تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
 

يكشنبه 26 شهريور 1385

هفتمین سالگرد خاموشی مرتضی راوندی؛ وجدان بیدار تاریخ مردم، سهیل آصفی

soheil-asefi.gif
هفت سال از خاموشی مرتضی راوندی پژوهشگر و محقق پر آوازه ایرانی و نویسنده ده جلد کتاب "تاریخ اجتماعی ایران"، می گذرد. نويسنده مقاله، نگاهی دارد به کارنامه زندگی او.

ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید / زند بال و پر ز نو آن کبوتر و سوی میهن آید.

مرتضی راوندی، پژوهشگر و محقق پر آوازه ایرانی و نویسنده ده جلد کتاب "تاریخ اجتماعی ایران"، درست ماههایی پیش از کوچ ابدی خود نوشت: «داوری"!» در يادنامه او می خوانيم: «این نیز شاید از آن مقوله های دست نیافتنی باشد. چه کسی می تواند داور کار دیگری باشد؟! چه کسی می تواند منتقد واقعی حاصل عمر یک انسان از بهترین دانشمندان و نویسندگان زحمتکش این سرزمین باشد، که رفته اند، که می روند!.. همین دیروز احمد شاملو رفت.» و هفت سال از خاموشی مرتضی راوندی گذشت ...

همو مرتضی راوندی است که یکه و تنها در میان تب و تاب دورران پس از کودتایی در بیست و هشتم مردادماه سال 32 که سپهر تحولات آتی میهن را به سویی دیگر برد، مجموعه کم نظیر "تاریخ اجتماعی ایران" را جمع آوری و در موضوعات ده گانه تالیف نمود. "نگاه نو" در شماره 42 خود در این باره می نویسد:« این کار سترگ و ارزشمند را راوندی یک تنه در شرایطی آغاز کرد و به سرانجام رسانید که صدها پژوهشکده،دانشگاه و موسسه تحقیقاتی ریز و درشت با عناوین و دعاوی بزرگ و دهان پرکن وجود داشت و منطقا اینان بایستی متولی چنین امری می شدند که نشدند. اما راوندی فروتنانه و سخت کوشانه کاری کرد،کارستان و میراثی از خود بر جای نهاد که اهل تحقیق و پژوهش و علاقه مندان تاریخ و فرهنگ ایران از آن بی نیاز نخواهند بود.»

*وجدان بیدار تاریخ مردم*

مرتضی راوندی، فرزند سید مهدی در یک هزار و دویست و نود و نه خورشیدی در خانواده ای روحانی چشم بر جهان گشود.تا اخذ دیپلم در دارالفنون مشغول بود.پس از آن وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد.در دادگستری شروع به کار کرد و به گواه مراجعینش در زمره خوشنام ترین قضات دادگستری وقت قرار داشت. به باور راوندی،تاریخ ایران را همواره بر پایه اقدامات سلاطین و امیران نوشته اند و می باید کتاب هایی نوشته شود که موضوع آنها مردم عادی که صاحبان اصلی مملکت هستند باشد. حاصل قریب به نیم قرن تکاپوی راوندی،فیش برداری و نگارش کتابهایی درباره تاریخ گذشته ایران،ده جلد تاریخ اجتماعی ایران است که به گواه اهل فن در نوع خود "کم نظیر" است. این استاد فقید ایرانی به زبان های عربی و فرانسه تسلط داشت . حضور و نقش آفرینی مرتضی راوندی در عرصه پژوهش و تاریخ مکتوب ایران با وجود امواج بازدارنده بسیار که در فصول مختلفی راه را بر دگراندیشان آزادیخواه و عدالت طلب ایرانی سد می کرد، چنان پر رنگ بوده است که یاد این قاضی بازنشسته دیوان عالی کشور را همچنان در خاطره ها محفوظ نگاه داشته است و او را شاید بتوان "وجدان بیدار تاریخ مردم" نام داد. محمد حسین تمدن، تکاپوی رفیق پنجاه ساله خود را در اوج مبارزات ضد سلطنتی به یاد می آورد: « 9 ماه متوالی در سه زندان با هم بودیم و در پنج ماه آخر در زندان قصر هم اتاق بودیم.» این همرزم راوندی روایت می کند که ده ها سال جمعه ها به همراه دوست مشترکشان علی اکبر بزرگ زاد،کوه پیمایی می کردند... حالا این "برق شور دامنه ها" است که خنکای قله را عطشان آزادی و عدالت اجتماعی می کند... حسن کیائیان،مدیر نشر چشمه می گوید که راوندی زمانی شروع به نوشتن تاریخ مردم این سرزمین کرد که خیلی ها همچنان بر این باور بودند که تاریخ جز شرح زندگی و جنگ های شاهان و امیران نیست و نوشتن از مردم، زندگی و مبارزات آنان،دردها و رنج هاشان و غم هایی که داشتند کاری نبود که موجبات خرسندی هیچ دست و دل به قدرت سپرده ای را فراهم آورد. « و برای همین هم بود که در این پنجاه سال نه صدا و سیمایی به راغش رفت و نه کسی بر سینه کوچک این مرد بزرگ مدالی نشاند...» در تکاپو برای دیگر کردن میهن است که در شهریورماه 1320،آن هنگام که ارتش های متفقین وارد خاک ایران شدند،مرتضی راوندی چون خیل دیگری از هم نسلانش به عضویت حزب توده ایران در آمد و در صفوف تحولخواهان به تکاپویی دیگر دست زد. درست همزمان با آغاز کار مستمر سیاسی است که راوندی "مستنطق دادسرای نظامی تهران" هم بوده است. وظیفه او در مقطع اشغال ایران و حکومت نظامی،تعقیب و بازجویی افراد و گروههایی بود که پای از دایره الزامات حاکم فراتر نهاده اند. محمد حسین خسرو پناه درباره این مقطع از زندگی استاد می گوید :« از جمله آنانی که در این دوره گذرشان به دادسرای نظامی و نزد راوندی افتاد،یکی محمد مسعود،مدیر روزنامه "مرد امروز" بود.پس از کنگره اول حزب توده [ایران] (مرداد 1323)،راوندی از سوی رهبری حزب به همراه امین الله قریشی به اصفهان اعزام شد تا به تقویت کمیته ایالتی حزب بپردازند.
راوندی، افزون بر کار تشکیلاتی در مطبوعات توده ای اصفهان،از جمله "دنیای امروز" قلم می زد و در سال 1325 امتیاز هفته نامه "آهنگر" را گرفت که از مهرماه همان سال به عنوان ارگان غیر رسمی سازمان جوانان حزب توده در اصفهان منتشر شد.»

*دفاع از ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران*

دفتر نشریه در کلوپ سازمان جوانان حزب قرار داشته است،"آهنگر" اما پس از یک سال به ارگان کمیته ایالتی اصفهان حزب مبدل شده و عمر آن به یک سال قد نمی دهد. در این مقطع زمانی ، رواندی به شغل وکالت در اصفهان مشغول بوده. دفاع از دستگیر شدگان و اعضای تحت تعقیب حزب توده ایران و شورای اتحادیه های کارگری از وظایف اصلی او بوده است. تعمیق اختلاف نظرات در حزب در سیزدهم دی ماه 1326 به انشعاب خلیل ملکی و یارانش از حزب می انجامد،اما مرتضی راوندی با حمایت از سیاست رهبری حزب،این انشعاب را محکوم می کند. او در اردیبهشت ماه 1327 ضمن شرکت در کنگره دوم به عنوان عضو مشاور کمیته مرکزی انتخاب شده است. دکتر نورالدین کیانوری،تاکید می کند که راوندی در جناح بندی های درون حزب از جناح دکتر رادمنش حمایت کرده است. درست در مقطع تاریخی ملی شدن صنعت نفت ایران است که مرتضی راوندی به همراه محمد حسین تمدن،دیگر عضو مشاور کمیته مرکزی،به رغم موضع مخالف رهبری در قبال دکتر مصدق و طرح شعار ملی شدن نفت جنوب در برابر شعار ملی شدن نفت در سراسر ایران، چون برخی دیگر از اعضای برجسته حزب،قاطعانه از شعار ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران و سیاست دکتر مصدق در این رابطه حمایت می کند. « از تهمت ها و هتاکی ها نمی هراسید...» به گفته مرتضی زربخت، در سال 1330 ،مرتضی راوندی،محمد حسین تمدن و جواد معینی را که در یک جلسه حزبی دستگیر شده بودند به زندان قصر آوردند. در این زمان، بحث روز داغ زندان،ملی شدن نفت و دولت دکتر مصدق بود.آمدن راوندی و تمدن،دو عضو مشاور کمیته مرکزی،به بحث و بررسی دامن زد و آن را گسترده تر کرد.» آنگونه که در یادنامه مرتضی راوندی درج شده، در مدتی که او و رفیق دیگرش در "قصر" بودند آشکارا بر خلاف موضع رسمی حزب در آن زمان،از دولت ملی دکتر مصدق و ملی شدن صنعت نفت در سراسر ایران حمایت می کردند. به گونه ای که موجب واکنش ها و موضع گیری های شدید از سوی عده ای علیه خود شده اند.

*وفادار به راه خود*

با این همه، پژوهشگر سفر کرده میهن در مقطع پس از کودتای بیست و هشتم مردادماه و تیرباران افسرانی شریف از سازمان نظامی حزب،همچنان به راه و رسم خود وفادار ماند. کیانوری می گوید که راوندی از جریان عمومی حزب برکنار بود و خسروپناه تاکید می کند « با این حال،آن قدر نزد رهبران حزب که در مسکو بودند اعتبار داشت که بخواهند با مشارکت راوندی،مشایخی،شبرنگ و 5 عضو هیات اجراییه مستقر در ایران پلنومی برگزار کنند و بر بحران ناشی از بی عملی رهبری حزب در کودتای بیست و هشتم مردادماه 32 و اختلاف های عمیق درون هیات اجراییه غلبه کنند.» اما بخت یار تحولخواهان میهن نشده و پلنوم مذکور برگزار نمی شود. در این فاصله مرتضی راوندی دستگیر و به زندان منتقل می گردد. « این پایان فعالیت سیاسی مرتضی راوندی بود.» گرچه در روزگار پس از آزادی از زندان،ارتباط تشکیلاتی راوندی با حزب بسیار محدود شد اما تکاپوی او در حیطه پژوهش جای آن کم کاری را گرفت که حاصل سالها کار او در این عرصه کتاب "تاریخ اجتماعی ایران" است. کتابی که نخستین جلد آن در سال 1340 خورشیدی منتشر شد و آخرین جلد آن در سال 1373 در سوئد و ایالات متحده به بازار نشر عرضه شد.

*تاریخ اجتماعی ایران*

مرتضی راوندی،در این باره می گوید :« با انتشار جلد دهم "تاریخ اجتماعی ایران"،کار سنگین و دشواری را که در حدود چهل سال پیش با علاقه فراوان گردآوری و مطلب و تالیف آن را بر عهده گرفتم پایان یافت و "تاریخ اجتماعی ایران" با تحمل مشکلات و موانع بسیار در ده جلد از منابع و ماخذ گوناگون جمع آوری و منتشر گردید. در هریک از این مجلدات،یکی از نمودها و مظاهر زندگی مردم این سرزمین بررسی و تحقیق شده است.» مرتضی راوندی در گفتگو با "چیستا" پیرامون انگیزه های خود برای نگارش "تاریخ اجتماعی ایران" می گوید « ... این موضوع بر می گردد به بعد از شهریور 1320 و تشکیل حزب توده ایران... بله،نتیجه فعالیت های سیاسی من بود. با بسیاری از اهل قلم و سیاسیون در زندان بودیم. ما در بند عمومی بودیم و البته برای خودمان برنامه منظمی هم داشتیم.انصافا آن طور که باید و شاید با ما سخت گبری نمی شد. که یک علت عمده آن این بود که هنوز پهلوی دوم،محکم بر تخت ننشسته بود... وجود انگیزه های آشکار و پنهان زیاد است،واقعیت این است که ما تاریخ ملی نداشتیم. تاریخی که نمودار زندگی مردم این مملکت باشد وجود نداشت و تقریبا از قیل و بعد از اسلام،تاریخ،بر پایه قدرت فرمانروایان و پادشاهان نوشته شده بود...» استاد،پیرامون سانسور و نبود آزادی اندیشه و بیان در سیستم های آزادی کش و آزادی ستیز معتقد است که به طور کلی در هر مملکتی،هر رژیمی که حاکم باشد،آن رژیم علاقه مند است کتاب هایی منتشر شود که اساس آن رژیم را تایید کند. « کتا بهای من از چهل پنجاه سال پیش منتشر شده.این کتاب ها،کتاب هایی نبوده که به سود رژیم ها باشد...» راوندی بر نکته شگرفی انگشت گذارده. او می گوید وقتی می گوییم ملت ایران ،این نمودار خصوصیات مردم این مملکت نیست بلکه باید بدانیم که هر طبقه وضعیت خاصی دارد.باید به این موضوع توجه داشت... در دوران پس از تبعید رضا شاه،مطبوعات عمدتا به دو گروه و جناح تقسیم شده بودند،یک عده ای طرفدار سوسیالیسم و افکار اجتماعی بودند و عده ای طرفدار رژیم و رضا شاه و سلطنت. به هر حال گمان می کنم به واسطه تبلیغات موثر حزب توده، توجه به مردم و افکار عمومی بیشتر شد.گفتگو در زمینه های اجتماعی و مردمی و موضوع حقوق مردم بیشتر شد،کتاب ها نوشته شد،روزنامه ها دائر شد. مثل روزنامه "مردم"،"رهبر"، و گمان می کنم روزنامه "رزم" و روزنامه های دیگر...»

کتاب شناسی مرتضی راوندی:

ترجمه:
1- اقتصاد بشری / رنه ساید
2- زندگی مسلمانان در قرون وسطی / دکتر علی مظاهری
تالیفات:
1- زندگی روزمره ایرانیان در خلال روزگاران
2- سیر فرهنگ و تاریخ تعلیم و تربیت در ایران و اروپا
3- سیر قضا و تاریخ دادگستری در ایران و اروپا
4- تاریخ اجتماعی ایران / 10 جلد که جلد چهارم و هفتم آن هر کدام در دو کتاب منتشر شده است.
5- تاریخ تحولات اجتماعی
با وقوع انقلاب بهمن در سال 1357، مرتضی رواندی نیز چون شمار بزرگ تحولخواهان میهن، سپیده را به انتظار نشست شاید که سو سویی حتی... اما روند تحولات بگونه ای نبود که او و یارانش انتظار می کشیدند. راوندی بار دیگر خانه نشین شد تا در فصل تماشایی دیگر میهن، امید، معنای خود را بیابد و خانه گواهی دهد که روز ما فرداست،فردا روشن است،شام تیره بام را آبستن است... بیست و سوم شهریور ماه 1378 ، مرتضی راوندی در سن 86 سالگی در غربت وطنش در حالی خاموش شد که نه از مرثیه سرایی آنچنانی رسانه ای خبری بود و نه حتی از انبوهان آن خلق که عمری را در کارشان بود و به انگیزه بهروزی آنها قلم زد... مرتضی راوندی در گورستان بهشت زهرا، در آرامگاه هنرمندان و ادبا آرام گرفت.

وبلاگ سهیل آصفی


}
All rights reserved for the original source
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:43  توسط بیژن آزاد  | 

 
>> امروز

1385/06/21 - 15:36:53 P.M
Print This Page
آشنايي با علم، بيگانگي با معرفت

آشنايي با علم، بيگانگي با معرفت ....
ایلنا:در حدود سال هاي 1930 بود كه دو قطب جهاني از دو مسير مختلف به اين نتيجه رسيدند كه اصل بر توليد بيشتر يا حداكثر كردن مولديت است. TAYLOR، متخصص مديريت در آمريكا، معتقد بود كه بايد فرايند كار را قطعه بندي كرد و هر فرد را در يك قطعه گماشت تا در آن مهارت پيدا كند. از اين رو كارها را آن قدر ريز كردند تا بدينوسيله مولديت بالا رود.

اين پروسه به تيلوريسم (TAYLORISM) معروف شد. در شوروي نيز، در زمان استالين، پديده مشابهي، معروف به استخانافيسم پديد آمد. اين امر در بين دو جنگ جهاني و در دوران ركود اقتصادي رخ نمود. در واقع، دو قدرت در رقابت بودند و آلمان هم كمابيش به دنبال جنگ افروزي بود. از اين رو پديده تيلوريسم- استخانافيسم تنها رويكرد برون رفت از اين بحران اقتصادي به نظر مي رسيد. فيلم «عصر جديد» "چارلي چاپلين" هم در نقد پديده تيلوريسم ساخته شده است.

اين پديده به اينجا ختم نشد و در حال حاضر، دنيا در صحنه علم و تكنيك هم همين كار را دنبال مي كند. به علت ارتباط بين دانشگاه و تكنيك، محيط دانشگاه نيز دچار همين تيلوريسم علمي شده است. تيلوريسم علمي يعني چه؟ يعني اينكه يك فرد به دانشگاه برود و فقط به دنبال يك تخصص ويژه باشد. به طور مثال، فردي مهندسي مكانيك مي‌‏خواند با گرايش جامدات با تخصص طراحي سازه كشتي و به طور اخص طراحي عرشه كشتي، و كل زندگي او در اين خلاصه مي شود. به اين، تيلوريسم علمي مي‌‏گويند. دانشگاهها در دنيا به اين سمت رفته‌‏اند و خيلي تخصصي شده اند. علوم را از عالي به داني به سه سطح DISCIPLINE، FIELD، و FOCUS تقسيم مي‌‏كنند. در تيلوريسم علمي، افراد در يك DISCIPLINE خاص و يك FOCUS خاص متمركز مي شوند. افراد با هموآكادميكوس يا آدم دانشگاهي تبديل شده اند. هموآكادميكوس يعني انسان دانشگاهي متخصص در علوم دقيقه و محض (PURE SCIENCE) و نه معرفت (KNOWLEDGE).

در نتيجه معرفت به كنار رفته است. چرا؟ چون بازار و سرمايه‌‏داري در علوم محض كاراتر است. در نتيجه اين پديده، ما نسبت به كل فرآيند توليد بيگانه شده‌‏ايم. آيا تا به حال از خود پرسيده‌‏ايد كه چرا يك كشاورز با فرآيند توليد خود بيگانه نيست؟ به علت اينكه او در تمام مراحل توليد خود دخيل است و به آن آگاهي دارد. به اين بيگانگي از فرآيند توليد، اليناسيون مي‌‏گويند. براثر انقلاب صنعتي و توسعه سرمايه داري، اليناسيون بيشتر در كار يدي مطرح بوده است و "ماكس" و" وبر" هم الينه شدن در كار يدي را مطرح كرده بودند. مقصود من، اليناسيون در كار دانشگاهي و ذهني و بيگانگي از فرآيند فكري است.

عوارض اليناسيون فكري- دانشگاهي چيست؟ به طور مثال، وقتي در غرب از يك فرد متخصص پيشرفته در يك علم خاص پرسيده مي شود كه فرماندار ايالتت كيست؟ يا بر فرض نماينده‌‏ات در مجلس سنا كيست؟ نمي داند. او حتي فرق بين ايران و عراق را هم كه تنها در يك حرف تفاوت دارند، نمي‌‏داند. يادآوري مي شود كه علم خصلت انباشتگي دارد و بنابراين شما اگر بخواهيد در يك زمينه‌‏اي متخصص شويد، بايد حاصل سال ها تحقيق و پژوهش را مطالعه كنيد تا بتوانيد به نكته جديدي برسيد. در غرب به يك سري افراد كه صرفا در يك زمينه تخصص دارند، افراد تك ساحتي مي گويند. به اين افراد GRANT پژوهشي يا بودجه مي‌‏دهند تا در همين يك زمينه خاص متخصص شوند. اين در حالي است كه آدم داراي ابعاد بسيار متنوعي است. آدم هنر و زيبايي مي خواهد. شادي مي خواهد. ادبيات مي خواهد. محيط زيست مي خواهد. آيا آدم نبايد بداند همسايه‌‏اش چه كسي است و چه مشكلي دارد؟ كشورش چه مشكلي دارد؟ آيا او نبايد بداند چه كساني بر او حاكم هستند؟ در سطح كلان كشورش چه مي‌‏گذرد؟ آيا آدم حق حاكميت ندارد؟ وقتي مي‌‏خواهد راي بدهد، نبايد بداند به چه كسي راي بدهد بهتر است؟ چرا يك فيلمساز يا هنرمند حساس در جامعه ما، از يك متخصص بهتر جامعه را درك مي‌‏كند؟ با ديدن فيلم او متوجه مي‌‏شويد كه جامعه را بهتر فهميده و به تصوير كشيده است. همين طور مي‌‏بينيد كه يك شاعر چقدر قشنگ جامعه خود را شناخته است و حتي يك دانشجو جامعه خود را از استادش بهتر فهميده است.

" چرا دولت ها مشوق تيلوريسم هستند؟"

اول: بالا رفتن توليد و ارزش افزوده. دوم: غير سياسي (DEPOLITIZE) كردن دانشگاهها. در كشور ما با افزايش فشارهاي سياسي و اجتماعي، روندهايي اتفاق مي‌‏افتد كه يكي از آنها قطعا فرار مغزها مي باشد. به قول سعدي كه "بر و بحر فراخ است و آدمي بسيار" و" سعديا حب وطن گرچه حديثي است صحيح نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم". عده‌‏اي نيز در اين وضعيت تن به وضع موجود داده و به دنبال زندگي خود مي روند و حتي اخلاق را نيز كنار مي‌‏گذارند. عده‌‏اي دچار افسردگي شده و به سمت انزوا طلبي مي روند و يا منتظر منجي يا دست خارجي مي نشينند. عده‌‏اي ديگر به سمت اعراض، اعتراض و تعرض مي روند. اعراض به معني رويگرداني منفي، اعتراض به معني بيان كردن نارضايتي و تعرض به معني عمل خشونت آميز است.

براي همه اينها چه بايد كرد؟ دولت ها مي‌‏خواهند دانشگاهها و دانشجوها را غير سياسي كنند؛ يا بايد مروج سياست هاي آنها باشيد و يا ساكت باشيد. چرا ميانه آنها با رشته‌‏هاي علوم انساني به اندازه علوم دقيقه خوب نيست؟ چون علوم انساني كمتر قابليت الينه كردن آدم ها را دارند، ولي علوم دقيقه بيشتر اين قابليت را دارند. پس راه برون رفت از اين بحران در رشته هاي غير علوم انساني چيست؟

1- ايجاد رشته هاي بين رشته اي (INTERDISCIPLINARY) مثل مديريت صنعتي يا اقتصاد بهداشت و ... اين كار در غرب شروع شده است ولي در ايران كمتر جا افتاده است.

2- ايجاد شبكه يا NET بين رشته ها. در ايران اين كار را خود دانشجويان بايد بكنند و انجمن هاي اسلامي اين توانايي را دارند و علي الخصوص در انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران، به علت تعدد و تكثر رشته‌‏ها اين امكان بيشتر وجود دارد. اين وظيفه شماست كه اين شبكه را بين رشته‌‏ها ايجاد كنيد. شما مي‌‏توانيد با تهيه ليستي از كلاس هاي مفيد اساتيد مختلف در رشته‌‏هاي مختلف علوم انساني و كلاس هاي خارج دانشگاهي معرفت شناسي، ادبي، اعتقادي و ... و ارائه آن به دانشجويان علاقه مند، زمينه ايجاد اين شبكه را فراهم آوريد. حتي ديدن فيلم و تئاتر، و گوش كردن به انواع موسيقي و خواندن كتاب هاي متنوع نيز در همين راستاست.

حال بايد بدانيم بين اليناسيون علمي و فرآيند دموكراسي در جوامع چه نسبتي وجود دارد؟ دموكراسي داراي دو شاخص رقابت (COMPETITION) و مشاركت (PARTICPATION) است، در غرب شاخص رقابت بالا رفته است و شاخص مشاركت پايين آمده است. در آمريكا و انگليس، احزاب نخبه‌‏گرا هستند و آنها هستند كه با تبليغات، توده‌‏ها را سازمان دهي مي‌‏كنند. بر فرض در شرق و غرب آمريكا كه دانشگاهها بيشتر هستند، گرايش به دموكرات ها بيشتر است، اما در مركز آمريكا كه خرده بورژواها و كشاورزان بيشتر هستند، راي دموكرات ها پايين‌‏تر است و گرايش به سمت جمهوريخواهان بيشتر ديده مي شود. البته مساله نژاد سفيد و سياه و اقليت‌‏ها در شرق و غرب آمريكا كه بيشتر به دموكرات ها گرايش دارند، نيز مطرح است. بنابراين توده‌‏ها براي جمهوري خواهان مهم‌‏تر و نخبگان براي دموكرات‌‏ها مهم تر هستند. البته نخبگان در حال حاضر در آمريكا از نظر كمي، خود بدل به توده شده‌‏اند. نخبگان در كشور ما با نخبگان غرب متفاوت هستند. نخبگان غرب الينه شده و از معرفت دور شده اند. البته در جنوب اروپا به خصوص ايتاليا، اسپانيا، پرتغال، و يونان، معرفت بيشتري در ميان نخبگان ديده مي شود، و در واقع هرچه سرمايه داري (CAPITALISM) شديدتر باشد، اليناسيون نخبگان بيشتر خواهد بود. در حقيقت تيلوريسم زاده كاپيتاليسم است. نخبگان ما نيز هنوز معرفت (KNOWLEDGE) دارند، اهل سياست هستند و مي فهمند. در كشور ما، نيامدن نخبگان به صحنه انتخابات، به نفع دولت است. آنها احزاب پادگاني و قدرت بسيج توده‌‏ها را در دست دارند. در واقع دولت مردان ما در شعار مخالف غرب هستند ولي در واقع همان طور عمل مي‌‏كنند و نخبگاني را مي خواهند كه الينه شده باشند. علايمي هست كه نشان مي دهد كه مي خواهند نسل جديد ما را به سمت علم زدگي (SCIENTISM) و خروج از دايره معرفت سوق دهند.

اين سوال پيش مي‌‏آيد كه چرا ما ايراني ها دچار تيلوريسم علمي شديم، در حالي كه كشورهاي ديگر مثل لبنان، تركيه و ... با اينكه از ما پيشرفته تر هستند اين قدر از سياست زده نشده و دچار تيلوريسم علمي نشده اند. حتي مردم اين كشورها نيز از لحاظ معرفت (KNOWLEDGE) از ما بهترند. دين، هنر، سينما، توليدات فرهنگي، شعر و ادبيات همه از نتايج معرفت در ميان مردم هستند. كشورهايي مثل چين و ژاپن نيز با اينكه از ما پيشرفته ترند، به لحاظ توليدات فرهنگي از ما قوي‌‏ترند. تفاوت ما با آنها چيست كه آنها اين چنين پيشرفته و از نظر KNOWLEDGE برتر هستند ولي ايران را شايد بتوان از اين نظر با كشوري مثل امارات مقايسه كرد. يكي از علل، نفت است كه دست دولت را باز مي‌‏گذارد و باعث مي شود كه دولت احتياجي به ماليات مردم نداشته باشد. علت دوم آن است كه بعد از آمدن و رفتن خاتمي، مردم به اين نتيجه رسيدند كه او نيز نتوانست كاري براي آنها بكند و اصلاحات فايده‌‏اي نداشت و به خصوص بعد از رد صلاحيت هاي مجلس هفتم، اين نااميدي بيشتر شد. مي‌‏توانيم بگوييم، پس از اين وقايع، ما مادي‌‏گراتر شده‌‏ايم. مردم ما دچار مشكلات معيشتي شده‌‏اند و هر كسي در اين دنياي وانفسا به دنبال حل مشكلات خود مي رود و حتي علم جويي و تمايل آنها براي ورود به دانشگاهها نيز براي دستيابي به ثروت و منزلت است.

بنابراين از سه منبع كمياب موجود كه قدرت، ثروت و منزلت هستند، راه قدرت و سياست، در صورتي كه مروج سياست آنها نباشيد مسدود است، ولي در صورتي كه به اليناسيون علمي تن بدهيد، مسير ثروت و منزلت را باز گذاشته‌‏اند. مسير معرفت نيز، كه شامل دين ورزي هم مي شود، بسته شده است و ما در صورتي اجازه استفاده از اينها را خواهيم داشت كه بخشي از دستگاه ايدئولوژيك دولت بشويم.

[ متن مقاله ارائه شده در افتتاح هشتمين اردوي تشكيلاتي فرهنگي آموزشي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران]


نويسنده : سعيد حجاريان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:38  توسط بیژن آزاد  | 

پاییز پدرسالار

به تازگی رمان "پاییز پدر سالار" مارکز ، با ترجمه کیومرث پارسای ، توسط انتشارات آریابان ، راهی کتابٰ‌فروشی‌ها شده است. (336 صفحه ، 3500 تومان) ، البته یکی دو ترجمه دیگر هم به طور هم‌زمان در کتاب‌فروشیها دیده می‌شوند.

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

پاییز پدرسالار (The Autumn of the Patriarch و با عنوان اصلی اسپانیایی El Otoño del Patriarca) ، رمانی است که به وسیله گابریل گارسیا مارکز در سال 1975 نوشته شده است.

همانطور که نویسنده این رمان می‌گوید ، این اثر "شعری است بر تنهایی قدرت" و شرحی است بر زندگی یک دیکتاتور فناناپذیر. کتاب شامل 6 فصل است و در مورد قدرت نامحدود یک حاکم مستبد منطقه کارائیب است.

گارسیا مارکز شخصیت تخیلی رمانش را از دیکتاتورهایی واقعی الهام گرفته است مانند : "گوستاوو رخاس پینلا" از کلمبیا ، "ژنرال فرانکو" در اسپانیا ( رمان در بارسلونا نوشته شده است) و "خوان ویسنته گومز" اسپانیایی.

رمان پاراگراف‌های بلندی دارد که هر یک شامل فقط یک جمله هستند ، جملات کتاب تنهایی و افسردگی دیکتاتور را همراه با ظلم و بی‌رحمیش القا می‌کنند.

مانند همیشه مارکز در کتابش از سبک "رئالیسم جادویی" بهره گرفته است ، سبکی که واقعیت و تخیل را در هم می‌بافد. رمان رخدادهایی واقعی را با لعاب تخیل نویسنده ، به خواننده عرضه می‌کند ، رخدادهایی مانند ، مانند انفجار کلیسای کاتولیک‌ها در نیمه قرن نوزدهم و بازی‌های قدرت بین رهبران سیاسی و نظامی در آمرکای لاتین.

با این همه گاه رگه‌های طنز در هم کتاب دیده می‌شود.

لینک‌های مرتبط :

-          "درباره كتاب پاييز پدرسالار ماركز" : سایت سیمافیلم

-          "پاییز پدرسالار" :  سایت کتاب‌نیوز

-          ویکی‌پدیا

و نوشته "احمد گلشیری" درباره پاییز پدرسالار در مقدمه مجموعه داستان‌های کوتاه مارکز ، که می‌توانید در ادامه این پست ، آن را مطالعه کنید.

در اکتبر 1976 گارسیا مارکز برای فرار از دردسرهای موفقیت خارق‌العاده خود که به دنبال انتشار رمان صد سال تنهایی پیش آمد ، راهی بارسلونای اسپانیا شد. فضای اسپانیا در آن روزها و تحت حکومت فرانکو سرکوبگرانه و توأم با محدودیت‌های آزاردهنده بود. در این شهر بود که او از نزدیک با عواقب حکومت دیکتاتوری برای مردم آشنا شد و طرح کتاب بعدی‌اش ، خزان پدرسالار را ریخت. گارسیا مارکز برای نوشتن خزان پدرسالار مدت ده سال تمام درباره دیکتاتورها مطالعه کرد و با آدم‌های گوناگون که در زیر حکومت دیکتاتوری روزگار سپری کرده‌اند ، به گفت و گو پرداخت. او سپس به کارائیب برگشت و نوشتن رمان را آغاز کرد. نوشتن خزان پدرسالار مدت هفت سال به درازا کشید . در سال 1976 ، سال مرگ فرانکو ، مننتشر شد.

گارسیا مارکز در رمان خزان پدرسالار پیچیده‌ترین روند انتخاب شکل رمان را به کار گرفت. او ابتدا می‌خواست دیکتاتور سرنگون‌شده را در دادگاه ملت بنشاند و سپس خاطرات او را با یک گفت و گوی درونی به نمایش بگذارد. اما این روند را به کناری انداخت و تنها نام قهرمان اصلی را حفظ کرد. نکته طنزآمیز آن است که در انتخاب شکل نهایی رمان پدرسالار نامی ندارد. رمان به یاری صداهای گوناگون و از جمله صدای مادر پدرسالار بیان می‌شود و رمان نه با دادگاه مردم ، بلکه با مرگ پدرسالار آغاز می‌شود.

کاور اصلی رمان:

Free Image Hosting at allyoucanupload.com

گارسیا مارکز رمان خزان پدرسالار را شعری بلندی درباره تنهایی یک دیکتاتور می‌خواند و آن را نسبت به صد سال تنهایی دستاورد ادبی ‌مهم‌تری می‌داند.

مردم بعد از آگاهی از مرگ پدرسالار به کاخ او هجوم می‌آورند و وقتی با جسد او روبرو می‌شوند ، سراسر تن او را می‌بینند که از گلسنگ‌های ریز و انگل‌های اعماق دریایی که به باد داده است ، جوانه زده است.

خسران‌هایی که او برای مردم و کشورش به ارمغان آورده به اندازه‌ای سهمگین و برآوردنشدنی است که تنها به یاری جادو می‌توان نشان داد. بنابراین گارسیا مارکز جادوی اغراق را به خدمت می‌گیرد. پدرسالار هنگام مرگ 107 تا 232 سال عمر کرد است. هنگامی که دوست قدیم پدرسالار ، ژنرال رودریگو آگیلار ، با یکی از سفیران آمریکا همدست می‌شود ، پدرسالار دستور می‌دهد ، امعا و احشای او را بیرون بیاورند ، شکم او را از میوه کاج و گیاهان معطر بیاکنند ، در روغن داغ سرخ کنند ، سپس قطعه‌های او را در سینی نقره بچینند و در ضیافتی که نظامیان نخبه او همه دعوت شده‌اند ، بر سر میز شام بیاورند.

پدرسالار سپس تصمیم می‌گیرد مادرس ، بندیسیون آلوارادو ، را به مقام قدیسی برساند ، اما وقتی با تردید سفیر واتیکان رو به رو می‌شود ، دستور می‌دهد ، کاخ او را غارت کنند. خود او را نیز کشان کشان توی خیابان‌ها می‌گردانند ، شکنجه می‌کنند ، سپس جسدش را را در سر راه کشتی‌های خارجی می‌اندازند تا درس عبرتی برای بیگانگان باشد.

او که جز با زبان مسلسل با مخالفان سخن نمی‌گوید ، در تنها مدرسه‌ای که اجازه تأسیس آن را داده جاروکشی می‌آموزد.

سرانجام روزی همسر و فرزندش ، که او را درست پیش از بریدن بند نافش به مقام سرلشکری رسانده ، مورد هجوم شصت سگ شکاری سرگردان ، که چشمان زرد ترسناکی دارند ، قرار می‌گیرند و تکه‌تکه می‌شوند. به این ترتیب شرارت‌های پدرسالار نه‌تنها دشمنان بلکه بستگان نزدیک او را دربرمی‌گیرد.

گارسیا مارکز درباره تنهایی دیکتاتور می‌گوید :" آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او ، برایش دشوارتر می‌شود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع می‌شود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور ، شخص بسیار خودکامه ، گرداگردش را علائق و آدم‌هایی می‌گیرند که هدف‌شان جدا کردن کامل او از واقعیا است. همه‌چیز دست به دست هم می‌دهند تا تنهایی او را کامل کنند."

ژنرال عمر توریخوس ، حاکم پاناما ، از دوستان گارسیا مارکز به شمار می‌رفت. او در یک سانحه هوایی ، که گارسیا مارکز معتقد است ، توطئه بوده کشته شده است. گارسیا مارکز به یاد می‌آورد که روزی توریخوس ، که به ندرت کتاب می‌خوانده ، به او می‌گوید که خزان پدرسالار بهترین کتاب اوست. گارسیا مارکز از او توضیح می‌خواهد. توریخوس سرش را به گوش گارسیا مارکز نزدیک می‌کند و می‌گوید : " آخر مطالب کتاب راست است. ما همه به او شباهت داریم."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:12  توسط بیژن آزاد  | 

فاحشه باز غمگین

 

 

"گابریل گارسیا مارکز"، اثر "گوسی بِخِر"

 

رمان "خاطره ی فاحشه های غمگین من"، جدیدترین رمان "گابریل گارسیا مارکز" که او را پدر قصه پردازی نوین می شناسم، مثل کارهای قبلی اش کاری است در غایت استادی. او که خود هفتاد و هفت ساله است در این رمان قصه روزنامه نگاری پیر را بازگو می کند که برای سالروز تولد نود سالگی اش تصمیم غریبی می گیرد:

"در سالروز نود سالگی ام می خواستم به عنوان هدیه ای جنون آمیز شبی را با باکره ای نورسیده سر کنم. به یاد "روزا کابارکاس"، خانم رئیس یک خانه مخفی افتادم که معمولا وقتی جنس تازه ای می رسید به مشتریهای خوبش خبر می داد..."

"خانم رئیس" فقط چند سالی از خود او کوچکتر است و بیست سالی می شود که آندو همدیگر را ندیده اند. با اینهمه به محض شنیدن صدای پیرمرد پشت خط تلفن او را به جا می آورد. گرچه پیدا کردن یک دختر باکره در چند ساعت وقتی که به او داده می شود عملی به نظر نمی رسد ولی خانم رئیس یک ساعت بعد زنگ می زند و از او دعوت می کند بیاید خانه. یک دختر چهارده ساله برایش پیدا کرده است.

پیرمرد هرگز ازدواج نکرده است. می گوید اگر کسی بپرسد چرا ازدواج نکرده به سادگی می گوید از دست فاحشه ها! او روزنامه نگاری متوسط است که ستونی در یک روزنامه دارد و در مورد اپرا و موسیقی مطلب می نویسد. می گوید از بیست سالگی شروع کرد به یادداشت کردن نام و سن و محل و خلاصه شرائط نزدیکی اش با زنها. تا سن پنجاه سالگی پانصدو چهارده زن در لیستش بود که با هر یک دستکم یک بار خوابیده بود. با اینهمه بر خلاف آنچه از عنوان کتاب بر می آید در این رمان کوتاه با خاطره گوئی از "فاحشه های غمگین" او سر و کار نداریم بلکه فقط با آخرین آنها، همان دخترک چهارده ساله، روبروئیم.

دخترک برای تامین مخارج خورد و خوراک برادران کوچک و مادر رماتیسمی اش روزها در یک کارگاه دکمه دوزی و شبها اگر "خانم رئیس" مشتری داشته باشد در خانه او کار می کند. اولین روز کار او با تولد نود سالگی قهرمان قصه همزمان می شود. وقتی پیرمرد به اتاق تاریک و گرمازده ی دخترک پا می گذارد او از خستگی کار شاق روزانه درخواب است. پیرمرد تا سحر کنارش دراز می کشد و بی آنکه بیدارش کند خانه را ترک می کند. با اینکه او را به درستی ندیده است در ذهنش تصویری نیمه برهنه از دختر حک می شود. چند شب بعد باز به سراغ دخترک می رود. و این کار را در طول نزدیک به یکسال هر از چندی ادامه می دهد بی آنکه حتی یکبار دخترک را بیدار و لباس پوشیده ببیند. این رابطه یک سویه چیزی را در او بیدار می کند که در طول اینهمه سال و در رابطه با این همه زن متوجه آن نشده بوده است: عشق.

 

           و آنگاه به همراه عشق پرسشهای تازه طرح می شود، پیری، مرگ:

"شروع کردم پرسیدن از خودم که از چه زمانی متوجه پیر شدنم شدم و فکر می کنم مدت کوتاهی بعد از آن روز بود. روزی که چهل و دو ساله بودم و برای درد شانه هایم که نفس کشیدن را برایم مشکل کرده بود به دکتر مراجعه کرده بودم. دکتر اهمیتی به آن نداد، گفت: در سن و سال شما این درد طبیعیه.

-          من بش گفتم: بنابراین آنچه غیر طبیعیه سن و سال منه.

دکتر لبخند بی حوصله ای زد. گفت به نظرم میاد فیلسوف باشین. بار اول بود که به سن و به شرائط پیری فکر می کردم اما خیلی طول نکشید که فراموشش کردم." ص 14-15

حدود نیم قرن بعد سرشار از عشقی پیرانه سر، پیرمرد به دکتری دیگر مراجعه می کند که نوه همان دکتر قبلی است و از هر نظر به پدر بزرگش شباهت دارد. دکتر با حوصله آزمایشات لازم را می کند.

"پس از یک ساعت با لبخندی از رضایت به من نگاه کرد. گفت، خوب، فکر می کنم کاری نیست براتون بکنم. منظورتون چیه؟ چون وضعتون در بهترین حالته برای این سن و سال. بهش گفتم، چه عجیب، عین همین را پدربزرگ شما به من گفت موقعی که چهل و دو ساله بودم، انگار زمان در حال گذر نیست. گفت، همیشه یکی پیدا میشه این حرف رو بزنه چون همیشه بالاخره یک سنی دارین. من با یک جمله ترسناک تحریکش کردم. بهش گفتم: تنها امر محتوم، مرگه. گفت، بله، اما در شرائط خوبی که شما دارین رسیدن به اون آسان نیست." ص 106

شور عشق چنان در قلم پیرمرد جاری است که حالا ستونش در روزنامه خوانندگان بسیار دارد و حتی در رادیو بخشهائی از نوشته هایش را می خوانند. او دیگر از موسیقی نمی نویسد بلکه فقط نامه های عاشقانه اش را که به دخترکی ناشناس نوشته است به دست چاپ می سپارد.

اوج قصه آنجاست که پس از عادت به دیدار دخترک به همان سیاق سابق ناگهان دخترک و خانم رئیس با هم غیبشان می زند. تلاش پیرمرد برای یافتن رد پائی از دخترک به جائی نمی رسد. و وقتی بالاخره آندو پیدایشان می شود "خانم رئیس" اعتراف می کند که برای رضایت وکیلی که قول داده بود مشکل دادگاهی اش را حل و فصل کند دخترک را برای چند هفته به او سپرده بود و خودش هم برای پوشش با آنها به سفر رفته بود...

پیرمرد برای مدتی پایش را از آن خانه قطع می کند. قلبش اما آنجاست. دوباره برمی گردد. یک شب دیگر به همان حال در کنار دختر خوابیده، صبح می کند. باید بخوانید تا بدانید "مارکز" چه زیبا این شب را ترسیم می کند.

"آماده برای همه چیز، آن شب، طاقباز به انتظار درد نهائی در اولین لحظه نود و یک سالگی ام ماندم. آوای زنگ کلیسای دور دست را شنیدم، شمیم روح دلگادینای (دخترک) یکبری خفته را حس کردم، فریادی در افق شنیدم، ضجه ی کسی که انگار یک قرن پیش در این اتاق مرده بود. بعد چراغ را با آخرین نفس کُشتم، انگشتانم را در انگشتان او تنیدم تا او را در دستانم با خود ببرم، و دوازده ضربه ساعت را با دوازده قطره اشک نهائی ام شماره کردم تا خروسها خوانش سردادند و بلافاصله زنگهای شادی نواختند و آتش بازی آغازید، به شادمانی اینکه من ساق و سالم سالِ نود زندگی ام را پشت سر گذاشتم."

وقتی اتاق را ترک می کند با "خانم رئیس" پیر شرط می بندند در محضر امضا بدهند که هر کدام اول مُرد اموالش را به دیگری بسپارد. و با مرگ دومی همه چیز به دخترک برسد. پیرمرد می پرسد:

-          فکر می کنی دخترک قبول کنه؟

-          آه آشنای غمگین من! درسته که پیری، خِنگ که نیستی. این حیوونک بیچاره دیوونه ی عشق توئه.

  

در همین زمینه و به همین قلم:

یک قصه بیش نیست غم عشق و ... 

Posted by reza at February 23, 2005 09:39 PM
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط بیژن آزاد  | 

نگاهی به رمان صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز
ترانه جوانبخت

گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.



شخصیت های مهم رمان عبارتند از: خوزه آرکادیو بوئندیا که اولین مرد وارد شونده به سرزمینی ست که بعدها ماکوندو نام می گیرد زن او به نام اورسولا که در طی حیات خود اداره کردن خانواده را با تحمیل مقررات خود به بچه ها عهده دار می شود و تولد چندین نسل را به چشم می بیند. اورسولا به ساختن آب نبات های کوچک به شکل حیوانات می پردازد تا مخارج خانواده را تامین کند. دو پسر او آئورلیانو و خوزه آرکادیو هستند که اولی در جنگ شرکت می کند و به عنوان سرهنگ و رهبر آزادی خواهان به مبارزه با دولت محافظه کار می پردازد و دومی به سفر می رود و بعد از بازگشت به دهکده ماکوندو به کارهای خلاف اخلاق می پردازد. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در طی سال های جنگ از زنهایی که با آنها در جبهه جنگ آشنا شده صاحب پسران بسیار می شود. دختر اورسولا به نام آمارانتا بر خلاف دو برادر خود تا آخر عمر مجرد می ماند و سرپرستی بچه های دیگران را برعهده می گیرد. نسل های بعدی این خانواده از خوزه آرکادیو و همسرش ربکا به وجود می آیند. آمارانتا که قبل از ازدواج ربکا با خوزه آرکادیو برای ازداج با یک مرد ایتالیایی رقابت می کند کینه ربکا را به دل می گیرد. از ازدواج پسر خوزه آرکادیو و ربکا پسری به دنیا می آید که اسمش را آرکادیو می گذارند. خوزه آرکادیو و برادرش سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با زنی به نام پیلار ترنرا که فال ورق برای اعضای خانواده می گیرد رابطه برقرار می کنند که پسر سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به نام آئورلیانو خوزه از همین زن به وجود می آید. همسر جوان سرهنگ به اسم رمدیوس بعد از ازدواج با او بدون آنکه برایش فرزندی بیاورد می میرد. اسم دیگر پسرهای سرهنگ آئورلیانو بوئندیا را که از زنهای دیگر در جبهه جنگ به وجود آمده اند آئورلیانو می گذارند و اسم مادرهایشان را به اسم هرکدام اضافه می کنند تا مادر هریک از آنها مشخص باشد. آرکادیو پسر خوزه آرکادیو در غیاب سرهنگ اداره ماکوندو را برعهده می گیرد اما با ظلم و ستم به مردم دهکده همه را از خود عاصی می کند. حتی اورسولا مادربزرگ او از ظلم او ناراضی ست و این نارضایتی را با کتک زدن او به او نشان می دهد. آرکادیو از سانتا سوفیا دلا پیه داد صاحب یک دختر به نام رمدیوس و دو پسر دو قلو به نام های خوزه آرکادیوی دوم و آئورلیانوی دوم می شود. از ازدواج آئورلیانوی دوم با فرناندا دل کارپیو دو دختر با نام های آمارانتا اورسولا و رناتا رمدیوس و یک پسر به اسم خوزه آرکادیو به وجود می آیند. رناتا رمدیوس از پسری به اسم مائوریسیا بابیلونیا که شاگرد مکانیک است صاحب فرزندی به اسم آئورلیانو می شود. این آئورلیانو بزرگ می شود و با آمارانتا اورسولا که خاله اوست در غیاب شوهرش گاستون که بلژیکی است رابطه برقرار می کند و از او صاحب پسری به اسم آئورلیانو می شود که آخرین نسل از خانواده بوئندیاست. ملکیادس که از کولی های دارای تجربه در فروش کالاهای اختراعی دنیای خارج به اهالی دهکده است به خوزه آرکادیو بوئندیا و دیگر اهالی دهکده اختراعاتی را نشان می دهد که همه آنها را مجذوب شگفتی آن اختراعات می کند.

وقتی سرهنگ آئورلیانو بوئندیا زمام امور شورشیان آزادیخواه را برعهده می گیرد و با متحد کردن آنها به قدرت می رسد به یک دیکتاتور تبدیل می شود و در اواخر دوره جنگ نسبت به همه حتی به مادر خود اورسولا نیز بدبین می شود طوری که وقتی وارد خانه می شود به اورسولا دستور می دهد از فاصله سه متر به او نزدیک تر نشود. او برای کسب قدرت از کشتن نزدیک ترین دوستان خود دریغ نمی کند و مارکز در خلال داستان نقل می کند که او در عمر خود به هیچ کسی حتی به زنهایی که مادر فرزندانش بودند واقعا دل نبست و زندگی را در جنون قدرت و بی اعتمادی به دیگران گذراند.

ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیت های داستان به جادویی شدن روایت ها می افزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران کشته شدن همه پسران سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمده اند توسط افراد ناشناس از طربق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که علامت صلیب داشته و طعمه مورچه ها شدن آئورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا از این موارد است.

شخصیت اورسولا و پیلار ترنرا از بقیه افراد خانواده تفاوت دارد زیرا این دو نفر با حس ششم خود و گرفتن فال ورق می توانند آینده افراد را پیش بینی کنند. بعد از مرگ اورسولا این فرناندا دل کارپیو است که کنترل زندگی افراد خانواده را برعهده می گیرد و نظراتش را بر آنها تحمیل می کند. چون او از ارتباط دخترش رناتا رمدیوس با مائوریسیا بابیلونیا ناراضی ست و نمی خواهد مردم دهکده در جریان رابطه آن دو قرار بگیرند مرگ آن جوان را سبب می شود و دخترش را به یک صومعه پیش عده ای راهبه می فرستد تا در آنجا تا پایان عمرش بماند. وقتی راهبه ای به خانه فرناندا می آید و نوه او که فرزند رناتا و مائوریسیا است را با خود می آورد با وجود آن که فرناندا در ابتدا قصد کشتن آن کودک را دارد اما از فکر خود منصرف می شود و آن بچه در آن خانه بزرگ می شود.

تغییراتی که کولی ها در زندگی خانواده بوئندیا می دهند نیز جالب است. ملکیادس جادوگر که به عنوان کولی همراه با کولی های دیگر وارد دهکده ماکوندو می شود پس از مدتی در خانه بوئندیاها ساکن می شود و به نوشتن مکاتیبی به زبان سانسکریت می پردازد که خوزه آرکادیو و بعدها آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس با خواندن این مکاتیب سعی در بر ملا کردن راز آن نوشته ها می کنند اما خوزه آرکادیو ناموفق می ماند و آئورلیانو با خریدن تعدادی کتاب قدیمی از یک کتاب فروشی و خواندن آن کتاب ها به تدریج راز آن نوشته ها را کشف می کند. او در بخش پایانی داستان به نحوه مردن افراد خانواده بوئندیا از نوشته های ملکیادس پی می برد. ملکیادس نوشته است که اولین فرد خانواده یعنی خوزه آرکادیو بوئندیا با بسته شدن زیر یک درخت می میرد و آخرین فرد خانواده خوراک مورچه ها می شود. در پایان داستان طوفانی اتفاق می افتد که آئورلیانو در حین خواندن واقعه طوفان و مرگ خود در اثر طوفان در جریان نحوه مرگ خود قرار می گیرد و دیگر هرگز از اتاق ملکیادس خارج نمی شود چون با وقوع طوفان زندگی او نیز به پایان می رسد و داستان تمام می شود.

تغییر ارتباط زنها و مردها از یک نسل خانواده بوئندیا به نسل دیگر در داستان جالب است. در نسل دوم پسرها ارتباطی باز با زنهای متعدد دارند به طوری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا از داشتن این ارتباط های متعدد صاحب پسران بسیار می شود اما در نسل های بعدی می بینیم که از تعداد زنهای مربوط به هر مرد رفته رفته کم می شود تا جایی که گاستون شوهر بلژیکی آمارانتا اورسولا به داشتن همان یک همسر قناعت می کند و با وفاداری با او در دهکده زندگی می کند و آئورلیانو پسر رناتا رمدیوس نیز بعد از مراجعت گاستون به بلژیک برای خرید هواپیما و انتقال آن به دهکده با آمارانتا اورسولا رابطه برقرار می کند. تغییر زندگی مردان خانواده بوئندیا از چند زنه بودن به تک زنه شدن را می توان در دو علت دید. سخت گیری مادرها در بزرگ کردن پسرهایشان و تحمیل نظراتشان به آنها یکی از این عوامل است و عامل دیگر چسبیدن شبانه روزی پسرها به نوشته های ملکیادس برای رمز گشایی از آنهاست که از ارتباط آنها با دیگر افراد به اندازه قابل توجهی کم می کند طوری که آنها فقط برای احتیاجاتشان از اتاق ملکیادس به آشپزخانه و توالت می روند و همه وقت خود را در اتاق ملکیادس برای خواندن نوشته هایش می گذرانند.

سبک رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی ست. مارکز با نوشتن از کولیها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. فرود آمدن گل های زرد از آسمان تولد فرزند دم دار در اثر ازدواج فامیلی زنده شدن ارواح و گشت و گذار مردگان در خانه بوی رمدیوس و فرستادن مردها به کام مرگ توسط او وجود پروانه های زرد رنگ بالای سر مائوریسیا بابیلونیا که همراه او همه جا می روند مردن پرندگان در اثر آمدن هیولا به دهکده بلند شدن مکاتبب ملکیادس کولی به هوا با نیروی نامرئی و فاحشه خانه خیالی که همه حوادث در آن غیر واقعی است بخش های جادویی این داستان را تشکیل می دهد.

مارکز در چند جای رمان زمان را به عقب می برد اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری در انسجام روایت ها ندارد و باعث پیچیدگی داستان نمی شود.

داستان تنها یک راوی دارد که سوم شخص است اما اگر مارکز در بخش های مختلف رمان روایت را به شخصیت های مختلف می سپرد با توجه به تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در عین حال از این سادگی روایت بیرون می آمد.

رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در آن شرح داده شده است.

منبع:

صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز- ترجمه بهمن فرزانه- انتشارات امیر کبیر- چاپ چهارم- 1357- تهران
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:6  توسط بیژن آزاد  | 

رؤیاهایم را می‌فروشم

انتشارات نگاه به تازگی مجموعه‌ای از داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز را با ترجمه "احمد گلشیری" منتشر کرده است. در میان داستانهای کوتاه این مجموعه ، تنها داستان " رؤیاهایم را می‌فروشم" را نخوانده بودم ، دیگر داستانها را اینجا و آنجا با ترجمه‌های مختلف خوانده بودم. این داستان کوتاه را اینجا تقدیمتان می‌کنم.

marquez.jpg

تایپ این داستان به یاری نرم‌افزار read iris و تصحیح حروف چهارگانه " پ چ گ ژ " و اندک تصحیحات دیگر توسط اینجانب امکانپذیر شد! OCR فارسی کی می‌آید ، نمی‌دانم. فعلا باید یا همین OCRهای عربی بسازیم و به واسطه آن چهار حرف کسریشان ، بسوزیم. درد دلهای آی‌تی بماند برای پستهای بعد!

 

رؤیاهایم را می‌فروشم

يک روز صبح ، ساعت نه ، كه روى تراس هتل ریویرای هاوانا ، زير آفتاب درخشان داشتيم صبحانه می‌خورديم ، موجى عظيم چندين اتومبيل را، كه آن پايين در امتداد ديوار ساحلى ، در حركت بودند يا توى پیاده‌رو توقف كرده بودند، بلند كرد و يكى از آنها را با خود تا كنار هتل آورد. موج حالت انفجار ديناميت را داشت و همه آدمهاى آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده كرد و در شيشه‌ای بزرگ ورودى را به صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسراى هتل با مبل‌ها ، به هوا پرتاب شدند و عده‌اى از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به ‌يقين بسيار بزرگ بود، چون از روى خيابان دوطرفه ميان ديوار ساحلى و هتل گذشت و، با آن قدرت ، شيشه را از هم پاشيد. داوطلبان بشاش كوبايى،  به كمك افراد اداره آتش‌نشانى ، آت و آشغال‌ها را دركمتر از شش ساعت جمع كردند و دروازه رو به دريا را گشودند و دروازه ديگرى کار گذاشتند و همه چيز را به صورت اول درآوردند. صبح كسى نگران اتومبيلی كه با ديوارجفت شده بود نبود، چون مردم خيال می‌كردند يكى از اتومبيلهايى است كه توى پياده رو توقف كرده بودند. اما وقتی‌كه جرثقيل آن را ازجايش بلندكرد، جسد زنى ديده شد که  كمربند ايمنى او را پشت فرمان ، نگه داشته بود ، ضربه آن قدرشديد بود كه زن حتى يك استخوان سالم برايش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چكمه‌هايش دريده بود و لباسش تكه پاره شده بود. يك حلقه طلا به شكل مار با چشمانى از زمرد درانگشت دستش ديده می‌شد. پليس به اثبات رساند كه زن خدمتكار سفيرجديد پرتغال و زنش بوده . او دوهفته پيش همراه آنها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح ، سوار براتومبيلى نو، راهی بازار بوده . وقتى اين موضوع را توى روزنامه خواندم نام زن چيزى را به خاطرم نياورد ، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش كنجكاوى مرا برانگيخت ،چون دستگيرم نشد كه حلقه دركدام يك از انگشتانش بوده .

اين خبر براى من بسيار بااهميت بود چون می‌ترسيدم همان زن فراموش‌نشدنى باشد كه اسمش را هيچگاه درنيافتم و حلقه‌اى شبيه همين حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت كه حتى در آن روزها از حالا غيرعادی‌تر بود. اين زن را سى و چهار سال پيش در وين ، توى ميخانه‌اى كه محل رفت و آمد دانشجويان امريكاى لاتينى بود، ديده بودم كه سوسيس و سيب زمينى آب پز و آبجو بشكه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسيده بودم و هنوزكه هنوز است واكنش سریع خود را در برابر سينه باشكوه اوكه حالت سينه خوانندگان اپرا را داشت ، دم‌هاى وارفته پوست روباهی كه روى یقه كتش آويخته بود، و آن حلقه مصرى مارمانند را به ياد دارم . زبان اسپانيايى را كه تعريفى نداشت با لحنى طنين‌دار و بدون مكث صحبت می‌كرد و من خيال می‌كردم كه او تنها زن اتريشى در پشت آن ميز طولانى چوبى است . اما اشتباه می‌كردم ، او توى كلمبيا متولد شده بود، و دردوران بچگى و در فاصله دو جنگ به اتريش آمده بود تا در رشته موسيقى و آوازدرس بخواند. سى سالى داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگى به دل نمی‌زد و پيش از موقع شكسته شده بود. اما انسان جذابى بود و حيرت همه را برمی‌انگيخت .

وين هنوز شهر سلطنتى كهنى بود كه موقعيت جغرافيايی‌اش در ميان دو دنياى آشتی‌ناپذير، پس ازجنگ جهانى دوم ، آن را به صورت بهشت معاملات بازار سياه و جاسوسى بين‌المللى درآورده بود. من جايى دنج‌تر براى هم ميهن فراری‌ام ، كه هنوز توى ميخانه سرنبش دانشجويان غذا می‌خورد، سراغ نداشتم . او صرفا به خاطر پای‌بندى به ريشه‌هايش آن جا می‌آمد چون آن قدر پول داشت كه غذاى همه دوستان پشت ميزش را حساب كند. هيچ گاه اسم حقيقی‌اش را نمی‌گفت و ما هميشه او را با نامى آلمانى، كه راحت نمی‌شد تلفظ كرد، مي‌شناختيم ، نامى كه ما آمريكاى لاتينی‌ها در وين برايش ساخته بوديم ، يعنى فرو فريدا. من تازه به او معرفى شده بودم كه با گستاخى بی‌شائبه‌اى از او پرسيدم، چطور ما به دنيايی گذاشته كه اين همه با تپه‌هاى بادخيزكينديو متفاوت و دور است و او اين جمله بهت‌انگيزرا پاسخ داد:

"من رؤياهامو می‌فروشم ."

در واقع همين تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از يازده فرزند مغازه‌دار مرفهى دركالداس سابق بود وهمين كه زبان بازكرد، اين عادت زيبا را درخانواده‌اش تعميم دادكه همه ، پیش از صبحانه خواب‌هایشان راتعریف كنند، يعنى وقتی‌كه كيفيت الهامبخشى درانسان به ناب‌ترين شكلى درحال پاگرفتن است . درهفت سالگی خواب ديد كه يكى از برادرهاش را سيلاب برده . مادرش صرفا از روى خرافه‌پرستى قدغن كردكه پسرش توى آبكند شنا کند با اين که او عاشق اين کار بود. اما فرو فریدا از قبل به شيوه خود پیش‌بينى‌اش را اعلام كرده بود.

گفته بود:"معنى اين خواب اين نيست كه برادرم غرق می‌شه بلكه منظور اينه كه نبايد لب به شيرينى بزنه ."

تعبيراو براى پسر پنج ساله ظاهرا روسياهى به دنبال داشت : چون او نمی‌توانست روزهاى يكشبه را بدون قاقالی‌لى به شب برساند. مادركه به استعداد غيبگويى دخترش اطمينان داشت اخطار را جدى گرفت . اما دراولين لحظه‌اى كه از پسرغافل ماند او با يك تكه شيرينى كارامل كه پنهانى مشغول خوردنش بود خفه شد و راهىبراى نجاتى نبود.

فرو فریدا گمان نمی‌كردكه از راه استعدادش بتواند زندگی كند تا اين كه زمستانهاى طاقت‌فرساى وين عرصه را براو تنگ كرد. آن وقت بود كه او در اولين خانه‌اى كه علاقه پيداكرد زندگی كند به دنبال کار برآمد ووقتی‌كه از او پرسيدند چه كارى ازدستش برمی‌آيد فقط این نكته را به زبان آوردكه :"من خواب مىبينم ." به تنهاكارى كه نیاز داشت توضيحى مختصر براى خانم خانه بود و آن وقت با دستمزدى كه تنها مخارج جزئى او را برمی‌آورد استخدام شد، اما يك اطاق قشنگ و سه وعده غذا دراختيارداشت ، به خصوص صبحانه که خانواده می‌نشستند تا از آينده نزديك تك تك اعضا خبر پيدا کنند : پدركارشناس امور مالى بود، مادر زن بشاشى بود و به موسيقي مجلسی عشق می‌ورزيد، و دو بچه يازده و نه ساله . آن ها همه مذهبى بودند و به خرافات تمايل داشتند و با علاقه به گفته‌هاى فرو فریدا دل می‌دادند كه تنها وظيفه‌اش كشف سرنوشت روزانه خانواده از طريق رؤياهاى آنها بود.

فرو فريدا براى مدتى طولانى و به خصوص در طول سال‌هاى جنگ ، كه واقعيت شرارت‌بارتر ازكابوس بود،كارش را به خوبی انجام می‌داد. تنها او بود كه در سر صبحانه تصميم می‌گرفت كه هركس در هر روز

دست به چه كارى بزند و چگونه بزند تا اين كه پيشگوییهایش به صورت قدرت مطلق خانه درآمد. سلطه‌اش بر خانواده بی‌چون و چرا بود. جزئی‌ترين آه به اجازه او از دهان برمی‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هايی كه من در وين بودم درگذشت و اين بزرگوارى را نشان داد كه قسمتى از دارايی‌اش را براى آن زن به جا گذاشت به اين شرط كه فرو فریدا به ديدن خواب‌هایش براى خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.

من براى مدتى بيش از يك ماه در وين ماندگار شدم و در شرايط طاقت فرساى دانشجويان ديگر سهيم بودم و به انتظار پولى لحظه‌شمارى می‌كردم كه هيچ وقت به دستم نرسيد. ديدارهاى فروفريدا كه با دست و دلبازى توأم بود با آن غذاهاى بخور و نمير براى ما جشن به حساب می‌آمد. يك شب كه آبجو مرا به وجد آورده بود، توى گوش من با قاطعيت زمزمه كرد:

"فقط اومدم به‌ت بگم كه ديشب خواب تو ديدم . بايد فورى از اين جا برى و تا پنج سال اين طرف‌ها پيدات نشه ." وجاى درنگ باقى نگذاشت .گفته‌اش با چنان قاطعيتى همراه بودكه من همان شب سوار آخرين قطار رم شدم . گفته‌اش آن قدر بر من تأثيرگذاشت كه از آن وقت به بعد خود را آدمى دانسته‌ام كه از فاجعه‌اى‌كه قرار بوده دامنگيرش شود جان به در برده و هنوزكه هنوز است پايم به وين نرسيده .

پيش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفريدا را يك بارطورى نامنتظرانه و تصادفى ديدم كه برايم رازآميز بود. اين اتفاق در روزى پيش آمد كه پابلو نرودا در طول يك سفر دور و دراز، براى يك اقامت موقتى، براى

اولين بار از هنگام جنگ داخلى، پا به اسپانيا گذاشت. نرودا يك روز صبح را به قصد شكاركتاب‌هاى ناب دست دوم با ماگذراند و توى پورتر يك جلد كتاب قديمى از ريخت افتاده را ،كه شيرازه‌اش از هم پاشيده بود، خريد و در ازايش قيمتى پرداخت كه دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانه رانگون می‌شد . در لابه لاى جمعيت مثل فيل معلولى حركت می‌كرد و هر چيزى راكه می‌دید با كنجكاوى بچگانه به دنبال طرزكارش بود، چون دنيا در نظرش اسباب بازى كوكى گنده‌اى می‌آمدكه زندگى از آن ساخته می شد.

من كسى را نديده‌ام كه به اندازه او به يكى از پاپ‌هاى رنسانس شبیه باشد، چون آدمى شكمباره و ظريف بود و حتى، به رغم ميلش در صدر ميز می‌نشست . همسرش ، ماتيلده ، پيشبندى دور گردنش می‌آويخت كه بيشتر به درد آرايشگاه می‌خورد تا سر ميز غذا ، اما اين تنها راهى بود كه سرا پايش غرق سس نمی‌شد. آن روز در رستوران كاروالرياس يكى از روزهاى معمول زندگى او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت يك جراح از هم جدا كرد و خورد و در عين حال بشقاب‌هاى ديگران را با چشم بلعيد و از هركدام با لذتى چشید انگار خواسته باشد صدف‌هاى خوراكى معمول گاليسيا، صدفهای پوسته سیاه كانتابريا، ميگوهاى اليكانته و خيارهاى دريايى كوستا براو را ، كه خواستاران زيادى دارد، بخورد. و در اين ميان مثل فرانسویها ازچیز ديگرى به‌جز غذاهاى لذیذ آشپزخانه صحبت نمی‌كرد، به خصوص خرچنگ ماقبل تاريخى شيلى كه توى قلبش جا داشت .

ناگهان از خوردن دست كشيد ، شاخك‌هاى خرچنگ‌وارش را تنظيم كرد و با لحنى بسيار آرام به من گفت :

"يه نفر پشت سر منه كه چشم از من بر نمی‌داره ."

از روى شانه‌اش نگاه كردم و ديدم درست می‌گويد. سه ميز آن طرف‌تر زنى جسور باكلاه قديمى و اشارپى ارغوانى بدون شتاب غذا می‌خورد و به او خيره شده بود. بيدرنگ او را به بجا آوردم . پير و چاق شده بود اما همان فرو فريدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره . فرو فريدا با نرودا و همسرش سوار يك كشتى بودكه از ناپل راه افتاده بود. اما توى كشتى همديگر را ندیده بودند. او را دعوت كرديم تا سر

 ميز ما قهوه بنوشد و من تشويقش كردم تا از رؤياهايش بگويد و شاعر را شگفتزده كند. نرودا اعتنايى نكرد، چون از همان ابتدا اعلام كرد كه ، به رؤياهاى پيشگويانه اعتقادى ندارد.

گفت :"فقط شعره كه غيبگوست ."

پس از صرف ناهار و درطول قدم زدن اجبارى در طول رامبلاس ، من و فرو فريدا خود را عقب كشيديم تا خاطرات‌مان را تعريف كنيم بی‌آنكه گوش كسى بشنود. فرو فريدا گفت كه اموالش را در اتريش فروخته و دراپورتوى پرتغال جاى دنجى پیدا كرده و توى خانه‌اى كه توضيح داد كاخى قلابى بر روى تپه است زندگى می‌كند كه از آن جا چشم انداز سراسراقيانوس تاكشورهاى امريكاى جنوبى پیدااست . هرچند صريحا نگفت  اما ازگفته‌هايش اين موضوع روشن بود كه با خواب‌هاى پياپى،دار و ندار مشتريان پر و پا قرصش را در وين بالا كشيده . اما اين موضوع تعجب مرا برنينگيخت ، چون نظرم هميشه اين بوده كه رؤياهاى او چيزى بيش از ترفندى براى گذران زندگى نيست و اين موضوع را با او در ميان گذاشتم .

غش غش زير خنده زد وگفت : "مث هميشه پررويى."و چيز ديگرى نگفت ،چون بقيه افراد به انتظار نرودا ايستاده بودند تا او صحبت هايش را به زبان عاميانه شيليايى با طوطیهاى رامبلا د لوس باخاروس تمام کند. وقتی گفت‌و‌گویمان را از سرگرفتيم فروفريدا موضوع را عوض كرد.

گفت : "راستى، می‌تونى برگردى وين ."

تنها در اين وقت بود كه به صرافت افتادم سيزده سال از اولين ملاقات ماگذشته .

گفتم :"حتى اگه رؤياهات نادرست باشه به هيچ وجه برنمی‌گردم ، اينوگفته باشم ."

درساعت سه ما او را به حال خودگذاشتيم تا نرودا را براى رفتن به محل خواب نيمروز مقدس او همراهى كند، كه در خانه ما پس از تدارك مفصل آماده کرده بود و از جهتى آدم را به ياد مراسم چاى ژاپنیها می‌انداخت . بعضى پنجره‌ها می‌بايست باز باشند و بعضى ديگر بسته باشند تا ميزان كامل گرما حاصل شود ونوع خاص نور از جهتى خاص می‌بايست بتابد و سكوت كامل برقرار باشد. نرودا بيدرنگ به خواب رفت و مثل بچه‌ها ده دقيقه بعد بيدار شد که اصلا انتظارش را نداشتيم . سر وكله‌اش در اتاق پذيرايى پيدا شد ، سرحال و با نقشی كه بالش برگونه‌اش جاگذاشته بود.

گفت : "من خواب اون زنى رو ديدم كه خواب می‌بينه ."

ماتیلده از او خواست كه خوابش را برايش تعريف كند. گفت :"خواب ديدم كه اون زن داره خواب منو می‌بينه ." من گفتم : "اين موضوع از داستانهاى بورخسه ."

با ناراحتى نگاهى به من انداخت .

"مگه اون اين موضوعو نوشته ؟"

گفتم : "اگه هم ننوشته باشه يه روزى می‌نويسه . اين يكى از مخمصه‌هاى اونه ."

همين كه نرودا درساعت شش غروب آن روز سوارکشتى شد با ما خداحافظی كرد، به تنهايى پشت يك ميز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهاى روانى كرد كه معمولا موقع اهداى كتاب

هاش با آن گل و ماهى و پرنده  می‌کشيد. با اولين اخطار"بدرقه‌كننده‌ها پياده شوند"، به دنبال فرو فریدا گشتم و سرانجام همانطوركه خداحافظی نكرده داشتيم می‌رفتيم ، در عرشه جهانگردها پيدايش كرديم . او هم چرتى زده بود.

گفت : "من خواب شاعرو ديدم ."

شگفتزده ازاو خواستم كه خوابش را برايم تعریف كند.

گفت : "خواب ديدم شاعر داره خواب منو می‌بينه ." و نگاه بهتزده

من اوقات او را تلخ كرد. "چه انتظارى داشتى؟گاهی ميون اون همه خواب ،آدم خوابى می‌بينه كه هيح ارتباطى با زندگى واقعى نداره."

ديگر او را نديدم يا حتى به فكرش هم نيفتادم تا وقتی‌كه خبر آن زن انگشتر مارمانند به دست را توى آن فاجعه ريویرای هاوانا اشنيدم كه جاش را از دست داده . چند ماه بعد كه ، در يك مهمانى سياسى، تصادفى با سفير پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگيرم و از او سؤال‌هايى كردم . سفير با علاقه زياد و تحسين فوق‌العاده‌اى درباره او داد سخن داد ،گفت : "شما نمی‌دونين چقدر اين زن خارق‌العاده بود. اگه می‌دونسين يه داستان درباره‌ش می‌نوشتين ." وبا همين لحن و جزئيات بهت‌انگيز به گفته‌هایش ادامه داد،بی‌آنكه سرنخى به دست من بدهد تا به نتيجه‌اى برسم .

سرانجام با لحنى بسيار عینى پرسيدم : "آخر چه كار می‌كرد؟"

آن‌وقت او مأيوسانه گفت : "هيچى، خواب می‌ديد."

مارس 1980

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:4  توسط بیژن آزاد  | 

وداع مارکز ( سه شنبه . ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۳ )

وداع مارکز
امید پارسایی فر
از تابستان سال 1999 گابریل گارسیا مارکز ،برنده جایزه نوبل ادبیات سال 1982 و نویسنده اثار کلاسیکی همچون «صد سال تنهایی» به خاطر بیماری سرطان غدد لنفاوی تحت درمان قرار گرفته است . از آن زمان شایعاتی در مورد رو به زوال رفتن سلامتی اش بر سر زبانها افتاده است . در 29 می سال 2000(8 خرداد 1379) این شایعات وقتی قوت بیشتری گرفت که متنی با نام«عروسک» و با امضای مارکز در روزنامه پرویی«لا رپوبلیکا » پدیدار شد . متن به مانند وداعی بود که انگار گارسیا مارکز در شرایط رو به وخامت گذاشته اش آن را نوشته و به دوستان نزدیکش ارسال کرده است . متن به مانند خبر اوضاع رو به وخامت گذاشته گارسیا مارکز ، فورا در سایر روزنامه ها منتشر شد . فردای آن روز (30 می) در روزنامه «دیلی مکزیکو» کشور مکزیک این متن شعر گونه دوباره چاپ شد . روزنامه« لاکرونیکا» کلمبیا هم با هیجان در تیتری درشت نوشت که :
گابریل گارسیا مارکز پیمان وداع با زندگی را امضا کرد
و شعر را به اضافه تصویری از رمان نویس در بالای صفحه منتشر کرد .گذشته از این ، متن در بسیاری از ایستگاههای رادیویی خوانده شد و به سرعت در جهان از طریق کهکشان اینترنت پخش شد. اما به زودی ورقی نو به این سلسله اتفاقات پی در پی اضافه شد و ادعا شد که مارکز متن مذکور را ننوشته است . در این باره ، در منابعی که به این موضوع در آن گرماگرم پرداختند به دو روایت برخورد کردم. روایت اول که کمی غریب به نظر می رسد همان چیزی است که در همان اوایل ماجرا در امریکای لاتین منتشر شد:
-شعر را عروسک گردان گمنامی به نام جونی وولچ سروده است . او که به جای عروسکهای خیمه شب بازی صحبت می کند ، متن را برای عروسک گردان دیگری به نام مِفلس سروده است کسی که نامش با نا م ولچ این را در رادیو اینفو مکزیکو عنوان می کند که شعر از آن اوست و این را می پذیرد که نویسنده بزرگی نیست و هنوز احساس ناامیدی کسی را دارد که می نویسد و اما اعتباری را به دست نیاورده است برای همین این شوخی را با نام نویسنده برنده جایزه نوبل کرده است .
گارسیا مارکز هم توضیح عمومی درباره این نامه خداحافظی نداد . هر چند که همان هفته ای که نامه چاپ شد ، مقاله ای سنجیده را در روزنامه «الیان گونزالس» کوبا با نام «کشتی شکسته در سررزمینی برهوت» منتشر ساخت .
اما ماجرا به اینجا ختم نشد و گارسیا مارکز در گفتگویی مطبوعاتی نوشتن وداع و این متن را تکذیب کرد و آن را ٬ آن گونه که من خواندم به زن شاعر و اسپانیایی زبانی که بدو دلباخته منتسب ساخت . به هر حال چه این متن را عروسک گردان گمنام نوشته باشد و نام بلند مارکز را عروسک بازی این دفعه اش کرده باشد و چه از سرانگشتان غول کلمبیایی چکیده باشد و چه آن زن ـ اگر باشد البته!ـ اندوه و انتقام وشیطنت خود از مارکز را ، این چنین به دهان کهکشان اینترنت پرتاب کرده باشد٬ آن قدر در رگان این متن ، حس زندگی در جریان است که وسوسه شدم دوباره ترجمه‌اش کنم .
اما روایت دوم جذابتر می نماید :
. سطر سطر نوشتار انباشته از احساساتی است که از یک نویسنده بزرگ مانند مارکز در شرایط عادی انتظار نمی ر ود. با این حال ،بسیاری از کسانی که آن را خوانده اند عمیقا تکان خورده اند از آنچه که می تواند آخرین پیغام نویسنده باشد .
"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی پوسیده‌ام و قطعه كوچكی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را كه به ذهنم می رسيد را بیان نمی‌‌داشتم، بلكه به همه چيزهائی كه بیان می‌کردم فكر می كردم. اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای نهفته آنهاست.
كمتر می‌خوابيدم و دیوانه‌وار رويا می ديدم، چرا که می‌دانستم هر دقيقه‌ای كه چشمهايمان را برهم می‌گذاريم ٬ شصت ثانيه نور را از کف می‌دهيم.

هنگامی كه ديگران می‌ايستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی كه ديگران می‌خوابيدند بيدار می ماندم.

هنگامی كه ديگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن يك بستنی جانانه لذت می‌بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می كردم. نخست به خورشيد خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عريان می‌ساختم.

خداوندا٬اگر دل در سينه ام همچنان می تپيد تمامی تنفرم را بر تکه يخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می كشيدم.

روی ستارگان با روياهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بنديتی”(1) را نقاشی می كردم و با صدای دلنشين "سرات"(۲) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم . با اشكهايم گلهای سرخ را آبياری می كردم تا زخم خارهايشان و بوسه گلبرگ ها‌يشان در اعماق جانم ریشه زند.

خدواوندا ٬اگر تكه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی يك روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی كه دوستشان دارم ٬ نگویم كه «دوستتان دارم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در سیطره محبت آنهاست .

اگر تكه‌ای زندگی در دستان من بود ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم كه در اشتباهند كه گمان كنند وقتی پير شدند ديگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پير خواهند شد كه ديگر نتوانند عاشق شوند!

به هر كودكی دو بال هدیه می دادم ٬ رهايشان می كردم تا خود بال گشودن و پرواز را بياموزند. به کهنسالان می‌آموزاندم كه مرگ نه با سالخوردگی كه با نسیان از راه می‌رسد. آه انسانها، از شما چه بسيار که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درچکاد کوه بزی‌اند ٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموخته‌ام كه وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت كوچكش را به دورانگشت زمخت پدر حلقه می‌کند٬ او را برای هميشه به دام انداخته است. دريافته ام كه يك انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی ديگر از بالا به پائين چشم بدوزد كه ناگزير است او را ياری رساند تا روی پای خود زانو راست کند.
من از شما بسی چيزها آموخته ام و اما چه سود٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»
گابریل گارسیا مارکز

۱- شاعر معاصر اروگوئه
۲- خواننده معروف اهل اسپانیا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:1  توسط بیژن آزاد  | 

دنیای پس از اسپرانتو

متن سخن‌رانی احمد رضا ممدوحی (رییس انجمن اسپرانتو ایران)

به‌مناسبت سال‌گشت تولد خالق زبان بین‌المللی اسپرانتو، دکتر ل. ل. زامنهوف (1917-1859) و روز جهانیِ کتاب اسپرانتو

تهران 15 دسامبر 2005/ 23 آذر 1384

 دکتر زامنهوف، مبدع زبان اسپرانتو، که طبق پیش‌گوئیِ لایب‌نیتز، در صورت جهان‌گیر شدن زبان‌اش، مشهورترین مخترع جهان شناخته خواهد شد. مقدمه می‌خانه اگر ساقیِ صاحب‌نظری داشت، می‌خواری و مستی ره و رسمِ دگری داشت. به‌نظر می‌رسد که شاعر از "ره و رسم" می‌خواریِ موجود راضی نبوده و علت آن‌را نبودِ "ساقیِ صاحب‌نظر" می‌داند. تعبیر اسپرانتیستیِ این شعر، شاید این باشد که نظم زبانیِ موجود در دنیا، نظمی صحیح و کارآمد نیست، و علت آن، فقدان اسپرانتیست‌هایی است، که از روش‌های درست و کارآ برای ترویج اسپرانتو در دنیا استفاده‌کنند. و این در حالی است که اهمیت زبان برای انسان – چه در ارتباط او با دیگران و چه در ارتباط او حتی با خودش – بسیار بنیادی و کلیدی است، تا جایی که به‌عنوان مثال، بنابر ‌گفته‌ی لودویگ ویتگِنشتاین (1951-1889)، فیلسوف اتریشی-انگلیسی: "محدوده‌های زبان من، مرزهای دنیای من است." و این واقعاً باعث تأسف است که محدوده‌ی دنیای اکثریت قاطع انسان‌های هزاره‌ی سوم، هنوز مرزهای محدودِ زبان‌های قومی – و یا حداکثر ملیِ - ایشان است! اهمیت زبان و ویتگنشتاین گرِگوری بِرگمَن (-1979)، نویسنده‌ی جوان کتاب جدید (2004) The little book of bathroom philosophy که در ایران با نام "کتاب کوچک فلسفه" (با ترجمه‌ی کیوان قبادیان و توسط نشر اختران) منتشر شده است، در این کتابِ موجز فلسفه، هنگامی که به ویتگنشتاین می‌پردازد، می‌گوید: "نفوذ ویتگنشتاین فوق‌العاده است، زیرا برای علم فقط یک وظیفه‌ی مشروع قائل بود: توجه به کاربرد زبان به‌گونه‌ای که از معضلات فلسفیِ ناشی از کاربرد نادرست کلمات اجتناب شود." لودویگ ویتگِنشتاین، فیلسوف زبان‌آگاهِ اتریشی-انگلیسی: "محدوده‌های زبان من، مرزهای دنیای من است." ویتگِنشتاین، که از شاگردان برتراند راسل (1970-1872) فیلسوف و ریاضی‌دان انگلیسی بود، بنابر گفته‌ی بسیاری، اندیشه‌ی فلسفیِ قرن بیستم را متحول کرد. وی درباره‌ی اهمیت زبان بسیار صحبت کرده است، ازجمله درمورد رابطه‌ی بین واقعیت و زبان گفته است که: "همه‌ی واقعیت‌ها به این اعتبار واقعیت‌اند که می‌توانیم درباره‌ی آن‌ها حرف بزنیم و تصویرشان کنیم." (تناظر سه‌گانه‌ی واقعیت، اندیشه در ذهن انسان و زبان) هم‌چنین در مورد قدرت و رسا بودن زبان در تبیین مطالب و مسائل گفته است که: "هر چیزِ گفتنی را، به‌وضوح می‌توان بر زبان جاری ساخت." در نظر ویتگنشتاین – شاید همان‌طور که سهراب سپهری نیز گفته‌است: "واژه باید خودِ باد، واژه باید خودِ باران باشد." - کلمه خودِ معنی است، چرا که به‌زعمِ او: "اگر راست باشد که کلمات معنی دارند، پس چرا کلمات را دور نمی‌اندازیم و معنی‌شان را نگه نمی‌داریم؟" لزوم تغییر استراتژی متولیان و متصدیان امرِ زبان در جهان – که البته خواه‌ناخواه شامل ما اسپرانتودانان نیز می‌شود – تاکنون موفق به تغییر اساسیِ این نظمِ اشتباه نشده‌اند. علت این امر شاید در غرق شدن ایشان در جزئیات و یا جزء‌نگری‌های افراطی بوده است – که البته شاید وجود و گذراندن آن برای پیشرفت تکنیکی در این زمینه لازم بوده‌است. اما اکنون به‌نظر می‌رسد که برای فرار از این ورطه و رکودِ نسبی، احتیاج به یک کل‌نگری و دگرنگریِ بنیادی وجود دارد تا فرایِ پیشرفت‌های تکنیکی به‌دست آمده، از تاکتیک‌های جدیدی بهره‌گیری شود. و شاید هنگام آن نیز فرا رسیده باشد تا در استراتژیِ پیش‌برد زبان اسپرانتو هم تجدید نظر کنیم. ابداعات اولیه و ابداعات ترکیبی ما در عصری زندگی می‌کنیم که به‌نظر می‌رسد اکثریت اختراعات و ابداعات اساسی یا اولیه - چه در زمینه‌ی فن‌آوری و فرآوری و چه در زمینه‌ی دانش و علوم - انجام شده است، چرا که مدت‌هاست که اکثر نوآوری‌ها و دست‌آوردها، تنها ترکیب یا آرایه‌ی جدیدی از یافته‌های قبلی بوده‌است. بنابر این، اختراعات و ابداعات کنونی – و احتمالاً آینده نیز - اکثراً از ادغام و ترکیبِ اختراعات و ابداعات قبلی و نحوه‌ی کاربردِ جدیدی از آن‌ها، به‌وجود می‌آید. C5 اختراع لُرد کلایو سینکلر، که در سال 1985 به بازار آمد، کاربردی هوشمندانه از اختراعات پایه‌ی قبل از خود بود. به‌عنوان نمونه در زمینه‌ی فن‌آوری، فرد‌بَرِ سِگوِیْ (Segway human transporter) که در ابتدای هزاره‌ی سوم میلادی توسط دین کامِن (Dean Kamen)، مخترع آمریکایی ابداع شد، و از نقطه‌نظر حمل ونقل، شهرسازی و رعایت مسائل زیست‌محیطی - مانند C5 ابداع سال 1985 لُرد کلایو سینکلر (Clive Sinclair)، مخترع انگلیسی - بسیار قابل توجه است و افق‌های تازه‌ای را در برابر دیدگان طراحان در بسیاری از زمینه‌ها، ازجمله برنامه‌ریزی و طراحی شهری می‌گشاید؛ و یا رادیوی کوکی، که در سال‌های پایانیِ قرن بیستم ابداع شد و عنوان اختراع سال را نیز از آن خود کرد – و ایده‌ی آن به‌راحتی می‌تواند به تلفن همراه و کامپیوترهای همراهِ کوکی نیز بیانجامد - فقط ترکیبی است از دست‌آوردهای علمی و فن‌آوری‌ گذشته: ژیروسکوپ، حس‌گرهای گوناگون، باطری‌های قابل شارژ، کوک، دینام یا ژنراتور، و ... . فردبَر سِگوِی و مخترع آن، دین کامِن. سِگوی که در آغاز هزاره‌ی سوم رونمایی شد و فردبری کاملاً هوشمند است، ترکیبی جدید است از دست‌آوردهای قبلیِ بشر. در زمینه‌ی علوم نظری و دانش نیز می‌توان به‌عنوان مثال به "داروینیسم اجتماعی" که در اواخر قرن نوزدهم توسطِ دانشمندانی مانندِ هِربرت اسپنسر (1903-1820)، یکی از بنیان‌گذاران علم جامعه‌شناسی، سامان‌دهی شد، و یا نظریات خانم جولیا کریستِوا (-1941)، روان‌کاو، نویسنده، تئورسین و استاد زبان‌شناسیِ دانش‌گاه پاریس، که بلغاری‌الاصل و فرانسوی است، اشاره کرد که با تعبیر و ترکیب جدیدی از ایده‌ها و نظریات چارلز داروین (1882-1809)، زیگموند فروید (1939-1856)، و زبان‌شناسیِ ساختارگرا به‌وجود آمده است.

داروینیسم اجتماعی، کاربرد نظریه‌ی داروین در مورد جوامع انسانی است، که عمدتاً توسط هربرت اِسپِنسر سامان‌دهی شد. در مورد اسپرانتو چطور؟ بنابر این در زمینه‌ی مشکل زبان بین‌المللی و اسپرانتو نیز، احتمالاً ما احتیاجی به ابداع یا اختراعِ اصلیِ جدیدی نداریم، چرا که اسپرانتو - و چندین هزار زبان دیگر - تا به‌امروز ساخته شده است. چیزی‌که در این زمینه به آن احتیاج داریم، ترکیب صحیح و کارآمدی است از فنون و آگاهی‌های موجود، برای پیش‌برد علم و آگاهی در این زمینه که به جهانی‌شدن زبان اسپرانتو – یا هر "آنتوی" دیگری - بیانجامد (اشاره به "یوروپانتو"، "یورال " یا تمامی زبان‌های دیگری که با الهام یا بر اساس زبان اسپرانتو ساخته شده، یا پیشنهاد شده تا ساخته شود). مثلاً به‌کارگیریِ زبان اسپرانتو در کامپیوترها و اینترنت، یکی از ترکیباتی بوده است، که تاثیر به‌سزایی در پیش‌برد زبان اسپرانتو داشته است – و به‌نوبه‌ی خود قادر به پیش‌برد غیرقابل تصور کاربرد کامپیوترها و اینترنت در سراسر جهان است. تاکنون تلویزیون و سینما در حد بسیار کمی به این منظور مورد بهره‌برداری قرار گرفته است – هرچند که همین مقدار نیز، تأثیر خوبی برای معرفی و وجهه اسپرانتو داشته است. رادیو و تلویزیون ماهواره‌ای از پتانسیل بسیار زیادی برای کمک به شناساندن، آموزش و به‌کارگیریِ زبان اسپرانتو دارند – همان‌طور که اسپرانتو نیز نقش فوق‌العاده‌ای می‌تواند در استفاده‌ی هرچه بیشتر و بین‌المللی‌تر از آن‌ها در سراسر دنیا داشته باشد. اما، تمامیِ این‌ها مربوط به تکنیک پیش‌برد اسپرانتو است، چیزی که در مقیاس تاکتیک و استراتژی باید مدنظر قرار گیرد نیز شاید از اهمیت بیشتری برخوردار باشد. عشق به دریا و ایجاد تشنگی آنتوان سنت دو اِگزوپری (1944-1900)، نویسنده و خلبان فرانسوی، خالق کتاب شازده‌کوچولو، که کتاب قرن شناخته شده است، می‌گوید: "اگر می‌خواهید یک کِشتی بسازید، افراد را فرا نخوانید تا چوب جمع‌کنند، کار را بین ایشان تقسیم کنید و به ایشان دستور دهید که چه‌کار کنند. به‌جای این کارها، به ایشان عشق ورزیدن به دریای وسیع و بی‌انتها را آموزش دهید." چنا‌ن‌چه بخواهیم این پند حکیمانه‌ و عارفانه‌ی اگزوپری را در مورد چگونگیِ پیش‌برد زبان بین‌المللیِ اسپرانتو در سطح جهان به‌کار ببندیم، باید به‌جای غرق شدن در تبیین و انتقال جزئیات و ویژگی‌های اعجازآورِ زبان اسپرانتو و نحوه‌ی آموزش هرچه بیشترِ آن، مردم دنیا را از جهانی آگاه کنیم که در آن مشکل زبان مشترک یا زبان بین‌المللیِ فرا‌گیر وجود ندارد. چراکه هنوز، به‌عنوان مثال، برای هیج اروپایی یا امریکایی هم – که شاید نسبت به دیگر ساکنان این کره از پیشرفت‌های بیشتری در زمینه‌ی زبان و ارتباطات بهره‌مند شده باشند - قابل تصور نیست که پس از پیاده شدن در پکن، تهران یا مسکو بتوانند با تمامیِ اقشار مختلف محلیِ مردم، از راننده تاکسی گرفته تا مردم کوچه و بازار و دانش‌جویان و اساتید، به‌راحتی و در زمینه‌های گوناگون – و نه فقط در حدِ یک سلام و احوال‌پرسیِ ساده - صحبت کنند. اکنون کار ما اسپرانتیست‌ها شاید این باشد که چنین رویایی را برای مردم جهان به تصویر در آوریم، تصویری باورپذیر و ملموس و دست‌یافتنی: با بهره‌گیری از کتاب، مجله، فیلم، تئاتر، اینترنت یا هر رسانه‌ی دیگر. به‌عبارت دیگر ما باید به‌هرترتیبی که می‌توانیم، "دنیای پس از اسپرانتو" را به‌خوبی به‌تصویر کشیم و آن‌را به تمامیِ مردم جهان نشان دهیم. دنیای پس از اسپرانتو در دنیای پس از اسپرانتو، امور کلیدی و حیاتی در زندگانیِ هر فرد یا جامعه، از بهبود، سهولت و عدالت فراوانی بهره‌مند خواهد بود، اموری چون آموزش زبان بیگانه یا "بین‌المللی"، تحصیل در رشته‌ی مطلوب، فرصت‌های کاری، ازدواج، مسافرت، بهره‌مندی از محصولات گوناگون هنری (مانند ادبیات، فیلم و تآتر)، تفریح و غیره. به‌عنوان مثال، فراگیریِ زبان بیگانه یا "بین‌المللی" – که در حال حاضر تنها برای گروه اندکی از نخبگان میسر است که از امکانات مالی یا طبقه‌ایِ ویژه‌ای برخوردارند – در دنیای پس از اسپرانتو، برای تمامی انسان‌های جهان به‌گونه‌ای یک‌سان ممکن خواهد بود. امکانات و فرصتهای تحصیلی، کاری یا حتی تفریحی نیز، که اکنون بستگی زیاد و غیرعادلانه‌ای به دانستن زبان بیگانه‌ای دارد، که فراگیری آن برای اکثریت مردم امکان‌پذیر نیست، در دنیای پس از اسپرانتو برای همه به‌یک‌اندازه و عادلانه خواهد بود. شاید بزرگ‌ترین نمودگاهِ دنیای پس از اسپرانتو، در حال حاضر همایش‌های جهانیِ اسپرانتو (UK) باشد. بنابر این، به‌عنوان نمونه، باید تا آن‌جا که می‌توانیم جوِ تفاهم‌آمیزِ حاکم بر این همایش‌ها را به مردم جهان نشان دهیم تا ببینند که یک قرن است که چندین هزار نفر از ده‌ها کشور گوناگون و زبان مختلف گرد هم می‌آیند و در ایجاد تفهیم و تفاهم بین خود کوچک‌ترین مشکلی ندارند. به‌عنوان مثال، در ارتباط با اتحادیه‌ی اروپا، که به‌خاطر فقدان زبان مشترک واحد در رنج و خرج بسیار به‌سر می‌برد، و علایمی از گرایش آن به اسپرانتو نیز دیده شده است، برای از بین بردن تردیدهای تصمیم‌گیرندگان ایشان در به‌کارگیریِ زبان بین‌المللی و بی‌طرف اسپرانتو، کافی است که هم‌اندیشانِ اروپائیِ ما حداکثر مساعیِ خود را در دعوت و فراخواندن ایشان به همایش جهانی سال آینده – که در فلورانس ایتالیا برگزار می‌شود – انجام دهند تا این تصمیم‌گیرندگان با چشم‌ها و گوش‌های خود تفاهم بین‌المللی را درعمل و در بین متفاوت‌ترین نژادها و زبان‌های دنیا تجربه کنند. آن‌گاه برای ایشان دیگر کوچک‌ترین شک و تردیدی در مورد بهره‌گیری از زبان اسپرانتو به‌عنوان زبان مشترک کشورهای عضو اتحادیه‌ی اروپا باقی نخواهد ماند. هنگامی که ما اسپرانتودانان توانستیم به آحاد مختلف مردم جهان طعم و مزه‌ی چنین دنیای رویایی را بچشانیم، دیگر این خودِ مردم خواهند بود که برای دست‌یابی به این رویای زیبای بشریت از انجام هیج عمل و ابتکاری کوتاهی نخواهند کرد، و پس از یافتن اسپرانتو، برای آشنایی و فراگیریِ آن، خود ایشان به دنبال ما خواهند گشت تا بتوانند با اسپرانتو بیشتر آشنا شوند، آن‌را بیاموزند و از آن استفاده کنند. یعنی به‌عبارت دیگر، همان‌طور که مولانا نیز قرن‌ها پیش از اگزوپری گفته: آب کم جو، تشنگی آور به‌دست، تا بجوشد آب‌ات از بالا و پست. یعنی به جای دادنِ آب (اسپرانتو) به مردم، تشنگی (آرزوی ارتباط یافتن با همه‌ی انسان‌های جهان) را در ایشان به‌وجود آوریم و دامن بزنیم، چرا که با داشتنِ تشنگی، خود ایشان به‌هرطریقی که باشد، آب را خواهند یافت. مولانا و اگزوپری هر یک به‌زبان ویژه‌ی خود، بر اصالت تشنگی و عشق، به‌عنوان مهم‌ترین انگیزه برای نیل به مطلوب و هدف، تکیه کرده‌اند. احتمالاً مرحله‌ی پس از ایجادِ این آرزو و خواست و تشنگی، ترغیب و تشجیع مردم به جستجو و طی طریق در جهت آرمانِ آرزوئیِ ایشان است؛ همان‌طور که در فرهنگ غرب به‌حق بر don’t give up your dreams (رویاهایتان را کنار نگذارید) تکیه شده و ما نیز در فرهنگ شرقیِ خود معتقد به اولویت اندیشه و آرزو هستیم، و به‌عنوان مثال، همان‌گونه که باز حضرت مولانا فرموده: اندیشه‌ات جایی رود، وآن‌گه تورا آن‌جا برد، زاندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو. یعنی ابتدا باید اندیشه و آرزو برای امری به‌وجود آید و پرورانده شود؛ پس از آن، تنها همین آرزو و خواست، انگیزه و اسباب تحقق بخشیدن به آن خواهد شد. به‌عنوان مثال، تا اندیشه و تصور آزادی یا دموکراسی برای مردم تعریف و تبیین نشده باشد، ایشان در جهت دست‌یابی به آن کاری نخواهند کرد، اما پس از آشنایی با (خوبی‌های) این مفاهیم، از انجام هر تلاشی به رسیدن به آن کوتاهی نخواهند کرد. که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها به تعبیر دیگر، طبق گفته‌ی حافظ، عشق در ابتدا باید سهل و آسان بنماید تا انسان را مجذوبِ خود سازد، و پس از آن، به‌یاریِ جذبه‌ی ایجاد شده در ابتدا، فائق آمدن بر هر مشکی که پیش‌آید، به‌آسانی ممکن خواهد بود. هم‌چنین بنابر غزل زیبای دیگر حافظ، محبوب برای افکندن آتش عشق به جان انسان تنها "زلفی بر باد می‌دهد" تا کل وجودِ انسان را "بر باد دهد" (زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن، تا نکَنی بنیادم). یعنی فقط با ایجاد شیفتگی و تشنگی، انسان کاملاً مجذوب شده و به دنبال محبوب و خواسته‌ی خود می‌رود. یا چنان‌که عطار نیز می‌گوید، فقط با افکندن عشق و آرزو بر دل شیخ پیر صنعان، دخترکی ترسا قادر می‌شود تا او را که عمری با زهد و آبرو زیسته، به هرجا که مایل است بکشاند و انجام هر کاری را از او بخواهد – حتی کشاندن او به کنیسه و بستن زنار! ما نیز باید ابتدا – و شاید حتی فقط – عشق به ارتباط یافتن با تمامیِ انسان‌های جهان را بر مردم بنمایانیم، و آنان را عاشق و شیفته‌ی این ایده و آرزو کنیم، چرا که با وجود این عشق و طلب، خود ایشان بر تمامیِ مشکل‌های سرراه فایق خواهند آمد. عشق به تفاهم کامل با تمامیِ انسان‌های جهان: این رویا که هر کسی در هر جای جهان بتواند تمامیِ مجله‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و سایت‌های اینترنتی دنیا را بخواند، همه‌یِ برنامه‌های تلویزیونیِ گیتی را ببیند و به تمامیِ ایستگاه‌های رادیوئی جهان گوش فرا دهد و هنگام مسافرت به هر نقطه از کره‌ی زمین به‌راحتی بتواند با سکنه‌ی آن‌جا ارتباط کامل برقرار سازد. همه بتوانند در همه‌ی نقاط زمین به تحصیل و کار بپردازند و با هر قوم و نژاد که بخواهند، بیامیزند – این است رویای زیبایی که به دکتر زامنهوف چنان انگیزه‌ای داد که با عشق و علاقه‌ی کامل تمامیِ عمر و تلاش خود را برای به‌وجود آوردن و پیش‌برد زبان مشترک جهانیِ اسپرانتو صرف کند. و اکنون نیز همین رویا باید به تمامیِ انسان‌ها عطش ارتباط برقرار کردن و تفاهم بین‌المللی را ببخشد و آنان را به‌سوی زبان بین‌المللی و بی‌طرفِ اسپرانتو، این سترگ عُمرآوردِ دکتر زامنهوف، جذب کند. کار ما: تبدیل جهل مرکب به جهل ساده تا هنگامی‌که جهل، مرکب است – یعنی مشکلی وجود دارد، و آگاهی از وجود این مشکل، موجود نیست – هیچ امیدی برای رفع آن را نمی‌توان متصور بود. به‌عنوان مثال، احتمالاً کوررنگی یا دالتونیسم برای هزاران سال در بین انسان‌ها وجود داشته است، ولی تا هنگامی‌که جان دالتون (1844-1766)، شیمی‌دان و فیزیک‌دان انگلیسی – که خود نیز کوررنگ بود! – از وجود چنین مشکلی آگاه نشد، هیچ‌کسی نمی‌توانست در جهت بهبود، رفع یا مقابل با آن، کاری بکند. دنیا زبان مشترک جهانی ندارد و از نبودِ آن در رنج است، و در عین حال از وجود خودِ این مشکل هم بی‌خبر است. یعنی در زمینه‌ی مشکل زبان بین‌المللی جهل مضاعف یا مرکب وجود دارد. ما باید دنیا را از وجود مشکل ارتباطات در جهان آگاه کنیم و سپس در پیِ جستجوهای خود ایشان، به آن‌ها بگوییم که راه‌حل آن را نیز نابغه و انسان‌دوست بزرگی بیش از یک قرن پیش و آن‌هم با جزئیات کامل ارائه کرده است. اگر ما بتوانیم این نوع جهل مرکب را به جهل ساده – یعنی وجود مشکل، و آگاهی از وجود آن – تبدیل کنیم، دیگر برای حل مشکل تنها نخواهیم بود و خود مردم برای حل آن به‌پا خواهند ایستاد، و ما را خواهند جست، و اگر ما و اسپرانتو را نبینند – یا نخواهند ببینند – اسپرانتو را خود از نو خواهند آفرید. (مانند پیشنهاد آفرینش زبان "یوروپانتو" یا "یورال" که توسط نماینده‌ی پارلمان انگلستان در اتحادیه‌ی اروپا مطرح شده است.) و توصیه‌ی آخر به هم‌اندیشان عزیز در سراسر جهان: شاید مهم‌تر - و زیباتر - از موفقیت جهانیِ نهضت ما و اسپرانتو، اشتیاق و آرزوی امروزِ ما برای اتفاق افتادنِ این امر مبارک است، یعنی تصدیقی دیگر بر تقریباً همان‌چیزی که ناظم حکمت (1963-1902) سال‌ها پیش گفت: "من نمی‌دانم که اسپرانتو (به‌زودی) زبان جهانی خواهد شد یا نه، و به‌نظر من این مسئله آن‌قدر هم مهم نیست: برای انجام این امر، زمان زیادی وجود دارد. به‌نظر من مسئله‌ی مهم این است که هم‌اکنون انسان‌هایی وجود دارند که برای ایده‌ی زبان اسپرانتو در تلاش و مبارزه‌اند. توصیه‌ی من به پدر و مادرها این است که اسپرانتو را به فرزندان خود بیاموزید." در پایان، جمله‌ای از اِین راند (آلیسا روزنبام) (1982-1905)، فیلسوف روسی‌الاصل آمریکایی و مبدع عین‌گرایی (یا برون‌گرایی که مبتنی بر تثلیثِ فردگرایی، عقل و سرمایه‌داری است)، که عظمت دکتر زامنهوف را به‌گونه‌ی تازه‌ای تبیین می‌کند: "هر کس که برای آینده به‌نبرد برخیزد، امروز در آینده زندگی می‌کند." یعنی دکتر زامنهوف در بیش از یک قرن پیش، در آینده‌ی اکثریت مردمان کنونیِ دنیا زندگی می‌کرده است و ما پیروان او نیز در آینده زندگی می‌کنیم، پس به این اعتبار، ما و او هم‌عصریم – مگر نه آن‌که همیشه او را در کنار خود احساس می‌کنیم و گفتار و کردار و پندارش هم‌چنان برایمان جذاب و جدید است!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 7:52  توسط بیژن آزاد  | 

ماجرای حیرت انگیز آقا جلال که در 50 سالگی آذرخانم شد

سه شنبه، 13 اردیبهشتماه 1384

روی جلد -

در همين شهر، بيخ گوش من و شما اتفاق عجيب و غريبي افتاده است كه راستش خود ما هم اول نتوانستيم باور كنيم اما وقتي ديديم مجبور شديم باور كنيم! جلال مرد چهل ساله‌اي كه زن و سه فرزند دختر و پسر داشت و بيش از سي‌سال با كاميون اسكانياي قرمز رنگش جاده‌هاي ايران و اروپا را مي‌پيمود، چهارسال پيش پس از چند عمل جراحي در تركيه وقتي به ايران برگشت تبديل به آذرخانم شده بود! آذرخانمي كه نه تنها ريش و سبيل ندارد بلكه موهاي سرش را «شينيوم» و رنگ مي‌كند. به ناخن‌هايش لاك مي‌زند و كفش پاشنه بلند مي‌پوشد و با تيپ و چهره‌اي كاملاً زنانه بيرون مي‌آيد.


عکس از محسن صالحی

اولين بار «جلال يا آذر» را در جايي ديدم كه اكثر دوجنسي‌ها به آنجا مراجعه كنند، چون از گفت‌وگو با اين افراد در ملاءعام خاطره خوبي در ذهن نداشتم «جلال يا آذر» را به دفتر نشريه «تپش» دعوت كردم تا از سابقه زندگي و انگيزه‌هاي اين آدم باخبر شويم.
«جلال يا آذر» براي پيدا كردن آدرس، تلفني با يكي از همكاران حرف زد،‌ آقاي ... گفت فلاني بياييد يك آقايي با شما كار دارند، وقتي گوشي را گرفتم صداي آن سوي سيم گفت: «بگو آقا خودشه من خانمم!»
آذر با ناز و اداي زنانه وارد دفتر شد. ابتدا سيگاري آتش زد و از شلوغي شهر و ترافيك گله كرد و گفت: «فقط در صورتي حاضر به همكاري با ما خواهد بود كه هيچ رازي از اسرار سر به مهرش آشكار نشود.» ما هم همه سعي خود را كرديم كه راز او براي هيچ‌كس، به خصوص دوستان كاميوندارش فاش نشود.

آذرخانم شما در اين دنيا هم مرد بودن را تجربه كرده‌ايد و هم زن بودن را، حالا به نظر شما كدام بهتر است؟
انگار آستين مانتوي خوش برش آذرخانم پر از حرف است، يكي از آن حرف‌ها را بيرون مي‌آورد و مي‌گويد: «اين كه آدم زن باشد يا مرد فرقي ندارد مهم اين است كه هركس سرجاي خودش باشد.»
از چه زماني درخودتان متوجه تغيير شديد؟
از همون نوجواني يك دوستي داشتم كه در واقع زن بود اما با ظاهري مردانه. اما خانواده فهميده‌اي داشت و همون موقع رفت انگليس عمل كرد و بعد ازدواج كرد و به عنوان يك زن بچه‌دار شد.
چطور شد شما به شكل يك مرد ازدواج كرديد؟
به اصرار پدر و مادرم ( و با لبخند مي‌گويد آخه پسر حاجي بودم و پولدار) گفتم دختررو مي‌گيرم و يه مدتي باهاش زندگي مي‌كنم وقتي مي‌بينه من اخلاق مردونه ندارم، طلاق مي‌گيره مي‌ره. ديگه خبر نداشتم سه تا بچه هم به دنيا مي‌ياريم!
اگر شما واقعا مشكل داشتيد چطور بچه‌دار شديد؟
خوب، اون موقع من به هزار و يك دليل براي حفظ مردانگي مجبور بودم داروهاي هورموني استفاده كنم. حتي وقتي به پزشك مراجعه كردم گفت اگر تو هورمون مصرف نمي‌كردي باردار نمي‌شدي. دكتر حتي به من گفت اگر زن مي‌شدي احتمال داشت زن نازايي باشي.
همسر و بچه‌هايتان نسبت به تغيير جنسيت شما چه واكنشي نشان دادند؟
بايد بگم از همون اول من تو خونه لباس‌هاي زنونه مي‌پوشيدم. در ضمن حالا من يه خانمم، لطفاً نگيد همسرتون، بگيد مادربچه‌ها! مادربچه‌ها از همون اول مي‌دونست، اما خودش جدانشد. خوب براي بچه‌ها خيلي سخت بود اما بالاخره قبول كردند.
حالا بچه‌ها و مادربچه‌ها! كجا هستند؟
مادر بچه‌ها طلاق گرفت و الان اونا جدا از من زندگي مي‌كنن.
بچه‌ها حالا شما رو بابا صدا مي‌زنند يا مامان؟
آذرخانم لبخندي مي‌زند و به عكس بچه‌ها خيره مي‌شود. با اشاره به عكس دخترش مي‌گويد: «اين طفلكي‌ براش از همه سخت‌تر بود، يه وقتايي مي‌رم خونشون و اون به پسرم مي‌گه بيا بيا بابايي اومد، اما بعد خجالت مي‌كشه و اسم جديدمو صدا مي‌كنه مي‌گه آذرخانم.
آيا با جنس مونث شناسنامه گرفته‌ايد؟
بله.
مداركش را نشان مي‌دهد. شناسنامه، گذرنامه و اجازه رانندگي در جاده! اما اين بار به جاي اسم مردانه اسم آذر در شناسنامه ثبت شده است.
اكنون برخورد مادر بچه‌ها (زن ديروز آقا جلال) با شما چطور است؟
خيلي با هم صميمي هستيم، درست مثل دو تا خواهريم!
از برخورد دوستان و آشنايان‌تان برايمان بگوييد؟
همه فكر مي‌كنند جلال مرده. همكارها هم تصور مي‌كنند از ايران رفته‌ام. خيال مي‌كنند جايي در ... هستم.
وقتي مرد بوديد به كدام كشورها رفتيد؟
با ترانزيت تقريباً به همه كشورهاي اروپا رفتم.
بعد از تغيير جنسيت چطور، آيا باز هم با كاميون به جاده رفتيد؟
بله.
تنها؟
تنهاي تنها.
با شكل و شمايل زنانه از اين كار ترس و وحشتي نداشتيد؟
ابدا.
دوست داريد باز هم سر شغل سابق خود برگرديد؟
اتفاقاً يكي از دلايلم براي حرف زدن با شما همينه، مي‌خوام به گوش همه برسونيد كه من به هر قيمتي شده بازم مي‌رم سركار سابقم. چون من خواسته يا ناخواسته سه تا بچه دارم و بايد خرجشون رو بدم و با اين كار به همه ثابت مي‌كنم يه زن مي‌تونه راننده ترانزيت باشد.
وقتي با اين چهره دوباره به جاده زديد هيچ كدام از رفقاي سابق خود را نديديد؟
آذرخانم مي‌خندد و مي‌گويد: «چرا اتفاقاً ديدم، اون روز موها مو تازه «مش» كرده بودم و يك كم از زير روسريم زده بود بيرون،‌ يكي از رفيقاي سي‌سالم به نام... اومد تو قهوه‌خونه كنار جاده. خاك برسر يه تيكه بهم انداخت. منو نشناخت منم بهش اخم كردم اما تو دلم گفتم خاك براون سرت تو اين جوري بودي و من نمي‌دونستم!
اتفاق ديگري نيفتاد؟
نه وقتي ديد محلش نمي‌ذارم رفت ولي دو تا ديگه از اين راننده جديدا با ديدن من به هم اشاره كردن و گفتن اين زنه چه جوري جرات كرده با اين سر و وضع و آرايش بياد اين‌جا. يكي‌شون گفت به اين هيچي نگو من گواهينامه پايه يك‌شو ديدم مال سي سال پيش.
گواهينامه زنانه يا مردانه؟
گواهينامه زنانه‌مو ديد اما مشكل من سابقه‌كاره. مي‌گن سابقه بيار اما نمي‌دونم با چه زبوني بگم بابا جون گذشته من مرده، با سابقه كارم كاري نداشته باشيد.

(جلال يا آذر) از اين حرف ناراحت مي‌شود و پشت سر هم سيگار روشن مي‌كند، دندان‌هايش را عوض نكرده و اگر كسي به زنانگي او شك نكند، با ديدن دندان‌هاي خراب و البته دست‌هاي مردانه‌اش، تعجب خواهد كرد.

شقایق آرمان

ادامه در نشریه چاپی تپش

May 03, 2005 , 04:12 PM
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:18  توسط بیژن آزاد  | 


تاريخ : 05 / 05 / 1384
منبع : میراث فرهنگی
متن خبر : ترجمه کتاب «شهر خدا» نوشته «ادگار آلن دکتروف»پس از سال ها انتظار و بارها حذف و تعدیل غیر قابل چاپ اعلام شد.
مترجم و ناشر شهر خدا توافق کرده اند که داستان های این کتاب را در قالب کتابی یا عنوان «داستان هایی از ال. دکتروف» برای گرفتن مجوز نشر به وزارت ارشاد ارسال کنند.
فرید جواهر کلام، مترجم «شهر خدا» درباره این اثر گفت: شهر خدا جنبه مذهبی دارد. زندگی کشیشی را روایت می کند که از هیچ فسق و فجوری ابا ندارد و به همین دلیل اخراج می شود. این کشیش سر آخر دل در گرو زنی یهودی می گذارد و با پایان داستان خود او نیز به کیش یهودیت در می آید.
این مترجم اظهار داشت: کتاب غیر مستقیم به رد مسیحیت و ترویج یهودیت می پردازد اما نکته ای که آن را جذاب کرده شیوه شیرین قصه گویی دکتروف و تاختن و هجوم او به هرگونه جنگ و خونریزی است.
به گفته جواهر کلام «شهر خدا» اثری پست مدرن و ضد جنگ است که در آن هرگونه خونریزی و خشونت مطرود و مذموم اعلام می شود.
مولف کتاب «خاطرات علی جواهر کلام» یادآور شد: دکتروف نام این کتاب را از عنوان کتاب سنت آگوستین قدیس، مومن مشهور مسیحی گرفته ولی گفته ها و عقاید او را کوبیده است.
بر اساس گفته های این مترجم، برگردان شهر خدا 4 سال طول کشیده و این کتاب برای نخستین بار قرار بوده توسط انتشارات «نگاه نو» منتشر شود.
انتشارت نگاه نو به خاطر چاپ کتابی درباره قتل های زنجیره ای تعطیل شد. پس از این جریان، رمان به انتشارات «فرزان روز» فروخته شد.
جواهر کلام افزود: اختلافی که بین شرکای نشر فرزان روز افتاد منجر به طولانی شدن زمان ارسال این کتاب به وزارت ارشاد شد و سرانجام با این که بارها من به ایرادهای آن رسیدگی کردم باز هم آن را غیر قابل چاپ اعلام کردند.
او گفت: پس از فوت مرحوم کریم امامی، خانم گلی امامی پیشنهاد داد که داستان های این کتاب را که هرکدام مستقل هستند در قالب کتابی با نام «داستان هایی از ال. دکتروف» به وزارت ارشاد بفرستیم که این کار در شرف انجام است و باید منتظر نتیجه ماند.
به گفته مترجم کتاب «آمریکای باستان» این داستان ها در صورتی که در قالب مجموعه منتشر شوند دیگر مفاهیم یاد شده رابه ذهن متبادر نخواهند کرد.
اثر دکتروف مجموعا 8 قصه دارد و نزدیک به یک سوم آن به شعر نوشته شده است. از میان قصه ها بعضی به فیلمنامه و سناریو شباهت دارند.
جواهر کلام در حال حاضر مشغول ترجمه «امپراتوری اینکاها» برای مجموعه تاریخ جهان نشر ققنوس است.
او ترجمه دو کتاب را به نیمه رسانده که یکی از آن ها رمانی تخیلی از «راد سرلینگ» به نام «مسافری از آینده» و دیگری کتابی با عنوان «اسرار اهرام» است.
در رمان تخیلی سرلینگ مسافری از سال 6 هزار میلادی به زمان حال می آید و وضعیت جهان در آن روزگار را روایت می کند.
از ال. دکتروف در کشور ما دو رمان با نام های «بیلی باتگیت» و «رگتایم» به انتشار رسیده که هر دو توسط نجف دریابندری به فارسی برگردانده شده اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:23  توسط بیژن آزاد  | 

احساس لولو روزنکرانتس را درک می‌کردم، غیبت آن زندگانی مانوس؛ زمخت، پرصدا و مکانیکی، با صدای شیپورها و بوقها، صدای سنگین سایش چرخ بر سطح خیابان و صدای گوشخراش ترمزها، تنوع توهین‌آمیز آن همه آدم، و به جای این همه، فضایی چنین کوچک، که به راستی محملی برای خودخواهی و آزادی بود.

بیلی بتگیت/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره

می‌دانستم لولو روزنکرانتس الان چه حالی دارد. یعنی از نبودن زندگی به صورتی که ما می‌شناختیم، پر از سروصدا و تاق وتوق و بوق و زنگ و خرخر چرخ و جیرجیر ترمز و خلاصه همه بی‌نزاکتی‌های جورواجوری که از چپاندن آدم‌های زیاد تو جای کم به وجود می‌آید، جایی که آدم می‌تواند حقیقتا آزاد باشد و به خودخواهی‌اش میدان بدهد.

بیلی باتگیت/ ترجمه نجف دریابندری/ انتشارات طرح نو

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:14  توسط بیژن آزاد  | 

بوف كور و فرديت زيبايى شناسى آن

بخش اول

متن سخنرانى فرشته سارى در كنفرانس سده‌ى صادق هدايت در كالج سنت آنتونى دانشگاه آكسفورد

 



نقاشى كه بوف كور را روايت مى‌كند يا نقشى كه جان مى‌گيرد و بوف كور نوشته مى‌شود

بوف كور با طرح پرسشى آغاز مى‌شود: راوى مى‌خواهد بداند چرا هميشه يك منظره را نقاشى مى‌كرده است. با شروع داستان، راوى از نقاشى دست كشيده است و دارد براى سايه‌اش مى‌نويسد تا بتواند خودش را بفهمد. راوى كليد فهم خود را در همين منظره‌ى يكه اما مكرر مى‌داند:

يك مجلس نقاشى كه راوى بوف كور همواره روى جلد قلمدان‌ها مى‌كشيده و مى‌فروخته و گذران زندگى در انزواى درونى و جغرافيايى خود مى‌كرده است. هميشه يك مجلس: «ولى چيزى كه غريب، چيزى كه باور نكردنى است نمى‌دانم چرا موضوع مجلس همه نقاشى‌هاى من از ابتدا يك جور و يك شكل بوده است. هميشه يك درخت سرو مى‌كشيدم كه زيرش پيرمردى قوز كرده شبيه جوكيان هندوستان عبا به خودش پيچيده، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود. رو به روى او دخترى با لباس سياه بلند خم شده به او گل نيلوفر تعارف مى‌كرد ـ چون ميان آن‌ها يك جوى آب فاصله داشت ـ آيا اين مجلس را من سابقا ديده بوده‌ام، يا در خواب به من الهام شده بود؟ نمى‌دانم. فقط مى‌دانم كه هر چه نقاشى مى‌كردم همه‌اش همين مجلس و همين موضوع بود، دستم بدون اراده اين تصوير را مى‌كشيد و غريب‌تر آن كه براى اين نقش مشترى پيدا مى‌شد و حتى به توسط عمويم از اين جلد قلمدان‌ها به هندوستان مى‌فرستادم كه مى‌فروخت و پولش را برايم مى‌فرستاد.»1

ساختار و محتواى بوف كور از همين تابلوى مكرر اما يگانه شكل مى‌گيرد، باز مى‌شود، گسترش مى‌يابد، با تمركز بر يكى از اجزاى محورى اين تابلو، يعنى چهره زن اثيرى روى گلدان راغه به سطرهاى پايانى نزديك مى‌شود و با ناپديد شدن گلدان راغه در مه و ايهام به پايان مى‌سد و مثل يك صفحه‌ى موسيقى، به طور خودكار به اول آن، آغاز داستان، بر‌مى‌گردد. شنونده‌ى اين صفحه موسيقى، وقتى صفحه به اول آن بر مى‌گردد، ديگر همان شنونده‌ى پيشين نيست. رمان بوف ‌كور هم وقتى به اول خود برمى‌گردد، براى خواننده‌اش همان روايتى نيست كه در آغاز خواندن‌اش بود. و اين اتفاق براى هر خواننده‌اى به شكلى روى مى‌دهد.

زيبايى شناسى بوف كور، نمادها و نشانه‌هاى آن و تكرار اين نمادها و نشانه‌ها كه نوعى موسيقى درونى و هارمونى در اثر ايجاد مى‌كند، همه از همين تابلو يا به قول راوى «مجلس نقاشى» ناشى مى‌شود. كه اجزاى آن در سراسر رمان، نقش‌هاى چند لايه‌اى را اجرا مى‌كنند. هم نمادها و نشانه‌هاى آن، هم زن اثيرى و پيرمرد قوزى تابلو.

اين تابلو عميقا فردى است و اثر دست و ذهن راوى بوف ‌كور است. از اين روى، فرديت در ساخت و محتواى اين اثر چنان در هم تنيده است كه خوانش يكى بدون ديگرى براى من ممكن نيست.

فرديت ساختار بوف كور از سئوال فردى نويسنده‌ى آن ناشى مى‌شود. هدايت مى‌خواهد بداند چرا هميشه يك داستان را مى‌نويسد؟ (منظور روان داستان‌هاى هدايت است)2 و در دل اين سؤال، پرسش‌هاى ديگرى نهفته است: علت خلق و خوى و غرابت‌هاى ذهنى و روانى راوى اين داستان‌هاى مكرر، اما يگانه از كجا ناشى مى‌شود؟ تنهايى عميق و فزاينده ى آن‌ها چه سببى دارد؟

مؤلف بوف كور، راوى رمان‌اش را نقاش انتخاب مى‌كند تا فاصله گذارى مناسب زيباشناسى اثر ايجاد شود. البته شايد نويسندگان بسيارى از خود پرسيده باشند: چرا هميشه يك داستان را به بيان‌هاى گوناگون مى‌نويسند. اما فرديت پرسش مؤلف بوف ‌كور از اين روى است كه هدايت با اين پرسش ساختار، زيباشناسى و محتواى رمان‌اش را خلق كرده است. ممكن است احتمال تكرار اين عمل داستانى هم موجود بوده باشد. اما فرديت بى ‌چون و چراى عمل داستانى هدايت از تابلوى يكه‌اى مى‌آيد كه راوى آن به طور مكرر نقاشى مى‌كند. تابلويى كه مثل هر شاهكار هنرى ديگرى فردى و يگانه است و اثر انگشت مؤلف آن به شمار مى‌رود.

مسئله‌ى راوى ـ نقاش بوف كور اين است كه مى‌خواهد بداند چرا هميشه همين تابلو را نقاشى مى‌كند؟ صحنه‌ى نقاشى به كمك نقاش خود مى‌آيد. مخلوق به كمك خالق خود مى‌آيد، چگونه؟ با زنده شدن صحنه‌ى نقاشى. هر جزيى از اين صحنه نقاشى زنده مى‌شود و نقش‌هاى متفاوتى را اجرا مى‌كند و ساخت و محتواى بوف كور از اجراى اين نقش‌ها ساخته مى‌شود. بخش اول بوف كور با زنده شدن اين تابلو آغاز مى‌شود. گرچه اين زنده شدن هم ‌زمان با روايت راوى رخ مى‌دهد، اما كل رمان در زماني عقب‌تر از روايت آن رخ داده است كه ممكن است لحظه قبل، روز قبل و يا زمانى ديگر اتفاق افتاده باشد و راوى در سطرهاى وروديه به داستان مى‌گويد كه مى‌خواهد شرح اين اتفاق را براى سايه‌اش بنويسد: «من فقط به شرح يكى از اين پيش آمدها مى‌پردازم كه براى خودم اتفاق افتاده و به قدرى مرا تكان داده كه هرگز فراموش نخواهم كرد و نشان شوم آن تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آن جا كه خارج از فهم و ادراك بشر است زندگى مرا زهر‌آلود خواهد كرد ـ زهرآلود نوشتم، ولى مى‌خواستم بگويم داغ (مى‌خوانم: نقش، اثر، نشانه) آن را هميشه با خود داشته و خواهم داشت.»3

دور تسلسل زندگى در همين پاراگراف كه گذشته و حال و آينده را يكى مى‌بيند، نشانى بر جاى مى‌گذارد تا در بخش دوم بوف كور به طور مفصل راوى از آن حرف بزند.

اين اتفاق چگونه آغاز شده است كه راوى نقاش مى‌پرسد «آيا روزى به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعى، اين انعكاس سايه روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيدارى جلوه مى‌كند، كسى پى خواهد برد؟»4

در سيزده نوروز يكى از سال‌هاى معاصر راوى، نقاشى در حاشيه جنوبى شهر تهران حوالى شهر رى امروزى در خلوت اتاق خود (در خانه‌اش هم تنهاست و انگار خانه‌اش از همين يك اتاق با پستويش تشكيل شده) سرگرم نقاشى است و همان مجلس نقاشى مكرر را مى‌كشد و شايد درست سرگرم كشيدن پيرمرد قوزى باشد و كشيدن آن را تمام كرده كه او از تابلو بيرون مى‌آيد.

«سيزده نوروز بود. همه مردم بيرون شهر هجوم آورده بودند ـ من پنجره اتاقم را بسته بودم براي اين كه سر فارغ نقاشى بكنم، نزديك غروب گرم نقاشى بودم، يك مرتبه در باز شد و عمويم وارد شد ـ يعنى خودش گفت كه عموى من است، من هرگز او را نديده بودم ...»5

شرحى كه نقاش از چهره‌ى اين عمو مى‌دهد، همان پيرمرد قوزى مجلس نقاشى‌اش را نشان مى‌دهد كه سرگرم كشيدن‌اش بوده است و يك «شباهت دور و مضحك» هم با خود نقاش دارد و به خيال نقاش به پدر نديده‌اش هم شبيه است: «من هميشه شكل پدرم را پيش خودم همين جور تصور مى‌كردم.»6

اولين جزء از نقاشى در غروب روز سيزده بدر در اتاق نقاش ظاهر مى‌شود روزى كه تنهايى سه ضلعى است براى نقاش، 1ـ تنهايى و انزواى خودش، 2ـ تنهايى خانه ماندن در يكى از روزهاى جشن و عيد همگانى كه تنهايى را مضاعف مى‌كند. 3ـ تنهايى شامگاه (به غروب، شب، مه، هواى بارانى و گرفته به عنوان پيش فضاى اتفاقات بوف كور كه وضوح را از ميان بر مى‌دارد نيز بايد توجه كرد.) در روز سيزده بدر سيزدهمين روز از نوروز باستانى ايرانيان، رسم و عرف و آيين است كه مردم خانه ماندن را نحس مى‌پندارند و همه به دامان طبيعت و دشت و دمن مى‌روند و به تفرج و شادى مى‌گذرانند، كه تا به امروز به قوت خود اين آيين باقى است. و نيز عقيده بر اين است كه در اين روز نبايد به خانه كسى رفت و نحسى احتمالى خود را به منزل ميزبان برد. نقاش براي پذيرايى از اين عموى سرزده به پستوى اتاقش مى‌رود، با اين كه مى‌داند چيزى براى پذيرايى از ميهمان‌اش ندارد، ناگهان بر اثر الهام به ياد جام شراب موروثى مى‌افتد كه بالاى رف دارد. چهارپايه‌اى زير پا مى‌گذارد تا جام شراب را بردارد (خصوصيات ريز فرهنگ ايرانى در بوف كور آن را ضمن جهانى بودن به اثرى بومى هم بدل مى‌كند، با وجود عدم تعلق‌اش به مكان و زمان، در اين جا به خصلت ميهمان نوازى ايرانى اشاره دارد، نقاش براى پذيرايى از ميهمان‌اش سراغ اين شراب كهنه مى‌رود. جدا از لايه‌هاى تودرتو و نمادين اين جام شراب موروثى) كه ناگهان از سوراخ هواخوررف چشمش به عين زنده‌ى منظره‌اى كه هميشه نقاشى مى‌كرده مى‌افتد. پشت ‌زمينه اين تابلو، صحرا و بيابان خالى است.

او شيفته و مجذوب دختر اثيرى مى‌شود، دخترى كه بارها نقاشى‌اش كرده بوده، اما نمى‌دانسته چرا. اين تابلو نه تنها زنده مى‌شود، بلكه از صامت و ساكن بودن هم در مى‌آيد و مثل صحنه‌ى يك فيلم ناطق داراى صدا و حركت مى‌شود، يعنى دختر اثيرى در حين تعارف گل نيلوفر (ظرافت و شكنندگى و پيچندگى وجودش و نيز تخدير و افسون كه از مشابهت گل نيلوفر و خشخاش به ذهن متبادر مى‌شود، به علاوه بار نمادين و چندين لايه ديگر در اين گل باستانى) به پيرمرد، مى‌خواهد از جوى بپرد و فاصله (جوى) را از ميان بردارد، ولى نمى‌تواند؛ فاصله به چشم ديده مى‌شود، ابعاد آن اما برداشتنى نيست. وصل ممكن نيست و صداى «خنده‌ى خشك و زننده‌اى كه مو را به تن آدم راست مى‌كرد»، شنيده مى‌شود. (صداى زينهار راه بى ‌نهايت! اين صداى زنهار در سرتاسر رمان بارها شنيده خواهد شد.)

وقتى نقاش پس از بيخودى حاصل از متجسم شدن نقاشى‌اش به خود مى‌آيد، از پستو يا تاريك خانه به اتاقش بر مى‌گردد، يعنى به جايى كه نقاشى نيمه كاره‌اش روى قلمدان قرار دارد. از عمو يا پيرمرد قوزى، اولين جزء زنده شده‌ى تابلو خبرى نيست در اتاق. او رفته تا در نقش‌هاى ديگرى ظاهر شود. صداى خنده‌اش هنوز در اتاق نقاش مانده است. پيرمرد قوزى اولين نقش خود را اجرا كرده است.
اين پستو، تاريك خانه عكاسى و نيز يك ماندالا را به ذهن من متبادر مى‌كند. از روزن بالاى رف ديگر اثرى نمى‌ماند، و انگار كه اصلا وجود نداشته است. اما اين سوراخ بالاى رف به جرقه‌اى آنى به فلاش عكاسى و پيش از همه به حالت شهود هنرى نزديك است، ولى هر چه هست در واقعيت پستوى اتاق راوى ديگر وجود ندارد. اما خود اين اتاق هم كه چندان تجسم كاملى به عنوان يك مكان داستانى از آن داده نمى‌شود يك اتاق واقعى نيست، مكان و جغرافيا بيشتر در ذهن راوى است.

نكته ديگر، رابطه نقاش با قلمدان، يعنى جاى قلم (نوشتن) است كه انتخاب آن اصلا تصادفى نيست و گرچه مؤلف نقش خود را به راوى نقاش سپرده، اما از علاقه او به عامل نوشتن و نزديك ماندن به آن، يعنى قلم كم نشده است. از سوى ديگر قلمدان جعبه كوچكى است و نقاشى روى آن ابعاد مينياتور را بايد داشته باشد، شايد به همين سبب خالق نقش تا وقتى آن را مى‌كشيده متوجه شباهت خود، عمو و پدرش با پيرمرد قوزى نمى‌شده است.


كتاب پر است از نشانه‌گذارى و ايجاد هارمونى. پر از مصرع برگردان غزل‌ها.

دو ماه و چهار روز (كه بعد از سيزده نوروز مى‌شود 17 خرداد) شيفته و شيداى دختر اثيرى به دنبال او مى‌گردد، نه خيلى دور، در همان حوالى خانه‌اش. اين اعداد شايد نمادين باشند و شايد صرفا ضرب آهنگى را ايجاد كنند، اما به ذهن من مضرب‌هاى آن، ماندالايى از زمان را متبادر مى‌كند، يعنى همان احاطه مكانى در راس‌ هايى با مضرب 4 (كامل) و 3 (ناقص) اين جا به زمان سرايت كرده است، اما به نظرم تعبير قطعى اين نماد ـ اعداد حاصلى ندارد، مهم زنگ زيباشناسى عاطفى و هارمونى ايجاد شده توسط اين تكرارها در رمان است. بالاخره پس از سپرى شدن ماندالاى زمان باز هم در غروبى ديگر (اين بار نه تنها از وضوح روز كاسته شده، بلكه هوا بارانى و مه ‌اندود است) هنگامى كه نقاش از جستجوى دختر اثيرى به خانه باز مى‌گردد، او را روى سكوى خانه‌اش به انتظار خود مى‌بيند. اين بار دختر اثيرى بى ‌كلامى روى تخت نقاش يا خالق خود، مى‌خوابد (بار قبل، عمو ـ پيرمرد قوزى به حالت چمباتمه در اتاق نشسته بود) و باز هم نقاش با اين كه مى‌داند چيزى براى پذيرايى در خانه ندارد به پستوى اتاقش مى‌رود و در حالى كه فراموش كرده يك بار ديگر هم همين اتفاق افتاده مى‌گويد: «اما مثل اين كه به من الهام شد بالاى رف يك بغلى شراب كهنه كه از پدرم به من ارث رسيده بود داشتم ـ چهارپايه را گذاشتم ـ بغلى شراب را پايين آوردم»7

اين بار وقتى روى چهارپايه مى‌رود تا شراب را از بالاى رف بردارد، اصلا در فكر اين نيست كه ببيند روزنى بالاى رف هست يا نيست. و به روى خود نمى‌آورد كه اصلا آوردن اين شراب بر اثر الهام، باعث و بانى آن شهود يا روزن هوا خور بالاى رف و ديدن زن اثيرى شد. انگار كه اولين بار است كه به او الهام شده (يا يادش آمده) شرابى كهن دارد.

او در اين بخش نمى‌داند شراب زهرآلود است. البته در منطق ساختار رمان مى‌داند، چون راوى نقاش همه‌ى تجربه‌اش را چه عينى چه ذهنى تا ته طى كرده و حالا از آن برگشته و دارد شرح مى‌دهد، اما در بخش يك با خوددارى از آن چه كه بعدا روشن شده (مى‌شود) حرفى نمى‌زند يا به كنايه‌اى بس مى‌كند، مثل سرزنش چشم‌هاى زن اثيرى.

به هر روى، اين شراب (ميراث پدرى) را به دختر مى‌نوشاند و او مى‌ميرد.

نخستين واكنش‌هاى نقاش پس از مواجه شدن با پيكر سرد و مرده‌ى دختر اثيرى، بسيار قابل تعمق و روشن ‌گر است. او پيش از هر چيز براى خودش مرثيه سرايى مى‌كند و دل مى‌سوزاند تا معشوق و مخلوق مرده. «اين همان كسى بود كه تمام زندگى مرا زهرآلود كرده بود...»8 و نگران تنها ماندن خود با يك مرده در اتاق است، اما در حين بيان نگرانى‌اش، چيزهاى بيشترى را درباره‌ى خود فاش مى‌گويد: «بايستى يك شب بلند تاريك سرد و بى ‌انتها در جوار مرده بسر ببرم ـ با مرده او ـ به نظرم آمد كه تا دنيا دنيا است تا من بوده‌ام ـ يك مرده، يك مرده سرد و بى ‌حس و حركت در اتاق تاريك با من بوده است.»9

در ذهن راوى نقاش (اتاقش) هميشه جسد يك زن ايده آل، اما مرده وجود داشته است و فرقى نمى‌كند اتاقش در پاريس باشد، شهر تهران باشد يا حاشيه‌ى پرت تهران.

راوى بالاى بستر مرده، به نوعى حس وحدت وجود با جهان مى‌رسد و حس مى‌كند جزيى از شعور آگاه در كل جهان است. شعورى كه با شعور گياه، جاندار، اشياء، رابطه‌ها، رمزها و رازها پيوند دارد. «من قادر بودم به آسانى به رموز نقاشى‌هاى قديمى به اسرار كتاب‌هاى مشكل فلسفه، به حماقت ازلى اشكال و انواع پى ببرم. زيرا در اين لحظه من در گردش زمين و افلاك، در نشو و نماى رستنى‌ها و جنبش جانوران شركت داشتم...»10

در واقع راز نقاشى خود او هم مى‌رود كه برايش روشن شود. «.... و در اين مواقع است كه يك نفر هنرمند حقيقى مى‌تواند از خودش شاهكارى به وجود بياورد...»11

و شروع مى‌كند بالاى سر جسد دختر اثيرى از او نقش زدن و مى‌گويد: «اين موضوع با شيوه‌ى نقاشى مرده ى من تناسب مخصوصى داشت ـ نقاشى از روى مرده ـ اصلا من نقاش مرده‌ها بودم...»12

نقاش از نقش‌هاى پيشين خود روى جلد قلمدان‌ها و نيز از اتودهايى كه اكنون دارد از مرده‌ى دختر اثيرى مى‌زند، راضى نيست و آن‌ها را خشك و بى ‌روح مى‌داند و فرصت طلبانه منتظر خلق شاهكارى است و ظاهرا شوق خلق شاهكار هنرى بر بى ‌تابى بر مرگ معشوق غلبه دارد، چشم‌هاى مرده يك لحظه باز مى‌شود به خالق خود نگاه مى‌كند و او مى‌تواند يك شاهكار زنده و با روح بكشد. «اين پيش آمد شايد لحظه‌اى بيش طول نكشيد، ولى كافى بود كه من حالت چشم‌هاى او را بگيرم و روى كاغذ بياورم ـ با نيش قلم اين حالت را كشيدم و اين دفعه ديگر نقاشى را پاره نكردم.»13

پيش از عبور، توقفى مى‌كنم. نقاش دو جا دست‌اش را رو كرده و در همان نقش اصلى‌اش (نويسنده) ظاهر شده است. نقاش هميشه همان مجلس را مى‌كشيده (كه مرده‌اى در آن نبوده) اما بالاى سر جسد زن اثيرى مى‌گويد: نقاشى از روى مرده كار اوست و «اصلا من نقاش مرده‌ها بودم.»

در واقع اين صداى مؤلف است، يعنى هدايت نويسنده و نه راوى نقاش. مؤلف است كه هميشه يك تم داستانى را تكرار مى‌كند و در داستان‌هايش هميشه مرده و مرگ حضور دارد. مؤلف در نقش اصلى خود، يعنى نويسنده، نقاش مرده‌هاست. اما راوى نقاش داستان‌اش، تا پيش از كشتن زن اثيرى هميشه صحنه‌اى به غايت زنده را مكررا نقاشى مى‌كرده است.

بار دوم به وضوح به حالت شهود در نوشتن اشاره مى‌كند. و اين كه از نوشته‌هاى قبلى‌اش با همين تم يكسان راضى نيست و در انتظار خلق شاهكارى است (كه انجام مى‌شود، با همين بوف كور) آخرين نقشى كه او را راضى مى‌كند، همان چشم‌هاى زن اثيرى است كه بارها كشيده بوده‌شان، اما اين بار چشم‌ها روح دارد. حالا با يك تير دو نشان زده است هم كم‌كم دارد مى‌فهمد چرا هميشه يك داستان را مى‌نويسد (وصل ممكن نيست، زن به شكل اثيرى اما مرده در ذهنش است، تنهايى‌اش چاره ناپذير است و ...) و هم اين كه چرا از آن‌ها كاملا راضى نبوده است (با روح نبوده‌اند) و در حين اين پرسش‌ها، شاهكارش هم نوشته مى‌شود، يعنى بوف كور. آن چه مانده تفاله‌اى بيش نيست. مهم آن برق شهودى بود كه ساطع شد و چشم‌ها كشيده شد.

گرچه راوى ـ نقاش بهانه مى‌آورد كه نمى‌خواهد چشم كسى به جسد زن اثيرى بيفتد و او را تكه ‌تكه و دفن مى‌كند، اما شرح اين سوگوارى آبكى كجا و آن شيفتگى و شيدايى جستجوى دختر كجا؟ حتى گاهى نمى‌تواند خوشحالى‌اش را از اين كه شاهكارش را كشيده، بالاى سر جسد معشوق نهان كند: «.... روح چشم‌هايش را روى كاغذ داشتم و ديگر تنش به درد من نمى‌خورد، اين تنى كه محكوم به نيستى و طعمه ى كرم‌ها و موش‌هاى زير زمين بود! حالا از اين به بعد او در اختيار من بود، نه من دست نشانده او.»14

راوى ـ نقاش اگر به عشق و زن در عالم واقع نمى‌رسد، با خلق يك شاهكار از روى آن به آن مى‌رسد و صاحبش مى‌شود، گرچه هم چنان مجروح و زخمى.

و باز نكته‌اى كه ناخودآگاه مؤلف بروز داده، اين است كه به درستى يك اثر هنرى خلق شده را يك اندوخته‌ى مادى هم مى‌بيند، يعنى يك ماده‌اى كه به اين جهان اضافه شده و موجوديت دارد (علاوه بر ارزش معنوى‌اش) «هر دقيقه كه مايل بودم مى‌توانستم چشم‌هايش را ببينم ـ نقاشى را با احتياط هر چه تمام‌تر بردم در قوطى حلبى كه جاى دخلم بود گذاشتم و در پستوى اتاقم پنهان كردم.»15

نقاشى را در جايى كه پول‌هايش را نگه مى‌دارد، مى‌گذارد. سپس بدون تاثر و مرثيه سرايى اين معشوق مرده و خالى از فايده را تكه ‌تكه مى‌كند، در چمدانى مى‌گذارد و با همدستى جزيى ديگر از تابلو يعنى پيرمرد قوزى كه از تابلو بيرون آمده و اين بار در نقش گوركن و كالسكه ‌چى حاضر و آماده به خدمت زير درخت سروى نشسته است، به خاك مى‌سپارند. (درخت سرو: علامت سوگ، تابوت و سرزندگى توامان در فرهنگ كهن ايرانى است.)

پيداست كه در اين خاكسپارى، صحنه‌هاى عبور كالسكه نعش ‌كش سورئال است و مكان‌ها وضوحى ندارند، على ‌رغم اين كه از واقعيت حاشيه شهر مى‌گذرند. (چرخش‌ها از رئال به سورئال و سورئال در دل رئال و برعكس مدام انجام مى‌شود در رمان.) پيرمرد قوزى همواره در جواب حرف‌هاى نقاش ظاهرا بى ‌ربط مى‌گويد «من خونت رو بلدم.» (من مى‌دانم مخلوق توام، خود توام، تو نمى‌دانى؟)

نقاش با كمك پيرمرد كالسكه چى، يعنى جزئى از مجلس نقاشى‌اش، جزئى ديگر از آن را، يعنى زن اثيرى را زير درخت سروى كنار رودخانه‌اى چال مى‌كنند و نقاش روى قبر زن اثيرى را با گل‌هاى نيلوفر مى‌پوشاند. سه نماد ديگر هم از تابلو بيرون مى‌آيند: درخت سرو، جوى آب كه جاى خود را به رودخانه داده و گل‌هاى نيلوفر. اما پيرمرد قوزى با خنده‌ى زننده‌اش باقى مى‌ماند تا پايان رمان، تا نقش‌هاى ديگرى را بازى ‌كند. به جز پيرمرد قوزى كه خود نقاش مى‌تواند باشد تمام سمبل‌هاى مجلس نقاشى‌اش كنار مزار زن اثيرى قرار مى‌گيرند. پس از اين خاكسپارى، شادى خلق شاهكارى كه در دخل حلبى نقاش در پستوى اتاقش جاى گرفته، جاى خود را به اندوه مى‌سپارد. اندوه براى ما به ازاى اين شاهكار نهان شده در پستو، يعنى خود زندگى كه دفن شده است. پيرمرد قوزى سيار است. نقاش را با كالسكه‌اش به خانه برمى‌گرداند، با وجود واقعيت جاده، كالسكه از فضاهاى سوررئال عبور مى‌كند. پيرمرد قوزى گلدان راغه‌اى را كه از زير خاك پيدا كرده به نقاش مى‌دهد. و نقاش در ازاى از دست دادن زن اثيرى، گلدانى را مى‌يابد كه چهره‌اى همانند شاهكار خودش از زن اثيرى بر آن نقش بسته است در احاطه‌ى لوزى‌اى از گل‌هاى نيلوفر (ماندالايى ديگر). روى گلدان راغه فقط يك جزو از تابلو، يعنى زن اثيرى و يك نماد يعنى گل‌هاى نيلوفر باقى مانده است. نقاش با ديدن تصوير روى گلدان عتيقه و دريافت اين كه يك نفر ديگر هم قرن‌ها پيش همين عوالم او را طى كرده بوده است، از نظر ذهنى آمادگى سفر به گذشته را پيدا مى‌كند و مصرف بيش از اندازه افيون عين آن عالم پيشين را برايش متجلى مى‌كند. پيش زمينه‌ى اين تجلى، آمادگى ذهنى خود نقاش است كه شبيه خودهيپنوتيزم عمل مى‌كند. در بخش دوم رمان، نقاش زندگى ديگرى را در گذشته‌ها تجربه باطنى مى‌كند كه مى‌تواند پاسخى باشد بر پرسش‌هاى بخش يكم آن. در بخش دوم او ديگر نقاش نيست، گرچه باز هم خانه ‌نشين و بيكار است، اما اشاراتي به نويسنده بودن راوى آن يا ميل به نوشتن در او وجود دارد: «با خودم شرط كرده بودم روزى همه اين‌ها را بنويسم.»16 يا «آيا من فسانه و قصه خودم را نمى‌نويسم؟ قصه فقط يك راه فرار براى آرزوهاى ناكام است. آرزوهايى كه به آن نرسيده‌اند.»17

در بخش نخست، راوى ـ نقاش، يك نفس براى سايه‌اش مى‌نويسد، در بخش دوم، نوشته‌هاى راوى يك نفس نيست و يادداشت‌هايى پراكنده و با فاصله زمانى است. در بخش دوم پرش به آينده يا فلاش فور وارد در بيدارى و خواب راوى مشاهده مى‌شود كه منظور از آينده، همان زمان راوى بخش يكم است. «زندگى من به نظرم همان قدر غير طبيعى، نامعلوم و باور نكردنى مى‌آمد كه نقش روى قلمدانى كه با آن مشغول نوشتن هستم ـ گويا يك نفر نقاش مجنون، وسواسى روى جلد اين قلمدان را كشيده ...»18 و سپس شرح همان مجلس نقاشى روى جلد قلمدان در بخش يكم رمان آورده مى‌شود.

يا «چشم‌هايم كه بسته شد، ديدم در ميدان محمديه بودم. دار بلندى بر پا كرده بودند و پيرمرد خنزر پنزرى جلو اتاقم را به چوبه دار آويخته بودند.»19 كه به ميدان محمديه در خيابان خيام جنوبى فلاش فور وارد مى‌زند كه در زمان رضا شاه، يعنى معاصر راوى بخش يك، چوبه‌ى ‌دار در آن بر پا مى‌كردند و به ميدان اعدام معروف شده بود و معروف هست هنوز.

به هر روى، وقتى راوى بخش دوم از عالم گذشته باز مى‌گردد و خود را در اتاقش، در وضع پيش از خودهيپنوتيزم مى‌يابد، اولين چيزى كه جستجو مى‌كند گلدان راغه‌اى است كه در قبرستان از پيرمرد كالسكه چى گرفته است.

پيرمرد قوزى مجلس نقاشى‌اش، آخرين نقش خود را در اين سطرهاى پايانى بازى مى‌كند و رمان تمام مى‌شود يا به آغاز آن برمى‌گردد. راوى ـ نقاش مى‌بيند كه پيرمرد قوزى در حالى كه چيزى را به شكل كوزه زير دستمال چركى پوشانده و زير بغل گرفته از در اتاق راوى بيرون مى‌رود و در مه ناپديد مىشود. با ناپديد شدن اين شيى بيرونى، عالم درونى هم به پايان مى‌رسد و من خواننده وقتى اين صفحه‌ى موسقى به ابتداى خود برمى‌گردد و در حال پخش دوباره است، از خود مى‌پرسم آيا نقاش باز هم نقاشى خواهد كرد؟ حالا كه علت نقاشى مكرر اما يگانه‌اش را فهميده است، گرچه اين فهم تسلايى براي تنهايى و دردهايش نبوده است، باز هم همين مجلس را نقاشى مى‌كند؟ آن هم در دنيايى كه از آن بيزار است، دنيايى كه او را در محروميت و فقدان غرقه كرده است و جاى شاهكار خلق شده‌اش يا در حلبى دخل در پستوى اتاق‌اش يا زير دستمال چرك و در بساط محقر پيرمرد خنزرپنزرى است؟

لحظه‌اى از متن رمان بيرون مى‌آيم. مؤلف بوف كور در رمان بوف كور جاى خود را به نقاش سپرده بود، نقاشى كه به غايت راوى ماهر و با شگردى بود. اين نقاش باز هم نقاشى كرد، همان نقش روى جلد قلمدان را كشيد (روان داستان‌هاى هدايت كه پس از بوف كور نوشته شد) گاهي هم نقاشى‌هاى ديگرى كشيد (ساير نوشته‌هاى هدايت) گاه به گاهى صداى خنده‌ى چندشناكى او را از كشيدن نقاشى برحذر مى‌داشت، ولى هر گاه صداى اين خنده‌ى زننده، آسوده‌اش مى‌گذاشت مى‌توانست به شعف نزديك شود. اما نرسيده به آن، گزيده و رانده، دنيا را به عنوان مظهر لكاته و انهاد و كشت و خود اثيرى بر جاى ماند.

 

www.sokhan.com

* * *

1- بوف كور انتشارات اميركبير، بهمن 1351، صفحه 12
2- اصطلاح «روان ـ داستان» را از كتاب صادق هدايت و مرگ نويسنده، اثر دكتر محمدعلى همايون كاتوزيان، نشر مركز، 1372 وام گرفته‌ام.
3- بوف كور، صفحه 9
4- بوف كور، صفحه 9
5- بوف كور، صفحه 13
6- بوف كور، صفحه 13
7- بوف كور، صفحه 23
8- بوف كور، صفحه 25
9- بوف كور، صفحه 25
10- بوف كور، صفحه 26
11- بوف كور، صفحه 26
12- بوف كور، صفحه 27
13- بوف كور، صفحه 28
14- بوف كور، صفحه 29
15- بوف كور، صفحه 29
16- بوف كور، صفحه 60
17- بوف كور، صفحه 64
18- بوف كور، صفحه 95
19- بوف كور، صفحه 75

 

* * *
 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com


 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 20:24  توسط بیژن آزاد  | 

گٿت وگو با ٿرشته سارى، شاعر و نويسنده

نويسنده پشت همه داستان هايش ايستاده است

سجاد صاحبان زند

۳۰ تیر ۱۳۸۴

نويسنده پشت همه داستان هايش ايستاده است

صبح يك روز تابستانى با ٿرشته سارى قرار مى گذارم. هوا به شدت داغ و آلودگى هواى تهران هم انگار از هر روز بيشتر است. وقتى خانه اش را با كمى درد سر پيدا مى كنم، از بس خسته ام حس مى كنم همه سئوال ها از ذهنم پريده است. خدا را شكر مى كنم كه سئوال هايم را سر كاغذ نوشته ام. اين سئوال هاى چكيده، نكاتى هستند كه از خواندن آثار داستانى نويسنده در من ايجاد شده اند. گرچه قبلاً به طرزى پراكنده آنها را خوانده بودم، اما خانم سارى لطٿ كرد و همه رمان هايش را دوباره براى من ٿرستاد: «جزيره نيلى»، «آرامگه عاشقان»، «ميترا» و «عطر رازيانه». ٿقط مرواريد خاتون به دستم نرسيد و رمان آخرى نويسنده را نيز كه «پرى سا» نام دارد، قبلاً ناشر در اختيارم قرار داده بود. ٿرشته سارى علاوه بر رمان در عرصه ترجمه و شعر هم ٿعاليت دارد. «پژواك سكوت»، «قاب هاى بى مثال»، «شكلى در باد» و «تربت عشق و جمهورى زمستان» از آثار شعرى او و «زندگى خواهر من است»، «آدم آهنى و پروانه»، «بنٿشه اى در قطب» و «دخترك سه چشم» از ترجمه هاى او هستند كه از روسى به ٿارسى برگردانده شده اند. او همچنين يك مجموعه داستان نيز با عنوان «چهره نگارى دنيا» دارد. اين گٿت وگو درباره رمان نويسى و رمان هاى اين نويسنده با او انجام شده.

چه طور براى نوشتن سوژه انتخاب مى كنيد؟
اصلاً نمى توانم بگويم كه من براى نوشتن، سوژه انتخاب مى كنم. از طرٿى نمى توانم از اين اداها در بياورم كه سوژه مرا انتخاب مى كند. در دوره اى كه آٿرينش اتٿاق مى اٿتد يك مجموعه عوامل براى من اتٿاق مى اٿتد، كه هم درونى است و هم بيرونى. به جز آن شرايط و آن مجموعه ممكن نيست كه آن اتٿاق حاصل شود. يعنى در واقع هر كارى، گره اى است كه در آن دوره زندگى من باز مى شود. به عنوان مثال به اولين رمانم اشاره مى كنم. آن كار كاملاً شهودى بود. در آن رمان، من به تنها چيزى كه ٿكر نمى كردم، شكل بود. خود موضوع مرا با خود مى كشيد. آن كار ممكن نبود در شرايط ديگرى نوشته شود. در واقع اگر بخواهم خلاصه كنم، بايد بگويم كه خود من هم گاهى از كارهايم تعجب مى كنم.

يعنى شما يك طرح اوليه داريد و روى آن كار مى كنيد.
حتى مى توانم بگويم كه اول كار طرح اوليه هم ندارم...

از دكتروٿ مى پرسند كه رگتايم را چطور نوشته. مى گويد كه كاغذ سٿيدى جلوى خودم گذاشتم و حس كردم بايد رمان بنويسم. شما هم همين كار را مى كنيد؟
به هيچ وجه. من چه در شعر، چه در داستان كوتاه و رمان نمى توانم به شكل ارادى كار كنم. حتى گاهى به نويسندگانى كه تصميم مى گيرند و به شكل ارادى و حرٿه اى كار مى كنند، حسرت مى خورم. بايد در آن مقطع، آن اتٿاق خاص برايم بيٿتد، بعد اين اتٿاق به صورت يك تصوير يا طرح اوليه در ذهن من شكل مى گيرد و بعد من با آن چالش دارم. اين چالش هم در خودآگاه است و هم ناخودآگاه. يعنى آموخته هاى گذشته، تربيت اجتماعى و ديگر مسائل ماجرا را در ذهن من كامل مى كند.من به صورت ارادى كار نمى كنم. اما وقتى آن تصوير اوليه در ذهن من شكل گرٿت، با پشتكارى كه دارم كار را پيش مى برم.

گٿتيد كه كار اولتان شهودى بود. اگر ممكن است در مورد اين كلمه كمى توضيح دهيد.
نمى خواهم به تعريٿ هاى از پيش طرح شده رجوع كنم. در واقع به آن چيزى اشاره مى كنم كه براى خودم اتٿاق اٿتاده. ٿكر مى كنم « شهود » اتٿاقى است كه در ناخودآگاه من مى اٿتد. لايه هاى مختلٿى در ناخودآگاه كار مى كند كه در يك لحظه، يك آن، يك روز، يك موقعيت اين حس تبلور پيدا مى كند. من بيشترين چيزى را كه در رابطه با شهود مى توانم براى خودم تعريٿ كنم، رابطه بسيار عميقى است كه شهود با بخش ناخودآگاه دارد. اگر اينگونه به ماجرا نگاه كنيم، تمام كارهاى من به شكل شهودى بوده. الان كه دقيق تر به ماجرا نگاه مى كنم، نويسنده اى كه آن كتاب را نوشته با من متٿاوت است. اگر خودم را بكشم، باز نمى توانم كارى با آن مضمون، آن قالب، ژانر و... بنويسم. كارى كه قبلاً نوشته ام به همان دوره و مقطع مربوط است.

چه چيزى باعث مى شود كه ناخودآگاه شما به حركت در آيد؟ يك واقعه خارجى؟ به طور مثال شخصيت«عطر رازيانه » خيلى از لحاظ سنى به شما نزديك است. اين اتٿاق ها به زندگى شخصى شما نزديك است؟
الان ياد جمله اى از هرمان هسه اٿتادم كه مى گويد: «كتاب هاى من، بيوگراٿى روحى من هستند.» حالا شايد بتوان گٿت كه كتاب هاى من بيوگراٿى روحى من، به طور خودآگاه يا ناخودآگاه هستند. همان طور كه اشاره كرديد، در عطر رازيانه، هم سن شخصيت به من مى خورد و هم موقعيت اجتماعى و هم محيط دانشگاهى اى كه تجربه كردم. در حالى كه اين كتاب بسيار عينى و بستر اجتماعى آن منطبق با يك مابه ازاى خارجى است، ولى حسى كه باعث شد من اين كتاب را بنويسم، چيزى ٿراتر از اينها است. در اين كتاب ما شخصيتى داريم با اسم رازيانه. او زنى است كه در عين تاثيرگذارى در محيط اطراٿش، بسيار دست نياٿتنى است. البته موضوعى كه من در نظر داشتم، كاملاً با آن زن اثيرى كه در ادبيات ما وجود دارد ٿرق دارد. همين موضوع براى من بسيار جالب بود. او زنى است كه از مقاطع مختلٿ زندگى عبور مى كند و تاثيراتى را روى اطراٿيان مى گذارد و در عين حال هيچ وقت دست ياٿتنى نيست. حالا در مرحله بعد است كه ممكن است ذهن من آن چهار راوى را انتخاب كند، و آن را زمينه مناسبى براى بيان داستان بداند. اين راوى ها، روايتى را از اين زن دارند كه در عين متٿاوت بودن وجه اشتراكى نيز با هم دارند.
اما اگر آن تصوير اوليه نبود اين اتٿاق نمى اٿتاد. اگر دقيق تر بگويم، اين تصوير مرا تسخير مى كند. ممكن است حالا كه پيش شما نشسته ام، بيش از هزار ٿكر، تصوير و موضوع در ذهنم وجود داشته باشد، اما اين تصاوير نتوانند ذهن مرا تسخير كنند. در نتيجه آنها را ننويسم.

قصه نويسى شما به چيزهايى كه مى بينيد برمى گردد يا به چيزهايى كه در ذهن مى سازيد؟
قاعدتاً بايد توامان باشد. من به عنوان يك نويسنده نگاه دقيقى به آدم هاى اطراٿم دارم. آدمى هستم كه در عين منزوى بودن، احساس مى كنم در هر لحظه با تمام جهان در ارتباطم. من خودم را از هيچ گونه تحولى، چه در ايران و چه در جهان دور نگه نداشته ام. در نتيجه، با آن كه ٿكر مى كنم كه از جهان اطراٿم تاثير مى پذيرم، ولى براى داستانى شدن اين تاثير بايد يك اتٿاق روحى در من بيٿتد. شايد بتوان اسم آن را يك جور «نوستالژى روحى» گذاشت. اجازه بدهيد براى روشن تر شدن حرٿ هايم يك مثال بزنم. «جزيره نيلى» كارى است كه خيلى كم خوانده شده و كم با آن ارتباط برقرار شده، چون كار خيلى انتزاعى است. الان خود من هم كه اين كار را مى خوانم، با دشوارى هايى روبه رو مى شوم.

چون از آن سال ها ٿاصله گرٿته ايد.
بله. مى توانم حالا اين واقعيت را قبول كنم كه ارتباط برقرار كردن با آن كمى سخت است. جرقه و شروع «جزيره نيلى» شخصيتى است كه مى خواهد از تسلطى ٿرار كند. حالا اين تسلط مى تواند يك تسلط ايدئولوژيك باشد يا تسلط يكى از اعضاى خانواده. به هر حال حسى در اين آدم پيدا مى شود كه مى خواهد از آن چه اطراٿش است جدا شود و خودش باشد. خود اين حس مى تواند تعيين كننده باشد. من كارى به آن نمادها ندارم كه «جزيره نيلى» را مى سازند، جزيره اى كه ماهى ها آن را نگه داشته اند. بيشتر ٿضاى قصه در ٿضايى كاملاً سوررئال و انتزاعى اتٿاق مى اٿتد. البته در اين قصه هم ٿضاى اجتماعى اتٿاق مى اٿتد، اما به هر حال اين ماجراها هم، در ٿضايى سوررئال اتٿاق مى اٿتد. ممكن است يك نويسنده ديگر، همين ٿضا را به گونه اى ديگر بنويسد.

در بيشتر قصه هاى شما نوعى نوستالژى وجود دارد. ٿكر مى كنيد، نوستالژى دغدغه شخصى شماست يا چون ٿضاى نوستالژيك، ٿضاى غالب زندگى ايرانى است، آن را انتخاب كرده ايد؟
من مواٿق اين نكته هستم كه مى توان خطى از نوستالژى را در همه كارهاى من مشاهده كرد. ولى تعبير من از اين واژه متٿاوت است. من هرگز نوستالژى را به معنى حسرت خوردن از گذشته و دنياى پيشامدرن به كار نمى برم. در حالى كه كارهايم، هيچ كدام به طور صددرصد واقع گرا نيست، اما خودم را آدمى ٿوق العاده منطقى و واقع بين مى دانم. نوستالژى آن چيزى است كه مرا به شعر نزديك مى كند و حسى است كه انگار، در حال از دست دادن همان لحظه اى را كه در آن هستى كه در آن قرار دارى. يعنى شما پيش از آن كه به ذات چيزى دست پيدا كنى، آن را از دست داده اى. شايد به اين معنا بشود گٿت كه نوستالژى در همه كارهاى من هست.

به شاعرانگى اشاره كرديد. اين حس مرتباً براى من وجود داشت كه بيشتر آدم هاى رمان هاى شما، نگاهى شاعرانه به اطراٿ دارند. به عنوان مثال هم نويسنده «ميترا» شاعرانه حرٿ مى زند و هم دانشجوى «عطر رازيانه». شما چقدر به اتوريته نويسنده و اين كه يك نٿر پشت متن قرار دارد، اعتقاد داريد؟
براى مهم است كه راوى در محدوده توانايى هاى خودش روايت كند و به اين معنا اتوريته خودش را داشته باشد. من تلاش كرده ام در «ميترا» مرد نويسنده اتوريته خودش را داشته باشد. يا در «عطر رازيانه» شخصيتى داريم به نام طلعت كه به نظر خودم شخصيت قوى اى است كه شاعرانه حرٿ نمى زنند. پدر، مادر و... نيز در اين كار شاعرانه حرٿ نمى زنند.

به نظر مى رسد كه كارهاى اوليه شما، به دليل ٿعاليت شعريتان شاعرانه اند. اما با گذر زمان اين شاعرانگى در كار شما كم مى شود و يا زيرپوستى تر مى شود. اگر ممكن است در اين باره هم توضيح بدهيد.
اين نكته را خيلى از اٿراد بيان مى كنند كه هنرها در نهايت به شعر مى رسند. يعنى در واقع مى خواهند به يك تعالى برسند. با اين تعبير شاعرانگى را در ادبيات و رمان قبول دارم. در اين تعبير كار بايد به نهايت ايجاز برسد، چه ادبيات باشد و چه موسيقى و نقاشى. ايجاز و ارزش واژه نكته بسيار مهمى در ادبيات است و شكار آن «آنى» كه همه هنرها به دنبال آنند. اگر هنرى به آن «آن» برسد، به ايده آل اش رسيده است. شايد بتوان در اين جا از ويرجينيا وولٿ نام برد و از بين جديدتر ها، مايكل كانينگهام اين ٿضا را به خوبى در نوشته هايش به نمايش مى گذارد.در آثار اين دو نويسنده، شخصيت ها بى آنكه شاعر باشند، ارزش كلمه را مى دانند و ايجاز خوبى هم در كار هست. در عين حال كار تصويرى و شهودى هم هست. من اين ارزش هاى شاعرانه را در ادبيات قبول دارم و به نظرم اگر كسى بتواند به حداقلى از اين حالات در نوشته هايش برسد، كارش در واقع به موٿقيت نزديك شده است. اما نوع ديگرى از شاعرانگى است كه من به شدت با آن مخالٿم. شايد بتوان اين نوع شاعرانه نويسى را به انشا نويسى، آبكى نويسى، احساساتى نويسى، بى منطق نويسى و... تعبير كرد. من كاملاً با اين نوع شاعرانه نوشتن مخالٿم. در ضمن من حوزه هاى شعر و داستان را كاملاً از هم مجزا مى بينم. شايد داستان كوتاه كمى به شعر نزديك شود.به علاوه برخى از رمان ها مى توانند خيلى تصويرى نوشته شوند. اين اولين نكته اى را كه به ذهن بيشتر اٿراد مى آورد، اين است كه اين نوشته شاعرانه نوشته شده است. به نظرم اينگونه نوشته ها به حوزه سينما و نقاشى نزديك مى شود. من هم تصويرى و موجز مى نويسم.

مى خواهم به سئوالى برگردم كه قبلاً هم درباره اش پرسيده ام. ٿكر نمى كنم كسى با ارزش كلمه، ايجاز، تصويرسازى و... مخالٿ باشد. منظور من يكنواختى لحن در برخى از نوشته هاى شما است. به طور مثال كارگر «ميترا» همان قدر شاعرانه حرٿ مى زند كه مرد خلبان يا ميهمان دار. اين به كار لطمه نمى زند؟
آيا به نظر شما كارگر از مسايل خودش حرٿ نمى زند؟ آيا اين حرٿ در محدوده خودش نيست؟

معلوم است كه او موضوعات متٿاوتى دارد. اما ٿرم حرٿ زدن او تقريباً ٿرقى با بقيه ندارد. ما كه نمى خواهيم خودمان را ٿريب دهيم. در اين شكى نيست كه پشت همه شخصيت ها نويسنده قرار دارد.
اين يك چيز طبيعى است و هرچه قدر بخواهيم در مورد تعابير مختلٿ حرٿ بزنيم، نبايد ٿراموش كنيم كه پشت همه اينها، نويسنده ايستاده است. از اين جهت نويسنده خيلى موجز و ٿشرده مى بيند. شايد از اين نظر حق با شما باشد. اما سعى من اين بوده كه در ميترا هر دوازده نٿر، لحن متٿاوت داشته باشند. اگر موٿق نشده باشم كه اين تغيير لحن را نشان بدهم، ضعٿ از من است. خوب شما به ميترا اشاره كرديد. در جايى از اين رمان قرار است هواپيما ٿرود بيايد. ٿرود آمدن هواپيما ٿقط چند خط در رمان وجود دارد، ولى من براى داشتن اطلاعات در مورد آن بيش از سه ماه تحقيق كردم. در هر صورت اگر با اين همه مطالعه تخصصى باز هم زبان شاعرانه به كار برده باشم، به شخصيت درونى خودم مربوط است كه مى خواستم پشت همه اين قصه ها حضور داشته باشم. با اين همه هميشه خواسته ام كه پشت هيچ كدام از نوشته هايم خالى نباشد.

يعنى شما يكسرى اطلاعات را به دست مى آوريد و بعد آنها را از صاٿى ذهن تان عبور مى دهيد و مى نويسيد.
نه. نمى توانم بگويم كه به اين شكل مى نويسم. مى توانم بگويم كه از اطلاعاتى كه دارم استٿاده مى كنم و آن جايى كه كم مى آورم، آن را با ذهنم پر مى كنم. در مورد خلبان اطلاعى نداشتم و تحقيق كردم. اما به طور كلى كار من يادداشت برداشتن يا خواندن منابع نيست. اما در جايى كه حس كنم به تحقيقات احتياج دارم، حتماً سراغ اين كار مى روم. من به نجوم خيلى علاقه مندم. كتاب ها و مجله هايى راجع به نجوم را دنبال مى كنم. اما با آن كه يك جا و آن هم ٿقط چند سطر در مورد ٿاصله سيارات در «پرى سا» وجود دارد، من كلى سر اين قضيه وقت گذاشتم و عدد و رقمى كه در رمان هست، مستند است. متاسٿانه نكته اى كه در ادبيات ما وجود دارد، اين است كه گاهى اظهار نظرهايى در داستان و رمان انجام مى شود كه مبناى علمى ندارد. سعى من اين است كه در جاهايى كه اين قضايا وجود دارد، حتماً آن را مورد بررسى قرار بدهم.

اگر اشتباه نكنم، شما تركيبى از زن نويسنده خيالى نويس و مرد تاريخ نويس «پرى سا» هستيد.
نه. اشتباه نمى كنيد. سئوال شما برايم جالب است و من را ياد سئوالى مى اندازد كه از ٿلوبر پرسيده بودند. از او پرسيدند كه «اما بوارى» كيست و ٿلوبر جواب داده بود: خودم. اين درست كه بيشتر شخصيت ها و اٿرادى كه در قصه ها حضور دارند مى توانند بخش هايى از وجود به وقوع پيوسته يا به وقوع نپيوسته نويسنده باشند. نويسنده تكه تكه در اين نوشته ها پخش شده است.

روندى در شما وجود دارد كه از نوشته انتزاعى شروع كرده ايد و به مسائل عينى تر رسيده ايد. آيا اين امر خواسته شخصى تان بوده يا به دليل توجه به خواننده صورت گرٿته است؟
در عين آن كه مى توانم بگويم كه هيچ چيز بيرونى رويم تاثير نگذاشته، در عين حال مى توانم حرٿم را نقض كنم. هر نويسنده اى بدون آن كه متوجه باشد از ديگران تاثير مى گيرد. ولى در واقع مى توان گٿت كه بخشى از اين تغيير آگاهانه بوده. من ٿكر مى كنم كه هر چه يك نويسنده به سوى پختگى و تجربه بيشتر پيش مى رود، در واقع كارش ساده تر مى شود. البته اين سادگى به معناى آن خامى اوليه نيست. به اين معنا هم تلاشى آگاهانه داشتم و هم به طور ناخودآگاه بعد از چند سال تجربه به نوعى مهارت رسيدم، كه اگر باز هم پيچيدگى هاى تصنعى در كار وجود مى داشت، حداقل خودم راضى نمى شدم. شما از كلمه عينى تر استٿاده كرديد. من به تعبيرى حرٿ شما را مى پذيرم. اما ممكن است كار بعدى من از لايه رويى عينى كاملاً ٿاصله بگيرد. اما در همان كار هم به چيزهايى كه به آن رسيدم، يعنى همان سادگى بازتاب پيدا مى كند.

مسائل سياسى و اجتماعى چقدر در روند اين تغيير شما نقش داشته؟
چاپ اول «آرامگه عاشقان» در سال ۷۴ بوده و كمى قبل از آن نوشته شده. اما ويرايش دوم اين كتاب به سال ۷۷ برمى گردد. شايد آن به گونه اى بوده باشد كه من به طور ناخودآگاه به سمت اسطوره سوق پيدا كرده باشم. در كل ساخت «آرامگه عاشقان» بر مبناى اسطوره آناهيتا است. اين اسطوره در كل كتاب كتاب پخش شده. به سمت سمبوليسم نرٿته ام. البته ادبيات ايران در دهه سى و چهل به اين سمت رٿت، چون ٿضا بسته بود. احتمالاً من الان اين گونه عمل نمى كنم. عينى تر مى نويسم. ولى در كل تجريدى نوشتن يا ملموس نوشتن، به روحيه خود نويسنده نيز ارتباط زيادى دارد.
ولى به نظرم بازتاب زندگيم در پيش از انقلاب، دهد شصت و الان در كارهايم وجود دارد. از طرٿى من گورستان «آرامگه عاشقان» را در ابن بابويه مى ديدم. مقبره اى كه توى اين قبرستان است، منبع الهام من بود. من اسامى خيابان وليعصر تا دربند را حذٿ كرده بودم. توى چاپ دوم ديدم كه دخالتى كه من كرده ام و اسامى را از شهر تهران گرٿته ام، كارى تحميلى است و بى زمان و مكان بودن، در كار جواب نمى دهد. به همين دليل اسم ها را به كار برگرداندم. مى خواهم بگويم، من چه اسم ها را گذاشته باشم، چه آنها را برداشته باشم، تاريخ زندگى خودم را آورده ام.

در كارهاى آخرى شما باز هم نماد وجود دارد. مثلاً در «پرى سا» آن باغ مى تواند بسيار نمادين باشد. يا پسرى كه در سن كم نابغه است و بعد با تصادٿ توانش را از دست مى دهد. انگار يك سهراب ديگر كشته مى شود. مى خواهم بپرسم كه اين عناصر تا چه اندازه اى همراه داستان مى آيند و تا چه اندازه اى بعداً ساخته مى شوند.
صد در صد همراه داستان بوده و به دليل اين همراه داستان ساخته شده اند، نمى توانم نمادين بودن آنها را بپذيرم. البته منتقد آزادى خودش را دارد و مى تواند به تعبيرهاى متٿاوتى برسد. به نظرم اينها لايه هاى ناخودآگاه است كه در حال شكل گيرى در داستان است. در مورد نكته اى كه شما اشاره كرديد، هنوز در شمال شهر بودن چنين باغ هايى معمول است. من وقتى كه كتاب را مى نوشتم، متوجه برخى مسائل نبودم. اما كمى بعد وقتى يك كتاب روانشناسى مى خواند، متوجه برخى نكات شدم. در آن كتاب نوشته بود كه باغ در واقع نماد درون آدمى است. در آن جا به اين نتيجه رسيدم كه زمانى اين خانواده را به باغ بردم، مى خواست با درون اين آدم ها سرو كار داشته باشم. در مورد ميلاد هم من قبول دارم كه از عنصر اغراق استٿاده كرده ام. همان طور كه ما در شعر اين كار را مى كنيم، در قصه هم حق داريم اينگونه عمل كنيم. اما اين اغراق به شكلى نبوده كه من بخواهم يك وضعيت اجتماعى را به شكل نماد تجلى بدهم. بيشتر ٿكر مى كنم كه يك جور حس از دست رٿتن يا از دست دادن است.البته شايد كاركردهاى مشابهى در ذهن ناخودآگاه من بوده. ولى من زمانى خوشحال مى شوم كه داستان من يك لايه پيدا نكند و يك خواننده زمانى كه كار را مى خواند لايه ديگرى را در كار ببيند كه من يا خواننده ديگرى آن را نديده. من ٿكر مى كنم كه بخشى از كار كاملاً عينى و واقعگرا است. در دل اين ماجراى واقعگرا، چيزهايى است كه شما مى توانيد تعبير جادويى از آن داشته باشيد. در ضمن من در اين كتاب يك كار وارونه انجام داده ام. من به هويت ٿرازمينى «پرى» شخصيت زمينى داده ام در حالى كه به پديده هاى خيلى معمولى از ديد ٿرازمينى و جادويى نگاه كرده ام. به عنوان مثال نگاه من به دنياى مجازى اينترنت، نگاهى جادويى است؛ جادويى كه ما آن را نمى بينيم.

چطور به پايان «پرى سا» رسيديد؟
پايان اين رمان براى من از چند جهت جالب و مهم است. شايد اين پايان يكى از محدود پايان هاى غير تراژيك در ادبيات ٿارسى باشد. بخشى از ادبيات غير جدى ما، پايان خوش (Happy End) دارند. من قطعاً نمى خواستم اين گونه باشم. ادبيات جدى ما هم در بيشتر موارد پايان تراژيك دارد. من از اين كه داستان مرا به جايى برد كه از اين نوع پايان ٿاصله گرٿتم و به پايانى سرشار از انرژى، خوشحالم. اين پايان در دل داستان است.اين نكته را بايد اضاٿه كنم كه ٿضاى كارهاى من با هم متٿاوت است، چه به لحاظ ٿرم، چه به لحاظ محتوا و چه به لحاظ پرداخت. يكى از چيزهايى كه ٿوق العاده مرا آزار مى دهد، تكرار است.

حالا روى چه تجربه جديدى در حال كار هستيد؟
من اصولاً نمى توانم ارادى كار كنم. ممكن است چند سال كار جديدى انجام ندهم. در حال حاضر مى توانم بگويم كه هيچ كارى انجام نمى دهم. ممكن است ٿردا آن ٿضايى كه مى گويم اتٿاق بيٿتد و من كار جديدى را شروع كنم. البته تعدادى داستان كوتاه دارم، اما ٿعلاً عجله اى براى چاپ آنها ندارم.



+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:18  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

15:58 گرينويچ - سه شنبه 05 سپتامبر 2006 - 14 شهریور 1385

فرانسیس هریسون
خبرنگار بی بی سی در تهران

نگاهی به جامعه یهودیان در ایران

اگرچه ايران و اسرائيل دشمن سرسخت يکديگر محسوب می شوند کمتر کسی می داند که تعداد يهوديانی که در ايران زندگی می کنند پس از اسرائيل از هرکشور ديگری درخاورميانه بيشتر است.

در حال حاضر نزديک به ۲۵ هزار يهودی در ايران زندگی می کنند و بيشتر آنان که به فرهنگ ايرانی خود به همان اندازه ريشه های يهودی بودنشان افتخار می کنند، مصمم هستند با وجود فشارها، در ايران باقی بمانند.

در کنيسه ای در خيابان يوسف آباد در تهران يهوديان قبل از رفتن به سرکار جمع شده و تورات می خوانند. اين منظره ای نيست که شخص انتظار ديدن آن را در يک کشور انقلابی اسلامی داشته باشد.

يونس حمامی يکی از اين يهوديان می گويد: " به دليل تاريخ طولانی که ما در اينجا داريم و همچنين به خاطر عقيده امام خمينی، که گفته بود بايد از تمام اقليت های مذهبی به رسميت شناخته شده، حمايت کرد، تحمل ما را می کنند. او بين يهوديان و صهيونيست ها تفاوت قائل شده بود و از ما حمايت می کرد."

حتی در کنيسه ها برخی از خبرها به زبان فارسی اعلام می شود. بيشتر اين يهوديان نمی توانند به خوبی به زبان عبری صحبت کنند.

يهوديان از حدود سه هزار سال پيش در ايران زندگی کرده اند. اجداد آنها برده هايی در بابل قديم بودند که کورش هخامنشی آنان را آزاد کرد.
یهودیان از حدود سه هزارسال پیش در ایران زندگی کرده اند

در طول قرن ها يهوديان گاهی مورد آزار و ايذا قرار گرفته و در دوره هايی نيز همزيستی مسالمت آميز با ايرانيان داشته اند. يونس حمامی می گويد در حال حاضر تلويزيون دولتی ايران به احساسات ضد يهود دامن می زند:

" تهديدی وجود ندارد ولی برخی مواقع تلويزيون دولتی افکار عمومی را تحريک می کند. آنها صيهونيسم را با يهوديت اشتباه گرفته اند و مردم معمولی فکر می کنند هرچه اسرائيل انجام می دهد از حمايت همه يهوديان برخوردار است."

با روی کار آمدن محمود احمدی نژاد که او را يک محافظه کار افراطی می نامند نگرانی های بين المللی درباره سرنوشت يهوديان ايران افزايش يافته است. آقای احمدی نژاد از شعارهای ضد اسرائيلی مانند "محو اسرائيل از نقشه" استفاده می کند و واقعه هولوکاست را مورد سئوال قرار داده است.

موريس معتمد، نماينده يهوديان درمجلس ايران، صراحتا نظر آقای احمدی نژاد را محکوم کرده است که اين خود نشان دهنده اين است که در ايران برای يهوديان تا حدودی آزادی بيان وجود دارد: " بسيار تاسف آوراست که می بينيم تراژدی وحشتناکی مانند هولوکاست را مورد سئوال قرار می دهند. من نظر خودم را در اين باره گفته ام. اين يک توهين بزرگ به يهوديان در سراسر جهان است."
با يک چنين سابقه ای، گفتنی است که دفتر رئيس جمهور ايران اخيرا به بيمارستان يهوديان در تهران کمک مالی کرده است. اين بيمارستان يکی از چهار بيمارستان خيريه يهوديان در سراسر جهان است و بودجه آن توسط يهوديان خارج از ايران تامين می شود.

در کشوری که حتی سازمان های محلی کمک، برای دريافت پول از خارج، از بيم اتهام عمال خارجی بودن، با مشکل روبرو هستند، يک چنين پديده ای قابل توجه است. بيشتر بيماران و پرسنل بيمارستان مسلمان هستند ولی سيامک مصدق مدير بيمارستان يهودی است. وی می گويد ضد يهوديت بيشتر يک مشکل اروپايی است تا ايرانی:

"ضد يهوديت يک پديده شرقی نيست. ضد يهوديت نه پديده اسلامی است و نه ايرانی. ضد يهوديت يک پديده اروپايی است. در طی قرون متمادی که ما در ايران زندگی کرده ايم هيچگونه شرايطی که به توان آنرا با شرايط به طور مثال يهوديان در قرون وسطی در اروپا، مقايسه کرد نداشته ايم. ما حتی در بدترين ايام نيز در آن چنان شرايط زندگی نکرده ايم."

ولی در ايران هنوز مشکلات قانونی برای يهوديان وجود دارد. اگر عضو يک خانواده يهودی، اسلام بياورد می تواند تمام اموال خانواده خود را به ارث ببرد.

يهوديان نمی توانند در ارتش به درجات بالا برسند و مديران تمام مدارس يهوديان در تهران مسلمانند اگرچه قانونی در مورد اين اجبار وجود ندارد.

ولی مهمترين خطر برای آنان ارتباط با اسرائيل است. بسياری از يهوديان در اسرائیل اقوامی دارند. هفت سال قبل گروهی از يهوديان شيراز متهم به جاسوسی برای اسرائيل شدند. نهايتا تمام آنان آزاد شدند. ولی امروزه بسياری از يهوديان ايرانی به اسرائيل آمد ورفت می کنند.

در طی ۵ سال گذشته دولت ايران به يهوديان ايرانی اجازه داده است که آزادانه به اسرائيل سفر کنند و هنگامی که بازگشته اند با مشکلی روبرو نشده اند. يهوديانی هم که ۲۰ تا ۳۰ پيش از ايران به اسرائيل مهاجرت کرده اند می توانند برای ديدن اقوام خود از ايران بازديد کنند.

به نظر می رسد کوچ يهوديان از ايران متوقف شده است. موج اول مهاجرين در ده ۱۹۵۰ يعنی پس از تاسيس کشور اسرائيل بود. دومين موج پس از انقلاب ايران بود. اکنون چنين به نظر می رسد که يهوديانی که در ايران باقی مانده اند آگاهانه تصميم گرفته اند که این کشور را ترک نکنند و به زندگی در ایران همچنان ادامه دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:54  توسط بیژن آزاد  | 

خبرگزاري ميراث فرهنگي www.chn.ir


۱۳۸۴/۵/۳ - 10:42:00
انتشار جديدترين کتاب ئي.ال.دکتروف

جدید ترین کتاب ئی ال دکتروف با عنوان «قدم رو» منتشر شد. ناشر این کتاب انتشارات معروف راندوم هاوس است که این کتاب را به قیمت 25دلار و در 384 صفحه منتشر کرده است.
تهران – ميراث خبر سايت کتاب _ گروه بين الملل: جديد ترين کتاب ئي ال دکتروف با عنوان «قدم رو» منتشر شد. ناشر اين کتاب انتشارات معروف راندوم هاوس است که اين کتاب را به قيمت 25.95 دلار و در 384 صفحه منتشر کرده است. اين کتاب داستان يک ژنرال به نام ويليام تکومسه شرمان در دوران جنگ داخلي امريکا را در سال 1864 دنبال مي کند. شرمان بعد از اينکه شهر آتلانتا را به آتش کشيد به همراه شصت هزار نيروي خود از طريق جورجيا به طرف دريا و بعد از آن به سمت دشت هاي کارولينا رفت. ارتش ژنرال شرمان با نيرو هاي متفقين جنگيد و دشت هاي کارولينا را از به تصرف خود درآورد و احشام و محصولات کشاورزي را از آن خود کرد و شهر ها را به نابودي کشاند. فقط يک استاد رمان نويس مانند دکتروف مي تواند با قدرت و احساس زندگي مردمان آن دوره از تاريخ را تصوير کند. نويسنده رمان هاي معروفي چون رگتايم و بيلي باتگيت و کتاب دانيل در کتاب جديد خود انواع و اقسام شخصيت ها را پيش روي ما قرار داده است: سفيد و سياه، زن و مرد و کودک، متحدين و شورشي ها، ژنرال ها و سرباز صفر ها، بردگان آزاد شده و برده داران. رمان «قدم رو» تصوير گر زندگي آدم هاي بي شماري است که در جنگ داخلي يک کشور نابود شدند. از ئي ال دکتروف تا کنون سه رمان رگتايم و بيلي باتگيت و شهر خدا ترجمه شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:22  توسط بیژن آزاد  | 

مجله
ابراهيم گلستان و « نوشتن با دوربين » در نگاه نو
152142.jpg
نشريه نگاه نو در اقدام و رويكردى حرفه اى به كتاب جنجال برانگيز «نوشتن با دوربين» پرداخته است. شصت و هفتمين شماره نشريه نگاه نو با مطالبى ويژه درباره ابراهيم گلستان نويسنده، مترجم و فيلمساز و كتاب نوشتن با دوربين منتشر شد. ابتداى اين ويژه نامه گفت وگويى با پرويز جاهد درباره كتاب نوشتن با دوربين و ابراهيم گلستان آمده است و يادداشتى از على ميرزايى سردبير نگاه نو. كتاب «نوشتن با دوربين» گفت وگوى پرويز جاهد با ابراهيم گلستان از پيشگامان سينماى متفاوت و موج نو ايران در دهه سى است.در اين كتاب ابراهيم گلستان حقايق ناگفته اى از تاريخ سينماى ايران را بازگو مى كند و به گفته پرويز جاهد از دستگاه سانسور و نظام مديريتى كه چه طور با فيلم مواجه مى شده، چه طور برخوردهاى شخصى، غرض  ورزى ها، تنگ نظرى ها، حسادت هايى كه باعث مى شده جلوى رشد خلاقيت هاى افراد گرفته شود، مى گويد.در اين ويژه نامه نوشته ها و گفته هايى از محمد على موحد، نجف دريا بندرى، آيدين آغداشلو، هوشنگ كاووسى، محمد قائد، ليلى گلستان، پرويز دوايى، جمشيد ارجمند، سيروس على نژاد، فرخ غفارى، هوشنگ گلمكانى، محمد بهمن بيگى، مسعود كيميايى، احمد طالبى نژاد، احمدرضا احمدى، ابراهيم گلستان، پرى صابرى و سيد عطاءالله مهاجرانى درباره كتاب نوشتن با دوربين آمده است.ابراهيم گلستان در يادداشتى نوشته است: «در يكى دو نوشته اى كه درباره اين كتاب نوشته شده به لحن من ايراد گرفته اند. حتى گفته اند به آقاى جاهد پرخاش يا اهانت كرده ام. درست است كه من تند و صريح و بى پرده حرف مى زنم ولى بى ادب نيستم... نكته ديگرى كه بايد بگويم اين است كه داورى هاى من در مورد بسيارى از اشخاص مربوط به زمانى است كه آنها همكار من بوده اند، تازه كار بوده اند، تازه ترجمه را شروع كرده بودند. تجربه كار فنى نداشتند و مانند اينها. حالا اگر خانمى و آقايى پس از گذشت چهل سال به مترجمى ماهر يا سينماگرى ممتاز يا منتقدى بى بديل تبديل شده اند باعث خوشحالى است ولى نبايد حرف هاى مربوط به ۴۵-۴۰ سال پيش من را به امروز تعميم بدهند.»در اين شماره نگاه نو همچنين مطالبى ديگر چون مقاله «قرن عظمت ادبيات روس» نوشته آيزايا برلين با ترجمه عزت الله فولاد وند و «تاريخچه ساخت بمب اتمى» نوشته و لو كاليتسكى با ترجمه دكتر روشن وزيرى، «داستان، جولانگاه خيال و آزادى» نوشته اميد طبيب زاده، «روياى مكزيكى» نوشته لوكلزيو با ترجمه ابوالحسن نجفى و «آفاق آزادى» نوشته محمد رحيم اخوت و مطالبى ديگر را مى خوانيد. نگاهى هوشمند و پخته در پشت نشريه نگاه نو احساس مى شود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9:24  توسط بیژن آزاد  | 

 


راه حل سوئدی برای روسپيگری
روسپيگری به مثابه خشونت عليه زنان
ترجمه: هما مداح/مرکز فرهنگی زنان
نويسنده: ماری دی سانتيز، دسامبر ۲۰۰۴

در دنيايی که همه به روسپيگری به عنوان مشکلی غيرقابل حل و هميشگی نگاه می‌کنند، اقدامات يک کشور در مبارزه با روسپيگری مانند تک چراغی در ظلمات به چشم می‌آيد. در عرض ۵ سال تعداد زنان روسپی در سوئد به طرز چشم گيری کاهش يافته است. در استکهلم، پايتخت سوئد، تعداد زنان روسپی به ميزان ۶۰ درصد و تعداد مردان جاکش به ميزان ۸۰ درصد کاهش يافته است. در ديگر شهرهای بزرگ سوئد نيز اثری از زنان روسپی در خيابان ديده نمی‌شود. پيش از آن اکثر فاحشه خانه‌ها و مراکز ماساژ مشهور سوئدی، که در طی ۳ دهه قانونی بودن روسپيگری در اين کشور، به طرز فزاينده‌ای افزايش يافته بودند، به تدريج برچيده شده‌اند.
به علاوه تعداد زنانی که برای سکس به داخل کشور سوئد قاچاق می‌شوند به نزديک صفر رسيده است. دولت سوئد تخمين زده است که در طی چندين سال اخير، سالانه تنها حدود ۲۰۰ تا ۴۰۰ زن برای استفاده در صنعت سکس به داخل سوئد قاچاق شده‌اند که در مقايسه با رقم ۱۵ تا ۱۷ هزار زن که سالانه به همين منظور وارد کشور همسايه فنلاند می‌شوند، بسيار ناچيز است. تا کنون هيچ کشوری با هيچ تجربه‌ی اجتماعی نتوانسته است به نتايج بدست آمده توسط سوئد نزديک شود.
اما سوئد از چه راه حل پيچيده‌ای برای رسيدن به اين نتايج فوق العاده استفاده کرده است؟ در کمال تعجب، سوئد راه حل پيچيده‌ای را انتخاب نکرده است. راه حل به قدری ساده و در عين حال محکم است که سريعا از خود می‌پرسيم" چرا قبلا کسی از آن استفاده نکرده است؟"
در ۱۹۹۹، سوئد پس سالها تحقيق و بررسی، قانونی را مورد تصويب قرار داد که به موجب آن ۱) خريد سکس جرم است ۲) فروش سکس جرم نيست. فکر نوی پشت اين قانون به صورت واضح در ادبيات دولت قابل مشاهده است:
"در سوئد فحشا جنبه‌ای از خشونت مردان عليه زنان و کودکان به حساب می‌آيد. روسپيگری رسما به عنوان شکلی از استثمار زنان و کودکان شناخته می‌شود و باعث بوجود آمدن مشکلاتی مهم در اجتماع است... تا زمانی که مردان زنان و کودکان را در قالب سيستم روسپيگری می‌خرند، می‌فروشند و استثمار می‌کنندف برابری جنسيتی غيرقابل دسترسی خواهد بود."

علاوه براين عنصر مهم ديگری از برنامه‌ی قانون گزاری سوئد برای مبارزه با روسپيگری، تخصيص خدمات اجتماعی و مالی با هدف کمک به روسپيان برای ترک روسپيگری و حمايتهای مالی تکميلی برای آموزش عموم مردم بود.استراتژی منحصر به فرد سوئد با روسپيگری به عنوان نوعی از خشونت عليه زنان برخورد می‌کرد که در آن مردانی که سکس را می‌خرند مجرم شناخته می‌شوند و زنانی که سکس را می‌فروشند قربانيانی هستند که به کمک نياز دارند.
در کمال تعجب با وجود همه‌ی اين اقدامات در چند سال اول اجرای برنامه هيچ اتفاق تازه‌ای نيفتاد. پليس تعداد کمی روسپی و جاکش را دستگير کرد و با همان رويه‌ی سابق با آنها رفتار شد. مخالفان برنامه طعنه زنان گفتند" ديديد؟ روسپيگری هميشه وجود داشته و خواهد داشت"
اما سوئدی‌ها که به برنامه‌ی خود مطمئن بودند به اين گوشه کنايه‌ها توجهی نشان ندادند. آنها به سرعت مشکل را تشخيص داده و حل کردند. مشکل اين بود که مسئولان انجام اقدامات قانونی به وظيفه‌ی خود عمل نمی‌کردند. پليس هم نيازمند همان آموزش عميقی بود که مقامات قانون گزار و عامه مردم از آن بهره مند شده بودند : "روسپيگری نوعی از خشونت مردان عليه زنان است. باید مردان خريدار را مجازات کرده و به زنان فروشنده کمک کرد" پليس، از بالاترين تا پايين ترين سطح تحت آموزش قرار گرفت و مشکل سريعا حل شد.
امروزه نه تنها سوئدی‌ها ار رويکرد دولت خود نسبت به روسپيگری حمايت می‌کنند (بر طبق آمارهای ملی ۸۰ درصد سوئدی‌ها با اين برنامه موافق‌اند)، بلکه پليس و مقامات اجرايی نيز از وفادارترين افراد نسبت به برنامه به حساب می‌آيند.آنها متوج شده‌اند که اين طرز نگرش به روسپيگری، به جای قانونی دانستن آن ، باعث کاهش چشم گير جرايم مربوط و وابسته به آن خواهد شد.
در سال ۲۰۰۳، دانشگاه لندن مطالعه‌ای مقايسه‌ای درباره‌ی وضعيت روسپيگری در سوئد، استراليا، ايرلند و هلند انجام داد. تحقيقی نشان داد که قانونی کردن روسپيگری نجات تاسف برانگيزی به دنبال دارد. بر طبق تحقيق، قانونی کردن روسپيگری باعث خواهد شد تا:
صنعت سکس در همه‌ی اشکال آن گسترش يابد
جنايات سازمان يافته در صنعت سکس افزايش يابند
روسپيگری کودکان افزايش يابد
تعداد زنان و دخترانی که برای سکس به داخل کشور يا منطقه قاچاق می‌شوند، افزايش يابد
خشونت عليه زنان افزايش يابد


در ايالت ويکتوريای استراليا که فاحشه خانه‌ها قانونی‌اند، تعداد فاحشه خانه‌ها به طرز وحشتناکی افزايش يافته و باعث می‌شود که دولت قادر به کنترل و نظارت بر تمامی آنان نباشد. به همين ترتيب فاحشه خانه‌ها به سرعت تبديل به مراکز جنايات سازمان يافته و فساد می‌شوند. اين تحقيق همچنين نشان می‌دهد روسپيانی که در اين سيستم کار می‌کنند، همچنان تحت فشار بوده و احساس ناامنی می‌کنند.
تحقيق درباره‌ی هلند نشان داد که ۷۹ درصد از روسپيان مايل به خروج از شرايط فعلی خود هستند. همچنينی ادعاهای دولت در زمينه‌ی کمک به روسپيانی که مايل به ترک شغل خود هستند، پوچ بوده و در حد بسيار کمی به آنها عمل می‌شود. برعکس در سوئد ۶۰ درصد از روسپيان از کمکهای دولت برای تغيير شرايط زندگی خود سود برده‌اند.
اما سوال نهايی اين است که چرا کسی پيش از اين ، از اين روش استفاده نکرده بود؟ برای اينکه به روسپيگری به عنوان خشونت عليه زنان نگاه کنيم بايد به جای زاويه‌ی ديدی مردانه، زاويه‌ی ديدی زنانه را انتخاب کنيم. اگر نه همه، اغلب کشورهای جهان هنوز به روسپيگری از زاويه‌ی ديدی مردانه نگاه می‌کنند. شايد زمان آن باشد که ديگر کشورها نيز رويه‌ی سوئد را در پيش بگيرند و نقطه‌ی پايانی بر حيات روسپيگری در جمعه‌ی خود بگذارند.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 9:22  توسط بیژن آزاد  | 


ترمینولوژی "ترکمنستان ایران" و
"ترکمن‌هاى ايران" و مرور کوتاهى بر گذشته و حال آن‌ها

يوسف کـُر


ترکمن‌ها به جريان انقلاب ١٣۵۷(١۹۷۹) با طرح حقوق فرهنگى و سياسى از دست‌رفته‌شان چون "اُقـو گه‌رئگ خط گه‌رئگ، ترکمنچه مکتب گه‌رئگ، الدئن گيدئن يئرلرى قايتاريپ آلماق گه‌رئگ" پيوستند... نيروهاى مترقى ترکمن با همکارى نيروهاى مترقى سراسرى توانستند يک‌سال شرايط "خودمختارى غيررسمى“ معروف به " دوره‌ى کانون و ستاد" را در ترکمن‌صحرا به‌وجود آورند


حکومت رومانف‌ها در روسيه و قاجارها در ايران درجريان ايجاد مرز روسيه و ايران در غرب درياى خزر (طبق عهدنامه‌ى گلستان به‌سال ١٨١٣)، بر سر ايجاد مرز جغرافيائى ايران و روسيه درشرق درياى خزر نيز به تفاهم می‌رسند. آن‌ها توافق ميکنند تقاضاى ترکمن‌ها در به‌رسميت شناختن مرز موجود در شرق درياى خزر را نپذيرفته و تلاش آنها در حفظ آن‌را درهم شکسته از طريق تصرف و تقسيم سرزمين ملت ترکمن مرز جديدى در بين خود ايجاد نمايند. در حاليکه در شرق درياى خزر به‌علت بروز جنگ طولانى مدت شيعه و سنى به‌دنبال حمله‌ى شاه اسماعيل صفوی (در١۵١٠) و کشتار بى‌رحمانه‌ى اهالى شهر مرو به‌خاطر عدم تغيير مذهب (همانند سنى‌کشى در تبريز)، مرز شيعه و سنى شکل گرفته وقرن‌ها پيش تبديل به مرز بين ترکمن وايران گشته بود.

در اجراى نقشه‌ى شوم تصرف و تقسيم سرزمين ملت ترکمن ابتدا تهران فعال شده، جهت عليل وناتوان ساختن ملت ترکمن علاوه بر اقدام به قتل، غارت و سوزاندن منازل و اموال با حمله‌هاى غافلگيرانه و پراکنده، و نيز اجراى تدابير مرموزانه و پنهانى متعدد (با همکارى بيگانگان)، به‌طور رسمى يک‌بار به "قاررى قلعه" (١٨۵٨) و بار ديگر به "مرو" (١٨۶٠) لشگرکشى نموده شکست می‌خورد. در نتيجه نوبت را به ارتش استعمارى روسيه تزارى واگذار کرده اين‌بار تهران يارى‌دهنده ميشود و به‌مناسبت پيروزى نهائى ارتش تزار(يانوار١٨٨١) پس از دو بار ارتکاب گنوسيد (قتل عام) در محدوده‌ى استان‌اى "داش آُغوز" و"آخال" فعلى، تهران تبريک‌نامه فرستاده رودخانه‌ى اترک را به‌عنوان مرز پيشنهاد ميدهد. به اين ترتيب سنت پترزبورگ و تهران در دسامبر١٨٨١ پس از۶٨ سال (١٨١٣- ١٨٨١ ) موفق به امضاى قرارداد "آخال" در مورد ايجاد مرز روسيه و ايران در شرق درياى خزر ميشوند. و چون ايران توان اعمال حاکميت بر سهم خود را نداشته روسيه سهم ايران را نيز اشغال و در کنترل نگه مى‌دارد تا ترکمن امکان سربلند کردن در راه کسب حقوق از دست رفته‌اش را نيابد. ارتش روسيه در راستاى اين سياست استعمارى در ١۹١۶ در اقدام به سرکوب قيام ترکمن‌ها مرتکب گنوسيد (نسل کشى) سوم در" آق قلعه" مى‌شود.

حکومت جديد برخاسته از انقلاب ١۹١۷ روسيه، مرزهاى ايجادشده براساس سياست استعمارى روسيه‌ى تزارى را در ١۹١٨ به رسميت شناخت و به واحدهاى ارتش در خارج از آن مرز فرمان بازگشت داد. ملت ترکمن از اين فرصت استفاده کرده بلافاصله مدارس سکولار (غيرمذهبى) نوع اُروپائى به‌نام "مدارس جديد" که درآنها علوم تجربى نيز به زبان ترکمنى تدريس ميشد راه انداخت و همزمان در راه تدارک کنگره‌ى ملى کوشيد و در ٢٠ ماى ١۹٢۴ (٣٠ اُرديبهشت١٣٠٣) اعلام جمهورى کرده دولت تشکيل دادند. ولى حکومت جديد دست نشانده بيگانگان (رژيم پهلوى) در تهران به جاى پذيرش وجود دولت محلى بر اساس منشور انقلاب مشروطيت (١۹٠۶)، در راه اجراى توافق‌نامه‌ى استعمارى با روسيه‌ى تزارى سه لشگر اعزام نمود و مقاومت را درهم شکست. در نتيجه ترکمن‌صحرا براى اولين بار در تاريخ به انقياد تهران در آمد و بستن مدارس ترکمنى و اجراى ديگر تدابير شوونيستى آغاز گرديد. از طرف ديگر با پيدايش اتحاد جماهير شوروى مرز بين ايران و روسيه همانند ديوار برلين و مرز آلمان غربى و شرقى تبديل به مرز بين دو اردوگاه سوسياليزم وکاپيتاليزم گرديد. و طولانى شدن اين وضعيت در قرن بيستم بدبختى‌هاى فراوانى را نصيب ملت ترکمن ايران و جمهورى ترکمنستان نمود.

رژيم پهلوى سهم ايران از تقسيم سرزمين ملت ترکمن طبق قرارداد "آخال" (١٨٨١) را به‌عنوان ملک شخصى رضاشاه به تصويب مجلس دست نشانده رساند و در نتيجه اداره‌ى ترکمن‌صحرا به "اداره‌ى املاک پهلوى“ واگذار شد. اين اداره ابتدا ترکمن‌ها را در سرزمين خود به بيگارى واداشت ولى با گسترش مقاومت شروع به فروش زمين به آنها نمود. اين‌کار پس از اشغال ايران ازجانب متفقين (شوروى، آمريکا و انگلستان) گسترش يافت تا اينکه پس ازکودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢ (١۹۵٣) دربار محمد رضا شاه برعليه ترکمن‌ها اجراى نقشه‌هاى شوم جديدى را در پيش گرفت. که طبق آن اسدالله علم وزير دربار مأمور کوچاندن فارس‌ها، به‌ويژه زابلى‌ها به ترکمن‌صحرا شد و سرلشگر مزين به‌عنوان نماينده ويژه‌ى شاه مأمور فروش زمين به امراى ارتش، افراد ذى‌نفوذ دستگاه‌هاى دولتى، قضائى و کلان‌سرمايه‌داران گرديد. به‌دنبال اين تصميم رژيم پهلوى با استقرار واحدى از گارد ويژه‌ى سلطنتى با اختصاص هشت هزار هکتار از اراضى مزروعى (در محدوده‌ آق قلعه ١٣۴٠) کنترل را شدت داد.

در ترکمن‌صحرا تا آمدن افراد سپاه صلح آمريکا (اواسط دهه‌ى ١۹۶٠ / ١٣۴٠) کتابخانه‌اى وجود نداشت وتلاش‌ها هم نتيجه‌اى نميداد. اين کمبود ونمونه‌هائى از اين دست تنها با کمک آمريکائى‌ها برطرف گرديد. به عنوان مثال براى تمام ترکمن‌صحرا تنها دو دبيرستان وجود داشت. يکى در شهر بندر ترکمن که آنرا آلمانی‌ها به‌عنوان هنرستان راه‌آهن ساخته بودند که به بهانه‌ى دستگيرى مديرش (عضوگروه ۵٣ نفر) تبديل به دبيرستان گرديده ولى خوابگاهش بسته ميشود، و ديگرى در شهر جديدالتأسيس گنبد قابوس (در نزديکى گرگان و يا جرجان قديم) که به قصد فراهم نمودن امکان تحصيلى به فرزندان غير ترکمنهائى که کوچانده شده بودند ايجاد گرديده بود. علاوه براين، مسأله‌ى تبعيد، زندانى، مسموم کردن و از بين بردن به اشکال ديگر تحصيل‌کرده‌هاى خارج از ايران ترکمن پس ازبازگشت نيز با کمک آمريکائى‌ها برطرف گرديد. به‌طورکلى تنها پس ازگسترش توافقات بين دو اُردوگاه سوسياليزم و کاپيتاليزم برسر کنترل نواحى حايل مرزى و حضور آمريکائى‌ها در منطقه، مأموران رژيم شوونيستى پهلوى وادار به حفظ ظاهر شدند.

ترکمن‌ها به جريان انقلاب ١٣۵۷(١۹۷۹) با طرح حقوق فرهنگى و سياسى از دست‌رفته‌شان چون "اُقـو گه‌رئگ خط گه‌رئگ، ترکمنچه مکتب گه‌رئگ، الدئن گيدئن يئرلرى قايتاريپ آلماق گه‌رئگ" پيوستند. در فاصله‌ى سرنگونى رژيم شوونيستى از نوع پادشاهى تا شکل‌گيرى و تحکيم رژيم شوونيستى نوع مذهبى نيروهاى مترقى ترکمن با همکارى نيروهاى مترقى سراسرى توانستند يک‌سال شرايط "خودمختارى غيررسمى“ معروف به " دوره‌ى کانون و ستاد" را در ترکمن‌صحرا به‌وجود آورند که اين دوره با تحميل جنگ نابرابر واعمال جنايت بى‌شمار از جانب رژيم پايان يافت (درفوريه‌ى ١۹٨٠) .

با پايان يافتن دوره‌ى جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهيرشوروى، در رژيم شوونيزم مذهبى ايران جناح رفرميست رشد کرد و بخش شرقى استان مازندران را به‌نام استان گلستان جدا نمود ولى نه تنها حاضر به اجراى مواد قانون اساسى مربوط به تدريس زبان غير فارسها درمدارس نشد برعکس در رابطه با حقوق زبانى و فرهنگى اقليت‌هاى ملى همانند شوونيست‌هاى پادشاهى عمل نمود. و در رابطه با ساير موارد چون شرکت دادن ترکمن‌ها درمسئوليت‌هاى ادارى و تعيين حوزه‌هاى انتخاباتى وغيره در نگاه وعمل حکومت با زمان قبل از انقلاب ١۹۷۹ فرق چندانى قابل مشاهده نيست به‌طوريکه حوزه‌هاى انتخاباتى همانند زمان رژيم پهلوى باقى ماندند و برخلاف تناسب ترکيب اتنيکى جمعيت استان درصد بسيار بالائى از پست‌هاى ادارى استان به غيرترکمن‌هائی‌ که ضد ترکمن و ضد سنى باشند سپرده ميشود. ولى به‌حکم روزگار مبارزه‌ى حق‌طلبانه‌ى ترکمن‌ها همانند ديگرهموطنان خود در راه رسيدن به برابرحقوقى همچنان جريان دارد. مبارزه‌ى حق‌طلبانه‌ى ترکمن‌ها و ديگر مليت‌هاى تحت ستم ملى در ايران ازعناصر تفکيک‌ناپذير مبارزه در راه دموکراسى و حقوق بشر در ايران، منطقه و جهان است.

يوسف کـُر


hamraq@yahoo.de

برلين ٢٠٠۶-٠٨-٠۵ / ١۴ مرداد ١٣٨۵

--------------------------

* منابع مورد استفاده:

الف‌) منابع ترجمه شده از انگليسى

١- ايران عصرصفوى، اثرRoger Savory ترجمه‌ى کامبيزعزيزى، انتشارات سحر، چاپ ششم ١٣۷٨.
٢- ترکمنها درعصرامپرياليسم، اثرM. saray ترجمه‌ى قدير بردى رجائى، چاپ اول ١٣۷٨.

ب ) منابع ترکمنى وفارسى:
٣- ترکمن لرينگ تاريخى، تأليف حاج عبدالغور آخوند آهنگرى، انتشارات ايل آرمان، چاپ اول ١٣٨٢.
۴- دونيأدأکى ترکمنلـر، تأليف دکتر محمد قليچ، چاپ مؤسسه‌ى ف. اؤزسان، بورسا ١۹۹۷.
۵- مسأله‌ى ارضى درصحراى ترکمن، دکتر منصور گرگانى، چاپ اول ١٣۵٨ .
۶- تاريخ ترکمنستان (جلد١ و٢)، آراز محمد سارلى، ازانتشارات دفترمطالعات آسياى ميانه وقفقاز ١٣۷٣.






+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:23  توسط بیژن آزاد  | 

Y que yo me la llevé al río
creyendo que era mozuela,
pero tenía marido.
Fue la noche de Santiago
y casi por compromiso.
Se apagaron los faroles
y se encendieron los grillos.
En las últimas esquinas
toqué sus pechos dormidos,
y se me abrieron de pronto
como ramos de jacintos.
El almidón de su enagua
me sonaba en el oído,
como una pieza de seda
rasgada por diez cuchillos.
Sin luz de plata en sus copas
los árboles han crecido
y un horizonte de perros
ladra muy lejos del río.

*

Pasadas las zarzamoras,
los juncos y los espinos,
bajo su mata de pelo
hice un hoyo sobre el limo.
Yo me quité la corbata.
Ella se quitó el vestido.
Yo el cinturón con revólver.
Ella sus cuatro corpiños.
Ni nardos ni caracolas
tienen el cutis tan fino,
ni los cristales con luna
relumbran con ese brillo.
Sus muslos se me escapaban
como peces sorprendidos,
la mitad llenos de lumbre,
la mitad llenos de frío.
Aquella noche corrí
el mejor de los caminos,
montado en potra de nácar
sin bridas y sin estribos.
No quiero decir, por hombre,
las cosas que ella me dijo.
La luz del entendimiento
me hace ser muy comedido.
Sucia de besos y arena
yo me la llevé del río.
Con el aire se batían
las espadas de los lirios.

Me porté como quién soy.
Como un gitano legítimo.
La regalé un costurero
grande, de raso pajizo,
y no quise enamorarme
porque teniendo marido
me dijo que era mozuela
cuando la llevaba al río.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 14:27  توسط بیژن آزاد  | 

شاعر كولي
درباره‌ی زندگي و آثار فدريكو گارسيا لوركا
 

عظيم اميدی

فدريكو گارسيا لوركا در پنجم ژوئن 1898 در منطقة «فوئنته واكروس»[1] گرانادا به دنيا آمد. وي كه فرزند يك زمين‌دار ليبرال بود از همان كودكي نشانه‌هاي خلاقيت بسياري از خود بروز داد. لوركا را در كودكي به عنوان فردي مي‌شناختند كه با موجودات بي‌جان صحبت مي‌كرد. او در كودكي شخصيتي براي اشياء انتخاب مي‌كرد و به گونه‌اي با آنها سخن مي‌گفت كه گويي آنها موجودات زنده هستند و به حرف‌هاي او پاسخ خواهند داد.
در دوران كودكي به فراگرفتن موسيقي پرداخت. اين كار باعث شد كه حس طبيعي ريتم و وزن در او تقويت شود. در اواخر دوران نوجواني به سرودن شعر پرداخت و اشعار خود را در يك رستوران محلي مي‌نواخت.
در جواني به تحصيل فلسفه و قانون در دانشگاه گرانادا پرداخت اما خيلي زود ترك تحصيل كرد و به تحصيل در رشتة ادبيات، هنر و تئاتر روي آورد.  در سال 1918 وي كتاب نثري نوشت كه الهام گرفته از سفري بود كه به شهر «كاستيل»[2] داشت. در سال 1919 به دانشگاه مادريد نقل مكان كرد و در آنجا توانست نمايش‌هاي خود بر صحنة تئاتر سازماندهي كرده و اشعار خود را براي مردم بخواند. در طول اين دوران لوركا در جمع گروهي از هنرمندان وارد شد كه بعداً به نام «نسل 27»[3] معروف شد. جمعي كه هنرمنداني چون «سالوادوردالي» نقاش، «لوييز بونئول» فيلم‌ساز و «رافائل آلبرتي» شاعر در آن حضور داشتند.
اولين اثر نمايشي لوركا به نام «كلام شيطاني پروانه (1920)»[4] در سالن تئاتر «اسلاوا» شهر مادريد به روي صحنه رفت. اگر چه اين نمايش تنها يك شب به روي صحنه بود، اما بدين شكل اولين تجربة لوركا رقم خورد.
لوركا نخستين كتاب شعر خود را در سال 1921 منتشر كرد. هفت سال بعد با ديوان شعر «قصيده‌هاي كولي»[5] در سراسر اسپانيا به شهرت دست يافت. عامه‌ي مردم بلافاصله به لوركا لقب «شاعر كولي» دادند كه چندان مورد استقبال لوركا قرار نگرفت.
در سال 1929 به نيويورك مهاجرت كرد تا در دانشگاه كلمبيا زبان انگليسي بياموزد. در آنجا با يك گروه آماتور تئاتر و مجامع حرفه‌اي آشنا شد. اين سفر هم چنين باعث شد كه لوركا كتاب شعري به نام «شاعري در نيوريورك»[6] را بنگارد.
وي در 1931 به اسپانيا بازگشت و شركت تئاتري تأسيس كرد كه بيشتر دانشجويان را در برمي‌گرفت. شركت «لا باراسا»[7] با سفر به سراسر اسپانيا نمايش‌هاي مجاني از آثار كلاسيك اسپانيا اجرا مي‌كرد. نمايش هايي چون «لوپادي وگا»، «پدروكالدرون دي لا بارسا» و «ميگوئيل سروانتس» به اجرا در آمدند و شهرت فراواني براي لوركا به ارمغان داشت.
اولين تراژدي او، «عروسي خون»[8] (1933) براساس فرار يك نو عروس در شب عروسي به همراه معشوقة خود تدوين شد. لوركا در اين نمايش نامه كشمكش عروس جوان را با قراردادن وي در ميان كينة خانوادگي‌ نشان مي‌دهد. عروسي خون به عنوان بخشي از داستان سه گانة «زمين اسپانيا»[9]ديوان شعري تراژيك در نمايش اسپانيايي قلمداد مي‌شود.
«يرما»[10] بخش ديگري از اين داستان سه گانه زمين اسپانيا است و داستان زني است كه عاشق مادر شدن است ولي همسر وي توانايي صاحب فرزند شدن را ندارد و اين زن به خاطر رسوم اجتماعي نمي‌تواند شوهرش را ترك كند و مي‌خواهد با مرد ديگري به خواسته‌اش برسد و در نهايت شوهر عقيم خود را به قتل مي‌رساند.  از يرما به اندازه عروسي خونين استقبال نشد، زيرا محافظه‌كاران اسپانيا اين داستان را توهين به ارزش هاي سنتي اين كشور خواندند.
تراژدي خانة «برناردا آلبا»[11] ديگر داستان لوركا است كه به اشتباه از آن به عنوان بخش سوم سه‌گانه «زمين اسپانيا» نام مي‌برند. اما واقعيت اين است كه داستان سه‌ گانه لوركا هيچ گاه به پايان نرسيد.
داستان خانة برناردا آلبا داستان پنج دختر است كه مادري ستم كار دارند كه از لحاظ رواني فشار زيادي بر آنها وارد مي‌آورد. اين دختران بالغ و تشنة عشق بازي هر يك بصورت ناموفقي تلاش مي‌كنند كه راهي براي گريز از خانه مادري پيدا كنند. در پايان دختر كوچك خانواده به خاطر آن كه فكر مي‌كند عشق مورد نظرش توسط مادر سختگير وي كشته شده است، دست به خودكشي مي‌زند. نقش برناردا براي بزرگ ترين بازيگر تراژيك زن اسپانيا يعني «مارگارتا ژيرگو»[12] نوشته شد. اگر چه اين نمايش نامه هيچ‌گاه در زمان حيات لوركا به نمايش در نيامد، ولي به عنوان بزرگترين اثر لوركا شناخته مي‌شود.
اگر چه لوركا را با تراژدي‌هاي معروفش مي‌شناسند، ولي او داستان هاي خنده‌داري چون «زن عجيب آقاي كوبلر»[13] (1930) و «عشق دون پرليمپرين»[14] در سال 1933 از آن جمله هستند.
«ماريانا پنيه‌دا»[15] اولين موفقيت نمايشي وي است كه در سال 1929 خلق شد. طراحي اين نمايش با «سالوادوردالي» يكي از نقاشاني انجام شد كه با وي همكاري مي‌كرد. اين نمايش، داستاني تاريخي به نظم است كه ماجراي قهرمان قرن نوزدهم منطقة گرانادا را تشريح مي‌كند. وي به خاطر توطئه عليه حكومت ظلم فرديناند هفتم اعدام شد.
شايد بهترين آثار مطلوب لوركا دو اثر «وقتي پنج سال گذشت»[16] و «مخاطب»[17] باشد كه از آثاري سورئال هستند. هر دو اثر معيارها و نرم‌هاي رئاليسم در تئاتر را مورد حمله قرار مي‌دهند. لوركا كمي پيش از مرگ، اين دو اثر را بيش از ديگر نوشته‌هايش به خود متعلق مي‌دانست.
متأسفانه لوركا از جمله افرادي بود كه در همان اوايل جنگ‌هاي داخلي اسپانيا كشته شد. ژنرال فرانكو ديكتاتور اسپانيا، دانشمندان را خطر بزرگي مي‌دانست و به اين ترتيب در بامداد روز نوزده سال 1936 در سرزميني در پاي رشته كوه هاي سيرانوادا به ضرب گلوله كشته شد و محل دفن وي معلوم نيست.
وي تنها توانست نسخة پيش‌نويس اول داستان خانة برناردآلبا را دو ماه قبل از مرگش به رشته تحرير در آورد. وي پيش از مرگ خود به يكي از روزنامه‌نگاران اسپانيايي گفته بود: «من هم چنان خود را يك مبتدي مي‌دانم و هنوز از حرفة خود مي‌آموزم. بايد در هر زمان تنها يك قدم برداشت. نبايد كسي در جستجوي ماهيت، روحيه و پيشرفت عقلاني من باشد. اين مسائل چيزي نيست كه نويسنده‌اي بتواند تا مدت‌ها به كسي عطا كند. كار من تازه آغاز شده است.»
نوشته‌هاي لوركا غيرقانوني اعلام شد و آثارش در گرانادا سوزانده شد و حتي ذكر نام وي نيز ممنوع شد. اين شاعر جوان به سرعت به شهيد اسپانيا تبديل شد و سمبل بين‌المللي سركوب سياسي گشت. نوشته‌هايش تا دهة 1940 انتشار نيافت و حتي تا سال 1971 ممنوعيت آثارش ادامه داشت. امروزه از لوركا به عنوان بزرگ‌ترين شاعر و داستان‌سراي اسپانيا در قرن بيستم ياد مي‌كنند.
گارسيا لوركا در آثار منظوم و داستاني خود ميان سنت و مدرنيته و هم چنين ميان متولوژي و شيوه‌هاي فرهنگي موقت، توازن ايجاد كرده است.
«توبي كول»[18] در سال 1961 دربارة نمايشنامه نويسي و نمايش نامه‌هاي گارسيا لوركا چنين بيان مي‌كند:  «بسياري از منتقدين مادريدي قابليت‌هاي دراماتيك و ادبي داستان «ماريانا پنيه‌دا» را چنان ستوده‌اند كه باعث تعجب من است. به عبارت كلي آنها اين اثر را چيزي بيش از اثري اميدواركننده خوانده‌اند. اين اثر نشان دهنده توان نمايش نامه‌نويس در گنجاندن تكنيك ها به تئاتر با توجه به محدوديت هاي موجود در داسان هاي تاريخي است. اين اثر ذكر مداوم و طبيعي كلام شاعرانه نه تنها در شخصيت‌هاي داستاني بلكه در محيط اطراف آنها نيز هست. اين موضوع را مي‌توان در قدرت احساسي‌اي پيدا كرد كه به صورت واضحي در عبارات «ماريانا پنيه‌دا» به خوبي مشاهده كرد. مفهوم «ماريانا پنيه‌دا» مفهومي است كه مرا مجذوب مي‌كند، زيرا اعتقاد دارم كه تئاتر چيزي جز احساس و شعر نبوده و نمي‌تواند باشد.»
 

* * *

شعري از فدريكو گارسيا لوركا


همسر بي ‌وفا

پس او را به كرانه رود بردم
گمان ‌كردم كه دوشيزه است
اما شوهر كرده‌ بود.
شب و كناره‌ي سنت جيمز
و من مثل آدمي كه مجبور به كاري باشد.
فانوس‌ها خاموش
و زنجره‌ها در آواز
در گوشه‌ي دنج خيابان
سينه‌هاي لرزانش را به‌دست گرفتم
ناگهان چون سنبل بر من شكفتند.
و صداي لغزش زير دامني‌اش
مثل تكه‌اي حرير
در گوشم پيچيد.
درختان كه نوري از شاخ و برگشان نمي‌گذشت
بزرگ‌تر از معمول مي‌نمودند
صداي پارس سگ‌ها از دور‌دست
و خرمن موهايش انبوه و بوته ‌وار
كراواتم را درآوردم
او لباس‌اش را
كمربندم را كه هفت‌تيري برآن بود كندم
او نيم‌تنه‌اش را.
هيچ صدف و مرواريدي
پوستي چنان دلپذير نداشت
و هيچ بلور نقرفامي
چنان درخشندگي‌اي.
ران‌هايش مي‌گريختند از دستانم
چون ماهي جهنده
و تنش
نيمي آتش و
نيمي يخ.
آن شب من در بهترين جاده‌ها راندم
سوار بر مادياني چالاك
بي ركاب و بي لگام.

بسان يك مرد، تكرار نخواهم كرد
آن چه را كه او با من گفت.
آن روشني ادراك را.
 

* * *

1- Fuente Vaqueros
2-Castile
3- Generacion del 27
4- Butterfly Evil spell (1920)
5- Gypsy Ballads
6- Poet in NewYork
7- La Barrace
8- Blood Wedding
9-Spanish earth
10- Yerma
11- The house of Bernarda Alba
12- Margarita Xirgu
13- Prodigious Cobbler’s Wife
14- The love of Don Perlimplin
15- Mariana Pineda
16- When five Years pass
17- Audience
18-Toby cole , 1967

برگرفته از: ماه نامه ی اینترنتی فرهنگی، ادبی و هنری «ماندگار»، شماره ی یازدهم، دی ماه 1383، http://www.mandegar.info

 

كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 8:33  توسط بیژن آزاد  |