تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

محمد جلالی چیمه

زبان فارسی یا «ملتِ فارس ؟»

 

همزبانی خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگر است

همدلی از همزبانی خوشتر است

جلال الدین محمد مولوی بلخی رومی

 

چند سالی ست که واژه و مفهوم «فارس» در بازار اهل سیاست و نظریه پردازان بخشی از طیف «چپ» دگماتیک (1) و نیزبسیاری از نژادپرستان و قبیله گرایان ایرانی رونق یافته و در کوشش های «فکر» سازی و نظریهء پردازی آنان از اهمیت ویژه ای برخوردار گشته و به نغمهء ناسازِپرطنین وهیاهویی بدل شده است. تا آنجا که بسیاری از آنان بنیاد تئوری های ایران گریز و تفرقه افکن خود را بر تفسیرهای مجعول و مقلوبی از این مفهوم استوار می دارند که بنا بر انگیزه های سیاسی خاص و درجهت منافع و اغراض و امیالِ قدرت های خارجی و برخی دول همسایه طی سالیان دراز ، بیرون از مرزهای ایران تدارک دیده شده و در سرزمین ما پراکنده و ترویج می شود!

این تفسیر از واژه و مفهوم «فارس» می کوشد تا نخست زبان فراقومی، فرانژادی و فراملی فارسی را به فارسی زبانان ایران امروزی منتسب و منحصر کند و نقش و اهمیت، فرهنگی و هویت ساز و پیوند بخش ِِاین زبان را در تاریخ درازدامن کشور ما ، درمیان اقوام و تیره های گوناگونِ ایرانی نادیده انگاشته و آن را هم عرض با دیگر زبان ها و گویش ها و خرده زبان های رایج در ایران فرا نماید. و بدین گونه فارسی گویان ایران را «ملت» یا «قوم» ویژه ای به نام «قوم فارس» یا «ملت فارس» بنامد، تا از این طریق بتواند، تئوری های دشمن ساخته و زنگار زده ای که ایران را کشوری «کثیرالملّه» می خوانند و مدعی وجود «ستم ملی» ازسوی «ملت ستمگر فارس» برضد «ملت های ستم دیده و متعدد ساکن ایران» هستند، اعتبار بخشید ه ودر جهت تحقق اهداف آشکار و پنهان و صدساله برخی همسایگان طمعکاربه کار اندازد و برای مطالبات هذیان آلود ِبرخی خردباختگان، یا مزدبگیران سیاسی دستگاه نظری فراهم سازد وهم عنان با برنامه ها و امیال قدرتهای بدسگال جهانی و تحریکات بین الملی ، برای اقداماتِ تفرقه افکن و فتنه انگیزداخلی مشروعیت حقوقی و انسانی تدارک بیند!

از این رو توضیح و تشریح ِ حقیقت این مفهوم و بسیاری ازمفاهیم ِ قلب شده و تحریف گشتهء دیگر، از نظرگاه تاریخی و فرهنگی ، بیش تر از همیشه به ضرورتی فوری بدل شده است . خاصه در این زمانهء غوغا و در این ایام ِ سیاه (2) ، ایرانیت و هویت و فرهنگ و میراثِ گذشته تاریخ درازدامن ِ کشور ما را بی شرمانه درحلقهء هجوم ِ انواع گرگ ها «به امانِ خدا» رها کرده است.

امیدوارم که دانشوران و محققان اهل فن، چنان که شایسته است دراین زمینه بکوشند ، باشد تا به مدد آگاهی ، خورشیدِ حقیقت از نگاه جوانان این مرز و بوم رخ نپوشد و در میان لای و لجنی که استبداد حاکم در فضای ذهنی و فرهنگی ایرانیان پراکنده است مدفون نماند و دروغ و دغلی که با هزار تأسف به مذهب مختار و مسلط جامعهء ما مبدل شده است ، به برادری ها و همبستگی های هزاران سالهء اقوام ِایرانی گزند نرساند!

این اصطلاح ِ «فارس» که به مُسامحه یا به عمد به جای «فارسی زبان» به کار می رود، بسیار مورد توجه وعنایت خاص برخی نظریه پردازان بوده و ستون فقرات نظریه ایست که می کوشد تا همهء کسانی را که به فارسی سخن می گویند، زیر پرچم ِ ِ «قوم» یا «ملّتِ» ویژه ای گرد آورد و آنان را« قوم فارس » یا«ملتِ فارس» بنامد تا بر اساس ِ آن بتواند گویندگان زبان ها و متکلمین به دیگر گویش های رایج در سرزمین ایران را در برابر وی قرار داده و وجود «ملت های ستم دیده» را در این کشور به اثبات برساند! حال آنکه کلمه «فارس»، در تاریخ و در ادبیاتِ فارسی ِ 1100 سالهء ایران ، هرگز به معنای «فارسی زبانان» به کار نرفته است!

در طول قرن ها، سرزمین های ایران و هند و آسیای مرکزی و آسیایِ صغیرــ از مرزِ چین گرفته تا کرانه های شرقی اروپا ــ گاهواره و میزبان و پناهگاهِ زبان فارسی بوده و طیّ دوران های متمادی و مُستمرّ مردم ِبیشماری ازاقوام و نژادهای گوناگون به زبان ِ فارسی یا دری متکلّم بوده اند و رفتار و روحیات و فرهنگشان با این زبان گره خورده و در این زبان تبلور یافته است .

همواره و در همهء این سرزمین ها سخن گویان ِ به زبانِ فارسی را نه «فارس» ، بلکه «فارسی زبان» یا «پارسی گو» نامیده اند! (3)

کلمهء «فارس» در مفهوم ِ سیاسی اش وهمراه با بارتبلیغاتی خاصی که برآن تعبیه شده و رایج کرده اند ، پدیده ای ست نو ظهور که عمری کمتر از صد سال دارد و ار دستگاه های تئوری سازی و دفاترِ ایدئولوزیکِ حزب کمونیستِ شوروی یا ازسوی تاریخ سازانِ و ملت تراشانِ نژاد پرست ِ ترکیهء آتاتورکی و نیز پان عربیست های بعثی یا ناصری به منظور ایجادِ تفرقه درمیانِ ملتِ ایران ایجاد شده و طی چندین دههء گذشته بی وقفه بر ضدّ منافع ِ ملی ِ مردم ایران به کار برده می شود !

این اصطلاح را خصوصاً در مقابلِ اصطلاح ِ « ترک» قرار می دهند و از «ترک» هم نه ترک زبان، بلکه «قوم ِ ترک» و «ملّت ِ ترک» مراد می کنند، حال آنکه واژهء «ترک» در ایران به معنای ترک زبان و متکلّم به زبانِ ترکی ست و نه ترک نژاد یا «ملیّت» یا «ملّتِ» ترک (4). بنا بر این، می باید به کاربرد دقیق ِ این واژه توجه کرد و همواره در نظر داشت که کلمهء «فارس» درطول ِ تاریخ ِ ایران ، به دو مفهوم به کار رفته است ، نخست در مفهوم ِ تاریخی اش و آن اشاره به یکی از اقوامِ ایرانِی ساکنِ جنوبِ ایران یعنی قومِ «پارس» است که معرّبِ آن می شود «فارس» و از این قوم ، دو خاندانِ بزرگ ، در ایران ِ پیش از اسلام به شاهنشاهی رسیده اند ، یکی هخامنشیان و دیگری ساسانیان. (5)

مفهوم ِ مصطلح ِ دوم ، کاربُردِ جغرافیائی ِ این واژه است و آن : منطقهء وسیعی ست که قسمتی ازجنوب و جنوبِ باختریِ کشورِ ایران را شامل است و تقریباً از یازده قرن پیش از میلادِ مسیح محل سکنای رشید ترین طوایفِ آریایی به نامِ «پارس» بوده و به همین مناسبت به «پارس» یا «فارس» موسوم گردیده است(6) این واژه گاهی به سراسرِ خاکِ ایران نیزاطلاق می شده است. صورتی از این کلمه را که در زبانِ انگلیسی از اصل ِ یونانی گرفته اند ، به جای لغتِ ایران به کار می برند والبته کاربرد رسمی این وازه به جای کلمهِ «ایران» از سوی کشورهای بیگانه ، به درخواستِ دولتِ ایران در زمانِ حکومت رضا شاهِ پهلوی از رواج افتاده است.

پس «فارس» یا «پارس» ، نه نام یک « ملت» یا یک « قوم» ، بلکه تنها ، نام یکی از استانهای جنوبی ایران است و نیز نام ِ خلیجی است که سرزمین های جنوبی ایران را به دریای عمّان و اقیانوس ِ هند پیوند می دهد. کلمهء «فارس»، هیچگاه به گویندگان و متکلمین ِ به زبان ِ دری اطلاق نشده و هیچ سندِ تاریخی و ادبی ِ معتبری در جهتِ اثباتِ چنین ادعایی نمی توان یافت! 

پس فارس یا پارس ، نه نام ِِ قومی یا زبانی ِ ساکنین استان ِ جنوبی ایران ، بلکه تنها «نام ِ جغرافیایی ِ» این منطقه است.

هیچگاه تکلم به یک زبان ، از متکلمان به آن زبان ، «ملت» نساخته است (7). این یک قانون کلی است و نمونهء روشن و مشهور آن زبان انگلیسی است که در 5 قارهء جهان در کشورهای گوناگون متشکل از ملت ها و اقوام و نژاد های گوناگون به آن تکلم می شود اما هیچ کس این انگلیسی زبانان را «ملتِ انگلیس» خطاب نمی کند . هندیان ( که طی چندین قرن زبان رسمی شان فارسی بود و اکنون انگلیسی زبان شده اند) ، جزو ملت هندند و هنگامی هم که به فارسی سخن می گفتند هندی بودند. و افریقای جنوبی ها از ملت آفریقای جنوبی هستند و استرالیائی ها و کانادائی ها جزء ملت استرالیا یا کانادا به حساب می آیند!

پس اگر صرفاً تکلم به یک زبان برای ملت شدن ِ متکلمین کفایت می کرد نیمی از مردم ِ جهان امروز انگلیسی می بودند و بخش مهمی از مردم افریقا و کانا دا هم جزو ملتِ فرانسه محسوب می شدند!

در مورد زبان فارسی هم همین طور است . کافی نیست که شما به فارسی سخن بگوئید تا جزء به اصطلاح« ملت فارس» محسوب شوید کما اینکه همین امروزه لا اقل در سه کشورِ دیگر جهان به جز ایران ، زبان فارسی رایج است و انسان های بسیاری به این زبان تکلم می کنند ، اما کسی آنان را ملتِ فارس یا ملتِ ایران نمی نامد ! حدود 150 سال پیش هم زبان ِ فارسی از مرز چین گرفته تا سراسرشبه قارهء هند و از خلیج فارس تا نواحی مختلف بالکان را زیر سیطرهء خود داشت و نه تنها مردم این مناطق به این زبان صحبت می کردند بلکه زبان فارسی، زبانِ فرهنگ و ادب و عرفان و شعرپادشاهان ِ گورکانی (ترک ـ مغول) هند و نیزسلاطین عثمانی روم (ترک) و بیزانس بود اما کسی آنها را ملت فارس نمی نامید و ایرانی هم نمی دانست!

شکل گیری ملتِ ایران بسیار مقدّم بر وجود زبان ها و دیالکت هایی ست که در ایران رایج شده یا ناپدید شده اند. زبان ها می توانند مثل گیاهان به مناطق و سرزمین های مجاور بسط یابند و وسیلهء تکلم ساکنان مناطق قرار گیرند، اما جان و روح و آمال و گذشته وآداب و معیشت و فرهنگِ ساکنان را نفی نمی کنند و بر آن خط بطلان نمی کشند.

در همین آذربایجان ِ ما زمانی به زبانِ پهلوی سخن می گفتند و هنوز هم در بعضی از مناطق این خطه آثار و اسناد آن باقی ست. یعنی مردمِ ایرانی ی ایرانی زبان در این منطقه ساکن بودند و براین حقیقت دستکم رساله و دیوان ِ روحی انارجانی و دوبیتی های شیخ صفی الدین اردبیلی جد شاه اسماعیل صفوی ، این نخستین شاعر ترک زبان ایران شهادت می دهند!. اما بعد ها به دلایل تاریخی وسیاسی ، زبان ترکی رواج یافت . اما این زبان مردم ِ ایرانی آذربایجان را از ایرانیتشان تهی نکرد و ای بسا که از ایرانیان ِ دیگر ولایاتِ سرزمین ما ایرانی تر و میهن پرست تر بوده و هستند . دلیل آن هم در جانبازی ها و تلاش های عاشقانه ایست که روشنفکران و مبارزان دلیر آذربایجان در دوران مشروطیت به ظهور رسانیدند . نقش ِ فرهنگسازان و روشنفکران آذربایجان در همهء زمینه های تحولاتِ اجتماعی ایران به سوی تجدد و آزادی ، نیازی به یادآوری ندارد.(8)

خلاصه آنکه زبان ها به دلایل مختلف سیاسی و جامعه شناختی می توانند بسط یابند و گویندگان خود را در یک سرزمین یا سرزمین های مجاور توسعه دهند و تکثیر کنند. چنین پدیده ای هم اکنون در اطراف تهران، ورامین و کرج در جریان است و بسیاری از هم وطنان ما زبان خود را به نفع ِ زبان تُرکی از کف نهاده یا در مسیر تَرک این زبانند.

زبان ها و گویش های دیگری همچون راجی ، تاتی ، فریزهندی یا ابیانه ای ، طالشی و... جای خود را به زبان فارسی یا ترکی می دهند و این پدیده در ارتباط مستقیم با رواج ِ شهر نشینی و بسطِ شهرهای بزرگ و کوچ های پی درپی به سوی مراکز تجمع و نیز بسط تولید و سراسری شدن اقتصاد بازار وفراگیر شدن شدن وسائطِ ارتباطاتِ جمعی است که همه آنها پیامد و محصول دنیای مدرن و روابط حاکم بر آن است!

غرض آنکه بسط یا قبض، کاهش یا فراگیری یک زبان در یک جامعه نه تغییراتِ نژادی به بار می آورد و نه تغییراتِ قومی و ملی.

تُرک زبانی به معنای انیرانی یا غیر ایرانی نیست ، همچنان که فارسی زبانی به خودی خود ، معنای ایرانیت ندارد . اما «تُرک بودن» اگر در معنای appartenance یا وابستگی و انتسابِ به «ملت ترک» تلقی شود،غیر ایرانی ست.

آنها که فارسی زبانان را «فارس» می نامند ومراد آنها از این واژه وجودِ «قوم» یا «ملتی» به این نام است ، بی شک غرض ِ سیاسی دارند یا نا آگاهانه به دام ِ تئوری سازان ِ بیگانه افتاده اند! در این تئوری غرض از اطلاق ِ واژهء «فارس» به مردم ِ فارسی زبانِ جهان آن است که این کلمه را در برابر واژه «ترک» یا «عرب» یا «بلوچ» یا «کُرد» قرار دهند و متکلمین به زبان های ترکی و بلوچی و عربی یا کردی را در ایران تا حد «ملت»ی جداگانه ارتقاء دهند و مطالبهء حق ویژه کنند . یعنی موقعیت و نقش ِ زبان مشترک و سراسری و ملی و تاریخی و فرهنگی اقوام ِ گوناگون ِ ایران یعنی زبان ِ فارسی را تا حدِ زبان یکی از« اقوام» یا به قول خودشان «ملت» های ساکن ایران کاهش می دهند و هم عرض ِ دیگر زبان ها و گویش های رایج در کشور ما قرار می دهند تا از متکلمین به این زبان به نام ِ «حق قانونی و دموکراتیک» درخواستِ مطالباتِ ملی تا حد جدایی کنند! این است جوهر و هدف فکری که با تکیه بر تنوعاتِ زبانی مردم ایران مرتکبِ «تئوری ملت سازی» می شود!

پیداست که چنانچه بتوان با تکیه بر تنوع زبانی ، تنوعاتِ ملی ساخت و گویندهء هر زبان و دیالکتی را در ایران ، ملتی جداگانه نامید، مقدمهء اقدامات بعدی که همانا ایجاد «کشور» و«دولت» جداگانه ای ست ، فراهم شده است. کافی است که با سرمایه گذاری روی این تئوری با تبلیغ یا تلقین و تزریقاتِ ایدئولوژیک و با مشوب سازی ذهن ها ، جمعی از ایرانیان را آگاهانه یا نا آگاهانه به دفاع از یک نظریه بی بنیادی کشانید و بدین وسیله از گروه هایی از مردم ایران تأییدیه گرفت. در چنین صورتی می توان به نام ایرانی ِ «مظلوم» (غیر فارسی زبان)از ایرانی «ظالم (فارسی زبان) به مراجع بین المللی نیز شکایت برد، نهاد های مربوط به سازمان ِ ملل و حقوق بشر و دیگر مراجع رنگارنگ طرفدار حقوق «خلق» ها و «ملیت» ها و وهواداران بین المللی اقلیت های جنسی و نژادی و طرفداران حقوق انواع اصناف و گروه های شغلی و اجتماعی و طبقات زحمتکش ِ جهان را به کمک فراخواند، حتی با مأموران سازمان های امنیتی قدرت های جهانی هم پیاله شد و با آنها جلسه کرد و امداد طلبید!

و این همان روندی است که بیش از 80 سال است نخست به کوشش پان ترکیست های میراث خوار امپراطوری عثمانی و سپس بکوشش زرّاد خانه های فکری و ایدئولوژیک تزاریسم سرخ روسی و اکادمیسین های «احزاب برادر» کمونیستی تدارک دیده شده و به وسیله کاسه های داغ تر از آش ایرانی آن ها از قوم پرستان ِ سوسیالیست نمای فرقه چی گرفته تا روشنفکر نمایان «چپِ» استالینیست و دگم گرا ( از هر طیف و گرایشی که بوده باشند) در ایران رواج یافته است و متأسفانه هنوز هم ملتِ ما به آن گرفتار است !

پیداست که هنگامی که با انواع ِ تمهیداتِ تئوریک و ایدئولوژیک بر مبنای تحریف تاریخ و قلبِ حقایق فرهنگی و زبانی ایرانیان ، کسانی بتوانند در ساختن ملتِ ناموجودی به نام ِ «ملت فارس» توفیق حاصل کنند و سپس این «ملت» را در جایگاه «ملت ظالم» بنشانند ، در مراحل بعدی خواهند توانست ساکنان ِ ولایات خود یعنی ، ایلات و عشایر و اقوام و قبیله های گوناگون را به نام «ملت» ها در برابر او قرار داده و مطالباتِ خود را تا حد ایجاد دولت مستقل ارتقاء دهند. زیرا هرجا وجود ملتی به اثبات برسد ، به ناگزیر بر اساس حقوق مسلم انسانی وملی ، چنینِ«ملت» ی می باید از ایجاد دولت و کشور مستقل خود برخوردار باشد ، و چنین خواستی در انظار مردم جهان و مراجع بین المللی کاملا موجه و مشروع می نماید! چرا که ملتی که دارای «دولتِ مستقلِ» نباشد ، ملتی است تحت انقیاد و استیلا که مورد تهاجم «دولت و ملتی غالب» قرار گرفته است و پیداست که یک چنین «ملت» ی بنا بر قوانین بین المللی و بر اساس حقوق بشر و حقوق بازشناختهء ملت ها در تعیین سرنوشت خویش ، خواستِ مشروع و عادلانه ای را از «ملت ظالم» و «کشور سلطه گر» خود مطالبه می کند!

و این است راز اینهمه پافشاری بر این تئوری های بیگانه پرداختهء قلابی و بی پایهء ضد ایرانی که ده ها سال است از سوی دشمنان یا نا آگاهان یا مسحور شدگان ِ فکری و ایدئولوژیک در ایران تبلیغ و ترویج می شود!

و درست به همین دلیل است که دشمنان ایران همواره به دنبال «ملتی غالب» و سلطه گر به نام «ملت فارس» گشته و همچنان می گردند! زیرا وجود چنین ملتی – اگر پیدا شود – به خواست های جدایی طلبانه مشروعیت و حقانیت بین المللی می بخشد و این است راز سماجت برخی پان تورکیست ها و پان عربیست های ایرانی نما برای یافتن و جا انداختن مفهومی به نام «ملت فارس» یعنی ملتی که به شهادت سراسر تاریخ ایران و تاریخ زبان ِ فارسی هرگز در هیچ نقطهء این کرهء خاکی یافت نشده و نخواهد شد!

خلاصه این که : دشمنان ایران برای آن که پروسه وپروژهء ملت سازی و ملت تراشی خود را به سرانجامی برسانند به طرفِ اول معادله، یعنی به وجود «ملت غالب» نیازمندند ، از این رو واژهء «فارس» را که نخست به معنای فارسی زبان به کار برده بودند ، به جای «قوم» فارس و سپس «ملت» فارس می نشانند و در برابر اقوام و «ملل» دیگر قرار می دهند تا این به اصطلاح «حق» خود را از وی مطالبه کنند. حال آن که درسراسرایران زمین هیچ قوم وملتی به نام قوم و ملت فارس وجود خارجی ندارد. آنچه وجود دارد یک زبان ملی و مشترک سراسری بسیار عزیز است به نام زبان پارسی یا دری یا پارسی دری که به هیچ قوم یا ملت و نژاد و تبار و ایل و قبیلهء خاصی در این سرزمین تعلق ندارد و احدی در این سرزمین - حتی اگر این شخص ، جنابِ خواجه حافظِ شیرازی باشد - حق ندارد آنرا تنها به خود یا قوم و تبار یا ایالت و ولایتِ خود منتسب و منحصربداند. این زبان ، زبان ملی ایرانیان است از هر طایفه و نژاد و تباری که برخاسته باشند.این زبان محمل یا (vehicul) یک فرهنگ بزرگ بشری ست . زبان فرهنگ و روح و عاطفهء چندین قرنی ملت ها و اقوامی ست که در سراسر شبه قارهء هند و آسیای میانه تا مرز چین و ختن و آسیای صغیر تا نواحی شرقی اروپا زیسته اند و بدان روح پرورده ، عشق باخته و عاطفه ورزیده و نیایش کرده ، فرهنگ ساخته و جان و جهان و هستی خود را به آن بیان کرده ، هویت خود را به آن بخشیده و از آن اخذ کرده اند، حتی اگر زبان مادری شان زبانِ دیگری می بوده است! (نخستین و قدیمی ترین شرح بر دیوان ِ حافظ شیرازی ، نوشته سودی ست که یک بوسنیاک از اهالی اروپای شرقی ست . نخستین فرهنگ زبان فارسی یعنی فرهنگ اسدی طوسی در نخجوان از ولایات اران و آذربایجان تدوین شده و آخرین فرهنگ زبان فارسی یعنی «فرهنگ سخن» حاصل زحمات 40 سالهء یک استاد آذری نسب اهل زنجان یعنی دکتر حسن انوری ست).

بنا بر این کسانی که به عمد و آگاهانه قصد دارند که زبان فارسی یعنی زبان شمس تبریزی و مولوی بلخی و بیدل دهلوی و فرخی سیستانی سعدی شیرازی و نظامی گنجه ای و ظهیر فاریابی و سنایی غزنوی و منوچهری دامغانی و رودکی سمرقندی و سیف فرغانی و عطار نیشابوری و کمال خجندی وخاقانی شروانی ، فردوسی طوسی و جمال الدین اصفهانی و صائب تبریزی و کلیم کاشانی را هم عرض با زبان ها و گویش ها و دیالکت های دیگر رایج در سرزمین ایران قرار دهند ، پیش و بیش از آن که دغدغهء دموکراسی یا برابری داشته باشند از ایران و ایرانیت دل خوشی ندارند و روح خود را به عمد ، یا غیر عمد یا در اثر جاذبه های ایدئولوزیک یا سیاسی خاص ، به بیگانگان فروخته اند!

زبان مادری همهء ایرانیان – از هر تبار و با هر گویش و زبانی که باشند – بسیار ارجمند است و می باید در یک ایران ِ آزاد و دموکراتیک زمینه های رشد و شکوفائی فرهنگی و ادبی خود را بیابند و به سهم خود در غنای فرهنگ ایران بکوشند زیرا بخشی از میراثِ ملی این سرزمین اند. اما تاریخ ایران خواسته و حکم کرده است که زبان فارسی چتر و سرپناه همهء ساکنان این سرزمین و رشتهء پیوند همهء دل ها و همهء جان ها در سراسر ایران باشد. درمیان همهء گویش ها و زبان های ایرانی وغیر ایرانی که در این سرزمین رایج بوده اند ، این وظیفه یا موهبت ، از سوی تاریخ به زبان فارسی دری محول یا ارزانی شده است!

می گویم از سوی تاریخ و نه از سوی یک قوم یا یک سلسلهء شاهی. این زبان ، رشد و شکوفایی خود را در طول تاریخِ 1100 سالهء خویش مرهون ِ زمینهء مساعدی است که در دربار شاهان ِ ترک تبارِ ایران یافته بوده است و نیز دربار پادشاهان ِ ترک تبار آسیای صغیر و نیز دربارپادشاهان ترک و گورکانی تبار شبه قارهء هند. این زبان هرگز به ضرب شمشیر قوم یا ایل یا ملتی جهانروایی و عظمت و شکوه خود را به دست نیاورده است و احدی از اقوام و تیره های گوناگون به تنهایی مدعی یا میراث دار آن نیست. تاریخ ایران و هند و آسیای صغیر و آسیای میانه مقرر و مقدر داشته است که این زبان نقش منحصر به فردی بیابد و به رشتهء پیوند اقوام و تیره های گوناگون مبدل شود. تنها موهبتِ مشترکی که تاریخ نصیب همهء ما ایرانیان کرده است همین زبان فارسی است که در انحصار هیچ فرقه ای قرار نمی گیرد و رنگ و زنگ هیچ مذهب و هیچ ایدئولوزی بر آن نمی نشیند و موجباتِ تفرّق ما را فراهم نمی کند.اکثریتِ مطلق ِ بزرگان ادب و عرفان ما در فضای فرهنگی و عاطفی و اعتقادی مذهب تسنن به این زبان سخن گفته و نوشته اند. در میان آفرینندگان ِ فکری و اذبی ما منتسبین به تشیع نیز بوده اند ، همچون ناصرخسرو فاطمی یا فروسی علوی همچنان که دهری و لاادری همچون خیام و تکفیر شدگانی همچون سهروردی و عین القضات و مهر ارتداد خوردگانی همچون رازی تا برسیم به دوران متأخر که در آن فرقه ها و نحله ها و گرایش های فکری و فلسفی گوناگون ، از طاهرهء قرة العین بابی گرفته تا تقی ارانی مارکسیست و کسروی تبریزی منتقد دینی و مصلح اجتماعی و بسیار کسان دیگر این آفرینندگان فکر و فرهنگ و ادب و عرفان و فلسفه همهء گرایش ها و صبغه های اعتقادی و سیاسی و ادبی راحول ِ یک ستون و زیر یک خیمهء واحد به نام زبان فارسی گرد آورده و به ما و معاصران ِ ما ارزانی داشته اند. این ویژگی و این کیفیتِ ممتاز تنها در زبان فارسی ست که ما ایرانیان را به ایرانیتمان هشیار و آگاه می سازد. ما ایرانیان از هر دین و آئین و مرام و فرقه و نحلهء فکری یا سیاسی که بوده باشیم ، بخواهیم یا نخواهیم خود و همراهان خود و هم رایان ِ خود را در این عنصر معظم باز مییابیم . تنها این عنصر یگانه است که بی هیچ احساس غبن یا احساس ِ غربتی ما را به یکدیگر پیوند می دهد. ازهر تبار و نژاد و زبان و گویشی که بوده باشیم!

وجود چنین کیفیتِ تاریخی و روانی در زبان فارسی ست که هر ایرانی را متقاعد می کند تا این زبان را نیمی از وجود و هویت خود پندارد. همین کیفیت است که به دانش آموز یا دانشجوی ایرانی اطمینان می بخشد که هیچ قوم و تبار بیگانه ای اورا پشتِ نیمکت های درس ننشانده است تا آیندهء تابناک و موفقیت های علمی و ادبی یا فنی را با زور و جبر براو تحمیل یا به وی تزریق کند! این کیفیتِ منحصر به فردِ تاریخی است که با حضور در زبان فارسی ، به دانشجوی آذری تبارِ ایرانی آرامش و خلوصی ارزانی می دارد تا به یمن آن خود را در کنار شمس وقطران و صائب و مولوی و خاقانی و نظامی و سهروردی وکسروی و ارانی و آخوندزاده و طالبوف و ساعدی و بهرنگی و شهریار ببیند و صادقانه مطمئن باشد که او به زبان ملی و زبان پدران خود دانش و ادب می آموزد تا در فردای زیباتری کشور خود را اداره کند و ملت خود را به سربلندی و سعادت رهنمون گردد.

همین کیفیتِ کیمیاگونه است که بلوچ و کرد و گیلک و عرب زبان و طالشی و راجی و ابیانه ای ایران را قوت قلب می دهد و این احساس درونی را ارزانی می دارد که گویش ها و زبان های مادری او یک ارزش و دارایی بر افزون و ارجمند اند ، اما با زبان ِ ملی او و با زبان ِ مشترک فرهنگی و پیوند بخش او یعنی با زبان ِ حافظ و خیام در تناقض یا خدای نکرده در دشمنی نیستند.

همین کیفیتِ کیمیاگونه است که به زبان فارسی یک بُعد شکوهمند نمادین می بخشد تا هر ایرانی- برخاسته از هر تبار و ایل و نژاد و گویندهء هر گویش و زبانی که باشد – آن را همچون «مام ِ وطن»، جانپناه و روح پرور خود بداند و عواطفِ انسانی و گیرودار های وجودی و بشری خود را با او درمیان نهد و از طریق او بروز دهد و در جستجوی آزادی و رستگاری و کمال انسانی باشد!

باری ، در این زبان ِ فارسی دری کیمیائی ست که هر ایرانی - بیرون از تنوعات و رنگارنگی های فکری و قومی و فرهنگی و تباری یا زبانی - می باید به تساوی و به نحو تمام و کمال از آن برخوردار باشد و در این سخن هیچ شائبهء ملی گرایی یا شوینیشم نیست چرا که موقعیت و نقشی که گذشتِ روزگاربه این زبان محول کرده آنچنان صافی و روشن است که عبارات و عنوان ها و مارک های حاصل از نظریه پردازی ها و گفتمان سازی های دوران ِ جدید به سختی قادر است تا آن را به زنگاری بیالاید یا بر آن غباری بنشاند!

زبان فارسی نجات بخش ماست چرا که نجات بخشان این سرزمین راز بقای ما را و راز سعادت انسان ایرانی را به کلمات و عبارات و نغمه ها و سرود های آن سپرده وبرای ما به ودیعت نهاده اند. ما در این زبان است که انسان ایرانی خود را باز می یابیم و رشته های پیوند و یگانگی خود را مستحکم می گردانیم.

در این زبان است که از مرز ملی فراتر می رویم و به زبان مولوی از جمادی و نامی و حیوانی می میریم و به آدمیت می رسیم و هومانیسم ِ شرقی را که پدران ما قرن ها پیش از جهش ِ فرهنگ اروپایی و دوران روشنگری مغربی به بشریت عرضه کرده بودند، باز می یابیم و بنی آدم را اعضای یک پیکر می بینیم و بر قوم گرایی و قبیله پرستی و نژادگرایی که بازماندهء دوران های غارنشینی و کودکی بشر بوده و منشاء و خاستگاه همه گونه فاشیسم ، چه ازانواع مدرن و چه از نوع عقب مانده و عهد بوقی آن است خط بطلان می کشیم.

به یمن همین کیفیت ِ کیمیاوار است که می توانیم نخست «ملت ایران» باشیم ، بی آنکه تعلقات قومی و تباری و زبانی خود را به کناری نهیم و نیز در این «ملت» ایران بودن ، نظر به جهان انسان داشته باشیم و خود را برای نزدیکی و همدلی و هم سخنی با «ملت ِ» بزرگ تری که همانا سرنشینان این کرهء خاکی – یعنی تنها سرپناه و تنها سفینهء انسان های معلق در فضای لایتناهی ست آماده کنیم. نخست «ملت ایران » باشیم تا به نام «ملل» و «اقوام » و «تیره ها» و «نژادها » باهم نجنگیم و هابیل وار برادر خود را نکشیم و همچون فرزندان یعقوب ، یوسف خود را به زر ناخالص نفروشیم. تا در این آزمون برای یافتن و عرضه داشتن و اعتبار بخشیدن به نقاط اشتراک خود و دیگر ابناء بشر و دیگر آحاد انسانی بکوشیم و دوستی و دوستداری و نیل به آدمیت را بیاموزیم و تجربه کنیم.

زبان فارسی برای ما ایرانیان دارای چنین کیفیت کیمیاگونه ای ست. باید به ارزش چنین گوهری پی بُرد و از آن در راه سعادت انسان های سرزمین خود سود جست. رشد فکر دموکراسی و آزادی خواهی با توسعه و درخشش و شکوه زبان ملی ما ایرانیان ، یعنی با زبان دری همسو و هم آواز است و در تناقض و تقابل نیست.

دریافتن ِ این نکته ، ما را تا ابد، از شرّ تزریقاتِ به زهرآلودهء ایدئولوژیک شبه چپ یا شبه فاشیستی مصون خواهد کرد.

با استالینیزم ، پان عربیسم ِ (صدامی یا ناصری) ، پان تورکیسم و دیگر پان ها برای همیشه قطع رابطه کنیم تا به پاس نجات خویش و فرزندان خویش از کژراهه ها به در آمده و در مسیر کمال بخش و مطمئنی گام برداریم .

و در یک کلمه ، کلید فروبستگی های برخاسته از تنوعات بومی و قومی و فرهنگی ایران را در دموکراسی و آزادی بجوئیم! چرا که بازهم به زبان مولانا : چون که صد آمد ، نود هم پیش ماست. و صد همان دریایی ست که مولوی از آن سخن می گوید:

همان مقصدی که دست کم صد و پنجاه سال است که همهء ایرانیان را ، از هر تیره و تبار و از هر زبان و گویش و از هرنژاد و رنگ که بوده اند رهسپار خود کرده و به سوی خود دعوت کرده است : آزادی و دموکراسی :

      من نسازم جز به دریایی وطن

      آبگیری را نسازم من سکن

      آب بیحد جویم و ایمن شوم

      تا ابد در امن و د ر صحت روم !

      و ایران آزاد و خوشبخت دریای ماست و آبگیرما می تواند تمثیل شاعرانه ای از شهر ها و ولایات و اقوام و ایل و قبیله ها ی ما باشد!

      شاید ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی این معلم فداکار آذربایجانی ما هم هنگامی که آبگیر و جویبارقبیله و تبارخود را به قصد رسیدن به دریا ترک می گفت ، با این شعر مولوی آشنا و هم سخن شده وپیش از آغاز سفر بارها آن را با خود زمزمه کرده بود!

و به جاست و بسی زیباست که ما نیز با ساز دل و نوای ضمیر و وجدان خود زمزمه کنیم و به همراه و متفق به سوی دریای آرمانی خود پوییم!

  چنین باد!

محمد جلالی چیمه (م. سحر)

تحریر: پاریس اکتبر 2005

انتشار: می 2006

*****************************

یادداشت ها :

1 ـ هرجا که این واژهء «چپ» در گیومه «» نهاده می شود ،مقصود چپ مستقل و وطنخواه ایران نیست بلکه مقصود آن دسته از جریانات سیاسی جناح چپ ایران است که به دلائل وابستگی مطلق نظری و فکری یا به دلائل دیگر، همواره در این دوران 80 سالهء تاریخ معاصر، دانسته یا نادانسته منافع «کشورهای برادر» را بر منافع کشور خود مقدم شمرده اند!

بخشی از این «چپ» دگماتیک ، پس از فروپاشی شوروی ، اندک اندک زمینه های فکری قوم گرایی و نژادپرستی عقب ماندهء قبیله ای را در خود تقویت کرده و با حفظ رسوبات ذهنی وایدئولوژیک ِ پیشن ـ متأسفانه ـ به طور کامل به جرگهء قبیله گرایان و نژاد پرستان قومی ایران پیوسته است !

2 ـ

ابلیس فقیه است ، اگر اینان فُقها اند! (ناصرخسرو)

3 ـ

 پارسی گوییم هین تازی بِهِل

هندوی آن تُرک باش از جان و دل

 (مولوی)

و مولوی این بیت را در قونیه یعنی در آسیایٍ صغیر یا روم ِ شرقی بر زبان آورده است !

ودر جای دیگر می گوید:

پارسی گو ، گرچه تازی خوشتر است

عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چو پرّان می شود

این زبان ها جمله حیران می شود!

و حافظ این ابیات را درشیراز سروده:

ترکان ِ پارسی گو و بخشندگان ِ عُمرند 

یارا تفقدی کن پیران پارسا را

شکّر شکن شوند همه طوطیان ِ هند 

زین قند ِ پارسی که به بنگاله می رود !

واین بیت بسیار مشهور را فردوسی در طوس یعنی در یکی از ولایاتِ خراسان به زبان آورده است نه در استان ِ فارس :

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

و نیز در جای دیگر شاهنامه و باز هم در ولایتِ طوس ِ خراسان می گوید :

بفرمود تا پارسی ِ دری 

نبشتند و کوتاه شد داوری !

و سعدی در کتاب گلستان خویش که آن را به پادشاهی ترک نژاد و ترک زبان هدیه کرده است در یکی از داستان های باب ششم این کتاب می نویسد:

«با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحث همی کردم که جوانی درآمد و گفت: دراین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟»

مولوی در آن تمثیل مشهور خویش گفت :

فارسی و ترک و رومی و عرب

جمله با هم در نزاع و در غضب

فارسی گفتا کزین چون وارهیم

هم بیا کاین را به انگوری دهیم

الی آخر...

در این ابیات مراد مولوی از فارسی ایرانی فارسی زبان است . وی این سخن فارسی را در قونیه از شهرهای آسیای صغیر یعنی ترکیهء امروزی بر زبان آورده است!

و باز :

من آنم که در پای غوکان نریزم

مر این قیمتی دُرّ ِ لفظِ دری را!

لفظِ دری همان سخن ِ فارسی ست و ناصر خسرو این سخن را در تبعیدگاهِ خود رد درّهء یُمگان که ناحیهء دور افتاده ایست در آسیای مرکزی بر زبان آورده است و نه درشیراز !

ناصر خسرو همچنین در سفرنامهء خود می گوید:

«من در همهء سرزمین های «پارسی گویان » شهری نیکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان ندیدم.»

و نیز این بیت در شیراز بر زبان سعدی جاری شده است :

چو آب می رود این پارسی به قوت طبع

نه مرکبیست که از وی سبَق بَرَد تازی

و نیز نظامی در سببِ نظمِ لیلی و مجنون که به سفارش پادشاهِ ترک تبار و ترک نزاد ، شروانشاه اخستان بن منوچهر می سراید از زبانِ وی می گوید:

شاهِ همه حرف هاست این حرف

شاید که سخن کنی در او صرف

در زینتِ پارسی ز تازی

این تازه عروس را طرازی

ترکی صفتی وفای ما نیست

ترکانه سخن سزای ما نیست

و نظامی این ابیات را در قرن ششم هجری در گنجه از ولایاتِ ارّان و آذربایجان یعنی شمال ِ غربی ِ ایران می سراید و نه در جنوبِ ایران یعنی در استان ِ فارس !

4 ـ هنگامی که یک ایرانی به ایرانی ِ دیگر می گوید : « فلان کس تُرک است» یا « با یک ترک عروسی کرده است»، هرگز به ملیت آن شخص نظری ندارد ، چرا که ایرانی بودن ِ او بر وی مسلم است ، و مقصودِ او از این عبارت تنها اشاره به تُرک زبان بودن ِ شخص ِ موردِ بحث است ، نه چیزِ دیگر !

سعدی در شکوه از یارِ ترک زبان ِ خود می گوید:

نگفتمت که به ترکان نظر مدار ای دل؟

چو تَرکِ تُرک نگفتی تحملت باید!

و مولوی خوش رنگی را که کنایه از زیباروییست خاص ترکان میداند :

پیش تُرک ، آئینه را خوش رنگی است

پیش زنگی ، آینه هم زنگی است!

و شاهد مثال های فراوان دیگری در وصف زیبا رویی ترکان می توان آورد که در اغلب موارد ، مقصود از آن یار زیبا روی شاعر جمال پرست فارسی زبان ایرانی است.:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

و می بینیم که ترک می تواند شیرازی هم باشد و لزومی ندارد که از تبریز یا زنجان یا باکو یا اسلامبول باشیم تا ترک نامیده شویم . و تنها توجه به این بیت بسیار مشهور حافظ کافی ست تا نشان دهد که در سراسر ایران کلمهء « تُرک » به معنای ترک زبانیست و نه ترک نژادی ، و آن ترکی که حافظ و سعدی و مولوی نظامی و دیگران در اشعار و غزلهای عاشقانه و عارفانهء خود از اوسخن می گویند با ایرانیت منافات ندارد و هرگز در برابر ایرانی قرار نمی گیرد بلکه عین ایرانی و از هر ایرانی ایرانی تر است!

ابیات و اشارت به ترک و ترک زبانی به مفهومی که گفته شد در شعر فارسی فراوان است و ما به همین چند بیتی که از حافظ و سعدی و مولوی آوردیم بسنده می کنیم.

5 ـ رک. لغتنامه دهخدا ، ذیل واژهء پارس و پارسیان

6 ـ برای واژهء پارس و فارس از شاعران بسیاری می تواند شاهد مثال آورد ، اما ما در اینجا تنهابه سرشناس ترین نمایندگان ِ این ناحیه یعنی سعدی و حافظ مراجعه و چند بیت از زبان آنان نمونه خواهیم آورد :

ازسعدی :

سر می نهند پیش ِ خطت عارفان فارس

بیتی مگر ز گفتهء سعدی نوشته ای

اقلیم پارس را غم از آشوب دهر نیست

تا بر سرش بود چو تویی سایهء خدا

و این «سایهء خدا» کس ِ دیگری جز یک پادشاه ترک زاده و ترک تبار و ترک نژاد از اتابکان ِ فارس

به نام ابوبکرسعد بن زنگی نیست! یعنی پادشاه ترک زبان و ترک نژادی که سعدی شیرازی ـ این بزرگترین نماینده فرهنگ و زبان فارسی ـ نام ِ «سعدی» را از او گرفته است!

و تنها این یک مثال کافی ست تا پیوند ریشه دار و بنیادین زبان فارسی و قدرت شاهانِ ِ ترک تبار ایران را به ما و معاصران ما یادآوری کند!

وباز هم ازسعدی :

در پارس که تا بوده ست ، از ولوله آسوده ست

بیمست که برخیزد از حُسن ِ تو غوغایی !

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حُسن

دگر نبینی در پارس پارسایی را

فتنه در پارس برنمی خیزد

مگر از چشم های فتّانست

و در بیت ِ زیر سعدی از تُرک یغما گرِ خراسانی سخن می گوید که به قصد یغما به پارس آمده است.

و می بینیم که برخلاف ترکِ مشهورِ حافظ که شیرازی بود ، یغماگری ست از خراسان. و معمولاً یغماگری ترکان در غزلیات فارسی از نوع یغماگری های دل و دین است و مراد معشوقان ممشوق و زیبارخان دلفریب و عاشق کش است.

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می بَرَد

تُرک از خراسان آمده ست ، از پارس یغما می بَرَد !

و نیز :

پارس در سایهء اقبال اتابک ایمن

لیکن از نالهء مرغان چمن غوغا بود

(به گفتهء سعدی ، در سایهء اتابک ، این پادشاه ترک و ترک زبان روزگار سعدی ، پارس در امنیت و آرامش بود.)

تا تو منظور پدید آمدی ای فتنهء پارس

هیچ دل نیست که دنبال نظر می نرود!

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس

یکی منم که ندانم نماز چون بستم !

دعای صالح و صادق رقیب جان تو باد

که اهل ِ پارس به صدق و صلاح ممتازند

اگر نه وعدهء مؤمن به آخرت بودی

زمین پارس بهشت است گفتمی و تو حور

ودر بیتِ زیر، اثر طبع سعدی را مردم صاحبدل از منطقهء پارس به تاتارستان و مرز چین به ارمغان می برند. سخنی که خود به تنهایی و به جادوی روانی و زیبائی اش در بسیطِ زمین انتشار می یابد و جهانگیری اش نیازمند به ضربت شمشیر هیچ یورشگر جهانسوز یا غازی دین گستری نیست! درست همچون قند پارسی حافظ که طوطیان هند را در بنگاله شکر شکن می کرد:

آهوی طبع بنده چنین مشگ می دهد

کز پارس می برند به تاتارش ارمغان

بیهوده در بسیط زمین این سخن نرفت

مردم نمی برند که خود می رود روان!

و اکنون چند مثال از حافظ :

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم ؟

و نیز:

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است!

اگر از وجود صائب و بسیاری از بزرگان شعر در تبریز هم بگذریم ، تنها وجود ارجمندِ شهریار، این غزلسرای بزرگ معاصر ایرانی که نزدیک به پنجاه درصد از غزلهای حافظ را تضمین کرده و آنها را مدل و سرمشق خود قرار داده کافی ست تا تبریز، این شهر فرهنگ و مقاومت و آزادی ِ ایران زمین را فتح شدهء حافظ شیرازی بدانیم !

ونیز

سینه گو شعلهء آتشکدهء فارس بکش

دیده گو آب رخ دجلهء بغداد ببر!

پس از این مثال هایی که آوردیم بدنیست در همینجا ذکر شود که این واژهء «فارس» ضمناً غلط مصطلحی ست که مردم ایران آن را به جای فارسی زبانان به کار می برند و یکی از زمینه های مساعد جهت بهره وری های ایدئولوژیک و سوء استفادهء مغرضین سیاسی ، (در ایران و خارج از ایران )، وجود و رواج همین غلطِ مصطلح است که کار تخلیط و سفسطه را بر آنان آسان تر کرده است!

از این رو می باید به این نکته بسیار توجه داشت و متکلمین به زبان فارسی را همچون حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی «فارسی گو» یا «فارسی زبان» نامید و نه «فارس» که نام منطقه ایست و هرگز به گویندگان و متکلمین به زبان فارسی ِ دری اطلاق پذیر نتواند بود!

7 ـ

شهریار غزلسرای بزرگ معاصر ایران که خود از آذربایجان برخاسته بود در زمینه می گوید:

اختلاف لهجه ملیت نزاید بَهر کس 

ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نئی

صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان

بی کس است ایران ، به حرف ناکسان از ره مرو 

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان!

8 ـ

دکتر غلامحسین ساعدی نویسندهء بزرگ ایران که خود آذری بود و به زبان مادری خودش هم سخت علاقمند بود و در روزگاران نوجوانی ، با فرقهء دموکرات آذربایجان همکاری کرده  به انتشار نشریه پرداخته بود، در بارهء زبان فارسی و  اهمیتش در ایجاد همبستگی و نقش ِ آن در وحدت ملی ما ایرانیان ، طی مصاحبه ای با رادیو بی بی سی می گوید:

« زبان فارسی ستون ِ فقرات یک ملت عظیم است .

من می خواهم بارش بیاورم .

هرچه که از بین برود ، این زبان باید بماند!»

(الفبا شماره 7 ص.10 چاپ پاریس ، سال 1365)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:11  توسط بیژن آزاد  | 

ماجراهاي دايانا، هيلاري و بوش - ترجمه: فرزانه سالمي

عرصه بين‌الملل سرانجام پس از چند هفته توجه مستقيم به بحران عراق و گزارش گروه بيكر - هميلتون، تا حد زيادي به سمت توجه به مسائل داخلي كشورهاي آمريكا و انگليس نيز سوق داده شده است. در همين راستا انتشار گزارش تحقيقي لرد استيونز درخصوص چگونگي مرگ پرنسس دايانا از جمله موضوعاتي است كه توجه بسياري از روزنامه‌هاي جهان را به خود جلب كرده است. وضعيت نامزدهاي احتمالي احزاب دموكرات و جمهوريخواه در انتخابات رياست جمهوري آينده آمريكا نيز از ديگر مسائلي است كه در سرمقاله روزنامه‌هاي معتبر جهان مورد بررسي قرار گرفته است. خلاصه‌اي از اين يادداشت‌هاي را بخوانيد.


<مارك لاوسن> يادداشت‌نويس روزنامه انگليسي گاردين، داغ‌ترين بحث روز در انگليس را طي مقاله‌اي مورد توجه قرار داده و با اشاره به انتشار گزارش تحقيقي لرد استيونز درخصوص مرگ جنجال‌برانگيز پرنسس دايانا مي‌نويسد: <گزارش 900 صفحه‌اي كه وسط لرد استيونز تهيه شده و همگان منتظر انتشارش بودند، به منظور پايان‌بخشيدن به مباحث مختلف درخصوص مرگ دايانا مورد توجه قرار گرفت، اما به نظر نمي‌رسد اين گزارش واقعا بتواند سوءظن‌هاي عميقي را كه درخصوص نقش عوامل انگليسي در مرگ او وجود دارد، برطرف كند.>

به عقيده لاوسن، اين تفكر كه دست‌داشتن دربار انگليس و سازمان‌هاي اطلاعاتي و جاسوسي اين كشور در مرگ دايانا را مطرح مي‌كند. هنوز به وضوح مورد توجه قرار دارد و حتي اين شايعه كه جاسوسان انگليسي به لرد استيونز رشوه داده‌اند تا گزارشي غيرجنجالي از مرگ دايانا، ارائه دهد، همچنان در محافل مختلف مطرح مي‌شود.

يادداشت نويس گاردين اما در عين حال تئوري توطئه را درخصوص مرگ دايانا رد كرده و مي‌نويسد: <ابهام‌هاي زيادي درخصوص انگيزه و ابزارهاي لازم براي دست داشتن دربار انگليس در مرگ دايانا وجود دارد كه در چند سال پس از مرگ او نيز هيچ‌گاه كليد آنها گشوده نشده است، اما اگر واقعا بحث تلاش دربار انگليس براي خلاص‌شدن از اسطوره دايانا مطرح بود، آيا راه‌هاي بهتري براي به حاشيه‌راندن او از دربار وجود نداشت؟>


كلينتون يا مك كين؟

اما روزنامه آمريكايي لس‌آنجلس تايمز نيز موضوع جذابي را در سرمقاله خود مورد توجه قرار داده است.

<جنت هوك> يادداشت‌نويس اين روزنامه، گمانه‌زني‌هاي مختلف درخصوص انتخابات رياست جمهوري آينده آمريكا و نامزدهاي احتمالي دو حزب دموكرات و جمهوريخواه را مورد بررسي قرار داده و مي‌نويسد: <شكي وجود ندارد كه دموكرات‌هاي آمريكايي ديدگاه كاملا مثبتي نسبتا به نامزدشدن هيلاري كلينتون در انتخابات رياست جمهوري دارند، اما در همين حال، نظرسنجي‌هاي انجام شده اخير، حاكي از آن است كه اگر رقيب هيلاري از حزب جمهوريخواه، سناتور جان مك‌كين باشد، شانس پيروزي هيلاري كلينتون به شدت كاهش خواهد يافت و همين مساله دموكرات‌هاي آمريكايي را به شدت نگران كرده است.>

هوك با اشاره به نتايج نظرسنجي انجام‌شده توسط روزنامه لس‌آنجلس تايمز و موسسه بلومبرگ مي‌نويسد: <در موقعيت مساوي مك‌كين و كلينتون، 50 درصد از راي‌دهندگان، سناتور جمهوريخواه - يعني مك‌كين - را به سناتور دموكرات - يعني كلينتون - ترجيح مي‌دهند و همين مساله زنگ خطر را براي حزب دموكرات آمريكا به صدا درآورده است.> يادداشت‌نويس لس‌آنجلس تايمز مي‌افزايد: <در چنين شرايطي، اين ايده كه جان مك كين مي‌تواند با اتكا به آراي راي‌دهندگان مستقل، خود را در راي‌گيري بالا بكشد، تقويت مي‌شود، هرچند كه جان مك كين در داخل حزب جمهوريخواه، مخالفان زيادي دارد.>

هوك سپس عملكرد دولت جورج بوش را در شكل‌گيري تمايلات ضدجمهوريخواهي در آمريكا موثر دانسته و اضافه مي‌كند: <اما راي‌دهندگان آمريكايي تمايل چنداني به پيروزي جمهوريخواهان ندارند و اين مساله را در جريان انتخابات ميان دوره‌اي كنگره آمريكا نيز به نمايش گذاشتند و به همين جهت، نامزد حزب جمهوريخواه هم چندان نمي‌تواند به وضعيت خود در انتخابات رياست جمهوري مطمئن باشد.>


بوش و هزينه‌هاي عراق

<اي.جي.ديون> يادداشت‌نويس روزنامه واشنگتن پست اما موضوعي متفاوت را براي سرمقاله اين روزنامه برگزيده است. وي طي يادداشتي انتقادآميز تاكيد مي‌كند كه اولويت اصلي دولت جورج بوش در سال‌هاي اخير، هيچ‌گاه پيروزي در جنگ عراق نبوده و بوش دائما با سياست‌هاي غيرمنطقي خود، به مسائلي مانند كاهش ماليات‌ها در آمريكا توسل جسته تا رضايت مردم را جلب كند.

ديون مي‌افزايد: <اما همين دستاويز، اكنون به مانع بزرگي در برابر جلب رضايت مردم آمريكا تبديل شده است، زيرا مردم مي‌بينند كه سربازان جوان اين كشور به عراق اعزام مي‌شوند، اما كاهش ماليات‌ها در آمريكا باعث شده كه طبقه ثروتمند جامعه اين كشور، حتي از پرداخت ماليات لازم براي چنين عملياتي هم دست بشويند، چون جورج بوش سياستي را در پيش گرفته كه هيچ فشاري را از بابت ارائه ماليات بر آنها اعمال نمي‌كند.>

<ديون> با تاكيد بر اينكه با اعزام نيروهاي نظامي بيشتر آمريكا به عراق مخالف است، مي‌افزايد: <واقعيت اين است كه دولت آمريكا هم خدا را مي‌خواهد و هم خرما را، از سويي خواهان اعزام نيروهاي نظامي بيشتر آمريكا به عراق مي‌شود و از سوي ديگر مدعي كاهش ماليات‌ها و هزينه‌هاي چنين عملياتي است.>

يادداشت‌نويس واشنگتن پست مي‌نويسد: <چگونه مي‌توان ادعاي دولت آمريكا مبني بر وجود رويكردهاي فعال در عرصه سياست خارجي اين كشور را باور كرد و در عين حال، شاهد اعمال فشار زياد عليه نيروهاي نظامي آمريكا در عراق بود؟ چگونه مي‌توان از لزوم گسترش ارتش آمريكا حرف زد، اما سنگ سياست كاهش ماليات‌ها را نيز به سينه زد؟>

در پايان اين يادداشت آمده است: <اكنون زمان آن فرا رسيده كه دولت آمريكا كمي منطقي‌تر از گذشته عمل كند و موضع بگيرد؛ هزينه‌هاي واقعي جنگ عراق را دريابد و از سياست‌هاي مالياتي ناموفق‌اش دست بردارد.>

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:11  توسط بیژن آزاد  | 

انسان چيست ؟
 

آنتونيو گرامشي

ترجمه شاپور بهيان

انسان چيست ؟اين سوالي ابتدايي و اساسي است كه فلسفه مي‌پرسد. چگونه مي‌توان به آن پاسخ داد؟ تعريف انسان را مي‌توان در خود انسان جست; يعني در هر انسان منفردي. اما آيا اين درست است؟ مي‌توان در هر انسان منفردي كشف كرد كه هر «انسان منفردي» چيست. اما ما به اين علاقه‌اي نداريم كه هر انسان منفردي چيست كه بعد اين معني را خواهد داد كه در هر لحظهء منفرد، هر انسان منفردي چيست. ما با تفكر براين امر مي‌بينيم كه در طرح  سوال «انسان چيست؟» منظورمان اين است كه انسان چه مي‌تواند بشود؟ يعني، آيا انسان مي‌تواند بر سرنوشت خود مسلط شود، آيا مي‌تواند «خودش را بسازد»، مي‌تواند زندگي خودش را بيافريند؟ بنابراين ما انسان را يك فرآيند در نظر مي‌گيريم و اگر دقيق تر بگوييم، فرآيند اعمالش. اگر در اين باره بينديشيد، خود سوال «انسان چيست؟» يك سوال انتزاعي يا «عيني» نيست. اين سوال برآمده از تامل ما دربارهء خودمان و ديگران است و ما مي‌خواهيم بدانيم در نسبت با آنچه ما انديشيده‌ايم و ديده‌ايم، چه هستيم و چه مي‌توانيم بشويم; آيا ما واقعائ، «سازندگان خودمان» و زندگي وسرنوشت خودمان هستيم و اگر چنين است، تا چه حدي ما اين را مي‌خواهيم؟

اين سوال حاصل شيوه‌هاي خاص ملاحظهء زندگي و انسان است و محتوايش را از آن گرفته است. مهم‌ترين اين شيوه‌ها، مذهب و يك مذهب خاص است; كاتوليسيسم. در واقعيت، وقتي ما از خودمان مي‌پرسيم كه «انسان چيست؟» منظورمان اين است كه ارادهء او و فعاليت عيني او در آفريدن خود و زندگي‌اش، چه اهميتي دارد؟ آيا كاتوليسيسم برداشت درستي از جهان و زندگي دارد؟ ما به عنوان كاتوليك، كه كاتوليسيسم را به هنجار زندگي تبديل كرده‌ايم، اشتباه مي‌كنيم يا برحقيم؟ هر كسي يك احساس شهودي مبهم دارد كه وقتي آن‌ها كاتوليسيسم را به هنجار زندگي تبديل كردند، گويي برخطا بودند، تا حدي كه كسي خود را به كاتوليسيسم به عنوان يك هنجار زندگي نسبت نمي‌دهد، حتي وقتي خودش را كاتوليك مي‌خواند. يك كاتوليك تمام عيار، كسي كه تمام هنجارهاي كاتوليكي را در هر عمل زندگي خود رعايت مي‌كند، به نظر يك عفريت خواهد آمد. كه وقتي به تامل دربارهء آن بپردازيد، درخواهيد يافت كه اين سخت‌ترين نقد خود كاتوليسيسم است.

كاتوليك‌ها مي‌گويند هيچ برداشت ديگري درست نيست و آن‌ها حق دارند. اما همهء اين‌ها نشان مي‌دهد كه به لحاظ تاريخي، يك شيوهء ديدن چيزها و يك شيوهء عمل كه براي همهء انسان‌ها يكسان باشد، نه كم نه زياد وجود ندارد. اين برهاني نيست كه به نفع كاتوليسيسم باشد، هر چند براي قرن‌ها، شيوهء كاتوليكي ديدن چيزها و عمل كردن، برگرد همين هدف سازمان يافته است، كه براي مذهبي ديگر، كه از همين وسايل و همين روح نظاممند و استمرار و مركزيت دادن برخوردار بوده است، فاقد موضوعيت است. از ديدگاه «فلسفي»، آنچه در كاتوليسيسم آزاردهنده است، اين است كه به رغم هر چيزي، علت شر را در خود انسان منفرد قرار مي‌دهد. يا به عبارت ديگر انسان را به عنوان يك فرد تعريف شده و محدود در نظر مي‌گيرد. اين را مي‌توان دربارهء همهء فلسفه‌هاي موجودي گفت كه اين موضع كاتوليسيسم را بازتوليد مي‌كنند، كه آن‌ها انسان را به عنوان موجودي مي‌بينند كه به فرديت خودش و به روح خودش به عنوان يك فرد محدود مانده است. در اين جاست كه بايد مفهوم انسان را اصلاح كرد. منظورم اين است كه ما بايد انسان را به عنوان يك رشته از روابط فعال در نظر بگيريم ( يك فرآيند)، كه در آن فرديت، تنها عنصر مهمي نيست كه بايد به حساب آيد، اگر چه شايد مهم ترين عنصر باشد. انسانيتي كه در هر فردي منعكس شده است، متشكل است از عناصر گوناگون: 1. فرد; 2. آدم‌هاي ديگر; 3. جهان طبيعي. اما اين دو عنصر آخري، به آن سادگي كه مي‌نماياند نيستند. فرد با همجواري صرف آدم‌ها، وارد روابط با ديگران نمي‌شود، بلكه بيش‌تر به طور ارگانيك، آن گونه كه به باشندگاني ارگانيك متعلق است كه دامنه‌شان از ساده‌ترين تا پيچيده‌ترين امتداد دارد، وارد اين روابط مي‌شود. به اين سان انسان فقط به عنوان بخشي از جهان طبيعي، با جهان طبيعي رابطه برقرار نمي‌كند. بلكه به طور فعال با كار و تكنيك اش، اين كار را مي‌كند. علاوه براين، اين روابط مكانيكي نيستند. آن‌ها فعال و آگاهانه‌اند. آن‌ها منطبق اند با درجهء بزرگ‌تر يا كوچك‌تر فهمي كه هر انسان از آن‌ها دارد. بنابراين مي‌توان گفت كه هر كدام از ما، خود را تغيير مي‌دهد، دگرگون مي‌سازد، تا آن حدي كه او روابط پيچيده‌اي را تغيير مي‌دهد و دگرگون مي‌كند كه او خود كانون آن است. در اين حالت، فيلسوف واقعي، نمي‌تواند چيزي باشد مگر سياستمدار. انسان فعالي كه محيط را دگرگون مي‌كند و محيط را به عنوان مجموعه‌اي از روابط در نظر مي‌گيرد كه هر كدام از ما واردش مي‌شويم تا نقشي را برعهده بگيريم. اگر فرديت هر كسي مجموعه‌اي از اين روابط است، آفريدن شخصيت فرد، به معني نياز به آگاهي از آن‌ها و دگرگون كردن شخصيت فرد، به معني دگرگون ساختن مجموعهء اين روابط است.

اما اين روابط، چنان كه گفتيم، ساده نيستند. برخي ضروري‌اند و برخي داوطلبانه. به علاوه، آگاه شدن از آن‌ها، اين كه ميزان عمق آن‌ها چقدر است (يعني دانستن اين كه چگونه بايد آن‌ها را در درجات مختلف دگرگون كرد) آن‌ها را دگرگون مي‌سازد.حتي روابط ضروري، تا آن‌جا كه به عنوان روابط ضروري شناخته شده اند، اهميت و جنبه‌اي متفاوت پيدا مي‌كنند. دانش در اين معنا، قدرت است. اما مساله به طريق ديگري نيز، پيچيده است. شناخت مجموعه روابط، آن سان كه در زماني معين، به عنوان نظامي معين وجود دارند، كافي نيست. آن‌ها را بايد به صورتي تكويني در حركت صورتبنديشان دريافت. چون هر فردي، تركيبي است از نه فقط روابط موجود، بلكه تركيبي است از تاريخ اين روابط. او چكيدهء همهء گذشته خود است. خواهند گفت فرد، با توجه به توانش، نمي‌تواند چندان چيزي را تغيير دهد. اين حرف از اين لحاظ درست است. اما وقتي فرد بتواند با همهء افراد ديگري كه خواهان همين تغييراتند، پيوند برقرار كند و در صورتي كه تغييرات مورد نظر منطقي باشند، در اين حال فرد مي‌تواند چندين برابر نيرومند شود و تغييري را كه در نگاه نخست دور از دسترس مي‌نمود، به بار بياورد.

«جوامعي» كه در آن‌ها، فرد مي‌تواند نقشي را ايفا كند، بيش از آن كه مي‌نمايد، بي شمارند. از طريق اين جوامع است كه فرد به نژاد انساني تعلق مي‌گيرد. به اين سان راه‌هايي كه فرد از طريق آن‌ها، با طبيعت رابطه برقرار مي‌كند، پيچيده و بسيارند، از اين رو از طريق تكنيك، فرد نه تنها مجموعهء ايده‌هاي علمي را در مي‌يابد كه از لحاظ صنعتي (كه معني معمول اين كلمه است ) به كار گرفته شده اند، بلكه همچنين ابزارهاي «ذهني» دانش فلسفي را نيز در مي‌يابد.

اين كه انسان را نمي‌توان تصور كرد، جز به صورت موجودي در جامعه امري پيش پا افتاده است. اما اين طور نيست كه همهء نتايج مهم از اين نكته استنتاج شده باشد، حتي در سطح فردي. اين كه يك جامعهء خاص انساني، يك «جامعهء خاص از چيزها» را پيش فرض مي‌گيرد و اين كه جامعهء انساني مادامي ممكن است كه يك جامعهء خاص از چيزها وجود داشته باشد، امري پيش پا افتاده است. واقع امر اين است كه تاكنون اهميتي كه به اين ارگانيسم‌هاي فرافردي، نسبت داده شده است، مكانيستي و دترمينيستي بوده است. همين طور واكنش نسبت به آن. لازم است آموزه‌اي پرداخت كه در آن اين روابط به صورت فعال و در حركت، در نظرگرفته شوند و به صورتي كاملائ روشن معلوم كند كه منبع اين فعاليت آگاهي فرد انساني است كه مي‌داند، آرزو مي‌كند; مي‌ستايد، خلق مي‌كند و خود را نه به عنوان موجودي منزوي بلكه به عنوان امكاناتي مي‌بيند كه ديگران و جامعه چيزهايي در اختيار او قرار مي‌دهد كه از آن‌ها مي‌تواند شناخت معيني داشته باشد. درست همان طور كه هر آدمي فيلسوف است، هر آدمي يك دانشمند (و از اين قبيل) هم هست. اين اظهار فوير باخ را كه «انسان عبارت است از آنچه مي‌خورد» مي‌توان به صورت‌هاي گوناگون تفسير كرد. تفسيري خام و ابلهانه: انسان در هر زمان، آن چيزي است كه به لحاظ مادي مي‌خورد; يعني غذا تاثيري آني و تعيين كننده بر شيوهء تفكر او مي‌گذارد. اشارهء آدامو [بورژيا] را به ياد آوريد كه اگر بتوان فهميد كه فلان سخنران، چه خورده است، مي‌توان در موقعيت بهتري خود سخنراني را تفسير كرد. اشاره‌اي كودكانه، اما نه حتي سازگار با داده‌هاي علم پوزيتيويستي، از آن رو كه مغز با عدس‌ها و كاهو‌ها تغذيه نمي‌شود، بلكه بيش‌تر، غذا ترتيبي مي‌دهد تا مولكول‌هاي مغز همين كه به ماده‌اي همگون و يكسان تبديل شدند، بازسازي شوند. اگر اين اظهار درست بود، آنگاه ماتريس تعيين‌كنندهء تاريخ، آشپزخانه بود و انقلاب‌ها با تغييرات در رژيم غذايي توده‌ها منطبق بود. به لحاظ تاريخي اين اظهار كاملائ خطا است. اين انقلاب‌ها و تحول پيچيدهء تاريخ است كه رژيم غذايي مردم را تغيير مي‌دهد و «ذائقه‌هاي» پي در پي در انتخاب غذا خلق مي‌كند. اين كشت منظم گندم نيست كه به بيابانگردي پايان داد، بلكه بر عكس. ظهور شرايطي مخالف با بيابانگردي بود كه به كشت منظم گندم منجر شد.

از سوي ديگر اين نيز درست است كه انسان عبارت است از چيزي كه مي‌خورد، مادامي كه رژيم غذايي يكي از جلوه‌هاي روابط اجتماعي باشد كه به عنوان يك كل در نظر گرفته مي‌شود و هر گروه اجتماعي شكل اساسي رژيم غذايي خودش را دارد. اما به همين سان فرد ممكن است بگويد كه «انسان عبارت است از چيزي كه مي‌پوشد»، «انسان عبارت است از خانه‌اش»، يا «انسان عبارت است از شيوه خاص بازتوليد خودش، يعني خانواده‌اش». چون رژيم غذايي، خانه سازي، لباس و بازتوليد، از جمله عناصر زندگي اجتماعي اند كه در آن‌ها روابط اجتماعي به عنوان يك كل به شيوه‌اي بسيار آشكار و گسترده (يعني توده اي) دگرگون مي‌شود.

بنابراين مسالهء چيستي انسان هميشه مسالهء به اصطلاح ماهيت انسان يا به اصطلاح انسان در كل است. به اين ترتيب، كوششي براي خلق يك علم انسان (يك فلسفه) صورت مي‌گيرد كه از بدو امر از مفهومي «واحد» از يك انتزاع شروع مي‌كند كه مي‌توان هر چيزي را كه «انساني» باشد در آن گنجاند. اما آيا «انسان» يك نقطهء عزيمت است يا نقطهء مقصد؟ يك مفهوم است يا يك واقعيت «واحد»؟ آيا كل اين تلاش، مادامي كه انسان را نقطهء آغاز قرار مي‌دهد، ته مانده‌اي «يزدان شناختي» يا «متافيزيكي» نيست؟ فلسفه نمي‌تواند به يك انسان شناسي ناتوراليستي تبديل شود; ماهيت نوع انسان، بر اساس ماهيت زيست شناختي او تعريف نمي‌شود.

تفاوت‌هاي ميان آدميان كه در تاريخ آمده است، تفاوت‌هاي زيست شناختي - نژادي نيستند; يعني شكل جمجمه، رنگ پوست و از اين قبيل (چون اين اظهار كه «انسان عبارت است از آن چيزي كه مي‌خورد» به اين تفاوت‌ها فروكاسته مي‌شود- او در اروپا، گندم و در آسيا برنج مي‌خورد و از اين قبيل و در واقع اين را مي‌توان به اين اظهار فرو كاست كه «انسان عبارت است از كشوري كه در آن زندگي مي‌كند»، از آن روي كه رژيم غذايي به طور كلي مرتبط است با سرزميني كه او در آن سكونت دارد) نه اين كه واحد زيست شناختي چندان زياد در تاريخ، نمايان نشده است: انسان حيواني است كه نوع خود را مي‌خورد; دقيقائ وقتي كه در نزديك‌ترين حالت به «وضع طبيعي» باشد و وقتي كه نتوانسته است به طور مصنوعي توليد كالاهاي طبيعي خود را افزايش دهد و نه هم «قوهء عقل»، يا «ذهن» وحدت انسان را فراهم آورده است و آن‌ها نتوانسته اند به عنوان واقعيت واحد بازشناخته شوند; آن سان كه مفهومي صوري و مقوله‌اي را باز مي‌نمايند.

اين تفكر نيست كه نوع انسان را واحد يا متفاوت مي‌كند، بلكه اين كار را آن چه مردم با فكرشان انجام مي‌دهند.

اين كه «ماهيت انساني»، «مجموعهء پيچيده‌اي از روابط اجتماعي» است، جوابي بسيار رضايت بخش است; چرا كه شامل ايده «شدن» است (انسان در حال شدن است; او دايمائ با تغيير روابط اجتماعي دگرگون مي‌شود) و چون انسان به طور كلي را رد مي‌كند. در واقع روابط اجتماعي به وسيلهء گروه‌هاي متفاوت آدميان بيان مي‌شود كه هر كدام ديگري را پيش فرض مي‌گيرد و وحدت آن ديالكتيكي است نه صوري. انسان اريستوكرات است مادامي كه انسان صرف است و از اين گونه. مي‌توان ضمنائ گفت كه ماهيت انسان عبارت است از تاريخ. و دراين مفهوم، تاريخ معادل روح است، به اين معنا كه انسان روح است اگر اين معناي «شدن» را به تاريخ بدهيم كه در انطباقي نامنطبق اتفاق مي‌افتد، كه از وحدت آغاز نمي‌كند، بلكه خود مشتمل بر دلايلي براي يك وحدت ممكن است. به اين دليل «ماهيت انسان» را نمي‌توان در هر فرد خاصي جاي داد; اين ماهيت در كل تاريخ نوع‌هاي بشري قرار مي‌گيرد (و در واقع اين كه ما از كلمهء «نوع‌ها» استفاده كرده ايم كه يك كلمهء ناتوراليستي است، خود داراي معناست.) در حالي كه در هر فرد يگانه‌اي آن ويژگي‌هايي را بايد يافت كه به واسطهء در تناقض بودن با ويژگي‌هاي ديگران برجسته مي‌شوند. هم مفهوم «روح» كه در فلسفهء سنتي وجود دارد و هم «ماهيت انساني» كه در زيست شناسي وجود دارد، بايد به عنوان «اتوپياهاي علمي» توضيح داده شوند كه جاي اتوپياي بزرگ‌تر ماهيت انساني را گرفته اند كه در قالب خدا آن را طلبيده‌اند (و در انسان‌ها به عنوان پسران او) و آن‌ها به كار آن مي‌آيند تا عمل شاق پيوسته تاريخ را نشان دهند، يعني الهامي از نوعي عقلاني و احساسي و از اين قبيل. همچنين حقيقت دارد كه هم مذاهب كه ويژگي انسان را به عنوان پسران خدا تاييد مي‌كنند و هم فلسفه‌ها كه ويژگي انسان را به عنوان مشاركت‌گران در قوهء عقل تاييد مي‌كنند، جلوه‌هايي بوده‌اند از جنبش‌هاي پيچيدهء انقلابي (به ترتيب دگرگوني جهان كلاسيك و دگرگوني جهان قرون وسطي) كه نيرومند‌ترين انواع از زنجيرهء تحول تاريخي را فراهم كرده‌اند.

اين كه ايدهء ديالكتيك هگلي، آخرين جلوه از اين پيوندهاي تاريخي بزرگ است و ديالكتيك به عنوان بياني از تناقضات اجتماعي، با از ميان رفتن اين تناقضات به يك ديالكتيك محض مفهومي تبديل مي‌شود، در عمق آن فلسفه‌هاي جديدي ظاهر مي‌شود كه مثل فلسفهء كروچه مبنايي اتوپيايي دارند.

در تاريخ، «برابري» واقعي، كه درجه‌اي از «معنويت» است كه فرآيند تاريخي ماهيت انساني به آن رسيده است، بايد در نظام پيوندهاي «عمومي و خصوصي»، «آشكار و ضمني»، تشخيص داده شود كه تاروپودش در «دولت» و در نظام سياسي جهاني، به هم بافته شده است. ما در اين جا، سروكارمان با «برابري‌ها»يي است كه بين اعضاي يك انجمن برقرار است و نابرابري‌هايي كه بين يك انجمن و ديگر انجمن‌ها برقرار است و تا مادامي كه مردم، فردي يا گروهي، از آن آگاهند، معتبرند.

به اين طريق ما به برابري يا تعادل ميان فلسفه و سياست، فكر و عمل رسيديم; يعني به يك فلسفهء پراكسيس. هر چيزي سياسي است، حتي فلسفه يا فيلسوفان و تنها «فلسفه»، تاريخ در عمل است. يعني خود زندگي. در اين معناست كه مي‌توان تز پرولتارياي آلماني را به عنوان وارث فلسفهء كلاسيك آلماني و نظريه‌سازي و تحقق هژموني از سوي لنين را ضمنائ يك رخداد بزرگ  «متافيزيكي»، تفسير كرد.

 

 آنتونيو گرامشي، ‌تئوريسين سياسي ماركسيست ‌و از   رهبران و بنيان‌گذاران آن است.    

گرامشي در خانواده‌اي از طبقهء متوسط پايين، در جزيرهء ساردينيا در ايتاليا به دنيا آمد. در كودكي، گاهي از مدرسه فرار مي‌كرد تا كار كند و پولي براي كمك به خانواده‌اش به دست آورد. حال كه زندگي پر فراز و نشيب او مرور مي‌شود چنين به نظر مي‌رسد كه او به دنيا آمده بود تا روشنفكري _زجر كشيده باشد. گفته مي‌شود كه وي به سبب قوزي كه بر پشت داشت از سوي همكلاسان و دوستانش مدام مورد آزار قرار مي‌گرفت و همين باعث شد تا بيش از ديگران به انزوا پناه ببرد. وقتي كه بزرگ‌تر شد نيز زندگي سعادتمندتري در انتظارش نبود.    

گرامشي فيلسوف ماركسيست ايتاليايي در 1891 به دنيا آمد. در سال 1912 به حزب سوسياليست ايتاليا پيوست كه از اين حزب در سال 1919 حزب كمونيست ايتاليا سر برآورد. او در سال 1926، براي فعاليت‌هاي انقلابي زنداني شد و دادگاه فاشيست او را به 20 سال زندان محكوم كرد. موسوليني سياستمدار بزرگ حزب فاشيست ايتاليا وي را مغز متفكر ايتاليا مي‌شمرد و هم او باعث شد تا گرامشي سال‌هاي بسياري را در زندان‌هاي رژيم فاشيستي در اسارت به سر ببرد. ماجرا از اين قرار بود كه در 1926 به بهانهء ساختگي توطئه‌اي كه نوجوان پانزده ساله‌اي عليه جان موسوليني‌ترتيب داده بود; فاشيست‌ها به سركوب گستردهء مخالفان خود به ويژه ماركسيست‌ها پرداختند. همهء روزنامه‌هاي مخالف توقيف شدند. احزاب سياسي تعطيل و رهبران آن بازداشت شدند. گرامشي كه در آن زمان دبيركل حزب كمونيست ايتاليا بود و با وجود تقلب‌هاي گستردهء فاشيست‌ها در انتخابات، توانسته بود به مجلس راه يابد، باوجود دارا بودن مصونيت پارلماني، دستگير و به _20 سال زندان محكوم شد.    

در پايان سال‌هاي زندان به دليل بيماري به بيمارستان زندان منتقل شد. او در واپسين سال‌ها، نه تنها تمام دندان‌هاي خود را از دست داد و به نارسايي‌هاي مزاجي مزمن دچار شد بلكه در يكي دو سال آخر محكوميتش به بيماري بي‌خوابي نيز گرفتار شد. او سرانجام در 46سالگي در 27آوريل 1937 در بيمارستان زندان درگذشت. نتيجهء 20 سال اسارت در زندان‌ فاشيست ها، 33 دفترچه مشتمل بردو هزار و  848 صفحه يادداشت است كه همگي در زندان نوشته شد. مضمون اساسي يادداشت‌هاي او تحليل تاريخ ايتاليا، جزم انديشي در ماركسيسم، نقش جامعهء مدني، ماهيت ايدئولوژي بورژوازي، هژموني، بنيان، ‌روبنا و جنگ قدرت، ظهور فاشيسم در ايتاليا و سرانجام استراتژي و تاكتيك مبارزاتي است

از جمله آثار او مي‌توان به اين عناوين اشاره كرد:   IL RISORGIMENTO ; گذشته و حال; روشنفكران; ماترياليسم تاريخ; نوشته‌هاي زندان.    

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:16  توسط بیژن آزاد  | 

ناصر فکوهی
۱۰ آذر ۱۳۸۵

امروز وجود یک جریان قدرتمند فرهنگی در جهان به همان اندازه محسوس است که فرایندهای عمومی جهانی شدن. این جریان را برخلاف دهه های 1960 و 1970 و حتی 1980 دیگر نمی توان جریانی صرفا فمینیستی نامید هر چند که بدون شک ریشه های این جریان را باید در فمینیسم همین سالها و در اندیشمندانی چون سیمون دو بووار ( با کتاب جنس دوم) و فعالین سیاسی همچون بتی فریدمن جست اما یک جهش و دگرگونی عظیم در جریان فمینیستی از سال های 1980 اتفاق افتاد که عموما حاصل برخورد و تعامل فمینیسم غربی متمرکز بر مطالبات عمومی زنان و به ویژه برای حقوق مساوی با مردان و خروج از موقعیت انفعال و زیر سلطه بودگی از یک سو و فمینیسم و مطالبات زنان غیر غربی و به ویژه زنان افریقایی، آسیایی و جهان اسلام بود که علاوه بر آن مطالبات خواستار هماهنگ کردن و همسو نمودن خواسته هایشان با مطالبات عمومی جهان سوم در برابر نولیبرالیسم جهانی شدن بودند. حاصل این امر رشدی عظیم در جنبش زنان بود که امروز ابعادی به طور غیر قابل مقایسه ای با فمینیسم پیدا کرده است، هر چند هنوز هم گروهی برای حفظ ارتباط با این میراث و گروهی برای نگه داشتن جنبش در مطالبات کلاسیک آن، اصرار بر به کاربردن واژه فمینیسم داشته و حتی چندان تمایلی به اضافه کردن صفات و ویژگی دهنده ای چون اسلامی، آسیایی، سیاه و غیره نیز به آن نیستند.
این حرکت عمومی را باید بتوان با جمله زیبا و معروفی خلاصه کرد که می گوید : «آینده انسان، زنان هستند» که در این جمله واژه انسان دارای معنای دوگانه «انسان» و «مرد» نیز هست. در این مفهوم «زنانه شدن » (feminization) را که شاید از برخی از ابعاد حتی در جهتی خلاف خواسته های کلاسیک فمینیستی قرار بگیرد را می توان نوعی دگرگونی ارزشی و زیرورویی در رویکردهای انسانی به جهان به حساب آورد که با سرعت و شتابی باور نکردنی در حال تغییر جهان است : رشد جریان های دفاع از محیط زیست (سبزها)، جریان های صلح طلب و جنگ ستیز، رشد جنبش های اجتماعی ضد خشونت و مبارزه با پورنوگرافی و فحشاء و دفاع از حقوق کودکان و محرومان و تمایل به فرایندهای توسعه پایدار در برابر رویکردهای مصرف گرای اقتصادی ( به مثابه موتور شکوفایی اقتصادی) تغییر ساختاری جنسیتی دانشکده های علوم انسانی و اجتماعی و ورود گسترده زنان در عرصه های رسانه ای و مشاغل مدیریتی و سیاسی بدون افزایش چندانی از آنها در عرصه های نظامی و امنیتی ( که به خودی خود نیز امری قابل تامل است) همه ابعاد و اشکالی از این فرایند زنانه شدن جهانی هستند که شاید بتوان به تعبیری دیگر آن را با نوعی «انسانی شدن» و بازگشت به جوهره اصلی انسان گرایی قرن نوزدهمی به تعبیر روسویی کلمه و یا به تعبیری از مالرو به حتی نوعی «معنوی شدن» جهان نیز نزدیک دانست . زن بودگی در این شرایط در حال مبارزه ای سرسختانه با مردبودگی به مثابه ابزار اساسی جهانی شدن نولیبرالی است که ذائقه زندگی و زایش و عدم خشونت را در برابر ذائقه مرگ، تخریب و خشونت قرار می دهد. نولیبرالیسم بر آن است که به تعبیر پپر بوردیو «دست چپ دولت » یعنی دست زنانه آن یعنی دستی که منشاء خدمات (بهداشت، آموزش، تامین اجتماعی...) است را هر چه بیشتر به زیر سلطه «دست راست دولت» یعنی دست زورگو و سرکوب گر، اقتصادی، نظامی و امنیتی آن ببرد و این آینده ای است که باید به هر قیمتی که لازم باشد از آن پرهیز کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:1  توسط بیژن آزاد  | 

محمدحسین محمدی

آشنایی‌زدایی چیست؟

آشنایی‌زدایی یکی از اساسی‌ترین مفاهیم مطرح در نظریه فرمالیست‌های روس (ussian _ formalist ) است. از یک دیدگاه کلّی، این مفهوم ریشه در بحث قدیمی نظریه ادبی در مورد کاربرد عناصر مجازی در متون ادبی دارد. کاربرد مجازی واژگان، ذهن را متوجه معانی تازه‌ای می‌کند و معناهای آشنا، بی‌اهمیت و کمرنگ می‌شوند.

به نظر شکلوفسکی ( Shklovsky ) هنر، ادراک حسی ما را دوباره سازمان می‌دهد و در این مسیر، قاعده‌های آشنا و ساختارهای به‌ظاهر ماندگار واقعیت را دگرگون می‌کند. هنر عادت‌هایمان را تغییر می‌دهد و هر چیز آشنا را به چشم ما بیگانه می‌کند. میان ما و تمامی چیزهایی که به آن خو گرفته‌ایم؛ مثلاً کار، لباس پوشیدن، تزیین خانه، همسر و هراس از جنگ فاصله می‌اندازد. اشیا را چنان‌که برای خود وجود دارند، به ما می‌نمایاند و همه چیز را از حاکمیت سویه‌ی خودکار که زاده ادراک حسی ماست، می‌رهاند.»

آشنایی‌زدایی در یک تعریف گسترده، عبارت از تمامی شگردها و فنونی است که نویسنده یا شاعر از آنها بهره می‌برد تا جهان متن را به چشم مخاطبان خود بیگانه بنمایاند. هدف او نیز از این کار، روشن کردن سریع یک معنی یا مفهوم نیست، بلکه می‌خواهد در قالب زیباآفرینی مفاهیمی تازه بیافریند. طبق این دیدگاه، زبان ادبی زمانی پدید می‌آید که شاعر / نویسنده با بهره‌گیری از این رویکرد، موجب ایجاد حس تازه و شگفتی مخاطب شود؛ مثلاً در شعر زیر از اخوان ثالث:

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب / واندر آب بیند سنگ / دوستان و دشمنان را می‌شناسم من از سبو به عنوان موجودی زنده یاد شده که خواب می‌بیند و این موجب شگفتی مخاطب می‌شود.


فرآیند برجسته‌سازی

برجسته‌سازی، انحراف از هنجارهای زبان معیار است. هنگامی که یک عنصر زبانی برخلاف معمول به کار می‌رود و توجه مخاطبان را به خود جلب می‌نماید. موکارفسکی برجسته‌سازی را فرآیندی آگاهانه می‌داند و هرچه فرآیندی آگاهانه‌تر به کار گرفته شود، از خودکاری کمتری برخوردار است. بر اساس نظر او، برجسته‌سازی در مقابل هنجارها ایجاد می‌شود. وی حد اعلای برجسته‌سازی کلام را ویژگی شعر می‌داند.

ویژگی‌های یک برجسته‌سازی هنری

در فرآیند برجسته‌سازی، باید عواملی چون انسجام، نظام‌مندی، رسانگی، انگیزش و زیباشناسی مورد توجه قرار گیرد که البتّه از بین این عوامل، دو اصل «رسانگی» و «زیباشناسی» اهمیت بیشتری دارند.
موکارفسکی، یکی از ویژگی‌های برجسته‌سازی را انسجام عناصر برجسته آن می‌داند. منظور از انسجام، با هم‌آیی و یا‌ هم‌نشینی عناصری است که در حوزه معنایی واحدی
قرار گرفته‌اند. هم‌نشینی واژه‌های «اسب»، «پیاده»، «نطع»، «رخ»، «پیل»، «شه» و
«مات» که همه مربوط به بازی شطرنج است، در نمونه زیر از خاقانی از این گونه‌اند:
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شهمات شده نعمان

از دیدگاه موکارفسکی، نظام‌مندی، ویژگی دیگر برجسته‌سازی است که انسجام اثر را نیز به دنبال دارد. در هر اثر ادبی، تعادلی میان عناصر برجسته و عناصر پس‌زمینه وجود دارد. هرگونه تغییر در این موازنه، کلّ روابط حاکم بر این نظام را بر هم می‌زند. از سوی دیگر، برجسته‌سازی تا حدی باید پیش رود که در ایجاد ارتباط، اختلال ایجاد نکند. شفیعی کدکنی این ویژگی را « رسانگی » می‌نامد. هم‌چنین او معتقد است که شرط آفرینش اثر ادبی، رعایت اصل زیباشناسی است و باید در برجسته‌سازی، نوعی حس زیباشناسی در مخاطب برانگیخته شود.

گونه‌های برجسته‌سازی

برجسته‌سازی از طریق دو شیوه قاعده‌‌افزایی و قاعده‌کاهی ( = هنجار‌گریزی ) ایجاد می‌شود. شفیعی کدکنی هنگام بحث درباره برجسته‌سازی ادبی، اشاره می‌کند که «رستاخیز واژگان» به دو صورت می‌تواند انجام پذیرد. او انواع برجسته‌سازی را در دو گروه موسیقایی و زیبایی‌شناختی طبقه‌بندی می‌کند. گروه موسیقایی، مجموعه عواملی را دربرمی‌گیرد که زبان شعر را از زبان روزمره به اعتبار آهنگ و توازن بخشیدن جدا می‌کند و درحقیقت از رهگذر نظام موسیقایی، سبب رستاخیز کلمات و تشخیص واژه‌ها در زبان می‌شود. این گروه صناعت‌هایی هم‌چون وزن، قافیه، ردیف و هم‌آهنگی‌های صوتی را دربرمی‌گیرد.

گروه زبان‌‌شناختی، عواملی را دربرمی‌گیرد که به اعتبار تمایز نفس کلمات در نظام جمله‌ها، بیرون از خصوصیت موسیقایی آنها، می‌تواند موجب تمایز یا رستاخیز واژه‌ها شود. این گروه صناعاتی هم‌چون استعاره، مجاز، کنایه، حس‌آمیزی و آشنایی‌زدایی را دربرمی‌گیرد.
یکی از رویه‌های مهم آشنایی‌زدایی در شعر، غرابت زبانی اثر و نامتعارف بودن روش بیان است. آشنایی‌زدایی در شعر از طریق گریز از هنجارهای گوناگون شکل می‌گیرد؛ لذا در این قسمت ضمن اشاره به هنجارگریزی و تعریف آن، انواع هنجارگریزی درغزلیات شمس را مورد بررسی قرار می‌دهیم.


هنجارگریزی

هرگاه انحراف غایت‌مند از هنجارها و قواعد حاکم بر زبان معیار صورت پذیرد، هنجارگریزی پدید می‌آید. با این وجود نمی‌تواند هرگونه انحراف از هنجارها و قواعد زبان معیار را هنجارگریزی دانست؛ زیرا برخی از انحراف‌ها تنها ساختی غیر دستوری ایجاد می‌کنند. این‌گونه ساخت‌ها ارزش ادبی ندارند و خلاقیت به شمار نمی‌روند. به نظر لیچ، نخستین ویژگی‌ هنجارگریزی « ارائه مفهوم » است. هم‌چنین او معتقد است هنجار‌گریزی باید بیانگر منظور و مقصود نویسنده / گوینده باشد.8
در اینجا باید توجه داشت که میان انحراف خلاّق و هنری و انحرافی که بر اثر کثرت کاربرد مبتذل است، تمایز وجود دارد. این‌گونه انحراف‌ها در زبان عادی شده‌اند و چنین فرایندی « خودکار‌شدگی » نامیده می‌شود.


هنجارگریزی در غزلیات شمس

در غزلیات شمس انواع مختلفی از هنجارگریزی دیده می‌شود. اکنون ضمن نام بردن
از هر کدام از آنها و پس از تعریفی مختصر، نمونه‌هایی از آن در این غزلیات به
دست داده می‌شود:

1ـ هنجارگریزی معنایی
در هنجارگریزی معنایی، هم‌نشینی واژه‌ها براساس قواعد معنایی حاکم بر زبان هنجار نیست و تابع قواعد خاص خود است. این نوع هنجارگریزی گسترده‌ترین و پرکاربردترین نوع هنجار‌گریزی در غزلیات شمس است. هنجارگریزی معنایی خود دارای انواعی است که عبارتند از:
الف) هنجارگریزی از طریق شبکه‌های تازه تصویری و معنایی
در این حالت شیوه طرح و ارائه تصاویر شعری و شبکه تداعی‌ها به گونه‌ای متفاوت با زبان عادی است؛ یعنی نوعی تازگی، پویایی و جسارت زبانی در آن دیده می‌شود؛ به طور مثال:
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا

علاوه بر درنگی که واژه‌های «سرمستک» و «خنبک» ایجاد می‌کنند، تعبیر «کشتی
گرفتن با خدا» از نظر معنایی بسیار شگفت‌آور است.
و یا:
طرفه درخت آمد کزو گه سیب روید گه کدو
گه زهر روید گه شکر، گه درد روید گه دوا

هنجارگریزی معنایی در این بیت، تصویر درختی است که گاه از آن سیب و گاه کدو می‌روید.

ب) هنجارگریزی از طریق تشخیص
تشخیص (Personification ) عبارت است از جان بخشیدن به اشیا و مظاهر طبیعت؛
به این ترتیب که برای آنها خصوصیات انسانی در نظر گرفته شود. تشخیص که نوعی
اسناد مجازی است، از دیرباز در ادبیات فارسی کاربرد داشته و یکی از مهمترین
روش‌های ارائه تصاویر پویا و زنده است.
اما در شعر مولوی تشخیص مقوله‌ای بسیار متفاوت با شعر دیگر شاعران است. آنچه در تشخیص‌های مولوی جلب نظر می‌کند، نوع صفات و اعمال و احساساتی است که به این موجودات نسبت داده می‌شود. گونه‌ای از ویژگی‌های انسانی که حتّی برای آدمی نیز خروج از نُرم و هنجار معمول شناخته می‌شود. هنگامی که این خصوصیات به وجودات و اشیا نسبت داده می‌شوند، جنبه شگفتی آنها بیشتر می‌شود؛ به طور مثال:
نیها و خاصه نی‌شکر بر طمع این بسته کمر رقصان شده در نیستان یعنی « تُعزُّ ما تشا »

و:
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید

و نیز:
بحر می‌غرّد و می‌گوید « کای امت آب
راست گویید بر این مایده کس را گله نیست

در بیت اوّل کمر بستن نی و آنگاه رقصیدنش در نیستان تشخیصی بس بدیع است. ه همین ترتیب در بیت دوم دیوانه شدن خمیر و بیت مستانه سراییدن تنور همین حالت ا دارند. در بیت سوم هم علاوه بر غریدن بحر، تعبیر بسیار زیبای « امت آب » از قوه تشخیص خاص مولوی است.

ج) استفاده از تصاویر متناقض‌نما
تصاویر متناقض‌نما ( Paradoxical Images ) تصاویری هستند که دو طرف آن به لحاظ منطقی یکدیگر را نفی می‌کند؛ مثل « جانب بی‌جانبی » در بیت زیر از مثنوی که معلوم نیست بالاخره جانب هست یا نه.
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی
وین کبوتر جانب بی‌جانبی

در غزلیات شمس، انواع مختلفی از پارادکس مورد استفاده قرار گرفته که با یک دید کلّی می‌توان آن را در سه مقوله طبقه‌بندی کرد.
ـ متناقض‌نمایی به صورت ترکیب
چو از تیغِ حیات‌انگیز زد مر مرگ را گردن
فرود‌آمد ز اسب اقبال و می‌بوسید دستش را

در این مثال ترکیب «تیغ حیات‌انگیز» و «کشتن مرگ» پارادکس هستند که اولی به صورت ترکیب استفاده شده است.

ـ متناقض‌نمایی میان عناصر یک جمله
درد شمس‌الدین بود سرمایه درمان ما
بی‌سر و سامانی عشقش بود سامان ما

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 8:53  توسط بیژن آزاد  |