تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
http://www.bbcpersian.com

فخرالدین خال بیک
روزنامه نگار تاجیک

مثلث پارسی: آیا اتحاد سه کشور فارسی زبان ممکن است؟

نورسلطان نظربایف، رئیس جمهوری قزاقستان اخيرا در اظهاراتی اندیشه تاسیس یک اتحاد جديد میان کشورهای آسیای مرکزی را مطرح کرده بود.

قزاقستان، ازبکستان و قرقیزستان سه کشور آسيای ميانه هستند که در طرح آقای نظربايف از آنها نام برده شده است.

آنچه که در طرح آقای نظربايف مشخص است، اين است که در این اتحاديه، "کشورهای ترک زبان آسيای ميانه" در نظر گرفته شده اند و به همين دليل نامی از تاجیکستان که فارسی زبان است، برده نشده است. اگر چنین است، پس آينده تاجيکستان در اتحاديه های منطقه ای چگونه می تواند باشد؟ بسياری بر اين باورند که همگرايی سه کشور فارسی زبان منطقه، يعنی ايران، افغانستان و تاجيکستان، يکی از بهترين راههای ايجاد يک اتحاد منطقه ای جديد با توانايی های بالقوه است.


برادران تاريخی

از نقطه نظر تاريخی، بسياری سرزمینی که در آن اين سه کشور پارسی زبان واقع اند، را "ایران بزرگ" می خوانند و همه جا به طور رسمی یا غیررسمی مردم ایران، افغانستان و تاجیکستان برادران خونی عنوان می شوند. اين سه کشور تاریخ، زبان، ادبیات و فرهنگ مشترک دارند و اسلام نيز در پيوند مردمان اين منطقه به همديگر نقش اساسی دارد.

سير تاریخ این سه کشور را می توان به یک لوزی تشبيه کرد که خطوط آن از یک نقطه آغاز می شوند، سپس این خطوط بتدریج از هم دور شده به دو نقطه مقابل می رسند و در نهایت باز به سوی یک نقطه مشترک نهایی حرکت می کنند و در آن نقطه به هم می رسند.

اما آنچه که بارز است اين است که به دلايل مختلف اين کشورها نتوانسته اند به ايجاد اتحادی قوی دست بزنند. ما از همديگر خیلی متفاوت شده ايم.

از سوی ديگر در جهان امروز، به نظر می رسد، همزیستی این سه کشور و ايجاد یک اتحاد نه تنها قدرتهای جهانی، نظیر روسیه و آمریکا را خوشنود نخواهد کرد، بلکه ظاهرا در کار خود ما نیز خلل ایجاد می کند.

سرنوشت های جداگانه

می توان گفت که نقطه آغاز جدایی ما در قرن 15 ميلادی قرار دارد. بتدریج از نگاه دین و فرهنگ تفاوتهای چشمگیری میان ما به وجود آمد و نتیجه اش امروز هویداست: روش زندگی مان تفاوت دارد، ساختارهای سیاسی مان گوناگون اند، فرهنگ خود را نیز دیگرگونه در می يابيم.

در ایران بعد از یک "غرب زدگی" نافرجام به دولت اسلامی رسیدند. تاجیکستان بعد از سقوط کمونیسم در پی بنیاد یک جامعه "دنیوی" یا سکولار است. افغانستان از یک نظام شاهی و فئودالی در پایان قرن گذشته به "آغوش" درگیری های طولانی افتاد که تا کنون از آن کاملا بدر نیامده است.

مرزهای زبانی

اکنون نمی توان با اعتماد کامل ادعا کرد که زبان فارسی عامل اصلی و قوی است که ما را به هم پیوند می دهد. در افغانستان یک مدت پشتونها پافشاری کردند که زبان مادری شان تنها زبان رسمی آن کشور باشد. این در حالی است که زبان موسوم به "فارسی دری" قرنهای متوالی نه تنها زبان رسمی بود، بلکه به عنوان زبان اصلی معاشرت برای همه اقوام و ملیتهای افغانستان اعم از پشتونها، تاجیکها، هزاره ها، ازبکها، بلوچ و ترکمانها خدمت می کرد.

آفریده های جلال الدین بلخی، شاعر و متفکر بزرگ، ترجمه بسياری از نوشته های امام اعظم ابوحنيفه، پايه گذار مذهب حنفی و نوشته های سید جمال الدین افغان، مدرنیست معروف جهان اسلام به همين زبان نگاشته شده و شهرت و محبوبیت کسب کرده اند.

در سطح ديگر آفرينش ها، آوازخوانهای معروف افغان همانند احمد ظاهر، ناشناس و دیگران، ستاره های موسیقی امروزی پشتو زبان از قبيل فرهاد دریا و صدیق شباب نیز عمدتا به همين زبان آثار خود را خلق کرده اند و می کنند.

دامن فارسی چيده شد

تنگ کردن دامنه نفوذ زبان فارسی دری در عرصه سیاسی افغانستان امری تصادفی نیست، بلکه با روند تاریخی طولانی تنگ کردن جايگاه زبان فارسی در منطقه ارتباط دارد. تاریخ گواه است که مردم آسیای مرکزی، ایران، افغانستان، پاکستان، بخش هایی از هند و چین (جمهوری خودمختار سین کيان) اساسا علم و ادب را با زبان فارسی می آموختند و با این زبان می آفریدند.

آوردن نامهای علامه محمد اقبال لاهوری از پاکستان، میر علی شیر نوایی، پایه گذار ادبیات ازبک و عبدالقادر بیدل، شاعر پارسیگوی هند به عنوان نمونه کافی است.

ولی بعدتر دایره زبان فارسی در منطقه بتدریج محدود شد. در آسیای میانه این روند به تنزل دو مرکز بزرگ تمدن ایرانی: سمرقند و بخارا انجامید.

تاجيکی، دری، فارسی

تازه ترين شهر جهان پارسی، دوشنبه، پایتخت تاجیکستان، تا زمان استقلال این کشور بیشتر به یک شهر شوروی می ماند تا تاجیکی.

در این جا زبان فارسی تاجیکی جای خود را به زبان روسی داد و در دایره خانواده و فرهنگ و ادبیات محدود ماند. مشهورترین آفریده های علمی این دوران، از جمله کتاب "تاجیکان" باباجان غفورف نخست به زبان روسی نوشته و بعدا به فارسی تاجیکی ترجمه می شدند.

تنزل بلخ و هرات و کابل به عنوان مراکز تمدن فارسی در افغانستان در اواخر قرن 20 نیز به آن منجر شد که بحثهای اولویت زبان پشتو و ثانویت زبان فارسی دری به میان آید. اکنون آخرین تکیه گاه زبان فارسی، همانا ایران است.

بيم از مواد مخدر، کشنده اميد همگرايی

بالا رفتن تجارت مواد مخدر که سالهای آخر در افغانستان به چشم می رسد، مشکلات زیادی را به بار آورده است. امروز این کشور سه چهارم کل حجم مواد مخدر در جهان را تولید می کند و بر اساس گزارشهای سازمان ملل متحد، ميزان فروش مواد مخدر سالیانه 2.3 میلیارد دلار را تشکیل می دهد.

بر اساس اطلاع منابع مختلف حدود 50 درصد ترياک افغانستان در اروپا و روسیه به فروش می رسد. تنها در امتداد مرز مشترک تاجیکستان و افغانستان در قلمرو افغانستان دهها کارخانه تولید مواد مخدر وجود دارد.

در چنین وضعی ایران و تاجیکستان حتی اندیشه همگرایی با افغانستان را فراموش می کنند. برعکس، این دو کشور را لازم می آید نظارت بر مرزهای خود را تقویت کنند، تا در هروئین افغانی "غرق" نشوند.

مثلا، ایران همه ساله برای مراقبت از مرزهایش با افغانستان و پاکستان 900 میلیون دلار مصرف می کند.

سالهای آخر در مرزهای ایران با این دو کشور در جریان درگیری ها با قاچاقبران حدود 3400 نفر کشته شده اند. سال 2003 در مرزهای ایران 180 تن مواد مخدر مصادره شده است که پنج درصد آن را هروئین تشکیل می دهد. شمار معتادان به مواد مخدر در ایران امروز به 2 میلیون و 300 نفر نزدیک می شود. همین مشکلات را تاجیکستان نیز دارد.

ناتو و آمريکا در میانه

موانع تازه ای پس از آمدن آمریکاییها و نیروهای نظامی ناتو به افغانستان به وجود آمد.

برخی از ناظران تحولات منطقه ای معتقدند که اگرچه رسما مقامات افغانستان از نزديکی روابط خود با ايران سخن می گويند ولی حضور آمريکا در اين کشور و با توجه به خصومت بين ايران و آمريکا در عمل سياست افغانستان درقبال ايران محتاطانه است.

به نظر عبدالرحیم وردک، وزیر دفاع افغانستان، تلاشها برای بنیاد چند پایگاه نظامی آمریکا در این کشور ادامه دارد. یکی از این پایگاهها باید در ولایت هرات ساخته شود که با ایران هم مرز است. با تاسیس اين پایگاههای نظامی موقعيت آمریکا در منطقه که سالهای زیادی با نظام اسلامی ایران اختلاف دارد، استوارتر می شود.

اما ایران از لحاظ عوامل تاریخی، دینی و جغرافیایی در افغانستان دارای نفوذی طبیعی است. از سوی ديگر، تعداد قابل ملاحظه تاجیکها و هزاره های پارسی گوی شيعی مذهب به همسایه غربی خود علاقه خاصی دارند.

در پی جنگ داخلی در افغانستان حدود 2 میلیون نفر از اتباع افغانستان به ايران پناه برده بودند. و در گذشته ایران چهره های سیاسی شناخته افغانستان، نظیر حکمتیار و اسماعیل خان، وزیر انرژی کنونی افغانستان را پناه داده بود.

تاثير حضور آمريکا بر تاجيکستان

وضع موجود در افغانستان برای تاجیکستان نیز مشکلاتی به بار آورده است. استقرار آمریکاییها در افغانستان منافع بازیگر کلیدی منطقه، روسیه را که شریک استراتژیک تاجیکستان خوانده می شود، تهدید می کند.

با خروج نیروهای مرزبان روسیه، تاجیکستان را لازم می آید مشکلات مربوط به افغانستان را مستقلا حل کند. حالا که تاجیکستان به حفظ توازن میان قدرتهای جهانی دست یافته است، می توان اطمینان داشت که این خطرات جدی نیست. ولی با بهم خوردن این توازن تشنج اوضاع در کشور و منطقه اجتناب ناپذير خواهد بود.

ایران سیاست مستقل داخلی خود را دارد، اما سیاست خارجی بدون شک تحت تاثير تمايلات قدرتهای جهانی است. این که ایران نمی تواند به خودی خود برنامه هسته ای خود را به اجرا درآورد و این قضیه بستگی به رضایت اروپا و آمریکا نیز دارد، به نوعی بازنمای آن است که ایران توان به دوش گرفتن مسئولیت سرنوشت دو کشور ديگر فارسی زبان منطقه را ندارد .

تاسیس یک اتحاد کشورهای فارسی زبان منطقه نيز ممکن است برای همسایگان دیگر اين کشورها نیز ناپسند افتد، بخصوص ازبکستان که جمعیت تاجیک آن بسيار زياد است.

اقتصادهای ناهمگون

میزان رشد اقتصادی کشورهای ما نیز گوناگون است. ایران با جمعیت حدود 70 میلیون یکی از کشورهای پیشرفته نه تنها در جهان فارسی زبان، بلکه شايد در کل منطقه است. بر اساس اطلاع "واحد اطلاعات" مجله اکونوميست چاپ لندن (The Economist Intelligence Unit)، مجموع تولیدات داخلی ایران در سال 2003 حدود 129 میلیادر دلار بوده است.

رشد تولیدات ناخالص داخلی ایران در سال 2003 بیش از 4.5 درصد، در سال 2004 برابر 4 درصد بود و امسال انتظار می رود 6 درصد را تشکیل دهد. بعد از فروپاشی شوروی، ایران با روسیه، آمریکا و چین برای نفوذ در آسیای میانه رقابت موفقیت آمیزی دارد.

برعکس، در افغانستان وضع اقتصادی سالم نیست. درباره تاجیکستان نیز همین نکته را می توان گفت. این که شمار زیاد مهاجران کاری تاجیک در خارج از کشور به سر می برند، بازنمای آن است که اقتصاد تاجیکستان به عوامل خارجی وابستگی زیاد دارد.

ارزشهای سياسی متفاوت

ایران و افغانستان دولتهای اسلامی هستند، در حالی که تاجیکستان اصلا رو به ارزشهای غربی دارد. این کشور عضو جرگه کشور های مستقل همسود و سازمانهای دیگری مانند اتحادیه اقتصادی اروآسیا، سازمان امنیت و همکاری اروپا، سازمان همکاریهای شانگهای، سازمان همکاریهای آسیای مرکزی است که ایران و افغانستان در آنها عضویت ندارند.

این سه کشور همراه با کشورهای دیگر مسلمان تنها در سازمان کنفرانس اسلامی عضویت مشترک دارند.

از نگاه سیاسی با نظامهای اسلامی ایران و افغانستان ارزشهای دنيوی یا سکولار مغایرت دارند. به وارون این، در تاجیکستان به ارزشهای سکولاری که دولت دنبال می کند، ارزشهای اسلامی مغایر است.

رويهم رفته، اگر ابتکاری برای سازمان دادن اتحاد کشورهای ایرانی صورت بگیرد، باز هم این پرسش مطرح خواهد شد که کدام یک از اینها اولویت خواهند داشت: آیا تاجیکستان و ایران به افغانستان تبدیل خواهند شد یا افغانستان و تاجیکستان به ایران و یا برعکس، ایران و افغانستان به تاجیکستان؟

چه باید کرد؟

قبل از همه به دنبال پیاده ساختن تصمیماتی باید شد که قبلا صدا داده اند. مثلا، پروژه ساختمان راه آهنی که ایران و افغانستان و تاجیکستان را به هم می پیوندد، ساختمان نیروگاه آبی دشت جم که بخشهایی از مناطق شمال افغانستان را با نیروی برق تامین خواهد کرد.

مایه حیرت است که کشورهای ما با وجود ارزشها و منافع مشترک تاکنون حتی در یک سازمان منطقه ای کنار هم نیامده اند، چه رسد به ايجاد يک اتحاد.


برخی از نظرات شما

من با خواندن اين موضوع خيلی خوشحال شدم، "مثلث پارسی" چه نام قشنگی است. آرزو دارم که اين رويا به واقعيت تبديل شود. شيما نصيری - کابل

ما در ارزشهای اساسی واحد شريک و سهيم هستيم. ارزشهايی چون فرهنگ، زبان، تاريخ و سرنوشت تاريخی. فرهنگ ما، فرهنگ خردگرا و انسان گرا است. اين را روند تاريخی تکامل فرهنگ ما ثابت کرده است. فرهنگی که همه عناصر والای آن در خدمت انسان خردمند و خردمدار است. پس جای هراس ازاين طرح نيست. اگر اين نيت بزرگ انشا الله عملی شود، انسانهای هرسه سرزمين از آن بهره خواهند برد. گيتی پنجشيری - دانمارک

آنانکه می خواهند بگويند افغانستان پارسی زبان نيست در تلاشند تا آفتاب را با دو انگشت پنهان کنند، من در تمام نقاط افغانستان سفر داشتم ولی هيچگاه نياز پيدا نشد که به زبانی غير از فارسی متوسل شوم حال آنکه يک پشتون در بسياری از نقاط افغانستان مجبور است از فارسی استفاده کند. دوم به برادران ايرانی می گويم که مهاجرت افغانها به ايران فرصت طلايی برای تشديد اخوت ميان افغانها و ايرانيها بود اما متاسفانه آنقدر افغانها را تحقير کرديد که اکثريت فغانهای مهاجر از شما قلوبی آزرده دارند و نمونه های آن را در همين نظر خواهی هم می بينيد. اما به هر حال اتحاد هميشه زيباست به شرط آنکه تحمل وظرفيت آن وجود داشته باشد. حسينی - مزارشريف

اگر غرض از اتحاد سه گانه، رشد فرهنگ و زبان فارسی است، خيلی مفيد خواهد بود و همچنين مداوم خواهد ماند. اگرهدف آن، رشد افتصاد و همکاری های وسيعتر است، بايد افغانستان، ايران و تاجيکستان خود تدبير کنند تا از انکشافات منطقه ای عقب نمانند و کوشش کنند که با ديگران بپيوندند. اين امر نياز مذاکرات بموقع با کشور های مورد نظر دارد. تيمور - هالند

اتحاد اين سه کشور به نظر من در شرايط کنونی غير ممکن است. مداخله ايران در امور سياسی افغانستان از سالها پيش، می تواند يکی از دلايل عمده آن باشد. زبان به نظر من تعيين کننده اهداف و خواست های سياسی و اجتماعی نيست. آيا ايران تنها فارسی زبان دارد؟ نظر به موقعيت جغرافيای، در هر نقطه دنيا، زبان ها و لهجه های مختلفی وجود دارد و ما هرگز قادر نخواهيم شد که حتی يک کشور را روی يک زبان واحد گردهم آوريم، چه رسد به سه کشور. صديق - کابل

به نظر من چنين اتحاديه ای، يک گام برای پيشرفت و ترقی ميان سه کشورفارسی زبان خواهد بود. ولی زمانی می توان چنين اتحاديه ای را بنيان گذاری کرد که ايران و تاجيکستان خوشبختی خويش را در ويرانی افغانستان نبيند. کريم الله عصمتی - کابل

اقايانی که می گويند افغانستان يک کشور فارسی زبان نيست کافی است که توجه کنند که اگر در کشور افغانستان يک ازبک با يک پشتون که هر دو فارسی زبان هم نيستند بخواهند با هم صحبت کنند و يا معامله ای انجام دهند، با کدام زبان صحبت می کنند؟ مسلم است که با زبان فارسی. پس فکر اينکه افغانستان يک کشور فارسی زبان نيست را از سر بيرون کنيد. همچنين اظهاراتی از قبيل اينکه زبان رايج در افغانستان دری است و با فارسی فرق دارد هم در راستای اين سياست است. امين - هلند

از اين نظر خيلی خوشحالم، من و تو با هم باشيم -- هميشه توانمند باشيم. اميدوارم روزی شاهد چنين اتحادی باشيم. فيروزعلی صميمی - کابل

قند نيست، عسل نيست، دل ماست پارسی! آب اگرصد پاره گردد -- باز يکجا می شود.
اين حقيقتی آفتابی است که خواهرمان سوفيا خيلی خوب گفته است: سه تن و سه شاخه از يک ريشه ايم. متاسفم از تنگ نظری و ترس بعضيها که حتی از طرح اين موضوع به وحشت افتاده اند. زبان پارسی عنصر والای فرهنگ والای آريايی است، فرهنگ صلح و تسامح و برابری که زرتشت پندار و گفتار و کردار نيکش را با آن نوشت. و کوروش کبير پايه گذار دفاع از حقوق بشر حد و مرز حريم اشخاص را با آن برای اولين بار در تاريخ بشريت ثبت کرد. اين آفتاب، همه را بارور ساخته از عرب باديه نشين تا برادران پشتونم از اين فرهنگ و زبان بهره ها برده اند و هنوز هم می برند... شجاعت اعتراف آن را داشته باشيم که حداقل در وطن ما هرچه آموخته ايم توسط همين زبان و از بزرگانی که با همين زبان سخن می گفته اند آموخته ايم. سخن از تشکيل اتحاد نظامی عليه اين کشور يا آن قوم و گروه نيست، بکله حرف برسر جمع آيی برادرانی که ناخواسته جدايشان کرده اند ميرود و اين حق طبيعی آنهاست که خداوند آفريدگار قلم را استدعا دارم به آنها استعانت آن را اعطا فرمايد که از حرف به عمل آيند. به اميد آن روز. خسرو - مونترال

با وجود همه بدخواهی های انيران کينه جو، به زودی روزی فرا خواهد رسيد که ما برادران همخون، دست در دست يکديگر، کشور اهورايی مان را به شکوه باستانی خويش رسانيم، مرز های ساختگی را بزداييم و ميهن را آباد گردانيم. برديا آرمند - تهران

چيزی نا ممکنی نيست، به اميد آن روز که اتحاد کنيم. چون که هر سه کشور از خطه آريانای کبير هستند من گمان می کنم که سه کشور می توانند متحدان خوبی برای هم باشند. ديگر اينکه سه کشور زمانی به کاميابی دست خواهند يافت که متحدانه در کنار هم بدور از کينه های گذشته و بدور از هر مساله ديگری، اول به عنوان يک انسان و بعد هم به دور از دين گرايی در کنار هم به يک قدرت بزرگ مبدل شوند. عزت الله - تهران

گويا بايد چيزهايی را به برخی دوستان يادآوری نمود: ۱ - ملتها با حکومتهای غير مردمی يکی نيستند، پس حساب بدرفتاری آنان را به پای مردم نريزيد. ۲ - قومی به نام فارس وجود خارجی ندارد آنچه هست زبان فارسی است. ۳ - درصدهايی که راجع به جمعيت فارس و ترک ارايه ميدهند کاملا متناقض و عاری از هرگونه سنديت است. ۴ - صورت مساله را نخوانده پاسخ ندهيد موضوع راجع به اتحاد سه کشور پارسی زبان است، ايجاد کشور فارسی زبان، خيالی بيش نيست و بيشتر زاييده تفکرات نژادپرستان است. پارس آبادی - خوی

دوستانی که می‌گويند ايران فارسی‌ زبان نيست به نظرم بايست از تبريز بيرون روند تا با کشورشان بيشتر آشنا شوند. طبق آمارهای موثق نزديک به ۸۰٪ ايرانيان به زبان‌هايی هند و ايرانی سخن می‌گويند. همچنين در رابطه با افغانستان، پشتو و دری هر دو زبان‌ هندوايرانی هستند و شمار متکلمين شان يکی است. زيرا که در افغانستان فارسی دری تنها زبان يک قوم نيست بلکه زبان چند قوم است. به انديشه‌ من در اين اتحاد ما نمی‌توانيم ساير ايرانيان همچون کردها يا پشتو‌ زبانان را فراموش کنيم. علی

از ديد زبانشناسی زبانهای ايرانی کنونی شامل: ۱- فارسی نو ۲-آسی (استی) ۳- پشتو ۴- بلوچی ۵- کردی ميباشد{برگرفته از فرهنگ معين} در ضمن، با توجه به سازمانها و مجامع بر بنياد همزبانی چون اتحاديه عرب، جامعه فرانسه، آندی(اسپانيايی زبان)، کاريکوم و آنزوس(انگليسی زبان)، گروه، سازمان، انجمن يا پيمانی ميان کشورهای فراسی زبان اين منطقه بايسته می نمايد. آذرباد - تبريز

در صفحه ۷۵ کتاب تاريخ هرودت چاپ انتشارات دنيای کتاب، از زبان هرودت پدر تاريخ، در مورد ايرانيان اين گونه می خوانيم که: "ايرانيان خودشان را از تمام مردم دنيا برتر می پندارند و هيچ قوم و ملتی مانند ايرانيان زود و آسان راه و رسم بيگانه را فرا نمی گيرد". من خود به چشم خويشتن در اين مدتی که در ايران بودم اين موارد را ديدم و از نزديک لمس کردم که اين فرهنگ ايرانيان نه با افغانان و نا با تاجيکان سنخيت دارد پس تا ايران خود را درمان نکند راهی برای پيوند نخواهد بود. يحيی - قم

در جواب برادر عبيد الله از کابل که نوشته بودند فارسی زبانها در افغانستان اقليت هستند و افغانستان يک کشور پشتو زبان است ميگويم که درست است که پشتون ها از نظر تعداد نسبت به فاسی زبان ها بيشترند ولی در اينجا، موجوديت يک فرهنگ و پيشينه تاريخی ضروری و مورد بحث است. عبدالغنی ميرزايی - هرات

وقتی که عربها اتحاد خليج دارند، کمی دورتر اتحاديه اروپا رو به گسترش است، پس چرا ما اتحاديه پارسی زبانان نداشته باشيم؟ اتحاد رمز موفقيت است. وحيد - نروژ

دوری و دوستی، من به کلی مخالف اين نظر هستم. محمد عمر - کابل

به عنوان يک ايرانی فارس نژاد و فارسی زبان، همواره يکی از آرزوهايم بازديد از کشور تاجيکستان و سخن گويان شيرين زبان آن ديار بوده است. همواره علاقه مند به گردهم آمدن کشورهايی بوده ام که زمانی بخشی از قلمرو ايران بزرگ بوده اند. اما بايد در مورد چنين طرح هايی به چند نکته توجه کرد: در هيچکدام از اين سه کشور فارس زبان ها اکثريتی قدرتمند نيستند. البته در ايران بحث مسائل قومی (بيشتر ميان فارس ها و ترک ها) کمتر وجود دارد و اگر درگيری و نقشه ای برای سرکوب يک قوميت باشد بيشتر در سطح حکومت است و نه در سطح افراد عادی. بايد به جای تأکيد بر عنصر زبان بر عنصر تاريخ و فرهنگ و مذهب مشترک تأکيد کرد. در اين صورت قلمرو حداقل برای حکومت ايران، به غير از افغانستان و تاجيکستان، به کشورهايی مانند ازبکستان، آذربايجان، بحرين، امارات، عراق و حتی کشورهايی مانند پاکستان و هند و تانزانيا و ... می رسد. علی - تهران

به جواب آقای مليار که گفته افغانستان مملکت فارسی زبانان نيست بايد تذکر داد که به جز چند ولايت محدود، در کدام شهر ديگر افغانستان در دفاتر و ادارات و معاملات روزمره از مکاتيب پشتو و صحبت های پشتو استفاده ميشود؟ اگر واقعا نفوس شماری شود، فارسی زبانها اکثريت نفوس کشور را تشکيل می دهند. ما کاملا طرفدار اتحاد سه کشور فارسی زبان هستيم و اسم اين اتحاد بايد اتحاد آريانا گذاشته شود. ريحانه - کابل

اتحاد افغانستان،ايران، تاجکستان و سمرقند و بخارا درمان اصلی درد مردم آريا ميباشد. اين اتحاديه به وقوح پيوستنی است: هر کسی کو دور ماند از اصل خويش -- باز جويد روزگار وصل خويش. نصرالله احمدزی

آقايانی که در اين صفحه فرموده اند افغانستان کشور فارسی زبان نيست و فارسی زبان ها سال های پيش آمده اند من از آنها فقط يک سوال دارم: آيا دليلشان چيست که آنها فارسی را بلد هستند و اينجا ميتوانند نامه به فارسی بنويسند؟ من اهل افغانستان هستم و فقط فارسی بلد هستم. در هر نقطه افغانستان هم که سفر نموده ام به هيچ زبان ديگری نياز پيدا نکرده ام. فواد - نروژ

اتحاد سه کشورعمدتا پارسی زبان زمانی ممکن خواهد بود که ايرانی ها تنها به مذهب فکر ننکنند، برخی از اقوام در افغانستان بتوانند آموزش عالی کسب کنند و از فکرهای قبيله ای دور شوند و تاجيک ها از روسيه و تاثيرات فرهنگی آن نجات يابند. جاويد - کابل

کسانيکه از روی غلط فهمی می گويند که افغانستان کشور پارسی زبانان نيست، پس چه هست... شما فعلاً جهت بهبود زبان پشتو از واژه های قديمی فارسی دری استفاده می کنيد، پس چرا ما برای دفاع از زبان خود چنين نکنيم؟ اين زبان (فارسی) مورد استفاده اکثر اقليت های نژادی می باشد ما می توانيم تا وحدت کشور را با استفاده از دری حفظ کنيم. در رابطه با پيوند کشور های سه گانه پارسی گو بايد گفت که اولاً بايد کشور ايران از موضع سرسختانه مذهبی خود پائين بيايد. هوئيت ما تنها به مذهب خلاصه نمی شود. روابطش را با جهان بجای مذهب بايد بر اساس منافع اقتصادی و سياسی و اجتماعی پايه گذاری کند و اين روش ايران دقيقاً بر دو کشور ديگر پارسی گوی تاثير منفی داشته است. احمد - کابل

بسی رنج بردم درين سال سی -- عجم زنده کردم بدين پارسی -- نميرم ازين پس که من زنده ام-- که تخم سخن پراکنده ام. فردوسی بزرگوار وقتيکه ۱۱۰۰ سال پيش اين رسالت بزرگ را به فرجام رسانيد، منظورش نه تنها حفظ هويت فرهنگی و تاريخی قلمرو ايران بزرگ(آريانا) در برابر باديه نشينان بی فرهنگ کتاب سوز بود، بلکه هدفش ماندگاری درامتداد تاريخ بود. بدين مبنا بود که با صلابت و استواری اعلام نمود که ازين پس نمی ميرم، چون سخنی را کشت کرده بود که بيمه کننده او در تاريخ است. اگر به تاريخ نظر افکنيم، در طول تاريخ تجاوزگران هميشه نقطه ای را که آماج خدنگ دشمنی قرار داده اند، همين فرهنگ پربار و زبان شيرين و روان فارسی دری بوده است. زيرا هر ملتی را که زبان و فرهنگش را نابود کرده اند، خيلی به سادگی توانسته اند که آن ملت را منقاد خويش سازند. ازين رو اتحاد کشورهای دارای زبان و فرهنگ مشترک مانند افغانستان، ايران و تاجيکستان نه تنها ضروری است بلکه بيمه کننده ماندگاری اين فرهنگ و زبان در تداوم روزگار خواهد بود. سياوش مهرداد - مونترال

اين اتحاد بنا به دلايلی امکان پذير نيست. در ايران تنها ۳۵ درصد مردم فارس اصيل می باشند که کمتر از جمعيت ترکها (اعم از آذری و ترکمن و ..) است که حدود ۴۰ درصد می باشند. از طرفی در افغانستان نيز بيش از ۵۰ درصد مردم را پشتو زبانان تشکيل می دهند. بدين ترتيب ايجاد کشور فارسی زبان، خيالی بيش نيست و بيشتر زاييده تفکرات نژادپرستان است. ح . الف - تبريز

هر کسی کو دور ماند از اصل خويش -- باز جويد روزگار وصل خويش. من اين انديشه پاک آقای فخرالدين خال بيگ را به فال نيک می گيرم و فکر می کنم نياز زمان است که اين تقاضا را بار می آورد. مشترکات بی شمار از " خون " تا " فرهنگ " به ما اين اجازه را ميدهد که حداقل برای حفظ خودمان، برای حفظ فرهنگ مان که در معرض دسايس سنجيده شده درون مرزی و برون مرزی قرار دارد، بار دگر جمع آييم. با اين تذکر که خطری ازين ناحيه اقوام دگر منطقه و يا کشورهای ما را تهديد نمی نمايد. برتری فرهنگ ديرينه ما بهترين حجت برای اثبات اين مدعاست که ما در هزارساله ها با توسل به فرهنگ و دانش حکومت داشته ايم نه با خشونت و دگر زدائی. برادر همخون و هم زبان من آقای خال بيگ، ای کاش زنده باشم و اين آرزوی شما و ديگران را که چون شما می انديشند، برآورده بينم. از شمايم و با شما. به هرکاری که همت بسته گردد -- اگر خاری بود گلدسته گردد. احمد بهار چوپان - مونترال

از هر اقدامی که برای بهم رسيدن فارسی زبانان تاجيکستان، افغانستان و ايران و حتی هند، پاکستان، ازبکستان و عراق ميسر ميگردد بايد استفاده کرد. هرجا فارسی زبانانی هستند بايد به نوعی صدای مشترک خود را بيابند. در حال حاضر، ميتوانند يک سياست اينترنتی مشترک بسازند که بيانگر مسايل فرهنگی و زبانی تمامی فارسی زبانان باشد. آرش سامانيان

آيا جنايتهايی که در اردوگاههای پناهندگان افغان در ايران صورت گرفت، جايی برای اتحاد گذاشته است؟ يوسف - قم

من با مردم تاجيکستان آشنايی چندانی ندارم اما با افغانها از نزديک در تماس هستم و تفاوتی بين مردم ايران و افغانستان چه به لحاظ زبان و فرهنگ نمی بينم . اما از اتحاد اين سه کشور به دليل زبان مشترک استقبال نميکنم . در اين مورد بايد گفتار "مولانا" را پذيرفت که ميگويد: همزبانيها اگر شيرين تر است -- همدلی از همزبانی خوشتر است. از اين روی بايد در اتحاديه فرضی ما افقان و تاجيک و ترک و پارس و عرب و همه شرکت داشته باشند. م . سنجرانی - لندن

اگر مثلث فرضی شما پارسی باشد، با وجود اينکه شما مردم افغانستان، تاجيکستان و ايران را برادران خونی عنوان نموده ايد، به هيچ صورت يک چنين اتحادی ممکن نيست. چنين تصوری در قدم اول بی احترامی کامل به مردمان افغانستان و تاجيکستان است. اولا زبان مردم افغانستان زبانهای رسمی دری و پشتو است و مردم افغانستان به آن احترام ميگذارند و شما بی احترامی کرده ايد. به همين ترتيب مردم تاجيکستان هم زبان خويش را زبان تاجيکی ميدانند. اين ديگران اند که خود را گم کرده کدخدای خانه مردم تصور مينمايند و بر در و ديوار، مهر پارس و پارسی ميزنند. من فکر ميکنم که غير از کلمه پارس زير هر نام ديگری که احترام به حقوق ديگران و جدا از هرگونه افزون خواهی، اتحاد سه کشور متصور است. چاووش - مسکو

بسيار سپاسگذارم برای اين جستار ارزنده ای که پيش آورديد. من فکر می کنم اين اتحاد را نبايد بين پارسی زبانان محدود کرد بلکه کنفدراسيونی با الگوی اتحاديه اروپا برای ايرانی تباران شايسته تر می نمايد که بغير از ايران، تاجيکستان و افغانستان شامل گستره آران(جمهوری آذربايجان کنونی)، اوستيا در قفقاز، بحرين، سواحل شرق افريقا بويژه زنگبار، مناطق کردنشين و بلوچ نشين است. اين ليگ می تواند الهام بخش ايرانی تباران(پارسيان) هند، خليج فارس، عراق، سمرقند و بخارا باشد که مهر سرزمين مادری را به دل دارند. پس از بوجود آمدن اين جامعه است که ميتوان درباره مشخص کردن الفبا، گاهشمار و فرهنگستان مشترک تصميم گرفت تا ديگر سخنی از فارسی و فارسی دری و تاجيکی و... نباشد تا همه چون گذشته پارسی گوی باشيم. الف . س. آذری - تبريز

حقيقت اين است که ما ميراثبانان خوبی برای فرهنگ فارسی نبوده ايم، هنوز درد جناياتی که در اردوگاههای امثال سفيد سنگ (فريمان در ايران) صورت گرفت، بر گرده هايمان سنگينی ميکند هنوز طعم تلخ نگاههای تحقير آميز برادران خود (در ايران) را با تمام وجود می چشيم، برادر و خواهر فارسی زبان ايرانی من، ای همزبان نا همدل من! افغان هنوز برای تو انسان نيست او فقط زبان تو را ميداند پس بگذار مرا و بيش از اين بر زخمهای کهنه ام نمک نپاش که فقط چند صباحی می شود که فراموشی درد را تمرين می کنم. افغانی - کابل

اصلا با اين طرح موافق نيستم. ناصر - اصفهان

برادری که گفته است افغانستان از پشتونها است، به کدام دليل؟ افغانستان کشور مشترک همه است: فارسی زبا، پشتون، تاجيک، هزاره، ازبک، بلوچ و ديگر اقوام ساکن. پس چرا خودتان به فارسی پيام فرستاده ايد؟ احمد فواد جمشيدی - کابل

بعضی از دوستان اين طور عنوان می فرمايند که ايران کشور پارسی زبانان نيست و يا همين موضوع را در مورد افغانستان مطرح می کنند، من از اين دوستان اين پرسش را دارم که اگر ايران و افغانستان کشورهای پارسی زبان نيست، پس چرا ايشان موضع خود را به پارسی ارائه فرموده اند؟ آريا - قوچان (ايران)

تنها دموکراسی، سکولاريسم و اقتصاد آزاد بر مبنای سياست ملی می تواند همه ايرانيان را به هم آورد. مذهب زدگی و خرافات و عرب پرستی دشمن همبستگی ايرانيان است. اصطلاح "ايرانيان" يعنی فارسيان،تاجيکها، کردها، پشتونها، بلوچيها، آذريها، مازندرانيها، عراقيها، کردهای ترکيه و عراق و سوريه، پشتونهای پاکستان، ارمنيها. سينا - کولاب (تاجيکستان)

زيباست که گرد هم آييم، ولی ساده نيست و خوندل می طلبد. "کوه به کوه نمی رسد - آدم به آدم می رسد"، البته روندی بس طولانی خواهد بود و هموطنان پشتون ما نيز لازم نيست خودشان را ناراحت کنند، اين اتحاد ضرری برای آنها نخواهد داشت. مريم - هرات

سه تن و سه شاخه از يک ريشه ايم -- هم زبان و هم بن و هم پيشه ايم -- توس و بلخ و سغد و شيرازيم ما -- از پدر يک، مادر انبازيم ما -- اين زبان در کوه پامير آن بود -- در دماوند پارسيان را جان بود -- بلخ را با ناصرش حجت نمود -- رودکی را يار با عزت نمود -- سعدی و حافظ را ياد آوريد -- با حکيم توس دل شاد آوريد -- ما يکی و ما يکی و ما يکی -- می شويم باز هم يکی گرديم يکی -- اين قلمرو خطه مايان بود...خطه شاهان با ايمان بود -- راز جم را کی توان از ياد برد -- کورش دانا گرا را داد برد -- شاه سامان کيست؟ برگو ای پسر! -- از سنايی تا به مولوی گذر. خدا کند که ما فرهنگ پربارمان را در برابربی فرهنگيها وخود فراموشيها غرق نشويم. اين سرزمين يک کشور بوده و در آينده همان خواهد شد. به همت فرزندان دانا پذير ودانا انديشش. ميرزايی - سوفيا (بلغارستان)

در صورتی ممکن است که هر سه کشور حقوق بشر را بطور کامل رعايت کنند و دارای اقتصاد سالمی باشند که در جهت پيشرفت و پيشبرد رفاه اجتماعی و فراگير باشد. يعنی ممکن است روزی برسد که ما سه تا بشويم امپراتوری آريا، امپراطوری بزرگی که همه مردم از هر نژاد و رنگی و زبانی بتوانند در آن به آرامی و شادی زندگی کنند.... پشت درياها شهريست که درآن پنجره ها رو به تجلی باز است. رضا - پراگ

به جواب آقای مليار که گفته اقليت کوچک دری زبانان سال ها قبل به افغانستان مهاجرت کردند، بايد بگويم که شما اگر به تاريخ مراجعه کنيد، خلاف اين نظر را می بينيد. اتحاد ايران، افغانستان و تاجيکستان بايد بدون درنظرداشت مليت های چندگانه هر سه کشور صورت بگيرد تا باشد کمک به همديگر انجام داده باشند. فياض

به نظر من ايران کشوری نيست که بتواند با مردم افغانستان متحد شود زيرا مردم افغان رنجها وسختيهای بسياری از دولت ايران ديده اند. سامان - مشهد

دستاورد مردم وقتی با هم کار می کنند بسيار بيشتر از زمانی است که عليه هم کار می کنند. اتحاد يعنی همين. پريا - تهران

ايران شايستگی متحد بودن با افغانستان را ندارد چرا که سياستهای تبعيض آميزدولت ايران با افغانها با وجود زبان و فرهنگ مشترک، جايی برای دوستی باقی نگذارده است. حسن العسکری

من فکر می کنم که با اتحاد سه کشور فارسی زبان حداقل وضع مهاجرين بهبود يابد چون زمانی که خود من از ايران آمدم در افغانستان نمی توانستم دقيقا حرفای مردم خود را بفهم که شايد اين اتحاد راهی باشد برای بهبود نه تنها مسائل منطقه بلکه راهی برای پيشرفت زبان فارسی و از نظر مسائل سياسی نيز می تواند مفيد باشد، که حرف هم را می فهمند. احمد مومنی - باميان

ما کاملا طرفدار اتحاد سه کشور پارسی زبان هستيم تا بتوانند از منافع ملی خود در مقابل تجاوزگران مشترکا دفاع نمايند. عبدالله - کابل

آدمای متعصبی که غير از خود و قوم خود، ديگران را نمی بينند و ديگران را مهاجرينی برگشته از کشورهای همسايه می پندارند، مانع جدی در سر راه اتحاد کشورهای پارسی زبان هستند. هزاره نژاد - جاغوری

در صورت ايجاد يک پارچگی با ديگر برادران تاجيک، دری و فارس، فرهنگ و آداب و رسوم هر سه کشور با هم يکجا شده و زمينه رشد فرهنگی به ميان می آيد. جواد - کابل

اگر بشود که اين طرح آقای خال بيک که در روی يک کاغذ ترتيب گرديده است، به مرحله عمل برسد، البته نه تنها من بلکه همه فارسی زبانان و فارسی دوستان جهان از اين اتحاديه حمايت می کنند. بسی رنج بردم در اين سال سی -- عجم زنده کردم بدين پارسی. سيد احسان طاهری - کابل

از لحاظ فرهنگی، در آينده خيلی نتيجه مثبتی خواهد داشت و گامی مفيد به نظر من می باشد. اگر اتحاد صورت گيرد. عبدالستار - کابل

همواره يکی از آرزوهای من ديدن تاجيکستان و گفتگو با مردم خوب آن بوده است. اينک طرح همبستگی فرهنگی ميان سه کشور ايران، افغانستان و تاجيکستان نويد بخش آينده بهتری برای زبان و فرهنگ باستان هر سه کشور ميباشد. پرويز - تهران

ايران افغانستان و تاجيکستان بايد باهم متحد باشند و اختلاف ها خصوصاً ميان افغانستان و تاجيکستان بايد رفع شود. تميم امينی - کابل

من از اتحاد سه کشور پارسی زبان حمايت می کنم. معصومه حيدری - قم

اين اتحاد چگونه ممکن است، با علم بر اينکه ۳۵ ميليون از جمعيت ۷۰ ميليونی ايران ترک هستند؟ ثانيا، به نظر بنده با توجه به "ترکيب جمعيتی ايران" و "قدرت اقتصادی واستراتژيکی جمهوری آزربايجان و دولت ترکيه " اتحاد با اين دو کشور بيشتر به نفع ايران است. علی اميرخانی - خوی

زبان فارسی تنها افتخار و ملکيت فارسی زبانان نيست، بلکه افتخارات اقوام ديگر سرزمين ما در حکومتهای ابداليان، غزنويان، تيموريان هرات، سوری ها لودی ها نمادهای برازنده اين مدعا اند. اميدوارم روزی اکثريت مردمان غير فارسی گوی و فارسی گوی قبول کنند که همچو اتحاد به نفع همه ماست. همچنين مانع بزرگتر، حيله ها و نگرانی های قدرت های بزرگ جهانی و حتی کشور های منطقه از تولد دوباره يک ابرقدرت در مرکز آسيا خواهد بود. می دانيم که انگليس ها و روس ها در قرن ١٩ بساط زبان فارسی را در نيم قاره هند و آسيای مرکزی، برای تضمين سيطره خود بر چيدند و اين بار در برابر اين طرح احتمالی، يقينا که امريکا و متحد منطقه ای اش پاکستان در کنار دشمنان تاريخی اين اتحاد ( روس و انگليس) ايستاده و تا به قدرت نشاندن طالبان برای شکست اين اتحاد پيش خواهند رفت. امروزه کشور های مهم جهان با تشکيل اتحاد های مانند جامعه اروپا، ناتو، جوامع مشترک المنافع، جامعه عرب و غيره، زمينه تبارز و تعالی شان را مهيا کرده اند، چرا ما چنين نکنيم؟ ک . ع . بلخی - لندن

متاسفانه تا زمانی که موج بی خبری و نا آگاهی آميخته با تعصب های کور وجود داشته باشد، اين اتحاد و همکاری مشکل است. در دنيايی که همه به دنبال تشکيل اتحاديه و کمرنگ کردن اختلافات هستند تا به امکانات بيشتری دست بيابند، متاسفانه عده ای در سرزمينهای ما به ايده های قوم گرايانه و عقب افتاده خود می پردازند. ما همه وامدار فرهنگ آريايی نياکان خود هستيم و کرد و بلوچ و تاجيک و آذری و افغان و لر و گيلکی، همه ميراث خوار يک فرهنگيم. اختلاف لهجه های ما اختلاف نژادی نيست و ما نبايد فريب تبليغات بيگانگان را در جهت تضعيف مان بخوريم. خليل - ونکوور (کانادا)

برادران افغان و تاجيک ما بدانند که ايرانی ها هرگز برتری خواه نيستند. اگر به لطف خدا روزی چنين اتحادی ايجاد شود هر سه ملت بايد از حقوق مساوی برخوردار باشند و اين يک نکته ضروری است که خيلی ساده با دقت در تدوين قرارداد بين المللی اتحاد می توان از برتری خواهی يک ملت نسبت به دو ملت ديگر جلوگيری کرد. پس برادران افغان و تاجيک ما از اين اتحاد نهراسند و بدانند کسانی که با چنين اتحادی مخالفت می کنند دشمنان ما هستند و از قدرت يابی ما می هراسند. همچنين بدانند که چنين اتحادی به هيچ وجه نبايد به عنوان نفی حاکميت يکی از دولت های مورد بحث تلقی شود. يعنی هر سه دولت بايد همچنان برقرار باشند ولی در اتحاد با يکديگر ( چيزی همچون اتحاديه اروپا ). در مورد اظهار نظر افراد بی اطلاعی که ادعا می کنند ايران يک کشور پارسی زبان نيست بايد عرض کنم بهتر است کمی بيشتر تاريخ مطالعه کنند... آنچه سه ملت ما را به هم پيوند می دهد ( حتی اگر حرف دشمنان را در مورد تفاوت زبانی باور کنيم ) همبستگی نژادی و فرهنگی است. وانگهی، فراموش نکنيم که ملت های متمدن و صاحب انديشه در جهان امروز برای اتحاد و قوی شدن سعی می کنند نکات تفرقه انگيز را فراموش کنند تا به آسايش اقتصادی - اجتماعی برسند. اروپاييان را بنگريد که با وجود اختلاف های شديد فرهنگی- نژادی - زبانی، تنها چند دهه پس از دو جنگ جهانی خانمانسوز به اين نتيجه رسيدند که در جهان امروز برای موفق شدن بايد متحد شوند. بياييد يک بار هم که شده از تجربه چنين ملت های خردمندی بهره گيريم و حتی اگر تفاوتهايی بينمان هست ( که واقعاً در حد ناچيزند) فراموششان کنيم و با اتحاد خود يک نيروی قوی ايجاد کنيم که به آسايش اقتصادی - اجتماعی هر سه ملت همخون بيانجامد. به اميد آن روز. خسرو - ژنو

آن کسی که گفته افغانستان کشوری فارسی زبان نيست، پس چرا خودش فارسی صحبت می کند؟ جمشيد - مونترال

افغانستان يک کشور فارسی زبان نيست، فارسی يک زبان اثری (تاثيرگذار) بود، اما اکنون زبان فارسی از اثريت (تاثيرگذاری) افتاده است. ايران و تاجيکستان هم هيچ وقت نمی توانند دوست افغانستان شوند، چرا که آنها در مذهب، کلتور (فرهنگ) و جغرافيا با افغانستان فرق دارند فرقهای ديگری هم هست. آرش - نروژ

اتحاد سه کشور فارسی زبان در واقع تنها به اتحاد فارسی زبانان دلالت نمی کند. اين اتحاد همه اقوام ايرانی (آريايی) است، اعم از فارسی زبان و غير فارسی زبان. در چنين اتحادی، همه اقوانم آريايی يا ايرانی، فارسی زبانها، پشتونها، کردها، آذريها، بلوچيها، تالشيها، گيلانيها، لرها و غيره به حقوق برابر سياسی و مدنی دست خواهند يافت. هر کدام از اينها از خودسالاری نيز برخوردار خواهند شد. در چنين اتحادی البته برای پشتونها و بلوچهای پاکستان و فارسی زبانان ازبکستان و آذريها و تالشيهای آذربايجان سابق شوروی و عراقيها نيز جايگاهی ويژه در نظر بايد داشت. نبايد فراموش کرد که زبان فارسی تنها زبان فارسی زبانان نيست، آن زبان عمومی همه اقوام ديگر ايرانی نيز هست. اسفنديار - دوشنبه تاجيکستان

من در فخرم (افتخار می کنم) که سه دولت اسلامی با هم مثلث مانند متحد شوند، من در اين باره چه بگويم؟ امان الله عبدالجليل - مکه مکرمه

تعصب چشمان بينا را کور و گوش های شنوا را کر می کند، مخاطب من آن آقايی است که می گويد افغانستان کشور فارسی زبانان نيست، همگرايی فارسی زبانها زمانی تحقق خواهد يافت که از اين انديشه ها از بين برود. تيمور شاه کابلی

متلسفانه تعداد دری زبانان در افغانستان خيلی کم است، بيش از نصف جميعت را پشتو زبانان تشکيل می دهند و شماری هم به زبان های ترکی صحبت می کنند، لذا اين گونه بحثها، به جای اينکه به اتحادمان کمک کند، باعث تحريک اين اقوام و زبانها می شود. نجيب - کابل

اگر در پس اين نظريه، افکار نشناليستی (ملی گرايی) و بنيادگرايی مذهبی پنهان نباشد، اين ثظريه قابل مطالعه و تحقيق ميباشد. جاويد جويا - لندن

آقای خال بيک عزيز! من با اين نظر، نه تنها موافقم، که از آن صميمانه پشتبانی خواهم نمود. البته اين طرح را تداوم نگرشی ميدانم که برای نخستين باردر فروردين (حمل) ۱۳۷۴ خورشيدی در دفتر يکی از دوستان ايرانی هوادار ايران بزرگ در جمعی از خبرگان اين شيوه نگرش را (بمثابه اصل اساسی راه ماندگاری جامعه پارسی گويان)، ارايه داشتم، که بازتاب فشرده اين نظر، در هفته نامه توانا در ايران و روزنامه جمهوريت ارگان نشراتی حکومت تاجيکستان چاپ گرديده است. درآن روزگار، نامی راکه من گزيده بودم "مثلث ايتا(ايران، تاجيکستان و افغانستان)" بود. حتی اين نام را در مهر(بنياد فرهنگ سينا)، که موسس آن در کابل خودم بودم به حيث يک ضرورت و نياز روانی حک کرده بودم ... البته اين طرح که از محتوای بيشتر و گسترده ای برخوردار بود و راههای اساسی که به منافع ملی اين سه کشور صدمه نزند و بهانه ای به دست بد انديشان تاريخی ما ندهد، توضيح گرديده است، که مجال آن در اين دريچه تنگ بی بی سی نيست. فقط پيشنهادم به شما دوست بزرگوار اين است که من از شما و نيت شريفانه شما در راستای تداوم هويت و ماندگاری زبان شرين فارسی- دری و حفظ آن از گزند دسايس برنامه ريزی شده زمان و بدخواهان کهنه کار بين المللی، قدردانی نموده، برای شما نه تنها از يزدان پاک آرزوی پيروزی مينمايم، که در اين راه همسفرخوب شما خواهم بود. جمال الدين سينا - مونترال

مجموعه جغرافيايی به نام ايران بزرگ يا آريانا، مرا م و هدفی بوده است که فردوسی بزرگ زيربنای آن را گذاشته است، اما تطاول ترکها، مغولها و انگليسها در فرايند تاريخ، مانع ايجاد اين قلمرو آرمانی ما شده است. بدون شک به دلايل متعدد اين آرزو هيچگاه تحقق نمی پذيرد، زيرا جمهوری اسلامی (ايران) با همه ساز و بر گ تئوريکی اش در ميان لايه های مذهب پنهان گرديده و می خواهد از عنصر تشيع گرايی جهت پاسداری از ارزش های انقلاب اسلامی استفاده نمايد. در افغانستان به دليل نداشتن اقتصاد همپا با ايران، مانع قدرتمند اين آرزو خواهد بود. سيروس احمد بدخشانی - کابل

خوشم نمی آيد. ياسمن - تهران

دولت ايران در حال حاضر مشغول نابودی ديگر زبانهای ايرانی از جمله کردی است. ايران بيشتر به درد تجزيه می خورد تا ترکيب (اتحاد) جديد. کژوان - سقز (کردستان ايران)

نه نه نه! اينها همه سياستهای بزرگی طلبانه ايران است که هرگز عملی نخواهد شد. مراد - تورنتو

ايران بزرگ تشکيل خواهد شد اما نه فقط با حضور کشورهای فارسی زبان، بلکه کردها و ترکها نيز عضوی از ايران بزرگ تر بوده اند و خواهند بود. علی - تهران

مثلث پارسی مرحمی خواهد بود بر زخم های پيکر آريانای کبير. تاريخ، زبان، ادبيات و فرهنگ مشترک آريا در چنگ مرزهای جغرافيايی اسير مانده و پيوند اين سه پارچه يک پيکر، تولد دوباره آريانا را با مدنيت غنی بر جغرافيايی اين کره خاکی به ارمغان خواهد آورد. آرين - کابل

زبان هر سه کشور ايران، افغانستان و تاجکستان پارسی (Persian) است. نمی دانم چرا اکنون سه نام گوناگون به آن داده ميشود: دری، پارسی و تاجيکی. اين قضيه را به نظرم کسانی طرح کرده اند که از اتحاد کشورهای پارسی زبان هراس داشته و دارند. اين سه ملت بايد اختلاف های جزيی و مقطعی را کنار گذاشته و با آگاهی از دسيسه ها برای اتحاد و پاسداری از فرهنگ غنی و کهن خود بکوشند. پژمان - شيراز

در افغانستان فارسی اقليت است و اقليت نمی تواند مثلثی بسازد، افغانستان وطن فارسی زبان نيست، بلکه بشتو زبان است. عبيدالله - کابل

موافق اتحاد هستم. مصطفی - شيراز

به هيچ صورت نميتوان ايران را از جمله برادران خاک افغانستان دانست. برخورد غير انسانی دولتهای ايران و پاکستان در مقابل مردم مهاجر افغان از ياد ها نخواهد رفت. جاويد - فرانکفورت

جمع شدن اين سه کشور پارسی گوی به شکل فرهنگی ممکن است و نه به شکل سياسی آن. آنچه که در نوشته فوق هم آمده نشان می دهد که اين کشور ها اختلافات زيادی نسبت به مشترکات هم دارند و اين اختلافات زمانی شدت خواهد يافت که منافع ملی کشورها در چالش با يکديگر قرار گيرند. متاسفانه وضعيت سياسی کشورها و جهت گيری منفعتی هريک از اين کشورها از يک سو و برتری خواهی ايرانيان نسبت به دوکشور ديگر و مشکلات داخلی دو کشور افغانستان و تاجيکستان روز به روز بر عمق اين اختلافات افزوده و احتمال اتحاد آن ها را کمتر می سازد. علی احمد - کابل

افغانستان يک کشور فارسی زبان نميباشد. اقليت کوچک دری زبان در افغانستان زندگی ميکنند که در ساليان قديم از کشور های همسايه به افغانستان مهاجرت نمودند. و نيز در ايران ۴۰ در صد مردم فارس و ديگران عرب، کرد، بلوچ و ترک ميباشند. مليار - کابل

جای بسی خوشحالی است که مردم پارسی زبان با هم متحد شوند، به اميد مملکت يکپارچه پارسی زبان. فرشيد - تهران

اگرچه اکثريت مردم افغانستان از هر مليت و قومی که هستند به زبان فارسی دری تکلم ميکنند، ولی پشتونها و بخصوص آن ملی گراهای پشتون با اين کار (اتحاد سه کشور پارسی زبان) بشدت مخالفت خواهند کرد چرا که در زمان شاهی در قسمت ترويج و انکشاف زبان پشتو تلاشهای زياد صورت گرفت در حاليکه نه تنها در گسترش زبان فارسی دری کوشش بعمل نيامد، بلکه بصورت عمدی کلمات خارجی داخل آن گرديد.حالاهم بدون در نظر گرفتن گذشته تاريخی و غنی بودن زبان فارسی، روی همين سياست برتری طلبی، هم قانون اساسی و هم دولت بزبان پشتو اهميت بيشتر داده است ورنه اين يک نظر خوب است و تأسيس چنين اتحاديه ای امکان پذير ميباشد که هم منافع اقتصادی و هم فرهنگی بين اين سه کشور ببار خواهد آورد. حسن - لندن

دريغ ودرد که خود را و نياکان مشترکمان را فراموش کرده ايم و امروز چنان از هم دور شده ايم که انگار نه انگار که از يک ريشه و تباريم. بايد خون گريه کنيم. من اميدی به دولتها ندارم. سود اينها درهمين دوری است. حسين فرهنگ مهر - تهران

مشترکات زيادی مثلث فارسی را بهم پيوند می دهد: کيش مشترک، زبان و فرهنگ مشترک و سابقه جغرافيايی- تاريخی مشترک، سه زاويه اين مثلث را محکم می سازد و زمينه را برای اتحاد رسمی ايشان مساعد می نمايد. البته مشکلات درونی ملت های ايران، افغانستان و تاجيک آنچنان نيست که داعيه خود جوش اتحادشان را کم رنگ نمايد، خوشبختانه زبان فارسی دری در کل افغانستان تکلم می شود، فارسی تاجيکی تاجيکستان نيز رو به تداول است، ايران که پيشرو همه فارسی زبانان است، بدين سان فقط بايد منتظر گذشت زمان بود تاانگيزه اتحاد ما قوام پيدا کند. شجاع مستقل - کابل

واقعا ما بيش از آنکه تلاش کنيم که خود را با عربها به نوعی برادر نشان دهيم بايد بدانيم با وجود تمام احترامی که به برادران عرب خود می گذاريم پيش از آن اصالت ايرانی بودن خود را فراموش نکنيم که غرورآفرين تر است. پنداشتی که ريشه پيوند من گسست -- در قلب من هزار خراسان نهفته است. هادی قمی - دامغان

ايران چکونه می تواند در اتحاد سه کشور فارسی زبان شرکت کند در حالی که بيش از ۷۵ درصد از مردم آن غير فارس هستند در شرايطی که ساير مليتهای ايران سرسختانه دنبال احيای فرهنگهايشان می باشند. ت . الف - تبريز

نبايد عجله کرد و بايد اجازه داد که کليه مردم فارسی زبان به اين ايده زيبا برسند. در اين مرحله بزرگان قوم بايد اين ايده را پرورش دهند تا فراگيرشود. م . ح. حافظ - شيراز

به نظر من در اين دنيايی که فعلاً مرزهای جغرافيايی بوجود آورده است منافع ملی بر هر چيزی می چربد. همخونی و همزبانی و غيره همه شعارند و هر مملکتی به شدت و حدت دنبال منافع خويش است و برای بدست آوردن آن همکيشی و همخونی را زيرپا می گذارد. اگر کشورهای همزبان به خاطر اين همزبانی و فرهنگ مشترک حاضر به همکاری و کمک به همديگر هستند از جمهوری اسلامی ايران می پرسم که به مهاجرين افغان مقيم آن کشور طی بيست و چند سال گذشته چه خدمتی کرده است جز آنکه آنان را از تمام حقوق يک مهاجر محروم کرده اند؟ سيد سرور - کابل

نياز ما تنها به اتحاد با فارسی زبانان نيست بلکه با تمام جهانيان است. امينی - همدان

به نظر من اتحاد و نزديکی مسلما در بلند مدت به سود اقوام فارسی زبان است، همانطور که تجربه ديگر ملل به ما نشان داده، در اروپا کشورهايی که تا چند دهه پيش همواره مشغول جنگ بودند، روز به روز در حال نزديک شدن هستند. آنگاه ما که برادران يکديگريم اينگونه دور افتاده ايم. به نظر من کم کاری سياستمداران و دخالت دولتهای ديگر موانع اين نزديکی است که بايد با آنها مقابله کرد. اختلافات کوچکتر از آنند که به چشم آيند. فريد - شهررضا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:40  توسط بیژن آزاد  | 

ترجمه سوئدی لمعات فخرالدین عراقی در دسترس همگان قرار گرفت

این کتاب در باره عشقی واقعی است که جوهر عرفان است، فخرالدين عراقی یک از راهنمایان روحانی اسلام می باشد، مضمون کلام او بارقه های ربانی است که زینت بخش زندگی ماست، او این بارقه ها را با فهم عشق، جمال و آزادی می آمیزد. آنچه در کتاب لمعات ملاحظه می گردد بیانی ادیبانه در تعریف عشق و ارتباط آن با دین که وی آن را نیروی محرکه مي نامد. عراقی در گروه بزرگان عرفا و شعراي ایرانی قرار دارد، پیام های او در اشعارش هرگز قبل از او با این فرم بیان نگردیده است، و این نظریه تا به انجا موثر بوده است که در قرن ما نیز راهنمای روشنی بخش عرفان اسلامی می باشد . گرمای سخنان عراقی در لمعات هنوز همان حرارتی را که در زمان تحریر ان داشته است در خواننده ایجاد مي كند و بسیاری از اسرار ناشناخته در پرتوی نور آن هويدا می شود. عراقی را میتوان از پیشگامان انتقال فرهنگ عرفانی از طریق نظم دانست، سرگذشت و مسیر زندگی عراقی نیز به همان شیرینی و جذابی اشعارش می باشد. لمعات سوئدي مستقیما از نسخه فارسی این کتاب ترجمه گردیده و تذکرات ناشر نیز برای اطلاع بیشتر خواننده همراه با هر بخش ترجمه شده است. مقدمه این کتاب توسط بو اوتاس استاد زبان فارسی در دانشگاه اوپسالا تنظیم و کار ترجمه آن توسط اشک دالین دکترای در زبان فارسی از همین دانشگاه انجام شده است، از نوشته های قبلی اشک دالین میتوان از نوای نی ( مولانا) نام برد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:50  توسط بیژن آزاد  | 

نگاهی کوتاه به فیلمهای سه گانه کریشتف کیشلوفسکی

 

این کیشلوفسکی لعنتی دل آدم را میلرزاند با نگاهش به انسان و پدیده های زمینی .

 

" سه رنگ "

 

یک -  آبی ( آزادی )

دو  -  سفید

سه -  قرمز

 

هر سه رنگ ؛ رنگی از رنگهای پرچم فرانسه است . از چپ به راست ؛ یا راست به چپ . بستگی دارد در کدام طرف پرچم بایستی .آنچه مهم است ، ترتیب زمانی ساخت فیلمهاست . خودتان بعد از دیدن متوجه میشوید که کدام رنگ را باید ارجحیت میدادید برای دیدن .

اشتباه من را تکرار نکنید ، که بدون ترتیب دیدم فیلمها را و مدتها گیج بودم که چرا چیزی نفهمیدم .

این فیلمها را باید به ترتیب دید ؛ والا مفهوم خودشان را از دست میدهند .

مدتها ( سالها ) پیش ، عزیزی که فیلم را خوب می فهمد و کیشلوفسکی را ؛  بخصوص آندره تارکوفسکی ( که فعلا جرات نکرده ام نگاه کنم این دومی را ؛ با اینکه تقریبا همه فیلمهایش را بدست آورده ام ) و خوب می بیند و خوب تر هم مینویسد ؛ پیشنهاد کرد که فیلم های سه گانه ( سه رنگ ) « تریلوژی» کریشتف کیشلوفسکی را ببینم . راستش را بخواهید نگاهشان کردم این تریلوژی را همان زمان ؛ اما ندیدم ، تا همین چند روز پیش . چرا دروغ بگویم  بابام جان ؟! .... از اینجا تا قبر  آ. آ. آ. آ . یعنی چهار وجب بیشتر نیست . یادش بخیر و روحش شاد فنی زاده ( مش قاسم در دائی جان ناپلئون ).

با اینکه فیلم ها( سه رنگ) را با زیرنویس فارسی دیده بودم قبلا ؛ البته با کیفیت بسیار بد و نامطلوب ، و دلم را راضی کرده بودم که رسالت روشنفکری را بجا آورده ام ؛ و هر جا که حرفی از کیشلوفسکی به میان

بیاید ، منهم می توانم اظهار فضلی بکنم که :" کیشلوفسکی از لهستان بود " وهمین . بعد هم ساکت بمانم .

اینبار که نگاه کردم ؛ دیدم فیلم ها را . آنطور که دلم میخواست دیدم . نه آنطور که کیشلوفسکی ساخته بود و منظورش بود . مگر نه اینکه هر اثر هنری یی متعلق به کسی ست که برداشتی از آن دارد؟! پس تعجبی نیست که نگاه من میتواند متفاوت از منظور کارگردان و یا حتی نویسنده این اثر باشد . به قول آندره ژید : ( سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد ؛ نه در آنچه بدان مینگری ! ) حالا کیشلوفسکی هرچه خواسته با فیلم هایش بگوید مهم نیست دیگر ؛ مهم این است که چه برداشتی از آن داریم .

یکی از همین فیلم سازهای خودمان می گفت :" وقتی این فیلم را ساختم  نمیدانستم که اینهمه گفتنی در

فیلم ام داشته ام" . منظورش نقدهایی بود که روی فیلمش نوشته بودند .

یک اثر وقتی خلق می شود ؛ دیگر متعلق به آفریننده اش نیست . حتی اگر یک نفر ؛ فقط یک نفر در گوشه ای از دنیا بتواند با آن ارتباط برقرار کند .

هر سه فیلم را دیدم . یک نفس هم دیدم . پلک هم نزدم . باور نکردنی ست .

حتی دلم میخواست سیگار بکشم ؛ نکشیدم . سعی هم کردم با نگاه مو شکافانه ببینم هر سه فیلم را . این هم آنچه من دیدم و برداشتم از خرمنی که در حد توانم و نیازم بود .  

 

تِم ها ( روند )

تِم هر سه فیلم  روایت ِ عشق است . سناریست و کارگردان ؛ مجازی و صوری ویا حقیقی بودنش را گذاشته به اختیار بیننده . با اینکه هر سه فیلم داستانهای کاملا مجزایی از هم دارند ؛ اما بیننده ناخودآگاه خودش را در فضای هر سه فیلم همزمان می بیند . در فیلم " سفید " در سکانس دادگاه که کارول با فرانسوی ناقص اش سعی در دفاع از خود و زندگی مشترکش دارد ؛ در پس زمینه تصویر، ژولی ( جولیت بینوش ) فیلم" آبی " را می بینیم که قصد ورود به سالن دادگاه را دارد و با ممانعت نگهبان روبرو می شود . اینها همان ظرافت های کیشلوفسکی ست که بیننده را به چندین بار دیدن فیلم ترغیب میکند .

 

موسیقی

موسیقی " پرایزنر " در هر سه فیلم غوغا می کند . بخصوص در " آبی " که بعد از چند دقیقه و اتفاقاتی که برای ژولی افتاده ؛ تمام فریادِ خشم و کینه از بی عدالتی ( شرایط موجود ) را در یک لحظه بر تصویر

می ریزد . موسیقی" پرایزنر " قسمتی جدایی ناپذیر از فیلم است . اگر موسیقی او از فیلم گرفته شود، در روند فیلم شاید بدنبال چیزی باید بگردیم که نمیدانیم چیست و موسیقی جای آنچه باید باشد و نیست را پرکرده .

 

نور

نور اگر عمده ترین نقش را نداشته باشد در ساختار فیلمهای کیشلوفسکی ( بخصوص در سه رنگ ) ؛ به جرات می توانم بگویم اصلی ترین است . کیشلوفسکی حتی اگر در فضاهای بسته از نور استفاده می کند ، تا حدی ست که  اغراق نباشد . او تا جایی که توانسته از نور طبیعی استفاده کرده . کیشلوفسکی قصد ندارد بیننده را فریب دهد . در نور ِ یک چراغ معمولی خیابان که خیس از باران است ؛ یا شعله های یک شمع که با دم و بازدمی سایه ها جابجا می شوند ؛ و شاید یک غروب دلتنگ زمستانی ؛ که آدمها دلشان تنگ تر است و زندگیشان سیاه تر و منتظر یک حضورهستند ؛ بیننده را گول نمیزند که زندگی زیباست و فریبنده ؛ اما این پیام را میدهد که با همه اینها زندگی ادامه دارد ؛ حتی بدون حضور من و شما .

  

انسان در نگاه " سه رنگ " کیشلوفسکی

شخصیتهای فیلم " سه رنگ "، انسان هایی هستند از جنس من و شما . مثل همهء آدم هایی که هر روزه در کوچه و بازار و بیمارستان و صف اتوبوس می بینیم که یا خوشبخت اند یا بیچاره و بدبخت . و بسیاری هم دیگر برایشان فرقی نمیکند . فقط زنده هستند ( برادر کارول در فیلم سفید ) .

عبور تند اتوموبیل ها و رفت و آمد آدمها، و گردش های تند و بی حاصل ِ دستگاه جک پات و تلاش ِ بی ثمر و عادت و تفنن هر روزهء والنتین از سر بی حوصلگی برای برنده شدن .

قرمز را ببینید . خوب هم ببینید . نمونه آدمهایی ست که هر روز در همه جا ممکن است ببینیم .

همه ء این آدمها مثل ما عجله دارند . مثل ما عاشق می شوند . مثل ما نگرانند . کار می کنند ، خیانت می کنند به همسرشان ، فریب میدهند و لذت می برند ، دروغ می گویند و کک اشان هم نمی گزد ، می کشند برای لقمه نانی ، ساده اند و ....... ؛ در یک کلام ، ابَر انسان نیستند .

( کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ).

همه این آدمها  پایشان روی همین زمین خاکی ست . همینجاست که راه میروند و رنج می کشند و محتاج همدیگر می شوند و مشتاق یکدیگر . با مسایل و مشکلات و مصائب عادی زندگی درگیر هستند .

 

حرکت در نگاه کیشلوفسکی

سکانسهای اول هر سه فیلم، حرکت را بصورت نمادین بیاد می آورند که در بود و نبود ما، بوده و هست خواهد بود . هر سه فیلم با حرکت شروع می شود . همه چیز در جهان در حال حرکت است بجزخود حرکت که ثابت است .

فیلم ِ " آبی " با حرکت سریع تایرهای یک اتوموبیل شروع می شود ؛ با بوقهای مکررش؛ و نورهای قرمز و بعضا نارنجی در یک تونل تاریک . به نورهای طبیعی باید توجه کرد .

 

فیلم ِ  " سفید "با حرکت موزون و یکنواخت ِ  یک چمدان بر روی غلطک حمل بار( وسایل مسافران) در فرودگاه . فقط یک نشانه است .

فیلم ِ " قرمز " با حرکت و انتقال سریع و سرسام آور صدا از کابلهای مخابراتی تلفن از این سو به آنسوی دنیا شاید . یک انتقال . شاید فقط یک حس که جریان دارد . اینکه چه نتیجه ای میدهد ، بعدا در انتهای فیلم معلوم میشود .

کیشلوفسکی با مهارتی بی مانند در همان سکانسهای اول در هر سه فیلم ، بیننده را میخکوب می کند . مثل یک آمپول بی حسی ؛ که یعنی " از جایت تکان نخور، برایت گفتنی بسیار دارم " ؛ و بیننده اعتماد می کند و می ماند . ( به نظر من باید ماند و دید که اینهمه استعاره و کنایه و تعلیق به کجا می انجامد ) .

کیشلوفسکی کارگردانی نیست که از کلیشه های عادی و روزمره ( سینما ) پیروی کند . مثلا اینکه تعلیق درست کند و بعدا تماشاگر را در آخر فیلم انگشت بدهن بگذارد که "  شاید من نمی فهمم ! "

عیب بزرگ کارهای چند گانه ، اعم از رمان و سریال و فیلم و .... ( بخصوص در سینما )  در این است که بیننده کشش و گرایشی پیدا نمی کند برای نشستن و دیدن و خواندن . فیلم ، رمان و .....  . اما او بسیار ماهرانه از عهده  اینکار برآمده . دقیق و موشکافانه . باید دید و قضاوت کرد .

قصه هر سه فیلم از عشق های نافرجام و شکست خورده حکایت میکند .

آبی -  ژولی ، همسر و دخترش را در یک صانحه اتوموبیل از دست میدهد و از فرط  ناامیدی و یاس قصد خودکشی دارد . ناکامی محض در یک زندگی ایده آل .

سفید -  کارول ، در یک زندگی زناشویی و عاشقانه و ساده با خیانت همسرش روبرو می شود . سرخوردگی در یک حس بسیار زیبا و بالنده . 

قرمز -  والنتین ، به بهانه سگی که در تصادف زخمی اش کرده با پیرمردی روبرو میشود که به عشق اعتمادی ندارد . والنتین ( خودش ) هم زیر ضرب شک و دودلی مانده ؛ در اینکه آیا عاشق است یا نه ؟!

و کماکان به عشقش وفادار است . ( وقتی عکاس اش قصد دارد او را ببوسد ، این را ثابت میکند .)

 

تسلسل در هستی از نگاه کیشلوفسکی

در هر سه فیلم ، در سکانسهایی می بینیم که کسی سعی میکند بطری یی شیشه ای را داخل ظرف مخصوص بازیافت ذباله بیاندازد و دستش نمیرسد . هر سه از فرط پیری کمرشان خمیده است .

 

یک -  در آبی ، ژولی ( جولییِت بینوش ) رو به آفتاب می ایستد و چشمانش را می بندد و پیر فرطوط را

نمی بیند .

دو -  در سفید ، کارول ( ژبگنیف زاماخوفسکی ) نگاهش میکند ؛ اما از فرط استیصال به او بی

اهمیت است .

سه -  در قرمز ، والنتین ( ایرنه ژاکوب )  ابتدا نگاهش می کند و در نهایت به او کمک میکند که بطری را داخل ظرف مخصوص بیاندازد ؛ بدون اینکه کلامی تشکرآمیز بشنود .

یاد شعر مارکوت بیکل افتادم : " در راه خویش ایثار باید ؛ نه انجام وظیفه " . و این پیامی ست که کیشلوفسکی به تصویر می کشد .( نگاهی زیبا شناس تر سراغ دارید شما ؟ )    

گاهی در طول فیلم ( ها ) حسی به آدم دست میدهد که نکند من هستم که در این روابط قرار گرفته ام ! و این یکی از خلاقیتهای بسیار هوشمندانه و زیبا شناسانه کیشلوفسکی است که بیننده اش را قهرمان فیلمهایش می کند . هر چند شاید اعتقادی به قهرمان سازی ندارد ؛ اما بیننده آنچنان خودش را رها می کند در فضای این قصه های نه چندان دور از ما ؛ که خود بخود دست به قهرمان سازی میزند و خودش را قهرمان قصه های خود می کند .

البته نه دُن کیشوت وار ؛ که در نگاه کیشلوفسکی ، قهرمان من هستم و شما هستید و دیگری ؛ و هر آنکه زندگی را به چالش می خواند .  

 

در نهایت ( نتیجه گیری )

کیشلوفسکی همه شخصیت های فیلمش را در یکجا جمع می کند و از طوفان دریایی نجاتشان میدهد . آخرین سکانس فیلم قرمز یکی از تکان دهنده ترین صحنه هایی ست که تا بحال دیده ام . فقط باید گفت : دست مریزاد . همین .

 

آنچه کیشلوفسکی تاکید دارد ؛ این است که ، عشق ها در چهره های گوناکون باز می گردند .

" عشق همیشه ماندنی ست " فقط گاهی چهره عوض می کند .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:5  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

13:26 گرينويچ - چهارشنبه 16 اوت 2006 - 25 مرداد 1385

سينا سعدی

نقد و بررسی فرهنگ فارسی تاجیکی در تهران

جلسه بررسی و نقد فرهنگ فارسی تاجیکی که در ماه ارديبهشت، همزمان با نمایشگاه کتاب از سوی انتشارات فرهنگ معاصر در تهران انتشار یافت، روز یکشنبه 22 مرداد با حضور محمد جان شکوری از مولفان این فرهنگ و عضو پیوسته فرهنگستان زبان ایران، دکتر حسن انوری مولف فرهنگ بزرگ سخن و علی رواقی مولف فرهنگ فرارودی در سالن شهر کتاب در تهران برگزار شد.

در این جلسه که آقای دکتر حسن حبیبی رییس فرهنگستان و چند تن از استادان جوان تاجیک حضور داشتند، نخست علی اصغر محمد خانی گرداننده جلسه، انتشار فرهنگ فارسی تاجیکی را یک اتفاق فرهنگی در ایران خواند و در خلال سخنان خود از فرهنگ هایی نام برد که در سالهای اخیر تألیف شده یا در دست تألیف است. از جمله وی از یک فرهنگ فارسی دری یاد کرد که به کمک رایزنی فرهنگی ایران در افغانستان در دست تألیف است.

سپس محمد جان شکوری از اهمیت تاریخی فرهنگ تاجیکی گفت و یادآور شد که در قرن بیستم زبان فارسی در تاجیکستان بسیار آسیب دید؛ جریان هایی در فرهنگ و سیاست پیدا شده بودند که می گفتند زبان ادبی تاجیک که به مدت هزار سال زبان ادب بود، دیگر کهنه شده و وظیفه اش به پایان رسیده و به درد امروز نمی خورد. « می گفتند این زبان اعیان و اشراف بود، زبان علما بود، زبان استثمار گران بود که به طبقه زحمتکش خدمت نمی کرد و هکذا ».

استاد تاجیک اضافه کرد که تا نیمه قرن بیستم تاجیکستان به حالتی رسیده بود که مردم فکر کردند زبان خود را از دست می دهند. در 1951 فرهنگستان علوم تاجیکستان و پژوهشگاه زبان و ادبیات رودکی تاسیس شد که از اولین وظایف آن نوشتن این فرهنگ بود.

آقای شکوری گفت: اگرچه ما نام کتاب را فرهنگ تاجیکی می گوییم اما همان زبان فارسی است. او گفت که واژه های فرارودی در این فرهنگ البته کم است اماهست و آقای شجاعی ( برگرداننده کتاب از خط سیریلیک ) آنها را در داخل کمانه ها توضیح داده که پیدا کردن این توضیحات آسان نیست و لازم بود فهرستی از آنها با ذکر صفحات در پایان فرهنگ بیاید. اگر اینطور بود کار برای کسانی که « این فرهنگ را به تحقیق می گیرند » آسان بود."

پس از استاد شکوری، دکتر حسن انوری درباره فرهنگ تاجیکی سخن گفت. وی نخست محاسن و سپس معایب این فرهنگ را بر شمرد و یادآور شد که در این فرهنگ بسیاری کلمات اصیل هست که در ایران متداول نیست و می تواند در واژه سازی به کار گرفته شود. از مزایای فرهنگ این است که در مواردی که مدخل از نوع اعلام یا اسم خاص است علاوه بر معنی لغوی، در ذیل لغت به اسم خاص اشاره شده است. مثلا در ذیل "برهان قاطع" به مولف فرهنگ آن حسین خلف تبریزی.

از مزایای دیگر این فرهنگ این است که از یک تا چهار شاهد برای معنا آورده شده است و نکته مهمتر اینکه از ابتدا تا انتها بر یک شیوه تألیف شده است.

دکتر انوری آنگاه به معابب فرهنگ پرداخت و به نکاتی اشاره کرد که به زعم او اگر رعایت می شد، بهتر بود.

وی گفت برای نشان دادن مصوت « آ » در فرهنگ های فارسی از حرف A استفاده می شود اما در این فرهنگ از حرف Oاستفاده شده است. یا در مورد منابع، در همه موارد از چاپ انتقادی متون استفاده نشده؛ مثلا ديوان حافظ به تصحيح قزوینی در زمان تألیف فرهنگ در دسترس بود اما مولفان از حافظ چاپ 1891 استفاده کرده اند که سرشار از ابیاتی است که به حافظ منسوب است ولی از حافظ نیست.

دکتر انوری افزود که در این فرهنگ هویت دستوری مدخل ها اغلب داده نشده است. در حالی که یک فرهنگ خوب باید هویت دستوری مدخل ها را داشته باشد. در نقل شواهد نیز ترتیب تاریخی رعایت نشده است. در لغت نامه دهخدا شواهد از قدیم به جدید آورده شده یا در فرهنگ بزرگ سخن از جدید به قدیم ردیف شده است ولی در فرهنگ تاجیکی این ترتیب رعایت نشده است. مثلا در ذیل کلمه "برهمن" اول از سعدی، سپس از منوچهری، و دوباره از سعدی و بعد از طغرل شاهد داده شده است. ایراد دیگر اینکه آقای شجاعی رسم الخط فرهنگستان را رعایت نکرده است.

دکتر انوری همچنین به این نکته اشاره کرد که در هر زبانی از جمله در فارسی واژه ها بر دو دسته است: واژه های دستوری و واژه های لغوی. « مثلا در این سالن تعداد زیادی صندلی وجود دارد.» می توانیم بگوییم سالن پر صندلی. پر صندلی از نظر دستوری یک واژه است اما از دیدگاه لغوی، لغت نیست و فرهنگ نویس نباید آن را به عنوان لغت بیاورد.

دکتر انوری که وارد کلمات ترکیبی زبان فارسی شده بود گفت ترکیباتی مانند "پردل" باید در فرهنگ بیاید. برای اینکه معنای مجازی دارد اما "پر صندلی" نباید بیاید، برای اینکه نه معنای مجازی دارد و نه پر بسامد است. در این فرهنگ تمام کلمات مصدر به "پر" آمده است در حالی که بعضی از آنها به نظر بنده لغت نیستند. واژه دستوری هستند. مثل « پر باده». که معنای مجازی ندارد و پر بسامد هم نیست یا « پر زر» یا « پر خوار». یکی از کلمات مصدر به "پر"، کلمه "پر کلخج" است به معنای چرکین و کثیف، ولی کلخج را در حرف کاف نیاورده اند و این نشان می دهد که فرهنگ کاملا بسته نیست، در حالی که یکی از ويژگی های فرهنگ خوب این است که بسته باشد یعنی تمام کلماتی که در ترکیب ها به کار رفته در جای الفبایی خودش آمده باشد.

دکتر انوری در پایان گفت: این ایرادات به هیچ وجه از والایی فرهنگ تاجیکی نمی کاهد چون همانطور که مرحوم فروغی در مقدمه ناظم الطبا نوشته هیچ فرهنگی در هیچ زبانی خالی از نقص نیست.

پس از دکتر انوری، دکتر علی رواقی که خود دست اندرکار یک فرهنگ فرارودی است آغاز به سخن کرد و فرهنگ فارسی تاجیکی را یکی از فرهنگ های خوب دانست و یادآور شد که این فرهنگ 37 سال پیش چاپ شده است و در آن وقت فرهنگ به این خوبی در حوزه زبان و ادب فارسی در ایران چاپ نشده بود. « فرهنگی فارسی تاجیکی هم از نظر روش و هم از نظر جمع آوری به فرهنگ هایی که تا آن زمان در ایران وجود داشته ترجیح دارد. فرهنگ دهخدا با شیوه دیگری تألیف شده بود و فرهنگ معین هم باز به گونه دیگر. اما این فرهنگ با شواهدی متعدد و با دقت های بسیاری که در معنی گذاری داشتند یکی از فرهنگ های معتبر برای زبان فارسی است ».

دکتر رواقی گفت اما او می خواهد این مطلب را طرح کند که این یک فرهنگ فارسی است که به تاجیکی معنی شده است. چون برپایه شماری از فرهنگ های فارسی، از لغت فرس گرفته تا بهار عجم و دهخدا و نفیسی نوشته شده است. « در حالی که ما متوقع بودیم که این فرهنگ واژگان فرارودی را بیاورد و در برابر آن فارسی بگذارد چون فرهنگ فارسی ی تاجیکی است ولی حالا شده فرهنگ فارسی – تاجیکی».

دکتر رواقی تأکید کرد که از آن رو این مطلب را طرح می کند که زبان فارسی فرا رودی از آغاز با گونه های دیگر فارسی متفاوت بوده است

« نیت بنده این است که این مطلب را طرح کنم که فرهنگی که برای زبان فرارودی نوشته می شود باید در بر دارنده واژگانی باشد که در نوشته های فرارودی از قدیم ترین روزگار تا کنون کاربرد داشته است. البته در این فرهنگ از شهنامه پروانه، از احمد دانش و از نویسندگان دیگری مثل استاد صدر ضیا پدر استاد شکوری و دیگران شواهد متعددی آمده و بسیار غنی است ولی اگر ما بخواهیم منحصر کنیم یک فرهنگی را و نامش را فرهنگ تاجیکی یا فرارودی بگذاریم، باید از متون فرارودی استفاده کنیم ».

در پایان جلسه محسن شجاعی توضیحاتی راجع به کار خود داد و درباره نام فرهنگ گفت که نام این فرهنگ فارسی ی تاجیکی نیست. به دلایلی در تاجیکستان مجبور شدند که نام زبانشان را تاجیکی بگذارند. به هرحال من اصرار داشتم که این فرهنگ نام خودش را داشته باشد یعنی فرهنگ زبان تاجیکی، اما به دلایلی به صلاح دید ناشر این نام عوض شد.

محسن شجاعی در پاسخ دکتر انوری که گفته بود حرف الف در این فرهنگ با O نشان داده شده گفت: ما سعی کردیم در مقابل هر حرف تاجیکی، حرفی از لاتین اختیار بکنیم که برای این کار از جدول کتابخانه کنگره آمریکا استفاده کردیم که برای متون شرق شناسی مرجعیت دارد. علاوه بر این به کار بردن حرف O به جای الف نشان دهنده تلفظ تاجیکی است. « آ » در تاجیکستان به صورت O تلفظ می شود.

محمد جان شکوری نیز در پاسخ دکتر انوری و دکتر رواقی از آنان تشکر کرد و یاد آور شد که این فرهنگ در سال 1969 چاپ شده که تاجیکستان چهار میلیون جمعیت داشت، و 30 هزار نسخه از آن به فروش رفت. « بنده اینطور اینطور ایضاح کرده ام که مردم ما که از زبان خود محروم می شدند از این فرهنگ استقبال کردند و کوشش کردند که زبان خود را از آن خود بکنند. از این جهت اهمیت تاریخی این کتاب خیلی بزرگ است. ... در بین مردم ما این مشکل پیدا شده بود که مثلا یک اسمی با کدام فعل باید بیاید و با کدام نیاید. ما باید نشان می دادیم که پیشواز کردن باید بگوییم یا پیشواز گرفتن؟ مثلا واژه هایی که با "پر" ساخته شده اند ما بسیار کوشش کردیم که نشان دهیم با پر چه کلماتی می توان ساخت و چه کلماتی نمی توان. از این رو کلمه هایی که با پر ترکیب شده و در فرهنگ آمده خیلی زیاد شد. این برای آن دوره ما که این کتاب چاپ شد و مردم دانستند که زبان خود را نمی دانند اما می خواهند بدانند اهمیت کلان داشت ».

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 6:56  توسط بیژن آزاد  | 

ديکتاتور يا قهرمان؛ فيدل کاسترو هشتاد ساله شد

فيدل کاسترو، رهبر کوبا، روز 13 اوت هشتاد ساله شد. او که بيش از هر سياستمدار زنده ديگری در جهان بر کرسی قدرت تکيه زده، با آن ريش بلند و لباس نظامی، بی شک يکی از شناخته شده ترين چهره های تاريخ معاصر دنيا است. داستان زندگی کاسترو، آنطور که پل رينولدز خبرنگار امور جهانی بی بی سی می گويد، "داستان زمان ماست: داستان جنبش های انقلابی، جنگ سرد، رويارويی شرق و غرب، تقابل شمال و جنوب، کمونيسم در برابر کاپيتاليسم و ... اين همه در مقابل چشمان او آمده و رفته است."

کاسترو به همان بلندای دوران زمامداریش بر کوبا حس های دوگانه مهر و نفرت در دل شهروندان کوبايی برانگيخته است. نماد مبارزه و قهرمان چند نسل از مردم کوبا، در نگاه مهاجرين و پناهندگان پرشمار مقيم فلوريدا، شايد هيچ نباشد جز معنای اختناق و فقر؛ تصوير دوری از خانه و زادگاه.

قهرمان يا ديکتاتور، همراه با مهر يا کينه، نام فيدل کاسترو برای همه کس يادآور تاريخ است. او که امروز هشتاد ساله می شود، نيمی از يک قرن بر همان راه - يا بی راهه - که بود، ماند. به زبان پل رينولدز: "نماد انقلاب، کمونيستی که سقوط کمونيسم را جان به در برد." او از معدود شخصيت های تاريخی است، قهرمان يا ضد قهرمان، که در طول حياتشان با همان اسم کوچک شناخته می شوند و پس از مرگ نيز گويی تا سال ها آن نام را برای خود قبضه می کنند: فيدل.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 6:45  توسط بیژن آزاد  | 

متن سخنرانی دكتر سید جواد طباطبایی
علما و نظریه مشروطه
عده ای می گویند معنای مشروطیت در زمان اوج این جنبش به درستی فهم نشده است و بسیاری از نویسندگان از این نظر دفاع كرده اند كه روحانیان شركت كننده در جنبش مشروطه خواهی گرچه موثر و فعال بوده اند اما به درستی نفهمیده اند كه مشروطیت چیست. من این مطلب را از دكتر آدمیت نقل می كنم به دلیل اینكه از ایشان ذكری كرده باشم زیرا به هر حال راه اساسی را در مقدمات شناخت تاریخی مشروطه خواهی، ایشان باز كرده اند. اگر كار او را نقد می كنم تنها به این دلیل است كه كار او عظیم و قابل توجه است. او در جلد اول كتاب «ایدئولوژی مشروطیت ایران» می گوید كه روحانیت در مشروطه شركت كرده اما مشروطه خواهی را به معنای دقیق كلمه كه از حقوق طبیعی ناشی شده و در اروپا تاسیس شده است نمی دانسته اند. هر چند آقای آدمیت در كتاب بعدی خود به عنوان یك محقق طراز اول پس از بررسی نزدیك مذاكرات مجلس اول، حق بسیاری از علما را ادا می كند. تذكر یك نكته مهم به نظر می رسد. ما نه تاریخ اندیشه و نه تاریخ نویسی درستی داریم و با رویكردهای جدید این حوزه هیچ آشنایی نداریم. آنچه ما درباره اروپایی ها می دانیم بسیار ابتدایی، سطحی و در خیلی موارد كاملا نادرست است. بسیاری از نویسندگان و مترجمین ما نمی دانستند درباره چه سخن می گویند. ۱۰۰ سال است از مشروطه بحث می كنیم اما كسی نگفته منشاء مشروطیت چیست. ایران مخترع مشروطیت نبوده است، هر چند امیركبیر ۱۵۰ سال پیش به پدر ملكم خان گفت كه خیال مشروطه در سر داشته است و این واژه ۱۵۰ سال است كه در ادبیات ما به كار می رود اما به راستی سابقه این فكر در جاهای دیگر چیست در تاریخ می خوانیم كه اولین كاروان معرفت از تبریز به راه افتاد و در آذربایجان بود كه جنبش مشروطه خواهی به نتیجه خود رسید. اولین دانشجویان از تبریز به انگلستان رفتند و فكر مشروطه خواهی از انگلیس وارد ایران شد. انگلستان از برخی جهات به ما شباهت داشت و ما نیز می توانستیم شبیه آنها متحول شویم. در انگلستان، تجدد پیش از همه جا در كلیسا به وجود آمد. در واقع نظام مشروطیت انگلیس حاصل تحولی در داخل الهیات و فقه مسیحی است. جوانه های فكر حكومت قانون در ادیان الهی به وجود آمده است. دلیل آن این است كه در جهان بی قانون، این ادیان هستند كه قانون آورده اند و بنایشان بر این است كه هر نظام حكومتی باید حكومت قانون شرع را بپذیرد. اتفاق مهمی كه در انگلستان روی داد این بود كه نظریه قانون شرع به قانون جدید تبدیل شده است هر چند نظرات مشروطه خواهی در انگلستان سابقه ای ۸۰۰ ساله دارد. اتفاقا تنها كسانی كه معنای جدید مشروطه را متوجه شده اند علما بوده اند. روشنفكران ما مطلع به مقدمات این بحث ها هم نبوده اند. اطلاعات ملكم خان از اندیشه سیاسی جدید در حد درس های دبیرستانی بود. در مقابل او علمایی چون آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی تمام مقدمات فكری و اصول بحث های سیاسی را می دانستند و اگر كار اساسی انجام شده باشد آنها انجام داده اند. اینجا ذكر دو نكته مهم به نظر می رسد. آخوند خراسانی، نائینی و محلاتی به بحث اندیشه سیاسی جدید نزدیك می شوند و نظریه مصالح عمومی را طرح می كنند. این برای اولین بار است كه تحولی در داخل كلام شیعی صورت می گیرد و در محدوده نظریه حكومت نیز تعریف می شود. این بحث، نظریه دیگری را باز می كند كه همان مشروطیت است. این اتفاق بسیار شبیه به اتفاقی است كه در الهیات مسیحی روی می دهد. بیان علما از فرمول بندی های علوم سیاسی بسیار دقیق است. نكته دیگر این است كه اتفاق مهمی در مجلس اول رخ داد و اگر ما مجلس اول را بفهمیم متوجه می شویم مجلس اول به راهی می رفت كه روشنفكری و غیرروشنفكری ما به آن بی توجه بوده است. در مجلس اول برای اولین بار نظام حقوق شرع به حقوق جدید تبدیل می شود. اسلام با هرمنوتیك و پروتستانتیسم سازگار نیست و اتفاقا مجلس اولی ها فهمیده بودند كه نقطه گرانیگاه نظام سنت در ایران فقه است اگر این حقوق را متحول كردید، نظام را متحول كرده اید. اشكال از مشروطه خواهان نبوده است. اشكال از ما است كه نفهمیده ایم آنها چه كرده اند. آنها راه حكومت قانونی را باز كردند. به شریعتی نگاه كنید: او تصور می كرد با ایدئولوژیك كردن دین می تواند آن را وارد جامعه كند در حالی كه اتفاقا با این كار دین از جامعه خارج می شود. در جامعه ای كه فقه مناسبات ما را تنظیم می كرد نظریه محلاتی و نائینی راه حكومت قانونی را در ایران باز كرد. این نفهمیدن معنای مشروطه بود كه رشته های آنان را پنبه كرد و راه را ۵۰ سال برای ما بست. لازم است پیش از آنكه برای مشروطه جشن بگیریم، روی این پیام اساسی تامل كنیم. پراتیك نظری مشروطیت، موضوع بسیار مهمی است. عملی كه نظر هم بوده است، عملی كه در حوزه اسلام به نتیجه رسیده و ما به آن بی توجهی كرده ایم. باید روی این اتفاق تامل كنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

13:03 گرينويچ - دوشنبه 31 ژوئيه 2006 - 09 مرداد 1385

سينا سعدی

'نگاه نو' و انقلاب مشروطه

ماهنامه "نگاه نو" به مناسبت یکصدمین سال انقلاب مشروطه ویژه نامه ای منتشر کرده است. این نخستین ویژه نامه نگاه نو و احتمالا نخستین ویژه نامه ای است که یکی از نشریات کشور به مناسبت انقلاب مشروطه منتشر کرده است.

مقصود از نشریات در اینجا هفته نامه و ماهنامه ها و گاهنامه هاست وگرنه روزنامه ها در این زمینه از مدتی پیش می نویسند و پیشگام آنها روزنامه شرق بود که صفحه ويژه خود را از یکصد روز مانده به یکصدمین سالگرد انقلاب مشروطه آغاز کرد.

در ویژه نامه نگاه نو که با همکاری چند تن از جمله لطف الله آجدانی، نادر انتخابی، رضا رضایی، خسرو شاکری، فخرالدین عظیمی، محمد علی موحد و کامران پور صفر منتشر شده، چند مطلب مهم و جذاب چاپ شده است.

مهمترین این مطالب در ارتباط با انقلاب مشروطه شاید مقاله « ترکان جوان و انقلاب مشروطه ایران » نوشته نادر انتخابی باشد که در آن رویدادهای مشروطیت ایران در روزنامه "طنین" استانبول، وابسته به ترکان جوان بازتاب یافته است.

این مقاله از این جهت اهمیت دارد که همزمان با انقلاب مشروطیت ایران، ترکان جوان در عثمانی، در کار کسب قدرت به معنی دگرگون کردن حکومت کهنه و پدید آوردن حکومت جدید بودند. علاوه براین، ترکان جوان که به اروپا نزدیک تر بودند و به همین جهت زودتر با مدرنیسم آشنایی یافته بودند تأثیر بسزایی بر ایرانیان منورالفکر دوره مشروطه و نیز در مجموع بر اصلاحات ایران داشته اند، و مهمتر اینکه تأثیر ترکان جوان و نیز پیشرفتهای کشور همسایه بر ایران هنوز هم چندان شناخته شده نیست.

مقاله آقای انتخابی شامل چهار بخش است. بخش نخست گزارشی از چگونگی بازتاب رویدادهای جنبش مشروطه خواهی ایران در روزنامه "طنین" است، بخش دوم به فعالیت های « انجمن سعادت ایرانیان » - که از انجمن های تأثیرگذاری بوده که به قول احمد کسروی باید نامش در تاریخ مشروطه ایران بماند – اختصاص دارد، بخش سوم، اختلافات مرزی ایران و عثمانی در دوره مشروطه و برخورد ترکان جوان با این موضوع را بر می رسد.

می دانیم که تجاوز ترکان عثمانی در آن دوره بر انقلاب ایران تأثیر منفی گذاشت و از جمله سبب شد که ایرانیان آزادی خواه نتوانند از سفارت عثمانی کمک بگیرند و احتمالا به جای رفتن به سفارت کشور مسلمان عثمانی به سفارت بريتانيا پناهنده شدند.

اما بخش چهارم که مهمترین بخش مقاله است به معرفی و تاملات « احمد آقا اوغلو »، از ترکان جوان و روشنفکران برجسته عثمانی، درباره استبداد ایرانی اختصاص دارد.

به عقیده احمد آقا اوغلو انقلاب مشروطیت ایران، « حلقه ای از انقلاب های خاور و پژواکی از انقلاب فرانسه بود که پس از یکصد سال و به شکلی کژ و کوژ به این گوشه جهان » رسیده بود. « انقلاب در شرایطی به پیروزی رسید که بیشتر ایرانیان معنای واژه های "قانون" و "آزادی" را نمی دانستند و کشور فاقد یک گروه نخبگان مدرن بود که جای دیوانیان کهنه اندیش و درباریان فاسد را بگیرد ».

آقا اوغلو آنگاه انقلاب مشروطه ایران را با انقلاب ترکان جوان که در سال 1908 به ثمر رسید و حکومت عثمانی را برانداخت مقایسه می کند و می گوید: در کشور عثمانی سازمانهای سیاسی ورزیده ای چون جمعیت « اتحاد وترقی » وجود داشت که سالها با حکومت مستبد سلطان عبدالحمید پیکار کرده بود. با وجود این در عثمانی نیز استبداد پس از سقوط عبدالحمید دوم بر جای ماند.

به گفته آقا اوغلو « انقلاب ترکان جوان که در آن توده های مردم کوچک ترین نقشی نداشتند پیامد فعالیت گروهی از افسران جوان تجددخواه بود » اما « این انقلاب به رغم شور و شوقی که در آغاز برانگیخت، نتوانست ترکان را بسیج کند و شیوه و سیاق زیست و اندیشه کهن را دگرگون سازد ».

آقا اوغلو سپس به مسئولیت روشنفکران در ناکامی های انقلاب مشروطه و انقلاب ترکان جوان اشاره می کند و می گوید: «روشنفکران یا اهل فکر در طول تاریخ اسلام همواره تابع و سر سپرده قدرت بوده اند و از همین رو از قوه نقد بی بهره مانده اند. این روحیه تسلیم به قدرت چنان در جانها ریشه دوانده که حتا پس از سقوط حکمران مستبد نیز از بین نمی رود. گذشته از تسلیم و رضای روشنفکران، یکی دیگر از دلایل تداوم استبداد، نظام آموزشی جوامع اسلامی است. در عثمانی هر چند مدارس جدید تأسیس شدند روحیه کهن همچنان بر جانها چیره ماند ».

به نوشته آقای نادر انتخابی « آقا اوغلو اندیشه های سعدی را تبلور پیراسته » روحیه کهن می دانست و می گفت جهان بینی سعدی « فاقد ارزشهایی است که امروز بتواند الهام بخش ما باشد » خاموشی که سعدی در باب فواید آن سخنها رانده و حکایتها پرداخته با روح جهان مدرن بیگانه است. « ما هنوز بین اروپا و ایران مرددیم » اما « چه بخواهیم و چه نخواهیم باید ژان ژاک روسو را به سعدی ترجیح دهیم ».

مقاله برجسته دیگر این شماره نگاه نو، « کسروی و تاریخ مشروطه او » نوشته دکتر محمد علی موحد است.

در ایران نام کسروی با تاریخ مشروطیت آمیخته است. موحد در این مقاله زندگی کسروی را به سه بخش تقسیم کرده است: « یک دوره سی ساله از کودکی و نوجوانی تا ترک تبریز و سفر به تهران در 1299، که پایه های محکم سواد او در این دوره ریخته شد، شخصیت او بالغ گردید و قوام یافت. بخش دوم زندگی کسروی یک دوره ده ساله بود از 1299 تا 1309 که جلد اول کتاب "آیین" در آن سال انتشار یافت. کسروی در این بخش از زندگی، به عنوان دانشمندی نامدار و محققی زبر دست در زمینه های زبان و تاریخ شناخته شد و عزت و حرمت فراوان یافت. بخش سوم از 1309 تا قتل او در 20 اسفند 1324 ، کمابیش به مدت پانزده سال، ادامه یافت و تاریخ مشروطه محصول این دوره از زندگی کسروی است ».

دکتر موحد، کسروی را مردی می بیند دارای سه کشش قوی. « کشش به سوی زبان و کششی به سوی تاریخ و کششی به سوی دین. مردی با سه شخصیت مختلف و سه چهره متمایز. عملکرد کسروی در هر سه نقش ریشه در نوجوانی یعنی آموخته های اوایل زندگانی وی داشت. می توان گفت کسرویِ زبان شناس، خود را در حدود چهل سالگی بازنشسته کرد و کسروی مورخ، در اوج شهرت و شکوفایی دست به خودکشی زد و کسروی سوم که داعیه دار اصلاح عالم و پرچمدار آیینی نو بود به پنجاه سالگی در 20 اسفند 1324 در کاخ دادگستری، شعبه 7 بازپرسی دادسرای تهران، با حمله دو برادر که عضویت فداییان اسلام را داشتند از پای درآمد ».

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:27  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

20:47 گرينويچ - جمعه 04 اوت 2006 - 13 مرداد 1385

مشروطه و پس از آن به روايت داريوش همايون

داريوش همايون از معدود روزنامه نگاران، روشنفکران و سياستگران مقيم خارج است که پيش از اين « ديروز، فردا »، « گذر از تاريخ »، و « نگاه از بيرون » را از او خوانده ايم. آخرين اثرش « صد سال کشاکش با تجدد » بزودی از چاپ خارج خواهد شد. همايون بنيانگذار حزب مشروطه ايران و مقيم کشور سويس است و اين گفتگو با استفاده از اينترنت انجام گرفته است.


ارتباط ما با مشروطه زمان درازی دست کم در طول حکومت محمد رضاشاه قطع شده بود و جز به مناسبت سالگرد انقلاب مشروطه و برخی مراسم تشريفاتی سخنی از آن در ميان نبود. اما در سال های اخير و در دوره جمهوری اسلامی بار ديگر ارتباط ما با مشروطه برقرار شده است و حتا در گفتارها و نوشتارها از آن به مثابه گذشته ای مترقی تر از آينده ( دست کم يک آينده صد ساله تا امروز ) ياد می شود. شگفتی در اين است که مشروطه را روشنفکران چند نسل پيش برقرار کردند و اکنون صد سال تمام از آن دوره گذشته است. چرا مشروطه اينهمه در ما زنده شده و بطور گسترده ای به تحليل و تفسير آن می پردازيم؟

اين از کوتاهی های بزرگ دوران پادشاهی پهلوی بود که با بی اعتنائی به جنبش مشروطه نه تنها خودش را دربرابر آن قرار داد و به تبليغات مخالفان اعتبار بخشيد، بلکه برنامه اصلاحی پر دامنه ای را که بر پايه آرمان های مشروطه خواهان بود از مشروعيتی اضافی، که لازم و در مواردی حياتی می بود، بی بهره گردانيد. رويکرد بی اعتنای حکومت در مخالفان آن نيز موثر افتاد و نگذاشت تجدد خواهی مشروطه که صرفا تجدد خواهی پهلوی قلمداد شده بود، به صورت زمينه مشترکی برای هردو طيف درآيد. برای آن گروه مخالفان رژيم نيز که به انقلاب مشروطه توجهی داشتند مسئله صرفا در بهره برداری سياسی و تبليغاتی فرو کاسته شد. آنها انقلاب مشروطه را در رويه (جنبه) آزاديخواهانه اش منحصر کردند تا از آن موضع بر خودکامگی رژيم پادشاهی بتازند.

يک طرف به برنامه ترقيخواهانه مشروطيت چسبيد بی آنکه کمترين امتيازی به پدران جنبش مشروطه بدهد و سهم آنان را در جهشی که به جامعه دادند، و زمينه ساز بخش بزرگی از دوران پهلوی شد، بشناسد.

طرف ديگر دمکراسی را ــ در آزاديخواهيش خلاصه کرد بی آنکه به عوامل واقعی شکست انقلابيان مشروطه و سهم پادشاهان پهلوی در جبران بسياری از عوامل آن شکست ــ نبودن ساختار های مقدمانی ــ کمترين نگاهی بيندازد.

در آنچه در دو دهه گذشته به جنبش زندگی دوباره بخشيده است سهم انقلاب و حکومت اسلامی را نبايد از نظر دور داشت. اين پديده شگفت يک انقلاب ارتجاعی اسلامی، هفتاد سال پس از انقلاب مدرن مشروطه نياز به بررسی دارد، و به ارزيابی دوباره و ارجگزاری جنبش روشنگری و تجدد ايران در جامعه ای که اسبابش را تقريبا هيچ نداشت می انجامد. جنبش مشروطه مترقی بود و اگر مخالفان پادشاهی نيز مانند حکومت های عصر پهلوی آن را ناديده گرفتند به زيان خودشان شد. يک نياز روانشناسی هم هست. شرمساری از دسته گلی که به آب داده ايم با ياد آنچه نياگانمان بی اندکی هم از امکانات فراوان ما در دوران پيش از انقلاب از آن برآمدند کاهش می يابد؛ و اين آرزو- خواست نيز هست که ملت ما باز بر يک رژيم ارتجاعی و سرکوبگر پيروز شود. از نو رخ نهادن به سوی جنبش مشروطه بخشی از فرايند پاک کردن حساب ملت ما با روشنفکری نسل انقلاب ــ نسل دهه های سی تا شصت / شصت تا هشتاد ــ است که، نه تنها در تاريخ ايران، از باورنکردنی هاست.

اهميت مشروطه در تاريخ ايران چيست؟ مشروطه چه ساختاری را شکسته و چه ساختاری برقرار کرده است؟ به عبارت ديگر ميراث مشروطه برای ما ايرانيان چه بوده است؟

جنبش مشروطه آنچه را که در صد ساله بعدی به آن دست يافتيم به ما داد و دست کم آغاز کرد. در يک جوشش انرژی و خوشبينی، از هر سو کسانی دست به نيازموده ها زدند و از قا آنی ها به نيما يوشيج، از امير ارسلان به تهران مخوف، و از وقايع اتفاقيه به صوراسرافيل رسيدند. از تئاتر و رساله essay ــ که آبروی درخور اين اصطللاح را به آن بخشيد و آن را از بار حوزه ای آزاد کرد ــ و نقد اجتماعی، تا دبستان ها و آموزشگاه های عالی سبک اروپائی هر چه بود از مشروطه بود (غير از دارالفنون که در آن زمان به انجطاط عمومی جامعه افتاده بود.) قرار دادن وظيفه صنعتی کردن کشور و کشيدن راه آهن سراسری و پايه گذاری بانک و ارتش ملی؛ فرايافت حکومت قانون، مستقل کردن قانونگزاری از فتوای آخوند، و پايه گذاری يک ديوانسالاری نوين (ماموريت ناکام شوستر) تکه های ديگری از طرح (پروژه) پر دامنه مشروطه خواهان برای نوسازندگی modernization ايران بود که البته اسبابش را نداشتند.

مشروطه به ما جامعه سياسی روشنفکری و افکار عمومی (روزنامه نگاران و نويسندگان، انجمن ها و سازمان های مدنی، تظاهرات توده ای منظم و نه شورش های کور) بخشيد؛ همچنانکه آشنائی با فرايافت جرم سياسی به معنی دگرانديشی را. نخستين اعدام سياسی در مشروطه روی داد و ايرانيان آموختند که به سياست به عنوان جنگ کلی total war از جمله با اسلحه بنگرند. فرايند سياسی مدرن از همان هنگام با زور و کشتار و سلاح آميخته گرديد. يک جامعه عميقا سنتی آنچه را که آسان تر و به دلش نزديک تر بود از انقلاب روشنگری و مدرنيته خود گرفت. دريائی در کوزه ای ريخته شد.

گروهی بر آن اند که مشروطه اول يعنی آنچه به استبداد صغير ختم شد با مشروطه بعدی يعنی آنچه پس از فتح تهران اتفاق افتاد، از يک جنس نبودند و ربط زيادی به هم نداشتند. مشروطه اول سراسر فکر و انديشه و جوشش اصلاحات بود و مشروطه دوم ( پس از فتح تهران ) بار ديگر همان کسانی را به قدرت رساند که مشروطه اول قرار بود از اريکه قدرت پايين بکشد. برداشت شما چيست؟

جنبشی که مشروطه اول نام گرفته است و تا به توپ بستن مجلس کشيد سراسر در چهارچوب نظام سياسی موجود بود؛ امتيازی بود که با کمترين هزينه ولی به شيوه ها و ابعادی بی سابقه در تاريخ ايران از دربار قاجار ــ و با کمک فعال صدر اعظم پرقدرت زمان، مشير الدوله (پدر حسن مشيرالدوله و حسين موتمن الملک پيرنيا، هردو از سران آن انقلاب) گرفته شد ــ روايت ايرانی و متفاوت ماگنا کارتای ۱۲۱۵ انگلستان ــ رهبر يا رهبران مشخصی نداشت و هر کس در جای خودش ماند.

ادامه وضع موجود بود به شيوه مدرن تر و با کمترين حس انتقام جوئی. جنبشی مردمی بود که هيچ گروهی دعوی مالکيت انحصاری بر آن نداشت. مجلس اول مشروطه که چه از نظر حيثيت و چه توانائی انتلکتوئل، ديگر در ايران همتائی نيافت بيشتر به قانونگزاری پرداخت و در آن به قول مشهور مستوفی الممالک نه آجيل می گرفتند و نه آجيل می دادند. حتا امتيازی که آن مجلس در تدوين متمم قانون اساسی، زير فشار، به مشروعه خواهان پشتگرم به دربار و امپراتوری روسيه داد چيزی از حق بزرگ آن بيست سی نفری که شب و روزبی چشمداشت کار کردند نمی کاهد.

کارزاری که پس از به توپ بستن مجلس دوم درگرفت در خون غرق شد. مشروطه خواهان بجای دربار اهل سازش مظفرالدين شاه با دربار جنگجوی محمد علی شاه سرو کار داشتند که خود به جنگجوئی و استبداد طلبی اش کمک کرده بوند. ما به عادت سياه و سپيد ديدن سطحی و مغرضانه مان نقش قهرمانان خود را در مصيبت هائی که بر سرکشور آورده اند فراموش می کنيم. روزنامه های "مبارزی" که زشت ترين نسبت ها را به مادر شاه می دادند و او در آغاز از آنها به دادگستری ناتوان شکايت می کرد و بمب انداختن حيدر عمواغلی به کالسگه شاه، که نخستين فصل تاريخ مصيبت بار مبارزات چريکی را نوشت، پاره ای از انحرافات بزرگ پيکار مشروطه خواهی بودند که به افراطی ترين عناصر و گرايش ها در هردو سو ميدان دادند.

در مشروطه دوم دسته های مسلح و سواران عشايری نتيجه پيکار را تعيين کردند نه گروه های تظاهر کنندگان و بست نشينان طبقه متوسط. مجلس پس از " اصلاح دمکراتيک" قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد يک رای، در دست زمينداران و سران عشاير افتاده بود و با ضعيف شدن خصلت مردمی اش، گروه های فشار و منافع شخصی سردمداران، نيروی برانگيزنده آن می بودند ــ به اضافه دست های بازيگر خارجی که سلسله جنبان اصلی شدند.

مشروطه دوم "صاحبان" و بستانکارانی پيدا کرد که ديگر به هيچ قاعده ای گردن نمی نهادند. از مجاهدان و اعضای انجمن های قارچ مانند و خودسر تا فرماندهان عشايری و آخوند هائی چون بهبهانی هر کدام مشروطه خود را می داشتند و می فهميدند.

اما به قدرت رسيدن کسانی که مشروطه اول می خواست از جا برکند با توجه به کيفيت پائين گروه رهبری تازه مجلس و انقلاب؛ معلوم نيست به آن ناپسندی باشد که آزاديخواهان شعاری جلوه داده اند. امين السلطان در نخستين دوره صدر اعظمی اش در پادشاهی محمد علی شاه مخالف مجلسی بود که احترامی بر نمی انگيخت. اما در نيابت سلطنت ناصرالملک-احمد شاه اگر به بمب عمواغلی کشته نشده بود (يکی ديگر از ترور های بد فرجام دوران مشروطه) احتمالا از همه ناتوانانی که زمام کشور را تا سردار سپه در دست گرفتند ــ هر کدام دو سه ماهی ــ بيشتر می توانست به برقراری مشروطه کمک کند. انقلاب مشروطه تا در حال و هوای محافظه کارانه خود ــ محافظه کار در تعبير ديزرائلی، نه بازرگان ــ سير می کرد پيروز بود. هنگامی که به راديکاليسم کودکانه چپ و آنارشيسم فرصت طلبانه سياسيکاران نو پديد مشروطه افتاد به شکستی افتاد که از آن دم می زنند.

برخی از صاحب نظران از شکست مشروطه می گويند و برخی از پيروزی آن. به نظر می آيد اگر مشروطه پيروز شده بود، صد سال بعد، آرمان های بلندش عين حلوا در دهان نمی گشت. با وجود اين اما سرانجام مشروطه پيروز شد يا شکست خورد؟

بهتر است از شکست مشروطه خواهان و پيروزی نسبی مشروطه سخن بگوئيم. مشروطه خواهان يا در ناکامی شخصی و نوميدی از مردم و کشور درگذشتند يا چاره را در دست های نيرومند سردار سپه- رضا شاه جستند که از مشروطه تصورات خود را می داشت.

ولی مشروطه خواهی با سران و رهبرانش از ميان نرفت. آرمان ها و طرح های عملی آنان برای تشکيل يک دولت- ملت و رساندن ايران به اروپا صد سال است در هر شرايطی، حتا در يک رژيم سراپا کربلائی- جمکرانی به صورت ها و سرعت های گوناگون دنبال می شود. چگونه می توان از شکست جنبشی سخن گفت که آرمان های بلندش پس از صد سال هنوز زنده است؟

شما از يک جا به جايی تاريخی در باره برآمدن رضاشاه گفته ايد. يعنی اينکه رضاشاه می بايست پيش از مشروطه می آمد تا انقلاب مشروطه به هدف های خود می رسيد. ظاهرا باعث پيدايی رضا شاه، شکست مشروطه بود، و البته روزگار نيز برای ظهور يک دولتمرد قوی آمادگی داشت. چنانکه در همان زمان در کشور همسايه ما آتاتورک ظهور کرد. اما چرا زمان مناسب بر آمدن رضاشاه از نظر شما پيش از مشروطه بود و اگر در آن زمان آمده بود چه چيزی می توانست اتفاق بيفتد؟

اين از مقوله اگر های تاريخی است. گفته اند که کليد نوشتن تاريخ، دريافتن و نشان دادن اين معنی است که رويداد ها می توانست به گونه ديگری باشد. رضا شاه بی ترديد مرد آن لحظه تاريخ ايران بود و هيچ کس جز او و بهتر از او نداشتيم.

ولی اگر قرار می بود که انقلاب مشروطه به آنچه می خواست برسد يک دوره ساختار سازی و آماده کردن زير ساخت ها پيش از آن لازم می بود که تنها از رضا شاه برآمد. در هر کشور ديگری، حتا همان ترکيه، چنين بوده است.

عثمانی ها پس از يک دوران چهار صد ساله ساختن دولت نيرومند و پنجاه سال و بيشتر دوران تنظيمات که نمونه بسيار کامياب تر اصلاحات نيمه کاره و سقط شده و نمايشی ناصرالدين شاه همان زمان ها بود ــ تازه آتاتورک را لازم داشتند که با پايه گذاری يک ديکتاتوری نوين مقدمات دمکراسی نوين ترکيه را فراهم سازد ــ با اصلاحات سياسی و اجتماعی انقلابی اش و توجهی که به نهاد سازی داشت. آن "اگر" من هيچ سودی جز روشن کردن تاريخ نمی تواند داشته باشد.

روشنفکری دوره مشروطه داعيه قدرت نداشت، داعيه اصلاح داشت و خواستار تغيير بنيادی اوضاع بود. برای همين هم کم و بيش پيروز شد. روشنفکری بعد از ۱۳۲۰ ايران به جای تفکر و راه گشايی در پی کسب قدرت بود. ولی نه تنها به قدرت نرسيد بلکه از حواشی قدرت نيز به بيرون پرتاب شد. چه عواملی باعث شد که روشنفکری ايران از داعيه اصلاح مملکت به داعيه قدرت طلبی نقل مکان کند؟

روشنفکران مشروطه هم از قدرت بدشان نمی آمد. روشنفکر پيوسته در وسوسه رسيدن به قدرت است. نفوذ و تاثير ايده ها با خود اقتداری می آورد که بويه قدرت را نيرومند می سازد. اما قدرت به چه بها و برای چه؟

مشکل بخش بسيار بزرگ تر روشنفکری ايران در صد ساله گذشته وارونگی اولويت ها، واپس ماندن از زمان، و ورشکستگی اخلاقی بوده است. آنچه به روشنفکران دوران انقلاب مشروطه قدرت سياسی و اخلاقی شان را بخشيد جاگير بودنشان در سپهر توسعه و تجدد اروپای باختری بود که تنها تجدد و کامياب ترين توسعه بوده است.

روشنفکران پس از رضا شاه به طور روزافزون از آن سپهر بيرون افتادند و بر خلاف ضرورت زمان ( تلاش کمر شکن برای رسيدن به پيشرفته ترين ها، چنانکه کره جنوبی در چهل و چند ساله گذشته کرده است) حرکت کردند ــ روی آوردن به لنينيسم و اسلامگرائی، بجای دمکراسی ليبرال ترقيخواه. آنها در بينوائی اخلاقی و انتلکتوئل خود، که از بيرون آمدن از سپهر توسعه و تجدد برخاست، هم تا هر جا، اگر چه نفی خويش، رفتند و هم بخش ديگر روشنفکری ايران را که می خواست انقلاب مشروطه را به نويد های آن برساند، از پشتيبانی حياتی خود بی بهره و ناگزير از مصالحه های ويرانگر ساختند. تا سرتاسر جريان روشنفکری ايران از تر و خشک در آتش انقلابی مايه شرمساری سده ها و نسل ها سوخت.

به نظر می رسد روشنفکری مشروطه جدی تر، صادق تر و پرمايه تر از روشنفکر دوران های بعد بود. با توجه به اينکه سير تاريخ به سمت پيشرفت ميل دارد، ميانمايگی و واپسماندگی روشنفکران دوره های بعد چه مفهومی دارد؟

سير تاريخ، خرچنگی و در مسير پر پيچ و خم و دست انداز است ــ چنانکه در اين صد ساله گذشته خودمان ديده ايم. ولی يک جريان زيرين پيشرفت در هر جامعه ای هست که گاه صد ها سال می کشد تا به رو بيايد و جامعه را فرو گيرد.

يک پيروزی انقلاب مشروطه آنست که جريان زيرين پرقوتی پديد آورد که گاهگاه فرصت يافت و جامعه را فرو گرفت و اکنون در موقعيتی که بسيار ياد آور دوران پيش از انقلاب مشروطه است، با ابعادی پاک متفاوت که تعيين کننده خواهد بود، الهام بخش و نيرو دهنده طبقه متوسط ده بيست ميليونی ايران است (يک قلم يک ميليون و دويست هزار آموزشگر.) واپسماندگی و ميانمايگی در بخش بزرگ روشنفکران نسل های پس از رضا شاه را در مقوله نادان علم به دست افتاده می بايد بررسی کرد. پيش از آن، روشنفکران اندک شمار، سخت زير تاثير انديشه های ترقيخواهانه اروپائی که درباره خود به ترديد نيفتاده بود، پيش می راندند.

روشنفکری ايرانی پس از رضا شاه که افزايش کمی اش به زيان بهبود و برآمدن کيفی عمل می کرد (نوعی غوغا سالاری روشنفکری باب طبع پشت هم اندازی و زرنگی عمومی) دچار توحش فاشيستی و ارتجاع لنينيست- استالينيستی و پسا مدرنيسم ساختار شکن فرانسوی در اروپائی شد که برضد خويش برخاسته بود و در خودويرانگريش تا جنايات دهه های وحشتناک سی و چهل و فلج دهه های پس از آن در سده بيستم رفت.

امروز پس از ديوار برلين و با همه عراق و جمهوری اسلامی و بن لادن، سير جهان به سوی آزادی و پيشرفت از سر گرفته شده است و روشنفکری ايرانی بار ديگر در آن سپهر جاگير می شود. ما در جزيره تنها بسر نمی بريم و جز پيشرفت و آزادی سرنوشتی نخواهيم داشت ــ مگر سرنوشت انسان را در زاغه های جهان سومی ــ اگر چه در حومه شهر های اروپائی ــ رقم زنند و آينده را از شن های آن صحرای معروف و ژرفای آن چاه هزار و سيصد ساله بدر آورند.

پس از انقلاب مشروطه تا کودتای ۱۲۹۹ هرج و مرج بی سابقه ای بر ايران حکمفرما شد. همين هرج و مرج پس از سقوط رضاشاه نيز تا کودتای ۲۸ مرداد تکرار گرديد و در هر دو دوره ايران به سمت حکومت های متعدد محلی و حتا پاره پاره شدن رفت. آيا اين تصادفی است که هرگاه آزادی کم و بيش چهره می نمايد ايران به هرج و مرج می افتد؟ شايد بدبينانه باشد اما درست به همين علت برخی اعتقاد دارند که آزادی با مزاج ايرانيان سازگاری چندانی ندارد؟ نظر شما چيست؟

در هردو دوره عامل خارجی، مهم ترين بود. تا پس از ۲۸ مرداد ايران صد و پنجاه سال را ــ با استثنای سال های رضا شاهی و دوران مصدق ــ عملا زير فرمان بيگانگانی بسر برد که گردن بسياری از ايرانيان به آسانی دربرابرشان خم می شد. اين يکی ديگر از تناقض های ماست که از احتمال مداخله خارجی سخت برآشفته می شويم ولی با واقعيت آن به آسانی کنار می آئيم.

با آنکه پس از ۲۸ مرداد دست امريکا در ايران بالا گرفت، هرگز به پای آن دوره ها نرسيد. ما در يک اتحاد استراتژيک نابرابر با امريکا بوديم ولی امريکائيان مانند روس و انگليس آن صد و پنجاه سال هر روز انگشتی در گوشه ای از کشور نمی کردند.

با همه ضعف سياسی جامعه ايرانی نمی توان گفت که آزادی به مزاج ما کمتر از اينهمه کشور های جهان سومی که در بيست سی سال گذشته به کاروان دمکراسی پيوستند می سازد. گرايش های گريز از مرکز در آن دوره ها از سوی قدرت های بزرگ همسايه با استفاده از عوامل نارضائی درونی دامن زده می شد. از دهه نود سده گذشته ما ديگر نه همسايه ابر قدرت داريم نه حتا عراقی که بتواند ما را تهديد کند. گرانيگاه گرايش های گريز از مرکز اکنون در درون است و می بايد پاسخ آن را با استوار ايستادن بر واقعيت ايران داد.

منظورم ايران يکپارچه ای است که جامعه بين المللی می شناسد و می بايد بر پايه اعلاميه جهانی حقوق بشر و ميثاق های پيوست آن اداره شود که هر چه را بشود در چهارچوب يک کشور يک ملت بشود خواست دربر دارد و امضای دولت ايران نيز در پای ان است.

حقوق سياسی اقوام و حق مليت ها بحثی بيرون از اين واقعيت هاست و اکثريتی از مردم ايران هستند که جلو زياده روی ها و امتياز دادن هائی از اين گونه را بگيرند. ما هيچ نگرانی از آينده دمکراسی در ايران نبايد داشته باشيم. موقعيت کنونی ما در زير اين رژيم، به تکيه کلام افسران اسرائيلی در بد ترين لحظه های جنگ، "ياس آور است ولی جدی نيست." آنچه کم داريم چنان روحيه های شکست ناپذير است، به اندازه ای که می بايد.

يکی از احزابی که در سال های اخير در خارج از کشور تشکيل شده از قضا نام مشروطه را با خود دارد و يادآور مشروطه است. اين حزب مشروطه خواه ( حزب مشروطه ايران ) به نظر می رسد دير هنگام متولد شده باشد. مشروطه را همواره با سلطنت همراه می کردند که نزديک سی سال پيش برافتاد. آن زمان حکومت سلطنتی بود و می گفتيم مشروطه سلطنتی، و اساس انقلاب مشروطه نيز همين بود که سلطنت را مشروطه و قانونمند کند. اما اينک که سلطنت برافتاده و جمهوری به پا شده است، حزب مشروطه چه معنايی می تواند داشته باشد؟

انقلاب مشروطيت انقلاب مشروط ايران نبود و می خواست حکومت پادشاهی را قانونی کند نه مشروط که بهر حال مانند هر ديکتاتوری ديگری سراسر بی قيد و شرط نمی بود. مشروطيت را دربرابر constitutionalism گرفته بودند.

حزب مشروطه ايران در سازمان دادن حکومت دمکراسی پارلمانی را در شکل پادشاهی آن می خواهد که در ماهيت هيچ تفاوتی با جمهوری پارلمانی و قانونی ندارد. اما مسئله بسيار بالا تر و مهم تر از شکل حکومت است. آرمان حزب مشروطه ايران مدرن کردن جامعه و فرهنگ و سياست ايران است، همه با هم؛ و پيش بردن پروژه ناتمام انقلاب تجدد و روشنگری ايران است که در صد ساله گذشته دچار همه گونه انحراف و خرابکاری شده است.

ما نمی بايد اشتباه صد ساله فرو کاستن جنبش مشروطه را به شکل حکومت ادامه دهيم. پس از صد سال جای آن دارد که معانی و ابعاد يکی از مهم ترين و سربلند ترين رويداد های تاريخ ايران شناخته آيد.

ميان حزب مشروطه ايران که شما بنيانگذارش هستيد و مشروطيت ايران در صد سال پيش چه نسبتی بر قرار است؟ آيا حزب مشروطه همان خواست های مشروطيت را دنبال می کند؟

ما به هر حال صد سال است خودمان و با دنيا پيش آمده ايم و بسيار چيز ها می دانيم و می توانيم که از حوصله انقلابيان محافظه کار و خرد پيشه مشروطه بيرون بود. بسياری از آنچه مشروطه خواهان آن روز می خواستند امروز بدست آمده است. زير ساخت هائی که آرزويشان می بود پيش پا افتاده است. آرمان امروزی يک مشروطه خواه که بنا بر تعريف در تکاپوی مدرنيته است پويش والائی است؛ پيوستن به بالا ترين رده های انسانيت که در خود مسئوليت جهانی را نيز دارد؛ رسيدن به جائی که بتوان در گشودن مسائل کوه آسائی که مدرنيته پيش آورده است دستی برآورد. يک چشم ما در حزب مشروطه ايران همواره به بيست و پنج شش سده پيش از ميلاد می نگرد ــ هنگامی که ما و تنها ما، فرد انسانی را مسئول پيروزی کيهانی نيروهای نيکی بر بدی می دانستيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:24  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

19:03 گرينويچ - پنج شنبه 03 اوت 2006 - 12 مرداد 1385

سيروس علی نژاد

آجودانی: مشروطه موفق نبود که همان آرزوها را داريم

ماشاء الله آجودانی نويسنده کتابهای « يا مرگ يا تجدد » و « مشروطه ايرانی » از جمله صاحب نظرانی است که در زمينه مشروطه تحقيق می کند. يا مرگ يا تجدد او يکی از بهترين آثاری است که در زمينه ادبيات انقلاب مشروطه نوشته شده و « مشروطه ايرانی » نيز به قدری مورد توجه قرار گرفته که در ايران و خارج بارها تجديد چاپ شده است. به مناسبت صدمين سالگرد انقلاب مشروطه بار ديگر با آقای آجودانی به گفتگو نشسته ايم.

اجازه بدهيد از تناقضی شروع کنيم که شما همواره در صحبت از مشروطيت از آن گفته ايد. چرا انقلاب مشروطه از نظر شما متناقض است؟

برای اينکه از يک طرف صحبت از آزادی است، صحبت از مجلس است، صحبت از حکومت ملی و همه چيزهای مدرن و مفاهيم جديد مترقی است، اما از طرف ديگر همين آزادی را، امر به معروف و نهی از منکر تعريف می کنند و به مسائل شرعی تقليل می دهند.

از يک طرف می گويند پارلمان و مجلس شورای ملی، و از طرف ديگر مفهوم "امرهم شورا بينهم" از درون آن بيرون می آورند. از يک طرف می گويند ملت، و مفهوم جديدی از ملت ايران می دهند، ولی از طرف ديگر اين مفهوم با همان معنای سنتی که در جامعه ايران وجود داشته – هميشه ملت به معنای دين در مقابل دولت قرار داشته – در هم می آميزد. ملت در معنای جديد هم با حکومت مخالف است. پس مفهوم مدرن ملت را به وجود نمی آورد.

جريان متناقض اين است که روشنفکری عرف گرا يک سری مفاهيم را مطرح می کند، مشروطيت را طرح می کند اما آن روايتی که در جامعه جا می افتد باز همان روايت شرعی شده است. روايت مشروطيتی است که بيان شرعی پيدا کرده. سرانجام اين می شود که دولت بايد به يک سری قوانين مقيد باشد.

آيا اين از کج فهمی روشنفکران مشروطه بود يا شرايط اجتماعی اساسا چيزی جز اين را بر نمی تابيد؟

اينجا بحث دو قسمت می شود. يک قسمت اين است که خود اين جريان های روشنفکری از درون يک جامعه سنتی بيرون آمده بودند و با ذهنيت ايرانی با مفاهيم غربی برخورد می کردند. اما همين روشنفکر به عقيده من از سر حسن نيت ناگزير است برای مطرح کردن مفاهيم جديد، يک بيان شرعی برای آن پيدا کند. يعنی قبل از اينکه روحانيون مشروطه خواه مشروطه را شرعی کنند، خود روشنفکران مشروطه خواه اين بيان شرعی را به وجود می آورند. چون اگر به وجود نمی آوردند نمی توانستند اين مفاهيم را ....

بنابراين ناگزير شدند.

بله ناگزير می شوند. اما اين ناگزير بودن نقطه پايان بحث نيست. اين نگاه اخلاقی به تاريخ است. در حالی که نگاه انتقادی، برخورد اخلاقی و شخصی نيست. برخوردی است از سر شناخت برای اينکه بفهميم در چه موقعيتی از تاريخ قرار داشتيم.

پرسش اين است که چرا روشنفکران ناگزير بودند حتا مطالبی را که کم و بيش می فهميدند، به شرع و شريعت تقليل بدهند. اگر اين جوری نگاه کنيم آن وقت مسأله فرق خواهد کرد.

پاسخ اين خواهد بود که دو استبداد در جامعه حاکم بود. يک استبداد سياسی و يک استبداد دينی، که بدتر از استبداد سياسی بود. اين دو استبداد مانع رشد تفکر مدرن بود. هنگامی که مشروطيت تاسيس می شود روحانيون نامه می نويسند با ثبت احوال مخالفت می کنند؛ مقدمه قانون اساسی فرانسه را ترجمه می کنند و با شرع تطبيق می دهند که نگويند مخالف شرع است.

اينها نشان می دهد يک قدرت سهمگينی در آن جامعه هست که با انديشه مدرن مخالف است. از ترس آن قدرت بايد اينها را به يک زبان ديگر در آورد.

درست که نگاه کنيم می بينيم ناصرالدين شاه از روحانيون مترقی تر است. مثلا ميرزای شيرازی در تلگرافی به او می گويد که راه آهن مخالف قرآن است يا مراوده و تردد با خارجيان مخالف نواميس قرآن است. ناصرالدين شاه حيرت می کند و می گويد اين چه حرفی است که اينها می زنند؟ بنابراين اگر آنجا که گفتم به بحث نقطه پايان نگذاريم بلکه به اين پرسش بپردازيم که چرا روشنفکران ناگزير بودند، آن وقت است که وارد تاريخ می شويم، آن وقت است که نگاه ما، نگاه تاريخی می شود. بايد ديد چرا ناگزير بودند.

به نظر من استبداد قاجار سد راه رشد تمدن جديد نبود، پادشاهان قاجار خود ترس خوردگان استبداد دينی بودند. مظفرالدين شاه وحشت داشت که اتهام شيخی به او بزنند. اهميت تاريخ در اينجاست که اگر ما نيروی روحانيت را در انقلاب اسلامی می شناختيم، يعنی تاريخ مشروطيت را می شناختيم، فکر می کنم سرنوشت ديگری داشتيم.

اگر از من درباره انقلاب اسلامی بپرسند خواهم گفت اين انقلاب حاصل جهل ملت و حاصل جهل روشنفکری ايران نسبت به تاريخ خود و قدرت روحانيون بود. جالب اين است که در همين دوره مشروطه ميرزای نائينی که رساله معروف خود را در تطبيق دادن مشروطيت با شرع می نويسد می گويد دو نوع استبداد داريم که از آن ميان استبداد دينی بدتر است. جالب تر گزارش مجدالاسلام کرمانی است که من در "مشروطه ايرانی" نقل کرده ام.

مجدالاسلام کرمانی که زمانی رييس طلاب حوزه اصفهان بود و از مشروطه خواهان بنام اين دوره، از عوامل و جهات مختلفی که باعث انحطاط مجلس ملی شده است، ياد می کند و می نويسد: "ورود آنها [ روحانيان ] به مجلس دو عيب بزرگ داشت، يکی آنکه عنوان مشروطيت را که به کلی خارج از امور ديانت بود، داخل در امور ديانت کردند و مثل ساير مسائل شرعيه، رای و عقيده علما را در آن مدخليت دادند."

او در انتقاد از مداخلات روحانيان در امر شرعی کردن مشروطه تا جايی پيش رفت که صريحاً نوشت: "يکی از اسباب انحطاط مجلس، ورود آخوندها بود در او، و اگر يک مرتبه ديگر مجلس و مشروطيت در اين مملکت پيدا شد، حتما بايد مراقب باشند جنس عمامه بسر را در مجلس راه ندهند. اگرچه به عنوان وکالت هم باشد."

درست است که مجدالاسلام اين حرف را می زند اما با توجه به اينکه روحانيت نقش قابل توجهی در انقلاب مشروطه داشته و شايد بدون حضور آنها انقلاب به ثمر نمی رسيد، اين سوال پيش می آيد که با اين اوصاف که شما می گوييد نقش روحانيت در انقلاب مشروطه را چگونه بايد توجيه کرد؟

من ترديدی در نقش روحانيت در انقلاب مشروطه ندارم. از قضا موضوع بحث اساسی من همين است. اين پرسشی است که پيش روی همه ماست. و آن اين است که يک انقلاب تجددخواه که برنامه کارش مدرنيزاسيون ايران بود، رهبری آن در دست روحانيون ماند و يک انقلاب ديگر که دو شعار از سه شعار اصلی آن استقلال و آزادی بود، باز رهبری اش در دست روحانيون بود.

ناچار بايد به اين پرسش پاسخ داد که چرا چنين است؟ چرا روحانيون در هر دو انقلاب نقش اول را دارند. به نظر من، اين به ساختار قدرت در ايران بر می گردد. در ايران هميشه يا ايلات قدرت را در دست داشتند يا روحانيون. قدرت در ايران همواره بين اين دو جريان در نوسان بوده است.

يعنی بين روحانيان و درباريان. با جنگ های ايران و روس اتفاقی در مملکت ما می افتد و آن اين است در جنگ با روس فتحعليشاه برای اينکه در مقابل روس بايستند، می بيند حرفش خريدار ندارد، مردم و بخصوص روستاييان حاضر نيستند به جنگ بروند مگر اينکه روحانيون فتوا دهند که اين جنگ، جهاد مقدس است و جنبه شرعی دارد.

ماجرای جنگ ايران و روس هم درسی به حکومت قاجار داد، هم به روحانيون. به روحانيون اثبات کرد که چه قدرتی دارند و تا کجا می توانند پيش بروند و به شاهان قاجار فهماند که با چه نيروی بزرگی سروکار دارند.

البته اين ساختار از دوره صفويه وجود داشت اما در دوره قاجار عميق تر شد و روحانيون استقلالی پيدا کردند که پيش از آن نداشتند. اينان در جنگ های ايران و روس قدرت بزرگی را تجربه کردند و مفهوم ولايت فقيه هم در همين دوره پديد آمد و برای حمايت از فتحعليشاه تدوين شد.

در واقع در اين جنگ ها يک زمينه اجتماعی فراهم آمد که روحانيون فهميدند می توانند قدرت سياسی را در اختيار بگيرند. اما جنگ ايران و روس به نحو مفتضحانه ای شکست خورد. بخش های مهمی از مملکت از دست رفت و کار به جايی رسيد که ساختار قدرت ترک برداشت. هيچگاه شاه ايران برای اينکه مثلا وليعهدش پادشاه شود، نياز به تاييد و حمايت قدرت خارجی نداشت، اما در اين دوره اين اتفاق افتاد.

علاوه براين از همين زمان همسايگان تازه ای برای ايران پيدا شدند. از قديم در شرق ايران ازبک ها و در غرب عثمانی ها بودند و جهان، جهان اسلام بود. ما با مذهب شيعه و زبان فارسی، سفره خودمان را از جهان اسلام جدا و استقلال خود را حفظ کرديم.

در واقع ما از جهان اسلام کنار کشيديم و گفتيم ما ايرانی هستيم و مذهب ما و زبان ما فرق دارد. اما با جنگ های ايران و روس جای همسايه ها عوض شد. روس ها و انگليسی ها همسايه ما شدند.

شاه ايران فهميد که اگر بخواهد حکومتش استمرار پيدا کند بايد دست به دامن اينها بزند. روحانيون هم که خود را مسئول شکست می ديدند، دريافتند که جهان، جهان تازه ای شده است. بخشی از روحانيت فهميد که اگر از افکار نو و بعدها مشروطيت حمايت نکند، کلاهش پس معرکه است.

بخش خوشفکر روحانيون که دل سوخته ای هم داشتند و از دست روحانيون سنتی و مرتجع هم ناراحت بودند و شرايط زمانه را می فهميدند فکر کردند بيايند وسط، نه تنها وسط، که قدرت را هم به دست بگيرند. يعنی آگاهانه وارد قدرت سياسی شدند.

مشارکت آنها برای اين بود که به مشروطه تفسير شرعی بدهند و خودشان مملکت را اداره بکنند. حتا اين افسانه را ساخته بودند که مشروطيت اصلش مال اسلام بوده و در جنگ های صليبی، مسيحيان آن را از اسلام گرفتند و با خود بردند. کتاب آيت الله نايينی اصلا با اين داستان شروع می شود. بنابراين آن بخش از روحانيونی که وارد مشروطيت شده بودند برای اين وارد شده بودند که قدرت را به دست بگيرند، نظام اسلامی را حفظ کنند و اين نمادهای جديد را با شريعت تطبيق بدهند.

دو مجتهد بزرگ، خراسانی و مازندرانی، بعدها می گويند که ما مشروطيتی خواستيم که اسلامی باشد ولی روشنفکران خيالات ديگر داشتند. در عمل ديديم که بالاخره روشنفکری ايران با همه گرفت و گيرهايی که داشت حد اقل توانست مفاهيم جديد را وارد جامعه کند و جزو مطالبات سياسی مردم ايران قرار بدهد.

با همه اينها هنوز مشروطه ورد زبان روشنفکران ايران است، هنوز روشنفکران ايران همان آمال و آرزوهايی را دنبال می کنند که روشنفکران مشروطه داشتند. نتيجه حرف های شما اين است که مشروطه از همان اول شکست خورده به دنيا آمد در حالی که همين امر که مشروطه هنوز ورد زبان ماست، نشان می دهد که به رغم همه شرعی شدن ها انقلاب مشروطه پيروز بوده است. اينطور نيست؟

اينکه مشروطه هنوز ورد زبان ماست چه چيزی را نشان می دهد؟ همين خودش تناقض است. اگر مشروطه موفق بود که ما هنوز نبايد همان خواست ها را داشته باشيم. اين نشان می دهد که صد سال است که ما نتوانسته ايم اين خواست ها را در جامعه ايران نهادينه کنيم. اگر کرده بوديم که همان حرف ها را بعد از صد سال نمی زديم.
صد سال پيش طالبوف می گفت واضع قانون ملت است

با وجود اين شکست يا پيروزی مشروطه بستگی به اين دارد که شما از چه زاويه ای به آن نگاه کنيد. اگر از اين زاويه نگاه کنيد که پس از صد سال ما هنوز نه دولت قانونی داريم، نه نهادهای مدنی داريم، نه به عنوان شهروند يا ملت، حقوق داريم، می توانيم بگوييم که مشروطيت دستاوردهای خود را به وجود نياورد.

اما از همين زاويه که شما گفتيد هنوز تداوم و استمرار مشروطيت را می توان ديد. يعنی همچنان بذر انديشه قانون خواهی در ايران، انديشه حکومت ملی و ايجاد دادگستری، انديشه انسان مدرن هنوز جزو مطالبات زنده ملت ماست. البته – ناشکری نبايد کرد – ما به بخش هايی از آنچه خواست مشروطه خواهان بوده دست يافته ايم. به همين دليل بسته به اين است که از چه زاويه به موضوع نگاه بکنيد.

اگر امروز جمهوری اسلامی را در نظر بگيريد که صد سال پس از مشروطه مستقر است بايد گفت همه آرزوهای مشروطه خواهان بر باد رفته است. اما از زاويه ديگر مشروطيت هنوز در زندگی ما نقش دارد. نظام دادگستری موجود و دانشگاه های موجود همه دستاوردهای مشروطيت است. پس نمی توان گفت مطلقا شکست خورده يا مطلقا پيروز بوده است.

مشروطيت به اعتقاد من به علت همان تناقض ها نتوانسته بنيادهای اساسی را مستقر کند. يعنی اگر دادگستری به معنی واقعی کلمه نهادينه شده بود، مجلس به معنی درست کلمه نهادينه شده بود، يک انقلاب ديگر نمی توانست همه چيز را بر باد دهد.

صد سال پيش طالبوف می گفت واضع قانون ملت است. بگذاريد اين نکته را از آخوند زاده نقل کنم که حدود صد و سی چهل سال پيش نوشته است ولی ما امروز در مملکتی زندگی می کنيم که می گويند ملت حقی ندارند واينها حق الهی است به دست نمايندگان او بر روی زمين.

يکی از دستاوردهای مشروطيت ايجاد مفهوم بود. درست است که ملت–دولت را تشکيل نداديم، اما کلمه "ملت" قبلا بار شرعی داشت، انقلاب مشروطه اين بار شرعی را گرفت و به همه مردم ايران اطلاق کرد.

مشروطيت رعيت را تبديل به ملت کرد. اين دستاورد کمی نيست. اينها را نمی توانيم ناديده بگيريم. تمام متون تاريخی آن دوره وقتی از مردم می گويند، از اهالی ايران به عنوان رعيت صحبت می کنند.

ملت اگر می گويند منظور ملت شيعه است. ربطی به مفهوم امروزی ملت ندارد. اما با مشروطيت اين مفهوم عوض شد. هنوز ما دولت ملی تشکيل نداديم. هنوز Nation State به وجود نيامده، اما مفاهيم آن آمده است و اين به برکت تلاش توانمند نسل پدران ما بود. آخوند زاده در ۱۸۷۱ ميلادی در نامه ای به ميرزا يوسف خان مستشارالدوله چنين می نويسد:

« ملت ما کل ارباب خدمت را و کل ارباب مناصب سلطنت را اهل ظلمه می شمارند. مادامی که اين اعتقاد در نيت ملت باقی است، مغايرت باطنی فيمابين ملت و سلطنت جاويد است... اين مغايرت باعث مفاسد عظيمه است که به تعداد نمی گنجد و رفعش از واجبات است. سبب اين مغايرت فيمابين ملت و سلطنت علماست. آيا به چه سبب علما در امزجه و طبايع مردم آنقدر تصرف دارند که مردم بلا بحث و ايراد به حرف ايشان گوش می دهند و از سلطنت باطناً تنفر می ورزند؟ به سبب آنکه علما مرجع ناس اند و آيا به چه سبب مرجع ناس شده اند؟ به سبب آنکه امر مرافعه [قضاوت] که اعظم شروط سلطنت است، در دست ايشان است و حوايج مردم از علما رفع می شود و سلطنت امر عارضی است. در حقيقت عمال سلطنت نسبت به علما به منزله چاکرانند که بايد احکام ايشان را مجری دارند. نهايت منافع ملت و آبادی مملکت و وطن مقتضی آن است که در ميان ملت و سلطنت اتحاد و الفت پيدا شود و سلطنت استقلال باطنی و ظاهری حاصل کند و خودش تنها مرجع ملت گردد. علما را در امور اداره شريک خود نسازد *».

در واقع می گويد که امر قضا بايد دست دولت باشد، نه روحانيت. امثال آخوند زاده اين فکرها را در آن دوره وارد جامعه کرده اند و همان جور که گفتم تبديل رعيت به ملت از دستاوردهای مشروطيت است.

بنابراين مشروطيت شکست نخورده است. نهادهايی به وجود آورده و مفاهيمی به وجود آورده که ما در بستر آن مفاهيم بزرگ شده ايم و در بستر همين نهادهای نيم بند مفهوم جديدی از انسان ايرانی به دست داده شده است.

اينجاست که اگر منصفانه نگاه کنيم مشروطيت در ابعاد فرهنگی هنوز استمرار دارد. ما در مشروطيت با نقد، با نمايشنامه، با مقاله، با داستان و با روزنامه آشنا می شويم و نمونه های ايرانی آن را خلق می کنيم. اينها همه مدرنيته است. تبديل نظام شرعی به نظام عرفی شايد از همه مهمتر باشد.

ولی « مشروطه ايرانی » چنين درکی به دست نمی دهد!

نه. « مشروطه ايرانی » دچار بدفهمی شده است. چون اين کتاب مشکل را طرح کرد و سياهی ها و ناگزيری های روشنفکری را نشان داد فکر کردند که عليه جريان روشنفکری است. در حالی که عليه جريان روشنفکری نيست، بلکه عليه موقعيت تاريخی است. يعنی افشاگر موقعيت تاريخی است که روشنفکری در آن گرفتار شد. من در خود کتاب هم در اين باره نوشته ام:

« خواننده نکته ياب البته توجه خواهد داشت که در آن دوره استبداد و در جامعه اسلامی آن زمان مطرح کردن مسائل مربوط به مشروطيت بدون در نظر گرفتن الزامات و امکانات حکومت استبدادی و جامعه اسلامی اگر نه غير ممکن لااقل کار ساده ای نبود. به همين جهت بسياری از مشروطه خواهان لاييک و غير مذهبی هم ظاهراً از سر حسن نيت و برای پيشبرد مقاصد سياسی خود و جا انداختن هرچه سريع تر نظام پارلمانی مشروطيت دست به نوعی اينهمانی يعنی مطابقت دادن اصول مشروطيت با اصول و قوانين شرع زدند. با اينهمه حسن نيت آنان و ضرورت های تاريخی ياد شده نبايد ما را از عواقب خطرناک چنين کاری که منجر به تقليل دادن و حتا بدفهمی آن اصول می شد غافل کند * ».

برخی بين مشروطه اول و مشروطه دوم تفاوت زيادی قائل اند. يعنی مجلس اول را رويايی و آرمانی توصيف می کنند، در حالی که پس از فتح تهران دوباره خان ها و ملاکين و قدرتمندان سابق بر اريکه قدرت تکيه زدند، به گونه ای که آرمان های مشروطيت از دست رفت. نظر شما چيست؟

مجلس اول عمر کوتاهی داشت و در حد توان خود سعی کرد بنيان های اساسی نظام سياسی جديد را پی ريزی کند. متمم قانون اساسی مهمترين دستاورد اين مجلس بود. در همين متمم قانون اساسی است که قوای مملکت از ملت ناشی می شود. در واقع نهاد موسس بود.

فراموش نکنيم که مجلس اول در واقع اپوزيسيون حکومت است. يک مجلس انقلابی است که در مقابل محمد عليشاه ايستاده و دارد از منافع ملت دفاع می کند. بر سر کار به آن معنا نيست، قدرت سياسی ندارد.

قدرت سياسی در دست همين قدرتمندان بود. يعنی اگر قرار بود مجلس واقعا زمام امور را به دست بگيرد باز هم می بايست امثال سپهدارها باشند که مملکت را اداره کنند. ستار خان چه فهم و درکی از اداره مملکت يا آزادی داشت؟ او سرباز وطن پرست و شريفی بود که برای مشروطيت مبارزه کرد. همين امروز روشنفکران ما بر سر فهم آزادی مشکل دارند، چه رسد به اينکه ستار خان بفهمد دمکراسی يعنی چه، و آزادی يعنی چه. اين حرف ها غير واقع بينانه است.

سپهدار يا سردار اسعد نيرو و امکانات داشتند. وقتی تهران را فتح کردند معلوم است که همين ها می بايست کشور را اداره می کردند. ما جامعه تحصيلکرده نداشتيم. طبقات در جامعه ما معنا نداشت. فرهنگ طبقاتی وجود نداشت. همان فرهنگ ايلياتی ادامه داشت و استمرار يافته بود. بنابراين کسانی می توانستند مملکت را اداره کنند که از ساختار قدرت گذشته آمده بودند.

شما معتقديد که روشنفکران به عنوان موتور فکری جامعه کار خود را درست در مقطع انقلاب اسلامی انجام ندادند و همين سبب شد که روحانيت بار ديگر رهبری انقلاب را به دست گرفت. آيا نقد سنت در انقلاب مشروطه و پس از آن رويارويی با سنت در زمان رضاشاه چندان کارساز نيفتاده بود که تجدد، صد سال پس از مشروطيت هنوز در آغاز راه است؟

من معتقدم تجدد در ايران معکوس خواهد بود يعنی با نقد تجدد آغاز خواهد شد نه با نقد سنت. يعنی اگر ما نتوانيم تجدد خود را مورد نقد قرار دهيم نخواهيم توانست سنت را نقد کنيم. ما بايد بدفهمی های تجدد را تصحيح کنيم تا بتوانيم راه نقد سنت را باز کنيم. اگر از نقد تجدد شروع کنيم اين چيزها را خواهيم ديد:

روشنفکری ايران در دوره مشروطيت ساختار ايدئولوژيک نداشت، اما بعد از انقلاب عمدتا روشنفکران دارای ساختار ايدئولوژيک اند. اين ساختار ايدئولوژيک نه تنها روشنفکران عرفی گرا را در بر می گيرد بلکه روشنفکران دينی را هم در بر می گيرد، خود روحانيون را هم در بر می گيرد.

يعنی آقای خمينی و شريعتی و آل احمد و سازمان چريک ها همه واژگان شان شبيه به هم است و مانند هم فکر می کنند. تفاوت تنها در سليقه هايشان ديده می شود. همه از زحمتکشان و امپرياليسم با نام های گوناگون صحبت می کنند.

روحانيونی که در انقلاب شرکت می کنند، پديده های جديدی هستند و عارضه های همين تجدد اند. بن لادن هم به سنت مربوط نيست. سنت برای او ابزار است. او از درون سنت پديد نيامده است، از درون تجدد سربلند کرده است. مجسمه های بودا قرن ها در جامعه اسلامی افغانستان وجود داشت. چرا نشکسته بودند و ويرانش نکرده بودند؟

جامعه سنتی برای خود حساب و کتابی داشت. چيزهايی را پذيرفته بود و تساهلی در درون آن جريان داشت. اما در دوران ايدئولوژيک هيچ تساهل در تجدد وجود ندارد. همه، خشونت انقلابی و صدای ويرانگری است. حرف هايی از درون آن در می آيد که حرکت انعکاسی در برابر تجدد است، عارضه تجدد است.

به عقيده من روشنفکری دوران پيش از انقلاب اسلامی عمدتا از سنت های خود اطلاع نداشت، از سنت بدفهمی های عميق داشت و در درون اين تجدد هم برخلاف روشنفکران عصر مشروطه برخورد ايدئولوژيک می کرد.

اين نوع برخورد بطور گسترده ای جامعه ما را در بر گرفته بود. در نتيجه روشنفکران اين دوره نه منافع ملی شان را می ديدند، نه شناخت درستی از تاريخ و گذشته خود داشتند، نتيجه اين است که ما در يک دوره ای به سر می برديم که روشنفکری ايران آنقدر بی اطلاع بود که از پنجاه سال پيش خود خبر نداشت، چه رسد به تاريخ ايران. اين بی اطلاعی تاوانی دارد که اکنون داريم می پردازيم.

* نقل از "مشروطه ايرانی".

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:22  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

23:43 گرينويچ - سه شنبه 25 ژوئيه 2006 - 03 مرداد 1385

سيروس علی نژاد

کتاب شناسی مشروطيت از زبان ايرج افشار

با ايرج افشار، کتابشناس معروف درباره کتابشناسی انقلاب مشروطه به گفتگو نشتسيم. سخن از اينجا آغاز شد که برای کتابشناسی انقلاب مشروطه از کجا بايد آغاز کرد؟ از زمان ميرزا فتحعلی آخوند زاده و ديگر منورالفکران آن زمان يا از زمان های بعد، زمانی که انقلاب مشروطه رخ داد؟

ايرج افشار معتقد است که « قبل از مشروطه، يعنی قبل از اينکه فرمان مشروطه صادر شود، جرياناتی بوده اند، حرکاتی کرده اند، همچنين نويسندگان و رونامه هايی وجود داشته اند که معلوم نيست اقدامات آنها زير لفظ مشروطه جا بگيرد. برای اينکه لفظ مشروطه يک بار حقوقی، يا قانونی دارد. بنابراين تسامحاً اگر همه حرکات بعد از دوره محمد شاه را به حساب مشروطيت بگذاريم، از نظر متد تاريخ نويسی درست نيست. بايد دوره قبل را همان جور که ناظم الاسلام گفته « دوره بيداری » بخوانيم. منابع مربوط به آن دوره با منابع پس از صدور فرمان مشروطه، متفاوت است و يک دست ديگری است ». از اين رو به آثاری پرداختيم که پس از انقلاب مشروطه يا در طول انقلاب مشروطه نوشته شده اند. همه آنچه می خوانيد از زبان ايرج افشار روايت شده است.


پيش از مشروطه

در باره دوره ماقبل مشروطه کتابهای متعددی نوشته شده است. مثلا آقای دکتر فريدون آدميت راجع به اکثر افرادی که در آن دوره موثر بوده اند، کتابها و رسالات و مقالات مستقل نوشته است. ديگران هم از دوره سيد جمال الدين اسدآبادی شروع کرده اند و جلو آمده اند. حقيقت اين است که آنچه به عنوان جريان های مقدماتی گفته و نوشته می شود برداشت های همسانی است که منابع آنها هم متعدد نبوده و آن منابع در انواع اين تحقيقات با ديدهای مختلف به کار گرفته شده است. برای مثال اگر يکی چپ بوده، برداشت ديگری کرده است و کسانی که با ديد تاريخی و تحليل و تحقيق کار کرده اند جور ديگری نگاه کرده اند.

شايد بپرسيد که در سطح آن دوره آيا منابع ديگری غير از چيزهايی که چاپ شده ديده می شود يا نه. بايد گفت گاهی بله، به ندرت چيزهايی لا به لای کتابها و خاطراتی که قبلا چاپ نشده بوده به دست می آيد. مثلا مرحوم عباس اقبال وقتی کتاب عباس ميرزا ملک آرا را چاپ کرد معلوم شد که او به کلمه مشروطه اشاره دارد.

ملک آرا برادر ناتنی ناصرالدين شاه بود، مدتی در بغداد در تبعيد به سر می برد، بعدها به او اجازه داده شد به ايران برگردد و کارهای کوچکی هم به او واگذار شد. چون مدتها در بغداد زندگی کرده بود و در آنجا از طريق مطبوعات و احتمالا از منابع خارجی – زبان خارجی می دانست – با مسائل آزادی خواهی در قلمرو عثمانی آشنا شده بود. او در شرح خاطرات خود که مربوط به دوره ناصرالدين شاه است، به کلمه مشروطه اشاره می کند. نه درباره ايران، بلکه بر اساس آنچه در عثمانی آن زمان مطرح بوده، اين کلمه را به منظور ديگری به کار برده است.

تاريخ بيداری ايرانيان

اما از اين دوره که بگذريم نخستين کتابی که در باره مشروطه نوشته شده کتاب تاريخ بيداری ايرانيان ناظم الاسلام کرمانی است. ناظم الاسلام اين کتاب را ابتدا جزوه جزوه و به صورت هفتگی چاپ می کرد. و در زمان خودش مجلس اول را تا اواسط آن در بر می گرفت. قسمت عمده اش درباره قبل از مشروطه است که ديگران هم نوشته اند. قسمت مهمتر که وقايع روزانه دوره مشروطه باشد همان است که مرحوم سعيدی سيرجانی در انتشارات اميرکبير چاپ کرده است.

مجد الاسلام کرمانی برادر ناظم الاسلام هم در همان دوره يادداشت هايی می نوشته که در دهه چهل و پنجاه، در دانشگاه اصفهان چاپ شده است. او همان کسی است که در جريان مشروطه با ميرزا حسن خان رشديه و يک تن ديگر به کلات تبعيد شد. نام کتاب او تاريخ انقلاب مشروطيت ايران است که اولين قسمت آن سفرنامه کلات است. اما در همان زمانها يکی دو تن ديگر نيز مطالبی نوشته اند که بعدها چاپ شده است. يکی محمد شريف کاشانی که وقايع مشروطه را به صورت روزانه نوشته و خانم منصوره اتحاديه آن را در سه جلد به نام واقعات اتفاقيه روزگار چاپ کرده است.

ديگری شخصی به نام محيط مافی که او هم کتاب مفصلی از جريانات، روزنامه ها و اطلاعات شخصی خود نوشته که آن هم در سالهای آخر دهه پنجاه ( ۱۳۵۸ يا ۵۹ ) چاپ شده است. اين کتاب دنباله ای دارد که هنوز چاپ نشده و در کتابخانه مجلس موجود است. اما گرده همه اينها يکی است يعنی دنبال اين بودند که حوادث را روز به روز دنبال کنند، و با نيش و طعنه و نظريه ای که داشتند مطلب را بپرورانند. عمدتا هم طرفدار مشروطه بودند.

تاريخ مشروطه کسروی

احمد کسروی کتابش را حدود بيست سال بعد از ناظم الاسلام نوشت. او وقتی مجله پيمان را منتشر می کرد، مقداری از وقايع مشروطيت آذربايجان را در هر شماره می نوشت. بعد آنها را به صورت کتابی در آورد که در سه جلد منتشر شد. بعدها انتشارات اميرکبير آن کتاب را در دو جلد منتشر کرد.

يکی به نام تاريخ هجده ساله آذربايجان و ديگری تاريخ انقلاب مشروطه ايران. کسروی ديد يک مورخ را داشت. با ناظم الاسلام و مجد الاسلام و ميرزا شريف و ديگران از زمين تا آسمان فرق داشت. با ديد تاريخ شناسی و متد تاريخ نويسی اين کار را کرد.

با وجود اين در آن زمان منابع کافی در اختيار کسروی نبود. آنچه در اختيار داشت، همين تاريخ ناظم الاسلام و تاريخ ادوارد براون بود و البته مقداری روزنامه بطور پراکنده، يا نامه ها و شکايت ها و تلگراف هايی که در آن دوره مرسوم بود. مدارکش اينها بود. کسروی به دو نوع منبع مهم که در تاريخ نگاری اهميت دارند دسترسی نداشت. يکی اسناد رسمی دولتی و ديگری خاطرات اشخاص موثق. برای مثال فرض کنيد احتشام السلطنه.

احتشام السلطنه از کسانی بود که در جريان مشروطه دخيل و رييس مجلس اول بود. بعد از دوره ناصرالدين شاه جزو رجال دولت بود. اما خاطراتی که نوشته در اختيار کسروی نبود. کسروی اصلا از وجود آن خبر نداشت. خاطرات احتشام السلطنه را بعدها مرحوم موسوی چاپ کرد. اين جور منابع که بايد در اختيار مورخ باشد هيچ وقت در ايران در اختيار مورخان قرار نداشته است. شخص مورخ تنها می توانسته برود با اشخاص يکی يکی صحبت کند و اطلاعاتشان را بگيرد. کسروی در دوره رضاشاه تاريخ خود را نوشت که شايد امکان رفتن و ديدن و مذاکره کردن با رجال وجود نداشت. بنابراين بيش از اين هم نبايد از کسروی توقع داشت. او کار خود را خوب انجام داده است. و اگر درباره برخی مسائل، نظر شخصی داشته قابل تسامح است.

آثار ادوارد براون

در همان ايام مشروطيت به کارهايی برخورد می کنيم که فرنگی ها در زمينه انقلاب مشروطه انجام داده اند که مهمترين آنها کار ادوارد براون است. براون دو کار در زمينه مشروطه دارد. يکی به اسم انقلاب مشروطيت وديگری به نام جرايد و مجلات دوره مشروطيت.

در جرايد و مجلات، سندهايی به دست داده که می تواند مورد استفاده مورخين بعدی قرار گيرد. در کتاب اصلی هم مقداری از مذاکراتی را نقل کرده که در داخل کشور انگلستان درباره انقلاب مشروطه جريان داشت. چون او با رجال انگليس که با مشروطيت ايران مرتبط بوده اند، آمد و شد داشت و از اين طريق اطلاعاتی کسب می کرد. مثلا با « کميته ايران » ارتباط داشت.

اين کميته پس از به توپ بستن مجلس در حمايت از بازگشت مشروطيت تشکيل شد و عده ای از رجال انگليسی در آن عضويت داشتند. تصور من اين است که براون از اطلاعات شخصی اين افراد استفاده کرده است. همانطور که از اطلاعات ايرانيانی که در آن زمان مهاجرت کرده بودند مانند معاضدالسلطنه و سيد حسن تقی زاده و فضلعلی آقای تبريزی، و ديگرانی که به انگلستان رفته بودند استفاده کرده است.

کتابهای ديگری که بعدها راجع به انقلاب مشروطه توسط فرنگی ها نوشته شد، و همه آنها از کتابهای براون استفاده کرده اند، به پايه و مايه کتاب براون نيست. خود انگليسی ها بعدها اسناد و مدارکی را که در وزارت خارجه انگليس، يعنی « رکورد آفيس » وجود داشته، به نام کتاب آبی چاپ کردند و سردار اسعد دستور ترجمه اش را داد. اين کتاب هم حاوی اطلاعاتی است که انگليس ها در آن زمان صلاح ديده بودند منتشر شود ولی حتما تمام اسناد نيست. تمام اسناد آن موقع اجازه انتشار نيافت.

کتاب يحيی و تاريخ ملک زاده

همانطور که گفتم دو نوع منبع تا زمان کسروی يا در دسترس مورخان نبود يا مناسب نبود منتشر شود. بعد از رفتن رضاشاه خاطرات يحيی دولت آبادی که از دست اندرکاران مشروطه بود و نيز کتاب دکتر ملک زاده پسر ملک المتکلمين منتشر شد. از اين دو کتاب به نظر من کتاب دولت آبادی مهمتر است. ملک زاده بيشتر توجهش به چيزهايی بوده که ديگران هم نوشته اند اما ميرزا يحيی دولت آبادی چون در کارهای معارف و مدارس وارد بود اطلاعاتش دست اول است. در کتابهای ديگر آنچه در اين باب هست رونويسی است. به هر حال اين دو کتاب در زمره کتابهايی قرار دارند که در تاريخ مشروطيت ايران بسيار موثر بوده اند. خاطرات ارفع هم در زمان محمد رضاشاه چاپ شده اما سرگذشت خودش است و چيزی که به حال تاريخ مشروطيت مفيد باشد در آن نيست.

خاطرات تقی زاده

خاطرات عبدالله مستوفی هم کتاب بسيار مفيدی است ولی از جوهر مشروطيت بحثی در آن نيست. بيشتر آداب و رسوم و اين جور چيزهاست. اما در سنوات بعدتر کتابهايی پيدا ومنتشر شد که کتابهای با ارزشی است. مثل خاطرات احتشام السلطنه يا خاطرات تقی زاده که وصيت کرده بود تا ده سال بعد از مرگش چاپ نشود و بعد از مرگ او هم افتاد به دوره بعد از انقلاب. يا خاطرات مستشارالدوله که در پنج جلد چاپ شده و حاوی دقايقی است که کتابهای قبلی را تکميل می کند. بنابراين مورخی که امروز بخواهد کار کند مدارک و وسايل برايش فراهم تر است. بخصوص اگر مورخين ما حوصله کنند و در اسناد دولتی که در سازمان اسناد هست قدری تجسس کنند.

فرض کنيد ماجرای جنگل. اگرچه اين ماجرا بعد از مشروطيت اتفاق افتاد اما به هر حال در دوره ای پيش آمده که مشروطيت وجود داشت. اسناد زيادی در وزارت داخله و وزارت جنگ در باره ماجرای جنگل وجود دارد که حالا ديگر بايد دسترسی به آنها آسان باشد. مرحوم اصغر مهدوی اسنادی از نامه هايی که تجار گيلان از اوضاع آن دوره می نوشتند عرضه کرد و نشان داد که تجار آن دوره وضع را چگونه می ديدند و چه پولهايی از آنها به انحاء گوناگون گرفته می شد. جريان ميرزا کوچک خان چپ گونه بود و اواخر هم بکلی بالشويکی شد.

طبعا حالا اسناد مربوط به جريان جنگل ده برابر زمانی است که مرحوم مير فخرايی ( که خودش عضو جريان جنگل بود ) کتابش را نوشت. معلوم است که او با نظر ديگری به غير از تجار به ماجرا می نگريسته است.

کتابهای خاطراتی که در اين مدت منتشر شده به نظر من اهميتش بيشتر از آن چيزی است که قبلا وجود داشته است. مثلا خاطرات عين السلطنه با آنکه آدمی بوده که در ده زندگی می کرده و شاهزاده و مخالف مشروطه هم بوده، جسته گريخته در آن مطالبی ديده می شود که در کتابهای ديگر نيست. يا برادرش عمادالسلطنه خاطراتی دارد که حالا دارد چاپ می شود. او مرد تحطيلکرده و عالم به تاريخ بوده و با ديدی به وقايع مشروطه نگريسته که در جاهای ديگر نيست. وقتی مشروطه اتفاق می افتاد، او حاکم اهر بود. اين نوع گزارش های روزانه که افراد برای دل خودشان می نوشتند خيلی بيشتر از کتابهايی مانند خاطرات عبدالله مستوفی و نظاير آن به حال تاريخ مشروطه مفيد خواهد بود.

سه دفتر با ارزش

يکی از منابع مشروطيت اخبار و گزارش هايی است که در جرايد خارجی نشر می شد. روزنامه های فرانسوی و انگليسی و تا حدودی آلمانی، ترکی و حتا هندی، در آن زمان گزارش هايی از انقلاب مشروطه منتشر می کردند. البته اخبار و اطلاعاتی که در روزنامه های فرانسه و انگليسی وجود دارد، بيشتر است چون مشروطه خواهان در اين دو کشور جمع بودند.

کسانی هم بودند که بريده روزنامه ها را تهيه می کردند و در کتابچه ای می چسباندند و نگه می داشتند. من سه مجموعه از اينها را ديده ام. اولين مجموعه ای از اين دست که ديدم متعلق به صاحب نسب است. محمد صادق صاحب نسب اهل قم بود. سالها در پاريس زندگی می کرد و دوست سردار اسعد بود. صاحب نسب از ايران رفته بود و در زمان مشروطه و انقلاب مشروطه در فرانسه بود.

اينکه تأکيد می کنم مشروطه و انقلاب مشروطه، برای اين است که به نظر من بايد اين دو را از هم جدا کرد. وقتی می گوييم انقلاب مشروطيت يعنی دوره فتح تهران و بعد از آن. همگان به دوره اول هم انقلاب مشروطه می گويند در حالی که در آن زمان هنوز انقلابی نشده بود. عده ای رفته بودند سفارت انگليس بست نشسته بودند تا فرمان مشروطيت صادر شد. انقلاب بعد از آن اتفاق افتاد.

به هر حال اين محمد صادق صاحب نسب که در پاريس زندگی می کرد مطالب روزنامه های فرانسه و بلژيک و مقداری از روزنامه های انگليسی را می بريده و در دفترچه ای می چسبانده است.

وقتی سردار اسعد برای فتح تهران به ايران می آيد، صاحب نسب هم با او همراه می شود. او کتابخانه اش را هم با خود به تهران آورد و به مدرسه علوم سياسی بخشيد که بعدها به دانشکده حقوق انتقال يافت. من وقتی کتابدار دانشکده حقوق بودم پنج جلد از اين دفترچه ها به قطع خشتی در آنجا موجود بود. بسيار چيز مفيدی بود و اگر الان بخواهند آنها را در مطبوعات فرانسه پيدا کنند اصلا عملی نيست. او جمع کرده بود و من ميکروفيلمی از آن تهيه کردم که حالا در کتابخانه مرکزی دانشگاه هست.

دومين دفتر از اين دست، متعلق به بانک شاهی بود. وقتی دکتر مصدق بانک شاهی را ملی کرد، اين بانک کتابخانه اش را به کتابفروشی بروخيم فروخت. ما که گهگاه به آنجا می رفتيم و کتابهايی برای دانشگاه می خريديم اين را هم برای کتابخانه دانشکده حقوق خريديم. اين دفتر به قطع رحلی حاوی گزارش های مشروطه در سال ۱۹۰۶ يا ۱۹۰۷ بود. يعنی بريده جرايد انگليسی را در آن چسبانده بودند. نمی دانم که اين مجموعه هنوز در دانشکده وجود دارد يا نه.

سومين دفتر را يک سال پيش ديدم و متعلق به ميرزا رضاخان ارفع الدوله است که سفير وقت ايران در استانبول بود. او به دفترش دستور داده بود که مطالب روزنامه های فرنگی را راجع به انقلاب مشروطه ببرند وبچسبانند. سازمان اسناد ملی اين دفتر را خريد و اکنون در آن سازمان هست. مقصودم اين است که اين دسته از اطلاعات هم وجود دارد که نبايد از آنها غافل ماند.

کتاب نارنجی

در روسيه فقط يک کتاب نارنجی وجود دارد که حاوی برخی اسناد است ولی بقيه سندهايی که مربوط به ارتباط بين مشروطه خواهان ايران و انقلابيان قفقاز است هنوز بر ما مکشوف نيست. خوشبختانه تورج اتابکی توانسته مقدار زيادی از اسناد را برای موسسه ای در هلند گردآوری کند اما کثرت آنها بيش از اين حرف هاست. تازه آنچه هم در هلند جمع آوری شده در دسترس محققان ما نيست. همه اينها را بايد موسسات تحقيقاتی ما فراهم کنند تا نزديک شويم به يک تاريخ مشروطيتی که لا اقل قابل قبول باشد.

علاوه بر اينها اسنادی در سازمان اسناد ملی و همچنين وزارت خارجه وجود دارد که بايد به فکر آن بيفتند که آنها را معرفی کنند تا تاريخ مشروطيت ايران از اين حالت نيمه پخته به در آيد. وگرنه چيزهايی که من می بينم تقريبا تکرار است به زبانها و الفاظ مختلف.

اسناد طبيب مظفرالدين شاه

همچنين يک شخصی که اسناد خوبی داشت مرحوم حسين ثقفی اعزاز پسر اعلم الدوله بود که کل کتابهايش به سازمان ميراث فرهنگی منتقل شد. اعلم الدوله طبيب مظفرالدين شاه بود و در جريان مشروطيت وارد بود و خودش هم روحيه آزدی خواهی داشت. او به تدريج اوراق و اسنادی جمع کرده بود که به دست پسرش افتاد و از آنجا به سازمان ميراث فرهنگی سپرده شد. اين هم يکی از جاهايی است که کسانی که مطالعه می کنند حتما بايد به آنجا مراجعه کنند.

موسسه تاريخ معاصر ايران هم البته مهم است و اسناد زيادی در آنجا گرد آورده اند. اميد است که اين موسسه اسناد خود را به تدريج چاپ کند و در دسترس محققان بگذارد.

حافظ فرمانفرماييان

دوست من حافظ فرمانفرماييان ۴۰ سال پيش جزوه ای به نام کتابشناسی مشروطيت منتشر کرد. الان شايد مطالب ده برابر آن شده باشد. به نظر من نخستين قدم در عرصه تحقيقات مشروطه تهيه کتابشناسی مشروطيت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:16  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

22:47 گرينويچ - شنبه 05 اوت 2006 - 14 مرداد 1385

حميد رضا حسينی
محل برگزاری کنفرانس

همايش ايران صد سال پس از مشروطيت در تهران

ما در پی پاسخ به اين پرسش هستيم که "چرا بعد از گذشت صد سال از انقلاب مشروطيت که ايران را به درون دنيای مدرن پرتاب کرد، هنوز قانون، عدالت، آزادی و دموکراسی استواری بايسته و شايسته در جامعه ما ندارد؟" اين جمله ای بود که احمد بورقانی، از چهره های اصلاح طلب ايران، روز شنبه ۱۴ مردادماه در صدمين سالروز صدور فرمان مشروطيت بر زبان راند تا آغازگر همايش دو روزه ای تحت عنوان" ايران يکصد سال پس از مشروطيت: تجارب گذشته، چشم انداز آينده" باشد.

اين همايش دو روزه به کوشش گروهی از چهره های اصلاح طلب، نمايندگان سابق مجلس و اعضای دولت محمد خاتمی، رييس جمهور پيشين ايران، در تهران برگزار می شود و از اين رو سخنرانی افتتاحيه آن نيز به آقای خاتمی سپرده شد.

او در سخنان نسبتا مبسوطی گفت: "جامعه ايران و جوامع مسلمان در حال گذراندن دوره نوزايی خويش هستند و در اين نوزايش پديده ملت خود را آشکار کرده است، اما ميان صاحب نظران درباره اين پديده و نيز نوانديشی و تجددی که در حال شکل گيری است، اختلاف نظرهای بزرگی وجود دارد."

آقای خاتمی تأکيد کرد که به باور او منشأ اين اختلاف فقر تئوريک ميان متفکران مسلمان و ناتوانی آن ها در تبيين پديده ملت و تعيين نسبت آن با سنت است.

اصلاح طلبان و تحليل ساختاری مشروطيت

پس از آقای خاتمی، در دو نوبت صبح و عصر سيزده نفر درباره جنبش مشروطه مقاله هايی را ارايه کردند که نقطه عزيمت اغلب آنها وضع امروزی جامعه ايران و ناکامی های پياپی تاريخی در استقرار دموکراسی بود.

به خلاف قرائت رسمی در جمهوری اسلامی که ناکامی مشروطيت را ناشی از سرايت انديشه های ليبرالی و عدم توجه به نظريه مشروعه خواهی شيخ فضل الله نوری می داند، سخنرانان همايش نظر خود را عمدتا به علل ساختاری معطوف ساختند و هريک جنبه ای از اين موضوع را مورد توجه قرار دادند.

از جمله کامبيز نوروزی، حقوقدان و عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران ايران، گفت: "قانون اساسی مشروطه محصول تجربه اجتماعی جامعه ايران نيست و اکثر قريب به اتفاق نهادهای اساسی مندرج در آن نه تنها فاقد هرگونه سابقه درتاريخ ايران است، بلکه بسياری از آن ها رسما و عملا در تضاد با عرف های حقوقی و سنت های اجتماعی متداول و حاکم در جامعه آن دوران قرار گرفتند و اصل تناسب اجتماعی در قانون اساسی مشروطه مورد توجه قرار نگرفت."

پس از اين سخنران، جواد غلامرضا کاشی، استاد دانشگاه، به ايراد سخن پرداخت و درباره 'آسيب شناسی سخن دموکراسی خواهانه' در ايران گفت: "هم در دوره مشروطه، هم در دوره دکتر مصدق و هم در دوم خرداد، گفتار دموکراسی خواهانه تداوم و مشروعيت خود را در ساختار خشونتی و کنش تند سياسی جستجو کرده است و به عبارتی ضعف خود در تداوم بخشی به نظم سياسی و عهده داری مديريت معقول نظم اجتماعی و سياسی را در پناه جستن به الگوهای مسؤوليت گريزانه و در عين حال رهايی بخش و خشونت آميز تعقيب کرده است."

او افزود: "فرآيند تحول گفتار دموکراسی از مشروطه به اين سو، حاکی از روند عرفی شدن و قدسيت زدايی است. اينک سخن دموکراسی به هيچ روی همانند سخن دوره مشروطه و دهه بيست و سی، سخنی آيينی نيست که نتواند در معرض نقد قرار گيرد."

اکبر ثبوت (پژوهشگر)، حميد رضا جلايی پور (روزنامه نگار و استاد دانشگاه) و محمود نکو روح (جامعه شناس) از ديگر سخنرانان همايش در نوبت صبح بودند.

دموکراسی خواهی سينوسی و سنتز آراء

در نوبت عصر اکبر ثبوت، استاد دانشگاه و نماينده مجلس ششم، تصوير خود از جامعه ايران در صد سال گذشته را اين گونه ترسيم کرد: "اگر توسعه همه جانبه ايران را يک قله بدانيم، ايرانيان مانند کوهنوردی هستند که می خواهند اين قله را فتح کنند، اما در پيچ و خم ها و سختی ها دچار خستگی و دلزدگی می شوند و بازمی گردند. پس از مدتی دوباره عزم فتح قله را می کنند، ولی باز هم در برخورد با سختی ها از ادامه راه انصراف می دهند و اين امر بارها تکرار می شود."

او با اين تمثيل نتيجه گرفت که فرايند گذار به دموکراسی در ايران يک فرايند خطی و رو به جلو نيست و حالت سينوسی دارد.

عماد الدين باقی، روزنامه نگار و رييس انجمن حمايت از زندانيان، نيز در اين همايش نظر خود را معطوف به مسأله هميشگی تضاد يا وفاق اسلام با دموکراسی معطوف کرد و گفت: "تجربه يکصد سال تاريخ مشروطيت در ايران نشان داد که نه با حذف دين از عرصه عمومی می توان راه به استقرار دموکراسی برد و نه با سلطه خرده نظام دين بر ساير خرده نظام های اجتماعی."

آقای باقی اضافه کرد بايد سنتزی از آرا و اقوال اين يکصد سال ارايه داد که حقوق و جايگاه همه نيروها و نحله ها تضمين شود و نهادهای دينی نيز ارج خويش را داشته باشند.

همچنين محسن امين زاده، معاون سابق وزير امور خارجه در کابينه محمد خاتمی، ضمن مقايسه ايران با ساير کشورهای پيشروی دموکراسی در شرق و خصوصا جهان اسلام پيشرفت دموکراسی در ژاپن، هند و ترکيه را به مراتب بهتر از ايران دانست و ناکامی ايران در اين باره را ناشی از چهارعامل معرفی کرد: نداشتن احزاب پايدار، فرهنگ غير شفاف حزبی، فرهنگ مارکسيستی احزاب و نخبگان و تعارضات ميان دينداری و روشنفکری.

تقليل پروگرام مشروطه به مفاهيم مجرد

از ديگر مقاله هايی که توجه زيادی را برانگيخت، مقاله ارايه شده توسط کاوه بيات، نويسنده و پژوهشگر تاريخ، بود که به نقش 'پروگرام مشروطه' در ايجاد بنيانی ماندگار در ايران و دوری از اين بنيان در صد سال گذشته اشاره کرد.

آقای بيات گفت: "در مراحلی از اين صد سال، به رغم تداوم انبوهی از مسايل مشخص اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، نظامی و ... بر دوش کشور، هيچ گاه برنامه ای که بتواند تمامی اين ملاحظات را به نحوی جامع تحت پوشش قرار دهد و همانند دو دهه نخست بعد از مشروطه جامعه سياسی را جذب خود کند، شکل نگرفت."

وی افزود که نتيجه اين دگرگونی دور شدن امر سياست از مسايلی که کشور بدان مبتلاست و تقليل آن به يک يا مجموعه ای از مفاهيم مجرد و انتزاعی بود.

در آخرين سخنرانی همايش محسن آرمين، نماينده مجلس ششم و عضو سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، به انديشه های سياسی ميرزا محمد حسين نائينی پرداخت که همواره از سوی اصلاح طلبان مذهبی ايران نمونه کاملی از دينداری توأم با آزاديخواهی به شمار آمده است.

آقای آرمين گفت: "يکصد سال پس از مشروطيت، انديشه هايی از جنس انديشه نائينی در ميان برخی رهبران دينی مانند آيت الله منتظری و محمد حسين فضل الله (روحانی لبنانی) پديد آمده که نشانه تحول تدريجی در انديشه فقهی است.

عليرضا علوی تبار (استاد دانشگاه)، مراد ثقفی (مدير مجله گفتگو) و عبدالمجيد معاديخواه (رييس بنياد تاريخ انقلاب اسلامی) ديگر سخنرانان همايش در نوبت عصر بودند.

مناظره پيش بينی نشده سحابی و معاديخواه

در پايان همايش و در حالی که عزت الله سحابی از فعالان طيف ملی-مذهبی در جلسه حضور يافته بود، مناظره ای پيش بينی نشده ميان او و عبدالمجيد معاديخواه درگرفت.

آقای معاديخواه به سخنی از آقای سحابی که گفته بود مشروطيت از انقلاب سال 1357(1979 ميلادی) انقلاب تر است، اشاره کرد و گفت: "در انتخابات مجلس دوم مشروطه برخی از نمايندگان تهران با ۱۷۰ رأی به مجلس راه يافتند و مشروطيت حتی نتوانست در برابر قدرت های خارجی، مورگان شوستر را به منظور اصلاحات مالی در مقام خود نگه دارد؛ در حالی که انقلاب اسلامی رودر روی آمريکا ايستاد. بنابراين چگونه می توان مشروطيت را يک انقلاب دانست ؟"

در پاسخ به اين اظهارات، آقای سحابی گفت: "انقلاب مشروطه انقلاب متواضعی بود که نمی گفت می خواهيم فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو دراندازيم؛ فقط يک عدالتخانه می خواست. اما در انقلاب ۵۷ نه فقط رهبران انقلاب، بلکه حتی توده ها نيز در پی تغيير جهان بودند و حالا به اين دليل می گويند اين انقلاب است و آن جنبش."

آقای سحابی افزود: "در انقلاب سال 57 اگرچه ميليون ها نفر رأی دادند، اما آنچه به نتيجه رسيد حکومت يک جمع چهار پنج نفره بود."

بعد از اين سخنان محسن آرمين نيز وارد گفتگو شد و اظهار داشت: "ما از اين سخنان به چه نتيجه ای خواهيم رسيد؟ نسل امروز به خلاف نسل ما، نسلی انقلابی نيست و علاقه ای هم به انقلاب ندارد. بنابراين پاسخ به اين گونه پرسش ها برايش راهگشا نخواهد بود."

او افزود: "ايجاد تقابل ميان مشروطه و انقلاب اسلامی ما را از بحث های عميق فکری دور می کند و بهتر است که به جای پرداختن به آن فکر کنيم که با چه روش هايی می توان وضع موجود را اصلاح کرد."

بدين ترتيب نخستين روز همايش ايران يکصد سال پس از مشروطيت در حالی به پايان رسيد که روشن شد ناکامی اصلاحات هشت ساله دولت آقای خاتمی، اصلاح طلبان را تا حد زيادی به تحليل های ساختاری در يک بستر تاريخی رهنمون ساخته است و در اين ميان بسياری از آنان هنوز به انديشه وفاق دين و دموکراسی وفادارند.

اين همايش به گفته احمد بورقانی، دبيرهمايش، با همکاری جبهه مشارکت ايران، مجمع روحانيون مبارز، حزب کارگزاران سازندگی ايران، حزب اعتماد ملی و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی برگزار شده است.

روز يکشنبه ۱۵ مرداد (6 اوت) افرادی چون سعيد حجاريان، موسی غنی نژاد، عباس عبدی، مسعود نيلی و محسن کديور در اين همايش صحبت می کنند و طبق برنامه اعلام شده قرار است سخنران اختتاميه نيز مهدی کروبی، رييس پيشين مجلس ايران، باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:8  توسط بیژن آزاد  | 

مشروطه ايراني" آجوداني

 
  چند يادداشت      
  برگرفته از: وقايع اتفاقيه 19 ارديبهشت 83   
 
  يادداشت‌هايي بر مشروطه ايراني اثر ماشاءالله آجوداني
... و اين قصه سر دراز دارد
مجيد يوسفي :كتاب مشروطه ايراني اثر ماشاء الله آجوداني كه در دو ماه اخير منتشر و به بازار كتاب عرضه شد يكي از جنجال برانگيز‌ترين آثار در يك دهه اخير در حوزه تاريخ معاصر محسوب مي‌شود. اين كتاب به تناقض‌ها و ابها‌مات روشنفكران در دو دهه اخير پرداخته و جريان 150 ساله روشنفكران ايراني را به چالش كشيده است. دكتر موسي غني نژاد استاد دانشگاه، مسعود سفيري نويسنده و روزنامه نگار، هوشنگ ماهرويان نويسنده و منتقد، رامين جهانبگلو نويسنده و استاد دانشگاه، شهريار خواجيان مترجم نظراتي پيرامون اين كتاب ارائه داده كه در زير مي‌آيد:

دكتر موسي غني نژاد، نويسنده و استاد دانشگاه :
سير تحولات تاريخي جوامع بدون توجه به چگونگي تحولات فكري، غيرقابل درك است زيرا انسان در درجه اول يك موجود فرهنگي و فكري است و رفتار او اساسا مبتني بر ارزش‌ها، اعتقادات و شيوه‌هاي تفكر حاكم بر ذهن او است. گرچه محيط طبيعي و مادي نيز مي‌تواند بر رفتار انسان‌ها و تحولات تاريخي تاثير بگذارد اما نبايد فراموش كرد كه اين تاثير تنها از طريق متحول شدن انديشه‌ها امكانپذير است. به سخن ديگر، تاريخ تحولات جوامع بشري در آخرين تحليل تاريخ تحولات فكري است. و برخلاف تصور رايج تحولات محيطي و مادي تنها نقش ميانجي را دارند و نمي‌توانند علت‌العلل تغييرات به حساب آيند. بنابراين مورخي كه بخواهد توضيحي علمي از وقايع ارائه دهد ناگزير بايد استدلال‌هاي خود را برمنطق تحولات فكري مبتني سازد. اين رويكرد معرفت‌شناختي تاريخ‌نگاري كه از دستاوردهاي مهم دوران جديد است در جامعه ما امري غيرمعمولي و استثنايي است. يكي از اين استثناهاي مهم و ارزشمند كتاب «مشروطه ايراني» اثر دكتر ماشا‌ءالله‌آجوداني است كه در آن برخي وجوه مهم و ناشناخته تاريخ مشروطه در ايران به بحث گذاشته شده است.


آجوداني اين پرسش را مطرح مي‌سازد كه چرا يك سده پس از پيروزي نهضت مشروطه در ايران، هنوز برخي از مطالبات اساسي آن مانند دموكراسي، حكومت محدود و حقوق و آزادي‌هاي فردي به نتيجه نرسيده است؟ چرا مشروطيت در اين عرصه‌ها به بن‌بست رسيد؟ استدلال او از چارچوب كليشه‌هاي رايج و خطابه‌هاي سياسي سطحي فراتر مي‌رود و مي‌كوشد، سر در ژرفاي انديشه ايراني و منطق تحولي آن فراهم آورد. علت‌هاي اصلي شكست نهضت را نه در توطئه بيگانگان، سودجويي فرصت‌طلبان، عناد روشنفكران عرفي و خود‌باخته با روحانيان و ديگر پاسخ‌هاي حاضر و آماده‌اي از اين قبيل، بلكه بايد در حوزه انديشه ايراني و معضلات آن جستجو نمود. تلاش آجوداني در جهت ارائه تصوير و توضيحي علمي‌و منسجم از مسائل و مشكلاتي است كه در نتيجه رويارويي ايرانيان با تجدد غربي در عرصه انديشه‌ها و ارزش‌ها رخ مي‌دهد. مفاهيمي مانند دموكراسي، آزادي و حقوق فردي،حكومت محدود به قانون (مشروطه)، دولت ملي و جامعه مدني كه در دستگاه فكري مدرنيته غربي هر كدام جايگاه و معناي معيني داشتند و كل يكپارچه‌اي را تشكيل مي‌دادند براي ايرانيان در چارچوب تفكر سياسي سنتي به طور كلي غيرقابل درك بودند به طوري كه اغلب تعبير و تفسيرهاي نامتجانس و نادرستي از آن‌ها به عمل مي‌آمد. اين تقليل دادن‌ها (به قول آجوداني)به آشفتگي فكري دامن مي‌زند و واضح است كه نهضتي كه در اين فضاي آشفته فكري شكل مي‌گيرد نمي‌تواند پروژه منسجمي‌را به انجام رساند.


نكته سنجي‌هاي آجوداني در خصوص اشتراك‌هاي لفظي مانند ملت كه مضامين كاملا متفاوتي در انديشه مدرن و انديشه سنتي ايراني دارند روشنگر بسياري از معضلات وسوء‌تفاهم است كه دامن حتي مورخان مشروطيت و روشنفكران را نيز گرفته است. توضيحات وي در خصوص مفاهيم سياسي چارچوب در انديشه سنتي ايراني و تحولات آنها در دوره قاجار بسيار مهم و قابل تامل است. آجوداني نشان مي‌دهد كه تقابل «ملت» و «دولت» در دوره قاجار و نهايتا در نهضت مشروطيت، وجوه ريشه‌دار و تعيين كننده از سنخ كاملاً متفاوتي از تقابلي دارد كه برخي مورخان و روشنفكران امروزي تصور كرده‌اند. اين تقابل اساساً از سنخ مدرن، طبقاتي يا دموكراتيك نيست بلكه نشأت گرفته از مفهوم شيعي حكومت (جور) و نتايج سياسي ناشي از آن است. همچنانكه آجوداني نشان مي‌دهد سوء‌فهم‌هايي از اين دست، فهم نهضت مشروطيت و سيرتحولي آن را براي نسل‌هاي بعدي دچار مشكل كرده است. او بدون حب وبغض و با بي‌طرفي تحسين‌برانگيزي تلاش‌هاي فكري روشنفكران دوره قاجار و صدر مشروطيت را مورد بررسي قرار مي‌دهد، تلاش‌هايي كه هر كدام به نوع خود، ناظر بر تطبيق دادن و سازگار ساختن مفاهيم وارداتي دنياي مدرن با وجوهي از انديشه سنتي ايراني بود. همچنانكه نويسنده «مشروطه ايراني» به تكرار و تأكيد مي‌گويد ساده انديشي و غفلت آنها از منطق متفاوت دو حوزه فكري (سنتي و مدرن) علت اصلي سوء‌فهم‌ها و در نتيجه ناكامي‌نهضت بود. به عقيده وي دامن زدن به اين تصور يا توهم كه مشروطيت نه تنها با شريعت سازگار است بلكه اصلا اساس مشروطيت برگرفته از اصول شريعت اسلامي است، كار روشنفكراني بود كه چندان دغدغه دين نداشتند و صرفاً براي پيش بردن اهداف سياسي خود به اين ترفندها متوسل مي‌شدند. استفاده ابزاري از دين داستاني ديرينه‌اي است به قدمت تاريخ بشري، اما روشنفكران سينه چاك كه متوليان ديني بي‌تفاوت نسبت به سياست را به اقسام ترفندها به داخل گود سياست مي‌راندند شايد پديده خاص ايراني يا مشروطه ايراني باشد. موشكافي‌هاي آجوداني در اين خصوص بديع و راهگشا است . آنچه وي درباره ملكم (و ديگر روشنفكران هم راي وي درصدر مشروطيت) و آل احمد (و ديگر روشنفكران هم سنخ او در آستانه انقلاب اسلامي) مي‌گويد براي روشنفكران عرفي و ديني امروز مي‌تواند بسيار عبرت‌انگيز باشد. نا آگاهي آل احمد و همفكرانش نسبت به اوضاع فكري زمان مشروطيت و نقش روشنفكران در نهضت موجب شد كه بحث بسيار مهم رابطه ميان دين وسياست به درستي طرح نشود و خطابه‌هاي تكراري و شعارهاي احساس‌برانگيز جايگزين انديشه و تحليل گردد.


اما به نظر مي‌رسد كه در خصوص رابطه ميان دين و سياست در انديشه مدرن، داوري‌هاي آجوداني از دقت و تعمقي كه در خصوص انديشه سنتي ايراني به كار برده، برخوردار نيست. رابطه ميان انديشه ديني و تجدد در غرب پيچيده‌تر از آن است بتوان آن را با احكامي چون «از بنياد بيگانه» (ص 364) توصيف كرد. درست است كه اين موضوع به مضمون اصلي كتاب مستقيما مربوط نمي‌شود اما قضاوت‌هاي ساده‌انديشانه و نادرستي از اين دست كه به آن اشاره شد مي‌تواند به پيشبرد و تعميق مباحث طرح شده در كتاب لطمه بزند. نه تنها «اصول آيين تمدني(غرب)... از بنياد با ديانت و دين باوري بيگانه » نيست بلكه اساساً ريشه در تفسير خاصي از مسيحيت دارد. درست است كه امروزه اصول سياسي و حقوقي مدرن را مي‌توان مستقل از انديشه ديني مطرح نمود (اعلاميه حقوق بشر) اما اين واقعيت به هيچ وجه به اين معنا نيست كه اين اصول مستقل از انديشه ديني به وجود آمده‌اند و با آن از بنياد بيگانه‌اند. پژوهشگر ارزشمندي مانند آجوداني نبايد به آنچه كه درباره بيگانگي (يا حتي تضاد) تجدد و دين برسر زبان‌ها انداخته‌اند استناد كند و گرنه ممكن است در همان دامي‌بيفتد كه روشنفكران مورد انتقاد وي پيش از اين در آن درغلطيده‌اند. تجدد در برهوت بي‌ديني و لوح سفيد ذهن چند فيلسوف مبدع شكل نگرفته است بلكه همانند هر پديده بشري محصول تحولي است كه در درون يك سنت (غربي) و برخي الزامات ناشي از آن به وجود آمده است. دين بخش مهم و تعيين كننده سنت در هر جامعه‌اي را تشكيل مي‌دهد. بنابراين تجدد كه خود در واقع به معناي «سنت جديد» است نمي‌تواند مستقل از دين يا بيگانه با آن باشد. مشكل تجدد وارداتي نيز در ايران همانند هر جامعه ديگري به اين مسئله باز مي‌گردد: در صورتي كه با سنت داخلي سازگار نباشد اگر كاملاً پس زده نشود در عمل مسخ مي‌گردد. سؤال اينجاست كه براي تحقق بخشيدن به سازگاري واقعي و نه صوري ميان آنها چه بايد كرد؟ ملكم و هم فكران وي با طرح اين ادعا كه مشروطيت عين اسلام است در واقع صورت مسئله را پاك كردند و همان طور كه آجوداني به خوبي نشان مي‌دهد راه را براي سوء‌تعبيرها و معضلات بسياري باز كردند. سعي در اسلامي‌كردن مشروطيت يا مشروطه مشروعه نتيجه طبيعي اين راه طي شده بود. اما آنچه در اين ميان مورد غفلت واقع شد و آجوداني نيز كمتر به آن مي‌پردازد تامل در مباني انديشه سنتي ايراني - اسلامي در جهت ارائه تفسيرهايي است كه با «سنت مدرن» يعني الزامات زمانه سازگار باشد. و اين قصه سر دراز دارد.
اصطلاح ملي - مذهبي كه پس از انقلاب اسلامي باب شد تركيب گويايي از آشفتگي فكري است. ملي در معناي اوليه آن همان مذهبي است!
در توضيح انديشه‌هاي آخوندزاده و تأييد آن: تا بنياد انديشه از اساس دگرگون نشود و نگاه و فهم ما دگرگون نگردد، نمي‌توانيم به پيشرفت واقعي دست يابيم (48)

«آنچه كه به طور اصولي و در بستر سيرحوادث در مشروطيت ايران اهميت يافت و با تحول مسائل سياسي، روز به روز بر اهميت آن افزوده شد، استقلال بود و نه دموكراسي و آزادي هاي فردي» (440)

آخوندزاده يك مشكل فكري را به يك شكل فني تقليل مي‌دهد: «اصلاح الفبا»


يك كلمه با مشروطه ايراني

مسعود سفيري: نويسنده و روزنامه‌نگار


«به واگن چي، ساربان نمي‌توان گفت و تلگراف را پروانه و بريد نمي‌توان ناميد، و‌گرنه از فهماندن معني و مقصود عاجز مي‌شويم و همينطور كه تا حالا گنگ و گيج مانده‌ايم الي الا‌بد خواهيم ماند.»


«به نقل از سرمقاله روزنامه صوراسرافيل»



«اگر من هيچ خدمتي ديگر به موسيقي و ادبيات نكرده باشم وقتي تصنيف وطني ساخته‌ام كه ايراني از ده هزار نفر، يك نفر نمي‌دانست وطن يعني چه، تنها تصور مي‌كردند وطن شهر يا دهي است كه انسان در آنجا زاييده شده باشد»


ايوان عارف قزويني


دكتر ماشا‌ءالله‌آجوداني در مقدمه كتاب ارزشمند مشروطه ايراني خواننده را از فضاي هر نوشته ديگري درباره مشروطيت دور مي‌كند و به سبك خودش كه برآمده از تحصيل در عرصه ادبيات فارسي و مطالعه تاريخ معاصر است، فضايي جديد ترسيم مي‌كند. فضايي كه بيش از هر پديده ديگري قصد دارد بر بي‌بنياني يك پديده فرهنگي تأكيد كند. در واقع پرسش و دغدغه مشروطه ايراني اين است كه چگونه مي‌توان دست به تغيير زيرساخت‌هايي زد كه ريشه‌هاي چند هزارساله دارند. بي آن كه نيروي انساني لازم براي نظريه‌پردازي و راهبري آن وجود داشته باشد.


اما اين دغدغه در عين آن كه انكار شدني نيست، قابليت بازپرداخت در عرصه‌هاي اجتماعي را هم دارد. تأكيد نويسنده بيش از هر پديده ديگر بر توده‌وار بودن حركتي است كه ريشه در استبداد‌زدگي جامعه دارد و از فقدان بنيان هاي فرهنگي رنج مي‌برد. از همين رو فردي نظير تقي زاده با جسارت از نظر ديگري در بوته نقد قرار مي‌گيرد. هر چند خواننده با پرسش هاي بي شماري رها مي‌شود.


تأكيد مشروطه ايراني به نقش 5 تن از روشنفكران آن عصر مشيرالدوله، مستشارالدوله، رشديه، امين الدوله و ملكم خان در واقع به رخ كشيدن زخمي است كه پيكر مشروطيت را تحليل مي‌برد و جنبش توده اي آماده با رويارويي هر گونه استبدادي را تا مرز خانه نشيني مي‌كشاند.


بنابراين كودتاي سوم اسفند و حوادث پس از آن نظير جمهوري بازي سردار سپه همه در حضور خاموش مردم سپري مي‌شود و به قول ما ايراني ها، «اين نيز مي‌گذرد»


گفتم كه نويسنده به اعتبار تحصيلات آكادميك خويش بر فقدان انديشه و زمينه انديشه ورزي تأكيد كرده است. شايد مي‌خواسته بگويد، ملتي كه به مكتب نرفته چگونه مي‌تواند مساله آموز امر پيچيده اي نظير دولت مدرن شود. بنابراين مشروطيت ما ايراني با همه انواع خويش تفاوت دارد و اين تفاوت در سال هاي بعد آثار خود را به جاي مي‌گذارد. و صفت ايراني اش به همين دليل پر رنگ مي‌شود. هر چند دكتر آجوداني از كنار زيرساخت هاي اجتماعي كه بايد مخاطب اين روشنفكران قرار بگيرند، گذشته است. اما به عقيده من اين نكته نه تنها نقص كتاب نبايد تلقي شود كه حسن است زيرا نويسنده ترجيح داده است كه در حوزه نظري به تحقيق ادامه دهد كه اقدامي مثبت براي آيندگان است تا هر كه هر چه خواست روانه بازار نكند. مشروطه ايراني سراسر رنج است. رنجي كه مي‌بريم بي آن كه دليل آن را بدانيم. نكته ديگري كه از مشروطه ايراني بر مي‌آيد خلط مبحثي است كه در اين دوران به شدت بر پيكر جنبش توده اي مشروطيت سنگيني مي‌كرده است.


يعني صاحبان انديشه در آن دوران خيلي دير به فاصله گذاري نظري بين استعمار و تمدن پي برده اند. به همين دليل در راهبري فكري جامعه به لكنت زبان گرفتار شده و در راه مانده اند. در واقع تخريب فرهنگي پديده غرب كه از منظر استعمار و با كمك خرده طبقات و مالكان بزرگ متكي به رأي روحانيت وابسته به دربار، صورت گرفته بود توان پذيرش نظريه هاي جديد را ندارند و با لقب انگليسي و متجدد همه را از دم مي‌رانند. در واقع نفرت ريشه دار از استعمار چنان پر رنگ است كه روشنفكر نمي‌تواند مخاطب انديشه خويش در جامعه را بيابد و طبعاً از نقد انديشه خويش و ديگران در حوزه تمدني غرب عقب مي‌ماند و به همين دليل عصباني مي‌شود و از توليد فكر دست مي‌شويد و توصيه مي‌كند كه جامعه بايد از سرتا پا فرنگي شود و راهي جز اين نيست.


تأكيد نويسنده بر تفاهم نو كه به خوبي در مقدمه نسبت به آن اداي دين مي‌كند نيز ناشي از همين بحران روحي و فكري است.


مشروطه‌اي ايراني هر چند اين ديدگاه را تئوريزه نمي‌كند اما يكي از اهداف آن را مي‌توان بازخواني اين پرونده همچنان مفتوح تلقي كرد.



كتابي كه بايد دوبار خواند



هوشنگ ماهرويان: نويسنده و منتقد

دكتر ماشاالله‌آجوداني با نگاه امروزي، با نگاه به بحران سنت و مدرنيته، با نگاه ستيره استبداد و دموكراسي به گذشته مي‌پردازد و ريشه هاي معضل امروز در انديشه التقاطي ديروز مي‌يابد.


در كتاب مشروطه ايراني در كنار نظريه پردازي هاي نويسنده، انبوهي از وقايع تاريخي ست كه به شكلي شيرين بيان شده اند. جا به جا براي نظريه هاي آجوداني وقايع شاهد آورده شده‌اند و اين نشانه تسلط نويسنده به اسناد آن دوران است.


بسياري از نظريه پردازان مشروطه براي ايراني كردن مشروطه به تلفيق عناصر مدرن با سنت پرداختند و جايي براي نقد سنت نگذاشتند. كساني همچون ميرزاي نائيني در تنبيه الامه و ميرزاملكم خان در مجله قانون چنين كردند. و با تعجب بايد گفت اجتماعيون- عاميون هم از اين قانون استثنا نشدند. آنها در حالي كه بهبهاني و امين السلطان را ترور مي‌كردند دم از سنت هم مي‌زدند و مي‌خواستند مبارزه طبقاتي و عدالت اجتماعي و سوسياليسم را در كتب ديني ما بيابند. پس همان شد كه ديديم. مشروطه كه بي يال و دم اشكم بود. همانطور كه امروز هم مي‌خواهيم دموكراسي را با اساطير و سنن تلفيق كنيم و دموكراسي ايراني داشته باشيم.


آجوداني از اولين كساني است كه تاريخ نويسي به روش انتقادي را آغاز كرده است. او هر شخصيت تاريخي و هر واقعه اي را با نگاه انتقادي و مدرن به چالش مي‌گيرد و به انتقاد مي‌كشد و هيچ كس را قهرمان و مقدس نمي‌كند. از ميرزا ملكم گرفته تا آخوندزاده و حيدرعمو اوغلي در تيزاب نقد آجوداني قرار مي‌گيرند. اين كتاب را بايد خواند و دوبار خواند. در ضمن چه خوب بود در انتهاي كتاب فهرست منابع و كتاب شناسي هم ضميمه مي‌شد.



آغازي دوباره برتاريخ معاصر


شهريار خواجيان: مترجم


مشروطه ايراني نوشته ماشاالله‌آجوداني، كتابي است پرمحتوا و جالب با اطلاعاتي گسترده و عميق درباره چگونگي شكل گيري ايده مشروطيت در ايران آنگونه كه بود، نه آنطور كه در كتاب هاي نويسندگان و پژوهشگراني چون آدميت، طبري و ديگران معرفي شده. اين كتاب به خوانندگان و پژوهشگران جوان تاريخ معاصر ايران امكان مي‌دهد تا با نگاه جديدي تحولات چند صد ساله سياسي ـ اجتماعي ايران را ارزيابي كنند و با علل آشكار و نهان دشواري هاي امروزي جامعه ايران در پرتو بازخواني تاريخ واقعي انقلاب مشروطه و پيش از آن آشنا شوند. بنابراين براي خواننده ظاهراً آشنا به تاريخ معاصر ايران جاي شگفتي خواهد بود كه دريابد مفهوم ملت آنگونه كه امروز در ذهن ماست، با معناي مورد نظر آن تا پيش از انقلاب مشروطه و حتي پس از آن تا همين ملي شدن صنعت نفت در پنجاه و اندي سال پيش، تا چه اندازه متفاوت بوده است. همچنانكه آن پژوهشگر تاريخ كه مي‌فهمد ميرزا ملكم خان معروف نه كه متفكر و فعال سياسي غيرمذهبي، عرف گرا و طرفدار اخذ بدون تصرف تمدن غرب، بلكه انديشمندي مسلمان - ليبرال و معتقد به ريشه داشتن ايده مشروطيت در آئين اسلام و تشيع بود، شايد از حيرت انگشت به دهان گزد كه پس در اين 70-60 سال نويسندگان و مورخان ما چه مي‌گفته‌اند و چه مي‌نوشته اند؟! كوتاه سخن اينكه، تاريخ معاصر ايران را بايد دوباره با نگاهي تحقيقي ـ علمي‌و بي حب و بغض بخوانيم و مشروطه ايراني آغاز خوبي است.


استمرار تاريخ در پرتو سنجش و نقد

رامين جهانبگلو: نويسنده و استاد دانشگاه


سخن از مشروطه خواهي و تجدد خواهي در ايران سخن تازه اي نيست. درگذشته نيز كارهاي بسيار ارزشمند و شايسته اي از پژوهشگران ايراني و خارجي در اين زمينه به چاپ رسيده است. ولي در اين ميان كتاب دكتر ماشا‌الله‌آجوداني پژوهشواره دقيق و سنجيده اي است كه به پاره اي از اساسي ترين مسائل روشنفكري جامعه ايران پرداخته است. به طور كلي فراهم آوردن چنين تحقيقي برخلاف آنچه ظاهراً ممكن است به نظر آيد كار چندان آساني نيست. كمتر ايران شناسي است كه در 25 سال اخير همچون دكتر آجوداني به گونه اي عالمانه ولي همزمان همدلانه پرتوي نو بر انقلاب مشروطه و رويارويي روشنفكران ايراني با تمدن غربي افكنده باشد. از اين رو شايد به جرات بتوان گفت كه دكتر آجوداني با وجود پراكندگي منابع و مشكل دسترسي به آنها توانسته كتابي مهم را در اختيار محققان تاريخ معاصر ايران و روشنفكران تجدد طلب اين مرز و بوم قرار دهد.


تحقيقي اين چنين، بدون شك، افت و خيزهايي نيز به همراه دارد، اما هسته اصلي كار آجوداني پرسش درباره استمرار تاريخي مشكلي است كه انديشمندان و روشنفكران ايراني در دوره جديد تاريخ ايران در برخورد با مدنيت جديد غربي با آن روبرو بوده و هستند. به دايره سنجش و نقد كشيدن چنين «استمرار تاريخي» كار سهل و ساده اي نيست، ولي بي شك ضرورتي فكري و فلسفي است كه سرنوشت روشنفكري در ايران را شكل مي‌دهد. از اين رو، توجه دكتر آجوداني به نقش روحانيون و روشنفكراني چون ملكم خان كه در تاريخ انديشه سياسي جنبش مشروطه خواهي نقش مهمي را ايفا كردند، به فهم درست صفحات اين بخش از تاريخ ايران كمك مي‌كند. به گفته دكتر آجوداني آزادي هاي سياسي اي كه در ايران بسته به تحولات جريانات سياسي پيش مي‌آمده است هيچ‌گاه انگيزه و سرمايه اي درخشان، مطمئن و مستمر براي آزادي تفكر و انديشه فراهم نياورد. شايد به دليل اين شكست هاي سياسي پي در پي است كه مي‌بايستي تاريخ روشنفكري ايران را از ديدگاهي انتقادي بررسي كرد. دكتر آجوداني به درستي مي‌كوشد تا تصوير اغراق آميزي را كه در ذهن بسياري از ايرانيان از شخصيت هاي سياسي و روشنفكري دوره پايان قاجار نقش بسته مورد سؤال قرار دهد. بدين گونه ماشا‌الله‌آجوداني با بررسي دو عنصر سنت و نوآوري به ما شجاعت انديشيدن درباره مشروطه ايراني را مي‌دهد.

 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 13:13  توسط بیژن آزاد  | 

مشروطيت، سلطانيسم و مشروعيت

سعيد حجاريان

۹ شهریور ۱۳۸۴

انقلاب مشروطه‌ي ايران، در سلسله انقلابات مشروطه‌اي مي‌گنجد كه با ٿاصله‌اي كم و بيش نزديك به هم، در يك منطقه‌ي جغراٿيايي اتٿاق اٿتاده‌اند؛ مانند انقلاب ٿوريه‌ي ۱۹۰۵ روسيه، انقلاب مشروطه‌ي عثماني ۱۹۰۷ و ما هم سال آينده به استقبال صدمين سالگرد انقلاب مشروطه‌ي ايران مي‌رويم (البته به حساب تقويم خورشيدي.) من قبلاً درباره‌ي ربط اين انقلاب‌ها و خواهرخواندگي آن‌ها مقاله‌اي نوشته‌ام.۱ ‌در اين‌جا مي‌خواهم از زاويه‌ي ديگري به انقلاب مشروطه بپردازم و آن اين‌كه عصر مشروطه كي تمام شده است؟ آيا اصلاً تمام شده است يا نه؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه ما هنوز در عصر مشروطه به‌سر ببريم و بنابراين بايد وظايٿ و تكاليٿ ناتمام اين دوره را كماكان به دوش بكشيم؟

از نظر من، مشروطه از آن‌جا آغاز شد كه به قول "وبر"، يك عنصر ٿئودالي وارد ساخت قدرت موسوم به "استبداد شرقي" شد؛ به اين معنا كه بر اثر گسترش دستگاه ديوان‌سالاري شخصي پادشاه (چه لشكري و چه كشوري)، ديگر خزانه پاسخ‌گوي جيره و مواجب اين دستگاه عريض و طويل نبود و لذا شاه مجبور بود كه زمين‌هاي خالصه را به مالكيت ديوانيان و اميران درآورد يا ايالاتي و ولاياتي از كشور را به آنان هبه نمايد. از اين‌رو در اواخر دوره‌ي قاجاريه، يك طبقه‌ي ٿئودال، مشابه اشراٿيت زمين‌دار در اروپا پيدا شده بود كه كاملاً قدرت‌مند بود و نيرويي را در مقابل سلطنت تشكيل مي‌داد و شاه نمي‌توانست به راحتي آنان را از عرش قدرت به ٿرش مذلت بيندازد و يك‌شبه اموال آن‌ها را مصادره نمايد.

البته چنان كه مي‌دانيم، وبر، جزو نهادگرايان، بلكه‌سلسله جنبان آن‌ها بوده است. همين نكته را مي‌توان از زوايه‌ي ساختارگرايان نيز تحليل كرد؛ به اين معنا كه از مقطعي به بعد، بر اثر تحولات جهاني، نوعي باز توليد دوگانه (به قول اريك اولين رايت) در دولت ايران به‌وجود آمد؛ يعني دولت در ضمن آن‌كه خود را بازتوليد مي‌كرد، گوركن خود را هم به‌صورت همزاد، پرورش مي‌داد. شيوه‌ي توليد "شبانكارگي" (Pastoral) ‌به‌علاوه‌ي شيوه‌ي توليد "هيدروليك" يا "آب پايه" و همچنين بعضي از اشكال غارت‌گرانه و كلاً ما قبل ٿئودالي كه شيوه‌ي توليد اصلي ايران محسوب مي‌شد، در كنارش شيوه‌ي توليد "ٿئودالي" و نوعي "بورژوازي كمپرادور" نيز به‌وجود آمد؛ لذا در شيوه‌ي معيشت، دوگانگي پيداشد. اين دوگانگي، خود را در ذهن هم بازتاب داد و اولاً به لحاظ سياسي ما دچار نوعي بازتوليد منابع دوگانه‌ي مشروعيت شديم كه يك پايه‌ي آن، از يك‌سو كماكان خود را ظل‌الله مي‌دانست و از حق الهي پادشاهي برخوردار بود و پايه‌اي ديگر، خود را نماينده‌ي اصناٿ و مردم و كساني كه سابقاً از آنان نام برديم، مي‌دانست. لذا در مشروطه‌ي ايراني، مانند هر مشروطه‌ي ديگري، نوعي حاكميت دوگانه پديد آمد كه بر سر تٿسير واژگان و بازتوزيع قدرت با يكديگر در جدال دايم بودند. مثلاً در مباحث مربوط به مجلس اول كه به‌اصطلاح مجلس موٿسسان بود، بر سر اين كه شاه مستقيماً از خدا نمايندگي دارد يا نه، بحث‌هاي ٿراواني درگرٿت، تا بالاخره روي جمله‌ي مشهور "سلطنت موهبتي است الهي كه از طرٿ مردم به پادشاه واگذار مي‌شود"، به تواٿق رسيدند.

به اين ترتيب، در گذار از سنت به تجدد، هر جا كه قدرت مردم محدود بوده و با موانع ناشي از خودكامگي پادشاه برخورد مي‌كرده است، مبارزه‌اي كم‌شدت اما طولاني‌مدت جريان ياٿته است كه مرحله به مرحله، قدرت مطلقه‌ي شاه را محدود نموده و نهادهاي مردمي (مثلاً در ايران قانون اساسي، مجلس مقننه و انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي) را كسب كرده و درگام بعدي، قوه‌ي مجريه، قضاييه و بالاخره قوه‌ي قهريه را از دست شاه بيرون آورده است.
اين پروژه در پاره‌اي كشورها خيلي طولاني بوده است؛ مانند انگلستان، هلند، بلژيك و ... كه در مورد انگليس، هشت‌قرن طول كشيد تا به نقطه‌اي رسيد كه الان مردم آن كشور مي‌توانند با يك رٿراندوم ساده، نظام سلطنت را برچيده و به‌جاي آن جمهوري را مستقر نمايند. اما اولاً، روحيه‌ي محاٿظه‌كارانه‌ي بخش اعظم انگليسي‌ها مانع از اين تغيير شده است؛ ثانياً، درآمدهاي ناشي از جهانگرداني كه براي ديدن كاخ باكينگهام به لندن مي‌آيند، با محاسبات اقتصادي آن برابري مي‌كند. بنابراين، به قول دنگ‌ ‌شيائوپينگ؛ گربه بايد موش بگيرد، چه سياه باشد چه سٿيد. اگر هدٿ، دموكراسي است، بايد هزينه‌ي راه‌كار اصلاح‌طلبانه (بخوانيد: مشروطه‌خواهانه) و راه‌كارهاي راديكال (انواع كودتاها، انقلاب‌ها و جنگ‌هاي داخلي) را با يكديگر سنجيد. آن‌چه تعيين مي‌كند كه كدام راه‌كار براي كدام كشور در كدام زمان مناسب‌تر است، به سطح تكامل نيروهاي سياسي و قدرت‌مندي جامعه‌ي مدني و ضعٿ يا قدرت دولت بستگي دارد. در شرايطي كه بالايي‌ها نتوانند و پاييني‌ها نخواهند و سازمان‌هاي حزبي قوي براي بسيج توده وجود داشته باشد، قطعاً راه‌كارهاي پرشدت و ميان‌بٿر؛ مانند انقلاب‌هاي سياسي، مخملي و انواع ناٿرماني مدني خودبه‌خود شكل مي‌گيرد. اما در شرايط ركود، معمولاً راه‌كارهاي كم شدت، مانند مشروطه‌خواهي، در دستور كار قرار مي‌گيرد.

البته عوامل جانبي ديگري نيز در صدور ٿرمان مشروطيت دخيل بوده است. مثلاً گلوله‌اي كه از اسلحه‌ي ميرزا رضا كرماني خارج شد و به‌عنوان اولين نشانه‌ي مدرنيته، مدال‌آويز قلب پادشاه وقت شد، نشان از پيدايش ايدئولوژي‌هاي جديدي مانند "نيهيليه" و "نيچريه" مي‌داد. همچنين پيدايش لايه‌اي از بورژوازيٿ دلالٿ شهري‌شده كه به تجارت مازاد كشاورزي مشغول بود و بنگاهش تا با‌طوم۲ ‌دٿتر داشت و در انقلاب مشروطه، تجار قندش ٿلك شدند و نيز پاره‌اي درباريان كه خارجه ديده بودند و نوعي بيداري نسبت به عقب‌ماندگي ايران در آنان پيدا شده بود و حتي روحانيتي كه شاه را غاصب منصب مي‌دانست و با كلكته و بمبئي و استانبول مكاتبه داشت، همه‌ي اين‌ها مجموعاً دست به دست هم دادند و شاه ضعيٿ‌النٿس و ٿرتوت كشور را وادار كردند تا دستخط همايوني را دال بر تاسيس عدالتخانه بنگارد و بخشي از قدرت تقنيني خود را به روٿساي اصناٿ واگذار نمايد.

البته قبل از صدور ٿرمان مشروطيت به دست مظٿرالدين‌شاه، تلاش‌هايي در جهت ايجاد نوعي استبداد منور، مانند آن‌چه در زمان پطر (پتر) و كاترين يا ميجي اتٿاق اٿتاد، در ايران هم صورت گرٿت كه عمدتاً مي‌خواست توسط صدراعظم‌هاي ايران و بعضي شاهزادگان مانند عباس‌ميرزا صورت تحقق به خود بگيرد، اما ناكام ماند. لذا مشروطيت ايران كم‌رمق‌تر از همتايان روسي و ژاپني و حتي عثماني بود.

سوٿالي كه در اين‌جا مطرح است اين است كه چرا به يكباره، پروژه‌ي جمهوريت در دستور كار پدران ما قرار نگرٿت؛ به اين معنا كه چرا به‌كلي بساط سلطنت را جمع نكردند تا به جاي آن راي مردم را بنشانند؛ با توجه به اين‌كه صد و اندي سال قبل از آن، در ٿرانسه اولين انقلاب جمهور بر پا و سلطنت بوربون‌ها به كلي منقرض شده بود؟ دليل آن واضح است؛ چون اولاً، جمهور در كار نبود كه به صحنه بيايد؛ نه بورژوازي صنعتي، نه طبقه‌ي كارگر و نه طبقه‌ي متوسط جديد، هيچ‌يك وجود خارجي نداشتند. ثانياً، كساني كه براي مشروطيت تلاش مي‌كردند، عمدتاً از انقلاب گريزان و داراي مناٿعي بودند كه با وجود شاه تامين مي‌شد. البته، بيژن جزني، در پايان‌نامه‌ي تحصيلي‌اش "نيروهاي اجتماعي در انقلاب مشروطيت"، دو گرايش را در انقلاب مشروطه نشان مي‌دهد؛ گرايش محاٿظه‌كار و ديگري گرايش راديكال كه بعدها در پارلمان به اعتداليون و اجتماعيون مشهور شدند و مثلاً سيدين را اعتدالي مي‌داند و تقي‌زاده و سليمان‌ ‌ميرزا را راديكال.
بعدها پس از انقلاب اكتبر و تاسيس دولت تركيه و برآمدن كماليسم كه هر دو كشور را به جمهوري‌هاي آته‌ايست (و نه سكولار) تبديل كرد، نوعي پس‌زنش در ايران نسبت به هر نوع جمهوريت پيدا شد؛ به طوري كه ايده‌ي جمهوري‌خواهي رضاخاني با شكست مواجه شد و به‌هم خورد و جمهوري بعضي مناطق نيز مانند جمهوري‌مهاباد، جمهوري شوروي گيلان و گرايش‌هاي جمهوري‌خواهانه‌ي شيخ‌ ‌محمد خياباني، همه منكوب شدند؛ تا زمان انقلاب ايران كه دوباره پس از گذشت صدسال و ٿراموش‌شدن آوازه‌‌ي جمهوري‌خواهي، امام خميني آن را در پاريس دوباره به‌عنوان ٿرم رژيم ايران مطرح كرد. با مقدمات ٿوق به طرح چند سوٿال ديگر مي‌پردازم:

اگر ادعا كنيم كه خواسته‌ي شيخ ٿضل‌الله نوري مشروطه‌ي مشروعه بود، آيا مي‌توان گٿت با پايان‌ياٿتن آوازه‌ي بد جمهوريت در اثناي انقلاب ايران، جرات طرح جمهوريت دوباره به‌وجود آمد و همان ايده‌ي مشروطه‌ي مشروعه، متناظراً تبديل به جمهوري اسلامي شد؟

اگر بگوييم كه بعد از انقلاب مشروطه، رژيم ايران سلطنت مشروطه‌ي مشروعه بوده است (چون به هر حال ايده‌ي شيخ ٿضل‌الله را به نوعي در قانون اساسي گنجاندند؛ به اين معنا كه در آن قانون، پنج‌نٿر مجتهد به تاييد مراجع تقليد بايد در مجلس حضور داشته باشند و بر شرعي‌بودن مصوبات آن صحه بگذارند) بنابراين، سه عنصر در اين رژيم به هم ممزوجند؛ "سلطان( "سلطنت)، "مردم( "مشروطه) و "نهاد دين( "مشروعه.) اين تركيب تا به‌حال چه تغييراتي كرده است؟

تاريخ تحول اين رژيم را اگر بنويسيم، اين‌گونه خواهد بود كه بعد از به توپ‌بستن مجلس، آن‌چه برجاي ماند سلطنت مشروعه است كه مشروعيت خود را نيز را شيخ ٿضل‌الله گرٿته بود. پس از آن، با يك دوره‌ي هرج‌و‌مرج رو‌به‌رو هستيم و به دوره‌ي رضاخان مي‌رسيم كه عناصر "مردم" و "مشروعه" حذٿ مي‌شوند و تنها "سلطانيسم" يا به قول ساختارگرايان، "دولت مطلقه" باقي مي‌ماند. اين وضع تا شهريور ۱۳۲۰ ادامه مي‌يابد و باز به يك دوران هرج و مرج مي‌رسيم تا دوران مصدق، يعني از ۳۰ تير ۱۳۳۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه هر سه عنصر در كنار هم حضور دارند، اما غلبه با سلطنت مشروطه است. بعد از 28 مرداد تا انقلاب اسلامي، دوران بازگشت به سلطنت مطلقه است. اما در دوران انقلاب اسلامي، تا درگذشت امام خميني، به حدي جاذبه‌ي امام قوي بود كه مغناطيس آن، هم توده‌ي مردم و هم دستگاه روحانيت را به سمت خود جذب نموده بود و لذا با نوعي بسيج توده‌اي، ايشان مي‌توانست هر لحظه جمهور را به نمايش بگذارد. منتها بحث ما معطوٿ به وضعيت كنوني است. اكنون آيا مي‌توانيم ديدگاه‌هاي نهادگرايان و ساختارگرايان را به شرايط كنوني نيز تعميم دهيم و به‌گونه‌اي ديگر اين ديدگاه‌ها را بازسازي كنيم؟

به‌نظر مي‌رسد كه هر دو ديدگاه، قابليت تعميم به شرايط امروز را دارند. به‌طور خلاصه مي‌توان گٿت كه با كم‌كردن "قدرت مانور رانت نٿت" و "گسترش بوروكراسي" و "سياست‌هاي پوپوليستي اقتصادي" بعد از جنگ، دولت ناچار بوده است تا به "‌خصوصي‌سازي" روي بياورد. در اين راه نيز كساني را مقدم داشته است كه ايثار بيش‌تري براي انقلاب كرده‌اند؛ مانند خانواده‌ي شهدا، رزمندگان و ... و همچنين بخش اعظمي از بوروكراسي كه خود را با بيرون از ساختار دولت پيوند زده است. بنابراين در كنار شيوه‌هاي توليد ماقبل سرمايه‌داري، خيل عظمي از نوكيسگان لشكري و كشوري به‌وجود آمده‌اند كه هم در سبك زندگي و هم در نوع تٿكر، با اسلاٿ سنتي خود تٿاوت دارند. همچنين با "گسترش شهرنشيني" و "بالارٿتن سطح سواد عمومي" و "دسترسي مردم به منابع رسانه‌اي مختلٿ"، "طبقه‌ي گسترده‌اي از مزدبگيران يدي و ٿكري" در جامعه به‌وجود آمده‌اند كه مطالبات سياسي خاصي را تعقيب مي‌كنند. با "بازتوليد دوگانه"‌اي كه دولت در "شيوه‌ي معيشت مردم" به‌وجود آورده است، خودبه‌خود "منابع مشروطيت دوگانه" شده است و اين موضوع چه به‌صورت مكنون و چه به‌صورت آشكار، خود را در "حاكميت دوگانه" نشان مي‌دهد.

در چنين شرايطي، به‌قول اشتقاق‌ ‌گرايان (Drivationists) ‌شدت مبارزه‌ي سياسي، مشتقي است از سرعت تحولات ساختاري و مقدورات و ٿرصت‌هايي كه نيروهاي دموكراسي‌خواهي به‌دنبال آن هستند.

در وضعيت حاضر، قرائت رسمي از قانون اساسي مبتني بر ولايت مطلقه است. با توضيحي كه داده شد، بايد پيمايش دقيقي صورت بگيرد تا ميزان مقدورات، محدوديت‌ها، ٿرصت‌ها و تهديدات هر دو پايه‌ي حكومت شناسايي شود و سپس تاكتيك‌ها و شعارهاي مرحله‌اي براي پيشبرد امر دموكراسي تعيين شود.

تجربه‌ي من نشان مي‌دهد كه راه ايراني توسعه‌ي سياسي، سنتزي خواهد بود از دو تجربه‌ي انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي، البته من شرايط پيراموني را در آن دخالت نداده‌ام؛ يعني كماكان در عصر مشروطيت به‌سر مي‌بريم و نمايندگاني از جانب توده‌ها بايد در بوروكراسي حضور داشته باشند و از سويي ديگر، در عرصه‌ي اجتماعي تلاش شود كه رهبران محلي، چه در امر آگاهي‌بخشي و چه در امر سازماندهي، مردم را راهنمايي نمايند. با پيوند اين دو دسته نيروست كه مي‌توان بسته به موقعيت، مرحله‌ي اصلاحات را تعيين كرد؛ يعني همان الگوي "ٿشار از پايين، چانه‌زني در بالا" كه بخش اول اين شعار از تجربه‌ي انقلاب اسلامي اخذ شده است و بخش دوم آن محصول تجربه‌ي مشروطه است.

اگر به ٿرض، اصلاح‌طلبان در هشت‌سال گذشته نتوانسته‌اند به وظايٿ خود عمل كنند، ناٿي تئوري يادشده نيست؛ چون به‌هرحال "منابع مشروعيت" در ايران "چندگانه" است و لاجرم نهال‌هاي جديد براي پي‌گيري مطالبات دموكراتيك مردم در درون دستگاه سياسي كشور پديد خواهد آمد. پس نبايد اين امكان را به‌عنوان پديده‌اي ناهنجار، به‌طور كلي نٿي كرد و دست‌آوردهاي مردم را ناديده انگاشت.

پي‌نوشت:
۱) روزنامه‌ي شرق / ۱۳ مرداد ۱۳۸۳
۲) "با‌طوم" يا "باتومي"، نام بندري است در كنار درياي سياه كه در قديم جزو روسيه بوده و اينك در جمهوري گرجستان واقع است.

منبع: ماهنامه "نامه"
نيمه مرداد ۸۵



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:17  توسط بیژن آزاد  | 

مشروطيت مدل غلط براي آينده

سام قندچي

 

مدل مشروطيت براي نگرش به تحول آينده ايران باعث شده است که جنبش سياسي و روشنفکري ايران در سالهاي اخير مهمترين جنبش هاي اجتماعي اين سالها در ايران را که از سوي اقليتهاي قومي و مذهبي و زنان در جامعه ايران براي دگرکون کردن بنيادين سيستم حکومتگري در ايران در جريان است، يا ناديده بگيرد و يا آنها را به غلط به سطح درخواست براي رفع تبعيض نظير آنچه در جوامعي که دولتشان مدرن بوده ولي در آن تبعيض وجود داشته است، نظير آمريکا و آفريقاي جنوبي، تنزل دهد، و در نتيجه نه تنها اهميت اين جنبش هاي اجتماعي براي دگرگوني بنيادين ساختار دولت را درک نکند بلکه به اين جنبش ها با نگاه سوء ظن نگريسته و آنها را به اين و آن نيروي خارجي منتسب کند و به اينطريق هم آواي رژيم جمهوري اسلامي شود.  جنبش چند روز گذشته در آذربايجان ايران تازه ترين مورد از اين خيزش ها درايران است.  چرا مشروطيت مدل غلطي براي نگرش به تحول آينده ايران است؟

 

جنبش مشروطيت ايران دستآوردهاي عظيمي داشته است وليکن اهداف جنبش 20 ساله اخير در ايران از اساس با اهداف مشروطيت متفاوت است.  مشروطيت ادامه مبارزه براي ايجاد عدالتخانه در زمان ناصرالدين شاه قاجار بود که جنبشي بود براي *دموکراتيزه کردن* نهادهاي موجود در جامعه ايران و بويژه نهادهاي قدرت.  اگر اين مبارزه در زمان ناصرالدين شاه، اساساً از طريق اصلاح طلبانه، بوسيله کساني نظير امير کبير طرح شد، در دوران مشروطيت همان اهداف از طريق انقلابي مطرح شدند.  اهداف جنبش چه در زمان امير کبير و چه در زمان مشروطيت *مترقي* بودند، هرچند در اولي بصورت رفرميستي و در دومي بصورت انقلابي مطرح شدند.  با اين حال در هر دوحالت اساساً اهداف جنبش به دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران محدود بود. 

 

اين واقعيت که مشروطيت اهدافش دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران بود نه تنها در قبول سلطنت و تعديل آن بوسيله مشروطه کردن آن بيان ميشد بلکه همچنين در قبول حضور روحانيت در قدرت هرچند به شکل جديد وتوي پنج مجتهد در قانون اساسي 1906 که شيعه را مذهب رسمي ميخواند، بيان ميشد.  حتي مجلس شوراي ملي که نهاد جديدي براي جکومتگري در ايران بود چارچوب عدالت خانه دوران ناصرالدين شاه را نشکسته و فقط آنرا دموکرايتزه تر کرد و در سطح کل جامعه نيز براي مقابله با قرن ها اقتدار دولت مرکزي انجمن هاي ايالتي و ولايتي پيشنهاد شد که هدفش دموکراتيزه کردن در عين حفظ حکومت متمرکز موجود بود.  يا مثلاً  قبول شيعه به عنوان مذهب رسمي در قانون اساسي به سادگي معني اش اين بود که مرد ميتواند چهار زن داشته باشد و زن نميتواند چهار شوهر داشته باشد و در نتيچه دموکراتيزه کردن حقوق زنان در اين مدل آشکارا در درون ساختار مدرن نبوده بلکه دموکراتيزه کردن در درون ساختار کهن بود و معنايش ايجاد ساختار مدرن سکولار نبود.

 

به همين علت آنهائي که در آنزمان خواهان تحولي فراسوي شکل موجود حکومتگري در ايران بودند، و مثلاً خواهان جمهوري بودند، خود را راديکال يا انقلابي ميخواندند، هرچند رفرميست يا انقلابي بودن همانطور که قبلاً توضيح دادم [http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm] به روش کار است و در واقع امير کبير رفرميست و ستارخان انقلابي هردو يک هدف مترقي را دنبال ميکردند و آنهم دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران بود.  البته رفتن فراسوي شکل موجود حکومتگري و در پي تغيير بنيادين آن شدن، يعني  آينده نگري براي ايران در فراسوي شکل موجود حکومتگري، چه در ميان رفرميست ها و چه در ميان انقلابيون،  در انديشه هاي برخي متفکرين  آندوران وجود داشت، هرچند در عرصه سياست آنقدر اهميت نيافت.  در واقع مسأله مرکزي سياسي بين ترقي و تحجر در چارچوب شکل موجود حکومتگري در ايران بود و صف بندي ها هم به آنگونه بودند، يعني دموکراتيزه کردن نهادهاي قدرت و سيستم حکومتي موجود از سوي مشروطه طلبان در برابر آنها که ميخواستند سيستم دولتي استبدادي را حفظ کنند، و بالاخره هم اين صف بندي با به توپ بستن مجلس توسط محمد علي شاه براي يک قرن بمثابه صف بندي اصلي سياسي بر انديشه سياسي جامعه ايران حک شد.

 

نيروهاي اسلامگرا در انقلاب 1357 ايران که مفصلاً درباره آن قبلاً بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm] اسلامي کردن کل جامعه ايران را هدف قرار دادند و در نتيجه در مقابل هدف ترقي خواهي که انقلاب مشروطيت و اصلاح طلبان پيش از آن نظير امير کبير بدنبالش بودند، عمل کردند، و جامعه ايران را به عقب بردند.  وليکن اينان نيز اساساً شکل موجود حکومتگري در ايران را دست نخورده نگهداشتند، هرچند برعکس مشروطه خواهان که در پي ترقي دادن دولت بودند، اسلامگرايان در پي به عقب بردن آن گام برداشتند، و قانون اساسي جمهوري اسلامي چه در عرصه قوه مجريه، چه قضائيه و چه مقننه ضد مدرنيسم است.

 

 در بيست و چند سال بعد از بقدرت رسيدن جمهوري اسلامي، اکثريت جنبش روشنفکري و سياسي ايران که بحق ديده اند چگونه ترقي خواهي در ايران انقلاب 57 فدا شد [http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi.htm] ، و در مقابله با اين عقب گرد تاريخي، به آرمانهاي جنبش مشروطه برگشته اند.  وليکن امروز ديگر آن آرمانها نه تنها کافي نيستند بلکه حتي باعث شده اند که مهمترين جنبش هاي اجتماعي که در ايران کنوني در حال تکوين هستند، و نتيجه مستقيم رشد گلوباليسم ميباشند، به غلط بعنوان دسيسه بيگانگان برداشت شوند.

 

در واقع در سالهاي اخير ديدگاهي که در پي دموکراتيزه کردن شکل موجود حکومتگري در ايران است محدود به اصلاح طلبان مذهبي نبوده و از سلطنت طلبان تا جبهه ملي تا چپي ها و چپي هاي سابق را هم در بر ميگيرد.  مثلاً تا سالها همه اين نيروها با طرح سکولاريسم کامل مخالفت ميکردند.  منظورم فقط اصلاح طلبان مذهبي نيست که خواهان دموکراتيزه کردن جمهوري اسلامي بودند، بلکه بقيه اين نيروها هم ميگفتند که بايستي آپارتايد و تبعيض مذهبي حذف شود، و با سکولاريسم مخالفت ميکردند و به جاي آن مبارزه با آپارتايد را مينشاندند گوئي ما در ايران با دولتي مدرن با ساختار و قوانين مدرن سر و کار داريم که فقط ادامه تبعيض در آن مسأله است که بايستي تضحيح شود و نه آنکه کل سيستم حکومتگري ايران قرون وسطائي است. مثلاً اينکه اسلام براي مرد چهار زن را اجازه ميدهد و براي زن يک شوهر، ديگر مثل مسأله سنگسار موضوع تفسير نيست، و حذف تبعيض جنسي يعني مخالفت کردن کامل با اسلام در حکومت، چه بشکل قانون مشروطه و چه بشکل قانون جمهوري اسلامي، يعني پذيرش سکولاريسم کامل.  بالاخره پس از سالها مبارزه در اين عرصه، اکثريت نيروهاي سياسي ايران امروز دفاع از سکولاريسم کامل را پذيرفته اند.

 

مسأله اي که سالهاست بروشني خود را بيان کرده است سيستم حکومت متمرکز در ايران است.  دوباره دموکراتيزه کردن نظير طرح انجمن هاي ايالتي و ولايتي، از سوي اکثريت نيروهاي سياسي مختلف، از اصلاح طلبان مذهبي تا سلطنت طلبان تا جبهه ملي تا چپي ها و چپ سابق طرح شده است.  دوباره اصل سيستم حکومت متمرکز يعني تصميم نهائي اينکه قاضي و فرماندار در هر شهر چه کسي باشد با دولت مرکزي است و دست نخورده ميماند.

 

دوباره حرف زدن از حکومتهاي ايالتي به کفر گوئي تلقي ميشود و هر که چنين بگويد را با برچسب تجزيه طلب و عامل بيگانگان خطاب ميکنند تا که مرعوب شود و خفه شود.

 

آيا بيگانگان در ايران از جريانات تجزيه طلب دفاع کرده اند؟  در زمانهائي برخي دولت هاي خارجي از حکومت متمرکز در ايران دفاع کرده اند و در زمانهائي ديگر و يا برخي دولت هاي ديگر از عدم تمرکز پشتيباني کرده اند.  وليکن اين امر باعث درستي يا غلطي چنين تصميمي از سوي نيروهاي ملي نيست.  مثلاً در پيش از پيروزي انقلاب اکتبر در روسيه، انگلستان اساساً خواهان دولت مقتدر در ايران نبود.  اما پس از پيروزي انقلاب اکتبر تا زمان جنگ جهاني دوم از وجود يک دولت مقتدر در ايران براي مقابله با نفوذ شوروي پشتيباني ميکرد، و درست در زمان جنگ دوم جهاني که با شوروي در برابر آلمان متحد شد، به ادامه وجود يک دولت مقتدر در ايران علاقه اي نداشت، وليکن با پايان جنگ، دوباره از دولت مقتدر در مقابل شوروي پشتيباني ميکرد که اوج آنهم در کودتاي 28 مرداد است، و حتي با پيروزي انقلاب اسلامي اين سياست را تغيير نداد، تا زمانيکه شوروي سقوط کرد، و از آن پس اساساً دولت مقتدر در ايران هدف انگليس نبوده است.  اما چه زمانيکه انگليس خواهان دولت مقتدر در ايران بود و چه در زمانيکه نبود، نيروهاي سياسي طرفدار حکومت متمرکز در زمانهاي سياست اول و طرفدار حکومت غير متمرکز در زمانهاي سياست دوم دست نشانده انگليس نميشدند، همانگونه که پشتيباني انگليس از مشروطه خواهان باعث نشد کسي بگويد آنها عامل انگليس هستند.

 

به همين صورت سياستهاي روسيه و آلمان و آمريکا و دولت هاي ديگر در زمانهاي مختلف در ارتباط با ايران متفاوت بوده است.  اگر مردم بخشي از ايران مثلاً در خراسان، گيلان، آدزبايجان، کردستان  يا بلوچستان در زمانهاي مختلف پرچم حکومت ايالتي را برافراشتند و از پشتيباني دولت هاي مختلف هم بر خوردار شدند نبايد ما را به بيراهه ببرد و اين جنبشها را عامل بيگانگان تصور کنيم.  بالعکس بايستي ببينيم که آيا خواستها و برنامه هاي اين جنبشها براي ترقي ايران *فراسوي سيستم حکومتگري موجود* درست بوده است يا نه.  اگر هم اين جنبشها به دامان قدرت هاي خارجي سقوط کرده اند مسؤليت آن بخاطر حاسوسان بيگانه نيست بلکه مسؤليت با نيروهائي است که قادر نيستند فراسوي سيستم حکومتگري موجود را ببينند.  در واقع نه تنها امثال قوام السلطنه در برابر اين خواستهاي بحق براي دولت هاي ايالتي در ايران دسيسه کردند و خود بيشتر از هر کسي با زد و بند کردن با بيگانگان اين جنبش ها را سرکوب کردند، بلکه آندسته از نيروهاي ملي ايران نيز که بخاطر عدم درک خواست آنهائي که فراسوي سيستم حکومتگري موجود ميانديشيدند به تحول بنياني در سيستم حکومتي ايران لطمه زدند، مسؤل سوق دادن اين نيروها بسوي قدرت هاي خارجي هستند.  بياد آوريم که پشتيباني فرانسه از انقلاب آمريکا بمعني دست نشانده فرانسه بودن انقلابيون آمريکا نبود، البته مگر در نظر انگليس!

 

در ديناي امروز اهميت درک اين مسأله بيشتر از آنچه در 21 آذر شاهدش بوديم [http://www.ghandchi.com/388-Lesson21Azar.htm]، است.  دنياي گلوبال کنوني اين امکان را براي اقليتهاي مختلف بوجود آورده است که اتحادهاي فرا ملي براي خود ايجاد کنند [http://www.ghandchi.com/310-GlobalFed.htm].  از جنبش زنان که از سازمانهاي بين المللي کمک گرفته و سالهاست از اينکه ديگران فمينيسم را تکفير کنند ابائي ندارد، تا اقليتهای مذهبي نظير بهائيان، يهوديان، مسيحيان، و اهل تسنن در ايران، همگي از پشتيبانان بين المللي هم کيشان خود سود ميجويند.  اقليت هاي قومي ايران نيز چنين ميکنند و اين هم کسي را عامل بيگانه نميکند.  کساني که هنوز در مدل مشروطيت يکصد سال پيش درجا زده و حداکثر تبعيض در ايران را ميپذيرند، که گوئي ما در ايران يک سيستم حکومتگري مدرن داريم و فقط در آن تبعيضاتي وجود دارد، مسأله بنيادين سيستم قرون وسطائي حکومتگري در ايران را درک نکرده اند، و همانطور که نوشتم در همه طيف هاي اپوزيسيون ايران، اين نگرش جنبش هاي بحق اقوام مختلف ايران براي تغيير بنيادين سيستم حکومتگري ايران را تحريک بيگانگان نشان ميدهد.  اين برداشت محدود به اصلاح طلبان مذهبي نيست و اين نگرشي است که بايستي در ميان همه طيف هاي سياسي ايران به چالش کشيده شود، وگرنه اينگونه نگرش ها به ادامه سيستم قرون وسطائي حکومتگري در ايران تداوم ميدهد و نه آنکه به آن پايان دهد، سيستم حکومتگري اي که ريشه همه اين تبعيضات است.  يعني ما سيستم مدرني مانند آمريکا و آفريقاي جنوبي نداريم که فقط تبعيض درون آنرا درست کنيم، و ميبايست کل اين سيستم حکومتگري دگرگون شود.

 

طرح حکومت فدرال براي سيستم حکومتگري آينده در ايران [http://www.ghandchi.com/700-KurdsIran.htm] براي رفتن فراسوي سيستم حکومتگري گذشته در ايران است و مهمترين خواست براي ترقي ايران است، نظير طرح سکولاريسم کامل، و ايندو لازمه پايه ريزي دولت مدرن در ايران هستند و آنهائي که اين طرح ها را برنامه بيگانگان و نفوذ اجنبي ميخوانند خود مانع از پيشرفت ايران به جلو هستند و با عقب نگهداشتن کشور در محدوده سيستم حکومتگري گذشته، ايران را در برابر قدرت هاي خارحي  خلع سلاح ميکنندو بزرگترين متحدين ترقي و تحول آينده ايران را به صورت دشمنان آزادي ايران مينمايانند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:12  توسط بیژن آزاد  | 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، محمدحسين ساكت – حقوقدان و مترجم – درباره «شطحيات شريعتي؛ پيوند مبشرين انديشه و زيبايي» سخن گفت و متذكر شد: اگر دغدغه انگيزه‌هاي ديني و اجتماعي و سياسي دكتر شريعتي نبود، او مي‌توانست نويسنده‌اي توانا و چندبعدي در كشور ما باشد و مي‌توانست در قلمرو زيباي طنز يكي از نويسندگان كارآمد ما باشد كه اين رگه را در آثارش به خوبي مي‌بينيم. ديگر اين‌كه در خيال‌پردازي و داستان‌سازي هم مي‌توانست كارساز باشد.

وي با اعتقاد بر اين‌كه شريعتي مي‌توانست يك ابن‌عربي دوم ‌شود، گفت: اگر شريعتي به راه دلش رفته بود، به دليل آن چيزي كه در هستي‌اش جوشش داشت و او را خروشان نگه مي‌داشت، بي‌گمان «نجيب محفوظ» ايران بود.

ساكت ادامه داد: گستره خيال‌انگيز شريعتي را امروز در كم‌تر نويسنده‌اي داريم؛ هر چند نويسندگان سرشناس و كامياب ما زيادند، ولي فرق او با بسياري از نويسندگان معاصر (از تعدادي معدود نام‌آور و پركار كه بگذريم) اين است كه هيچ‌ كدام به اندازه شريعتي با ادبيات كهن و كلاسيك آشنا نبودند و اين امر او را در نثر فارسي توانمند و خيال‌پرور كرده است.

وي شطحيات را گفته‌هاي شورانگيزي دانست كه در حال وجد بر زبان نويسنده يا گوينده جاري مي‌شود و افزود: اين گفته‌ها ممكن است با واقعيات بخواند يا بسياري از آن دور باشد، اما بهترين شيوه‌هاي شطحيات را در گفته‌هاي صوفيان مي‌بينيم و بهترين پردازش شطحيات در «تذكره‌الاوليا»ي عطار موجود است كه به دل خواننده مي‌نشيند؛ مضمون‌ها و محتواي انديشه‌وري كه عطار در آن قالب ريخته، كمك مي‌كند خواننده را تا پاي تسليم به گفته‌هايش بكشاند.

اين حقوقدان با بيان اين مطلب كه شريعتي در برآورد آرمان مقدس و خوبش يعني بيداري لايه‌هاي جوان و همگاني توده مردم از زبان بهره گرفت، تصريح كرد: او مي‌دانست كه كارآرترين چيز زبان است. يكي از ايرادهايي كه به شريعتي مي‌گرفتند، اين بود كه چرا در نوشته‌هايش منبع و مأخذ نمي‌دهد؛ اين موضوع درست است كه نوشته‌ها او ساخته‌اي از انديشه و تخيل بود و برخي پيشنهادات و نظرياتش ساخته و پرداخته ذهن خودش بود، اما دامنه فراخناكي در مطالعه كتاب داشت كه به او اجازه مي‌داد از منابع ياد نكند. او مي‌گفت امروز روز اين كارها نيست. خيلي‌ها را داشتيم كه منبع و مأخذ داده‌اند، اما چه فايده‌اي داشته و چه چيز را آشفته است.

وي افزود: هر چند به او ايراد مي‌گرفتند كه نظر تو آكادميك نيست، اما او ادعاي اين را نداشت كه يك دانشمند فرهيخته است؛ به همين دليل از آن ابزار استفاده نمي‌كرد. او نياز را درنظر مي‌گرفت. شايد اگر در همان بحبوحه مبارزه با برخي از انديشه‌هاي اسلام، به جاي «سلمان»، زندگي «حلاج» را چاپ مي‌كرد، پر‌آوازه‌تر بود تا اكنون؛ اما براي او نياز بر هر چيز ديگري برتري داشت.

ساكت گفت: در شعر و نگاشته‌هايي كه شريعتي نمي‌خواست اسمش باشد، «شمع» تخلص مي‌كرد و همين تخلص را به نام « شاندل» به فرانسه آورده كه در واقع او يك اسطوره خيالي از خود به اين نام درست كرده و در فرانسه كسي را به نام شاندل نداريم. او حرف‌هاي خود را از زبان و قلم شاندل مي‌گفت، شايد به اين دليل كه در آن هنگام باب بود كه همه چيزهاي خوب را به نام خارجي‌ها به ما غالب مي‌كردند و او فكر مي‌كرد اين‌گونه تأثير بيش‌تري دارد.

وي با يادآوري اين نكته كه شريعتي ادعاي شاعري نداشت، اما نوشته‌هايش به شعر پهلو مي‌زد، افزود: اين نوشته‌ها كه گاه تصادفي موزون و كم‌تر مسجع مي‌شود، با كارهاي «شاملو» قابل مقايسه است، ولي گناه شريعتي اين بود كه از اسلام دم زده و اين چهره ماندگار تابناك ادبي‌اش گمنام مانده است.

ساكت به خويشتن بازگشتن را چكيده‌ انديشه شريعتي دانست كه از انديشه «اقبال لاهوري» سرچشمه گرفته و توضيح داد: شريعتي و اقبال لاهوري هر دو در وسوسه بازگشت به خويش شريك بودند. درست مثل اقبال كه به همه عنوان‌ها پشت پا زد، شريعتي هم اين كار را كرد.

وي ادامه داد: يكي ديگر از ايراداتي كه به شريعتي گرفته مي‌شود، اين است كه او به اسلام وارد نبود، در حالي كه در ميان فلاسفه معاصر از «حاج ملاهادي سبزواري» كسي توانمندتر نداشته‌ايم، اما با همه بزرگي و عظمت، سبزواري در حوزه بيداري تفكر اين مرز و بوم چه كرده است؟ در حالي كه اقبال لاهوري اولين كسي بود كه سبزواري را به اروپاييان شناساند.

ساكت ادامه داد: ماييم و احساس زيباي شريعتي در قالب جمله‌هاي گاه آهنگين و شطح‌گونه‌اش كه دلرباست و موجي آفريد و جوانان را بيدار كرد. شاهكار شريعتي اين بود كه دين را از افيون‌زدگي نجات داد، زيرا در آن روزها چپ‌گرايان دانشمندي بودند كه قلب و مغز دانشجويان را به كار گرفته بودند. اين‌جا بود كه گل شريعتي شكفت و او دين را نجات داد و هر كه غير از اين صحبت كند، در حقش جفا كرده است. او زماني پا به دانشگاه گذاشت و تاثير شگرفش را آفريد كه تريبون‌هاي دانشگاه در اختيار چپ‌گرايان بود و تازه كساني چون «استاد مرتضي مطهري» داشتند گل مي‌كردند. شريعتي زبان جادويي خود را براي آرمانش استفاده كرد. اين تاثير شگرف را از ياد نبريم و درباره‌اش بي‌انصافي نكنيم.

وي سپس متذكر شد: بسياري از انديشه‌هاي شريعتي امروز قابل بازنگري هستند، حتا اگر خودش هم بود، اين كار را مي‌كرد؛ ولي يادمان نرود زماني كه شريعتي آن انديشه‌ها را مطرح مي‌كرد چه زماني بود و او آرام نداشت.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:19  توسط بیژن آزاد  | 

گفتگوی مجله «ماها» با میرزاآقا عسگری(مانی)
 
«ماها» مجله ی همجنسگرایان ایرانی
شماره ۱۴. بهمن ۱٣٨۴
 
ماها: در شروع مصاحبه، طبق روال همیشگی مصاحبه ها مایلیم از شما بخواهیم که ابتدا خود را برای آن دسته از خوانندگان ماها که ممکن است شما را کمتر بشناسند، معرفی کنید.
  میرزاآقاعسگری:   در سال ۱٣٣۰ در همدان زاده شدم. نخستین کتاب شعرم در سال ۱٣۵۴ منتشر شد. تاکنون ۴۰ جلد از آثارم به چاپ رسیده اند. از پائیز ۱٣۶٣ در آلمان مقیم هستم. برخی از آثارم به زبانهای دیگر منتشر شده اند. از جمله " سمفونی ایرانی" به آلمانی، و داستان " سرزمین همیشه بهار" برای کودکان به دانمارکی. برخی از آثار دیگرم به طور پراکنده به زبانهای انگلیسی، سوئدی، ژاپنی و نروژی نشر یافته اند. عضو "اتحادیه ی نویسندگان آلمان" و سردبیر ماهنامه ی الکترونیکی " ادبیات و فرهنگ" هستم:
 
www.mani-poesie.de
www.nevisa.de
 
ماها: شما کتابهای زیادی نوشته و منتشر کرده اید. اما عمدتآ در خارج از کشور. اگر ممکن است کمی در باره آثار منتشر شده خود برایمان بگوئید. استقبال هموطنان از آثارتان چگونه بوده است و آیا سعی کرده اید که آثار خود را در داخل کشور هم برای علاقمندان منتشر کنید؟
 
میرزاآقاعسگری:   تا کنون حدود ۴۰ کتاب از کارهای من منتشر شده اند. بعضی از آنها حجم اندکی دارند و برای کودکان و نوجوانان نوشته شده اند. بقیه یا دفتر شعر هستند یا پژوهش ادبی. یک رمان (زیر پوست ابدیت) و کتاب طنزی هم در میان آنها هست. نیمی از این کتابها در پیش و پس از انقلاب در ایران منتشر شده اند و نیمی دیگر در برونمرز. در ایران تیراژ کتابها بیشتر و فروششان سریعتر از برونمرز بوده است. چند کتابی از من که با همت و پیگیری ناشران در ایران منتشر شده اند همیشه دچار مشکلاتی بوده اند. یا بلافاصله آنها را گردآوری و خمیر کرده اند و یا اجازه ی تجدید چاپ به آنها نداده اند.
 
ماها: این اولین بار است که یک چهره معروف ادبی ایرانی با یک مجله که از طرف همجنسگرایان کشور منتشر می شود، مصاحبه می کند ، و ما مطمئن هستیم که این تابو شکنی شما تاثیر مثبت زیادی خواهد داشت. احساس شما چیست؟
 
میرزاآقاعسگری: نخست با صراحت بگویم که من همجنسگرائی را مغایربا قاموس طبیعت می دانم و آن را با روند تولید مثل در تضاد می دانم. براساس یافته ها و نظریات انکارناپذیرعلمی، جهان موجود و هستی موجودات، حاصل کش و واکش بین دوعنصر نرینه و مادینه، ین و یانگ، مثبت و منفی، جاذبه و دافعه است. حتا کیهان در ابعاد کهکشانی هم برهمین محور نرینگی و مادینگی شکل یافته و تداوم دارد. این، قانون طبیعت است. ما انسانها بخش بسیار کوچکی از این هستی هستیم. همه ی ما (از جمله همجنسگرایان) حاصل درآمیزی زنان با مردان هستیم. این نکته ها را بی گمان شما بهتر از من می دانید اما بایسته دانستم نگاهم را در این پیوند، روشن بگویم.
با اینهمه در دو سه سخنرانی گفته ام و در اینجا هم تکرار می کنم که یک جامعه وقتی به درجه ی مطلوبی از آزادی و دموکراسی می رسد که همجنس گرایان آن هم بتوانند بی دغدغه و پنهانکاری حرفهاشان را مطرح کنند و رفتار جنسی مورد علاقه شان را داشته باشند. تردید نباید داشت که اگر در یک جامعه، همجنسگرایان سرکوب شوند، احزاب دگراندیش هم محدود یا سرکوب می شوند، نویسندگان و پژوهشگران هم محدود یا سرکوب می شوند، گروه های اجتماعی ناهمروند با نورمهای اجتماعی هم محدود یا سرکوب می شوند. و در کشوری که سرکوب بخشی ازجامعه، قانونی و توجیه شود بتدریج بخشهای دگراندیش و رقیب و نواندیش اش هم به حاشیه رانده شده و بعدا سرکوب می شوند. آزادی، بخش ناپذیر است. یا هست و برای همه هست و یا نیست و فقط ادعای وجودش مطرح شده است. امور جنسی از امور خصوصی انسانها است. حریم خلوت هر انسانی باید به مثابه معابد مقدس نگریسته شود. یعنی ورود به آن برای غیر ممنوع گردد. این «غیر» می تواند نام قانون، دین یا حکومت یا عرف برخود بگذارد. فرقی نمی کند. «غیر» است. باید از ورود به معابد مقدس افراد منع شود.
البته جامعه شناسان می توانند در باره ی همجنسگرائی پژوهش کنند، بنویسند، با آن موافقت یا مخالفت کنند، آن را یکی از نورمهای رفتار اجتماعی ارزیابی کنند یا نوعی بیماری. اما گرایش یا دوری مردم از این یا آن نورم اجتماعی باید امری آگاهانه و داوطلبانه باشد. اینها را گفتم تا بگویم که پذیرش این گفتگو از سوی من، به معنای پذیرش و تأکید بر حقوق بخشی از هموطنان   زن یا مرد من است که دوست دارند در حریم شخصی خود بگونه ای رفتار کنند که می خواهند، و نه آن گونه که دیگران تعیین می کنند. من امیدوارم پژوهندگان، شاعران و نویسندگانی که آگاهی افزونتری در این موارد دارند، به این پدیده ی اجتماعی هم بپردازند.
 
ماها: از چه زمانی با پدیده همجنسگرایی آشنا شدید و چطور شد (یعنی چه عواملی باعث شدند) که شما اینقدر راحت با همجنسگرایی کنار بیائید و به اهمیت رعایت حقوق همجنسگرایان بها دهید؟
 
میرزاآقاعسگری: گفته می شود که همجنسگرائی با یورش و سلطه ی اسکندر مقدونی به ایران راه یافت و مردم ایران تا آن زمان با اینگونه رفتار جنسی بیگانه بوده اند. بعد از حمله ی اسلام به ایران، ممنوعیت های جنسی به طرز بی سابقه ای افزایش یافت. لذا همجنسگرائی بین مردان به عنوان نوعی جانشین برای برآوردن نیازهای جنسی رواجی نسبتا گسترده یافت. تا جائی که «بچه بازی» ، «شاهدبازی»، و «غلامبازی» به اموری عادی در دربارها(سلطان محمود و ایاز) و حتا درمحافل ادبی مردانه تبدیل شد. ادبیات کلاسیک ایران نشانه های پرشماری از آن روند دارد. جامعه ایران همیشه این پدیده را داشته است.منتها پنهانی. حکایات همجنس بازی درحوزه های علمیه را لابد شما هم بسیار شنیده اید. در سایر گوشه کنارهای جامعه هم چنین بوده است. کمتر ایرانی است که از این پدیده بی خبر باشد. با این همه، هیچگاه مصلحین و محققین وروشنفکران ایران با این پدیده رودررو نشدند و این پرسمان را به چالشِ پژوهش و بررسی نگرفتند. فکر می کنند «قباحت» دارد اگر به این گره اجتماعی بپردازند تا ریشه ها و ثمراتش را عیان کنند و برای ساماندهی اجتماعی راهبردهائی برای آن بیابند. مادامی که با پدیده ها و رفتارهای اجتماعی (با ابعاد کم یا زیاد آن کاری ندارم) به صورتی علنی و به دور از پیشداوری روبرو نشویم، نمی توانیم آنها را بشناسیم و برایشان عرف اجتماعیِ شایسته ای ایجاد کنیم. من متخصص این امور نیستم. با این همه ، دوست ندارم این پدیده را نادیده بگیرم و بگویم «انشاالله گربه است»! در ایران، همجنسگرائی پدیده ای نسبتا گسترده و با اهمیت است. به نظرم هیچ ایرانی نباید از کنار آن بی تفاوت بگذرد.
 
ماها: شما به خارج از کشور پناهنده شده اید. با اینهمه آیا تحولات فرهنگی و ادبی داخل کشور را دنبال می کنید، بخصوص آیا با تولیدات نثری و نظمی   نویسندگان و شاعران نسل جوانتردرون کشور آشنا هستید؟ نظر شما در باره   انتشارات فرهنگی و ادبی درون کشور چیست؟
 
میرزاآقاعسگری: طبعا درجایگاه یک شاعر، و سردبیرسایت «ادبیات و فرهنگ» در مسیر جریانات ادبی در ایران و برونمرز قرار دارم. علاقه ی زیادی هم به شناخت و پیگیری جریانات ادبی دارم. با بخشی از آنچه در ایران جاری است هم آشنا هستم. (هیچکس نمی تواند ادعا کند که همه ی کتابها را می خواند و بر همه چیز اشراف دارد). در چند مصاحبه که در سایت نویسا هم گذاشته ایم به روندها و رویدادهای اصلی ادبی در ایران و برونمرز پرداخته ام. شما را به خواندن آنها دعوت می کنم. جریانات ادبی در تبعید و برونمرز با شاخصهای متعددی از جریانهای ادبی درون کشور دور شده و رشدی کیفی یافته اند. در داخل نوعی بلبشوی ادبی و فرهنگی بر بخشهای وسیعی از ساحت ادبی و فرهنگی سایه انداخته که شناخت گوهر از خذف را بسیار دشوار کرده است.
 
ماها: تعدادی از همجنسگرایان در وبلاگ ها و نوشته های خود شعرها و سروده های زیبایی چاپ می کنند، شما بعنوان یک شاعر معروف ایرانی و بنا به کنجکاوی حرفه ای خود، آیا به اینگونه وبلاگها هم سر می زنید؟ آگر پاسخ شما مثبت است، در باره   کیفیت ادبی اشعار و دیگر نوشته های جوانان همجنسگرا در کشور چه نظری دارید؟( یا مثلآ بخش جشن عشق در خود مجله ماها)
 
میرزاآقاعسگری: هم اکنون هزاران وبلاگ در ایران راه افتاده است. اگر شما بخواهید فقط به هر یک سری بزنید و ۱ ساعت توقف کنید باید عمر نوح داشته باشید!   بیشتر این کارها، هدر دادن وقت و انرژی است. راه به جائی نمی برند. البته به عنوان بایگانی و سرگرمی شخصی خوبند اما تأثیری بر روندهای اجتماعی یا ادبی نخواهند داشت. رژیم هم بدش نمی آید انرژی جوانان در پسکوچه های پرت اینترنت تخلیه شود. از وقتی کامپیوتر به ابزاری خانگی تبدیل شده است دیگر از جنبشهای دانشجوئی، و ازجنبشهای جوانان در سراسر دنیا خبر چندانی نیست. همه سر فروبرده ایم در مونیتور و سرگرم خود شده ایم. البته نمی خواهم همه ی وب لاگهای شخصی را یک کاسه کنم. بی تردید در میان آنها می توان سایتهای ارزشمندی هم یافت. اما چگونه؟ با کدام وقت و توان؟
 
ماها: گذشته از مشکل سانسور که در کشور اعمال میشود،   آیا شما فکر می کنید که از جهت انتخاب سوژه و   موضوع بین نویسندگان و شاعران ما در داخل و خارج از کشور تفاوتهایی وجود دارد؟
 
میرزاآقاعسگری: بله. یک مثال بزنم. خیلی کم پیش می آید که در یک جامعه ی بودائی، افراد آن مسلمان شوند، یا در یک جامعه ی بسته اسلامی، افراد آن آئیین بودا را برگزینند. چرا؟ برای این که جامعه نورمها و فرهنگ خودش را با هزار زبان و ابزار در اذهان افراد آن جامعه جای می دهد. جامعه ی ادبی ایران بشدت تحت تأثیر فرهنگ دینی و اسلامی و عرف ایرانی است. (به مقاله: «تکثیر ویروس فاجعه از راه زبان» در سایت نویسا نگاه کنید) در آنجا برخی از فونکسیونهای بازتولید فرهنگ حاکم بر ایران را نشان داده ام. به همین نسبت، شاعران و نویسندگان ایران در برونمرز – به ویژه جوانترها که پذیرش بیشتری دارند – از فرهنگهای غیرایرانی و غیراسلامی تأثیرات فراوان گرفته اند. لذا ما امروز دو گونه ادبیات در زبان فارسی داریم. یکی آنچه که در اتاق خواب فرهنگ ایرانی – اسلامی نطفه بسته و تولد یافته و یکی آن که در اتاق خواب فرهنگهای دیگر. جامعه شناسان و منتقدان ادبی باید بیشتر روی این پرسمانها کار کنند تا بر این تفاوتهای بنیادین پرتو بیشتر بیندازند.
 
ماها: اینطور به نظر می رسد که شما بطور فعالی با امر سیاست برخورد می کنید و تا آنجا که می دانیم با گروهی   معروف به منشور ٨۱ هم روابط نزدیکی دارید. این " دخالت" شما در سیاست چگونه است و آیا فکر می کنید هر انسانی فارغ از حرفه خود نیاز به اینکار دارد؟ چرا؟
 
میرزاآقاعسگری: حق دخالت در سیاست برای تغییریا تعیین سرنوشت، حق هر انسان در هر جامعه ای است. من نمی توانم سرگرم کار ادبی شوم و سرنوشتم را بسپارم به دست حقه بازترین بخش جامعه که سیاستمداران آن هستند. نمی خواهم به عنوان یک عدد یا آجر در محاسبات سیاستمداران و حکومتگران به حساب آیم. انسانم. انسانی زنده و پویا. به سهم خود تلاش می کنم تا در شکل دادن به سرنوشت خودم و جامعه ام سهیم باشم. حتا اگر این خواسته و اراده در شعر و نوشته ام راه پیدا کنند جلویشان را نمی گیرم. کنارکشیدن هریک از ما از امر سیاست به این معنا است که به عنوان یک تخم مرغ در سبد تخم مرغهای سیاستمداران قرار بگیریم و یا آجری باشیم تا آنها عمارت خود را با آن بسازند.من منشور ٨۱ را امضاء کردم چون حقوق بشر را سرلوحه ی کار خودش کرده بود. اما نتوانست خوب پیش برود. سیاست پیشگان نگذاشتند یا چی؟ نمی دانم. لذا یکی دوسالی است که از آن بکلی دورمانده ام. نمی دانم سرنوشتش به کجا کشید.
 
ماها: شما کتابی در زمینه اروتیک و پورنوگرافی نوشته اید. آیا هنوز به نظریات خود در مورد تفاوتهای اروتیک با پورنوگرافی که در آن کتاب مطرح کرده بود، معتقدید؟ یا به نظریات جدیدی دست یافته اید؟
 
میرزاآقاعسگری: نظراتم هنوز تغییری نیافته اند. چاپ سوم کتاب «ادبیات و اروتیسم» یکماه پیش درآمد. با تغییرات و اصلاحات و افزوده ها. در آنجا نوشته ام که پورنوگرافی ، رابطه ی عاشقانه را به غریزه محض جنسی تقلیل می دهد، وعرفان   جسم و غرایض جنسی را بکلی از معادله ی عشق حذف می کند. حال آن که اروتیسم ادبی و هنری نه این است و نه آن. بل که بر عشقی زمینی (با آبشخور جنسی آن) در حوزه ی معنوی متکی است. یعنی از عشق ورزی توسط انسان شعورمند سخن می گوید.
 
ماها: بعضی ها بر این باورند که تفاوت اروتیک و پورنو گرافی منشآ فرهنگی دارد یعنی با سطح رشد فرهنگی و اجتماعی، درجه مذهبی بودن اجتماع و همچنین   تا حدودی هم به سابقه وجود علنی مباحث جنسیت در یک جامعه مربوط می شود و علاوه بر آن یک قضاوت فردی است . مثلآ یک عکس نیمه لخت ممکن است در یک جامعه پورنوگرافی تلقی شود اما در جای دیگر بعنوان یک عکس عادی بحساب آید و   باز در جایی دیگر بعنوان یک عکس اروتیکی.   نظر شما چیست؟
 
میرزا آقا عسگری: در این موارد به تفصیل در کتاب «ادبیات و اروتیسم» نوشته ام. تکرار آنها در اینجا خودم را خسته می کند.
 
ماها: شما اخیرآ کتابی در باره فریدون فرخ زاد نوشته اید موضوع کلی   این کتاب چیست و چه استقبالی از آن بعمل آمد؟ آیا در این کتاب در باره همجنسگرا ( یا حداقل دوجنسگرا=بای سکشوال) بودن فرخ زاد هم صحبت کرده اید؟
 
میرزاآقاعسگری: کتاب «خنیاگر در خون» کتابی است در شناخت و بزرگداشت شاعر و شومن مدرن و مبارز ایرانی فریدون فرخزاد. دراین کتاب نشان داده می شود که فرخزاد بسیار متفاوت و فراتر ازآنی است که در اذهان عمومی ایرانیان وجود دارد. او شاعر خوبی بود با تحصیلات عالیه در زمینه سیاست (دردانشگاه های آلمان)، شومنی بود شجاع که   حکومت اسلامی در ایران را به چالش طلبیده بود، ادبیات کلاسیک و مدرن ایران را خوب می شناخت و به توده ها معرفی می کرد... دراین کتاب چگونگی قتل او توسط مأموران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی مستند شده است. آثاری از او به شعر و نثر گذاشته ام. بسیاری ار شعرهای آلمانی او را ترجمه کرده و در کتاب گذاشته ایم. متن برخی از سخنرانی ها و مصاحبه های او هم در کتاب ثبت شده اند. استقبال از این کتاب، بی نظیر بود. در باره ی موضوع همجنسگرائی هم به کوتاهی نوشته ام.
یک همجنسگرا(مرد) به من نامه نوشته بود که اگر در کتاب «ادبیات و اروتیسم» به همجنسگرائی فرخزاد اشاره کرده و آن را تأیید کرده اید، خبر بدهید تا آن را بخرم! خنده دار نیست؟! آیا این همان استبداد فرهنگی یا همان ویروس تکثیر یافته ی استبداد نیست؟! به ایشان نوشتم بازجوئی از یک نویسنده (آن هم برای خریدن یک نسخه از کتاب او!) شایسته ی شما نیست! شما اگر دوست داشتید کتاب را بخوانید و اگر خواسته های خود را در آن نیافتید کنارش بگذارید. تعیین شرط و شروط برای یک نویسنده، امر زیبائی نیست! ه و آن را تأیید کرده اید، خبر بدهید تا آن را
 
ماها: ما این کتاب شما را نخوانده ایم ولی علاقه داریم بدانیم که به نظر شما قاتل آقای فرخ زاد چه کسی یا کسانی بوده اند؟
 
میرزاآقاعسگری: چرا نخوانده اید؟! شما که با سایتهای من در اینترنت آشنا هستید و بارها از انتشار این کتاب با خبر شده اید.   صمیمانه می پرسم: چرا نخوانده اید؟!
جواب ماها: ما این کتاب را در سایت شما ندیده ایم. شاید دقت نکرده ایم ولی اگر باشد حتمآ خواهیم خواند.
 
ماها: با توجه به شناخت و ارتباطات خود، آیا فکر می کنید که ذهنیت روشنفکران، نویسندگان و کلآ لایه های فرهنگی کشور در داخل و خارج توانسته تا آن حدی با موضوع همجنسگرایی کنار بیاید که موضوع سرکوب همجنسگرایان در کشور را بعنوان یک مسئله حقوق بشری به دغدغه فکری و ذهنی آنها تبدیل کند؟
 
میرزاآقاعسگری: زمان لازم است تا اکثریت شاعران و نویسندگان – بویژه در داخل کشور – به این حد از رشد فرهنگی و اجتماعی برسند که سرکوب همجنسگرایان در کشور را بعنوان یک مسئله حقوق بشری مطرح کنند. جامعه ایران در عرصه ی دموکراسی   در حالت جنینی است. این حکومت نمی گذارد این جنین رشد کند و متولد شود. اول باید تکلیف این رژیم روشن شود.
سوای آن، مادامی که حتا خود شما که سردبیر مجله ی همجنسگرایان ایران (ماها) هستید پشت نام مستعار پنهان شده اید، چگونه انتظار دارید که شاعران و نویسندگان شناخته شده با نام خودشان وارد میدان شوند و از حقوق شما سخن بگویند؟ اشتباه می کنم؟!
 
ماها: آینده را چگونه را می بینید؟ و آیا فکر می کنید پنج یا ده سال دیگر هم شما همچنان در خارج از کشور خواهید بود؟ در چه شرایطی به وطن و میهن خود ایران باز می گردید؟
 
میرزاآقاعسگری: آینده را نمی شود پیش بینی کرد. یک لاشه ی گندیده ی فرهنگی و سیاسی با نام «حکومت اسلامی» روی ایران افتاده است. متاسفانه ایرانیانی که می خواهند این لاشه را از روی خود کنار بزنند متحد و یکپارچه نیستند. بسیاریشان هم با این لاشه ی متعفن کنار آمده اند، با بوی آن اخت شده اند، خودشان هم جزئی از آن شده اند. جامعه ی بین المللی هم فقط به محاسبات اقتصادی و سیاسی درازمدتش فکر می کند. اگر جمهوری اسلامی به آنها باج سیاسی و اقتصادی بدهد (که می دهد) با آن کاری ندارند. کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. ما چاره ای نداریم مگر همسو و همروند شدن، متحد شدن و مبارزه کردن. اما یک نکته ی دیگر را هم بگویم. زمانه همه ی قدرتها و حکومتهای سرکوبگر را سرکوب کرده است. چرک جمهوری اسلامی هم روزی – که امیدواریم خیلی دور و دیر نباشد – از روی ایران شسته خواهد شد. معنای حرفم این نیست که دراز بکشیم و چرت بزنیم و منتظر اقدام زمانه باشیم. زمانه خود مائیم. بله، شما و من، ما. من زمانی به ایران برخواهم گشت که این حکومت یا رفته باشد یا درحال فروافتادن باشد و رو به مرگ.
 
ماها: با تشکر مجدد از اینکه وقت خود را برای این مصاحبه در اختیار ما گذاشته اید. در خاتمه دوست داریم بدانیم که شما بعنوان شاعر و روشنفکر ایرانی، دغدغه و دلهره های امروزیتان کدامها هستند؟ و اگر پیامی به خوانندگان و بخصوص همجنسگرایان کشور دارید، بفرمائید.
 
میرزاآقاعسگری: بزرگترین دغدغه سیاسی من تداوم حکومت اسلامی در ایران است. این حکومت می خواهد فرهنگ ایران، ملت ایران و کشور ایران را در معده ی بزرگ و گندناک بنیادگرائی اسلامی هضم کند. می خواهد ایران و ایرانی را به تمامی قربانی پیشبرد مقاصد فرهنگی و اقتصادی و دینی اش کند. تا حدی هم موفق شده است. اگر بخود نیائیم، کارمان تمام است!
دغدغه ی ادبی ام هم این است که نتوانم حاصل ٣۵ سال کار ادبی ام را جمع آوری و شسته رفته کنم و به مردم ایران در ایران برسانم.
دلهره ام از رشد تروریسم و بنیادگرائی اسلامی در جهان است. لشگریان صدر اسلام با شیوه هائی مشابه همین اقداماتی که الان گروه های تروریستی دارند انجام می دهند (ایجاد ترس و عدم پایبندی به قوانین عام بشری) موجب سقوط امپراطوری هائی مانند ایران شدند. اگر جهانیان کوتاه بیایند، آتش تمام جهان را خواهد بلعید.
 
ماها: آقای مانی، از اینکه وقت خود را در اختیار ما گذاشته اید. صمیمانه تشکر می کنیم   امیدواریم هر چه زودتر شما را در وطن و در کنار خود ببینیم.
 
 
 
 
 
 
 
 











+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 7:51  توسط بیژن آزاد  |