تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

شنبه 27 آبان 1385

”امضای ضربدری“ زنی تنها در آستانه‎ دری سرد، نوشين احمدی خراسانی، تغيير برای برابری

نوشين احمدی خراسانی
...اما همه‎ی اين ترس‎های موهوم را کنار می‎گذارم. مگر می‎خواهم چه ”گناهی“ مرتکب شوم که بترسم. وقتی دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع می‎کند آن هم بدون ديپلماسی و لابی کردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابی کردن دفاع نکنم؟

به کوچه‎ای در محله‎ی ”نظام‎آباد“ قدم می‎گذارم، کوچه‎ای که قلب من آن را ”از محله‎های کودکی‎ام دزديده است“. با کمی ترديد و زهر ترسی پنهان از کاری ناکرده! کوچه‎ای نه چندان پهن، اما دراز با پس کوچه‎های بن بست و خانه‎هايی که وقتی از محله‎های مرکزی شهر به آن‎جا بروی، تو سری خورده و کوتاه‎تر جلوه می‎کند. تک و توک ساختمان‎های نوساز در بافت کهنه و فرسوده آن توی ذوق‎ات می‎زند.

در همين محله بود که از دوچرخه‎سواری ـ وقتی ۱۲ ساله بودم ـ منع‎ ‎ شدم، آن هم توسط همسايه‎هايی که مراقبت از همه‎ی دختران محله را ”حق مسلم“ خود می‎پنداشتند....

خانه‎ای که در آن به‎دنيا آمده بودم را نگاه کردم، سر درش را پرچمی به علامت روضه‎خوانی گذاشته بودند، محله نسبت به ۲۵ سال پيش مذهبی‎تر شده است اما ”سنت“‎اش انگار کمتر. هنوز خانه‎های قديمی‎اش به آپارتمان‎های نوساز می‎چربد، خانه‎هايی که هنوز خاطره‎ی بازی ”هفت سنگ“ما بچه‎های قديم محله‎ را در خود حفظ کرده است.

جرات نکردم زنگ‎ خانه‎های آشنا را بزنم. در نتيجه، کوچه‎ای آن‎طرف‎تر را که گاهی دوچرخه‎سواری‎های ما آن‎ها را هم زير پا می‎گذاشت رفتم. راستی چرا ديگر مردم نمی‎گذارند بچه‎های‎شان در کوچه‎ها بازی کنند. بيچاره بچه‎ها که به بهانه‎های واهی و ترس‎های واهی‎تر از ورود به کوچه‎ها منع می‎شوند. زمانه‎ای که ما بچه بوديم بارها آزار و اذيت می‎شديم و شايد اين‎طوری اطراف‎مان را شناختيم. اما حالا ديگر پدر و مادرها نمی‎خواهند کودک‎شان ”آزار“ ببنند و همه‎ی زندگی بچه‎ها شده: منع و منع و منع!

محله‎ی کودکی‎ام را از بالا به پايين طی می‎کنم، گرچه ترديد دارم ولی تلاش می‎کنم ترس‎های موهوم از ”آدم‎ها“ را که در دل‎مان کاشته‎اند از خود دور کنم. ”ديگران“ هم مثل من هستند: خوش‎اخلاق يا بداخلاق با مشکلات روزمره‎ی زندگی!

سعی می‎کنم ادبيات ”دشمن“ و ”بيگانه“ را از خود دور کنم. زندگی حالای ما شده ترس از انواع و اقسام بيماری‎هايی که هر روز قد علم می‎کند: ترس از جا ماندن، ترس از فلان دولت اصلاح‎طلب که نکند برای آن آمده که با ترفند فضای باز، ما را بيرون بکشد و پشت‎اش ”توطئه‎ای“ باشد، ترس از بهمان دولت اصول‎گرا که نکند توی خانه يا در اتاقی ديگر (سوئيت‎های چند ميليون کفالتی) حبس‎مان کند. ترس از غذای غيربهداشتی، ترس از ”ديگران“ که کلاه سرمان بگذارند، ترس از اين‎که احمق جلوه کنيم، ترس از تحريم، ترس از جنگ و... جامعه‎ای هراس‎زده که هر روزش با ترسی جديد آغاز می‎شود و همين‎طور عمرمان بی‎آن‎که زندگی کرده باشيم رو به پايان می‎رود و چه سرعتی گرفته اين سير رو به خاموشی! هميشه هم عاقبت از يک اتفاق غيرقابل پيش‎بينی، تمام می‎شود.

اما همه‎ی اين ترس‎های موهوم را کنار می‎گذارم. مگر می‎خواهم چه ”گناهی“ مرتکب شوم که بترسم. وقتی دولت من دارد از ”حق مسلم“ خود در جهان دفاع می‎کند آن هم بدون ديپلماسی و لابی کردن، چرا من از حق مسلم يا غيرمسلم خود بدون لابی کردن دفاع نکنم؟ ولی درک می‎کنم که همه‎ی قضيه، به ترس و اضطراب خلاصه نمی‎شود، شايد نوعی ابهام هم قاطی قضيه باشد، ابهامی ناشی از بی‎تجربگی‎مان در طی کردن مسير تازه‎ی ”کوچه به کوچه“، مسيری جديد و ناآزموده!...

در وسط کوچه‎ای دراز که لابد ”هر روز زنی با زنبيلی از آن می‎گذرد“ به‎روشنی نمی‎دانم چگونه بايد رفتار کنم چون هيچ‎چيزی در مورد اين رفتار در اين مواقع نخوانده‎ام و مجبورم فی‎البداهه رفتاری ”خلق“ کنم.

ترديدهايم تمامی ندارد. شايد به‎خاطر آن است که احساس ناتوانی در مواجهه با مردم دارم. از ذهنم می‎گذرد که اصلا چرا اين ايده‎ی ”چهره به چهره“ را مطرح کرديم که حالا مثل آدم‎های دست و پا چلفتی وسط کوچه‎ای دراز مانده‎ام؟ اگر به امضاهای اينترنتی دل خوش می‎کرديم لابد در طول دو هفته حداقل ده‎ها هزار امضا روی پتيشن‎مان نقش می‎بست،... اما انگار يک نفر ديگر، از درونم هی می‎زند و هشدار می‎دهد که ”آغاز کاری بزرگ است و راه سخت و دشوار“. به هر ترتيب به راهم ادامه می‎دهم.

اولين مواجهه: آزمون و خطا

پشت در اين خانه‎ها زنانی هستند مثل خودم که می‎پزند و می‎شويند، رفت و روب می‎کنند، تغذيه و مراقبت می‎کنند تا شب هنگام همه‎ی اعضای خانواده‎ به خانه بازگردند. هم‎جنس‎ هستيم و همدرد، مگر غير از اين است؟

صبح است و طبق آموزه‎‎هايی که در ”کارگاه آموزشی“ کمپين مطرح شده، صبح‎ها بهترين موقع است که زنان را تنها گير بياوريم، تنها برای گفت وگويی هرچند مختصر. زنگ خانه‎ای را می‎زنم. آپارتمان نيست. خانه‎ای کوچک و قديمی‎ساز با دری آهنی و کوتاه. دختری ۵-۶ ساله‎ در را باز می‎کند. با تعجب نگاه‎ام می‎کنم. لبخند می‎زنم.

ـ مامانت هست دختر گلم...

ـ با مامانم چيکار داری...

ـ اومدم با مامانت در مورد تو صحبت کنم...

چيزی نمی‎گويد، چشمان‎اش نشان می‎دهد که موضوع را نفهميده است. می‎دود توی خانه و صدايش می‎آيد.

زنی با چادر کدری می‎آيد دم در. گل‎های ريز چادرش قشنگ است. گارد گرفته. صوتش پف دارد انگار مثل من کم خوابيده است. با ديدن چهره‎اش، هيچان درونی‎ام آرام می‎گيرد، خوشحالم که می‎توانم چهره‎اش را ببينم، يک آن با خودم فکر می‎کنم اگر طاهره (قرة‎العين) در ۱۹۰ سال پيش با آن شهامت زنانه‎اش، روبنده را از صورتش برنمی‎داشت و حالا من مجبور می‎شدم بدون ديدن چهره‎ی اين زن هموطن‎ام با او درددل کنم، آيا اصلا گفتگوی ”چهره به چهره“ معنی پيدا می‎کرد؟

ـ بله خانم چيکار داريد؟

ـ سلام، می‎بخشيد مزاحم شدم، راستش من دانشجو هستم،اومدم که... ببينيد ما داريم در مورد حق زنان يعنی حق و حقوق خودمان با دوستام همکاری می‎کنم.

ـ گفتی برا چی؟

جمله‎ی قبل را تکرار می‎کنم و کمی هم بيشتر توضيح می‎دهم.

ـ بله متوجه شدم،خيلی می‎بخشين ولی من الان خيلی کار دارم، غذام رو اجاق مونده...

ـ ببينيد ما داريم سعی می‎کنيم قوانينی که به ضرر زنان است عوض بشه. برا اينکار بايد به مسئولان بگوييم که اين قوانين، زندگی زن‎ها رو با هزارتا مشکل روبه‎رو می‎کنه. مثلا ما تو قانون تعدد زوجات داريم که مردها می‎تونن چند زن بگيرن و زن‎ها هم نمی‎تونن اعتراض کنن. خود شما فکر نمی‎کنين شوهرتون ممکنه يه روزی بره يه زن ديگه بگيره؟؟ يعنی سرتون ”هوو“ بياره؟

ـ والله چی بگم، خوب اينا به من چه مربوطه خانم. چيکار می‎تونم بکنم؟... من بايد برم غذا درست کنم الان بچه‎ها از مدرسه می‎يان...

ـ خوب منم نيمه کاره غذامو گذاشتم تو خونه و اومدم اين‎جا. تا صد سال ديگه هم که زندگی کنيم بايد هی غذا بپزيم. والله منم غذا بايد بپزم ولی اينکار که تمومی نداره. ۱۰ – ۲۰ ساله داريم غذا می‎پزيم حالا ۱۰ دقيقه هم نپزيم چيزی می‎شه؟

سکوت کرده و به چشم‎هايم خيره مانده است.

ـ اين دخترتون رو ببينين، همه‎ی جوونی و زندگی‎تونو می‎زاريد مثل دسته گل بزرگ‎اش می‎کنين ولی اگه بيفته دست يه شوهر بد و ناجنس، خب زندگی‎اش داغون می‎شه مگه شما سرنوشت دخترهای ديگه رو نديديد؟

ـ آدم بايد حواس‎اش باشه دخترشو به کی می‎ده. اين اعظم خانم همسايه ماست. همينجوری دخترشو داده به يه مردی که صبح تا شب می‎زنش. من اون موقع بهش گفتم که بايد حواس‎شو جمع کنه. به خرجش نرفت که نرفت، خوب تقصير خودشه. اين‎که تقصير قانون نيس!

ـ ولی اگه همين دختر شما ۳-۴ سال ديگه مثلا از روی بچگی خدايی نکرده يه چيزی رو از تو مغازه‎ای برداره، مثل آدم بزرگا می‎اندازنش زندان. اينو چی می‎گين؟ اين که تقصير شما مادرا نيست...

ـ کی گفته؟

ـ تو قانون هست که دختر ۹ ساله رو مثل يه آدم بزرگ مجازات می‎کنن. شمارو به خدا آخه دختر ۹ ساله چی می‎فهمه؟...

ـ خوب ديگه چيکار می‎تونيم بکنيم؟ همين که از پس زندگی اين بچه‎ها بربيام خودش کليه... اين چيزا که به ما مربوط نمی‎شه...

ـ چرا خانم، قانون به همه‎ی ما مربوط می‎شه چون وقتی پاتون به دادگستری برسه اون وقت آدم می‎فهمه اين قوانين به ما ربط داره...

ـ حالا شما اومديد اينا رو به من می‎گيد که چی بشه؟...

ـ هيچی مگه ما تو يه شهر زندگی نمی‎کنيم خب بايد با هم حرف بزنيم در مورد چيزايی که زندگی‎مون رو خراب می‎کنه...

ـ آخه من که شما رو نمی‎شناسم... می‎گيد دانشجو هستيد...

ـ آره، ببينيد منم شما رو نمی‎شناسم. اما من با زن‎های ديگه که اونا رو هم نمی‎شناختم جمع شده‎ايم و به کمک هم داريم امضاء جمع می‎کنيم تا بلکه اين مسئولين به حرف‎مان گوش بدن و اين قوانين رو تغيير بدن.

جزوه‎ی حقوقی را از کيفم در می‎آورم و می‎گويم: ”من فقط از شما می‎خوام که اين دفترچه رو بخونيد که توش در مورد قوانين نوشته. بهتون کمک می‎کنه، تو اين جزوه توضيح داده که بعدها ممکنه دخترتون با چه مشکلاتی رو به رو بشه. ما در مورد تغيير قوانين ناجوری که عليه خودمون هست داريم امضاء جمع می‎کنيم. بالاخره ما هم حقی داريم... شما اينو بخونيد بعد وقتی غذاتونو پختيد، اگه دلتون خواست آخر اين جزوه، ما يه صفحه برا امضاء گذاشتيم. اونو امضاء کنيد تا بعد که يک ميليون امضاء جمع کرديم ببريم بديم مجلس تا شايد تغييری تو اين قانونا به‎وجود بياد“

جزوه را می‎گيرد. خداحافظی می‎کنم و ازش معذرت می‎خواهم که وقت‎اش را گرفته‎ام. لبخند می‎زند و در را می‎بندد.

برای اولين‎بار زياد هم نبود

نفسی می‎کشم. فکر می‎کنم برای اولين‎بار آنقدرها هم بد نبود. نيامده بودم که حتما امضاء بگيرم. بحث درباره‎ی شناخت قوانين و حقوق برابر و انسانی زنان از مهم‎ترين اهداف اين کمپين است، پيش خودم فکر می‎کنم تا اين‎جا که خوب بود. اما نمی‎دانم و مطمئن نيستم که پشت در خانه‎ای ديگر چه چيزی انتظارم را می‎کشد.

چند خانه آن‎طرف‎تر، ساختمانی نوساز است که از بيرون معلوم است لانه‎های تنگ و کوچکی به نام آپارتمان روی هم سوار کرده‎اند، با روکش آجری زردرنگ که شيشه‎هايش با حصارهای سياه و گل منگلی پوشانده شده. از يکی از آپارتمان‎ها صدای بلند راديو در کوچه انعکاس دارد. زنگ طبقه اول را می‎زنم. کسی جواب نمی‎دهد. زنگ بعدی را می‎زنم. زنی از پشت آيفن می‎گويد: ”بله؟“ جملات دفعه‎ی قبل‎ام را تکرار می‎کنم و اضافه می‎کنم ”خيلی ممنون می‎شوم اگر پايين بياييد فقط پنج دقيقه وقت‎تان را می‎گيرم تا بيشتر برايتان توضيح دهم“.

زن چند لحظه‎ای ساکت می‎ماند و بعد می‎گويد: ”نه خانم کار دارم، بريد جای ديگه“. می‎گويم: ”به‎هرحال يک دفترچه براتون از زير در انداختم تو، که وقتی اومديد پايين برش داريد بخونيد“ گوشی آيفون را ‎می‎گذارد. از پشت سر احساس می‎کنم يواشکی دری باز شد، شايد دارد براندازم می‎کند. حسابی خيط شده‎ام...

خوب ديگر، همين است که هست! مردم حوصله ندارند. از طرفی ما غريبه‎هايی در شهر خودمان هستيم. مردم نمی‎دانند ما چه کاره‎ايم، حتما پيش خودشان فکر می‎کنند به چه دليل آن ساعت روز، کار و زندگی‎مان را رها کرده‎ايم تا از ديگران بخواهيم در مورد حقوق زنان حرف بزنيم! آره کمی عجيب و غريب است در فضای دولت ـ ساخته‎ی جامعه‎ی ما، جامعه‎ای که مردمانش از زمان شکل‎گيری آن ”دولت ـ ملت“ معروف و تثبيت حکومت رضاشاه، عادت کرده که ماموران دولتی به در خانه‎های‎شان (برای توزيع د.د.ت، برای سرشماری، برای سجل و....) مراجعه کنند... اما اين شهر هم می‎تواند عادت کند به وجود ماها. همگی‎مان می‎توانيم عادت کنيم که گاهی هم می‎شود مثل غريبه‎ها از کنار هم رد نشويم لااقل چند کلمه‎ای با هم صحبت کنيم در مورد آن‎چه که به همگی‎مان مربوط می‎شود نه فقط به ”تک‎ـ تک“ ما. دلم قرص و مطمئن است که به مرور عادت خواهيم کرد. اين زندگی منفرد و تک‎ افتاده می‎تواند عوض شود، بايد حرف بزنيم. راه ديگری نيست، هست؟

اتکاء به نفس بيشتری پيدا کرده‎ام

به خانه‎ی ديگری می‎روم. از اولی محقرتر است. زنگ می‎زنم. در که باز می‎شود دالانی است که در واقع حياط خانه محسوب می‎شود چون انتهای آن، در چوبی اتاقی را می‎توانم ببينم. اما چقدر باريک است. کف خانه از سطح کوچه پايين‎تر است. ياد زمانی می‎افتم که مادرم خبر داد يکی از زن‎های همسايه مرده، می‎شناختيم‎اش با پسر و دخترش در کوچه بازی می‎کرديم. خانه‎اش درست مثل همين خانه‎ای بود که حالا زنگ‎اش را زده‎ام. مادرم می‎گفت آن زن، خودسوزی کرده. رازش سر به مهر ماند و کسی علت خودسوزی‎اش را نفهميد. مادرم می‎گفت حتما خيلی رنج کشيده و غصه خورده که حيوونی خودش را سوزانده، هيچ‎وقت يادم نمی‎رود که عصر آن روز مادرم درحالی‎که روکش يکی از پتوها را می‎دوخت، اشعار باباطاهر را با آهنگ فايض دشتی با سوز دل زمزمه می‎کرد، و نمه اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود، به حتم از تداعی خاطره‎ی بدبختی‎های خودش بود.

زن سلام می‎کند قبل از من. بوی پياز سرخ شده به دماغم می‎خورد. من هم سلام می‎کنم. بچه‎ای بغل دارد و چادرش را نامرتب روی سرش انداخته است. شروع می‎کنم به حرف زدن. چيزی نمی‎گويد. ادامه می‎دهم. هيچ نمی‎گويد. باز هم ادامه می‎دهم، و او باز هم هيچ نمی‎گويد. آخر سر خسته و ته کشيده بهش می‎گويم: ”غذاتون نسوزه؟ انگار پياز سرخ می‎کرديد؟“ سرش را تکان می‎دهد اما متوجه نمی‎شوم منظورش چيست. بچه را از بغل جدا می‎کند. من هم جزوه را بهش می‎دهم و می‎گويم که بالاخره اگر اين‎ها را قبول دارد می‎تواند اين بيانيه را امضاء کند. باز هم از قوانين ناعادلانه که حقوق ما زنان را ناديده می‎گيرد و بلاهايی که سر ما می‎آورد حرف می‎زنم. سخنرانی‎ام کامل و مفصل شده است، اما لام تا کام حرفی نمی‎زند و هم‎چنان ساکت است، نه عذرم را می‎خواهد و نه عکس‎العملی نشان می‎دهد. ورقه امضاء توی دستم مانده است. برای دلخوشی‎ام حتا يک جمله هم نمی‎گويد. خسته شده‎ام و خداحافظی می‎کنم. فقط می‎گويد: ”خدا خيرت بدهد“، لهجه‎ی آذری دارد. لبخند می‎زنم و از خانه‎اش دور می‎شوم که دنبال‎ام می‎آيد. سرش را پايين انداخته می‎گويد: ” آقامون خيلی ناراحتی داره، دست بزن داره، اگه می‎تونی برام يه کاری کنی؟“

چه بايد می‎گفتم؟ اين‎بار من سکوت می‎کنم. می‎گويد: ”می‎دونم نمی‎تونی، هيچکی نمی‎تونه.... فقط خدا...“ دست‎اش را نشانم می‎دهد کبود است: ”باز هم هست... ای کاش می‎مردم... فقط به خاطر بچه‎ها...“

ورقه را از من می‎گيرد و دوباره می‎گويد: ”من سواد ندارم، چيکار کنم خودت می‎تونی برام بنويسی؟....“ می‎گويم: ”آره، حتما می‎نويسم...“ اسم‎اش را می‎نويسم اما سن‎اش اصلا با چين وچروک‎های صورت‎اش نمی‎خورد. می‎گويم: ”می‎خوای اينجا را ضربدر بزن...“ محل امضاء را ضربدر می‎زند و می‎خندد. به پهنای صورت‎اش می‎خندد، نگاه‎اش صميمی و مهربان شده است باز هم تکرار می‎کند: ”خدا خيرت بده...“ و برمی‎گردد به خانه. من اما برنمی‎گردم، کوچه را تا انتها می‎روم. خروج از آن کوچه بيش از ۱ ساعت طول می‎کشد با يک‎ عالمه بحث‎ها ، يک عالمه سکوت‎ها و بی‎اعتنايی‎ها و يک عالمه لبخندها. احساس ضعف و گرسنگی آمده است ـ صبحانه نخورده‎ام مثل هميشه... وقتی بهسوی خانه‎ام برمی‎گردم به آن امضايی که فقط يک ”ضربدر“ است نگاه می‎کنم.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:11  توسط بیژن آزاد  | 

زندگینامه فتح الله مجتبایی



دکتر سیدفتح‌اللـه مجتبایی
در آذرماه 1306 در تهران ولادت یافت. مقدمات ادبیات و علوم رسمی را در فراهان فرا گرفت، و تحصیلات متوسطه را در دبیرستانهای اراک به پایان رساند. در سال 1332 از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و دانشسرای عالی درجه لیسانس گرفت، و از آن سال تا 1338 در دبیرستانهای اراک و تهران و دانشسرای عالی به تدریس ادبیات و زبانهای خارجی اشتغال داشت. در 1339 از طرف وزارت فرهنگ برای آشنایی با روشهای جدید تألیف کتابهای درسی به خارج از کشور اعزام شد و پس از یک دوره مطالعه و تحقیق در این زمینه در آمریکا (دانشگاه کلمبیا، نیویورک) به کشور بازگشت و مأمور تهیه و تدوین کتابهای درسی در ادبیات برای دبیرستانها شد.
در 1341 به وابستگی فرهنگی ایران در پاکستان و مدیریت خانه‌های فرهنگی ایران در شهر لاهور منصوب شد، و تا سال 1344 در آنجا به خدمات فرهنگی و تحقیق در فرهنگ اسلامی. ایرانی شبه قاره مشغول بود.
در پائیز 1344 به دعوت دانشگاه هاروارد به آمریکا سفر کرد و تا سال 1350 در آن دانشگاه به تحصیل در فرهنگ و تاریخ ادیان و زبانهای باستانی ایران و هند اشتغال داشت، و به اخذ درجه فوق لیسانس در تاریخ تطبیقی ادیان و دکتری در تاریخ ادیان و فلسفه‌های ایران و هند نائل گردید، و چون زمینه اصلی تحقیقات و تحصیلات او موضوعات مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران و هند بود، در این مدت دوبار به کشور هند سفر کرد و برای آشنایی با روشهای سنتی تفسیر متون هندوئی و نیز مشاهده احوال و سازمانهای دینی زرتشتیان هند چند گاهی در بنارس و دهلی و بمبئی به مطالعه و بررسی پرداخت.
در 1350 به ایران بازگشت. یکچند در کالج دماوند به تدریس ادبیات فارسی و در گروه فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تدریس حکمت شرق مشغول بود و سال بعد به دانشکده الهیات و معارف اسلامی انتقال یافت و در گروه ادیان و عرفان تطبیقی به خدمت پرداخت.
در 1353 به رایزنی فرهنگی ایران در هند مأمور شد و تا پائیز 1356 در آن کشور علاوه بر خدمات مربوط به مطالعه و تحقیق در روابط فکری و فرهنگی مسلمانان و هندوان در شبه‌قاره اشتغال داشت و در این زمینه تألیفاتی نیز به صورت کتاب و مقاله منتشر ساخت.
پس از پایان مأموریت و بازگشت به کشور همچنان در دانشکده الهیات و معارف اسلامی به تدریس ادامه داد و چند دوره مدیریت گروه ادیان و عرفان آن دانشکده را برعهده داشت. اکنون نیز در همان گروه به تدریس تاریخ ادیان، روش‌شناسی و عرفان تطبیقی اشتغال دارد.
در طول دوران خدمات فرهنگی خود نزدیک به 200 عنوان کتاب و مقاله و شعر و نقد کتاب به صورت تألیف و ترجمه و تصحیح به زبانهای فارسی و انگلیسی در ایران و خارج از ایران از ایشان انتشار یافته است.
فهرستی از گزیده این آثار در زیر آورده می‌شود:

مجموعۀ بزرگداشت نامه‌ها و تاریخ بزرگداشت
1. زندگینامه و آثار مرحوم آیت‌اللـه حاج شیخ هادی نجم‌آبادی، 14 مهرماه 1375.
2. زندگینامه و آثار استاد احمد بیرشک، 29 آبان ماه 1378.
3. زندگینامه و آثار مرحوم دکتر محمدحسن لطفی، 14 آذرماه 1378.
4. زندگینامه و آثار دکتر محمود نجم‌آبادی، 27 آذرماه 1378.
5. زندگینامه و آثار مرحوم علامه محمد قزوینی، 29 دی ماه 1378.
6. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر یداللـه سحابی، 30 بهمن ماه 1378.
7. احوال و زندگی علمی دکتر سیدجعفر سجادی، 9 اسفندماه 1378.
8. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر عبدالحسین نوایی، 30 فروردین ماه 1379.
9. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد شهید مرتضی مطهری، 31 اردیبهشت ماه 1379.
10. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد دکتر محمد حسن گنجی، 24 خرداد ماه 1379.
11. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد جلال‌الدین همائی، 25 تیرماه 1379.
12. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد عبدالرحمان شرفکندی، 22 شهریور ماه 1379.
13. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم حاج میرزا مهدی مدرس آشتیانی، 23 مهر ماه 1379.
14. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم شیخ حسینعلی راشد، 27 دی ماه 1379.
16. زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد دکتر فتح‌اللـه مجتبایی، 15 بهمن ماه 1379.

کتابشناسی
در طول دوران خدمات فرهنگی خود نزدیک به 200 عنوان کتاب و مقاله و شعر و نقد کتاب به صورت تألیف و ترجمه و تصحیح به زبانهای فارسی و انگلیسی در ایران و خارج از ایران از ایشان انتشار یافته است. فهرستی از گزیدۀ این آثار در زیر آورده می‌شود:

الف: «کتابها»
1. شعر جدید فارسی، از ا. ج. آربری، ترجمه ـ با مقدمۀ انتقادی، تهران، 1334.
2. چیترا و گزیدۀ اشعار، از رابیندرانات تاگور، با مقدمه‌ای در احوال و افکار او، تهران، انتشارات نیل،
3. بوطیقا ـ هنر شاعری، ترجمه رساله شعر ارسطو، براساس چند ترجمۀ معتبر، با مقدمه و توضیحات، و مقایسه با ترجمۀ قدیم عربی ابوبشر متی و شروح فارابی و ابن‌سینا و ابن رشد، تهران، 1337.
4. گزیدۀ اشعار رابرت فراست، ترجمه با مقدمه در شرح احوال و سبک شعر او، تهران، 1338.
5. عصر طلائی بونان و فلسفه و هنر آن، از ویل دورانت، ترجمۀ بخش دوم از کتاب تاریخ تمدن جهان، تهران، 1339.
6. تاریخ ادبیات ایران، از فردوسی تا سعدی، از ا. گ. براون، ترجمۀ نیمۀ نخست از جلد دوم تارخ ادبی ایران، با حواشی و اضافات، تهران، 1341.
7. شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان، تهران، 1352.
8. لغت دری (فرهنگ لغت فرس اسدی طوسی)، تصحیح متن براساس نسخۀ دانشگاه پنجاب، با حواشی و مقابله با تمامی نسخه‌های موجود ان، با همکاری دکتر علی اشرف صادقی، تهران، 1365.
9. طوطی‌نامه، ضیاءالدین نخشبی، تصحیح متن و مقدمه در شرح احوال و آثار او، با همکاری دکتر غلامعلی آریا، تهران، 1372.
10. رای و برهمن، براساس کلیله و دمنه بهرامشاهی، با مقدمه و توضیحات، 1374.
11. روضه‌العقول یا مرزبان‌نامه بزرگ، از محمدبن غازی ملطیوی، تصحیح متن، خوارزمی، 1379 (زیر چاپ).
12. Hindu-Muslim Cultural relations, New Delhi, 1978.
13. Indo-Iranian Studies, New Delhi, 1977.

ب: «گزیدۀ مقالات»
1. نظامی و هفت‌پیکر، سخن، تیرماه 1341، شمارۀ 3، 275-279.
2. ذکر چند سنه از تاریخ کبیر جعفری دربارۀ تاریخ وفات فردوسی و خیام و ناصرخسرو، یغما، 1341، شمارۀ 15، 415-418.
3. افلاطون و آئین داریوش، سخن، مهر 1350، شمارۀ 3، 213-223.
4. افلاطون و نظام طبقاتی هند و ایرانی، سخن، خرداد 1351، شمارۀ 11، 1053-1064.
5. زرتشت و ایران‌شناسان این روزگار، سخن، مهر 1351، شمارۀ 3، 227-237.
6. بیرونی و هند، بررسی‌هایی دربارۀ ابوریحان بیرونی به مناسبت هزارۀ ولادت او، شورای عالی فرهنگ و هنر، تهران، 1352، 242-291.
7. بیرونی و علم ادیان، یادنامۀ بیرونی، مرکز مطالعات فرهنگی، 1353، 129-143.
8. تاراچند، اسلام‌شناس ایراندوست، آثار و افکار او، مقالات و بررسی‌ها، تهران، 1352.
9. داستانهای بودائی در ادبیات فارسی، ایندو ایرانیکا، کلکته (بزم ایران)، 1354.
10. چند نکته دربارۀ رستم و سهراب بنیاد شاهنامه، سخن، خرداد 1353، شمارۀ 7 و 8.
11. داستانهای بودائی در ادبیات فارسی ـ داستان گاو نادان، سخن، دی و بهمن، 1355، شمارۀ 7 و 8؛ 683-688.
12. ایران و هند در دورۀ ساسانی، نشریۀ انجمن فرهنگ ایران باستان، فروردین 1358، شمارۀ 20، 60-91.
13. عرفان پیر هرات، مقالات و بررسی‌ها، تهران، 1358، شمارۀ 32-33، 11-40.
14. رنگ تن‌پوش افراد طبقات در جامعۀ هند و ایرانی، آرش، مهر 1360، شمارۀ 7، 75 و 76.
15. چند نکتۀ دیگر دربارۀ ابیاتی از شاهنامه، آینده، آبان، آذر 1362، 602-612.
16. اصل اخذ و اقتباس در نقل مفاهیم علمی ـ تجربه‌های چین و هند و پاکستان، نشر دانش، مهر و آبان 1362، 2-9.
17. ملاحظاتی دربارۀ اعلام کلیله و دمنه، مجلۀ زبانشناسی، پائیز و زمستان 1362، شمارۀ 2، 31-63.
18. حافظ و امیرخسرو، آینده، بهار، 1364، 49-69.
19. آشنائی مسلمانان با منطق ارسطوئی، مقالات و بررسیها، دفتر 43-44، 67-1366، 19-39.
20. آخرالزمان در یهود و مسیحیت، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، 1367، 136-144.
21. آدم در یهود و مسیحیت، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، 1367، 172-179.
22. آذر کیوان و ادبیات آذر کیوانی، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، 1367، 247-259.
23. افسانه‌های جهانگرد، کتاب سخن، 1368، 15-22.
24. ابراهیم ادهم، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، 1368، 403-408.
25. ابلیس در عرفان و ادب، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 2، 1368، 597-605.
26. ابن خفیف، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 3، 1369، 434-439.
27. ابن سبعین، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج3، 1369، 657-664.
نقل علوم و معارف هندی به جهان اسلامی، هفتاد مقاله، ج 2، 697-712، تهران، 1369.
29. حافظ و امیر معزّی، مجلۀ ایران‌شناسی، مریلند، آمریکا، سال 3، شمارۀ 2، 1370، 36-333.
30. از حواشی دیوان حافظ، قافله‌سالار سخن، خانلری، تهران، 1370، 243-253.
31. ابن‌سینا ـ ادب و عرفان و زبان‌شناسی، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، 1370، 41-49.
32. داستانهای هندی در ادب فارسی، یکی قطرۀ باران، تهران، 1370، 471-489.
33. از حواشی دیوان حافظ، کتاب سخن، تهران، 1371، 212-213.
34. سخنی دربارۀ شاهنامه، مجلۀ هستی، اسفند ماه 1371.
35. نسخه‌ای کهن از شاهنامه، آینده، فروردین ـ خرداد 1372، 291-302.
36. ابن یمین، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 5، 1372، 144-146.
37. ابوالقاسم فندرسکی، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 6، 1373، 169-173.
38. گفتگوی اقبال و حافظ، نامه شهیدی، تهران، 1374، 495-511.
39. زبان اردو (تکوین و گسترش آن) در شبه قاره، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، 1375، 541-547.
40. احمد سرهندی، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 7، 1375، 48-59.
41. داستان ملاقات و مکاتبات بوعلی و بوسعید، نامۀ فرهنگستان، سال ٢، شمارۀ 2، 1375، 5-22.
42. اسلام در قاره، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 8، 1377، 562-581.
43. بر حواشی دیوان حافظ، ارج‌نامۀ ایرج، ج 1، 1377، تهران، 321-328.
44. میرفندرسکی در هند، خرد جاودان (جشن‌نامۀ استاد جلال آشتیانی)، تهران، 1377، 595-619.
45. بر حواشی دیوان حافظ، مهدوی‌نامه، 1378، تهران، 569-607.
46. اضافه در زبان فارسی (بحث در تاریخ و تحول آن)، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 9، 1379، 311 تا 314.
47. اقبال لاهوری، دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج 9، 1379، 623-631.
48. کند و کاو در بیخ و بن چند واژه، یادنامۀ دکتر احمد تفضّلی، تهران، 1379.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 7:27  توسط بیژن آزاد  | 

بیل تامپسون

زندگی دوم مجازی؛ تجربه ای تازه در دنیای اینترنت

اهمیت دنیای مجازی در زندگی روزمره ما چنان است که دست کم گرفتن آن به سادگی ممکن نیست.

تهیه کنندگان برنامه "برادر بزرگ" (Big Brother) تلویزیون واقع نما(Reality TV)، می گویند که قصد دارند تا سری ویژه ای از این برنامه با شرکت پرسوناژهای مجازی بسازند.

شرکت کنندگان یا کسانی که این پرسوناژها را که شبیه آدمک های کارتونی هستند، روی اینترنت خلق می کنند، در خانه ای با دیوارهای شیشه ای ساکن خواهند شد، برنده این برنامه صاحب همه جزیره "زندگی دوم" می شوند.

فضای اجتماعی

بازنمایی "برادر بزرگ" در فضای مجازی موضوعی بحث برانگیز است. شاید جورج اورول در این باره چنین می نوشت: "اگر می خواهید تصوری از آینده داشته باشید، یک مدیر ریشوی سیستم را در نظر بیاورید که همیشه سرور را کنترل می کند."

اگر چه ممکن است"زندگی دوم" هم نوع دیگری از سرگرمی آن لاین به شمار برود اما در واقع نمایانگر واقعی کاربرد فضای آن لاین است.

در حال حاضر بیش از یک میلیون نفر از این بازی سه بعدی آن لاین استقبال کرده اند.

شرکت کنندگان در این بازی می توانند لباس های متفاوت بر تن شخصيتهايی که خلق می کنند بپوشانند و یا در دنیای مجازی پرواز کردن با هواپیما را تجربه کنند.

بسیاری از شرکت کنندگان وقت بسیاری را برای بازی سپری می کنند و از ابزارهای موجود در این بازی برای خلق فضای مجازی که دیگران را نیز به مشارکت در آن ترغیب می کند، استفاده می کنند.

ارتباط اجتماعی مجازی

ایده جالبی است که به مردم بگویید به یک خانه مجازی سه بعدی بر روی اینترنت بروند که تصاویر مورد علاقه شما بر روی دیوارها نصب شده است، آخرین نوشته هایتان در وبلاگ خودتان را روی میز بخوانند و تقویم و برنامه کاری تان را روی در یخچال ببینند.

ولی"زندگی دوم" چیزی بیشتر از این هاست. جایی است که فن آوری و ارتباط اجتماعی در فضای مجازی مجالی برای آزمون می یابد.

شاید ما هنوز در مراحل نخست پدیداری فضای آن لاین قابل استفاده باشیم، بنابراین چاره ای نداریم جز آن که با بازی در آن، کودکی دومی را به جای زندگی دوم اینترنتی، تجربه کنیمگویید به یک خانه مجازی سه بعدی بر روی اینترنت بروند که تصاویر مورد علاقه شما بر روی دیوارها نصب شده است، آخرین نوشته هایتان در وبلاگ خودتان را روی میز بخوانند و تقویم و برنامه کاری تان را روی در یخچال ببینند.

ولی"زندگی دوم" چیزی بیشتر از این هاست. جایی است که فن آوری و ارتباط اجتماعی در فضای مجازی مجالی برای آزمون می یابد.

شاید ما هنوز در مراحل نخست پدیداری فضای آن لاین قابل استفاده باشیم، بنابراین چاره ای نداریم جز آن که با بازی در آن، کودکی دومی را به جای زندگی دوم اینترنتی، تجربه کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:35  توسط بیژن آزاد  | 

دکتر مریم رهنمون: خونریزی های غیرطبیعی رحم

Rahnemun
همانطور که همه بانوان آگاهی دارند، خونریزی از ناحیه تناسلی و رحم به صورت پریود ماهیانه یکبار طبیعی است. حال اگر خونریزی به دلیل دیگر و زمان متفاوت اتفاق بیفتد، غیر طبیعی است.
چه بانوانی و در چه سنی می توانند گرفتار اینگونه خونریزیهای رحمی بشوند؟
باید دانست که این خونریزیها در هر سنی اتفاق می افتد ولیکن بسته به سن بیمار دلایل متفاوت دارد. ازسنین جوانی که آغاز کنیم


1- در دختران بسیار جوان که هنوز به سن بلوغ نرسیده اند و در سنی هستند که داشتن پریود ماهیانه برایشان بسیار زود است. در این سن اکثراً به دلیل آسیب های وارده بر ناحیه تناسلی خواهد بود. به ویژه باید به تجاوز جنسی فکر کرد. اگر چه که تومورها و سرطانها می توانند سبب خونریزی دراین ناحیه در این سن بشوند. به ندرت بلوغ زودرس سبب اینگونه خونریزیها خواهد شد که باید گفت قبل از شروع خونریزی علائم و نشانه های دیگری در کودک است که تشخیص داده می شود. به هر حال اگر مشکوک شدید که دختر خردسال شما خونریزی در ناحیه تناسلی دارد، باید فوری با پزشک او در میان بگذارید.
2- در بانوان که در سنین باروری هستند، گاهی دوره پریود ماهیانه طولانی تر دارند و گاهی کمتر و یا بیشتر خونریزی ماهیانه دارند که اکثراً این حالت ها طبیعی است . ولیکن مواردی است که اگر خونریزی رحمی داشته باشند غیر طبیعی خواهد بود که به این موارد اشاره می شود. به طور طبیعی هر 28 روز یکبار خونریزی ماهیانه در زمان باروری اتفاق می افتد.
- اگر به طور مکرر و یا بیشتر موارد پریود ماهیانه زودتر اتفاق بی افتد مثلاً هر 20 تا 21 روز یکبار
- اگر پریود ماهیانه به فاصله هر 35-45 روز اتفاق بی افتد.
- اگر خونریزی ماهیانه بیشتر از معمول باشد
- اگر در بین عادت ماهیانه بیمار لکه بینی داشته باشد.
- اگر پس از آمیزش جنسی و یا نزدیکی زن لکه بینی داشته باشد.
اگر هر یک از علائم بالا در خانمی در سن باروری باشد باید به پزشک مراجعه نماید.
3- در بانوان که در سنین یائسگی هستند، خونریزی از رحم بسیار علامت مهمی است. البته باز بستگی به این دارد که در چه زمان پس از یائسگی اتفاق بی افتد.
- اگر 12 ماه یا بیشتر پس از یائسه شدن خونریزی رحم اتفاق بی افتد.
- در بانوان یائسه که روی هورمون هستند اگر 12 ماه یا بیشتر پس از هورمون تراپی، درگیر خونریزیی رحم بشود.
به طور کلی خونریزی غیر طبیعی رحمی می تواند یکی از علائم سرطان رحم باشد. بنابراین هر خانمی که دچار گرفتاری و یا تغییرات در سیکل پریود خود بشود باید به پزشک خود مشورت کند.

چگونه پزشک شما را کمک خواهد کرد؟
پزشک نخست توجه به این دارد که چه زمان، چگونه این خونریز غیر طبیعی رحمی اتفاق افتاده است و همچنین تا چه اندازه ای خونریزی شدت دارد.
بیماریهای دیگری هستند که بدون اینکه مربوط به ناحیه تناسلی باشند باعث خونریزی غیر طبیعی از رحم می شوند.
گاهی مصرف بعضی از داروها باعث خونریزی غیر طبیعی رحمی می شود.
گاهی استفاده از گیاه درمانی می تواند عامل خونریزیی رحمی باشد.
ولی به هر حال هر بانوئی که خونریزی رحمی دارد باید از نظر زنان معاینه بشود. و حتماً حداقل pap smear را انجام دهد.
اگر بانوانی درسن باروری باشند ممکن است به دلیل عوارض حاملگی گرفتار خونریزی بشود. گاهی اوقات عفونت ها، صدمات وارده به لگن، سرطان می تواند سبب خونریزی غیر طبیعی رحم بشود که تمام اینها توسط پزشک بررسی خواهد شد.
بنابراین با توجه به اینکه علل مختلف سبب این گونه خونریزیها می شود در نتیجه گاهی بیمار چندین جلسه باید با پزشک خود دیدار و بررسی داشته باشد تاعلت اصلی را جویا شود. و سپس بستگی به اینکه چه عاملی سبب این خونریزی شده باشد بیمار درمان لازم را می گیرد.

یکی ازعلل شایع خونریزیها غیر طبیعی رحم سرطان رحم است. و عده ای از بانوان شانس بیشتری برای گرفتار شدن به این بیماری را دارند و بهتر است که برای این نوع سرطان بررسی بشوند. حال ببینیم چه کسانی ریسک بالاتر دارند.
1- بانوان مسن تر از 35 سال
2- بانوان خیلی چاق
3- اگر بانوانی هر 35 روز یکباریا بیشتر به جای هر 28 روز یکبار پریود می شود.
4- بانوئی که هرگز حاملگی نداشته است.
5- بانوئی که داروی Tomaxiten - Nolvadex استفاده می کند که اکثراً برای سرطان سینه استفاده می شود.
این خونریزی ها را می شود با درمان داروئی برطرف کرد و گاهی بیمار هفته ها یا ماه ها دارو لازم دارد.اگر چنانچه باز هم خونریزی رحمی با دارو درمان نشود پس تست های بیشتری توسط پزشک درمانگر انجام خواهد شد.
به طور مثال گاهی تکه برداری ازداخل رحم برای تشخیص استفاده می شود.

( Endo metrial Biopsy) گاهی سونوگرافی لگن و رحم لازم است که با سونوگرافی لگن می شود رحم- لوله ها و تخمدانها را بررسی کرد.
گاهی پزشک برای تشخیص داخل رحم را با دستگاه ویژه نگاه و بررسی می کند.

اگر بانوئی در سن یائسگی گرفتار خونریزی رحمی بشود، گاهی علاوه بر سونوگرافی احتیاج به کورتاژ درمانی خواهد بود که هم خونریزی را قطع کند و هم اینکه از نسج داخل رحم نمونه کامل برای بررسی سرطان رحم برداشته شود. که در این نوع بررسی بهتر می شود به تشخیص سرطان رسید تا به اینکه فقط نمونه کوچکی از نسج داخل رحم (Endometrial biopsy) مورد بررسی قرار بگیرد.

برای کورتاژ بیمار باید بیهوشی بگیرد حال در بانوئی که بیهوشی خطراتی در بر دارد و صلاح نباشد در اینصورت برای تشخیص از آندومتریال بیوپسی و اولتراسوند رحم استفاده می شود. در خاتمه یادآور می شوم اگر چه که پریود و خونریزی رحم یک پدیده در بانوان است ولیکن اگر به هر دلیل و در هر بانوئی این خونریزی از فرم طبیعی خارج بشود، باید با مراجعه به پزشک علت آن بررسی و درمان بشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 8:55  توسط بیژن آزاد  | 

كريستين بوبن
 
 
 
«كريستين بوبن» (Christian Bobin) در سال ۱۹۵۱ در شهر «كروزو» (Creusot) به دنيا آمد.
 
«كريستين بوبن» فارغ التحصيل رشته فلسفه است.
 
«بوبن» تاكنون بيش از ۳۵ اثر منتشر كرده است كه برخي ازآثارش همچون «رفيق اعلي» (Le Tres - bas) در مدت كوتاهي در تيراژهاي بالا به فروش رفت وبه چاپ هفتم و هشتم رسيد و در سال ۱۹۹۳ نيز برنده جايزه ادبي Dera - Magots، يكي از جوايز مهم ادبي ـ فرهنگي فرانسه شد.

هريك از آثار بوبن گوشه اي از افكار و زندگي او را به تصوير مي كشد. خود او مي گويد: «هريك از كتابهايم تابلويي است از يك گوشه زندگيم. من دوست دارم در كتابهايم «زندگي» را نقاشي كنم،. «هستي» را بسرايم، «عشق» را بنوازم، «مرگ» را رنگ آميزي كنم، «تقدس» را به آواز درآورم ...»
 

«معنويت» و «تقدس» از مضامين محوري آثار و افكار «بوبن» است. آهنگين بودن سبك كارش باعث شده نوشته هاي او بين نظم و نثر شناور باشد. بطوري كه وقتي نوشته هايش را مي خوانيم، احساس مي كنيم در پس آنها انديشه نهفته و بلبلي آواز سرداده است. چراكه «بوبن» معتقد است «نوشتن يعني سراييدن آواها.» و اين طرز تفكر باعث شده كتابهايش فضايي شعرگونه پيدا كنند.
 
«انسان براي آنكه علاوه بر «زنده بودن»، «زندگي كردن» را نيز بياموزد، نيازمند دو تولد است.»   كريستين بوبن

بوبن نه در كتابها و نه در مصاحبه هايش علاقه اي به شرح جزئيات زندگي اش ندارد. او در اين مورد در كتاب «فراتر از بودن» (La plus que ViVe) مي نويسد: «انسان براي آنكه علاوه بر «زنده بودن»، «زندگي كردن» را نيز بياموزد، نيازمند دو تولد است. يكي تولد جسمي و ديگر تولد روحي. خيلي ها تنها با تولد جسمي «زنده اند» كه اينها زندگي نمي كنند اما معناي واقعي «زندگي» را آن دسته از انسانها مي چشند كه با تولد روحي خود زندگي مي كنند. انسان از زماني موجوديت پيدا مي كند كه متولد مي شود و از زماني آغاز به «زندگي» مي كند كه روحش را به پرواز درآورد.»
 

از جمله آثار «بوبن» مي توان به كتابهايي چون؛
  • رفيق اعلي،
  • بخش پنهان،
  • زن آينده،
  • پيراهن كوتاه مهماني،
  • غيرمنتظره،
  • فراتر از بودن،
  • انسان شوم،
  • نامه هاي طلايي،
  • دستفروش،
  • كتاب بيهوده،
  • هشتمين روز هفته،
  • جادوي آسان،
  • موتسارت و باران،
  • چند روز با خانم ها،
  • بندباز،
  • قلب برفي
  • و ...
اشاره كرد.
 

كتاب «رفيق اعلي» ماجراي زندگي [از تولد تا مرگ] قديسي ايتاليايي به نام «فرانچسكو» است. كه شخصيتي بسيار مشهور در ادبيات اروپا است.

«فرانسوا آسيزي» در سال ۱۱۸۲ در شهر آسيزي ايتاليا و در خانواده اي مرفه و ثروتمند به دنيا آمد. همه اهميت اين قديس به دليل جايگاه معنوي و روحاني او نيست، بلكه او بنيانگذار فرقه اي روحاني ـ عرفاني بود كه از رابطه عاطفي مادر و فرزند الهام گرفته بود و عاطفه مادرانه را سرچشمه تقدس مي دانست. او و پيروانش انزوا و گوشه گيري را به منظور اعتراض به جهان هدف خود قرار داده بودند و طبق همين آرمان و به خاطر دغدغه فكري اش براي زندگي و آينده بشر، زندگي مرفه خانوادگي خود را رها مي كند و عمرش را در انزوا وقف خدمت به بيماران جذامي در جذامخانه مي كند كه اين شرايط باعث تحول روحي و سير معنوي در او مي شود و اين همان دليل اصلي اهميت و جايگاه ويژه او در نزد نويسندگان و هنرمندان اروپايي است.
 

بوبن در كتاب «رفيق اعلي» به مخاطب يادآوري مي كند: «انسان با مردن به زندگي دعوت مي شود، با دوست داشتن، دوست داشته مي شود، با آرامش دادن آرامش مي گيرد، با بخشيدن، بخشوده مي شود، با فهميدن، فهميده مي شود و...»
 

بوبن معتقد است «عشق» كامل در دوران كودكي به انسان هديه مي شود، اما انسان به تدريج با درگير شدن در حصارهاي زندگي و زندگاني جسماني اش اين عشق را از دست مي دهد و انسان براي به دست آوردن دوباره آن بايد به دوران كودكي خود رجوع كند تا دوباره آن عشق متعالي را به دست آورد.
 

در كل «بوبن» اعتقاد دارد خداوند نعمتهايي چون نيكي، پاكي، عشق و... را در وجود كودك به وديعه مي گذارد، اما انسان به تدريج در طول زندگي خود با آلوده شدن به زندگي مادي و پرداختن به زندگي جسمي خود اين نعمتها را از دست مي دهد و بسيار بايد تلاش كند و رنج ببرد تا دوباره آنها را به دست آورد.
 

يكي ديگر از آثار وي كه بسيار نيز مورد توجه منتقدان و مخاطبان قرار گرفت «كتاب بيهوده» (Un Livre inutile) بود. در اين اثر بوبن با پرداختن به آثار و افكار هفت نويسنده و شاعر برجسته جهان ادبيات قصد دارد ماهيت و فلسفه ادبيات را بيان كند:
  1. پل كلودل،
  2. فرانسيس پونژ،
  3. گوستاو رو،
  4. شارل فردينان رامو،
  5. ساموئل بكت،
  6. گيوم آپولينر
  7. فرانسيس كافكا
هفت شخصيتي هستند كه بوبن در اين اثر خود به آنان مي پردازد.

بوبن به عنوان نويسنده معنوي گرا همچون سيمون وي و پل كلودل به ادبيات با نگاهي معنوي و انساني مي نگرد. او شعر را نوشدارو و هوشدارويي براي روح انسان مي داند.
تخيل، بازيهاي زباني، كلمات آهنگين، جملات كوتاه و پرمغز از جمله خصوصيات سبك نگارش بوبن است كه در «كتاب بيهوده» كاملاً مشهود است.
بوبن به عنوان يك نويسنده معنوي گرا از دين، معنويت و تقدس مضموني ادبي مي سازد. بدين ترتيب مي توان گفت او با ساز يك آهنگساز، انديشه يك متفكر، قلم يك اديب و احساس يك شاعر مي نويسد. كارهاي او اغلب حجمي اندك ولي مضموني سنگين دارند كه او با هنر و توانايي خود با استفاده از زباني شاعرانه، كلامي آهنگين و زيبايي ادبيات اين سنگيني و پرمحتوايي كارش را همچون پر كاهي در فضا به پرواز در مي آورد تا بر دل مخاطبش بنشيند.
 
 
 

 مأخذ:

1-   Le Monder Fr: Aujourd, hui

نويسنده: دومينيك بولييه Dominique Boullier 

 مترجم: ليدا فخري

 

 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:3  توسط بیژن آزاد  | 

مفاهيم رندورندى در غزل حافظ


 1
 
 
    اين داستان ساختگى يا واقعى را اگر نه همه دست‏كم خيلى‏ها شنيده‏اند. به طور مقدمه عرض كنم كه حاج‏ميرزا آقاسى‏علاقه مفرطى به آبادانى داشت و آن‏طور كه خانم ناطق در كتابى راجع به او نشان مى‏دهد،بخش اعظم املاك خالصه دولتى ايران مرهون كوشش‏هاى خستگى‏ناپذير او بوده. املاكى كه پس از او به تيول چاپلوس‏ها و بادمجان‏دور قابچين‏هاى دربارى داده شده و غالباً از ميان رفت. البته احداث آبادى و توسعه كشت و زرع هم در درجه اول لازمه‏اش تامين آب است و مهم‏ترين راه تامين آب هم حفر قنات. و حاج ميرزا آقاسى هر جا كه شرايط ارضى را براى احداث قنات مساعد مى‏ديد بى‏درنگ چاه‏كن و چرخچى و خاك‏بيار و خاك‏ببر مى‏فرستاد و ترتيب كار را مى‏داد.
    حالا بگذاريد تا به نقل آن داستان برسيم بر اثبات نظرى كه در جلسه سيرا )CIRA( عرض كردم و گفتم : «اين نمونه‏ها را مى‏آورم تا نشان بدهم چه حرام‏زاده‏هائى بر سر راه قضاوت‏هاى ما نشسته‏اند كه مى‏توانند به افسونى دوغ را دوشاب و سفيد را سياه جلوه بدهند»، دست به نقد يك نمونه خيلى زنده ديگر هم اضافه كنم. يعنى همين تجربه تاريخى حاج ميرزا آقاسى را.
 


    اين شخص يكى از بدنام‏ترين صدر اعظم‏هاى تاريخ است. برايش انواع و اقسام لطيفه‏ها ساخته‏اند كه مثلا يكيش قضييه معروف گاوميش اوست. برايش انواع و اقسام هجويات به هم بافته‏اند كه نمونه‏اش اين رباعى است:
 
 نگذاشت به مُلك شاه حاجى دِرمى
شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى‏
 نه خاطر دوست را از آن آب نَمى
نه بيضه خصم را از آن توپ غمى
 
    خانم ناطق در تحقيقاتش به نكته عجيبى رسيده. او در كتابش نشان داده كه مساله به كلى چيز ديگرى بوده و قضيه از بيخ و بُن صورت ديگرى داشته و حقيقت اين است كه حاج ميرزا آقاسى را دشمنان نابكارش از طريق منفى جلوه دادن اقدامات كاملا مثبت و خيرخواهانه او بدنام و لجن‏مال كرده‏اند. به همين رباعى كه خواندم توجه كنيد:  آقاسى با دو نيت به آبادى و زراعت و فعاليت‏هاى كشاورزى اقدام مى‏كرده و در اين تلاش به هيچ رو نفع مادى خودش را منظور نداشته. نيّتش گسترش و ايجاد املاك خالصه دولتى بود كه سود دوگانه‏ئى داشت: يكى تامين خوراك مردم، يكى افزايش درآمد دولت. و فراموش نكنيم كه در آن روزگار توليدات كشور تقريباً فقط منحصر بود به محصولات كشاورزى. با توليد گندم توسط دولت و تامين نان مردم جلو اجحاف زميندارها و مالكان بزرگ گرفته مى‏شد كه مشتى دزد و دغل و گرگ‏هاى چشم‏و دل گرسنه بى‏رحم و عاطفه بودند و تا مى‏ديدند سال كم آبى و كم بارانى است گندم‏شان را ته انبارها قايم مى‏كردند قحطى مصنوعى راه مى‏انداختند تا كارد به استخوان مردم برسد و قيمت گندم به چندين ده برابر قيمت واقعيش سربزند.
    خُب، پس با ايجاد و گسترش شبكه‏ئ خالصه‏هاى دولتى مى‏شد روزى جلو اين كنه‏ها را گرفت. پى‏آمدهاى ديگر اين كار هم روشن است و به توضيح زيادى نياز ندارد، مثلا تثبيت نرخ كليدى غله و از آنجا تثبيت نرخ ديگر كالاها. سود دوم اين كار افزايش درآمد دولت و خزانه بود. دولت كه درآمد داشته باشد چشمش به دست مردم و دستش به كيسه ملت نمى‏ماند كه هر روز كمرش را زير بار ماليات‏ها و عوارض جورواجور خميده و خميده‏تر كند. پس وقتى شرف‏فروش قلم به مزدى برمى‏دارد مى‏بافد و مى‏پراكند كه: «نگذاشت به مُلك شاه حاجى درمى/ شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى»، رو راست لجن‏پراكنى مى‏كند.
 براى رسيدن به نتيجه نامردانه‏ئى كه مى‏خواهد بگيرد عمل مثبتى را به كلى منفى جلوه مى‏دهد. تاريخ جعل مى‏كند. در ذهن من و شما اين قضاوت نادرست را رسوخ مى‏دهد كه اين مرد پول خزانه دولت را برداشت خرج قنات و باغ و ده كرد جورى كه دو پول سياه ته خزانه باقى نماند. و بناچار اين نكته تلويحى را هم كه آشكارا در رباعى نيامده به ذهن خواننده يا شنونده رسوب مى‏دهد كه حاجى ِطمعكار ِچشم گشنه همه اين قنات‏ها و دهات و آبادى‏ها را براى شخص خودش مى‏ساخته.
    داستان توپ‏ريزى او هم كه بى‏بروبرگرد درش غلو كرده‏اند اين بود كه ايران مى‏بايست تداركات نظامى قوى و مستقل داشته باشد. حاجى قطعا بايد تجربه شوم چند سال پيش از آن را بسيار جدى گرفته باشد. در زمان فتحعلى شاه به چشم خود ديده بود كه توسل به كشورهاى ديگر كه بيايند ما را در جنگ با روسيه تقويت نظامى كنند چه فجايعى به بار آورد و چه‏طور منجر به از دست رفتن پانصد هزار كيلومتر مربع از خاك مملكت شد. تقويت بنيه دفاعى كشور با سلاح‏هائى كه ساخت خود كشور باشد چنين بد است؟ - توپخانه مهمترين رسته نظامى آن دوره بود كه به هيچ شكلى نمى‏شد دست كمش گرفت. شما شرح بسيارى از جنگ‏ها را كه بخوانيد مى‏بينيد در آنها ارتشى به مراتب قوى‏تر و كارآزموده‏تر از حريف، كارش به شكست انجاميده تنها به اين دليل كه تعداد توپ‏هايش كم‏تر از تعداد توپ‏هاى حريف بوده. حاجى با چشم‏هاى خودش ديده بود كه فقط با تفنگ سرپُر نمى‏شود حدود و ثغور مملكت را حفظ كرد. آذربايجانى‏ها اسم تفنگ‏هائى را كه قشون عباس ميرزا پدر محمد شاه - مى‏خواست با آنها جلو تجاوز قشون تزار را بگيرد گذاشته بودند «تفنگ‏دايان دولدوروم». جمله‏ئى است اسمى، و به تركى، و معنيش «تفنگ ِوايسا پُرش كنم» است. تفنگ‏هائى كه وقتى خاليش كردى بايد دَبه باروتت را از كمر واكنى، باروت پيمانه كنى از سُمبه را از بغل تفنگ بكشى نمد را به قدر كافى توى لوله روى باروت بكوبى، بعد چارپاره سُربى بريزى و باز نمد بتپانى و دوباره سمبه‏كوبى كنى و دست‏آخر چاشنى سر پستانكش بگذارى. و همه اين‏ها هم كارى نبود كه با دستپاچگى و به‏طور سَرسَرى و از روى بى‏دقتى بشود انجام داد: چون اگر باروت كم مى‏شد تير به نشانه نمى‏رسيد و اگر چارپاره زيادتر مى‏شد لوله تفنگ مى‏تركيد كار دستت مى‏داد. و خب، در اين فاصله سرباز طرف مقابل يا در رفته بود يا با تفنگ تَه‏پُرش چند تا گلوله كله قندى شيك نذرت كرده بود. مگر اينكه قَسَمش مى‏دادى جان مادرت وايسا پُرس كنم. دايان دولدوروم. پس در اين مورد هم ميرزا آقاسى بيچاره كار خبطى انجام نداده بود.
    پس راستى راستى موضوع چيست؟ چرا مى‏بايست حاجى بيگناه سكه يك پول بشود؟ چه كسانى در لجن‏مال كردن او ذينفع بوده‏اند؟ - و خانم ناطق رد اين سوآل‏ها را گرفته پرده از روى اين جعل تاريخ برداشته سندهايش را هم عينا پيوست تحقيقاتش كرده. يعنى عكس مجموعه اسناد را. و اسم كتابش را هم گذاشته «ايران در راه دستيابى به تمدن اروپا» كه در حقيقت برنامه سياسى حاج ميرزا آقاسى بوده است. پس دشمنان آقاسى كى‏ها بودند؟ سوآل زائدى است. طبعا وقتى مدنيّت پيشرفته حاصل بشود كار ِباورهاى نامربوط و بى‏اساس يا ارتجاعى يا مخالف ِپيشرفت خودبه‏خود ساخته است. با اين ترتيب منافع چه كسانى به خطر مى‏افتد؟ بگذاريد جمله‏ئى را كه سفير وقت فرانسه اگر اشتباه نكنم كنت دوگبينو )Comte de Gobineau Joseph( در كتابش راجع به ايران دوره صدارت حاج ميرزا آقاسى آورده است نقل كنم، خيلى چيزها روشن مى‏شود. مى‏نويسد: «دمكراسى و آزادانديشى ِامروز اين مملكت را ما اروپائى‏ها مگر به خواب ببينيم!» (مطلب را از حافظه نقل كردم، در هر حال مفهومش همين است) .
    آزادى انديشه، آزادى مذهب ...
    در يك دوره تاريكى ِمحض مردى مى‏آيد كه چراغ دستش است. جهل و تعصب و خشونت نسبت به ديگرانديشان را برنمى‏تابد و معتقد است با تبليغ خشونت‏آميز ِافكار ِمتعصبانه نمى‏توان به قافله رسيد و معاصر دنياى پيشرفته شد. حتا وقتى آخوندى به اسم شَفتى در اصفهان دست به آزار و كشتار اقليت‏هاى مذهبى گذاشت قشون به سرش كشيد، كه جريانش درتاريخ اصفهان ضبط است. خب، وقتى دست به چنين كارى زدى ناچار بايد پيه هزار بدبختى و بدنامى را به تنت بمالى و تُف و لعنتى را كه بر سر و رويت پرتاب مى‏شود به جان بخرى. يك چنين مردى را دشمنان و ضربه‏ديدگان نحوه تفكر او چنان بدنام كردند كه نه فقط مردم فرصت‏گير نياوردند او را بشناسند و حرفش را بفهمند و هضم كنند، بلكه تا سال‏هاى دراز - يعنى تا پيش از آن كه يك محقق تاريخ راز ِقضيه را برملا كند - هر كه اسمش را مى‏شنيد مظهر حماقت و كودنى در نظرش مجسم مى‏شد. در مبارزه صاحبان انديشه‏هاى مندرس با مبشران انديشه‏هاى نو اين يك شگرد ِبارها تجربه شده است كه به‏اش برخواهم گشت.
    بارى صحبت سريكى از داستان‏هاى ساختگى يا واقعى بود كه از حاج ميرزا آقاسى نقل كرده‏اند. مى‏گويند يك بار مى‏رود از مادر چاه ِقنات تازه‏ئى كه مى‏كندند بازديدى بكند. كنار چاه كه مى‏رسد گفت‏وگوى مقنى و وردستش را كه ته چاه پشت‏سرش صفحه گذاشته بودند مى‏شنود. مى‏گفتند يارو چه موجود احمقى است، با اين كه به او گفتيم اين چاه به آب نمى‏رسد مى‏گويد شما بكَنيد به آب رسيدنش با من. حاجى سرش را مى‏كند تو چاه مى‏گويد: «نمك بحرام‏ها! گيريم اين چاه براى من آب نشود، براى شما نان كه مى‏شود.»
    اين حكايت حكايت من هم هست: اينجا، تو همين دانشگاه، اواسط بهار امسال مطالبى عنوان كردم كه اگر براى خودم آب نشد در عوض نان خشك جماعتى را حسابى كَره‏مال كرد، من عادتاً علاقه به پاسخگوئى ايرادها ندارم. اگر طرف حق داشته باشد حرفش را مى‏پذيرم و اگر ياوه مى‏گويد كه، از قديم‏نديم‏ها گفته‏اند جوابش خاموشى است. اما اينجا قضيه فرق مى‏كند. اينجا كوشش شد با جنجال و هياهو و عوامفريبى و عمده كردن پاره‏ئى جزئيات و از گوشتش زدن و به آبش افزودن اصل مطلب ِمن يك عده سعى كردند با بى‏اعتبار كردن شخص من كه هيچ‏وقت هيچ ادعائى در هيچ زمينه‏اى نداشته‏ام و هرگز هيچ تعارفى را به ريش نگرفته‏ام خودشان را مطرح كنند. تئوريسين‏هاى قشون در به در ِخدايگان هم كه درست يك وجب مانده به دروازه تمدن بزرگ پسخانه را به پيشخانه دوخت افتادند ميان كه وسط اين هياهو جُل پوسيده بى‏اعتبارى تاريخى‏شان را از آب بيرون بكشند. به اين جهت است كه اين بار خودم را ناچار مى‏بينم براى نجات نظريات و حرف‏هاى صميمانه‏ام جوابگوئى كنم نه براى رفع اهانت‏هائى كه به شخص من كرده‏اند. من برخلاف آن اشخاص به شعار «آوازخوان، نه آواز» اعتقادى ندارم. عقيده من اين است كه : «آواز، نه آوازخوان». يعنى ببين چه مى‏گويد نبين كه مى‏گويد. بنده بد، بنده با نان توبره بزرگ شده‏ام، تو به جاى پاسخگوئى به حرف من چرا پاى خودم را مى‏كشى وسط؟
    يك آقاى بسيار محترم برداشت تو روزنامه‏اش نوشت كه خود ِخودش مرا ديده و با گوش‏هاى مبارك خودش از دهان من شنيده با وزير يا معاون فلان وزارتخانه بر سر بهاى سناريوئى كه قرار بوده در دفاع از انقلاب سفيد شاه بنويسم تا ازش سريال تلويزيونى تهيه كنند چانه مى‏زده‏ام. خيلى خب، حرفى ندارم. سال 1348 يا 49 هم (گمان كنم بعد از چاپ "ابراهيم در آتش") يكى ديگر از جيره‏خوارهاى رژيم براى بى‏اعتبار كردن من برداشت تو مجله‏ئى نوشت كه من بچه‏هايم را لباس كهنه مى‏پوشانم مى‏فرستم اين‏ور و آن‏ور به گدائى. اين هم قبول. به قول حافظ :
 
 فقيه شهر كه دى مست بود فتوا داد
كه مى‏حرام ولى به زمال اوقاف است.
 
 فرض براين است كه گدائى از مردم دست كم يكى دو سه آب شسته‏تر از آن است كه نواله‏خور دستگاه ظلم‏باشى.
    يك آقاى خيلى دسته نقاشى و بر ما چيز مكنيد ِديگر بدون اين كه اسم بياورد برنامه گذاشت فرمود«بعضى‏ها» ظاهراً بعضى‏ها اسم مستعار جديد بنده است - فرق اسطوره و تاريخ را نمى‏دانند. خب، متن آن سخنرانى را مركز سيرا  )CIRA(چاپ كرده. مى‏توانيد به آن رجوع كنيد. دست كم‏آنجا كه سخن به ابوريحان بيرونى و نقد او از دوره ضحاك مى‏رسد، و اين كه عرض كرده‏ام بيرونى دوره‏ئى را به نقد تاريخى مى‏كشد كه بستر زمانى ِيك اسطوره است و لزوما صورت تاريخ ندارد.
    يك استاد جا سنگين دانشگاه برداشت نوشت "من مطلب آن آقا را نخوانده‏ام فقط شنيده‏ام در خارج گفته حق با ضحاك است." آن آقا كه بنده باشم معتقد است دانشگاهى را كه استادش اين آقا است بايد داد عوضش يك مشت تخمه جابونى گرفت.
    چند تائى كه از خودشان متشكرند و به عنوان‏هاى دانشگاهى‏شان عاشقانه مهر مى‏ورزند مشتى مطالب منتشر فرمودند كه واقعا تماشائى بود. ديدنى و خواندنى و خنديدنى. آنها طبق معمول از فرصت استفاده فرمودند كه به قول خودشان "لِكچرى" بپرانند. از جمله حضرت دكترى كه يكى از وسائل دكتريش گوش نشستن است، تا يكى يك چيزى بنويسد و ايشان سوار موج بشود و به اطرافيان‏شان لبخند بزند كه ما اينيم.
    يك شاعر ناكام هم از فرصت استفاده كرد تا كل كوشش شصت ساله‏ئى را كه در جهت اعتلاى شعر معاصر صورت گرفته سكه يك پول كند: كشتى توفانگير شده بود، اهل كشتى سُنى بودند دست به دامن حضرت خليفه شده بودند يا عُمر يا عُمر مى‏كردند. شيعى آن ميان بود، از كوره در رفت فرياد زد: "يا على، غرقش كن من هم روش !".
    يك عده گريبان لحن سخنرانى را گرفتند، گفتند و نوشتند كه بنده براى افاضات خودم "لحن هتاك ِبى‏چاك ِدهن" برگزيده‏ام. اين آقايان ماشااللَّه آن قدر كلاسيك و نسخه خطى تشريف دارند كه بايد گرفت دادشان دست صحافباشى بازار بين‏الحرمين كه عوض كُت و شلوار يا قبا و عبا تو يك جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجرى صحافى‏شان كند. اينها حالى‏شان نيست كه معنى را لحن است كه تقويت مى‏كند. اينها نمى‏دانند يا دانستنش براى‏شان صرف نمى‏كند كه كلمه براى اين آفريده مى‏شود كه مفهوم يا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شليك كند، بخصوص در گفتار. ايراد مى‏كنند كه چرا به آخرين جنازه قبرستان سلطنت‏گفته‏اى "مشنگ" . البته من نمى‏دانم چرا كلمه مشنگ را نمى‏توان به كار برد، ولى اين را مى‏توانم بگويم كه آقا جان، نه خُل و چِل، نه ديوانه، نه ابله، نه احمق، نه شيرين عقل، هيچ‏كدام بار مفهومى كلمه مشنگ را ندارد. مشنگ كلمه‏ئى است كه مردم ساخته‏اند و بارش بسيار سنگين‏تر از تمامى صفاتى است كه عرض شد. تو كه آقا و باتربيتى و براى مفاهيم مختلف كلمات شسته رفته قاموسى و از آب نگذشته‏دارى چه كلمه‏ئى را براى رساندن اين مفهوم پيشنهاد مى‏كنى؟ من حتى در شعر هم از اين نوع كلمات به كار مى‏برم. تو براى شخص خودخواهى كه سياستش بندتنبانى است (ديديد؟ يك گزك ديگر!) و محله‏هائى به نام‏هاى مُفت آباد و حلبى‏آباد و حصيرآباد و زورآباد و يافت‏آباد (كه چه‏كلمه زيباى پُر معنائى است براى عده‏ئى بى‏خانمان كه بر حسب اتفاق جائى را براى گَل ِهم كردن سرپناهى به چنگ آورده‏اند. ملاحظه مى‏كنيد كه توده ظاهراً بى‏سواد ما زبان فارسى را خيلى بهتر از استادان بى‏ريش يا ريش پشمى دانشكده ادبيات ما مى‏شناسد!) بارى تو براى آدمى عوضى كه در نهايت امر چنين فقرآبادهائى را كه همين‏جور ساعت به ساعت دور و ور پايتختش از عرض و طول رشد مى‏كند نمى‏بيند و در عوض به خيال خودش دارد مملكت را از دروازه تمدن بزرگ عبور مى‏دهد چه صفتى پيشنهاد مى‏كنى كه من آن را به جاى كلمه مثلا به قول تو هتاك ِ"مشنگ" به كارببرم؟ چنين موجودى اگر مشنگ و حتا مشنگ مادرزاد نيست پس چيست؟ يا آن جوانك كه ديدم در اعلاميه‏ئى نوشته بود: "در اين نُه سالى كه مسؤوليت خطير سلطنت را پذيرفته‏ام ..." (يكى را به دِه راه نمى‏دادند، مى‏گفت به كدخدا بگوئيد رختخواب مرا بالاى بام پهن كند.) - خب، اگر در وصف چنين كسى نشود گفت بالاخانه‏اش را اجاره داده با چه جمله ديگرى مى‏شود از جلوش درآمد كه حضرت عالى نفرمائيد لحن‏هتاك است؟ زبان توده مردم زبانى است پويا و كارساز و پُربار. آنها كه از بالاى كُرسى استادى به زبان نگاه مى‏كنند و زمينه علم لذتى‏شان فرائدالادب و كليله و دمنه است ممكن نيست كه بتوانند عمق آن را درك بكنند.
    كمى پيش به يكى از شگردهاى تجربه شده اين گونه مدعى‏ها اشاره كردم و گفتم كه به‏اش برمى‏گردم. - آن شگرد اين است كه وقتى زورشان نمى‏رسد با انديشه يا پيشنهادى دربيفتند يا آن را مُنافى دكان و دستگاه خودشان ديدند همه زورشان را جمع مى‏كنند كه شخص گوينده را بى‏اعتبار كنند. اين يكى از خصايص ِبايد بگويم متاسفانه ملى ما است. وقتى ناندانى‏شان بسته به اين است كه ماست سياه باشد، اگر يكى پيدا شد و گفت: "بابا چشم داريد نگاه كنيد، ماست كه سياه نمى‏شود" به جاى آن كه منطق پيش بياورند مى‏گويند: " حرفش مفت است، چون مادرش صيغه قاطرچى امير بهادر بوده" . مى‏گويند: "حرفش چرت است چون پدرش بهار به بهار راه مى‏افتاده به باغچه بيل‏زنى، پائيز به بعد هم دور كوچه‏ها سيرابى مى‏فروخته". "مزخرف مى‏گويد چون خودمان در مكتبخانه ديديم ابوالفضل را با عين نوشته بود".
    دوست خود من - داريوش آشورى - (اسمش را مى‏برم چون مى‏دانم از حرف حق نمى‏رنجد) در يك مصاحبه قديمى كه اخيراً ديدم در كمال حرامزادگى تجديد چاپش كرده‏اند، در رد برداشت‏هاى من از حافظ سه بار و چهار بار اين جمله را تكرار كرده است كه : "حالا به عقيده شاملو ما بايد برويم حافظمان را از پتروشفسكى ياد بگيريم؟" - و قضيه اين است كه من در مقدمه‏ئ كوتاه موقتيم بر حافظ، نوشته‏ام براى درك او بايد شرايط اقتصادى و اجتماعى دوره‏اش را شناخت، و در حاشيه آورده‏ام: "كتاب پتروشفسكى كه غالب اسناد مربوط به وضع اقتصادى آن دوره را گرد آورده كار شناخت علل فقر اقتصادى آن دوره را آسان مى‏كند". - اين يعنى يادگرفتن حافظ از روى كتاب آن آقا؟
    من در سخنرانى بركلى به ترجمه سنگ نبشته بيستون كه در كتاب‏هخامنشيان دياكونوف آمده استناد كردم. حاصلش اين شد كه نوشتند و هِرته‏كِرته زدند و مغلطه كردند كه من از ديدگاه تاريخ نويس‏هاى عوضى دوره استالين به تاريخ خودمان نگاه مى‏كنم!
    زنده‏باد، مهدى اخوان ثالث، از فرصت استفاده كرد مرا متهم كند كه سعى مى‏كنم به هر قيمتى شده خودم را مطرح كنم. خدا از گناهانش بگذرد. من براى چه بايد چنين كوششى بكنم؟ اين هم شد بحث و جدل؟ اين جوابگوئى نيست، كوشش نادرستى است براى راندن طرف به موضع دفاع از خود، و لاجرم معطل گذاشتن اصل موضوع. بله من هر جا پيش آمده يا پايش افتاده حرف و عقيده‏ام را با بى‏پروائى تمام مطرح كرده‏ام. ديگرانند كه اگر مطلبى را متوجه نشدند يا باورها و دانسته‏هاى‏شان را در خطر ديدند يا صلاح ندانستند آن را بپذيرند به جاى نشستن به بحث و گفت‏وگو جنجال راه مى‏اندازند. درست مثل سگ‏هاى دِه كه تا بوى عابر غريبى به دماغ‏شان مى‏خورد از سر شب تا سر برزدن آفتاب ِعالم‏تاب دنيا را با پارس‏كردن به سرشان برمى‏دارند. مى‏گوئيد چه كنيم؟ دست به تركيب هيچى نزنيم و به هيچ چيز نظر انتقادى نيندازيم كه دل ِ اهل ِباور نازك و شكننده است و تا گفتى غوره سردى‏شان مى‏كند؟
    درباره فردوسى من گفتم ارزش‏هاى مثبتش را تبليغ كنيم و درباره ضدارزش‏هايش به توده مردم هشدار بدهيم. مگر بدآموزى توى شاهنامه كم است؟ كمند آدم‏هاى شيرين عقلى كه در اثبات نظر پست عقب‏افتاده‏شان به فردوسى استناد مى‏كنند كه آن حكيم عليه الرحمه فرموده :
 
 زن و اژدها هر دو در خاك به
جهان پاك ازاين هر دو نا پاك به!
       يا :
 زنان را ستائى سگان را ستاى
كه يك سگ به از صد زن پارساى!
       يا :
 اگر خوب بودى زن و نام زن
مر او را مزن نام بودى نه زن!
 
    البته ممكن است اين نظر شخصى او نباشد و آن را در جريان يك داستان و حتى از زبان كس ديگرى بيان كرده باشد - كه الان حافظه‏ام يارى نمى‏كند - يا اصلا چه بسا كه اين جفنگيات الحاقى باشد. به هر حال سوآل اين است كه عقيده شما و به خصوص شما خانم‏ها درباره اين ابيات چيست؟ - شما هر چه دلتان مى‏خواهد بگوئيد. من مى‏گويم واقعاً اينها شرم‏آور است و بايد از ذهن جامعه پاك شود. گيرم وقتى كسى تو ذهن اين پاسداران بى‏عار و درد ِفرهنگ ايران زمين متحجر شد ديگر جرأت پدر ديارالبشرى نيست كه بگويد بالاى چشمش ابرو است.
    يك لطيفه است كه مى‏گويد نصف شبى بابائى با زنگ تلفن از خواب پريد گوشى را برداشت ديد يكى مى‏گويد من همسايه دست راست شما هستم، ماده سگ سفيدتان تا اين ساعت نگذاشته كَپه مرگم را بگذارم. چيزى نگفت گوشى را گذاشت نصفه‏هاى شب ِبعد تلفن همسايه را گرفت گفت ثالثاً ماده نيست ممكن است نر باشد، ثانياً به آن قاطعيتى كه فرموديد سفيد نيست و احتمالاً يك رنگ ديگر است، و اولا، پدر سوخته مزاحم، من اصلاً سگ ندارم!
    درست حال و حكايت بنده است: من تحليلى از تاريخ به دست ندادم چون در اين رشته تخصصى ندارم. فقط موضوعى را پيش كشيدم آن هم به صورت يك نقل قول و تنها به قصد نشان دادن اين نكته كه حقيقت الزاماً همان چيزى نيست كه تو گوش ما خوانده‏اند و گاه مى‏تواند درست معكوس باورهاى ارث و ميراثى ما باشد. ضمناً به تاكيد تمام گفتم كه اى بسا من در برداشت‏هايم راه خطا رفته‏باشم. تاكيد كردم كه فقط اين نمونه‏ها را آورده‏ام تا زمينه‏ئى بشود براى آن كه به نگرانى‏هايم بپردازم. آقايان اصل را نديد گرفتند و آن قدر به ريش فروع قضيه چسبيدند كه كل معامله فداى چانه‏بازارى شد.
    اين‏ها حرف‏هائى بود كه فكر مى‏كنم بايد گفته مى‏شد و حالا ديگر پرونده‏اش را در همين جا مى‏بندم.
 
 
 2
 
 
    مى‏روم سر موضوع ديگرى كه گفتنش زبان را مى‏سوزاند و پنهان كردنش مغز استخوان را. منظورم موضوع بسيار دردناك اضمحلال هويت ملى و فرهنگ‏ايرانى و زبان مادرى نسل دوم مهاجران، يعنى فرزندان شما است كه فكر كردم چون فرصت بهترى پا نخواهد داد امشب محضر شما را ضمناً براى مطرح كردن آن هم غنيمت بشمارم.
    در كشورهاى اروپائى مطالعه‏ئى ندارم، امّا فقط يك نگاه گذرا به وضع زبان فارسى ايرانى‏هاى مهاجر امريكا براى پى‏بردن به عمق فاجعه كافى است. وجه غم‏انگيز اين مشكل موقعى آشكارتر مى‏شود كه توجه كنيم زبان فارسى حتا در جريان ايلغارهاى گوناگون و دراز مدت اعراب و مغول‏ها و ترك‏ها و تركمن‏ها هرگز خم به ابرو نياورد، و اقوام غير فارس زبان ِمحدوده جغرافيائى ايران - مازندرى، گيلك، آذربايجانى، لُر، كُرد، عرب، بلوچ، تركمن، حتا كوچيدگان و كوچانيدگان ارمنى و آسورى - حتا آنهائى كه به طور مستقيم زير فشارهاى حكومت مركزى از سرودن و نوشتن به زبان بومى خود ممنوع بوده‏اند هم توانسته‏اند با چنگ و دندان زبان شفاهى‏شان را حفظ كنند. اما امروز متاسفانه بايد بپذيريم و در كمال خجلت و سرشكستگى اعتراف كنيم كه نسل دوم مهاجران دهه حاضر حتى زبان مادرى‏شان را نمى‏دانند و اگر اقوام عاجلى صورت نگيرد با اين سرعتى كه بحران هويت گريبانگير اين نسل بى‏شناسنامه شده ايران بايد ميليون‏ها تن از اين فرزندان خود را به كلى از دست رفته تلقى كند.
    همين‏جا بگويم كه در اين فاجعه نسل دوم هيچ گناهى ندارد. گناهكار نسل اول است. اميدوارم تلخى حرفم را به رُك و راستيش ببخشيد. گناهكار اصلى پدرها و مادرها هستند كه قبل از بچه‏ها بايد فكرى به حال هويت‏شان بكنند. آنها حتى توى محيط خانه هم به قول آقاى اسماعيل فصيح فارگليسى اختلاط مى‏كنند. يعنى به زبان حرامزاده‏ئى كه دستورش فارسى است لغاتش انگليسى. صبح خانم به آقا نهيب مى‏زند كه : "بابا هارى آپ، داره لِيت ميشه جاب ِتو لوز مى‏كنى، امروز ديگه چه اكسكيوزى دارى؟" و آقا خميازه‏كشان ميگويد: "ليو مى اُلن، خيلى ديپرِسَم. انگار بِلاد پِرِشِرَم آپ شده." - واقعاً كه حال آدم را به هم مى‏زند.
    من نمى‏دانم بدون فرهنگ و زبان و هويت ملى اصلاً چه جورى مى‏شود زندگى كرد، چه‏جورى مى‏شود سر خود را بالا گرفت، چه جورى مى‏شود تو چشم همسايه نگاه كرد و گفت : "من هم وجود دارم." عزيز من، يكهو اين يك دانه دندان ِلق ِ پوسيده را هم بكن بينداز دور يك دست دندان مصنوعى بگذار و جانت را خلاص كن. تو كه عقده حقارت فرنگى نبودن دارد مى‏كشدت خب يكهو انگليسى حرف بزن. چرا انگليسى را با فارسى بلغور مى‏كنى؟ چرا هم انگليسى را خراب مى‏كنى هم فارسى را؟
    در اين چند ماهى كه به دلايلى طبى مجبور شده‏ام در امريكا لنگر بيندازم بارها و بارها از بعض دوستانى كه مى‏بينم خواهش كرده‏ام مطلبى را كه مى‏گويند لطفاً برايم به فارسى ترجمه كنند. آخر مگر به همين سادگى مى‏شود يك هويت عميق چند هزار ساله را در عرض چند سال تا پاپاسى آخر باخت؟ مگر مى‏شود به همين مفتى يك فرهنگ چند هزار ساله را كه آن همه نام درخشان پشتش خوابيده يكشبه ريخت تو ظرف آشغال و گذاشت پشت در كه سپور بردارد ببرد؟
    اين روزها سرگرم نوشتن سفرنامه‏ئى هستم تو مايه‏هاى طنز. البته اين يك سفرنامه شخصى نيست، بلكه از زبان يك پادشاه فرضى - احتمالاً از طايفه منحوس قَجَر روايت مى‏شود تا برخورد دو جور تلقى و دوگونه فرهنگ يا برداشت ِاجتماعى برجسته‏تر جلوه كند. و اين كه قالب طنز را برايش انتخاب كرده‏ام جهتش اين است كه جنبه‏هاى انتقادى رويدادها را در اين قالب بهتر مى‏شود جا انداخت. مى‏خواهم با اجازه شما آن قسمتش را كه ناظر به همين‏آلودگى زبان است براى‏تان بخوانم.
 
    يوم جمعه اول شوال،
 
    عيد فطر
 
    دل‏مان را خوش كرده بوديم كه اين روز را در سفر ميمنت اثريم و دست‏امام جمعه دارالخلافه از دامن‏مان كوتاه است و نمى‏تواند از ما فطريه بدوشد، اما همان اول صبح ميركوتاه گردن شكسته حال ما را گرفت.
    اين ميركوتاه پسر داماد على‏خان چابهارى است كه رختدارباشى ما بود و چند سال پيش در سفر كاشان يكهو شكمش باد كرد چشم‏هايش پُلُق زد رويش سياه شد و مُرد. بردند خاكش كنند، ملاها جمع شدند الم شنگه راه انداختند كه اين بى‏دين معصيتكار بوده خدا رو سياهش كرده نمى‏گذاريم در قبرستان مسلمان‏ها دفنش كنند. لجّاره‏ها هم وقت‏گير آوردند كسبه را واداشتند دكان و بازار را ببندند. دسته‏هاى سينه‏زن و زنجيرزن و شاخسينى راه انداختند، از شهرها و دهات دور و برهم آمدند ريختند تو مسجد جمعه ملا را فرستادند رو منبر كه چه كنيم و چه نكنيم، گفت: "اين ملعون الخَبيث اصلاً دفن كردن ندارد، جنازه نجسش را بايد با گُه سگ آتش زد." - داشتند دست به كار مى‏شدند، كه كاشف عمل آمد علت مرگ آن بيچاره صرف ِخورش بادمجانى بوده كه عقرب از دودكش بالاى اجاق در كماجدانش افتاده. خلاصه هيچى نمانده بود به فتواى ملاباشى جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانى كه به هميارى مؤمنان از كوچه پسكوچه‏هاى كاشان و ساوه و نطنز و آن حوالى آورده وسط ميدان شهر كوت كرده بودند هِندى مِندى كنند، خدا بشكند گردن حكيم‏باشى طلوزان را كه با نشان دادن عقرب پُخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدميزاد ِپُر و پيمانى مثل داماد عليخان با سنده سگ البته كلى سياحت داشت و اتفاقى نبود كه هر روز پا بدهد.
    مصراع‏
    هر روز نميرد گاو تا كوفته
    شود ارزان
    حالا اگر صاحب جنازه رختدار مخصوص بوده باشد هم‏گو باش. ما كه بخيل نيستيم: مرده‏اش كه ديگر به حال ما فائده‏اى نداشت، فقط تماشاى آن مراسم پرشكوه ِهند و اسلامى از كيسه ما رفت.
    الغرض. صحبت ميركوتاه بود.
 خبث ِطينت ِاين بد چابهارى به اندازه‏ئى است كه از همان دوران غلامبچگى توانست اول خُفيه‏نويس دربار همايون بشود. همه شرايط خفيه‏نويسى در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسيم ِعيار را از پشت بسته است. پول كاغذى را تو كيف چرمى ته جيب آدم مى‏شمرد. ولدالّزِنا حتا از تعداد زالوهائى كه نايب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسيرشان مى‏اندازند هم خبردارد. آدم ناباب حرام‏زاده‏ئى است. خود ما هم ته دل از او بى‏تَوهّم نيستيم اما دوام اساس سلطنت را همين گونه افراد ضمانت مى‏كنند.
    شنيده بوديم قحبه جميله‏ئى را تور كرده به لهو و لعب مشغول است، معلوم شد در عوالم جاسوسى و خدمتگزارى ضعيفه را پخت و پز كرده پيش او انگريزى مى‏آموزد. امروز محرمانه كاغذى در قوطى سيگار جواهرنشان ما قرار داده بود با اين مطلب كه :"اولرِدى بيشتر نوكرهاى دربار همايون كُنِكشِن ِسلطان روسپى خانه شده قرار داده‏اند با روى كار آمدن قنديداى او بيضه اسلام را دِسِه پيرد كنند."
    هر چه بيشتر خوانديم كمتر فهميديم بلكه اصلاً چيزى دستگيرمان نشد. دل‏پيچه همايونى را بهانه كرده روانه تويلت شديم كه همان دارالخَلاى خودمان باشد (بحمداللَّه اين قدرها انگريزى مى‏دانيم) ، و به ميركوتاه اشاره فرموديم كه دراين روز عيد افتخار آفتاب‏كشى با او است . رفتيم پشت پرده دارالخلا خَف كرديم و همين كه ميركوتاه با آفتابه رسيد گريبانش را گرفته فى‏المجلس به استنطاق او پرداختيم كه : - پدرسوخته، چه مزخرفاتى تحرير كرده‏اى كه حالى ما نمى‏شود فقط كلمه قنديدا را فهميديم؟
    در كمال بى‏شرمى گفت : - قربان، واللَّه باللَّه مطالب معروضه پِرژِن وُرد ندارد.
    فرموديم : - پرژن ورد ديگر چه صيغه‏ئى است؟
    عرض كرد : - يعنى كلمه فارسى.
    لگدى حواله‏اش كرديم كه: - حرام لقمه! حالا ديگر فارسى "كلمه فارسى" ندارد؟
    محل نزول لگد شاهانه را ماليد و ناليد: - تصدق بفرمائيد، منظور چاكر اين بود كه آن كلمات در فارسى لغت ندارد.
    محض امتحان سوآل فرموديم: - آن كلمه اول چيست؟
    عرض كرد : - Already
    تو شكمش واسرنگ رفتيم كه :
 - خُب، يعنى چه؟
 به التماس افتاد كه: - سهو كردم.
 يعنى "جَخ"، يعنى" همين حالاش هم". نيّت سوء نداشتم، انگريزيش راحت‏تر بود انگريزى عرض شد.
    پرسيديم : - آن بعديش ... آن بعديش چه ، نمك بحرام؟
    اشكش سرازير شد. عرض كرد: -
 Connection. يعنى رابط ، در اين جا يعنى جاسوس.
    گلويش را چسبيديم فرموديم:
 - مادرت را براى عشرت عساكر همايونى روانه باغشاه مى‏كنيم، تخم حيض !حالا ديگر در زبان خودمان كلمه جاسوس نداريم؟ تو همين دربار رقضا اقتدار ِما چوب‏تو سرسگ‏بزنى جاسوس مى‏ريند، پدرسوخته! جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس انگريز است وزير دربار جاسوس نَمسه نايب سلطنه زن جلب جاسوس روس و گوش شيطان كر، به خواست خدا، خود ما اين اواخر جاسس نمره اول نيكسُن دَماغ و قيسينجِر... جا/سوس/نه/دا/ريم؟
    با صداى خفه از ته حلقوم عرض كرد: - قبله عالم!داريد جان‏نثار را خفه مى‏فرمائيد...
    مختصرى شُل فرموديم نفسش پس نرود. سوآل شد: - آن آخرى، آن «دسته‏پير» را از كجايت درآوردى؟
    عرض كرد: - «دسته‏پير» خير قربان، disappcared: دى آى اس اى دَبل پى ئى آر ئى دى. يعنى ناپديد.
    ديگر خون‏مان به جوش آمده بود. در كمال غضب فرموديم: - مادر بخطا! حالا مى‏دهيم بيضه‏هايت را دى آى دَبل پى فلان بهمان كنند تا فارسى كاملاً يادت بيايد.
    القصه مرد كه حال ما را گرفت نگذاشت عيد فطر ِبه اين بى سرخرى را با خوبى و خوشى به شب برسانيم. از اخته كردنش در اين شرايط پُلتيكى چشم پوشيديم در عوض دستور فرموديم ميرزا طويل او را ببرد بنشاند وادار كند جلو هر كدام از آن كلمات منحوسه هزار بار معنى فارسيش را به خط نستعليق ِشكسته مشق كند.
    ديديم ميرزا دهنش را پشت دستش قايم كرده مى‏خندد.
    پرسيديم: - چيست؟
    عرض كرد: - قربان خاك پاى جواهر آسايت شوم، بر هر كه بنگرى به همين درد مبتلاست. مُلاّ ابراهيم يزدخواستى كه اين اطراف پيش‏نماز بود صلوات را «سِى له ِويت» مى‏گفت و نصفش را به انگريزى صادرمى‏كرد: «سِله عَلا ماحامِداَند آل هيزفَميلى».
    مبلغى خنده فرموديم حال‏مان بهتر شد. به ميرزا طويل گفتيم : - به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنويسد. هزار بار زياد است از شغل شريفش باز مى‏ماند.
    -
 
    اين هم از سفرنامه، يا درست‏تر : «روزنامه سفر بهجت اثر همايونى به ممالك متفرقه اِمريغ».
    خودمانيم. منبر امشب بنده منبر چل‏تكه‏ئى شد. از صحبت دوستان ِبا من دشمن شروع شد، از مطالبى درباره اضمحلال هويت ملى گذشت، سفرنامه هم به حول و قوه الهى قرائت شد. و حالا مى‏رويم سر اصل مطلب كه، راستش به كلى يك مقوله جداگانه است و اصلاً به مقدماتى كه ازش گذشتيم نمى‏چسبد.«مفاهيم رند و رندى در حافظ»، درست شبيه به نماز جمعه مى‏شود كه با هيچ سريشى به خطبه‏هاى سياسى و اجتماعى قبل و بعدش نمى‏چسبد. به هر حال اگر نماز جمعه مى‏تواند بهانه يا فرصتى براى مطرح كردن مسائل ديگر باشد امروز هم جمعه است. عبادت هم كه، به قول سعدى، بجز خدمت خلق نيست. حرف‏هاى تا اينجا را خطبه حساب كنيد و حالا برويم سر اصل مطلب كه انگار بهانه اصلى جمع كردن شما بود در اين تالار. پس برويم سر اصل مطلب :
 
 
 3
 
 
    مفهوم رندى را آنچنان كه منظور حافظ است، و رند را بدان معنا كه از صفات خود برشمرده، از بررسى ابياتى كه اين واژه در آنها آمده است مستندتر به دست مى‏توان آورد.
    1 . تنها رند است كه از حقيقت بى‏شيله‏پيله و عريان جهان آگاهى دارد:
 راز درون پرده ز رندان مست مپرس
كاين كشف نيست زاهد عاليمقام را!
    (6)

 مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه درمحفل رندان‏خبرى‏نيست كه نيست!
    (73)

 در سفالين كاسه رندان به خوارى منگريد
كاين‏حريفان خدمت جام جهان بين‏كرده‏اند!
    (180)

 مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند.
    (191)

 
 2 . طريق رندى را جز با عزم و اراده و همت نمى‏توان پيمود، كه اين جا كسى را جاه و منصب و نام و نان نمى‏بخشد. طريق رندى طريق بى‏نيازى و قناعت است، طريق دردكشان است و از جان گذشتگان:
 
 نازپرورد ِتنعّم نبرد راه به دوست:
عاشقى، شيوه رندان بلاكش باشد.
 
(168)
 تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل.
 
(322)
 اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست
رهروى بايد جهانسوزى، نه خامى بى‏غمى!
    (476)

 از اين جهت، مى‏توان نزديكى اين مفهوم دوم را با مفهوم روشنفكر بدان‏گونه كه من در كتاب‏جمعه (شماره 31 ص 18) نشان داده‏ام مقايسه كرد، كه متن تصحيح شده آن را مى‏آورم:
    «كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مى‏برند و من آن را نمى‏پذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر (يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمارزده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مى‏گوئيم روشنفكر، يعنى كسى كه معترض است، با جزئى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى را ندارد.
    من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروى‏هاى نظامات حاكم را به سود توده‏هاى مردم كه طبعاً خود نيز فرزند آن است افشا مى‏كند. بنا براين فعاليت او بتمامى در راه بهروزى انسان و توده‏هاى مردم است. براساس آنچه گفته شد روشنفكر تا زمانى شايسته اين عنوان است كه خود در نظام حاكم و حتى در نظامى كه به وسيله خود او پيشنهاد و سپس مستقر شده است نقشى بر عهده نگيرد، زيرا در آن صورت ناگزير به درون آن مى‏خزد و به مدافع نظام تبديل مى‏شود، از دريافت انحرافات يا اشتباهات باز مى‏ماند و تعريف خود را از دست مى‏دهد. همچنين از صف توده‏ها بيرون مى‏آيد و در برابر آن قرار مى‏گيرد. البته بايد در همين جا دُم اين بحث را بچينيم زيرا تفصيلش زياد است: بايد مفاهيم دولت را از يك طرف و مردم را از طرف ديگر كاملاً بشكافيم و به اين حكم عام برسيم كه هر دولتى انتصابى است و هيچ دولتى مردمى نيست.
    موضوع ديگر اين است كه اصولاً توده‏ها تا هنگامى كه آگاهى كامل طبقاتى ندارند، بخصوص در مقاطع تاريخى انقلاب‏هاى خودانگيخته، غالباً سخن روشنفكران را درك نمى‏كنند و چون معيار درستى در دست ندارند از مضمون سخنان آنان سر در نمى‏آورند و چون سخنان آنان را با باورداشت‏هاى موروثى خودشان در تضاد مى‏يابند چه بسا كه با او همچون دشمنى به مقابله برمى‏خيزند. پس اگر فقدان رابطه‏ئى ميان روشنفكر و توده‏ها هست از آن سو است نه از سوى روشنفكر. آن كه هدفش تنها و تنها رستگارى انسان نباشد، درد و درمان توده‏ها را نداند و نشناسد يا برآن باشد كه توده‏ها را براى ربودن كلاهى از نمد قدرت گزك دست خود كند روشنفكر نيست، دزدى است كه با چراغ آمده.
    شايد تصويرى كه من از روشنفكر براى خود ساخته‏ام كم و بيش ارتودكسى باشد ولى اگر قرار است ارتباط معينى ميان اين دو - روشنفكر و توده مردم - ايجاد شود متاسفانه قدم اول تفاهم را توده‏ها بايد بردارند، وگرنه روشنفكر در ميان آنها و براى آنها است. خب، البته اين امر هم صورت نمى‏گيرد مگر وقتى كه توده‏ها كاملاً به موقعيت طبقاتى خود استشعار پيدا كرده باشند كه اين خود كار روشنفكر را صعب‏تر مى‏كند چرا كه وظيفه تبليغ اين آگاهى نيز در شمار وظايف خود او قرار مى‏گيرد. در حقيقت او بايد خار را از پاى شيرى زخمى بيرون بكشد و عملاً حسن‏نيت خود را به او نشان بدهد و در همان حال براى آن كه از حمله شير خشمگين زخمى در امان بماند نخست بايد اعتماد او را به حسن نيت خود جلب كند. در يك كلام او بايد معجزه‏ئى صورت بدهد. و فراموش نكنيد كه در اين ميان، سود جويان و دزدان قدرت هم كه نزديكى شير و روشنفكر را مخالف منافع خود مى‏بينند از پشت بوته‏ها به سوى شير بدبين سنگ مى‏پرانند و كار روشنفكر را مشكل‏تر مى‏كنند.»
 عده‏ئى خرده گرفتند كه به اين ترتيب روشنفكر منزوى و بى‏عمل مى‏شود كه البته ايرادى سخت نابجاست: وقتى پذيرفتيم كه در جامعه طبقاتى هر حاكميتى انتصابى است، وقتى پذيرفتيم كه هر دولتى نماينده اقليت حاكم است و بر گُرده توده‏ها سوار مى‏شود تا منافع آن اقليت را پاسداك‏ك رند و يكرنگم و با شاهد و مى‏همصحبت؛
نتوانم كه دگر حيله و تزوير كنم.
    (362)

 برومِى‏نوش‏ورندى ورزوترك زَرق‏كن‏اى‏دل‏
كَز اين بهتر عجب‏دار طريق گربياموزى.
    (462)

 فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست :
كفر است در اين مذهب خودبينى‏خودرائى.
    (500)

 
 4 .آن شيوه رندى آموخت ديگر به بيش و كم نمى‏انديشد، غم ِصلاح و عافيت ِخود نمى‏خورد، فكر نام و ننگ را به دور مى‏اندازد و دنيا و مافيها را چهار تكبير مى‏زند:
 
 چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را؟
سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا!
    (1)

 نام حافظ رقم «نيك» پذيرفت؛ وليك
پيش رندان رقم سود و زيان اين هم نيست!
    (74)

 خوش، وقت ِرند ِمست !كه دنيا و آخرت
برباد داد و هيچ غم بيش و كم نداشت.
    (77)

 قصر فردوس به پاداش عمل مى‏بخشند؛
ما كه رنديم و گدا،دير مغان ما را بس
    (277)

 رند عالمسوز را با مصلحت‏بينى چه‏كار؟
كار ملك است آن كه تدبير و تامل بايدش!
    (287)

 عافيت چشم مدار از من ميخانه‏نشين‏
كه دم از خدمت رندان زده‏ام تا هستم‏
    (327)

 گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه رندى و مستى نرود از پيشم.
    (357)

 
 5 . رند، مردانه و جانبازانه با زاهد و صوفى و مذهب‏فروش و محتسب در جدال بى‏وقفه است:
 
 پيش زاهد از رندى دم مزن، كه نتوان گفت‏
با طبيب نامحرم راز درد پنهانى !
    (482)

 
 زهد فروشان را كه «لقمه شبهه مى‏خورند» و به قصد تامين منافع مادى حريصانه خود، با توسل به حربه‏هاى تطميع و تهديد و تحميق ِخلق، در راه وصول ايشان به حقيقت سنگ مى‏اندازند دشمن مى‏شمارد و براى باز كردن مشت اين گروه مزوّر، در نهايت شهامت گناه ِاتهامى ِخود را با جُرم ِمشهود ايشان در دو كفه يك ترازو مى‏سنجد:
 
 حافظا مِى خور و رندى‏كن و خوش باش،ولى‏
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را!
    (8)

 بيا كه خرقه من گر چه رهن ميكده‏هاست
ز مال وقف نبينى به نام من در مى!
    (477)

 
 و چون از انگيزه قال و حقايق پنهان ِاحوال ِاين قوم آگاه است نتايج بدكنشى اينان را با نتايج محتمل اعمال شخصى خود(كه توسط آنان سياهكارى جلوه داده شده) به حكميت ِعام مورد مقايسه قرار مى‏دهد:
 
 زاهد شهر چو مهر ِمَلِك و شحنه گزيد
من اگر مهر نگارى بگزينم چه شود؟
    (236)

 
 (اين موضوع را كه زاهد شهر همچراغ پادشاه و پاسبان است در يك دو نمونه تاريخى روشن خواهم كرد.)
    دكتر محمود هومن در جست‏وجوى شخصيت حافظ و در پاسخ اين پرسش كه «رندى چيست»، پس از مقدمه‏ئى مفصل و بررسى ابياتى از حافظ كه در آنها كلمات رند و رندى به كار رفته به استنتاجات نادرستى رسيده. مى‏نويسد:
    رندان جمع ِاضدادند؛ از يك سو به راز طبيعت (خلقت) آگاهند -
 
 مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در محفل‏رندان خبرى‏نيست كه نيست!
    (73)

 واز سوى ديگر بيخبرانند

 
چو هر خبر كه شنيدم رهى به حيرت داشت
 از اين سپس من و رندى و وضع بيخبرى!
(459)
 
 
 (كه توضيحاً عرض كنم اين بيت در نسخه بنده «من و مستى» است (از اين سپس من و مستى و وضع بيخبرى) كه موضوع تضاد عنوان شده را منتفى مى‏كند. از اين گذشته نمى‏توان تنها با آوردن يك شاهد مثال و آن هم مشكوك چنين حكمى را تعميم داد.)
    آقاى هومن مى‏نويسد:
    «خبرها همانا عقايد و دستوراتى است كه رهروان را به سوى حقيقت رهبرى مى‏كند. اما حافظ همه خبرها را شك‏پذير و گاه حتى نادرست مى‏شمرد و بر آن است كه همه آنها راهى به حيرت دارند؛ و رو كردن او به رندى و بيخبرى از همين‏جاست. (و ادامه مى‏دهد كه: ) در اشعار خيام و سنائى رندى مفهوم مقابل زهد قيد و تعصب است پس رند از قيد و تعصب آزاد است، بدين معنى كه عقايد مذهبى را حقايق شك‏ناپذير نمى‏داند. اما آزادى حافظ از قيد و تعصب تنها در زمينه عقايد مذهبى خواه فلسفى و خواهد علمى (؟) - راهى به حيرت دارد. از اين رو رند در معناى حافظ كسى است كه همه عقايد مذهبى و فلسفى و علمى (؟) را صرفاً ساخته پندار و انديشه انسان مى‏داند، يعنى براى هيچ يك از آنها بنيادى ابژكتيو نمى‏پذيرد و به درستى هيچ يك از آنها يقين ندارد. رندى در اين معنى همان است نيچه «آزادگى» مى‏خواند. (و ادامه مى‏دهد:) آزاده يا رند يعنى كسى كه پس از سكونت در همه شهرهاى انديشه، پس از شنيدن همه خبرها و باوركردن آنها به‏طور موقت، برآن شده باشد كه جان انسان از پى‏بردن به حقيقت در هرزمينه‏ئى ناتوان است. به همين دليل، از نظر رند، كسانى كه عقايد خود را شك‏ناپذير مى‏شمرند و در اثبات يا قبولاندن آنها به ديگران سر و دست مى‏شكنند پايبند تعصبند؛ زيرا خود او پس از شنيدن و باور كردن هر خبر، در نتيجه ژرف‏نگرى به نادرستى يا شك‏پذيرى آن پى برده دچار حيرت مى‏شده است.»
    در حقيقت رندى ملازم آگاهى و بصيرت و هشيارى كامل است، نه «بى‏خبرى» به آن معنا كه دكتر هومن مى‏گويد. و اصولاً مفهوم رندى نمى‏تواند جنبه‏هائى تا بدين حد متناقض داشته باشد. مگر اينكه بى‏خبرى را در اين بيت «چشم‏پوشى از تتبع در عقايد و دستورات گوناگون» معنى كنيم، كه با توجه به مصراع اول بيت جز اين هم معنائى نمى‏دهد.
 رند، نه فقط به صرف تبليغ يا تحميل اين و آن هيچ عقيده‏ئى را نمى‏پذيرد و حقيقت نمى‏شمارد و تا خود بشخصه آن را در آزمايشگاه منطق و درك خويش تحليل و تجزيه نكند به درستى آن گردن نمى‏گذارد (آن هم گردن گذاشتنى موقت - در شرايط زمانى و مكانى ِخاص و به دور از هر گونه ايمان و تعصب خشك و متعبّدانه)، بلكه بخصوص در برخورد با مواردى كه عقيده‏ئى به وسيله مردمى مشكوك يا معلوم‏الحال يا ذى‏نفع مورد تبليغ قرار گرفته باشد با بدگمانى بيشترى در برابر آن سپر ترديد و احتياط برسر مى‏كشد.
    جنبه شديد ِضد زهد و تبليغ بى‏ارزشى ِاسباب ِجهان كه در مفهوم رندى حافظ مشاهد مى‏شود مستقيماً معلول وضعى است كه صوفيان و شيخان و خانقاه‏داران روزگار او داشته‏اند، و اين نكته‏ئى است كه هم در اينجا روشن مى‏بايد كرد. مى‏خواهم نمونه‏ئى بياورم، اما قبل از آن بايد روى يك حادثه واقعى تاريخى انگشت بگذارم.
    كور كردن پدر و به بستر كشيدن مادر از وقايع معروف ابتداى سلطنت شاه شجاع است: به سال 765 كه شاه محمود(برادر شاه شجاع) به پشتيبانى شاه سلطان اويس ايلكانى به قصد تسخير فارس لشكر برسر برادر كشيد، شاه شجاع قطعه‏ئى در ستايش خود ساخته پيش شاه محمود فرستاد كه مطلعش اين است :
 
 ابوالفوارس ِدوران منم، شجاع زمان
كه نعل ِمركب ِمن تاج قيصر است و قباد!
 
 سلمان ساوجى كه همراه سلطان اويس بود به دستور او و از زبان وى قطعه را جوابى گفت كه در آن پس ريشخند ِشاه شجاع به مثابه ِابلهى كه خود به مدح خويش ياوه مى‏بافد به همين دو واقعه اشاره رفته است :
 
 كتاب و جمله تواريخ خوانده‏ام بسيار
ززيركان و بزرگان نيك ِنيك نهاد؛
 نه خواندم و نه شنيدم نه ديده‏ام هرگز
كسى كه چشم پدر كور كرد و مادر گاد!
 
 ولى از اين جالب‏تر قطعه مجدد ِشاه شجاع است كه گذشته از تاييد قضيه، نشانه صريحى از خلقيات قاطرچيانه آن بزرگوار را نيز به دست مى‏دهد. شاه شجاع در قطعه جوابيه خود خطاب به اخوى - شاه محمود مى‏فرمايد:
ن دو واقعه اشاره رفته است :
 
 كتاب و جمله تواريخ خوانده‏ام بسيار
ززيركان و بزرگان نيك ِنيك نهاد؛
 نه خواندم و نه شنيدم نه ديده‏ام هرگز
كسى كه چشم پدر كور كرد و مادر گاد!
 
 ولى از اين جالب‏تر قطعه مجدد ِشاه شجاع است كه گذشته از تاييد قضيه، نشانه صريحى از خلقيات قاطرچيانه آن بزرگوار را نيز به دست مى‏دهد. شاه شجاع در قطعه جوابيه خود خطاب به اخوى - شاه محمود مى‏فرمايد:
 
 مرا چه طعنه‏زنى گر كه در زمان شباب
جريمه‏ئى به خطا - نى به اختيار - افتاد؟
 كه گر تو طعنه‏زنى بعد از اين و بدگوئى،
به قادرى كه مرا تخت و تاج شاهى داد
 كه همچنان كه بگادم زن پدر را، نيز
اگر به دست من افتى تو را بخواهم گاد!
 
    اين قادران مطلق كه زيردارى ِمذهب و شيخ و آخوند مى‏كرده مسجد و خانقاه‏ها برپا مى‏داشته‏اند و در عزاى امامان و شهيدان گِل به پيشانى ماليده ثواب اخروى را پا برهنه و چكمه به گردن پيشاپيش گروه عزاداران خاك بر سر مى‏ريخته‏اند مردمى چنين وقيح و بى‏آزرم بوده‏اند.
    قطعه ديگرى نيز از آن روزگار در دست است كه به همين وقايع اشاره مى‏كند:
 
 آنچه آن ظالم ستمگر كرد
باللَّه ار هيچ‏گبر و كافر كرد:
 سيخ در چشم‏هاى بابا كوفت
ميل در سرمه‏دان مارد كرد!
 
    خب، چه‏گونه است كه مردمى مالپرست و قدرت دوست و شهوتران و بيدادگر و آدميخوار - قدر قدرتانى چون شاه شجاع كه براى وصول به خودكامگى، پدر خود را با كشيدن ميله تفته در چشم كور كرده به زندان مى‏فرستد تا بميرد و براى ارضاى شهوت افسار گسيخته خود نامادريش را به عنف به بستر مى‏كشد - در برابر صوفيان و زاهدان و رهبران مذهبى ِجامعه تا بدان حد خاشع و آستانبوس مى‏شده‏اند؛ و در همان حال كه اعمال و افعال‏شان يكسره نشانه بى‏ايمانى و بى‏اعتقادى ايشان نسبت به تعاليم مذهبى و اخلاقى و الهى ِمورد ادعاى خود آنان بوده است چه‏گونه در راه ترويج دين و تعميم نفوذ روحانيان سنگ تمام مى‏گذاشته‏اند و سيم و زرى را كه دينار به دينار از عَصّارى ِروح و جسم مظلوم‏ترين خلايق به چنگ مى‏آورده‏اند به خروار در اين راه اتفاق مى‏كرده‏اند؟
    اين معما چندان پيچيده نيست و در هر حال پاسخ آن روشن است: هنگامى كه نوع حكومت به هيچ روى قابل توجيه نباشد ناگزير تنها شگردى كه براى ادامه آن اتخاذ مى‏توان كرد تكيه هر چه بيشتر برافكار و عقايدى است كه حكومت زمينى ِ جباران را جنبه تقديرى و آسمانى بدهد؛ و اين دقيقاً سياستى است كه از طريق خانقاه‏ها و روحانيان ِشريك قدرت يا ريزه‏خوار سفره جباران اعمال مى‏تواند شد. - در دوره ساسانيان نيز مى‏بينيم كه طبقه روحانيت (موبدان) درست يكى از سه حصار ِزندان مثلثى است كه توده مردم را در خود مى‏فشارد و دو حصار ِديگر آن فئوداليسم شرقى (دَهگان) و قدرت اجرائى (سپاهى) است؛ و به عبارت ديگر: روحانيت نيز شريك بى‏واسطه چپاول ملت و همكار و همدست ِقدرت و اشرافيت است.
    در عصر حافظ نيز طبقه روحانى جز اين نمى‏كند كه موريانه‏وار قدرت مقاومت ملى را از درون بجود و مانع باليدن آن شود، و براى آن كه ملت در برابر اجحاف و چپاول از خود عكس‏العملى نشان ندهد فضاى ذهنى او را به عقايد تخدير كننده و به اطاعت و صبر و توكل وادارنده بيالايد.
    ازاين رهگذر است كه قدرت، روحانيت را شريك منافع خود مى‏كند و فى‏المثل شيخ صفى‏الدين اردبيلى كه در آغاز كار يك جفت زراعت (مساوى 5 هكتار زمين زراعتى) بيش ندارد هنگامى كه از دنيا مى‏رود در چند ايالت صاحب املاك بسيار است و كسانى چون رشيدالدين فضل‏اللَّه براى او پيشكش‏هاى پربها و كرامند مى‏فرستند كه تصادفاً سياهه نمونه‏ئى از آن در «مكاتبات رشيدى» ثبت شده است.
 
 گندم    يكصد و پنجاه جريب (يعنى 16 تن و 652 كيلوگرم)
 برنج    سيصد جريب (يعنى 33 تن و 300 كيلوگرم)
 روغن گاو   چهارصد من (يعنى يك تن و 180 كيلوگرم)
 عسل    هشتصد من (يعنى دو تن و 360 كيلو)
 شيره انگور    يكصد من (يعنى 295 كيلو)
 گلاب    سى‏شيشه
 گاو نر    سى‏راس
 گوسفند    يكصد و سى راس
 غاز    يكصد و نود عدد
 ماكيان    ششصد عدد
 عنبر و مشك و عود
 وجه نقد    ده هزار دينار (و به عرض‏تان رسانده باشم كه هر دينار يك مثقال طلا بوده است كه هر مثقال معادل پنج گرم است و پنجاه هزار گرم يعنى پنجاه كيلو طلا!)
 
    مفهوم چنين بذل و بخشش‏هائى تنها هنگامى روشن‏تر مى‏شود كه بدانيم توليدكنندگان اين فرآورده‏ها خود در چه‏گونه شرايطى كار و زندگى مى‏كرده‏اند، و براى اين آگاهى چه بهتر كه شرايط زندگى روستائيان آن روزگار را نيز از زبان خود اين مرد، از زبان همين خواجه رشيدالدين فضل‏اللَّه گشاده دست بشنويم. مى‏نويسد:
    ... در ولايت يزد يكى از ملاك به ديهى رفت كه آن را فيروزآباد گويند - از معظمات ديه‏هاى آن‏جا - تا باشد كه از ارتفاع ملكى كه داشت چيزى تواند ستد، و هر چند سعى نمود در سه شبانه‏روز هيچ آفريده از كدخدايان را به دست نتوانست آورد. و هفده محصل ِصاحب ِبرات و حوالت در ميان ديه نشسته بودند، و دشتبانى و دو رعيت را از صحرا گرفته بودند و به ديه آورده به ريسمان ِدر آويخته مى‏زدند تا ديگران را به دست آرند، و قطعاً ميسر نشد!»    (جامع التواريخ رشيدى)
    البته اين حادثه مربوط است به سال 681 ق كه، باز به قول رشيدالدين فضل‏اللَّه: «براثر غلبه مغولان و تقليل شديد نفوس زحمتكش يا ماليات دهندگان، مساحت اراضى مزروعى در بعض نقاط به نه دهم بالغ گشته بود!»، كه جمله مغشوشى است به نقل از ترجمه پتروشفسكى، و فصيح عبارت اين است كه فقط يك دهم كل زمين‏هاى كشاورزى زير كشت بود. با اين همه ببينيد در سال‏هاى بعد عمال حكومت با همين ماليات دهندگان بينواى باقى مانده چه كرده بودند كه گندش عطسه‏به دماغ بى‏احساس خان مغول (سلطان غازان خان، مخدوم خواجه رشيد، كه از 694 تا 703 ق سلطنت كرد) مى‏اندازد و او را از خواب بيخبرى بيدار مى‏كند و چنان به وحشتش مى‏افكند كه بناچار روزى سران لشكر را گرد آورده طى سخنرانى شگفت‏انگيزى خطاب بديشان مى‏گويد:
    «... من جانب رعيت تازيك (تركان به طور كلى ايرانيان را تازيك مى‏ناميدند.) نمى‏دارم؛ اگر مصلحت است تا همه را غارت كنم براين كار از من قادرتر كسى نيست. به اتفاق بغارتيم، ليكن اگر منبعد تغار و آش توقع داريد و التماس نمائيد با شما خطاب ِعنيف كنم! بايد كه شما انديشه كنيد كه چون بر رعايا زيادتى كنيد و گاو و تخم‏ايشان و غله‏ها بخورانيد منبعد چه خواهيد كرد. و آنچه شما ايشان را زن و بچه مى‏زنيد و مى‏رنجانيد انديشه بايد كرد كه زنان و فرزندان ما نزد ما چه‏گونه عزيزند و جگرگوشه، از آن ايشان هم چنين باشند. و ايشان نيز آدميانند چون ما! و حق‏تعالى ايشان را به ما سپرده و نيك و بد ايشان از ما خواهد پرسيد. جواب چه‏گونه گوئيم به وقتى كه ايشان را مى‏رنجانيم؟ - جمله سيريم و هيچ خلل عياد نه؛ چه واجب آيد و چه بزرگى و مردانگى حاصل آيد از رعيت خود رنجانيدن الا آنكه شومى ِبزه ِآن برسد و به هر كارى كه روى آرند مُنجِح نيايد؟ - بايد كه رعيت ِايل از ياغى پيدا باشد، و فرق آن است كه رعاياى ايل از ما ايمن باشند و از ياغى ناايمن. چه‏گونه شايد كه ايل را ايمن نداريم و از ما در عذاب و زحمت باشند؟ و هر آينه نفرين و دعاى ايشان مستجاب بُوَد و از آن انديشه بايد كرد. - من همواره شما را نصيحت مى‏كنم و شما متنبه نمى‏شويد!
    سلطان غازان را فشار جناح چپ درباريان به رهبرى وزير معروفش رشيدالدين فضل‏اللَّه - واداشت كه عدالت ناگزيرش را نه به عنوان حقوق انسانى حكومت شوندگان بلكه تنها به مثابه نوعى دستمايه براى تحصيل عوايد بيشتر «سرمايه‏گذارى» كند. - اينچنين برداشتى از عدالت و انصاف، كاملاً از فحواى كلام او آشكار است . - اين نطق را منابع متعددى ضبط كرده‏اند و طبعاً با كلمات و عبارات مختلف، اما لحن و مفهوم در تمامى منابع يكى است. از جمله اين منابع يكى دستورالكاتب است كه پتروشفسكى آن را «مجموعه اسناد رسمى جلايريان» خوانده، و ديگرى ارشاد الرازعه است كه به سلطان الجايتو (ملقب به خدابنده يا خربنده) برادر و جانشين غازان‏خان منسوبش كرده‏اند. متنى كه آوردم منقول از جامع‏التواريخ رشيدى است ليكن براى آن كه تا حدودى از چند و چون اختلاف روايت‏ها آگاه شويد قسمت‏هائى از دو روايت ديگر را هم كه پتروشفسكى در كتابش آورده نقل مى‏كنم. آقاى كشاورز - مترجم كتاب - اين متون را از منابع اصلى خود نقل كرده است:
    « ... تاامروز جانب رعيت مرعى مى‏داشتيم. بعداليوم اين رعايت را برطرف مى‏كنيم. اگر مصلحت باشد بيائيد تا همه را غارت كنيم و هيچ چيز را از امتعه و غيره بديشان نگذاريم اما به شرط آن كه ديگر علوفه و مرسوم نطلبيد، و اگر بعد از اين يكى از اين نوع التماس را از من كند او را در حال به سياست رسانم ... ترتيب و جمعيت و جميع مصالح ما و شما و آبادانى از سعى و كار رعايا باشد و از زراعت و كار تجارت. و چون ايشان را غارت كنيم آن زمان اينچنين توقعات از كه توان كرد؟ و شما انديشه كنيد كه اگر گاو و تخم از رعايا بستانيم و غلات ايشان را بخورانيم ايشان را به ضرورت ترك زراعت بايد كرد. بعد از آن كه ترك زراعت كنند و محصول نباشد شما چه خواهيد كرد؟»
 (ارشاد الزراعه، نسخه خطى بانو ا.م. پشچروا)
    و سرانجام بد نيست اين را هم بدانيم كه على‏رغم همه اصلاحات غازان خانى، تنها نوزده سال پس از مرگ او يعنى به سال 758 ق - هنگامى كه ملك اشرف ناگزير شد با دستپاچگى تمام از برابر حيتى‏بك‏خان بگريزد و از هفده خزانه‏ئى كه فقط طى چهارده سال سلطنت خود به ظلم و ستم انباشته بود تنها به آنچه دم دست داشت «قناعت» كند، نقود طلا و نقره و نفايس و جواهراتش را چهارصد قاطر و هزار شتر زيربار بود، كه هر قطار را فرهنگ آنندراج ده راس نوشته است! - و البته ترديد نبايد داشت كه «اين مختصر» فقط حصه‏خان اعظم بوده است از «مجموع» چپاول رعيت؛ و از اندوخته‏هاى اميران و سران و حاكمان و واليان و قاضيان تا كمرتبه‏ترين عوامل اين ايلغارها هرگز هيچ مورخى رقمى به دست نداده است!
    توجه رياكارانه به ظواهر نمايشى مذهب، بى‏آن كه در پس اين ظواهر كم‏ترين ايمان و اعتقادى در ذات متوليان وجود داشته باشد، اندك مجالى براى بهره‏بردن زندگان از عمر فرّار و گريزپائى كه ضمناً  «موهبت الهى» نيز توصيف مى‏كنند باقى نمى‏گذارد. حافظ به درستى آگاه است كه خانقاهيان از اين طريق ذهن خلق فريب خورده گريان و ترسان را منحرف كرده‏اند تا به سوى آنچه «نعمت و بركت» است و خوب و نيكوست دست فراز نكنند و احتمالاً زير فشار نياز و بى‏نصيبى، انديشه عصيان و طغيان به دل راه ندهند و بپذيرند كه فقر و ثروت نصيبه يزدانى است ؛ اما خود در نهان از منافع قدرت‏هاى حاكمه نصيب كافى مى‏برند.
    بدين جهت است كه «ديوان موقوفات به يك شيخ خانقاه سالانه ده هزار و ششصد و بيست دينار نقد و دو هزار و هشتصد و سى و دو نان و همين مقدار گوشت و صابون» باج مى‏دهد (به نقل از مكاتبات رشيدى) ؛ «هر خانقاه از بابت اخراجات ِليالى ِ متبركه سهمى جداگانه دريافت مى‏دارد و علاوه بر همه اينها موقوفات خانقاه از پرداخت هر گونه مالياتى نيز معاف است». - با اين وصف آيا باز هم ابياتى نظير اين - كه در ديوان حافظ فراوان است - نيازى به تفسير يا تعبير دارد؟ - :
 
 زاهد شهر چو مهر مَلِك و شحنه گزيد
من اگر مهرنگارى بگزينم چه شود؟
    (236)

 
    اما آيا از هوشمندى به دور نخواهد بود كه كسى به ذات ِدغل و نادرست ِبقال محله پى‏برد اما به قلب بودن كالائى كه آن نابكار مى‏فروشد شك نكند؟ - چنين است كه، حتى اگر هيچ‏انگيزه منطقى هم‏پا به ميدان نگذارد، تنها همين راه بردن به حقيقت اعمال و افعال رياكارانه زاهدان و خانقاه‏داران كافى است كه راه شك را هموار كند و به غور و بررسى ِترديد آميز افكار و عقايدى كه تبليغ مى‏كنند منجر شود و رند هوشمند را به بى‏پايگى افكار خرافى و عوامفريبانه‏ئى كه در تحميق و تحمير خلق دستمايه آن دلالان جهل است راه بنمايد. و اين جا ديگر از شك تا انكار مطلق يك قدم فاصله بيش نيست :
 
 من ترك عشق شاهد و ساغر نمى‏كنم!
صد بار توبه كردم و ديگر نمى‏كنم!
 باغ بهشت و سايه طوبى و قصر حور
با خاك كوى دوست برابر نمى‏كنم!
 شيخم به طعنه گفت كه:«رو ترك عشق كن!»-
محتاج جنگ نيست برادر، نمى‏كنم!
 پير مغان حكايت معقول مى‏كند،
معذورم ار محال ِتو باور نمى‏كنم!
 ..................................
(368)
    در ديوان حافظ، به جز ابياتى كه در آن منطق زاهدان ريائى به مدد اصول مورد تبليغ خود آنان كوبيده شده است، جابه‏جا ابياتى هست كه نفرت و خستگى او را از اين «مذهب بازى» باز مى‏نمايد. در آخرين بيت اين غزل و در بسيارى ابيات ديگر، حافظ آشكارا به حسرت ياد از آن آئين مغانه مى‏كند كه فلسفه وجوديش برخوردارى انسان از فرصت گرانبهاى حيات و بهره‏ورى از نقد عمر است.
    ***
    پرتو علوى نيز رند را «منكرى كه انكار او از امور شرعيه از زيركى باشد نه از جهل» معنى‏كرده به نقل از برهان قاطع مى‏نويسد: «خواجه شيراز همچنين رند را به معنى كسى به كار مى‏برد كه ظاهر خود را در ملامت دارد (ملامتيه فرقه‏ئى از درويشان بودند) و باطنش سلامت باشد.» اينها توجيهات صد تا يك قازى است كه بعدها كرده‏اند تا شكى در مسلمانن به كاربرده، يعنى كسى كه جميع كثرات و تعيّنات ظاهرى و امكانى و صفات و اعيان را از خود دور ساخته، سربخش فصل آدميت و انسانيت است كه مرتبت وى تنها در دسترس خاصان حق مى‏باشد» . - كه همچنان مطلبى است در مقوله گل‏آلودكردن آب!
   

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 8:10  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

10:42 گرينويچ - جمعه 03 نوامبر 2006 - 12 آبان 1385

سينا سعدی

بزرگداشت رهنورد زرياب، در 'قند پارسی'

ليلا مهاجر است که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند

ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند

ليلا برای رنج کشيدن تمام عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی زند

گم گشته در هياهوی رنگ و ريای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند

ليلا دلش گرفته از اين کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی زند

اين شعر را برای دل او سروده ام
اين بيت آخر است که حرفی نمی زند

اين شعر علی مدد ريحانی، متولد ۱۳۵۷ غزنی و مقيم ورامين تهران است که در چهارمين جشنواره ادبی "قند پارسی" خواند و مورد تشويق حاضران قرار گرفت.

جشنواره ادبی "قند پارسی"، چند سالی است که از طرف افغانهای اهل فرهنگ مقيم ايران برگزار می شود.

بانی اين جشنواره، "خانه ادبيات داستانی افغانستان" است. امسال اين جشنواره ويژه گراميداشت استاد رهنورد زرياب داستان نويس افغان بود. آقای زرياب هم، برای شرکت در اين جشنواره، از کابل به تهران سفر کرده است.

چهارمين جشنواره ادبی "قند پارسی"، روزهای سه شنبه و چهارشنبه نهم و دهم عقرب ( آبان) هشتاد و پنج، در مجتمع فرهنگی باغ ورشو در تهران برگزار شد.

نيم روز آخر جشنواره، به بزرگداشت استاد رهنورد زرياب، اختصاص داشت.

پيام کرزی

آقای کرزی در پيام خود گفته بود: "فرهنگيانی که به اين گردهمايی خجسته دست يازيده اند سزاوار ستايش فراوانند. زيرا در شرايط غربت، زبان و فرهنگ و بخصوص ادبيات جوانشان را که در شرايط دشوار روييده و باليده است، مورد توجه و ارزشيابی قرار می دهند".

رييس جمهور افغانستان همچنين اظهار اميدواری کرده بود که چنين جشنواره هايی در خود افغانستان تشکيل شود و فرهنگيان افغان هرچه زودتر به کشور خود باز گردند.

سپس، سيد ضيا قاسمی دبير جشنواره، در سخنانی گفت که رويکرد جشنواره به سمت و سوی شعر و قصه و در نهايت فرهنگ و ادب افغانستان است.

او گفت: "خيلی خوشحاليم که قند پارسی توانسته تا حدی نسل جوان شاعر و نويسنده افغانستان را از مناطق مختلف ايران گرد آورد. هیأت داوران تاکيد کرده اند که آثار رسيده به جشنواره، نسبت به سالهای قبل بويژه در زمينه شعر و داستان رشد مشهودی داشته و اين جای بسيار اميدواری برای فردای افغانستان است".

وی با اشاره به اينکه "استاد زرياب افتخار ادبيات داستانی افغانستان و افتخار ادبيات داستانی زيان فارسی است" گفت اين فرصتی در اختيار جوانان قرار می دهد تا از نزديک الگوهای خودشان را ببينند و در کنار آنها قرار بگيرند.

همدلی فارسی زبانان

آنگاه مجری برنامه اعلام کرد که نوبت شعرخوانی جوانان شاعر است و برای اعلام همدلی سه کشور فارسی زبان، يعنی ايران و افغانستان و تاجيکستان، نخست از هر يک از اين کشورها يک شاعر شعر خواهد خواند و سپس نوبت به شاعران جوان افغانستان می رسد.

تيپ لباس پوشيدن و چهره آرايی نيز ايرانی بود. حتی بيشتر آنها، لهجه ايرانی داشتند و از لهجه دری کمتر نشانی بود.

اين ته لهجه دری، فارسی آنان را شيرين تر می کرد. وقتی به يکی از دختران گفتم که همه تان لهجۀ ايرانی پيدا کرده ايد، به لهجه دری گفت "ولی من لهجه کابلی بلدم" و واقعا هم بلد بود.

گفتم بله ولی ... و او ادامه داد: "ولی نه به حلاوتی که کابلی ها حرف می زنند!"

شعرها همه خوب بود و گاه بسيار خوب. بايد درباره آن جداگانه نوشت تا بتوان حق مطلب را ادا کرد.

برای مثال اين بيت ( بيت که نه، شعر. چون در عين کوتاهی شعر کاملی است ) از علی موسوی مشکات که مجری برنامه به هنگام معرفی او خواند:

صبح ماجرای ساده ای است
گنجشک ها بی خود شلوغش کرده اند!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:8  توسط بیژن آزاد  | 

گفت‌وگوی تفصيلی با رضا براهنی

«شعر گفتن نوعی شهادت است؛ نقد نوشتن هم»

مريم کريمی/ايسنا

Mon / 30 10 2006 / 10:04
دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵
«شعر گفتن نوعی شهادت است؛ نقد نوشتن هم»
رضا براهنی ـ شاعر، داستان‌نويس و منتقد ادبی مقيم کانادا ـ در گفت‌و‌گويی تفصيلی که با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا) انجام داد، به تشريح ديدگاه‌های امروز خود درباره‌ی وضعيت شعر، داستان و نقد ادبی در ايران، کارگاه‌های شعر و قصه، نوع نگاهش به جايزه‌ها و نشريه‌های ادبی و عملکرد آن‌ها و به‌طور کلی ارزيابی فضای ادبيات امروز ايران پرداخت.

براهنی پاسخ به پرسش مخاطب نداشتن شعر امروز را با اشاره‌ی تاريخی‌اش به وضعيت آن در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ شروع کرد و اين‌که آيا بی‌توجهی که امروز درباره‌ی شعر احساس می‌شود، تنها گريبان شعرهايی با قالب‌های نيمايی و آزاد را گرفته يا اين‌که قالب‌های کلاسيک شعر فارسی ازجمله غزل نيز چنين وضعيتی دارند.

شعر امروز مخاطب دارد يا ندارد؛ بررسی تاريخی
به گفته‌ی رضا براهنی، در اوايل دهه‌ی ۴۰ خوانندگان شعر فارسی در حوزه‌ی شعر نو شاعرانی چون نادر نادرپور، فريدون توللی، فريدون مشيری، هوشنگ ابتهاج (سايه) و فروغ فرخزاد ـ‌ با سه کتاب اولش ـ را می‌خواندند، با نيما يوشيج و شعر احمد شاملو آشنايی جدی نداشتند و با وجود اين‌که خود شاملو و شاعری مثل مهدی اخوان‌ ثالث تحت تاثير او شعر گفته بودند، هنوز توضيح انتقادی از شعر صورت نگرفته بود.

او علت اين امر را فقدان توضيح نظريه‌پردازی شعر نيمايی، تعريف دقيق از تجدد و توضيح انتقادی نمونه‌های شعری دانست و متذکر شد: توضيحی که امثال پرويز ناتل خانلری و توللی و گاهی نادرپور از شعر می‌دادند، خلاف جهت تجدد نيمايی بود و به طور کلی دو مجله‌ی «راهنمای کتاب» و «سخن» سنگر شعر سنتی و شعر نو غير نيمايی بودند، به‌همين دليل از آغاز دهه‌ی ۴۰ شعر نيما و نيمايی و به دنبال آن شعر بی‌وزن اما آهنگين، مرکز اصلی نشر خود را در هفته‌نامه‌ها، ماهنامه‌های ‌غيرسنتی و گه‌گاه تصادفی قرار داد و حتا در روزنامه‌ها و تعريف‌های جديد شعر و شيوه‌های مختلف نقد ادبی و هيجان‌هايی که در کنار اين توضيح‌ها و تعريف‌ها دور نام‌های مهم شعر و شاعری به وجود آمد، زمينه را برای تلقی جديد از شعر آماده کرد.

او با يادآوری تشکيل جلسه‌های نقد ادبی در انجمن ايران ـ آمريکا و نيز تذکر پيشينه‌ی امر در سال‌های دهه‌ی ۴۰، افزود: در جايی گفته‌ام که چگونه در همان سال‌های ۴۰ و ۴۱ در اين انجمن، شاعران از دو نسل جلسه‌ای تشکيل دادند؛ شامل فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، سيمين بهبهانی، نادر نادرپور، منوچهر آتشی، يدالله رؤيايی به‌همراه خودم و شايد يک يا دو نفر ديگر تا شعرهای خود را هم به بحث بگذاريم و هم در صورت امکان از طريق کسانی که زبان انگليسی را خوب می‌دانستند، آن‌ها را ترجمه کنيم.

وی متذکر شد: در آن زمان من و نادرپور شعر رؤيايی را معرفی کرديم. شاملو و توللی در جلسه‌ی اول حضور نداشتند و بعدها هم اين جلسه‌ها به‌کلی تعطيل شدند. در دهه‌ی ۴۰ جنب‌وجوش جدی شاعرانه و حضور مجله‌های هفتگی، ماهنامه‌ها و گاهنامه‌ها و نقد ادبی جدی می‌توانست شعر نسل جديد و شعر متجددتر نسل پيش را معرفی کند و فقط پديده‌ی پايتخت به اين مسأله کمک نرساند. شهرستان‌ها نيز سهم داشتند؛ بويژه اصفهان، مشهد، تبريز و شيراز.

زمزمه‌های شکل‌گيری نقد ادبی
رضا براهنی مهم‌ترين اقدام به لحاظ نقد ادبی را در حوزه‌ی شعر در آن دوره، تفکيک دقيق شعر نيمايی از غيرنيمايی عنوان کرد و گفت: نقد ادبی در تثبيت شعر نيما و شاعرانی که به راستی از او متأثر بودند، مؤثر واقع شد.

به عقيده‌ی او، در نگاهی کلی دهه‌ی ۴۰، نه تنها دهه‌ی تثبيت شعر نيما و نيمايی، بلکه دهه‌ی تثبيت شاعرانی بود که از ديدگاه ديگری غير از آن ديدگاه احساساتی و رمانتيک به شعر نگاه می‌کردند.

اين شاعر مقيم کانادا سپس به تأثير مقاله‌ای با عنوان «نماز ميت بر جسد رمانتيسم»، که در آن دوران و شرايط شعر آن روز نوشته است، اشاره کرد و ادامه داد: اين مقاله را در اواسط آن دهه و عليه شعر توللی و متأثران از او نوشتم و هرکس بخواند، خواهد ديد که دهه‌ی ۴۰ کوششی جدی بود برای عقب زدن دايمی شعر خانلری، توللی و بقيه‌ی چهارپاره‌سازان آن دوره، که با قلم‌هايشان مدام چهره‌ی نيما و نيماييان را می‌خراشيدند.

نيما؛ نظريه‌پردازی درخشان
براهنی گفت: نيما خود نظريه‌پردازی درخشان با نظريه‌هايی مفيد بود که به هيچ وجه کافی نبود؛ بويژه که بخش زيادی از آن تازه در همان زمان‌ها توسط زنده‌ياد سيروس طاهباز که عمری را بر سر اين کار گذاشت، منتشر می‌شد.

او اين‌گونه ادامه داد که: در نتيجه شعر نيما به رغم توضيح‌هايی که مهدی اخوان ثالث، جلال آل ‌احمد، احمد شاملو، يدالله رؤيايی، م. آزاد، و حتا به صورت ناقص نادر نادرپور، درباره‌اش ارايه می‌دادند، هنوز به صورت جدی توضيح داده نشده بود. توضيح شعر، نقد و نظريه‌پردازی ادبی لازم داشته و دارد.

براهنی همچنين با اشاره به حضور عبدالعلی دستغيب، عبدالمحمد آيتی و جليل دوستخواه در زمينه‌ی نگارش نقد ادبی در آن سال‌ها يادآور شد: مسأله‌ای که برای اين سه نويسنده مطرح بود، بيش‌تر نقد کتاب شعر بود تا نقد خود شعر، نقد کتاب بدون آموزش ديدن جدی در نظريه‌پردازی ادبی، عملی نيست؛ بويژه زمانی که مقطع تاريخ ادبی، مقطعی باشد که در آن بدون نظريه‌پردازی، ذهن ميان عقيده‌های سرريزشده از هرسو سرگردان می‌ماند. تربيت منتقد ادبی تربيتی است در امتداد نظريه‌پردازی و نظريه‌خوانی و وقتی که نظريه وجود نداشته باشد، نظريه‌سازی بويژه در دوران پرجنب‌وجوش ادبی که در آن معناها و فحواهای ادبی از همه‌جا سرريز می‌شود، حياتی است. بايد زانو زد، ياد گرفت، بد و خوب، درست يا نادرست، پر و پيمان نوشت، سليقه‌ی عوام و حتا سليقه‌ی خواص را به چالش طلبيد، از هر طرف بد و بی‌راه شنيد، اما به‌دليل شيفتگی در جهت يادگيری و ياد دادن، از هيچ آدم به‌ظاهر معروف، گنده، نام‌آور محبوب و گستاخ و پرطرفدار و پررو هرگز نهراسيد و حتا در برابر کسانی که صف می‌کشيدند و هزار جور هم بد و بی‌راه می‌گفتند، يک‌تنه ايستاد، تنها به‌دليل اين‌که فقط يک گستاخی در جهان ضروری است و تجلی آن نوعی معرفت است و آن گستاخی و شجاعت يادگيری و ايمان مطلق به ارايه‌ی يادگرفته‌ها به تشنگانی است که اصطلاحات و زبان‌های خودمانی دستمالی‌شده‌ی چاپی و قلابی‌شده‌ی ادبی يا برج‌ عاج‌نشينی‌های بزدلانه در چارچوب ايديولوژی‌های کليشه‌يی به‌ظاهر انسان‌دوستانه، هم متعلق به قرون گذشته و خودی و هم‌عصر به ظاهر جديد، دمار از روزگارشان درآورده بود و درمی‌آورد.

او يادآور شد: در برابر عظمت شعر فارسی که متأسفانه جز در عروض و بديع قراردادی هيچ‌گونه معيار درستی برای ارزش‌گذاری آن وجود نداشت، ارايه‌ی نظريه دل شير می‌خواست که گاهی از ديدگاه صف‌کشيدگان کنار گود به‌نوعی، تنه به نافهمی می‌زد. نظريه‌ی ادبی اصطلاح می‌خواست و آن اصطلاح تداوم توليد می‌خواست. يعنی نمی‌شد يک مقاله امروز نوشت و يک مقاله شش ماه بعد. توليد پی در پی علاوه بر قرائت مداوم تئوری و زبان تئوری نيازمند انصراف از هرگونه انحراف در مسير راه، به‌سبب حملات آدم‌های مغرض يا نادان بود و نيز نيازمند توان پاسخگويی به کسانی که يا به‌سبب به خطر افتادن هويت ادبی‌شان به نزاع برمی‌خاستند يا به‌علت تنبلی ذهن‌شان قدرت يادگيری نداشتند و ترجيح می‌دادند فقط طعنه بزنند و از ديگران هم بطلبند که آن‌ها هم طعنه بزنند.

«شعر گفتن نوعی شهادت است؛ نقد نوشتن هم»
براهنی در ادامه به گفته‌ای از نيما اشاره کرد و گفت: نيما گفته بود شعر گفتن نوعی شهادت است. ای کاش او در دهه‌ی ۴۰ شمسی زنده می‌شد و می‌ديد که نقد شعر نوشتن و نظريه‌پردازی شعری هم عين شهادت است. وقتی معيار سنجش وجود نداشته باشد، وقتی که جوهر يک چيز از جوهر چيز ديگری تفکيک و تجزيه نشده باشد، وقتی که هويت و ماهيت اثر، زبان، اجزا، کل‌ها، عادت‌ها و عادت‌زدايی‌ها در حوزه‌ی ادبيات و هنرها به دقيق‌ترين صورت توضيح داده نشده باشند، شعر به سياهه‌ی ارايه‌شده به کوران تبديل می‌شود؛ تا هر کسی از ظن خود حرفی برای خالی نماندن عريضه زده باشد. يعنی نقد ادبی بايد تکنيکی مساوی تکنيک ادبی اثر درست و حسابی داشته باشد؛ تا جرأت نگريستن در اثر را داشته باشد.

او دو امر را برای شاعر و منتقد ضروری دانست و افزود: هر دو، بايد دانشی معاصر با پيشرفت پديده‌های شعر و نقد در عصر خود داشته باشند و در عصر ما معاصر بودن سه شرط دارد و آن، دانستن اين‌که شعر يا نقد ادبی در ايران و در دنيا در هر عصر خاص، که در اين‌جا عصر معاصر ماست، در چه وضعی قرار دارند. ديگری، آگاهی از اين‌که ترکيبی که اين دو پيدا کرده‌اند يا پيدا می‌کنند، چگونه صورت گرفته يا صورت می‌گيرد. در حوزه‌ی شعر اگر کار می‌کنيم، بايد بدانيم که بخش اعظم نثر گذشته گاهی شعرتر از بخش‌های عظيمی از شعر گذشته است. بخش اعظم نثر جهان معاصر که در اين‌جا منظور غرب است، به‌مراتب بهتر از شعر آن است. در ميان اين ماجرا، بايد ذهن را باز کرد، ياد گرفت و ياد داد.

ادبيات در دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها
بخش ديگری از اين گفت‌وگو به صحبت درباره‌ی عملکرد دانشکده‌های ادبيات و تأثير نوع برخوردشان بر اين مقوله اختصاص يافت.

به‌عقيده‌ی رضا براهنی، دانشگاه‌های ما در رشته‌ی ادبيات فارسی، نه در گذشته به اين امر وقوف داشته‌اند و نه حالا وقوف دارند. ما از روی محصولی که آن‌ها تحويل داده‌اند، قضاوت می‌کنيم. مدرسان دانشگاهی ادبيات فارسی، نه در شمار شاعران خوب بوده‌اند و نه در شمار ناقدان خوب. همه خارج از حوزه‌ی ادبيات فارسی دانشگاهی، شاعر، رمان‌نويس و منتقد شده‌اند. شبح مهيب ترس‌زدايی‌نشده‌ی ادبيات کلاسيک فارسی به کارخانه‌ی سنت، معنا و حافظه تبديل شده است. تعدادی طوطی دکتری به‌دست داريم که هيچ‌کدام‌شان نه يک بيت مثل حافظ گفته‌اند و نه يک سطر مثل سطر درخشانی از نيما و نه دردی از نوع درد فرخزاد را بيان کرده‌اند.

وی سپس به توضيح شرايط شکل‌گيری نقد ادبی جديد در ايران پرداخت و افزود: ادب فارسی جديد ايران در نظم و نثر و نقد ادبی در خارج از حصار آهنين تدريس ادب فارسی در دانشگاه شکل گرفته است. نقد ادبی توضيح معنای اثر، تعليقات، کليات زبان‌شناسی يا بيان مراجع نيست؛ اين‌ها ممکن است برای يادگيری برخی چيزها وسيله باشند، اما چرا، يک اثر به آن صورت به‌صورت اثر وجود دارد؛ نه به ذهن بديع‌الزمان فروزانفر رسيده و نه به ذهن شاگردانش يا شاگردان شاگردانش. اما زحمت فروزانفر زمانی ارزش دارد که نقد ادبی که جهان‌بينی‌ای قدرتمندتر از جهان‌بينی فروزانفر لازم دارد، بيايد و اثر را به‌صورت اثر، به صورت پديده‌ی اثر به‌سوی نقد جدی آن پرواز دهد.

براهنی متذکر شد: هستی‌شناسی ادبی‌مان را دانشگاه‌های ما معطل گذاشته‌اند. تدريسی از اين دست، نان حرام خوردن است. مسأله اين نيست که نيماشناس، هدايت‌شناس و فرخزادشناس در دانشگاه‌ها نداريم؛ مسأله اين است که ما فردوسی‌شناس‏، مولوی‌شناس، حافظ شناس و حلاج‌شناس هم نداريم. ما ويراستارهای ادبی را با ادبيات‌شناس‌ها عوضی گرفته‌ايم. ما آن محقق‎، منتقد و نويسنده‌ی پس از ويرايش ويراستار را نداريم.

او در تکميل گفته‌هايش به خبرنگار خبرگزاری دانشجويان ايران گفت: ما ويرايش را با نقد خلاق در تدريس ادبيات سنتی با نقد واقعی ادبيات در دانشگاه‌ها عوضی گرفته‌ايم. ادب دانشگاهی ما هنوز يک غزل حافظ ، يک قصه‌ی مثنوی مولوی، پنج صفحه از روزبهان بقلی شيرازی، ده مکتوب از مکتوبات عين‌القضات و پنج اسطوره از اسطوره‌های منقول از حلاج را با روايت نقد ادبی قرائت نکرده است. به همين دليل، به‌صراحت می‌گويم که «طلا در مس» و «قصه‌نويسی»، در اواسط دهه‌ی ۴۰، دو تير به‌سوی تاريکی بودند. هما‌ن‌طور که «تاريخ مذکر» تيری به‌سوی تاريکی بود؛ به‌دور از سلطنت استشراق غرب‌زده‌ی حاکم بر «راهنمای کتاب» و کمی از آن متعادل‌ترش بر مجله‌ی «سخن». به‌رغم مترجمان دريادلی که جدا از اشتغال در «سخن» با تجربه‌های درخشان‌شان در کنار ساير مترجمان برجسته، شادی شورانگيز ادبيات جهانی را به‌سوی ايران سرازير کردند، اما ادبيات جدی ايران هم آن چيزی که از نيما سرچشمه گرفت و هم آن چيزی که بر دوش صادق هدايت و صادق چوپک بلند شد و يا با سيمين دانشور، جلال آل احمد، ابراهيم گلستان، بهرام صادقی و ديگران رواج پيدا کرد و به نسل ما در دهه‌ی ۴۰ رسيد و دو سه نسل با هم را از احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، يدالله رؤيايی، منوچهر نيستانی، احمد محمود، محمود مشرف تهرانی، هوشنگ گلشيری، غلامحسين ساعدی، محمود دولت‌آبادی، بهمن شعله‌ور و يک ‌دو جين آدم لايق ديگر تا مقطع انقلاب کنار هم قرار داد، به‌ندرت به «راهنمای کتاب» و «سخن» و مجله‌های رسمی راه پيدا کردند.

او گفت: ادبيات واقعی ايران در عصر ما ادبيات غيررسمی آن بود؛ هفته‌نامه‌ها، ماهنامه‌ها، جنگ‌های تهرانی و شهرستانی، روزنامه‌هايی که در طول هفته فقط يک‌بار ادبيات چاپ می‌کردند، کتاب‌هايی که مدام سانسور می‌شدند، شعرهايی که دهان به دهان می‌گشتند و قصه‌هايی که صورت نقد به خود نمی‌ديدند و کتابچه‌هايی که بيش‌تر به‌صورت دفترهای خصوصی رد و بدل می‌شدند و در همان دعواهای ادبی که گاهی تا حد يخه‌گيری و بددهنی تنزل پيدا می‌کردند، دوست و دشمن ‌بازی‌ها و بعد در کنار هم جمع شدن و ساختن تشکيلاتی مثل کانون نويسندگان، سکوت نکردن‌ها، و در همه‌ی احوال به‌دنبال اعتبار معيارهای درست ادبی بودن‌ها و دفتر و دستک درست کردن‌ها، «کتاب هفته»، «کتاب ماه»، «جنگ جگن»، «انديشه و هنر»، «انتقاد کتاب»، «جهان نو»، «آرش»، «آناهيتا»، «فردوسی» و ده‌ها نشريه‌ی ديگر که در آن‌ها ادبيات قطعه‌قطعه می‌شد بين صفحه‌های به‌ظاهر بی‌اعتبار، که بعدها معلوم شد تنها چيزهای معتبر و باارزش آن دوره بودند که از سينه‌ی شخص شخيص نويسنده يا شاعر، نمايش‌نامه‌نويس و منتقد، فواره زده‌اند. در چنين فضايی، نقد ادبی جديد ايران پا به عرصه‌ی وجود گذاشت.

براهنی عنوان کرد: ديگران نبايد گمان کنند که به قلم کسی چون من اين امر صورت گرفت، بلکه به قلم خيل عظيمی از صاحبان قلم در اين عرصه‌ی غيررسمی تا رسيديم به انقلاب و آمديم اين طرف.

بحران شعر امروز
براهنی در بخش ديگری از اين گفت‌وگو در پاسخ به مسأله‌ی بحران شعر امروز گفت: من از همان اوايل دهه‌ی ۶۰ نکته‌ای را مطرح کردم تحت عنوان بحران رهبری ادبيات در ايران که خودبه‌خود، شامل حال شعر هم می‌شد. اين حرف در ابتدا با سوء تفاهم روبه‌رو شد، اما پس از مدتی و پس از توضيح‌های مفصل در روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف، بالأخره روشن شد که نمی‌توان موضوع را از خود پديده‌ی ادبی و هنری به وجود و حضور آدم‌های معروف ادبی تقليل داد.

او خاطرنشان کرد: زمينه‌ی اين بحران از پيش وجود داشت؛ اما در آن زمان شدت و حدت بيش‌تری پيدا کرد و درواقع انقلاب با پيش کشيدن يک عنصر غالب از عناصر مختلف ادبی، اولويت‌های ادبی را جابه‌جا کرد. زمان، عامل زمان، که روی‌هم پيش از انقلاب به‌صورت ايستا بود، ناگهان حالتی بسيار پويا پيدا کرد، درنتيجه راه به‌سوی خلق مدرن‌ترين و پست‌مدرن‌ترين آثار، تصوری سيال از زمان، روايت را شکل می‌دهد. صورت غالب ادبيات ايران به‌رغم وجود آثار بزرگ روايی مثل «شاهنامه»ی فردوسی، «خمسه‌»ی نظامی، «مثنوی» مولوی و ساير آثار کهن در گذشته و «بوف کور»، «سنگ صبور» و چندين کتاب خوب ديگر، هنوز بر گذشت زمان و تحول براساس گذشت زمان و درونی شدن زمان در روايت و تبديل کردن روايت به وجه غالب ادبی، وقوف واقعی و عملی پيدا نکرده بود. حرکتی خيلی قوی در تاريخ ضرورت داشت و اين ماهيت حرکت نيز در رد و قبول آن هم مطرح نيست که اين حس زمان‌يابی به جلو بپرد و وجه غالب شعر جايش را به وجه غالب ديگر، يعنی قصه‌ی کوتاه و رمان بدهد. کافی است تعداد رمان‌هايی را که از زمان مشروطيت تا ۱۳۵۷ نوشته شده با تعداد رمان‌هايی که در طول اين ۲۵ سال گذشته نوشته شده، مقايسه کنيد تا بدانيد که انقلاب به‌عنوان يک حرکت اجتماعی، جنگ به‌عنوان حرکت اجتماعی ـ تاريخی، حسی از زمان که تحول فرقی نمی‌کند از چه نوع به‌وجود می‌آورد، نيازمند اولويت يافتن قالبی بود که وجود داشت، ولی اولويت نداشت.

وی افزود: در چنين وضعی اگر بپرسيد بر شعر چه اتفاقی افتاد، بايد بگويم درست است که هم رمان و هم شعر در زبان اتفاق می‌افتند، اما خط فارقی بين دو زبان وجود دارد. درست است که زبان به نسبت اثر مدام خود را به رخ می‌کشد، اما در همان زبان به‌نسبت واقعه‌ی شخصيت، جابه‌جا شدن ذهن راوی ـ راوی در مقام نويسنده و شخصيت ـ دگرگون می‌شود. اما در شعر روی‌هم روايت در پشت سر می‌ماند و انگار زبان خود را به رخ می‌کشد. وقتی که زبان خود را به رخ می‌کشد، ارجاع به واقعيت معطل می‌ماند و اين‌طور به نظر می‌رسد که واقعيت خود زبان منبع ارجاع زبان شعر است. يعنی بحرانی که در شعر پيش آمد، اين بود که در شعر نو از نوع نيمايی، شاملويی يا فرخزادی، به‌رغم حضور بيان شعری، شعر موقعيتی را بيان می‌کرد که بيش‌تر با معنای شعر سروکار داشت و گاهی معنا طوری واضح بود که انگار شاعر فقط آن معنا را به زبانی مطلوب که عادتا زبان شعر ناميده می‌شد و روی‌هم زبان زيبايی بود، بيان می‌کرد. ولی شاعر به‌رغم اين‌که به‌نظر می‌رسيد نمی‌داند شعر از کجا می‌آيد، لااقل درباره احمد شاملو می‌دانستيم که شعر از اجتماع می‌آيد و به‌طرف اجتماع می‌رود يا از عاشق می‌آيد، به‌طرف جنون می‌رود و از اين نظر فرق بين مفهوم اجتماعی و شعر اجتماعی، کلمات عاشقانه و شعر عاشقانه در اين بود که در شعر مربوط به اين قبيل مقولات، به‌رغم زيبايی زبان، زيبايی در خدمت بيان چيزهايی بود که همگان به آن می‌انديشيدند و هرکسی به‌اصطلاح از ظن خود يارش می‌شده است.

براهنی يادآور شد: بعدها آن‌هايی که تبحر نيما، شاملو و فرخزاد را در ترکيب آن عواطف و انديشه‌ها با آن مفاهيم و احساسات نداشتند، بيان ساده‌ی آن مفاهيم و احساسات را شعر تلقی کردند. در اين حوزه‌ها، مقلدها و پيروهای ساده‌انديش اين سه شاعر مهم و چند شاعر مهم ديگر، مثلا اخوان، آزاد، آتشی و رؤيايی، گمان کردند که اگر عقايد، مرام‌ها، احساس‌ها و انديشه‌ها را بيان کنند، ديگر همه چيز بيان شده و شعر گفته شده است. اين وضع، هم در حوزه‌ی شعر موزون پيش آمد و هم در حوزه‌ی شعر بی‌وزن. پس در شعر بعد از انقلاب، يک جدايی با شعر قراردادی جديد پيدا شده است. شعر نيما فرمی پيچيده دارد و اين فرم پيچيده ناشی از ذهن پيچيده‌ی اوست. هر شعر جداگانه يک حادثه است. حادثه‌ای در پيچيدگی و رسوخ بيان در مفهوم و عاطفه و تصوير و غيره، انگار همه با هم اتفاق افتاده است.

وی سپس به نمونه‌ای اشاره کرد و ادامه داد: مصراعی مثل «هم از اين‌روست نمی‌بيند اگر گمشده‌ای راهش را» از نيما، نمونه‌ی آن پيچيدگی و پيچش است، اما شعر قابل ارجاع به حالتی اجتماعی و طبيعی در معناست، گرچه وقتی که معنای عريان را گفتيم‎، اگر به سوی اصل مصراع برنگرديم، شعر را باخته‌ايم.

حالا اگر کسی به سادگی بگويد «من گم شده‌ام، راهم را نمی‌بينم»، ما حاضر نمی‌شويم به آن شعر بگوييم. اگر يکی از نظر بيان مفاهيم کمی زرنگی به خرج بدهد و بگويد غربی‌ها هم همين‌طور می‌گويند که من می‌گويم‏، صدسال هم عمر کند، باز شعر خوب نخواهد گفت و بايد برگردد و به شعر گذشته‌ی خودش نگاه کند، که گفته و خوب هم گفته است.

براهنی سپس به مساله‌ی اجرا در شعر رسيد و گفت: اجرا در هر شعری اساس است. ولی شعر پيشرفت کرده است، و پيشرفت شعر هميشه در اين است که از نظر اجرا در زبان چه دستاوردی کسب کرده است. مفاهيم شعر حافظ قابل ترجمه به شعر عطار، خواجو و سعدی است‏، اما شعرش با شعر آن‌ها فرق دارد. شما نمی‌توانيد روی دست حافظ بلند شويد. حافظ از نظر زبان روی دست آن‌ها بلند شده است و من اگر با هزار حرف آن فلسفه‌خوان اصفهانی مخالف باشم، اما با اين حرفش کاملا موافقم که تقليد سايه از حافظ کاملا با شکست مواجه شده است. غزل گفتن پس از حافظ و در شيوه‌ی او فقط يک شوخی عاطفی است.

«برای معرفی ادبيات‌مان با سانسورچی آمريکايی هم بايد مبارزه کرد»

روی‌آوری مردم به غزل
براهنی در ادامه گفت‌وگو با ايسنا همچنين يادآور شد: گفته می‌شود مردم حالا به غزل روی آورده‌اند. چه نوع غزلی؟ مردم به سوی سينما هم روی آورده‌اند، اما چه نوع سينمايی؟ چند تا فيلم خوب داريم؟ چند تا غزل خوب معاصر داريم؟ تبحر در سرايش قصيده و غزل، متبحر در اين قالب‌ها را به شاعر تبديل نمی‌کند، وگرنه در قصيده ـ به صورت فنی ـ شايد متبحرتر از محمد حقوقی نداشته باشيم. او قدر خود را دانسته که به طرف شعر بی‌وزن آمده، به علت اين‌که در انواع ديگر شعر نوعی اشباع‌شدگی ديده است. به همين دليل، غزل و قصيده‌ی معاصر خواندنی نيستند.

او اضافه کرد: قصيده را منوچهری به اوج رساند، غزل را حافظ و شعر نيمايی را خود نيما و چند نفر ديگر که همه‌ اين‌ها در اوج قضيه مطرح بوده‌اند. چيزهايی که در آن قالب‌ها گفته شده، به صورتی بيان شده که اگر صورت آن‌ها را به هم نزنيد و زبان آن‌ها را به هم بريزيد، خواهيد ديد که درواقع چيزی نگفته‌اند. يعنی هر گفته‌ای بايد چنان به شيوه‌ی گفتن آن گفته آغشته شود که تفکيک آن دو از يکديگر برای هميشه محال شود. با درک اين نکته‌هاست که مساله‌ی زبانيت (کلمه‌ای غلط و تکان‌دهنده، که اکنون به دليل معنا بخشيدن به بخشی از شعر، در شعر امروز فارسی جا باز کرده است) در حدود ۱۷ يا ۱۸ سال پيش مطرح شده و اساس آن بر اين است که شعر با ابزارهای خود شعر، يعنی زبان، و وسايل بيان زبان گفته شود.

براهنی يادآور شد: شعر انگار به طرف نوع خاصی از ارجاع می‌رود، ولی نمی‌رود، به دليل اين‌که زبان جلوتر می‌آيد و خودش را با قدرت تمام به رخ می‌کشد. زبان عشق زبانی نيست که آدم از عشق در آن حرف می‌زند. زبان عشق زبانی است که در آن کلمات عاشق هم می‌شوند. اين فقط زبان عاشقی نيست؛ زبانيت عشق است. عشق زبان باز کرده است، اما نه برای آن‌که بگويد من زبان بازکرده‌ام، بلکه نشان می‌دهد که زبان عشق باز شده است. زبان اسکيزوفرنی اين نيست که يک نفر در مصرعی سالم بگويد من اسکيزوفرنيک هستم. نه! زبان اسکيزوفرنيک، زبانی است که خودش اسکيزوفرنيک است، از بيرون نمی‌توان بر زبان معنای اسکيزوفرنی پياده کرد. شقاق در زبان‏‏، شقه شدن خود زبان است. گه‌گاه نمونه‌هايی از آن را در شعر مولوی ديده‌ايم‏، اما نه در «مثنوی»؛ در «ديوان شمس». ولی تعداد شقه شدن‌ها بسيار کم است. در نثر شمس هم گاهی ديده‌ايم.

براهنی با تاکيد بر اهميت و ارزش کتاب «مقالات شمس تبريزی» تصحيح محمدعلی موحد و اين‌که بايد روی ميز هر شاعر پير و جوان به‌عنوان بزرگ‌ترين سند نقد ادب، زبان و روان به‌صورت تکه‌تکه و هزاربار خوانده‌شده مثل آثار جدی نيما حضور داشته باشد، گفت: ما بايد به پاره‌ای مسائل در شعر گذشته دقت کنيم. شعر نيما و شعر فرخزاد روی‌ هم در بيان مسائل اجتماعی راهی غيرمستقيم يا اريب در پيش گرفته بودند. يا شعر شاملو که در بخش اعظم شعرش وضعيت اجتماعی به‌شدت به رخ کشيده شده است؛ طوری که شعر، زبان را در خدمت بيان وضع اجتماعی قرار می‌دهد‏، وضع پرتضادی داريم. راز محبوبيت او در جامعه دقيقا از همين نکته سرچشمه می‌گيرد. شعرهايی مثل «در اين جا چار زندان است‏ به هر زندان …» يا «دهانت را می‌بويند ‏/ مبادا گفته باشی دوستت دارم»، اولی در قالب نيمايی‏، دومی در شعر بی‌وزنی که گاهی ريتم پيدا می‌کند، بيان واقعيت اجتماعی را به زبان شاعرانه هدف قرار می‌دهند. زبان به‌ وسيله تبديل می‌شود و شعر قابل ترجمه به واقعيت اجتماعی صريح و روشن می‌شود. اين نوع، شعر است‏، اما شعری که در آن زبان وسيله قرار گرفته است برای بيان چيزی که پس از آن و جدا از آن گفتن‏، دقيقا واقعيت است. در شعر بزرگ، مثلا در شعر حافظ ، رسيدن به اين واقعيت اجتماعی مدام از طريق نوع بيان و زبان به تاخير می‌افتد و اين تاخير در رسيدن به معنا، زبان شعر را به رخ می‌کشد. يعنی شما می‌توانيد طوری زبان شعر را بيان کنيد که معنا قاطعيت و قطعيت خود را از دست بدهد و دچار چندگانگی شود. حافظ معنا را از طريق زبان شقه‌شقه می‌کند، اما در اين ترديد نيست که چندمعنايی هم باز معناست. شعر شاملو مکانيسم‌های بيان فراوانی پيشنهاد کرده است، اما زيبا بودن صرف و ظاهری زبان گاهی آن‌را به سطح نازل بيان می‌رساند. «لبانت به ظرافت شعر»، هرچه باشد، شعر نيست، اما «مرا تو بی‌سببی» شعر است. در همان سطح زبان خود شاملو به‌دليل اين‌که در آن زبان چيزی به‌مراتب بالاتر از معنا را بيان می‌کند، نوع تلفيق کلمات را هم بيان می‌کند و در اين‌جا شجاعت در شاعر، شجاعت در جايی ديگر است. يعنی در به‌هم ريختن زبان برای بيان زبانی ديگر که شاملو در بسياری از شعرهايش تا حدودی به آن دست يافته است.

او با اشاره به اين نمونه‌ها متذکر شد: از اين نمونه‌ها اولی بيان رمانتيک معناست، دومی عشق کلمات به يکديگر به صورتی که تفکيک آن‌ها از يکديگر غيرممکن باشد؛ سطری که ترجمه‌پذير به معنای دقيق نيست.

وی در توضيح اين مطلب گفت: منظورم اين است که در شعر، زبان وسيله نيست و متاسفانه در بخش خاصی از شعری که اکنون گفته می‌شود، زبان به وسيله تبديل شده است؛ خواه شعر عاشقانه باشد، فلسفی، غزل، نيمايی يا در لحن‌های شاملويی. اين شعرها را حالا به‌صورت روزنامه می‌خوانيم. قبلا هم اين را داشتيم. شعر سپهری را به‌صورت روزنامه می‌خوانيم، به‌دليل اين‌که درک معنايش ساده و فرمول‌بندی شده است و لذت بی‌زحمت و بی‌دقت و بی‌تفکر در اختيار آدم می‌گذارد. ما «آب را گل نکنيم» را می‌توانيم مو به مو از درون وزن ساده‌ی فاعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، بيرون بياوريم و دقيقا آن حرف‌ها را در بی‌وزنی بنويسيم؛ ساده، کليشه‌يی و نه در حد لياقت شعر کلاسيک و شعر جديد ايران. خطر کردن در معنا هست. ترکيب سورئاليسم بديهی با عرفان خاور دور هست، اما شعر جدی نيست، به‌دليل اين‌که هر زبانی که معنايی را بيان ‌کند، اگرچه به‌صورت مستقل و اگرچه در حوزه‌ی عرفان و اگرچه در حوزه‌ی شعر اجتماعی، شعر نيست؛ مگر اين‌که تفکيک شعر را يعنی زبان شعر را از جايگاه اعتيادی آن بيرون بکشد و آن روند بيرون کشيدن زبان شعر از جايگاه اعتيادی، آن را اصل بيان شعر قرار دهد. به همين دليل سپهری که نقاش مدرنی بود، در شعر در حد کمال‌الملک است؛ به دليل اين‌که بيان وسيله‌ی نمايش تصوير و مفهوم قرار گرفته‏ است. در پيکاسو‏، دوشان و ماتيس ابزار بيان نقاشی از خلال يک اختلال انقلابی عبور کرده است. اين حرف گرترود استاين است که بيننده‌ی تابلو پيکاسو بايد به آن از آسمان نگاه کند! جان کيج در وين وقتی به تماشای تمرين اثری از بتهوون به سالنی می‌رود، وسط تماشا سالن را ترک می‌کند. موسيقی جديد قطع کردن موسيقی گذشته است، حتا اگر آن گذشته به درخشانی موسيقی بتهوون باشد. اين قطع يک قطع انقلابی در بيان هنر است. شوئنبرگ و استراوينسکی، رمانس موتزارت و بتهوون را قطع می‌کنند. آن قطع هماهنگی است، اما آن ناهماهنگی است که اساس موسيقی جديد را می‌گذارد.

او افزود: در «در خطاب به پروانه‌ها» و بيش از آن در برخی صفحه‌های «روزگار دوزخی آقای اياز» و در سال ۷۲ در «چهارده شعر» و«شکستن در چهارده قطعه‌ی نو برای رؤيا و عروسی و مرگ» و بخش‌های اصلی کتاب‏ «خطاب به پروانه‌ها» و مقاله‌ی «چرا من ديگر شاعر نيمايی نيستم» و بعد در مقاله‌های متعدد ديگر مثلا «چگونه پاره‌ای از شعرهايم را گفتم»، ريشه‌های اصلی اين تحول را در کار خودم بيان کرده‌ام. بعدها نويسندگان و منتقدان ديگر، بويژه رضا فرخفال، بهرام بهرامی، هوشيار انصاری‌فر، شمس آقاجانی‏، عباس حبيبی، دنا رباطی، رزا جمالی و ديگران توضيحات بيش‌تر درباره‌ی شعر مبنی بر زبانيت داده‌اند و تعدادی از منتقدان هم که از راه‌های ديگر به اين جمع پيوستند و خواننده می‌تواند به همه‌ی آن‌ها در مطبوعات ايران مراجعه کند.

نقد ادبی در ايران
براهنی همچنين در پاسخ به ارزيابی‌اش از وضعيت نقد ادبی در ايران، به سه روش نقدنويسی کنونی اشاره کرد: نقد و معرفی کتاب در زمان چاپ آن‏، بلافاصله‌ پس از انتشار که اين کار معمولا بايد در روزنامه‌ها يا مجله‌های هفتگی صورت گيرد. نقد جامع‌تر از آن به صورت مقاله‌ی تحليلی که عموما در مجله‌های ماهانه و فصل‌نامه‌ها صورت می‌گيرد، و نقد نظری و تحليلی توأمان که معمولا به صورت انتشار کتاب صورت می‌گيرد. البته ابراز عقيده در مصاحبه‌های راديويی، تلويزيونی و مطبوعاتی هم از ساير انواع ارايه‌ی نقد و نظر است.

به‌گفته‌ی براهنی، در ايران ما هر سه اين روش‌ها را داشته‌ايم، اما به صورت ناقص و طبيعی است وقتی کتابی چاپ می‌شود، منتقد واقعی نگارش درباره‌ی آن‌را ضروری می‌داند؛ صرف‌نظر از اين‌که نويسنده‌ی آن کتاب زنده است يا مرده و اين اتفاقا بايد صورت بگيرد. مساله ارزش اثر است و نه مرگ و زندگی صاحب آن. متاسفانه در ايران مکانيسم‌های نقد بسيار محدود است. منتقد اگر خودش راه نيفتد، کسی دنبال او نخواهد آمد. توفيق مجله‌های «فردوسی» در دهه‌ی ۴۰، «آدينه»، «دنيای سخن» و «تکاپو» در دهه‌ها‌ی ۶۰ و ۷۰ و توفيق برخی روزنامه‌های امروز ايران در اين است که يک عده در سال‌های گذشته و در زمان حاضر پيدا شدند و نقد را جدی گرفتند و البته نهضت ترجمه‌ی متون انتقادی، خواه در حوزه‌ی فلسفه، علوم اجتماعی و انسانی و خواه انحصارا درباره ادبيات به اين قضيه کمک کرده است. منتها همه‌ی کارها نيازمند استمرار در قرائت آثار و نگارش نقد ادبی است. ساختن مکانيسم‌های انتقادی برعهده‌ی دست‌اندرکاران خود آثار ادبی بويژه منتقدان است. منتقد، بايد از هر فرصتی برای استمرار بخشيدن به کار خود مدد بگيرد و بايد به تدريج خود را به مرجعی صالح برای داوری ادبی تبديل کند و از همه‌ی اين‌ها مهم‌تر خود را از تعلق به دارودسته‌های ادبی دور نگه دارد. صلاحيت ادبی شرط اساسی است و ديد مستقل از صاحبان سبک‌ها و شيوه‌ها نيز شرط اساسی ديگری است.

او يادآور شد: منتقد، بايد اخلاق حرفه‌يی انتقادی داشته باشد، با خود نويسنده به صورت شخصی طرف نباشد، اثر را ببيند و قضاوت را با عدالت و نيک‌نفسی توأم کند. از آن بالاتر، به روزنامه و مجله‌ها هشدار دهد که سليقه‌ی سياسی يا چارچوب سليقه‌ی ادبی يا دوستی و دشمنی صاحبان آن‌ها را در نظر نخواهد گرفت. اساس نقد ادبی بر آزادی انديشه و بيان بی‌هيچ حصر و استثناست و تنها از اين راه ذوق و سليقه و ادراک مردم از ادبيات، هنر، فلسفه و غيره بالا می‌رود و درواقع در جامعه منتقد پرچم‌دار تفکر انتقادی است و سليقه‌ها را او می‌سازد يا از بهای آن‌ها کم می‌کند و يا به ارزش آن‌ها اضافه می‌کند.

قصه‌ی کوتاه؛ قالب دل‌خواه روايت ايرانی
براهنی همچنين با بيان اين‌که در نوشتاری توضيح داده است که چرا نبايد گفت، «داستان‌نويسی» و بايد گفت «قصه‌نويسی»، به ارزيابی وضعيت اين‌گونه ادبی پرداخت و گفت: به‌طور کلی کسانی که با من و کلاس‌ها و کارگاه‌هايم سروکار داشته‌اند، روی‌هم از اين اصطلاح استفاده کرده‌اند. ترديد ندارم که قصه‌نويسی در ايران بعد از انقلاب رشد کمی و کيفی قابل ملاحظه‌ای داشته است، هم در حوزه‌ی قصه‌ی کوتاه و هم بلند. از زمان جمالزاده، هدايت، علوی و چوبک اين قضيه مطرح شده بود که قصه‌ی کوتاه قالب دل‌خواه روايت ايرانی است، اما اين چهار نفر رمان هم نوشته‌اند. بهترين قصه‌نويس‌های آن نسل هدايت و چوبک‌اند. هر چهار نفر برای نوشتن قصه‌ی کوتاه يا بلند، قدرت فاصله‌گذاری بين خود و شخصيت‌های قصه‌های‌شان را داشته‌اند. در نسل بعدی شکی نيست که گلستان قدرت فاصله‌گذاری داشته و قصه‌هايش به‌مراتب از قصه‌های آل ‌احمد بهتر است. جنس قصه‌ی آل‌ احمد جنس خود زندگی‌نامه‌نگاری است و اگر يکی دو قصه از نوع «نون والقلم» و «شوهر آمريکايی» را کنار بگذاريم، او در بقيه‌ی قصه‌هايش تک‌زبانه است. مهم‌ترين کتاب‌های جلال‌ آل ‌احمد «غربزدگی»، «در خدمت و خيانت روشنفکران»، «مدير مدرسه»، و «سنگی بر گوری» هستند. جلال آل ‌احمد بايد بين «نفرين زمين»، «مدير مدرسه» و «سنگی بر گوری» يک حلقه‌ی واسط قصوی پيدا می‌کرد و اين هر سه را در قالب رمان می‌ريخت، با فاصله‌گذاری از خود و انتساب همه‌ی مسائل اين سه نوشته به شخصيت‌های مختلف.

او تاکيد کرد: هيچ‌کس همانند آل ‌احمد در «سنگی بر گوری»، به رسوا کردن خود همت نکرده‌ است. از رمان‌های دهه‌ی ۴۰ مشخصا به ترتيب سال‌های توليد می‌توان به «عزاداران بيل» غلامحسين ساعدی، «سفر شب» بهمن شعله‌ور، «سووشون» سيمين دانشور، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشير‌ی و «روزگار دوزخی آقای اياز» خودم که در سال پايانی دهه خمير شده است، اشاره کرد. البته «تنگسير» و «سنگ صبور» چوبک را هم داريم که دومی يکی از رمان‌های مهم زبان فارسی است، ولی «تنگسير» هميشه برای من گرفتاری داشته است. در آن زمان مجموعه‌های قصه‌ی فراوانی داريم، مثلا «ملکوت» را جداگانه از بهرام صادقی و بعد «سنگر و قمقمه‌های خالی» با ضميمه‌ی «ملکوت» در يک جلد، که يکی از مهم‌ترين مجموعه‌های قصه‌ی فارسی است. «همسايه‌ها»ی احمد محمود هم هست که در آن زمان به دلايل سياسی، و به‌عنوان رمانی سياسی گل کرد و درواقع ورود احمد محمود به صحنه‌ی ادبی محسوب می‌شود و پشت سرش، دولت‌آبادی نخست با سه‌ رمان کوتاه می‌آيد و در دوره‌ی بعدی با رمان بلند.

براهنی سپس به انتشار آثاری از اين داستان‌نويسان اشاره کرد و گفت: پس از انقلاب در همان سال‌های آغازين دهه‌ی ۶۰ رضا جعفری در نشر نو به چاپ آثار چهار نفر همت کرد؛ احمد محمود، اسماعيل فصيح، محمود دولت‌آبادی و خودم. از هر کدام چند اثر و از اين قلم «چاه به چاه»، «بعد از عروسی چه گذشت» و «آواز کشتگان» و بعد جلسه‌های شبانه‌ و روزانه‌ی ادبی پيش آمد، بخصوص از اين نظر که عده‌ای مدرس ادبی از عوالم تجدد کنار گذاشته شده‌ بودند.

جلسه‌های ادبی
اين داستان‌نويس درباره‌ی جلسه‌های ادبی تشکيل‌شده در آن سال‌ها نيز گفت: اول جلسه‌ی شب‌های چهارشنبه بود که در آن عده‌ی زيادی شعر خواندند و جلسه‌های پنج‌شنبه‌ی گلشيری بود، ويژه‌ی قصه‌خوانی، يعنی داستان‌خوانی که سه ‌چهار سال بعد تعطيل شد.

براهنی سپس به شکل‌گيری کارگاه ادبی خودش اشاره کرد و افزود: در آن، نخست حافظ‌ خوانی بود و بعد تدريس رمان برای دوره‌ی اول کارگاه از داستايوسکی تا مارکز. چهارشنبه‌ها مخصوص تئوری‌خوانی، و پنج‌شنبه‌ها مخصوص شعرخوانی و قصه‌خوانی و بررسی شعر و قصه. تعداد عظيمی از کسانی که در حوزه‌ی رمان، شعر و قصه‌ی‌ کوتاه به شهرت رسيدند، در اين دو روز با تعداد ديگری که يا رها کردند و يا به شهرت نرسيدند، جزو اعضای کارگاه قصه، شعر و تئوری من بودند. در اين‌باره دوستم شمس‌ آقاجانی در مقاله‌ها و مصاحبه‌هايش توضيحات کافی داده است. به‌طور کلی هوشنگ گلشيری معتقد بود که مهم‌ترين شکل داستانی قصه، کوتاه است و اگر قصه بلند شد، بايد در حد «شازده احتجاب» و «آينه‌های دردار» باشد. در حالی که قصه‌های طولانی‌تر از اين دو هم داشت. اما گلشيری مخالف رمان بلند بود و رمان بلند در پايان عمر يخه‌اش را گرفت و «جن‌نامه» که بخش اولش محاکات است و بخش دومش مقامات و به رغم جزء به جزء نگاری نيمه‌ی اول آن‌که بيش‌تر جنبه‌ی تذکره‌ی خصوصی و شخصی دارد، معلوم نيست اين نوشته چگونه می‌تواند رمان خوانده شود. از کسانی که در ميان خيل دوستان و محبان او بودند، تنی چند قصه‌های کوتاه بسيار خوب نوشته‌اند و گاهی صفحات طولانی بسيار خوب. در کارگاه من گرچه قريب به اتفاق زن نبوده‌اند، اما از تعداد زنانی که با آن سروکار داشته‌اند، تقريبا همگی به شهرت رسيده‌اند. شايد به اين دليل باشد که همسرم ساناز صحتی ـ مترجم ـ تشويقم کرد که برای دوستان او جلسه‌ی ادبی بگذارم.

جهانی شدن شعر و داستان ايرانی
وی در پاسخ به پرسشی درباره‌ی معرفی و جهانی شدن شعر و داستان ايرانی، گفت: ضرورت دارد که ادبيات ما، هم در شعر و هم در رمان معرفی شود. رمان و شعر ايران باارزش است. معتقدم آمريکا جای بسيار مناسبی برای چاپ آثار فارسی است، ولی در آن‌جا سه دشمن اساسی در برابر اين ادبيات وجود دارد؛ يکی مراکز شرق‌شناسی دانشگاهی است که روی‌هم‌رفته با ادبيات جديد ايران نه تنها ميانه‌ای ندارند، بلکه شمشير را از رو بسته‌اند. انتخاب‌هايی که اخيرا از آثار معاصر ايران به چاپ دادند، نشانه‌ی ناشی‌گری و ندانم‌کاری است، و هنوز هم رفيق‌بازی معهود، حرف اول را می‌زند. ديگر اين‌که بين مترجمان انگليسی کسی که زبان فارسی را مثل يک نويسنده و زبان انگليسی را در حد يک نويسنده‌ی انگليسی‌زبان بشناسد، وجود ندارد. سوم اين‌که هنوز چاپ آثار ايرانی در آمريکا قدغن است و اين فقط عقب‌ماندگی دولت آمريکا نيست، بلکه عقب‌ماندگی مبارزه برای به‌دست آوردن حقوق مساوی برای همه‌ی ادبيات جهانی است. يعنی بايد با سانسورچی آمريکايی هم مبارزه کرد. در زبان انگليسی انگلستان و کانادا می‌مانند. اين‌ها هر دو توابع نشر آمريکا هستند. من کارهايم را در فرانسه چاپ می‌کنم. اقتباس‌هايی که از آن‌ها می‌شود، در فرانسه و کشورهای مجاور آن به نمايش درمی‌آيد.

عملکرد روشنفکران ايرانی
براهنی سپس در پرسشی به بررسی عملکرد روشنفکران ايرانی در اين سال‌ها که شاعران و نويسندگان را نيز در خود جای می‌دهند، پرداخت و گفت: از اين حاشيه که بگذريم، وظيفه‌ی روشنفکر، پيدا کردن حقيقت نسبی واقعيت موجود تاريخی و اجتماعی و بی‌محابای آن است؛ تا اين که گفتمان و گفت‌وگو هر دو درباره‌ی مسأله و مسائل آزادانه ظهور کنند.‌

به تاکيد او، بزرگ‌ترين کابوس برای روشنفکر دنبال حقايق، سانسور است. تاريخ نشان می‌دهد که ۴۰ سال است کوشش بی‌دريغ در راه از ميان برداشتن سانسور مبذول شده است. روشنفکر جان تصوير خود از حقيقت هرچيز را به سوی جامعه می‌فرستد. جامعه آن را در ميان بيان‌های ديگر تصوير از حقيقت امور می‌گذارد و وارد بحث می‌شود. روند خود بحث، شعور جمع را بالا می‌برد و فقط رد و قبول قضايا نيست که مطرح است، بحث اقناعی اساس کار حقيقت‌يابی است. آن‌هايی که می‌توانند در يک بحث شرکت کنند، بايد آستين‌ها را بالا بزنند و شرکت کنند.

جايزه‌های ادبی و روز ملی شعر و ادب
براهنی همچنين درباره‌ی ارزيابی‌اش از عملکرد جايزه‌های ادبی شکل‌گرفته در ايران، توضيح داد: جايزه‌ی ادبی فی‌نفسه بد نيست، ولی من از کم و کيف اين جايزه‌ها اطلاع چندانی ندارم. اما اين روشن است که دولت نبايد جايزه بدهد. دولت مقام ادبی و هنری نيست.

اظهار عقيده درباره‌ی نام‌گذاری روز ملی شعر و ادب، مساله‌ی ديگری بود که براهنی درباره‌اش صحبت کرد و گفت: من عقلم به اين چيزها قد نمی‌دهد. با هرچيز تشريفاتی مخالفم. چه چيزمان درست شده که حالا روز ملی شعر و ادب هم داشته باشيم و نام يک شاعر را به آن الصاق کنيم؟ شاعران پراقبال، شاعران پرفروش
رضا براهنی در بخش ديگری از گفت‌وگوی خود با خبرگزاری دانشجويان ايران درباره‌ی ظهور شاعر يا شاعران پراقبال همانند برخی شاعران دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که شعرهای‌شان همچنان خواننده دارند و اين‌که آيا شعر امروز از مردم دور شده است، گفت: پرفروش بودن در موفقيت شعر هيچ‌گاه معيار نيست، چون مثلا شاعری مثل فريدون مشيری، به‌نظرم از لحاظ شعری شاعر مهمی نيست و ابداعاتی در وزن، زبان يا امور ديگر انجام نداده است و فقط مفاهيم انسانی و عاشقانه را آورده، که از همه‌ی شاعران ديگر و حتا از نيما پرفروش‌تر است. در همه جای دنيا هم چنين است. شاعرانی هستند که شعرشان را عموم می‌پسندند، مثلا در آمريکا شعر شاعران خيلی ناچيز از شعر شاعرانی مثل تی. اس. اليوت و ازرا پاوند پرفروش‌تر است.

او براين نکته تاکيد کرد که اما اگر قرار باشد به صورت جدی درباره‌ی شعر صحبت کنيم، اصلا درباره‌ی شعر اين شاعران صحبت نمی‌کنيم.

اين منتقد ادبی ادامه داد: حتا پرفروش‌ترين شاعر جديد آمريکا که آلن گينزبرگ است، باز هم اگر او را با آدمی مثل چارلز اولسن مقايسه کنيم، يا مخصوصا با گرترود استاين ـ شاعری که الان در دنيا تاثيرش عجيب و غريب احساس می‌شود ـ، به اين معنی است که حتا شاعر پرفروش جديد آمريکا - گينزبرگ - شاعر چندان بزرگی نيست. اين شاعران هستند که تحت تاثير اين دو شاعر بزرگ قرار می‌گيرند؛ و نه خوانندگان شعر.

براهنی گفت: بزرگ‌ترين تاثيری که شعر در ابتدای مطرح شدنش دارد، روی شاعران و شعر آن‌هاست؛ همان‌طور که نيما آمد و روی شاعران تاثير گذاشت؛ نه روی خواننده‌گان شعر. الان هم به عنوان نمونه شايد «مرغ آمين» نيما يکی از زيباترين شعرهای فارسی باشد؛ درحالی‌که بين مردم به هيچ وجه شناخته‌شده نيست، ولی ممکن است برخی ديگر از شعرهايش که به عظمت «مرغ آمين» نيست، مثل «آی آدم‌ها» تنها به دليل اين‌که درکش راحت‌تر است، خواننده و خواهنده‌ی بيش‌تری داشته باشد.

او در توضيح بيش‌تر افزود: تاثيرگذاری شعر فقط تاثيرگذاری اجتماعی نيست، بلکه تاثيرگذاری روی شاعران و ايجاد سبک‌ها و مکتب‌های جديد است. اين را هم در نظر بگيريد که تا همين ۷۰ – ۸۰ سال پيش مردم فکر می‌کردند که سعدی بزرگ‌ترين شاعر ايران است، نه حافظ. درحالی‌که به‌تدريج وقتی آمدند رو به جلو، به اين نتيجه رسيدند که بدون شک، از لحاظ نوع به‌کار بردن کلمات، تلفيق و ترکيب کلمات و نوع انسی که حافظ بين واژه‌ها ايجاد می‌کند، درواقع فرقی اساسی بين شعر حافظ و سعدی است و طبيعی است که يکی از اوج‌های درخشان شعر فارسی حافظ است و يک اوج درخشان ديگرش، بدون شک، مولوی. شعر سعدی به‌دليل سادگی، داشتن معنای تقريبا يک‌سويه و تک‌معنايی بودنش، به عظمت اين دو شعر نمی‌رسد، ولی در عين حال بين مردم عادی زمانی تعداد خواننده‌ها وعلاقه‌مندانش بيش‌تر بوده است. يا خيلی‌ها که سواد درست و حسابی هم نداشته باشند، شعرهای باباطاهر را به‌راحتی از حفظ می‌خوانند. درنتيجه تاثير شعر در ابتدا روی شاعراست. نيما روی شاعران تاثير گذاشته است.

وی متذکر شد: زمانی گمان می‌کردند که ميرزاده عشقی شاعری است بزرگ‌تر از نيما و اين اشتباه محض بود؛ چون نيما شاعر بزرگی بود. پس، از اين منظر، برخی شعرها که فرم‌هايی مأنوس با ذهن مردم دارند، روی‌هم‌رفته خواهان بيش‌تری هم دارند. شعر برخی از شاعران مثل سپهری خيلی ساده و فرموله‌شده است؛ حتا از لحاظ عرفانی. ولی اين شعرهای اول و ميانه‌ی عمر اوست. «آب را گل نکنيم» شعری ساده‌ است؛ اما سپهری هم وقتی به طرف شعرهايی با وزن مرکب در اواخر عمر خودش حرکت می‌کند، می‌بينيم که کسی کوچک‌ترين حرفی درباره‌ی آن شعرها نمی‌زند؛ درحالی‌که آن شعرها از لحاظ شعريت، به‌مراتب قوی‌تر از شعرهايی است که در فاعلاتن، فعلاتن، فعلات گفته شده، يعنی وزن خيلی ساده‌ای دارند؛ درحالی‌که کار کردن در وزن‌های مرکب برای شاعران جديد ايران هميشه مشکل بوده است و آن‌هايی که جدی کار می‌کردند، روی وزن‌های مرکب کار می‌کردند.

او سپس با اشاره به متفاوت بودن فروغ فرخزاد در اين زمينه يادآور شد: درباره‌ی فروغ دو مساله است. شهرت عجيب او ابتدا روی سه کتاب اولش است که با مسائل خانوادگی، تنهايی‌ و حس‌های زن و برخی اوقات هم خيلی واضح بودن‌شان در مساله‌ی عاشقی سروکار دارد؛ ولی زمانی که به طرف شعر جدی و سرايش «تولدی ديگر» آمد، در ابتدا آن شعرها هم گيرايی نداشت؛ تا اين‌که نقد ادبی ايران به فروغ فرخزاد خيلی کمک کرد که شعرش را از توی محافل ادبی بيرون کشيد و برد و به رويت مردم رساند؛ ولی اشخاص ديگری بودند که برخی شعرهای‌شان خيلی ساده بود، مثل شاملو و برخی‌هايشان هم که پيچيده بود، به آن سرعت هنوز شهرت پيدا نکرده بود و آن‌ها اتفاقا شعرهای بهترش است.

براهنی در پاسخ به اين‌که آيا اين بدان معناست که پس هر شاعر و شعری که به‌سوی جدی بودن پيش برود، به‌نوعی از مردم جدا می‌شود، گفت: مساله‌ی مردم نيست. شما با چه مردمی سروکار داريد؟! شعر فروغ هم در ابتدا اين‌طور نبوه است. شعرهايی که او چاپ کرد، در ابتدا تغزلی خيلی روباز بود در «ديوار» و «عصيان». شعرهايی بود که در مجله‌های هفتگی چاپ می‌شد که گيرايی ايجاد کرد و به‌دنبال آن، طبيعی بود که شعرش خوانده شد؛ اما وقتی شعرش دگرگون شد، يعنی فروغ شعرش را از توی آن مجله‌ها بيرون کشيد و رفت سراغ مجله‌های ادبی و مثلا در «آرش» و «کتاب هفته» (به سردبيری شاملو) شعرش چاپ شد. طبيعی است که به‌تدريج اوج پيدا کرد و الان هم ممکن است که يکی از پرفروش‌ترين کتاب‌های شعر زبان فارسی، «تولدی ديگر» فروغ فرخزاد باشد، اما اين را بايد درنظر بگيريم که اين مساله درباره‌ی فروغ هم در ابتدا نگرفت و بعدا گرفت و از همه مهم‌تر تحت تاثير نقد ادبی و در عين حال تحت تاثير عصيان خود فروغ عليه شعرهای قبلی‌اش که بيش‌تر به صورت چهارپاره بود و مردم عادت داشتند به اين چارپاره‌ها. به دليل اين‌که اساس آن نوع شعر در شعرهای توللی و نادرپور گذاشته شده بود. برخی‌ها هستند که هنوز هم شاعرانی معروف‌اند و شعرشان هم گيرايی دارد. اخيرا مجموعه شعرهای نادرپور به چاپ دوم يا سوم رسيده است، اما در اين ترديدی نيست که نادرپور به هيچ‌وجه شاعری به بزرگی نيما نيست.

غزل امروز و وامداری به پيش‌کسوتان غزل
اين شاعر، داستان‌نويس و منتقد ادبی ساکن تورنتو کانادا، سپس درباره‌ی وضعيت غزل امروز و وامداری‌اش به پيش‌کسوت‌های غزل سخن گفت.

براهنی به‌گفته‌ی خودش، در ميان آثار غزل‌سراها به‌ندرت غزل خوب خوانده‌ است. به‌نظرش، اغلب بيش‌تر تقليدی از شعر گذشته‌ی فارسی‌اند، با وزن و رديف و قافيه که خوب طبيعی است که اين‌طور باشد؛ چون فرم غزل است و غزل شکلی ملی است از شعر به معنايی که در زبان فارسی گفته می‌شود. زبان غزل، زبان شعر ملی است؛ حتا در زبان‌های ديگر ايران هم. مثلا در زبان ترکی اول غزل گفته‌اند و بعد چارپاره، اما بايد در نظر گرفت که ما با شعری سروکار داريم که در آن ابداع شکل، چنان قوی باشد که محتوا هرگز به سادگی به‌سوی گذشته و اعتيادها‌ی گذشته برنگردد. در آن صورت، با شعر جدی سروکار داريم. اين‌جاست که شعر فرخزاد شعری جدی است، شعر نيما و شاملو در پاره‌ای از موارد جدی است. بخش اعظم شعرهای بی‌وزنی که در «هوای تازه» آمده، اتفاقا شعرهای خوبی نيستند و حتا در پاره‌ای از موارد شعر نيستند، ولی بعدا در دو سه کتابی که شاملو در اوايل دهه‌ی ۴۰ چاپ کرد و بعد در کتاب‌های کوچک کوچک، شعرهايی پيدا می‌شود که خيلی درخشانند. شعری مثل «اميرزاده‌ی کاشی‌ها» عالی است، ولی مردم ايران ممکن است به اين نوع شعر به سادگی توجه نکنند، به دليل اين‌که شعر مشکلی است. بايد در نظر گرفت که گاهی شاعر شعر مشکل می‌گويد و گاهی شعر ساده، ولی به اين معنا نيست که حتما شعر ساده‌اش بدتر از شعر مشکلش است يا برعکس. مردم از شعرهای شاملو شعرهايی را دوست دارند که بيش‌تر از ديدگاه اجتماعی اهميت دارند.

«نبايد احساس کنيم خطری متوجه شعر است»
«ادبيات‌مان را بايد خودمان به دنيا معرفی کنيم»


رمان؛ يک هووی گنده برای شعر فارسی
رضا براهنی در ادامه‌ی گفت‌وگوی خود با خبرگزاری دانشجويان ايران بر اين مقوله تاکيد کرد که گمان نمی‌کند مردم ايران از شعر دور شده‌اند، بلکه به‌نظرش، آ‌ن‌ها در حال دگرگون شدن هستند و وضع‌شان در حال عوض شدن است. شعر فارسی يک هووی گنده به اسم رمان و قصه کوتاه پيدا کرده و اين دو به‌دليل تحولات اجتماعی آمده‌اند و اولويت را از آن خود کرده‌اند و اين شعر را از آن اولويت تاريخی که هزار سال همراهش بوده، انداخته است. اما نبايد احساس شود که از اين جهت، خطری هست؛ بلکه برعکس اين نشانه‌ی پيشرفت عمومی ادبيات فارسی است.

به اعتقاد براهنی، حتا پاره‌ای از قطعات که در برخی رمان‌های ايرانی نوشته می‌شود، به‌مراتب شعرتر از يک غزل قراردادی است و به همين دليل کشش به طرف رمان و تعدد رمان‌ها و تعداد چاپ‌هايی که از آن‌ها می‌شود، نشان‌ می‌دهد اولويت با پيشرفت تاريخ است و به همين دليل فرم رمان يک فرم ديناميک است؛ ولی فرم شعر به آن اندازه ديناميک نيست. بويژه که شما نمی‌توانيد تحولات بزرگی را که هرروز و در ايران در طول ۳۰ يا ۴۰ سال گذشته اتفاق افتاده، حذف کنيد، تنها به دليل اين‌که در شعر نمی‌گنجند. آن‌ها فرم‌های خاص خودشان را پيدا می‌کنند. تعداد رمان‌هايی که قبل از انقلاب نوشته شده، بسيار محدودتر از آثاری است که بعد از انقلاب نوشته و منتشر شده‌اند و در طول ۲۷ يا ۲۸ سال گذشته چندين برابر شده‌اند، هم از لحاظ تعداد صفحات و هم از لحاظ تعداد کل تاريخ رمان قبل از انقلاب. اين نشان می‌دهد که کشش عجيب و غريبی در ادبيات ما پيدا شده و آن اولويت دادن به رمان است. اين به اين معنی نيست که شعر پيشرفت نکرده است، بلکه شعر فارسی دنبال جاهايی گشته که حتا در شعر دنيا کسی دنبال آن‌ها نرفته است. اين را بايد در نظر گرفت. اين حرف‌های چرت و پرتی که می‌گويند پست‌مدرن آمد و فلان و اين‌که پست‌مدرنيسم يک چيزی غربی است و آدم بايد از مدرن بگذرد تا برسد به پست‌مدرن، اين‌ها اشتباهات مطلق است. کاملا می‌شود نشان داد که پست‌مدرن ارتباط چندانی با گذار از مدرنيته ندارد، بلکه ارتباط دارد با جاهای مختلفی که حتا در آن‌جا مدرنيته خودش به صورت جدی تجربه نشده است. بورخس در آرژانتين مدرنيته را به آن صورتی که يک آمريکايی در آمريکا تجربه کرد، تجربه نکرد.‌ ناباکوف روسی ۶۰ سال پيش رمان پست‌مدرن نوشت و يا بورخس و هدايت که «بوف کور» را به عنوان رمانی پست‌مدرن نوشته است.

او در ادامه گفت: من توضيح داده‌ام که چطور اين‌ها هم‌زمان از جاهای مختلف که بيش‌تر هم با مرکزيت غربی سروکار نداشته، شروع کردند به نوشتن چيزهايی که الان به عنوان پست‌مدرن خوانده می‌شوند. همه می‌دانند که پست‌مدرنيته چيزی است که با خود مدرنيته زاييده شده و هميشه در حال عبور از آن بوده است و اين به معنای اين است که مثلا نويسنده‌ای از هند و شمال آفريقا برخاسته‌، آمده‌ و معاصر شده‌ با نويسنده‌ای که از فرانسه برخاسته است. می‌دانيد که پست‌مدرنيسم عليه «رمان نو» در فرانسه نوشته شد. يک وقتی آقای ابوالحسن نجفی و دوستانش که در اصفهان با هم کار می‌کردند، گمان می‌کردند «رمان نو» ديگر عالی‌ترين چيز در ادبيات جهان است، اما بعد ديدند که در دنيا مسائل ديگری مطرح بوده است. عده‌ای هميشه فکر کرده‌اند آن چيزی که جلو چشم‌شان اتفاق افتاده است، دارای اهميت است. اين‌طور نيست. آدم بايد دقت عجيب و غريب در ادبيات دنيا داشته باشد تا بفهمد که پست‌مدرنيسم جايگاه اصلی‌اش زلزله‌ای است که مدرنيته در دنيا به وجود آورده است و در نتيجه برخی‌ها بی‌آن‌که مدرنيته را تجربه کرده باشند، پريده‌اند آن‌طرف.

وی سپس در توضيح بيش‌تر اين‌که آيا رمان و داستان می‌توانند برای شعر فارسی خطری داشته باشند، اظهار داشت: شايد از شعر و داستان در پاره‌ای موارد يکی جلو بيفتد و ديگری کمی عقب بماند، ولی درباره خودم بگويم که فکر می‌کنم شعر من از رمانم جدا نيست و فکر می‌کنم برخی‌ها هستند که اين دو فرم را با همديگر به کار نمی‌گيرند، برخی‌ها هستند که با هم به کارمی‌گيرند، عده‌ای نيز هستند که اين ظرفيت را دارند و بعضی‌ها هم که اين ظرفيت را ندارند. برخی چسبيده‌اند به اين‌که شعر عبارت است از ايماژ، وزن و معنا. برخی‌ها معتقدند که اين نيست و چيز خيلی مهم‌تری است. شعر جايگاه اصلی خودش را در زبان فارسی بعد از انقلاب پيدا کرده است و آن هم عبارت است از اين‌که چه بر سر زبان در شعر می‌آيد. کاراکتر يا آدم يا ايماژ جايش را منتقل کرده است به رمان و رمان حوزه‌ی خودش را تعيين کرده است که صورتی از آدم‌ها و رفتارهای آن‌ها بدهد. پس با اين حساب‌ها نه «آی آدم‌ها» شعر خوب و بزرگی است، نه «در اين‌جا چهار زندان است به هر زندان دو چندان...»؛ هر دو حرف‌های خوبی‌اند، منتها در وزن. ولی شعر مقوله‌ی ديگری است و آن اين‌که شما عاطفه را چنان در درون زبان وارد کنيد که زبان دگرگون شود به نفع خودش و به نفع عاطفه‌ی موجود در شعر و متاسفانه اين در شعرهای ما و مثلا در شعرهای کوتاه نيما به‌صورت عالی ديده می‌شود.

جايزه‌ی نوبل و اهل قلم ايرانی
براهنی همچنين درباره‌ی جايزه‌ی نوبل، نويسندگان و شاعران ايرانی و گزينه‌هايی که گاه از سوی برخی گروه‌های ادبی برای دريافت نوبل پيشنهاد می‌شوند، گفت: اين مساله‌ کمی پيچيده‌ است و نمی‌خواهم وارد آن شوم، به دليل آن‌که روی‌ هم در اين مقولات اگر نظری هم داشته باشم، نمی‌توانم بدهم؛ اما مساله‌ای که خيلی بهتر است به آن توجه شود، اين‌ است که ما تقريبا از زمان نيما و هدايت وارد حوزه‌ای خاص از تفکر و بررسی و ديدگاه ادبی شديم و اساس آن تعارضی‌ است که سنت‌های ما با مدرنيته در سطح جهانی پيدا کرده‌اند و آن تعارض ادبيات ايران را به‌عنوان ادبياتی که در حوزه‌ی ادبيات‌ مدرن جهانی می‌گنجد، مطرح کرده است.

براهنی افزود: توجهم به ادبيات مدرن ايران بوده، ممکن است عده‌ای هم به ادبيات کلاسيک ايران اهميت داده باشند. اما آن‌چه مهم است، اين‌که ۷۰، ۸۰ سال گذشته چه تحول‌های ادبی در ايران به‌وجود آورده است و اين تحول‌های ادبی، اجتماعی، سياسی و فردی چگونه خود را در ادبيات ما منعکس کرده‌اند و آن‌جاست که شاخصيت ادبی پيش می‌آيد؛ يعنی چارچوبی که در ادبيات ما وجود دارد، چيست و برای دنيا چه چيز را می‌تواند به ارمغان بياورد، از لحاظ شکل‌ها و زبان‌های ادبی يا از لحاظ فرم‌هايی که وجود دارد. با سنت و مدرنيته چه کرده‌اند، ادبيات ما چه نوع اصالتی در برابر کار جهانی دارد و مسائلی از اين دست. به همين علت، نمی‌دانم ادبيات ما به صورت جدی تا چه حد معرفی شده يا نشده است. مثلا شنيده‌ام که برخی رمان‌های سيمين دانشور به ۲۰ زبان ترجمه شده‌اند، اما با اين وجود بايد ديد که چه مقدار مطلب از ما در اختيار جهانيان است؛ تا اين‌که بتوانند به ادبيات ما با ديدگاه جهانی نگاه، و بعد درباره آن قضاوت کنند.

براهنی در ادامه‌ی همين بحث به اين مساله اشاره کرد که، مساله نوبل گرفتن و نگرفتن نيست که مطرح است، بلکه اين مطرح است که چقدر از ادبيات ما در دنيا به صورت جدی مطرح شده و اين به چه صورتی و در چه سطحی‌ مطرح شده است. آيا آثاری از ما با آثار بزرگان جهانی مقايسه شده، آيا شعرمان در کنار شعرهای ديگران قرار گرفته است؟ بی‌آن‌که اسمی ببرم، هرکدام از دوستان اگر جايزه‌ای ببرند، خوشحال می‌شوم، ولی در عين حال معتقدم اگر ژاپنی‌ها اين جايزه را چندبار برده‌اند، به اين دليل بوده که در ژاپن ترجمه را به صورت جدی پی‌گيری کردند و به دنيا محصول ارايه داده‌اند. درباره‌ی ادبيات فارسی اين اتفاق نيفتاده است. يکی از کتاب‌هايی که اخيرا چاپ شده و اسم انجمن قلم آمريکا هم در کنارش آمده، کاری است که به هيچ وجه حرفه‌يی نيست و با آن‌چه در ادبيات ايران در طول ۲۷ سال گذشته اتفاق افتاده، کوچک‌ترين تطبيق شکلی و محتوايی ندارد.

وی گفت: اگر اين نوع کتاب‌ها عرضه شوند، به‌نظرم هيچ‌گونه جايی برای ادبيات فارسی احراز نمی‌شود يا کتابی که در خارج از ايران کتاب محبوبی شده است؛ ولی در عين حال، توی سر ادبيات ايران زده است، اسمش را نمی‌برم، ولی اين اتفاق‌ها به ادبيات فارسی کوچک‌ترين کمکی نمی‌کند. ادبيات فارسی متاسفانه معرفی نشده است. ممکن است کم و بيش اين اتفاق افتاده باشد، اما بايد در جايی به دنبال اقبال عام برای ادبيات فارسی بگرديم. جايزه‌هايی که به ما در سراسر دنيا داده‌اند، جوايز غيرادبی بوده است؛ از احمد شاملو تا بقيه و اين آخری‌ها اغلب جوايز سياسی بوده و هستند. به همين دليل، بايد به دنبال اين باشيم که ادبيات‌مان به وسيله‌ی خودمان به صورت جدی در سراسر دنيا معرفی شود.

رسالت شاعران و نويسندگان امروز ايرانی
او در پاسخ به اين‌که وظيفه‌ی شاعر، داستان‌نويس و منتقد ادبی امروز را در ايران چه می‌بيند، اظهار داشت: اشخاص وظايف‌شان با هم فرق دارد. ادبيات ايران يکی از ادبيات‌های درخشان دنياست. در شرايط حاضر مقدار زيادی از مطالبی که نوشته می‌شود، در صورتی که خوب ترجمه و معرفی شود و نماينده‌های غلط در خارج از ايران ـ منظورم نماينده‌های روشنفکری غلط است ـ، بر سرش نزنند، اين ادبيات می‌تواند جايش را بگيرد، چون اين‌ها هستند که احساس نمايندگی می‌کنند. ادبيات داخل و خارج از کشور، مهاجرت، تبعيد يا هرچه نام دارد، جذابيت دارند و بسياری از چيزهايی که نوشته می‌شود، قابل ارايه در سطح جهانی است. منتها مکانيسم‌های اصلی اين قضايا پيدا نشده است. رمان، شعر و نقد ادبی هرکدام نقش خود را دارند. وظيفه‌ی نقد ادبی کمی عوض شده است، چون نقد ادبی بعد از آن‌که از نقد قراردادی دانشگاهی عبور کرد، اساسش را روی معرفی همه چيز به صورت جديد گذاشت و بعد درست کردن زبان و درست کردن امکانات و روشن کردن تمام تدابير ادبی به معنای آن چيزی که گاهی بوطيقا گفته می‌شود و گاهی ضدبوطيقا. ولی رمان بايد جامعه‌ی ايرانی را بيان کند. پس نحوه‌ی بيانش فرق می‌کند. تربيت انسان‌ها به صورتی که اجتماع درون‌شان چکيده و تقطيرشده باشد، بايد خودش را به‌صورت ژانرهای مختلف رمان‌نويسی بيان کند. رمان ايرانی يک رمان چندصدايی است. در اين ترديدی نيست که «جای خالی سلوچ» خيلی فرق می‌کند با رمانی که در همان زمان به وسيله‌ی اشخاص ديگری نوشته شده است. اين بهترين رمانی است که محمود دولت‌آبادی نوشته، چون اثر ديدگاه يک زن حاضر و مردی غايب است و ازجمله رمان‌هايی است که درباره‌ی زن نوشته شده و اهميت دارد؛ زن و خاک، و اين فرق می‌کند با «کليدر» که در گذشته هم انتقاداتی درباره‌اش داشته‌ام.

رضا براهنی سپس با اشاره به ترجمه‌های غلطی که از برخی آثار فارسی‌زبان در دنيا شده است، به خبرنگار ايسنا گفت: معتقدم که هيچ نويسنده و شاعری نبايد آثار خودش را ترجمه و سپس در خارج از ايران چاپ کند، مثلا يکی از رمان‌های خوب ايران در فرانسه گويا به‌وسيله خود نويسنده و مترجم چاپ شد، که نبايد اين‌طور باشد. رمان بايد برود دست ناشر بزرگ در خارج چاپ شود. در ايران متاسفانه ناشر بزرگ دنبال رمان بزرگ نيست و بيش‌تر رمان‌ها دست ناشر‌هايی که کار تجربی می‌کنند، می‌افتد، مثل خود رمان‌نويس‌هايی که تجربی‌اند، آدم‌های خوبی هم هستند.

به‌گفته‌ی او، وظايف ژانرهای مختلف ادبی، متفاوت است. از شعر نمی‌توانيم انتظار داشته باشيم که بتواند دنيا را متحول کند، چون ما هنوز زبان تحول اجتماعی را پيدا نکرده‌ايم. شعر هيچ‌گاه در زبان فارسی چنين وظيفه‌ای نداشته. فقط بيان کرده است. به‌دليل ظلم و بدبختی‌ای که تاريخ ايران همواره با آن سروکار داشته است، شعر جلو افتاده و بيان کرده، ولی شعر ايجادکننده‌ی تحول در همه‌ی ماجراها نيست و تصاوير خيلی مستمر و چندگانه‌ و چندبعدی از مردم بايد به‌وسيله‌ی رمان داده شود. شعر در تحول به صورت مستقيم شرکت نمی‌کند و ديگران را مجبور نمی‌کند که به جهان و جامعه توجه کنند. يعنی شکست دوران شاه را که اتفاق افتاد، در چند کار می‌بينيد؛ آثار آل احمد، ساعدی با «عزاداران بيل» و بعد در «جای خالی سلوچ». آل احمد اما شکست کامل را در «مدير مدرسه» و «نفرين زمين» نشان می‌دهد. منتها از بين اين‌ها طبيعی است که «عزاداران بيل» رمان نوست، «جای خالی سلوچ» رمان نو نيست و کار آل احمد بين رمان و نظر دادن و عقيده دادن و مستندنويسی اين پا و آن پا می‌کند و رمان آل احمد درست در کنار «غربزدگی» او به‌عنوان يک بيانيه‌ی سياسی ـ اجتماعی قرار می‌گيرد.

اين منتقد با اشاره به وحشت‌هايی که نويسندگان ما از بيان حالت‌های فردی خود داشته‌اند، گفت: جای تاسف است که بفهميم در ذهن آل احمد نسبت به خودش و داشتن و نداشتن بچه‌ چه می‌گذشته است و بعد از ۲۰ سال از مرگش يک دفعه بفهميم که چه اتفاقی افتاده و خود او آن زمان جرات اين را نداشته که اين نکته را بگويد. و چه بسا ممکن است تعدادی از نويسندگان‌ ما همين حالا همين‌طور باشند و بخواهند که کارهای‌شان ۴۰ سال بعد و بعد از مرگ‌شان چاپ شود.


براهنی و عقيده‌های مطرح‌شده درباره‌اش
او در بخش پايانی اين گفت‌وگو درباره‌ی عقيده‌های مطرح‌شده نسبت به خودش که بيش‌تر درباره‌ی روش‌ها و شيوه‌هايش در حوزه‌ی نقد ادبی عنوان شده‌اند، گفت: طبيعی است که نمی‌توانم قاضی کارهای خودم باشم. گاهی هم توضيحاتی داده‌ام. از ابتدای کار، هم شعر گفته‌ام و هم قصه نوشته‌ام. مثلا در «آزاده خانوم» از قصه‌ای حرف می‌زنم که در سال ۳۸ نوشته شد و حتا آن‌را دادم به به‌آذين و عده‌ای ديگر که خواندند. ولی درباره‌ی نقد ادبی، من به‌دليل يک الزام تاريخی شروع به نوشتن نقد ادبی کردم. در آن‌زمان يکی دو سالی بود که در کافه‌های مختلف حرف می‌زدم و خيلی‌ها هم که بعد از من نقد ادبی نوشتند، به اين قضيه اشاره کرده‌اند. طبيعی است که نقد ادبی تعاريف جديد می‌خواست و من بايد پديده‌هايی را که وجود داشت، تعريف می‌کردم. اين تعريف‌ها از آن پديده‌ها در ابتدا يا وجود نداشت يا اگر داشت، خيلی ناقص بود، درنتيجه بخش‌های اساسی‌ای از «طلا در مس» و «قصه‌نويسی» تعريف آن مساله‌هاست. هم‌زمانی انتشار «سنگ صبور» با زمانی بود که در حال نوشتن «روزگار دوزخی آقای اياز» بودم و فکر کردم اين وسيله‌ی خوبی است تا رمان را در معنای جهانی تعريف کنم، به همين دليل «قصه‌نويسی» را نوشتم که ادامه‌ی آن وقايعی است که از لحاظ ادبی در کشور ما اتفاق می‌افتاد. بعد هم به بررسی صادق چوبک و ديگران پرداختم. درنتيجه در پاره‌ای موارد، بايد موضع‌ می‌گرفتم. موضع گرفتن من از لحاظ ادبی در شعر به سود نيما و فروغ فرخزاد دوره‌ی دوم (تولدی ديگر به بعد) و به‌سود احمد شاملو (تقريبا در اکثر شعرهايش، بويژه «هوای تازه» و «باغ آيينه» که در آن زمان چاپ شدند) و بعد بقيه‌ی کارها به‌سود اخوان ثالث، به‌عنوان کسی که بيان گذشته را با بيان نيمايی، بيان کلاسيک و نوعی سادگی تلفيق می‌کرد و ارايه می‌داد، و به‌سود بخشی از کارهای نادرپور بود.

وی در ادامه تصريح کرد: اين‌ کارها مرا در مقابل جريانی عجيب قرار داد و همه فکر می‌کردند حق با ديگران است؛ يعنی با خانلری، توللی، مشيری، سايه و کسرايی. اما تاريخ ادبيات ما نشان داده است که حق با آن چند نفری بود که من انتخاب کرده‌ام و حق با من بوده که خود اين جريان نقد ادبی جديد ايران را به‌وجود آورده است و اگر اين هزاران صفحه‌ای را که نوشته‌ام و به دنبالش ديگران آمده‌اند و خواه با اشاره و خواه بی‌اشاره به من نوشته‌اند، نگاه کنيد، بعد از آن چندان تکان نخورده؛ به‌استثنای برخی حوزه‌های حزبی. حوزه‌های حزبی هميشه فکر می‌کردند که کسرايی شاعر بهتری بوده تا مثلا اشخاصی که در داخل حزب توده نبودند. ولی بايد درنظر گرفت من آدمی کاملا غيرحزبی هستم و فردی ادبی‌ام و در هيچ حزب و فرقه‌ی سياسی به‌معنای قراردادی کلمه شرکت نکرده‌ام و صرفا از ديدگاه ادبی بررسی کرده‌ام و طبيعی است که خود اين يک موضع سياسی است. اما اين به‌معنای مقابله به مثل و حتا کار سياسی نبوده است؛ حتا شايد موضع سياسی در مقابل شاملو هم گاهی داشته باشم، ولی شعر مقوله‌ی ديگری است. اين‌جا بود که بخش‌های خاصی در ادبيات فارسی از دهه‌ی ۴۰ به بعد رشد پيدا کرد و شد بخش اعظمی از ادبياتی که الان ما به عنوان ادبيات جديد ايران می‌شناسيم. اين به‌معنای آن نيست که من نظرم عوض نشده، چون من از سال ۵۰ به بعد نظرم درباره‌ی برخی مسائل به‌صورت جدی عوض شده، ولی هرچيزی هم که عوض شده، من از آن سند داده‌ام در جاهای مختلف. اسناد مختلف دارم و اميدوارم روزی دوستانی که در ايران هستند، توانايی پيدا کنند همان‌طور که شعر و قصه‌ام را می‌خوانند، ده سال گذشته‌ی نقد ادبی‌ام را نيز که در خارج از کشور نوشته‌ام و در «شهروند» چاپ شده، ببينند و بخوانند، چون آن‌ها در ادامه‌ی سه و چهار دهه‌ی قبلی بوده است. متاسفانه برخی ناشران در ايران تنبلی می‌کنند و کارهای من روی زمين مانده است. يکی هم اين‌که خودم دورم و نمی‌توانم پی‌گير باشم. يکی از چيزهايی که بايد چاپ شود و همان‌طور که برای لغت‌نامه‌ی دهخدا کردند، برای آن هم بايد انجام دهند، «کتاب کوچه»ی احمد شاملوست. برای اين‌که آن کار بدون اقدام يک مرکز علمی، عملی نيست. اميدوارم هزارو۵۰۰ تا دوهزار نواری هم که از تدريس‌های من به‌جا مانده، در جايی همگی پياده و چاپ شود. متأسفانه اين کار من نيست، ولی اين‌ها را ما نگه داشته‌ايم. من ۲۰ تا ۲۵ فيلم از آدم‌های مختلفی که در کارگاهمان آمده‌اند و برخی‌هايشان الآن نيستند، دارم که اميدوارم در اختيار مردم گذاشته شود، چون اين‌ها نشان می‌دهد که تفکر ناچيز، پی‌گير و مداومی بوده که داشته به اين مسائل نگاه می‌کرده است.

وی ادامه داد: من اولين مدرس خيلی از متفکرهای بزرگ در کارگاه خودم بوده‌ام. وقتی شروع کردم به تدريس تئوری، تقريبا آثار مهم غربی را به‌عنوان نمونه انتخاب و تدريس کردم. اثر مهم دريدا يعنی «گراماتولوژی» و کتاب «اعمال ادبی‌»اش را که همه‌ی نوارهای‌شان هست. بعد کتاب‌هايی از هايدگر و بعد به‌طور کامل، فرماليسم روس و ساختارگرايی پراگ و پست‌مدرنيسم و دوره‌ی کامل آثار باختين و تاريخ رمان از ديدگاه او، و کتاب‌ها و آثار مختلف از نويسندگان بزرگ زن در جهان. اصطلاحاتی که الآن بيش‌تر در اختيار برخی نويسندگان هست و الان هم در روزنامه‌ها به‌کار گرفته می‌شود، شايد برخی از آن‌ها از توی زيرزمين من بيرون آمده باشند. کار جدی در جاهای مختلف از سال ۶۵ - ۶۴ شروع شد. اول يک دوره‌ی حافظ را به صورت جديدش درس دادم تا رسيديم به مطالبی از ايتالو کالوينو و اولين کسی بودم که ناباکوف را تدريس کردم که اشخاص ديگر بعدا آمدند و آثار مشابه را تدريس کردند.

او سپس از نويسنده‌ی ديگری که به‌صورت جدی نگران ادبيات ايران بود، نام برد و افزود: زنده‌ياد گلشيری بود که عده‌ای از جوان‌ها با او کار کرده‌اند و نتيجه‌ی اين کار کردن در آثاری که چاپ می‌کنند، ديده می‌شود و در عين حال اين جوان‌ها خود اشخاص بسيار لايقی بودند و تعداد زيادی هم بودند که در داخل کارگاه من بودند، هم خانم‌ها و هم آقايان که فرق می‌کردند با کسانی که با گلشيری کار می‌کردند. کسانی که با هوشنگ گلشيری کار می‌کردند، سابقه‌ی نويسندگی داشتند، اما در کارگاه من کسانی بودند که يا اصلا ننوشته بودند يا خيلی کم می‌نوشتند و به تدريج شروع کردند به نوشتن. خوشحالم که تعدادی از آن‌ خانم‌ها‌ و آقايان به‌جايی رسيد‌ه‌اند که حتا در مواضع تصميم‌گيری ادبی شرکت می‌کنند. اميدوارم اسناد کارگاه روزی به‌دست همه برسد. من نمی‌خواستم هيچ‌گاه فلسفه درس بدهم، اما فلسفه‌ی جديد دنيا و آثار تعدادی از ساختارزدايان و ريشه‌ها و بحث مدرنيسم و پست‌مدرنيسم و حتا بخشی از آثار نيچه و فرويد را در کارگاه تدريس کردم، چون معتقد بودم اين آثار می‌توانست کمک کند به ترميم زبان، نقد و نظريه‌پردازی ادبی، و درواقع دوره‌ی دوم نقد ادبی‌ام از نظر خودم اهميت بيش‌تری دارد، به دليل اين‌که هم خود نظريه‌پردازی ادبيات تدريس می‌شد و هم ضمن تلفيق آن نظريه‌ها با نظريه‌های گذشته در ادبيات ايران و ادبيات معاصر ايران، آثار نوشته‌شده در خود کارگاه از ديد اين نظريه‌ها به بحث و بررسی گذاشته می‌شد.

براهنی در پايان اين گفت‌وگو از کسانی ياد کرد که در کارگاه ادبی‌اش آمدورفت داشته‌اند؛ ازجمله: منوچهر آتشی، محمد مختاری، سيمين بهبهانی، مفتون امينی، جواد مجابی، بهرام بيضايی، علی باباچاهی و غزاله عليزاده که به‌گفته‌ی خودش همه‌ی آ‌ن‌ها آمدند و اثر خواندند و ضبط شده‌ی آن آثار به‌صورت فيلم موجود است، و صحبت‌هايش را اين‌گونه به پايان ‌رساند که: از اين بابت ما يک دانشکده‌ی کوچولو داشتيم.

گفت‌وگو از: خبرنگار ايسنا، مريم کريمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:41  توسط بیژن آزاد  | 

گزینش های ما در عشق از دیدگاه روانشناسی

عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.

 

معشوق انعکاسی ازعاشق

جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم  که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.

گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم،  برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.

در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد،  حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش  برای ما حیاتی تر می شود.

 

البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق  تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.

یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.

 

معشوق به عنوان موجودی مکمل

 

در این عشق تفاوت های  فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.

می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.

برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات  بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.

 

روانشنا سان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی  از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.

به عقیده "وینچ"[1]، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم"[2]، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.

در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری( آنالیز فاکتوریل ) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.

محققین دیگری مثل شوتز[3] و ویلی[4] نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد ( و بلعکس ) .

بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش هاي مختلفي را بعهده داشته باشند.

در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.

مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:

آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی،  کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.

 

شباهت بدون مکمل بودن

 

شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط  حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم  رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.

 

مکمل کامل بدون شباهت

 

در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:

رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشي که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشي است که از کودکی به او اهدا شده است  و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.

این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز دارد. در حقیقت این  "دیگری" به او یاری می دهد که سناریو ارتباطی  مورد نیازش را به اجرا در بیاورد. یعنی تا زمانی که طرفین قبول کنند به بازی نقششان ادامه بدهند، این رابطه ادامه پیدا خواهد کرد. ولی همین که یکی از دو طرف به دلایلی ( مثلا به دنبال یک روان درمانی ) تصمیم به تغییر نقشش بگیرد، زوج متزلزل خواهد شد.

 

تاثیر نیازها و ترس های انسان ها درپیدایی و تداوم عشق

 

نکته ی اساسی و مهمی که در روابط انسان ها و خصوصا در رابطه ی یک زوج باید در نظر گرفته شود، نه تنها احتیاج ها و نیازهایی است که افراد بیان می کنند، بلکه نیازهایی است که ریشه در ناخودآگاه فرد دارد. این نیازها نقش اساسی در در رابطه ها بازی می کنند.

از نظر شوتز، دو فاکتور اساسی در ناخودآگاه تعیین کننده ی نزدیک شدن یا عدم نزدیک شدن دو فرد به هم می باشند: این دو عامل "ترس های اساسی" و" احتیاجات ریشه ای "افراد هستند.

به عقیده ی او اگر احتیاجات ریشه ای فرد ترس های اساسی دیگری را بیدار کند، احتمال اینکه بین این دو نزدیکی عاطفی دوام پیدا کند کم است.

زوجی را در نظر بگیرید که مرد در آن ترس شدیدی از کنترل شدن و محبوس شدن توسط دیگران دارد. ترس از این که دیگران به فضای خصوصی او تجاوز کنند.او نیاز شدیدی به تنها یی  و مستقل بودن دارد. تعریفی هم که از زوج دارد نیز بر اساس همین نیاز و ترس است.

در همین زوج، در زن ترس زیادی از اینکه دیگران او را رها کنند و به حال خودش بگذارند، وجود دارد.تنها یی برای او برابر است با از دست دادن محبت دیگران.او احتیاج دارد که دیگران مدام او را احاطه کنند و بدینسان به او احساس امنیت بدهند. به خاطر همین احتیاج دارد که همسرش مدام به او توجه کند و دوستانش را دائم به خانه دعوت کند. اونیاز همسرش به داشتن فضای شخصی را، به دلخور بودن او تعبیر می کند. متقابلا مرد نیاز همسرش به توجه را نشانی از سعی او در کنترل و تسلط بر او تلقی می کند. در اینجا مشاهده می کنیم که در این زوج، نیاز یکی با ترس دیگری تلاقی پیدا کرده است. این تلاقی باعث می شود که احساس نزدیکی این دو از بین برود و با زمان از هم فاصله بگیرند و یا باهم درگیر شوند .

برای اینکه بین دو فرد نزدیکی عاطفی پدید و تداوم یابد، باید بین نیازها و ترس های درونی این دو هماهنگی وجود داشته باشد. منظور این نیست که این نیازها و ترس ها عین هم باشند بلکه به این مفهوم است که به میزانی با هم شباهت داشته باشند و با هم در تناقض قرار نگیرند.

 

جستجوی ترمیم رابطه های گدشته

 

وقتی دو نفر با هم در معرض آشنایی قرار می گیرند، دستگاه روانی هیچ کدامشان بکر و دست نخورده نیست. بلکه تمام تجربیات مثبت و منفی که در زندگی داشته اند ساختار روانی آن ها را فرم داده است. سرخورده گی ها، تجربیات دردناک و جراحات ترمیم نیافته، جزوی از این تجربیات هستند. گذشته افراد یکی از عواملی است که در چگونگی انتخاب و برقراری رابطه های عاطفی تاثیر می گذارد. در حقیقت، ما با برقراری رابطه های عاطفی جدید، درمواردی سعی در بازیابی و بازسازی رابطه هایی هستیم که در گذشته به نوعی در ما جراحاتی بر جای گذاشته اند. این جراحت ها گاهی به زمانی دور باز می گردند و چنانکه فروید هم اشاره می کند حتی می توانند به کمبود هایی که در رابطه با والدینمان داشته ایم مربوط باشند. در حقیقت هر رابطه جدید، برای ما به گونه ای  تلاشی است برای اینکه بتوانیم دوباره آن رابطه را تجربه و به نوعی ترمیم کنیم. یکی از دلایل این که مشاهده می کنیم  بسیاری از اشخاص خود را در رابطه ای شبیه به روابط قبلی شان قرار می دهند، این است که سیستم روانی به این شکل سعی دارد به نوعی با دوباره زندگی کردن آن رابطه جراحت روانی بر جا مانده را ترمیم بخشد وبدین گونه باعث پاک شدن بخش دردناک و جایگزینی آن با "تجربه رضایت روانی" شود.

این جستجوی" تصویری از رابطه های عاطفی گذشته"، تا حدی عادی است ولی زمانی مشکل ایجاد می کند که در فرد اضطراب های شدید که ناشی از "ترس از دست دادن است"بیدار کند.این اضطراب می تواند تاثیر زیادی بر کیفیت رابطه بگذارد و از عمیق شدن آن جلوگیری کند. زیرا ما دیگر فرد مقابل را آنچنان که هست، با تمام ضعف ها و قوت هایش، نمی بینیم. بلکه او برایمان تبدیل به ابزاری می شود که توسط آن، رابطه های گذشته مان را بیدار و زندگی کنیم.

عامل دیگری که در انتخاب های عشقی ما تاثیر میگذارد به " تاریچه ی خانواده ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده ایم" بر می گردد. در حقیقت " مکانیسم های روابط خانوادگی"  به نوعی به ما منتقل می شود و به عنوان عاملی  می تواند تعیین کننده اعمال و انتخاب های ما باشد.

ما برای اینکه بتوانیم رابطه ای عاطفی سالم برقرار کنیم، در بعضی موارد لازم است که این مکانیسم های روانی را بشناسیم و به این ترتیب بتوانیم از این دایره های بسته ای که رابطه های گذشته و تاریچه خانوادگی مان به ما تحمیل کرده اند خارج شویم.

 

تمام نکات دکر شده نباید ما را از در تعریفمان از عشق محدود کند. درست است که تجربه عشقی می تواند تمام فاکتورهای یاد شده را در بر داشته باشد، اما بیش از هر چیز یک تجربه ی فردی است و به همان اندازه که هر فرد متفاوت است این تجربه نیز تجربه ای منحصر به فرد خواهد ماند. تجربه ای که فرد را با تمام وحدانیتش در بر می گیرد. یک قرن پیش مونتاین[5] خیلی خوب این جنبه ی عشق را بیان می کند:

"اگر مرا مجبور کنید که بگویم چرا او را دوست داشته ام تنها یک پاسخ دارم:زیرا او، او بود و من،  من بودم".

این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند . شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم. تجربه ی عشقی تجربه ایست که نه تنها گذشته فرد را در بر می گیرد، بلکه به نوعی بخاطر منحصر فرد بودنش فرد را از خودش و تجربیاتش فراتر می برد و او را وارد یک تجربه ی جدید می کند.

 



[1] R.-F. WINCH, Mate selection, a study of complementary needs, Harper, New-York, 1958 .

[2] S.FREUD,Pour introduire le narcissime, 1914

[3] W.-C. SCHUTZ,Firo.A three dimensionnal theory of interpersonnal behavior, Holt . New-York, 1960

[4] J .WILLI, La relation de couple. Le concept de collusion ,Neuchatel,Delachaux et Niestlé, 1982.

[5] H. MONTAGNER, L’attachement et les débuts de la tendresse, Odile Jacobe , Paris, 1988

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 21:50 توسط مژگان کاهن | 2 نظر

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:4  توسط بیژن آزاد  | 

رنگ از غروب پریده
شب کمکمک رسیده
مهتاب رودفتر شب
یه طرح نو کشیده
غبار شب پوشونده
لختی کوچه ها رو
انگار که باز شومی
میزنه بیشه ها رو
پراز نیاز عشقم
که انتها ندارم
تو این هجوم تردید
یه اشنا ندارم
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم

عشق ممنوع زنجیری به قلب ماس
عاشقی تنها نیاز ادماس
دل ما عاشق عاشق شدنه
رهایی ریشه دل سپردنه
قلعه عشق مال ماس
ما فاتحان عصریم
ما عاشقیمو با عشق رو هر خرابه هستیم
نیاز عشق ممنوع نهایت هر نفس
بذار که این قریضه بیرون بیاد ازقفس
فرشته شیشه ای میراث عشق تو هستی
واسه طلوع خورشید تو منتظر نشستی
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم

من از قبیله شب تو از تبار خورشید
دستای من رو افتاب خط سیاهی کشید
اگر شده تهاجم من از منم جدا شه
باید که خون خورشید تو رگ شب رها شه
جدال نابرابر بسوی بی قراریست
تیزی تیغ چاقو نقطه اتکایست
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم
عشق ممنوع یه طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بیا بشکنیم این طلسمو تابه کی جدا بمونیم
عشق ممنوع طلسمه تا به کی جدا بمونیم
بشکنیم این طلسمو چرا بیصدا بمونیم


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 8:56  توسط بیژن آزاد  |