن خودش بپردازد: اما اين هزينه‌ای بود كه حقيقتاً ارزش داشت. فرويد بر اين باور بود كه فاصله‌ی ما انسان‌ها با وحشی گری بيشتر از يك لايه‌ی ظاهری نيست ـ و در پرتوی رويدادهای بعدی در قرن بيستم چه كسی می‌تواند ادعا كند كه او غيبگوی واقعی نبوده است؟
باوجودی كه نوشته‌های او در هر مفهوم باريك بينانه‌ای كه در نظر گيريم علمی نبودند، و با وجودی كه او آن يگانه كاوشگری كه خودش مدعی بود نبود، و علی الظاهر نقشه‌ی يك سرزمين كاملاً ناشناخته‌ی روان شناسی را می‌كشيد، اما كمترين ترديدی وجود ندارد كه اين فرويد بود كه ما را در شيوه‌ای سرراست و منسجم از اين واقعيت‌ها آگاه ساخت كه انگيزه‌های انسانی تا چه اندازه می‌توانند پنهان و پيچيده باشند، و ما تا چه اندازه اندك می‌توانيم به مقاصدی كه به طور آگاهانه آنها را پذيرفته ايم اعتماد و اتكا داشته باشيم و اين كه برای ما شناخت خودمان تا چه اندازه مبهم و البته دشوار است.
فرويد يك محقق بزرگ نبود و او هيچ جيز جديدی را در آن مفهومی كه مثلاً رابرت كخ ميكرب سل را كشف كرد و واتسون و كريك باهم مارپيچ مضاعف مشهور را كشف نمودند به دست نياورد. او هيچ سهمی در اندوخته‌ی داده‌های مثبت دانش بشری ندارد. اگر او هرگز به دنيا نمی‌آمد علم در عمل چيزی كم نمی‌آورد. نظريه‌های او اكنون در همه جا كنار گذاشته شده اند، يا به اين دليل كه كذب آنها به اثبات رسيده، و يا به طريقی متناقض، به اين خاطر كه نمی‌توان اين نظريه‌ها را ابطال كرد به اين خاطر هم نمی‌توان آنها را به عنوان نظريه‌های علمی به حساب آورد.
با اين حال نفوذ و تاثير او بر تمامی ما عظيم بود و بازگشت به شيوه‌ی تفكر ماقبل فرويدی همانقدر غير ممكن است كه بازگشت به نظريه‌ی پيش از خورشيد مركزی كه زمين را مركز منظومه ش شمسی می‌پنداشتند. فرويد تا حدی شبيه است مثل معروفی از يكی از شعر‌های هوراس نويسنده‌ی رومی در باره‌ی « طبيعت » كه می‌گفت: اگر او را پی در پی با يك چنگال بيرون بيندازيد، باز هم او باز می‌گردد. گويی كه (انديشه‌های) او عميقاً در حقايق غير قابل اثبات در باره‌ی ما آشكار شده است كه پيش از او هرگز كسی به اين روشنی بر زبان نياورده بود. البته او نه به كمك روش‌های علمی، كه به طور غريزی و در سبك و شيوه‌ی نويسندگان بزرگ به چنين جايگاهی رسيده است.
اگر به من هم اين اجازه داده شود كه كمی با غرايزم بينديشم، تصور نمی‌كنم كه بتوان به تصويری از فرويد نگريست و در عين حال دچار اين ترديد شد كه او انسان قابل توجهی نبوده است. هنگامی كه گشتاپو وارد وين شد تا او را بيرون كند (زيرا فرويد دارای چنان شهرت جهانی بود كه آنها نمی‌توانستند گزندی به او برسانند) او در دفتر خاطراتش فقط دو كلمه ياداشت نمود، دو كلمه‌ای بسيار تاثر انگيز و تكان دهنده: پايان اتريش.

--------------------
Freud On the Couch by Dr Anthony Daniels. Timesonline.co.uk
١: عنوان اصلی مقاله‌ی ديگری در باره‌ی فرويد به قلم راجر اسكروتن و به ترجمه‌ی اينجانب كه پيش از اين در ايران امروز منتشر گرديد در واقع فرويد شياد بود، يعنی Sigmund Fraud اما با توجه به اين كه اين عنوان بيش از اندازه در سنت روشفنكری ما ايرانی‌ها نسبت فرويد خصمانه بود من عنوان را تغيير داده و « زيگموند فرويد » ترجمه كردم. مترجم.


+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:27  توسط بیژن آزاد  | 

نويسنده: جعفر معروفی پنجشنبه 18 خرداد1385 ساعت: 6:30
سلام

میدانی شاملو که بود ؟!
اگر می گوی آری
باز هم توصیه میکنم بیایی به ویرانه ام و سخنان هموطنانت را ببینی

دوستدارت
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:41  توسط بیژن آزاد  | 

نويسنده: Yaffa چهارشنبه 17 خرداد1385 ساعت: 20:36
از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»


موفق باشین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:39  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

16:43 گرينويچ - چهارشنبه 31 مه 2006

سيروس علی نژاد

م. الف. به آذين درگذشت

محمود اعتماد زاده (م. الف. به آذين)، نويسنده و مترجم سرشناس ايرانی، روز چهارشنبه دهم خرداد 1385 در تهران درگذشت. وی که مدت ها از نارسايی مزمن تنفسی و آسم و بيماری ريوی رنج می برد، بر اثر ايست قلبی در بيمارستان تهران درگذشته است.


محمود اعتماد زاده در بيست و سوم دی ماه سال ۱۲۹۳ خورشيدی در کوی خمران چهل تن (خمر بر وزن همر به ضم خا و کسر ميم به معنی کوزه گر. پس کوی خمران يعنی محله کوزه گران) رشت، در يک خانواده "بازرگان - خرده مالک" به دنيا آمد.

تا پايان تحصيل دوره دبستان در همان شهر ماند و سپس در اواخر تابستان ۱۳۰۶ همراه خانواده به مشهد کوچيد. سه سال اول دوره متوسطه را در آنجا گذراند. آنگاه به تهران آمد و تحصيلات خود را در اين شهر ادامه داد. در شهريور ۱۳۱۱ همراه گروهی که بورسيه دولت بودند، برای تحصيل در رشته مهندسی و رياضيات به فرانسه رفت و شش سال و چند ماه در آنجا اقامت کرد، اما علاقه او به ادبيات سبب شد که بيشتر وقت خود را صرف آثار ادبی کند. خود نوشته است که "وقتم را با شور و کنجکاوی به خواندن آثار ادبی و تا اندازه ای فلسفی يا تاريخی می گذراندم".

در دی ماه ۱۳۱۷ به ايران بازگشت و با عنوان ستوان دوم مهندس وارد نيروی دريائی شد و به خرمشهر رفت. دو سال و نيم در آنجا بود و در تير ماه ۱۳۲۰ با درجه سروانی به انزلی منتقل شد. "مدير تعميرگاه نيروی دريائی شمال. عنوان دهن پرکن اما پاک ميان تهی".

در اين زمان، يعنی در بحبوحه جنگ دوم جهانی، قوای شوروی و انگليس، ايران را از دو سو اشغال و پاره ای شهرها از جمله انزلی را چند بار بمباران کردند. اعتماد زاده در روز چهارم شهريور ۲۰ بر اثر بمباران به سختی مجروح شد. او را به بيمارستانی در رشت منتقل کردند و کار به قطع دست و بازوی چپش کشيد. هنوز زخم پای چپش بهبود نيافته و ترکش بمب بيرون آورده نشده بود که او را مخفيانه به تهران رساندند تا به عنوان اسير جنگی گرفتار ارتش سرخ نشود. اما او کمی بعد اسير تفکر سرخ شد و شايد تا به آخر عمر عاشقانه در آن ماند.

در همان دوره ای که در خرمشهر می زيست ترجمه "نامه سان ميکله" را آغاز کرد اما اين کار تا شانزده سال به صورت نيمه تمام باقی ماند.

"انديشه و احساس"

در سالهای پس از شهريور ۲۰ بود که او به قول خودش "در انديشه و احساس" به جنبش جهانی کارگری پيوست و پس از ترک ارتش، عضو حزب توده ايران شد. در خرداد ۱۳۲۳ ارتش را ترک گفت و به عنوان دبير رياضی و فيزيک به وزارت فرهنگ يا همان آموزش و پرورش کنونی انتقال يافت.

به آذين در سال ۱۳۲۲ يا ۲۳ به عضويت حزب توده در آمد ولی برخلاف بسياری از توده ای های روشنفکر آن زمان که بعدها راه و رسم آن حزب را ترک کردند، تا به پايان توده ای ماند و اين حزبی شدن و توده ای شدن، بر تمام ادوار زندگی اش تأثير مستقيم گذاشت چنانکه خاطرات او که زير عنوان "از هر دری ..." منتشر شده، نشان می دهد که در سال ۵۶ که نطفه انقلاب ايران آهسته آهسته بسته می شد، او در تمام حرکات، چارچوب ايدئولوژيک خود را پيش می برد و سر انجام راهی برلين شد تا با کيانوری ديدار کند.

پس از انقلاب نيز زير تأثير همين افکار بود که سر انجام از کانون نويسندگان ايران که خود از بنيان گذاران آن بود و دو دوره در هيآت دبيران آن فعاليت داشت، جدا شد و به عبارت بهتر، به همراه عده ديگری از همفکران خود از کانون انشعاب کرد و "شورای نويسندگان و هنرمندان" را بنياد نهاد.

نام مستعار "به آذين" را محمود اعتماد زاده از سال ۱۳۲۲ برگزيد. برای آنکه در آن زمان افسر نيروی دريايی بود و نمی توانست با نام واقعی خود قلم بزند. خود توضيح داده است که الگوی او در اين نام گذاری واژه "بهدين" بوده است که زردشتيان ايران بدان شناخته می شوند". آذين همان آيين است به معنای دين. "به آذين" نيز همتای "بهدين". اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايی زردشت نبود. هرچند که تعهدی آرمانخواهانه با خود داشت".

هرچند به آذين در "از هر دری ..." دعوی آزادگی می کند اما تا مغز استخوان پيرو و مطيع حزب توده مانده بود و همين وابستگی و دلبستگی به حزب بود که سرانجام سر و کارش را با زندان جمهوری اسلامی انداخت. او چنانکه خود نوشته است از شصت و هشت سالگی تا هفتاد و شش سالگی را در زندان گذرانده است. در دوره پهلوی نيز همواره در خطر دستگيری قرار داشت و مشهور بود که هر از گاهی به همسرش می گفت "پتوی مرا حاضر کنيد". به اين ترتيب همواره يا منتظر زندان بوده و يا در خود زندان.

زندگی به آذين دارای دو وجه مشخص و متمايز از هم است. از يک سو می کوشيد تا به عنوان يک شخصيت سياسی برجسته در جامعه مطرح شود و از سوی ديگر از اوان جوانی به عنوان يک شخصيت ادبی و فرهنگی در جامعه شناخته شده بود.

شخصيت ادبی و فرهنگی به آذين نخست به شکل نويسندگی ظاهر ولی اندک اندک و با گذشت روزگار در شکل مترجمی تثبيت شد. نخستين اثر او که به صورت مجموعه داستان و با عنوان "پراکنده" منتشر شد (۱۳۲۳) به مضمون های جنسی و عرفانی می پرداخت و تا حد زيادی جنبه رمانتيک داشت و از لفاظی و کلمات آهنگين انباشته بود. در کتاب بعدی که "به سوی مردم" نام گرفت، به آذين به موضوعات اجتماعی روی آورد اما به قول حسن مير عابدينی در "صد سال داستان نويسی ايران" در اين کتاب نيز زبان نويسنده از تصنعی خود نمايانه لطمه ديده است.

نخستين رمان

"دختر رعيت" نام نخستين رمان به آذين است که در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. در اين رمان نويسنده به جنبش جنگل می پردازد و نخستين تلاش ها را برای خلق يک رمان تاريخی و واقع گرای فارسی به کار می بندد. در اين رمان دو مضمون در کنار هم پيش می روند. نهضت جنگل و داستان زندگی صغرا دختر رعيت در خانه ارباب.

به آذين از کودکی و نوجوانی با روابط ارباب و رعيتی و رفتار اربابان با زير دستان روستائی آشنائی يافته بود. رمان "دختر رعيت" حاصل همين آشنائی هاست.

«نقش پرند» که در سال ۱۳۳۵ منتشر شد به قول خود او آزمايشی در ادامه حکايت پردازی کوتاه زبان فارسی بود که نمونه پرآوازه آن "گلستان" سعدی است اما منتقدين آن را آزمايشی ديرهنگام می دانند که در آن بيشتر به نشان دادن و به رخ کشيدن احاطه خود به زبان فارسی پرداخته و در وصف زيبائی های زندگی غزل سرائی کرده است.

دو فصل از رمان "خانواده امين زادگان" نيز در سال های ۳۶ و ۳۷ در مجله صدف منتشر شد که ادامه نيافت. خود او در اين باره نوشته است که "... آنچه مرا از پيگيری آزمون دختر رعيت و از ادامه خانواده امين زادگان باز داشت، فشار تنگدستی و لزوم تأمين زندگی خانواده بود. در آن زمان آثار نويسندگان ايرانی کمتر خواننده می يافت و به اندازه بخور و نمير هم در آمدی نداشت. بيکار بودم. ناگزير پيشنهاد ترجمه "بابا گوريو" اثر بالزاک را در برابر هزار تومان پذيرفتم و يک ماهه کار را تحويل دادم. گشايشی بود. سپاس گزارم".

به هر حال اين واقعيت دارد که تنگدستی و تلاش برای امرار معاش مشکل دايمی وی بوده است. در مصاحبه با روزنامه شرق که در سالهای آخر عمر او منتشر شد، اشاره کرده است که تمام عمر زير فشار تلاش معاش بوده و از اين رو پيوسته با شتاب نوشته و فرصت بازنگری نداشته است. همچنين در گفتگو با بهزاد موسائی در فرهنگ و توسعه (شماره ۵۱ بهمن ۸۰) می گويد: «گرايشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبی آن و ذوقی که همواره بدان داشته ام، از ناچاری بوده است. می بايست برگردان اثری کم و بيش پر حجم را که می توانست مقبول خوانندگان افتد هرچه زودتر به ناشر بدهم و از اين راه زندگی خانواده ام را تأمين کنم».

ترجمه آثار

مجموعه داستان های "مهره مار" و "شهر خدا" به ترتيب در سالهای ۱۳۴۴ و ۱۳۴۹ منتشر شدند، زمانی که به آذين حضوری قابل توجه در عرصه ادبيات ايران داشت و به عنوان مترجم آثار بالزاک و رومن رولان شناخته شده بود.

پيامی که در داستان "مهره مار" نهفته حاصل آشنائی به آذين با مارکسيسم و درک او از سرمايه و سرمايه داری است. جمال مير صادقی در باره پيام اين داستان نوشته، مقصود اين است که: وصلت انسان با سرمايه، فساد و نابودی به دنبال می آورد.

اما آنچه مايه شهرت به آذين شد، ترجمه های او بود، نه نوشته ها. اساسا صاحب خلاقيت فوق العاده ای نبود اما در برگردان خلاقيت ها پشتکار و اصرار و مهارت داشت. ترجمه ژان کريستف و دن آرام شهرتی نصيب وی کرد که هرگز دختر رعيت و مهره مار نکرده بود.

جمال مير صادقی در "ادبيات داستانی" می نويسد: «شهرت به آذين بيشتر مرهون ترجمه رمان های بزرگ و کلاسيک است که انجام داده، ذوق و سليقه او برای انتخاب اين رمان ها که هر کدام در حد خود شاهکاری است و نثر سليس و محکم و دقيق او در ترجمه اين کتاب ها، زبانزد خاص و عام است. رمان های "ژان کريستف" اثر رومن رولان و "بابا گوريو" و "چرم ساغری" نوشته بالزاک و "دن آرام" اثر شولوخف و "اتللو" اثر شکسپير از جمله ترجمه های اوست که در واقع خدمت بزرگ به آذين به دنيای فرهنگ و ادب ماست».

به غير از داستان ها و ترجمه ها، به آذين نوشته های ديگری دارد که بايد آن را بخشی از خاطرات او به حساب آورد. پس از رهائی از زندان شاه "مهمان اين آقايان" را در قالب رمان نوشت که چاپ اول آن در سال ۱۳۵۲ در آلمان منتشر شد و مانند "از هر دری..." گزارشی از زندگی نويسنده است. زمانی که فريدون تنکابنی به دليل انتشار "يادداشت های شهر شلوغ" بازداشت شد، (اواخر دهه ۴۰) کانون نويسندگان ايران با صدور اعلاميه ای آزادی او را خواستار گرديد و به آذين به عنوان يکی از دبيران کانون و امضا کننده آن بيانيه دستگير شد و چهار ماه در زندان قزل قلعه، شهربانی و قصر گذراند. "مهمان اين آقايان" شرح دوران زندان اوست.

"از هر دری..." در واقع خاطرات سياسی به آذين است که دو جلد آن چاپ شده و جلد سوم تا هفتم آن مجوز انتشار نگرفته است. به آذين خود در فصلنامه "گيلان ما" (شماره تابستان ۱۳۸۰) نوشته است که : «جلد های چهارم و پنجم و ششم و نيز نوشته ديگری که می توان آن را جلد هفتم "از هر دری ..." به حساب آورد، همچنان تا کنون به صورت دست نويس نزدم مانده اند». ... هريک از اين دو کتاب به گونه ای گزارشی است از برخی مقاطع زندگی من. اگر تصويری از واقعيت روزگار می دهند، خودم را نيز به تصوير می کشند. نمی گويم به تمامی و از همه جهات ولی راست و بی بزک».

"نحله خاص"

به غير از نوشته ها و ترجمه های معروف خود، به آذين مدتی نيز به کار روزنامه نگاری پرداخت. از جمله در دهه ۳۰ مدتی عضو تحريريه مجله صدف - و در عمل سردبير آن _ بود. در همان دوران بود که چند داستان کوتاه و دو فصل از رمان نيمه کاره "خانواده امين زادگان" را منتشر کرد. در دهه ۴۰ نيز زمانی سردبير "کتاب هفته" شد که احمد شاملو شاعر نامدار ايران آن را بنا گذاشته بود. اما اهل قلم خاطرات خوشی از سردبيری به آذين در اين نشريات ندارند.

شاملو حکايت کرده است زمانی که کارش با مدير کتاب هفته به جای باريک کشيده بود، يک روز که به کتاب هفته رفته به آذين را بر پشت صندلی خود يافته که به او می گفت اگر نوشته ای داشته باشد می تواند برای چاپ به او ارائه کند! نجف دريابندری نيز برای من حکايت می کرد که «آن وقت ها که به آذين "صدف" را اداره می کرد، داستانی ترجمه کرده بودم از جان گالزورثی. به آذين به وسيله آقای محجوب پيغام فرستاده بود که مطلبی بهش بدهم. من اين داستان را فرستادم. چاپ نشد، تنها نسخه ای هم بود که داشتم، از بين رفت. پرسيدم چرا چاپ نشد محجوب گفت که به آذين با مضمون داستان مخالف بود».

جالب آنکه صفدر تقی زاده نيز داستانی به همين مضمون برای نگارنده حکايت کرده که برای او و دوست همکارش محمدعلی صفريان در ارتباط با به آذين و مجله صدف اتفاق افتاده است. اما گويا صريح تر از همه، داوری ابراهيم گلستان باشد که در مصاحبه ای با قاسم هاشمی نژاد برای روزنامه آيندگان که بعدها در کتاب "گفته ها" منتشر شد، به آذين را «آدمی شريف اما پرت و بکلی پرت از مرحله» معرفی می کند. قضيه به داستان "لنگ" برمی گردد که وقتی در سال ۱۳۲۴ چاپ شد (و بعدها در مجموعه "شکار سايه" آمد) به آذين با همان ديدگاه ايدئولوژيک نقدی بر آن نوشت. گلستان می گويد و می گويد و می گويد و به اينجا می رسد که «... اما به هر حال غنيمت بود و غنيمت است تماشای يک آدم صادق، هرچند بد دهن، هرچند بی منطق، هرچند خشکه مقدس، هر چند مطلقاً پرت».

با آنکه به آذين در مصاحبه با امير حاجی زاده (روزنامه شرق ۱۱ آبان ۸۲) تأکيد می کند که «من سر سپرده هيچ نحله ای نيستم»، اما حکايات بسياری نظير آنچه نمونه وار آمد از سوی روشنفکران درباره سرسپردگی او به "نحله خاص" و نيز حرکات و فعاليت های او پس و پيش از انقلاب اسلامی جای زيادی برای انکار سرسپردگی باقی نمی گذارد.

شايد به همين دليل بود که دوره ای که به آذين "کتاب هفته" را اداره می کرد، دوره سقوط شمارگان اين نشريه پربار آن زمان به حساب می آيد. نشريه ای که با سردبيری شاملو، اعتبار و تيراژ به هم زده بود و به چاپ آثار نو ادبی جهان می پرداخت، با سردبيری به آذين افت کرد و ديگر هيچگاه، رونق پيشين را باز نيافت.

به آذين پس از آزادی از زندان جمهوری اسلامی کتاب تازه ای به چاپ نسپرد تا خوانندگانش با انديشه های پايان عمر او آشنا شوند اما در نوشته ای که شايد بتوان آن را زندگی نامه خود نوشت او ناميد، در « فصلنامه گيلان ما » (سال اول، شماره سوم، تابستان ۱۳۸۰) نوشته است که: « در سال های هفتاد که مرا از مرز باور نکردنی هشتاد سالگی گذرانده به نود نزديکم کرده اند، بيشترين راستای فعاليت انديشه ام در زمينهء عرفان، آنگونه که خود از دريافت بی کرانگی و جاودانگی و يگانگی هستی پنداشته ام، بوده است. در کنار اين خار خاز هميشگی انديشه، البته به کارهای گزارشی و داستانی هم پرداخته ام».

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 19:24  توسط بیژن آزاد  | 

شنبه 14 خرداد 1385

مونته نگرو رسما اعلام استقلال کرد، ايسنا

خبرگزاری دانشجويان ايران - تهران
سرويس: بين‌الملل


مونته‌نگرو رسما اعلام استقلال کرد و بدين ترتيب کشوری جديد به کشورهای بالکان افزوده شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران(ايسنا) به نقل از خبرگزاری فرانسه، رانکو کريوکاپيچ، سخنگوی پارلمان که اعلاميه استقلال را قرائت می‌کرد، گفت: جمهوری مونته‌نگرو دولتی مستقل با مشروعيت کامل بين‌المللی و قانونی در چارچوب مرزهای موجود خود است.

اين اعلاميه رسما به سه سال اتحاد نه چندان مستحکم صربستان و مونته نگرو درقالب يک دولت پايان داد.

چندين صد نفر از مردم مونته نگرو علی‌رغم بارش شديد باران از طريق صفحه نمايش بزرگی که در جلوی ساختمان پارلمان نصب شده بود، مراسم قرائت اعلاميه‌ی استقلال مونته نگرو را تماشا می‌کردند.

مردم شعار "زنده باد مونته نگرو" را سر می‌دادند و از ميلو جوکانويچ، نخست وزير اين کشور که حامی و مهره اصلی جنبش استقلال بوده است، تشکر می‌کردند.

پس از قرائت اعلاميه‌ی استقلال چهار سرباز که يونيفرم ارتش مونته‌نگرو را بر تن داشتند پرچم اين کشور را که نشان سر دو عقاب طلايی بر روی آن ترسيم شده است را در مقابل ساختمان پارلمان بالا بردند.

قرائت اعلاميه‌ی استقلال پس از آن صورت گرفت که فرانتيسک ليپکا، رييس کميسيون همه پرسی که از اتباع اسلواکی و منصوب از جانب اتحاديه‌ی اروپاست، اعلام کرد که اکثر مردم مونته نگرو در همه پرسی ‌٢١ مه به استقلال از صربستان رای دادند.

بر اساس نتايج رسمی، ‌٥/٥٥ درصد از حدود ‌٤٢٠ هزار رای دهنده‌ی مونته نگرويی از استقلال حمايت کرده‌اند درحالی که تنها ‌٥/٤٤ درصد خواستار ادامه همگرايی با صربستان بوده‌اند.

در اعلاميه‌ی استقلال آمده بود که: مونته نگرو عزم کرده است که با احترام به اصول سازمان ملل، اتحاديه‌ی اروپا، شورای اروپا و سازمان امنيت و همکاری در اروپا دولتش را بنا نهد.

بوريس تاديچ، رييس‌جمهور صربستان با ارسال پيامی برای شهروندان مونته‌نگرو برای آن‌ها آرزوی صلح، ثبات و خوشبختی کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 21:17  توسط بیژن آزاد  | 

. بازتاب حاموشي ي ِ به آذين در فراسوي ِ مرزهاي ميهن: برداشت هاي دو ناقد و نويسنده




يادداشت ويراستار




پيش از اين در درآمدهاي 306 و 368 اين تارنما از محمود اعتمادزاده (/ م. ا. به آذين) و كارنامه ي ِ سرشار ِ ادبي اش، سخن گفتم و گفتارها و يادواره هايي از ديگران را بازآوردم. امروز گفت و شنود ِ مجيد روشنگر، مدير ِ پيشين ِ سازمان ِ كتابهاي




جيبي و انتشارات مرواريد در تهران و سردبير ِ كنوني ي ِ فصلنامه ي ِ ارجمند ِ بررسي ِ كتاب در لوس آنجلس با گزارشگر ِ راديو فردا درباره ي ِ زندگي و كُنش ِ ادبي - فرهنگي ي ِ اين چهره ي ِ سرشناس ِ ادب ِ معاصر ِ ايران و نيز گفتار ِ تحليلي و انتقادي ي ِ فرج سركوهي، روزنامه نگار و پژوهنده و عضو ِ كانون نويسندگان ايران در همين زمينه را در تارنماي ِ اين راديو نشريافت كه مروري است آگاهانه و ناقدانه و ارزيابانه در كارنامه ي ادبي ي ِ به آذين و نكته ها و خاطره هايي مهم از زندگاني ي فرهنگي ي او را در بر دارد.
گزارشگر راديو فردا نوشته است:
"در گذشت ِ محمود اعتماد زاده (م.ا. به آذین) در جمع ِ نویسندگان ایرانی ي خارج از کشور نیز بازتاب گسترده ای داشت. مجید روشنگر، مدیر پیشین انتشارات مروارید و کتابهای جیبی که سالها پیش چاپ ترجمه ي نمایشنامه ي اتللو اثر ویلیام شکسپیر به قلم ِ به آذین را بر عهده داشت، در مصاحبه با رادیو فردا می گوید:
"باوجودی که این ترجمه از زبان فرانسه صورت گرفته بود، به نظر من ترجمه ي ‌ِ موفقی بود."
آقای ِ روشنگر با یادآوری ي ِ خاطرات و نوشته های به آذین بخشی از زندگی ادبی ي ِ او را مرور می کند.
* * *
فرج سركوهي، روزنامه نگار و پژوهنده و عضو ِ كانون نويسندگان ايران نيز در همان تارنماي خبري نوشته است:
"محمود اعتماد زاده ــ به آذین ــ مردی که در حیات پر ماجرای سیاسی و فرهنگی خود توفان‌های بسیار را تجربه و در شکل‌گیری فرهنگی و سیاسی یکی دو نسل از جوانان ایرانی نقشی مهم ایفا کرد، در هفته گذشته رخت از این سرای، که اغلب با او نامهربان بود، برکشید. به آذین در 1293 در رشت چشم بر جهان گشود. به نیروی دریائی پهلوی اول پیوست و در سال 1311 برای تحصیل در مهندسی دریائی به فرانسه اعزام شد. در حمله ارتش سرخ به ایران در 1320 یک دست خود را از دست داد، اما یکی دو سال بعد، پس از کناره گیری از ارتش، به حزب توده پیوست که حامی ي ِ سرسخت ِ ارتش ِ سرخ بود. دلبستگی به حزب توده و سرسپردگی به جزمیّات مارکسیستی تا آخر عمر سیاسی و فرهنگی او که در بهمن 1361 در زندان های جمهوری اسلامی به پایانی غم‌بار رسید، با او ماند. در 1323 با انتشار مجموعه داستان کوتاه پراکنده به داستان نویسی روی آورد. چند مجموعه داستان و رمان دختر رعیت به آذین به دلیل پسزمینه های سیاسی در میان نیروهای چپ آن روزگار محبوبیت یافتند اما به سرعت از فهرست آثار ارزشمند داستانی ایران حذف شدند. در بیشتر آثار داستانی به آذین، ارزش های ادبی در برابر سایه سنگین ايدئولوژی و زبان تصنّعی، رنگ باخته اند. چهره ماندگار به آذین چون مترجمی توانا و خلاق با ترجمه رمان باباگوریو اثر بالزاک در سال های 36 و 37 رخ نمود و با ترجمه آثاری چون زنبق دره، چرم ساغرى و دختر عمو بت نوشته بالزاك، اتللو و هملت اثر شكسپير، دن آرام و زمين نوآباد اثر شولوخوف، استثنا و قاعده نوشته برتولد برشت و ژان کریستف و جان شیفته اثر رومن رولان به اوجی کم نظیر رسید. در دهه چهل سردبیری نشریاتی چون پیام نوین، ارگان بخش فرهنگی سفارت شوروی سابق در ایران، صدف و کتاب ِ هفته را بر عهده گرفت اما به دلیل ِ غلبه ي ِ چارچوب های ايدئولوژیک بر موازین حرفه ای در عرصه ژورنالیزم ناکام ماند. در سال ِ 1347 در تاسیس ِ کانون ِ نویسندگان، با جلال آل احمد همکاری فعّال داشت و در همان ایّام چند ماهی زندانی شد. گزارش ِ به آذین از زندان با عنوان مهمان ِ این آقایان، به دلیل یک جانبه نگری اثری تبلیغاتی به سود حزب توده ارزیابی شد. در بهمن 1361 به همراه دیگر سران حزب توده دستگیر شد. شکنجه های طاقت فرسا کارگر افتاد و به آذین با شرکت در مصاحبه های تحمیلی، گذشته سیاسی و فکری خود را نفی کرد. 8 سال در زندان ماند و پس از رهائی از زندان کتاب از هر دری را نوشت. جوانانی که در دهه های چهل و پنجاه بخش مهمی از بلوغ فرهنگی خود را مدیون قلم زدن های به آذین هستند پایان غمبار او را در بهمن شصت و يك، با اندوه و درد به نظاره نشستند."


براي شنيدن ِ صداي ِ مجيد روشنگر و فرج سركوهي --->
http://www.radiofarda.com/culture_archive/0a2c21eb-3f59-4db9-b649-68c8b28f9c55.html#0a2c21eb-3f59-4db9-b649-68c8b28f9c55 Posted by Picasa


Thursday, June 01, 2006

 

368. سوگْ يادي براي يك نويسنده، مترجم و مبارز ِ راه ِ آزادي



چندي پيش در همين صفحه از بيماري ي ِ سخت ِ به آذين خبر دادم و برايش آرزوي بهبود كردم. امّا امروز با دريغ ِ بسيار، خبريافتم كه وي ديروز در تهران چشم از جهان فروپوشيده است.
محمود اعتمادزاده (م. ا. به آذين)، رشت 1293- تهران 1385، در فراسوي ِ باورهاي سياسي و حزبي اش -- كه بارها از سوي كساني به بحث و نقد گذاشته شده است -- نويسنده و مترجمي توانا و شاخص و از بنيادگذاران ِ كانون نويسندگان ايران در سال 1347 بود. او در تدارك و برگزاري ي ِ ده شب ِ سخنراني و شعرخواني در انستيتو گوته در تهران در سال
پنجاه و شش، نقشي چشم گير داشت. وي از مبارزان ِ پي گير و سرسخت ِ راه ِ آزادي ي ايران بود و در فرآيند ِ اين كوششهايش بارها به زندان افتاد و رنج و شكنج ِ بسيار را برتافت.
از به آذين، كتاب ها و گفتارهاي بسيار (نوشته و ترجمه) بر جامانده كه بخشي از گنجينه ي فرهنگ و ادب ِ روزگار ِ ما را زيور مي بخشد و نامش در كنار ديگر بزرگان ِ ادب ِ اين عصر، به ثبت رسيده است.
خاموشي ي اندوهبار به آذين را به خانواده و دوستانش و به همه ي جامعه ي فرهنگي ي ايران تسليت مي گويم. يادش گرامي و راه ِ فرهنگي اش پُر رهرو باد!
*

 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:36  توسط بیژن آزاد  | 

 

جمعه 12 خرداد 1385

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت، نقد و يادی از محمود اعتمادزاده (م. ا. به آذين)، عرفان قانعی فرد

محمود اعتمادزاده (م. ا. به آذين)
به آذين در دوران عمرش بساط ريا و ثنا برای سه حکومتی را که دورانش ديد؛ نگشود، اما تاوان عقيده و مرام انتخابی اش را هم داد و تا آخر عمرش نيز گويا بر آن پرداختن ملزم بود و مجبور و چه حيف که چنين قلم و انديشه ای در حصار مداری بسته ماند و هرگز نگشود و ويران کرد آن آرزو را که قلم سبکبال باشد و آزاد و دريچه افکار نو به روی جامعه بگشايد!

الف : با واقعيت ها و آزموده های خرد بشر امروز نستيزيم و بلکه آنها را با شناخت و آگاهی بپذيريم ، هرچند که گاهی اين شناخت و باور امکان دارد در نظر افرادی با عقايد مختلف زشت ، تلخ در مذاق و ناخوشايند در شنيدن باشد ، اما دلپذير و شيرين تر از آن چيزی است که ابتدا در پندار ساخته ايم ، چون به سمع رضا شنيدن تجارب و عبرت آموختن ، تقليد راه درست و شناخت راهنمايان فهيم و رفته راهان با تجربه است ، بدون آنکه بپنداريم که اهل فلان آيين و فلان منطقه و فلان مرام و مسلک است و فلان پيشينه را دارد و فلان عمل او اشتباه بود و....بايد از هر کسی آن درس ها را آموخت و بس تا از دوباره تجربه کردی واهی جست!

امروز هم بدور از آن پيش داوری ها به بررسی "مترجم فقيد به آذين " می پردازيم که البته اگر مترجمان معاصر ادبيات ايران را طبقه بندی کنيم ، کار سهل تر می شود :

نسل اول مترجمان ايران در اواخر قاجار را افرادی مانند حاجی بابای ميرزا حبيب، ميرزا عبداللطيف طوجی تبريزی، ميرزا جعفر قرچه داغی، شاهزاده محمد طاهرميرزا، اعتصام الملک و... شامل می شد که کامشاد درباره شان در کتاب «انديشه درگذار ترجمه»اش می گويد: «ترجمه های معروف ديگری نيز پيش از مشروطيت انتشار يافتند و نقش بارزی در نهضت ادبی آن دوره ايفا کردند، درواقع با آمدن صنعت چاپ به ايران ترجمه از زبان های اروپايی به فارسی آغازشده بود. ولی ترجمه های نخست بيشتر کتاب های درسی، درباره تاريخ، جغرافی و علوم برای بهره گيری در دارالفنون بودند و ارزش ادبی چندانی نداشتند. ترجمه داستان و نمايشنامه در ساليان بعد شروع شد و محتوای بديع، شکل دلپذير و زبان گويای آنها چنان خوانندگان را مفتون کرد که تا سال ها اين آثار منبع اصلی مرکزی خانواده ها در سراسر مملکت بود.»

در آغاز شروع حرکت اجتماعی مردم در سده حاضر ، که روشنفکران کشور به باز کاوی انديشه و فرهنگ ايران پرداخته بودند و محصلان اروپا رفته و ديده هم سعی در برقراری نوعی پيوند ميان دو فرهنگ سنتی و مدرن داشتند. و چنين شد که مترجمان بار انتقال تفکر از مجرای ترجمه را به دوش کشيدند که هر کدام به نوعی پيشکسوت نام گرفتند و گاه به سبک جلال ال احمد از روی مهربانی آنان را پدر می نامند – وبيشتر از همه محمد قاضی را - و بايد با اين روش "به آذين " را هم نسل نويسندگان و مترجمان بزرگی چون محمدقاضی، ابوالحسن نجفی، رضا سيد حسينی، ابراهيم يونسی، نجف دريابندری، کريم کشاورز، محمدمهدی فولادوند، عبدالله توکل، احمد آرام، زرياب خويی، سيمين دانشور، فروغی، شاهرخ مسکوب، پرويز داريوش، احمدشاملو، مصطفی رحيمی، کرم امامی و... به حساب آورد که هرکدام جدای از تفکر و ايدئولوژی و شخصيت فرهنگی در طبقه های سبک های مختلف، مترجمان نسل دوم ايران را تشکيل می دهند که البته هرکدام گرايش به حوزه ای خاص و در بعضی موارد مشابه يافتند.

با اين همه به آذين به طرز غريبی با بسياری از هم نسلان اش تشابه دارد.

جزو آن دسته از اعضای کانون نويسندگان ايران است که مانند بسياری از ديگر روشنفکران هم عصرش و عضو آن کانون ، در دهه های ۴٠ و ۵٠ به حزب توده گرويد و اينکه از باب تفکر آن حزب چه داشت که چنين يار گيری کرد ، خود مبحثی است جامعه شناسانه و بايد در مجالی ديگر به آن اشاره کرد.
اما شايد بنا به تغييرات و تحولات سياسی معاصر ايران در بين دولت های از «سيدضياء تا بختيار» گرايش تفکری و عقيدتی به سازمان حزب توده ايران پيداکرد (همانند ديگران ) که شايد تکاپو و نوجويی دراکثر هم نسلان او - که يا فارغ التحصيل دارالفنون بودند، يا از فرنگ برگشته بودند - باعث گرويدن به نو يافته ای جذاب در برهوت انديشه آن دوران ايران معاصر شد؛ چون اکثر مترجمان آن زمان در تحولات انتشار روزنامه، توسعه صنعت چاپ و اعزام به خارج قرارگرفته بودند و کامشاد دراين باره می گويد: «از آنجا که گروه اول محصلان ايرانی اعزامی به خارج با بورس دولتی به فرانسه فرستاده شدند، تأثيرپذيری آنها از فرهنگ و ادب اين کشور در اواخر قرن ۱۹ بارزتر بود و اکثر ترجمه ها از فرانسوی شد.» حال جدای از آن مطلب زيبای انديشه راهنمای انسان دارای عقل آزاد که می گويد: «انسان فوق سازمان و نهاد است، سازمان و نهاد ابزاری در دست انسان برای رسيدن به هدفی است که بيان آزادی است وگرنه برعکس شده، انسان بازيچه سازمان و نهاد است که هدف آن بيان قدرت و استبداد است.»
اما به هر حال اين فعالان انديشه گر ايرانی چنين در زير تابلوی اسامی و عناوينی رفتند..
اولاً تا قبل از سال ۱۳۵۷ از او چند اثر نيمه موفق – بجز دن آرام - منتشر می شود که نمی توان برای آن دليلی موجه يافت. (کم کاری، فعاليت سياسی و...) اما به هر حال دراين دوره با بعضی از هم نسلان اش همدرد است. اما پس از سال ۱۳۵۷ از دهه شصت تا دهه هشتاد چند اثری که از او به عنوان ترجمه می شود ، از پختگی زبانی خاصی برخوردار است؛ که البته اقبال انتشار بيشتر آثارش در دوران پختگی عمر را بايد به فال نيک گرفت.
هرچند که مانند ابراهيم يونسی گاه به داستان نويسی هم دستی کشيده است ،اما ای کاش بيشتر ترجمه می کرد!! اما بهر حال اين هويت چهل تکه داشتن رسم کهن ما ايرانيان است ! او طبعش را آزموده بود و تشويق و ترغيب – يا استقبال خوانندگان - او را وادار کرد تا در عرصه ترجمه بيشتر طبع آزمايی کند.

با نگاهی به آثارش نمی توان به آذين را جزو مترجمان نوجو و صاحب سبک در ادبيات ترجمه دانست که دائماً به دنبال شناساندن چهره های تأثيرگذار ادبيات و فلسفه غرب امروز باشد اما او مترجمی زحمتکش با تفکر خاصی بوده که از جايگاهی رفيع در حرفه ترجمه ادبی دوران معاصراست و هر چند می توانست بدور از آن جنجال ها بيشتر اثرهای سترگ منتشر کند و امروز از او به نام «پايه گذار» نام ببريم ؛ البته اين نقد شفيقانه از قدر و حرمتش نمی کاهد!

. دربين گونه های مختلف ادبيات ، ادبيات آرمانشهر ، ارشادی ، اعتراضی ، بيمارگونه ، تبليغی، تعليمی ، داستانی ، فولکلور و...... و عاقبت ادبيات پوچی وجود دارد ، ادبياتی که بر پوچی ، بيهودگی ، بی معنايی و بی هدفی و شرايط هستی و زندگی انسان تاکيد دارند و اين بينش به خواننده القا می شود ؛ اعتراض و عصيان عليه تمام ارزشها و سنتها و پيرو دگرگونی ساختارها ...
هر چند که اين گونه ادبی با ظهور اصالت وجود ، اندکی متفاوت تر نمايان شد..زيرا اين مکتب فلسفی با نظر گاه های کسانی همچون سارتر و کامو و... به ادبيات معاصر تزريق شد ، که انسان در گذر و گذار است با همه چيز پيرامون... و به آذين در داستان هايش " پراکنده ، مهره مار ، شهر خدا ، مانگديم و خورشيد چهر، چال و..."نوعی سردر گمی فکری باورمحض داشتن و ماندن در حصار با معنايی و هدفمندی و آرمانخواهی مشاهده می شود و به نوعی ادامه ان نوع از تفکر ناآرام.

به آذين مانند محمد قاضی راه ترجمه اختصاصی "ادبيات و اجتماع " را برگزيد و هر چند بطور خسنگی نابذيری اين راه را دوست داشت و عملا اکثر ذهنيت ها و نظر گاه های فلسفی روشنفکری را عملا پيموده و خوانده و فرا گرفته بود. دمکراسی ، سوسياليزم ؛ آزادی و.... ؛ و از طرفی پراکنده خوانی و قريحه ذاتی اش از او مترجمی کاملا متفاوت ساخته است ...مترجمی که ترجمه اش را هنر می داند و هنری از نا خود آگاه احساس و علاقه و ذوق خود را در انتخابات ترجمه هايش به خوانندگان قالب می کند و انگار که دوست دارد خواننده هر جنبه و دريچه ای را بيازمايد و معطل نماند !...اما براستی ماجراجويی ذهنی موجب اتلاف وقت و استعداد شايان او شد که هم بسياری از آثارش را تحت شعاع قرار داد و هم نسبت به هم نسلانش سياسی تر ماند و فدا شد و به عبارتی در حقش جفا شد !


از نظر شخصی ، شايد که پرسشها و دغدغه هايش را دوست نداشته باشم ، اما جسارتش را نوعی اسطوره می دانم به زبان ديگر ، قريحه ادبی و جسارتش ستودنی است ، و ای کاش تنها يک خط فکری و حرفه ای را می پيمود که مثل نجفی ، سيد حسنی و قاضی ماندگارتر و جاويد تر می ماند ..اما به هر حال اجرش در ارايه آن آثار انديشه ، مشکور و ماجور است زيرا در تکاپوی انديشه نسل دهه ۴٠ و ۵٠ تاثير وافری داشت .... هر چند در دوران باز سازی کانون از روی هيجان و احساس می خواست حرفه را فدای فکر کند!!
، ترجمه و گذشتن از فضای ذهنی و آثار بزرگانی مانند " بالزاک ، رومن رولان ، ميخائيل شولوخوف و ويليام شکسپير..." اين نظر را تداعی می کند که مترجم در ترجمه آثارش و انتخاب انديشه اش بايد آزاد و مختار باشد تا غوطه ای بخورد و رشد يابد و مرا به ياد جمله استاد درس نقد ادبی ام در دانشگاه علامه طبا طبايی می اندازد که يادش بخير باد ؛ سعيد ارباب شيرانی ، که می گفت : " ترجمه از اين افراد –پوشيدن نوعی پوتين آهنی می خواهد و داشتن پوست کلفتی و ضخيم ، که البته از عهده هر کسی بر نمی آيد ! " .....

اما او در ميان مترجمان معاصر ايران و چهره های انديشه و ادبيات ، از مقام و جايگاه ويژه ای برخوردار است ، کسی که با حضوری طرفدارانه و نه همه جانبه موجب شد تا به مثابه نمادی از مترجمی روشنفکر و سياسی، شهرت يابد . او را مترجمی پرکار و عصيانگر می شناسم. با انديشه و اصولی تند و تيز و ماجراجويی سرشناس و ذهنی فعال، که جوانانه کار کرد و همچنان به تجربه حرفه ای اش افزود. هر چند ديگر گاهی دل و دماغ کار نداشت و ترجمه های اخيراش خاک می خورد و به چاپ نمی رسد وديگر قبراق و جوان گونه نبود تا همت بگمارد و انديشه های عجيب و غريبش را در نشريات باز گو کند

هر چند که از دوران انقلاب به بعد بنا به تغيير وضعيت فرهنگی ايران و شايد هم تحمل دوران زندان ، بيشتر در کنج خلوت بود و گاه با بيماری دست و پنجه می کرد ، اما ديگر دودی از کنده بلند نمی شد تا آزادانه و شايد هم بنا به رشد و تغيير تفکر غالب جامعه نسل جوان و در حال گذار اطرافش - عقايد جاری و ساری خود را بی پروا به زبان آورد و ترديد و نوعی بد بينی ذهنی داشت از اينکه اعتراض ها را بدون هراس بازگويد و بعد از شکستن بت ذهنی اش ، جوابگوی نقدها هم باشد !... اصلا پنداری ديگر برای ذهنيت و پويايی و کوشش او چهار چوبی منطقی در سکوت جسته بود ، نه همچون بعضی از هم عصرانش هيچگاه وارد کانون نويسندگان ايران نشد ، بلکه ورودش با آن تابلوی و تابوی دهنی موجب خروجش گشت و ديگر باور داشت که عدم حضورش هم شايد منافاتی با طرز تفکر و بينش او دارد و آزادی ديگران مانع و مزاحم او ست و شايد هم برعکس بوده باشد!.... اما به اين راحتی ها چنين قضاوتی را درباره ذهنيت مانده در سکوت او را نمی توان قبول کرد !
و به راستی هم به آذين را از روی آثارش نمی توان شناخت و درباره اش حکم صادر کرد هر چند برای کارش نوعی رسالت در نظر داشت ،که " مترجم و نويسنده در برابر جامعه خود ، رسالت دشوار و عظيمی دارند و در نقش رسالت طبعا سابقه و شخصيت فردی کم رنگ است ، و آنچه می ماند شفافيت و صداقت در عمل و پايبندی به تحرک و قدم نهادن در راه پيروزی و آزادی است " ، اما امروز اگر کارنامه اش را در دم دست بگذاريم و بی رحمانه نقد کنيم ، آيا چنين شد ؟!

***

ب. عصر روز يکشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۲ است ، يعنی ۱۸ می ۲۰۰۳ ، بود ، گرماگرم نمايشگاه کتاب تهران ، تازه کتاب « نامه هايی به پسرم » نوشته به آذين ، با صد جای خالی و حذف و تغيير – البته بنا به مصلحت وزارت ارشاد اسلامی - منتشر شده بود ؛ همان روز اول ۳۰۰-۴۰۰ نسخه در پيشخوان ناشر فروش رفته بود ...چقدر با تواضع نوشته بود متنی صميمی را....
ناشر که کتابی از حقير ، راقم اين سطور ، نيز منتشر کرده بود و راستش را بگويم خجالت می کشيدم که روی پيشخوان ؛ نام کتابم در کنار نام کتاب او قرار گرفته.....ناشر ، که شايد تنها لطفش به من همان دعوت بود و بس ، گفت: " فلانکس !..امروز عصر با من يه جايی می آيی ؟ " ...وقتی پرسيدم و او در پاسخم نام « به .آذين » را آورد ، گل از گلم شکفت !...مدتها بود که نديده بودمش... شايد ۴-۵ سال ، که آن هنگام جوانکی بودم تازه نفس و شايد فقط کتاب « جان شيفته / رومن رولان » را خوانده بودم و تورقی به « دن آرام » داشتم .....اما همواره از او جز ذکر خير نشنيده بودم ، خصوصا از شادروان محمد قاضی و ابراهيم يونسی.
و بارها شنيده و خوانده بودم که در سپيده انقلاب ايران در سال ۱۳۵۷ و دغدغه های روشنفکران ايران ، به آذين ، چگونه در شبهای شعر گوته ، شوق وشور افکنده بود....و داد او از حنجره اش - در دوران مشهور و موسوم به استبداد سلطنت و قدرت مطلق خواهی شاه مملکت - تنها آزادی بود و رهايی و حقوق بشری ، اولين حقوق انسانی و غايت مقصود و منظور مبارزان راه و آرمان حزبی اش و شايد هم ديگر تحول خواهان شرکت کننده در انقلاب و يا مدافعان آزادی و انديشمندان و دگر انديشان مستقل ؛ راه رشد و تعالی جامعه و برقراری عدالت در وطن ؛ وطنی ستم ديده ، که انگشت اتهام به سويش تنها از سنتی بودن و عقب ماندگی و ماندن در خرافات و موهومات بود و به جبر بدون توجه به حرکت جامعه ، قرار بر آن گذاشته بودند که دروازه تمدن را يک شبه بگشايند !
انگار تضاد در سخنان بود و شبهه در درک ...همه از نجات وطن می گفتند ، اما کس نمی دانست نجات از چه ؟...موتور حرکت جامعه در آن روزگار وانفسا ، کانون نويسندگان ايران بود و آن شبها ، همه نامداران فرهنگ و هنر صدای آزادی می دادند و از آرمانهای بشری سخن می راندند ؛ آزادی بيان و انديشه و قلم...گويی سالها بود که سانسور گلويشان را فشرده بود و مثلث زور پرست نمی خواست تا انديشه و قلم و بيان از آن چهارچوب و حصار ها فراتر رود..... زور پرستی چنان شد تا سرانجام در خيال ماندن و به رويای آسوده خسبيده بود که صدای عصيان و موج سرکش انقلاب برخاست و همه سنگها و سنگريزه ها را بشست.....هنوز باقی است در همه کتابخانه ها ، که چه گفتند اهالی فرهنگ از آن انقلاب.... همه ستودند و مردم نيز به احترام قلم و بيان اينان سر تعظيم فرود آوردند !
تا بنازند به آن سودا که از زير يوغ به در آيند و فرشته آزادی را در آغوش کشند .
روشنفکران ، از کنج خلوت بيرون آمده بودند تا که مردم را هوشيار کنند که اگر دير بجنبند حکومت ظلم همچنان باقی است و در دفاع از شرف و ناموس و کيان وتماميت ارزشها و استقلال ميهن ، يک دم آسودن حرام است حرام!...
آری ؛ به آذين ، در آن شبها بود که در کنار همرزمانش ، به صف اول آمد..تا فرياد آزادی بزند...اما هنوز در گير و دار افکار ائيديولوژی اش مانده بود و صد افسوس که عمری را بر عقيده ای نهاد و مرامی که سودی برايش در بر نداشت جز سرخوردگی و ياس و حرمان و گوشه نشينی و دور از اذهان و افکار عموم بودن و سرنوشتی در کنج خلوت جستن..... ؛ روشنفکری که گويی اندکی آرامش جست و به آن نرسيد ، به حزب رفت ، منشعب شد ، به کانون گرويد، رها کرد و ادبيات پرداخت...انگار که در آن بين تنها برای او ادبيات يار غار بود و می توانست دوران پيری و سالخوردگی اش را با آن بگذراند ...
در مصاحبه با خبرنگار نازنين جمشيد برزگر ؛ درباره دوران فعاليت کانون در آن دوران گفته بود به آذين :…" در اين جمع، هرشب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان رسيده است. بارها و بارها شنيده ايد که ما خواستار آزادی انديشه بيان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخنرانی هستيم و اين همه بر مقتضای قانون اساسی ايران، متمم آن و اعلاميه جهانی حقوقی بشر....خواست ما، بازگشت به آزادی است. آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادی را حق همه می دانيم و برای همه می خواهيم؛ همه، بدون کم ترين استثنا...دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيتی که غالبا سر به ده هزار و بيشتر می زد، آمديد و اينجا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه حوض، نشسته و ايستاده، در هوای خنک پاييز و گاه ساعت ها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه شنيديد؟ آزادی و آزادی و آزادی. " ....

اما چه همت زيبايی بود که برخاستن برای باور کردن رشد و ترقی ، اما واحسرتا که خشک مغزی و سنت باوری خرافی ، گاه راه را بر دگر انديش انديشه ورز می بند و مسير کار ايشان را با سرخوردگی و حرمان همراه می کند تا دگر گريزی در آن نباشد..يا سرسپردگی و زنار خدمت بستن و يا آزاد ماندن و تاوان استقلال دادن....

به آذين در دوران عمرش بساط ريا و ثنا برای سه حکومتی را که دورانش ديد؛ نگشود، اما تاوان عقيده و مرام انتخابی اش را هم داد و تا آخر عمرش نيز گويا بر آن پرداختن ملزم بود و مجبور و چه حيف که چنين قلم و انديشه ای در حصار مداری بسته ماند و هرگز نگشود و ويران کرد آن آرزو را که قلم سبکبال باشد و آزاد و دريچه افکار نو به روی جامعه بگشايد!

در اثر «اين بار ميهمان اين آقايان» ، گفت بعضی از ناگفتنی ها را و در «از هر دری» هم اشاراتی کرد ، اما غرور قلم و روحيه محافظه کار نگذاشت تا همه آنچه را که دل تنگ اين روشنفکر نامدار معاصر می خواهد ، بنويسد و باز گويد ؛ و افسوس که اين مترجم متعهد به خدمت و روشنگری در آتش آن افکار و ايدئولوژی چپی سوخت و فقط ذکر نام خيرش مانده است ؛ اما در ديدارمان به او گفتم که چون صدايی از او بر نمی خيزد و فقط در کنج خانه مانده و می نويسد و رمانهايش هنوز از مرز شوروی و روسيه و انقلاب فرانسه عبور نکرده؛ نمی تواند برای من نسل جوان سخنی نو داشته باشد....
اما گويی از سخنانم رنجيد!... اول از آموخته ها پرسيد تا بداند از او جز جان شيفته، ژان کريستف، يا آثار بالزاک، رومن رولان، شولوخوف و فاوست و شکسپير و... چيزی را خوانده ام يا نه، از کارنامه درخشانش خبری هست در بين نسل يا نه!... خيلی به قضاوت مردم و مخاطبانش اهميت می داد...
هرچند روحيه او برايم آشنا بود ، چون با بسياری از افراد که هم دوره او - که هر کدام به نحوی درگير و دار گرايشهای فکری او بودند - آشنا بودم ...نزار و نحيف روی صندلی های رنگ و رو رفته خانه اش با تنها يک دست ، نشست و با نگاهی سرد و پر افسوس سخن گفتن آغاز کرد ، از چشمان نا مانوس و غريبش هزار حرف را می شد خواند ، اما فقط خيره می شد و با احتياط حرف می زد و گويی تمايلی به حرف زدن نداشت و يا اينکه هراس داشت که مبادا سخنی بگويد که جغرافيای کلام را رعايت نکرده باشد و آنگاه گرفتار شود به دغدغه ای نو...

اما جالب بود ، هنوز دم از آزادی و صلح و حقوق انسانی می زد، انگار نه ژست روشنفکری داشت ، بلکه خود عين روشنفکر بود و آرمانش آزادی؛ با زبانی درست و موجه و آهنگين ، فارسی را به درستی و نظم سخن می گفت ، مدتها بود از کسی چنين ادبياتی گفتاری نشنيده بودم، اما حرفهايش از تجربه و اندوخته حکايت داشت و برايم تازگی و شيرينی داشت ، او هم به ياد شيرينی شود و هيجان دوران جوانی افتاده بود ...

***

افسوس که آن ديدار ۲ ساعت بيشتر به طول نکشيد... اما وقتی من جوان مملو از شور و هيجان و به خيابان زنده و مملو از حرکت آزاد مردم می رفتم و او را در خانه تنهايی و اسارت سالخوردگی اش رها کردم؛ شعر سايه در ذهنم بود "نشان داغ دل ما است لاله ای که شگفت"...

اما يادش گرامی و راهش پررهرو باد .
( تهران / ارديبهشت ۱۳۸۵)
عرفان قانعی فرد (مترجم)


وبلاگ عرفان قانعی فرد: سفرها و يادها
www.erphaneqaneeifard.blogfa.com


 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 7:51  توسط بیژن آزاد  | 



به یاد تو و به نام تو ، ای همه تو
به زودی خواهم رفت و به یقین،نه جای اندوه است نه شادی.
حادثه طبیعی و ضروری.
محمود اعتمادزاده ، فرزند زمین،به مادر پیوست.
آمد مگسی پدید ناپیدا شد.
با درود و بدرود


مشكل اصلي وي در سه سال اخير بيماري قلب و ريه بود و به گفته پسرش (كاوه اعتماد زاده) اين بيماري چنان عرصه فعاليت اجتماعي را بر پدر تنگ كرده بود كه از يك سال گذشته ديگر قادر به نوشتن نبود. 

برنامه‌ي مراسم تشييع و خاكسپاري او هنوز مشخص نيست.
 
درباره او ‌(محمد مفتاحى):
نويسنده، مترجم و منتقد متولد ۱۲۹۳ رشت
- سفر به فرانسه براى تحصيل ۱۳۱۱
- دريافت مدرك مهندسى دريايى ۱۳۱۷
- خدمت در نيروى دريايى جنوب و شمال ايران
- انتقال به وزارت فرهنگ با عنوان دبير ۱۳۲۳
آثار چاپ شده:
داستان و رمان:
پراكنده ،۱۳۲۳ به سوى مردم ،۱۳۲۷ دختر رعيت ،۱۳۳۱ نقش پرند ،۱۳۳۴ مهره مار ،۱۳۴۴ شهر خدا ،۱۳۴۹ از آن سوى ديوار ۱۳۵۱ و...
ترجمه:
باباگوريو، زنبق دره، چرم ساغرى و دختر عمو بت از بالزاك، اتللو و هملت از شكسپير، ژان كريستف و جان شيفته از رومن رولان، دن آرام و زمين نوآباد از شولوخوف و...
پژوهش و نقد:
قالى ايران ،۱۳۴۴ گفتار در آزادى ۱۳۵۶ و...۲
- چاپ مقاله هاى متعدد در زمينه نقد و ترجمه در نشريات مختلف 

ادبيات هر كشورى مجموعه اى از هنرها و علومى است كه فرهنگ گفتارى و نوشتارى آن مرز و بوم را شكل مى دهد. شاخه هاى مختلف ادبيات اعم از ادبيات داستانى، شعر، نقد و ترجمه درنهايت به گسترش و پيشرفت فرهنگ هر كشور مى انجامد. در كشور ما بويژه پس ازانقلاب مهم مشروطه، آشنايى و ارتباط با فرهنگ و ادبيات ديگر ملت ها گسترش يافت. 

در ادبيات داستانى انواع ادبى مهمى چون داستان كوتاه و رمان در كشور رايج شد و ترجمه آثار مهم ادبى از زبان هاى مختلف سبب آشنايى نويسندگان ما با سبك ها و روش هاى تازه اى براى خلق آثار ادبى گرديد. 

اين شرايط سبب شد كه گروهى از نويسندگان در دهه هاى آغازين عصر حاضر با تلاشى خستگى ناپذير به فعاليت در شاخه هاى مختلف ادبى بپردازند و علاوه بر معرفى آثار نويسندگان سراسرجهان، به خلق آثار ادبى ماندگار نيز توفيق يابند.
يكى از چهره هاى مهم، پرتلاش و تأثيرگذار عرصه هاى مختلف ادبيات در اين دوران همانا محمود اعتمادزاده متخلص به م.ا.به آذين است. 

محمود اعتمادزاده، نويسنده و مترجم، سال ۱۲۹۳ در شهر رشت به دنيا آمد. دوره ابتدايى و متوسطه را در رشت، مشهد و تهران گذراند. سال ۱۳۱۱ به همراهى گروهى از دانشجويان براى تحصيل به فرانسه رهسپار شد و تا دى ماه ۱۳۱۷ در فرانسه به تحصيل پرداخت و از دانشكده مهندسى دريايى برست (Brest) و دانشكده مهندسى ساختمان دريايى پاريس گواهينامه پايان تحصيلات دريافت كرد. در بازگشت به ايران در نيروى دريايى جنوب (آبادان _ بندرعباس) مشغول كار شد و تيرماه ۱۳۲۰ به نيروى دريايى شمال انتقال يافت. در هجوم متفقين در شهريورماه ۱۳۲۰ مورد تيراندازى قرارگرفت و به سختى مجروح و دست چپش از ناحيه سرشانه قطع شد.
همين حادثه بود كه در روحيه اش تأثير منفى فراوانى هم گذاشت تا آنجا كه در تعدادى از داستان هايش ظهور پيداكرد. او در دو كتاب «از آن سوى ديوار» و «شهرخدا» اين حادثه را بيان كرده است. 

به آذين تا سال ۱۳۲۳ در نيروى دريايى تهران خدمت كرد و سپس به عنوان دبير به وزارت فرهنگ منتقل شد. از آن پس دوران تازه زندگى به آذين آغاز شده و او از اين دوران به نوشتن داستان كوتاه، رمان، نقد و ترجمه آثار ادبى و همچنين به همكارى با نشريه هاى فرهنگى _ ادبى پرداخت و به جامعه ادبى و به بالابردن سطح فرهنگى مردم سرزمين خود كمك شايانى كرد. 

محمود اعتمادزاده از چندمنظر بر ادبيات معاصر ايران تأثيرگذار بوده است. آثار او به سه بخش ادبيات داستانى (رمان _ داستان كوتاه)، ترجمه و نقد و پژوهش تقسيم مى شود.
داستان نويسى اعتمادزاده با چاپ مجموعه داستان «پراكنده» در سال ۱۳۲۳ آغاز مى شود. اين مجموعه كه آغاز كار او بود ، از شش داستان شكل گرفته است كه در همه آنها ردپاى جوانى هاى يك نويسنده تازه كار ديده مى شود. اين مجموعه همچون نامش پراكنده است و از مشكلات روحى و رفتارى شخصيت ها آغاز مى شود و گاه به انتقادهاى اجتماعى مى انجامد. 

نگرش و خط فكرى خاصى بر اين مجموعه حاكم نيست. دومين مجموعه داستان به آذين «به سوى مردم» از نه داستان شكل گرفته است. در اين مجموعه نويسنده كوشيده است كه با به كار بستن روش واقع گرايى، پلى به سوى مردم جامعه خود بزند. او با برگزيدن شخصيت هاى داستانش از ميان كارگران، سربازان ومردمان پيرامون از داستان هايش راهى به جامعه بازمى كند. 

بزرگ علوى درباره اين مجموعه نوشته است: «داستان هاى اين مجموعه عبارت است از تشريح زندگانى و رنج و مبارزه مردم طبقات مختلف ازقبيل بازارى، ادارى، صاحب منصب و... دهاتى و مديركل. برخى داستان ها بيشتر به رپورتاژ شبيه است تا داستان و در برخى ديگر ازجمله «يك روز» موفقيت نصيب نويسنده شده است.» اما آنچه بيش از همه موجب شهرت به آذين شد، انتشار رمان «دختر رعيت» بود. مهمترين كار به آذين در اين داستان آوردن وقايع مهم تاريخى سرزمين اش در خلال بيان زندگى روستاييان است.

 او ضمن بيان زندگى احمدگل كه دختر نه ساله اش خديجه را على رغم ميل باطنى اش براى كار در خانه ارباب مى گذارد و شرح زندگى اين دختر، به قيام جنگل و حوادثى كه درطول مبارزه ميرزاكوچك خان رخ داده، اشاره مى كند.
اين كتاب را مى توان جزو اولين داستان هاى واقع گرا و اجتماعى ايران دانست. 

حسن ميرعابدينى در كتاب «صدسال داستان نويسى ايران» درباره «دختر رعيت» مى نويسد: «به آذين از نويسندگانى است كه همزمان با علوى به مقابله با سنت هاى پوسيده رمان نويسى اوليه برخاست و درراه آفريدن رمان واقعى كوشيد.
رمانى كه او نوشت، دختر رعيت (۱۳۳۱)، افق گسترده اى از زندگى را در نظر خوانندگان ادبيات فارسى قرارداد. در رمان دختر رعيت، نويسنده با پرداختن به جنبش جنگل نخستين تلاش ها را براى نوشتن رمان تاريخى واقع گراى فارسى به خرج مى دهد.» 

«مهره مار» مجموعه داستان ديگر به آذين سال ۱۳۴۴ به چاپ رسيد و مشتمل بود بر دوازده داستان كوتاه. برخى از داستان هاى اين مجموعه رمزى و تمثيلى و برخى واقع گرا هستند. «از آن سوى ديوار» يكى ديگر از آثار مهم به آذين در زمينه داستان نويسى است و در سال ۱۳۵۱ منتشر شده است.
در اين رمان ضمن خواندن ماجراى عشق و ناكامى مسعود مهرآذر (مهندسى ايرانى كه براى تحصيل به فرانسه رفته است) و يولاند (دختر نوجوان فرانسوى) از طريق نامه هايى كه يولاند مى نويسد، از تغيير فضاى حاكم بر جامعه آن روز اروپا و از طرفى با زندگى قحطى زده مردم ايران آن روز آشنا مى شويم.
ميمنت ميرصادقى دركتاب رمان هاى معاصر فارسى درباره اين موضوع مى نويسد: «اين رمان را مى توان رمانى ضدجنگ خواند زيرا در آن آنچه بيش ازماجراى دلدادگى و جدايى شخصيت هاى داستان، خواننده را جلب مى كند و به فكر وامى دارد، جنگ و فجايع و مصيبت هاى حاصل از آن است.» 

از ديگر آثارداستانى اعتمادزاده مى توان به نقش پرند (۱۳۳۴)، شهرخدا (۱۳۴۹)، خانواده امين زادگان (۱۳۳۶) و... اشاره كرد.
وجه ديگر فعاليت ادبى اعتمادزاده كه تأثيرگذار و ماندنى است، مترجمى اوست. وى با تسلط به زبان هاى فارسى و انگليسى آثار مهم ادبيات ملل مختلف را در دسترس خوانندگان ايرانى قرارداده است. 

عبدالعلى دستغيب درباره اهميت ترجمه هاى اعتمادزاده مى گويد: «نخستين ترجمه به آذين «باباگوريو» در سالى از چاپ در آمد كه فضاى تاريكى پهنه زندگانى و ادب ما را فراگرفته بود. 
نويسندگانى كه درس اميد و آينده مى دادند يا خامه را به كنارى نهاده يا از گوشه اى فرارفته يا قلم به مزد شده بودند.
بيشتر شاعران و نويسندگان ما زيرفشار خودكامگى از در بسته، هراس، زمستان، آخر شاهنامه، نكبت، درماندگى و بيهودگى سخن مى گفتند و دراين انديشه بودند كه به فرجام كار رسيده و ديگر براى هميشه در زمهرير زمستانى يا پشت در بسته يا در اسارت گاه بندگى ماندگار شده ايم... در اين گير و دار به آذين و يونسى و محمد قاضى و چند تن ديگر به ترجمه آثار نويسندگانى چون ولتر،بالزاك، سروانتس و ديكنز دست بردند و پيوند فكرى ما را با مبارزه و روشنايى و اميد نگاه داشتند.» 

تنوع در انتخاب نويسندگانى كه آثار ارزشمندى ازخود به جاى گذاشته اند و ترجمه چند اثر از هر نويسنده را مى توان مهمترين ويژگى هاى مترجمى به آذين دانست.
نويسندگان و آثارى كه او براى ترجمه برگزيده است، اسباب انديشه سازى در نسل جوان آن دوران و آشنايى ايرانيان با سبك هاى مختلف ادبى در سراسر جهان را طى چند دهه فراهم كرده است. 

ترجمه باباگوريو، زنبق دره، چرم ساغرى، دختر عمو بت از بالزاك، اتللو و هملت از شكسپير، ژان كريستف و جان شيفته از رومن رولان، دن آرام و زمين نوآباد از شولوخوف، استثنا و قاعده از برتولد برشت ازمهمترين ترجمه هاى او به شمار مى آيند.
در زمينه نقد هم «قالى ايران» ،۱۳۴۴ «گفتار در آزادى» ۱۳۵۶ و مقاله هاى بسيارى درباره نقد ادبى و تاريخى در مجله هاى متعددى چون صدف، كتاب هفته، پيام نوين و... از محمود اعتمادزاده به چاپ رسيده است. 

در ميان نقدهاى وى دو كتاب «قالى ايران» و «گفتار در آزادى» از اهميت ويژه اى برخوردارند. بخش نخست «قالى ايران» نگاهى به پيشينه قالى دارد ودر بخش هاى ديگر مشهورترين قالى ها و نكات فنى آنها، فن قالى بافى، طرح ها و نقشه هاى قالى، مناطق قالى بافى ايران و چشم انداز صنعت قالى در ايران آمده است. 

وى در پيشگفتار «قالى ايران» نوشته است: «آنچه ايران را و روح ايران را بدان مى توان شناخت در نظر من سه چيز است: در شعر (رباعى) و در صنعت (كاشى و قالى) و... باريك ترين معانى فلسفى و دل انگيزترين انديشه هاى تغزلى را ايرانيان در قالب رباعى ريخته اند... 

پيوند كاشى و قالى، كه دو صنعت جداگانه است، رنگ و نگار است كه به يكسان گرماى زندگى به اين دو هنر مى بخشد... گرايش استوار خط ها و درخشش و آميزش هماهنگ رنگ ها، راهى از روزن دل به دل بيننده مى گشايد و او را از تيرگى و ابتذال مى رهاند... قالى در تنگناى چهارگوش خود همچون رباعى لذتى روشن و سيال آماده دارد كه در جان مى نشيند. قالى، باغ رنگ ها و نگارهاست...» وى با عشقى كه به اين تجلى هنر ايران دارد اثر تحقيقى ارزنده و يادگارى ارزشمند ازخود به جاى مى گذارد. 

م. ا. به آذين دركتاب «گفتار در آزادى» با بررسى ديدگاههاى مختلف درباره آزادى ضمن آشناكردن مخاطب خود با فلاسفه مهم جهان و ديدگاه هاى آنان به نظرگاه و تعريفى تازه از اين واژه دست مى يابد. 

محمود اعتمادزاده هم اينك نود و دو سال دارد و درحالى زندگى را با بيمارى مى گذراند كه كتاب هاى او همچنان تجديد چاپ مى شوند و نسل امروز هم همانند جوانان دهه هاى پيشين ازداستان ها، ترجمه ها و نقدهاى او بهره مى برند. او به تنهايى و طى چندين دهه دريچه اى را به آن سوى ديوار ناآگاهى براى ايرانيان گشوده است! 

لازم به ذكر است كه كتاب «از هردرى» كه زندگى نامه اجتماعى او از سال هاى ۱۳۲۳ تا ۱۳۵۵ است در شناخت بيشتر زندگى و انديشه هاى وى براى دوستداران ادبيات مفيد است. 




+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:37  توسط بیژن آزاد  | 

به آذين» نماد يک روشنفکر متعهد

فرازی از سخنان تاریخی به آذین در واپسین شب از شب های شعر انستیتو گوته:
خواست ما، بازگشت به آزادی است.

آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه.

ما اين آزادی را حق همه می دانيم و برای همه می خواهيم؛ همه، بدون کم ترين استثنا.

محسن جمال

م ــ الف به آذين، فرزانه بزرگ زمان ما نياز به شناساندن ندارد. دستكم سه نسل روشنفکر با پايه هاي فكري گوناگون از اين درخت تناور كه ريشه هايش در تاريخ فرهنگ كهن و نوين ميهن ما و جهان استوار است بر گرفته اند، در سايه اش غنوده اند و روياي رنگين آينده اي بدون جنگ و ستيز و ستم طبقاتي را در خنكاي برگ برگش چشيده اند و افق روشن خوشبختي نسلهاي آينده را از فراز شاخه هايش ديده باني كرده اند.
او چه بخواهد و چه فروتنانه سر باز زند اسطوره فكري و ايده آليسم اجتماعي زمان ما است.

هر زورمداري تبري بر او زد و او استوارانه زخمهاي جنايتكارانه شان را تاب آورد و هر كوته بين خودستايي در جامه دوست از او برگرفت و ناسپاسانه خوارش خواست و او با بزرگواري چشم پوشاند و دم نزد.
او ماند تا به ما بياموزد كه چگونه تعهد بزرگ تاريخي انسان زمان ما مي تواند نشكند، بماند و بر دهد، شكيبا باشد و از توفانهاي بنيان كن اجتماعي سربلند برهد.
به آذين با عشق عميق به مردم و فرهنگ ميهن ما و پيش بيني همه ناملايمات و سختي هاي ماندن در دل گردباد حوادث سالهاي پيشين با تلفيق پايداري بر بنيانهاي فكري و نرمش در شاخه ها، با وجود اصرار و سفارش نزديكانش، خانواده بزرگ ميهن را ترك نگفت.

به آذين نمونه بسيار برجسته قلم زناني است كه از آبشخور فرهنگ كهن ايران و دستاوردهاي مدرن فرهنگ غرب بهره گرفته است و با وسواس يك روشنفكر متعهد به انساندوستي، ايراندوستي و دادخواهي آثاري را ترجمه كرد كه توانست بنيان فكري روشنفكران پس از او را رقم بزند. واقع نگري اجتماعي، مثبت نگري، اميد به آينده، زندگي دوستي، مردم دوستي و پرهيز از پيچيده و مبهم گويي هاي «مد» روشنفكرانه از ويژگي هاي شخصيت هنري اوست.

زندگي دراز و پر نشيب و فراز او از او چنان اسطوره اي ساخته كه به جرات مي توان گفت كه در تاريخ هنر و فرهنگ ما نادر و برجسته است. با آنكه هميشه با سختي هاي مالي اداره خانواده اش دست به گريبان بود و تنها و تنها از راه قلمش گذران زندگي مي كرد، وعده هاي رنگين ارباب زر و زور را نمي پذيرفت. در دايره نويسندگي و ترجمه نيز با آنكه مي توانست قلمش را ارزان و فراوان بفروشد و تا سطح يك ژورناليست پاورقي نويس تنزل كند، از اين كار ابا داشت و پاكيزه گويي و پاكيزه نويسي را تا حد وسواس مد نظر داشت. او با توجه به مقدار اندك كتابخوانان و مقدار اندك تر كتاب خران به همان زندگي بسيار ساده نويسندگي و ترجمه بسنده كرد.

در زندگي خصوصي پركار، منظم، كم گو و آرام، مهربان اما صريح «بود». خانواده خود را عاشقانه دوست داشت با آنكه در دوستي ها محتاط بود، در خانه اش روي همه باز بود (و البته گوشش هم) او شنونده بسيار خوبي بود، اما خارج از چهارچوب هاي كاريش بسيار بي حوصله و بي تاب مي نمود.
او با آنكه بورسيه مهندسي نيروي دريايي ايران در فرانسه بود چشم و گوش و حواسش در پي زيبايي هاي زندگي هنري، فلسفي و اجتماعي بود. او خيلي زود دانست كه عرصه اثر گذاري اش بر روي جامعه و مردم، بسيار پهناورتر از چهارچوب خط كشي شده وظايف ديكته شده نظامي است.

از دست دادن يك دست آنهم به طرزي فجيع در جنگ جهاني دوم، از دست دادن فرزند و نوه، تحمل دوري هاي دراز مدت خانواده اش، زندان هاي پياپي اش و پراكندگي و شهادت خانواده اجتماعي سياسي اش همچنين فجايع ناشي از جنگ هشت ساله ايران و عراق و قرباني شدن هزاران جوان ميهنش و فروپاشي هاي پي در پي ديگر در عرصه هاي فرهنگي، صنفي، سياسي، همه و همه در زندگي و آثار او به شكلهاي گوناگون ، براي ما تجسم زنده زخم هايي است كه بر پيكر جامعه ما بويژه نهضت روشنگري و روشنفكري خورده است. او كه نماد روشنفكر متعهد زمان است. با اينهمه آزردگي ها، آزرده خاطر و بدبين نسبت به مردم، ميهن و زندگي نشد و پرچم اميد به خوشبختي انسانها را بر زمين نگذاشت بلكه به دستهاي ما داد تا پاره اي ديگر از اين راه دراز تاريخي را با سرافرازي درنورديم.
درود بر تو باد به آذين...
شهروند - جمعه ۱۱ فروردِن ۱۳۸۵


درود بر تو به آذین...

منی که به سانسور انديشه و گفتار خود تن می دهم،منی که به بهانه ی ترس،از يک طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی کنم،رای نمی دهم،انتخاب نمی کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بينم و دم نمی زنم، منی که بايد بروم و در برابر ميزی بنشينم و حساب عقيده ی خود را و ايمان خود را، حساب دوستی های خود را و دشمنی های خود را ، حساب ديروز و امروز و فردای خود را به بيگانه ی سمجی که نماينده ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه ی اهانت را به دست خود امضا کنم، من شايد آزادی را بفهمم ولی جرات آزادی ندارم.
نقصی، علتی در شخصيت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته ی نام انسان نيستم."
بخشی از نخستين بيانيه ی کانون نويسندگان ايران
به قلم محمود اعتماد زاده(م.ا.به آذين)


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:27  توسط بیژن آزاد  | 

نقد بهروز بیدار بر مصاحبه با به‌آذین

نقد طولانی بهروز بیدار بر مصاحبه‌ی عرفان قانعی‌فرد با به‌آذین نکات بسیار عبرت‌آموزی دارد. اگرچه به‌آذین به نسلی دیگر تعلق دارد و صبحت از خطاها و لغزش‌هایش مسأله‌ی روز نیست، اما نقد او صرفاً تاریخی نیست، او با تأسف از وضعیت روشنفکری آغاز می‌کند: «این‌که امروزه و پس از گذراندن آن همه تجارب دردناک هنوز کسانی یافت می‌شوند که از آشفته‌فکرانی چون به‌آذین امام‌زاده «روشنفکری» می‌سازند و بر آن دخیل می‌بندند، درحقیقت نشان‌دهنده‌ی بحران و بیماری کهنه‌ای است که جنبش روشنفکری ایران بدان مبتلا است ... سیستم فکری که آقای به‌آذین و یاران توده‌ای ایشان ده‌ها سال به خوردِ جامعه روشنفکری ایران دادند درحقیقت چیزی نبوده است، مگر معجونی از استالینیسم و ماکیاولیسم که برای بومی و ایرانی کردنش آب و رنگ مذهب تشیّع را هم به آن زده بودند و ده‌ها سال به عنوان سوسیالیسم علمی به حلقوم بسیاری روشنفکران بخت‌برگشته‌ی ایران فروکردند، ... مگر نه این که آقای به‌آذین و هم‌سلکان توده‌ای ایشان برای ده‌ها سال به جز صادرات ایدیولوژی کاخ کرملین به چیزی باور نداشتند و بر هر فکر و اندیشه‌ی مدرن و انسانی برچسپ امپریالستی و بورژواری نمی‌زدند؟» او دلایل امتناع به‌آذین و دوستانش را از پذیرش خطا موشکافانه تشریح می‌کند: «از «روشنفکران» کهن‌سالی چون آقای به‌آذین و سایرین این توقع را داشته ودارند که صادقانه و بی غّل وغش به سیاست‌ها و عمل‌کردهای احزاب وگروه‌های «روشنفکری» ایران ... بپردازند ... به باور من این کار به کمی شجاعت نیاز دارد که آقای به‌آذین و یاران مرده و زنده‌شان فاقد آن می‌باشند، آن‌ها در برج عاجی که در خیال برای خود درست کرده‌اند به آرامی می‌میرند، ولی خطاهای گذشته خویش را با نسل کنونی در میان نخواهند گذاشت. چرا؟ ... برای این که این آقایان از بافته‌های فکری وایدیولوژی کهنه و هزاربار شکست‌خورده‌ای که یک عمر بدان ایمان داشته‌اند پیله‌ای به دور خود تنیده‌اند که خروج از این پیله برای‌شان دشواراست. زیرا خروج از این پیله مساوی با تبدیل شدن به یک شهروند عادی است با یک مشت خطاهای فکری و سیاسی در پشت سر.»
دو نکته در نقد بیدار شایان تأمل و تردید است، یکی این که آقای عرقان قانعی‌فرد و تمایلاتش نشان‌گر وضعیت روشنفکری امروز کشور نیست، بنابراین تعمیم دادن او به وضعیت کلی و تأسف خوردن برای آن، دست کم به این بهانه، چندان روا نیست. دوم، تعمیم دیگری است که به‌آذین را نماینده‌ی همه‌ی توده‌ای‌های سابق معرفی می‌کند و همه‌ی مشکلات آنان را به تمام «یاران مرده و زنده» نسبت می‌دهد. حال آن که برخی از توده‌ای‌های سابق به طرزی جدی به نقد دوران گذشته همت گماشته‌اند و در این راه مشکلات بسیاری را نیز تحمل کرده‌اند.
نقد بهروز بیدار در شماره‌های بعدی آن مقاله از مسیر نقد آن مصاحبه خارج می‌شود و بیشتر به بیان دیدگاه‌های ایشان درباره ی نیروهای اپوزیسیون و نیز موضع ایشان نسبت به جمهوری اسلامی می‌پردازد و چندان حرف تازه‌ای در آن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:18  توسط بیژن آزاد  | 

گفتار در آزادی

در گرامی داشت م. الف . به آذین

ومعرفی کتاب گفتار در آزادی

محمود اعتمادزاده (به آذين) در سال 1293 خورشيدي در شهر رشت بر خشت اين جهان افتاد. آموزش ابتدايي و متوسطه را در شهرهای رشت و مشهد و سپس در تهران ادامه داد. او در سال 1311 جزو دانشجويان اعزامي ايران به فرانسه رفت و تا ديماه 1317 در فرانسه ماند و از دانشكده مهندسي دريايي برِست (Berest) و دانشكده مهندسي ساختمان دريايي در پاريس گواهينامه گرفت. (1)

وقتی که از زبان شیرین وپر طپش جوانی فرهیخته  در وصف یه آذین می خوانی که :

«به جانهاي آزاد همه ملت ها! به آن ها كه مبارزه مي كنند، شكست مي خورند و پيروز مي شوند...» و او شكست نخورد. و او جانهاي آزاد همه ملت ها را نويد پيروزي داد. «شکست را من نخواهم پذیرفت، و نه همچنین کسانی که من دوست دارم، فرزندان من، دوستان من، همراهان من...» و او جان هاي آزاد ميهنم را نويد پيروزي داد... او دركمان كرد...او دوستمان بود... « درك و دوستي، اين تنها برق روشني است كه در شب هستيمان مي تابد، برقي ميان دو غرقاب تولد و مرگ » و اينك... و اينك اوست كه رهسپار غرقاب آخر است؟! بر تخت آرميده، با تواني اندك از جسم و روح در اوج قله ها. نگاهش مي كنم. صدايش مي زنم. ژان كريستف چشم باز مي كند.... ژان كريستف است؟ نه، او محمود اعتمادزاده است. او به آذين است. خالق ژان كريستف در ميهنم و با هيبتي به هيبت ژان كريستف و اينك واي بر من كه او بر سر دو راهي مرگ و حيات در نبردي تن به تن، مي فرسايد و آب مي شود. قطره به قطره، چكه به چكه... غذا نمي خورد. دارو نمي خورد. لحظه فرا مي رسد. با غرقاب مماس مي شود... غذا مي خورد، دارو مي خورد، و اين روزهاست كه همچنان ادامه مي يابد... جان سختي حيات، حيات انسان هايي پر از زندگي كه زندگيمان مي دهند... «اگر همه چیز می گذرد، اگر همه چیز شعبده و جادو است، آن نیروی ذاتی بر جاست، آن قدرت پندار و رویا، آن جهش زندگی که مدام می آفریند و نو می گرداند. آن "جادوگر بزرگ"...» و مگر تو نبودی به آذین که از هنگامی که زندگی به سوی پایان خود می رود با ما گفتی... مگر ساعتی نیست که در آن گاه به اندازه یک درخشش برق نهایتا یکی می گردد؟ «جنبش سرگیجه آور و سکون همانند هم می شود. دایره هستی به انجام می رسد. دو انتهای جدا از هم به یکدیگر می پیوندند. و مار جاودانگی دم خود را به دندان می گیرد...» وقتی که چنین ساعتی فرا می رسد، دیگر پاک وقت بار بستن است؟! حالا این جان شیفته ماست که "حتی در مرگ پیشاپیش گام بر می دارد" و در واپسین ساعت معترف می گردد که "همه درد زندگیش زاویه خمش آن بوده است." و يار مي آيد... ريز نقش است و ساده اما صبوري آنت و پايداري رودخانه را به ياد مي آورد...»(2)

غروری انسانی سراپایت را فرا می گیرد واز نهفته ترین ، منافذ هستی در ظلمت شبانه ی میهن  ، می خواهی فریادی باشی که آری شیارهای شخم شده به همت به آذین ها به بار می نشییند وشیفتگان رهایی ، آواز های شورِ خوانده شده در غربت استبداد را با حنجره ای نونفس بازتاب می دهند .
به آذین از مبارزان پی گیر راه آزادی ورهایی ملت ایران درطول بیش از نیم قرن بوده است.اوبا استمداد از قلم وکتاب به جنگ استبداد رفت ودر تلاشی با شکوه در جهت ساخت وایجاد فرهنگ نوین انسانی در میهن ما به جان کوشید.

تلاش او در تلاش آزادی ایران از سال های دوربی وقفه ادامه یافته است . در سال 1384 یکی از زیباترین ومنطقی ترین وعلمی ترین نوشته های او در باره آزادی به چاپ جدید رسید. ستون فقرات گفتارهای کتاب تشریح وتوضیح علمی - تاریخی ضرورت آزادی است . به آذین در مقدمه ای کوتاه ، موجز وسرشاراز شعور در آستانه 90سالگی بر این کتاب سرشاری روح بی قرارش را در هوای آزادی ابراز می کند. او با نوشتاری کوتاه بر امر ناتمامی پروژه آزادی در جامعه ما صحه گذاشته وضرورت توجه همه جانبه به این پروژه رایادآور می شود .به آذین نوشته است :
 

  یاد آوری

« گفتار در آزادی» به سال 1348تا اردیبهشت 1349در اوج اقسار گسیختگی دوران ستم شاهی نوشته شد ودست به دست گشت، تا آن که در 1356،برای نخستین بار به چاپ رسیدوپس از آن که سه بار-یک بار پس از پیروزی انقلاب شکوهمند57- چاپ ومنشر شد.واینک بهانه ای برای شرکت در بحث بر سر این مقوله ...

م.ا.به آذین

6/10/1383

با پیشنهاد این که خواندن چندین وچند باره این گفتارها در شرایط کنونی از اهمیت درجه اول بر خوردار است ، فرازهایی از این کتاب در زیر می آید:

« آزادی مقوله ای است اجتماعی ، آن جا که آدمی تنها با خود روبرو وتنها با خوددرگیر است، سخن از آزادی وبندگی نمی تواند باشد.زندگی هست وغرایز موجود وزنده.فرد این جا در حیطه جبر نیروهای زندگی است ودر مسیر کنش وواکنش آن ها: خور وخواب وتلاش زنده ماندن ، ومارا در این گفتار با چنین موردی کار نیست .»(ص7)

« می دانیم که ضابطه سنت واحکام دین واخلاق ویا قانون به مرور زمان وبرحسب ضرورت های درونی زندگی جامعه پدید می آیندوروایی می یابند. دوران روایی هریک از این احکام وقوانین ، کوتاه مدت باشد یا بلند، نص ان ها روشن وقاطع باشدیا تن به انواع تفسیر وتاویل دهد، به هرحال ودر مجموع، فعالیت های گوناگون زندگی اجتماع زیر سلطه همه گیر آن هاست:جزء به جزء روابط افراد با یکدیگروبا کل جامعه را آن ها هستند که مشخص می سازند.حقوق وتکالیف هرکس را در کلیت احکامی که بر رده ها وگروه های اجتماعی نافذ است آن ها مقررمی دارند واین همه را در قالب یگانه وبه هم پیوسته ای می آورند که نمودار یگانگی آلی هستی اجتماع است .» (ص8-9)

« گفتیم که زندگی اجتماع در چارچوب سازمان هایی با ضابطه های معین سنت واخلاق ودین وقانون سیر می کندکه از آن تعبیر به نظم کردیم. اینک می گوییم کخ نظم ، به این یا آن صورت ، خصلت اصلی وضروری هر اجتماع است واجتماع به هیچ حالی خالی از نظم نیست. بدترین خودسری وآشوب وهرج ومرج ، نمی تواندجز در گوشه های روی هم ناچیزی از نظم ، آن هم به طور موقت، خلل وارد کند.»(ص12)

« نظم آگرچه ، دست کم در سراسر دوران تاریخ مدون آدمی ، در نظر کلی مجموعه یگانه وبه هم پیوسته ای می نماید، در واقع از لایه های چند تشکیل شده است . آن چه عام تر است ومی توان آن را نظم بنیادی جامعه نامید، یادگاری است از دوران های بسیار کهن که هنوز طبقات در اجتماعات آدمی پدید نیامده بود واز همین روست که از برابری فطری آدمیان مایه ونشان دارد،» (ص13-14)

« تعادل استوار ودیر پایی که نظم بنیادی جامعه از آن بر حوردار است موجب می شود که دستبرد بدان - فردی باشد یا گروهی وطبقاتی - سخت دشوار باشد، چه مقاومت خود به خود وتقریبا یک پارچه ای را از جانب توده های مردم بر می انگیزدوتاریخ ، شورش های خونین بسیاری را به یاد دارد که در پاسخ این گونه دستبردها در گرفته است .»(ص15)

« خصلت ممیزه نظم های طبقاتی ، همانا  نا برابری است که از مالکیت خصوصی سرچشمه می گیرد. هدف این گونه نظم ها ، تثبیت وجاودانه کردن امتیازات طبقه یا طبقات دارنده است . اما به علت واکنش هایی که هر گونه نابرابری در اجتماع بر می انگیزد، به علت تعارض ویرخورد منافع طبقات،تعادلی که نظم اجتماعی در هر زمان مظهر ان است هیچ گاه نمی تواند پایدار باشد.»(ص16)

« زندگی جامعه ، در هر مرحله از تکامل که باشد به یک تعبیر، مقابله وزور آزمایی نیروهاست که گاه نیز - آن جا که چاره نیست - به نبرد رویا روی می انجامد. از این دیدگاه که بنگریم ، مهم ترین آزادی های اجتماعی ، آن هایند که در فاصله تکوین اراده جمع تا آمادگی عمل در بسیج نیروها موثرند: آزادی اندیشه ، آزادی گفتار، آزادی تجمع وسازمان .»(ص27)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:10  توسط بیژن آزاد  | 

 

"به آذین" ما رفت. ساعاتی پیش محمود اعتماد زاده،مترجم و نویسنده بزرگ ایران با ایست قلبی برای همیشه خاموش شد. بر "به آذینمان" قلم نمی گریانیم. قلم بر آنانی می گریانیم که باد هر جهت بودند. و خیس اشک حتی قطره ای اشک نمی ریزیم برای شرف روشنفکری میهن که در روسپیخانه ای که خدا را نیز شهید کرده است بار بست و رفت و خلاص شد... کاوه تنها گفت،"راحت شد". نزدیک به یک قرن تکاپو،تمام عمر،گدازش و سوزش... چه جای اشک است برای "به آذین"...در دیکته ای که توسط او و همرزمانش نوشته شد  کم نبودند خطاهایی بزرگ و آنچنانی که همگان بر آن واقفیم اما خود قصه نیز کم بزرگ نبود. به اندازه همه آن خطاها که در راه رفته آمد. "به آذین" تاثیر گذار بود. دو نسل را به پویش در آورد و حرکت و  برآورد نقش تاریخی او توسط کاردانان بی شک آن هنگام برازنده خواهد بود که به دور از هر گونه شیفتگی و نفرت،برآیند تاریخی تکاپوی او و جریانی که او نمایندگی کرد عیان شود و هویدا. باید در نظر داشت که"به آذین" فعال سیاسی به آن معنای عام کلمه نبود و البته این دلیل بر توجیه داستان غم انگیزی نیست که در آستانه انقلاب بهمن گزیر و ناگزیر روی داد. "به آذین" نویسنده بود و مترجم و پیشگام روشنفکری متعهد ایران،آن هم چه روشنفکری... نیم نگاهی به داستان غم انگیز کانون نویسندگان ایران در سالهای اولیه پس از پیروزی بهمن و حوادثی که متعاقب آن روی داد بسیار نکات را دستگیرمان می کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم... داده و ناداده. و به قول دوست نازنینم ناصر زرافشان واقعیت هایی هست از داستان انقلاب و حوادث متعاقب آن که رمزهای بازیافتش دیگر الفبایی بیش نیست که کسی بخواهد بر سر قبول یا رد آنها چالشی کند. از آن دست که اکنون برخی جریانها می کنند.. بگذریم.... نیم نگاهی به مجادلات تند شاملو و به آذین دو روشنفکر جریان ساز ایرانی کافیست تا برآیندی از این همه نمودی از صحنه واقعی آنچه گذشت را ترسیممان کند. افسوس که بسیاریمان راه خطا می رویم و امتیاز می دهیم از آن دست به جریانی که شاملو رهبری کرد یا به آذین و یارانش رهبری کردند و در دیگر سوی صحنه یاد زنده دکتر داوود نوروزی و اندیشه  و راه ناکامی که امثال او پی می گرفتند.... جای حرف و حدیث در این وادی بسیار است. تشنه تشنه ایم... بضاعت این قلم اندک و نگاه جستوگرش تا خداست.هنوز زمان زیادی لازم است برای واکاوی این همه و قضاوتی منصفانه شاید با در نظر گرفتن شرایط روز و اقتضائات ممکن... نقاط کلیدی و حساسی در میانه چنین مباحث سرفصل ساز تاریخیست که تا خوب وانکاویمشان برای فردا توشه ای آنچنانی تدارک نمی توانمان دید.. آری به آذین!، شریان رودها عضلات زمین را بارور می کنند/ و در سکوت کرکس ها و صخره ها باد به زبان امواج سخن می گوید /بیشه ها اینجا از خاموشی سرشارند...  و انسان چون پودی از تافته زمین شمشیر پولادین خود را بر راهبان می کوبد.. اقدامات اولیه برای تدارک مراسم باشکوه بدرقه او در حال انجام است...  اینجا  گفتگوی بسیار جالب "چیستا با "به آذین" را بخوانید. تنها به طنین کلمات گوش فرا دهید...

*آقای به آذین،ضمن آرزوی عمر طولانی برای شما می خواهم بپرسم اگر موهبت یک زندگی دوباره به شما اعطا شود،آن را چگونه خواهید گذراند؟

« هستی در گردش و کنش همیشگی اش رفتاری از سر ضرورت دارد.هر چیز به ناچار به چیزی می آید.دودلی و پشیمانی و بازگشت در هستی نیست.من به ضرورت، یا به جبر باور دارم.پس چگونه می توانم خواستار زندگی دوباره،به هر صورت که پنداشته شود،باشم؟ همین زندگی که داشته ام برایم بس است.خوشی های اندک و رنج های بسیارش را پذیرفته ام و دوست دارم.به پایان راه رسیده ام.باید بار بیفکنم،بی شتاب،بی هول و هراس.خوشا من!

*و حرف آخر؟

حرف آخر همان است که دمی پیش بر زبان قلم رفت.

 

                              

 

                  

مرور یک یاد وقتی که او بود....:

« به جانهاي آزاد همه ملت ها! به آن ها كه مبارزه مي كنند،شكست مي خورند و پيروز مي شوند...» و او شكست نخورد. و او جانهاي آزاد همه ملت ها را نويد پيروزي داد.«شکست را من نخواهم پذیرفت، و نه همچنین کسانی که من دوست دارم،فرزندان من،دوستان من،همراهان من...»  و او جان هاي آزاد ميهنم را نويد پيروزي داد... او دركمان كرد...او دوستمان بود... « درك و دوستي،اين تنها برق روشني است كه در شب هستيمان مي تابد،برقي ميان دو غرقاب تولد و مرگ »  و اينك.... و اينك اوست كه رهسپار غرقاب آخر است؟! بر تخت آرميده،با تواني اندك از جسم و روح در اوج قله ها. نگاهش مي كنم. صدايش مي زنم.ژان كريستف چشم باز مي كند.... ژان كريستف است؟ نه،او محمود اعتمادزاده است. او به آذين است. خالق ژان كريستف در ميهنم و با هيبتي به هيبت ژان كريستف و اينك واي بر من كه او بر سر دو راهي مرگ و حيات در نبردي تن به تن ،مي فرسايد و آب مي شود. قطره به قطره،چكه به چكه.. غذا نمي خورد.دارو نمي خورد.لحظه فرا مي رسد. با غرقاب مماس مي شود... غذا مي خورد،دارو مي خورد، و اين روزهاست كه همچنان ادامه مي يابد.. جان سختي حيات،حيات انسان هايي پر از زندگي كه زندگيمان مي دهند...  « اگر همه چیز می گذرد،اگر همه چیز شعبده و جادو است،آن نیروی ذاتی بر جاست،آن قدرت پندار و رویا،آن جهش زندگی که مدام می آفریند و نو می گرداند.. آن "جادوگر بزرگ"...» و مگر تو نبودی به آذین که از هنگامی که زندگی به سوی پایان خود می رود با ما گفتی... مگر ساعتی نیست که در آن گاه به اندازه یک درخشش برق نهایتا یکی می گردد؟« جنبش سرگیجه آور و سکون همانند هم می شود.دایره هستی به انجام می رسد.دو انتهای جدا از هم به یکدیگر می پیوندند. و مار جاودانگی دم خود را به دندان می گیرد...» وقتی که چنین ساعتی فرا می رسد،دیگر پاک وقت بار بستن است؟! حالا این جان شیفته ماست که "حتی در مرگ پیشاپیش گام بر می دارد" و در واپسین ساعت معترف می گردد که "همه درد زندگیش زاویه خمش آن بوده است." و يار مي آيد... ريز نقش است و ساده اما صبوري آنت و پايداري رودخانه را به ياد مي آورد...

حالا كه ارديبهشت "خانه" است، سه شاخه گل زرد بهاري كافي است با دو شاخه گل سرخ كه در پيشاني آن قرار داده شود و رهسپار خانه اي شوي در خيابان آرياشهر تهران. اين "در" همان "در" است. در آبي و آن خانه يك طبقه با حياط سبز روبه رويش. در كه باز شد،دخترك جواني با موهاي رهاي سياه گفت شما؟. گفتم ،مهمان آقاي به آذين. گفت ، به آذين؟! داشتم به پرستار مي گفتم آقاي اعتمادزاده كه يار از راه رسيد. خميده تر از گذشته با پيراهن سبز و عينك ته استكاني بزرگش كه دو چشم ريز او از زير آن سوسو مي زند هنوز زندگي را مي تاباند. سلام خانم به آذين... در آغوشم مي كشد و خوشامد مي گويد ... . ميز گرد وسط حال، همان ميز گرد است كه ياران را ميزبان مي شد در آن روزهاي ماجرا... روزهاي بهمن 57... بحث و جدل تا  خدا و نفس ها حبس سينه تا شايد كه آزادي بيايد... آزادي،آزادي،آزادي... صدایی مخملین به گوش می رسد ، «سخن گو از دشواری پرش نخستین بر این شیارهای زرد و تشنه لب...» گوشه چشم "حیدر" قطره ای اشک حلقه زده است. كسرايي است كه زمزمه مي كند،آزادی در من چرا زبان نگشودی
با من چرا نيامدی ننشستی در اين سرا؟
آخر چرا چرا؟
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندی؟
ای خوشنوا چرا
يکبار سر ندادی آوازی
در بزم تلخ ما؟...  همسر،يار به آذين، مي گويد «مي بينيد،اين ميز گرد همان ميز است. ميز آن سالها كه دورش مي نشستيم و... اما حالا شده داروخانه.» پرستار جوان به رتق و فتق امور مشغول است. يار، گلداني مي دهد. گلهاي زرد و سرخ را در گلدان جا مي دهم و وارد اتاقي مي شوم رو به حياط سبز. آن مرد آنجا آرميده. يك سوي او كپسول اكسيژن، ديگر سويش چند لوله كه به او وصل است. گلدان را آن سوتر مي گذاريم.« آقاي به آذين!سلام، آقاي به آذين!» چشم باز مي كند. با چشم سلام مي كند. گردنش را حركت مي دهد. «دوستتان داريم آقاي به آذين،خيلي زياد..» پرستار مي گويد شنوايي اش كم شده،بلندتر سخن بگوييد. « آقاي به آذين من از طرف خيلي ها آمدم پيش شما الان... سلام همه را مي رسانم... شما يكي هستيد براي خيلي ها...» تنها نگاه مي كند. چشم ها حالا سخن مي گويند. قطره اشكم بر تنها دست بيرون از ملافه اش مي چكد. دستش خيس مي شود. دستم را به آرامي فشار مي دهد، سر به سختي مي جنباند و به چشم من باز هم خيره مي شود... مي خواهم كه با به آذين تنها باشم. پرستار مي گويد ديگر اصلا قادر به حرف زدن نيست. اما به سختي مي شنود.پرستار از اين حضور قاطع شگفت زده شده ،او چه مي داند به آذين كيست!... مي گويم مي خواهم تنها باشم. و با "به آذين" حرف مي زنم. از اينجا و آنجا. از ديروز و امروز... از نسل او و از نسل من... من بلند بلند حرف مي زنم و او تنها شنونده است... « بله،آقای به آذین،روزگاری است سخت،بیرحم،ولی برای نیرومندان زیبا است...»  يار، فنجان چاي را مي آورد صداي نسل مياني از اتاق مجاور به گوش مي رسد... كاوه و ناهيد هستند كه حكايت سالهاي رفته مي كنند.... بيست و هفت سال حالا از آن روزها گذشته است و آن نسل كه در ميدان رزم عاشق شد و خواست كه جهان را نقشي نو زند، امروز ميانسالي را ميزبان شده است و پدر كهنسالشان امروز در بستر ... يار، روايت مي كند از روزهاي گذشته و خانه، و آن دو تن ديگر، شوخ و شنگ، با نمي از اشك، يادها را رج مي زنند. هفت سال زندان كاوه به پايان رسيد و از امواج شصت و هفت سلامت جان به در برد و اين تنها آرزوي به آذين بود در آن سال بد.... و كاوه هي سخن مي گويد و آن ديگري نيز... يار،فرزندانش را نظاره مي كند. و پدر در اتاقي ديگر رو به پنجره اي سبز كه بي هيچ سخن تنها دراز كشيده است و هرازگاهي سري مي جنباند. به آذين هوشيار است. تمام فعل و انفعالات پيرامون را زير نظر دارد اما برنشيت قديمي ريه ها ،سكته هاي پي در پي مغزي و وضع نامساعد قلب او همراه درد كهنسالي شده و در اين دو ماه كاملا او را از پا انداخته است. رنگ و روي او خوب است اما پرستار مي گويد وضع ريه ها اصلا خوب نيست و در اين دو روز اخير به طرز مشهودي سنگين تر شده است. شمعي را مثال مي زند كه هر روز دارد آب مي شود. مي گويد در طول اين مدت به خواست خود او، تنها افراد معدودي مجال ملاقات با "به آذين" را يافته اند. كاوه از روزي مي گويد كه سايه و همسرش به ديدن به آذين آمدند يادها باز مي آيند،باز مي روند...،آسيا،يلدا و....  كاوه از چند جلد خاطرات پدر "از هر دري..." مي گويد كه مربوط به سالهاي پس از پيروزي بهمن است و همچنان در مميزي ارشاد گرفتار مانده است. آن سوتر پيانويي است كه تصوير فرزند ديگر "به آذين" زرتشت كه در جواني با بيماري قلبي در غربت ناخواسته از دست رفت روي آن قرار گرفته و در كنار آن چند اثر نقاشي مدرن و چند تكه مبل. كاوه مي گويد كه پدر،از اين وضعيت به ستوه آمده و مدتي پيش گفته است كه من ديگر مي خواهم بروم و به هيچ دارويي لب نمي زنم. حالا داروها از طريق سرم به بدن او مي رسند. مي گويد كه پدرش اكنون در ميان عشق به زندگي و خستگي از وضعيت موجود خود قرار گرفته است. همسر به آذين ،دليل اصلي اين افول فيزيكي را رنجي كه در زندان هشت ساله دهه شصت متحمل شد و از دست رفتن نوه بيست و دو ساله ا ش به دليل عارضه قلبي، در شهريور گذشته مي داند.تصوير "آذين" بيست و دو ساله دانشجوي سال آخر مهندسي صنايع غذايي،فرزند كاوه و عزيزدردانه به آذين با كمي فاصله آن سوتر تخت اوست. يار مي گويد كه «"آذين" همه چيز به آذين بود و رنج هجرانش كمر به آذين را شكست.... از شهريور به اين سو وضع جسماني او هر روز وخيم تر شد...» حالا اين همان "خانه" است. همان آدم ها،همان ميزها و صندلي ها و پرده ها، و ياراني كه حالا نيستند... تلنبار يادها اشك را نيز مجال فرو چكيدن نمي دهد ... يادهايي كه كاوه را پرواز مي دهد تا از آن بند لعنتي بگويد و از ياد حيدر و از پدر و  و و .. بار ديگر به اتاق به آذين مي روم. دستش را كه مي بوسم، چشم باز مي كند. به چشمانم دوباره خيره مي شود. بلند مي گويم « آقاي به آذين! دوستتان داريم» سر خود را به زحمت تكان مي دهد و خيلي زود چشم ها را بر هم مي گذارد. به آذين خوابيده است. آرام آرام... این به آذین ماست که در پایان راه خود تنها می رود.. چونان خدایان در پیکارهای ایلیاد.. دیوار سوزانی از دود او را در میان گرفته است... این آنت است که می گوید ،رنج بردن، آموختن است؟!،« سرنوشت!پیش برو!تو را از آن سپاس می گویم که مرا پله ای شمردی و پا بر من گذاشتی.. و من توام. من سرنوشتم.» حالا شب شده است و حجم شب سيماي خانه را به تمامي آلوده اما نسيم بهاري ماه ارديبهشت مي وزد و شاخه ها تكان مي خورند. به آذين هست هنوز... او دارد نفس مي كشد... چشم های کم سویش با من سخن می گویند،«شب به خیر زمین من!با تو وداع نمی کنم..تو را باز خواهم یافت....»

 

*تولد*

محمود اعتمادزاده (به آذين) در سال 1293 خورشيدي در شهر رشت بر خشت اين جهان افتاد. آموزش ابتدايي و متوسطه را در شهرهای رشت و مشهد و سپس در تهران ادامه داد. او در سال 1311 جزو دانشجويان اعزامي ايران به فرانسه رفت و تا ديماه 1317 در فرانسه ماند و از دانشكده مهندسي دريايي برِست (Berest) و دانشكده مهندسي ساختمان دريايي در پاريس گواهينامه گرفت.

به آذين هنر و ادبیات را نه فقط برای هنر بلکه برای ترسيم واقعيت هاي دگرگون شونده اجتماعي میداند. او در این رابطه گفته است: "... كه ميتوان و بايد به ياري هنر جامعه را دگرگون كرد و شاعران و نويسندگان در برابر مردم و تكامل اجتماعي متعهد و مسئول هستند..." از این رو بود که از هیچ تلاشی برای دگرگون کردن جامعه به نفع زحمتکشان فروگزار نکرد نه زندان و شکنجه و نه محرومیتهای اجتماعی و شرایط سخت زندگی او را از این راه مقدسی که انتخاب کرده بود باز داشت.
به آذين درباره وظیفه هنرمند میگوید: " هنر، بازآفريني واقعيت است و در آن ناگزيري و ضرورت است، اما ضرورتي كه در بازآفريني هنريست و از خود هستي هنرمند و پيوند ناگسستني اش با واقعيت برميجوشد. با اجباري كه به دست آويز اين با آن اصل، حاكميت فرد يا گروه ممكن است از بيرون بر هنرمند وارد آيد از بيخ و بن مباينت دارد، يكي قانون رشد و گسترش واقعيت است و ديگري فرمان هوس فرد يا منافع و اغراض گروه حاكم و اينجاست كه مسئله آزادي براي هنرمند مطرح ميشود و به علت خصلت اجتماعي هنر، آزادي هنرمند خواه ناخواه به آزاديهاي فردي كشيده ميشود و مسئله به مقياس سراسر اجتماع گسترش مييابد."

به آذين با چاپ داستانهاي بيشمار و ترجمه هاي گرانقدر از آثار مشهور جهاني از برجسته ترین چهره های ادبيات معاصر ايران محسوب می شود.

ترجمه ها: : بابا گوريو ـ زنبق دره ـ چرم ساغري ـ دختر عمو بت (از بالزاك)، "اتللو" و "هاملت" (شكسپير)، "ژان كريستف" و "جان شيفته" (رومن رولان)، "دن آرام" و "زمين نوآباد" (شولوخوف)، استثنا و قاعده (برتولت برشت)، و چند اثر ديگر .

.
ديگر آثار:

كمدي انساني (بالزاك)، درباره ترجمه ، پيش از عمل ، خاطراتي درباره ماياكوفسكي ، واسكا، دانش ژنتيك و مسئله زندگي ، امتحان (داستان)، من و تو، راه ها، آنها براي ميهن جنگيدند، پراكنده ، به سوي مردم ، دختر رعيت ، نقش پرند، مهره مار، شهر خدا، از آن سوي ديوار، خانواده امين زادگان(رمان ناتمام) ، معراج پيام نوين، منتخب داستانها ، از هر دري سخني كه سه مجلد آن تاكنون چاپ شده ، بر درياكنار، قالي ايران، گفتار در آزادي و مقالاتي در زمينه نقد ادبي و تاريخي در مجله هاي صدف، كتاب هفته، پيام نوين


*آزادي، آزادی،آزادی*

به آذين در عرصه روزنامه نگاري نيز حضور پررنگي داشته است و مدتي نيز سردبير "كتاب هفته" و "پيام نوين" بود.
او به همراه جلال آل احمد در سال 1347 بنيان كانون نويسندگان ايران را بنا مي نهند. وی در نخستین بیانیه کانون نويسندگان با تصویر شرایط خفقان حاکم بر فضای سیاسی، اجتماعی ، فرهنگی کشور توسط نظام پادشاهي به مبارزه با آن پرداخت و وظیفه انسانی هر ایرانی را مبازه برای آزادی عنوان كرد. در بخشی از نخستين بيانيه ی کانون نويسندگان ايران كه به قلم محمود اعتماد زاده(م.ا.به آذين) به نگارش درآمده است، مي خوانيم:
"
منی که به سانسور انديشه و گفتار خود تن می دهم،منی که به بهانه ی ترس،از يک طرف، و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و کشور خود دخالت نمی کنم،رای نمی دهم،انتخاب نمی کنم و انتخاب نمی شوم، تجاوز را می بينم و دم نمی زنم، منی که بايد بروم و در برابر ميزی بنشينم و حساب عقيده ی خود را و ايمان خود را، حساب دوستی های خود را و دشمنی های خود را ، حساب ديروز و امروز و فردای خود را به بيگانه ی سمجی که نماينده ی قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه ی اهانت را به دست خود امضا کنم، من شايد آزادی را بفهمم ولی جرات آزادی ندارم.
نقصی، علتی در شخصيت انسانی من است که اگر بر آن آگاهم هرچه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته ی نام انسان نيستم."
به آذين به عنوان یکی از سازماندهندگان برگزاری ده شب شعر و سخنرانی در انجمن فرهنگی ايران و آلمان، يا انستيتو گوته، در مهرماه سال 1356  نقشي كليدي در روند تحولات جاري تا انقلاب بهمن ايفا كرد. شب هايي كه با صداي سعيد سلطانپور،"بر ميهنم چه رفته است..."زير باران تند گره خورد، تا دكتر غلامحسين ساعدي ممتد شد و آمد تا حضور حاظر "به آذين". او در فرازي از سخنان تاريخي خود كه در واپسين شب از شب هاي شعر انستيتو گوته ايراد كرد مي گويد:
"
در اين جمع، هرشب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان رسيده است. بارها و بارها شنيده ايد که ما خواستار آزادی انديشه بيان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخنرانی هستيم و اين همه بر مقتضای قانون اساسی ايران، متمم آن و اعلاميه جهانی حقوقی بشر.

خواست ما، بازگشت به آزادی است. آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادی را حق همه می دانيم و برای همه می خواهيم؛ همه، بدون کم ترين استثنا.
دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيتی که غالبا سر به ده هزار و بيشتر می زد، آمديد و اينجا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه حوض، نشسته و ايستاده، در هوای خنک پاييز و گاه ساعت ها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه شنيديد؟ آزادی و آزادی و آزادی."

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت   توسط سهیل آصفی 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط بیژن آزاد  | 

شولوخف تنها با نثر زیبای به‌‌آذین به دل می‌نشست

محمود اعتمادزاده معروف به «م. ا. به‌آذين» درگذشت. نويسنده‌ی دختر رعيت و مترجم توانای آثار بزرگی چون باباگوريو، اتللو، ژان كريستف، جان شيفته. ناقدین می‌گویند که او هیچگاه نویسنده‌ی خلاقی نبوده است، اما مترجم خوب تا نویسنده‌ی خوب نباشد شهرتی همچون به‌آذین به‌دست نمی‌آورد.

اعتمادزاده با جنگ و انقلاب همسال بود. به دارآویختن میرزاکوچک‌خان را در کودکی با همان چشمان بقول خودش فندقی و بلوطی‌رنگ که برآمدگی فندق‌اش پس رفته و به گودکی نشسته بود و از رنگ بلوطی آن نیز هرگز باخبر نشدیم، دیده بود. از همانزمان با دزدیدن فشنگ‌های سربازان روسی و سوراخی که بر سر پوکه‌های خالی آن می‌کرد تا فتیله‌ای از آن بیرون آید و روشنگر شبهای تار دوران جنگ شود،‌ انگاری که در راه صلح مبارزه می‌کرد. مبارزه‌ای که پس از بیرون آمدن از ارتش در بحبوحه‌ی جوشش و تخمیر وجدان سیاسی ایران به استحاله‌ای منجر شد: «می‌دیدیم و می‌سنجیدم و اندیشه‌ام در روشی پیگیرتر از کشش‌های عاطفی‌ هر روز مرا اندکی بیشتر به چپ می‌کشاند. از همان زمان افسری مقالاتی در روزنامه‌ای گمنام و بی‌خواننده بنام «مردان کار» با امضای به‌.آذین می‌نوشتم.» او اما با «مردان کار» و «پراکنده» و سپس «دختر رعیت» هم نتوانست خوانندگان پروپاقرصی برای خود بیابد. تا حتا خانواده‌ی امین‌زادگان که تا همین اواخر افسوس می‌خورد که چرا نیمه‌تمام مانده است، خانواده‌ای از خوانندگان برای او دست‌وپا نکرد. اما بالزاک و رومن‌ رولان او را به اوج شهرت رساندند. ناقدین می‌گویند که او هیچگاه نویسنده‌ی خلاقی نبوده است، اما مترجم خوب تا نویسنده‌ی خوب نباشد شهرتی همچون به‌آذین به‌دست نمی‌آورد. احمد شاملو یکبار کوشید تا دون آرام او را به نقد بکشد و برگردان دیگری از شولوخف عرضه کند. اما شولوخف تنها با نثر زیبای به.‌آذین به دل می‌نشست و نثر شاملو و برگردانش جایی برای عرضه نداشتند.

به‌آذین که یکبار در سن ۶۱ سالگی دچار یک حمله‌ی قلبی شده بود و خود را در دوقدمی مرگ می‌دید، پس از سفری به فرانسه و شنیدن خبر سلامتی آسمان دلش آفتابی می‌شود: «سبکبارم،‌ گویی شاگردی هستم که درودیوارعبوس مدرسه را برای تعطیلات تابستانی ترک می‌کند.». دوباره افکار انقلابی هجوم می‌آورند و حاصل‌اش نمایشنامه «کاوه» می‌شود که آنرا شرح تکوین انقلاب آینده ایران می‌دانند. او که همیشه پتویی آماده برای زندان داشت خود را سرسپرده‌ی هیچ نحله‌ای نمی‌دانست. ابراهیم گلستان می‌گوید: «بهرحال غنیمت بود و غنیمت است تماشای یک آدم صادق، هرچند بددهن، هرچند بی‌منطق، هرچند خشکه مقدس، هرچند مطلقا پرت». گلستان اما همه را با یک تیغ می‌راند. همه از دیدگاه او پرت و بی‌منطق‌اند. سالهای درازی از آن تعطیلات تابستانی گذشته است.

به‌آذین دیگر از زمان جدا شده. نمی‌ترسد، اما افسوس فراوان دارد: «زندگی را باخته‌ام. این یگانه فرصت بودن و شدن. آیا هنوز شدنی برایم هست!»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:15  توسط بیژن آزاد  | 

هرمان هِسه و اقبال لاهوری

 

 

خسرو ناقد

شايد شماری اندک از علاقه‌مندان به‌ادبيات منظوم فارسی بدانند که كتاب «جاويدنامه» اقبال لاهوری که در اصل به‌زبان فارسی سروده شده، نزديک به‌نيم قرن پيش از اين، در سال 1957 ميلادی، به‌زبان آلمانی ترجمه و در شهر مونيخ منتشر شده است. اما بی‌گُمان کمتر کسی می‌داند که هرمان هسه پيشگفتاری کوتاه بر ترجمه ی آلمانی اين کتاب نگاشته است.

«جاويد‌نامه» را آنِماری شيمل، اسلام‌شناس نامدار آلمانی، به‌دو زبان ترجمه کرد: نخست به‌زبان آلمانی و سپس به‌زبان ترکی. پيشگفتار هرمان هسه بر ترجمه آلمانی شيمل از «جاويدنامه» كوتاه، اما جذاب و جان‏نواز است و شايد تنها اظهار نظر او دربار ‌ادبيات فارسی. البته در نگاه اول اين پرسش به‏ذهن خطور می‌کند كه آشنايی هسه با آثار و افکار اقبال از چه طريق صورت گرفته و اصولاً چه چيز هسه را به‏اقبال نزديك کرده است. نخست آنكه می‏دانيم هسه به‏ادبيات و عرفان مشرق‌زمين آشنا بود و به‏آن دلبستگی و گرايش داشت. بی‏گمان تأثير عرفان و حكمت شرق را در دو کتابِ «سفر شرق» (Die Morgenlandfahrt) و «سيدارتا» (Siddhartha)  بيش از ديگر آثارش می‏توان ديد. افزون بر اين هسه با فيلسوف آلمانی «رودُلف پانويتس» (Rudolf Pannwitz) که از طريق نوشته‌های شيمل با آثار و افکار اقبال آشنا شده بود، دوستی و مكاتبه داشت. از سوی ديگر شيمل، در سال 1951 ميلادی، با اين فيلسوف آلمانی در سمپوزيوم‌هايی که به‌همت کارل گوستاو يونگ در «آسكونا»یِ سوئيس برگزار می‌شد طرح دوستی ريخته بود و با او نامه‏نگاری داشت. پانويتس پس از مطالعه اولين تحقيق شيمل درباره اقبال، بزرگترين ستايشگر اين متفكر و شاعر مسلمان شده بود.

حال آنِماری شيمل که از دلبستگی هرمان هسه به‌ادبيات عرفانی شرق آگاه بود، پس از اتمام ترجمة «جاويد‌نامه» اقبال، از طريق دوست مشترکشان پانويتس، متن ترجمه کتاب «جاويد‌نامه» را پيش از انتشار برای هسه می‌فرستد و از او خواهش می‌کند که پيشگفتاری بر اين کتاب بنويسد. ناگفته نگذارم که در آن زمان نه آنِماری شيمل در شرق معروفيت چندانی داشت و نه اقبال در غرب شناخته شده بود. از اين‌رو درخواست شيمل از هسه را می‌توان به‌حساب زيرکی اين بانوی فرهيخته گذاشت که يکی از نخستين ترجمه‌های خود از ادبيات منظوم شرق را با پيشگفتار يکی از نامدارترين نويسندگان غرب و برنده جايزه نوبل آراست.

به‌هر حال، حاصل کار متن کوتاهی است که از آن زمان تا کنون در سرآغاز تمام چاپ‌های ترجمة آلمانی کتاب «جاويد‌نامه» و نيز کتابی که شيمل دربارة زندگی و آثار اقبال نگاشته است، ديده می‌شود و ترجمه فارسی آن را در زير می‌خوانيد.

«محمد اقبال لاهوری [يا اگر دقيقاً كلام هسه را بكار گيريم Sir Muhammad Iqbal] به‏سه قلمرو معنوی تعلق دارد. آثار گرانسنگِ او نيز از سرچشمه اين سه جهان معنوی سيراب می‏شوند: قلمرو معنوی هند، جهان روحانی اسلام و دنيای انديشه‏های مغربزمين.

 مسلمانی برخاسته از سرزمين هند، آموخته قرآن، تعليم‏ديده ودانتا و فرهيخته عرفان ايرانی- عربی؛ اما سخت متأثر از پيچيدگی فلسفه غرب، و با برگسون و نيچه آشنا، ما را در عروج فزاينده‏ای به‏قلمرو معنوی خويش هدايت می‏كند.

 اقبال عارف نيست، اما تقديس‏شده مولای روم است. نه هگل‏گراست و نه پيرو برگسون، ليكن فيلسوفی نظری است. سرچشمه توانايی فكری او اما در جای دگر نهفته است؛ در ديانت و در ايمان او. اقبال ديندار است، دينداری كه خود را وقف خدا كرده است. با اين همه ايمان او كوته‏بينانه و كودكانه نيست، سرتاسر متهورانه و مردانه است، آتشين است و پيكارگر؛ و پيكار او تنها در راه خدا نيست، بلكه مبارزه‏ای برای اين جهان نيز هست. زيرا ايمان اقبال ادعای فراگيری و جامعيت دارد و بی‌هيچ ترديد، خواستِ آزادگی و آزادانديشیِ دينی را نيز در بردارد. رؤيای او بشريتی است متحد، به‏نام و در خدمت خدا.

در نگاه راهيان سفرِ معنوی به‏مشرق‌زمين، گسترة دانش و فرهيختگی اقبال و شوق خيالپردازیِ پُر‌ظرافت او همچون نبوغ مهم و مِهِين اين انديشمندِ توانا، جلوه‏گر نخواهد شد؛ بلكه قدرت عشق و نيروی خلاقيتِ شاعرانة اوست كه تحسين‏برانگيز است. مسافران اين راه، او را به‏خاطر آتشی كه در سينه نهان دارد و به‏خاطر جهانِ تصاوير شعرهايش گرامی خواهند داشت؛ و كتاب «جاويدنامه» او را چون «ديوان شرقی- غربی» دوست خواهند داشت».

 

انتشار در: فصلنامه سمرقند. شماره ی ويژه هرمان هسه. زمستان 1383.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط بیژن آزاد  | 

آشنایی من با اقبال لاهوری

 

آنِماری شیمل

ترجمه خسرو ناقد

 

مرگ اقبال شکافی در ادبيات پديد آورد که بهسان زخمی مهلک، ديرزمانی لازم خواهد داشت تا بهبود يابد.

رابيندرانات تاگور

دلبستگى من به‏آثار و افكار اقبال، به‏آغاز دوران دانشجويى و نخستين سالهاى تحصيل در دانشگاه برمى‏گردد. من هنوز روزى را به‏ياد دارم كه براى نخستين‏بار با نام اقبال آشنا شدم. در برلين بود و در سالهاى نخستِ جنگ دوم جهانى كه مقاله شرق‏شناس انگليسى، رينولد نيكلسون را در مجله «اسلاميكا» خواندم. نيكلسون در اين مقاله، كتاب «پيام مشرق» اقبال را به‏خوانندگان اروپايى معرفى كرده بود. او كه پيشتر منظومه بحث‏انگيز «اسرار خودى» اقبال را به‏زبان انگليسى ترجمه و تفسير كرده بود، در مقاله خود كتابى را معرفى مى‏كرد كه تا آن زمان تنها پاسخ منظوم يك مسلمان به «ديوان غربى- شرقى» گوته بود. من در آن مقاله، با تحسين و اعجاب بسيار، نسبتى ميان گوته و مولانا جلال‏الدين رومى يافتم؛ شخصيتى كه آن زمان نيز به‏او دلبستگى خاص و محبت بسيار داشتم.

مقاله نيكلسون، و بيش از همه، آن قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» كه اقبال در آن، ديدار صميمانه راهبران معنوى خود، يعنى ديدار گوته غربى و رومى شرقى را به‏تصوير كشيده است، مرا به‏وجد و حال آورد و در رؤياىِ روزى بودم كه با آثار اين شاعر هندىِ مسلمان آشنا شوم و درباره او مطالعه و تحقيق كنم.1

در سال 1947 ميلادى كلاس‏هاى اولين دوره تدريس خود درباره «مشرق‏زمين در ادبيات آلمان» را در دانشگاه ماربورگ آلمان با اشاره‏اى به‏پاسخ شرقى اقبال به‏ديوان غربى گوته به‏پايان بردم. شش ماه بعد، زمانى كه پاكستان به‏عنوان كشورى مستقل بر نقشه جغرافياى جهان نقش بست و از من خواستند تا براى «فصلنامه پاكستان»2 نشريه زيبنده كشور نوبنياد پاكستان، مقاله‏اى بنويسد، خواهش مى‏كردم تا در ازاى حق‏التأليف، كتاب‏هايى در باره اقبال به‏من دهند.

قدم بعدى در راه شناختِ عميق‏تر با آثار و افكار اقبال، دوستى من با «هانس ماينكه»3 بود. در واقع موجبات آشنايى من با ماينكه را فيلسوف آلمانى، «رودُلف پانويتس»4 فراهم آورده بود. (پانويتس پس از مطالعه اولين تحقيق من درباره اقبال، بزرگترين ستايشگر اين متفكر و شاعر مسلمان شد). ماينكه، آموزگارى از اديبانِ محفل ادبى «اُتو تسور لينده»5 9 قطعه از سروده‏هاى اقبال را- البته از روى متن ترجمه انگليسى آنها- در سال 1930 ميلادى به‏نظم كشيده بود. وى سپس ترجمه‏هاى منظوم خود از اشعار اقبال را، بنا به‏رسم و عادت هميشگى‏اش و همانند ديگر ترجمه‏هاى پُر تحرك خود، بر روى كاغذ ظريف و با زيبايى تمام خوشنويسى كرده و براى اقبال فرستاده بود. نسخه اصلى اين ترجمه‏ها را امروز نيز در «موزه اقبال» در لاهور ميتوان مشاهده كرد. اقبال هم متقابلاً به‏پاس اين محبت، دو كتاب از آثار خود را به‏او هديه مى‏كند؛ كتابهاى «پيام مشرق» و «جاويدنامه». ماينكه كه فارسى نمى‏دانست، اين دو كتب را به‏من، دوست جوانش كه فارسى مى‏داند، هديه كرد.

بارى، من نتوانستم خود را از افسون كتاب «جاويدنامه» برهانم؛ و چنين بود كه ترجمه‏اى منظوم از اين كتاب را به‏زبان آلمانى به‏انجام رساندم و با پيشگفتارى از «هرمان هسه»، شاعر و نويسنده نامدار آلمانى، در سال 1957 ميلادى در شهر مونيخ، منتشر شد.6 در آن سال‏ها در انكارا تدريس مى‏كردم و درباره اين اثر مهيّج و زيبا و ژرف، سخن‏هاى بسيار گفتم؛ چنانكه از من خواستند تا «جاويدنامه» را به‏زبان تركى نيز ترجمه كنم. البته بديهى است كه ترجمه تركى «جاويدنامه» به‏نثر انجام گرفت.؛ ولى با تفسيرى جامع كه در سال 1958 ميلادى در آنكارا به‏چاپ رسيد.7

سال 1958 ميلادى سالى بود كه من براى اولين بار به‏پاكستان دعوت شدم تا درباره اقبال سخنرانى كنم. ديدار با پسر اقبال، جاويد، با دختر اقبال، منيره، با همسفرش عطيه بيگم و با عده بيشمارى از دوستان و ياران اقبال به‏آنجا كشيد كه از آن روزهاى بهارى تا به‏امروز، پاكستان وطن دوم من شده است. اكنون كه چند دهه از آن ايام مى‏گذرد. براى من بيش از پيش آشكار شده است كه انديشه‏هاى اقبال تا چه حد زنده و پوياست؛ و اينكه چگونه هر كس به‏لحاظ نگرش مذهبى يا سياسى خود، مى‏تواند افكار و آثار او را تفسير كند. در «يادواره اقبال» در كراچى، در لاهور، در پيشاور، و در فيضل‏آباد (و ناگهان كسى اعلام مى‏كند كه: «اكنون خانم دكتر شيمل درباره اقبال و كشاورزى سخنرانى خواهند كرد!!»)، در مجلس بزرگداشت اقبال در سيالكوت و در دهلى و حيدرآباد دكن، در لكنهو و در دكا، و فراموش نكنيم جلسات گراميداشت او را در شهرهاى اروپا و در آمريكا و كانادا؛ و در همه جا- چنانكه دوستى از پنجاب با گشاده‏رويى مى‏گفت- اين منم كه «سالك راه اقبال» گشته‏ام‏.

اما به‏رغم تمام تحقيقات مستمر و دنباله‏دار كه درباره اقبال انجام داده‏ام و با وجود كتاب‏ها و مقاله‏هايى كه در طول اين سالها به‏زبانهاى گوناگون درباره او نگاشته‏ام، برايم از جذابيت آثار و گيرايى افكار اقبال ذره‏اى كاسته نشده است. برعكس، با هر بار مطالعه آثار و اشعار او، جنبه‏اى ديگر و منظرى تازه‏تر از افكارش براى من مشكوف  و معلوم مى‏شود. كافى است كه به‏انديشه‏هاى اقبال در پرتو اكتشافات علمى جديد نگاه كنيم، به‏پيام او در مورد تكامل فرد كه حتى پس از مرگ جسمانى نيز پايان نمى‏گيرد، به‏دعوت اقبال به‏كوشش و تلاش خستگى‏ناپذير و به‏تأكيد او بر اصل توحيد فراگير در اسلام. اين همه به‏نظر من داراى اهميت بسيار است؛ آنهم نه‏تنها براى مسلمانان. بى‏گمان تفسير پويا و قرائت پرتحرك او از اسلام و دادن ويژگى‏هاى شخص‏وار به‏خدا، كه اقبال در تقابل با عرفان سنتى- كه تا اندازه‏اى متأثر از نفوذ عناصر يونانى است- بر آن تأكيد داشت، دشمنانى براى او پديد آورده است؛ زيرا چنين مى‏نمايد كه اين نگرش اقبال در تضاد با برداشتى ايستا از جهان قرار دارد كه بعد از قرون وسطى‏ در سرزمين‏هاى وسيعى از جهان اسلام رواج داشت. اقبال ادعاهاى خود را آگاهانه اغراق‏آميز بيان مى‏كرد تا از اين طريق مخاطبان خود را به‏بازنگرى و تأملِ همه جانبه در مسايل برانگيزاند. البته تضادهايى نيز در انديشه‏هاى او يافته‏اند؛ ولى اقبال را نبايد صرفاً همانند فيلسوفى در نظر گرفت كه مى‏خواهد به‏پديده‏ها نظم و نظام دهد. او بيشتر پيام‏آورى انديشمند و شاعرى متفكر بود كه افكارش بر مدار يك مضمون اصلى مى‏گشت؛ و آن همانا نيرو بخشى و تقويت فرد بود در گستره جامعه اسلامى و به‏طور كلى در جامعه بشرى. اما اين تقويت در نزد اقبال تنها با تقربِ مدام به‏خداوند مى‏تواند متحقق شود. به‏منظور نزديك شدن به‏اين هدف بود كه اقبال به‏مطالعه و تحقيق در نظام‏هاى فكرى گوناگون در شرق و غرب پرداخت و از آنها كليّتى پوينده و جاندار و متحرك پديد آورد و به‏صورت نثر و نظم و به‏زبانهاى انگليسى و فارسى و اردو به‏تصور كشيد. در حقيقت، باور دينى او انگيزه كنش و خط اصلى رفتار سياسى‏اش را مشخص مى‏كرد. برخى از مفسرانِ آثارش حتى‏ انگيزه‏هاى سياسى او را مقدم مى‏شمارند؛ اما به‏گمان من جايگاه ممتاز اقبال در تاريخ تفكر جديد اسلامى زمانى بيش از پيش قابل درك خواهد شد كه رابطه خدا- انسان را در كانون انديشه‏هاى او قرار دهيم. زيرا از اين طريق است كه تنش محسوس ميان پيام شاعرانه او و درونمايه «پيامبرانه» يا حتى‏ سياسى پيامش، به‏يكباره از ميان برداشته مى‏شود. و اگر برخى از خوانندگان آثارش، همواره از مضامين تكرارى شعرهاى او - به‏رغم گوناگونى تصويرها- شكوه و شكايت دارند، شايد بى‏فايده نباشد كه به‏اين اشاره او توجه كنند كه در سال 1910 ميلادى در «يادداشت‏هاى پراكنده»8 خود نوشته است: «اگر مى‏خواهى كه در غوغا و هياهوى اين جهان صدايت شنيده شود، بگذار كه تنها يك انديشه بر جان و روح تو مستولى گردد. تنها آنانكه انديشه‏اى يگانه دارند، انقلاب‏هاى سياسى و اجتماعى را پديد مى‏آورند، امپراتورى‏ها را برپا مى‏سازند و به‏جهان نظم و قانون مى‏دهند».

اقبال خود، بى‏هيچ ترديدى، داراى چنين فكر راهنما و انديشه يگانه‏اى بود و بيش از يك ربع قرن در معرفى و عرضه آن كوشش و مجاهدت نمود. انديشه‏اى كه متأثر از نگرانى و تشويش او براى هموطنان مسلمانش و نيز براى تمام بشريت بود؛ چرا كه اقبال پيوسته بر اين باور بود كه هدف شعر بايد شكل دادن به‏انسان باشد.

 

پانوشته ها:

1- اشاره نويسنده در اينجا به‏اين قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» است كه در آن گوته در ديدار و گفتگو با مولاى روم، درام «فاوست» خود را براى او مى‏خواند و مولانا را همدل و همزبان خود مى‏يابد:

 نكته‏دان آلمانى را در عجم‏

 صحبتى اُفتاد با پير عجم‏

 شاعرى كو همچو آن عالى‏جناب‏

 نيست پيغمبر، ولى دارد كتاب‏

 خواند بر داناى اسرار قديم‏

 قصه پيمان ابليس و حكيم‏

 گفت رومى: اى سخن را جان نگار

 تو ملك صيد استى و يزدان شكار

 فكر تو در كُنج دل خلوت گزيد

 اين جهانِ كهنه را بازآفريد

 سوز و سازِ جان به‏پيكر ديده‏ئى‏

 در صدف تعمير گوهر ديده‏ئى‏

 هر كسى از رمز عشق آگاه نيست‏

 هر كسى شايان اين درگاه نيست‏

 «داند آن كو نيكبخت و محرم است‏

 زيركى ز ابليس و عشق از آدم است»

2) Pakistan Quarterly

3) Hanns Meinke

4) Rudolf Pannwitz

5) Otto zur Linde

6- ترجمه فارسى پيشگفتار هرمان هسه با عنوان «جهان معنوى» در آغاز كتابِ «محمد اقبال لاهوری؛ شاعر و فيلسوفِ پيام گزار» آمده است.

7- نويسنده در كتاب خاطرات خود كه با عنوان «مشرق‏زمين و مغرب‏زمين؛ زندگى غربى- شرقىِ من» در پائيز 2002 ميلادى به‏زبان آلمانى منتشر شد، اشارات بيشترى به‏چگونگى ترجمه «جاويد نامه» به‏زبان تركى دارد. او خاطر نشان مى‏كند كه مشوق او براى ترجمه «جاويدنامه» به‏زبان تركى، دوستان ترك وى بودند؛ ولى مبتكر اصلى اين كار وزير فرهنگ اسبق تركيه «حسن‏على يوچل» بود كه نه‏تنها به‏پيشرفت‏هاى اجتماعى تركيه علاقه بسيار داشت و خانه او محل رفت و آمد نويسندگانِ منتقد ترك بود، بلكه ذوق شاعرى هم داشت و اشعارى نيز در گراميداشت مولانا جلال‏الدين سروده بود. بانو شيمل اشاره مى‏كند كه «حسن‏على يوچل» تسهيلاتى براى انتشار اين كتاب فراهم آورد و از هيچ كمكى براى ترجمه و چاپ كتاب كوتاهى نكرد؛ تا جايى كه كتابخانه خصوصى خود را هم در اختيار وى گذاشت. انتشار اين كتاب در آن زمان، قبول خاص و اقبال عام را به‏همراه داشت. از ميان نامه‏هاى تشكرآميزى كه بخاطر ترجمه «جاويدنامه» به‏دست شيمل رسيد، نامه پيشخدمت رستورانى از شرق اناتولى بود كه در نامه‏اش مى‏نويسد، تصور اقبال از اسلام همان تصور رؤيايى است كه او هم از اسلام دارد و از شيمل به‏خاطر ترجمه اين كتاب سپاسگزارى مى‏کند.

8) Stray Reflectionns

 

انتشار در: مجله کیان. سال هشتم، شماره 42، خرداد و تیر 1377.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:48  توسط بیژن آزاد  | 

فرزانه بانويی دلباخته عرفان شرق*

 

 

 

خسرو ناقد

برای مسافری كه نخستين بار به‌لاهور می‌آيد، در نظر اول شگفت می‌نمايد كه در اين شهر نه تنها يكی از خيابان‌های اصلی به‌نام « خيابان گوته» نامگذاری شده است، بلكه خيابانی نيز به‌موازات آن يافت می‌شود به‌نام  «خيابان آنه‌ماری شيمل».

يوهان ولفگانگ گوته، شاعر و نويسنده و دانشمند آلمانی از شهرت جهانی برخوردار است و او را كمابيش همه می‌شناسند. گوته در میان آثار ادبی و علمی بی‌شماری كه از خود بجا گذارده است، كتابی به‌نام «ديوان غربی- شرقی» دارد كه در كنار درام مشهور «فاوست»، در شمار معروف‌ترين آثار اوست و بی‌شك يكی از علل شهرت او در مشرق‌زمین نيز همین اثر است. گوته در اين كتاب ـ چنانكه خود نيز در نامه‌ای اشاره كرده است ـ قصد دارد كه به‌گونه‌ای دل‌زنده و دلپذير، غرب و شرق را به‌هم پيوند زند و فرهنگ اين دو جهان را با هم قرين و دمساز كند.

صد و هفتاد سال پس از خاموشی گوته، ارجمند بانويی از مردم آلمان، از آغاز دوران جوانی تا امروز كه هشتاد سال از عمر پربارش می‌گذرد، با عزم راسخ و كار پررنج، در راه تحقق آرزوی ديرينه گوته گام زده است و از هيچ تلاشی و كوششی برای شناخت و شناساندن فرهنگ مشرق‌زمین فروگذار نكرده است. او که سالها در دانشگاه‌ها و نهادهای پژوهشی اروپا و آسيا و آمريكا به‌تدريس و تحقيق اشتغال داشت، پيوسته به‌سان «سفير فرهنگی» میان شرق و غرب در گشت و گذار است. از اين رو شگفت‌آور نيست كه از لاهور تا ليدن، از قونيه تا كمبريج، از تهران تا توبينگن، از آنكارا تا اوپسالا و از پيشاور تا وين، نام پروفسور آنه‌ماری شيمل بر سر زبان‌ مردمان فرهيخته افتاده است.

بزرگداشت و گرامیداشت شخصيت‌های علمی و فرهنگی و هنری میهنمان و ديگر كشورهای جهان ـ به‌ويژه آنان كه در گستره فرهنگ و تاريخ و تمدن سرزمین ما پژوهش‌های ژرف و آثار ارزنده‌ای انجام داده‌اند ـ وظيفه‌ای است كه ايرانيان حق شناس و فرهنگ دوست، هيچگاه در انجام آن کوتاهی نکرده‌اند. از اين رو بايسته است که در آستانه هشتادمین سالگرد تولد پروفسور دكتر آنه‌ماری شيمل و به‌پاس خدمات ارزشمند ايشان به‌فرهنگ و ادب مشرق‌زمین، شخصيت علمی و فرهنگی اين بانوی دانشمند را گرامی داريم و با آرزوی تندرستی و عمر طولانی برای استاد، از تلاش خستگی ناپذير ايشان در راه ايجاد تفاهم میان فرهنگ‌های شرق و غرب قدردانی و سپاسگزاری كنيم.

نگارنده اين سطور كه به‌سهم خود از آثار ارزنده پروفسور شيمل بهره‌ بسيار برده است و خود را همواره وامدار و سپاسگزار استاد بزرگوار می‌داند، می‌كوشد تا در اين نوشتار، به‌اندازه درك و دانش خود، چهره علمی و فرهنگی اين بانوی ارجمند را به‌فرهنگ دوستان و ادب‌پروران ايران معرفی كند و اندكی از دين خود را به‌جا آورد.

 

شرح احوال

آنه‌ماری برگيت شيمل در 7 آوريل سال 1922 میلادی (18 فروردين 1301 شمسی) در شهر «ارفورت» در مركز آلمان، در خانواده‌ای پروتستان آيين چشم به‌جهان گشود. از همان آغاز دوران نوجوانی علاقه وافری به‌آموختن زبان‌های شرقی داشت. پانزده ساله بود كه به‌فراگرفتن زبان عربی پرداخت. در سن شانزده سالگی دوره دبيرستان را به‌پايان رساند و مراحل تحصيلات دانشگاهی را نيز به‌همان سرعت پشت سر گذاشت.

نخست در دانشگاه برلين تحصيل در رشته‌های زبان و ادبيات عربی و علوم اسلامی را آغاز نمود و در سال 1941 ـ در سن نوزده‌ سالگی ـ با اخذ درجه دكتری از اين دانشگاه فارغ‌التحصيل شد. مدتی در وزارت امور خارجه به‌عنوان مترجم به‌كار اشتغال داشت. سپس از ژانويه سال 1946 تا سال 1953 در دانشگاه «ماربورگ» به‌تدريس در رشته‌های زبان و ادبيات عربی و معارف اسلامی پرداخت و در همین دانشگاه، ضمن تدريس، در سال 1951 دوره دكتری تاريخ اديان را نيز به‌پايان رساند.

دانشكده الهيات اسلامی دانشگاه آنكارا در سال 1954 استاد شيمل را برای تدريس در رشته تاريخ اديان به‌اين دانشگاه دعوت كرد. دوران اقامت در تركيه فرصت مناسبی بود تا بانو شيمل در گستره ادبيات كلاسيك تركی و نيز در زمینه مسايل اسلام در دنيای جديد به‌تحقيقات دامنه‌دار دست زند كه ثمره آن تأليفات مهمی است كه بعداً‌ به‌آنها اشاره خواهم کرد.

از سال 1961 به‌مدت شش سال به‌عنوان استاد و مشاور علمی در رشته‌های زبان و ادبيات عربی و علوم اسلامی در دانشگاه بن به‌تدريس اشتغال داشت. در سال 1967، نخست به‌عنوان استاد و سپس از سال 1970 اختياردار كامل كرسی تدريس تاريخ اديان خاوری در دانشگاه هاروارد امريكا شد. وی نخستين استادی بود كه كرسی تدريس در رشته‌های فرهنگ‌های هندی ـ اسلامی را نيز بخود اختصاص داد. افزون بر اين در تابستان هر سال «انستيتوی مطالعات اسلامی» در لندن بطور مرتب كلاس‌های درسی برای استاد شيمل برگزار می‌كرد

پروفسور آنه‌ماری شيمل از دانشگاه‌های مختلفی در جهان به‌كسب دكتری افتخاری نايل آمده است. وی دارای سه دكتری افتخاری از دانشگاه‌های سند، اسلام‌آباد و پيشاور پاكستان است كه به‌خاطر تحقيقاتش در زمینه‌های عرفان اسلامی، فرهنگ اسلامی در هند و پاكستان و خطاطی اسلامی به‌وی اهدا شده است. دانشگاه‌های اوپسالا سوئد، قونيه تركيه و دانشگاه تهران نيز به‌استاد شيمل دكتری افتخاری اعطا كرده‌اند.

اين بانوی گرانقدر مدتی رياست انجمن جهانی علوم ديني، عضويت آكادمی سلطنتی علوم هلند، عضويت آكادمی ايالت راين وست فالن آلمان، عضويت آكادمی علوم و هنر آمريكا، کارشناس موزه هنر نيويورك و ويراستاری بخش مربوط به‌اسلام دائره‌المعارف اديان را به‌عهده داشت. افزون بر اين، بين سالهای 1963 تا 1973 به‌مدت ده سال ويراستار نشريه «فکر و فن» بود. ناشر اين نشريه که چهل سال است به‌زبان عربی منتشر می‌شود، انيستيتو گوته آلمان است و در واقع پل ارتباط فرهنگی میان آلمان و سرزمین های عربی زبان است.

تاكنون جوايز و نشان‌های افتخاری از سوی بنيادهای علمی و فرهنگی و مجامع ادبی كشورهای مختلف به‌استاد شيمل اعطا شده است كه از میان آنها می‌توان چند جايزه و مدال زير را نام برد:

ـ جايزه «فريدريش روكرت» آلمان در سال 1965.

ـ نشان «ستاره قائد اعظم» پاكستان در سال 1965.

ـ مدال طلای «هامر ـ پورگشتال» اتريش در سال 1974.

ـ جايزه «يوهان هاينريش فوس» برای بهترين مترجم از سوی آكادمی زبان و شعر‌ آلمان در سال 1980.

ـ نشان درجه اول «يوندس فردينتس كُرويتس» آلمان در سال 1981.

ـ مدال «لِووی دلاويدا» كه هر دو سال يكبار به‌شخصيت علمی برجسته‌ای كه در زمینه اسلام‌شناسی تحقيقاتی انجام داده است اهدا می‌شود. بانو شيمل يازدهمین محقق و نخستين زنی است كه در سال 1987 اين جايزه به‌او تعلق گرفت.

- در سال 1992 نيز طی مراسمی در دانشگاه توبينگن آلمان جايزه «لئوپولد لوكاس» به‌پروفسور شيمل اهدا شد.

- «جايزه صلح اتحاديه ناشران و کتابفروشان آلمان» که مهمترين جايزه فرهنگ- اجتماعی آلمان است، در سال 1995 به‌پروفسور شيمل اعطا شد.

- در 7 آوريل سال 2002 میلادی در مراسمی که به‌مناسبت هشتادمین  سالگرد پروفسور شيمل در شهر بن، محل سکونت وی، برگزار شد، سفير جمهوری ازبکستان «نشان دوستی»، بزگترين مدال جمهوری ازبکستان را به‌بانو شيمل اهدا کرد. شهر بُن آلمان و شهر بُخارا از آوريل سال 1999 میلادی «پيمان دوستی» منعقد کرده اند.

شگفت‌آور آنكه بانوی گرامی ما در كنار اين همه كار و فعاليت در دانشگاه‌ها و نهادهای علمی و فرهنگيتاكنون تأليفات و ترجمه‌های بسياری نيز انتشار داده است. شيوه و سبك نگارش و تسلط و تبحری كه استاد شيمل در زمینه تخصصی خود دارد، گيرايی و كشش چشمگيری به‌آثارش داده است. وی از طريق آثار خود به‌حد زيادی در بوجود آوردن فضايی مناسب برای داد و ستد انديشه میان فرهيختگان غرب و شرق كوشا بوده و همواره بر پرهيز از پيشداوري‌های بي‌مورد و دوری جستن از دعوي‌های بي‌معنی تأكيد داشته است. جد و جهد استاد شيمل در ايجاد تفاهم میان شرق و غرب و تلاش بي‌وقفه و سخت‌كوشی و اخلاص او در اين راه، مجاهدت های سالكی را می‌ماند كه راه كثرت به‌وحدت می‌پويد.

 

نگاهی به‌آثار آنه‌ماری شيمل

باري، در روزگاری كه كم‌آگاهی و نبود شناخت كافی از فرهنگ و تاريخ و تمدن مشرق‌زمین، سبب بروز پيشداوري‌ها و سوء تفاهم‌های بسياری در میان مردمان مغرب‌زمین گرديده است، آثار ارزشمند، شخصيت ممتاز و وجود مهربان انسان‌هايی چون پروفسور آنه‌ماری شيمل می‌تواند در روشنگری افكار عمومی تأثير بسزايی داشته باشد. استاد شيمل در پژوهش‌هايش كوشيده است كه با شكافتن پوسته‌های ضخيم و زشت قشري‌گری و سخت‌كيشی و خرافات و تعصبات بي‌اساس، به‌هسته مركزی انديشه‌های اسلامی راهی بگشايد. او صادقانه و مخلصانه در راه شناخت فرهنگ و تمدن و تاريخ شرق قدم گذارده و از طريق آثارش نه تنها چشم مردمان باختر زمین را تا اندازه‌ای بر روی حقيقت فرهنگ خاورزمین گشوده، بلكه به‌ما نيز در آشنايی بهتر و بيشتر با میراث فرهنگی نياكانمان ياری رسانده است. بانو شيمل آنجا كه به‌شعر و ادب ايران می‌پردازد، با كار پررنج و و دقت بسيار، تمام ادبيات منظوم فارسی را بررسی می‌كند تا با بازشناسی رموز و اشاره‌ها و استعاره‌های دشوار، به‌مفهوم نهايی و نمادين شعر فارسی پي‌برد.

تسلط كامل پروفسور شيمل بر اغلب زبان‌های شرقی برای او اين امكان را آماده ساخته است كه در تحقيقات خود به‌طور مستقيم به‌متون و منابع اصلی و اصيل مراجعه كند و از آنها بهره بسيار برد. در میان آثار استاد كتاب‌های بسياری يافت می‌شود كه مستقيماً از زبان‌های عربي، فارسي، تركي، اردو، هندی و پنجابی ترجمه شده است. گذشته از اين می‌دانيم كه بيش از دو قرن است كه در دانشگاه‌ها و مؤسسات و مراكز علمی و پژوهشی غرب، تحقيقات گسترده و همه‌جانبه‌ای درباره فرهنگ و تمدن و تاريخ مشرق زمین انجام گرفته است و ثمره آن هزاران كتاب و رساله و مقاله است كه هم‌اكنون در دسترس پژوهشگران قرار دارد. هر چند در میان آنها آثاری نيز يافت می‌شود كه خالی از خلل نيست و در مطالعه و بهره‌وری از آنها بايد جانب احتياط را در نظر داشت.

 

ابعاد عرفانی اسلام

مطالعه و بررسی درباره عرفان شرق در مركز پژوهش‌های پروفسور شيمل قرار دارد و اكثر آثارش نيز در اين زمینه است. بي‌ترديد به‌راه مبالغه نرفته‌ايم اگر ادعا كنيم كه در حال حاضر در جهان غرب به‌ندرت محققی را می‌توان سراغ گرفت كه همچون استاد شيمل با ابعاد معنوی اسلام، به‌ويژه عرفان، آشنا باشد و توانايی تفسير و تأويل متون کلاسيک را داشته باشد. البته كسی كه بخواهد درباره موضوعی چنان گسترده و دامنه‌دار چون عرفان اسلامی تحقيق كند، ناگزير برای خود محدوديت‌هايی بايد قايل شود. گر چه با نگاهی به‌فهرست آثار پروفسور شيمل، می‌توان به‌سادگی ديد که حوزه مطالعات و تحقيقات و تأليفات وی بسيار گسترده و متنوع است.

بانو شيمل بر خلاف تصورات و عقايد رايج در میان اغلب شرق‌شناسان و علمای مسلمان و شريعتمداران كه برای احكام و دستورهای شرع در اسلام اهمیت بيش از حد قايلند، بر اين باور است كه گوهر و اصل اصيل اسلام در عرفان نهفته است. درك وی از عرفان اسلامی به‌نگرش «هانس هاينريش شدر» خاورشناس معروف آلمانی در كتاب «تفسير عرفان اسلامی» بسيار نزديك است. هانس شدر در اين كتاب می‌نويسد: «عرفان اسلامی كوششی است برای دست‌ يافتن به‌رستگاری فردی از راه رسيدن به‌توحيد حقيقي». آنه‌ماری شيمل نيز خلاصه و جوهر تاريخ تصوف را در اثبات و بيان همیشگی و جديد اين حقيقت عظيم می‌داند كه «خدايی جز خدای تعالی نيست». (لااله‌الا‌الله)؛ و تحقق يافتن اين امر كه فقط «او» شايسته ستايش است.

مطالعه و بررسی دربار عرفان اسلامی در كشورهای اروپايی پيشينه دراز دارد. نخستين اثری كه درباره عرفان انتشار يافت در سال 1821 میلادی به‌قلم عالِم پروتستان مذهبِ آلمانی «آگوست دِئوفيدوس تولوك» بود. تولوك كتابش را كه درباره «حكمت الهی و عرفان ايراني»‌ است هنگامی نوشت كه بيست و يك سال داشت. چهار سال بعد، در سال 1825 میلادي، مجموعه‌ای از وی انتشار يافت با عنوان «گلچينی از عرفان شرقي». اين كتاب اولين اثر به‌زبان آلمانی بود كه عرفان اسلامی را از طريق ترجمه آثار عارفان شرق معرفی می‌كرد.

در میان آثار استاد شيمل نيز كتابی با عنوان «باغ معرفت» وجود دارد كه به‌همین سياق تحرير شده است و در آن بعد از شرح حال كوتاهی از زندگی چهل عارف مسلمان، با ترجمه و نقل قطعه‌ای از آثار آنان، سعی شده است تا خواننده تا حدی با ادبيات عارفانه شرق آشنا شود. كتاب «باغ معرفت» يکی از نخستين کتابهايی است که در بيست سال پيش (1982)، يعنی زمانی که موج گرايش اروپاييان به‌آثار عرفانی شرق مسلمان تازه آغاز شده بود، منتشر شد. منبع اصلی اين كتاب تذکره الاولياء عطار است, ولی بر خلاف انتظار با شرح حال اويس قرنی يا حسن بصری آغاز نشده است، بلكه کتاب با سخنانی از رابعه عدويه شروع می‌شود.ذوالنون مصري، بايزيد بسطامی، يحيي‌بن معاذ، سمنون المحب، منصور حلاج، ابوبكر شبلي، سنايی، شهاب‌الدين سهروردي، روزبهان بقلی شيرازی، فريد‌الدين عطار، عمربن‌الفارض، محی الدين ابن عربي، مولاناجلال‌الدين، فخرالدين عراقی، ابن عطاء الله الاسکندری، محمود شبستري، يونس امره، نظام الدين اولياء، قايغوسزابال، عبدالرحمن جامی، قاضی قادن، پيرسلطان ابدال، داراشکوه، رحمان بابا، شاه عبداللطيف، بُلهی شاه و سامحه آيوردی، پيشوای طريقه رفايی در تركيه و نويسنده كتاب «شب‌های استانبول»، از جمله عارفانی هستند كه زندگي‌نامه و اثری كوتاه از آنان در اين كتاب نقل شده است.

 

 

مولانا و اقبال

 مولانا جلال‌الدين محمد رومی و علامه محمداقبال لاهوري، دو عارف و متفكر برجسته جهان شرق، شخصيت‌هايی هستند كه مورد توجه و علاقه بسيار پروفسور شيمل قرار دارند. وی چند اثر مهم از آثار منظوم و منثور اين دو حكيم فرزانه را به‌زبان‌های آلمانی و انگليسی و ترکی ترجمه كرده است. افزون بر اين در میان آثار استاد شيمل تحقيق و تأليف‌های بسياری نيز درباره شخصيت‌ برجسته و آثار ارزشمند مولوی و اقبال ديده می‌شود. پروفسور شيمل يکی از اساتيد مسلم حوزه مطالعات «مولوی شناسی» و «اقبال شناسی» است.

«زبان تصاوير مولانا جلال‌الدين محمد رومی» كتابی است كه استاد با آن در چهل و چند سال پيش، كار پژوهش درباره آثار مولانا را آغاز كرد. از آن زمان تاكنون مولوی و آثارش يكی از موضوعهای اصلی تحقيقات بانو شيمل را تشكيل می‌دهند. ترجمه كتاب «فيه مافيه» به‌زبان آلماني، يكی از روشن‌ترين و زيباترين ترجمه‌هايی است كه تاكنون از متون كلاسيك فارسی منتشر شده است. در يادداشت كوتاه آخر كتاب می‌خوانيم كه ترجمه آلمانی كتاب از روی دو نسخه چاپ تهران انجام گرفته كه يكی همان نسخه معروف مرحوم فروزانفر است. پروفسور شيمل تصحيح فروزانفر را بهترين نسخه چاپی «فيه مافيه» می‌داند و از آن شادروان بعنوان «محقق خستگی ناپذير آثار مولوي» ياد می‌كند.

«من چو بادم  تو چو آتش» عنوان کتاب زندگينامه و تحليل آثار عارف بزرگ مولانا جلال‌الدين محمد است و تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده است. در اين كتاب بعد از شرح احوال مولانا، شخصيت وی و عظمت شاهكارش، مثنوی معنوی مورد بررسی قرار گرفته است. استاد شيمل در اين كتاب اشاره می‌کند که: «نبايد از ياد برد كه بزرگترين ملهم مولانا در كتاب مثنوي، قرآن بوده است. از اين رو به‌عبدالرحمن جامی بايد حق داد كه مثنوی مولانا را «قرآنی به‌زبان فارسي» می‌خواند. بديهی است كه مولانا متون عرفانی پيشينيان را مطالعه كرده بود؛ متونی چون «رساله قشريه» و «احياءِ علوم الدين» امام غزالي. كتاب اخير امین آداب عرفان است و چنين می‌نمايد كه مولوی احتجاجات آن را در چند مورد دقيقاً دنبال كرده است. او می‌بايد «خمريه»‌ دل‌انگيز عارف مصری همعصرش، عمربن الفارض را نيز می‌شناخته است، زيرا بعضی از ابيات مثنوی همچون دوباره‌نويسی ابيات «خمريه» است. به‌اين طريق شايد بتوان منابع بسيار ديگری نيز برای شيوه و سبك نگارش مولانا يافت‌ (گذشته از سنت‌های گوناگونی كه شعر او بر آنها متكی است)، اما آنچه در اساس قابل قبول است همان است كه او درباره خودش می‌گويد:

فسانه عاشقان خواندم شب و روز

كنون در عشق تو افسانه گشتم

 

«نظر مولانا درباره خدا و جهان»، « هبوط آدم »، «عروج مخلوق»، «مناجات»، «آتش عشق» و «رقص و سماع» عناوين فصل‌های ديگر اين كتاب را تشكيل می‌دهند. در تأليف اين كتاب منابع بسياری به‌زبان فارسی در اختيار استاد شيمل قرار داشته است كه گذشته از آثار منظوم و منثور مولانا، كتاب «رساله در احوال مولانا جلال‌الدين رومی» به‌قلم فريدون بن احمد سپهسالار (تهران 1325) و كتاب «مناقب العارفين» تأليف احمدبن محمد افلاكی (تصحيح تحسين بازيجي، آنكارا 1956) را می‌توان نام برد. افزون بر اينها، كتاب «مكتوبات مولانا» را كه عبدالباقی گلپيناری در سال 1963 در استانبول به‌زبان تركی ترجمه و منتشر کرد، جزو منابعی است كه در دسترس استاد شيمل بوده است. از میان منابعی كه به‌زبان‌های اروپايی برای تأليف اين كتاب مورد استفاده بانو شيمل قرار گرفته است می‌توان چند عنوان زير را نام برد: «مثنوی يا دوبيتي‌های شيخ مولانا جلال‌الدين رومی»، نوشته گئورگ روزن (آلمانی، مونيخ 1913)، «رومی، شاعر و عارف»، به‌قلم رينولد نيكلسون (انگليسي، لندن 1950)، «قصه‌های مثنوي»، نوشته آرتور آربری (انگليسي، لندن 1961)، «جلال‌الدين رومی، حكيم و شاعر بزرگ ايراني»، نوشته سيد حسين نصر (انگليسي، تهران 1974).

يکی ديگر از آثار مهم بانو شيمل درباره مولانا، کتاب «شکوه شمس» است. اين کتاب سيری در آثار و افکار مولاناست و خوشبختانه به‌همت استاد حسن لاهوتی و با مقدمه علامه جلال الدين آشتيانی، به‌زبان فارسی نيز ترجمه شده است. بانو شيمل در کتاب زندگينامه خود که در پائيز امسال منتشر شده است، از خاطرات نخستين سفر خود به‌ايرانِ بعد از انقلاب در سال 1995 ياد می‌کند و از ديدار اين دو استاد در شهر مشهد. او می‌نويسد: «برای من افتخار بزرگی بود که در فرودگاه مشهد نه تنها حسن لاهوتی که کتاب پر حجم من، «شکوه شمس» را به‌فارسی ترجمه کرده است، بلکه علامه آشتيانی نيز که مقدمه ای بر ترجمه فارسی اين کتاب نگاشته، به‌استقبال من آمده بودند. علامه آشتيانی يکی از برجسته ترين علمای روحانی ايران است؛ انسانی سرشار از حکمت ژرف عرفانی».

«گزيدة ديوان شمس» به‌زبان آلمانی مجموعه‌ای است از غزليات و رباعيات مولانا جلال‌الدين محمد رومی كه نخستين بار در سال 1964 میلادی منتشر شد و تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده است. در اين كتاب كه بيشتر مورد استفاده دانش‌آموزان دبيرستانی و دانشجويان قرار می‌گيرد، استاد شيمل تعدادی از غزليات و رباعيات مولانا را به‌نظم درآورد و بخوبی پيداست كه در اين راه با استاد مسلم و سرمشق خود «فريدريش روكرت» همآوازی می‌كند.

پروفسور شيمل از همان آغاز فعاليت‌های علمی خود، به‌موازات مطالعه و بررسی در آثار و افكار مولوي، به‌تحقيقات دامنه‌داری نيز در مورد شخصيت اقبال و انديشه‌های وی دست زد. يكی از نخستين ترجمه‌های ترجمه‌های منظوم استاد شيمل به‌زبان آلمانی كتاب «جاويدنامه» علامه محمد اقبال لاهوری است كه با مقدمه‌ای از هرمان هسه، نويسنده نامدار آلمانی در سال 1957 منتشر شد. «پيام مشرق» و «زبور عجم»، دو مجموعه منظوم ديگر از اقبال هستند كه استاد شيمل به‌زبان آلمانی به‌نظم درآورده است. يكی از تأليفات بانوی گرانقدر ما كتابی است با عنوان «محمد اقبال، فيلسوفِ شاعر، شاعرِ پيام‌گزار» كه شامل زندگي‌نامه و پژوهش در آثار و انديشه‌های اجتماعی و سياسی و دينی اقبال است. پژوهش در «جاويدنامه» يكی از فصل‌های مهم و ارزشمند كتاب است.

 

جانِ کلام

پروفسور آنه ماری شيمل در پژوهش‌هاو نوشته های خود موفق شده است كه حاصل تحقيقات گذشتگان و آنچه خود ساليان دراز با شكيبايی و صرف وقت بسيار درباره فرهنگ و تاريخ و معارف شرق، هم  از راه مطالعه و پژوهش و هم با سير و سلوک و گشت و گذار در گوشه و کنار جهان، فراهم آورده است، با زبانی روشن و كلامی شعرگونه و جذاب، در اختيار خوانندگان قرار دهد. از اين رو آثار اين بانوی دانشور نه تنها مأخذی معتبر برای اهل تخصص و تفحص و دانش‌پژوهان و دانشجويان رشته‌های گوناگون خاورشناسی است، بلكه عامه كتابخوان نيز با سعی اندك می‌تواند از اين تحقيقات سود فراوان بَرد. خاصه آنکه در میان تأليفات و ترجمه‌هايش، كمتر نوشته‌ای را می‌توان يافت كه جای جای آن قطعه شعری زيبا از سرايندگان شرق گنجانده نشده باشد. به‌باور او «جهان شعر، جهان آشتی است». آری، جهان بانوی فرزانه ما، جهان شعر است؛ جهان شعر عطار و مولانا و اقبال.

امروز، در فضای جهان پُرالتهاب ما که آکنده از سوء تفاهم و بی اعتمادی است، نقش و اهمیت فرهيختگانی چون استاد شيمل بيش از پيش آشکار می‌شود؛ کسانی که پيوسته با قلم و قدم خود در تنوير افکار عمومی و ترويج دوستی و ايجاد تفاهم میان ملت‌هاو فرهنگهای شرق و غرب کوشش و مجاهدت می‌کنند. چند سال پيش از اين پرفسور شيمل نوشته ای با عنوان «ملت عشق» به‌منظور درج در ويژه نامه «دين، مدارا و خشونت» در اختيار من گذارد. امروز جا دارد که ترجمه اين متن کوتاه اما پُرمعنا را بازگو کنم تا بار ديگر در گوشِ جان ما جای گيرد؛ چرا که آنچه شيمل از زبانِ مولای روم می‌گويد، جانِ کلام عرفان و ورد زبان عارفان و راه وصال عاشقان و طريق رستگاری آدمیان است:

«وقتی در آثار مولانا جلال الدين بلخی رومی می‌نگريم، به‌کرات اشاراتی می‌يابيم که ما را در برخورد با اعتقادات و ايمان انسانها به‌سخاوتمندی و سعة صدر دعوت می‌کند. بی گمان جذاب ترين قصة مثنوی معنوی در اين خصوص، حکايت «موسی و شبان» است که در آن حق تعالی، پيامبر سخت گير خود را مورد عتاب قرار می‌دهد که ما را با زبان و ظاهرِ گفتار مردمان کاری نيست، بلکه با قلب و باطن آنان کار داريم؛ زيرا مذهب عشق بالاتر از همه مذهب هاست:

ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد

گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد

زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض

پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض

ملت عشق از همه دين‌هاجداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود، باک نيست

عشق در دريای غم، غمناک نيست

 

در اين باب می‌توانيم علی الخصوص از اين حديث منسوب به‌پيامبر اسلام بهره گيريم که می‌فرمايد: اِستَفتِ قَلبَکَ وَ اِن اَفتَاکَ المُفتونَ. بنابراين، دلی که با خداست، حتی در تاريکی جهان ما نيز، طريق رستگاری را می‌يابد. و در اين راه آثار شاعران بزگ جهان اسلام و نيز شاعران دنيای مسيحی و سرايندگان سرزمینهای هند، می‌تواند راهنما و راهبر ما باشد».

 

* با سپاس فراوان از استاد گرامی، جناب آقای دكتر خسرو ناقد كه امكان انتشار اين مقاله را برای مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ايران فراهم آوردند. لازم به‌توضيح است كه اين مقاله پيش از اين در شمارة 28 نشريه كِلك (تير 1371) منتشر شده بود؛ اما نويسنده به‌منظور انتشار مجدد آن، تغييرات و اصلاحاتی در آن نمودند و اطلاعات تازه‌ای نيز به آن افزودند.

 

 انتشار در: مجله دریچه دانش. مهر ماه 1381.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:36  توسط بیژن آزاد  | 

درباره‌ي‌ چک‌ترين‌ نويسنده‌ي‌ چک‌

[سعيد بردستاني]

خبر انتشار کتاب‌ جديد يک‌ روز قبل‌ در نشريه‌اي‌ خاص‌ به‌ علاقه‌مندان‌ مي‌رسيد. روز بعد از صبح‌ خيلي‌ زود تقريبٹ از ساعت‌ 5 و 6 مقابل‌ کتاب‌فروشي‌هاي‌ شهر که‌ ساعت‌ 9 صبح‌ باز مي‌کردند صف‌هاي‌ چند صدمتري‌ تشکيل‌ مي‌شد.
اين‌ منظره‌ي‌ زيبا و غريب‌ که‌ گاه‌ يکي‌ دو بار در سال‌ اتفاق‌ مي‌افتاد تنها در کشوري‌ مانند چک‌ و در شهري‌ مانند پراگ‌ امکان‌ اتفاق‌ مي‌يابد. کتاب‌ جديد در يک‌ صد تا يک‌ صد و پنجاه‌ هزار نسخه‌ چاپ‌ مي‌شدکه‌ ظرف‌ چند ساعت‌ ناپديد و ناياب‌ مي‌شد. در اين‌ مواقع‌ بدون‌ شک‌ کتاب‌ جديدي‌ از بهوميل‌ هرابال‌ Bohumil Hrabal به‌ بازار آمده‌ بود. در سال‌ 1963 مجموعه‌ي‌ مرواريدهاي‌ اعماق‌ تقريبٹ اولين‌ اثرنويسنده‌ به‌ فاصله‌ي‌ يکي‌ دو ساعت‌ به‌ فروش‌ رفت‌ و ناياب‌ شد و در ادبيات‌ معاصر چک‌ حادثه‌اي‌ قلمداد گرديد.
به‌ احتمال‌ نزديک‌ به‌ يقين‌ سرزمين‌ چک‌ و ادبيات‌ آن‌ براي‌ ما ناشناخته‌ و غريب‌ است‌. اما از سرزمين‌ چک‌ نويسنده‌هاي‌ معروفي‌ در سطح‌ جهاني‌ برخاسته‌اند هم‌چون‌: کافکا کوندرا کارل‌ چاپک‌ يارسلاوهاشک‌ اشکوور تسکي‌ لودويک‌ واتسوليک‌ آرنوشت‌ لوستيک‌ لاديسلاو فوکس‌ ايوان‌ کليما ولاديسلاو وانچورا و ياروسلاو سايفرت‌ که‌ اين‌ آخري‌ برنده‌ي‌ جايزه‌ي‌ نوبل‌ است‌.
اما در سرزمين‌ چک‌ هيچ‌ نويسنده‌ و شاعري‌ اين‌ چنين‌ با روح‌ مردم‌ چک‌ نياميخته‌ و دست‌ بر نبض‌ هستي‌ مردمش‌ ندارد که‌ هرابال‌. مضحک‌ آن‌ که‌ بسياري‌ از آثار هرابال‌ پس‌ از چاپ‌ در کشورهاي‌ مختلف‌ وکسب‌ شهرت‌ دست‌ آخر در مملکت‌ خودي‌ چاپ‌ مي‌شد. با اين‌ که‌ هنوز کتاب‌ هرابال‌ چاپ‌ نشده‌ بود اما ميليون‌ها نفر در داخل‌ و خارج‌ مملکت‌ آن‌ را خوانده‌ بودند.
آثار وي‌ در داخل‌ به‌ شکل‌ ساميزدات‌ samizdat تکثير و در خارج‌ اغلب‌ توسط سازمان‌ انتشاراتي‌ 68 در کانادا چاپ‌ و توزيع‌ و به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ ترجمه‌ مي‌شد. در مقدمه‌ي‌ کتاب‌هاي‌ چاپ‌ خارج‌ قيد مي‌کردندکه‌ کتاب‌ بدون‌ اجازه‌ي‌ نويسنده‌ چاپ‌ شده‌ تا در مملکت‌ باعث‌ دردسر نويسنده‌ نشود براي‌ مثال‌ کتاب‌ تنهايي‌ پرهياهو هرابال‌ به‌ سال‌هاي‌ 1974 تا 1976 نوشته‌ به‌ سال‌ 1977 به‌ صورت‌ ساميزدات‌ پخش‌ به‌سال‌ 1980 در خارج‌ و بالاخره‌ به‌ سال‌ 1989 در چک‌ چاپ‌ شد. اين‌ نکته‌ بيش‌ از همه‌ حماقت‌ سياست‌مداران‌ و دولت‌مداران‌ را در سراسر جهان‌ نشان‌ مي‌دهد و اين‌ که‌ يک‌ اثر مي‌تواند بالاتر از تاريخ‌هاسيستم‌ها و ايدئولوژي‌ها بايستد.
با تمام‌ اين‌ اوصاف‌ هرابال‌ يک‌ سياسي‌نويس‌ نبود. هرابال‌ از زندگي‌ رواني‌ و مناسبات‌ حاکم‌ بر زندگي‌ مردم‌ مي‌نوشت‌. آثار وي‌ يک‌ گواهي‌ نافذ و پايدار بر تاريخ‌ معنوي‌ معاصرش‌ است‌. به‌ نوشته‌ي‌ تايمزآثارهرابال‌ نوعي‌ تاريخچه‌ي‌ غير رسمي‌ روان‌ تسخيرناپذير ملت‌ چک‌ و از آن‌ بالاتر روان‌ آدميان‌ در هر کجاي‌ جهان‌ است‌.
در مورد زندگي‌ و آثار هرابال‌ نکات‌ جالب‌ و نادر فراوان‌ است‌. از آن‌ جمله‌ اين‌ که‌ هرابال‌ در سال‌ 1948 دکتراي‌ حقوق‌ گرفت‌ و ضمن‌ تحصيل‌ دوره‌هايي‌ در سطح‌ دانشگاهي‌ در فلسفه‌ ادبيات‌ و تاريخ‌ گذرانداماپس‌ از تحصيل‌  از مدرک‌ و سابقه‌ي‌ تحصيلي‌اش‌ هيچ‌ استفاده‌اي‌ نکرد و به‌ قول‌ خودش‌ به‌ يک‌ سري‌ مشاغل‌ جنون‌آميز  از جمله‌ کارگر راه‌آهن‌ مسؤول‌ خط و راهنمايي‌ قطارها نماينده‌ي‌ بيمه‌ دست‌فروش‌دوره‌گرد اسباب‌بازي‌ کارگر ذوب‌آهن‌ و کار در کارگاه‌ پرس‌ کاغذ باطله‌ پرداخت‌. هرابال‌ در اين‌ دوره‌ يک‌ کارگر ـ روشن‌فکر بود. در جامعه‌ي‌ آن‌ زمان‌ چک‌ کارگر ـ روشن‌فکر پديده‌اي‌ استثنايي‌ محسوب‌ نمي‌شد.بسياري‌ از روشن‌فکران‌ استادان‌ دانشگاه‌ فلاسفه‌ و هنرمندان‌ در زمينه‌هاي‌ متفاوت‌ به‌ اجبار يا اختيار مشاغلي‌ چون‌ کارگري‌ ساختمان‌ شيشه‌شويي‌ سوخت‌اندازي‌ رانندگي‌ تاکسي‌ و... را در پيش‌ مي‌گرفتند. آن‌چه‌ در آثار هرابال‌ به‌ وضوح‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد آشنايي‌ خيره‌ کننده‌ي‌ هرابال‌ با ظرايف‌ شغل‌ و زندگي‌ اين‌ مشاغل‌ است‌.
اين‌ کارگر ـ روشن‌فکر شخصيت‌ اصلي‌ رمان‌ کوتاه‌ تنهايي‌ پرهياهو او است‌. هانتا کارگر کارگاه‌ پرس‌ کاغذهاي‌ باطله‌ است‌. شخصيتي‌ بسيار خاص‌ و اگر درست‌ گفته‌ باشم‌ بي‌نظير در ادبيات‌ داستاني‌ جهان‌.آن‌چه‌ بيش‌ از همه‌ ما را شوک‌ زده‌ مي‌کند سواد و اطلاعات‌ فوق‌العاده‌ي‌ يک‌ کارگر گوشه‌گير و ساده‌ي‌ چنين‌ کارگاهي‌ در زمينه‌هاي‌ الاهيات‌ فلسفه‌ نقاشي‌ ادبيات‌ و... است‌. کارگري‌ که‌ در خلوت‌ خود جهان‌ راتمسخر مي‌کند و تنهايي‌اش‌ را با هياهوي‌ جنگ‌ موش‌ها و موسيقي‌ بي‌پايان‌ فاضلاب‌هاي‌ پراگ‌ و رفت‌ و برگشت‌ پيستون‌ پرس‌ هيدروليک‌ پر مي‌کند. هانتا يک‌ شخصيت‌ فراموش‌ نشدني‌ در ادبيات‌ امروزاست‌. شخصيتي‌ است‌ که‌ به‌ آشنايي‌اش‌ مي‌ارزد. در طول‌ تاريخ‌ ادبيات‌ نويسندگان‌ نادري‌ موفق‌ به‌ معرفي‌ و خلق‌ شخصيت‌هاي‌ جديد و بکر شده‌اند و بي‌گمان‌ هرابال‌ يکي‌ از آن‌هاست‌. آن‌چه‌ براي‌ هر کسي‌جذاب‌ است‌ همين‌ شخصيت‌ و حتا فضاي‌ پارادوکسيکال‌ هرابال‌ است‌ آميختن‌ طنزي‌ لوده‌ و خاکي‌ با عميق‌ترين‌ اندوه‌هاي‌ فلسفي‌ زندگي‌ ساده‌ي‌ روزمره‌ با يک‌ جور پوچي‌ اگزيستانسياليستي‌ ملاحظات‌ پرغناي‌ شاعرانه‌ي‌ نادر با زمخت‌ترين‌ احوال‌ آدم‌هاي‌ روزمره‌ حرف‌هاي‌ ميخانه‌اي‌ با بحث‌هاي‌ سطح‌ بالاي‌ روشن‌فکرانه‌ و آميختن‌ دانش‌ کلاسيک‌ با فرا واقعيات‌. بي‌جهت‌ نيست‌ که‌ کوندرا درباره‌ي‌ او مي‌گويد:در مورد هرابال‌ آن‌ چه‌ منحصر به‌ فرد است‌ ظرفيت‌ شادخواري‌ اوست‌.
ادبيات‌ چک‌ به‌ دو دوران‌ قبل‌ و بعد از هرابال‌ تقسيم‌ مي‌شود. کوندرا درباره‌ي‌ او گفته‌ است‌: ...به‌ يقين‌ بهترين‌ نويسنده‌اي‌ است‌ که‌ امروز داريم‌. يکي‌ از اصيل‌ترين‌ مظاهر مجسم‌ روح‌ پراگ‌....
يوزف‌ اشکوورتسکي‌ ـ نويسنده‌ي‌ معاصر چک‌ ـ وجود و حضور هرابال‌ را در ادبيات‌ معاصر چک‌ انقلاب‌ وصف‌ مي‌کند. هرابال‌ چندين‌بار نام‌اش‌ در فهرست‌ نامزدهاي‌ دريافت‌ نوبل‌ قرار گرفت‌. تنهايي‌ پر هياهو درنظرخواهي‌ از ناقدان‌ ادبي‌ و اساتيد دانشگاه‌ و نويسندگان‌ در شروع‌ قرن‌ حاضر به‌ عنوان‌ دومين‌ اثر متمايز ادبيات‌ نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ بيستم‌ چک‌ برگزيده‌ شد. آثار هرابال‌ به‌ همه‌ي‌ زبان‌هاي‌ اروپايي‌ ترجمه‌ شده‌.آثارش‌ در اسپانيا ايتاليا فرانسه‌ و لهستان‌ و مجارستان‌ در شمارگاني‌ حتا بيشتر از چک‌ چاپ‌ شده‌ است‌. آثار زيادي‌ از وي‌ به‌ فيلم‌ برگردانده‌ شده‌ و فيلم‌ قطارهاي‌ به‌ شدت‌ مراقبت‌ شده‌ اسکار بهترين‌ فيلم‌خارجي‌ سال‌ 1967 را به‌ دست‌ آورد.
يان‌ لوگنش‌ منتقد ادبي‌ چک‌ معتقد است‌: با مرگ‌ هرابال‌ دوران‌ يک‌ نسل‌ بزرگ‌ ادبي‌ قرن‌ حاضر چک‌ به‌ نحوي‌ بي‌بازگشت‌ به‌ پايان‌ مي‌رسد.
برخي‌ از معروف‌ترين‌ آثار وي‌ عبارتند از: کلاس‌ رقص‌ اکابر قطارهاي‌ به‌ شدت‌ مراقبت‌ شده‌ آگهي‌ واگذاري‌ خانه‌اي‌ که‌ ديگر در آن‌ نمي‌خواهم‌ زندگي‌ کنم‌ اخبار قتل‌ها و افسانه‌ها تکليف‌ خانگي‌قضايا و گفت‌ وگوها  جوانه‌ کوتاه‌ کردن‌ مو من‌ پيشخدمت‌ شاه‌ انگليس‌ بودم‌ شهرکي‌ که‌ در آن‌ زمان‌ از حرکت‌ ايستاد وحشي‌ نجيب‌ تنهايي‌ پر هياهو جشن‌ گل‌هاي‌ برفي‌ اندوه‌ زيبا زندگي‌ بدون‌ اسموکينگ‌ عروسي‌ درخانه‌زمين‌هاي‌ خالي‌  گره‌ دستمال‌ توفان‌ ماه‌ نوامبر قصه‌ شبانه‌ براي‌ کاسيوس‌...
روزي‌ در ماه‌ فوريه‌ 1997 هرابال‌ گفت‌ که‌ مي‌رود به‌ کبوترها دانه‌ بدهد. پس‌ رفت‌ که‌ به‌ کبوترها دانه‌ بدهد. هنگامي‌ که‌ در بيمارستان‌ بستري‌ بود. اما هنوز کسي‌ نمي‌داند که‌ او از پنجره‌ي‌ طبقه‌ي‌ پنجم‌ به‌ زيرافتاد يا به‌ زير پريد. کسي‌ درست‌ نمي‌داند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مترجم‌ فحل‌ فارسي‌ پرويز دوايي‌ با پيشينه‌ي‌ سي‌ و چند سال‌ اقامت‌ در چک‌ و ايالت‌ بوهميا تنهايي‌ پر هياهو را در سال‌ 1383 از زبان‌ چک‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ برگردانده‌ است‌. اين‌ کتاب‌ تنها کتابي‌ است‌ که‌ ازهرابال‌ برگردانده‌ شده‌.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 8:54  توسط بیژن آزاد  | 

پاسخى به مقاله دكتر جلايى پور
دموكراسى جنسيتى و غفلت فمينيست هاى ايرانى
احمد آملى
جناب آقاى دكتر حميد رضا جلايى پور طى مقاله اى با عنوان «غفلت فمينيست هاى ايرانى» در روزنامه وزين شرق (مورخ ۱۳/۲/۸۵ ) مطالبى عنوان فرمودند كه نيازمند پاسخ به نقد ايشان و بررسى بيشترى از زاويه تئوريك در جامعه شناسى تطبيقى نظام خانواده است.
قبل از هر چيز بايد گفت كه جامعه شناسى علم است، اما بر خلاف پوزيتيويست ها ( اثبات گرايان) فارغ از آزمايشگاهى بودن انسان، اساس فعاليت خود را بر پويه هاى اجتماعى بنيان نهاده است، روندى كه تاريخى، تدريجى و تكامل وار نه بر اساس پس روندگى بلكه بالنده و مبتنى بر مناسبات على (رابطه علت و معلولى) است. ترديدى نيست كه ورود از يك دوران تاريخى به دوران بالنده تر محو و استحاله ساختار ها و مناسبات و مكانيسم هاى ذهنى يك باره نبوده و تدريجى عمل كرده تا به گرايش مسلط برسد. آقاى جلايى پور در تقسيم بندى نظام خانواده به عنوان بنيان اجتماعى- فرهنگى، اخلاقى، عاطفى و اقتصادى دو پارادايم را خاطرنشان ساخته يعنى پارادايم علمى- تجربى و نقادانه. ايشان بر اين باورند كه پارادايم علمى- تجربى به رغم عينيت و عام بودن از ابزارهاى پيچيده نظام قدرت و سلطه تشكيل شده و به همين لحاظ اين جهان بينى خاص دموكراسى غربى بوده و نبايد بدان تكيه كرد. اساس نگاه آقاى دكتر جلايى پور هم نسبت به نظام خانواده اين است كه «خانواده هسته اى، خانواده غالب» جامعه ايران است كه به درستى بر آن صحه گذاشته اند.
اما آنچه كه از ديدگاه نگارنده قابل نقد نظريات ايشان است اين كه: علم محصول تجربه است، اما نه تجربه اى مكانيكى و يا شكل گرا،  به عبارت ديگر صرفاً نوع نگاه را به پديده شناسى يا فنومنولوژى كه شكل گرايى در بطن خود پرورش مى دهد، متكى كردن آن هم در حوزه علوم اجتماعى همان گونه كه آقاى جلايى پور اشاره نمودند به كژراهه هاى تاريخى منتهى مى گرداند، علم و تجربه اى كه عام بودن و عينى بودن را دربر دارد، يعنى پيوند بين تئورى و پراتيك اجتماعى به صرف پيچيدگى نظام قدرت و سلطه از ماهيت خود دور نمى شود،  چرا كه از منظر جامعه شناختى اصول عام حاكم بر مناسبات بوده و بر اساس آن ساختار هاى اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و مدنى بنيان گذاشته مى شود. علم متكى به تجربه استراتژى را مشخص مى كند، اما ويژگى هاى اجتماعى كه منجر به خلق «ابزارهاى پيچيده نظام قدرت و سلطه» مى گردد، تاكتيك و متدولوژى را. هر چند كه انتزاع موارد فوق اعتبارى بوده و بر اساس قاعده پيوستگى پديده ها در تحليل نهايى كليت است كه اجزاى متشكله را توصيف و تعريف مى كند. اما اين انتزاع درك شرايط مشخص تاريخى را تسهيل و راه دستيابى به اهداف را تسريع خواهد كرد. بنابراين به نظر نگارنده استفاده از تجربيات علمى كه به صورت قاعده اى عام و جهانشمول درآيد، امرى ضرورى است ( به عنوان نمونه برابر سازى فرصت ها و توانمند سازى زنان.) اما از ديگر سو نبايد به نسبى گرايى بى توجه بود، چرا كه همانگونه كه نسبى گرايى مطلق در حوزه فرهنگ جامعه را به اختلال مى كشاند، ناديده انگاشتن آن هم استراتژى را قربانى تاكتيك خواهد كرد (مثل نوع نگرش فمينيسم كليسايى). دكتر جلايى پور در تقسيم بندى نظام خانواده صرفاً قائل به دو نوع خانواده (مرد سالارى و مدنى) شده و مشخص نيست كه معيار اين تقسيم بندى چيست؟
جامعه از منظر تاريخى در نظام خانواده سه دوره تاريخى را صرف نظر از جامعه مدنى تجربه كرده؛ ۱- مادرتبارى ۲-پدر سالارى ۳- مرد سالارى كه در اين ياد داشت هدف ما دو دوره يعنى پدر سالارى و مرد سالارى و فاز گذار آن است. مولفه هاى اساسى جامعه پدر سالارى در كليت خويش همان است كه آقاى جلايى پور به «مرد سالارى» تعبير كرده در صورتى كه جامعه مرد سالارى، نظام متكى بر دموكراسى جنسيتى است و در جامعه پدر سالارى نه مقوله «پدر» بلكه همه مردان در يك كلان فاميلى يا دودمانى مبتنى بر نظام سلسله مراتبى براى زنان تصميم مى گيرند. در نظام مرد سالارى اگر زن ملك طلق مرد نيست، ليكن به لحاظ سلطه مناسبات كالايى زن از نظر انديشه، جسم و جنس كالاست و ما اين نمود را در جوامع غربى و صنعتى مى بينيم،  هرچند كه در انتخاب و تصميم گيرى يا به عبارت ديگر حاكميت اراده چند گامى به پيش است. در اين ميان ما با دوران گذار يا فاز انتقال نيز مواجه هستيم كه به پدر- مرد سالارى تعبير شده كه طيف گونه عمل مى  كند و جامعه ايران به رغم اين كه جناب آقاى جلايى پور به درستى اشاره نمودند كه تركيب غالب خانواده ايران، هسته اى است ولى هنوز ذهنيت فرهنگ گذشته برگرده نظام خانواده سنگينى مى كند ( طلاق، خشونت هاى غيرانسانى و قتل هاى ناموسى را بايد از اين زاويه نگريست). به عبارت ديگر اگر در عرصه كلان اجتماعى حوزه تعارضات سنت و مدرنيسم نيست، در حوزه نظام خانواده جدال سنت و مدرنيسم نا خواسته حاكم است و نمى توان آن را صرفاً ناشى از مالكيت خصوصى دانست. آقاى جلايى پور راه رهايى زنان را در ابزارها ( نه متدولوژى)، NGO و ارتقاى سطح آگاهى دانسته، در صورتى كه هيچ يك از اين ابزارها متضمن وجود نقش ها و پايگاه هاى اجتماعى نيست، به عبارت ديگر با غفلت از كسب و يا وجود پايگاه اجتماعى- طبقاتى زنان و ابزار آن يعنى انجمن هاى صنفى (مثل انجمن معلمان، پزشكان، مهندسين، دانشجويان و كارگران) اشكال رسيدن به هدف را محدود كرده كه در نوع خود يكى از آسيب هاى تئوريك مى باشد. وقتى كه بحث عينيت يافتن مسائل اجتماعى مطرح  مى شود، در فاز دموكراتيسم، تكثر گرايى جايگاه ضرورى- تاريخى است، چرا كه توسعه به عنوان بنيان دموكراتيسم، منجر به گستردگى مناسبات اجتماعى، تبديل جامعه بسته به جامعه باز و گسترش تقسيم كار اجتماعى و به تبع آن كسب و تسخير پايگاه هاى اجتماعى- اقتصادى شده و به تدريج مديريت توليد عينى و ذهنى و ابزارها و اشكال پيچيده قدرت و سلطه را دگرگون خواهد كرد. اشكال عمده فمينيست هاى ايرانى در آن بود كه در حوزه قدرت نظام خانواده را صرفاً به تعارض سنت و مدرنيسم محدود كرده و در كسب پايگاه هاى اجتماعى- اقتصادى براى زنان نيز صرفاً به NGO كه ابزار غير مستقيم محسوب مى شود غفلت ورزيدند. امروزه همان   گونه كه دكتر جلايى  پور اشاره كردند، گسترش NGO ،  توانمند سازى ذهنى (هويت يابى) و همچنين رويكرد به NPO يا انجمن هاى صنفى مواردى است كه زن ايرانى در كنار كسب پايگاه هاى اجتماعى بايد همت ورزد و در كنار آن در مركز يت احزاب نيز مشاركت فعال داشته باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:42  توسط بیژن آزاد  | 

چرا «خانواده مدنى» در ايران رهايى بخش است؟
غفلت فمينيست هاى ايرانى
حميدرضا جلائى پور
188718.jpg
به اعتقاد من، توجه به ويژگى هاى «خانواده مدنى»، تبليغ و تحكيم آن در جامعه ايران يكى از اقدامات راهگشا و رهايى بخش است. متاسفانه علاقه مندان به اصلاح جامعه در ايران تاكيد بر ويژگى هاى «خانواده مدنى» را در عرصه عمومى كمتر مورد توجه قرار مى دهند. در ميان علاقه مندان مذكور، فمينيست هاى ايرانى (يا مدافعان حقوق برابر زنان و مردان) بيش از ساير نيروهاى تاثيرگذار مى توانند نقش مؤثرى در معرفى و تحكيم «خانواده مدنى» ايفا كنند كه البته نمى كنند و همچنان غافلند. از اين رو، اين نوشته ابتدا سعى مى كند به يكى از دلايل غفلت فمينيست ها اشاره كند، سپس با ذكر پنج دليل از رهايى بخشى «خانواده مدنى» نسبت به «خانواده مردسالار» دفاع مى كند.
• دلايل نظرى غفلت
يكى از دلايل عدم توجه فمينيست ها به «خانواده مدنى» ريشه نظرى آن است. مى توان گفت در تجزيه و تحليل مسائل و معضلات دنياى مدرن (از جمله معضلات زنان) ما با دو پارادايم و سرمشق روبه رو بوده و هستيم. سرمشق اول همان سرمشق علمى- تجربى است. به رغم اينكه در ميان پيروان اين سرمشق معرفت شناسى هاى گوناگونى (از تجربه گرايان سرسخت تا كانتى هاى نرم تر) در جريان بوده، اما همه آنها به تجربه پذيرى عينيت (Objectivity)، عموميت (Universality) و راهگشايى روش علمى در فهم و حل معضلات طبيعى و اجتماعى (از جمله معضلات زنان) اعتقاد داشتند. سرمشق دوم سرمشق انتقادى بود. به رغم تنوع پيروان اين سرمشق، آنها در اعتقاد به گزاره هاى ذيل اشتراك داشتند: افراد در جايگاه ها و تجربه هاى اجتماعى گوناگون متفاوت مى انديشند؛ معيارهاى روش علمى كه دعوى همه جايى و جهانى بودن دارند در اصل محصول تجربه خاص جوامع غربى است و تعميم پذير نيست؛ علم مدرن مجموعه اى از گزاره هاى قابل اتكاى تجربى نيست بلكه بخشى از ابزار پيچيده نظام قدرت و سلطه در دوران مدرن است. همانطور كه دين و فرهنگ مى توانند توجيه كننده نظام سلطه در جامعه باشند، پارادايم علمى- تجربى نيز چنين نقشى ايفا مى كند. لذا راه رهايى از معضلات جامعه (از جمله معضلات زنان) تبعيت از سرمشق توجيه گر اول نيست بلكه افشاگرى و انتقاد از موقعيت «نظام سلطه» در دوران مدرن است.
نكته ظريف اين است كه موج جديد ادبيات فمينيستى كه از ۱۹۶۰ به بعد در اروپا و آمريكا اوج گرفته بيشتر بند نافش به سرمشق دوم وصل بوده است. اشكال ادبيات موج مذكور اين است كه اين ادبيات در نقد نظام سلطه در جامعه غربى (يعنى دولت استعمارگر، اقتصاد كاپيتاليستى، رسانه هاى توده گر و خانواده مردسالار) ابعاد مدنى و واقعاً موجود تجربه جوامع غربى را (مثل سازوكارهاى دموكراتيك، اقتصاد رقابتى و كارآمد، عرصه عمومى نقد و بررسى، خانواده مدنى و بررسى معضلات جامعه از طريق اتخاذ روش علمى) كمتر مورد توجه قرار داده و به حاشيه برده است. از آنجا كه در ايران بيشتر ادبيات فمينيستى از متون فرنگى به فارسى ترجمه شده، لذا به طور اتوماتيكمان در ادبيات فمينيست هاى ايران از توجه به خانواده مدنى در رهايى از معضلات جامعه و زنان غفلت مى شود. خصوصاً اينكه فمينيست ها در نقد وضعيت تبعيض آميز زنان، خانواده مردسالار را مورد نقد قرار مى دهند باعث مى شود آنقدر سرگرم اين موضوع شوند كه از تاكيد بر خانواده بديل مردسالار كه «خانواده مدنى» است غفلت كنند.
188721.jpg
• دفاع از خانواده مدنى
بقا، تداوم و تغيير همه جوامع به عوامل متعددى وابسته است. يكى از عواملى كه اكثر جامعه شناسان درباره آن اتفاق نظر دارند «نقش نهاد خانواده» است. بدين معنا كه اين نهاد خانواده است كه وظيفه توليد مثل، نگهدارى و پرورش فرزندان و اجتماعى كردن آنها را به عهده دارد تا از اين طريق افراد جامعه آماده شوند تا وظايف و مسئوليت هاى متنوع تر و پيچيده ترى را در جامعه انجام دهند. نهاد خانواده در جوامع پيشامدرن، خانواده گسترده بوده و در جوامع مدرن خانواده هسته اى است، در جامعه كنونى ايران خانواده هسته اى، خانواده غالب است. البته فرهنگ مردسالار خانواده گسترده مى تواند در عادات رفتارى خانواده هاى هسته اى نيز تداوم پيدا كند كه در ايران كرده است.
به نظر من اگر رفتارهاى خانوادگى در خانواده هاى شهرى ايران را مورد توجه قرار دهيم و اگر به نوع توجيهاتى كه از رفتار خانوادگى در عرصه عمومى مى شود دقت كنيم مى توان دو تيپ (يا دو نمونه آرمانى) خانواده مردسالار و مدنى را انتزاع كرد. در قاب انتهاى اين نوشته كوشش كرده ام ويژگى هاى اين دو تيپ را مشخص كنم. همانطور كه ويژگى هاى خانواده مردسالار نشان مى دهد اين نوع خانواده يكى از عواملى است كه به طور ساختارى تبعيض را عليه زنان در جامعه نهادينه مى كند. (كه به درستى مورد انتقاد فمينيست ها قرار مى گيرد.) نكته ديگر اين كه تيپ خانواده مردسالار با مقتضيات دوران مدرن نه  سازگار و نه  رهايى بخش است و در مقابل تيپ «خانواده مدنى» بيشتر مى تواند ما را در مهار بحران هاى دوران مدرن كمك كند. (لطفاً قبل از ادامه بحث محتواى مطالب قاب شماره يك را مرور كنيد.) اينك سعى مى كنم با ذكر پنج دليل از تيپ «خانواده مدنى» و رهايى بخشى آن در جامعه كنونى ايران دفاع كنم. دليل اول به نقش در دسترس تر و مؤثر نهاد خانواده مدنى در مقايسه با ساير نهادهاى مؤثر در اصلاح جامعه ايران باز مى گردد. اگر سياست زده نباشيم، اگر به نقش اراده و مسئوليت تك تك افراد جامعه اعتقاد داشته باشيم، اگر منتظر دست غيبى نباشيم كه بيرون بيايد و ناگهان همه مشكلات ما را حل كند، بايد ببينيم از طريق چه نهادهايى مى توان مسير اصلاح را در جامعه پيش ببريم. يكى از نهادهاى مؤثر براى پيگيرى روند اصلاح، نهاد حكومت است. تجربه هشت سال اصلاحات نشان داد حركت در اين مسير حركتى سريع و بدون مانع نيست. يكى ديگر از نهادها تشكل هاى مدنى -NGOها- است كه در ايران از عوامل گوناگونى رنج مى برد. به عنوان نمونه اين NGOها هنوز از مشاركت و همراهى حتى ده درصد از اقشار طبقه متوسط و جديد ايران برخوردار نيستند يا حكومت (حكومتى كه به راحتى تن به اصلاح نمى دهد) در راه گسترش NGOها مانع تراشى مى كند. لذا اگرچه همچنان بايد بر تقويت NGOها تاكيد كرد اما در ارزيابى نقش آنها نبايد اغراق كرد. نهادهاى ديگر تغيير و اصلاح مربوط به تشكل و مراكز فرهنگى- هنرى- انتشاراتى است. به رغم نقش بنيادى اين نهادها و تشكل ها در اصلاح امور نبايد در ارزيابى نفوذشان اغراق كرد زيرا حكومت بزرگ، نفتى و ايدئولوژيك ايران معتقد است حركت تشكل هاى فرهنگى مذكور در خدمت تهاجم فرهنگى غرب است. از اين رو در مقايسه با انواع نهادها و تشكل هاى ذكر شده، نهاد خانواده خصوصاً تيپ مدنى آن اولاً از دستكارى مستقيم حكومت كمى به دور است و ثانياً وظيفه مهم تربيت «فرد مدنى» را در جمع خانواده به عهده دارد. اگرچه تكثير فرد مدنى از طريق نهاد خانواده به سرعت آثار اصلاحى اش (در مقايسه با اقدامات نهاد دولت و NGOها) نمودار نمى شود اما  مى تواند نقشى بنيادى در اصلاح  جامعه (از طريق توليد فرد مدنى) بازى مى كند. دليل دوم اين است كه با توجه به ويژگى هاى موقعيت زنان در نهاد خانواده مدنى (در مقايسه با ساير نهادها) كمتر تبعيض آميز است و زنان در آن موقعيت فرودستى قرار ندارند. لذا تا بهبود وضعيت زنان در عرصه عمومى و در سطح كلان جامعه نبايد از نقش مؤثر زنان در خانواده مدنى غفلت كرد. دليل سوم: به ياد داشته باشيم كه يكى از موانع بهبود وضع زنان اين است كه جامعه ايران هنوز در مرحله پيشادموكراسى است. روشن است كه اگر جامعه ايران از مرحله تمهيد دموكراسى بگذرد و گذار به دموكراسى را انجام دهد وضع براى بهبود موقعيت نابرابر زنان بهتر مى شود. به عبارت ديگر در زمانى كه در ايران انتخابات آزاد و منصفانه برگزار شود، حقوق فردى افراد از ناحيه حكومت ضمانت شود، طرفداران حقوق برابر زنان و مردان بهتر مى توانند در رفع تبعيض اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و سياسى عليه زنان گام هاى موثر بردارند. در اينجا نكته ظريف اين است كه تا آن زمان زنان و مردان نبايد از نقش رهايى بخش خانواده مدنى غفلت كنند.
دليل چهارم با توجه به تجربه مدرنيته در كشورهاى غربى روشن مى شود. علاقه مندان به اصلاح جامعه ايران نبايد چشم خود را بر ابعاد منفى اين تجربه، خصوصاً در زمينه خانواده ببندند. به عنوان نمونه در دهه ۱۹۹۰ ، ۳۲ درصد مواليد در انگلستان خارج از روابط زناشويى بوده است. اين آمار در فرانسه ۳۵ درصد، در دانمارك ۴۷ درصد و در سوئد ۵۰ درصد بوده است. بررسى ها نشان مى دهد كه ريشه خيلى از خشونت ها، سرخوردگى ها، بيگانگى ها و آسيب هاى اجتماعى به خانواده هاى فروپاشيده بازمى گردد لذا اين درست كه راه مهار بحران هاى اجتماعى بازگشت به خانواده مردسالار نيست اما يكى از راه هاى رهايى در توجه دادن جامعه به تحكيم «خانواده مدنى» است. دليل پنجم به نتايج نظرسنجى ها در ايران ربط پيدا مى كند. نظرسنجى ها نشان مى دهد كه مهمترين خواسته جوانان پسر كسب يك شغل رضايت مندانه (كه معمولاً بعد از آن مى خواهند تشكيل خانواده بدهند) و مهمترين خواسته دختران تشكيل يك زندگى پايدار و شرافتمندانه است. به عبارت ديگر نظرسنجى ها نشان مى دهد كه زمينه براى تقويت «خانواده مدنى» زياد است لذا علاقه مندان به اصلاح جامعه و از آن جمله فمينيست ها نبايد از تاكيد و تبليغ بر «خانواده مدنى» تاكيد بر آن در جامعه جوان ايران غفلت كنند كه واقع گرايى (در برابر آرمانگرايى غيرواقع بينانه) شرط هر اقدام اصلاحى است.

۱- بيش از همه اصالت با كليت خانواده است و ويژگى هاى انسانى اعضاى خانواده مى تواند مورد توجه قرار نگيرد.
۲- خانواده و سرنوشت آن يك امر مقدر، عادتى و داده شده است؛ بچه ها به مرور زمان بزرگتر مى شوند و يار و ياور پدر و مادر در دوران پيرى خواهند شد.
۳-روابط خانوادگى اصيل ترين نوع روابط در جامعه است.
۴-حفظ و بقاى خانواده در دوران مدرن به راحتى در شرايط تبعيض آميز و آمرانه ممكن است.
۵-حقوق و مسئوليت هاى نابرابر در روابط پدر و مادر (و فرزندان) امرى خلاف عادت نيست؛ معمولاً اقتدار از سوى پدر بر اعضاى خانواده اعمال مى شود و نفوذ زنان به صورت پنهانى اعمال مى شود.
۶-پيوند زن و مرد مبتنى بر نقش ثابت و هميشگى است، آينده دختران در خانواده از قبل پيش بينى شده است: تشكيل خانواده و بزرگ كردن بچه ها؛ حتى اگر زن شاغل باشد، كار اصلى خانه بر دوش اوست.
۷-انتخاب همسر (يا ازدواج فرزندان) در درجه اول مبتنى بر رضايت و سفارش بزرگترها است و علقه هاى عاطفى ميان زوجين حرف اول را نمى زند.
۸-عواملى مانند مادر بودن، تقسيم كار در خانه، وابستگى اقتصادى زنان به مردان باعث مى شود كه زنان نقش فرودست را در خانه پيدا كنند. همين نقش فرودست نيز به عرصه هاى عمومى تسرى پيدا مى كند.
۹-خانواده يك واحد خويشاوندى و اقتصادى و مبتنى بر نابرابرى است و برپايه عشق و دوستى نيست و فرزندان علت تداوم خانواده هستند.
۱۰-در خانواده روى «مسئوليت» و تكاليف اعضا تاكيد مى شود.
۱۱-خانواده مردسالار با مقتضيات دوران مدرن (مثل رشد فزاينده فرديت، آگاهى، انتظار و هويت هاى دگرگون شونده) هماهنگى ندارد.
۱۲-خانواده فرزندانى تربيت مى كند كه به ارزش هاى مورد قبول جامعه پدرسالار ملتزم است. (ارزش هايى چون اعتماد به اعضاى خانواده و بى اعتمادى به غريبه ها، احترام و تخصيص امكانات ويژه براى پسر در مقايسه با دختر، احترام به بزرگتر حتى وقتى كه تبعيض قائل مى شود.)
۱۳-صداقت، راستى، فداكارى، احترام به ديگرى، احتمالاً فقط در چارچوب خانواده معنا دارد.
۱۴-مرد خوب: مردى است كه براى اعضاى خانواده زحمت بكشد و نان آور خانه باشد، با قدرت از ناموس و اعضاى خانواده دفاع كند و غيرت بورزد، وظايف جنسى را انجام دهد، به بيان ديگر در مردانگى كم نياورد؛ اما عشق ورزيدن به همسرش را امرى ضرورى نمى داند.
۱۵-زن خوب: زنى است كه خانه دار خوبى باشد، بچه ها را به خوبى تر و خشك كند، از شوهرش اطاعت كند، در برآوردن نيازهاى جنسى همسرش كوتاهى نكند، و به شوهرش عشق بورزد، فعاليت زن در عرصه عمومى لازمه رشد او نيست بلكه محدود شدن او به امور خانه به مصلحت اوست و حضور او در عرصه عمومى مفسده خيز است.
۱۶-در ديد مردان خانواده زنان به عنوان موجوداتى ضعيف، نحيف، ظريف و مستحق مرحمت و عطوفت اند؛ از ديدگاه مردان ما دو جور زن داريم زن عفيف و زن بدكاره، انحرافات پسر را مى توان ناديده گرفت اما انحراف دختران غيرقابل بخشايش است.
۱۷-مردان در اين خانواده براى برقرارى رابطه جنسى مشكلى ندارند ولى در برقرارى رابطه عشقى مشكل دارند، به بيان ديگر مردان به دنبال رابطه جنسى و زنان در افسوس رابطه عشقى هستند؛ بر روى «پيوندهاى عاطفى» سرمايه گذارى نمى شود.
۱۸-خانواده مردسالار انتخاب فردى و همبستگى اجتماعى را در دنياى مدرن تقويت نمى كند.
۱۹-طلاق تابو است و ازدواج مجدد خصوصاً براى زن مذموم است.
۲۰-پس از طلاق، بچه ها در معرض گروكشى ميان زن وشوهر قرار مى گيرند.
۲۱-در خانواده مردسالار، پيامدهاى هويت هاى سيال به درستى مديريت نمى شود، اين خانواده لزوماً مأمن افراد در زندگى پرتنش دوران مدرن نيست.
۲۲-در اين خانواده هيچ ارتباطى ميان دموكراسى در بيرون خانه و روابط درون خانه نيست و خشونت مى تواند براى پيشبرد كارها در خانواده كاربرد داشته باشد.
۲۳-در ديدگاه ايدئولوگ هاى اين خانواده، ليبراليسم راديكال در دوران مدرن متلاشى كننده «خانواده» است و راه رهايى بازگشت به خانواده مردسالار است (به عبارتى ديگر اين ايدئولوگ ها با اين ايده مخالف اند كه: در اخلاق آزاد ليبراليسم تعهدات متفاوتى در زندگى زناشويى بروز مى كند و لذا نمى توان انسان هايى را كه متفاوت از اكثريت مردم زندگى مى كنند محكوم كرد، به عنوان مثال از انواع روابط جنسى غيرمتعارف- مثل همجنس بازان- وحشت كرد.)
۲۴-سرگرمى هاى مردان در اوقات فراغت معمولاً در بيرون از خانه و بدون اعضاى خانواده اتفاق مى افتد.
۲۵-راه مبارزه با فساد دوران مدرن: بازگشت به تقدس خانواده مردسالار است تا مردان هرزه كنترل شوند و زنان هرزه بازار پيدا نكنند؛ روند طلاق از طريق دادگسترى بايد سخت شود؛ برنامه هاى تأمين اجتماعى دولت در حمايت از خانواده هاى تك همسر را بايد تعطيل كرد.
۲۶-در دوران مدرن، خانواده مردسالار حالت نوستالژيك (و يادش بخير) را دارد و بازگشت به اين خانواده امكان پذير است.

تيپ دو: خانواده مدنى

۱- اصالت با ويژگى هاى انسانى اعضاى خانواده است و كليت خانواده چيز رازآميزى نيست و متكى به پيمانى است كه زن و مرد به عنوان دو انسان برابر و آگاه، با يكديگر برقرار مى كنند.
۲- خانواده به شكل آگاهانه و يك پروژه در حال ساخته شدن است؛ خانواده تقديرى نيست و دائم در حال بازبينى است؛ سرمايه گذارى بر روى تربيت بچه ها يكى از اهداف مشترك و پرهزينه پدر و مادر است.
۳-روابط خانوادگى يكى از انواع روابط تعيين كننده در جامعه است.
۴-حفظ و بقاى خانواده در دوران مدرن مانند پرورش گل مستلزم نگهدارى دائم و تعهد متقابل زن و شوهر است.
۵-حقوق و مسئوليت هاى برابر و متقابل (نه آمرانه) در روابط پدر و مادر (و فرزندان) امرى عادى است؛ معمولاً اقتدار بر اعضاى خانواده مبتنى بر توافق پدر و مادر (و فرزندان) است.
۶-پيوند زن و مرد مبتنى بر نقش هاى متفاوتى هم در خانواده و هم در جامعه است؛ ممكن است با توجه به شرايط زن در ايفاى نقش موفق تر در عرصه عمومى مرد به جاى زن در بچه دارى نقش بيشترى ايفا كند.
۷-انتخاب همسر (يا ازدواج فرزندان) در درجه اول مبتنى بر رضايت خود آنها است و علقه هاى عاطفى ميان زوجين حرف اول را مى زند.
۸-عواملى مانند مادر بودن، تقسيم كار در خانه، حتى وابستگى اقتصادى زن باعث فرودستى زنان نمى شود زيرا از حضور زن در عرصه عمومى جلوگيرى نمى شود و اداره خانواده يك پروژه مشترك است.
۹-خانواده يك واحد عاطفى- عشقى است و تربيت فرزندان هدف مشترك زوجين است.
۱۰-در خانواده روى توازن ميان استقلال فردى و مسئوليت اعضا تاكيد مى شود.
۱۱-خانواده مدنى نيز با چالش و مقتضيات دوران مدرن روبه رو است ولى هماهنگى بيشترى با اين دوران دارد.
۱۲-خانواده مى خواهد فرزندانى تربيت كند كه به ارزش هاى مدنى دوران مدرن التزام داشته باشد (ارزش هايى چون احترام به حقوق اعضا، احترام و اعتماد به همسايه ها و ساير شهروندان، مخالفت با تبعيض حتى اگر از سوى پدر باشد، احترام و تخصيص امكانات مساوى براى پسر و دختر.)
۱۳-آموزش صداقت، راستى، فداكارى، احترام به ديگرى در خانواده به منظور توليد فردى اخلاقى و مدنى براى حضور در عرصه عمومى و جامعه است.
۱۴-مرد خوب: مردى است كه جداى از نان آورى با تفاهم و توافق در اداره جامعه شريك مى شود، اگر همسرش در بيرون خانه از لحاظ تحصيل، تخصص، شغل يابى از او پيشى گرفت، در راه پيشرفتش كارشكنى نمى كند، نيازهاى عاطفى و عشقى همسرش را جدى مى گيرد.
۱۵-زن خوب: زنى است كه مى داند در شرايطى مى تواند فرزندانش را درست تربيت و سرپرستى كند كه در خانه زندانى نباشد و در فعاليت هاى عرصه عمومى (از اقتصادى تا ورزشى) نقش داشته باشد، زن محدود شده در خانه مى داند كه افسرده مى شود و اتفاقاً نمى تواند كانون عاطفى خانواده را گرم كند؛ البته از پيامدهاى ناخواسته حضور زن در عرصه عمومى مى تواند افزايش طلاق باشد.
۱۶-در ديد مردان خانواده، زن و مرد دو عنصر اصلى تشكيل دهنده «همبستگى عاطفى» هستند و هر دو نيازمندند و يكى نسبت به ديگرى لطف نمى كند؛ دختر و پسر دو انسان تلقى مى شوند و ممكن است خطا كنند ولى يكى نسبت به ديگرى منحرف تر نيست.
۱۷-زن و شوهر در برقرارى رابطه عاطفى و عشقى موفق ترند؛ در اين خانواده روى «پيوندهاى عاطفى» سرمايه گذارى مى شود زيرا يكى از ويژگى هاى اصلى انسانيت همين پيوند عاطفى است و از طريق آن مى توان احساس استقلال كرد. مهمترين مشكل فرد مستقل اين است كه از ديگران گسسته است؛ انسان زمانى مى تواند شخصيتى مستقل باشد كه به زنجيره اى از پيوندها و روابطى كه در آن قرار دارد اذعان كند و آن را جدى بگيرد و پاس بدارد.
۱۸-اين خانواده انتخاب فردى و «همبستگى اجتماعى» را با هم تركيب مى كند.
۱۹-طلاق تابو نيست بلكه واقعيت تلخى است و ازدواج مجدد امرى مذموم نيست.
۲۰-مسئوليت مشترك پرورش و تربيت كودكان حتى پس از طلاق ادامه پيدا مى كند.
۲۱-در اين خانواده پيامدهاى هويت سيال بهتر مديريت مى شود، اين خانواده مامن امنى براى افراد در زندگى پرتنش دوران مدرن است.
۲۲-ميان روابط دموكراتيك در بيرون خانه (عرصه عمومى) و روابط مدنى در درون خانه اشتراكاتى هست. ارتباط مبتنى بر اعتماد در دموكراسى بيرونى (اعتماد ميان شهروندان و رهبران) با ارتباط مبتنى بر اعتماد و عاطفه در درون خانه تشابه دارد؛ در هر دو عرصه، روابط مبتنى بر گفت وگو و تفاهم است؛ در هر دو عرصه، ما بايد براساس لياقت ها و استعداد خود را به ديگران عرضه كنيم؛ تصميمات در هر دو عرصه با خشونت به پيش نمى رود؛ در مجموع دموكراسى در عرصه عمومى مجموعه اى از اقدامات براى سازماندهى بهتر مشاركت مردم است، همين مطلب در مورد خانواده مدنى صحيح است.
۲۳-ليبراليسم راديكال در دوران مدرن «خانواده متعارف هسته اى» را در معرض فشار قرار مى دهد. ولى راه رهايى، بازگشت به خانواده مردسالار نيست بلكه تاكيد بر « خانواده مدنى» است.
۲۴-سرگرمى مردان در اوقات فراغتشان معمولاً به همراه اعضاى خانواده است.
۲۵-يكى از راه هاى مبارزه با ناهنجارى هاى جامعه در دوران مدرن تقويت خانواده مدنى است؛ تغيير الگوى روابط جنسى در بخشى از جامعه را نمى توان ريشه كن كرد ولى مى توان به طور انسانى ترى مديريت كرد.
۲۶-خانواده مردسالار اتفاقاً نوستالژيك نيست زيرا اين خانواده ها (براساس مطالعات مورخين) مركز فساد و خشونت عليه زنان و كودكان بوده است و بازگشت به اين خانواده در دوران مدرن نه ممكن و نه مطلوب است؛ تاكيد بر «خانواده مدنى» راهگشا است.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:40  توسط بیژن آزاد  | 

تاملى درباره عنوان «استاد»
حسين پاينده
191331.jpg
حامد يوسفى: در روزهاى نمايشگاه كتاب با دكتر حسين پاينده به مناسبت انتشار كتابش، «قرائتى نقادانه از آگهى هاى تجارى در تلويزيون ايران»، گفت وگويى انجام داده بودم كه روز پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت در صفحه ۲۶ روزنامه به چاپ رسيد. در مقدمه آن گفت وگو، پاينده را با عنوان «استاد نقد ادبى و مطالعات فرهنگى» معرفى كرده بودم. چند روزى پس از انتشار اين گفت وگو، پاينده نامه اى برايمان فرستاد كه در مقدمه آن آورده بود: «من واقفم كه شما به نشانه احترام مرا استاد خوانده ايد؛ اما با خواندن كلمه «استاد»، من شايد تا يك ساعت بعد به معنا يا مفهوم اين واژه فكر كردم. پرسشى كه ذهن مرا به خود مشغول كرد، اين بود: به راستى استاد كيست و چه كسى شايسته استاد ناميده شدن است؟ آنچه در زير مى نويسم حاصل تأمل تقريباً يك ساعته من است كه فكر كردم شايد بد نباشد آن را با شما در ميان بگذارم.» نوشته دكتر حسين پاينده را در ادامه مى  خوانيد.

در زبان فارسى معاصر، عنوان «استاد» را در بسيارى زمينه هاى مختلف به كار مى بريم و مصاديق گوناگونى براى آن قائل هستيم. براى مثال، وقتى نظاره گر يك برنامه تلويزيونى هستيم كه در آن با يك مدرس دانشگاه در رشته مثلاً جامعه شناسى يا علوم سياسى در مقام كارشناس گفت وگو مى شود، زيرنوشتى در پايين تصوير ظاهر مى شود كه فرد مصاحبه شونده را با عنوان «استاد جامعه شناسى» يا «استاد علوم سياسى» به بيننده معرفى مى كند. ما همچنين كسى را كه در يك حوزه خاص از هنر (مثلاً نقاشى يا پيكرتراشى و از اين قبيل) خبره و داراى مقامى شامخ تلقى مى شود، استاد مى ناميم. در اين مورد اخير، منظور از «استاد» لزوماً كسى نيست كه در دانشگاه تدريس مى كند، بلكه با اطلاق اين عنوان مى خواهيم بگوييم كه شخص مورد نظر ما در كار خودش به چنان درجه اى از تبحر و دانش رسيده كه از همتايانش به طرز بارزى متمايز شده است و در واقع به يك مفهوم مرجع و صاحب اجتهاد محسوب مى گردد. عين همين مفهوم را به شكلى ديگر، در كاربردى كاملاً عاميانه، در فارسى گفتارى هم مى توان يافت. «استاد فلان كار بودن»، يعنى مهارت خاصى در انجام دادن كارى داشتن. مثلاً وقتى مى گوييم كه «فلانى استاد سمبل كارى است»، منظور اين است كه كار را سرسرى و فقط براى رفع تكليف انجام مى دهد و لذا گرچه ظاهراً كار را به پايان مى رساند، اما بايد منتظر بود تا نشانه هاى ناقص بودن كار به مرور زمان معلوم شوند. سرانجام يكى ديگر از كاربردهاى عنوان «استاد»، مبين پيشكسوتى و ارشديت است؛ چنان كه وقتى مى گوييم «فلانى استاد ما هستند»، منظور اين است كه ايشان نسبت به گوينده سن بيشترى دارد و درخور احترام است.
از آنچه در اشاره به برخى از عمده ترين معانى كلمه «استاد» نوشتم، پيداست كه در تمام اين كاربردها يك وجه اشتراك مى توان يافت: «استاد» به هر حال نشانه تكريم كسى است كه اين عنوان را به او اطلاق مى كنيم. به بيان ديگر، كسى كه استاد مى خوانيمش از نظر گوينده فردى برخوردار از ويژگى هاى تحسين برانگيز است. اين كلمه، حتى وقتى به مفهومى آيرونيك به كار مى رود، باز هم واجد دلالتى تحسين آميز است. مثالى كه در بند بالا زدم («فلانى استاد سمبل كارى است»)، گرچه در نگاه اول - به قول قدماى ما در صنايع بديع و لفظى - از مقوله «ذم شبيه به مدح» تلقى مى شود، اما اگر دقت كنيم در واقع مبين نوعى تمجيد است: فلانى چنان ماهرانه سمبل مى كند كه كسى در اين كار به پاى او نمى رسد.
اما پرسشى كه براى من پيش آمد اين بود كه امروزه چه كسانى در حرفه خودم (تدريس در دانشگاه) استاد ناميده مى شوند و اطلاق اين عنوان به ايشان دلالت بر چه دارد، احترام صرف يا شأن علمى؟ ابتدا بايد اين نكته را متذكر شد كه در بدو تاسيس دانشگاه در ايران، عنوان «استاد» به كسانى اطلاق مى گرديد كه اكثرشان واجد هيچ مدرك نشان دهنده گذراندن تحصيلات عالى نبودند. براى مثال، كسانى مانند جلال الدين همايى، بديع الزمان فروزانفر، ملك الشعراء بهار، رشيد ياسمى و عبدالعظيم قريب از ابتدا در دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران استاد ناميده شدند و هيچ گاه براى نيل به اين مقام، به طور رسمى و ادارى مرحله اى را طى نكردند. اطلاق اين عنوان به امثال آنان نشانه به رسميت شناختن جايگاه رفيعى بود كه از آن برخوردار بودند، جايگاهى چنان مبرهن كه مناقشه كردن در آن يا ترديد روا داشتن درباره آن، امكان ناپذير بود. اما امروزه عنوان «استاد» در دانشگاه دو كاربرد عام و خاص دارد. در كاربرد عام، هر كسى را كه رسماً در يكى از دانشگاه ها و مراكز آموزش عالى استخدام شده است و به كار تدريس اشتغال دارد، استاد مى نامند. بدين ترتيب، اشخاصى كه به طور پاره وقت و غيررسمى ساعاتى را در دانشگاه تدريس مى كنند، معمولاً «مدرس» ناميده مى شوند و نه استاد. در اين مفهوم عام، به مدرك تحصيلى شخص و درجه علمى و رتبه و از اين قبيل نظر نداريم. عنوان «استاد» در مفهوم خاص آن در عرف دانشگاهى به كسى اطلاق مى شود كه پس از طى كردن رتبه هاى پايين تر (مانند استاديارى و دانشيارى) به بالاترين مرتبه علمى دانشگاهى (استادى كامل) نائل شده است. در اين كاربرد خاص، «استاد» كسى است كه با انتشار مقالات و كتاب هاى متعدد و نومايه، نظرات بديع و تامل برانگيزى در حوزه تخصص خود ابراز داشته است و، به يك عبارت، به درجه اجتهاد رسيده است. نيل به اين مرتبه علمى، علاوه بر اين كه واجد ارزشى معنوى است، امتيازهاى مادى خاصى را نيز نصيب دارنده اين عنوان مى كند. براى مثال، طبق آيين نامه هاى جارى در دانشگاه، استادان موظف به تدريس ساعات كمترى هستند (مثلاً هشت ساعت در هفته) و حقوق بسيار بالايى دريافت مى كنند. همچنين بابت تدريس اضافه و نيز راهنمايى يا مشاوره يا داورى پايان نامه هاى فوق ليسانس و رساله هاى دكترى، مبالغ هنگفتى پول به ايشان پرداخت مى شود. از اين رو، كسب درجه استادى (به مفهوم خاص اين عنوان در عرف دانشگاهى) متعاقبات مادى چشمگيرى براى اعضاى هيات علمى دانشگاه به دنبال دارد و ارتقا به اين مرتبه، هدفى است كه همه ايشان دنبال مى كنند.
اكنون مى توانيم قدرى دقيق تر به اين پرسش پاسخ دهيم كه «در نظام دانشگاهى ما، يك عضو هيات علمى چگونه مى تواند به مقام استادى ارتقا يابد؟» در پاسخ بايد گفت، مطابق آيين نامه ارتقاى هيات علمى، رسيدن به مقام دانشيارى و سپس استادى به ويژه مستلزم انتشار چند مقاله در نشريات موسوم به «علمى - پژوهشى» و كسب امتياز مربوط به اين مقالات است. البته فرم چندين برگى ارتقا شامل بندهاى متعدد ديگرى به جز مقالات منتشرشده در اين نشريات هم هست، اما هيچ كار پژوهشى ديگرى نمى تواند جايگزين امتياز ضرورى اين مقالات شود و در واقع بررسى و ارزيابى فرم ارتقا در گرو كسب امتياز مقالاتى است كه بايد در اين نشريات منتشر شده باشند. اما نشريات «علمى - پژوهشى» كدام اند و چرا مقالات چاپ شده در اين نشريات نقشى تا به اين حد حياتى در ارتقاى هيات علمى ايفا مى كنند؟
اين نشريات به طور معمول از طريق مجراهاى فروش نشريه براى فروش عرضه نمى شوند و اغلب در شمارگانى بسيار معدود و فقط براى ارسال فله اى به ساير دانشگاه ها انتشار مى يابند. به سخن ديگر، هر دانشگاهى نشريات علمى - پژوهشى خود را براى ساير دانشگاه ها و موسسات آموزش عالى ارسال مى كند و خود نيز دريافت كننده نشريات مشابه از ساير دانشگاه هاست. به همين سبب، مقالاتى كه در اين نشريات درج مى شوند، در بهترين حالت مخاطبانى بسيار اندك دارند و به ندرت مورد توجه اهل علم قرار مى گيرند. اصرار وزارت علوم بر ملاك قرار گرفتن مقالات منتشرشده در نشريات به اصطلاح «علمى - پژوهشى»، از يك سو باعث تكاپوى عجيب و غريب اعضاى هيأت علمى دانشگاه ها براى انتشار مقاله در اين نشريات غالباً ضعيف و بى اثر شده و از سوى ديگر به نوعى حيله گرى رسمى نيز ميدان داده است، به گونه اى كه يافتن «پارتى» براى چاپ يا جلو انداختن نوبت چاپ يك مقاله، گاه صورتى مضحك و باورنكردنى به خود مى گيرد. در اين ميان، برخوردارى از درجه علمى پژوهشى (مزيتى كه اعطاى آن در انحصار وزارت علوم است) حتى به رواج اخاذى ميدان داده است. يكى از دوستان، در جلسه اى مى گفت كه نشريه به اصطلاح «علمى - پژوهشى »اى را سراغ دارد كه در قبال دريافت نيم ميليون تومان ظرف مدت سه ماه مقاله اى را به چاپ مى رساند تا نويسنده كذايى بتواند هر چه زودتر به درجه استادى برسد.
ابعاد فريبكارى در آكادمى به آنچه گفتم محدود نيست و من مى توانم مصداق هاى ديگرى از اين روند ضدعلمى را اضافه كنم. از جمله اين كه به بركت وجود نشريات «علمى - پژوهشى»، كسب عنوان استادى براى بعضى از ميان مايه ترين و بلكه بى مايه ترين اعضاى هيات علمى اكنون با اتكا به نوشته هاى دانشجويان ميسر شده است. استادان راهنماى پايان نامه هاى فوق ليسانس و رساله هاى دكترى مى توانند فصلى از اين تزها را مشتركاً به نام خود و دانشجوى صاحب تز در اين نشريات منتشر كنند و امتياز حاصل از آن را براى ارتقا مورد استفاده قرار دهند. داستان اين كه اكثر تزهايى كه اغلب هم با بالاترين نمره يا با درجه عالى قبول مى شوند تا چه حد مبتنى بر انتحال و دزدى آشكار و اعتراف شده و مباهات شده از فلان كتاب و به همان سايت اينترنتى هستند، البته شرح مفصل جداگانه اى را مى طلبد. در اين جا به ذكر اين نكته بسنده مى كنم كه همين استادان كذايى با چاپ بخش هايى از همان تزهايى كه خود به خوبى واقف اند كه سرتاپا سرقت ادبى است، عنوان استادى را براى خود مى خرند و نظام فعلى دانشگاهى ما بر اين روال صددرصد ضدعلمى صحه مى گذارد. به اين شگردهاى دغل بازانه بايد استفاده از ترجمه هاى دانشجويان و قالب كردن آنها به عنوان «كار پژوهشى» را هم افزود. من خود شنونده سخنان كسى بودم كه ترجمه اش از يك كتاب توسط ناشر به يكى از همين دغل بازان بى مايه ارجاع داده شده بود و شياد يادشده فقط به شرطى با انتشار آن كتاب موافقت كرده بود كه نام خودش هم به عنوان مترجم (البته با فونت بزرگ تر و با عنوان پوچ «دكتر») بالاتر از نام مترجم واقعى روى جلد كتاب درج شود. به راستى كدام نظام دانشگاهى مشوق و اطمينان بخش كسانى است كه با اين ترفندها به مقام «دانشيارى» و «استادى» ارتقا يافته اند؟
191328.jpg
از آنچه نوشتم بايد روشن باشد كه در زمانه ما عنوان «استاد» متأسفانه معناى راستين خود را از دست داده است. امروزه اين عنوان هم به اشخاص صاحب نظر و دانشمند اطلاق مى شود و هم به معلمان ميان مايه و حرفه اى كه هر هفته ساعت ها تدريس مى كنند و به حقارت پايان ناپذير «حق التدريس» تن در مى دهند. اينان از راه تدريس در شبه دانشگاه هاى غيردولتى و حتى موسسات كنكور فوق ليسانس، بيشتر در پى نوعى تجارت اند تا كار علمى و محققانه. كلاس هاى ايشان ملال آور و تكرار مطالبى است كه در ساليان متمادى چندان تغيير نكرده است، زيرا اين «استادان» فرصت مطالعه و به روز كردن دانسته هاى شان را ندارند. آنچه در كار اين «استادان» تغيير مى كند، شيوه هاى سوءاستفاده از تزها و انتشار كتاب هاى بى خاصيت يا به سرقت رفته است. اما استاد واقعى كيست؟ به گمان من، پاسخ دادن به اين پرسش چندان دشوار نيست. ذكر مصاديق استاد واقعى، مى تواند بر مفهوم استاد پرتوافشانى كند. استاد واقعى ابوالحسن نجفى است كه با سال ها پژوهش در حوزه زبانشناسى و ادبيات صاحب تاليف هايى بى مثال و بسيار تاثيرگذار است. ترجمه درخشان ابوالحسن نجفى از رمان خانواده تيبو اثر روژه مارتن دوگار هنوز در زمره خواندنى ترين آثارى است كه از ادبيات مدرن فرانسه به فارسى ترجمه شده اند. تحقيق ارزشمند همين استاد درباره فارسى عاميانه كه حاصل سال ها تتبع و جمع آورى نمونه هاى بى شمار از تركيب ها و تعبيرهاى عاميانه در ادبيات داستانى فارسى است، يقيناً موثق ترين و غنى ترين منبع در اين زمينه است. ابوالحسن نجفى البته چندان در دانشگاه تدريس نمى كند و ظاهراً رغبتى هم به اين كار ندارد؛ با اين همه، از بسيارى از استادان زبانشناسى يا ادبيات در دانشگاه استادتر است. به طريق اولى، رضا سيدحسينى استاد است. سال هاست كه اين پژوهشگر و مترجم بزرگ در حوزه مكتب هاى ادبى تحقيق مى كند و مى نويسد. كتاب مكتب هاى ادبى كه اكنون در دو مجلد انتشار يافته است، ابتدا در يك مجلد و در صفحاتى كمتر انتشار يافته بود. اما رضا سيدحسينى در طول سال هاى متمادى اين كتاب را تكميل تر و بازنگارى كرد تا امروز دانشجويان و علاقه مندانى كه مايل اند در زمينه مكتب هاى ادبيات غرب مطالعه كنند، از منبعى بسيار غنى برخوردار باشند كه نه فقط باروك و رمانتيسيسم و مكتب پارناس، بلكه همچنين سمبليسم و كوبيسم و سوررئاليسم و اكسپرسيونيسم و امثال آن را همراه با ترجمه اى از آثار منتخبى كه به همين سبك و سياق نوشته شده اند در دسترس داشته باشند. سرپرستى همين استاد بر - و هم مشاركت او در ترجمه فرهنگ آثار، منجر به انتشار يكى از بزرگ ترين و ارزشمندترين منابع ادبى به زبان فارسى شده است. تا آنجا كه من مى دانم رضا سيدحسينى چندان در دانشگاه تدريس نكرده است و شايد هم تمايلى به اين كار نداشته باشد، اما به ضرس قاطع مى توان گفت كه او استاد مكتب هاى ادبى است. ايضاً احمد سميعى (گيلانى) استاد ويرايش است و از سال ها قبل تا به امروز در اين زمينه ده ها مقاله نوشته و ده ها سخنرانى ايراد كرده است. البته اين استاد صاحب نظر، به تناوب كلاس هايى نيز درباره ويرايش برگزار كرده است، اما عضو هيات علمى هيچ دانشگاهى نيست. به گمان من، اساساً شأن علمى ايشان و امثال ايشان ايجاب مى كند كه جايگاه خويش را تا حد عضويت در هيات علمى دانشگاه تنزل ندهند. به اين فهرست، باز هم مى توان افزود و براى به دست دادن نمونه اى ديگر مى توان گفت كه استاد واقعى دكتر سعيد ارباب شيرانى است كه پنج مجلد از هشت جلد كتاب مشهور رنه ولك (تاريخ نقد جديد)، به ترجمه دقيق و درست او اكنون در اختيار پژوهشگران ادبيات است. سعيد ارباب شيرانى اكنون چند سالى است كه به اختيار خود (و در اوج افتخار، نه در حضيض بدنامى) به تدريس خويش در دانشگاه پايان داده است، ليكن همه دست اندركاران مطالعات ادبى از او بحق با عنوان استاد ياد مى كنند.
استاد عنوانى است كه بايد به عبدالله كوثرى اطلاق كرد كه سال هاست درباره ادبيات آمريكاى لاتين تحقيق مى كند و مجموعه اى از بهترين آثار ماشادو د آسيس و خوليو كورتاسار و روساريو كاستلانوس و رينالدو آرناس و كارلوس فوئنتس را به شيوايى به فارسى ترجمه كرده است. كوثرى استاد ترجمه است اما در هيچ دانشگاهى ترجمه درس نمى دهد؛ همان گونه كه مراد فرهادپور استاد ترجمه است و يك تنه چندين مترجم توانا را تربيت كرده است و شاگردان سابقش در سال هاى اخير برخى از صعب الفهم ترين متون فلسفى را به شيوايى به فارسى ترجمه كرده اند، اما فرهادپور - به طريق اولى - در هيچ دانشگاهى تدريس نمى كند و اساساً نمى خواهد تدريس كند. دانش فرهادپور در زمينه فلسفه يقيناً بيش از دانش برخى از «استادان» اين رشته در دانشگاه است، اما فرهادپور به كار تدريس فلسفه در دانشگاه اشتغال ندارد (و از اين بابت بحق خرسند است).
از آنچه نوشتم، مى خواهم نتيجه بگيرم كه عنوان استاد حقيقتاً زيبنده محققان طراز اول و صاحب نظران برجسته اى مانند ابوالحسن نجفى و رضا سيدحسينى و احمد سميعى (گيلانى) و سعيد ارباب شيرانى و عبدالله كوثرى و مراد فرهادپور است. امثال ايشان اند كه شايسته استاد ناميده شدن اند، نه هر كسى كه به اقتضايى صرفاً شغلى به كار تدريس در دانشگاه اشتغال دارد. اعاده معانى اصيل واژه «استاد» كه در ابتدا برشمردم، امروز يك وظيفه فرهنگى است.
و اما در باره خودم و به كارگيرى عنوان استاد در اشاره به من. باز هم از كلمات محبت آميز شما سپاسگزارم، اما بايد بگويم كه براى من همين كفايت مى كند كه تلاشم در كتاب قرائتى نقادانه از آگهى هاى تجارى در تلويزيون ايران به منظور معرفى حوزه ميان رشته اى مطالعات فرهنگى و روشن كردن سهم نقد ادبى در اين مطالعات، مثمر به ثمرى باشد. من صرفاً يك پژوهشگرم و اعتقاد دارم عنوان استاد را مى بايست به ديگرانى كه امثالشان را نام بردم اطلاق كرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 15:37  توسط بیژن آزاد  | 

زبان فارسی یا «ملتِ فارس؟»

محمد جلالی چیمه (م.سحر)

Thu / 25 05 2006 / 8:29
پنجشنبه ٤ خرداد ١٣٨٥

    این مطلب حدود ٨ ماه پیش تحریر شد اما انتشار نیافت. اکنون با توجه به وقایعی که در کشور ما جاریست ، با جزئی اصلاحاتی که در حواشی صورت گرفت به انتشار آن اقدام می‌شود.

همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است

جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی

چند سالی ست که واژه و مفهوم «فارس» در بازار اهل سیاست و نظریه پردازان بخشی از طیف «چپ» دگماتیک (١) و نیزبسیاری از نژادپرستان و قبیله گرایان ایرانی رونق یافته و در کوشش‌های «فکر» سازی و نظریه‌ی پردازی آنان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار گشته و به نغمه‌ی ناسازِپرطنین وهیاهویی بدل شده است. تا آنجا که بسیاری از آنان بنیاد تئوری‌های ایران گریزو تفرقه افکن خود را بر ِتفسیرهای مجعول و مقلوبی از این مفهوم استوار می‌دارند که بنا بر انگیزه‌های سیاسی خاص و درجهت منافع و اغراض و امیالِ قدرت‌های خارجی و برخی دول همسایه طی سالیان دراز ، بیرون از مرزهای ایران تدارک دیده شده و در سرزمین ما پراکنده و ترویج می‌شود!

این تفسیر از واژه و مفهوم «فارس» می‌کوشد تا نخست زبان فراقومی ، فرانژادی وفراملی فارسی را به فارسی زبانان ایران امروزی منتسب و منحصر کند و نقش و اهمیت ، فرهنگی و هویت ساز و پیوند بخش ِِاین زبان رادر تاریخ درازدامن کشور ما ، درمیان اقوام وتیره‌های گوناگونِ ایرانی نادیده انگاشته و آن را هم عرض با دیگر زبان‌ها و گویش‌ها و خرده زبان‌های رایج درایران فرا نماید. و بدین گونه فارسی گویان ایران را «ملت» یا «قوم» ویژه‌ای به نام «قوم فارس» یا «ملت فارس» بنامد، تا از این طریق بتواند، تئوری‌های دشمن ساخته و زنگار زده‌ای که ایران را کشوری «کثیرالملّه» می‌خوانند و مدعی وجود «ستم ملی» ازسوی «ملت ستمگر فارس» برضد «ملت‌های ستم دیده و متعدد ساکن ایران» هستند، اعتبار بخشیده و در جهت تحقق اهداف آشکار و پنهان و صدساله برخی همسایگان طمعکاربه کار اندازد و برای مطالبات هذیان آلود ِبرخی خردباختگان، یا مزدبگیران سیاسی دستگاه نظری فراهم سازد وهم عنان با برنامه‌ها و امیال قدرتهای بدسگال جهانی و تحریکات بین الملی ، برای اقداماتِ تفرقه افکن و فتنه انگیزداخلی مشروعیت حقوقی و انسانی تدارک بیند!

از این رو توضیح و تشریح ِ حقیقت این مفهوم و بسیاری ازمفاهیم ِ قلب شده و تحریف گشته‌ی دیگر،از نظرگاه تاریخی و فرهنگی ، بیش تر ازهمیشه به ضرورتی فوری بدل شده است . خاصه در این زمانه‌ی غوغا و در این ایام ِ سیاه ، که «حکومت ابلیسی فقهای شیعه» (٢) ، ایرانیت و هویت و فرهنگ و میراثِ گذشته تاریخ درازدامن ِ کشور ما را بی شرمانه درحلقه‌ی هجوم ِ انواع گرگ‌ها «به امانِ خدا» رها کرده‌اند.
امیدوارم که دانشوران و محققان اهل فن، چنان که شایسته است دراین زمینه بکوشند ، باشد تا به مدد آگاهی ، خورشیدِ حقیقت از نگاه جوانان این مرز و بوم رخ نپوشد و در میان لای و لجنی که استبداد دینی حاکم در فضای ذهنی و فرهنگی ایرانیان پراکنده است مدفون نماند و دروغ و دغلی که با هزار تأسف به مذهب مختار ومسلط جامعه‌ی ما مبدل شده است ، به برادری‌ها و همبستگی‌های هزاران ساله‌ی اقوام ِایرانی گزند نرساند!

این اصطلاح ِ «فارس» که به مُسامحه یا به عمد به جای «فارسی زبان» به کار می‌رود، بسیار مورد توجه وعنایت خاص برخی نظریه پردازان بوده و ستون فقرات نظریه ایست که می‌کوشد تا همه‌ی کسانی را که به فارسی سخن می‌گویند، زیر پرچم ِ ِ «قوم» یا «ملّتِ» ویژه‌ای گرد آورد و آنان را« قوم فارس » یا«ملتِ فارس» بنامد تا بر اساس ِ آن بتواند گویندگان زبان‌ها ومتکلمین به دیگر گویش‌های رایج در سرزمین ایران را در برابر وی قرار داده و وجود «ملت‌های ستم دیده» را در این کشور به اثبات برساند! حال آنکه کلمه «فارس»، در تاریخ و در ادبیاتِ فارسیِ١١٠٠ ساله‌ی ایران ، هرگز به معنای «فارسی زبانان» به کار نرفته است!

در طول قرن‌ها، سرزمین‌های ایران و هند و آسیای مرکزی و آسیایِ صغیرــ از مرزِ چین گرفته تا کرانه‌های شرقی ِ اروپا ــ گاهواره و میزبان و پناهگاهِ زبان فارسی بوده و طیّ دوران‌های متمادی و مُستمرّمردم ِبیشماری ازاقوام و نژادهای گوناگون به زبان ِ فارسی یا دری متکلّم بوده‌اند و رفتار و روحیات و فرهنگشان با این زبان گره خورده و در این زبان تبلور یافته است.
همواره و در همه‌ی این سرزمین‌ها سخن گویان ِ به زبانِ فارسی را نه «فارس» ، بلکه «فارسی زبان» یا «پارسی گو» نامیده‌اند! (٣)

کلمه‌ی «فارس» در مفهوم ِ سیاسی‌اش وهمراه با بارتبلیغاتی خاصی که برآن تعبیه شده و رایج کرده‌اند ، پدیده‌ای ست نو ظهور که عمری کمتر از صد سال دارد و ار دستگاه‌های تئوری سازی و دفاترِ ایدئولوزیکِ حزب کمونیستِ شوروی یا ازسوی تاریخ سازانِ و ملت تراشانِ نژاد پرست ِ ترکیه‌ی آتاتورکی و نیز پان عربیست‌های بعثی یا ناصری به منظور ایجادِ تفرقه درمیانِ ملتِ ایران ایجاد شده و طی چندین دهه‌ی گذشته بی وقفه بر ضدّ منافع ِ ملی ِ مردم ایران به کار برده می‌شود!

این اصطلاح را خصوصاً در مقابلِ اصطلاحِ « ترک» قرار می‌دهند و از «ترک» هم نه ترک زبان، بلکه «قوم ِ ترک» و «ملّت ِ ترک» مراد می‌کنند، حال آنکه واژه‌ی «ترک» در ایران به معنای ترک زبان و متکلّم به زبانِ ترکی ست و نه ترک نژاد یا «ملیّت» یا «ملّتِ» ترک (٤). بنا بر این، می‌باید به کاربرد دقیق ِ این واژه توجه کرد و همواره در نظر داشت که کلمه‌ی «فارس» درطولِ تاریخِ ایران ، به دو مفهوم به کار رفته است ، نخست در مفهومِ تاریخی‌اش و آن اشاره به یکی از اقوامِ ایرانِی ساکنِ جنوبِ ایران یعنی قومِ «پارس» است که معرّبِ آن می‌شود «فارس» و از این قوم ، دو خاندانِ بزرگ ، در ایران ِ پیش از اسلام به شاهنشاهی رسیده‌اند ، یکی هخامنشیان و دیگری ساسانیان. (٥)

مفهوم ِ مصطلح ِ دوم ، کاربُردِ جغرافیائیِ این واژه است و آن : منطقه‌ی وسیعی ست که قسمتی ازجنوب و جنوبِ باختریِ کشورِ ایران را شامل است و تقریباً از یازده قرن پیش از میلادِ مسیح محل سکنای رشید ترین طوایفِ آریایی به نامِ «پارس» بوده و به همین مناسبت به «پارس» یا «فارس» موسوم گردیده است(٦) این واژه گاهی به سراسرِ خاکِ ایران نیزاطلاق می‌شده است. صورتی از این کلمه را که در زبانِ انگلیسی از اصلِِ یونانی گرفته‌اند ، به جای لغتِ ایران به کار می‌برند والبته کاربرد رسمی این وازه به جای کلمهِ «ایران» از سوی کشورهای بیگانه ، به درخواستِ دولتِ ایران در زمانِ حکومت رضا شاهِ پهلوی از رواج افتاده است.

پس «فارس» یا «پارس» ، نه نام یک « ملت» یا یک « قوم» ، بلکه تنها ، نام یکی از استانهای جنوبی ایران است و نیز نام ِ خلیجی است که سرزمین‌های جنوبی ایران را به دریای عمّان و اقیانوس ِ هند پیوند می‌دهد. کلمه‌ی «فارس»، هیچگاه به گویندگان و متکلمین ِ به زبان ِ دری اطلاق نشده و هیچ سندِ تاریخی و ادبی ِ معتبری در جهتِ اثباتِ چنین ادعایی نمی‌توان یافت!
پس فارس یا پارس ، نه نام ِِ قومی یا زبانی ِ ساکنین استان ِ جنوبی ایران ، بلکه تنها «نام ِ جغرافیایی ِ» این منطقه است.

هیچگاه تکلم به یک زبان ، از متکلمان به آن زبان ، «ملت» نساخته است (٧). این یک قانون کلی است و نمونه‌ی روشن و مشهور آن زبان انگلیسی است که در ٥ قاره‌ی جهان در کشورهای گوناگون متشکل از ملت‌ها و اقوام و نژاد‌های گوناگون به آن تکلم می‌شود اما هیچ کس این انگلیسی زبانان را «ملتِ انگلیس» خطاب نمی‌کند . هندیان ( که طی چندین قرن زبان رسمی شان فارسی بود و اکنون انگلیسی زبان شده اند) ، جزو ملت هندند و هنگامی هم که به فارسی سخن می‌گفتند هندی بودند. و افریقای جنوبی‌ها از ملت آفریقای جنوبی هستند و استرالیائی‌ها و کانادائی‌ها جز‌ی ملت استرالیا یا کانادا به حساب می‌آیند!
پس اگر صرفاً تکلم به یک زبان برای ملت شدن ِ متکلمین کفایت می‌کرد نیمی از مردم ِ جهان امروز انگلیسی می‌بودند و بخش مهمی از مردم افریقا و کانا دا هم جزو ملتِ فرانسه محسوب می‌شدند!

در مورد زبان فارسی هم همین طور است . کافی نیست که شما به فارسی سخن بگوئید تا جز‌ی به اصطلاح« ملت فارس» محسوب شوید کما اینکه همین امروزه لا اقل در سه کشورِ دیگر جهان به جز ایران ، زبان فارسی رایج است و انسان‌های بسیاری به این زبان تکلم می‌کنند ، اما کسی آنان را ملتِ فارس یا ملتِ ایران نمی‌نامد! حدود ١٥٠ سال پیش هم زبان ِ فارسی از مرز چین گرفته تا سراسرشبه قاره‌ی هند و از خلیج فارس تا نواحی مختلف بالکان را زیر سیطره‌ی خود داشت و نه تنها مردم این مناطق به این زبان صحبت می‌کردند بلکه زبان فارسی، زبانِ فرهنگ و ادب و عرفان و شعرپادشاهان ِ گورکانی (ترک ـ مغول) هند و نیزسلاطین عثمانی روم (ترک) و بیزانس بود اما کسی آنها را ملت فارس نمی‌نامید و ایرانی هم نمی‌دانست!

شکل گیری ملتِ ایران بسیار مقدم بر وجود زبان‌ها و دیالکت‌هایی ست که در ایران رایج شده یا ناپدید شده‌اند. زبان‌ها می‌توانند مثل گیاهان به مناطق و سرزمین‌های مجاور بسط یابند و وسیله‌ی تکلم ساکنان مناطق قرار گیرند، اما جان و روح و آمال و گذشته وآداب و معیشت و فرهنگِ ساکنان را نفی نمی‌کنند و بر آن خط بطلان نمی‌کشند.

در همین آذربایجانِ ما زمانی به زبانِ پهلوی سخن می‌گفتند و هنوز هم در بعضی از مناطق این خطه آثار و اسناد آن باقی ست. یعنی مردمِ ایرانی ی ایرانی زبان در این منطقه ساکن بودند و براین حقیقت دستکم رساله و دیوانِ روحی انارجانی و دوبیتی‌های شیخ صفی الدین اردبیلی جد شاه اسماعیل صفوی ، این نخستین شاعر ترک زبان ایران شهادت می‌دهند!. اما بعد‌ها به دلایل تاریخی وسیاسی ، زبان ترکی رواج یافت . اما این زبان مردم ِ ایرانی آذربایجان را از ایرانیتشان تهی نکرد و‌ای بسا که از ایرانیان ِ دیگر ولایاتِ سرزمین ما ایرانی تر و میهن پرست تر بوده و هستند . دلیل آن هم در جانبازی‌ها و تلاش‌های عاشقانه ایست که روشنفکران و مبارزان دلیر آذربایجان در دوران مشروطیت به ظهور رسانیدند . نقش ِ فرهنگسازان و روشنفکران آذربایجان در همه‌ی زمینه‌های تحولاتِ اجتماعی ایران به سوی تجدد و آزادی ، نیازی به یادآوری ندارد.(٨)

خلاصه آنکه زبان‌ها به دلایل مختلف سیاسی و جامعه شناختی می‌توانند بسط یابند و گویندگان خود را در یک سرزمین یا سرزمین‌های مجاور توسعه دهند و تکثیر کنند. چنین پدیده‌ای هم اکنون در اطراف تهران، ورامین و کرج در جریان است و بسیاری از هم وطنان ما زبان خود را به نفع ِ زبان تُرکی از کف نهاده یا در مسیر تَرک این زبانند.

زبان‌ها و گویش‌های دیگری همچون راجی ، تاتی ، فریزهندی یا ابیانه‌ای ، طالشی و... جای خود را به زبان فارسی یا ترکی می‌دهند و این پدیده در ارتباط مستقیم با رواج ِ شهر نشینی و بسطِ شهرهای بزرگ و کوچ‌های پی درپی به سوی مراکز تجمع و نیز بسط تولید و سراسری شدن اقتصاد بازار وفراگیر شدن شدن وسائطِ ارتباطاتِ جمعی است که همه آنها پیامد و محصول دنیای مدرن و روابط حاکم بر آن است!
غرض آنکه بسط یا قبض، کاهش یا فراگیری یک زبان در یک جامعه نه تغییراتِ نژادی به بار می‌آورد و نه تغییراتِ قومی و ملی.

تُرک زبانی به معنای انیرانی یا غیر ایرانی نیست ، همچنان که فارسی زبانی به خودی خود ، معنای ایرانیت ندارد . اما «تُرک بودن» اگر در معنای appartenance یا وابستگی و انتسابِ به «ملت ترک» تلقی شود،غیر ایرانی ست.

آنها که فارسی زبانان را «فارس» می‌نامند و مراد آنها از این واژه وجودِ «قوم» یا «ملتی» به این نام است ، بی‌شک غرض ِ سیاسی دارند یا نا آگاهانه به دام ِ تئوری سازان ِ بیگانه افتاده اند! در این تئوری غرض از اطلاق ِ واژه‌ی «فارس» به مردم ِ فارسی زبانِ جهان آن است که این کلمه را در برابر واژه «ترک» یا «عرب» یا «بلوچ» یا «کُرد» قرار دهند و متکلمین به زبان‌های ترکی و بلوچی و عربی یا کردی را در ایران تا حد «ملت»ی جداگانه ارتقا‌ی دهند و مطالبه‌ی حق ویژه کنند . یعنی موقعیت و نقش ِ زبان مشترک و سراسری و ملی و تاریخی و فرهنگی اقوام ِ گوناگون ِ ایران یعنی زبان ِ فارسی را تا حدِ زبان یکی از« اقوام» یا به قول خودشان «ملت»‌های ساکن ایران کاهش می‌دهند و هم عرض ِ دیگر زبان‌ها و گویش‌های رایج در کشور ما قرار می‌دهند تا از متکلمین به این زبان به نام ِ «حق قانونی و دموکراتیک» درخواستِ مطالباتِ ملی تا حد جدایی کنند! این است جوهر و هدف فکری که با تکیه بر تنوعاتِ زبانی مردم ایران مرتکبِ «تئوری ملت سازی» می‌شود!

پیداست که چنانچه بتوان با تکیه بر تنوع زبانی ، تنوعاتِ ملی ساخت و گوینده‌ی هر زبان و دیالکتی را در ایران ، ملتی جداگانه نامید، مقدمه‌ی اقدامات بعدی که همانا ایجاد «کشور» و«دولت» جداگانه‌ای ست ، فراهم شده است. کافی است که با سرمایه گذاری روی این تئوری با تبلیغ یا تلقین و تزریقاتِ ایدئولوژیک و با مشوب سازی ذهن‌ها ، جمعی از ایرانیان را آگاهانه یا نا آگاهانه به دفاع از یک نظریه بی بنیادی کشانید و بدین وسیله از گروه‌هایی از مردم ایران تأییدیه گرفت. در چنین صورتی می‌توان به نام ایرانی ِ «مظلوم» (غیرفارسی زبان) از ایرانی «ظالم (فارسی زبان) به مراجع بین المللی نیز شکایت برد، نهاد‌های مربوط به سازمانِ ملل و حقوق بشر و دیگر مراجع رنگارنگ طرفدار حقوق «خلق»‌ها و «ملیت»‌ها و وهواداران بین المللی اقلیت‌های جنسی و نژادی و طرفداران حقوق انواع اصناف و گروه‌های شغلی و اجتماعی و طبقات زحمتکش ِ جهان را به کمک فراخواند، حتی با مأموران سازمان‌های امنیتی قدرت‌های جهانی هم پیاله شد و با آنها جلسه کرد و امداد طلبید!

و این همان روندی است که بیش از ٨٠ سال است نخست به کوشش پان ترکیست‌های میراث خوار امپراطوری عثمانی و سپس بکوشش زرّاد خانه‌های فکری و ایدئولوژیک تزاریسم سرخ روسی و اکادمیسین‌های «احزاب برادر» کمونیستی تدارک دیده شده و به وسیله کاسه‌های داغ تر از‌اش ایرانی آن‌ها از قوم پرستانِ سوسیالیست نمای فرقه چی گرفته تا روشنفکر نمایان «چپِ» استالینیست و دگم گرا ( از هر طیف و گرایشی که بوده باشند) در ایران رواج یافته است و متأسفانه هنوز هم ملتِ ما به آن گرفتار است!

پیداست که هنگامی که با انواع ِ تمهیداتِ تئوریک و ایدئولوژیک بر مبنای تحریف تاریخ و قلبِ حقایق فرهنگی و زبانی ایرانیان ، کسانی بتوانند در ساختن ملتِ ناموجودی به نامِ «ملت فارس» توفیق حاصل کنند و سپس این «ملت» را در جایگاه «ملت ظالم» بنشانند ، در مراحل بعدی خواهند توانست ساکنان ِ ولایات خود یعنی ، ایلات و عشایر و اقوام و قبیله‌های گوناگون را به نام «ملت»‌ها در برابر او قرار داده و مطالباتِ خود را تا حد ایجاد دولت مستقل ارتقا‌ی دهند. زیرا هرجا وجود ملتی به اثبات برسد ، به ناگزیر بر اساس حقوق مسلم انسانی وملی ، چنینِ«ملت» ی می‌باید از ایجاد دولت و کشور مستقل خود برخوردار باشد ، و چنین خواستی در انظار مردم جهان و مراجع بین المللی کاملا موجه و مشروع می‌نماید! چرا که ملتی که دارای «دولتِ مستقلِ» نباشد ، ملتی است تحت انقیاد و استیلا که مورد تهاجم «دولت و ملتی غالب» قرار گرفته است و پیداست که یک چنین «ملت» ی بنا بر قوانین بین المللی و بر اساس حقوق بشر و حقوق بازشناخته‌ی ملت‌ها در تعیین سرنوشت خویش ، خواستِ مشروع و عادلانه‌ای را از «ملت ظالم» و «کشور سلطه گر» خود مطالبه می‌کند!

و این است راز اینهمه پافشاری بر این تئوری‌های بیگانه پرداخته‌ی قلابی و بی پایه‌ی ضد ایرانی که ده‌ها سال است از سوی دشمنان یا نا آگاهان یا مسحور شدگان ِ فکری و ایدئولوژیک در ایران تبلیغ و ترویج می‌شود!

و درست به همین دلیل است که دشمنان ایران همواره به دنبال «ملتی غالب» و سلطه گر به نام «ملت فارس» گشته و همچنان می‌گردند! زیرا وجود چنین ملتی – اگر پیدا شود – به خواست‌های جدایی طلبانه مشروعیت و حقانیت بین المللی می‌بخشد و این است راز سماجت برخی پان تورکیست‌ها و پان عربیست‌های ایرانی نما برای یافتن و جا انداختن مفهومی به نام «ملت فارس» یعنی ملتی که به شهادت سراسر تاریخ ایران و تاریخ زبان ِ فارسی هرگز در هیچ نقطه‌ی این کره‌ی خاکی یافت نشده و نخواهد شد!
خلاصه این که : دشمنان ایران برای آن که پروسه وپروژه‌ی ملت سازی و ملت تراشی خود را به سرانجامی برسانند به طرفِ اول معادله، یعنی به وجود «ملت غالب» نیازمندند ، از این رو واژه‌ی «فارس» را که نخست به معنای فارسی زبان به کار برده بودند ، به جای «قوم» فارس و سپس «ملت» فارس می‌نشانند و در برابر اقوام و «ملل» دیگر قرار می‌دهند تا این به اصطلاح «حق» خود را از وی مطالبه کنند. حال آن که درسراسرایران زمین هیچ قوم وملتی به نام قوم و ملت فارس وجود خارجی ندارد. آنچه وجود دارد یک زبان ملی و مشترک سراسری بسیار عزیز است به نام زبان پارسی یا دری یا پارسی دری که به هیچ قوم یا ملت و نژاد و تبار و ایل و قبیله‌ی خاصی در این سرزمین تعلق ندارد و احدی در این سرزمین - حتی اگر این شخص ، جنابِ خواجه حافظِ شیرازی باشد - حق ندارد آنرا تنها به خود یا قوم و تبار یا ایالت و ولایتِ خود منتسب و منحصربداند. این زبان ، زبان ملی ایرانیان است از هر طایفه و نژاد و تباری که برخاسته باشند.این زبان محمل یا (vehicul) یک فرهنگ بزرگ بشری ست . زبان فرهنگ و روح و عاطفه‌ی چندین قرنی ملت‌ها و اقوامی ست که در سراسر شبه قاره‌ی هند و آسیای میانه تا مرز چین و ختن و آسیای صغیر تا نواحی شرقی اروپا زیسته‌اند و بدان روح پرورده ، عشق باخته و عاطفه ورزیده و نیایش کرده ، فرهنگ ساخته و جان و جهان و هستی خود را به آن بیان کرده ، هویت خود را به آن بخشیده و از آن اخذ کرده اند، حتی اگر زبان مادری شان زبانِ دیگری می‌بوده است! (نخستین و قدیمی ترین شرح بر دیوان ِ حافظ شیرازی ، نوشته سودی ست که یک بوسنیاک از اهالی اروپای شرقی ست . نخستین فرهنگ زبان فارسی یعنی فرهنگ اسدی طوسی در نخجوان از ولایات اران و آذربایجان تدوین شده و آخرین فرهنگ زبان فارسی یعنی «فرهنگ سخن» حاصل زحمات ٤٠ ساله‌ی یک استاد آذری نسب اهل زنجان یعنی دکتر حسن انوری ست).

بنا بر این کسانی که به عمد و آگاهانه قصد دارند که زبان فارسی یعنی زبان شمس تبریزی و مولوی بلخی و بیدل دهلوی و فرخی سیستانی سعدی شیرازی و نظامی گنجه‌ای و ظهیر فاریابی و سنایی غزنوی و منوچهری دامغانی و رودکی سمرقندی و سیف فرغانی و عطار نیشابوری و کمال خجندی وخاقانی شروانی ، فردوسی طوسی و جمال الدین اصفهانی و صائب تبریزی و کلیم کاشانی را هم عرض با زبان‌ها و گویش‌ها و دیالکت‌های دیگر رایج در سرزمین ایران قرار دهند ، پیش و بیش از آن که دغدغه‌ی دموکراسی یا برابری داشته باشند از ایران و ایرانیت دل خوشی ندارند و روح خود را به عمد ، یا غیر عمد یا در اثر جاذبه‌های ایدئولوزیک یا سیاسی خاص ، به بیگانگان فروخته‌اند!

زبان مادری همه‌ی ایرانیان – از هر تبار و با هر گویش و زبانی که باشند – بسیار ارجمند است و می‌باید در یک ایران ِ آزاد و دموکراتیک زمینه‌های رشد و شکوفائی فرهنگی و ادبی خود را بیابند و به سهم خود در غنای فرهنگ ایران بکوشند زیرا بخشی از میراثِ ملی این سرزمین‌اند. اما تاریخ ایران خواسته و حکم کرده است که زبان فارسی چتر و سرپناه همه‌ی ساکنان این سرزمین و رشته‌ی پیوند همه‌ی دل‌ها و همه‌ی جان‌ها در سراسر ایران باشد. درمیان همه‌ی گویش‌ها و زبان‌های ایرانی وغیر ایرانی که در این سرزمین رایج بوده‌اند ، این وظیفه یا موهبت ، از سوی تاریخ به زبان فارسی دری محول یا ارزانی شده است!
می گویم از سوی تاریخ و نه از سوی یک قوم یا یک سلسله‌ی شاهی. این زبان ، رشد و شکوفایی خود را در طول تاریخِ ١١٠٠ ساله‌ی خویش مرهون ِ زمینه‌ی مساعدی است که در دربار شاهان ِ ترک تبارِ ایران یافته بوده است و نیز دربار پادشاهان ِ ترک تبار آسیای صغیر و نیز دربارپادشاهان ترک و گورکانی تبار شبه قاره‌ی هند. این زبان هرگز به ضرب شمشیر قوم یا ایل یا ملتی جهانروایی و عظمت و شکوه خود را به دست نیاورده است و احدی از اقوام و تیره‌های گوناگون به تنهایی مدعی یا میراث دار آن نیست. تاریخ ایران و هند و آسیای صغیر و آسیای میانه مقرر و مقدر داشته است که این زبان نقش منحصر به فردی بیابد و به رشته‌ی پیوند اقوام و تیره‌های گوناگون مبدل شود. تنها موهبتِ مشترکی که تاریخ نصیب همه‌ی ما ایرانیان کرده است همین زبان فارسی است که در انحصار هیچ فرقه‌ای قرار نمی‌گیرد و رنگ و زنگ هیچ مذهب و هیچ ایدئولوزی بر آن نمی‌نشیند و موجباتِ تفرّق ما را فراهم نمی‌کند.اکثریتِ مطلقِ بزرگان ادب و عرفان ما در فضای فرهنگی و عاطفی و اعتقادی مذهب تسنن به این زبان سخن گفته و نوشته‌اند. در میان آفرینندگان ِ فکری و اذبی ما منتسبین به تشیع نیز بوده‌اند ، همچون ناصرخسرو فاطمی یا فروسی علوی همچنان که دهری و لاادری همچون خیام و تکفیر شدگانی همچون سهروردی و عین القضات و مهر ارتداد خوردگانی همچون رازی تا برسیم به دوران متأخر که در آن فرقه‌ها و نحله‌ها و گرایش‌های فکری و فلسفی گوناگون ، از طاهره‌ی قرة العین بابی گرفته تا تقی ارانی مارکسیست و کسروی تبریزی منتقد دینی و مصلح اجتماعی و بسیار کسان دیگر این آفرینندگان فکر و فرهنگ و ادب و عرفان و فلسفه همه‌ی گرایش‌ها و صبغه‌های اعتقادی و سیاسی و ادبی راحول ِ یک ستون و زیر یک خیمه‌ی واحد به نام زبان فارسی گرد آورده و به ما و معاصران ِ ما ارزانی داشته‌اند. این ویژگی و این کیفیتِ ممتاز تنها در زبان فارسی ست که ما ایرانیان را به ایرانیتمان هشیار و آگاه می‌سازد. ما ایرانیان از هر دین و آئین و مرام و فرقه و نحله‌ی فکری یا سیاسی که بوده باشیم ، بخواهیم یا نخواهیم خود و همراهان خود و هم رایان ِ خود را در این عنصر معظم باز مییابیم . تنها این عنصر یگانه است که بی هیچ احساس غبن یا احساس ِ غربتی ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد. از هر تبار و نژاد و زبان و گویشی که بوده باشیم!

وجود چنین کیفیتِ تاریخی و روانی در زبان فارسی ست که هر ایرانی را متقاعد می‌کند تا این زبان را نیمی از وجود و هویت خود پندارد. همین کیفیت است که به دانش آموز یا دانشجوی ایرانی اطمینان می‌بخشد که هیچ قوم و تبار بیگانه‌ای اورا پشتِ نیمکت‌های درس ننشانده است تا آینده‌ی تابناک و موفقیت‌های علمی و ادبی یا فنی را با زور و جبر براو تحمیل یا به وی تزریق کند! این کیفیتِ منحصر به فردِ تاریخی است که با حضور در زبان فارسی ، به دانشجوی آذری تبارِ ایرانی آرامش و خلوصی ارزانی می‌دارد تا به یمن آن خود را در کنار شمس وقطران و صائب و مولوی و خاقانی و نظامی و سهروردی وکسروی و ارانی و آخوندزاده و طالبوف و ساعدی و بهرنگی و شهریار ببیند و صادقانه مطمئن باشد که او به زبان ملی و زبان پدران خود دانش و ادب می‌آموزد تا در فردای زیباتری کشور خود را اداره کند و ملت خود را به سربلندی و سعادت رهنمون گردد.

همین کیفیتِ کیمیاگونه است که بلوچ و کرد و گیلک و عرب زبان و طالشی و راجی و ابیانه‌ای ایران را قوت قلب می‌دهد و این احساس درونی را ارزانی می‌دارد که گویش‌ها و زبان‌های مادری او یک ارزش و دارایی بر افزون و ارجمند‌اند ، اما با زبان ِ ملی او و با زبانِ مشترک فرهنگی و پیوند بخش او یعنی با زبان ِ حافظ و خیام در تناقض یا خدای نکرده در دشمنی نیستند.

همین کیفیتِ کیمیاگونه است که به زبان فارسی یک بُعد شکوهمند نمادین می‌بخشد تا هر ایرانی- برخاسته از هر تبار و ایل و نژاد و گوینده‌ی هر گویش و زبانی که باشد – آن را همچون «مام ِ وطن»، جانپناه و روح پرور خود بداند و عواطفِ انسانی و گیرودار‌های وجودی و بشری خود را با او درمیان نهد و از طریق او بروز دهد و در جستجوی آزادی و رستگاری و کمال انسانی باشد!

باری ، در این زبان ِ فارسی دری کیمیائی ست که هر ایرانی - بیرون از تنوعات و رنگارنگی‌های فکری و قومی و فرهنگی و تباری یا زبانی - می‌باید به تساوی و به نحو تمام و کمال از آن برخوردار باشد و در این سخن هیچ شائبه‌ی ملی گرایی یا شوینیشم نیست چرا که موقعیت و نقشی که گذشتِ روزگاربه این زبان محول کرده آنچنان صافی و روشن است که عبارات و عنوان‌ها و مارک‌های حاصل از نظریه پردازی‌ها و گفتمان سازی‌های دوران ِ جدید به سختی قادر است تا آن را به زنگاری بیالاید یا بر آن غباری بنشاند!
زبان فارسی نجات بخش ماست چرا که نجات بخشان این سرزمین راز بقای ما را و راز سعادت انسان ایرانی را به کلمات و عبارات و نغمه‌ها و سرود‌های آن سپرده وبرای ما به ودیعت نهاده‌اند. ما در این زبان است که انسان ایرانی خود را باز می‌یابیم و رشته‌های پیوند و یگانگی خود را مستحکم می‌گردانیم.
در این زبان است که از مرز ملی فراتر می‌رویم و به زبان مولوی از جمادی و نامی و حیوانی می‌میریم و به آدمیت می‌رسیم و هومانیسم ِ شرقی را که پدران ما قرن‌ها پیش از جهش ِ فرهنگ اروپایی و دوران روشنگری مغربی به بشریت عرضه کرده بودند، باز می‌یابیم و بنی آدم را اعضای یک پیکر می‌بینیم و بر قوم گرایی و قبیله پرستی و نژادگرایی که بازمانده‌ی دوران‌های غارنشینی و کودکی بشر بوده و منشا‌ی و خاستگاه همه گونه فاشیسم ، چه ازانواع مدرن و چه از نوع عقب مانده و عهد بوقی آن است خط بطلان می‌کشیم.

به یمن همین کیفیت ِ کیمیاوار است که می‌توانیم نخست «ملت ایران» باشیم ، بی آنکه تعلقات قومی و تباری و زبانی خود را به کناری نهیم و نیز در این «ملت» ایران بودن ، نظر به جهان انسان داشته باشیم و خود را برای نزدیکی و همدلی و هم سخنی با «ملت ِ» بزرگ تری که همانا سرنشینان این کره‌ی خاکی – یعنی تنها سرپناه و تنها سفینه‌ی انسان‌های معلق در فضای لایتناهی ست آماده کنیم. نخست «ملت ایران » باشیم تا به نام «ملل» و «اقوام » و «تیره‌ها» و «نژادها» باهم نجنگیم و‌هابیل وار برادر خود را نکشیم و همچون فرزندان یعقوب ، یوسف خود را به زر ناخالص نفروشیم. تا در این آزمون برای یافتن و عرضه داشتن و اعتبار بخشیدن به نقاط اشتراک خود و دیگر ابنا‌ی بشر و دیگر آحاد انسانی بکوشیم و دوستی و دوستداری و نیل به |آدمیت را بیاموزیم و تجربه کنیم.

زبان فارسی برای ما ایرانیان دارای چنین کیفیت کیمیاگونه‌ای ست. باید به ارزش چنین گوهری پی بُرد و از آن در راه سعادت انسان‌های سرزمین خود سود جست. رشد فکر دموکراسی و آزادی خواهی با توسعه و درخشش و شکوه زبان ملی ما ایرانیان ، یعنی با زبان دری همسو و هم آواز است و در تناقض و تقابل نیست.
دریافتن ِ این نکته ، ما را تا ابد، از شرّ تزریقاتِ به زهرآلوده‌ی ایدئولوژیک شبه چپ یا شبه فاشیستی مصون خواهد کرد.
با استالینیزم ، پان عربیسم ِ (صدامی یا ناصری) ، پان تورکیسم و دیگر پان‌ها برای همیشه قطع رابطه کنیم تا به پاس نجات خویش و فرزندان خویش از کژراهه‌ها به در آمده و در مسیر کمال بخش و مطمئنی گام برداریم .
و در یک کلمه ، کلید فروبستگی‌های برخاسته از تنوعات بومی و قومی و فرهنگی ایران را در دموکراسی و آزادی بجوئیم!چرا که بازهم به زبان مولانا : چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست. و صد همان دریایی ست که مولوی از آن سخن می‌گوید:
همان مقصدی که دست کم صد و پنجاه سال است که همه‌ی ایرانیان را ، از هر تیره و تبار و از هر زبان و گویش و از هرنژاد و رنگ که بوده‌اند رهسپار خود کرده و به سوی خود دعوت کرده است : آزادی و دموکراسی :

من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بیحد جویم و ایمن شوم
تا ابد در امن و در صحت روم!

و ایران آزاد و خوشبخت دریای ماست و آبگیرما می‌تواند تمثیل شاعرانه‌ای از شهر‌ها و ولایات و اقوام و ایل و قبیله‌ها ی ما باشد!
شاید ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی این معلم فداکار آذربایجانی ما هم هنگامی که آبگیر و جویبارقبیله و تبارخود را به قصد رسیدن به دریا ترک می‌گفت ، با این شعر مولوی آشنا و هم سخن شده وپیش از آغاز سفر بارها آن را با خود زمزمه کرده بود!
و به جاست و بسی زیباست که ما نیز با ساز دل و نوای ضمیر و وجدان خود زمزمه کنیم و به همراه و متفق به سوی دریای آرمانی خود پوییم!

چنین باد!
محمد جلالی چیمه (م. سحر)
تحریر: پاریس اکتبر ٢٠٠٥
انتشار: می‌٢٠٠٦

----------------------------
یادداشت‌ها :
١ ـ
هرجا که این واژه‌ی «چپ» در گیومه «» نهاده می‌شود ،مقصود چپ مستقل و وطنخواه ایران نیست بلکه مقصود آن دسته از جریانات سیاسی جناح چپ ایران است که به دلائل وابستگی مطلق نظری و فکری یا به دلائل دیگر، همواره در این دوران ٨٠ ساله‌ی تاریخ معاصر، دانسته یا نادانسته منافع «کشورهای برادر» را بر منافع کشور خود مقدم شمرده اند!
بخشی از این «چپ» دگماتیک |پس از فروپاشی شوروی ، اندک اندک زمینه‌های فکری قوم گرایی و نژادپرستی عقب مانده‌ی قبیله‌ای رادرخود تقویت کرده و با حفظ رسوبات ذهنی وایدئولوژیک ِ پیشن ـ متأسفانه ـ به طور کامل به جرگه‌ی قبیله گرایان و نژاد پرستان قومی ایران پیوسته است!

٢ ـ
ابلیس فقیه است ، اگر اینان فُقها اند!
ناصرخسرو

٣ ـ
پارسی گوییم هین تازی بِهِل
هندوی آن تُرک باش از جان و دل

مولوی
و مولوی این بیت را در قونیه یعنی در آسیایٍ صغیر یا روم ِ شرقی بر زبان آورده است!
ودر جای دیگر می‌گوید:
پارسی گو ، گرچه تازی خوشتر است
عشق را خود صد زبان دیگر است
بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود
این زبان‌ها جمله حیران می‌شود!


و حافظ این ابیات را درشیراز سروده:

ترکان ِ پارسی گو و بخشندگان ِ عُمرند
یارا تفقدی کن پیران پارسا را
شکّر شکن شوند همه طوطیان ِ هند
زین قند ِ پارسی که به بنگاله می‌رود!


واین بیت بسیار مشهور را فردوسی در طوس یعنی در یکی از ولایاتِ خراسان به زبان آورده است نه در استان ِ فارس:

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی


و نیز در جای دیگر شاهنامه و باز هم در ولایتِ طوس ِ خراسان می‌گوید :
بفرمود تا پارسی ِ دری
نبشتند و کوتاه شد داوری!


وسعدی در کتاب گلستان خویش که آن را به پادشاهی ترک نژاد و ترک زبان هدیه کرده است در یکی از داستان‌های باب ششم این کتاب می‌نویسد:
«با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحث همی کردم که جوانی درآمد و گفت: دراین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟»

مولوی در آن تمثیل مشهورخویش گفت :

فارسی و ترک و رومی و عرب
جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسی گفتا کزین چون وارهیم
هم بیا کاین را به انگوری دهیم

الی آخر
در این ابیات مراد مولوی از فارسی ایرانی فارسی زبان است . وی این سخن فارسی را در قونیه از شهرهای آسیای صغیر یعنی ترکیه‌ی امروزی بر زبان آورده است!
و باز :
من آنم که در پای غوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ ِ لفظِ دری را!

لفظِ دری همان سخن ِ فارسی ست و ناصر خسرو این سخن را در تبعیدگاهِ خود رد درّه‌ی یُمگان که ناحیه‌ی دور افتاده ایست در آسیای مرکزی بر زبان آورده است و نه درشیراز!
ناصر خسرو همچنین در سفرنامه‌ی خود می‌گوید:
«من در همه‌ی سرزمین‌های «پارسی گویان » شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم.»
و نیز این بیت در شیراز بر زبان سعدی جاری شده است :

چو آب می‌رود این پارسی به قوت طبع
نه مرکبیست که از وی سبَق بَرَد تازی


و نیز نظامی در سببِ نظمِ لیلی و مجنون که به سفارش پادشاهِ ترک تبار و ترک نزاد ، شروانشاه اخستان بن منوچهر می‌سراید از زبانِ وی می‌گوید:

شاهِ همه حرف‌هاست این حرف
شاید که سخن کنی در او صرف
در زینتِ پارسی ز تازی
این تازه عروس را طرازی
ترکی صفتی وفای ما نیست
ترکانه سخن سزای ما نیست

و نظامی این ابیات را در قرن ششم هجری در گنجه از ولایاتِ ارّان و آذربایجان یعنی شمال ِ غربی ِ ایران می‌سراید و نه در جنوبِ ایران یعنی در استان ِ فارس!

٤ ـ هنگامی که یک ایرانی به ایرانی ِ دیگر می‌گوید : « فلان کس تُرک است» یا « با یک ترک عروسی کرده است»، هرگز به ملیت آن شخص نظری ندارد ، چرا که ایرانی بودن ِ او بر وی مسلم است ، و مقصودِ او از این عبارت تنها اشاره به تُرک زبان بودن ِ شخص ِ موردِ بحث است ، نه چیزِ دیگر!

سعدی در شکوه از یارِ ترک زبان ِ خود می‌گوید:

نگفتمت که به ترکان نظر مدار‌ای دل؟
چو تَرکِ تُرک نگفتی تحملت باید!


و مولوی خوش رنگی را که کنایه از زیباروییست خاص ترکا ن میداند :

پیش تُرک ، آئینه را خوش رنگی است
پیش زنگی ، آینه هم زنگی است!


و شاهد مثال‌های فراوان دیگری در وصف زیبا رویی ترکان می‌توان آورد که در اغلب موارد ، مقصود از آن یار زیبا روی شاعر جمال پرست فارسی زبان ایرانی است.:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


و می‌بینیم که ترک می‌تواند شیرازی هم باشد و لزومی ندارد که از تبریز یا زنجان یا باکو یا اسلامبول باشیم تا ترک نامیده شویم . و تنها توجه به این بیت بسیار مشهور حافظ کافی ست تا نشان دهد که در سراسر ایران کلمه‌ی « تَرک » به معنای ترک زبانیست و نه ترک نژادی ، و آن ترکی که حافظ و سعدی و مولوی نظامی و دیگران در اشعار وغزلهای عاشقانه و عارفانه‌ی خود از اوسخن می‌گویند با ایرانیت منافات ندارد و هرگز در برابر ایرانی قرار نمی‌گیرد بلکه عین ایرانی و از هر ایرانی ایرانی تر است!
ابیات و اشارت به ترک و ترک زبانی به مفهومی که گفته شد در شعر فارسی فراوان است و ما به همین چند بیتی که از حافظ و سعدی و مولوی آوردیم بسنده می‌کنیم.

٥ ـ رک. لغتنامه دهخدا ، ذیل واژه‌ی پارس و پارسیان

٦ ـ
برای واژه‌ی پارس و فارس از شاعران بسیاری می‌تواند شاهد مثال آورد ، اما ما در اینجا تنهابه سرشناس ترین نمایندگان ِ این ناحیه یعنی سعدی و حافظ مراجعه و چند بیت از زبان آنان نمونه خواهیم آورد :

ازسعدی :

سر می‌نهند پیش ِ خطت عارفان فارس
بیتی مگر ز گفته‌ی سعدی نوشته ای

اقلیم پارس را غم از آشوب دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویی سایه‌ی خدا


و این «سایه‌ی خدا» کس ِ دیگری جز یک پادشاه ترک زاده و ترک تبار و ترک نژاد از اتابکان ِ فارس
به نام ابوبکرسعد بن زنگی نیست! یعنی پادشاه ترک زبان و ترک نژادی که سعدی شیرازی ـ این بزرگترین نماینده فرهنگ و زبان فارسی ـ نام ِ «سعدی» را از او گرفته است!
و تنها این یک مثال کافی ست تا پیوند ریشه دار و بنیادین زبان فارسی و قدرت شاهانِ ِ ترک تبار ایران را به ما و معاصران ما یادآوری کند!

وباز هم ازسعدی :

در پارس که تا بوده ست ، از ولوله آسوده ست
بیمست که برخیزد از حُسن ِ تو غوغایی!

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن
دگر نبینی در پارس پارسایی را

فتنه در پارس برنمی خیزد
مگر از چشم‌های فتّانست


و در بیت ِ زیر سعدی از تُرک یغما گرِ خراسانی سخن می‌گوید که به قصد یغما به پارس آمده است.
و می‌بینیم که برخلاف ترکِ مشهورِ حافظ که شیرازی بود ، یغماگری ست از خراسان. و معمولاً یغماگری ترکان در غزلیات فارسی از نوع یغماگری‌های دل و دین است و مراد معشوقان ممشوق و زیبارخان دلفریب و عاشق کش است.

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌بَرَد
تُرک از خراسان آمده ست ، از پارس یغما می‌بَرَد!


و نیز :
پارس در سایه‌ی اقبال اتابک ایمن
لیکن از ناله‌ی مرغان چمن غوغا بود


(به گفته‌ی سعدی ، در سایه‌ی اتابک ، این پادشاه ترک و ترک زبان روزگار سعدی ، پارس در امنیت و آرامش بود.)

تا تو منظور پدید آمدی‌ای فتنه‌ی پارس
هیچ دل نیست که دنبال نظر می‌نرود!

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم!

دعای صالح و صادق رقیب جان تو باد
که اهل ِ پارس به صدق و صلاح ممتازند

اگر نه وعده‌ی مؤمن به آخرت بودی
زمین پارس بهشت است گفتمی و تو حور


ودر بیتِ زیر، اثر طبع سعدی را مردم صاحبدل از منطقه‌ی پارس به تاتارستان و مرز چین به ارمغان می‌برند. سخنی که خود به تنهایی و به جادوی روانی و زیبائی‌اش در بسیطِ زمین انتشار می‌یابد و جهانگیری‌اش نیازمند به ضربت شمشیر هیچ یورشگر جهانسوز یا غازی دین گستری نیست! درست همچون قند پارسی حافظ که طوطیان هند را در بنگاله شکر شکن می‌کرد:

آهوی طبع بنده چنین مشگ می‌دهد
کز پارس می‌برند به تاتارش ارمغان
بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفت
مردم نمی‌برند که خود می‌رود روان!


و اکنون چند مثال از حافظ :

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم؟


و نیز:
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است!

اگر از وجود صائب و بسیاری از بزرگان شعر در تبریز هم بگذریم ، تنها وجود ارجمندِ شهریار، این غزلسرای بزرگ معاصر ایرانی که نزدیک به پنجاه درصد از غزلهای حافظ را تضمین کرده و آنها را مدل و سرمشق خود قرار داده کافی ست تا تبریز، این شهر فرهنگ و مقاومت و آزادی ِ ایران زمین را فتح شده‌ی حافظ شیرازی بدانیم!

ونیز
سینه گو شعله‌ی آتشکده‌ی فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله‌ی بغداد ببر!


پس از این مثال‌هایی که آوردیم بدنیست در همینجا ذکر شود که این واژه‌ی «فارس» ضمناً غلط مصطلحی ست که مردم ایران آن را به جای فارسی زبانان به کار می‌برند و یکی اززمینه‌های مساعد جهت بهره وری‌های ایدئولوژیک و سو‌ی استفاده‌ی مغرضین سیاسی ، (در ایران و خارج از ایران )، وجود و رواج همین غلطِ مصطلح است که کار تخلیط و سفسطه را بر آنان آسان تر کرده است!
از این رو می‌باید به این نکته بسیار توجه داشت و متکلمین به زبان فارسی را همچون حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی «فارسی گو» یا «فارسی زبان» نامید و نه «فارس» که نام منطقه ایست و هرگزبه گویندگان و متکلمین به زبان فارسی ِ دری اطلاق پذیر نتواند بود!

٧ ـ
شهریار غزلسرای بزرگ معاصر ایران که خود از آذربایجان برخاسته بود در زمینه می‌گوید:

اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نئی
صبح را خواند شام و آسمان را ریسمان
بی کس است ایران ، به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو‌ای جانانه آذربایجان!


٨ ـ
دکترغلامحسین ساعدی نویسنده‌ی بزرگ ایران که خود آذری بود و به زبان مادری خودش هم سخت علاقمند بود و در روزگاران نوجوانی ، با فرقه‌ی دموکرات آذربایجان همکاری کرده ئ به انتشار نشریه پرداخته بود، در باره‌ی زبان فارسی و اهمیتش درایجاد همبستگی ونقش ِ آن در وحدت ملی ما ایرانیان ، طی مصاحبه‌ای با رادیو بی بی سی می‌گوید:
« زبان فارسی ستون ِ فقرات یک ملت عظیم است .
من می‌خواهم بارش بیاورم .
هرچه که از بین برود ، این زبان باید بماند!»

(الفبا شماره ٧ ص.١٠ چاپ پاریس ، سال ١٣٦٥)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 7:15  توسط بیژن آزاد  | 

بهزاد بلور

تغيير جنسيت در ايران

آمار نشان می ده که از هر صد هزار نفر يکنفر دچار اختلال هويت جنسی هستش. بنابراين می شه حدس زد که در ايران ۷۰۰ ترا جنسی وجود داره. ترا جنسی اصطلاح جديديه که برابر با transexual بکار برده می شه، يعنی کسانی که جنسيتی که در روانشون حس می کنند با جنست جسمشون متضاده.

در حال حاضر بيماران اين اختلال در کشورهای غربی با خوردن هورمون ظواهر جسميشون رو تغيير می دن و بعد از چند ماه نظارت روانکاوان و روانشناسان، و کسب اطمينان از اينکه واقعاً می تونن تغيير جنسی بدن، و با جنس ديگری به زندگی ادامه بدن، عمل جراحی رو انجام می دن. چند سالی که اين عمل در ايران صورت می گيره و افرادی با جراحی جنسيتشون رو تغيير می دن.

خانم مريم خاتون ملک آرا اولين کسی هستند که جواز رسمی و فتوای شرعی تغيير جنسيت در ايران رو دريافت کردند. ايشون از پيش از انقلاب برای مطرح کردن حق و حقوق تراجنسی ها فعاليتهاشون رو شروع کردند. سالها در جامه زنامه زندگی کردن و پنج سال پيش در کشور تايلند جراحی تغيير جنسی رو انجام دادن.

ايشون الان در کرج زندگی می کنند و در حال تاسيس بنياد خيريه ای برای کمک به تراجنسيان ايران هستند و روزانه با افراد مبتلا به اين اختلال مشاورت می کنند.

مريم خاتون ملک آرا: از زمان کودکی وقتی که به ياد داشتم خودم رو يک زن می دونستم و از پوشيدن شلوار و لباسهای مردانه تنفر داشتم. اسم من فريدون ملک آرا بود و با شناسنامه مردانه زندگی ميکردم. وسايل بازی و حرکات من به گفته ديگران زنانه بود که ديگران اين رو به حساب تک فرزندی من می گذاشتن. هميشه و هر روز منتظر معجزه بودم که صبح که از خواب بيدار شدم آلت مردانه ام را از دست داده باشم.

بعد از پايان تحصيلات وارد صدا و سيما شدم ( قبل از انقلاب،۱۳۵۳ ) که در اون زمان شکل و شمايل زنانه پيدا کرده بودم و آرايش زنانه می کردم و از اون موقع بود که رسماً وارد پوشش زنانه شدم. تقريباً طوری بود که دلم می خواست و در قالب يک زن و با رعايت شئونات يک زن زندگی ميکردم. اونجا بود که به فکر معالجه افتادم و پيش دکتر روانشناس رفتم که پيشنهاد تغيير جنسيت رو برای من مطرح کرد.

خيلی خوشحال شدم ولی دچار يک سرگردانی ذهنی و فکری شدم. چون ريشه مذهبی داشتم دوست داشتم از لحاظ شرعی هم شرايط و مسائل اين کار رو بدونم. به مرحوم آيت الله بهبهانی مراجعه کردم، ايشون به من گفتن که به مرحوم آيت الله خمينی نامه بنويسم. من با همه مشکلاتی که بود نامه رو به نجف ارسال کردم. با استفاده از دوستان و آشنايان من در صدا و سيما تونستم پيش شهبانو فرح پهلوی برم. ايشون به من پيشنهاد دادن که تعدادی از ترنس های ( دو جنسيتی های ) ايران رو جمع کنيد تا ما به شما يک حقوق ويژه تعلق بديم که متاسفانه موفق به انجام چنين کاری نشدم.

آمار اين افراد بعد از انقلاب افزايش پيدا کرد اما در سال ۵۴ جواب نامه من توسط امام خمينی داده شد که تکاليف يک زن رو برای من واجب کردن. منتها من هنوز شک داشتم. تصور من اين بود که فتوا مربوط به افراد ۴۷ کوروزومی هست (که زمان تولد هر دو آلت رو دارن). سال ۵۷ تونستم از طريق يکی از دوستانم در فرانسه خدمت ايشون برم ولی موفق به طرح مسئله خودم نشدم. در ابتدای انقلاب و تا سال ۶۲ من رو از لباس زنانه بيرون آوردن. علتش هم مشکلات و مسائلی بود که اوائل انقلاب برای من پيش آمد.

سال ۶۳ خواستم به هر شکلی که بود خودم رو به دفتر امام برسونم که از طريق دفتر آيت الله جنتی نامه ای برای ايشون نوشتم که باز جوابی که آمد شبيه به فتوای اول بود، مربوط به من نبود و مربوط به افراد دو جنسيتی ميشد. ديگه درسال ۶۵ بالاخره موفق شدم به حضور ايشون برم و از شخص ايشون فتوای مورد نظر رو گرفتم. اين فتوا اولين فتوا از نوع خودش در ايران و حتی کشورهای مسلمان شيعه بود. از اون موقع من وارد حجاب زنانه شدم و همون روزی که ايشون فتوا رو صادر کردن ، آيت الله خامنه ای (رئيس جمهور وقت) برای من چادر و مقنعه بريدن و با صلوات و تبريک من رو وارد حجاب اسلامی کردن.

همون روز با ارسال نامه ای به رئيس دادستانی با ارسال من به پزشکی قانونی اولين مجوز تغيير جنسيت در ايران صادر شد.برای هيچ کسی باور کردنی نبود. در سال ۱۳۶۱ بسياری از ترنس ها (در اون موقع به اواخواهر معروف بودن) را دستگير کردن و به زندان بردن ولی در نهايت ديدن که کاری با اونها نمی تونستن انجام بدم. و در طی اين سالها هر ارگان و نهادی جلوی پای من مشکلی اضافه ميکرد تا اينکه در سال ۱۳۸۱ در سن پنجاه و يک سالگی عمل من انجام گرفت تا قبل از عمل هم مثل يک زن زندگی ميکردم و تحت حجاب اسلامی بودم. در سال ۸۰ که برای عمل به تايلند بايد سفر ميکردم مجدداً بعد از بيست سال مجبور به پوشيدن لباس مردانه شدم تا با گذرنامه خودم بتونم از کشور خارج بشم. که اين موضوع برای خودش داستان سختی داشت.

مردی شبيه به زنان ، با برجستگی های زنانه و صورت جا افتاده زنانه با کت و شلوار و کيف سامسونت وحشت همه را بر انگيخته بود. روز عمل شوق و ذوق زيادی داشتم و بعد از عمل اولين کاری که کردم محل عمل رو لمس کردم و حس کردم که چه بار بزرگی از من کاسته شده! لحظه ای که سالها منتظرش بودم و براش جنگيده بودم. چقدر از عمرم را دادم ولی خوشحال بودم که حقم را از دست نداده بودم.

در ايران با توجه به حمايت قانونی و شرعی از ترنس ها و با توجه به تشکيل کميته ای بنام کميته کشوری حمايت از بيماران اختلال هويتی، تراجنسيتی ايران در زمان رياست جمهوری آقای خاتمی. متاسفانه تکنيک و دستگاههای مناسب اين عمل تغيير جنسيت موجود نيست. من هم اميدوارم با کمک گرفتن از مسئولان و نهادهای مربوطه و با کمک اين کميته بتونم تشکيل مرکز درمانی ويژه ای برای اين بيماران بدم. کاری که الان در خانه می تونم انجام بدم مشاوره به ترنس هاست و گاهاً اونها رو کمک ميدم که اصلاً کافی نيست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9:31  توسط بیژن آزاد  | 

همجنسگرايی و حقوق همجنسگرايان

(چاپ شده در مجله ماها و سايت های مختلف اينترنتی)

PDF نسخه

 نيلوفر بيضايی 

 گرايش جنسی در انسانها سه شكل اصلی ( به فرعيات مانند آسكسواليته و فتيشيسم در اينجا نمی پردازم) بروز می كند. اولی “ دگر جنس گرايی“ يا  Heterosexualitنt در مورد كسانی به كار می رود كه رابطه ی عشقی و جنسی را تنها با جنس مخالف برقرار می كنند.  دگر جنس گرايی را بسياری همچنان تنها شكل “ مجاز“ و “طبيعی“ رابطه بشمار می آورند ، اما در حقيقت اين نوع نگاه ريشه در مذاهب دارد كه از نظر آنها تنها شكل شرعی رابطه ميان زن و مرد رابطه ای است كه به توليد فرزند می انجامد. دومی “ دو جنس گرايی“ يا bisexualitنt است . دو جنس گرايی يعنی تمايل مضاعف هم به جنس مخالف و هم به همجنس. زيگموند فرويد اين نظريه را طرح كرد كه همه ی انسانها دوجنس گرا هستند ، يعنی تمايل مضاعف به دو جنس در همه وجود دارد، اما نورمها و تابوهای اجتماعی باعث شده كه اكثر انسانها تنها بخش مجاز تمايلات جنسی خود يعنی دگر جنس گرايی يا رابطه با جنس مخالف را برگزينند. البته كسانی بعد از فرويد اين تز را مورد نقد قرار دادند، اما هيچيك وجود دو بخش زنانه و مردانه در هر انسانی را نفی نكردند. دو جنس گرايی نيز پديده ای است كه در ميان حيوانات نيز مشاهده شده است .

 شكل سوم كه در بالا بدان اشاره كردم همجنسگرايی يا Homosexualitنt است كه بمعنای تمايل به همجنس است و هم در زنان (Lesbien) و هم در مردان وجود دارد. همجنسگرايی يك واقعيت است و هيچ نقطه ای از جهان وجود ندارد كه در آن چنين پديده ای موجود نباشد.  امروزه تمام انسيتوهای معتبر روانكاوی بر اين نكته توافق دارند كه همجنسگرايی ، نه بيماری روانی است و نه انحراف جنسی. طبق آمار موجود 4 درصد از مردان و 2 درصد از زنان در جهان همجنسگرا هستند . البته با توجه به اينكه هنوز در بسياری از نقاط جهان تعداد همجنسگرايانی كه بدليل قوانين ناقض حقوق بشر و يا تعصب شديد فرهنگی و مذهبی عليه همجسنگرايان ، اين تمايل خود را پنهان می كنند و حتی برای پوشاندن آن به رابطه ی زناشويی با جنس مخالف نيز تن می دهند ، بسيار زياد است ، اين رقم آماری در مجموع تا ده درصد حدس زده می شود. متاسفانه اين پيشداوری كه همجنسگرايی ، “غلط“ يا “غير طبيعی“ يا “انحراف جنسی“ است ، هنوز در بسياری وجود دارد. بسياری مغرضانه يا از سر نا آگاهی همجنسگرايی را با پدوفيلی (Pنdophilie)(تمايل جنسی  به كودك) يكسان می پندارند، در حاليكه اين دو پديده هيچ ربطی به يكديگر ندارند. پدوفيلی ، كه نوع جنايی آن در تجاوز جنسی به كودكان بروز پيدا می كند، يعنی تمايل جنسی يك بزرگسال به كودك كه طبق آمار موجود 70 درصد در مورد پسر بچه ها اعمال می شود. از آنجا كه رابطه ی جنسی يك بزرگسال با يك كودك يك رابطه نابرابر است ، از آنجا كه در آن كودك مجبور به تن دادن به رابطه جنسی می شود كه در موردش هنوز چيزی نمی داند و اصولا ارگانهای جنسی و بلوغ فكری در او هنوز رشد كافی نيافته است، نوعی اعمال قدرت و خشونت است كه از سوی بزرگسال بر كودك تحميل می شود. پدوفيلهايی كه رويای آميز جنسی با كودك را متحقق می كنند ، با تهديد و خشونت و با ايجاد هراس و وحشت در كوك به او تجاوز می كنند و موجب صدمات روحی می شوند كه تمام زندگی و آينده ی كودكان را تحت الشعاع قرار می دهد. پدوفيلی ، تجاوز و ايجاد رابطه ی جنسی با كودك بهمين دلايل در اكثر نقاط دنيا ممنوع است و مجازات دارد.

 

 همجنسگرايی ، بر خلاف پدوفيلی يك رابطه ی دو جانبه است كه دو انسان بالغ و بزرگسال با تمايلات مشابه با يكديگر ايجاد می كنند. همجنسگرايی پديده ای است كه به درازای تاريخ بشريت وجود داشته است. همچنين وجود همجنسگرايی در حيوانات نيز امری اثبات شده است و نشان می دهد كه تمايل به همجنس يكی از اشكال طبيعی رابطه ی جنسی بشمار می آيد. همانگونه كه اكثر انسانها راست دست هستند ، اينكه اكثر مردم با دست راست می نويسند ، دليل بر نفی اين موضوع نمی شود كه انسانهايی هم وجود دارند كه چپ دست هستند و با دست چپ می نويسند. هر چند كه در مكانيسمهای جمعی بخصوص در جامعه های توده وار اين تمايل به حذف يا سركوب هر كس كه به نورمهای اكثريت گرايش يا تعلق ندارد، ديده می شود. هنوز در كشورهايی مثل ايران، حتی در بين جماعت روشنفكر تعصبات و پيشداوريهای شديد نسبت به همجنسگرايی و همجنسگرايان وجود دارد. دين می گويد هر رابطه ی جنسی كه به بچه دار شدن منجر نشود، ممنوع است. از اين نظر حتی روشنفكران غير دينی ما نيز بخشا دچار همين پيشداوری آمرانه و دخالتگر در حريم خصوصی انسانها ديده می شود. اسلام حتی مردان عزب را سرزنش می كند و تن دادن به رابطه ی زناشويی را برای همگان وظيفه می شمارد. همچنين برای زنان تكليف می كند كه مهمترين وظيفه شان مادرشدن است و بدين ترتيب حق انتخاب بشر را در تعيین نوع زندگی از اساس نفی می كند. دين با عقل در بسياری از موارد قابل جمع نيست و انسانی كه به ابزار خرد مجهز است و بشر دوستی و رنگارنگی فضای زندگی را می پذيرد ، انسانی كه آزادی را جزو حقوق طبيعی می شمارد و حق انتخاب را يكی از مهمترين اجزاء آن ، نمی تواند حرف غير منطقی و بی اساس را ( حتی اگر خود خدا آن را گفته باشد!) بپذيرد. سوال می كنيم كه اگر تنها توليد فرزند معيار تعيین رابطه است ، پس تكليف زوجهايی كه بدلايل پزشكی بچه دار نمی شوند، چيست. بخصوص زنان اگر نتوانند توليد مثل كنند و نقش مادر را كه “مهمترين دليل وجوديشان“ شمرده می شود ايفا كنند، آيا موجوداتی بی ارزش تر از ديگران محسوب می شودند. آيا محكوم به عزلت نشينی هستند ؟ آيا می شود از “رحمت الهی“ دم زد، اما كمترين نسبتی با پديده ای بنام “هومانيسم“ (بشردوستی) و احترام به حرمت انسان نداشت؟ دفاع از حقوق  همجنسگرايان برای هر انسانی كه حقوق انسانها را حرمت می گذارد و از جزم انديشی فاصله گرفته است، يك وظيفه است. مسلم است كه در جامعه ای مانند ايران با توجه به وجود حكومتی كه هر كه طبق قوانين اسلامی ، مجازات می كند و اصولا مجازات گر است ، صحبت از حقوق همجنسگرايان و مبارزه و روشنگری ، همت بسيار می خواهد و كاری است بس دشوار، بخصوص با توجه به اينكه وضع قوانين نا عادلانه و تقويت ديدگاه سنتی و قانونی شدن نقض حقوق انسانها توسط انسانهای ديگر ، كار بسی دشوارتر می نمايد. در كشوری كه در سطح جامعه شنيع ترين جوكها ساخته می شود كه محتوای آن “بچه بازی“ ( چيزی كه در غرب مجازات دارد و ترويج آن شرم آور بشمار می آيد، چرا كه نقض صريح حقوق كودك بشمار می آيد) را امری پذيرفته شده می نماياند، اما در مورد همجنسگرايی اينهمه پيشداوری وجود دارد و بسياری هنوز از لقب ناپسند و غير انسانی “كونی“ در مورد آن استفاده می كنند، قوانينی وضع شده كه نه تنها هرگونه حق دفاع از حرمت انسانی را از همجنسگرايان می گيرد، بلكه حتی آنها را حبس و اعدام می كند. مهم اين است كه با وجود همه ی اينها همجنسگرايان با وجود اينكه در چنين جوامعی وجودشان “انحراف“ تلقی می شود با آگاهی از مبارزات هم سرنوشتانشان در نقاط ديگر جهان، با رشد آگاهی خودشان ، خود را باور كنند و به درجه ای از اعتماد بنفس برسند كه بتوانند بدون هراس از تكفير وجود خود را بصدای بلند اعلام كنند ، تا ديگر نشود ناديده شان گرفت . حقوق خود را طلب كنند تا جايگاه اجتماعی خود را تثبيت كنند. اين راهی است كه ديگران رفته اند. راه سختی است. اما راهی بجز پا گذاشتن در آن نيست . راه ديگر خودكشی دسته جمعی است كه نه تنها گرهی از كار كسی نمی گشايد، بلكه بيشتر نوعی سلب مسئوليت است از ايفای سهم برای ساختن آينده. همجنسگرايان(چه زن و چه مرد) با تشكل و روشنگری و اعاده ی حقوق خود جزء مهمی از جنبشهای تقويت كننده ی دمكراسی خواهی در ايران هستند.

 

 

 علل همجنسگرايی

 

 علل و ريشه های همجنسگرايی نزديك به يك سده است كه مورد بحث است. بطور كلی دو ديدگاه در اين مورد وجود دارد:

اولی ديدگاهی است كه بر پايه ی نظريه بيولوژيك-پزشكی استوار است و طبق آن تاثير ژن و يا هورمون بعنوان عوامل تعيین كننده ی گرايش جنسی مورد بررسی قرار می گيرد. ديدگاه دوم به بررسی علمی پيشزمينه های جامعه شناسانه- فرهنگی می پردازد و از طريق بررسی داده های خانوادگی –تربيتی و اجتماعی همجنسگرايی را نتيجه ی “مشكلات تربيتی“ (نوعی انحراف) تلقی می كند كه می توان آن را “تصحيح“ كرد. برخی “عدم حضور پدر“ در دوران كودكی يا مواردی مشابه را دليل همجنسگرا شدن مردان می دانند و يا در مورد زنان “تجربه ی منفی رابطه با جنس مخالف“ ... را. اين تئوری كلاسيك “پدر غايب“ و “مادر بی نهايت دلسوز“ ريشه در افكار زيگموند فرويد دارد. اگر حق با فرويد می بود، می بايست اكثر پسرانی كه پدرانشان با آنها فاصله داشته اند و از زندگی آنها غايب بوده اند، همجنس گرا شده باشند. يا در مورد زنان طبق نظريه فرويد مبنی بر اينكه زنان از “حسادت به آلت تناسلی مردانه“ رنج می برند و يا زنانيكه از نظر او بدليل اينكه آرزوی “مرد“ شدن دارند ، عليه نقش زنانه قيام می كنند، بايد همه لزبين شده باشند. اما هر دو تز فرويد با واقعيت فاصله دارد.

 

 همچنين بی اساس بودن كليشه ی “غير طبيعی“ بودن تمايل به همجنس توسط آزمايشهای بيولوژيك روی حيوانات روشن شده است. يكی از هزاران نمونه كتاب پتر اوون(Peter Owen) به نام Born Gay است كه در آن اسناد مربوط به مشاهده ی همجنسگرايی در نزديك به 450 نوع از حيوانات به چاپ رسيده است.

 اما اينكه دلايل واقعی همجنسگرايی چيست، هنوز يك معما باقی مانده است. گرايشی كه اينگونه بی پروا بر عليه گسترش ژن عمل می كند، در منطق آن تفكری را كه تمام هم و غمش توليد مثل است، می بايست تاكنون ريشه كن شده باشد! اما از نظر بيولوگها اين مسئله ی وراثت و گسترش ژن عليرغم وجود همجنسگرايی ، نه تنها مورد تهديد قرار نمی گيرد، بلكه همجنسگرايان می توانند به خواهران و برادران خود در نگهداری كودكان كمك كنند و يا حتی با قبول سرپرستی كودكان بی سرپرست به رشد ژن گروه انسان ياری رسانند. (طبق تجربه ای كه در غرب صورت گرفته، زوجهای همجنسگرا كه سرپرستی كودكان را می پذيرند، اكثرا والدين بسيار دلسوزی هستند).

 در عرصه ی بيولوژيك سيمون لوی Simon LeVay (نوروبيولوگ آمريكايی) در دهه نود مغز 35 مرد را كه 19 نفرشان همجنسگرا بودند مورد آزمايش قرار داد و بدين نتيجه رسيد كه  بخش كوچكی در جلوی هيپوتالامس مغز قرار دارد و INAH 3 نام دارد، يك سوم مردان دو جنس گرا و برابر با مقداری است كه در مغز زنان وجود دارد. تئوری “مغز زنانه“ در همجنس گرايان زاده شد، اما در دوران خود كمتر مورد توجه قرار گرفت تا مدتی پيش كه آزمايشی مشابه در ارگون همين نتيجه را نيز در مورد حيوانات اثبات كرد. اين تز توسط خانم زيگريد اشميتز مورد ترديد قرار گرفت ، چرا كه او با توسل به تئوری پلاستيسيته ی مغز اثبات كرد كه مغز در طول زندگی ثابت نمی ماند بلكه تغيیر می كند. همين نكته اين تز را مورد ترديد قرار داد كه آيا زندگی همجنسگرايانه مغز همجنسگرا را فرم می دهد يا برعكس.

 همچنين تزهای ديگری نيز وجود دارد، از جمله ژنتيگ و اثبات وجود ژن همجنسگرا توسط دين همر Hamer) (Dean در سال 1993. در علم ژنتيك وجود ژنی كه همجنسگرايی را می سازد در آزمايشهای گوناگون اثبات شده ، اما ژنتيك نم تواند تنها توضيح دهنده ی تمام علت باشد. يك نكته ی ديگر كه اثبات شده اين است كه اكثر مردانی كه  بشدت و عنادورزانه با همجنسگرايی مخالفت می ورزند، در مورد تصوير مردان، لخت نسبت به مردانی كه تعصب خاصی در اينمورد ندارند، بسيار بيشتر تحريك می شوند.

 

 بهر حال همانگونه كه اشاره كردم همجنسگرايی نه قابل تغيیر است و نه قابل حذف ، يك واقعيت است و هم خود همجنسگرايان و هم جامعه می بايست وجود آن را بعنوان يك واقعيت بپذيرند. همچنين درصد بيماری روانی در ميان همجنسگرايان بهيچوجه بيشتر از درصد بيماری روانی در ميان دو جنس گرايان نيست، اما در جوامعی كه همجنس گرايی پذيرفته نمی شود و مجازات دارد، موقعيت بسيار دشوار زندگی همجنسگرايان و سركوفتها و تحقيرهای اجتماعی ، به انزوا كشيده شدن ، پذيرفته نشدن از سوی نزديكان و فاميل... عواملی مهمی هستند كه باعث ايجاد مشكلات روحی، ياس، خودكشی ... در همجنسگرايان می شود.

 با تحقير همجنسگرايان و منسوب كردن آنها به “غير عادی“ “غلط“ ... همجنس گرايی از بين نمی رود و “مشكلی“ حل نمی شود ، هر چند كه همجنس گرايی در ذات و طبيعت خود اصلا مشكل نيست. پيشداوری و تعصب و برخورد انسانی از چيزی كه مشكل نيست، يك مشكل می سازد.

 

 اين ادعا كه همجنس گرايی با “فرهنگ“ و “سنت“ ما همخوانی ندارد، همانقدر ابلهانه است كه كسی ادعا كند حقوق بشر برای ما ساخته نشده يا مثلا آزادی برای ما خوب نيست. حقوق بشر و آزادی جزو حقوق طبيعی همه ی انسانها است  و همجنسگرايی مطابق طبيعت برخی از انسانها در هر جامعه ای . همجنس گرايی نه به قشر و طبقه ی خاصی تعلق دارد و نه به يك گروه اجتماعی محدود می شود. آنچه مسلم است اينكه اگر فرزند يك روحانی همجنسگرا باشد با مشكلات بسی عظيم تر روبروست تا فرزند والدينی كه كمتر تعصب دارند و نگاه بازتری به جهان. كسانيكه ناچار به پنهان كردن يا نزيستن همجنسگرايی خود باشند، تا پايان عمر در گردابی از مشكلات روحی و روانی دست و پا خواهند زد ، اما آنها كه همجنسگرايی خود را بپذيرند و زندگی كنند و برای اعاده ی حقوق پايمال شده ی انسانی خود حركت كنند، نه تنها در بهبود وضعيت خود ، بلكه در پيشرفت فكری و باز شدن فضای تنگ و بسته ی سنت غير تعقلی نقشی غير قابل انكار بر عهده خواهند گرفت.

 

 

 همجنس گرايی در اروپا

 

 كشورهای غربی تا قرن 13 در دوران قرون وسطا كه كليسا و دستگاه دينی با دولت در آميخته بود، همجنسگرايی بعنوان گناه شمرده می شد ، اما نهايت مجازاتی كه برای آن در نظر گرفته می شد، وادار كردن متهمين به همجنسگرايی به توبه در كليسا و يا بيرون راندن مقطعی آنها ازشركت در برخی مراسم مذهبی بود. اما از قرن 13 تا عصر روشنگری همجنسگرايی تحت عنوان “سودومی“ (سودومی در معنای لغوی بمعنای آميزش با حيوانات است ، اما در قرون وسطا برای اشكالی از رابطه ی جنسی كه به توليد فرزند منتهی نمی شد، نيز بكار می رفت) بعنوان جرم شناخته می شد كه مجازات آن سوزاندن همجنسگرايان بود. دوران اصلی تحت تعقيب قرار گرفتن و كشتار همجنسگرايان از قرن 13 تا قرن 16 در شمال ايتاليا و اسپانيا و همچنين در تمام قرن 18 در انگليس، فرانسه و هلند بود.

 با وقوع انقلاب فرانسه و گسترش ايده آلهای آن در اروپا، در بسياری از كشورها قوانين مجازات مرگ برای همجنسگرايان يا  لغو شد و يا به حبس در زندان برای مدت محدود تقليل يافت. (نمونه زندانی شدن اسكار وايلد نويسنده ی شهير انگليسی بدليل همجنسگرايی و محكوميت به كار سنگين در زندان بمدت دوسال ) با اينهمه محاكمه ی همجنسگرايان و حبس در زندان تا دهه شصت ادامه داشت . همچنين تا دهه ی 70 (1970) همجنسگرايی در ليست بيماريهای روانی قرار داشت و بسياری از همجنسگرايان در تيمارستانها بستری می شدند. (يكی از نمونه ها بستری كردن رياضی دان انگليسی “آلن تيورينگ“ در سال 1952 است).

 در دوران سلطه ی فاشيم هيتلری در آلمان ، همجنسگرايان همراه يهوديان ، كمونيستها و كوليان به اردوگاههای كار اجباری و اتاقهای گاز فرستاده می شدند. نزديك به 10000 همجنسگرا در اردوگاه كار اجباری بودند كه فقط 40 درصد آنها زنده ماندند.

 با وجود اينكه در اكثر دمكراسيهای پيشرفته در غرب در اثر پيشرفت علوم و گسترش دانش بشری و همچنين رشد جنبشهای آزاديخواهانه كه جنبشهای همجنسگرايان بخش مهمی از آن را تشكيل می داد، قوانين مجازات همجنسگرايان لغوشد و همجنسگرايی از ليست بيماريهای روانی و انحرافات جنسی حذف شد. امروزه در كشورهای غربی همجنسگرايان از لحاظ حقوقی برابر شناخته می شوند و زوجهای همجنسگرا حق ازدواج و ثبت ازدواج دارند و از كليه ی مزايای مالياتی كه زوجهای دگر جنس گرا دارند، برخوردارند. 

با اينهمه در بسياری از كشورهای ديگر در مورد همجنسگرايان همچنان  مجازات اعدام اعمال می شود و همجنسگرايان تخت تعقيب قرار می گيرند. در جامائيكا، زيمبابوه، ناميبيا، نپال، نيجريه و در اكثر كشورهای اسلامی مجازات همجنسگرايی اعدام است. همچنين در برخی كشورهای اروپای شرقی  (كمونيستی سابق) مانند رومانی وآلبانی وضعيت حقوق بشر و بخصوص حقوق همجنسگرايان مغشوش و نگران كننده است. در لهستان و ليتانی هر گونه تظاهرات برای حقوق همجنسگرايان و لزبينها ممنوع است و يا با برخوردهای خشونت آميز كه از سوی كليساها و افراطيون راست و نئونازيها  تحريك می شود، روبرو می شود. در سازمان ملل ، هم واتيكان ( كه تا به امروز همجنسگرايی را برسميت نشناخته و آن را انحراف تلقی می كند) و هم دول اسلامی تلاش می كنند تاجلوی  كليه ی بحثهای مربوط به همجنسگرايی را بگيرند و از وارد شدن به ديالوگ در اين زمينه خودداری می كنند.

 

 

 جنبشهای همجنسگرايان

 

 كارل هاينريش اولريشز (Karl Heinrich Ulrichs) حقوقدان آلمانی جزو اولين كسانی است كه برای حقوق همجنسگرايان در اذهان عمومی و در عرصه ی قانونگزاری مبارزه آغاز كرد. وی در سال 1867 ميلادی در روز حقوقدانان در حضور 500 تن از اعضای جامعه ی حقوقدانان خواست حق ازدواج برای همجنسگرايان را طرح كرد. هرچند كه سخنان او با مخالفتهای شديد روبرو شد، اما شايد بتوان سخنرانی او را سرآغاز جنبش همجنسگرايان ناميد. نخستين تشكل همجنسگرايان در آلمان با تشكيل “كميته ی علمی-انسانگرا“ توسط پزشك آلمانی ماگنوس هيرشفلد (Magnus Hirschfeld) در سال 1897 بنيانگزاری شد. اين تشكل كه نزديك به 500 عضو داشت، بدون اينكه مشخصا اعلام كند كه به جنبش همجنسگرايان تعلق دارد، تلاش كرد تا با ارائه ی دلايل علمی به پاراگراف 175 در قانون جزائی آلمان اعتراض كند . پاراگراف 175 ، همجنسگرايی را جرم می شناخت و مجازات زندان از 5 ماه تا 6 سال برای آن در نظر می گرفت. از سال 1919 به بعد انجمنهای گوناگونی تحت عنوان “انجمن دوستی“ و يا “كانون دفاع از حقوق بشر“ تشكيل شد. موفقترين نمونه همين كانون دفاع از حقوق بشر بود كه در سال 1924 در جمهوری وايمار بيش از 12000 عضو داشت.در پايان جمهوری وايمار تعداد اعضا به 48000 نفر رسيده بود. همچنين گروههای دفاع از حقوق همجنسگرايان در سوئيس، اتريش، چكسلواكی، آمريكا، آراژانتين و برزيل در همين دوره تشكيل شدند. اين كانون علاوه بر اجرای مراسم فرهنگی و روشنگری ، فعاليتهای سياسی و مطبوعاتی ميز انجام می داد و حمايت از اعضای همجنسگرای خود را جزو مهمترين وظايف خود بشمار می آورد. بعد از به حكومت رسيدن هيتلر در آلمان ، اين تشكيلات متلاشی شد و مركز ثقل فعاليتهايش به آمريكا منتقل شد. در سال 1951 تشكلی بنام Mattachine Society توسط مردان همجنسگرا در آمريكا بوجود آمد و در سال 1955 تشكل  Bilitis Daughters of توسط زنان لزبين تشكيل شد . اين تشكلها علاوه بر اينكه بطور مشخص برای حقوق همجنسگرايان تلاش می كردند ، از آنجا كه می دانستند حركت آنها چه در عرصه ی اجتماع و چه در عرصه ی سياست بايد مطرح شود تا به خواسته هايشان توجه شود، حركتی اجتماعی- سياسی بودند كه بعد تحت فشار دوران مك كارتيسم ، بناچار فعاليتهای سياسی را كنار گذاشت و فقط در حد تشكيل كلوپها در ميان اعضای خود به فعاليتهايش ادامه داد ، اما از عرصه ی فعاليتهای اجتماعی به كنار گذاشته شد. اين وضعيت تا اواسط دهه ی شصت ادامه داشت تا اينكه در اين دوران بعنوان بخشی از جنبشهای اعتراضی زنان، سياه پوستان و دانشجويان مرحله ی نوينی از فعاليتهای اجتماعی سياسی خود را از سر گرفت. در تاريخ 28 ژوئن 1969 بعد از حمله ی پليس به يك كافه ی همجنسگرايان، حركتهای اعتراضی همجنسگرايان راديكاليزه شد و بمدت سه روز در مقابل آن كافه به تظاهرات و اعتراض پرداختند. با اوج گيری جنبش چپ تشكلهای جديدی تحت عنوانهای Gay Liberation Front  و Gay Activists Alliance  شكل گرفت. در تاريخ 1 مای 1970 تشكيلاتی تحت عنوان Radical Lesbians با اجرای آكسيونها اعتراضی و با اعلام حركتی بنام “ لزبينيسم سياسی“ ، بطور غير منتظره ای در كنگره همبستگی زنان  حضور پيدا كرد و توجه افكار عمومی را به خود جلب كرد .  در همين دوره جنبشهای اعتراضی همجنسگرايان دوباره در اروپا شدت گرفت . برای مثال در آلمان فيلمساز آلمانی بنام Rosa von Praunheim با ساختن فيلمی بنام “ همجنسگرا بيمار نيست، بلكه وضعيت جامعه ای كه او در آن زندگی می كند بيماراست“ كه از تلويزيون آلمان پخش شد و در آن از زاويه ی سياسی اجتماعی به اين معضل پرداخته بود و انتقاد شديدی به دو دوزه بازی دستگاه دولت و ارگانهای مذهبی كرده بود، عليرغم اينكه با برخوردهای شديد محافظه كاران مسيحی روبرو شد، از حمايت همجنسگرايان برخوردار شد و جنبش همجنسگرايان را به فعاليت بيشتری در زمينه ی سياسی و اجتماعی سوق داد.

 همجنسگرايان اروپا و آمريكا با تحمل هزينه های سنگينی كه از از دست دادن شغل گرفته تا انزوای اجتماعی    و مقابله دستگاه سياسی و نهادهای مذهبی ، نه تنها توانستند به تغيیر قوانين ياری رسانند، بلكه موفق شدند تا برابری حقوقی با دگر جنس گرايان را نيز بدست آورند و در عين حال جايگاه اجتماعی خود را استحكام بخشند. امروز جنبش همجنسگرايان ، از وجه سياسی خود فاصله گرفته ، چرا كه توانسته حقوق سياسی خود را بدست آورد. همجنسگرايان هر سال در برلين و هامبورگ و همچنين در كشورهای ديگر با برگزاری Christopher day به خيابانها می آيند و هر سال حضور خود را كه يادآور مبارزات دردناك گذشته است اعلام می كنند و پيروزيشان را جشن می گيرند. در اين جشن بسياری از دگر جنس گرايان نيز شركت می كنند و حضور چندين ميليونی جوانان همجنسگرا و غير همجنسگرا در اين كارناوال شادی براستی ديدنی است.

 

ژانويه 2006

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 9:27  توسط بیژن آزاد  |