تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

از هر کرانه ...

زبان، ادبيات، فرهنگ و هويت ملی

 

 

مقاله‌ای از علی‌اکبر سعيدی سيرجانی

فرهنگ ملی مجموعه‌ای است از هنرها و ذوقيات و آداب و سنن و تاريخ هر ملت، و مايه‌ی تشخيص آن ملت است در بين ديگر اقوام و ملل جهان. از نقاشی و موسيقی گرفته تا عقايد دينی و سنتهای قومي، از شيوه‌ی جهان بينی و زمينه‌ی فكری گرفته تا آداب معاشرت و پندارهای خرافی، همه تارهای ظريفی هستند از شيرازه‌ی ديرگسلی كه اسناد هستی و كتاب تمدن و فرهنگ يك ملت را از آسيب پراكندگی در امان می‌دارد.

جلوه و بروز عناصر سازنده‌ی فرهنگ ملی هميشه به‌يك سان و يك اندازه نيست. در هر ملتی به‌اقتضای جريان تاريخ و حوادثی كه بر او گذشته است پاره‌ای از اين عناصر مجال ظهور و گسترش بيشتری يافته‌اند و پاره‌ای ديگر كه از اين تجلی مستقيم و خودنمايی ممنوع بوده‌اند از دريچه‌ای ديگر در صحنه‌ی حيات آن ملت ظاهر شده‌اند و به‌هر صورت وظيفه‌ی خود را در ساختمان فرهنگ ملی ادا كرده‌اند.

بنابراين همچنان كه جلوه‌‌های عناصر و اجزا فرهنگ ملی يكسان نيست، تاثير و سهم آنها در تكميل تمدن و تثبيت هويت يك ملت نيز به‌يك اندازه نمی‌تواند باشد. عنصری در اين مجموعه ارزش و اثرش بيشتر است كه در مضايق زمانه بار عناصر ديگر را به‌دوش كشيده و به‌آنها با همه دشواری‌ها و موانع امكان تجلی و ادامه‌ی حيات داده و به‌عبارتی روشن‌تر، عناصر ممنوع را نگهداری و حمايت كرده باشد.

در بعض ملتهای جهان بار نگهداری از اجزا سازنده‌ی فرهنگ ملی _ به‌علل گوناگون _ بر دوش يك عنصرافتاده و اين جز بتدريج به‌صورت ركن استواری درآمده است كه همه جلوه‌‌های تمدن و مظاهر فرهنگ يك ملت را تحمل می‌كند و در پناه حمايت و پرورش خود می‌گيرد و از دستبرد حوادث محفوظشان می‌دارد. چون پهلوان كوه پيكر قوی پنجه‌ای كه در هجوم بی امان دشمنان، سينه سپر كرده پای مردی بر زمين فشرده و سرداران ارزنده اما زخمی قوم خود را در پناه خويش گرفته و از مهلكه رهانده است. چون بست مقدسی كه آزادگان را از زخم تازيانه‌ی استبداد و سنگسار تعصب عوام در پناه خويش امان داده است.

در اين حالت عنصر مقاوم به‌صورت ركن اصلی هويت و ظرف جامع فرهنگ ملی جلوه می‌كند و زمينه‌ی مناسبی می‌شود برای ظهور همه‌ی استعدادهای قومی و پرورش همه جلوه‌‌های ذوقی و معنوی و فرهنگي؛ و به‌حكم طبيعت، گسترش و بالندگی آن به‌مرحله‌ای  می‌رسد كه ديگر اجزا و عناصر فرهنگ ملی را در خود گيرد و گزارشگر راستين جلوه‌‌های آنان باشد؛ به‌همان صورت كه امواج نگاه در چشم گوش و زبان بستگان جانشين شنيدنها و گفتنهاست.

در ايران ما پيش از هجوم عرب فرهنگ مشخص و معتبری وجود داشت با عناصر و اجزايی بسيار و گوناگون. تحول تازه و كوبنده _ مانند هر نيروی مهاجم غالبی _ می‌خواست فرهنگ ملت مغلوب را درهم شكند و هويت او را متلاشی سازد، تا بتواند ملت را يكپارچه فروبلعد و مضمحل كند. كاری كه هر غالبی با مغلوب خويش می‌كند و نتيجه‌ی تلاشش بستگی مسلمی دارد با نيروی مقاومت و به‌عبارتی روشن‌تر، استحكام فرهنگ ملی در كشور شكست خورده.

در اين گيرودار جنگ و ستيز ملت ايران شكست می‌خورد و در عرصه سياست و بر صفحه‌ی جغرافيا تسليم نيروی مهاجم می‌شود، زيرا از سلطه‌ی روزافزون موبدان بر همه‌ی شوون زندگيش به‌تنگ آمده است و از نظام نامعقول طبقاتی نفرت دارد. اما هويت ملی خود را نمی‌بازد و بجان و دل پاسداريش می‌كند، زيرا بدان دلبسته است. در نتيجه، كشور مفتوح شده است اما ملت مغلوب نيست. سمندروار از ميان شعله‌ی حوادث سرمی‌كشد و پر و بالی می‌تكاند و برپا می‌ايستد، و به‌ترميم ويرانيها و دفاع از هويت خود می‌پردازد: به‌زبان خود علاقمند است، آن را رها نمی‌كند، بلكه با تعديل و التقاطی تكميلش می‌كند. آتش را مظهر روشنی و پاكی می‌داند، به‌شاه چراغ سلام می‌برد. از موالی تراشان بنی اميه بيزار است، نهضت شعوبی می‌آفريند. فرهنگ ملی و زمينه‌ی ذهنيش با تعصب خشك سازگار نيست، علم عرفان اسلامی می‌افرازد. جلوه‌ی مستقيم بسياری از مظاهر هنری و ذوقی به‌ذايقه‌ی بيمارگون سختگيران زمانه ناسازگار است و اين ناسازگاری در طبيعت عوام نيز رخنه كرده و پسند طبع آنان را يكباره ديگرگون نموده است، روح فرهنگ ملی چون حكيمی دل‌آگاه می‌داند كه اين تغيير ذايقه‌ی نتيجه‌ی نوعی بيماری است، مرضی كه سرانجامش می‌تواند به‌تباهی ملت منتهی شود، بناچار داروی لازم اما ناپسند ذايقه‌ی حاكمان زمانه را در كپسول شيرين و مطبوعی می‌ريزد و به‌جماعت می‌خوراند.
 

در دوران تاريك و تلخی كه منصب جويان ناخلف، حساب دين الهی و جهانی اسلام را با عصبيت‌های عربی درهم آميخته‌اند و به‌قصد خوشامد ابنای ابوسفيان و برای تحكيم امپراطوری بنی‌عباس تيشه به‌ريشه‌ی مليت خود می‌زنند و كاسه‌‌های داغتر از آش برای تملق تركان مهاجم به‌مسند رسيده كمر به‌نفی هويت ايرانی خود بسته اند، و همه‌ی جهدشان اين است كه يعرب بن قحطان را در عرصه‌ی تاريخ بر تخت كيومرث و جمشيد بنشانند و همه پيوندهای ملت ايران را با گذشته‌ی افتخارآميز و تاريخ حميت انگيزش بگسلانند. در همچو دورانی مورخان متاسفانه ايرانی نژادی پيدا می‌شوند كه دانسته و ندانسته اجداد نام آور خود را با لقب تحقير آميز "گبركان" مظهر كفر و گمراهی پندارند، و فقيهانی كه تعظيم مراسم سنتی و ملی را از مقوله‌ی معاصی دانند و نه همين جشن سده و مهرگان را عملی بت پرستانه خوانند كه روشن كردن شمعی را در شب نوروز و پوشيدن رختی نو را در نخستين روز فروردين در رديف منهيات و مكروهات شرعی نهند، و واعظانی كه از بردن نام فريدون و كيقباد و كيخسرو پرهيز كنند تا مبادا مردم ايران به‌ياد عظمت ديرين خود افتند  و در سلطه‌ی متراكم و ظلمت گستر اجانب رخنه‌ای ايجاد گردد.

در همچو حال و هوايي،  شاهان و فرزانگان و پهلوانان ايران باستان را از اعماق فراموشی بيرون كشيدن و با شكوه و جلالی شايسته‌ی شانشان به‌ميان مردم بازآوردن و سرگذشت زندگيشان را نه همين نقل مجالس درباری و شب نشينيهای اشرافی كه نقل محافل قهوه خانه‌ای و جشنهای عشايری و ضيافتهای عروسی كردن كاری در حد اعجاز است كه پهلوانی چون شعر فارسی تعهدش را به‌گردن می‌گيرد و با چنان توفيقی به‌انجامش می‌رساند كه مايه‌ی اعجاب جهانيان می‌شود.
قدرت سركوبگر بيگانگان مهاجم و سرسپردگان اجنبی خويشان با هزاران گرز و شمشير و تازيانه، ملت ايران را از ياد دوران باستانی و تذكار گذشته بر حذر داشته است. اما خون ايرانی ممزوج با سياله شعر فارسی در عروق و شرايين مردم كوچه و بازار سيلان دارد. مردمی كه فارغ از عقاب حاكمان و عتاب متشرعان و بی نياز از هر دعوتنامه و مقدماتی جاندارترين صحنه‌‌های نمايشی و موثرترين فيلمهای سينمايی را پيش چشم دارند، دست در دست فردوسی و همراه انبوه جمعيت از جور ضحاك رسته، قدم به‌بارگاه فريدون فرخ می‌نهند تا پيروزيش را بر ماردوش جوان كش خونخوار و جلوسش را بر تخت پادشاهی شادباش گويند که:

ای شاه پيروز يزدان شناس
ستايش مر او را و زويست سپاس
ترا باد پيروزی از آسمان
مبادت بجز داد و نيكی گمان

 

و در يك چشم برهم زدن بی اعتنا به‌احكام متعصبان تاريك دلی كه زنان را زندانی حصار حرمسرا كرده اند، با سرعتی همتازمخيله شاعران از مجلس تاجگذاری فريدون به‌اقصی نقاط شرقی ايران زمين پر می‌كشند تا در سايه‌ی حصار  سپيددژ شاهد شجاعت شيرزنی از هموطنان خود باشند، نهان كرده گيسو به‌زير زره، زده بر سر ترگ رومی گره، كمر بر ميان بادپايی به‌زير، كه اسب در ميدان می‌تازد و راه بر سهراب می‌بندد. می‌روند تا با لبخند غروری تماشاگر نقش تعجبی شوند كه با ديدن موج گيسوان رها گشته‌ی گردآفريد بر چهره‌ی سهراب حيرت زده نشسته است و زمزمه‌ی زيرلبی اش را بشنوند، كه: عجبا! در كشوری كه چنين دختر آيد به‌آوردگاه،

سواران جنگی به‌زور نبرد
همانا به‌ابر اندر آرند گرد

 

كدامين ايرانی است كه ازعظمت نياكان خويش و گذشته‌ی شكوهمند وطن خود باخبر گردد و از اينكه هموطن بی خبری خود را مولای فلان ديوخو اهرمن چهره‌ی اموی ناميده، خون در سرش نجوشد.

 

مايليد با هم سری به‌بزم طرب پرويزی بزنيم و در چشمه سار نغمه‌‌های باربد و نكيسا صفای روحی حاصل كنيم؟ می‌گوييد در سرای خاص بار عام نيست؟ عجب از عقل شما، كسی كه با نظامی همراه است از اجله‌ی خاصان است و بر هر مهمان به‌دعوت خوانده‌ای مقدم. بفرماييد و به‌تماشا خراميد:
به‌سرهنگان سلطانی حمايل
در و درگه شده زرين شمايل
ز هر سو ديلمی گردن به‌عيوق
فروهشته كله چون جعد منجوق
به‌دهليز سراپرده سپاهان
حبش را بسته دامن در سپاهان
سياهان حبش تركان چيني
چو شب با ماه كرده همنشيني
لبالب كرده ساقی جام چون نوش
پياپی كرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته
جهان را چون فلك در خط گرفته
نكيسا چنگ را خوش كرده آغاز
فكنده ارغنون را زخمه بر ساز
نوا بازی كنان در پرده‌ی تنگ
غزل گيسو كشان در دامن چنگ

 

مواليد ذوق و هنر می‌خواهند با صدهزار جلوه بيرون خرامند و معرف تمدن و فرهنگ ملی باشند، اما سنگبار تعصب امان نمی‌دهد، فرزانگان ملت به‌يمن نبوغ طبيعی چتر امانی بر سر می‌گيرند و به‌راه خود ادامه می‌دهند، و به‌تعبيری تازه از راهی ديگر و به‌هياتی ديگر دور از سرزنش خار مغيلان به‌سوی كعبه‌ی مقصود روی می‌نهند. نقاشی و مجسمه سازی را نظام غالب ممنوع كرده است و متوليان شريعت آن را نوعی بت تراشی و بت پرستی می‌پندارند، ذوق زيباپرست ايرانی كه تاب اينهمه خشكی و خشونت ندارد، از كشيدن تصوير صرف نظر می‌كند اما به‌ساختن آن ادامه می‌دهد. آن را در ظرف تازه و به‌صورت تازه‌ای به‌اهل ذوق و حال عرصه می‌كند. در اين صحنه آرايی و صورت سازی نوع جديد نيازی به‌قلم مو و بوم نقاشی و رنگ و روغن نيست. روح ظريف و صورتگر ايرانی تابلو نقاشی را در قالب كلمات می‌ريزد و به‌نمايشگاه جهان می‌فرستد، آنهم نه يك نسخه كه هزاران هزار.

در اين دو بيت تامل فرماييد، چه تصويری جاندارتر و زيباتر از اين در آثار نقاشان جهان سراغ داريد. تابلو زيبای سرمست آشفته گيسويی كه بمراتب از خود صاحب تصوير دل انگيزتر و دلرباتر است و با سايه‌ی لطيف ابهامی كه بر جزيياتش دامن كشيده ذهن صاحب ذوقان خيال پرداز اشارت شناس را آزاد می‌گذارد تا لباس او را به‌هر رنگی كه می‌پسندد انتخاب كند و اندازه‌‌های اندام لطيفش را به‌هر قالبی كه می‌خواهد تجسم بخشد. تصوير جانداری است كه دست تعرض صورت شكنان از درهم شكستن و از هم پاشيدن كوتاه است. تصوير را تماشا كنيد:
زلف آشفته و خوی كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحی در دست

 

آثار نقاشان ديگر ساكن است، حركت و جنبشی ندارد، اما تصويری كه طبع صورتگر حافظ در برابر چشم اهل هنر گسترده است در محدوده‌ی قالبی چوبين محصور و مقيد نيست، سيال و مواج است، حركت می‌كند، راه می‌رود، می‌نشيند، می‌خندد، و سخن می‌گويد:

نرگسش عربده جوی و لبش افسون كنان
نيمه شب مست به‌بالين من آمد بنشست

 

محتسب بزم آرايی را منع كرده است و فرمان داده  كه شرح عشق مگوييد و مشنويد. حتی چنگ و عود گيسو بريده‌ی در آتش غضب سوخته، با توصيه‌ی پنهان خوريد باده كه تعزير می‌كنند، رندان تشنه لب را هشدار می‌دهند. اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است با تيزی محتسب و تازيانه‌‌های مستی پرانش خمارزدگان را حتی در پستوی هفتمين خانه يارای لب تر كردنی نيست تا چه رسد به‌مجلس بزم آراستن و خلايق را به‌تماشا خواندن. در حال و هوايی چنين كه از سقف مقرنس فلك سنگ فتنه می‌بارد، نقاش صحنه ساز ديگری صحنه‌ی بديعی می‌آفريند از مجلس حالی آنهم در او ج مستی و اين تصوير جاندار خيال انگيز را بی دريغ و بی پروا در كوی و برزن در مسجد و مجلس به‌نمايش می‌گذارد، بی آنكه پنجه‌ی مدعی گريبانش را بگيرد و كارش را به‌حد و تعزير بكشاند. نقاشی را بنگريد:

"شمع را ديد ايستاده،
شاهد نشسته،
می‌ريخته و قدح بشكسته،
قاضی در خواب مستی، بی خبر از ملك هستی".

 

اينها و صدها نمونه‌ی ديگر هر يك به‌نوبه‌ی خود در جهان صورتگری و نقاشی آثاری برجسته اند و مقامی والا دارند. اگر روزی قرار شود نمايشگاهی از بهترين تابلوهای جهان ترتيب دهند ملت ايران در آن عرصه‌ی رقابت و در حضور داوران صاحب نظر تهيدست و شرمزده نخواهد بود؛ كه، می‌تواند از هر گوشه‌ی ضميرش آثاري_ آنهم نه ده نه صد، هزارها_ بدين نمايشگاه جهانی عرضه دارد، و در فراخنای ميدان هنر هل من مبارز گويد و كوس لمن الملكی كوبد.

اين را می‌گويند رشد بالنده‌ای كه حاصل اختناق و سركوب است و اينجاست كه زبان و ادبيات فارسی سينه سپر كرده و همه جلوه‌‌های ممنوعه‌ی صورتگری و صحنه پردازی را در پناه خود گرفته و با تعهدی دلسوزانه پرورش داده و به‌جهانيان عرضه كرده است.
 

محدوديت‌های زمانه ذوق ايرانی را از اجرای نمايش و بازيگری در صحنه‌ی تآتر منع می‌كند، اروپای بيدار شده‌ی زنجير تقيد شكسته  به‌نمايش هنرمندانه‌ی درامها و تراژديهای يونانی ادامه می‌دهد و در جهان هنر از اين رهگذر كسب شهرت و افتخار می‌كند. ذوق ايرانی محدود و ممنوع شده، اما عاطل و باطل نمانده است. نمايشنامه را چنان جاندار و دلنشين عرضه می‌كند كه ذهن هر خواننده‌ای مفتون صحنه‌‌ها و پرده‌‌های آن می‌شود و چنان محو هنرنمايی بازيگران می‌گردد كه بی اختيار در مصايب قهرمانان اشك غم می‌بارد و با ديدن صحنه‌‌های نشاط انگيز به‌وجد و شوق می‌آيد.
كدامين صحنه‌ی مجهز تآتر می‌تواند منظره‌ای بدين وسعت و تاثير پيش چشم تماشاگر بگستراند. منظره‌ای از مرگ يك فرد و سقوط يك امپراطوری:

تن مرزبان ديد در خاك و خون
كلاه كيانی شده سرنگون
بهار فريدون و گلزار جم
به‌باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه‌ی دولت كيقباد
ورق بر ورق هر سويی برده باد

 

بی ذوقان زمان اجازه نمی‌دهند هنرپيشه‌ای را بيارايند و به‌اصطلاح فرنگان گريم كنند و بر صحنه آرند، باكی نيست؛ اين آرايش را قلم صورتساز نمايشنامه نويس ايرانی بتنهايی تكميل می‌كند:
صحنه‌ی نمايش تجسم لحظه‌ای است كه پرويز مست می ‌و سر تاپا شور كام طلبی با غرور شاهی وداع گفته و به‌هوای وصال به‌قصر شيرين آمده است. شيرين او را پشت در گذاشته و خود بر لب بام آمده تا با چرب زبانی لوندانه شاه مغرور هوسباز را دست بسر كند و بی آنكه آتش هيجان و شوقش را يكباره فرونشاند، به‌بهانه‌ی پاس آبرو عذرش را بخواهد.

اينجاست كه شخص نمايشنامه نويس علاوه بر كارگردانی وظيفه‌ی دقيق و ظريف صورتسازی را هم بر عهده می‌گيرد و انصاف را بهتر از هر چهره آرای چابك پنجه‌ی ورزيده‌ای هنرپيشه را می‌آرايد. شيرين را با چنان آرايش هوس انگيزی بر بام قصر می‌آورد كه برای پرويز دل برگرفتن از جمالش با همه سركشيها و تحاشيها كار آسانی نباشد. دختر زيبای ارمن، پوست سفيد روشنی دارد. اندام سفيد در جامه‌ی سرخ دلرباتر است و اگر چند شاخ گيسويی هم روی گردن و سينه‌ی بلورين خود رها سازد جاذبه‌ی دلربايی قويتر خواهد شد. اين دلربايی وقتی به‌اوج خود می‌رسد كه دسته‌ای از گيسوان بلند تابدار از پشت گردن و روی شانه و زير غبغب و بالای سينه بگذرد و بر شانه‌ی ديگر افتد. رنگ زرد بر زمينه قرمز جلوه‌ی مطبوعی دارد، بايد از اين جادوی رنگها استفاده كرد و شيرن را هر چه زيباتر به‌صحنه آورد. اگر حمايلی از روی پيراهن ارغوانی بگذرد اين منظور حاصل شده است. اهل نظر می‌دانند كه زيبايی خيره كننده را نبايد يكباره و بی پرده عرضه كرد و به‌دلالت همين نكته حتی در رقاص خانه‌‌ها و كاباره‌‌های معروف جهان، آنجا كه نمايش اندام لخت زنان زيبا به‌عنوان مسكنی برای پری زدگان قرن بيستم و افتادگان به‌جنون شهوت بكار است، زن را يكباره عريان به‌صحنه نمی‌آورند. زيبای خودنما با پوششی خيال انگيز قدم به‌صحنه می‌گذارد. اين پوشش معمولا توری ظريف سياهی است تا از ورای سوراخهای ريز بافت آن پست و بلنديهای اندام زن زيباتر و خيال انگيزتر جلوه كند، سپس بتدريج گوشه‌‌های توری را رها می‌كند تا اندك اندك اندام برهنه‌اش در چشم تماشاگران بنشيند. سرانجان با حركن لوندانه‌ای سراپا عريان شود.

بازيگر نمايشنامه ما، و به‌تعبيری دقيقتر صحنه آرای آن، بدين دقيقه ظريف قرنها پيش از اين آشنا بوده است و به‌دليل همين آشنايی صورت زيبای شيرين را پشت توری ظريف سياهی مخفی كرده است تا كنجكاوی و اشتياق تماشاگران را برانگيزد. صحنه را تماشا كنيم:
فرو پوشيد گلناری پرندي
بر او هر شاخ گيسو چون كمندي
كمندی حلقه وار افكنده بر دوش
ز هر حلقه جهانی حلقه در گوش
حمايل پيكری از زر كاني
كشيده بر پرندی ارغواني
سيه شعری چو زلف عنبر افشان
فرود آويخت بر ماه درخشان

 

در صحنه‌ای ديگر شيرين و پرويز خلوت كرده اند. پرويز يك پارچه التهاب هوس است و شور خواستن. مرد شكيب و خويشتنداری نيست. می‌خواهد از دختر زيبای ارمن كام دل بگيرد. اما شيرين در اوج عاشقی مصلحت انديش است، به‌مآل كار  خويش می‌نگرد. عمه باهوش كارافتاده اش به‌او درس خويشتنداری داده است كه چگونه از تسليم تحاشی كند، بی آنكه عاشق ملتهب را يكباره سرد و سرخورده سازد. هشدارش داده است كه:

گر اين صاحب قران دلداده تست
شكاری بس شگرف افتاده تست
وليكن گرچه بينی ناشكيبش
نبينم گوش داری بر فريبش
نبايد كز سر شيرين زباني
خورد حلوای شيرين رايگاني
فروماند ترا آلوده خويش
هوای ديگری گيرد فراپيش
چنان زی با رخ خورشيد نورش
كه پيش از نان نيفتی در تنورش

 

و شيرين اين وصيت را به‌گوش جان شنيده است و در بزنگاه داستان وقتی كه پرويز بيتابانه كام دل می‌طلبد، رندانه خود را عقب می‌كشد و از دسترس عاشق به‌هيجان آمده فاصله می‌گيرد، اما برای گرم نگه داشتن تنور هوس و از آن مهمتر تيزتر كردن آتش اشتياق پرويز همه زيباييهای خداداده را و همه فنون دلرباييهای زنانه را به‌خدمت می‌گيرد، اخم می‌كند و ابرو درهم می‌كشد، اما نگاه بظاهر غضب آلود خود را با كرشمه لوندانه محبتی می‌آميزد. با تحاشی و انكاری او را از پيش روی منع می‌كند، اما اين منع هوس خيز را با لحنی ادا می‌كند كه از هر تمنايی دعوت آميزتر باشد. گوشه روسری را روی صورت می‌كشد تا بيانگر شرم و منعش باشد، اما با همين حركت گردن سپيد و بناگوش سيمگون خود را در معرض نگاه او می‌گذارد كه مبادا آتش تمنايش فرو كش كند. به‌عنوان قهر و عتاب روی خود را برمی‌گرداند، اما اين حركت سر را با چنان موزونی و لطفی انجام می‌دهد كه موج گيسوان بلند تابدارش جلب نظر كند و طرف بداند كه پشت و روی سكه يكسان است.

راستی كدامين هنرپيشه ماهری اين صحنه را بدين دل انگيزی می‌تواند مجسم كند:
كمان ابرويش گر شد گره گير
كرشمه بر هدف می‌راند چون تير
نمك در خنده كاين لب را مكن ريش
به‌هر لفظ مكن در، صد بكن بيش
قصب بر رخ كه گر نوشم نهان است
بناگوشم به‌خرده در ميان است
چو سر پيچيد، گيسو مجلس آراست
چو رخ گرداند، گردن عذر آن خواست

 

اين هم از مواردی است كه ادبيات فارسی نه تنها بار نمايش نويسی را بر دوش توانای خود گرفته كه وظايف كارگردان وهنرپيشه و صورتساز نمايش را هم تعهد كرده است و بخوبی از عهده برآمده.

 

تعصب خشك شريعتمداران زمانه با موسيقی به‌جنگ برخاست. قشری مشربانی كه خنده و شادی را معصيتی شيطانی پنداشتند، به‌عنوان مدعيان و مفتشان ذوق و سليقه مردم، نه همين نامه تعزيت دختر رز نوشتند و گيسوی چنگ بريدند؛ كه با شمشير تكفير و چماق تعذير به‌جان خلايق افتادند. اگر از خانه‌ای غلغل سازی به‌گوش رسيد، سقف سرای را بر فرق صاحبش خراب كردند، و اگر پنجه شيرينكاری به‌نوازش تار گيسوی تاری جنبيد ناخنش را كشيدند. در اين غوغای احتساب و تعزير، اين ادبيات فارسی بود كه به‌همه شيوه‌‌های گوناگون و در جلوه‌‌های رنگارنگ، مشعل وزن و آهنگ و نغمه و ترانه را روشن نگهداشت؛ با ثبت مشخصات پرده‌‌ها و آهنگ‌‌ها، به‌پاسداری از هنر متعالی و ميراث ذوق نياكان صاحبدلمان پرداخت؛ لذت درك آهنگ و موسيقی را در كام جان مردم اين سرزمين چكانيد و همگان را، به‌نسبت فهم و ذوقشان، از اين آب حيات جانپرور چشانيد؛ هر كس را به‌شيوه‌ای و در جامی خاص: عارف را با نغمه‌‌های خوش و پر‌تنوع ديوان شمس با گوشه‌‌های موسيقی ايرانی آشنا كرد و عامی را با نوحه‌‌های سينه زنی و مراثی خوش آهنگ به‌ترنم كشاند.
گاهی با آهنگی ضربی و پر نشاط خلقی را به‌بشكن زدن دعوت كرد كه:
خوش می‌رود اين پسر كه برخاست
سروی است چنين كه می‌رود راست

و گاهی ضربه‌ها را قوی تر و تندتر كرد كه:
دوش بگو باده كجا خورده‌ای
مست شدی باده چرا خورده‌ای

و گاهی با استفاده از هجای بلند، موسيقی عارفانه نرم تامل انگيزی در گوش جان مردم ريخت كه:

بشنو اين نی چون شكايت می‌كند
از جداييها حكايت می‌كند

و گاهی صدای زنگ شتران و حركت سنگين كاروان را مجسم كرد كه:

ای ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يك زمان زاری كنم بر ربع و اطلال و دمن

و گاهی شكوه غرش امواج را در قالب موزون نغمه ريخت كه:
از كوه برشدند خروشان سحابها
غلطان شدند از بر البرز آبها

اين هم رسالتی ديگر كه گردش روزگار و اقتضای اعصار بر دوش شعر و ادبيات ما نهاده است.
 

از چند ستون درهم شكسته تخت جمشيد بگذريم چه بنای با عظمتی معرف گذشته ماست؟ اهرام سر به‌فلك كشيده داريم؟ موميايی‌ها و كتيبه‌های متعدد باقی مانده است؟معابد چند هزار ساله‌ای بر سر پاست؟ از ايوان پر عظمت كسری جز طاق و رواق درهم شكسته چه مانده است؟ آيا برای تحريك غرور ملی يك ايرانی مشاهده طاق ويرانه خسرو موثرتر است يا مطالعه قصيده خاقاني؟ با اينهمه تبليغاتی كه در سالهای اخير برای تزيين و تماشای تخت جمشيد كرديم هنوز مثنوی آتش اسكندر هزار برابر ستونهای از پا درآمده آن بنای كهن محرك احساسات ايرانيان است. از تخت طاقديس و دربار پر تجمل پرويز بر سطح خاك اثری باقی نيست كه بتوانيم كودكان ايرانی را به‌تماشايش ببريم. بر آب شده يكسر، با خاك شده يكسان. اما اجزا درخشان و چشمگير آن شكوه و عظمت در دل محكم ترين جعبه‌آينه‌‌ها و زير نور قويترين نورافكنها در موزه ذهن ايرانی موجود است و صاحب نظران با خواندن ابيات بلندی كه نظامی گنجوی سروده است عظمت بارگاه پرويز را به‌معاينه در می‌يابند.

 

مصريان جواهرات خيره كننده فراعنه و نقاب زرين انخامون را از اعماق خاك برآورده و در موزه ملی خود به‌تماشا نهاده اند، مشتی از خروار و در چارديواری به‌هر حال محدودي. اما ادبيات فارسی شكوه ديرينه وطن ما را بر سر چاربازار جهان به‌معرض تماشا و تحسين ايرانی و بيگانه گذاشته است.

اين هم يكی از مواردی است كه شعر فارسی و ادبيات فارسی در ايجاد غيرت ملی و دلبستگی به‌مآثر نياكانمان و درك عظمت تاريخی اين سرزمين و اين فرهنگ جانشين كاخهای سر به‌فلك رسانده و سقف و ستونهای بر هم انباشته است.

مزاج عمومی عصر ما با گردن كلفت و بازوان قوی ميانه چندانی ندارد. نسل جوان از خواندن حديث كهن گشته جباران و جهانگشايان رميده و ملول اند، و پس از ششصد سال با ذوق مجسم ايرانی همصدايند كه: ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم. فرزانگان روزگار ما يك شاخ موی به‌سپيدی نگراييده بوعلی سينا را به‌هزاران چنگيز و نادر و اسكند ر عوض نمی‌كنند و ظاهرا در قرنهای آينده نيز روال سليقه خلايق بيش و كم در همين جهت خواهد بود. در جهان قرن بيستم و احتمالا بعد از آن هم ملتی می‌تواند به‌خود ببالد و حرمت جهانيان را معطوف به‌خود كند كه سابقه درخشان فكری و فرهنگيش بر ديگران بچربد.

 

در اين ميدان مسابقه ما ايرانيان تهيدست و بی سلاح نيستيم. جلوه‌‌های لطيف عرفان ايرانی معرف ذوق فاخر و طبع شريف و مراتب انسانيت ماست. انزوای پر جبروت عرش را برهم زدن و خدای تعالي، اين جان عالم هستی و نور سماوات و ارض، را از چله خانه عزلت بيرون كشاندن و در دل خلايق نشاندن، نبوغ بسيار می‌خواهد و شكوه بسيار دارد. هنری است كه به‌عنوان اعجاز طبع بلند يك ملت می‌توان بر سر دستش گرفت و به‌بازار جهانش آورد. ديد عارفانه ايرانی در مورد فلسفه خلقت، نظام عالم هستي، ارتباط خلق و خالق پديده ساده و كم اهميتی نيست كه جهان امروز و از آن بالاتر جهان فردا بتواند بدان بی اعتنا بماند.
اين سرمايه عظيم و افتخارانگيز در چه ظرافتی و كدامين خزانه‌ای نگهداری و به‌جهان بشريت عرضه شده است؟ مبلغ اين جلوه‌‌های نبوغ بشری جز شاعران ما بوده اند؟ و خزينه‌ای جز گنجينه ادبيات فارسی برای اين گوهر ارزنده می‌شناسيد؟

 

قبول كرديد كه ادبيات فارسی ركن قويم مليت ما، و فراخنای فارسی جلوه گاه باشكوه سنن و تاريخ و تمدن و به‌عبارتی جامع فرهنگ ملی ماست؟ يا باز هم شاهد بياورم و بگويم اگر شاهنامه فردوسی نبود ايرانی قرنها شجره نسب خود را گم كرده بود. بگويم اگر جرقه‌‌های ذهن سرشار و پر تلاطم سنايی و عطار و مولوی نبود ظلمات گمنامی و فراموشی چنان بلايی بر سر ما می‌آورد كه در جوار همسايگان هم ناشناخته بوديم. بگويم اگر زبان نافذ و افكار شريف سعدی و حافظ نبود، ما ايرانيان در شبه‌قاره ششصد ميليونی هند همان وضعی را داشتيم كه بعض نودولتان روزگار دارند، كه دلارهای نفت آورده را می‌پاشند و تمسخر و نفرت می‌دروند. بگويم اگر خيام نبود اروپاييان ما را و فلان بدوی بيابان گرد را در يك كفه می‌نهادند.
 

ادبيات فارسی رشته ظريف اما محكمی است كه فرهنگ ملی ما را چون عقد نفيس گرانبهايی بر گردن جهانيان افكنده است. اگر ادبيات فارسی را از ايرانی بگيرند هويت ملی او را درهم كوفته اند. اگر به‌هر صورت و به‌هر بهانه‌ای رابطه جوان ايرانی را از فرهنگ فارسی قطع كنند تيشه خيانتی بر ريشه هستی معنوی او فروآورده اند. زبان و ادبيات فارسی و به‌ويژه شعر فارسی عنصر اصلی و فصل مقوم فرهنگ ملی ماست، سند هويت ماست، ظرف جامعی است كه همه جلوه‌‌های ذوقی و هنری و سوابق افتخارانگيز ملت ما را در خود حفظ و به‌جهانيان منتقل كرده است. اگر آن را بشكنيم خود را شكسته ايم. ارتباط معقول و مداوم با گذشته مايه استحكام پيوندهای امروزين ملت است و هر آسيبی بدين پيوستگی برسد، موجب گسستن علائق ملی است؛ و جهان امروز با همه دعوي‌ها هنوز به‌مرحله‌ای نرسيده است كه به‌پاسداری پيوندهای ملی نيازی نداشته باشيم.

ملتی كه با گذشته خويش قطع ارتباط  و تفاهم كند، ملتی كه علائق معنوی خود را از دست بدهد، ديگر انگيزه‌ای برای مقاومت و دفاع نخواهد داشت. همچو ملتی لقمه چرب سهل‌التناولی است در كام جهانخوارگان شرق و غرب. آخر پول و نان را زير هر آسمانی می‌توان به‌دست آورد.
زبان و ادبيات فارسی همان رستمی است كه يكتنه و مردانه بيش از هزار سال از همه جلوه‌‌های فكری ايرانيان حمايت و نگهداری كرده است. در جهان آشفته‌ای كه ابرقدرتان نابودی ديگران را ضامن استمرار قدرت و سلطه خويش می‌دانند، چه عجب اگر از هر كرانه به‌قصد سينه اين پهلوان تير بلايی روانه كرده باشند، باشد كه زان ميانه يكی كارگر شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 19:29  توسط بیژن آزاد  | 

کند‌-‌و-‌کاو در معنايِ يک ترم و برابرنهاده‌يِ آن
واژه‌يِ tolérance در فرانسه و دو معادلِ آن در انگليسي، tolerance و toleration ، از ترم‌هايی هستند که امروز برايِ ما روشنفکرانِ ايراني برجستگيِ خاصّی يافته اند. زيرا، گذشته از برخورد با آن‌ها در ترجمه‌يِ متن‌هايِ فلسفه‌ي سياسيِ مدرن، اين ترم‌ در رابطه با خوشه‌ای از مفهوم‌هايِ پيوسته به يکديگر، همچون آزادي‌هايِ سياسي و مدني، جامعه‌يِ مدني، و سکولاريسم،  يکی از مفهوم‌هايِ اساسي برايِ مدرنگريِ ساختارِ قدرت در ايرانِ کنوني ست. از اين‌رو، در فلسفه‌يِ سياست به يک برابرنهاده‌يِ دقيق و سنجيده برايِ آن نياز داريم. در ترجمه‌يِ آن به فارسي برابرنهاده‌هايِ گوناگونی به کار مي‌رود: از تسامح، تساهل، مدارا، و بردباري گرفته تا تحمّل. امّا اين برابرنهاده‌ها معنايِ اصليِ اين واژه را تا قرنِ شانزدهم مي‌رسانند، که هنوز هم در جايِ خود درست است و به کار مي‌رود، امّا از يک چرخشِ اساسيِ معنايي در آن غافل است؛ چرخشی که با آن اين مفهوم از معنايِ اصليِ خود فاصله مي‌گيرد و با يک معنايِ تازه پاي به ميدانِ ترم‌هايِ سياسي‌ـ حقوقيِ مدرن مي‌گذارد. برايِ درکِ اين نکته مي‌بايد به تاريخِ اين واژه و اين چرخش توجّه کرد.


 «رواداري» يک مشتقّ‌ِ قديمي ست از مصدرِ رواداشتن که من آن را برايِ اين معنايِ مدرنِ تولرانس پيشنهاد کرده ام و به کار برده ام و کسانی نيز از نويسندگان و مترجمانِ فلسفي آن را پذيرفته اند و به کار مي‌برند. امّا اين گزينش هنوز نيازمندِ توجيهِ نظري ست. اين را هم بگويم که من نخستين بار در فرهنگِ انگليسي‌ـ‌ فارسيِ سليمانِ حييم به اين برابرنهاده برخورده ام و مي‌بايد از ذوق و زباندانيِ آن فرهنگ‌نويسِ توانا اين جا ياد کنم. باري، من اين برابرنهاده را در معنايِ دقيقِ حقوقي‌ـ‌سياسيِ تولرانس از آن جهت رساتر و دقيق‌تر از ديگر برابرنهاده‌ها مي‌دانم که تولرانس در اين کاربرد رفته‌ـ‌رفته از زمينه‌يِ اصليِ معناييِ خود، که همان مدارا يا بردباری و شکيبايي باشد، فاصله گرفته و از قلمروِ معنايِ واکنشِ روانيِ منفي نسبت به چيزی، در يک گذارِ دو قرنه‌يِ تاريخي، به قلمروِ معنايِ ارزشيِ کنشِ مثبتِ حقوقي‌ـ‌سياسي درآمده است. تولرانس، در آن معنايِ اصلي شکيبايي در برابرِ چيزی تحميلي و ناخوشايند را مي‌رساند. اين واژه در فيزيک و پزشکي نيز کاربرد دارد، به معنايِ ميزانِ مقاومتِ يک سازه در برابرِ فشار يا ميزانِ مقاومتِ بدن در برابرِ زهر يا يک اندامِ پيوندي.

 
 ريشه‌يِ اين کلمه در زبان‌هايِ اروپايي مصدرِ tolerare در زبانِ لاتيني ست، به معنايِ کشيدن، تاب آوردن، تحمّل کردنِ درد يا بار، که دو مصدرِ tolérer و to tolerate ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي از آن برآمده است که در اصل همان معنا را داشته است. پيشينه‌يِ کاربردِ آن در زبانِ فرانسه از پايانِ سده‌يِ چهاردهمِ ميلادي ست. از سده‌يِ پانزدهم معنايِ آن رفته‌ـ‌رفته اجتماعي مي شود و معنايِ شکيبايي در برابرِ چيزهايِ ناخوشايند از نظرِ رفتاري و اخلاقي و اعتقادي به خود مي‌گيرد. در سده‌يِ هفدهم، با رشدِ عقل‌باوري، اين معنا ميدانِ بيشتری پيدا مي‌کند و مشتقّ‌ِ tolérance در فرانسه از آن ساخته مي‌شود که به انگليسي نيز راه مي‌يابد. در انگليسي، پيش از آن، از نيمه‌يِ سده‌يِ شانزدهم، مشتقّ‌ِ toleration نيز از اين ريشه ساخته مي‌شود که بارِ معنايِ مدرنِ تولرانس بيشتر بر دوشِ آن است.


ورودِ اين واژه به قلمروِ معنايِ سياسي‌ـ‌حقوقي در اروپا از قرنِ شانزدهم به دنبالِ جنگ‌ها و درگيري‌هايِ خونينِ کاتوليک‌ها و پروتستان‌ها ست. اينان سرانجام به اين نتيجه رسيدند که مي‌بايد به صلح و سازشي برسند و، به جايِ ريختنِ خون و پيگرد و آزارِ يکديگر، با هم کنار آيند و نسبت به يکديگر بردباري پيشه کنند. از اين جا ست که اين واژه از معنايِ منفيِ بردباري در برابرِ آراء و باورهايِ دينيِ «ملحدانه» و «مشرکانه»يِ ديگري به سويِ پذيرشِ آزاديِ ديگري در داشتن و بازگفتنِ  باورهايِ خود و حقّ‌ِ او برايِ برگزاريِ آيين‌هايِ خود و گزينشِ شيوه‌يِ زندگي و رفتارِ خود، حرکت مي‌کند. يعني، رواداريِِ آزادي و حقوقِ ديگري در پناهِ قانون و قدرتِ دولت. بر اساسِ اين سازش، شارلِ نهم، پادشاهِ فرانسه در ۱۵۶۲ «فرمانِ رواداري» (Edit de tolérance) را صادر کرد که در آن وجودِ دو مذهب در فرانسه پذيرفته شده بود. در ۱۷۸۷ لوئيِ شانزدهم با فرمانِ ديگري، به همين نام، به پروتستان‌ها اجازه داد که کليساهايِ خود را داشته باشند، به شرطِ اين که صدايِ ناقوس‌هاشان بلندتر از صدايِ ناقوس‌هايِ کليساهايِ کاتوليک نباشد! پارلمانِ انگليس نيز در ۱۶۸۹ «قانونِ رواداري» (Act of Toleration) را تصويب کرد که، با شرايطی، به فرقه‌هايِ مذهبيِ ناخرسند از کليسايِ انگليس اجازه مي‌داد که کليساها و معلّم‌ها و واعظانِ خود را داشته باشند. مي‌بينيم که با اين فرمان‌ها و قانون‌ها از مرحله‌يِ بردباري و مدارايِ شخصي يا جمعي واردِ مرحله‌يِ شناساييِ حقی مي‌شويم که قدرتِ دولت پايندانِ آن است. در واقع، از دلِ اين صلح و سازش است که دولتِ مدرن (يا «لوياتان» به زبانِ هابز)زاده مي‌شود که قدرتِ آن نه درگير با کشمکش‌هايِ ديني و هوادارِ يکسو،  که، بر فرازِ آن‌ها، پايندانِ صلح ميانِ شهروندان و پاسدارِ آزادي‌ها و امنيّتِ آنان است. مفهومِ شهرونديِ مدرن نيز از اين جا پديد مي‌آيد.


و امّا، گامِ بزرگِ سپسين با جنبشِ روشنگري در فرانسه، در سده‌يِ هجدهم، برداشته مي‌شود. در اين دوران ولتر با رساله‌يِ رواداري (Traité de la tolérance) در ۱۷۶۳، رواداري، چه ديني چه سياسي، را به عنوانِ يکی از پايه‌هايِ انديشه‌يِ سياسيِ مدرن به ميدان مي‌آورد. و اين همان اصلی بود که ديگر پيشگامانِ اين جنبش در استوار کردنِ آن کوشيدند و به صورتِ يکی از پايه‌هايِ ايدئولوژيکِ انقلابِ فرانسه درآمد. آن جمله‌يِ معروفِ ولتر، که من جان‌ام را مي‌دهم تا مخالفِ من حرف‌اش را بزند، نمودارِ روحِ معنايِ مدرنِ تولرانس است.


 در مفهوم‌هايِ تساهل، مدارا، تحمل، و بردباري، چنان که اشاره کرديم، پرهيز از درگيري و ستيز با رأي و باور و ايمانی ناخوشايند يا «باطل» يا «کافرانه»، يا آسان‌گيري نسبت به آن، به دليلِ مصلحت‌بيني، نهفته است. يعني اگر زورِ کسی برسد يا کاسه‌يِ صبرـ‌اش لبريز شود، چه‌بسا با طرفِ ديگر، که باورهايی مخالفِ او دارد، درگيرِ جنگ و ستيز شود و بکوشد که او را از ميان بردارد و دودمان‌اش را بر باد دهد. در حالی که تولرانس با معنايِ تازه‌ و رسميّتِ حقوقي‌ـ‌سياسي‌اش و با گسترشِ آن به عنوانِ اصلِ اساسي در نظام‌هايِ  سياسيِ ليبرال در پيوند با اصلِ آزادي‌هايِ فردي، به معنايِ احترام گذاشتن به حقی ست و رعايتِ آن، که زيرِ پا گذاشتن‌اش تجاوز به حريمِ قانونيِ آزادي‌هايِ فردي و جمعي شمرده مي شود و موجبِ کيفرِ قانوني ست. از اين گذشته، اين اصل که در آغاز به‌زور و اکراه با «تساهل» و «تسامح» پذيرفته شده بود، با جا افتادن در نظامِ حقوقي‌ـ‌سياسيِ مدرن، در درازنايِ دوـ‌سه قرن، به يک اصلِ مثبتِ اخلاقي و رفتاري نيز تبديل شده است که نظامِ تربيتيِ مدرن در کشورهايِ ليبرال آن را به کودکان مي‌آموزاند.

 
 در زبان های اروپايی اگرچه واژه ی تولرانس، در سیرِ تاریخیِ خود، با یک چرخش معنایی عهده دارِ این معنای تازه نیز هست، امّا از آن جا که برابرنهاده هایِ  فارسی نمی توانند بازگویِ معنایِ تازه، و بسیار اساسی و مهم از نظرِ حقوقی و سیاسی، نیز باشند، به نظرِ من، نهادنِ واژه یِ دیگری برایِ این معنایِ تازه ضروری ست. «روا» در زبانِ فارسي، به عنوانِ صفت برايِ رفتار، به معنايِ درست، مُجاز، عادلانه، قانوني، و اخلاقي ست، و از جمله حلال از نظرِ شرعي، و «ناروا»  ضدّ‌ِ آن است. روا داشتن يا روا دانستن هم به معنايِ  مُجاز ، عادلانه، قانوني‌، شرعي، يا اخلاقي شمردن است. بنا بر اين، «رواداري» با تماميِ اين پشتوانه‌يِ اخلاقي‌ـ‌حقوقي‌ـ‌سياسي، به‌روشني مي‌تواند نامزدِ شايسته‌ای برايِ تولرانس در اين معنايِ دقيقِ فنّي باشد. البته بردباريِ و مدارا و شکيبايي و مانندِ آن‌ها هم برايِ معناهايِ کلّيِ ديگر و ديرينه‌ترِ آن جايِ خود را دارند؛ همچنان که تاب‌آوري و مقاومت برايِ معناهايِ آن در حوزه‌هايِ فيزيک و زيست‌شناسي.

مرجع‌ها:

Le Robert, Dictionnaire historique de la langue française, Paris 2000.
Oxford English Dictionary, CD-ROM, Version 3.0, Oxford University Press 2002.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 18:14  توسط بیژن آزاد  | 

محمدرضا نیکفر

آقاي آشوري عزيز،
من با علاقه بحث شما و ديگر دوستان را در اين مورد كه بهترين برابر براي toleration يا tolerance چيست دنبال مي‌كنم. در اين زمينه من چند سالي پيش در مقاله‌اي به نام «رواداري» (چاپ شده در: خشونت، حقوق بشر و جامعه مدني، تهران: طرح نو ۱۳۷۸) نظري بيان كرده‌ام كه مايلم با ذكر آن به وسط بحث شما دوستان بپرم. از آن مقاله بخش مربوط به بحث جاري را عينا در زير نقل مي‌كنم:

سعدي در باب دوم «گلستان» اين خاطره را از دوره‌ی نوباوگي خود نقل مي‌كند:
«ياد دارم كه در ايام طفوليت مُتَعَبّـِد بودمي و شب‌خيز و مولَعِ زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر رحمةالله عليه نشسته بودم و همه شب ديده برهم نبسته و مصحَف عزيز بر كنار گرفته، و طايفه‌اي گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اينان يكي سر برنمي‌دارد كه دوگانه‌اي بگزارد؛ چنان خواب غفلت برده‌اند كه گويي نخفته‌اند كه مرده‌اند. گفت: جان پدر، تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي!»
از اين حكايت براي تدقيق مفهوم رواداري بهره مي‌جوييم. مي‌پرسيم: آيا از آن مي‌توان نتيجه گرفت كه عبدالله شيرازي، پدر سعدي، انسان رواداري بوده است؟ نه ضرورتاً. حالتهاي مختلفي را در نظر مي‌گيريم: مي‌شود تصور كرد كه او فرد ملاحظه‌كار، آسايش‌خواه و حتّا ترسويي بوده، نمي‌خواسته است پسرش به همسفران نامتعبد اعتراض كند، چون مي‌ترسيده كه اين امر باعث اعتراض آنها شود، يكي بگويد ‘به شما چه ربطي دارد كه ما نماز مي‌خوانيم يا نمي‌خوانيم، شما كه قرار نيست در گور ما بخوابيد، پس فضولي نكنيد و ما را به حال خود بگذاريد’. بر همين روال شايد عبدالله شيرازي دراصل حال و حوصله كلنجار رفتن با همسفران را نداشته و از اينرو به فرزندش گفته است كه بهتر است در كار ديگران دخالت نكند. فضولي نكردن و در كار ديگران دخالت نكردن در بسياري موردها پسنديده است، اما به معناي رواداري نيست. حالت ديگر اين است كه او اهل تساهل بوده، بر كسي سخت نمي‌گرفته و مثلاً اعتقاد داشته كه ‘خدا رحيم است، اين بندگان او خسته‌اند، راه درازي در پيش دارند و خدا نيز مي‌پذيرد براي اين كه بتوانند به مقصد برسند، بهتر است سر بر بالين نهند؛ خدا بي‌نياز به نماز آنهاست، اما آنها به خواب نيازمندند؛ پس آن به كه پسر نيز بخوابد تا فردا بتواند با كاروان همراهي كند.’ در اين حالت نيز نمي‌توان با قطعيت پدر سعدي را روادار دانست. مي‌شود اين فرض را نيز كرد كه او خود نمازخوان نبوده، و غفلت كاروانيان را بر تعبد پسر ترجيح مي‌داده است. در اين حالت كه عمل ديگري تأييد مي‌شود، طبعاً نمي‌توان از رواداري سخن گفت. اما شايد او عبادت را امري فردي مي‌دانسته و برايش بي‌تفاوت بوده است كه ديگري متعبد باشد يا نه. بي‌تفاوتي نيز از مقولهٌ رواداري نيست. و نيز شايد بتوان گفت كه پدر از غفلت همسفران بسيار در خشم بوده، در دل به آنها دشنام مي‌گفته، اما برخورد مناسب را روگرداني مي‌دانسته است و به همين خاطر به فرزند، كه هنوز نماز گزاردن بر او واجب نبوده، گفته است بخوابد تا چشمش بر آن گناهكاران نيفتد. روگرداني را نيز نمي‌توانيم در معناي رواداري بگيريم. در حالتي مي‌توان پدر سعدي را روادار دانست كه عمل ديگران را — در اين مورد مشخص خوابيدن به جاي نيايش كردن — تأييد نكند يا دست كم خود، بي آنكه به ارزشگذاري روي كار ديگران بپردازد، چون آنان عمل نكند و همهنگام با خود بينديشد كه: ‘ديگران خير و صلاح خويش را تشخيص مي‌دهند و چون خود بايد جواب كارشان را بدهند و كارشان آزادي كس ديگري را سلب نمي‌كند، نبايد در كارشان دخالت كرد، اگر چه من قدرت آن را دارم كه ارزشهاي خود را بر آنان تحميل كنم.’ اگر عبدالله شيرازي در آن شب معين حال خوشي داشته و به اين خاطر مهربان و مردمدار بوده، اما در شبهاي بعد خلافِ منشِ مردمدار عمل كرده باشد، او را نمي‌توان روادار دانست. روادار كسي است كه رواداري خصلت پايدار شخصيت او باشد.
برخي نكته‌هاي گفته شده در بالا را تعميم مي‌دهيم تا به درك دقيقتري از رواداري برسيم: اگر من كسي را به حال خود بگذارم چون آن قدرت را ندارم كه او را از كاري كه مي‌كند باز دارم يا در داوري او تغييري دهم، نبايد ادعا كنم كه روادار ام. فرق است ميان رواداري و تحمل. خيلي چيزها را تحمل مي‌كنيم، بي آن كه آنها را روا بدانيم. پس رواداري روا داشتن از موضعِ توانايي است نه ناتواني. اين توانايي را نبايد با تأثير آن بر روي واقعيت بيروني بسنجيم. ممكن است بتواند واقعيت را تغيير دهد و ممكن است نتواند. پدر سعدي شايد قدرت آن را داشته كه همسفران را به كاري كه خود درست مي‌دانسته فراخواند و شايد نداشته. در حالت دوم دو امكان برقرار است: يا شهامت آن را داشته كه در كار آنان دخالت كند يا به سبب بي‌شهامتي دم فرو بسته، اما در ذهن خود بر سر آنها فرياد كشيده و طبعا اين حالت آخر رواداري نيست. پس رواداري توانايي خودداري است، خودداري از تحميل ارزشهاي خود به ديگران، چه در ذهن و چه در واقعيت بيروني. پس رواداري از مقولهٌ تسامح و تساهل نيست. تساهل ايجاب نمي‌كند كه خوددار باشيم. بر خود و ديگران آسان مي‌گيريم، در بسياري موردها كار پسنديده‌اي مي‌كنيم، ظاهر كارمان به رواداري مي‌ماند و شايد به اين سبب روادار هم باشيم. در بسياري موردها روادار ايم اگر آسان‌گيري را اصلي در رابطه‌هاي انساني بدانيم: ‘بايسته است كه ديگري بر مبناي فلان هنجار بينديشد، داوري كند، يا رفتار كند؛ اما او چنين نمي‌كند؛ من او را مجبور نمي‌كنم، چون اجبار خلاف قاعدهٌ آسان‌گيري است.’ در اين جا آسان‌گيري به‌عنوان اصلي در نظر گرفته مي‌شود كه در نظام ارزشي فرد جايگاهي بالاتر از جايگاهِ هنجارِ نقض‌شده دارد. اما مي‌توان آسان نگرفت و گفت كه اين گونه آسان‌گيري هنوز به معناي رواداري نيست. شايد بردباري باشد، شايد تسامح باشد، و در هر دو حالت چيزي را تحمل مي‌كند، مجبور نمي‌كند اما روا هم نمي‌دارد. روا داشتن بايد با ارج نهادن به آزادي ديگري همراه باشد : او آزاد است، رواست كه خود تصميم گيرد. من او نيستم، چون او نمي‌انديشم و چون او تصميم نمي‌گيرم، و او من نيست، پس رواست كه چون من نينديشد و چون من رفتار نكند. تحمل شايد توهين‌آميز باشد، رواداري اما ارج نهادن به شخصيت و آزادي و انتخاب ديگري است.
مي‌توانيم مدارا را به عنوان زَبـَرمفهومي در نظر گيريم كه تحمل و تساهل و تسامح و بردباري و رواداري — و مفهومهاي ديگري از اين دست — زيرمفهومهاي آن باشند. با استفاده از اين تثبيتِ مفهومي مي‌توانيم اين نظر را تقرير كنيم كه مفهوم مدارا بيانگر طيفي از شيوه‌هاي رفتار در برابر دگرانديش و دگرباش است كه از تحمل مي‌آغازد و به رواداري مي‌انجامد. پس تحمل — كه هنوز آميخته با احترام به دگرباشيِ دگري نيست — شكل زيرين مدارا و رواداري — كه احترام به دگرباشي است — شكل برين آن است.
با كمك اين قرارداد دقت‌بخش مي‌توانيم برنهيم كه رواداري تنها در گفتمانِ اخلاقي زمانهٌ ما به مفهومي كانوني تبديل شده است. پيش از آن از مدارايي سخن مي‌رفته كه هنوز به مرتبهٌ رواداري نرسيده بوده است.

در اينجا زيرنويسي آمده است با اين مضمون: « از بحث بالا نتيجه گرفته مي‌شود كه شايسته نيست toleration را در همه جا رواداري ترجمه كنيم. مترادف كلي آن مدارا است، و بسته به متن در جايي بايد آن را تحمل، در جايي بردباري و در موردهاي خاصي رواداري ترجمه كرد.» من هنوز هم به درستي اين نظر باور دارم و هر جا متني در باب toleration خوانده‌ام، باز دقت كرده‌ام كه برابرنهاده‌‌اي بهينه براي آن چيست. رواداري را همواره والامقامتر از آن ديده‌ام كه بتواند معناهاي فرومايه‌تر toleration را برساند.

با درود

محمدرضا نيكفر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:46  توسط بیژن آزاد  | 

همجنسگرایی چیست ؟
همجنسگرایی نوعی گرایش عاطفی است که فرد نسبت به همجنس خود دارند ، اکثر انسانهای بالغ نوعی گرایش عاطفی به جنس مخالف دارند و از دوستی ، ازدواج و رابطه جنسی با جنس مخالف خود لذت میبرند ولی در بعضی افراد همین گرایش نسبت به همجنس وجود دارد که در این صورت به این احساسات همجنسگرایی گفته میشود.


همجنسگرا کیست ؟
کسی که نوعی از گرایش عاطفی که میتواند منجر به ازدواج و رابطه جنسی شود را فقط و فقط نسبت به همجنس خود داشته باشد همجنسگرا (Homosexual) نامیده میشود ، بعضی افراد به هر دو جنس گرایش دارند که به آنها دوجنسگرا(Bisexual) گفته میشود.

چه چیزی فرد را همجنسگرا میکند ؟
جواب دقیق و اطمینان بخشی برای این پرسش پیدا نشده ولی تئوری هایی در این زمینه وجود دارد برای مثال تفاوتهایی در سیستم عصبی (مثل کم بودن گیرنده های آندروژن در مردان) و یا تفاوتهایی در گوش داخلی ولی چگونگی پیدایش این تفاوت ها هنوز به اثبات نرسیده ، همجنسگرایان از کودکی رفتارها و گرایشا و حس زیبایی شناسی متفاوتی دارند که خود را در بازی ها انتخاب لباس و غیره نشان میدهد و پس از بلوغ این گرایش عاطفی نسبت به همجنس خود را بروز میدهد.

آیا همجنسگرایی یک بیماری است ؟
خیر ، تمام سازمان های مربوط با بهداشت روانی اظهار کرده اند که همجنسگرایی یک ناهنجاری روانی نیست ، شرایط اجتماعی و نا امنی میتواند احساس سردرگمی و استرس در همجنسگرایان ایجاد کند و در نحایت منجر به بروز بیماری های روانی در همجنسگرایان شود ، صحبت کردن با دیگران در مورد اینکه چطور احساس میکنیم و پشت گرمی داشتن از خانواده و روابط خانوادگی مستحکم این استرس ها را از بین میبرد.

آیا یک همجنسگرا میتواند دگرجنسگرا شود ؟
گذشته از هر گرایشی انسانها میتوانند انتخاب کنند که چطور رفتار کنند و مثلا با تقلید از رفتار دیگران وانمود کنند که کسی را که قلباً دوست ندارند دوست دارند ولی رفتار هایی که با گرایش فرد مطابقت نداشته باشد منجر به نابسامانی شدید روانی و عدم احساس خوشبختی در زندگی خواهد شد. همجنسگرایان نمیتوانند احساسات خود را تغییر دهند ولی میتوانند خلاف آن عمل کنند. دگرجنس گرایان نیز نمیتوانند به دلیل شرایط محیطی همجنسگرا شوند.

آیا همجنسگرایی یک جرم است ؟
هر انسان مالک بدن و زندگی شخصی خویش است ، ستاندن اختیار تصمیم گیری در مورد مسائل شخصی از انسان پایمال کردن حقوق انسانی و جنایتی است قابل مقایسه با برده داری ، انصاف نیست که درستورالعمل هایی که مالکیت انسان بر زندگی شخصی خود را از او میگیرند قانون نامید و افرادی که چنین دستورالعمل هایی صادر کنند خود مجرم هستند . شکی نیست که پایمال کردن تعهدات اخلاقی برای زندگی مشترک ، تجاوز جنسی ، رابطه جنسی با افراد نابالغ و خشونت جنسی چه با همجنس و چه با جنس مخالف پایمال کردن حقوق انسانی و جرم است.

آیا آزادی همجنسگرایان جامعه و خانواده ها را تحدید میکند ؟
رعایت حقوق و احترام به انسانها قدمی است برای برقراری امنیت اجتماعی ، سرکوب و پایمال کردن آزادی های فردی نتیجه ای جز سرخوردگی و بیماریهای روانی و به دنبال آن روابط پنهان و بیمار گونه مانند بهره کشی جنسی از کودکان ، خشونت جنسی ، خانواده های از هم پاشیده و خشونت خانوادگی نداشته چه برای دگرجنس گرایان و چه برای همجنسگرایان ، در مقابل روابط خوب با خانواده و احترام به عضو همجنسگرای خانواده موجب سلامت روانی فرد همجنسگرا و محیط خانواده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:24  توسط بیژن آزاد  | 

نويسنده: حمید چهارشنبه 7 تير1385 ساعت: 13:14
سلام.
خوبی؟
وبلاگ زیبایی داری.
جدی میگم واقعا عالیه.
خوشحال میشم به منم سر بزنی.



اِي آيـــيــنــه حـــل شـــده د ر آب تـــن تـو
اِي چــشـمـه پـيـوســتـه به د ريـــا بـدن تـو
مـوج ازپي مـوج آيـد وطـوفان پـي طـوفان
آن لــحــظــه ي مــوّاج بــه دريــا زدن تـو
درياست كه غرق شده درتويـا توكه غرقش
دريــاسـت شــنـا مـي كـنـد ايـن يـا بـدن تـو
اِي كـاش كـــه گــرداب بــپـوشـد بـدنـت را
يـا غــيــرت مــوجـي بـشـويـد پــيـرهـن تـو
دل را هــمـه عــمـر بــه دريــا زده بــودي
دريــاسـت كـه دل مـي زنـد ايـنـك به تن تـو

منتظر حضور سبزت هستم.
یا علی.
به امید دیدار.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:55  توسط بیژن آزاد  | 

تغيير جنسيت جنسي(پديده قرن 21) در ايران و جهان

===============
شنيده بودم در المان ساليانه 400 نفر تقاضاي تغيير جنسيت دارند
==============
يا در انگلستان زني كه تغيير جنسيت داده بود با مردي كه تغيير جنسيت داده بود به طور اتفاقي اشنامي شوند و ازدواج ميكنند و صاحب يك فرزند شدند
=========
اما در ايران
تهران ، خبرگزاری سینا_امیررضا پرحلم و ندا ریحانی
ظاهرش مردانه به نظر می رسد ، از سینه پهن ، بازوان عضلانی ، ریش تیره پر پشت گرفته تا صدای کلفت ؛ مشکل می شود باور کرد او روزی یک زن بوده است.
تا چهار سال بیش که تحت عمل جراحی تغییر جنسیت قرار گرفت در واقع یک زن به تمام معنا بود ولی بالاخره در سن 25 سالگی تصمیم خود را گرفت و تغییر جنسیت داد ؛ حالا همه او را به نام سعید می شناسند حتی شناسنامه او می گوید که او دیگر سعید است.
شوهر سابق او به نوعی او را تشویق کرده بود که تغییر جنسیت بدهد و حالا هم که یک مرد شده است همچنان با شوهر سابق خود دوست است.
به گفته خودش به تازگی با دختری نامزد شده است و به زودی با هم ازدواج خواهند کرد.
او که می خواهد اسم کاملش منتشر نشود در این باره می گوید: از این که تغییر جنسیت دادم احساس رضایت می کنم چون زندگی ام را دوست دارم و کوشش می کنم که خودم و دیگران هویت گذشته من را فراموش کنند.
وی می افزاید : در 25 سالگی تغییر جنسیت دادم ولی باور تبدیل شدن از یک زن تمام عیار به یک مرد برای خود هم مشکل است.
یک فرد نزدیک به سعید درباره او می گوید : هیچکس به اندازه یک قاضی که اجازه عمل جراحی تغییر جنسی او را صادر کرده نتوانسته بود به او کمک کند.
چندی پیش در خبرها به نقل از یک مقام مسوول آمده بود که عمل های جراحی تغییر جنسیت در ایران افزایش یافته است و دختران جوان زیادی تمایل پیدا کرده اند که جنسیت خود را تغییر دهند.
موضوع قدری آرام و مبهم مطرح شد و عکس العملهای پیرامون آن به دشواری مجال بروز یافت.
عده ای می گفتند شرایط امروز جامعه ما به گونه ای نیست که بتوان ابعاد و پیامدهای چنین مسائلی را به سادگی تشریح کرد اما نکته مهم این است که در پیش گرفتن یک خط مشی روشن در قبال وقوع چنین پدیده ای در جامعه چندان ساده به نظر نمی رسد.
برخی معتقدند که ایجاد فضای باز در جامعه و از میان رفتن محدودیت ها ، تعداد بیشتری از دختران و پسران ایرانی را به سمت تغییر جنسیت آگاهانه سوق داده است و برخی دیگر می گویند تغییر جنسیت یک گناه نابخشودنی و ناشی از هم جنس گرائی است که به هر طریق ممکن باید جلوی اشاعه آن را گرفت.
بحث مربوط به افزایش عمل های جراحی تغییر جنسیت در ایران از آنجایی آغاز شد که چند رسانه غربی اخباری را پیرامون احتمال شیوع آن مطرح کردند.
طبق آمار سازمان بهداشت جهانی ، از هر یکصد هزار پسر و از هر چهار صد هزار زن در جهان یک نفر تغییر جنسیت می دهند و علاقه به تغییر جنسیت در پسران به مراتب بیشتر از دختران است.
در حال حاضر با افزایش درک و آگاهی مردم و مسوولان گرایش به تغییر جنسیت در ایران دیگر نه تنها یک گناه محسوب نمی شود بلکه در شرایطی برای هماهنگی ارگانیزم بدن با آنچه به سمت آن تمایل نشان داده می شود مفید ارزیابی می شود.
در واقع تحت شرایطی خاص و بنا به حکم دادگاه افرادی به طور قانونی این اجازه را پیدا می کنند که به راحتی تغییر جنسیت بدهند.
یک پزشک متخصص به نام "رحمان ف" که گفته می شود در عمل های جراحی تغییر جنسیت صاحب نظر است با اینکه سعی در انکار تخصص خود دارد، می گوید: به تدریج این واقعیت که ممکن است کسانی تمایل داشته باشند جنسیت خود را تغییر دهند تا یک زندگی شادی داشته باشند پذیرفته می شود.
وی می افزاید : گمان می کنم افزایش تقاضا برای عمل تغییر جنسیت نه تنها دیگر استثناء و زشت نیست بلکه به عنوان یک راه علاج اصولی برای درمان بیماری های دردناک مطرح است.
وی معتقد است که همیشه مشکل این بوده است که با بیماری و ناهنجاری برخورد دفعی و تهاجمی صورت پذیرفته و کمتر از بعد علمی و رفتار درمانی به اینگونه مسائل پرداخته شده است.
کسانی که بتوانند به طور قانونی و با تشخیص پزشک و دادگاه صالحه اجازه تغییر جنسیت بگیرند، می توانند شناسنامه جدید نیز دریافت کنند.
در سالهای قبل از انقلاب سیاست خاصی در رابطه با تغییر جنسیت وجود نداشت و آن دسته از کسانی که خواست شخصی ، امکان مالی و ارتباطات لازم را داشتند می توانستند از معالجات پزشکی و شناسنامه جدید برخوردار شوند.
پس از انقلاب به دلیل فضای ارزشی حاکم بر جامعه خواستاران تغییر جنسیت و کسانی که مایل بودند به ظاهر جنس دیگر در آیند در ردیف افراد هم جسن گرا محسوب شده و قانون کیفری در مورد آنها اعمال می شد.
به گفته یک مسئول سازمان بهزیستی ولی در سال 1364 با فتوای امام خمینی (ره)تغییر جنسیت با دلایل مستند پزشکی و روانپزشکی جنبه شرعی یافت و افراد متقاضی پس از تایید پزشکی قانونی و حکم دادگاه می توانستند به مراکز ویژه عمل های جراحی مراجعه و تحت عمل تغییر جنسیت قرار گیرند.
پس از فتوای امام خمینی (ره) برای اولین بار عمل جراحی تغییر جنسیت در شهر اصفهان انجام شد که در حال حاضر در اغلب شهرهای ایران این عمل انجام می شود و تعدادی از بیمارستانهای دولتی نیز اقدام به انجام چنین عمل های جراحی ای می کنند.
یک کارشناس دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی در این زمینه گفت:"Transsexual" به معنی دگر جنس خواهی ، یک نوع اختلال هویتی شناخته شده روانپزشکی است که در آن فرد به طور مستمر از احساس تعلق به جنسیتی که به آن متعلق است، ناراضی است و با جنس مخالف خود همانند سازی می کند.
دکتر "وامقی" در گفت و گو با خبرنگار سینا افزود: این بیماری جدیدی نیست ولی به نظر می رسد نمود بیشتری در سالهای اخیر پیدا کرده است.
به گفته وی ، ردپای این بیماری در تاریخ نیز دیده می شود به طور مثال یکی از درباریان فرانسه سالها به کسوت مردانه به عنوان سفیر کار می کرده در حالی که زن بود.
وی افزود : این بیماری تنها مربوط به فرهنگ و یا منطقه خاصی نیست و در تمامی فرهنگها و ادیان دیده می شودوهمانند تمامی بیماریهای روانی در آن جنبه های ژنتیکی ، محیطی و آموزشی و یادگیری وجود دارد.
وی می افزاید: تغییر جنسیت زیر مجموعه ای از یک اختلال هویتی است که تمامی افراد دارای اختلال هویتی به آن مرحله نمی رسند و بلکه تنها ده درصد افراد دارای اختلال هویتی به مرحله تغییر جنسیت می رسند.
وی تاکید کرد : بدون شک در این بیماری زمینه های فردی وجود دارد که در مجاورت با شرایط محیطی موجب بروز این مشکل می شود.
وی ادامه داد : هیچ کار پژوهشی بر روی افراد مبتلا ، پس از عمل جراحی وجود ندارد ولی شواهد نشان می دهد که اغلب این افراد از عمل خود راضی هستند و از این که تغییر جنسیت داده اند پشیمان نمی شوند.
وی گفت: از لحاظ علمی عمل جراحی برای این افراد ضروری است زیرا فرد به مرحله ای رسیده است که نمی تواند جنسیت خود را قبول کند و در رفتارهای اجتماعی خود نیز دچار مشکل می شود و به همین دلیل برای افرادی که به این مرحله برسند عمل جراحی توصیه می شود.
وی ادامه داد : تعداد افراد مبتلا به اختلال هویت مشخص نیست ،چون اغلب افراد دارای اختلال هویت به پزشک مراجعه نمی کنند.
وی تصریح کرد : بروز این بیماری در سنین پیش از دبستان دیده می شود ولی این که اطرافیان و خانواده این فرد چه زمانی متوجه بیماری وی شوند ، ممکن است در سنین جوانی بروز کند.
دکتر وامقی افزود: طبق آمار سازمان بهداشت جهانی در ایران حدود 700 مورد تغییر جنسیت داریم ولی در آمار پزشکی قانونی حدود 350 نفر تا کنون تغییر جنسیت داده اند که البته این آمار پایین به این دلیل است که بسیاری از این افراد در خارج از کشور عمل جراحی می کنند.
به گفته وی ، حداقل 7 تا 8 مرکز هستند که در ایران اقدام به این عمل جراحی می کنند.
وی ادامه داد : فلسفه فتوای حضرت امام خمینی(ره) این است که در واقع در مذهب شیعه ارجحیت با انتخاب روح است و روح را به بدن مترتب می دانند و از لحاظ علمی نیز هیچ یک از افرادی که به این مرحله از بیماری می رسند بهبود نخواهند یافت و عمل جراحی تنها راه درمانی است که جایگزین ندارند.
کارشناس سازمان بهزیستی گفت : در سال 80 کمیته ای کشوری برای رسیدگی به وضعیت بیماران transsexual” “تشکیل شد که بخش حمایتی این کمیته به عهده سازمان بهزیستی کشور گذاشته شد.
وی ادامه داد : در حال حاضر افرادی که برای تغییر جنسیت مراجعه می کنند به روانشناسان معرفی می شوند و تحت حمایت قرار می گیرند.
وی افزود : با ارجاع این افراد به پزشکی قانونی و دادگاه حکم عمل گرفته می شود و وامی به عنوان کمک هزینه عمل جراحی نیز در اختیار آنها قرار می گیرد.
به گفته وی ، هزینه هایی که بهزیستی می تواند متقبل شود خیلی پایین است و هزینه های درمانی عمل جراحی در کشور بالاست .
یک روان شناس درباره علل گرایش به تغییر جنسیت می گوید: شاید نتوان دلیل روشنی برای این کار بیان کرد ولی می توان گفت نوجوانان در حال بلوغ، باید مواظب باشند که در رفتارهای اجتماعی شان نقش جنس مخالف را به عهده نگیرند.
"رضا بیاتی مقدم" می افزاید : مثلا کودکان در بازی های خود عهده دار نقش های مختلف می شوند، به طور مثال یک دختر هفت ساله ممکن است نقش یک پسر را بازی کند یا یک پسر 10 ساله نقش یک دختر را، به این ترتیب آنها در کشاکش همین نقش های خیالی رشد کرده و باور می کنند که می توانند در نقش های فرعی خود تواناتر ظاهر شوند.
بیاتی مقدم در ادامه می افزاید: اگر دقت کرده باشید بازیگران سینما و تلویزیون در بیان خاطرات خود گفته اند که باید چنان در نقش سینمایی یا تلویزیونی خود فرو روند که احساس کنند یک شخصیت جدید هستند و این نقش بازی کردن ها در رفتار اجتماعی نیز مصداق دارد و می تواند آیینه تمام نمای یک عمر رفتار و زندگی آدمی باشد.
وی تصریح می کند : محدودیت های قانونی و سنتی جامعه درباره افرادی که خواهان تغییر جنسیت شده اند به تدریج از بین رفته است و قانون و حتی حوزه های تاثیر گذاری مثل روحانیون دیگر مثل گذشته برخورد با این موضوع ندارند.
وی خاطر نشان می کند : امروزه سیستم قضایی اطلاعات بیشتری درباره این پدیده دارد و برخی از روحانیون حتی تغییر جنسیت را راه حلی برای کسانی که در مورد جنسیت خود دچار مشکل هستند می دانند.
مساله تغییر جنسیت در کنفرانسی که به منظور بررسی این موضوع در تیر ماه در تهران برگزار شد با حضور تعدادی از مقامات کشورهای خلیج فارس مورد بحث قرار گرفت.
بنا بر اظهارات منابع آگاه در حوزه علمیه قم یک روحانی به نام "محمد مهدی کریمی نیا "در حال نوشتن رساله ای درباره تغییر جنسیت است.
این روحانی مدعی است که برخی روحانیون و محققان حوزه علمیه او را تشویق کرده اند که بر روی این موضوع کار کند.
آنها گفته اند تحقیق وی می تواند ، انگی را که در جامعه به افراد خواهان تغییر جنسیت زده می شود برداشته و حکم مذهب را در این باره روشن کند.
یکی از فعالان حوزه تغییر جنسیت "مرجان. م" است که در گذشته مردی به نام فریدون بوده است.
مرجان در دوران شاه آرزو داشت زن بشود اما امکان مالی عمل جراحی برای او فراهم نبود و علاوه بر این وی در این باره به دنبال رهنمود مذهبی بود.
فریدون در سال 1356 وضعیت خود را در نامه ای به حضرت امام خمینی (ره) که در پاریس و در تبعید بسر می بردند ، نوشت.
امام خمینی نیز در پاسخ به وی گفته بودند که وضعیت او با هم جنس گرایی تفاوت دارد.
مرجان سرانجام در سال 64 موفق می شود از دولت اجازه عمل جراحی بگیرد اما به دلیل عدم توانایی مالی در سال 1376 دولت هزینه عمل جراحی او را در بانکوک تقبل کرد.
در سال 1379 ، مرجان سازمانی را برای کسانی که مشکل هویت جنسی دارند تاسیس کرد.
حتی گفته شده که یک انجمن خیریه اسلامی نیز با وامی برابر با 1200 دلار به عنوان کمک هزینه هر عمل جراحی برای تغییر جنسیت موافقت کرده است.
"عباس . ک " جوان 19 ساله تهرانی درباره رفتارهای مقتدرانه برخی دخترها می گوید: از چنین موجوداتی به شدت متنفرم و دوست دارم همسر آینده ام ظرافت های زنانه خود را داشته باشد.
پدرام موسوی 21 ساله نیز می گوید: از افزایش تمایل دختران به موتورسواری و دوچرخه سواری می توان فهمید که دختران تا چه حد جنسیت گریز هستند و این مساله برای اجتماع یک فاجعه است.
آیت الله موسوی تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم درباره نکات شرعی تغییر جنسیتی می گوید: اگر کسی بدون دلیل و بدون داشتن مشکل هویتی و بیماری روحی بخواهد اقدام به تغییر جنسیت کند شرعا کار حرامی را مرتکب شده است.
وی در ادامه می افزاید : مساله این است که از نظر واقعی دختری ممکن است پسر باشد ولی در ظاهر از هنگام تولد آلت غیر پسرانه داشته باشد در این صورت هم نه تغییر جنسیت بلکه تغییر ظاهری جنسیت مطرح است که شرعا بلا اشکال است.
وی با بیان فقهی این مساله دو مورد" خنثی مشکل" و "خنثی غیر مشکل "را مطرح می کند و می گوید: فردی که خنثی مشکل است در یک آن می تواند هر دو جسنیت را دارا باشد و این را کاری نمی توان کرد اما خنثی غیر مشکل باطنا یک جنس دیگر است اما ظاهرا جنس دیگر را دارد که اینجا می توان تغییر ظاهرا جنسیتی انجام داد.
دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهداشت جهانی از حدود سه سال پیش با دعوت مرکز امور زنان وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی کشور با همکاری سازمان پزشکی قانونی و دانشگاه علوم پزشکی کمیته ای را برای افراد متقاضی تغییر جنسیت تشکیل داد.
مدیر کل دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی سازمان بهزیستی درباره فعالیت این کمیته ، گفت : با تشکیل کمیته حمایت از افراد متقاضی عمل جراحی تغییر جنسیت ، در سه سال گذشته حدود 60 نفر از این بیماران تحت حمایت سازمان بهزیستی قرار گرفته اند.
"سید هادی معتمدی " افزود : تغییر جنسیت از دختر به پسر حدود 15 تا 20 میلیون تومان هزینه دارد که با توجه به بودجه در اختیار این مرکز که سالانه 20 میلیون تومان است نمی توان بیش از یک نفر را تحت پوشش حمایتی قرار داد ولی با کمکهای انجام شده سالانه حدود 20 نفر تحت پوشش قرار می گیرند.
به گفته وی ، این بیماری پدیده جدیدی نیست ولی نسبت به کل بیماری های هویتی شیوع بالایی دارد که در بسیاری از موارد خانواده ها مقصر هستند.
وی تاکید کرد : بسیاری از این افراد دو جنسیتی واقعی نیستند ولی از نظر روحی و روانی می خواهند تغییر جنسیت دهند.
وی تصریح کرد : اغلب این افراد طی 20 سال پشیمان می شوند و تحقیقات نشان داده است که چون امکان بازگشت برای این افراد وجود ندارد اقدام به خودکشی در این بیماران بالا است.
========
eblis is offline   Reply With Quote
 10
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:56  توسط بیژن آزاد  | 

ايرانى کيست؟
و ايران به چه سرزمينى اطلاق می‌شود؟
فرهاد نعمت‌پور

ايران کشورى چند مليتى است که از اتحاد و همبستگى اقوام ساکن آن با توجه به وابستگی‌ها، تضادها و منافع مشترک اقتصادى با تجربه کردن تاريخى مشترک به‌وجود آمده است. بنابراين ايرانى بودن نه به زبان و آريايى بودن است، و نه به تقدم يا تاخر تاريخ مهاجرت به اين سرزمين است و نه به داشتن بيشترين پيشينه در اکتساب قدرت سياسى است

تعاريف ايران و ايرانى بودن با در نظر گرفتن پارامترهاى تاريخ، محل زندگى، وابستگی‌هاى اقتصادى و منافع مشترک، تحولات سياسى، نژاد و زبان، حالت‌هاى مختلفى را به خود می‌گيرد. که در نهايت در ترکيب بندهاى فوق می‌شود تعريفى نوين و جامعى از آن ارائه نمود. چراکه اگر به هر کدام از بندهاى فوق به تنهايى مراجعه نماييم دچار تعريف‌هاى نامناسب از ايران و ايرانى بودن و در نهايت به موضع‌گيری‌هاى سياسى کوته‌نظرانه و غير دموکراتيک دچار خواهيم شد.
--اگر بخواهيم معناى لغوى کلمه ايران را بدون درنظرگرفتن صفات ديگرش تعريف نماييم، ايران به معنى سرزمين آريايی‌ها و يا به سرزمين‌هايى اطلاق می‌شود که اقوام آريايى آن را به عنوان محل زندگى خود برگزيده‌اند. در اين تعريف، سرزمين ايران شامل کشورهاى افغانستان، تاجيکستان، شمال هندوستان و کشور ايران کنونى و استان‌هاى کردنشين کشورهاى سوريه، عراق و ترکيه،. .. می‌باشد. بنابراين طبق اين تعريف يک کرد ترکيه و يا يک افغانى را می‌شود يک ايرانى به حساب آورد. (لازم به ذکر است که قبل از مهاجرت يا حمله آريايی‌ها به اين سرزمين، اقوام بومى ديگرى مثل ايلامی‌ها و غيره در اين سرزمين زندگى می‌کردند)
--امپراتورى پرسيا وارث امپراتورى ماد که در واقع از اتحاد اقوام آريايى پديد آمده بودند در سده‌هاى اخير به ايران تغيير نام پيدا کرد اما زبان فارسى بيشتر مواقع همچنان زبان ادارى و دربارى باقى ماند و هنگامى که روساى قبايل ديگر در جنگ قدرت براى سلطنت در ايران به قدرت مرکزى دست پيدا کرده و به سلطنت می‌رسيدند، از زبان فارسى کم و بيش همچون زبان سياسى استفاده می‌کردند و مکاتبات ادارى با اين زبان انجام می‌گرفت. (مانند سلسله قاجاريه که ترک زبان بودند و يا کريم خان زند که از روساى قبايل لرها به پادشاهى رسيده بود).
به عبارتى ديگر زبان فارسى علارغم در راس حکومت بودن اقوام غير فارس، همچنان قدرت و وجهه سياسى خود را حفظ نمود و بالاخره زبان فارسى بدون رقيب بسيار جدى و بدون مشکل حادى به زبان سياسى کشور تبديل شد. آخر سر رضاشاه پهلوى که پرچمدار مدرنيزاسيون و تمرکزگرايى در ايران شده بود، با برداشت غلطى که از مدرنيزاسيون داشت، قدرت‌ها و امارات منطقه‌اى در اقصا نقاط ايران را نابود کرد و قدرت مرکزى نيرومندى را در ايران به‌وجود آورد. و تک‌زبانه بودن، متحدالشکل بودن لباس، تک فرهنگى بودن و متمرکز کردن قدرت را پيش‌شرط پيشرفت ايران می‌دانست. و او زبان فارسى را که قبل‌ها به زبان سياسى و ادارى کشور بدل شده بود، زبان رسمى و ملى ايران اعلام نمود.
بنابراين در آن زمان طبق آخرين تحول در نظام پادشاهى و قانون‌گذارى، ايرانى بودن با فارسی‌زبان بودن تقريباً عجين شد و پارسيزاسيون هم در داخل کشور مانند فرهنگستان‌ها، چاپ کتاب، و. .. و هم در وجهه بين‌المللى تبليغ و ترويج شد. طورى که اگر هرجاى دنيا از کلمه ايران استفاده می‌شد فوراً زبان فارسى و پرسيا تداعى شود. و حتى از نظر تاريخى نيز، سلسله هخامنشيان را بنيانگزار اصلى ايران‌زمين معرفى نمود و با برگزارى جشن‌هاى ٢٥٠٠ ساله کوشش نمود که بر اين ادعاى خود مهر تاييد گذارد.
--اگرچه با سقوط پادشاهى پهلوى که به از بين رفتن ملى‌گرايى خاص آن منجر شد، اما سايه عملکردهاى گذشته آن همچنان باقى ماند و هيچ رويکردى جدى به مسئله مليت‌ها و يا قوميت‌ها و آزادی‌هاى سياسى و ادارى و فرهنگى آنها نشد، و در انقلاب ٥٧ نيز خيلى سريع زبان رسمى کشور فارسى اعلام شد و همانند رضاشاه جنبش‌هاى ملى به شدت سرکوب شد.
اکنون هرجا که اسم از ايران برده می‌شود منظور همان چهارچوب سياسى است که از زمان پادشاهان قاجاريه بر جاى مانده است يعنى همان گربه‌اى که اکنون در نقشه جهان و در سازمان ملل متحد به رسميت شناخته شده‌است. بنابراين اکنون ايرانى کسى است که پاسپورت ايرانى داشته باشد و يا ثابت کند پدر و مادر او يا اجداد او در اين سرزمين به دنيا آمده‌اند و يا می‌زيسته‌اند. با توجه به اين تعريف، مثلاً يک کرد عراق يا يک افغانى نمی‌توانند يک ايرانى باشد (برخلاف تعريف قبل). چراکه پدر و مادر آنها داراى شناسنامه‌هايى با هويت افغانى يا عراقى (تفکيک‌هاى اخير سياسى ثبت در سازمان ملل متحد) بوده‌اند.
برداشت‌ها و استنباط‌هاى گوناگون و برحسب آنها موضع‌گيری‌هاى افراطى متفاوتى از تعاريف فوق می‌شود کرد. مثلا" می‌توان پان ايرانيسم را گسترش داد و بعضى از کشورهاى همسايه را بخش‌هاى جداشده ايران بزرگ فرض کرد و خواهان الحاق اين کشورها به ايران شد و يا اقوام غير آريايى را که در ايران کنونى زندگى می‌کنند را ايرانى به حساب نياورد و آنها را ميهمان ناميد و زبان آنها را درجه دو خواند. و يا اينکه اقوام غير فارس در فکر بازيابى گذشته قوميتى پايمال شده خود و کسب هويت و شهروندى درجه اول خويش به شکل استقلال‌طلبانه دست به اقداماتى بزنند. (ابراهيم احمد شاعر معاصر کردستان عراق در مصراعى از شعرى به نام "من يک کرد هستم" چنين می‌سرايد: «نه‌ ئێرانيم نه‌ ئێراقيم نه‌ تورکێکى شاخستانيم» يعنى «نه ايرانى هستم نه عراقى و نه يک ترک کوهی». وى در اين شعر به منظور مبارزه با وجود ستم مليتى و رسيدن به حقوق مليتى خويش حتى از آريايى بودن خويش دست می‌کشد و ايران را در فارس بودن می‌پندارد*)
--سويس، کشورى چند مليتى است که به شيوه کنفدرالى اداره می‌شود. ٤ زبان در اين کشور، زبان رسمى شناخته شده است. اين کشور داراى ٢٦ استان می‌باشد و ممکن است در يک استان دو يا سه زبان تکلم شود. يعنى تقسيم بندى استانى آن بر حسب زبانى نيست. مثلا" در استان گراوبوندن آن رومانيش‌ها، آلمانی‌زبان‌ها و ايتاليايی‌زبان‌ها زندگى می‌کنند که هر مليت و در هر بخش و منطقه با همان زبان خود تکلم می‌کنند و مدارس آنها نيز با زبان خود آنها می‌باشد. (اما هر دانش‌آموز بعد از گذشت چند سال اول تحصيلات، موظف است حداقل يک زبان ديگر رسمى کشور سويس را فراگيرد).
حتى در بيشتر مواقع سرتيتر نامه‌هاى ادارى به سه زبان نوشته می‌شود و يا اينکه بنابر تشخيص اينکه گيرنده نامه چه کسى است، زبان متن نامه نيز به همان نسبت تغيير خواهد کرد و حتى تنوع زبانى کارمندان و کارکنان در ادارات تمام کشور به گونه‌اى پايه‌ريزى شده است که متصديان آن اداره بايد بتوانند به چند زبان صحبت نمايند تا به مراجعه کنندگان زبانى ديگرخدمات ارائه نمايند و جواب بدهند. در کشور ٧ ميليون نفره سويس تنها ٣٠ هزار نفر به زبان رومانيش صحبت می‌کنند اما اين زبان به عنوان يکى از زبان‌هاى رسمى و ملى کشور شناخته شده است و در مدارس تدريس می‌شود.
--واقعيت امر اين است که ايران باستان و حتى در مرزبندی‌هاى جديد ايران معاصر، ايران کشورى چند مليتى است که از اتحاد و همبستگى اقوام ساکن آن با توجه به وابستگی‌ها، تضادها و منافع مشترک اقتصادى با تجربه کردن تاريخى مشترک به‌وجود آمده است. بنابراين ايرانى بودن نه به زبان و آريايى بودن است، و نه به تقدم يا تاخر تاريخ مهاجرت به اين سرزمين است و نه به داشتن بيشترين پيشينه در اکتساب قدرت سياسى است.
يعنى يک کرمانشايى يا يک خوزستانى که زبان فارسى را بلد نباشند نيز يک ايرانى محسوب می‌شوند. يک زنجانى که تاخر مهاجرت او به ايران زمين ديرتر از قوم ماد يا پارس است نيز يک ايرانى است و يک بلوچى که کمترين دوره تاريخى را در به دست داشتن قدرت سياسى دارد، نيز يک ايرانى است. بنابراين در تعريف هويت ايرانى بودن بايد ويژگی‌هاى ملت‌ها و يا اقوام ساکن را مد نظر داشت و تصور درجه اول يا دوم بودن شهروندى يا زبانى و يا تصور اصالت ايرانی‌تر بودن قومى بر قومى ديگر را عملاً براى هميشه هم در داخل ايران و هم در وجهه بين‌المللى اصلاح نمود و زدود و همزيستى را گسترش داد.

۲۹ خرداد ۱۳۸۵

--- --- --- --- --- ---

* در ترکيه با دستکارى در دانش زبان‌شناسى و تاريخ،، کردها را ترک کوهى و زبان کردى را شاخه‌اى از زبان ترکى می‌پنداشتند.





+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:24  توسط بیژن آزاد  | 

نخستین جلد کتاب فرهنگ ایران زمین در سال 1332 منتشر شد و امسال جلد سی ام آن که آخرین مجلد است انتشار یافت. این مجموعه حاوی تعداد زیادی رساله و تحقیق مستقل در باره تاریخ و ادب فارسی است که به کوشش شماری از محققان و نویسندگان این دوره تاریخی ارائه شده است. آقای ایرج افشار طی این پنجاه و اندی سال تلاش زیادی در نشر میراث تاریخی و ادب ایران داشته اند که فرهنگ ایران زمین تنها یک قلم آن است.

جلد سی ام این مجموعه حاوی چندین مقاله و رساله به شرح زیر است:

بازنامه نوشیروانی / به کوشش تقی بینش

رساله اوزان و مقادیر / خلیل بن احمد رومی به کوشش بهروز ثروتیان

تاریخ سالوک معلم/ به کوشش فریدون نوزاد

انیس المسافر از غلامرضا خان والی پشتکوه

فتح نام لرستان سروده شباب کرمانشاهی

یادداشتهای سند باد نامه / علی محمد هنر

یادداشتهای کوشنامه / محمود امید سالار

ارادت در تصوف و مریدی / مهران افشاری

تکمله ای بر رسم گره / محمد حسین اسلام پناه

واژه های چاهخویی

واژه هایی از پیشه های کاشان

فرهنگ عامه آشتیان


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:19  توسط بیژن آزاد  | 

دكتر جواد مجابى

بيوگرافی و کتابشناسی

دكتر جواد مجابى ، شاعر، نويسنده، محقق، و منتقد در ماه مهر 1318 در قزوين شهر باستانى ايران به دنيا آمد . اوايل دهه ى چهل ليسانس حقوق و دكتراى اقتصاد را از دانشگاه تهران گرفت. 19 سال كارمند دادگسترى و بعد كارشناس فرهنگى وزارت فرهنگ و هنر بود. هم زمان روزنامه نگارى حرفه اى را در فاصله ى بين سال هاى 1347-1358 در روزنامه ى اطلاعات با عنوان دبير فرهنگى روزنامه ادامه داد. بعدها با مجلات ادبى ايران از جمله فردوسى، جهان نو، خوشه، آدينه و دنياى سخن همكارى داشت كه مدتى نيز سردبيرى مجله ى اخير را به عهده داشت.

     40 سال از فعاليت ادبى او مى گذرد كه 20 سال اخير را به طور حرفه اى و فارغ از دغدغه هاى شغلى ، صرف نوشتن رمان و شعرها و تحقيقاتش كرده است. نوشته هاى او بيش از پنجاه اثر چاپ شده است كه عمدتاً شامل هشت مجموعه شعر، چهار مجموعه داستان كوتاه ، نه رمان ، چندين نمايش نامه و فيلم نامه و داستان كودكان وآثار طنز و طرح هاى هجايى و چند مجموعه مقالات و چند شناخت نامه ى ادبى درباره ى نويسندگان و شاعران ايران است. علاوه بر انتشار شعرها و رمان ها و داستان ها، كار عمده ى او در اين سال ها، تحقيق درباره ى نوپردازان هنرهاى تجسمى ايران است كه بالغ بر شش جلد مى شود، كه تاريخ تحليلى زندگى و آثار نقاشان و مجسمه سازان پنجاه سال اخير است. همچنين پژوهش مفصلى در زمينه ى تاريخ طنز در متون ادبى ايران را ادامه مى دهد كه سير شوخى هاى ادبى را در كتاب هاى نظم و نثر ايران طى هزار و اندى سال بر پايه ى تحولات اجتماعى ترسيم مى كند.

    او همسر و دو فرزند دارد و در كوى نويسندگان زندگى مى كند و اوقاتِ به خواندن و نوشتن مى گذرد. به عنوان طنز پرداز مدرن شهرت دارد و طنز را در شكل هاى مختلف كلامى و تصويرى تجربه كرده است. نقاشى مدرن را به تفنن تجربه و چند نمايشگاه از كارهاى خود عرضه كرده است .

کتاب شناسى جواد مجابى

شعر:

فصلى براى تو                                           دى ماه 44

زوبينى برقلب پاييز                                      49

پرواز در مه                                             56

بر بام بم                                                 71

سفرهاى ملاح رويا                                     72

پوپكانه                                                   74

شعرهاى من و پوپك                                     بهار 79

درى به شاد خويى                                       دى ماه 79

سفرهاى ملاح رويا(5 كتاب)                          81

سال هاى شاعرانه(3 كتاب)                           82

شعر بلند تامل(4 كتاب)                                82

طنز:

يادداشت هاى آدم پرمدعا                               آذر 49

آقاى ذوزنقه                                             آذر 50

يادداشت هاى بدون تاريخ                               فروردين 58

نيشخند ايرانى(4كتاب)                                  82

پژوهش:

شباهت هاى ناگزير                                    51

فلزكارى در ايران                                      آماده ى چاپ

طنز ادبى ايران                                         زير چاپ

متن پيشگامان نقاشى نوين ايران                      76

بعلاوه شش جلد ديگر اين تاريخ تحليلى               آماده چاپ

مقدمه نقاشى هاى حجت الله شكيبا                     71

مقدمه يادسبز( حاجى زاده)                            71

مقدمه ايران سرزمين مهر                             73

مقدمه نقاشى على اكبر صادقى                        77

مقدمه نقاشى پروانه اعتمادى                          77

مقدمه نقاشى عليرضا اسپهبد                          77

مقدمه شيرزن ها و خورشيد خانم ژازه               78

مقدمه مينياتورهاى سياه                                آماده چاپ

مقدمه آثار پرويز تناولى                               79

مقدمه آثار ژازه طباطبايى                           82

مقدمه آثار پرويز كلانترى                           آماده چاپ

مقدمه آثار على اكبر صفائيان                       زير چاپ

تدوين كتاب بهجت صدر                             زير چاپ

داستان كودكان :

پسرك چشم آبى                                     اسفند 51

سيبو و سار كوچولو                                55

پنير بالاى درخت                                   بهار 57

پنج داستان كودكان                                 آماده چاپ

صفحه و كاست :

نوار صدا و صفحه پسرك چشم آبى              56

نوار شعر بر بام بم                                 72

نوار شعر با موسيقى بيان و صداى ساكو         منتظر مجوز

داستان كوتاه :

من و ايوب و غروب                              51

كتيبه                                                56

ديوساران                                           تير59

از دل به كاغذ                                     تابستان 69

قصه ى روشن                                   80

كتيبه و ايوب                                     82

رمان :

شهر بندان                                        66

شب ملخ                                          69

موميايى                                          72

فردوس مشرقى                                  72

عبور از باغ قرمز                               72

عبور از باغ قرمز                               77

ج                                                 77

برج هاى خاموش                                78

لطفاً درب را ببنديد                              79

باغ گمشده                                        81

يكى و آن ديگرى                                آماده چاپ

نمايش نامه :

شبح سدوم                                      بهار

  بهار 57

روزگار عقل سرخ                            78

چند نمايش نامه                                 آماده چاپ

فيلم نامه :

ديوانگان بر ساحل/ مهمان كش/ جنايت پنهان              آماده

سفرنامه :

اى قوم به حج رفته                           آبان 52

شناخت نامه و مجموعه مقالات :

شناخت نامه احمد شاملو                          77

شناخت نامه ساعدى                              78

سخن در حلقه ى زنجير                          57

سايه دست                                         تابستان 78

آينه بامداد                                         بهار 80

شناخت نامه جواد مجابى توسط ناستين          آماده چاپ

گفتگو با جواد مجابى توسط شروقى             آماده چاپ

كنار غيب ايستاده ام                               زير چاپ

نگاه كاشف گستاخ                                 آماده چاپ

هنر، عشق و آزادى                               آماده چاپ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 8:53  توسط بیژن آزاد  | 


+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:59  توسط   |