تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
ادامه كار هنري يعني معجزه اي عجيب
به نوآوري معتقد نيستم
* به نوآوري معتقد نيستم ذهن كه نو باشد به هر چه نگاه كند، تبديل به اثر هنري مي شود.
بعد از ظهر جمعه، كمي فكر مي كنيم كه حالا كجا ميهمان بشويم كه نويسنده، شاعر، طناز، محقق و نقاش، دكتر جواد مجابي را ياد مي كنيم. هنرمندي كه مي خواست با شيوه نقاشي ذهنيات ذهنش را ارايه دهد، اما كارش را با شعر و مقاله در سن ۱۶ سالگي آغاز كرد و اكنون در... سالگي ـ يادم رفت سنش را بپرسم! ـ مشغول يك كار تحقيقي مفصل در زمينه شوخي هاي ايراني از قديمي ترين زمان تا امروز است. شايد با نام تاريخ طنز ادبي ايران. «شب ملخ» را قله داستاني مجابي مي دانند. شايد به همين خاطر است كه اغلب آدمها او را بيشتر اهل داستان مي دانند. از همسرش نيز بسيار سپاسگزار است. خانم جوادي، بانويي كه از اولين كتاب شعر مجابي ـ فصلي براي تو ـ همراه او بود تا اكنون و ما دعا مي كنيم همچنان باهم باشند تا آخرين ورق زندگي!
031653.jpg
• چرا دوباره براي چاپ كتابهايتان اقدام نمي كنيد كه ما هم آنها را بخوانيم؟
•• ۵ تا از آنها را به ارشاد داده ام، ولي خبري نيست. هيچوقت شعر را متوقف نكرده ام.اين روزها به شعرموزيكال روآورده ام. ادامه تجربه فروغ و سپهري در وزن.
• كدام كارتان را بيشتر دوست داريد؟
•• شعرهايي كه در لندن چاپ كردم. تجربه آزاد و رهايي بود كه تخيل در آن نقش اساسي داشت، و رمان لطفاً درب را ببنديد. اين كار فهميده نشد و خوانده هم نشد. خيلي ها فكر كردند اداي پست مدرن ها را درمي آورم.
• شما با اين جريان هاي جديد ادبي كه شايد اسمش پست مدرن باشد، مخالف هستيد؟
•• به هيچ نوع ايسمي معتقد نيستم. ايسم به درد منتقدين مي خورد. اينكه خود نويسنده تصميم بگيرد در كدام ايسم خاص بنويسد، مسخره است. تحت تأثير نقد و تئوري غربي قرار نمي گيرم. اين ناخودآگاه انسان است كه اثر هنري را به وجود مي آورد. در اين كتابم كه هم فرم پيچيده و هم مضمون خاص داشت، مسأله قدرت برايم اهميت بيشتري پيدا كرد. تابه حال كمترين نوشته اي به قدرت پرداخته. چه به قدرت فيزيكي و چه متافيزيكي. در رمان هاي نه گاه، اين موضوع ذهنم را رها نمي كرد، چرا كه بخشي از سرنوشت مملكت ما به شناخت قدرت مربوط مي شود. در اين كتاب انسان بين دو متافيزيك، يكي در گذشته (فرهنگ و دين و حتي جادو) و ديگري در آينده(تكنولوژي) قرار مي گيرد. تا كسي با اين مفاهيم آشنا نباشد، رمان برايش جذابيت ندارد. موضوع رمان برايم اهميت ندارد و فرمش مهم است كه ادامه شب ملخ است، بدون هيچ تعمدي. فرم متلاشي كه انگار بمبي روي خانه اي افتاده و داستان ها رامتلاشي كرده. حقايق در تكه پاره ها جايگزين شده. انگار بمب در ذهن من افتاده بود. به نظر من كار هنري، گزينش مجموعه ميراث بشري است. من خود تربيت شده فرهنگ ايران هستم. در اين فرهنگ بخش هاي كشف نشده بسياري هست. ذهن بايد نو باشد. ادبيات و شعر و سينما و نقاشي را به خوبي مي شناسم و تركيبي از تمام اين رسانه ها در ذهن من هست كه به عنوان داده ها در ذهن وارد مي شود و بعد تخمير مي شود و ايجاد آفرينش مي كند. در فرهنگ ايران هنوز جاي بازآفريني هست. به نوآوري معتقد نيستم، ذهن كه نو باشد، به هر چه نگاه كند، تبديل به اثر هنري مي شود. نوذهن و نوانديش بشويم و كار نو كنيم. مثل كالوينو. پاز.
031656.jpg
• آثار معاصر موردعلاقه شما كدامند؟ كار جوانها را مي خوانيد؟
•• كارهاي سپانلو، آتشي و آزاده خانم براهني و پايان جغد دولت آبادي را دوست دارم. از جوانها هم نيمه غايب، هيس، برهنه در باد، چاه بابل رضا قاسمي و سورةالغراب محمودي. همه كارهاي جديد را پيگيري مي كنم و بعضي از آنها را دوست دارم، ولي شيفتگي ندارد برايم. نظر منفي ندارم. در اين ۲۰سال اخير، جريانهاي ادبي اهميت پيدا كرده و اينكه چه كساني سرآمد اين جريانها مي شوند، بعداً معلوم مي شود. اما پشت هر كاري بايد جهان بيني باشد. تجربيات نسل ما از اين نسل جديد متفاوت است، اما بهترين كارهاي اين نسل هنوز عرضه نشده است.
• درباره خانواده وهمسرتان بگوييد. نقش آنها در آثارتان و طرز آشنايي شما با خانم ناستين؟
•• ما آشنا بوديم. دختردايي من است و بزرگترين شانس زندگيم كه خودش هم اهل فرهنگ است و كارهاي تحقيق مي كند. زندگي ما براساس عشق و تفاهم بوده و بعداً صعودكرده و به هم ذهني در برابر مصائب عصر تبديل شده. اگر علاقه فرهنگي خانواده ام نبود، نيمي از كارهاي من پديد نمي آمد. در كتاب شب ملخ، حكايت خانواده يي چهارنفره است كه با اسمهاي حقيقي خودمان آنجا نقش داريم. مجموعه شعر پوپكانه، براي دخترم پوپك است. به جاي نامه برايش شعر مي نوشتم. آخرين اثرم هم براي پسرم حسين است. عاشق كتاب خواندن است. دخترم ليسانس ادبيات فرانسه است و در لندن ازدواج كرده. يكي از شعرهاي بلندم را ترجمه كرده و تز دانشگاهي اش بود. مجموعه شعر مشتركي هم با او دارم. به نام شعرهاي من و پوپك. دخترم فكر مي كرد كه يك شاعر در خانه كافي است و شعرهايش را برايم نمي خواند. هنر، حوزه دشواري است كه باعث روسياهي در دودنياست و من مشوق كسي نبوده ام.
031659.jpg
• از آقاي صلاحي پرسيده بودند كه آيا مي شود از راه قلم زندگي كرد و گفته بود: بله. اما فقط قصاب ها و شكسته بندها. شما چطور فكر مي كنيد؟
•• من كارمند بودم و حقوق بازنشستگي مي گرفتم. دكتراي اقتصاد داشتم و مي توانستم خيلي كارها بكنم، اما قلم را ترجيح دادم. پول كتاب به هيچ كجا نمي رسد. ما از يكي از روش هاي قديمي به نام قرض استفاده مي كنيم. ادبيات و هنر مملكت ما بازار كافي و اقتصاد صحيح ندارد. زماني به عنوان شاعر يا نقاش مي شود زندگي حرفه يي داشت كه كتابها بتوانند با تيراژ وسيعي و به موقع و بهترين وجه به مردم معرفي بشود. اگر كتابها سانسور نشوند و مردم وضع اقتصادي فلاكت باري نداشته باشند و بتوانند كتاب بخوانند، آدمي با ۴۰كتاب مي تواند براحتي زندگي كند. هنرمندان اينجا بامعجزه يي عجيب به كار هنري ادامه مي دهند. مثل احمدرضا احمدي كه ۴۰سال شعر مي نويسد. بعضي هامجبورند مسافركشي كنند، در حالي كه تحصيلات و معلومات بالا دارند و چندزبان مي دانند وهر كدام اگر جايي بروند كه ارزششان پنهان نشود، به مدارج بالا مي رسند، مثلاً رياست انجمن قلم. تا وقتي آزادي نباشد، فرهنگ كمي شوخي است. آزادي جزو لاينفك فرهنگ است. اين مردم هستندكه تصميم گيرنده نهايي بايد باشند و ذوق عمومي مردم در درازمدت، براي هنرمند تعيين تكليف مي كند، نه هيچ چيز ديگري. هنر مثل ماراتن است. بعضي ها با انرژي زياد شروع مي كنند و بعضي ها آرام. هيچ كس نمي داند كه چه كسي به انتها مي رسد. مثلاً مجيد نفيسي كه در ۱۳سالگي كتاب شعري چاپ كرد كه همه گفتند اين بعداً مي خواهد چه كند! يا بيژن الهي. اما بعد،... شروع كار با قريحه است.چيزي كه اهميت دارد استمرار است. هنر مبارزه با ابتذال است، براي انسان ماندن. خشونت روزگار براي انسان، همچون بريدن ساقه اش است.
• خوانندگان ما دوست دارند باجنبه هاي مختلفي از شخصيت هنرمندان آشنا بشوند. از شما مي خواهيم كه طرحي را قلم بزنيد و بعد به دستخط خودتان يكي از شعرهايتان را بنويسد.
•• طرحي مي كشد از ذهن پيچيده خود كه صفحه پر مي شود، اما براي چاپ سانسورش مي كنيم. ظرف مسي برمي دارد و طرح ديگري مي زند. مي گوييم متني از كتاب يادداشت هاي آدم پرمدعا براي خوانندگان اين صفحه بخواند:
• كسي كه خود را تا سطح دانش و ذوق عوام پايين بياورد، عاميي است كه خود را تا سطح خواص بالا برده بود.
•• رأي دادن مثل خواب مي ماند، ندرتاً تعبير مي شود.
گفت و گو از ليلا صادقي

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:56  توسط بیژن آزاد  | 

ادراک بی چه گونه هنر، دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی

 

می‌توان گفت که میدان معرفت و شناخت انسان، از درون و پیرامونش، از دو گونه بیرون نیست: «شناخت عاطفی و هنری» و «شناخت منطقی و علمی». در شناخت منطقی و علمی نوعی معرفت یکسان و جهانی و بی‌مرز Universal وجود دارد که همه افراد بشر یک تصور از «مثلث» یا «کره» یا «آب» و یا «هوا» دارند، ولی شناخت عاطفی و هنری در بافتهای فرهنگی و زمینه‌های تاریخی و جغرافیایی متفاوت است. در عرصه شناخت منطقی و علمی ما موضوع معرفت را به دیگران عیناً انتقال می‌دهیم، یعنی اگر ندانند که آب در صد درجه حرارت در کنار دریا به جوش می‌آید و یا مجموع زوایای مثلث صد و هشتاد درجه است، از راه استدلال یا آزمایش این مطلب به آنها «ثابت» می‌کنیم، ولی در عرصه شناخت عاطفی ما آنها را فقط اقناع می‌کنیم، به این معنی که وقتی مخاطبی را تحت تأثیر یک بیان هنری قرار می‌دهیم، چیزی را برای او «اثبات» نمی‌کنیم، ولی او را در برابر مفهوم آن بیان، «اقناع» می‌کنیم.
تا اینجای مطلب، چندان بدیهی است که من از نوشتن همین چند سطر هم باید عذرخواهی کنم. ولی برای دنباله بحث، یادآوری آن را ضروری یافتم و ناگزیر بودم. آنچه در دنباله این امر بدیهی می‌خواهم مطرح کنم این است که میزان اطمینان و یقین و ابطال ناپذیری بسیاری از داده‌های عاطفی و هنری، گاه، چندان استوار است که رویاروی معرفت منطقی و علمی می‌ایستد و در ناخودآگاه آدمی به ستیزه با داده‌های معرفت منطقی و علمی، بر می‌خیزد و حتی آن را مغلوب می‌کند. تصور می‌کنم در این بخش از سخن هم به تکرار یک امر بدیهی پرداخته‌ام. هر چه هست از گفتن آن نیز ناگزیر بودم. نگاهی به تاریخ علم و تمدن نشان می‌دهد که «معرفت اقناعی» رویاروی «معرفت اثباتی» غالباً صف‌آرایی داَشته و بسیاری از داده‌های معرفت اثباتی را مغلوب خود ساخته است. گاه نیز مغلوب معرفت اثباتی شده است. چنان نیست که همواره معرفت اثباتی از این نبرد پیروز به در آمده باشد. بسیاری از گزاره‌های هنری (که وظیفه اقناعی دارند) بر بسیاری از مفاهیم و مصادیق «علم» غلبه کرده‌اند. کهنه شدن بعضی از داده‌های علم و استمرار ارزش شاهکارهای هنری، نشانه پیروزی بخشی از گزاره‌های هنری در برابر بعضی از گزاره‌های علمی است.
بار دیگر از طرح این بدیهیات نیز باید عذرخواهی کنم تا برسم به اصل مطلب که قدری پیچیده می‌نماید و آن این است که در مرکز تمام گزاره‌های اقناعی (یعنی دینی و هنری) نوعی ادراک «بلاکیف» و «بی چه گونه» وجود دارد و در مرکز تمام گزاره‌های اثباتی ما به چنین ادراکی نمی‌رسیم، بلکه برعکس، ادراک ما ادراکی است که از «کیف» و «چه گونگی» آن آگاهی داریم و در مقابل باید آن را ادراک «ذات کیف» یا ادراک «با چه گونه» نام‌گذاری کرد.
با هر گزاره علمی و منطقی، مخاطب، «چه گونگی» معرفت حاصل از آن گزاره را، با تمام اجزا، در می‌یابد، ولی در هر گزاره هنری، به ویژه در مرکز آن، نوعی معرفت «بلاکیف» و نوعی شناخت بی چه گونه وجود دارد. اگر لذتی که طفلان خردسال از «اتل متل توتوله» می‌برند– و تکرار آن در طول قرون و اعصار نشان‌دهنده این واقعیت است– مصداق ساده گزاره هنری و اقناعی تلقی شود و التذاذ از فلان غزل حافظ برای هنرشناسان، نمونه پیچیده گزاره‌های اقناعی و هنری باشد، در مرکز ادراک ما از غزل حافظ یک شناخت «بلا کیف» وجود دارد که در مرکز التذاذ کودک از «اتل متل توتوله» نیز برای او وجود دارد. وقتی کودک بزرگ‌تر شد خواهید فهمید که در مرکز آن التذاذ، ادراک بلاکیفی نسبت به نظام ایقاعی آن کلمات نهفته بوده است که او را چنان مسحور خود می‌کرده است و ما نیز از تأمل در شعر حافظ به این نتیجه می‌رسیم که چیزی در آن نهفته است که «یدرک و لایوصف» است و هر چه هست، امری است اقناعی و نه اثباتی.
اصل سخن، در این گفتار، توجه دادن خواننده است به این نکته که در مرکز هر پدیده هنری و هر بیان عاطفی، یک امر «بلاکیف» و یک ابلاغ بی چه گونه نهفته است که اگر ما بتوانیم آن را از «بلاکیف» و «بی چه گونه بودن» به در آوریم، می‌توانیم آن ابلاغ را از عرصه هنری بودن و از تأثیر عاطفی‌اش خلع کنیم و بگوییم برای ما مصداق هنر نیست و بر ما تأثیر عاطفی ندارد.
در ترجمه آثار هنری و گزاره‌های عاطفی دیگر زبانها، اگر نتوانیم آن ویژگی «بلاکیف» بودن و «بی چه گونگی» را به نوعی بازآفرینی کنیم، چیز مهمی از آن گزاره انتقال نخواهد یافت و همین جا می‌توان یادآور شد که ای بسا، در ترجمه، آن ویژگی «بلاکیف» و «بی چگونه» از اصل هم بیشتر اتفاق می‌افتد یا در جاهایی از اثر– که در متن اصلی «بی چگونگی» وجود دارد– در ترجمه وجود نداشته باشد، و برعکس، در مواردی از ترجمه، این «بی چگونگی» اتفاق افتد که در اصل اثر نیست. آنها که دست اندرکار ترجمه شعر بوده‌اند، این تجربه را بسیار داشته‌اند.
اینکه ما از متون مقدس در زبانی غیر از زبان خودمان بیشتر متأثر می‌شویم (دعاها، زیارتنامه‌ها، مناجاتها)، باید ریشه‌اش در همین مسئله ادراک « بلاکیف» باشد، چون در این‌گونه سخنان در زبان خودمان برای «بی چگونگی» میدان کمتری وجود دارد.
در تمام مصادیق هنرهای ناب، در تمام شطحهای صوفیه، در تمام دعاها و مناجاتهای متعالی و جاودانه، صبغه‌ای از ادراک «بلاکیف» و احساس بی چه گونه وجود دارد.
در مرکز این شاهکارهای هنری، این ویژگی ادراک «بی چه گونه» و «نقطه نامعلوم» نهفته است. نقطه نامعلومی که اگر روزی به معلوم بدل شود، دیگر آن شاهکار، شاهکار تلقی نخواهد شد؛ دست کم برای کسی که این آگاهی را یافته و دیگر در برابر آن اثر آن ادراک بی چگونه را در خود نمی‌یاید.
در جوهر همه ادیان و در مرکز تمام جریانهای عرفانی جهان، این مسئله «ادراک بلاکیف» حضور دارد. به همین دلیل، عرفان و دینی که در مرکز آن عناصری از «پارادوکس» وجود نداشته باشد، ظاهراً، نمی‌توان یافت. (نمونه‌اش: تثلث در آیین مسیح و مسئله آفرینش ابلیس در الاهیات اسلامی و...) دینی که تمام اجزای آن را بتوان با منطق و به بیان «اثباتی» و عقلانی توضیح داد، همان قدر دین است و پایدار که اثری هنری که تمام جوانب زیبایی آن را بتوان توصیف کرد. دیگر آن اثر، اثری هنری نخواهد بود. قدمای متفکرین ما، قلمرو «ایمان» را قلمرو «تو مدان» می‌دانسته‌اند؛ یعنی عقیده داشته‌اند رابطه‌ای وجود دارد میان «ایمان» و یک «نامعلوم». سنایی در حدیقه می‌گوید:
چه کنی جستجوی چون جان، تو؟
«تو مدان» نوش کن چو «ایمان» تو
یعنی ایمان، امری است از مقوله «تو مدان»، و «تو مدان» اصطلاحی است که با ابوسعید ابوالخیر وارد قلمرو عرفانی ایران شده است. داستان آن به اختصار این است که وقتی بوسعید در کودکی به دکان پدرش– که عطار بود– می‌رفت، هر لحظه از او می‌پرسید که این خریطه چه دارد و آن خریطه چه دارد؟ سرانجام حوصله پدرش سر آمد و برای رهایی از پرسشهای طفل، به او گفت كه این خریطه «تو مدان بلخی» دارد. بعدها وقتی بوسعید بر اثر تحولات روحی خویش و پشت پا زدن به علوم رسمی، کتابهای خود را در خاک دفن کرد، پدرش از او پرسید که: «ای پسر! آخر این چیست که می‌کنی؟» شیخ گفت:«یاد داری آن روز را که ما در دکان تو آمدیم و سؤال کردیم که این خریطه‌ها چیست و در این انبانها چه در کرده‌ای، تو گفتی: "تو مدان بلخی"؟» پدر گفت: «دارم.» شیخ گفت: «این تو مدان میهنگی است!»
بعد از عصر بوسعید، این تعبیر «تو مدان» مورد توجه عرفا قرار گرفته است و سنایی در این بیت حدیقه، «ایمان» را از مقوله «تو مدان» به حساب می‌آورد؛ یعنی چیزی که در مرکز آن امری نامعلوم نهفته است؛ همان که مولانا به بیان دیگر، آن را چنین عرضه می‌دارد: جز که حیرانی نباشد کار دین.
در تاریخ اندیشه اسلامی، وقتی مالک ابن انس (93- 179) مسئله «ادراک بلاکیف» را در «الرحمن علی العرش استوی» مطرح کرد، به نظرم یکی از مهم‌ترین حرفهای تاریخ اسلام را بر زبان آورد و شاید هم یکی از مهم‌ترین اندیشه‌ها را در عرصه الاهیات جهانی.
از آنجا که قلمرو دین و قلمرو هنر، هر دو عرصه «ابلاغ اقناعی» است و نه «ابلاغ اثباتی»، پس نظریه او در باب «ادراک بلاکیف» می‌تواند در هنرها نیز مورد بررسی قرار گیرد.
تمام کسانی که با در دست گرفتن چتکه، آثار هنری را تجزیه و تحلیل می‌کنند و با چتکه به آنها نمره می‌دهند، غالباً کسانی هستند که از تجربه خلاق هنری بی‌بهره‌اند. این «هنرشناسان» چتکه به دست، غالباً در محاسبات و ارزیابی‌های خود، همان جاهایی را که قابل ادراک با چه گونه است، مورد بررسی قرار می‌دهند و از اصل هنر که قلمروی بی چه گونه دارد، غالباً، در غفلت‌اند.
تجربه دینی، تجربه هنری، تجربه عشق، همه از قلمرو «ادراک بی چه گونه» سرچشمه می‌گیرند. بهترین تمثیل آن داستان مردی است که عاشق زنی بود و هر شب، به عشق دیدار آن زن، از رودخانه‌ای ژرف و هولناک، عبور می‌کرد. این دیدارها مدتها ادامه داشت تا آنکه یک شب، مرد از زن پرسید که: «این لکه سفید کوچک در چشم تو از کی پیدا شده است؟» زن بدو گفت: «از وقتی که عشق تو کم شده است. این لکه همیشه در چشم من بود و تو، به علت عشق، آن را نمی‌دیدی. اکنون به تو توصیه می‌کنم که امشب از رودخانه عبور نکنی که غرق خواهی شد»؛ و آن مرد نپذیرفت و غرق شد، زیرا دیگر عاشق نبود و از نیروی عشق بهره‌ای نداشت. آن «ادراک بی چه گونه» که سرچشمه عشق بود، به ادراکی با چه گونه (آگاهی از لکه سفید در چشم معشوق) بدل شده بود و عملاً، عشق، از میان برخاسته بود. در میان امثال و حکمی که بر سر زبانهاست، اگر دقت کنیم، همین تجربه تکرار می‌شود که:
چشم بد اندیش، که برکنده باد،
عیب نماید هنرش در نظر
ور هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یک هنر

و یا در این بیت عربی:
و عین الرضا عن کل عیب کلیله
و لکن عین السخط تبدی المساویا
تعبیر «دوست نبیند به جز آن یک هنر» صورت ساده شده همان قصه مرد عاشق است که از رودخانه عبور می‌کرد و تعبیر «عین الرضا» که شاعری آن را به فارسی ترجمه کرده است و بدین گونه شهرت دارد:
چشم رضا بپوشد هر عیب را که دید
چشم حسد پدید کند عیب ناپدید
صورت ساده شده «چشم عاشق» و چشم شخصی است که به موضوعی «ایمان» می‌ورزد و یا از یک «اثر هنری» التذاذ می‌برد. اینها حقایق ساده شده‌ای از آن نکته ژرف است که در قلمرو «عشق»، «ایمان» و «هنر»، نوعی «نمی دانم» و «نقطه نابهام» همیشه باید باشد، وگرنه عشق و هنر و ایمان از میان بر می‌خیزد.
هر کس تجربه عشق را– فراتر از حد پاسخ به نیاز جنسی– در خود احساس کرده باشد، می‌داند که در مرکز آن، چنین ادراک بی چه گونه‌ای نهفته است. پاسخی که لیلی به خلیفه داد، بهترین مصداق این حقیقت است. وقتی که خلیفه از رهگذر ادراک با چه گونه، جمال لیلی را می‌دید و مجنون با ادراک بی چه گونه:
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت: خامش! چون تو مجنون نیستی
«تو مجنون نیستی» یعنی تو از ادراک «بلاکیف» و بی چه گونه محرومی و مجنون از آن بهره دارد. تو چتکه برداشته‌ای و می‌گویی «بینی لیلی به خوبی فلان دختر نمی‌رسد، چشمش هم از چشم فلان دختر زیباتر نیست و...» حاصل این برداشت تو ادراکی است با چه گونه، اما مجنون چنین چتکه‌ای در دست ندارد، نگاه او نگاه عاشق است و ادراکِ او ادراک بی چه گونه.
در مرکز تمام تجربه‌های دینی، عرفانی و الاهیاتی بشر، این «ادراک بی چه گونه» باید وجود داشته باشد و نقطه‌ای غیرقابل توصیف و غیر قابل توضیح با ابزار عقل و منطق باید در این‌گونه تجربه‌ها وجود داشته باشد و به منزله ستون فقرات این تجربه‌ها قرار گیرد. در التذاذ از آثار هنری نیز ما با چنین ادراک بلاکیف و بی چه گونه ای، همواره روبرو هستیم. چرا «هنر» و «ابتذال» با یکدیگر جمع نمی‌شوند؟ زیرا وقتی چیزی مبتذل (به معنی لغوی کلمه) شد، دیگر نقطه ابهام و زمینه‌ای برای ادراک بی چه گونه ندارد.
از همین جاست که گاه یک «اثر» برای بعضی از مردم مصداق هنر است و برای بعضی دیگر هنر شمرده نمی‌شود. آنها که هنر می‌دانندش، هنوز نقطه ادراک بی چه گونه‌ای در آن می‌یابند و آنها که آن اثر را از مقوله هنر به حساب نمی‌آورند، کسانی هستند که آن اثر، هیچ نقطه ادراک بلاکیفی ندارد: مشت آن «هنرمند» و صاحب آن اثر در برابر آنها باز است. مثل اینکه بگویند: این شعر فقط وزن و قافیه دارد یا تشبیهش صورت دست‌مالی شده فلان تشبیه از فلان شاعر است یا مضمونش را دیگری با صورتی که مرکزی برای ادراک بلاکیف دارد، قبلاً، آورده است. به رأی این‌گونه افراد، آن اثر، دیگر مصداق هنر نخواهد بود. اما اگر کسانی باشند که از آن‌گونه هوش و آگاهی برخوردار نباشند، می‌توانند از چنان اثری هم احساس التذاذ هنری کنند، زیرا برای آنها هنوز، نقطه‌هایی از ادراک بی چه گونه در آن اثر وجود دارد.
پس در فاصله زبان روزمره و حرفهای مکرر کوچه و بازار مردم، از یک سوی، و شاهکارهای مسلم شعر جهان از سوی دیگر، همیشه، مجموعه بی‌شماری از طیفهای هنری، با شدت و ضعف بسیار، وجود خواهد داشت. تا مخاطب و داور این موضوع چه کسانی باشند؟
در کاربردهای روزانه، می‌گوییم این اثر هنری یا این شعر، یا این قطعه موسیقی لطیف است و کمتر متوجه عمق این کلمه می‌شویم. با اینکه «لطیف» از اسما الاهی است و مفسران قرآن در باب آن، از دیدگاههای گوناگون سخن گفته‌اند، کمتر کسی «لطیف» را بدان خوبی و ژرفی درک کرده است که یکی از «مجانین عقلا» که از او درباره «اللطیف» پرسیدند و او گفت: «لطیف آن است که "بی چه گونه" ادراک شود.» توضیحی که این دیوانه درباره معنی «اللطیف»، از اسما الاهی داده است، بی‌گمان درست‌ترین و ژرف‌ترین توضیح است؛ زیرا معنای آن را به همان قلمروی برده است که مرکز «الاهیات» است و آن عبارت است از «ادراک بی چه گونه». در قرآن کریم در چند مورد صفت اللطیف درباره خداوند آمده است، از جمله در آیه 103 سوره انعام (سوره ششم) و در این بافت: «لا تدرکه و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر».
و این بافت، مناسب‌ترین بافتی برای مسالاه ادراک بی چه گونه حق تعالی است: چیزی را بتوان احساس کرد و نتوان آن را «دید» و به قلمرو تجربه ابصار و دیدن درآورد، بهترین تعبیری که از آن می‌توان تصور کرد، همانا همان اللطیف است؛ با تفسیری که آن مجنون عاقل ارائه داده است.
مفسران اشعری و معتزلی و شیعی درباره این آیه و فهم‌های گوناگون خود از این آیه سخنها گفته‌اند، ولی هیچ کس به این ظرافت و ژرفی که آن دیوانه از آن سخن گفته است، نرسیده است.
«اسم» اللطیف که در قرآن کریم، هفت مورد درباره حق تعالی به کار رفته است، همواره با اسمی دیگر از قبیل الخبیر (پنج مورد) و العلیم (یک مورد) و القوی (یک مورد) همراه بوده است. دلیل آن از نظر بلاغی، گویا، این است که آن صفتها وجود او را از طریق معنای خود اثبات می‌کنند و «اللطیف» صاحب آن صفتها را که وجودی محسوس است، به گونه «بلاکیف» و بی چه گونه در می‌آورد. به همین دلیل حتی یک مورد هم «اللطیف» به تنهایی به کار نرفته است.
خدای را می‌توان شناخت، اما با شناختی بی چه گونه. اگر در ذات حق به «چه گونگی» برسیم، همان مصداق «کلما ما میز تموه بافهامکم» است که مردود است و مصنوع. عیناً در مورد هنر و عشق نیز این قضیه صادق است. در مرکز هر عشق و هر اثر هنری آن ادراک بی چه گونه حضور دارد. هم خدا لطیف است و هم هنر و هم عشق و هر سه را ما بی چه گونه ادراک می‌کنیم. و اگر «با چگونه» شد، دیگر نه خداست و نه عشق و نه هنر.

- به نقل از «بخارا»، شماره 38، 1383.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:27  توسط بیژن آزاد  | 

زندگينامه ی جرج ارول


«اريک آرتور بلر» (Eric Arthur Blair) که بعدها «جرج ارول» (George Orwell) ناميده شد، در سال 1903م. در هندوستان و در روستای «موتيهاری» (Motihari) در نزديکی مرز نپال ديده به جهان گشود. در آن زمان هندوستان بخشی از امپراطوری بريتانيا به شمار می رفت و پدر بلر، ريچارد (Richard) ، مقام کارگزار بخش ترياک خدمات کشوری هندوستان را برعهده داشت.
پدربزرگ پدری بلر نيز جزئی از پادشاهی بريتانيايی هند بود و به ارتش هندوستان خدمت می کرد. مادرِ بلر، «آيدا مابل» (Ida Mabel) دخترِ کاسبی فرانسوی و حدود هجده سال جوانتر از شوهرش، ريچارد، بود. اريک خواهر بزرگتری به نام «مارجوری» (Marjorie) داشت. بلرها با کمک به اداره ی مستعمره نسبتاً از موقعيتی خاص و زندگی خوش و مساعدی برخوردار بودند. خانواده ی بلر ثروت زيادی نداشت – بلر بعدها به طعنه آنان را "طبقه ی پايين- بالا- متوسط" توصيف نمود. مالک دارايي نبودند و ثروت زيادی نداشتند. همچون بسياری از خانواده های طبقه ی متوسط انگليسی آن روزگار بودند و برای معاش و دورنمای آينده ی زندگی بالکل به مستعمره ی بريتانيا وابسته بودند. در 1907، هنگامی که اريک حدود هشت سال داشت، خانواده اش به انگلستان بازگشتند و در «هنلی» (Henley) سکنی گزيدند ولی پدرش تا زمان بازنشستگی در سال 1912 به کار در هند ادامه داد. با وجود مشکلات فراوان، خانواده ی بلر پسرشان را در سن هشت سالگی به مدرسه ی ابتدايي خصوصی در «ساسکس» (Sussex) فرستادند.
در سن سيزده سالگی در آزمون ورودی مدرسه ی «ولينگتون» (Wellington) و اندک زمانی پس از آن در امتحان مدرسه ی ملّی معروف «اتون» (Eton) پذيرفته شد. والدينش وی را وادار به سخت کوشی در مدرسه ی ابتدايي ملالت زا می کردند و اکنون پس از قبولی در آزمون ورودی هيچ کوشش ذهنیِ بيش از آن را برای ارضای بلندهمتّی شخصی اش جالب نمی يافت. در آغاز مقاله ی «چرا می نويسم؟» ، توضيح می دهد که از سن پنج يا شش سالگی می دانسته که بايد نويسنده شود. اما پيش از نويسندگی فرد بايد به مطالعه ی ادبيات رو آورد. ليکن ادبيات انگليسی در دبيرستان اتون موضوع عمده ای به شمار نمی رفت، جايی که بسياری از پسران الزاماً با پس زمينه های غير ادبی بار می آمدند يا ادبياتی که به عنوان "ادبيات انگليسی" به آنان آموزش داده می شد، بی معنی بود. يکی از معلّمان خصوصی اريک بعدها اظهار نمود که مشهورترين شاگردش در طول پنج سال تحصيل ابداً کاری انجام نمی داده. اين گفته کاملاً نادرست بود: اريک در نزد خويش به شاگردی اساتيد نثر انگليسی نظير «سوئيفت» (Swift)(1) ، «استرن» (Stern)(2) و «جک لندن» (Jack London) پرداخت که بيشترين تأثير را بر وی داشتند.
با وجود اين وی آزمون نهايی دبيرستان اتون را با نمره ی 138 از 167 به پايان برد. برای قبولی در آزمونهای ورودی دانشگاه کوتاهی کرد و در سال 1922 به پليس سلطنتی هند پيوست. با اين کار راه او از بسياری هم مدرسه ای هايش که پس از اتون به دانشگاه های کمبريج يا آکسفورد می رفتند، جدا شد. او به زندگیِ آکنده از سفر و فعاليت پای نهاد. به برمه (Burma) رفت و پنج سال در نيروی پليس خدمت نمود. در سال 1927، پس از پنج سال دوری از خانه، استعفا کرد. دستکم دو دليل برای اين کار داشت: نخست، زندگيش به عنوان يک مأمور پليس با نوع زندگی مطلوب وی، يعنی نويسندگی در تضاد بود و دوم اينکه احساس می کرد در قالب يک مأمور پليس در برمه در خدمت دستگاهی سياسی است که چندان نمی توانست بدان معتقد باشد. پس از چندی انديشه های وی درباره ی نويسندگی با عقايد سياسی اش درهم آميخت.(3) آرزويش تنها به شکست امپرياليسم در هند منحصر نمی گشت: او چنانکه در «جاده ای به ويگن پِيِر» (The Road to Wigan Pier) (1937) گفته، به" گريز از ... هر گونه سلطه ی انسان بر انسان" معتقد بود و ساختار اجتماعی که او درکش نمود، "سلطه بر ديگران" بود.(4)
در بازگشت به لندن در اتاقی سرداب گونه در جاده ی پورتوبِللو (Portobello Road) اقامت گزيد. جايي که در بيست و چهار سالگی آموختن چگونه نوشتن را در نزد خويش آغاز نمود. همسايگانش از وضعيت وی متأثر بودند. هفته پشت هفته در اتاق نه چندان گرمش باقی می ماند و دستهايش را که از زياد نوشتن کرخت می شد، روی شمع نرم می کرد. در بهار 1928، با برداشتن گامی موثّر به ارزشهای شخصی خويش بازگشت. بيش از يک سال، ابتدا در لندن و سپس در پاريس، در ميان مردم فقير زيست. به زعم او فقرا قربانيان بی عدالتی بودند، خواه برمه ای باشند خواه در هر کشور ديگر. يکی از دلايل عزم او به زندگی در ميان فقرا غالب آمدن بر تنفّری بود که او از طبقه ی اجتماعی خويش داشت. وی سه ماه در پاريس به صورت فردی از طبقه ی کارگری زندگی و کار کرد. در آن زمان پاريس انباشته از هنرمندان بالقوه و بالفعل بود. جايي که ارول روشی خلاف عرف و رسم برای زندگيش اختيار نمود؛ او شغلی يافت و به عنوان ظرف شوی کار کرد. سفرش سطح زندگی وی را تا حدی پايين آورد که وی احساس می نمود بايد خود را در معرض آن گونه زندگی قرار دهد؛ زندگی فقيرانه يا زندگی کسانی که به زحمت عمر را سپری می کردند.
به هنگام مراجعت به لندن، چند ماهی را در بين خانه به دوشان و مردمِ فقيرآنجا زيست. در دسامبر 1929، اريک کريسمس را نزد خانواده اش سپری کرد. در آن ملاقات اعلام نمود که قصد نوشتن کتابی درباره ی زمان اقامتش در پاريس دارد. نسخه ی اصلیِ «بی چيز و ندار در پاريس و لندن» (Down And Out In Paris And London) تحت عنوان «يادداشتهای روزانه ی يک ظرف شوی» (A Scullion’s Diary) در اکتبر 1930 کامل شد که ارول تنها در يک بخش از کل نوشته اش 35,000 واژه به کار برده بود. پس از دو بار چاپ، ارول، «روزهای برمه» (Burmese Days) ، کتابی بر پايه ی تجربياتش در خدمات مستعمره ای، را نوشت که در 1934 به چاپ رسيد.
بازپس گيری کتاب «بی چيز و ندار» را مرهونِ Mabel Firez هستيم: از او خواسته شده بود که ولی وی اوراق را حفظ نمود. در عوض آن نسخه ی دست نويس را برداشته، آن را به لئونارد مونرو (Leonard Monroe) ، پيشکار اديبِ خانه ی گلانژ سپرد و مجبورش ساخت که آن را بخواند. به زودی پذيرفته شد- به شرطی که همه ی واژه های رکيک حذف شوند و نامهای مشخصّی تغيير يابند. با کامل شدن آخرين تجديدنظر، اريک به «ويکتور گلانز» (Victor Gollancz) چنين نوشت:"... ترجيح می دهم کتاب با نام مستعار به چاپ برسد [منظور نامِ «جرج ارول» است.م.]. من شهرتی ندارم که با اين کار از بين برود و اگرکتاب هر نوع موفقيتی به همراه بياورد می توان هميشه از اين نام مستعار استفاده نمايم." اما دلايل ارول برای انتخاب نامِ ارول بسيار پيچيده تر از دلايلی است که معمولاً نويسندگان، هنگام اقتباس نامِ ادبی دارند. اين کار بدين معناست که اريک بلر به نوعی در حال پوست اندازی از هويتِ کهنه ی خويش و اتّخاذ اصليتی نو است. دقيقاً کاری که او سعی در انجامش داشت تلاش برای تغيير خويش از اريک بلر، دانش آموخته ی قديمی مدرسه ی اتون و پليس مستعمراتی، به جرج ارول، ضد استبدادی بدون طبقه [ی اجتماعی] ، بود.
«بی چيز و ندار در پاريس و لندن» داستان نيست؛ نوعی گزارش مستند از زندگيست که برای بسياری از خوانندگان ناشناخته بود. و اين نکته ی ديگری بود: او می خواست طبقه ی متوسط انگلستان ،که خود عضو آن طبقه بود، را به اين درک برساند که آنهايی که پيشتازند و از زندگی لذّت می برند بيش از نوک دماغشان قادر به کشف زندگی نيستند. در اينجا ما دو نمود از ارول به عنوان نويسنده می بينيم : تفکّر شخصی اش به عنوان افشاگر حقيقتی دردناک که مردم به دلايل گوناگون مايل به ديدن آن نيستند و تفکّرِ شخصی اش به عنوان نماينده ی وجدان اخلاقی انگلستان (وينستون اسميت Winston Smith – 1984 – آخرين نماينده ی ارزشهای اخلاقی) (5) .
کتاب بعدی، «دختر کشيش» (Clergyman’s Daughter) (1935) و Keep The Aspidistra Flying (1936) نام داشت. در 1936 مغازه ای روستايي در ولينگتون (Wallington) ، هرتفوردشاير (Hertfordshire) گشود که صبح ها را به تجارت و عصرها را به نوشتن می گذراند. همان سال با (Eileen O’Shaughnessy) ازدواج نمود و نيز مأموريتی از باشگاه کتاب چپ (Left Book Club) به منظور رسيدگی به حال نيازمندان و بيکاران دريافت داشت. اين موضوع در «جاده ای به ويگن پِيِر» به نتيجه رسيد. وی به زندگی در ميان فقرايی که او در کتابش از آنان نوشته بود، پرداخت. بار ديگر از رفاه نسبی زندگی طبقه ی متوسط هجرت کرد. گزارش او از توده های معدن کار در شمال انگلستان در اين کتاب آکنده از جزئيات است و خواننده را به جايي شبيه پايين رفتن در يک معدن می برد. باشگاه کتاب چپ از آنچه که وی درباره ی نظام طبقاتی انگلستان و سوسياليسم انگليسی در «جاده ای به ويگن پير» نوشت، خشنود نشد و هنگامی که کتاب چاپ شد حاوی مقدمه ای از ويکتور گلانژ بود که بر بسياری از ديدگاه های ارول خُرده می گرفت. ناخشنودی باشگاه کتاب چپ به اين خاطر بود که ارول در نيمه ی دوم کتاب سوسياليسم انگليسی را نقد کرد؛ زيرا در نظر او بسيار غير واقعی بود و حقيقت ديگری که ارول نقد کرد، اين بود که بسياری از سوسياليستها به اعضای طبقه ی متوسط تعلق داشتند. آن سوسياليستی که ارول آن را به سخره می گيرد، گروهی است که عباراتی همچون «اتّحاد پرولتاريايی» (“Proletarian Solidarity”) فرياد می زنند و کسانی که مردم نجيب، مردمی که ارول می خواست برای آنان بنويسد، را تحقير می کنند.
با پايان يافتن کتاب «جاده ای به ويگن پير» در انتهای سال 1936، با انديشه ی روزنامه نگاری درباره ی جنگ داخلیِ اسپانيا به اين کشور رفت. کشمکش در اسپانيا بين کمونيستها، سوسياليستهای جمهوری خواه و شورش نظامیِ فاشيستیِ ژنرال فرانکو (Franco) درگرفته بود. هنگامی که ارول به بارسلونا (Barcelona) رسيد از جوی که در آنجا يافت، حيرت زده شد: چيزی که در انگلستان امری غير ممکن به نظر می رسيد، در اسپانيا حقيقتی روزمره بود. به نظر می رسيد اختلافات فرقه ای از بين رفته است. در همه چيز کمبود وجود داشت اما برابری بود. ارول به رقابت برای سربازگيری در نيروی چريکی POUM (Partido Obrero de- Unificaciōn de Marxista) - پيوست همچنان که نخستين بار در زندگيش به عضويتِ «حزب کارگر انگلستان» (British Labour Party) در آمده بود که که در آن سوسياليسم يک واقعيت، چيزی که ارزش مبارزه داشت، به نظر می رسيد. ارول به تمرين نظامی مقدماتی رسيد و به خطّ «آراگون» (Aragon) در «زاراگُزا» (Zaragoza) فرستاده شد. او دو ماهِ ملال آور را در آنجا سپری کرد و از ناحيه ی گلو زخمی شد. سه ماه و نيم بعد وقتی به بارسلونا بازگشت، متوجه ی تغييراتی در شهر شد. نه چندان پيشتر جايي بود که احساس می شد، واژه ی سوسياليستی «رفيق» (“Comrade”) واقعاً مفهوم خاصّی در بر دارد اما اکنون شهر به وضع «طبيعی» بازگشته بود. بدتر از آن دريافت که گروه POUM که عضو آن بود، متّهم به فاشيسم و کمکهای پنهان به فرانکو است. ارولِ بی پناه از ارايه ی دست نوشته هايش امتناع ورزيد و سرانجام به ناچار همراه همسرش به فرانسه گريخت. روزشمارِ زندگيش در اسپانيا در «بيعت با کاتالونيا» (Homage to Catalonia) چاپ شد (1938). تجربه حضور او در اسپانيا دو تأثير بر ذهن ارول نهاد: نخست، به او نشان داد که سوسياليسم در عمل يک امکان بشری است اگر فقط امری موقّت باشد. او هرگز نشاط روزهای اوليه در بارسلونا را از ياد نبرد، هنگامی که جامعه ی نوپا به نظر ممکن می رسيد، جايي که «رفاقت» (“Comradeship”) درعوضِ سوءاستفاده ای سوسياليستی از زبان، واقعيت داشت. دوم، اما او تجربه ی بازگشتِ شهر به وضعيت طبيعی را همچون تثبيت غم افزای اين حقيقت که هميشه فرقه های گوناگون وجود خواهند داشت، که چيزی در طبيعت بشری وجود دارد که به دنبال خشونت، ستيز و اعمال سلطه بر ديگران است، مشاهده نمود.(6) آشکار است که اين دو تأثير، اميدواری از يک سو و نوميدی از سوی ديگر، کاملاد متناقض اند. با وجود نوميدی و پريشانی بازگشت او به بارسلونا (که در آن نبردهای خيابانی بين گروه های مختلف سوسياليست وجود داشت)، اوی با خاطره ای اميدوار اسپانيا را ترک نمود.
در 1938 به سل مبتلا شد و زمستان را در مراکش به سر برد. هنگام بودن درآنجا کتاب بعدی اش را نوشت، داستانی به نام «عروج به آسمان» (“Coming up for Air”) که در سال 1939، سالی که جنگ هراس آور بين آلمان و انگلستان در گرفت، چاپ شد. ارول خواست به جنگ برود، همان کاری که در اسپانيا بر ضد دشمن فاشيست انجام داده بود اما حال جسمانی اش مساعد نبود. در 1941 به عنوان تهيه کننده ی گفتگوها به بخش هندی سرويس شرقی به بنگاه راديويی بريتانيا (British Broadcasting Corporation = BBC) پيوست. وی در Home Guard ، بدنه ی غيرنظامی دوران جنگ برای دفاع شهری، خدمت نمود. در سال 1943 از BBC بيرون آمد و سردبير ادبی روزنامه ی «تريبون» (“Tribune”) شد و نگارش «مزرعه ی حيوانات» (Animals- Farm) - را آغاز نمود. در 1944، ارول پسری را به فرزندخواندگی پذيرفت اما همسرش در طی يک عمل جراحی درگذشت. نزديک به پايان جنگ ارول به عنوان گزارشگر به «اروپا» (“Europe”) رفت. سپس در 1945 به جزيره ی Jura در سواحل اسکاتلند رفت و در 1946 در آنجا ساکن شد. «1984» را در آنجا نوشت. آب و هوای جزيره برای کسی که از سل رنج می برد، نامناسب بود و 1984 سردیِ رنجِ بشری و وهنِ درد را منعکس می ساخت. واقعيت دارد که ارول در جايي گفت که اگر او اين قدر بيمار نبود، کتاب آنچنان تيره و غمناک از کار در نمی آمد. بعد از آن سال با «سونيا برونل» (Sonia Brownell) ازدواج کرد. وی در سال 1950 درگذشت.


 کتاب شناسی جرج ارول


1933
بی چيز و ندار در پاريس و لندن (گزارش)
بی چيز و ندار در لندن و پاريس نخستين بار در ژانويه ی 1933 توسط Victor Gollancz Ltd و پنج ماه بعد به وسيله ی Harpner & Brothers چاپ شد. نسخه ی اصلیِ «بی چيز و ندار در پاريس و لندن» (Down And Out In Paris And London) تحت عنوان «يادداشتهای روزانه ی يک ظرف شوی» (A Scullion’s Diary) در اکتبر 1930 کامل شد که ارول تنها در يک بخش از کل نوشته اش 35,000 واژه به کار برده بود. بخشهای مربوط به لندن در 1931 اضافه شدند. در سال 1922 عنوان کتاب نخست به «اقرارنامه ی يک فقير و بی چيز در پاريس و لندن» (Confession of a Down And Out In Paris And- -London) و سپس به نام واقعی تغيير کرد. در نسخه ی اصلی ارول، پيش از انتخاب «جرج ارول» به عنوان نام ادبی اش از يک «x» استفاده کرد.
1934
روزهای برمه (نوول زندگينامه ی خودنوشت)
نخستين داستان ارول. در اکتبر 1934 در ايالات متحده چاپ شد. ويرايش انگليسی آن پس از تغييراتی در ژوئن 1935 توسط Secker & Warburg چاپ شد.
1935
دختر کشيش (داستان)
دختر کشيش اولين بار در سال 1935 توسط Victor Gollancz Ltd و پنج ماه بعد توسط Harpner & Brothers در نيويورک چاپ شد.
1936
Keep The Aspidistra Flying
1937
جاده ای به ويگن پير
توصيف ارول از رکود حوزه های صنعتی در شمال انگلستان همچون انتقادی گزنده از [جناح] چپ بريتانيا. از سوی باشگاه کتاب چپِ گلانژ سفارش داده و چاپ شد.
1938
بيعت با کاتالونيا (گزارش)
شرحی از مشارکت ارول در جنگ داخلی اسپانيا با توصيفی بينش مند از جدال دلخراش بين احزاب دست چپی مختلف در جمهوری اسپانيا. تجربيات ارول در اسپانيا نقطه ی عطفی در زندگی و نويسندگی ارول محسوب می شود.(7)
1939
عروج به آسمان (داستان)
1945
مزرعه ی حيوانات (تمثيل)
مزرعه ی حيوانات نخستين بار در سال 1945 چاپ شد. مزرعه ی حيوانات هجونامه ای عليه استالينيسم و انقلاب روسيه است. از آنجا که در سال 1945 روسيه متحد انگلستان به شمار می رفت، ارول برای چاپ کتاب دوره ی سختی داشت.
1949
1984(داستانی ضد اتوپيا)
هزارو نهصد و هشتاد و چهار نخستين بار توسط Martin Secker & Warburg در سال 1949 در لندن چاپ شد. نخستين نسخه ی جلدکاغذی توسط انتشارات پنگوئن در سال 1954 در Harmondsworth انتشار يافت. از آن زمان تا کنون اين اثر توسط انتشارات پنگوئن بيست و شش بار تجديد چاپ شده است.

پانوشتها :
(1) جاناتان سوئيفت (Jonathan Swift) ؛ خالق اثر مشهور «سفرهای گاليور».م.
(2) لارنس استرن (Laurence Stern) ؛ 1768-1713 ؛ نويسنده و کشيش انگليسی ايرلندی تبار و خالق اثر مشهور «زندگی و عقايد آقای تريسترام شندی».م.
(3) وی در مقاله ی "چرا می نويسم؟" می گويد: «عصری که يک نويسنده در آن می زيد، سوژه ی کتابش را تعيين خواهد کرد. دست کم اين امر در اعصار متلاطم و انقلاب خيزی چون عصر ما صادق است (...) اين عقيده که هــــنر بايد از سياست برکنار بماند، خود يک گرايش سياسی است».م.
(4) در همان مقاله می گويد: «هر خطی از نوشته های جدی من که از 1936 تاکنون به رشته ی تحرير در آمده به گونه ای مستقيم يا غير مستقيم عليه نظام توتاليتر و به خاطر نحله ی اجتماعی انسان گرايانه بوده است».م.
(5) «وينستون اسميت» نام قهرمان کتابِ 1984 است. اين رمان داستان زندگی وينستون است در کشوری به نام اقيانوسيه که حزب توتاليتر و ميليتار اينگساک (INGSOC) (حزب سوسياليست انگلستان) ، بر آن حاکم است؛ رژيمی فاشيستی که بر چهار وزارتخانه (حقيقت ، عشق ، فراوانی و صــلح) اتکا دارد. وينستون کارمند ساده وزارت حقيقت است که وظيفه ی روز آمد کردن اخبار يا همان جعل تاريخ را بر عهده دارد. سير تدريجی داستان ، رشد و اتّساع فرديت شکّاک در وجود وينستون است که در نهايت به بی اعتمادی و عناد وی با حاکميت می انجامد و پس از توقيف و شستشوی مغزی که وی راعاشق حزب می سازد،کشته می شود .ارول نظامی را به تصویر می کشد که با وجود همه ی شباهت های تاريخی، استبدادی منحصر به فرد است؛ همه چطز در حد بيشينه اش توصيف می شود ؛ حزب نه تنها حاکم تن و اقليم فيزيکی که تسخيرگرِ اذهان و انديشه است ؛ تصوير کاملی از «ديکتاتوری پرولتاريا» و استبداد يک حزب ، يک طبقه مجهول که به ضرورت تاريخی شکل می گيرد ولی مذبوحانه دسته ی خويش را می برد.م.
(6) ياد آور عباراتی از «آناتول فرانس» در رمان «خدايان تشنه اند»، که از زبان يکی از شخصيتهای رمان خطاب به سوسياليستها و انقلابيون چنين می گويد: «به خود وعده نمي‌دهم كه انقلاب، مساوات را برقرار خواهد كرد، چه مردم هرگز مساوي نخواهند شد. اين غيرممكن است: هميشه در مملكت، بزرگ و كوچك و چاق و لاغر وجود خواهند داشت».م.
(7) آمارهای منتشره حکايت از قرارگرفتن اين اثر در فهرست پرفروش ترين کلاسيک های 2002 دارد.م.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:36  توسط بیژن آزاد  | 

نظم و نثر پارسي دراران و شروان

علي هنري

صاحب اين قلم را داعيه پژوهشي نو نيست و آن چه نگاشته آمده، فراتر از بازخواني متون انديشه سازان اين سامان نمي باشد، چرا كه: سخن هر چه گويي، همه گفته‌اند. اما انگيزه يي كه به پديداري اين نوشتار انجاميد, دغدغه‌اي است كه در دل تپنده هر باشنده‌ي ايراني مي‌باشد و آن فزاينده ساختن پيوستگي و همبستگي در سراسر حوزه زبان پارسي و تمدن ايراني است. و همانا بر اين باورم كه سخن پيرامون اين حوزه تمدني، قصه غم عشقي است كه به تعبير حافظ «‌از هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است»1 و از ديگر سوي, با رقه چشمان آزمند و پليد بيگانگاني كه آباداني خود رادر ويراني اين ديار مي‌جويند, آتشي بر دل بالندگان ايران مي‌افكند كه سكوت را تاب نياورند و خموشي را گناه به شمار آورند. و همانا، جوانان ايران با سلاح اندشه‌اي كه از پدران وام مي‌گيرند، هم دوش و هم آواز با آن‌ها، به ستيز با ناپاكي دشمن نيرنگ باز كه به افسون و فسانه، در پي خواست‌هاي ناحق خويش است, بر مي‌خيزند.

در اين نگاشته بر آنم تا به ياري متون و نوشته‌هاي محققان فرهيخته, مروري بر نظم و نثر در يكي از كانون‌هاي تابناك حوزه‌ي زبان پارسي يعني «‌اَران» داشته باشيم. اَران، به ويژه از سده پنجم هجري به بعد به دو شهر گنجه و شروان، نازان و مفتخر است و اين دو شهر گرانمايه، به دو چهره‌ي درخشان و دو سيماي مينوي و والا در سپهر ادب و شعر فارسي نامور و زبانزد و آراسته‌اند: گنجه به نظامي و شَروان به خاقاني. «‌اَران» نامي آشنا در كتاب‌ هاي جغرافياي محققان متقدم مي‌باشد از آن جمله مي‌توان به كتاب «‌احسن التقاسيم» مقدسي و «‌تقديم البلدان» ابوالغدا اشاره كرد.

نظامي نيز در سروده‌هاي خود به تكرار از اران و شهرهاي آن ياد مي‌نمايد:

همه اقليم از «اران» تا به «ارمن»                                          مقرر گشته بر فرمان آن زن

خاقاني هم به كرات از شروان سخن مي‌گويد:

«شروان»، مداين آمد، چون بنگري به حضرت                   كه‌اي وقت يابي، ايوان تازه بيني

باري, اران و نيز آتورپاتكان از ديرباز تاريخ ايران, فرهنگ آفرين و انديشه پرور در حوزه تمدن ايراني و زبان پارسي بوده‌اند. سراسر تاريخ ايـران، آكنده از اين دو نام خجسته است. به گواهي همين تاريخ پرافتخار هر گاه كه يكپارچگي ميهن از سوي بيگانگان و خائنان تهديد مي‌شده است، مردم اين سامان دوش به دوش ساير هم ميهنان با تعدي دشمن به ستيز بر مي‌خاستند و آن گاه كه بايد عشق به ايران در رگ فرزندان اين ديار جريان مي‌يافت، شاعران معنا پردازش، دست به قلم مي‌بردند كه:

همه عالم تن است و ايران دل                      نيست گوينده زين قياس خجل

چون كه ايـران، دل زمين باشد                  دل ز تن به بود، يقين باشد2

زلزله‌ي تبريز به اعجاز قصيده قطران، هيچ گاه از خاطرات محو نمي‌گردد و حماسه فرهاد و فسانه شيرين و خسرو بر بلنداي ادبيات ايران مي‌درخشد و اين مانايي و رخشايي به دست نمي‌آمد، مگر آن كه قريحه‌اي بي‌مانند چون قريحه نظامي از گنجه به آفرينش اين اثر دست يازد.

اكنون، چون نور رهبوي اين وادي، در پيش بزرگان ادب و فرهنگ ايران ايستاده‌ام و پژواك انديشه‌ها و پژوهش‌هاي ايشان را مي‌نمايانم تا پيام نسل جوان را به گوش بيگانگان و بيگانه دوستان برسانم كه:

«گر تيغ بارد در كوي آن ماه»3 ، پاي از رفتن و دست از نگاشتن باز نمي‌ماند.

 

 

نظم و نثر پارسي در اَران و شَروان

زبان پهلوي را به دو قسمت منقسم ساخته‌اند. يكي زبان متداول در شرق و شمال و شمال غربي ايران كه زبان رسمي دربار پارت (خراسان) بود و به پهلوي اشكاني (يا پهلوانيك) معروف است. ديگري زباني كه در جنوب و جنوب غربي، رواج داشت كه پهلوي ساساني يا پهلوي پارسي (يا پارسيك) خوانده شده و زبان رسمي دربار شاهان ساساني بود.

اين دو زبان، از حيث خط و هم از لحاظ تلفظ تفاوت‌هايي با هم داشته‌اند. با وصف اين، چون ساسانيان، جانشين پارتيان بودند كه لهجه‌ي آنان، از بخش لهجه‌هاي شمالي بود، تعداد بسياري از كلمه‌هاي رسمي و افعال آن زبان به اين يكي راه يافت و اين زبان را، به اعتبار اينكه زباني بوده است در فاصله‌اي ميان پارسي باستان (زبان رايج روزگار هخامنشي) و پارسي جديد (زباني كه پس از اسلام در ايران رواج يافت)، پارسي ميانه خوانده‌اند كه هر يك به نوبت خود در دوره‌اي زبان رسمي و ادبي و عمومي اين كشور بوده است.

چنان كه مي‌دانيم همين پهلوي (ساساني) هنگام غلبه اعراب،  با تداوالي كه لهجه‌هاي محلي را در اين ايالت و آن ولايت بود، هم چنان رسميت داشت و از آن پس و هم اكنون نيز پارسي جديد زبان ادبي و رسمي مملكت است، هر چند اقوام مختلف در ايالات مختلف با لهجه‌هاي متفاوت باين مقصود مي كردند و مي‌كنند.4

بسياري از دانشمندان پيشين يادآوري كرده‌اند كه در عهد ساساني چند لهجه مهم در ايران وجود داشته است،. از جمله، عبدالله بن مقفع گفته است كه لهجه‌هاي مهم عبارت بودند از: پهلوي و دري و فارسي و خوزي و سرياني و بعد تصريح مي كند كه پهلوي منتسب است به فهله يعني نواحي اصفهان و ري و همدان و نهاوند و آذربايجان و دري، لغت درباريان بوده و البته اشاراتي به رابطه اين لهجه با لغت «‌اهل خراسان» نيز مي‌كند وتصريح مي‌كند كه با لغت مردم بلخ در ارتباط است.5

در آغاز حكومت اسلامي، پهلوي هم چنان زبان رسمي و عمومي اين مملكت بوده و دري مانند يكي از صدها لهجه ديگر، يك زبان فرعي بيش نبود. اما چون داراي قابليت علمي و ادبي بوده است، كم كم آماده آن مي‌شد كه داراي ادبيات وسيعي شود و سرانجام زبان فردوسي و سعدي گرديد و تا روزگار ما به عنوان يك زبان تاريخي و ادبي و سياسي شناخته مي‌شود.

درباره‌ي اين لهجه و خصوصيات و تطوراتي كه تاكنون بر آن وارد آمده است، اخبار مفصلي در دست نيست. به خصوص، اگر در نظر بياوريم كه سير تحول زباني از صورتي به صورت ديگر تدريجي است. دشوارتر است كه بگوييم اين لهجه از چه تاريخي آغاز شده و چگونه به اين صورت درآمده است.

در اين باب همين قدر كافي است اشاره شود كه به اتفاق محققان، زادگاه اين لهجه، مشرق ايران يعني خراسان و ماوراالنهر و بلخ و بخارا بوده است و بار اول از جانب مشرق انتشار يافته و آثار ادبي آن نيز از خراسان به ساير بلدان راه جسته است و چون چنين است ناچار دنباله‌ي پهلوي اشكاني خواهد بود كه بر اثر گذشت زمان و تحول و تكامل و اختلاط با عربي به شكل امروزي در آمده است.

صحيح است كه دري لهجه خاص مردم خراسان بود ولي بعد از نشر آثار ادبي از خراسان به نواحي ديگر، مردم آن نواحي نيز از اين شيوه زيبا پيروي كردند و گويندگان آن جا، تابع سبك و لهجه‌ي شيرين دري گرديدند.

نبايد از اين نكته غافل شد كه پانصد سال پادشاهي اشكانيان ...، در پيش انداختن زبان دري، يعني لهجه‌ي شرقي، بي‌اثر نبود.

باري، لهجه دري، از تشكيل دربارهاي مشرق در عهد اسلامي كم كم قوت و اعتبار يافت و پس از پيدا كردن شاعران و گويندگان چند، در همه بلاد ايران و لاجرم آذربايجان نيز راه پيدا كرد و بدان پايه رسيد كه شاعري مسلم به مانند حكيم قطران تبريزي6 كه به قول عوفي: «‌... همه شعرا قطره بودند او بحر» آثار فكري و ذوقي خود را در لباس آن زبان به معرض ظهور در آورد و به دنبال او بزرگاني چون خاقاني و نظامي براي بيان افكار و انديشه‌هاي خود، اين لهجه را برگزيدند. ولي، لهجه‌هاي ديگر را اين اعتبار و حيثيت نصيب نگرديد.7

روشن‌تر بگويم، همان گونه كه از شاهنامه بر مي‌آيد، كهن‌ترين خاستگاه فرهنگ ايراني، پيرامون‌هاي دو رود بهشتي جيحون و سيحون يعني نواحي سغد و خورازم و اسروشنه و فراغنه و چغانيان و ختلان و بدخشان بود و پس از اسلام هم، نخستين سخن سرايان ايران از شهرهاي بخارا و سمرقند و بلخ و اخسيكت و زمخشر و هزار اسب و خجند تا به اين سوي رود آموي از شهرهاي خراسان: مرو و هرات و سرخس و طوس و نيشابور و بيهق و با خرز و نسا و ابيورد و مهنه برخاسته‌اند.

رفته رفته با پيشروي اقوام ديگر، فرهنگ ايراني به سوي جنوب رانده مي‌شد، و پاي در درون مرزهاي كنوني ايران مي‌كشيد. هم زمان با آن روزها كه آفتاب فرهنگ ايراني در فراسوي رود آموي روي به غروب نهاده بود، در گوشه‌اي ديگر، در شمال غرب ايران در سرزمين‌هاي خرم، اطراف رودهاي كر و ارس، اين فرهنگ جاويدان تابناكي و درخشندگي از سر گرفته بود. از دربند و تقليس و شروان و گنجه و بردعه و بيلقان و نخجوان، تا اين سوي ارس و اردبيل و مراغه و خوي و تبريز و مرند و شبستر و اهر و اروميه و اشنو و ميانه و خونه (خونج) و سجاس و سهرورد و ابهر و زنجان تا موصل و خلاصه فروغ روح انديشه و فرهنگ ايراني چشم‌ها را خيره مي‌كرد.8

ايران بزرگ بود. به ياري نقشه‌هاي مرزهاي تاريخي ايران در ادوار مختلف تاريخي، شاهد آنيم كه اَران و شَروان (جمهوري آذربايجان) از دوران ماد تا زمان تجزيه آن در عهد فتحعليشاه به طور مستمر، جزئي جدايي‌ناپذير از كشور ايران به شمار مي‌رفته است. ولي در دهه سوم قرن نوزدهم به سال 1228 هجري قمري (1813 ميلادي) بر اثر ناتواني‌هاي فتحعليشاه و سياست مزورانه انگليس در جنگ ايران و روس با شكست ايران، برطبق پيمان گلستان اران و شروان از خاك ايران جدا و به چنگ روسيه تزاري افتاد.9 از آن جا كه مردم اين كشور از مجله آتورپاتكان و اران هميشه در همه حال در تمام مدت طول تاريخ، دولت مشترك و فرهنگ مشترك داشته‌اند، دري نيز از آن زماني كه زبان رسمي و ادبي ايران گرديد، به آذربايجان راه جسته است.

در اين جا اين نكته درباره زبان ديرين مردم آذربايجان بايد اضافه شود كه مسلم است كه در گذشته مردم آن سامان به يكي از لهجه‌هاي كهن ايـران، يعني اراني سخن مي‌گفتند، ولي اين تصور غلط نبايد به اذهان راه يابد كه آذري كهن، خاص آذربايجان و به كلي جدا از زبان محاوره مردم شهرها و نواحي شمال غرب ايران بوده است، در غرب، خطي از ري و قم تا اصفهان و در شمال، خطي از اصفهان و گلپايگان تا خرم‌آباد (قلمرو ماد قديم)، زبان محاوره مردم، پهلوي شمال غربي بوده و اگر لهجه شهرهاي مختلف فرقي با هم داشته (و مسلماً اين فرق بوده)، تا همين حد بوده كه امروز فارسي محاوره كرمان و شيراز و كاشان و تهران با هم فرق دارد.

زبان محاوره در نواحي شمال غربي ايران يكي بوده كه بايد پهلوي ناميده شود، و تعبيرات آذري، رازي، شهري، تاتي نيز چيزي جز همان پهلوي نيست.10

مردم آن سوي ارس هم به زبان پهلوي سخن مي‌گفتند كه شايد اندكي با پهلوي اين سوي تفاوت داشته و جغرافي‌نويسان آن را اراني مي‌ناميدند. استخري و ابن حقول و مقدسي در سده چهارم هجري، همگي زبان عمومي مردم اين سرزمين را اراني مي‌نويسند و هيچ يادي از تركي در اين نواحي نمي‌نمايند.11

ابن حوقل مي‌گويد: «مردم بردعه [‍‍مركز قديم ارن] به اراني سخن مي‌گويند.» مقدسي در احسن التقاسيم (ص 378) توضيح بيشتر درباره آن زبان دارد و مي‌گويد: «در اران به اراني سخن مي‌گويند، و فارسي ايشان قابل فهم است و در پاره‌اي از حرف‌ها به زبان خراساني نزديك است».12

به هر سان، زبان اراني شاخه‌اي از زبان‌هاي ايراني و شعبه‌اي از پهلوي شمالي بوده كه بازمانده‌هاي آن به نام تاتي در اران قفقاز بجا مانده است. هم‌چنان كه گويش‌هاي تاتي آذربايگان، دنبال و بازمانده زبان آذري است كه پيش از تركي شدن زبان در آذربايگان، مردم بدان سخن مي‌گفتند. با اين‌كه متاسفانه نوشته و كتيبه چنداني از متون اراني قديم بدست نيامده كه قابل بررسي علمي باشد و ماهيت زبان اراني قديم را روشن گرداند ولي از نام‌هاي كسان و نام‌هاي جاها و كوه‌هاي و رودها و تصريحي كه از چگونگي زبان اراني دوران اسلامي به عمل آمده، مي‌ توان پي برد كه زبان اراني كهن نيز جز يك زبان ايراني نبوده است:

نام شاهان و اميران و شاهزاده‌هاي اراني كه از خانواده مهرانيان بودند: مهر، ورد، وردان، جوان شير، يزدان خسرو و ورازمان، ورازتيرداد، نرسه، آذرنرسه، اسپرم، سوادان.

نام جاها: بردعه (كه نام پايتخت اران بوده و اصل آن «پرتوه» بوده است)، رود كر (كه از روي نام كوروش نام‌گذاري شده)، اَرس (يا آراكس)، البروز (كه نام كوه‌هاي قفقاز است و با نام البرز يكي است) و گنجه، باكو، كربجر (كليه جر)، بيلقان (پايداگان) و ...13

تحولات زباني و تغيير زبان اراني به تركي، پس از تغير مذهب اراني‌ها از عيسويت به اسلام آغاز گرديد (كه در دوره‌هاي نخستين اسلام، بر اثر جهاد و جنگ‌هاي مسلمانان با مسيحيان، اندك اندك به اسلام گروييده و مذهب خود را تغيير دادند). زيرا تركان و غزها كه اسلام پذيرفته و به ميان مسلمانان درآمده بودند، جنگ با كفار و جهاد را براي غارت‌ها و يغماهاي دائمي خود بهانه خوبي يافته بودند. از اينجا اراني‌ها به ناچار براي گذران امور خود تركي را آموختند. بنابراين قطعاً تركي هيچگاه زبان بومي اين سرزمين نبوده، بلكه بعدها به آن‌ها تحميل گرديده است.

تبديل و تغيير زبان اراني به تركي و غزي، تقريباً نظير تغيير زبان (لهجه) آذري به تركي، در آذربايگان است با اين تفاوت كه در آن، جا تغيير زبان به علت تغيير مذهب از مسيحيت به اسلام در سده پنجم و ششم هجري بود و در اين جا به علت تغيير مذهب از تسنن به تشيع در سده دهم و يازدهم هجري است. زيرا، سخن گويي تاجيكان با ايرانيان، به آذري نشانه‌يي از علاقه به تسنن بود و تركمن‌هاي قزلباش تازه وارد مسلط كه مذهب شيعه غالي داشتند و به تركي حرف مي‌زدند و زبان محاوره دربار و اردو و اولياي دولت و حكومت همه به زبان تركي بود و زبان آذري كه هيچ گونه نفوذ و يا ادبياتي قوي نداشت و به مقدار بسيار كم مكتوب بود، رفته رفته جاي خود را به تركي داد و زبان بخشي بزرگ از شمال غرب ايران كه زبانشان پهلوي يا آذري و گويش‌هاي ديگر ايراني بود، تركي گرديد.14

بايد اين نكته را نيز در اين جا متذكر گردم، واقعيت اين است كه: تغيير لهجه در يك سرزمين، نژاد و تبار، قوم و قبيله و مليت آن جا راتغيير نمي‌دهد. پنجاه سال پيش، مردم آستارا هر مشرب و مذهبي داشتند و به هر لهجه‌اي كه تكلم مي‌كردند خواه طالشي و تاتي باشد، خواه گيلكي و كردي و غيره، بديهي است كه در آن زمان از اوقام و طوايف ترك و تركمان نبوده‌اند. با تغيير و لهجه و محاوره به تركي، ديگر به قوم و قبيله ترك تبديل نشده و به بازماندگان غز و سلجوق و مغول منسوب نگشتند. بلكه همان سنت و سجاياي طالشي را حفظ كرده و تا امروز هم ادامه داده‌اند.15 زبان تركي هم در آذربايجان، بدون تغيير و نژاد و تبار و مليت ايراني، رونق و رواج يافته است و در اران و شروان نيز جز اين نمي‌باشد كه فرهنگ ايراني فرهنگ غالب دوران طولاني از تاريخ آن ديار بوده است.

شعر پارسي از اواسط قرن پنجم در آذربايجان رواج داشته و از اين پس چنان كه مي‌بينيم، اندك اندك در ميان گويندگان رو به كمال رفته است و تا اواخر قرن ششم در درجه‌اي از كمال رسيده است كه شاعري مانند نظامي گنجوي (530-614) كه بي‌شك از سخنوراني است كه او را در شمار اركان شعر پارسي و از استادان مسلم اين زبان بايد شمرد توانسته است ظهور كند.16

نظامي گنجه‌اي، خاقاني شرواني، قطران تبريزي، مجير بيلقني، فلكي شرواني، حبيش تفليسي و مهستي گنجه‌اي، از آن صد هزار درياي هنر و فضيلت بودند كه بوستان ادب پارسي ايران با آن پهنه گسترده‌ي زماني و مكاني، به آنها مي‌بالد و نشان از آن دارد كه بي‌شك اران و شروان از درختان تناور اين بوستانند، بوستاني كه از آمويه تا شمال سوريه از دوشنبه و كابل و هرات و قندهار و تاشكند و سمرقند و بخارا و تهران و اصفهان و گنجه و سيستان  باكو و نخجوان  اهواز و كركوك و ... گسترده است.

در نزهه المجالس، جمال خليل شرواني كه در نيمه اول قرن هفتم در شروان تاليف شده، ترانه‌هاي فراواني از گويندگان آن سوي ارس (اران و شروان) از 6 شهر: گنجه، شروان، بيلقان، تفليس، دربند، باكو به يادگار مانده است. بيشتر شاعران كه شعر آن ها در اين كتاب آمده در قرن ششم و نيمه اول قرن هفتم زيسته‌اند، از شاعران قرن پنم و بعد از نيمه قرن هفتم به نام و شعر شمار معدودي بر مي‌خوريم. قديم‌ترين شعر در اين كتاب، يك رباعي از فرخي سيستاني (متوفي 429) و دو رباعي از عنصري بلخي (متوفي 432) است.

هدف مولف، نزهت خاطر خوانندگان بوده است. بنابراين ملاك انتخاب شعر براي اين كتاب، تنها زيبايي و دلاويزي و مردم‌پسندي آن بودهاست، نه شهرت شاعر يا ملاحظه‌هاي ديگر. جاي داشتن سروده‌هاي شاعران دو سوي ارس در كنار هم در اين كتاب به صورت: از گنجه 74 تن 7 از شروان 18 تن، از هر يك از دو شهر تفليس و بيلقان 5 تن، از باكو و دربند و نخجوان، هر يك 1 تن، و از مراغه 7 تن، تبريز 5 تن، ابهر 3 تن، از خوي و زنجان و اهر هر يك 2 تن، از اردبيل و شانو سجاس و خونج و خلاط و موصل هر يك 1 تن، نشان از آبشخوري مشترك فرهنگ و زبان دو سوي رود ارس از يك سرچشمه و آن هم فرهنگ سرزمين مادر، ايران و زبان پارسي مي‌باشد.

در اين جا از سي شاعر پارسي سراي كه بيشترين رباعي‌ها در مجموعه نزهه المجالس كه آيينه اجتماع شروان در قرن هفتم است، نام مي‌بريم كه همانا دليل روشني بر ديرينگي گسترش فرهنگ ايراني در آن ديار است:

كمال اسماعيل، جمال اشهري، اميرشمس‌الدين اسعد گنجه‌اي، صدر خجندي، سيدحسين غزنوي، عزيز شرواني، سيدشرف‌الدين مرتضي، شمس سجاسي، جمال اصفهاني، مهستي گنجه‌اي، فخر مباركشاه، اوحد كرماني، اميرنجيب الدين عمر گنجه‌اي، مجير بيلقاني، بدر تفليسي، رضي نيشابوري، خيام اصفهاني، سنايي، كمال مراغه‌اي، شمس هروي، شرف صالح بيلقاني، ظهير فاريابي، انوري، برهان گنجه‌اي، ابوالحسن طلحه، شرف شفروه، صدر زنگاني، سعد لحافي، عايشه سمرقندي، شمس الياس گنجه‌اي، بختيار شرواني.17

باري اگر چه حكايت هم چنان باقي است, اما سخن كوتاه مي كنم چرا كه از سويي براي مخاطباني اين سان فرهيخته كنايتي و اشارتي كافي است و از ديگر سوي، موضوع سخن، گستره اي تاريخي را در بر مي گيرد كه ناپيدا كرانه است و مضمونش سرشار از بدايعي انديشه آفرين و فرهنگ ساز است كه پرداختن به آنها در مجال زمان و توان اين نوشتار نيست.

«اين زمان بگذار تا وقت دگر».

اميد آن كه ايران و ايران  دوستان, سربلند و پيروز باشيد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:24  توسط بیژن آزاد  | 

تاجيکان ازبکستان

 

برگرفته از گاهنامه بررسی‌های آسیای میانه، سال ۱۹۹۶ ميلادی، شماره (۲)۱۵ صفحات ۲۱۳ تا ۲۱۶.*

نويسنده: ريچارد فولتز (Richard Foltz)، از اعضای مرکز مطالعات خاورميانه‌ای، دانشگاه هاروارد

ترجمه از انگليسی به فارسی از مانی پارسا

 

در چارچوب عقيدتي شوروي، گذشته اسلامي ازبكها همچون قلمرويي تاريك از واپسماندگي ارباب-رعيتي ترسيم مي گشت. اكنون كه تحصيلكردگان ازبك به تازگي از زنجير اين طرز باور رسته اند سرگرم بازنويسي تاريخ خود شده و كوشش در تعريف و پافشاري بر هويت و كيستي ازبكي دارند. هويتي كه بتوان به آن باليد.

با وجود اينكه هسته اصلي آموزه هاي ماركس و لنين گرايانه به ظاهر كنار گذاشته شده ولي بسياري از آثار آن هنوز پابرجاست. بويژه آنچه كه به درك مليت به شيوه شوروي ها مربوط مي شود.

اكنون سياست رسمي ازبك ها اين شده كه ميخواهند ادعا كنند همه چيز و همه كس در درون مرزهاي شان بدون توجه به زمان، از آن آنها بوده و براي نمونه به پيشاني چهره هاي تاريخي مانند تيمورلنگ، الغ بيگ، ظهيرالدين بابر و حتي پورسينا برچسب «قهرمانان ازبك» ميچسبانند. در چنين وضعي براي جامعه دانش پژوه داراي اهميت است تا رويكردي انتقادي و باپروا نسبت به مسائل چيستي و مليت ازبك بخود بگيرد.

از قربانيان اصلي جنبشهاي هويت ملي معمولآ مردم اقليت هر كشور مي باشند و تاجيكان ازبكستان از اين روند جدا نيستند.

جو كنوني چيره بر ازبكستان جو دهه ۱۹۲۰ را همخواني و تداعي ميكند، زماني كه جمهوري، تازه بدست بلشويك ها بنياد شده بود و گزارشهاي سرشماري مردم تا اندازه اي به بيراهه كشيده شده بود كه به مرز بي ربط بودن ميرسيد و علت آن آميزه اي بود از سرگرداني درباره بكار بردن نام ها و گرايش افراد به نامگذاري مليت خود به هر طريقي كه سودمندتر به چشم مي آمد.

 

سياست رسمي كنوني دولت ازبكستان در قبال جمعيت تاجيك خود را مي توان بخوبي در نمونه هايي مانند بستن بنياد نوپاي آموزش زبان پارسي تاجيكي سمرقند در سال ۱۹۹۲ و حجم بسيار كم مطبوعات پارسي تاجيكي حتي در سامانهايي كه بيشتر مردم تاجيكند مشاهده كرد.

نمايه هاي رسمي سرشماري كشور ازبكستان شمار تاجيكان اين كشور را پيرامون 5 درصد كل جمعيت اعلام كرده اند و اين نمايه ها به همين شكل بدون چون و چرا از سوي بيشتر غربيان دانشگاهي، روزنامه نگار و نويسندگان راهنماهاي مسافرتي تكرار شده اند. در همين حال تاجيكها در سراسر ازبكستان بر اين پافشاري دارند كه اين نمايه بيشتر به ۲۵ تا ۳۰ درصد نزديك است و بر اينكه تاجيكها ۷۰ درصد باشندگان (جمعيت) سمرقند، پايتخت پيشين و دومين شهر بزرگ ازبكستان و بيش از ۹۰ درصد مردم بخارا را تشكيل ميدهند تأكيد مي‌كنند.

بيشتر مردم منطقه كوهستاني شمال خاوري تاشكند، آنسوي سد چورووك تاجيكند، همچنين مردم بخشهايي از دره فرغانه، استان جيزَّخ، سرخان دريا و كشكه دريا. استادان دانشگاه دولتي سمرقند كل جمعيت تاجيك ازبكستان را ۶ تا ۷ ميليون نفر برآورد ميكنند. اين شمار دو برابر يا بيش از دو برابر جمعيت تاجيكان در جمهوري تاجيكستان است.۱

با اين وجود اينگونه كه پيداست هيچ راه موثقي براي دستيابي به آمار درست در دست نيست. تنها سفر كردن در اينجا و آنجاي اين كشور بسنده است تا دست كم به نادرستي گزاف آمار دولتي پي ببريم.

چه در خيابانهاي سمرقند و بخارا و چه در ايستگاه هاي اتوبوس روستايي در كوه ها در بسياري از بخشهاي ازبكستان زبان ازبكي بسيار كم يا هيچ به گوش نمي رسد. بسياري از تاجيكها هنگامي كه با يك بيگانه به روسي يا ازبكي گفتگو مي كنند نخست خود را ازبك معرفي مي كنند، سپس اگر همان پرسش را به پارسي تاجيكي تكرار كنيد گفته شان را عوض ميكنند ومي گويند كه آنها تاجيكند. ايشان براي پوزش كارت شناسايي خود را كه در آن ازبك نوشته شده به شما نشان مي دهند.

حتي اگر بپذيريم كه هيچ راهي براي دانستن شمار راستين تاجيكان ازبكستان نيست بايستي تصديق كرد كه عنصر تاجيك سزاوار توجهي جدي از سوي پژوهشگران درباره ازبكستان نو مي باشد. توجهي شايد بيش از آنچه تاكنون دريافت كرده است.

 

از آنجا كه زبان پارسي تاجيكي به گستردگي در ازبكستان صحبت ميشود و حتي در بيشتر كشور زبان نخست است و با نگرش به اينكه شمار بسيار زيادي از باشندگان ازبكستان تاريخ و فرهنگ خود را تاريخ و فرهنگ تاجيكي ميدانند، اين احساس به شخص دست ميدهد كه امروز ازبكستان روا ميدارد تا بخشي بسيار پرمايه از مرده ريگ خود ناشناخته و ناشنيده برجا ماند.

موضوعات پيونددار با تاجيك بودن از نقشي بسيار كليدي در مطالعه ازبكستان برخوردارند زيرا كه اين مسائل تا اندازه زيادي پنهان مانده اند.

برخي ايرانشناسان جهان از اين هراس دارند كه در پي همانندسازي، زبان و فرهنگ پارسي تاجيكي در آينده اي نه چندان دور از پهنه آسياي ميانه ناپديد شود. اما اگر در نظر بگيريم كه پارسي زبانان آسياي ميانه نزديك به پانصد سال است كه زير سلطه ازبكها زندگي كرده اند بايستي از ترس خود بكاهيم.

ولي از سوي ديگر گويش هاي پارسي تاجيكي ازبكستان بطور فزاينده اي از پارسي تاجيكي تاجيكستان و پارسي معيار وامي گرايند. براي نمونه گويش امروزي سمرقند نسبت به گويش دوشنبه بيشتر از تركي رخنه پذيرفته است. به گونه اي كه خيلي مواقع براي ديگر پارسي زبانها فهم پذير نيست هرچند كه هنوز آشكارا تاجيكي است.۲

اين گونه نايكساني ها ميان گويشوران دانش آموخته كه بيشتر با ادبيات سر و كار داشته اند كمتر ديده ميشود. بسياري از تاجيكها اين واگرايي در زبان گفتاري در دو سوي مرزهاي سياسي را رويهمرفته از پايان ده ۱۹۲۰ ميدانند، زماني كه ايدئولوژي جمهوري هاي ملي جداگانه در شوروي قانونآ پياده شد.

از آنجا كه كشورهاي كنوني آسياي ميانه به دنباله گيري اين ايدئولوژي گرايش دارند، واگرايي زباني ميان تاجيكها در ازبكستان و تاجيكستان همچنان ادامه خواهد يافت.

گرچه برخي از تاجيكان از ديد فرهنگي گرايش شديدي نسبت به همسايگان پارسي زبانشان در تاجيكستان، افغانستان و ايران نشان ميدهند، بسياري ديگر امروز چندان از سرشت ميراث ايراني خود و بستگي زباني با افغانستان و ايران باخبر نيستند.

هنگام برخورد با يك ايراني، تاجيكهاي كم سوادتر (براي نمونه بازاريان و مغازه داران) اغلب مي پرسند كه در ايران به چه زباني صحبت ميشود و از اينكه يك خارجي، زبان "ايشان" را صحبت ميكند شگفت زده ميشوند.۳

اينگونه كه پيداست، كوششهاي آغازين شوروي در زمينه تلقين اين موضوع به تاجيكها كه زبان و فرهنگ ايشان چيزي يكتا و جدا از همه جاست در لايه هاي ويژه اي از جامعه كارساز بوده البته نه در ميان تاجيكهايي كه آموزش عالي ديده اند.

دانش آموختگان تاجيك هنوز با غرور، چامه هاي كهن پارسي را بازگو ميكنند و در دانشگاه تاجيكي دانشجويان با علاقه فراوان به نوارهاي وارد شده گوگوش و ديگر خوانندگان موسيقي مردم پسند ايراني گوش فرا ميدهند.

گذشته از مسائل حس تعلق به فرهنگ ايراني، علي رغم همه فشار تبليغاتي دولت با اينحال پايبندي سرسختانه اي به زبان در ميان تاجيكهاي ازبكستان به عنوان سرچشمه كيستي و پيوستگي اجتماعي شان، در سطح گسترده اي، ديده ميشود.

دانشكده زبانشناسي تاجيك در دانشگاه دولتي سمرقند همچنان كانوني كوشا براي پژوهش در ادب كهن پارسي بوده و ميباشد و نوشتارهايي دانشمندانه به پارسي تاجيكي به چاپ و پخش مي رساند. اين دانشكده گاه به گاه همايش هايي را نيز برگزار ميكند.

دبستان هايي كه در آنها به زبان پارسي تاجيكي آموزانده ميشود در برخي سامانهاي كشور كار خود را دنبال ميكنند.

در شهر تاشكند كه شمار فراواني از پارسي زبانان تاجيك بطور پراكنده زندگي ميكنند و زياد به چشم نمي آيند دستيابي به روزنامه تاجيكي «آواز تاجيك» كه دوبار در هفته چاپ ميشود غيرممكن است. كتابهاي پارسي تاجيكي نيز در هيچيك از كتابفروشي ها ديده نمي شود.

در سمرقند كه بيشتر مردم پارسي زبانان تاجيكند، "آواز سمرقند" (همچنين دو بار در هفته) كمي بيشتر يافت ميشود و شماري از كتابفروشي ها يك بخش پارسي تاجيكي نيز دارند. حتي يك كتابفروشي تمامآ پارسي-تاجيكي نيز در كنار مزگت بي بي خانم وجود دارد. گرچه شبكه سيماي تاجيكي چند سال پيش تعطيل گشت، روزنامه "آواز سمرقند" پيوسته نوشتارهايي را درباره زبان، فرهنگ و تاريخ پارسي-تاجيكي به چاپ ميرساند. يك روزنامه نگار سرشناس وابسته به روزنامه اصلي روسي زبان سمرقند با اطمينان، وجود "اندكي كشمكش پنهان ميان تاجيكان و ازبكها" را خاطرنشان ميكند. وي "آواز سمرقند" را "بيش از اندازه ميهن پرستانه" دانسته و از اين رو آن را فاقد ارزش خواندن ميداند۴. از سوي ديگر گرداننده پيشين انجمن فرهنگي تاجيك در سمرقند از اين گلايه دارد كه تاجيكها در ازبكستان عملآ فاقد حس هويت خودي و افتخار به ميراث ايراني شان ميباشند. او براي نمونه توضيح ميدهد كه چگونه سازمانش از فعاليت خود دست كشيد و علت آن اين بود كه با پيشنهاد اين سازمان مبني بر اينكه همه تاجيكان ازبكستان كارتهاي شناسايي خود را عوض كرده و از اين پس خود را بجاي ازبك تاجيك معرفي كنند، موافقت نشد.

اين آشكار ميسازد كه امروزه نيز درست همانند دوره آغازين شوروي، بسياري از پارسي زبانان تاجيك در ازبك ناميدن خود امتيازاتي مي بينند و شايد هم از تبعيضات ضدتاجيكي هراس دارند.۵

برآورد كردن درصد باسوادي در زبان پارسي در ازبكستان دشوار است، زيرا كه امروزه خواندن در ميان هيچيك از اقوام ازبكستان رواج ندارد. چندي از كتابفروشي هاي سمرقند كتابهاي تازه‌چاپي را از تاجيكستان وارد كرده اند و حتي اندكي كتاب از نويسندگان محلي تاجيك كه در سمرقند منتشر  شده است را نيز در موجودي خود گنجانده اند.

هرچند همانگونه كه در مورد كتابهاي ازبكي نيز (تا اندازه اي كمتر) صدق ميكند عملآ هيچ تنوعي در عناوين كتب از يك كتابفروشي به كتابفروشي ديگر وجود ندارد. عنوانهاي در دسترس چندان كم اند كه كسي كه به خواندن علاقه دارد (اگر چنين كسي وجود داشته باشد)، بايستي به خواندن چند رساله درباره اسلام، آثار ادبي كهن پارسي كه به خط روسي چاپ شده اند، چامه هاي كهن و نو و رمانهاي جنايي بسنده كند و حتي در اين حالت هم بزودي ديگر كتابي براي خواندن باقي نمي ماند.۶

يكي از ايستگاه هاي سيماي محلي سمرقند برخي شبها در هفته ۲۰ تا ۳۰ دقيقه برنامه تاجيكي پخش ميكند. هرچند اين برنامه ها معمولآ تنها قطعات موسيقي هستند.

به هنگام يك شام رسمي به ميزباني كريموف رئيس جمهور ازبكستان در اكتبر ۱۹۹۴ در ميانسراي مدرسه شيردار، يكي از برگزاركنندگان برجسته برنامه خوانند ه اي از سمرقند بود كه آوازهايي به پارسي تاجيكي ميخواند. در خلال همان شام رئيس جمهور كه تبار خانوادگي اش از سمرقند است اعلام كرد كه او در نظر دارد تا پايتخت را از تاشكند به سمرقند منتقل كند. اينكه جابجايي پايتخت تازه ازبكها به يك شهر كاملآ تاجيكي چه پيامدهايي ميتواند داشته باشد، ديدني خواهد بود.

دولت ازبكستان بطور سنتي، به ملي گرايي تاجيكي چونان خطري درهم بافته با بنيادگرايي اسلامي مي نگرد. هر دو جنبه اين خطر مورد نظر دولت، احتمالآ اغراق شده است، گرچه برآورد سطح كنوني مبارزه عملي ملي گرايان تاجيكي در ازبكستان دشوار است.

سازماني به نام كانون ملي فرهنگي تاجيكان و مردم تاجيك زبان، مستقر در سمرقند نامه هايي سرگشاده به سازمان ملل متحد و سفارتهاي دولتهاي غربي در تاشكند و به حكومت ازبكستان فرستاده است و در آن از تبعيض رسمي اعمال شده بر ضد تاجيكان ازبكستان و اينكه اين دنباله گيري سياستي است كه در "دوران چيرگي كمونيسم و باورهاي پان تركيستي" (يعني دهه ۱۹۲۰)۷ شكل گرفته بود ابراز شكايت كرده است. رهبران اصلي اين سازمان (بيشتر استادان دانشگاهي) از كار خود بركنار شده و از سال ۱۹۹۲ از سفر به همايش سالانه جهاني تاجيكان در دوشنبه تاجيكستان محروم شدند.

چنانچه سياست رسمي ازبكستان نسبت به اقليت تاجيك آن كشور، به هر اندازه، تنشي اجتماعي در آنجا پديد آورده باشد باز ميتوان از بدتر شدن اوضاع جلوگيري كرد. پياده كردن ايدئولوژي شوروي ها نسبت به مقوله مليت در آسياي ميانه اندوهنامه اي بزرگ را در پي داشت و آن در پي نپذيرفتن اين واقعيت بود كه آميزه مردمشناختي اين سامان، آميزه اي درهم شده و ناگشودني است و ميراث پرمايه و كهن فرهنگهاي گوناگون را نمي بايستي ناديده گرفت. امروزه با نگرش به اينكه بسياري از تاجيكان ازبكستان همانند روسهاي آن كشور حاضر به از كف دادن هويت خود نيستند، بهترين راه براي دستيابي به آينده اي آشتي آميز و روشن، پذيرش رسمي چندگونگي نژادي جمهوري و پديد آمدن يك حس افتخار مشترك در فرهنگها و دستاوردهاي گروه هاي تشكيل دهنده آن كشور ميباشد.

 

يادداشتها و مرجع ها:

 

يادآوري نگارنده: پژوهش در ازبكستان در خلال سالهاي ۹۵-۱۹۹۴ با پشتيباني مالي فرهنگستان براي پيشرفت آموزش (AED) و هيئت پژوهشها و تعويض هاي ميان كشوري

(IREX) انجام گرفت.

 

۱. شمار كل مردم ازبكستان هم اكنون پيرامون ۲۲ ميليون ميباشد.

۲. سامانه واجي و آهنگ كوبشي گويش تاجيكي ازبكستان به آن آوايي همانند ازبكي ميبخشد. در ميان بقيه نشانه هاي رايج نفوذ زبان تركي در اين زبان، آشكارترين آنها بكار بردن وند پرسشي «مي» ميباشد.

۳. در خلال ماندن ما در ازبكستان چنين پرسشهايي بطور پياپي از همسر من كه ايراني است ميشد. آنها همچنين بطور كاملآ جدي از او ميپرسيدند كه آيا ايران سيب، گاو و غيره هم دارد؟

۴. گفتگوي شخصي

۵. اينكه پارسي تاجيكي زبان كولي هاي آسياي ميانه نيز هست شايد در اين پيشداوريها مؤثر باشد.

۶. كانون انتشاراتي به زبان پارسي تاجيكي بنام «سغديان» مستقر در سمرقند هم اكنون فهرستي با هشت عنوان دارد:

چهار حكايت به قلم بالته آرتيقزاده، بازگشت نوشته آ. شكورف، سمر و قند نوشته نصر احمد و فروغ كابلي، روايتها عايد سمرقند از ناصر يعقوب‌اف، فصل گل و خاطرات عيني از م. محمدقُل‌اف، نامنامه از آ. مختارف، و م. سميع‌بائِف و گوشت آدم نوشته ن. آستانزاده. پروفسور تورج اتابكي از دانشگاه اوترخت (هلند) به من آكاهي دادند كه كانون انتشاراتي ديگري نيز به زبان پارسي تاجيكي در تاشكند وجود دارد، اما من چاپخش‌هاي آن را در هيچ جا نديده ام. در دسترس بودن كتابهايي به پارسي تاجيكي درباره جستارهاي شيعي (مانند داستانهاي علي) نشاندهنده حضور سرمايه‌گذاري پنهاني ايران ميباشد. "كانون فرهنگي ايران" در سمرقند در درون مسجدي قرار دارد كه با پول ايران بازسازي شده است.

۷. طي سخنراني جمال ميرسعيداف در همايش براي امنيت و همكاري در اروپا (CSCE)، گردهمايي امنيت منطقه اي: تاشكند، ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۴.  سخنران، براي دستيابي به فهرستي از موارد ويژه، شنوندگان را به گزارش سال ۱۹۹۳ ديده‌باني هلسينكي (Helsinki Watch) ارجاع ميدهد.  ر. مَسوف بر اين باور است كه "يك روند نسل‌كشي در مورد مردم تاجيك" در پي تراشيدن "جمهوري‌هاي ملي" بدست شوروي‌ها آغاز شد، كه در آن دو سوم منطقه محل سكونت تاجيك‌ها به جمهوري تازه‌ساز ازبكستان اعطا شد (R.Masov (ر. مَسوف)،  Istoriia Topornogo Razdeleniia  (تاريخ يک مرزکِشی خشن)، شهر دوشنبه، سال ۱۹۹۱، ص‌ص. ۱۱-۱۲).

 

* The Tajiks of Uzbekistan

Central Asian Survey (1996), 15(2), 213-216

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:18  توسط بیژن آزاد  | 


اولین پژوهش گسترده سازمان ملل درباره خشونت جنسی
خشونت جنسی یک پدیده جهانی است‏
تنظیم و برگردان: سهیلا وحدتی
جمعه ١٣ اکتبر ٢٠٠٦

‏سازمان ملل متحد در یک گزارش ١٣٩ صفحه‌ای نتایج پژوهش‌های گسترده درباره خشونت علیه زنان را منتشر ‏کرد. این اولین بار است که سازمان ملل متحد چنین پژوهش عمیق و گسترده‌ای را درباره خشونت علیه زنان انجام ‏داده است. این گزارش که توسط یک کمیته مشاوره ١٠ نفره شامل متخصصین شناخته شده بین‌المللی در زمینه ‏خشونت جنسی تهیه شده است، از دولت‌های عضو سازمان ملل متحد در این زمینه انتقاد می‌کند. از جمله در این ‏گزارش آمده است که بسیاری از کشورهای عضو قوانین حمایتی کافی برای حمایت از زنان قربانی خشونت ‏ندارند.‏

خوزه انتونیو اکمپو، دستیار دبیرکل سازمان ملل متحد در امور اجتماعی، در یک مصاحبه خبری در روز ١٠ ‏اکتبر در شهر نیویورک درباره انتشار این گزارش بیان داشت که "خشونت علیه زنان چنانکه در این گزارش آمده ‏است خاص برخی کشورها نیست." وی افزود "این واقعا یک مساله جهانی است که باید مورد توجه قرار گیرد. ‏براساس رقم‌های تخمینی، که البته کمتر از رقم‌های واقعی است، دست کم یکی از هر سه زن در طول زندگی خود ‏خشونت را تجربه می‌کند. کارهای زیادی باید انجام داد که نه تنها شامل قانونگزاری می‌شود بلکه انجام اقدامات ‏موثر در این زمینه را دربر‌می‌گیرد." ‏

وی همچنین به نقش بسیار بااهمیت سازمان‌های زنان در این زمینه اشاره کرد و گفت که این گزارش برروی نقش ‏بسیار بااهمیتی که جنبش زنان ایفا می‌کند تاکید دارد. وی افزود که جنبش زنان نه تنها توجه عموم را در سطح ‏جهانی به این مساله جلب نموده و آن را تبدیل به یک نگرانی واقعی برای همه جهانیان ساخته است بلکه همچنین ‏گام‌های مشخص برای تحقق هنجارهای توسعه و تحقق این هنجار‌ها در سطح هر کشور را تعریف می‌نماید.‏

راشل مایانجا، مشاور ویژه دبیرکل سازمان ملل در امور جنسیت و پیشرفت زنان بیان داشت که با این گزارش ‏بالاخره پوششی که برروی مساله خشونت علیه زنان وجود داشت و باعث شده بود این مساله مخفی بماند، کنار ‏رفت و افزود "اما اکنون این یک مساله عمومی است که مربوط به همه ماست و از این رو ما همه موظف هستیم ‏که در این زمینه اقدام کنیم. این گزارش یک سری گزینه‌های مشخص را پیش روی ما گذاشته است که باید تحقق ‏یابد و این آسیب را از بین ببرد. امید ما این است که با انتشار این گزارش مرحله عمل آغاز شود."‏

خشونت علیه زنان در این گزارش به عنوان "تبعیض و نقض حقوق بشر زنان" تعریف شده و گونه‌های متفاوت ‏خشونت در کشورهای گوناگون از جمله خشونت خانگی، زن‌کشی، خشونت در محل کار و قاچاق زنان را بررسی ‏نموده است. همچنین از موارد خشونت برشمرده در این گزارش، سنت‌های تبعیض‌گرا است که باعث تداوم ‏خشونت علیه زنان بوده و آنها را در معرض خشونت قرار می‌دهد. نتیجه یک پژوهش اروپایی در این گزارش ‏آمده که بر اساس آن، از میان ١٣٢٢ ازدواج در ٦ دهکده در قرقیزستان، حدود نیمی از ازدواج‌ها با دزدیدن زن ‏انجام شده و دو سوم ازدواج‌ها بدون موافقت زن انجام گرفته است. ‏

ازدواج اجباری خاص قرقیزستان نیست. یک نهاد دولتی ممانعت از ازدواج‌های اجباری در انگلستان هرساله از ‏‏٣٠٠ ازدواج اجباری جلوگیری می‌کند. در کشور هندوستان، در سال ٢٠٠٢ بر اساس آمار رسمی ٦٨٢٢ زن به ‏خاطر خشونت‌های مربوط به تقاضای جهیزیه از سوی شوهر کشته شدند.‏

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد تخمین می‌زند که هر ساله ٥٠٠٠ زن در سراسر جهان توسط خانواده‌ای خود به ‏دلایل ناموسی به قتل می‌رسند.‏

دست‌کم ١٠٢ کشور از ١٩٢ کشور عضو سازمان ملل هیچ قانونی برای مجازات خشونت علیه زنان ندارند و ‏تجاوز مرد به همسرقانونی‌اش در ٥٣ کشور جرم شمرده نمی‌شود. تنها ٩٣ کشور قوانینی جهت غیرقانونی شمردن ‏قاچاق زنان دارند و در این گزارش آمده است که "در کشورهایی که قانونی علیه قاچاق زنان وجود دارد، دربیشتر ‏موارد قانون کامل نبوده و به تمامی تحقق پیدا نمی‌کند."‏

در این گزارش تصویر بسیار زشت و تیره‌ای از واقعیت خشونت علیه زنان در سراسر جهان ارائه شده و از جمله ‏آمده است که خشونت علیه زنان در همه کشورهای جهان ادامه دارد و بصورت نقض فراگیر حقوق بشر و مانع ‏عمده‌ای در راه تحقق برابری جنسیتی است. خشونت علیه زنان، چه توسط حکومت و یا عوامل آن انجام پذیرد و یا ‏اعضای خانواده و یا غریبه‌ها، چه در حوزه عمومی و یا خصوصی، چه در زمان صلح یا در درگیری‌ها، ‏بهرصورت محکوم است. بسیاری از کشورهای عضو آمار و اطلاعات دقیق و کافی در زمینه خشونت علیه زنان ‏که برای تعیین استراتژی مناسب برای غلبه بر اینگونه خشونت لازم است، ندارند.‏

این گزارش که بطور روشن و همه جانبه مساله خشونت علیه زنان را مورد توجه دقیق قرار داده است، بارها بر ‏پیوند میان خشونت و تبعیض علیه زنان تاکید می‌کند. ‏

در پایان این گزارش یک سری پیشنهادهای مشخص به کشورهای عضو ارائه شده است. همچنین پیشنهادهایی ‏برای اقدامات بین‌المللی، و میان کشوری وجود دارد. سرفصل پیشنهادهای ارائه شده به کشورها چنین است که ‏هرکدام به نوبه خود با یک سری پیشنهادات و الزامات عملی توضیح داده شده است:‏
● تضمین برابری جنسیتی و حمایت از حقوق بشر زنان
● بدست‌گرفتن رهبری در امر پایان دادن به خشونت علیه زنان
● حذف فاصله میان استانداردهای بین‌المللی و قوانین، سیاست‌ها و اقدامات کشوری‌ ‏
● افزایش میزان و آگاهی مربوط به همه اشکال خشونت علیه زنان به منظور آگاهی سیاست و استراتژی ‏توسعه
● ساختن و ادامه استراتژی‌های قوی با شرکت بخش‌های مختلف جامعه، که در سطح محلی و کشوری ‏هماهنگ شده باشد
● اختصاص میزان لازم منابع و بودجه

برخی از فعالین زن عقیده دارند که سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی در زمینه خشونت علیه زنان مقصر نیستند، ‏اما مسئولیت دارند که به این امر پرداخته و در جهت پایان دادن به آن بطور جدی تلاش کنند. به گفته برخی از این ‏فعالین، خشونت علیه زنان ادامه می‌یابد زیرا خواست سیاسی برای پایان دادن به آن وجود ندارد. در عین حال، ‏کمبود بودجه نیز به گفته رئیس صندوق جمعیت سازمان ملل در این زمینه نقش ایفا می‌کند.‏

برخی از رهبران سیاسی، از جمله اولین زن رئیس جمهور لیبریا، الن جانسون سرلیف، مساله برخورد با خشونت ‏علیه زنان را در دستور کار خویش قرار داده و مقررات چشمگیری در این زمینه وضع نموده است.‏

با وجود اینکه سازمان ملل در طول ١٥ سال اخیر به مساله خشونت علیه زنا ن توجه جدی نشان داده است، اما ‏چنانکه در این گزارش آمده است، میزان بودجه‌ای که به حذف خشونت علیه زنان اختصاص داده شده است با ‏توجه به عمق و گستره‌ی آن بسیار ناچیز است.‏

یکی از عوامل عمده تدوام خشونت علیه زنان عدم مجازات خشونتگران است. در این زمینه از جمله به سربازان ‏حافظ صلح سازمان ملل اشاره می‌شود که به خاطر سوءاستفاده‌های جنسی و تجاوز در طول ماموریت خود ‏بازخواست نشده‌اند.‏

یک از انتقادهای دیگری که در این زمینه به سازمان ملل می‌شود، جدی نگرفتن مسائل زنان در این سازمان است ‏و ازجمله یکی از انتقادهای اصلی متوجه کمبود زنان در کادررهبری این سازمان است. زمانی زنان امیدوار بودند ‏که تا سال ٢٠٠٠ حدود نیمی از مقام‌های رسمی این نهاد را زنان اشغال کنند، اما این رقم هم‌اکنون حدود ١٦ در ‏صد است.‏

متن کامل این گزارش ١١٣ صفحه‌ای که با پیو‌ست‌های خود به ١٣٩ صفحه می‌رسد، در این سایت به شش زبان از ‏جمله انگلیسی قابل دسترسی است:‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 8:15  توسط بیژن آزاد  | 

عقل و عشق در نگاه حافظ *

 

 

نوشته يوهان کريستف بورگِل

ترجمه خسرو ناقد

آن که با شعر فارسی و يا عرفان اسلامی آشناست، تضاد ميان عشق و عقل را میشناسد؛ تحقيری را می شناسد که سرايندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن میگويند. اين سنتی است کهن که در آن تجربه آموزی و نظرپردازی به هم پيوند خورده اند. افلاطون در «فايدروس»1 عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستين نامه اش به قرنتيان در ستايش عشق می خواند، به تعبيری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.2

در شعر عربی - تقريباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئيم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ی اسلامی به شخصيتی اسطوره ای و به يکی از رموز کليدی تبديل می گردد. عرفان اسلامی که قالب زبانی شعر غنايی را تقريباً به طور کامل از آن خود ساخته است، ديوانگی عشاق را نيز می شناسد. برای نمونه اين بيت از مولانا جلال الدين که می فرمايد:

دور بادا عاقلان از عاشقان / دور بادا بوی گلخن از صبا

 

مولانا در شعری ديگر ديوانگی را همچون راه رسيدن عاشقان به رستگاری چنين می ستايد:

چاره ای کو بهتر از ديوانگی؟! /  بُسکلدصد لنگر از ديوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خويش / هيچ ديدی کافر از ديوانگی؟!

رنج فربه شد، برو ديوانه شو / رنج گردد لاغر از ديوانگی

در خراباتی که مجنونان روند / زور بِستان لاغر از ديوانگی

اه چه محرومند و چه بی بهره اند/ کيقباد و سنجر از ديوانگی

شاد و منصورند و بس با دولتند / فارِسانِ لشکر از ديوانگی

بر رَوی بر آسمان همچون مسيح / گر تو را باشد پَر از ديوانگی

شمس تبريزی! برای عشق تو / برگشادم صد در از ديوانگی

 

به اين ترتيب، حافظ نيز با ابراز نظرهائی مشابه که درباره ی عشق و عقل دارد، متکی به سنتی کهن با شاخه هايی گوناگون است. منظور از توضيحاتی نيز که در پی می آيد، روشنتر نمودن نظرگاه حافظ است در اين زمينه. در اين گفتار، ما با اشارات تلويحی گوناگونی که با اين مضمون مرکزی شعر حافظ ملازمت دارد، آشنا خواهيم شد تا احتمالاً در آخر کار به رهنمودهايی برای تفسير غزليات او دست يابيم.

اينکه عشق موضوع اصلی شعر حافظ است، قاعدتاً شناخته شده است. او بارها گفته است که سرشت و سرنوشت يک عاشق را دارد. حافظ در ابياتی بيشمار، عشق را در کنار «رندی» می نهد؛ شيوه ای ديگر از زندگی که مُعرف شاعران فارسی زبان است. اين بيت به بهترين وجه معنای رندی را نشان می دهد:

کجا يابم وصال چون تو شاهی / منِ بدنام رند لاابالی

 

باری، رند کسی است که از نام و ننگ در جامعه نمی پرسد و بر خلاف هنجارهای اجتماعی زندگی می کند، و نهايتاً با در پيش گرفتن اين شيوه از زندگی، در خلاف عقل متعارف عمل می کند. بنابراين، آنجا که حافظ در اشعارش عشق و رندی را به هم پيوند می زند، تقابلِ عقل و عشق را نيز در نظر دارد.

عاشق و رند و نظر بازم و می گويم فاش

تا بدانی که به چندين هنر آراسته ام

 نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طريق رندی و عشق اختيار خواهم کرد

 

در بيت اخير، رندی در تباين با نفاق ظاهر می شود تا ديوانگیِ متضمن در شيوه‌ی رندانه زيستن، نخستين جنبه ی مثبت خود را بيابد. می دانيم که حافظ نه تنها عاشق، بلکه سراينده ی عشق است و خود معترف است که او را عشق تعليم سخن داده و  شاعر ساخته است و شهرت شاعری خود را نيز مديون همين آموزش است:

مرا تا عشق تعليم سخن داد

حديثم نکته ی هر محفلی شد

زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست

بيا و نوگل اين بلبل غزلخوان باش

 

آنچه در بيت دوم جلب توجه می کند، کلمه «زبور» است که حافظ با به کارگيری آن، شعر خود را همطراز متون وحيانی قرار می دهد؛ همچنانکه در ابيات ديگری، حتی از الهام گرفتن از جبرئيل، روح القدس و يا سروش، فرشته ی پيام رسان آئين زرتشتی، سخن می گويد. گر چه به اين نکته در اينجا تنها به طور ضمنی اشاره ای توان کرد.

به هر حال حافظ مدعی است که بيشتر از «واعظ» از عشق می داند. او در ابياتی بسيار در برابر واعظ همانگونه به ميدان آمده است که در برابر زاهدان قشری.

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ / اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد

 

اين موضوع بيانگر همان تقابل ديرين است که ميان طريقت و شريعت وجود دارد؛ ميان باطن و ظاهر و يا به عبارتی ديگر، ميان درک باطنی از دين و دنيا و فهم ظاهری از آن. و يا ميان عشق و عقل که در ابياتی از اين دست مشاهده می کنيم.

چنانکه پيشتر شنيديم، نکوهش نفاق و زرق هم متضمن اين نظرگاه است. بازی عشق، مکر و تزوير را پذيرا نيست. عشق با قفل نهادن بر باب دل منافقان و مزوران، کين خود از آنان می ستاند و - آنچنانکه يوزف فان اِس در کتابش درباره «جهان انديشه های حارث ابن اسد محاسبی» به آن اشاره دارد - راه آنان را به «ژرفای معنوی» می بندد.3

صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت

عشقش به روی دل در معنی فراز کرد

 

باری، عشق دربرگيرند ی همه ی آن لايه های عميقی است که در اشعار مولانا در واژه های «معنی» و «معانی» و «معنوی» نهفته است؛ و اين بسيار بيش از پُرگويی های علماست و «ورای مدرسه و قال و قيل مسئله». چنانکه در غزلی از حافظ که گوته نيز ابيات نخستين آن را در «ديوان غربی - شرقی» خود با تعبيری ديگر به نظم کشيده، آمده است:

به کوی ميکده يارب سحر چه مشغله بود

که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشغله بود

حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست

به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت

ورای مدرسه و قال و قيل مسئله بود

 

ابياتی که حافظ در آنها عشق را فراتر از علم مَدرسّی قرار می دهد، طنينی بی گزند و شوخ دارند:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد 

البته منظور حافظ در اينجا بيش از آن است که نگاری زيبا را که خواندن و نوشتن نتواند، فراتر از صف مدرسان قرار دهد. ابياتی نظير بيت زير به طور آشکار مؤيد اين ادعاست و منظور حافظ را به وضوح نشان می دهد:

حريم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستين دارد

اينجا برای نخستين بار بازتاب آن جهان نگری که تمام شعر حافظ بر آن بنياد شده است، پيش روی ما قرار می گيرد؛ يعنی مراتب وجود نوافلاطونی که از زمان ابويوسف يعقوب کندی و ابونصر فارابی به فلسفه اسلامی راه يافته بود و بعدها فيلسوفان متأخر، به ويژه فيلسوفان شرق چون ابن سينا، شهاب الدين سهروردی و نيز ابن عربی اندلسی، آن را بسط و توسعه دادند. در اين جهان نگری، عشق همچون بالاترين اصل جهان و فراتر از «جان انديشمند» (nous) است و برتر از عقل است با مراتب گوناگونش.

آنچه جهان را به جنبش می آورد و ادامه حرکت آن را ممکن می سازد، و در اساس وجود جهان را به اثبات می رساند، عشق است؛ اشتياق بازگشت به مبداء و غم غربت ملکوتی است. نغمه ی ستايش عشق، همچون اساس و نيروی محرکه ی کل عالم وجود، بسيار پيشتر از حافظ در شعر فارسی يافت می شد. برای مثال در پيشگفتار «خسرو و شيرين» نظامی با عنوان «کلامی چند درباره ی عشق» می خوانيم:

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است

جهان عشقست و ديگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی

اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانِ عالم

 

از جلال الدين محمد رومی نيز اشعاری مشابه می خوانيم:

عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای

او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها

از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها

 

اما نيروی عشق که قادر است جهان را به جنبش درآورد، در نزد مولانا از آنجا که اغلب در رفيق طريق متجلی می گردد، بيشتر در مدح شمس الدين تبريزی يا صلاح الدين زرکوب و يا حسام الدين نمايان می شود. بيت زير نشان می دهد که حافظ نيز نگاهی مشابه دارد:

جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانیّ عالم را طفيل عشق می بينم

 

و يا در جای ديگر می گويد:

طفيل هستیِ عشقند آدمیّ و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری

عشق ناسوتی رمزی است برای شوق وصال حق. اين انديشه ی در نهايت نوافلاطونی، بسيار پيشتر از حافظ جزئی از فرهنگ عرفانی و شعر متأثر از آن بوده است. مثلاً ابن عربی در يکی از اشعار عرفانی - نظری خود در «فتوحات مکّيه» اين انديشه را به طور واضح بيان می دارد:

و اذا قلت هويت زينبا

أو نظاما او عنانا فاحکموا

 انّه رمز بديع حسن

تحته ثوب رفيع معلم

و انا الثواب علی لابسه

والّذی يلبسه مايعلم

واژه «رمز» که ريشه در ادبيات کيمياگری دارد، در اشعار مولانا نيز راه يافته است و برای او تمام تجليات خلقت، و طبعاً پيش از همه عشق، جنبه نمادی دارند.4

اين همه رمز است و مقصود اين بود / که جهان اندر جهان آيد همی

بيت زير از حافظ را نيز بر همين اساس بايد دريافت:

به درد عشق بساز و خوش کن حافظ / رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

عشق ناسوتی گذراست و مشخصه ی آن ناکامی؛ ناکام ماندن شوق وصال لازمه ی عشق ناسوتی است. تنها مرگ و يا ترک نفس است که کاميابی غايی را با خود دارد. اما آموختن اين امر مشکل است؛ آن چيزی است که عقل حاضر به قبولش نيست. اهميت اين موضوع به حدی است که ديوان حافظ آشکارا با اين مشکل آغاز می شود:

الا يا ايهاالساقی ادرکأساً و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

شعر ديگری با همين مضمون گمان ما را تأئيد می کند و دوباره با الفاظی مشابه از مشکلات عشق سخن می گويد؛ همزمان اما توضيح بيشتری در معنای آن می دهد:

تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل

 

حلاج در اين ابيات نمودار عرفان است، و شافعی نماينده علم کلام و اجماع فقه. مشکلی که اينجا مطرح است ايثار نفس است از سر عشق؛ درخواستی که در بيت پايانی نخستين غزل ديوان حافظ نيز نمايان می شود:

حضوری گر همی خواهی از و غايب مشو حافظ

متی ماتلق من تهوی دع الدنيا و اهملها

 

«حضور» اشاره ای می تواند باشد به «علم حضوری» که سهروردی آنرا در برابر «علم حصولی» عقل قرار می دهد. «علم حضوری»، يا معرفت شهودی و اشراق حضوری، تنها آنگاه حاصل می شود که انسان روح را از قيود جوهر مادی برهاند.5  اما «خود» که همان نَفْس باشد، مانع راه است:

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

تو خود حجابِ خودی حافظ، از ميان برخيز

اين «خود» نمی خواهد دريابد که مسئله بيش از عالَم ناسوت و قلمرو جهان ماده است:

ای که دايم به خويش مغروری

گر ترا عشق نيست، معذوری

گِرد ديوانگان عشق نگرد

که به عقل عقيله مشهوری

مستی عشق نيست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

 

از اين رو که عشق مشکل می افتد. اما اگر نَفْس را رها کنی، حياتی تازه و زندگی حقيقی پاداش توست:

منِ شکسته ی بدحال زندگی يابم

در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول

و در جای ديگر:

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليک

چو درد در تو نبيندکه را دوا بکند

هر که به عشق زنده نيست، مُرده است:

هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق

بَرو نمرده به فتوای من نماز کنيد

 

حافظ چون عارفان ماسبق، در عشق آن امانت الهی را می بيند که - آنچنان که در سورهء احزاب آيه 72 آمده است - خداوند نخست بر آسمان ها و زمين عرضه کرد و چون آنها از تحمل آن سر باز زدند و بار اين امانت بر دوش نتوانستن کشيد، آنگاه به انسان عرضه داشت:

آسمان بار امانت نتوانست کشيد

قرعه ی کار به نام من بيچاره زدند

و در جای ديگر می گويد:

عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند

لاجرم چشم گهربار همانست که بود

ادامه دارد

 

پانوشته ها:

1- سقراط در «فايدروس» می گويد: «نه، اين سخن راست نيست که غير عشق را بر عشق برتری بايد نهاد؛ چون عشق مبتلای ديوانگی است. اگر ديوانگی بد بود، در درستی آن ترديد نمی داشتم، ولی راستی اين است که ما آدميان بزرگترين نعمت ها را در پرتو ديوانگی به دست آورديم و مراد من آن ديوانگی است که بخشش الهی است... از اين رو فقط اين نکته را يادآوری می کنم که پيشينيان ما که به هر چيز نامی داده اند، ديوانگی را ننگين نشمرده اند... زيرا ديوانگی بخششی است الهی در حال آنکه هشياری جنبه ی انسانی دارد». (فايدروس. دوره ی آثار افلاطون. ترجمه محمدحسن لطفی. تهران 1367 صص 1311 تا 1312)

2- «اگر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13).

3- J. van Ess, Die Gedankenwelt des Harit al-Muhasibi. Anhand von uebersetzungen aus seinen Schriften dargestellt und erlaeutet von J. v. E. Bonner Orientalische Studien. Neue Serie Bd. 12, Bonn, 1961, S. 35.

4- Vgl. M. Ullman, Die Natur- und Geheimwissenschaften im Islam (Handbuch der Orientalistik, Erste Abteilung, Eegaenzungsband VI, Zweite Abschnitt. Leiden 1972, S. 184.

واژه «رمز» را يک بار نيز در قرآن در سوره آل عمران می توان ديد؛ آنجا که پروردگار زکريا را به يحیی بشارت می دهد و وقتی که زکريا از خداوند می خواهد که برای او نشانه ای پديدار کند، به او می فرمايد تا سه روز با مردم سخن نگويد مگر به رمز «الا رَمزًا». (قرآن، سوره عمران آيه 41). بديهی است که عارفان مسلمان، آنگاه که از «رمز» سخن می رانند، اين آيه از قران را نيز در نظر داشته اند.

5- بنگريد به:

Henry Corbin. Histoire de la philosophie islamique I. Paris 1964. S. 291.

* اين گفتار در بيست و نهمين کنگره شرقشناسان که در ماه ژوئيه سال 1973 ميلادی در پاريس برگزار شد، قرائت گرديد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 14:29  توسط بیژن آزاد  | 

مهرگان در زمان کنونی


محمود روح الامینی مردم شناس و استاد دانشگاه در باره جشن مهرگان چنین می نویسد: «امروزه جشن مهرگان ، به شیوه ای که در کتاب های تاریخی سده های چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه های دولتی و حکومتی برگزار می شود و نه در گردهمایی های غیر رسمی، نزد عامه مردم. دست کم در دو سده اخیر نیز از برگزاری آن آگاهی در دست نیست.»
اما اکنون چند سالی است که این جشن توسط ایرانیان علاقمند به فرهنگ باستانی ایران گرامی داشته می شود. انجمن های زرتشتیان در شهرهای تهران، یزد، کرمان و شیراز مهرگان باستانی را با کیفیت های متفاوتی جشن می گیرند.

مقالات، پژوهش ها و اشعاری که به مناسبت مهر و مهرگان به ویژه در نشریه هایی که در ماه مهر منتشر می شود و تعدادشان کم هم نیست باعث شده مهرگان در خاطره و حافظه جمعی مردم ایران زنده بماند . به عبارتی ماهنامه ها و هفته نامه های ادبی و اجتماعی سده اخیر، مهرگان را دست کم میان قشر فرهیخته ایرانی زنده نگاه داشته است.
دکتر بهرام فره وشی در کتاب «جهان فروری» از برگزاری مهرگان به عنوان جشنی خانوادگی در بین زردشتیان یزد و کرمان و نیز از آئین قربانی کردن گوسفند در برخی از روستاهای زردشتی نشین یزد برای «ایزد مهر» خبر می دهد.

بنا به گفته او تا سی سال پیش زردشتیان کرمان، در این روز به یاد مردگان مرغی را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ویژه یادمان مردگان می پختند.
در برخی از سال های گذشته، جشن آغاز سال تحصیلی دانشگاه تهران نیز که معمولا در نیمه اول مهرماه انجام می شود در دهم یا شانزدهم مهر مصادف با مهرگان برگزار می شد.
روح الامینی به فصل برداشت محصولات کشاورزی در ماه مهر اشاره می کند و آن را نمادی از مهرگان محسوب می کند:« ماه مهر و مهرگان در جامعه کشاورزی، فصل و زمان برداشت،انباشت فراورده ها، پرداختن خراج و مالیات، اندوختن نیاز مندی های زمستانی و گرمی بازارهای موسمی بوده که هنوز هرچند _نه به نام مهرگان_ برگزار می شود.»
با تحول و دگرگونگی ای که با گذشت سده ها و هزاره ها در برگزاری جشن ها و آیین ها روی داده و می دهد، مهرگان نیز از تغییر و تحولات زمانه بی نصیب نبوده است. اكنون جشن مهرگان تنها به این عنوان که نام روز با نام ماه یکی است برگزار نمی شود بلکه بیشتر داستان و اسطوره قیام کاوه آهنگر در برابر بیدادگری های ضحاک است که یادمان این جشن نمادین است.



کيان مهر احمدی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 9:16  توسط بیژن آزاد  | 

 

سايت آتی بان ( www.atiban.com ) - گروه گفت و گو

" فريده مهدوي دامغان"
مترجم ایرانی ، شهروندافتخاری ایتالیا

فريده مهدوي دامغاني متولدسال 1342 ه.ش از جمله مترجماني است که بيش از آنکه خود در حاشيه مشغول کند به ترجمه مي پردازد . او فرزند دکتراحمد مهدي دامغاني استاد ادبيات در سال هاي گذشته است که هم اکنون در دانشگاه "هاروارد" آمريکا به تدريس ادبيات فارسي و عربي مشغول است . دامغاني 42 ساله تحصيلات خود را در کشورهاي فرانسه ، انگليس و اسپانيا به پايان رسانده و بيشترين تخصص او در رشته ادبيات اروپايي است . اوبا تسلط به چهار زبان فرانسوي ، انگليسي ، ايتاليايي و اسپانيايي بيشتر به ترجمه آثار کلاسيک اروپا (از قرن چهاردهم تا نوزدهم) گرايش دارد. از جمله آثاري که توسط وي به زبان فارسي برگردان شده است مي توان به «کمدي الهي » و «زندگاني نو» اثر " دانته" ، «بهشت گمشده» اثر"ميلتون" و گزيده اشعار «اوژنيو منتاله» (برنده جايزه نوبل 1975) اشاره کرد.

ترجمه مجدد« کمدي الهي » اثر " دانته " ، در بيش از 2500 صفحه که در سه جلد ، همراه باشرح ، توضيح و نظرات تعدادي از دانته شناسان دنيا در کنار عکس هاي رنگي و سياه سفيد به چاپ رسید و ترجمه 19 اثر ادبی کلاسیک کشور ایتالیا ، توانست برای این مترجم ایرانی مدال افتخار شهر « راونا» ي ايتاليا ،مدال افتخار «فيورينوي طلايي » شهر "فلورانس " و شهروندی افتخاری شهر "راونا" را به ارمغان آورد. دامغانی هم اکنون به همراه سه فرزند و همسر خود درتهران زندگی می کند.

فريده

* پوریا گل محمدی: پيشنهاد مي کنم با صحبت در مورد شما و اندیشه هایتان آغاز کنیم .

- فریده مهدوی دامغانی: فکر می کنم تمام مخاطبان خوب ترجمه هايم و دوستاني که با تشويق ها و سخنان محبت آميزخود ، مرا به ادامه کار ترجمه ترغيب مي کنند ، با نوشته ها و زمينه ذهني ، روحي و عاطفي ام، براساس گزينش نوع کتاب هايي که ترجمه مي کنم ، آشنايي کافي دارند . مي دانند تا چه اندازه به مسايل معنوي و عرفاني و مذهبي علاقه دارم و بر اساس يک رشته اعتقادات ديني ، به انجام اين کار مي پردازم . بنابراين نياز بيشتري نيست که بخواهم خودم را به مردم بشناسانم. اصل اين است که بتوان ترجمه هاي تازه تر، بيشتر و بهتري انجام داد و در اختيار مردم قرار داد . مترجم بايد با ترجمه هايش خودش را معرفي کند.

*شما با ارائه آثار زيادي که ترجمه کرده ايد به عنوان يک مترجم شناخته شده هستيد ؛ به نظر شما يك مترجم خوب چه كسي است ؟

- حقيقت اين است که در دوره هاي گذشته در نگاه به يک اثر ترجمه شده ، به نقش مترجم چندان توجه نمي شد . کسي نبود که به نقش مترجم اهميت دهد. تنها نويسنده و اثر، حائز اهميت مي نمودند و بس. بنابراين من و اکثر هم دوره اي ها ، کتابهايي مانند " جنگ و صلح " ،" آناکارنينا "، " برباد رفته " ، " دزيره " ، " سرخ و سياه " ، " بلندي هاي بادگير" ، " برادران کارامازف " ، " بينوايان " ، و بسياري ديگر را به صورت ترجمه خوانديم و به راستي که چه لذت عميقي از اين مطالعات دل انگيز مي برديم. بعدها ، من همه اين کتابها را به زبان اصلي نيز خواندم و بازهم بيش از پيش شيفته ماهيت "چيده شدن واژگان بدان شکل زيبا و دقيق" در کنار يکديگر شدم. از همان کودکي ، دوست داشتم نويسنده ، شاعر يا مترجم شوم. مقام مترجم را هرگز پايين تر يا "کمرنگ تر" نمي دانم. زيرا هر مترجم، ناگزير است شاعر يا نويسنده اي شايسته نيز باشد. اين يکي از نکات بسيار ارزشمند و مهم در امر ترجمه است. اين که ، مترجم هرگز خود را به عنوان فردي که صرفا در شرف انجام کاري براي " بار دوم" است مشاهده نکند. مترجم بايد همواره مانند نويسنده يا شاعر بينديشد، همواره لذت نخستيني را که نويسنده يا شاعر در هنگام آفرينش اثر خود از آن برخوردار بوده است، در ژرفناي وجود خويش تجربه کند و همواره خود را در قالب همان فرد نخستيني مجسم کند که مطالب روي صفحات کتابي را که او اينک به عنوان مترجم در مقابل خويش دارد، به رشته تحرير درآورده است.

همواره بايد بر اساس سبک و شيوه نگارش نويسنده، نوع کتاب، موضوع داستان ، زمان وقوع رويدادها بينديشد و به ترجمه يا "بازگرداني دقيق" اثر ، از هر لحاظ، مبادرت ورزد. چنانچه نوعي دوگانگي عاطفي يا ذهني وجود داشته باشد، چنانچه اثر مورد علاقه قلبي مترجم نباشد، هرگز آن اثر، از ماهيتي شايسته، محبوب ، خواندني و جذاب برخوردار نخواهد گشت.

با خواندن چند کتاب و دانستن کمي زبان خارجي نمي توان مترجم شد . مخصوصا" براي ترجمه آثار کلاسيک . مترجم بايد فردي با تحصيلات ادبي باشد، با آگاهي و دانشي شايسته از فرهنگ و هنر ادبيات و تاريخ آن کشور که قصد دارد اثر مورد نظرش را از آن زبان ، به زبان مادري خود بازگرداني کند. به همان اندازه، بايد آميزه اي از" آفتاب پرست" و "ساحري شعبده باز" باشد. خميره اي شکل ناگرفته که ماهيت اصلي اش ، در همين عدم شکل پذيري نهايي اش نهفته است. خميره اي که به هر شکل و هيچ شکل مبدل مي شود. زيرا چنانچه مترجمي تنها در دوره يا سبک يا نويسنده خاصي درجا بزند، مانند مردابي راکد مي شود. مترجم همواره بايد از انعطاف پذيري زياد، تدبير عميق و آگاهي وسيعي از ميزان گستره واژه هاي گوناگون برخوردار باشد . بايد قادر باشد همچون مسافري ماجراجو، از هر قرن و سبک و شيوه اي ديدن کند و قلم خود را در راه انتقال اين تصاوير و اين پيام هاي جهاني، به کار اندازد؛ همزمان بايد مانند بازيگري که به صحنه تئاتر مي رود، نقاب هاي گوناگوني را به صورت مجازي استفاده کند و به جاي نهادن آنها بر روي چهره ، چنان که بازيگر مي کند، آن را "هنر ترجمه و نگارش" خود نمايان سازد. اين که قابليت اين را داشته باشد که گاه، به سبک غم انگيز و احساساتي بنويسد، گاه به سبکي خشن، گاه به سبکي مدرن و امروزي، گاه با لحني بسيار شاعرانه، گاه با طنيني قرون وسطايي، گاه با لحن شخصيت هاي قرن هجدهم، گاه با نگارشي بسيار موسيقيايي و ادبي ، گاه به طرزي مرموز و بسته، گاه به طرزي واضح و گويا، گاه با لحني ملالت آور، گاه با لحني شادمانه و طنز آلود يا حتي نيش دار، مطالب مورد نظر را به زبان مادري خود ترجمه کند. يعني هر آنچه را نويسنده يا شاعر، در نظر داشته است به خواننده جهاني خود منتقل کند.

*آنچه را که شما به عنوان مترجم به مخاطب ارائه مي کنيد ترجمه است ، براي ترجمه چه تعريفي داريد ؟

- ترجمه در گذشته، تنها به يک معنا خلاصه مي شد، مطالعه آثار بزرگان از کشورهاي گوناگون جهان، به زبان فارسي . اما ترجمه از نظر من با توجه به آنچه در مورد مترجم گفتم ، همانا بازتاب تصويري در آينه است... در يک ترجمه همه چيز بايد صادقانه دقيق ، واضح ، گويا ، روشن و بدينسان ، همزادي براي متن اصلي باشد.

ترجمه بايد بسيار دقيق، روشن ، قابل درک و همزمان از نظر زيبايي شناسي و سبک نگارش، بسيار مطابق با متن اصلي باشد.ترجمه اي که بسيار افراد بتوانند از آن منفعت معنوي و روحاني ببرند. به هر حال ، هر ترجمه ، مانند به دنيا آوردن فرزندي جديد است. لذتي همراه با سختي هاي بسيار. يعني ترجمه خوب سختي بيشتري دارد.

* تا کنون آثار متعددي به زبان فارسي ترجمه کرده ايد، و گاهي برعکس . به چند زبان خارجي تسلط داريد و بيشتر چه آثاري را و از از چه زباني به فارسي ترجمه مي کنيد ؟

- من با چهار زبان فرانسوي ، انگليسي ، ايتاليايي و اسپانيايي آشنا هستم و بيشتر در زمينه ترجمه آثار کلاسيک اروپا به زبان فارسي فعاليت مي کنم .از جمله آثاري که به فارسي ترجمه کرده ام مي توانم «کمدي الهي» و« زندگاني نو» اثر " دا نته الگيري "، «بهشت گمشده» اثر «ميلتون» و نمايشنامه هاي کمدي"شکسپير" و"مولير" را نام ببرم .اينک نيز مشغول ترجمه اشعاري از زبان پرتغالي به زبان فارسي هستم . چون کسي که با زبان اسپانيايي و ايتاليايي آشنايي داشته باشد ،طبيعتا" زبان پرتغالي را هم درک مي کند. تا کنون تعدادي از آثار زبان فارسي را نيز به زبانهاي ديگر ترجمه کرده ام .

* شما آثاري راهم از زبان فارسي و شايد بتوان گفت ازعربي به زبان هاي ديگر ترجمه کرده ايد . مانند « صحیفه سجادیه » که براي نخستين با توسط شما به زبان فرانسه ترجمه و با ویراستاری پدرتان، دکتر احمد مهدوی دامغاني، منتشر کردید، گویا قرار بود تعدادي از آثار ادبيات فارسي و نهج البلاغه را نیز ترجمه کنید !

- بله، صحيفه مبارکه سجاديه را به فرانسه، و زندگاني حضرت فاطمه زهرا(س) را به انگليسي ترجمه کردم. قصد دارم تعدادي از آثار منظوم ادبيات فارسي را در آينده اي نه چندان دور به زبان هاي فرانسوي ، ايتاليايي و انگليسي ترجمه کنم.

اما در مورد ترجمه« نهج البلاغه» بايد بگويم ، ترجمه اين اثر جزو آرزوهايم است ، اما در حال حاضر، نزديک به19 کتاب در دست ترجمه دارم. هنگامي که وقت آن ترجمه فرا رسد، و خدا شرايط اين امر را فراهم آورد اين کتاب را ترجمه خواهم کرد.

* تعداد آثار ترجمه شده توسط شما در طی یک سال نشان از سرعت ترجمه شما دارد، این همه سرعت برای چیست ؟ آيا نگران کيفيت ترجمه آثار نيستيد ؟

- ما در قرني حضور داريم که همه چيز در يک چشم به هم زدن صورت مي گيرد . اينک تصور کنيد که ما هنوز چه تعداد کتب کلاسيک ترجمه ناشده در ايران داريم ...! چه کتبي که مي بايست از ده ها سال پيش به اين طرف به زبان فارسي ترجمه مي شده اند و هنوز هيچ مترجمي به سوي آنها نرفته است . بنابراين ، من سعي دارم ، آن آثاري را که به نظراز اهميت خاصي برخوردار مي باشد ، تا آنجا که توان و آگاهي دارم ، به فارسي بازگردانم . جامعه جوان ايراني ،بايد ميزان مطالعه و کتاب خواني خود را در بخش آثار کلاسيک جهاني افزايش دهد تا به شکوفايي فرهنگي لازم دست يابد . تاآن هنگام به سوي درک بهتر و عميق تر آثار معاصر نايل گردد. من هميشه به اين اصل عقيده اي ژرف داشته ام. مادامي که با آثار کلاسيک آشنايي نداشته باشيم ،از هيچ دانش آکادميک صحيح و شايسته اي برخوردار نخوا هيم بود ! در ميان کشورهاي آسيايي ، ما نبايد از نظر کتاب خواني ، عقب تر از کشورهايي مانند مصر ، هندوستان ، کره ، ژاپن يا چين باشيم . چرا اساسا کاري نکنيم که ميزان آگاهي و دانش فرهنگي و ادبي ما ، ارتقاء يابد؟ فکر نمي کنم اين در خواست زيادي باشد ؟ آيا کار دشواري است ؟ گمان نمي کنم . من هر روز ، دست کم پانزده ساعت کار مي کنم و از کار خود لذت مي برم.

*هر مترجم حرفه اي بر اساس يک سري ملاک ها کتاب هاي مورد نظر خود رابراي ترجمه انتخاب مي کند ، شما چطور ؟ چه ملاک هايي براي انتخاب يک اثري در نظر مي گيريد؟

- انسان کتابي را ترجمه مي کند که هم براي خودش هم براي جامعه اش سودمند باشد . اگر کتابي به دلم نشيند، اگر کتابي براي جامعه اي که در آن زندگي مي کنم مهم، سودمند و... باشد انتخاب مي کنم .

* تعدادی از مترجمین با توجه به ا ينکه ترجمه را منبع در آمد خود کرده اند، گاهي دست به ترجمه آثاري مي زنند که شايد بتوان گفت در شان آنها نيست ، و هيچ ملاک و هدف خاصي در ترجمه اين آثار وجود ندارد؟ نظر شما در مورد استفاده از ترجمه به عنوان منبع در آمد چيست ؟

- ببينيد، من ترجمه را بيشتر بنا به گفته "اومبرتواکو"، فيلسوف و انديشمند بزرگ و معاصر ايتاليا در نظر مي گيرم که معتقد است ترجمه ، يک هنر است. مانند نويسندگي ، مانند هنر شاعري، نقاشي و غيره ... هنري که بايد در پرورش آن کوشيد. بنابراين هرگز نمي توان ترجمه را به عنوان کاري که منبع درآمد باشد، در نظر گرفت.

* پس شما چندان به کسب در آمد از راه ترجمه توجه نداريد ؟

- شايد باور نکنيد ، من تا کنون هيچ ترجمه اي را براي شهرت يا ثروت انجام نداده ام و نمي دهم . همه ترجمه هاي که من انجام مي دهم چه آنها که توسط انتشارات «تير» که متعلق به همسرم است منتشر مي شود و چه آنها که توسط ديگران منتشر شده است ، يا با کمترين حق الزحمه بوده يا بدون در يافت حق الزحمه.

* بعضی از مترجمان به دليل اینکه تنها به يک زبان تسلط دارند ، اقدام به ترجمه آثار از زبان دوم مي کنند . يعني اثري را که به زبان فرانسه خلق شده است و مترجمان انگليسي آن را به انگليسي ترجمه کرده اند ، به جاي آنکه از زبان اصلي يعني فرانسه به فارسي ترجمه کنند از زبان انگليسي به فارسي ترجمه مي کنند . در پايان هم مي گويند اين ترجمه را با اصل اثر مقايسه کرده ايم و هيچ اشکالي ندارد . نظرتان در مورداين شيوه ترجمه چيست ؟

- من چندان با اين کار موافق نيستم . البته شايد تعداد معدودي از مترجمان اين نظريه را پذيرا باشند . من به چهار زبان فرانسوي، انگليسي، ايتاليايي و اسپانيايي آشنايي دارم و از اين چهار زبان براي ترجمه استفاده مي کنم . آن هنگام که مي بينم " بهشت گمشده " به انگليسي است، بديهي است که ترجيح مي دهم آن را از زبان اصلي ترجمه کنم. آن هنگام که مي بينم اثري مانند " کمدي الهي " به ايتاليايي است، نخست به زبان اصلي رجوع مي کنم و به ترجمه مي پردازم و آنگاه ، از زبانهاي ديگر نيز براي ارايه کاري دقيق تر و آکادميک تر - چنان که مترجمان اروپايي يا آمريکايي عادت دارند انجام دهند - ياري مي جويم . آن هنگام که مايلم اثري از " ژيد " يا " سارتر" يا " استاندال " يا تني چند از شاعران فرانسوي را به فارسي ترجمه کنم، بديهي است که از همان زبان فرانسه استفاده مي کنم ، و آن هنگام که تصميم دارم اثري از" بورخس " يا گزيده اي از اشعار اسپانيايي را به فارسي بازگرداني کنم، طبيعتا از زبان اسپانيايي کمک مي گيرم .

* گاهی دیده می شود از يک اثر چندین ترجمه ارائه می شود، برای مثال شما "کمدی الهی " دانته را دوباره ترجمه کردید، در حالي که پيش تر ترجمه اي از اين اثر توسط شجاع الدين شفا صورت گرفته بود و در بازار کتاب موجود بود . دلیل خاصی داشتید ؟

- اجاز بدهيد من توضيحاتي را در مورد ترجمه کمدي الهي بدهم که فکرمي کنم ضروري است و پيش تر هم به خود شما اين مطلب را گفته ام . بدون ترديد نخستين وظيفه معنوي و اخلاقي در ترجمه يک اثر اين است که مترجم، احترام ، ادب ، تواضع و امانتداري را نسبت به اثر يک نويسنده يا شاعر بزرگ جهاني رعايت کند . متاسفانه در ترجمه صورت گرفته از "کمدي الهي" ، مترجم چندان با دقت اثر را ترجمه نکرده و اعمال سليقه ايراني در ترجمه اين اثر آن را از اصل خود دوره کرده.

شجاع الدين شفا در ترجمه کمدي الهي دانته اين کار را کرده است . کمدي الهي دانته يک اثر شاعرانه يا اديبانه سخت و دشوار نيست و تنها بخش هايي ازاثر که نمادين مي شود احتياج به توضيح و تفسير دارد. دانته اين کتاب را به زبان عاميانه مردم کوچه و بازار ايتاليا نوشت تا حتي ماهي فروشان ايتاليايي هم آن را بفهمند.اما ترجمه هاي دشوار و سخت از اين کتاب به زبان فارسي چندان منطقي نيست .

براي مثال در اين اثر" سه بند " معروفي که مختص سبک دانته است رعايت نشده و مترجم آن را ناديده انگاشته است . بندها، به صورت جملاتي منثور، يکي در پشت ديگري نوشته شده است ، بدون آنکه خواننده ايراني بداند اينک با کدامين بند آن سرود مزبور روبه رو است . مگر مي توان ابيات فردوسي ، مولانا ، و حافظ را بدون رعايت شماره بندي هاي مخصوصشان ، به شيوه اي تازه نگاشت؟ چرا بايد چنين امري براي" دانته" روي دهد؟ ترجمه پيشين، داراي متني دشوار و غير قابل درک است که مخاطب راسردرگم مي کند . توضيحات آن بسيار کم است وهيچ تفسير و تعبير و شرحي در آن وجود ندارد ، و بدتر از همه آن که اثر از زبان اصلي به فارسي ترجمه نشده ، بلکه از زبان فرانسه ترجمه شده است. يعني ترجمه از زبان دوم .

* شما در ترجمه " کمدی الهی" بیست و یک بند از سرود28 که مربوط به «دوزخ» مي شود را به فارسي ترجمه نکرده ايد ، چرا؟

متاسفانه در21 بند که شامل بند 31 تا 42 و55 تا 63 سرود بيست و هشت دوزخ مي شود ،دانته تحت تاثير جنگهاي صليبي قرار گرفته است و در آن بدون اطلاعات کافي به انبيا(ع) و تعدادي از دانشمندان مسلمان ايراني نسبتهاي نادرست مي دهد.

او مانند مسيحيان دوران خود، هر ديني را به غير از دين مسيح نادرست مي دانست. دانته تحت تاثير جنگهاي خونين صليبي قرار گرفته و اقدام به بيان اين مطالب در مورد اسلام و دانشمندان مسلمان ايراني کرده است . مسيحيان نيز معتقدند اين سخنان اعتقاد قلبي خود دانته نيست و در اين زمينه تحت تاثير قرار گرفته است . من نيزاين بخش را ترجمه نکردم و شما مي بينيد مدال افتخار شهر« راونا» ي ايتاليا در حالي به من داده شد که اين کتاب توسط مترجمان ديگر کشورها نيز ترجمه شده بود. اين خود نشان دهند اين است که ميسحيان هم چندان به اين بخش از سروده دانته توجه ندارند. البته نه تنها من بلکه هيچ مترجم و انسان با ايماني اين بخش را ترجمه نکرده است.

*شما از توجه به سبک نويسنده و رعايت امانت در ترجمه گفتيد ، گاهی اشعار ترجمه شده توسط شما، مانند اشعار"جيوزپه اونگرتي" ، دارای زبانی مشکل و برای مخاطبان قابل فهم نیست، آیا این به دلیل ترجمه است یا یک ویژگی در شعر شاعر؟

- سوال بجايي بود ، چون اين سئوال را پيش تر تعدادي از دوستاني که ترجمه اشعار اونگرتي را خوانده اند از من پرسيده اند. من اين مطلب را در پيشگفتار و توضيحات صد صفحه اي «گزيده اي از اشعار جيوزپه اونگرتي» آورده ام که ،اين شاعر بزرگ ايتاليايي، ابداع گرو پايه گزارسبکي تازه در اوائل قرن بيستم بود . سبکي که «ارمتيسم» نام دارد. او خود به مرموز بودن و دشوار ماندن اشعارش در اذهان خوا نندگانش ،تمايل داشت .

ببينيد، شما وقتي اشعار شاعراني چون" منتاله" و" اونگرتي" را به زبان اصلي مي خوانيد، متوجه مي شويد گاهي جمله ها نا تمام است و گاهي بدون مفهوم و آشفته است . اين کار توسط شاعر با آگاهي و به عمد صورت مي گيرد . يعني ، او تمايل داشت از جملاتي دشوار ، کوتاه، نيمه تمام ، مرموز، اسرارآميز ، گنگ و مبهم استفاده کند اين جزو ويژگيها و سبک شاعر است و تغيير آن در ترجمه چندان درست نيست. به همين دلايل "مونتاله" در کشوري مانند آمريکا چندان پذيرفته نشده است ولي در فرانسه به دليل آشنايي با سبک او مورد قبول است . در باره شاعراني مانند مونتاله که از سال 1910 تا 1950 به عنوان ايتاليايي هاي مخالف سنت و فاشيسم هستند ، بايد بگويم شما يا شعر آنها را دوست داريد يا نداريد، حد وسطي نيز وجوندارد . آنها مي خواهند در شعر خود دنيايي نامفهوم ، نا تمام وبسيار اسرار آميز را به نمايش بگذارند. من هم سعي خودم را کردم تا اين خصوصيات را در ترجمه انتقال دهم .

فراموش نکنيم که مترجم تنها تا حدودي اجازه دخالت دراثر دارد . من نيز در ترجمه ها ي خود مانندآثار شعري تا آنجا که مجاز بودم خصوصيات شعرفارسي را وارد ترجمه کرده ام، اما اينکه آنها را بخوانم و بعد دوباره چيز تازه اي که با ترجمه فاصله زيادي دارد تحويل دهم را انجام نمي دهم.اينکه آثار کشورهاي ديگر را به زبان فارسي ترجمه کنيم بسيار خوب است ، اما نبايد از کيفيت آن غافل شد . همانطور که ترجمه خوب به نفع جامعه است ترجمه بد هم صدمه مي زند .اعمال سليقه و توجه نکردن به سبک نويسنده يا شاعر در ترجمه بخاطر اينکه در زبان خودي مورد توجه قرار گيرد چندان درست نيست. من در اين اثر سبک نويسنده را از بين نبردم .

*حالا که صحبت از ا يتاليا و شاعران ايتاليايي شد، با توجه به اينکه شما سفرهای زیادی به اين کشور داشته ايد و با آثار ادبی این کشور به خوبی آشنا هستید ، برخورد و آشنایی مردم این کشور را با آثار ادبيات فارسی (کلاسیک و معاصر) چگونه است ؟

متاسفانه آنها چيز زيادي از ايران و ادبيات پر بار فارسي نمي دانند. حال آنکه کشورهايي همچون فرانسه و انگلستان و آلمان، به مراتب با فرهنگ و ادبيات ما آشنا ترند. و اين جاي بسي تاسف است که ايران و ادبيات فارسي با اين پشتوانه عظيم ادبي در ايتاليا شناخته شده نباشد . آنها هنوز فرق ميان ايرانيان و اعراب را نمي دانند ، و من هر بار، باور کنيد، هر بار ناگزيرم اين تفاوت هاي فاحش را به ايتاليائيها توضيح دهم. آنها صرفا عمر خيام را مي شناسند و بس.نام مولانا را هم "کمابيش" شنيده اند.

* فکر نمي کنيد زمان آن رسيده باشد که تعدادي از آثار ادبيات فارسي را به ايتاليايي ترجمه کنيد تا آنها نيز با ادبيات فارسي بيشتر آشنا شوند ؟

چرا. به همين خاطر، پس از پيشنهادات گوناگوني که چه از ايتاليا و چه از ايران به من شده است ، تصميم دارم که تعدادي از بزرگ ترين شاعران ايراني را به ايتاليايي ها معرفي کنم. ما اينک با "دانته" و "لئوپاردي" و" پتراک" و" منتاله" و "اونگرتي" و "کوازيمدو" و "کاردارلي" آنها آشنايي يافته ايم . اينک به گمانم، نوبت ايتاليايي هاي عزيز است که با فردوسي و مولانا و حافظ و سعدي و ناصر خسرو و پروين اعتصامي و سهراب سپهري و بسياري ديگر از شاعران ما آشنا گردند.

* وضعيت ترجمه در ايران را چگونه مي بينيد ؟

حقيقت اين است که چندان رضايت بخش نيست . متاسفانه نسبت مترجمان آگاه و فرهيخته ای که کار ترجمه را به صورت حرفه اي انجام مي دهند و در اين کار تحصيل کرده اند، بسيار کمتر از مترجماني است که صرفا با يک زبان، و آن هم به صورت ناقص آگاهي دارند.امروزه، بسياري از دوستان، ترجمه را بيشتربه صورت نوعي منبع درآمد در نظر مي گيرند، تا افزايش ميزان دانش و آگاهي مردم و جامعه. ما نياز به مترجمان متخصص و دلسوز داريم تا بتوانيم آثار بزرگ دنيا به نحوي شايسته با زبان فارسي ترجمه کنيم.ترجمه کار بسيار دشوار و مهمي است و نبايد با آن به صورت سطحي برخورد کرد .

* آثار کلاسيک مخاطب خاص خود را دارد، برخورد مخاطبان اين آثار با شما و کارهايی که انجام مي دهيد چگونه است ؟

خوشبختانه برخوردهاي مخاطبان با من و ترجمه هايي که انجام داده ام بسيار خوب و روحيه بخش است . آنچه که من در مردم و علاقه مندان ايراني به آثار ادبي و عرفاني جهان ديدم يک انتظار دوست داشتني بود . آنها تشنه آشنايي با آثار کلاسيک جهان هستند . هر کتابي خواننده خودش را داردو آثار کلاسيک نيز در ايران خوانندگان خوبي دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 8:53  توسط بیژن آزاد  | 

 روال همیشه این مطلب هم به تمامی رتوش و منتشر شد.نمی دانم مطالب این شکلی با همه رعایت ممیزی ها چه چیزی برای حذف دارند... اینجا متن کامل رو می گذارم.

سرمایه- "گپ آخر" : بهمن کشاورز همانقدر در اندیشه و بیان آن راه احتیاط را پی می گیرد که در سخن گفتن آرام و شمرده و کلمه به کلمه. می گویم چرا انقدر شسته رفته؟،می گوید،« گزیده گویی اقتضای کار وکالت است.» این عضو کانون وکلای ایران که در جریان دادگاه غلامحسین کرباسچی سیمای او با آن صدای گرفته، آشنای مردم کوچه و خیابان شد مهمان امروز "گپ آخر" شده است تا ازمترجم و مولف نامدار کشورمان،کریم کشاورز بگوید،از فراز و فرود حرفه وکالت و از اینکه چرا انقدر محافظه کارانه حرکت می کند...

*سایه پدری چون کریم کشاورز چقدر بر زندگی بهمن سنگینی می کند؟

بدون تردید بنده آنچه را که هستم مرهون و مدیون پدر و مادرم هستم در جوار اجتماع. چه خوب و چه بد همه صفات خود را از پدر و مادر گرفته ام و بعد هم اجتماع در شکل گرفتن آن قطعا موثر بوده است.

*دکتر کریم کشاورز را برای ما تعریف کنید.

البته ایشان دکترا نداشتند همچنان که بنده هم ندارم. در یکی از مجلات ادبی دوران گذشته که عکس ایشان را به روی جلد خود داشت،اینگونه عنوان شده بود : کریم کشاورز،مولف،مترجم و انسان.

*و انسان!

بله . معنای بسیار وسیعی دارد. من در تمام طول زندگی از ایشان ترک اولایی ندیدم و در رفتار با علم خارج و مردم چنان بود که هرگز حتی سخن خشنی بر زبان نمی آورد.

*کریم کشاورز چند فرزند دارد؟

سه فرزند. دو پسر و یک دختر.

*و خود شما؟

دو فرزند.

ایران هستند؟

بله.

اسم بچه ها؟

کریم پسرم و شهبانو بهارک دخترم. هر دو وکیل هستند.

*کریم به یاد پدر؟

بله. البته در زمان حیات ایشان ما این نام را گذاشتیم.

*شما مشوق آنها برای انتخاب حرفه وکالت بودید؟

من نه آنها را تشویق کردم و نه منع.

*تفاوت میدان کاری یک وکیل زن با یک وکیل مرد در ساختارهای فرهنگی،اجتماعی و سیاسی ما چه هست؟

البته مشکل خانم های وکیل بعضا مانند مشکلات سایر خانم هایی است که حرفه ای دارند. ولی در مجموع همکاران خانم ما مشکل ویژه ای فراتر از آنچه آقایان دارند ندارند. البته مشکلات آقایان کم نیست.

*یک وکیل دادگستری معمولا فرد ثروتمندی است؟

این شایعه و توهمی است که در اذهان است. ولی ما هم هرگز دوستان را تشویق نمی کنیم که این را تکذیب کنند. برای اینکه از خود شکستن و اظهار عجز مطمئنا برای کسی عظمتی حاصل نمی شود. ولی از راه وکالت تنها یک وکیل حرفه ای مطمئنا جز ثروتمندان جامعه نخواهد بود. تا به حال هم ما ندیده ایم.

*یعنی با زد و بند می تواند ثروتمند شود؟

من این عرض را نکردم. بلکه عرض بنده این است که از وکالت به تنهایی نمی توان ثروتمند شد. کسانی که ثروتمند شده اند یا ارث پدری و امثالهم داشتند یا کاری غیر از وکالت.

 

*آقای کشاورز،سیمای حرکت شما چرا انقدر محافظه کار است؟

تعریف محافظه کار و غیر محافظه کار و افراطی و ... در متون ادبی و سیاسی روزگار و در ایران تعریف روشنی نیست و بر حسب موارد و مانها و مکانها بسیار متفاوت است. بنده خودم را محافظه کار یا افراطی یا چیز دیگری نمی دانم. من انسانی هستم مانند همه انسانهای دیگر.

*انقلابی که نبودید؟

خیر. بنده هرگز انقلابی نبودم.

*چرا؟

شاید موجبات فراهم نبوده یا اعتقادی به این نداشتم که با حرکات انقلابی بتوان دردی را درمان کرد.

*کریم کشاورز چه سخنی داشتند با شما در این رابطه؟

ایشان معمولا نصیحت یا راهنمایی مستقیمی نمی فرمودند و آنچه که ما از ایشان یاد گرفتیم از رفتار و گفتار و کردارشان بود که البته یکی از مهم ترینش تن در ندادن به زور بود و تن در ندادن به جباری جباران! ولی ایشان هم هرگز خود را انقلابی نمی دانستند.

*پدر چه نوع رابطه ای با حزب توده ایران داشتند؟

ایشان مطلقا رابطه ای با حزب توده نداشت. این اشتباه همیشه ناشی از این است که دکتر فریدون کشاورز ،برادر کوچک ایشان عضو فعال کمیته مرکزی حزب توده بود. اتفاقا یکی از ایراداتی که در آن زمان اصحاب حزب توده از ایشان می گرفتند و در خفا انتقادات شدیدی می کردند همین بود که چرا ایشان به این حزب نپیوسته است.

*خب چرا نپیوستند؟

ایشان به طور کلی انسان آزاد اندیش و آزاد فکری بود. اختمالا پیوستن به هر مسلک و مرام خاص سیاسی را با این آزاد اندیشی و آزاد فکری مغایر می دانستند همچنان که بنده هم می دانم.

*رابطه پدر با برادرشان،آقای فریدون کشاورز به چه شکل بود؟

رابطه بسیار صمیمانه و نزدیکی بود.

*کی آخرین بار همدیگر را دیدند؟

مدتهای زیادی یکدیگر را ندیده بودند. بعد از انقلاب در ایران در دهه شصت پدر من موفق شد که از ایران خارج شود و در ژنو برادرش را ملاقات کند. این آخرین ملاقات آنها بود. خوشبختانه دکتر فریدون کشاورز هنوز در قید حیاتند.

*کجا ساکن هستند؟

در سوئیس ساکن هستند.

*بر سر دادگاه مشهور غلامحسین کرباسچی چهره شما برای مردم کوچه و خیابان هم آشنا شد. چرا صدای شما آنجا انقدر گرفته بود؟

من مشکلی در حنجره دارم که گهگاه به علت بروز حساسیت مشکل تکلم پیدا می کنم. آن زمان هم متاسفانه درست برخورد کرده بود با یکی از بحرانهای شدید حنجره من.

*وقتی در برابر حجت الاسلام محسنی اژه ای قرار گرفتید و از کرباسچی دفاع می کردید،چه حال و هوایی داشتید الان که فکر می کنید؟

از دیدگاه من که یک وکیل حرفه ای بودم و هستم ،محاکمه ای مانند محاکمات دیگر بود. اتفاقا بعد از اینکه روند دادرسی شروع شد،ما متوجه شدیم که دوربین تلویزیون هم حضور خواهد داشت.

*شما بیشتر صبور بودید یا آقای اژه ای؟

تصور می کنم که هر دو صبور بودیم و ایشان هیچ زمانی با من هیچ برخورد نامطلوبی نکردند. همیشه هم آنچه را که بنده در مقام دفاع می خواستم بگویم ،ایشان مانع نشدند و از این نظر کاملا تفاهم و همکاری بین ما برقرار بود.

*بعد از اینکه شنیدید آقای اژه ای مسولیت وزارت اطلاعات را در دولت جدید به عهده گرفتند چه حسی داشتید؟

با توجه به سوابقشان،یرای این پست مناسب بوده و هستند.

*شده است در خیابان های تهران که می رانید،با دیدن پلها،اتوبانها،پارک ها،فرهنگسراها و... به یاد موکل خود بیفتید؟ شهردار اسبق تهران.

البته من هم در این مورد با سایر مردم هماهنگم که بیشتر مردمی که آن زمان تهران را دیده اند همین احساس را دارند. بنده هم در این مورد مانند آنها فکر می کنم.

*در روزهای پر حرارت بهمن 57 ،کانون وکلای ایران با تحصن و ماوا دادن به خانواده همافران نقش تاریخی در پیروزی بهمنی ایفا کرد. چه به یاد دارید از آن روزها؟

خانواده همافران در کانون متحصن شده بودند. کمیسیونی به نام کمیسیون حقوق بشر داشتیم که بنده هم عضوش بودم و حتی شماره تلفن منزل خودمان را در روزنامه آگهی کرده بودیم که کسانی که درباره مسائل حقوق بشر،شکایتی دارند بتوانند مستقیما با ما صحبت کنند. در تحصن در کانون وکلای مرکز تا پاسی از شب و بعضا تا صبح تعدادی از وکلا از جمله بنده به آن محل می رفتیم که عایق و مانعی باشیم در برابر تعرض به خانواده همافرانی که تحصن کرده بودند. دوران پر شور و پر التهابی بود. بله،گمان می کنم که کانون وکلا در پیروزی انقلاب نقش مهمی داشت و آنچه بعدا بر کانون رفت البته بحث جداگانه ای است.

*در رابطه با اینکه بعدا چه رفت!،سخن نمی گویم. اما یاران و همکارانی با شما بودند. همکارانی که خیلی زود ناگزیر به جلای وطن شدند. دکتر عبدالکریم لاهیجی،حسن نزیه،هدایت الله متین دفتری و... امروز در مهاجرت ناخواسته به سر می برند و شما همچنان هستید و آزادانه در جمهوری اسلامی کار می کنید. چطور آنها رفتند ،چطور شما ماندید؟...

به این دلیل که ما همیشه دید حرفه ای و صنفی نسبت به قضیه داشتیم. داشتن گرایش ها و نگاههای سیاسی به مسائل معمولا تبعات خاص خود را دارد،بدون اینکه بتوانیم برای این مساله صفت خوب یا بد قائل شویم.

*گمان نمی کنید شما محافظه کار بودید و آنها آرامانگرا؟

خیر. چنین تصوری ندارم. برای اینکه آرمانگرایی به هر حال جزء ذاتی هر وکیل دادگستری است و هیچ وکیل دادگستری نمی تواند آرامانگرا نباشد. النهایه این آرمانها می تواند سبقه و رنگ سیاسی به خود بگیرد یا نگیرد. اگر گرفت تبعات سیاسی خاص خود را خواهد داشت.

*چیزی به خاطر دارید از حال و هوای همان ماههای اول انقلاب، وقتی پرونده سعادتی برگزار می شد و دکتر لاهیجی وکیل او بود و...

حقیقت این است که با توجه به گذشت زمان بسیار طولانی،جزئیات این امور را من به یاد ندارم. صرفا در این حد به خاطر دارم که مرحوم آیت الله طالقانی در این رابطه موضعگیری خاصی داشتند و در عین حال بدیهی است که در آن زمان انجام امر وکالت در دادگاهها بویژه دادگاههایی از این قبیل قطعا توام با سهولت نبود.

*روزی که آیت الله طالقانی خاموش شدند،کجا بودید؟

من در تهران بودم و بعد هم در مراسم تشییع جنازه ایشان که بسیار پر عظمت و خودجوش بود شرکت کردم.

*آیا عاشق شدید تا به حال؟

چه کسی می تواند بگوید که هرگز عاشق نشده؟

*چه نمودی از عشق در ذهنتان است؟

مطمئنا تفاهم،ازخودگذشتگی و صداقت از اجزای اصلی آن است.

*کی ازدواج کردید؟

در سنین جوانی. بیست و شش سالگی

*و هنوز عاشقید؟

دقیقا.

*آزادی؟

از واجبات.

*دیوارهای بلند بند؟

تصوری از آن ندارم.

*دکتر ناصر زرافشان؟

همکار و دوست عزیز ما که امیدوارم مشکلی که برایش پیش آمده حل شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:58  توسط بیژن آزاد  | 

 
04.10.2006
در سوگ عمران صلاحی، شاعر و طنز‌نویس
در آخرین ساعتهای شامگاه دیشب عمران صلاحی شاعر، محقق و طنزنویس معاصر درگذشت. شهرت عمران صلاحی گرچه بیشتر به خاطر طنزهایش در مطبوعات است از او کارهای تحقیقی مهمی چون کتاب «طنزآوران امروز ایران»، ترجمه‌هایی از آثار شاعران ترک‌زبان و چند کتاب شعر نیز برجا مانده است.

خبرهای بد زود منتشر می‌شوند، و اگر خبر، از دست رفتن انسانی محبوب باشد بسیار زودتر. صبح امروز در حالی که چند ساعت بیشتر از مرگ عمران صلاحی شاعر، مترجم و طنزپرداز معاصر نگذشته بود جمع بزرگی از دوستان و دوستدارانش مقابل بیمارستان توس گردآمده بودند تا از چند و چون این خبر غیرمنتظره آگاهی یابند. عمران صلاحی در آخرین ساعات شب گذشته، سه شنبه ۱۱ مهرماه بر اثر بیماری قلبی در گذشت. او را که عصر دیروز در یک جلسه شرکت کرده بود از آنجا به بیمارستان منتقل کرده بودند اما تلاش پزشکان برای نجات جانش به جایی نرسید و جامعه‌ی ادبی ایران سوگوار یکی از چهره‌های شاخص دهه‌های اخیر خود شد. از عمران صلاحی که نوشتن شعر و طنز را از اواسط دهه‌ی چهل آغاز کرده تاکنون بیست مجموعه شعر و نثر منتشر شده است. عنایت سمیعی منتقد و شاعر می‌گوید:

«عمران صلاحی شخصیت جامع‌الاطرافی بود. یعنی، به گمان من در وهله‌ی اول شاعر بود، محقق هم بود ولی همه او را بیشتر به عنوان ظنز نویس می‌شناسند.»

سمیعی با اشاره به این که طنز محتاج وجود فضای باز سیاسی است معتقد است که در فضای سیاسی بسته‌تر کار عمران صلاحی، همچون کار دیگر طنزنویسان، به سوی طنز اجتماعی سوق پیدا می‌کند و طنز سیاسی در اثار یکی دو سال اخیر او کمتر به چشم می‌خورد. عنایت سمیعی که چهار دهه با عمران صلاحی دوستی داشته و با کار او به خوبی آشناست ویژگیهای آثار او را چنین توصیف می‌کند.

«طنز عمران صلاحی تفاوتی اساسی و بنیادی با طنزهای همگنانش دارد. یعنی اگر چه او از ‌نوجوانی، اگر اشتباه نکنم از ۱۷، ۱۸ سالگی کارش را با توفیق شروع کرد و به سرودن شعر و نوشتن طنز پرداخت، به سرعت توانست خودش را به عنوان یک طنز نویس متمایز و ممتاز به جامعه معرفی بکند. به خصوص در مقاطعی که فضای سیاسی به نسبت بازتر بود عمران صلاحی سعی می‌کرد با کمترین عبارات بیشترین پیام را از طریق طنز به مخاطب منتقل کند. طنز عمران هرگز آن تلخای طنز را نداشته است. حتما باید تبسمی یا خنده‌ای را بر لب می‌آورد و آن وقت پیام تلخ طنزآمیز خودش را به دیگری منتقل می‌کرد. به كمان من این یک ویژگی اساسی در کار عمران بود که طنز نویس عبوسی به نظر نمی‌آمد و اگر چه جهان را تراژیک می‌دید، جنبه‌ی کمیک آن را هرگز از یاد نمی‌برد.»

عمران صلاحی بارها به دلیل طنزهایش با مشکل روبرو شده و بارها نیز مطبوعاتی که با آنها همکاری می‌کرده بسته شده‌اند. او سال گذشته در گفتگویی برای صدای آلمان در پاسخ به این پرسش که آیا بستن نشریه‌ها نیز به یکی از تخصص‌های او تبدیل شده گفت:

«والله ما را جزو «بستنی»‌ها حساب نکنید. ما تلاشمان این است که باز بکنیم. اما گاهی یک چیزی توی این لوله‌ها گیر می‌کند که آن دیگر تقصیر من نیست. یعنی من نمی‌دانم چرا اینجوری شده. خوشبختانه مجله کارنامه که اخیرا... اِ ... بد شد، خواستم بگویم این که بد بدختانه تعطیل شد نوشته‌ی من باعث‌‌اش نبود. از این نظر خوشبختانه و از بابت تعطیلی بدبختانه. خب طنز عوارض جانبی دارد و دست خود آدم هم نیست. من بعضی وقتها خیلی هم مراعات می‌کنم که پا روی دم کسی نگذارم، ولی متاسفانه محدوده‌ی دم افراد مشخص نیست و یکهو می‌بینی هرجا پا می‌گذاری روی دم یک نفر پا گذاشته‌ای. جایی نوشته بودم چون این دم‌ها به همدیگر وصل هستند، دم این را لگد می‌کنی صدای یک نفر دیگر بلند می‌شود. این پیچیدگی دم‌ها یک مقدار کار را پیچیده کرده است. اما نه...، من اصلا دوست ندارم هیچ روزنامه‌ای تعطیل بشود!»

عمران صلاحی که سادگی و سلامت نوشته‌هایش در سلوک و زندگی شخصی و اجتماعی‌اش نیز جلوه‌ای دلنشین داشت در آستانه‌ی شصت سالگی درگذشت. مراسم تشییع پیکر او فردا، ساعت ۹ صبح پنج شنبه از خانه‌ی هنرمندان (خیابان ایرانشهر) آغاز خواهد شد تا برای خاکسپاری در قطعه‌ی هنرمندان به بهشت زهرا منتقل شود. یاد شاعر و نویسنده‌ی محبوب و محجوب ما گرامی باد.

بهزاد کشمیری‌پور، گزارشگر صدای آلمان در تهران

http://www2.dw-world.de/persian/kultur/1.198913.1.html
© 2006 Deutsche Welle
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 7:31  توسط بیژن آزاد  | 

گفت وگو با سیاوش شاملو، درباره نشر آثار احمد شاملو
علی شیرازی:

سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو و به تصدیق همه، شبیه ترین آنها به این شاعر بلندآوازه است. او متولد 1327 است و تا پیش از درگذشت پدر، دست اندرکار پیمانکاری در رشته ساختمان بود. سیاوش شاملو، اینک مدیر مسوول دفتر نظارت بر حفظ و نشر آثار پدر و از بنیانگذاران و اعضای موثر بنیاد در حال تاسیس کتاب کوچه است. با او به مناسبت آغاز هفتمین سال درگذشت احمد شاملو و مسائل و مشکلات مربوط به چاپ و نشر آثار این شاعر فقید گفت وگو کرده ایم.

▪چگونه شد که شغل اصلی تان در رشته ساختمان را رها کردید و در این دفتر مستقر شدید؟

به خاطر علاقه قلبی به پدرم و تلاش برای حفظ جایگاه رفیع او در فرهنگ و ادب ایران زمین، این کار را کردم. او دردها و رنج های زیادی را متحمل شده بود و من دوست دارم کارهایش به سرانجام برسد. این راه، بی برگشت و بی توقف است و تا جایی که بتوانم آن را ادامه خواهم داد. این دفتر را هم با توافق خانم «ریتا اتانت سرکیسیان» همسر شاملو تاسیس کردیم ولی متاسفانه ایشان شاید به دلیل گرفتاری هایشان از همکاری مستقیم با ما کوتاهی می کنند. من خودم سه فرزند دارم که خارج از ایران هستند و در اینجا تنهای تنها به دنبال مرتب کردن و چاپ و نشر آثار پدرم با کیفیت و وضعیتی مطلوب هستم.

▪بقیه ورثه شاملو کجا هستند و چه می کنند؟

پدرم سه بار ازدواج کرد و هر چهار فرزند او متعلق به مادرم -همسر نخست او مرحوم اشرف الملوک اسلامیه- هستند. از این میان برادرم سیروس که نویسنده و بازیگر تئاتر و پانتومیم و مترجمی فوق العاده است، در سوئد زندگی می کند و خواهر و برادر دیگرم ساقی و سامان در انگلستان به سر می برند. من هم در شش سال گذشته در ایران مدام در حال بحث و گفت وگو با مدعیان بوده ام. اخیرا توافق نامه ای با انتشارات «نگاه» امضا و خود را به تعهدات مندرج در آن موظف کرده ام. این توافق نامه در کنار قراردادی بود که پدرم و آقای حسین ثقفی فر سال ها پیش امضا کرده بودند و طی آن تعدادی از آثار شاملو فهرست و امتیاز نشر آن وکالتا به نگاه، واگذار شد. پدرم بخشی از حقوق این توافق نامه را برای خرید منزلی در «شهرک خانه فردیس» صرف کرد.

▪به تازگی اعتراضاتی به نشر غیرقانونی آثار پدرتان داشتید. ماجرا از چه قرار است؟

هم در اینجا و هم در خارج از کشور سوءاستفاده هایی شده است. در ایران من پیگیر چندین پرونده قضائی هستم. یکی مربوط به نشر ابتکار با مدیریت خانم آزیتا ناصرآذری -همسر مرحوم زال زاده- است که خود نیز دفتری را به نام «نشر ابتکار نو» تاسیس کرده است. آنها تعدادی از آثار صوتی و شعرخوانی های شاملو را منتشر کرده اند اما انتشارات مذکور از این کار منع شده. ما امیدواریم مراجع ذی ربط نوارهای مادر (مستر) صدای شاملو را به ما برگردانند. من از قبل به اعتبار دوستی پدرم و مرحوم زال زاده علاقه مند بودم که این کار توسط آنها انجام شود، اما تاکنون این کار صورت نگرفته است. خود شاملو نیز از زال زاده به جز مختصر پولی، چیز دیگری دریافت نکرده است. الان مرتب آن آثار در ظاهر با لیبل نشر ابتکار وارد بازار می شود. متقابلا من طی مکاتبه ای با وزارت ارشاد، انتشار نوارها را به شرط بستن قرارداد با ورثه شاملو به ابتکار نو واگذار کرده ام. پرونده دیگری با آقای موسوی، مدیر انتشارات ماهور در همین زمینه داریم که هنوز نتیجه آن مشخص نشده است. ایشان بعد از درگذشت پدرم 5-4 آلبوم از مجموعه اشعار او را روی سی دی و کاست منتشر کرد؛ بدون آنکه با ما قراردادی بسته باشد. این کار بعد از درگذشت پدر صورت گرفت و کماکان ادامه دارد و ما هیچ حق و حقوقی دریافت نکرده ایم.

▪مگر پدرتان با صحبت های قبلی و بستن قرارداد، در استودیوی ضبط صدا حاضر نشده بود؟

همه این آثار در استودیو ضبط نشده است. موسوی با خود یک ضبط صوت به منزل پدرم در فردیس می آورد و او شعرها را می خواند. از لحن و تن صدای او معلوم است که بیمار بوده است. شاملو در خیلی جاها شعر خوانی کرده، اما اینکه دلیل نمی شود هر کس اثر ضبط شده ای را از او تکثیر و منتشر کند. حتی اگر کسی دست نوشته ای هم از شاملو دارد باید آن را با هماهنگی خانواده و ورثه ایشان منتشر کند.

▪تازه ترین خبر مربوط به اعتراض شما، به انتشار کتاب «لالایی با شیپور» مربوط است. در این مورد بیشتر توضیح بدهید.

این کتاب مشتمل بر گزینه گویی های شاملو و برگزیده ای از آثار اوست. ما نه در گردآوری و نه در نشر آن هیچ نقشی نداشتیم. اسم کتاب از میان صحبت های پدرم که گفته بود «شعر باید شیپور باشد و نه لالایی» گرفته شده است. پیگیری های مربوط به انتشار غیرمجاز این اثر را هم به تازگی شروع کرده ایم.

▪به جز باقیمانده مجلدهای کتاب کوچه چه اثر منتشر نشده دیگری از شاملو در دست انتشار دارید؟

کتاب «سفر میمنت اثر به ایالات متفرقه امریغ» که در واقع سفرنامه پدرم و مجموعه ای از طنز است. امتیاز این کتاب به نشر مازیار واگذار شده و از اوایل امسال در انتظار اخذ مجوز از وزارت ارشاد به سر می برد.

سه، چهار کتاب دیگر هم هست که در 50 سال اخیر منتشر نشده اند و امتیاز آنها متعلق به نشر ثالث است. کتاب هایی مثل «مردی که قلبش از سنگ بود»، «افسانه های هفتاد و دو ملت» و «زیر خیمه گر گرفته شب» که آقای جعفریه به دنبال اخذ مجوزها و طی مراحل قانونی چاپ و نشر آنهاست. کتاب دیگر «آهنگ های فراموش شده» است که آن هم سال هاست منتشر نشده و امتیاز آن در اختیار نشر مروارید است. این انتشارات کتاب دیگری از پدرم به نام «دستور زبان فارسی» را هم در اختیار دارد که نشر کتاب اول در گرو روشن شدن وضعیت آن یکی در همین انتشارات است. در این شش سال بعد از فوت پدرم ماجراهای گوناگونی رخ داده و تخلفات بی حد و حصری انجام شده است که فعلا از بیان آنها معذورم، چون نه شرایط بازگو کردن آنها مهیاست که من بتوانم حرف هایم را بزنم و نه مردم آمادگی شنیدن این صحبت ها را دارند.

▪اما شما در این زمینه فقط به شمه ای از تخلفات انجام شده در داخل کشور اشاره کردید، در خارج از کشور چه اتفاقاتی افتاده است؟

آنجا تخلفات شامل تکثیر و انتشار غیرمجاز چند کتاب و فیلم مستند از پدرم بوده است. یکی از آنها فیلم «شاملو، شاعر آزادی» به کارگردانی مسلم منصوری است که مرتب تکثیر و توزیع می شود. این فیلم را همین امروز می توانید از دستفروشی های مقابل دانشگاه تهران تهیه کنید. در جریان تولید و توزیع این فیلم بهمن مقصودلو تهیه کننده آن هیچ قراردادی با شاملو و بعدها ورثه او و هیچ مجوزی از ما ندارد.هر نسخه این فیلم سا ل هاست که در تیراژ بالا در اروپا و آمریکا به قیمت سی دلار به فروش می رسد. همچنین کتاب «عاشقانه ها» شامل شعرهای شاملو به دو زبان فارسی و انگلیسی توسط مریم پاپن متین و آرتولند در آمریکا از سوی نشر Ibex به بازار آمده است.این کتاب هم غیرمجاز است و هر نسخه آن به بهای 32 دلار به فروش می رسد.به جز اینها سایت احمدشاملو (به آدرس org.shamlou.www ) توسط ع.پاشایی و خانم سرکیسیان راه اندازی شده است که آگهی هم می پذیرد و رونق خوبی دارد.

متاسفانه با وجود گذشت مدت زیادی از راه اندازی این سایت هنوز هیچ گونه گزارشی از چگونگی اداره آن به دست ما نرسیده است.

▪سه سال پیش در فیلم «سربازهای جمعه» به کارگردانی مسعود کیمیایی بازی کردید و عده ای لایه هایی از آن نقشی را با کاراکتر واقعی پدرتان مقایسه کردند. این مقایسه ها تا چه حد به واقعیت نزدیک بود و اصلا آیا قصد ادامه کار بازیگری را دارید؟

کیمیایی به من زنگ زد و گفت می خواهد ایفای نقش یک استاد دانشگاه را به من واگذار کند که موقع پرداخت آن از شخصیت شاملو الهام گرفته است. من خود را هنرپیشه نمی دانم، اما به خاطر پدرم آن کار را قبول کردم و از آن راضی هستم.بعد از «سربازهای جمعه» قرار بود کیمیایی سناریوی «میراث» را کلید بزند که تا حالا تکلیف آن معلوم نیست. «میراث» نوشته پدرم و درباره زندگی اوست که در سال های مختلف عمرش آن را نوشته است. در میراث قرار بود من نقش شاملوی بزرگ را بازی کنم.

▪با توجه به صدای مطلوبتان که یادآور صدای شاملوست، آیا به فکر شعرخوانی آثار پدر و ضبط و انتشار آنها نیستید؟

تاکنون پیشنهادهایی شده است، حتی قرار شده یکی دو آهنگساز برای این کار موسیقی های اریژینالی بسازند. فعلا قصد داریم ترجمه های شاملو از اشعار «لورکا» را اجرا کنیم. متاسفانه با وجود دغدغه های فراوان و به دلایل عدیده هنوز نتوانسته ایم به این هدف مهم برسیم.

▪از ماجرای تخریب پی در پی سنگ مزار شاملو چه خبر؟ آیا این مسئله را پیگیری نکرده اید؟

این سنگ تاکنون سه چهار بار تخریب و هر بار سنگی نو جایگزین آن شده است.نمی دانم این کار زشت به وسیله چه کسی یا کسانی انجام می شود. حتی کانون نویسندگان از خانواده ما خواست تا دیگر سنگ جدیدی نصب نکنیم، چون فرد یا عده ای مدام در پی تخریب آن هستند. در نوبت اخیر هم قرار نبود که ما سنگ جدیدی نصب کنیم و نمی دانم چه کسی در آستانه ششمین سالگرد درگذشت پدرم آن کار را کرده است.

▪حرف من این است که چگونه می شود فرد یا عده ای به راحتی به خود اجازه دهند سنگ مزار یکی از بهترین شاعران معاصر را از بین ببرند؟ آیا این توهین به فرهنگ ایران زمین نیست؟

شاملو مردی بود که در زمان شاه چند بار تا پای جوخه اعدام رفت. حتی یکبار او و پدربزرگم را در یک زمان و مکان به محل اعدام منتقل کردند و در نهایت از اعدام آنها منصرف شدند. این تقدیر، امروز و در نبود شاملو نیز با او همراه است.حالا باید مزار شاملو دستخوش تطاول شود. او خود در زمان حیات، حرفش را این چنین فریاد زد:

هرگز از مرگ نهراسیده ام/اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود/هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است/که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد/جستن/یافتن/و آنگاه به اختیار برگزیدن/و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن/اگر مرگ را از این همه ارزش بیشتر باشد/حاشا حاشا که از مگر هراسیده باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 10:59  توسط بیژن آزاد  | 

مطرح کردن مبحث وجود نیاز جنسی در پیری هنوز در بسیاری از جوامع
متاسفانه با مشکل بر خورد میکند به طوری که در بعضی محیطها پوشش یک تابو را به خود گرفته.مسئله در این جاست که این پدیده وجود دارد,حال چه مورد پسند ما واقع شود و یا نشود.از این جهت رد این واقعیت و عدم قبول آن برخوردی غیر علمی به شمار می آید.
در زیر قسمتی از نوشتار خانم بریتا بورگر پزشک زنان و زایمان را ترجمه کردم و
از آنجای که بیشتر قصد مطرح کردن مبحث وجود سکسوالیته در پیری را داشتم, همه آن را ترجمه نکرده بلکه لزومأ به قسمتی از آن بسنده کردم.


تابوی سکسوالیته در سنین پیری

سکسوالیته و هوس در پیری هنوز به ندرت مورد بحث قرار میگیرد, طوری که در حد مرزهای تابو قرار داده میشود.اکثر انسانهای جوان نمیتوانند داشتن سکس در زندگی را از آنجای که رفتارهای جنسی برای آنها لزومأ با جوانی پیوند دارد از سن شصت سالگی به بعد تصور کنند. از طرف جامعه تا حدی برخورداری از یک زندگی جنسی مورد رضایت برای مردان مسن پذیرفته شده ،که آن هم بیشتردر صورتی که پیوند با یک زن جوان باشد.از این جهت برای مردان گاهن یک تصور غلط نسبت به زنان و سکسوالیته آنها تداعی میشود و آن عدم وجود نیاز جنسی زنان بعد از یائسگی است.
واقعیت اما در این است که این مردان هستند که بیشتر در دودران کهولت با تغییرات بزرگی پیوسته به زندگی جنسیشان حساب باید بکنند ,برای مثال اختلالات ارکسیون(erection ).
در زنها قدرت نیروی جنسی تا سن سی وپنج سالگی به مراتب افزایش پیدا کرده و تا سالهای زیادی در این حد بدون تغییر باقی میماند.
تحقیقات نشان داده که بالای یک سوم از خانمهای بین سنین شصت و هشتاد درزندگی خود سکس دارند و این آمار رو به افزایش است.به همچنین خود ارضائی در بین این زنان از اهمیت به خصوصی برخوردار است واین پدیده برای آنها موقعیتی فراهم میسازد که به صورتی از سکس در زندگی بهرمند باشند.

با چه تغییراتی باید زنها در رابطه با سکسوالیته حساب بکنند؟
بر اساس پرنسیب برای زنان بعد از دوران یائسگی سکس اهمیت خود رابه عنوان سرچشمه ای برای انرژی زندگی ,اعتماد به نفس و احساس همبستگی حفظ میکند.
از طرفی عمق خواست صرفأ جسمی سکس با صعود سن کمتر مشود ولی نیاز به نوازش,سکسوالیته و ارضای جنسی به قوت خود باقی میماند.
در خانمها سرعت مدت زمان تحریک جنسی کندتر شده و زمان بیشتری طول میکشد تا واژن مرطوب شود.خیلی از مردان مسن نیز به طول زمان بیشتری برای به دست آوردن ارکسیون کامل نیاز دارند ولی توانائی به دست آوردن ارگاسم از بین نمیرود.از این جهت به عشق ورزی قبل از سکس درسنین بالا باید اهمیت بیشتر و به سزای داد.
عوامل منفی که روی سکس میتوانند اثر بگذارند در درجه اول بیماریهای بدنی,دردهای مزمن که همراه با بلا رفتن سن به طور طبیعی افزایش میابند,مشکلات روحی و خانوادگی یا ترس هستند که فاکتورهای ذکر شده آخر تفاوتی با عواملی که در جوانان نیز ایجاد مشکل میکنند ندارد.
در یک آمار گرفته شده 32 درصد ار زنان از کمبود نوازش و41 درصد از نداشتن سکس کافی به دلیل بی توجهی,مریضی یا ایمپوتنت( impotent) بودن همسر و یا اختلافات خانوادگی گله مند بودند.برای تقریباً 13 درصد از افراد سکس به دلیل کمبود دیالوگ کافی بین آنها بیشتر حالت یکنواخت پیدا کرده بود.
اغلب صرفاً این تصور افراد که برای سکس دیگر پیر شده اند کافیست که مانع عشق ورزی آنها شود.در حالی که داشتن رابطه جنسی به سلامتی بیشتر کمک کرده وموجب بیدار نگه داشتن هر چه بیشتر روحیات زنده میشود.وانگهی سکسوالیته صرفاً به اکت ( Akt) جنسی محدود نمیشود.

عوامل مثبت سکس در کهولت
سکس در پیری در مقایسه با سکس نوجوانی مزایای را نیز به همراه خود میاورد برای مثال نیازی دیگر به استفاده از راههای مختلف جلوگیری از حاملگی نیست و یا ترجیح دادن امورات فرزندان به خود دیگر وجود ندارد چرا که در این مرحله در اکثر موارد فرزندان مستقل و جدا از والدین بسر میبرند.

برای تقویت سکسوالیته در کهولت چه کار میشود کرد؟
زنانی که سالها فقط با یک رابطه جنسی ناکام و ناراضی آشنای داشتند شاید از این تصور که در کهولت دیگر نیازی به تجربه کردن سکس ندارند آسوده خاطر باشند.لذا نباید فراموش کنیم که در پیری هم این شانس وجود دارد که با یک شریک زندگی مهربان و پر احساس فرم جدید و زیبای از سکسوالیته را تجربه کرد.
قواعدی که که برای همه افراد صدق کند وجود ندارد.در نهایت هر فرد باید آرزوها،رویاها ونیازهای خود را کشف کند و در جهت برآورده شدن آنها کوشا باشد.
ضمیمه آن داشتن و یا ایجاد موقعیت برقرار کردن مکالمه به مانند دوران نوجوانی و نیاز به باز بودن با خود و دیگران است. یک مورد بسیار مهم برای بهرمندی از سکسوالیته رضایت بخش زدودن احساس شرم نسبت به بدن خویش است.گذشته از آن بهتر است که تصور این که عشق ورزی به مانند" یک کار عملی است که باید انجام شود" در خود تغییر داده و از تحت فشار قرار دادن خود زیر این تصورفاصله بگیریم .
در صورت وجود مشکلات جسمی یا خانوادگی به همچنین امکان استفاده از کمکهای پزشکی و مشاوره ها موجود است که به زدودن و یا بهتر کردن آنها کمک کند.
مهمتر از همه اما این است که از تابوهای جاگرفته در وجود خود در رابطه با سکسوالیته در کهولت عبور کنیم.
لذا تغییر تفکر خود در این باب به تنهائی کافی نیست بلکه تفکر و تصور محیط اطراف,فرزندان,نوه ها و به همچنین پرستارهای خانه های سالمندان وغیره باید در این مبحث تغییر کرده و حق افراد مسن را برای داشتن نیاز سکسوالیته به رسمیت بشناسند.

منبع
1

_در رابطه با سکسوالیته زوجهای همجنسگرا در پیری متاسفانه هنوز تحقیقات کافی و زیادی وجود ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:20  توسط بیژن آزاد  | 

خسارت (damage)

کارگردان :لویی مال

بازیگران : جرمی آیرونز (Jeremy arons)

ژولیت بینوش (joliette binoche)

 

 

                         عشق و سکس در دوران میانسالی

 

 

 

 

داستان فیلم : دکتر فلمینگ یکی از وزراء و سیاستمدار میانسال و صاحب نام انگلیسی شبی در یک میهمانی با زنی بنام آنا بارتون آشنا می شود.

آنا دوست دختر مارتین پسر روزنامه نگار دکتر فلمینگ است .

دکتر فلمینگ بدون آنکه پسرش و همسرش خبردار شوند با آنا روابط پنهانی بر قرار می سازد .

آنا در طول مدت آشنایی اش با دکتر فلمینگ رابا گذشته تاریک خود آشنا می سازد و از عشق و علاقه برادرش به او که در نهایت منجر به خودکشی برادر آنا می گردد پرده بر می دارد مدتی بعد در یک میهمانی خانوادگی مارتین و آنا نامزدی خود را اعلام می کنند ،دراین میان مادر آنا که برای اولین بار طی این میهمانی با خانواده فلمینگ آشنا می شود بناگاه اعلام می کند مارتین شباهت چشمگیری با برادر مرحوم آنا دارد و اظهار شگفتی می کند از اینکه آنا تاکنون این قضیه را از آنها پنهان نگه داشته است .

همچنین مادر آنا با حس زنانه اش پی به علاقه دکتر فلمینگ به آنا برده و بعد ار پایان میهمانی طی برخوردی با فلمینگ از وی می خواهد از سر راه آنا و مارتین کنار برود .

فلمینگ سعی می کند خود را از این ماجرا کنار بکشد ولی آنا به ارتباط خویش با دکتر ادامه داده و مدتی بعد دکتر فلمینگ را به آپارتمانی که مخفیانه اجاره کرده ،دعوت می نماید و کلید آپارتمان را در اختیار او می گذارد .

طی رویدادی مارتین آدرس آپارتمان آنا را یافته ووقتی در آپارتمان را می گشاید پدرش و آنا را در وضعیت زننده ای در حال عشق بازی می بیند .

مارتین متحیر و بهت زده از این صحنه غتفلگیر کننده گام هایش را به عقب برداشته و طی یک مرگ خودکشی گونه با سقوط از نرد ه های راهرو آپارتمان به زندگی خویش خاتمه می دهد .

 

 

                                                           *    *    *    *

 

 

در نگاه اول بنظر می رسد دستمایه فیلم خسارت عشق دوران میانسالی باشد .پدیده ای که بهنگام میانسالی بسیاری از مردان بویژه آنها که بخاطر گذر از دوران جوانی احساس ناکامی وپوچی مینمایند را گرفتار می سازد .

اما مشکل اینجاست که فیلم خسارت تجلی عشق را تنها در ماجراجویی های جنسی و تنوع درویارویی های جنسی  می بیند .این موضوع هم به همان تفاوت ماهوی نگاه شرقی ها و غربی ها به عشق و روابط مترتب بر آن باز می گردد.درواقع شکل گیری این رابطه بظاهر عشقی میان دکتر فلمینگ و آنا بارتون موجب نمی شود شخصیت اصلی ماجرا با تجربه این رابطه تازه به درک مفهوم جدیدی از عشق برسد .بلکه تنها فرصت می یابد تنوع طلبی های جنسی اش را ارضاءساخته و بخاطر این لذت جویی مفرط موجب گردد حیثیت سیاسی اش خدشه دار گردیده و جایگاهش را بعنوان یک مقام عالیرتبه سیاسی از دست بدهد

ازسوی دیگر این رابطه نامبارک کشته شدن تنها پسرش و فروپاشی زندگی خانوادگی اش رابهمراه دارد .در واقع دکتر فلمینگ قبل از آنکه یک سیاستمدار عاشق پیشه باشد یک تکنو کرات فاسد و نالایق است که امثال او در جوامع توسعه یافته ویا در حال توسعه بسیارند .چنانچه طی سالهای اخیر نمونه های ایرانی دکتر فلمینگ را (البته در سطوحی پائین تر )داشته ایم .

در این میان آنا برتون را نیز در قالب زنی برون آمده از یک خانواده نابسمان فرو پاشیده میبینیم که این نابسامانی را از زندگی خویش به دیگر زندگی ها سرایت میدهد .در انتهای فیلم از زبان دکتر فلمینگ می شنویم که فلمینگ بعد از این ماجرا تنها یکبار دیگر آنا برتون را بطور اتفاقی در حالیکه بچه ای به بغل داشته در فرودگاه رویت می کند و در نهایت به این نتیجه میرسد که او تفاوتی با زنان دیگر نداشته است .

در واقع کمترین آسیب از این ماجرا را همان آنا برتون میبیند

که در قسمتی از فیلم این دیالوگ را از زبان او می شنویم که :« آدمهای مصیبت دیده خطرناکند ،آنها می دانند چگونه به زندگی ادامه دهند».

فیلم خسارت جز بازی خوب ژولیت بینوش در نقش آنابرتون ارزش خاص دیگری نداشته وامتیازی برای سازنده صاحب نام آن (لویی مال )به حساب نمی آید .بنظرمیرسد سازنده فیلم سعی داشته جاهای خالی فیلم را با نمایش صحنه های سکسی جبزان نماید ودر این میان ژولیت بینوش یکی از بی پرواترین نقش های خود را به نمایش گذاشته است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و نهم شهريور 1385ساعت 21:28  توسط محمدحسین آسایش  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 9:1  توسط بیژن آزاد  | 


نام کتاب: رگتايم
نويسنده:‌ ادگار لارنس دکتروف
ژانر: اجتماعي حادثه اي - عشقي- الکي- پليسي- تخيلي و غيره
حداقل شعور لازم براي درک کتاب در مقياس iq : نياز ندارد
قطعه جالب: نام مترجم کتاب
حالت بدن قبل از خواندن کتاب: اميدوار به مطالعه يه اثر عالي
حالت بدن بعد از خواندن کتاب: عصباني و نااميد

بالاخره مطالعه دو کتاب دکتروف را تمام کردم.
رگتايم و بيلي بتگيت. از اين دومي دو تاترجمه به فارسي منتشر شده. اوليش ترجمه بهزاد برکت نشر قطره و دومي که سال ۱۳۷۹ منتشر شد به ترجمه نجف دريابندري.
باز خدا رو شکر اين کتاب دوميش يعني همين بيلي بتگيت که از روي هاکلبري فين تقليد کرده بود يه خورده قابل تحمل بود. وگرنه معلوم نبود من الان اينجا چي مينوشتم.
دکتروف در کتاب رگتايم بسياري از شخصيتهاي تاريخي را زنده ميکند در داستان مياورد و خواننده هر چه فکر ميکند نميتواند هيچ ارتباطي بين اين شخصيتها و دليل حضورشان در قصه پيدا کند.
روند عادي داستان قتلي است که توسط شوهر حسود ديوانه و پولدار زني اتفاق ميافتد و حوادثي که در پي اين قتل قرار است تعريف شود همين داستان در شکل ساده و کلاسيکش تعريف شده است راوي داناي کل است و به هيچ عنوان آنقدر به شخصيتهاي داستان نزديک نميشود که ناچار شود شخصيت سازي کند. به اين گونه شناخت شما از فرويد همانقدر است که قبلا بود و همينطور از شخصتيهاي تخيلي داستان.
ظاهرا دکتروف تنها همين کتاب را به اين سبک نوشت. ( نميدانم چرا ناخوداگاه ياد کتاب جزيره سرگرداني خانم دانشور ميافتادم)
در کتاب بيلي باتگيت سرگذشت يک گانگستر آمريکايي به اسم شولتز از ديد يکي از نوچه هايش روايت شده است. بيشترين شباهت اين داستان به هاکلبري فين تشابه اين دو شخصيت است. هر دو نوجواناني زرنگ و کمي خلافکار که راوي داستان هم هستند.
اين داستاني از آغاز افول حيات تبهکارانه گانگستر است. نويسنده در اين داستان از تمام اصول حرفه اي قصه نويسي به طور کامل و شرافتمندانه استفاده کرده است. قرار هم نيست خواننده را سر کار بگذارد و فرويد را داخل قصه کند و ذهن شما را تا نيمه داستان مشغول کند که اين يارو براي چه داخل قصه شد.
اول کتاب ترجمه يک مصاحبه خواندني با دکتروف هم آورده شده است.
در ضمن بهزاد برکت مترجم خوبي است من چند تکه از ترجمه ايشان را با ترجمه آقاي دريابندري مقايسه کردم.
اما ترجمه نجف يه چيز ديگه بود.




........................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:53  توسط بیژن آزاد  | 

خبرگزاري ميراث فرهنگي www.chn.ir


۱۳۸۵/۵/۱۹ - 10:14:00
کمتر محققي در مقياس‌هاي جهاني قابل مقايسه با شهبازي است

سيد محمد بهشتي و محيط طباطبايي مرحوم  شهبازي را به عنوان محققي در تاريخ هخامنشي مي‌شناسند كه كمتر كسي در مقياس‌هاي جهاني با او قابل مقايسه‌ بود.
خبرگزاري ميراث فرهنگي_ميراث استا‌ن‌ها _ سيد محمد بهشتي، رئيس اسبق سازمان ميراث فرهنگي شهبازي را به عنوان دانشمندي مي‌شناسد كه كمتر محققي در مقياس‌هاي جهاني قابل مقايسه‌ با او است. بهشتي مي‌گويد در طول دوران رياستش از هر فرصتي براي ملاقات با شهبازي استفاده مي‌كرده است.
 
پرفسور شاپور شهبازي از جمله دانشمندان بزر گ تاريخ بود كه حدود يك‌ماه پيش در اثر بيماري سرطان در آمريكا درگذشت. گفتگويي با سيد محمد بهشتي رئيس اسبق سازمان ميراث فرهنگي و سيد احمد محيط طباطبايي،محقق و پژوهشگر تاريخ در روز خاكسپاري مرحوم شهبازي در حافظيه انجام شد.
 
دوم خرداد 76 تازه اتفاق افتاده بود كه سيد محمد بهشتي، رئيس سازمان ميراث فرهنگي كشور مي‌شود. او از مرحوم شهبازي خاطرات بسياري دارد : «در همان روزهاي آغازين فعاليت در سازمان "مرحوم شاپور شهبازي" جزء نخستين كساني بود كه ملاقات كردم. پيش از آن ايشان را نمي‌شناختم زيرا در ايران زندگي نمي‌كرد و در آمريكا مشغول تدريس بود. به مناسبت‌هاي مختلفي به ايران مي‌آمدند و هنگامي كه در تهران بودند از هر فرصتي براي ديدن او و گفتگو با ايشان استفاده مي‌كردم تا از نظراتشان بهره برم. هنگامي كه ايشان در آمريكا بودند نيز اين ارتباط از طريق تلفن و ايميل ادامه داشت.»
 
بهشتي شهبازي را انساني دقيق و دانشمند مي‌داند: «به لحاظ علمي برجسته‌ترين محقق و دانشمندي بود كه مي‌توان در رشته تاريخ و به ويژه تاريخ دوره هخامشي يافت. فصل هخامنشي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي نوشته اوست. كمتر محققي در مقياس‌هاي جهاني قابل مقياسه با شهبازي است. او به تاريخ پيش از اسلام اشراف كامل داشت و بسيار دقيق بود. در گفتگوهاي شفاهي وقتي گفته‌هايش را به بخشي از يك كتاب ارجاع مي‌داد، آن را با ذكر نام كتاب، شماره صفحه و اين ‌كه در خط چندم نوشته شده‌ است مستدل مي‌كرد.»
 
بهشتي در ادامه مي‌گويد: «مرحوم شهبازي تمام عمر خود را صرف تحقيق و پژوهش درباره تاريخ و تمدن ايران كرد و هنگامي كه در محفلي صحبت از تاريخ و فرهنگ ايران مي‌شد با چنان شور و حرارتي به سخن در مي‌آمد كه قابل وصف نيست.»
 
بهشتي با نقل خاطره‌اي از شاپور شهبازي به سخنان خود پايان مي‌دهد:«به مناسبت‌هاي مختلفي بارها از تخت جمشيد ديدن كرده‌ بودم. اما به خوبي يادم هست كه مرحوم شهبازي خيلي مايل بود در يكي از اين بازديدها، او ما را راهنمايي كند. از قضا در يكي از اين دفعات كه همراه خانواده به شيراز رفته‌ بوديم، مرحوم شهبازي نيز شيراز بود. تلفني به ايشان اطلاع دادم كه ما شيراز هستيم و اگر مايل است با هم به بازديد از تخت جمشيد برويم. ايشان با اين‌كه سرما خورده بودند درخواست من را پذيرفتند و فرداي آن روز به تخت جمشيد و سپس به نقش رستم و پاسارگاد رفتيم. مرحوم شهبازي با چنان حرارتي از تاريخ تخت جمشيد و ديگر محوطه‌هاي باستاني مي‌گفت كه هر شنونده‌اي را مبهوت مي‌كرد. هنگامي كه بازديد تمام شد به هتل برگشتيم. آنشب در هتل با دوستان مشغول صحبت بوديم كه ديديم دختر خانمي نيز همراه ما بيدار مانده و در گوشه‌اي نشسته است. او دانشجوي رشته سينما بود و ما و مرحوم شهبازي به گردش يك روزه آمده بود. صحبت با دوستان تمام شد اما همچنان آن دختر بيدار ماند.  صبح فردا هنگامي كه براي صبحانه به رستوران هتل رفتم آن دختر خانم را ديدم که با چشم‌هايي که معلوم بود نخوابيده سر ميز صبحانه نشسته است. وقتي از او علت را پرسيدم گفت آنقدر از صحبت‌هاي مرحوم شهبازي به شعف آمده بود كه نمي‌توانست بخوابد. او مي گفت به كمك شهبازي بوده که تخت جمشيد را شناخته و ديده است و حقيقتا هم همين‌طور بود. هر كسي كه با شهبازي به ديدن تخت جمشيد مي‌رفت چنين احساسي داشت.»
 شهبازي از سلسله نگهبانان فرهنگ مادري بود
 
محيط طباطبايي ،شهبازي را نگهباني مي‌داند كه از فرهنگ مادري پاسداري كرده است. او معتقد است سال‌ها طول مي‌كشد تا مانند شهبازي به وجود آيد.
 
«احمد محيط طباطبايي» محقق تاريخدر باره شهبازي مي‌گويد: « شهبازي معلم بود. او به تمامِ معنا معلم بود، يک ويژ‌گي كه بسيار كم است. در هر لحظه و هر مكان، هنگامي كه شما از ايشان سئوالي درباره تاريخ و تمدن ايران مي‌پرسيديد با رويي گشاده پاسخ‌گو بود. به تمامي معلم بودن صفت بزرگي است كه فرهنگ‌مداران بزرگ سرزمين ما داشته‌اند. معلمي يعني اين‌ كه تربيت كند اما نه‌تنها به صورت مستقيم استاد و شاگردي كه شاگردان غير مستقيم ايشان بيشتر از شاگردان مستقيم‌شان بودند.»
 
محيط طباطبايي، در ادامه مي‌گويد: «نبودن شاپور شهبازي فراتر از مرگ دردناكش، فقدان معملي از "سلسله نگهبانان فرهنگ مادري" است. گويا يكي ديگر از اين نگهبانان از سرزمين ما رخت بربسته و به ديار ديگري رفته است.»
 
محيط طباطبايي بدون توقفي در ادامه جمله‌اش مي‌گويد: «بايد با وجود تاسف بگوييم كه جاي او خاليست و پر كردن جاي او كاري بس سخت است زيرا شاپور شهبازي و مانند او، انسان‌هايي هستند كه در عرض؛ زندگي مي‌كنند نه طول. به همين دليل شايد عرض زندگي شهبازي به درازاي طول زندگي افراد بسياري بوده كه زندگي‌شان را سپري كرده‌اند. او همچون الماسي كه بر شيشه اثر مي‌گذارد آثار زيادي از خودش به جاي گذاشته است. به راستي كه بزرگترين اثر او اين است كه بخش مهمي از تاريخ پداران و مادران و نياكان ما را واضح و گويا و خوانا كرده است.»
 
محيط طباطبايي در ادامه گفت: «شاپور شهبازي را از دوره دانشجويي و از طريق آثارش شناختم. نخستين كتابي‌كه از او خواندم راهنماي مصور تخت جمشيد بود. كتابي‌كه در بنداد هخامنشي به چاپ رسيد. من اين كتاب را در سال 1363 بدست آوردم و پيش از اين نيز نام شهبازي را در محافل مختلف علمي به عنوان يك هخامنشي‌شناس سرشناس شنيده بودم. اما توفيق ملاقات و همكاري‌اي كه به دنبال داشت از سال 1377 حاصل شد. درست زماني كه ايشان از خارج از كشور آمده بودند و اين قول را دادند كه به ما كمك مي‌كنند. اين همكاري از سال 1380 تا پايان مرگ او ادامه داشت و ايشان بزرگترين يار و  ياور پايگاه پارسه_ پاسارگاد بودند.»
 
محيط طباطبايي در پايان مي‌گويد: «من تخت جمشيد را بارها در دوره دانشجويي و پس از آن ديده‌ام؛ اما يك‌بار كه توفيق داشتم با ايشان تخت جمشيد را ببينم؛ ديگر نگاه كردن نبود، بلكه ديدن به معناي فهميدن در عمق بود. و من براي نخستين ‌بار فهيمدم كه چگونه يك بناي تاريخي را مي‌توان به شكلي تعريف كرد كه گذشته‌اي آن را نشنويم، بلكه ببينيم.»
دوشنبه 16 مرداد امسال، مراسم ختمي به مناسبت هفتمين روز خاكسپاري مرحوم شهبازي در شيراز برگزار شد كه با حضور انبوه مشتاقان وي مواجه شد.
حسن ظهوري
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:13  توسط بیژن آزاد  | 

مترجمان و قرآن پژوهان در گفت وگو با "مهر" : مسئولین به وضعیت قرآن پژوهی توجه بیشتری کنند
مترجمان و قرآن پژوهان در گفت وگو با گروه دین و اندیشه خبرگزاری "مهر" وضعیت قرآن پژوهی را در جامعه چندان مناسب ارزیابی نکرده و خواستار توجه بیشتر مسئولین به پژوهشهای قرآنی در جامعه شدند.

دکتر  مهدی فولادوند، مترجم قرآن، از جمله افرادی است که خواستار توجه مسوولین به امر پژوهشهای قرآنی شد و این وضعیت را در شان جامعه مسلمان ندانست.    

 امید مجد، مترجم منظوم قرآن، نیز وضعیت تحقیقات و مطالعات علوم قرآنی را مناسب ندانسته و معتقد است که  برای ارایه کار جدید با نگرشهای نو شرایط در جامعه مناسب نیست و یک نوع ترس و واهمه در جامعه جریان دارد که نمی شود سوال جدیدی مطرح کرد و این فضا متاسفانه راه را بر ارایه آثار و تحقیقات نوین می بندد.

 دکتر محمد صادق تهرانی، مترجم قرآن،  وضعیت علوم قرآنی را چندان مطلوب توصیف نمی کند و بر این باور است که  پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی باید توسط قرآن پژوهان واقعی صورت بگیرد و کار تخصصی انجام شود که چنین کاری هنوز به نحو احسن انجام نشده است.

  محمد نقدی، رئیس مرکز ترجمه های قرآن کریم،  بر این اعتقاد است که  وضعیت پژوهشهای علوم قرآنی بسیار سطحی و نازل است و از " دایره المعارف لیدن قرآن" که در کشور غربی و غیر مسلمان منتشر شده  به عنوان کاری دقیق و سخت کوش یاد می کند  و اظهار می کند که  آنها تعهدی به قرآن ندارند اما ما که تعهد به قرآن داریم با کارهای ضعیفی روبه رو هستیم. 

ناصر طباطبایی مترجم کتاب " گرایشهای تفسیری درمیان مسلمانان " نیز پژوهشهای علوم قرآنی در جامعه را ضعیف ارزیابی می کند و می گوید  تا زمانی که آثار خاورشناسان معتبر که در زمینه علوم قرآنی آثار جدی منتشر کرده اند ترجمه نشود و دردسترس پژوهشگران قرار نگیرد ما با مشکل ساختاری مواجه خواهیم شد.

عبدالله عرب زاده، معاونت مرکز ترجمه قرآن مجید،   نظر  دیگری دارد وی وضعیت پژوهشهای علوم قرآنی را رو به بهبود ارزیابی می کند و بر این باور است که  اگر چه حمایتهای مادی ومعنوی چندان زیادی صورت نگرفته اما افراد علاقمند همچنان به تحقیقات خود ادامه می دهند و ما امیدواریم مسئولان به این تحقیقات انفرادی و بعضا گروهی اهتمام خاصی داشته باشند.

 دکتر گرمارودی نگاه دیگری به وضع موجود دارد. وی  نه تنها فضای قرآن پژوهی جامعه را امن و پربار می داند و اظهار نظر برخی که می گویند نمی توان نگرشهای جدید درباره قرآن داشت و فضا، فضای ناامنی است را تایید نمی کند ، بلکه غیر اخلاقی می داند . وی   با هر گونه سانسور که مقابل کار علمی و تخصصی را بگیرد به هر نحوی مخالف است  و می گوید: ما باید سنت گفت وگویی امام صادق (ع) را در جامعه ترویج کنیم. خوشبختانه عالمان بسیاری در قرآن پژوهی فعالیت دارند و همه آنهاخطوط قرمز را رعایت کرده اند و به کار علمی پرداخته اند نه جو سازی.

دکتر امرالله گیلی، رئیس دانشکده علوم قرآنی  تهران، نیز اظهارات برخی از افراد را که فضای علمی قرآن پژوهی جامعه را در جهت ایجاد خلاقیت و نو آوری نا امن می دانند، رد می کند  و از همکاری خود و  دانشکده علوم قرآنی به جهت  حمایت از خلاقیتها و طرحهای جدید در عرصه قرآن پژوهی ، اظهار آمادگی می کند.

دکتر مهدی  شهریارپور، معاونت دانشکده علوم قرآنی شیراز، بر این اعتقاد  است که وضعیت علوم قرآنی نسبت به پژوهشهای خارج از کشور مثبت است  و اگر وضعیت فعلی قرآن پژوهی در جامعه سامان داده شود قطعا ما با خلاقیتهای جدیدی روبه رو خواهیم شد.

کرم خدا امینیان ، مترجم منظوم قرآن، بر خلاف دیگر افراد  وضعیت علوم قرآنی را در جامعه مناسب ارزیابی می کند و معتقد است که  وضعیت پژوهشهای علوم قرآنی در پانزده سال اخیر برابر است با همه اعصار دوره اسلامی . ما در گذشته به طور پراکنده در مسائل قرانی کار کردیم اما اکنون وضعیت خوبی حاکم است.

محمدعلی ایازی،  قرآن پژوه،  معتقد است که  مدیریت امور قرآن پژوهی، ویژه است و در امور اجرایی قرآن پژوهی مدیران ویژه ای باید حضور داشته باشند تا هم به مسائل قرآنی آگاه باشند و هم به امور اجرایی. هر جامعه ای که می خواهد ابتکار و نو آوری داشته باشد باید قدرت تحمل و خطر پذیری را بالا ببرد . با غوغاسالاری و تکفیرهای بی مورد به هیج عنوان بستر خلاقیت به وجود نمی آید. لذا باید تشکیلاتی به وجود آید تا بین نوآوری و خلاقیت و بدعت با سعه صدر تمایزی قائل شود.

 به اعتقاد دکتر جهانگیر امیری،  رئیس دانشکده علوم قرآنی کرمانشاه، مشکل اساسی جامعه ما این است که فعالیتهای قرآنی در کشور ما نهادینه نیست و محدود به طیف خاصی است. ما در صورتی که بتوانیم قرآن را در جامعه نهادینه کنیم قطعا ثمرات آن در پژوهشهای قرآنی با خلاقیت و نوآوری های خوبی همراه خواهد شد.

سید مرتضی موسوی ، مسئول علمی ستاد تفسیر قرآن کریم،  نیز بر خلاف اکثریت افراد وضعیت قرآن پژوهی در جامعه را خوب ارزیابی می کند و می گوید: طرحهایی که صورت می گیرد توانسته فضایی نسبتا خوبی را در جامعه ایجاد کند و کسانی که مدعی نا امنی فضای قرآن پژوهی هستند کار جدید و نو خود را ارایه کنند اگر برخورد غیر علمی شد آنگاه بگویند فضا نا امن است .

 دکتر محمد کوشا، مترجم و مفسر قرآن، عدم نظارت بر قرآن پژوهی را  اشکالی دانست که متوجه متولیان امور فرهنگی است و بر این باور است که وضعیت قرآن پژوهی در جامعه ما  ضعیف است و متاسفانه ما نسبت به کشورهای عربی در امر قرآن پژوهی بسیار عقب هستیم وعلت این امر تکروی ما ایرانی هاست .

یعقوب جعفری نیا، مولف تفسیر کوثر، وضعیت قرآن پزوهی در جامعه ما را خوب توصیف می کند و می گوید: اگر ما ار کارهای ظاهری مانند حفظ و قرائت و تذهیب بکاهیم و متن و مفاهیم قرآنی توجه کنیم با نوآوری های جدیدی روبه رو می شویم.

دکتر قاسم پور حسن، سردبیر فصلنامه "پیام جاویدان"، بر این باور است که ما با یک دلنگرانی در جامعه روبرو هستیم و آن مسئله تولید علم در قرآن پژوهی است که تبدیل به یک مانیفست و پارادایم شود. ما شاهد هستیم که در دیگر کشورهای اسلامی مقدار تولید علم بیشتر از کشورماست در حالی که ما بیشتر به تجوید، حفظ و قرائت اهمیت می دهیم . به طور مثال اگر علوم قرآنی را به ساحتهای کارکردی آن نزدیک کنیم با ثمرات بیشتری روبرو خواهیم بود. ما فعلا منتظر طرح تصویب فرهنگستان علوم قرآنی هستیم تا بتوانیم در آنجا به دغدغه های قرآن پژوهی  در کشورمان جامه عمل بپوشانیم.

محمد جواد اسکندرلو، استاد گروه علوم قرآنی مدرسه امام خمینی (ره) قم، و ضعیت قرآن پژوهی در کشور را نسبت به بعد از انقلاب مناسب ارزیابی می کند و می گوید: اما نسبت به کشورهای عربی در این زمینه کم تر کار انجام داده ایم و علت این کم کاری به عدم توجه به مبانی علوم قرآنی است . بیشتر تبلیغات وعاظ ما بر حدیث و مسائلی اخلاقی بوده، اما بایسته های پژوهشی ما اینک ایجاب می کند که در سطوح حوزه و دانشگاه به مبانی علوم قرآنی بیشتر توجه شود.

حسین علوی مهر، مدیر دانشنامه قرآن پژوهی، نیز وضعیت علوم قرآنی را در جامعه ما نسبت به قبل از انقلاب خوب توصیف می کند و بر این اعتقاد است که کارهای بسیار خوبی در این حوزه انجام شده، اما تا رسیدن به آن هدف متعالی راه طولانی در پیش داریم . دولت باید برای این کار اقدام جدی انجام دهد . برای جامعه اسلامی پسندیده نیست که کشورهای غربی دایرة المعارف قرآن و آثار نوین در حوزه علوم قرآنی ارائه دهند و مسلمانان از این امر غفلت داشته باشند .


 


امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاری مهر " مجاز می باشد.  

118844
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:34  توسط بیژن آزاد  | 

 

سايت آتی بان ( www.atiban.com ) - گروه یادداشت

آقاي وزير، چشم شما روشن؛
دسته گل تازه در ادبیات دانشگاهی

بنام خدا

چندي پيش توسط يكي از دوستانم كه دانشجوی « دانشگاه علم و صنعت تهران» است، كتابي به دستم رسيد با عنوان « فارسی عمومی برای تدريس در دانشگاهها»، تأليف آقاي دكتر! اميد مجد، كه اين كتاب در دانشگاه علم و صنعت و بسياري از دانشگاهها؟! تدريس مي شود، آنرا دوبار خواندم و بسيار متأسف شدم؛ ازين جهت كه چرا به چنين كتابي اجازه تدريس داده مي شود.

شاعران

اگر چه بسياري از « نبايد»ها در مملكت ما « بايد» شدنش امر تقريباً عادي شده! اما پديده‌ي تأليف كتاب درسي فارسي عمومي براي دانشگاهها،‌ آنهم با چنان محتوايي، يكي از آن نبايدها است. نمي دانيم وزير محترم علوم، وقت گرانبهايشان را صرف چه چيزي مي كنند كه حتي نمي‌دانند در اين سيستم متمركز بيمارِ آموزشي، چه مطالبي به خورد دانشجوي امروز مي دهند. مگر غير از اين است كه تأليف يك كتاب عمومي را، بايد در توان يك تيم تخصصي جست؟ به شرطي كه، افراد آن تيم نيز، سو گيری خاصی نداشته باشند. اينكه يك جوانكی بيايد و بسياري از عقدها و نفهميدنهای خود را در جملاتي بي سر و ته و ناقص و غير اخلاقي بريزد و تنها با اهانت و حمله به اين و آن و . . . تخريب چهره هاي آشنا و مطرح جامعه ادبي ايران، مثلاً كتابي تأليف كند و بخش عمده اي از رسالت اصلي تأليف كتاب خود را به توهين و تبليغ ساير بلغوريات ذهني خويش، اختصاص دهد. آيا رسالت و هدف از تدريس اين درس به انجام رسيده؟ آقاي وزير، دانشجوی امروز با مطالعه‌ی اين كتاب، چه نگرشي نسبت به ادبيات ايران در خود احساس خواهد كرد؟ و. . . اگر چه قصدم از اين نوشته، نقد كتاب اين جوان نيست كه اساساً در اين كتاب سراسر ناسره، سره ای مشاهده نمي شود تا به تفكيك آنها، فرصتي از عمر خويش را صرف نمايم؛ بلكه بيشتر به اين دليل كه عنوان « فارسي عمومي براي تدريس در دانشگاهها» را داشت و فعلاً، تدريس نيز مي شود، وادارم كرد تا مطالبي جهت آرامش روان خويش و اداي احترام به اهل انديشه و قلم، بنگارم. اگر تلخي آزار دهنده اي در كلامم هست مرا به حقيقتي كه عنوان مي دارم خواهيد بخشيد.

اگر چه در اين مختصر، بحث از كل فصول كتاب، ميسر نيست و انشاء ا. . . در فرصتي ديگر به بررسي آن فصول نيز خواهم پرداخت اما اكنون تنها به بخشي كه ايشان با عنوان « شعر ناقص» مطرح نموده اند مي‌پردازم.

مؤلف كتاب «اميد مجد»، بعد از جولاني جوانانه در ادبيات كلاسيك، و با نوعي مرده نوازي متملقانه از شعر نو ايران به نام «شعر ناقص» ياد مي كند و پيدايش آن را نوعي تقليد كوركورانه از شعر اروپا و از طرفي نوعي جنگ با ادبيات كهن مي داند و شاعران اين شيوه را به بي مايگی ادبی متهم مي كند و مي گويد: «اينان كمر همت به مخالفت با گذشته عظيم فرهنگي و ادبي ايران گذاشتند و خود به تقليد از شعر اروپايي اشعاري بي وزن و قافيه و محتوا سرودند . . . سر دسته اين گروه تقي رفعت بود»(1) در حاليكه تقي رفعت نخستين تئوريسين و منادي شعر نو بود كه آگاهانه زبان و شيوه شعر خود را متناسب با زمان تغيير داد. بدشانسي آقاي مجد اين است كه ايشان تقريباً صد سال بعد از جريان جنگ بين شعر كلاسيك و نو، به دنيا آمده و قلم به دست گرفته و بي خبراند كه، بعد از اين همه سال ديگر اين جور حرفها شنونده ای ندارد آنهم شعر نویی كه آنگونه در رگ و جان و روح مخاطبانش نفوذ كرده كه جدا كردنش از روح آدمي، غير ممكن است.

تقسيم بندي ايشان از شعر نو يا به تعبير خودشان، «شعر ناقص» آنقدر خنده دار و مضحك است كه وقت تلف کردن است ، حتي اگر بخواهم دلايل روشن رد آن سخنان را بيان كنم. به قول شاملو: «خورشيد را گذاشته / مي خواهد / با اتكا به ساعت شماطه دار خويش / بي چاره خلق را متقاعد كند / كه شب / از نيمه نيز بر نگذشته است / . . . اين غول بين / كه روشني آفتاب را از ما دليل مي طلبد»(2)

درك آقاي مجد از ادبيات امروز شايد در اين جمله بيشتر خود را نشان دهد كه «در سال 1304، دكان شعر و ادب نيز مدتي تعطيل بود»(3) البته آن نوع از ادبياتي كه ايشان فهميده و مي فهمند طبيعتاً به دكان شباهت دارد كه درش گاه باز است و گاه بسته.

آقاي مجد، شاعر امروز نمي تواند از واژه هاي صد سال پيش استفاده كند، شاعر امروز بايد شاعر زمان خودش باشد، چنانكه نيازهايش امروزي است، پوشاكش امروزي است و . . . اگر امروز هواپيما هست و شاعر مي تواند در طي چندين ساعت به مثلاً مكه برود و شعري نيز اگر سرود، به طور طبيعي واژه هواپيما هم، ممكن است در شعرش جا خوش كند و حالا شما معتقديد، نخير شعر بايد رسالت و اصالت كهن خود را حفظ كند و شاعر بايد از خار مغيلان و . . . حرف بزند ، لطفاً زحمت ما را زياد نفرمائيد.

ادبيات امروز در ادامه شعر كهن، جريان طبيعي رو به رشد خود را دارد طي مي كند و تنها ذهنهای تنبل و فهمهای كم عمق است كه آنرا درك نمي كنند و آنرا بي محتوا مي شمارند چرا كه آنها هنوز از لب و خال و خط و مغ بچه و خم ابرو و لب و قامت سرو و . . . لذت مي برند پس ديگر كجا مي توانند بفهمند كه « سنگ از پشت نمازم پيداست» (4) يعني چه؟ اميد مجد، چون نمي تواند باور كند كه از جامعه و جريان جاري در آن عقب مانده لذا به تخريب چهره هايي چون احمد شاملو، سهراب سپهري،‌ فروغ، اخوان، احمد رضا احمدي و . . . مي پردازد و گستاخانه مي گويد: «و برتر از همه سخنان بي سر و تهي‌ست كه تحت عنوان شعر توسط احمد رضا احمدي رواج يافت»(5) يا «از همه شرم آورتر گفته‌هاي شاملوست كه دوست ندارم قلم خود را به آن نوشته ها بيالايم.» (6) «شاملو از بزرگترين تخريب كنندگان فرهنگ و ادب فارسي‌ست»(7) آقاي مجد اي كاش ابتدا شيوه‌ي استفاده از منابع و درست نويسي فارسي را ياد مي گرفتيد و بعد…

به هر حال شايد آقاي مجد ندانند كه شاملو به قدر روزهاي عمر ايشان، شعر دارند، پس چگونه ايشان از شعر چيزي نمي فهمند؟ فروغ آگاهانه از شعر كلاسيك به شعر نو روي آورد، سهراب و اخوان و . . . نيز به همين گونه، شما اگر دري از آن زندان خود ساخته اي كه شايد نان و نامي نيز برايتان به همراه دارد به بيرون بگشائيد و چند صباحي گذری بر آثار همان ناقص سرايان داشته باشيد، تمام حرفهايي را كه در چنان فضايي بافته ايد، حتم دارم پس خواهيد گرفت. شايد نمي دانيد كه سرودن يك شعر نو، به مراتب بسيار استخوان شكن تر از شعر كلاسيك است؛ در شعر كلاسيك همه چيز از پيش آماده شده و ديگر سهمي براي خلاقيت و نوآوری و نوانديشی باقی نمی‌گذارد و به قولي تنها نخستين مصراعي كه شاعر مي‌سرايد شعر است . منظورم از شعر، شعر جوششي است، همان شعرهايي كه شاعر، آزادانه و بدون اطلاع و ناخودآگاه در زبانش جاري مي شود. بنده با همه احترامي كه براي شاعراني چون محمد علي بهمني، سيمين بهبهاني و . . . قائل هستم اما شما قبول بفرمائيد كه قالب شعر كلاسيك ديگر به اوج ابتذال خودش، نزديك شده. شايد و حتماً كتاب « بوستان خيال» آقاي بكتاش قلي ابدال رومي را نخوانده ايد ايشان آمده و مثلاً غزلي را كه بيست بيت!! دارد از بيست شاعري كه گاه، صدها سال پس و پيش از هم زندگي كرده اند به هم بافته مثلاً بيتي از شعر شاعری در قرن هفتم را با بيتي از شاعري در قرن دهم، و همينطور كنار هم چيده و يك غزل را با يك قافيه، وزن، محتوا، رديف و . . . آفريده! و اگر شما به اسامي شاعران پايان هر بيت توجه بفرمائيد مي بينيد گاه 5 قرن شعر در تكرار و تكرار بوده و هست. به شعری در اين زمينه توجه بفرمائيد و در نوشته خود تعمق كنيد. كه گفته ايد: « تغييري كه طرفداران شعر نو در شعر فارسي داده اند اين است كه ابتدا در قدم اول دست و پايش را شكستند و وزن و قافيه اش را لنگ كردند، سپس آن را از حالت هنري هم خارج كردند.»(8)

« ز سر سوداي مه رويان بدر كردن توان؟ نتوان

طريق عشقبازي را دگر كردن توان؟ نتوان

(نصيري)

زدل مهر مه رويت بدر كردن توان؟ نتوان

به غير از عاشقي كار دگر كردن توان؟ نتوان

(حالتي)

نگارا بر سر كويت گذر كردن توان؟ نتوان

به خوبي جز تو در عالم نظر كردن توان؟ نتوان(9)

(شيخي)

در زمينه موسيقي در شعر امروز ايران هم، آنقدر كتاب هست كه يكي از آنها همان كتاب «موسيقي شعر» دكتر شفيعي كدكني است، لطفاً يكبار آن را مطالعه بفرمائيد و پاسخ بسياري از سؤالات خود را بيابيد كه آقا موسيقي تنها در قافيه و رديف خلاصه نمي شود كه شرح اين مطلب در اين مختصر نمي گنجد. در مورد اينكه نيما پدر شعر نو ايران است يا خير، گويا شما ابتدا دنبال مادرش گشته ايد كه به پدر بودن نيما شك كرده ايد!! «كسي كه او را پدر مي خوانند، اشعار او در زمره ضعيف ترين و سست ترين اشعار است،‌حتي در نخستين كنگره نويسندگان كه در سال 1325 برگزار شد، هيچكس او را حتي بعنوان شاعر نمي شناخت تا چه رسد به پيشوا و پدر و رهبر»(10) اگر چه دلايل متعددی بر اثبات اين موضوع، كه نيما يكي از جدی ترين شاعران و تئورسين های شعر نو است، موجود است؛ اما سؤال اين است كه شما اين همه سال كجا بوده ايد كه ما تنها بزرگواراني چون عبدالعلي دستغيب، محمد حقوقي، شفيعي كدكني، شميسا و... را مي شناسيم اما نام شما را حتي در زير يك مطلب رونويسي شده و يك . . . نديده ايم. تا شما را پدر تأليف كتاب « فارسي عمومي برای تدريس در دانشگاهها» بدانيم.

آقاي مجد« شعر نوگرای امروز، هم از نظر قالب و محتوا و هم از لحاظ بافت، زبان و نحوه بيان و هم به سبب ديد و ساخت خاص آن با شعر قديم فرق دارد»(11) «شعر نوگراي امروز، شعر خيال و تصوير است، اصلي كه بيش از هر چيز، شعريت، يا «جوهر شعري» يك اثر به اعتبار آن مشخص مي شود» (12) كه خود «حاصل آزادي تخيل و رهايي ذهن هاست»(13) شعر امروز «شعر هماهنگي و تناسب و وحدت كلمه ها و سطرها و بندهاست»(14) و . . .

پي نوشتها:

1ـ مجد، اميد. فارسی عمومی برای تدريس در دانشگاهها. تهران، انتشارات: امید مجد، 1380، ص 105.

2ـ شاملو، احمد. مجموعه آثار. تهران،‌انتشارات: زمانه و آگاه، ج 1 و 2، 1380 ، ص 655.

3ـ مجد، اميد. فارسي عمومي براي تدريس در دانشگاهها. ص 103.

4ـ سپهري، سهراب. هشت كتاب. تهران، انتشارات: طهوري، چاپ دهم، 1370، ص 272.

5ـ مجد، اميد. فارسي عمومي براي تدريس در دانشگاهها. ص 107.

6ـ همان منبع، ص 117.

7ـ همان منبع، ص 107.

8ـ همان منبع، ص 109.

9ـ قلي ابدال رومي، بكتاش. بوستان خيال. تصحيح و مقدمه كوشا، محمد علي. قم، انتشارات: نهضت، 1376، ص 233.

10ـ مجد، اميد. فارسي عمومي براي تدريس در دانشگاهها. ص 110.

11ـ حقوقي، محمد. مروري بر تاريخ ادب و ادبيات امروز ايران. تهران، انتشارات: قطره ، ج 2، 1377، ص 402

12ـ همان منبع، ص 405.

13ـ همان منبع، ص 404.

14ـ همان منبع ، ص 407

آتی بان: گفتنی است دکتر "امید مجد" عضو هیات علمی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و این کتاب نیز به وسیله انتشاراتی خود ایشان منتشر و در دانشگاه تهران نیز تدریس می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:15  توسط بیژن آزاد  | 

هرگز تركم نكن» در انتظار مجوز نشر
210582.jpg
ایسنا: كتاب «هرگز تركم نكن» ایشی گورو با ترجمه مهدی غبرایی بیش از هشت ماه است كه در انتظار كسب مجوز انتشار است. مهدی غبرایی با اعتراض به این موضوع كه همین كتاب را مترجم جوان دیگری ترجمه كرده و توسط ناشر دیگری مجوز دریافت كرده است، گفت: چگونه است كه این كتاب با ترجمه مترجم دیگری مجوز گرفته، ولی به ترجمه من نه مجوز می دهند و نه جوابی. كتاب «راهنما» نوشته ر.ك. نارایان از این مترجم بعد از ۱۵ سال تجدید چاپ خواهد شد. این اثر سال های قبل توسط نشر تندر منتشر شده بود. «بادبادك باز» نیز كتاب دیگری از غبرایی است كه به زودی تجدید چاپ می شود. چاپ اول این كتاب را نشر همراه منتشر كرده بود و حالا دو ماه است كه از طرف انتشارات نیلوفر كه كتاب قبلی را هم تجدید چاپ خواهد كرد، منتظر دریافت مجوز نشر است. همچنین ترجمه های رمان «سیاهاب»، «كتاب ریتم ها» و «موج ها» از وی برای انتشار آماده هستند. او هم اكنون مشغول ترجمه «خانواده مالوینی» جویس كرول اوتس است كه آخرین مراحل ترجمه را می گذراند. غبرایی رمانی را هم درباره افغانستان ترجمه كرده است و رمانی دیگر از یك نویسنده معروف آمریكایی را در دست ترجمه دارد كه ترجیح می دهد نام هیچ یك از آنها را نگوید.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:19  توسط بیژن آزاد  | 

مترجم: فرشيد عطايي


تهران _ 18 اردیبهشت 1384 _ سایت کتاب


گروه بین الملل- ایندیپندنت: اولین خاطراتی که کازوئو ایشی گورو از انگلستان دارد اتوبوس های دوطبقه و جوجه تیغی های له شده است. او می گوید: "این چیز ها برای من که از خارج آمده بودم ناشناخته بود. یادم می آید در حین اینکه اتوبوس حرکت می کرد، من شاخه های درختان را می دیدم که به سقف اتوبوس کشیده می شدند و در این حین به آبگیر هایی که اتوبوس از توی شان می گذشت نگاه می کردم و جوجه تیغی های له شده را می دیدم و احساس می کردم که اینها یک جور هایی با هم ارتباط دارند." سپس ناگهان می پرسد: "بر سر جوجه تیغی ها چه آمد؟"


او داشت به این مسأله فکر می کرد که ناگهان همسرش لورنا سرش را از پشت در وارد می کند و می گوید: "پس درباره جوجه تیغی ها دارید صحبت می کنید! من را بگو که فکر کردم دارید بحث های روشنفکری می کنید!" اگر همسر ایشی گورو از حمله روزنامه نگار ها به خانه تر و تمیز شان بیزار است آنقدر مودب است که چنین چیزی را از خود نشان نمی دهد. او ظاهراً در هر حال باید به این قضیه عادت کرده باشد. 19 سال از وقتی که او برنده جایزه ادبی «ویت برد» شد و 16 سال از وقتی که برنده جایزه بوکر شد و 12 سال از وقتی که رمان برنده بوکر یعنی «بازمانده روز» تبدیل به فیلم شد، می گذرد.


واقعیت این است که چاپ رمانی از کازوئو ایشی گورو اتفاق ادبی مهمی است. در طول دو هفته گذشته این چهره در همه جا حضور داشته است. در خیلی جا ها مصاحبه کرده ولی چیزی که در تمام این مصاحبه غیبتش حس شده موضوعی است که در قلب ایشی گورو می گذرد.ایشی گورو در شهر گیلفورد بزرگ شده است. ايش (ايشي گورو در سطح جهان با عنوان ايش شناخته مي شود) به همان مدرسه اي رفت كه مادرم در آن درس مي داد. مادرم معلم خواهر كوچك تر او (يوكو) هم بود. خانم ايشي گوروي بزرگ هنوز هم وقتي او را مي بيند مؤدبانه به او سلام مي كند. ايشي گورو سال آخر دبيرستان را رد شد ولي در يك مصاحبه ديگر قبول شد. خنده مختصري مي كند و مي گويد: "فكر كنم مي دانستند كه اميدي نداريم!"


شهر گيلفورد در گاهشمار زندگي خانواده ايشي گورو به مثابه آنتراكتي موقت بود. پدر اقيانوس شناس ايشي گورو آمده بود تا درياي شمال را بررسي كند ولي هميشه به فكر بازگشتن به كشورش بود. در 16 سالگي كازوئو بود كه تصميم گرفتند بمانند و ديگر به ژاپن برنگردند. كازوئو مي گويد: "به نظرم هميشه پيش خودم فكر مي كردم كه ما بالاخره در انگلستان مي مانيم و ديگر برنمي گرديم. چون اصلاً به فکرم هم خطور نمی کرد که پدر و مادرم بخواهند من را از زندگی بریتانیایی جدا کنند. فکر می کردم پدر و مادرم جرأت ندارند چنین کاری با من بکنند."


او مي گويد در تمام اين مدت "داشتم در ذهنم یک ژاپن می ساختم. انگار به نوعی داشتم خودم را برای بازگشت آماده می کردم ولی از طرفی نوعي حس نوستالوژی هم در خود داشت. آن روز ها واقعاً احساس می کردم که ژاپن یک سیاره دیگر است. و این طرز فکر باعث می شد که من خیلی راحت با دوستانم از ژاپن صحبت کنم. خیلی از چیز هایی که می گفتم بر اساس گمان و خاطره بود."


و در واقع گمان و خاطره مشخصه اصلي ژاپني بودند كه ايشي گورو در كار هاي اول خود تصوير مي كرد.او در اولين رمان خود با عنوان منظره رنگ پريده تپه ها از همان خاطرات اوليه اي كه از ناگاساكي داشت استفاده كرد. او در پنج سالگي ناگاساكي را ترك كرد، ولي خاطراتي كه از آن شهر دارد و تقريباً خاطراتي كه از همه چيز در زندگي خود دارد شفاف و واضح باقي مي مانند. شايد به همين دليل است كه خاطره ركن اصلي نوشته هاي او است.


او در سال 1989 سفري به ژاپن داشت و تازه اين موقع بود كه فهميد تصويري كه از ژاپن داشته در واقع گوشه كوچكي از شهر ناگاساكي بوده. مي گويد: "به لحاظ جغرافيايي و طبيعي آن تصوير با تمام چيز هايي كه من از ژاپن مي دانستم زمين تا آسمان فرق مي كرد. خود ژاپني ها به عنوان توريست به شهر ناگاساكي مي آيند چون اين شهر خيلي غير بومي و عجيب است. همه آرام اند. حتي ماشين هايشان هم فرق مي كنند."


اينها براي من خيلي مثل حال و هواي حومه شهر است. كمي شبيه شهر گيلفورد. آيا به همين دليل است كه راويان ايشي گورو مثل ساكنان ناگاساكي خيلي آرام هستند. كتاب هاي او همگي درباره لايه هاي سطحي آرام و لطيف ولي لايه زيرين پرآشوب هستند. حاصل كار شايد فقط براي ژاپن نباشد بلكه براي حومه شهر هم هست؟
.

مي گويد: "هيچ وقت به اين موضوع فكر نكرده ام كه جا هايي كه در آنها زندگي كرده ام تأثيري بر اين جنبه قضيه گذاشته باشند. البته امكانش هست. تو راست مي گويي، حومه ناگاساكي بود."


يقيناً پنج تا از شش رمان ايشي گورو در اين الگو جاي مي گيرند: يك راوي اول شخص غيرقابل اعتماد و پرحسرت. ولي رمان چهارمش با عنوان تسليت نيافتگان اين قالب را شكست و به شهرت ادبي او لطمه زد. داستان اين رمان كه در يك شهر بي اسم در اروپا مي گذرد شكل يك سفر بي پايان با اتومبيل را به خود مي گيرد؛ سفر به قصد رسيدن به كنسرتي كه هرگز اجرا نمي شود. جيمز وود منتقد گفت كه اين رمان بك جور بدي خاص خود را ابداع كرده است و توني پييرسون گفت كه ايشي گورو با نوشتن چنين رمان دست به هاراگيري (خودكشي به سبك ژاپني) زده است.


رمان چهارمش، وقتي يتيم بوديم، را كه ماجراي آن در لندن سال هاي سي و شانگهاي قديمي مي گذرد، عموماً نوعي بازگشت به سبك خاص خودش مي دانند. اين رمان كه در فهرست ماقبل نهايي جايزه بوكر قرار گرفته بود با نقد هاي وجدانگيز منتقدان رو به رو شد.


و حالا او با نوشتن رمان جديدش هرگز نگذار بروم تمام اينها دوباره دارد تكرار مي شود. اين رمان درباره سه دانش آموز است كه در مي يابند آدم عادي نيستند و در واقع از طريق تكثير به وجود آمده اند يعني به عبارت ديگر كلون هستند. ايشي گورو در مورد اين رمان مي گويد: "اصلاً نمي خواستم به نظر برسد كه اين رمان پيش بيني يا هشداري براي آينده است. فقط مي خواستم با استعاره هاي واضح و مشخص نشان بدهم كه ما به عنوان موجود انسان چگونه داريم زندگي مي كنيم."


و او البته در اين زمينه موفق شده است. هرگز نگذار بروم مانند كتاب دوستش يان مكيوون (يكشنبه)، رماني است پر از عشق و خوبي و نيز اميد ها و ترس هاي قلب بشر.



+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:18  توسط بیژن آزاد  | 

 

در ستایش پیرمرد:

اسم‌هایی هستند که اگر روی کتاب باشند، حتی اگر هیچ چیز درباره خود کتاب ندانی تشویق می‌شوی که کتاب را بخری. منظورم از اسم هم نویسنده است، هم مترجم و هم ناشر. مثلاً زمانی اسم طرح‌نو برای من همین جایگاه را داشت. الآن دیگر ناشری این جایگاه را در ذهن من ندارد، گرچه شاید نشر کارنامه و نشر نوپای ماهی اطمینان بیشتری در من ایجاد می ‌کنند.
اما یک اسم هست که هنوز هم اگر روی کتابی باشد (که دیگر کم‌تر پیش می‌آید) شک نمی‌کنم که از خواندن آن کتاب لذت خواهم برد. احتمالاً می‌دانید که منظورم نجف دریابندری است. دریابندری مترجمی است که حتی اگر کتابی که انتخاب کرده چندان دندان‌گیر نباشد (که معمولاً هست)، آن‌قدر نثر دل‌نشینی دارد که از خواندن کتاب لذت می‌برم.
مدت‌هاست که می‌خواهم این‌جا از دریابندری بنویسم (شاید هم نوشته‌ام) و چند روز پیش که فهمیدم اول شهریور تولدش است، دیدم که این بهترین فرصتاست. دریابندری را یک‌بار بیشتر ندیده‌ام. آن هم هفت، هشت سال پیش در جلسه‌ای در پکا که فکر کنم به مناسسبت انتشار یکی از کتاب‌هایش برگزار شده بود. در ن
گاه اول خیلی از خود راضی به نظر می‌رسد و در واقع از خود راضی هم هست. اما این از خود راضی بودنش توی ذوق نمی‌زند. حداقل توی ذوق من نزد. الکی برای دیگران نوشابه باز نمی‌کند و اگر چیزی به نظرش بد باشد می‌گوید. در واقع بیش‌تر از هر چیزی رک است و رک بودن ویژگی‌ایست که واقعاً من را جذب می‌کند.
کمی بعد از آن جلسه کتاب «یک گفت‌وگو» را خواندم. کتابی که گفت‌وگوی آقایی است به اسم ناصر حریری با نجف دریابندری، درباره هر چیزی که به ترجمه و ویرایش و کتاب مربوط است. آن‌جا همهمین رکی دل‌نشین را می‌دیدم و می‌فهمیدم چرا ممکن است بعضی‌ها او را خودخواه بدانند. فکر می‌کنم هر کسی که کارش نوشتن و ترجمه است و خلاصه ابزار کارش قلم (یا کی‌بورد) است و حتی هر کسی که خوره کتاب است، از خواندن «یک گفت‌وگو» کلی کیف خواهد کرد.
من همه کتاب‌هایی را که دریابندری ترجمه کرده نخوانده‌ام. اما آن‌هایی را که خوانده‌ام عموماً خیلی دوست داشته‌ام. فکر کنم اولینش «چنین کنند بزرگان» بود که دریابندری از نویسنده‌ای گم‌نام به نام ویل کاپی ترجمه کرده. خیلی‌ها عقیده داشتند -و دارند- که ویل کاپی وجود خارجی ندارد و خود دریابندری این کتاب را نوشته. ولی به خاطر این‌که کتاب کلاً هجو پادشاهان قدیمی است، ا ترس شاه در واقع به اسم مستعار چاپش کرده.
یکی از بهترین داستان‌هایی که تا به امروز خوانده‌ام را هم دریابندری ترجمه کرده است: «رگتایمِ» دکتروف. گرچه چاپ رگتایم سالهاست تمام شده و گویا خوارزمی قصد تجدید چاپش را ندارد.دریابندری از دکتروف «بیلی باتگیت» را هم ترجمه کرده که این یکی در بازار هست ولی به نظر من به خوبی رگتایم نیست.
اما من بهترین ترجمه نجف دریابندری را «بازمانده روز» می‌دانم. نه این‌که بازمانده روز از بقیه کتاب‌هایش داستان بهتری است (گرچه خیلی خیلی خوب است ولی باز به نظر من حداقل از رگتایم بهتر نیست). من ترجمه نجف را در این کتاب واقعاً استثنایی می‌دانم. استثنایی به معنای واقعی کلمه. فکر می‌کنم بهترین ترجمه‌ای باشد که من تا بحال خوانده‌ام. آن‌هایی که کتاب را خوانده‌اند (یا احیاناً فیلمش را دیده‌اند) می‌دانند که کل کتاب از زبان آقایی روایت می‌شود که سرپیشخدمت عمارتی است که متعلق است به یکی از لردهای کله‌گنده انگلستان در اواسط قرن بیستم و بخصوص در ایام جنگ جهانی دوم. دریابندری لحن این مرد را واقعاً خوب درآورده، واقعاً حس می‌کنی یک سرپیشخدمت انگلیسی دارد حرف می‌زند.
نمی‌خواهم زیادی تعریف کنم. اگر کتاب را خوانده باشید که می‌دانید چه می‌گویم و اگر هم نخوانده باشید که با این حرف‌ها کیفیت کار دستتان نمی‌آید. ولی توصیه می‌کنم خواندنش را از دست ندهید. بازمانده روز را کازوپو ایشی‌گورو نویسنده ژاپنی‌تبار انگلیسی نوشته و مثل بیشتر کارهای اخیرش از جمله یک گفت‌وگو، نشر کارنامه چاپش کرده که انصافاً کتاب را تمیز چاپ می‌کند.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:16  توسط بیژن آزاد  | 

ایشی گورو

دو سه ماهِ قبل که مشغول خوندن "وقتی یتیم بودیم" نوشته‌ی "کازوئو ایشی گورو" بودم،  قصد داشتم از این کتاب و نویسنده اینجا بنویسم. ولی کتاب اِنقدر ضعیف تمام شد که بی‌خیالش شدم. دیشب سینما  چهار فیلمِ  "بازمانده‌ی روز" رو که بر اساس کتاب همین نویسنده ساخته شده بود رو پخش کرد و این بار دیگه تصمیم گرفتم بنویسم.
ایشی گورو متولدِ ژاپن ِ ولی از شش سالگی در انگلیس زندگی کرده و رمان‌هاش رو به انگلیسی می‌نویسه. من فقط  دوتا رمان ازش خوندم. اولی "وقتی یتیم بودیم" با ترجمه‌ی خوبِ مژده دقیقی. یک داستان تقریباً کارآگاهیِ که در زمان بین دو جنگ می‌گذره. تعریف و تمجید از این رمان رو زیاد شنیده و خونده بودم (به خصوص در روزنامه شرق) ولی حوصله و صبر فراوونی می‌طلبه خوندن این کتاب مضاف بر این‌که آخرهای داستان به نظرم حوصله خود نویسنده هم سر می‌ره و رمان یه جورایی سَمبل می‌شه.
اما رمان دوم "بازمانده‌ی روز" با ترجمه‌ی دریابندری. خود رمان، رمان قابل قبول و خوندنیِ که حتی دو سه بار هم می‌شه بازخونی‌اش کرد. اما نکته‌ای که مورد نظر ِ من ِ ترجمه‌ی محشری که دریابندری کرده. لحن غالب در این داستان لحن مضحک و رسمی پیش‌خدمتی است که یک عمر ناچار بوده است در دایره زبان خشک و بی‌جانی که بیرون رفتن از آن در حد او نیست حرف بزند*. خب همین‌جا به نظر می‌رسه که ترجمه‌ی این رمان باید چیز ِ مضحکی از آب دربیاد، اما چاره‌ای که دریابندری پیدا می‌کنه هم جالبه: مشکل در پیدا کردن صدایی بود که بتواند جانشین صدای روای داستان بشود، و من به این نتیجه رسیدم که چیزی بسیار نزدیک به این صدا از لابه‌لای سفرنامه‌ها و مکاتبات و خاطرات دوره‌ی قاجار به گوش می‌رسد*. و بالاخره این‌که ترجمه‌ی داستان با این شگرد اصلاً بیرون‌زده و جلبِ توجه‌کن(!) نیست و ای کاش ما سه چهارتا مترجم دیگه مثل نجف دریابندری داشتیم. 
یه جایی هم خوندم ایشی گورو برای نوشتن "بازمانده روز" (یا برای گذران زندگی) چند وقتی در قصر باکینگهام کار می‌کرده. کتاب‌های دیگه‌ی گورو هم مثل این‌که چاپ شده: منظره پریده رنگ تپه‌ها و هرگز رهایم نکن .
 
*از مقدمه‌ی کتاب  

+

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:12  توسط بیژن آزاد  | 

گفت وگوی «اشپیگل» با «کازوئو ایشی گورو»
کازوئو ایشی گورو، متولد ناکازاکی ژاپن است، با این توضیح ضروری که، او در پنج سالگی همراه پدر و مادر خود به انگلیس رفت. پدر او که یک اقیانوس شناس بود و برای انجام یک پروژه تحقیقاتی دوساله در «موسسه ملی اقیانوس شناسی» بریتانیا همراه همسر و فرزند خود به این کشور سفر کرد. پدر ایشی گورو به رغم تصمیم قطعی برای بازگشت به ژاپن، در انگلیس ماندگار شد و اکنون آنها سال های سال است که در انگلیس زندگی می کنند. ایشی گورو نویسندگی حرفه ای را از سال 1982 آغاز کرد. او پیش از اینکه به دانشکده نویسندگی« خلاق» برود کارش نوشتن ترانه و مددکاری اجتماعی بود.
 
موفقیت های او در زمینه نویسندگی با انتشار رمان «بازمانده روز» شروع شد که جایزه معتبر بوکر را برایش به ارمغان آورد و یک فیلم سینمایی موفق هم با نقش آفرینی «آنتونی هاپکینز» بر اساس آن ساخته شد. کازوئو ایشی گورو، رمان هایی آرام و ظریف درباره آدم هایی می نویسد که در شرایط اغلب غیرعادی و نامعمول تلاش می کنند با گذشته خود کنار بیایند.
 
جدید ترین رمان این نویسنده ژاپنی «هرگز رهایم نکن» نام دارد. این رمان که درباره «کلون»ها و یا همان انسان های آزمایشگاهی است از زاویه دید شخصیتی به نام «کتی اچ» نقل می شود. رمان مزبور نیز مثل بیشتر کتاب های دیگر این نویسنده نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کرده است. در این گفت وگو، ایشی گوروی 52 ساله از خاطره و میراث دوگانه خود و جدید ترین رمانش «هرگز رهایم نکن» سخن می گوید.از این نویسنده،داستان های «وقتی ما یتیم بودیم»با ترجمه مژده دقیقی و«بازمانده روز»با ترجمه نجف دریا بندری منتشر شده است.


ترجمه؛ فرشید عطایی

▪آقای ایشی گورو، «هرگز رهایم نکن» ششمین رمان شما در طول 23 سال نویسندگی است. ظاهرا شما خیلی کند می نویسید. علت آن چیست؟

من هیچ وقت این نیاز را احساس نکردم که بخواهم با سرعت بیشتری کتاب منتشر کنم. هیچ وقت زیاد بودن تعداد کتاب ها برایم مطرح نبوده است. به نظر من نوشتن کتابی که حتی اندکی متفاوت باشد، مهمتر است.

▪تاکنون میلیون ها نسخه از کتاب های شما در انگلستان به فروش رفته و به 28 زبان دنیا ترجمه شده اند.

من این جور آمار و ارقام را پیگیری نمی کنم، ولی به نظرم این روز ها خیلی تفاوت هست بین نویسندگانی که کتاب هایشان پرفروش می شود و نویسندگانی که کتاب هایشان خوب نمی فروشد. حتی نویسندگان خیلی معروف و آنهایی که برنده جایزه نوبل شده اند هم خیلی کم می فروشند. پس نمی توان به راحتی فهمید که یک نویسنده چه جور زندگی ای دارد. ممکن است میلیونر باشد و ممکن هم است از گرسنگی بمیرد. در ده، پانزده سال گذشته، به خصوص برای نویسندگان انگلیسی زبان، این امکان به وجود آمده که بازار جهانی هم پیدا کنند.نویسندگان جوان آلمانی می گویند که بهترین راه رسیدن به شهرت در آلمان این است که یک رمان نویس موفق آمریکایی باشی.به نظر من تحسین برانگیز است که آلمانی ها نگاهی هم به بیرون از آلمان انداخته اند و نویسندگان آمریکایی یا در واقع بریتانیایی را دیده اند، ولی این موضوع تا حدودی من را نگران می کند.

▪نویسنده بین المللی بودن یعنی چه؟

خب، یک جنبه مهم این قضیه آن است که اگر من مدتی در آلمان یا هر کشور دیگری بمانم و برای علاقه مندان آثارم توضیح بدهم که چرا فلان چیز را نوشته ام، وقتی به کشورم برمی گردم به طور ناخودآگاه حواسم به این قضیه است که امکان دارد اثرم ترجمه شود. اثری که در زبان انگلیسی ممکن است خیلی عالی به نظر برسد، ممکن است در زبان های دیگر چیز خاصی نداشته باشد چون در آن کلی ارجاعات فرهنگی و اسامی تجاری خاص که برای انگلیسی ها آشناست و یا جناس های خاص زبان انگلیسی وجود دارد که خواننده غیرانگلیسی زبان از آنها سر در نمی آورد. به همین دلیل من هم مجبور می شوم این عناصر را از نوشته ام خارج کنم و این می تواند کار خیلی خطرناکی باشد.

▪یعنی شما مناسب عنوان نویسنده جهانی نیستید؟ شما در ژاپن به دنیا آمدید؛ پدر و مادرتان وقتی شما پنج سالتان بود به انگلستان مهاجرت کردند. هنوز هم در فرهنگ ژاپنی ریشه دارید؟

البته انگلستان وطن من است. پدر و مادر من هنوز سالم و سر حال اند و در انگلیس زندگی می کنند و اگر با آنها تلفنی صحبت کنم، با زبان ژاپنی بچه گانه بسیار بدی حرف می زنم. این تنها زبانی است که با آنها صحبت می کنم. فکر پدر و مادر من در سال هایی که در انگلیس بودند، همیشه این بود که به ژاپن برگردند. پدر من یک دانشمند بود که برای دولت انگلیس کار می کرد؛ ما هم فکر می کردیم کارش موقت است و برمی گردیم ولی هنوز که هنوز است بعد از 47 سال پدرم در انگلیس است، اما من همیشه در این فکر بودم که به ژاپن برگردم و با جامعه ژاپن جفت و جور شوم.

▪شما وقتی به عنوان یک آسیایی به انگلیس آمدید آیا در بین حومه نشین های انگلیسی احساس غربت نمی کردید؟

به هیچ وجه. اتفاقا برعکس، من در محل، شخصیت خیلی محبوبی بودم. در کلیسای محل، عضو گروه سرایندگان بودم و همه را می شناختم. بریتانیایی ها از این نظر آدم های جالبی هستند. البته در بعضی موارد می توان آنها را محکوم کرد به اینکه خیلی نژادپرست اند، ولی از نظر فردی، آدم های خوش برخوردی هستند. من زمانی به بریتانیا رفتم و در آن بزرگ شدم که هنوز به کشوری چند فرهنگی تبدیل نشده بود؛ به همین دلیل من از خیلی جهات دلم برای انگلیسی که اکنون نابود شده تنگ می شود و به آن احساس نوستالژیکی دارم؛ انگلیس در دوران کودکی من در واقع ناپدید شده است. از اواسط دهه 1960 به بعد، خیلی از بریتانیایی ها با مردم شبه قاره هند رفتار تبعیض آمیزی را پیش گرفتند، ولی در زمان بچگی من انگلیسی ها با آسیایی ها رفتار تعصبی نداشتند.

▪ماجرای جدید ترین رمان شما در انگلستان رخ می دهد ولی داستان این رمان خیلی انگلیسی به نظر نمی رسد.

من هیچ وقت دنبال این نبودم که کتاب هایی که درباره انگلستان باشند بنویسم. نویسندگان خیلی خوبی را در بریتانیا می شناسم که دغدغه شان این است که دمای جامعه بریتانیا را اندازه بگیرند، ولی من فقط می گویم ماجرای داستانم در انگلیس رخ می دهد، اما این داستان در واقع در یک مکان تخیلی اتفاق می افتد. من وقتی رمان «بازمانده روز» را نوشتم خیلی ها فکر کردند آن رمان خیلی انگلیسی است ولی انگلیس آن داستان یک انگلیس بسیار تخیلی و ساختگی بود.

▪آن رمان با ایده ها و قالبواره (استریوتایپ) های زندگی انگلیسی بازی می کند که خیلی از آلمانی ها هم دچار این قالبواره ها هستند.

به نظر من همه آدم ها در هر کجای دنیا ممکن است دچار این نوع قالبواره ها باشند، بنابراین باید گفت ماجرای آن رمان در مکانی جهانی رخ می دهد. حتی خود مردم انگلیس هم در مورد اینکه انگلیس چگونه است، افسانه بافی می کنند. انگلیسی که در رمان جدید من حضور دارد با انگلیسی که در رمان «بازمانده روز» بود خیلی فرق می کند ولی درست مثل همان رمان، انگلیس به شکل خاصی نشان داده شده است.

▪در آن رمان، انگلیس بیشتر در مناطق روستایی و خارج از شهر نشان داده شده ...

ولی به شکل زیبایی نشان داده نشده؛ فضای خارج از شهر در این رمان فضایی سیاه و سرد و گرفته است.

▪رمان «هرگز رهایم نکن» در کل رمانی غم انگیز است. شخصیت های شما در این رمان «کلون های جوانی هستند که در وضعیت وحشتناکی گیر افتاده اند و سرنوشت وحشتناکی هم در انتظارشان است، ولی آنها شورش نمی کنند. آیا شما می خواستید وضعیت بشر را نشان دهید؟

من باید اعتراف کنم در همه رمان هایم این قضیه وجود دارد. کافی است نگاهی بیندازیم به مستخدم رمان «بازمانده روز». او نمی داند در کجای ماجرا قرار دارد؛ تاریخ انگلیس و آلمان نازی. او فقط همه چیز را می پذیرد و سعی می کند بخش ناچیزی از غرور و شرافت خود را حفظ کند. من با نوشتن «هرگز رهایم نکن» از همان اول می دانستم نمی خواهم داستانی درباره طبقه ای که مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به بردگی گرفته شده و بعد هم شورش می کند، بنویسم. موضوع داستان من پیروزی روح بشر نبود. موضوع مورد علاقه من این بود که ظرفیت بشر برای پذیرش سرنوشت مشخص و بی رحمانه چقدر است.

▪یک منتقد آمریکایی رمان «هرگز رهایم نکن» را با آثار کافکا و بکت مقایسه کرده است.

فکر کنم منظور این منتقد این بوده که بد نیست به رمان من نگاه انتزاعی تری انداخته شود، مثل کار های بکت یا کافکا. البته حق با این منتقد است. من در طول سال هایی که به حرفه نویسندگی مشغول بوده ام، همیشه خوانندگانم را تشویق کرده ام از زاویه استعاری و مجازی به کار های من نگاه کنند. من مثلا در قیاس با نویسنده ای مثل «سال بلو» دلبستگی کمتری به زمان ومکان داستانم دارم. زمان و مکان یک داستان برای من فقط بخشی از یک تکنیک است و من آن را در پایان داستان انتخاب می کنم.

▪شما داستانتان را با شخصیت شروع می کنید؟

من اغلب داستان هایم را با روابط بین شخصیت ها یا سوال ها و مضمون ها شروع می کنم. مکان و زمان داستان را همیشه در انتهای داستان انتخاب می کنم. بزرگ ترین مشکل من موقع نوشتن رمان، همین انتخاب مکان و زمان داستان است. مثلا نوشتن یک داستان را به پایان می رسانم و بعد کتاب های تاریخی را می گردم و مکان و زمان مورد نظرم را جست وجو می کنم و با خودم می گویم: «اگر زمان این داستان را در دوران انقلاب کوبا قرار بدهم ممکن است خیلی جالب شود». من وقتی نخستین رمانم را به پایان رساندم برای زمان و مکان داستانم شهر ناکازاکی در پایان جنگ جهانی دوم را انتخاب کردم؛ در حالی که در آغاز، شهر «کورنوال» را انتخاب کرده بودم.

▪نویسنده دیگری که شما آدم را به یاد او می اندازید «دبلیو. جی. زیبالد» است، چون او هم مثل شما نثرش دقیق و در عین حال مبهم است و سه راوی دارد که از زندگی و سرگذشت خود می گویند.

البته من آثار زیبالد را خوانده ام و قبل از اینکه از دنیا برود، او را چندبار دیده بودم، ولی نمی توانم بگویم سبک او بر کار من تاثیری داشته است. من تازه همین چند سال پیش چند تا از کتاب هایش را خواندم. او سال های سال بود در انگلیس به کار تدریس اشتغال داشت ولی ما سال های سال پیش، که ترجمه کتاب «مهاجران» او منتشر شد، متوجه آثار این نویسنده شدیم. بعد هم همه به آثارش علاقه مند شدند و بعد از آن هم در سال 2001 در آن حادثه تصادف با اتومبیل به طرز فجیعی مرد. من به دانشگاه «ایست آنگلیا» که او در آن تدریس می کرد رفته بودم؛ آن موقع هیچ کس او را نمی شناخت. مسوولان این دانشگاه خیلی تلاش می کردند فرهنگ استفاده از نویسندگان را در دانشگاه مزبور جا بیندازند و به همین دلیل هم نویسندگان جنجالی زیادی را به این دانشگاه آوردند و احتمالا بهترین نویسنده این دانشگاه کسی بود که در آنجا خیلی آرام و بی سر و صدا ادبیات تطبیقی تدریس می کرد. این به نظر من بسیار جالب است.

کدام نویسندگان بر کار شما تاثیر گذاشتند؟

داستایفسکی، تولستوی و چخوف؛ نویسندگانی که من در جوانی آثار شان را می خواندم. البته چند تا نویسنده انگلیسی هم بودند که بر من تاثیر گذاشتند، ولی از نویسندگان ژاپنی هیچ تاثیری نگرفتم. فیلمسازان ژاپنی از دهه 1950، مثل «یاسوجیرو اوزو» یا «آکیرا کوروساوا» خیلی بر من تاثیر گذاشتند. من وقتی ترجمه کتاب های ژاپنی را می خوانم گیج می شوم. الان فقط آثار هاروکی موراکامی است که من می توانم درک کنم. او به معنی واقعی کلمه نویسنده جهانی است.

▪موراکامی فرهنگ عامه آمریکایی و انگلیسی را با عناصر مشخص ژاپنی در هم می آمیزد.

بله، ولی به نظر من ژاپن همین طوری است. یک روز رفته بودم به سخنرانی کوروساوا درباره 20 سال پیش گوش کنم؛ او دقیقا به این نکته اشاره کرد. یک نفر از او پرسید: «شما چرا آثار شکسپیر را اقتباس می کنید؟ آثار این نویسنده آنقدر جهانی است که نمی توانید از پس آن بربیایید» و کوروساوا هم در جواب گفت: «نه، این کار خیلی طبیعی است». دلیلش هم این بود که او با آثار شکسپیر و نویسندگان فرانسوی و روسی بزرگ شده بود. کوروساوا گفت: «یک ژاپنی معمولی همین طوری است». اگر به ژاپن بروید به وضوح می بینید که فرهنگ عامه و فرهنگ سنتی ژاپن با هم قاطی شده اند.

▪بیشتر رمان های شما درباره فردی است که به زندگی گذشته خود فکر می کند. آیا هرگز خواسته اید چیز متفاوتی بنویسید؛ مثلا یک شعر یا نمایشنامه؟

من به تازگی مشغول نوشتن فیلمنامه بوده ام. فیلمنامه نویسی برای من شیوه کار کاملا متفاوتی است چون در نوشتن فیلمنامه با دست اندرکاران فیلم باید هماهنگ باشی. البته فیلمنامه نویسی هم برای خودش عالمی دارد ولی خاطره چیز دیگری است.

▪در آلمان به دلیل وجود نازیسم در گذشته، این قضیه از دهه شصت مسئله خیلی بزرگی بوده.

بله، آلمان کشوری است که مردمش فراموش کردن و به خاطر سپردن را در سطح بسیار خودآگاهانه ای انجام داده اند. به نظر من آلمانی ها در قیاس با سایر ملل این کار را کامل تر و با موفقیت بیشتری به انجام رسانده اند.

▪به ویژه در مقایسه با ژاپنی ها؟

در مقایسه با ژاپنی ها، بله. ولی به نظر من مردم آمریکا خاطرات بسیار آشوب زده و مغشوشی از قضیه برده داری دارند. بعضی از آمریکایی ها می گویند برده داری را فراموش و به آینده فکر کنیم. نه برای سیاه پوست ها خوب است که چنین خاطراتی را از گذشته خود به یاد آورند و نه برای سفید پوست ها. بقیه هم می گویند اگر این کار را نکنید، جامعه به سمت جلو حرکت نخواهد کرد. همین حرف را می شود درباره دیگر کشور هایی زد که در سرگذشت خود تجارب تلخ داشته اند. هر ملت و کشوری که گذشته مسئله داری داشته با این پرسش مواجه است که آیا گذشته خود را مدام به یاد آورد و یا آن را به فراموشی بسپارد و به سمت جلو حرکت کند.

▪نیچه یک بار گفته بود: «فراموش کردن آدم را به رهایی می رساند».

خب، مسئله خیلی مهمی است. به نظر من کتاب هایم در مورد کشور هایی بوده که از یک طرف تغییرات اجتماعی قابل توجهی را پشت سر می گذارند و از طرف دیگر با خاطرات فردی طرف اند، ولی من هرگز نتوانسته ام این دو را با هم قاطی کنم. این برای من چالش بزرگی است.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:9  توسط بیژن آزاد  | 

کتاب وقتي يتيم بوديم اثر کازئو ايشي گورو سومين اثر اين نويسنده است که به فارسي منتشر شده است.
کتاب در ژانر پليسي نوشته شده است اما از بسياري از قواعد اين گونه کتابها پيروي نميکند. بنکس کاراگاه مشهور لندني بيست سال بعد از گم شدن پدر و مادرش در شهر شانگهاي چين به اين شهر ميرود که رد پاي آنها را پيدا کند. زمان سال ۱۹۳۷ است که چين درگير جنگ با ژاپن بود و تنها بخش امن شهر بخش بين الملل آن بود که جزو مناطق بيطرف محسوب ميشد.
در اين کتاب ما از عمليات کاراگاهي چيزي نميبينم خواننده تعمدا در جريان تحقيقات بنکس براي پيدا کردن رد پايي از والدينش قرار نميگيرد. تنها با رد پايي ابلهانه که به هزار دليل بي منطق است بنکس به همراه يک افسر جنگ از چين به منطقه جنگي ميرود که به خانه اي که حدس ميزند پدر و مادرش در آنجا باشند سر بزند.
يکي از عجيبترين و زيباترين صحنه هاي اين کتاب همان گردش شبانه بنکس در صحنه نبرد است ديدارش با خانواده هايي که در اين ويرانه زندگي ميکنند و برخوردشان با يک سرباز ژاپني که گروهي زن و بچه با داس و چاقو قصد کشتنش را دارند. گردش در تونلهايي که از ويرانه هاي خانه هاي مردم ساخته شده و هر لحظه در انتظار فاجعه اي ميتوانند باشند. و سر آخر آن کودک چيني که با نگراني در حالي که از سرش خون جاري بود و مادرش در اثر اصابت گلوله توپ کشته شده بود آنها را براي کمک به سگش فراميخواند.
رمان وقتي يتيم بوديم در حقيقت يک رمان شخصيت است. داستان بهانه اي است براي تعريف و پرورش شخصيتهايي که با تضاد رفتاريشان براي خواننده تعريف ميشوند. از همين رو است که نويسنده به تعريف عمليات پليسي اشتياقي نشان نميدهد در عوض شخصيتهايي که در ماجراي پليسي هيچ نقشي ندارند به خوبي پرورده ميشوند.
اين دلمشغولي اصلي نويسنده در سه رماني است که از خوانديم. واکنش شخصيتهاي داستاني ايشان در برابر يک حادثه بسيار ساده تا حد فاجعه پيچيده و غير قابل پيش بيني ميشود. در کتاب بازمانده روز تمام بهانه مسافرت شخصيت اصلي داستان عشق قديمي است که به همکار خدمتکارش داشت و نه دعوت او به همکاري.
در اين کتاب سارا که از دست تحقيرهاي شوهرش به ستوه آمده با بنکس قرار فرار ميگذارد آنهم درست همان روزي که قرار است تحقيقات در مورد مادر و پدرش به نتيجه برسد. بنکس با فرار موافقت ميکند حتي به سر قرار ميرود اما بعد با يک بهانه کوچک سارا را به قصد جبهه نبرد ترک ميکند.


+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:3  توسط بیژن آزاد  |