تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
نگاهي به پديده زنا با محارم   

اگر چه در سال هاي اخير هيچ آماري در ارتباط با افزايش زناي با محارم در کشور منتشر نشده، اما روزنامه رسالت به نقل از رييس انجمن آسيب هاي اجتماعي از تشکيل 5200 پرونده قضايي در کشور در مورد رابطه جنسي برادر با خواهر و پدر با دختر خبر داده است. اين آمار که به گفته برخي از جامعه شناسان تنها مشتي نمونه خروار است، غير از هزاران مورد تجاوز و سوءاستفاده جنسي خانگي توسط محارم است که هرگز گزارش نشده اند. چندي پيش در جريان بررسي پرونده آزار جنسي يک کودک توسط پدرش، وکيل کودک به نقل از قاضي پرونده اعلام کرد: "اگر قرار باشد به همه اين موارد رسيدگي کند، بايد روزي چهل پنجاه حکم اعدام صادر کند."

زنا با محارم يا تجاوز خانگي

به رغم هشدار برخي از فعالان حقوق کودکان و زنان در سال هاي اخير مبني بر افزايش موارد سوء استفاده جنسي خانگي از کودکان و زنان در کشور، مراکز و نهادهاي رسمي هرگز گزارش يا آماري در اين باره منتشر نکرده اند. روزنامه رسالت اما در روزهاي اخير به بهانه همايش "نگاهي نو به مواد مخدر صناعي" که در تهران برگزار شد، با چاپ گفت و گويي با رييس "انجمن آسيب هاي رفتاري" تازه ترين آمار زناي با محارم را منتشر کرد. دکتر يگانه به اين روزنامه مي گويد: "درحال حاضر چهارهزارپرونده درخصوص تجاوز برادر به خواهر و 1200 پرونده درخصوص تجاوزپدربه دختردردست بررسى است."

رسالت، البته به نقل از رييس انجمن آسيب هاي رفتاري، مي نويسد همه اين موارد به نوعي ناشي از اعتياد هستند. اما برخي از صاحب نطران نه تنها آمار واقعي زنا با محارم را در کشور بسيار بيشتر از آنچه اين روزنامه منتشر کرده است، مي دانند بلکه همه اين موارد را به استعمال موادمخدر مربوط نمي دانند. به نظر آنان بخش بزرگي از تجاوز جنسي خانگي ناشي از عقده هاي فروخرده جنسي و محدوديت هاي شديد اجتماعي است که در طول سال هاي گذشته روز به روز افزايش يافته است.

قريب به سه دهه پيش وقتي قوانين اسلامي بر جامعه ايراني حاکم شد، کمتر مقامي در جمهوري اسلامي فکر مي کرد چند دهه بعد چنين آمارهاي وحشتناکي از روابط جنسي خانگي ارائه شود. وقتي چندي پيش رييس جديد مرکز مشارکت امور زنان، که اکنون به مرکز زنان و امور خانواده تغيير نام داده، در نخستين مصاحبه مطبوعاتي خود به نشانه فروپاشي اخلاق در غرب، آمارهايي از زنا با محارم در کشورهاي غربي ارائه کرد، احتمالا هنوز وقت نکرده بود به بايگاني آمارهاي اين موضوع در مرکز مربوطه خود سري بزند.

درست است که تاکنون هيچ نهادي آمار دقيقي از زنا با محارم و آمار تجاوز به محارم در کشور منتشر نکرده، اما اين بدان معني نيست که چنين آماري در اختيار مسئولان و نهادهاي مربوطه هم نباشد.

آمار روزنامه رسالت نيز البته تنها بيانگر بخشي از تجاوز جنسي خانگي است که عامل آن پدر يا برادر، و قرباني جنسي نيز دختر خانواده بوده است. موارد ديگري از رابطه جنسي پسر با مادر، عمو، دايي، شوهر خواهر، برادر شوهر، پدر شوهر و محارم ديگر سببي و نسبي نيز وجود دارد که قاعدتا مسئولين از آن با خبرند.

مشت نمونه خروار

در مهرماه سال هشتاد و سه وقتي هفته نامه تپش نوشت که فرزندِ خواهر و برادري که بر اثر رابطه نامشروع صاحب فرزند شده اند، تحويل بهزيستي مريوان شده، و خود آنها نيز به سنگسار محکوم شده اند، توجه برخي رسانه ها به موضوع گسترش زناي با محارم جلب شد. اين برادر و خواهر به نام‌هاي بختيار و ژيلا به ترتيب 15 و 13 سال سن داشتند. علاوه بر مردم شهر، والدين اين دو نيز خواستار مجازات آنها شدند. فرماندار اين شهرستان در همان زمان اعلام کرد اين دو نوجوان زناکار توسط شعبه اول دادگاه مريوان به 55 ضربه شلاق محكوم شده اند. اسداله حيدري زاده، كه رئيس دادگستري مريون نيز بود، همچنين اعلام کرد که: "دومتهم اين پرونده طبق فتواي حضرت امام در تحريرالوسيله و قانون مجازات اسلامي بي اطلاع بودن از ميزان مجازات، از اتهام زناي با محارم كه حكم آن اعدام مي‌باشد، با توجه به صغرسن تبرئه شدند." او اضافه کرد: "عدم آگاهي متهمين از حكم موضوع براي دادگاه كاملاً ‌محرز شد و به همين دليل متهمان به حكم تعزير محكوم شدند و اكنون به طور كامل تحت حمايت بهزيستي مي‌باشند."

او در عين حال اخبار مربوط به سنگسار و پس از آن احتمال محكوميت به حبس تعزيزي اين دو نوجوان را نيز "ساخته و پرداخته دشمنان و استكبار" دانست.

بختيار و ژيلا از جمله مواردي بودند که توانستند جان سالم به در برند، اما مريم 9 ساله که به نوشته روزنامه ايران توسط پدرش در شهريور 81 به قتل رسيد، قرباني تقابل قتل هاي ناموسي و تجاوز خانگي شد. پدر مريم در جريان دادگاه رسيدگي به پرونده قتل دخترش اعلام کرد: "دايى مريم به او تجاوز كرده بود و من از شرف و ناموسم دفاع كردم."

ماجراي ليلا مافي يکي ديگر از قربانيان تجاوز محارم نيز در سال هاي گذشته زماني رسانه اي شد که برخي از فعالان حقوق زنان از صدور حکم اعدام براي او اطلاع يافتند. شادي صدر، وکيل ليلا در لايحه دفاعيه او نوشته بود: "حکم اعدام براي موکلم به جرم زنا با محارم صادر شده در صورتي که وي در گفته هاي خود به طور مکرر از واژه تجاوز براي شرح ارتباط با برادرانش استفاده کرده است. بين زنا دادن و تجاوز تفاوت معنايي بسياري وجود دارد."

خبرگزاري ايسنا هم در سوم آبان سال هشتاد دو "گزارشي تکاندهنده از قتل‌هاي ناموسي و تجاوز محارم در خوزستان" را منتشر کرد که بر اساس آن، مشاور وقت استاندار خوزستان با اشاره به مواردي از تجاوز محارم به دختران در استان گفته بود: "در اين زمينه از ميان تنها 18 دختر بين 12 تا 14 سال كه بدليل تجاوز پدر و برادرشان به دفتر امور بانوان استانداري مراجعه كرده‌اند، 12 مورد آنها دختران زير 14 سال بوده‌اند." ميربک تاکيد کرده بود که: "در حال حاضر دختر 19 ساله‌اي كه از 8 سالگي مورد سوء استفاده پدر خود قرار گرفته بود، به دليل اينكه از سوي برادر خود نيز بر اثر بي‌پروايي پدر مورد سوء استفاده قرار گرفته است، به استانداري مراجعه كرده و متاسفانه پيگيريها و مشاور دفتر حقوقي براي دفاع از حقوق وي به جهت كاستيهاي قانون حمايتي و كمبود مركزي براي نگهداري، به جايي نرسيده و اكنون وي در خانه محبوس شده است."

چرا پنهانکاري؟

کانون زنان ايران در آذرماه سال گذشته گزارش کوتاهي از ميزگردي با عنوان بررسي فعاليت هاي سازمان هاي غير دولتي درباره کودک آزاري منتشر کرد، که در آن آمده بود: "وقتي مواردي از آزار جنسي پدر به دختر، به عنوان نمونه هاي کودک آزاري در اين ميز گرد عنوان شد، با عکس العمل شرکت کنندگان مواجه شد و چهره هايشان در هم ريخت." بر اساس اين گزارش نسرين ستوده، وکيل انجمن حمايت از حقوق کودکان در جريان اين ميز گرد "از دختر 13 ساله اي ياد کرد که از پدرش باردار شده بود. دختر از ترس پدر و چاقويي که پدر در کنار رختخواب مي گذاشت، سکوت مي کرد." اين وکيل دادگستري نتيجه پرونده پدر متجاوز را چنين توصيف کرده بود: "قرار مجرميت براي پدر با يک ميليون تومان صادر شد و پدربزرگ دختر يعني پدر مجرم، اين وثيقه را براي آزادي پسرش در اختيار دادگاه قرار داد."
در تازه ترين مورد، خبرگزاري آفتاب در نيمه ارديبهشت گذشته در گزارشي با عنوان "خانه اي که ديگر امن نيست" گزارشي از زندگي هشت دختر 12 تا 18 ساله در يک مرکز نگهداري را منتشر کرد که برخي از اين دختران ابتدا مورد تجاوز جنسي محارم خود قرار گرفته و پس از آن وادار به تن فروشي شده بودند.

طبق ماده هشتاد دوم قانون مجازات اسلامي، زناي با محارم نسبي به هر شکلي مستوجب اعدام است. به گفته برخي مقامات قضايي حکم چنين موردي بر اساس تحرير الوسيله آيت الله خميني در صورت آگاهي طرفين از آن سنگسار است. برخي کارشناسان يکي از دلايل گزارش نکردن چنين مواردي از سوي زنان و دختراني را که قرباني آن مي شوند، ترس از عقوبت قضايي مي دانند.آنها اگر چه ممکن است نخستين بار تحت فشار و بالاجبار مورد تجاوز قرار گيرند اما در تکرار اين ماجرا نمي توانند چنين ماجرايي را براي نهاد يا کسي بازگو کنند. چرا که در صورت اثبات آن يکي از نزديکان خود را از دست خواهند داد، و حتا ممکن است خود نيز به اعدام محکوم شوند. در صورت عدم اثبات نيز با تهديد آن عضو خانواده، يا برخي از اطرافيان و البته انزواي اجتماعي مواجه خواهند شد. موقعيتي که در هر دو سوي آن باخت قرباني جنسي حتمي است.

در چنين شرايطي مقامات مسئول به شدت از انتشار اخبار مربوط به گسترش زنا با محارم و تجاوز خانگي پيشگيري مي کنند. آنها نه تنها خود آماري در اين باره منتشر نمي کنند، بلکه از انتشار هرگونه خبر يا گزارشي در اين باره هم سخت بر آشفته مي شوند. و شايد به اين علت که مقامات کشور، انتشار اخبار و آمار تجاوزهاي خانگي را نشانه اي از ناکارآمدي حکومت تلقي مي کنند. برخي از جامعه شناس سرشناس نيز، اگر چه با نيتي ديگربا انتشار چنين اخباري مخالفند. آنها بر اين عقيده اند که انتشار چنين اخباري مي تواند به گسترش آن دامن بزند. يک کارشناس رسانه اي اما در اين باره گفته است که: "بي توجهي به اين موضوع تا زمانى كه شاهد افزايش آن در جامعه هستيم امكان پذير نيست. ما دربرخورد باافزايش درصد وقوع اين نوع جرايم، درج آنها و آگاهى به خانواده ها را از جمله وظايف خود مى دانيم."

آيا تشکيل تنها 5200 پرونده علني و گزارش شده، در کنار چندين هزار تجاوز جنسي خانگي که هم چنان پنهان مانده، نمي تواند دليلي براي گسترش اين ناهنجاري و به صدا در آوردن زنگ خطر باشد؟

 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:2  توسط بیژن آزاد  | 

آتَشْ، اَحْمَد (1917ـ1966م)، اديب و ايران‌شناس نامدار تركيه. وي در آغچاكوي در ناحية بيرجيك زاده شد. سال ولادت او را در شناسنامه‌اش 1911م ثبت كرده‌اند، ولي آتش خود همواره اظهار مي‌داشته كه در 1917م تولد يافته است. تحصيلات ابتدايي را در مَرْعَش و تحصيلات متوسطه را در قونيه به پايان رساند. در 1935م وارد مدرسة عالي استانبول شد و در همين هنگام در گروه آموزشي زبان و ادبيات تركي دانشكدة ادبيات استانبول نيز به تحصيل پرداخت. وي از محضر فؤاد كوپرولو، راغب خلوصي اوزدن، رحمت آرات، علي نهاد تارلان و احمد اوغلو (كه از استادان و پايه‌گذاران روشهاي نوين آموزش زبان و ادبيات تركي بودند)، سود جست. خود مي‌نويسد: «من زبان فارسي را خود به خود آغاز كردم و در دانشگاه ]استانبول[ از پروفسور ه‍ ريتر و پسر شاعر بزرگ افعان محمود طرزي، آقاي عبدالوهاب زرزي، و استاد علي نهاد تارلان آموختم. عربي را نيز همچنين از پرفسور ه‍ ريتر و شادروان شرف‌‌الدين يالتقايه و معلم رفعت بيلگه آموختم» (ص 60). آتش هنوز دانشجو بود كه ريتر در تعليم دروس خود، فارسي و عربي، از او ياري جست. پس از آنكه احمد آتش در 1939م به گرفتن گواهينامه‌هاي تحصيلي لازم دست يافت، رسماً به سمت دستياري ريتر در دانشگاه استخدام شد. موضوع آخرين شهادت‌نامة تحصيلي‌اش «فقه اللّغة عربي و فارسي و سندباد نامه‌هاي مختلف» بود. تحقيق در باب اين موضوع، كه بيانگر گرايش وي به ادبيات عربي و فارسي بود و او همانند استادش ريتر به هر دو به يك اندازه بها مي‌داد، بعدها دنبال گرديد و حاصل اين تحقيق به اهتمام و تصحيح وي به چاپ رسيد. موضوع پايان‌نامة دكتري آتش زندگي و آثار نابغة ذبياني بود. ريتر در گزارشهاي خود دشواري تحقيق پيرامون اين موضوع را يادآوري كرده است، ولي آتش توفيق يافت اين كار را با كيفيتي بالاتر و متفاوت با آنچه ه‍ درنبورگ انجام داده بود، به پايان برد. وي پس از دفاع از رسالة خود، در اوايل 1943م به مقام دانشياري رسيد.
آتش در تصحيح متون، كه خد آن را نقد و نشر متون مي‌خواند، شاگرد وفادار ريتر بود. اصل اساسي اين فن از نظر او اين است كه «يك متن وقتي با نقد علمي منتشر مي‌شود، هرگز تصحيح نمي‌شود، بلكه فقط ناشر سعي مي‌كند هر آنچه از قلم مؤلف درآمده است، عيناً انتشار يابد» و با مجتبي مينوي هم سخن مي‌شود كه «غلطي را كه يقين داشته باشم گفته و نوشتة مؤلف است، بر صحيحي كه به هفتاد و يك دليل مرجح بر قول مؤلف باشد ترجيح مي‌دهم» (آتش، 63).
آتش از 1939م با همكاري ريتر براي استقلال كرسي ادبيات عربي و فارسي تلاش كرد. اين كار مهم هنگامي انجام گرفت كه آموزش همگاني عربي و فارسي از برنامة مدارس متوسطه و عالي حذف گرديده بود و اين دو درس در دانشكدة ادبيات فقط جزئي تكميلي از دروس ديگر به شمار مي‌آمد. وي همچنين در گسترش سازمان خاورشناسي كه به طور غيررسمي در 1938م بنياد يافته بود، بسيار كوشيد و از 1949م (تاريخ مراجعت ريتر به آلمان) تا هنگام وفات، مسئوليت آموزشي كرسي ادبيات عربي و فارسي و مؤسسة خاورشناسي را برعهده داشت. در 1935م به مقام استادي دست يافت. وي با نشر نخستين شمارة مجلة خاورشناسي در 1956م، مؤسسة خاورشناسي را داراي نشريه‌اي تخصصي ساخت. او افزون بر اين مسئوليتها، مديريت انتخابي هيأت تحريرية اسلام آنسيكلوپديسي، عضويت كميتة اداري انجمن جهاني پژوهشهاي خاورشناسي ــ كه خود از بنيادگذاران آن بود ــ عضويت بنياد تحقيقات فرهنگي ترك، مجمع زبان‌شناسي ترك و نيز سرپرستي بخش اسلامي كتابخانة دانشگاه استانبول را براي مدتي برعهده گرفت.
احمد آتش محققي دقيق و دانشمندي پركار بود. وسعت مطالعات در باب موضوعات گوناگون، كار مداوم در زمينة نسخه‌هاي خطي كتابخانه‌ها و فعاليت در تدوين اسلام انسيكلوپديسي از او عالمي پرمايه ساخته بود. خود مي‌نويسد: كساني كه «از نزديك با حيات من آشنايي دارند، مي‌دانند كه من بجز كارهاي علمي هيچ گرفتاري خارجي ندارم و در تهيه و نشر آثار خود نيز بجز موجبات علمي هيچ عاملي مرا دچار وقفه نمي‌كند» (ص 75). درك محضر تني چند از استادان سنتي تركيه، مانند شرف‌الدين يالتقايه و آشنايي و تماس درازمدت با ريتر خاورشناس آلماني، وي را دانشمندي ممتاز و خاورشناسي برجسته ساخت. گروهي بسيار شاگرد وي بوده‌اند كه برخي از آنان هم‌اكنون در دانشگاههاي تركيه تدريس مي‌كنند.
ادب، فروتني، خون گرمي و عنايت خاص به آموزش جوانان، از خصلتهاي بارز او بود. شيفتة آثار خويش نبود و در اين باب خودستايي نمي‌كرد. اين منش و نيز انصاف علمي وي از اين عبارت او آشكار مي‌گردد كه «اگر متن مورد انتقاد اشتباهاتي دارد، اين اشتباهات تنها متوجه شخص من است، نه اصول علمي» (ص 62). تنها تفنن مورد علاقة وي تهية ميكروفيلم و فوتوكپي نسخه‌هاي خطي بود كه در كارگاه كوچكي كه خود در سازمان خاورشناسي ترتيب داده بود، بدان مي‌پرداخت.
همة تحصيلات آتش در تركيه بوده، ولي وي به منظور شركت در كنگره‌ها و سمينارهاي مختلف سفرهاي كوتاهي به خارج از تركيه داشته است: 1. بيست و يكمين كنگرة بين‌المللي خاورشناسي (پاريس، 1948م)؛ 2. هزاره ابن سينا (بغداد، 1952م)؛ 3. هزارة ابن سينا (تهران، 1954م)؛ 4. بيست و سومين كنگرة بين‌‌المللي خاورشناسان (كمبريج، 1954م)؛ 5. بيست و پنجمين كنگرة بين‌المللي خاورشناسان (مسكو، 1960م)؛ 6. مراسم يادبود نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري (كابل ـ هرات،‌1962م)؛ 7. جلسات بحث و گفت‌وگو دربارة تدوين تاريخ مفصل ايران (تهران، 1966م).
الف ـ نقد و نشر متون: 1. سندبادنامه، نگارش محمد بن علي بن محمد ظهيري سمرقندي، با سندبادنامة تازي (استانبول، 1948م)؛ 2. ترجمان البلاغه، محمد بن عمر رادوياني (استانبول، 1949م)، اهميت كار آتش در اين اثر، صرف‌نظر از نقد و نشر متن،‌كشف و عرضة اين نكته است كه مؤلف حقيقي كتاب برخلاف مشهور، فرخي سيستاني شاعر معروف نيست؛ 3. وسيله‌النجاه، سليمان چلبي‌(آنكارا، 1954م)؛ 4. جامع التواريخ، رشيدالدين فضل‌الله (ج 2، جزء 4، آنكارا، 1957م، ج 2، جزء 5، آنكارا، 1960م)؛ 5. رساله في ماهيه العشق، ابن سينا (استانبول،‌1957م)؛ 6. فهرستي از منظومه‌هاي فارسي در كتابخانه‌هاي استانبول، اياصوفيه، نورعثمانيه، فاتح و اسعد افندي (آخرين اثر او).
ب ـ ترجمه‌ها: 1. احصاء العلوم، فارابي، ترجمه به تركي (استانبول، 1955م)؛ 2. راحه الصدور، راوندي، ترجمه به تركي (ج 1، آنكارا، 1957م،‌ ج 2، آنكارا، 1967م).
ج ـ مقالات: 1. در حق نقد متون (1940م)؛ 2. نسخه‌هاي خطي مهم عربي و فارسي كتابخانه‌هاي بوردور و اَنْطاكيه (1947م)؛ 3. در حق ترجمان البلاغه (1948م)؛ 4. در حق ترجمان البلاغه، پاسخ به انتقادات ملك‌الشعراء بهار (1949م)؛ 5. نسخه‌هاي خطي مهم كتابخانه‌هاي قونيه (1952م)؛ 6. نسخه‌هاي خطي مهم عربي و فارسي كتابخانة عمومي قَسْطَمُوني (1952م)؛ 7. نسخه‌هاي خطي فارسي آناتولي از قرن 6 ـ 8ق (1945م)؛ 8. منظومة ورقه و گلشاه، به تركي (1954م) و ترجمة فارسي آن به قلم خود او، با عنوان «يك مثنوي گم شده از دورة غزنويان، ورقه و گلشاه» (1333ش)؛ 9. نسخه‌هاي خطي پراهميت كتابخانه‌هاي آناتولي و آماسيه (1955م)؛ 10. ابن سينا و شيمي (1955م)؛ 11. ابن سنا در داستانهاي عاميانة تركي (1955م)؛ 12. تحقيق دربارة زندگي ‌و آثار نابغة ذبياني (1956م)؛ 13. نسخه‌هاي خطي تركي كتابخانه‌هاي آناتولي (1958م)؛ 14. نوشته‌اي قديمي به زبان تركي شرقي (1958م)؛ 15. نسخه‌هاي خطي عربي كتابخانه‌هاي آناتولي (1958م)؛ 16. نسخه‌هاي خطي آثار رشيدالدين وطواط (1959م)؛ 17. نسخه‌هاي خطي مهم عربي كتابخانه‌هاي چروم و يوزقات (1959م)؛ 18. سيف‌الدين محمد فَرغاني (1959م)؛ 19. منظومة فارسي كهن ديگري به نام ورقه و گلشاه (1961م)؛ 20. در باب نقد جامع التواريخ، پاسخ به انتقادات مجتبي مينوي (1961م)؛ 21. فرخي چه زمان به چغانيان رفت؟ (مجلة دانشكدة ادبيات تهران، س 8، شم‍ 2، دي 1339ش، ص 1ـ13).
د ـ سخنرانيها: 1. مطالعه دربارة ترجمان البلاغه (پاريس، 1948م)؛ 2. سبكي كه شعر فارسي تا به امروز حفظ كرده (پاريس، 1948م)؛ 3. آيا رسالة الاكسير اثر ابن سيناست؟ (بغداد، 1952م)؛ 4. آيا رسالة حكمه‌الموت تأليف ابن سيناست؟ (تهران، 1954م)؛ 5. تاريخ آخرين انشاي شاهنامة فردوسي (كمبريج، 1954م)؛ 6. دربارة مجموعه‌اي از نامه‌هاي خاقاني (مسكو، 1960م)؛ 7. دربارة ذمّ الكلام خواجه عبدالله انصاري (هرات، 1962م)؛ 8. در باب يك نسخة دست‌نويس از منشآت خاقاني (تهران، 1966م).
مشخصات مربوط به چاپ اين آثار در مقالة چتين (راهنماي كتاب، س 13) آمده است. آتش علاوه بر آثار مذكور نزديك به چهل مقاله در اسلام آنسيكلوپديسي نوشته است.

مآخذ: آتش، احمد،‌ «در باب نقد جامع‌التواريخ»، مجلة دانشكدة ادبيات تهران، س 8، شم‍ 3 (فروردين 1340ش)، ص 58 ـ93؛ چتين، نهت، «زندگي و آثار احمد آتش»، راهنماي كتاب، س 13، شم‍ 10ـ12 (دي و اسفند 1349ش)، ص 737ـ747؛ رضازادة شفق، صادق، «سخني چند به ياد احمد آتش»، مجلة دانشكدة ادبيات تهران، س 14، شم‍ 5 ـ6 (خرداد و مرداد 1346)، ص 567 ـ569.
هادي عالم‌زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 12:26  توسط بیژن آزاد  | 

گفت وگوي شهروند با فريدون فرهي/ ترانه هايمان؛ پيام عشق و انسانيت

گفت وگوي شهروند با فريدون فرهي/ ترانه هايمان؛ پيام عشق و انسانيت
ايرج عماد
پيشاني نوشت
نگذاريم تنهايي و بي امكاني، هنرمندان ارزشمند و مهاجر و تبعيدي ايراني را از پاي درآورد. در هر شهر و كوي و برزني از جهان كه چشم بگردانيم تني چند از هنرمندان عرصه هاي مختلف حضور دارند كه غربت و دوري از دو وطن جغرافيايي و جاني (ميهن و هنر) دارد خوره وار ميخوردشان! تا ديرتر نشده از هنرمندان ايراني حمايت كنيم تا قادر به عرضه هنرشان شوند. از فريدون فرهي عزيز كه حرفهاي هنرمندانه و صادقانه اش را ميخوانيم سپاسگزاريم و اميدواريم حرفهاي فريدون و مرگ غريبانه ي سوسن هشداري باشد براي به ديده گرفتن روز و روزگار هنرمندان ايراني در غربت. راستي از سلي و شهين خانم نازنين دو هنرمند ايراني پرآوازه ديگر ساكن كانادا چه خبر؟ اميد كه به زودي از اين دو نازنين و استادان و بزرگان ديگر هنر غربت خبر شويم.
شهروند

سالهاي نه چندان دور حدود 1353 و يا شايد براي ما تبعيدشدگان ملك ري 4ــ1973 باشد، در تهران آن موقع كه هنوز چاتانوگا‌، سورنتو، و چند كافه ديگر در جاده شميران و همچنين كافه هاي معروف فردوسي و فيروز در خيابان نادري شهرت خود را داشته و هنوز تاريخ تپش قلب آنها را وادار به ايستادن نكرده بود، در گوشه و كنار صداي آواز خوشي كه حاكي از صافي و رسايي صاحب حنجره آن بود، به گوش ميرسيد!
يادته ــ‌ بچه گي ها، آن وقتها ــ‌ آن قديمها، آن روزها ــ آن شبها ــ آن خوابها، بازيها يادته ــ پشت بامها ــ آن بادها ــ بادكنك ها . . .
گويي در آن 30 سال و اندي پيش ميخواند آنچه را كه اينك در اين سالها ما با آن روبرو هستيم. در ته صداي او صميميت و احساس خاصي ست. او فريدون فرهي است. سالهاست كه او را ميشناسم. صدايش و آوازهايش را؛ و بعد لهيب آتش انقلاب و دگرگوني ايران ما را چون كشتي شكستگان بر لب شطي آورد و بار ديگر كه در كناره اين آبهاي آرام دنيا نشستيم، زندگي را رام و آسمان را همراه يافتيم به ياد دوستي ها و آشنايي هايمان رفتيم و كم و بيش آن را تا حدودي يافتيم. فريدون فرهي و صدايش از آن يافته هاست. با سپاس از فرهي، گفت و گو با او را بخوانيم:
فريدون از خودت و از چگونگي ورودت به دنياي هنر بگو؟
ــ در سبزوار متولد شدم يكي از شهرهاي خراسان، پدر و مادرم از تبار آذريها و از خطه آذربايجان به اين شهر كوچ كردند‌، دليل اين كوچ هم داستاني مفصل است كه اگر عمري باقي بود خواهم نوشت.
اين شهر يعني سبزوار زادگاه من و محل گذران قسمتي از زندگيم، شهري است همانند ساير شهرهاي "عقب نگه داشته شده" ايران؛ خاموش، بكر و دست نخورده و طبعا عقب مانده چون گرفتارست در چمبره سنتها و مذهب و كم ارتباط در همه سطوح، حتي در درون خود شهر. ديوارهاي شهر و خانه ها بلندند، خيلي بلند كه به زبان و لهجه محلي به آن "بحره" ميگويند. همه جا ديوار بود، اصلا نميدانستي كه در پشت ديوارها چيست، فقط ديوار! اين ديوارهاي بلند‌ حكايت از دفاع اين شهر بي دفاع در مقابل خصم ميكند. اين ديوارها گويي همان ارثيه اي است كه از تاريخ و از گذشته به ما در شهر سبزوار رسيده است. مردم آرام، بي آزار، كم سواد، دور از همه شهرهاي بزرگ حتي از شهرهاي بزرگ ايران، مكتب خانه به جاي مدرسه، ......... به جاي دكتر مقيم شهر، طبيب مردم اين شهر بود. مذهبي و پرمدعا ولي بي اطلاع؛ اينها تمام به دليل دورافتادگي اين شهر از ساير مراكز رونق كشور بود.
وقتي به آن زمان فكر ميكنم هيچ چيزي كه جذاب باشد پيدا نميكنم. نه مكاني، نه دفتري، نه باشگاهي، نه محل تجمعي كه حداقل چندساعتي در آنجا جمع شويم. اكثرا بيكار، بي هدف، مأيوس و نااميد بودند و بوديم، گويي درآنجا آينده تصوير نشده بود و همه چيز در قاب گرد گرفته گذشته بود، نه روشني روز و نه افقي باز به سوي آينده؛ اينها برميگردد به حدود 50 سال قبل كه من خيلي كم سن بودم. سالهاي نه چندان از دست رفته و فقط خاطرات آن در ذهنم باقي است.
تا دوازده ــ سيزده سالگي در سبزوار بودم و زندگي از همان آغاز خود را به صورت نبردي غم آلود و خشونت آميز نشان داد.
در خانواده ي فرهنگي ــ هنري بزرگ شدم، از محبت پدر بخصوص مادر، برادر و خواهرهايم برخوردار بودم. لذت و شادماني من زماني بود كه همه خانواده دور هم بوديم و از هر دري سخني داشتيم ــ عشق و علاقه در فضاي خانه مان موج ميزد. سبزوار دو خيابان بيشتر نداشت، خاكي بودند، اكثر خانه ها برق نداشت. يك كارخانه كوچك برق هر شب به مدت 3 ساعت روشن ميشد و تا حدي كوچه ها را روشنايي ميداد، ما در خانه چراغ نفتي روشن ميكرديم.
در همان سالهاي نوجواني متوجه كمبودها در محيط زندگي شهري بودم و پدرم كه در ارتباط با محافل فرهنگي در مشهد و تهران بود در مورد تفاوتهايي كه ميان شهر ما و ساير نقاط آبادتر ايران ميديد با من سخن ميگفت.
درست به خاطر دارم افراد ‌نيكوكاري به تاسيس سينمايي همت كردند كه با وساطت شريعتمداران دين مبين بسته شد.
به هر حال شور و اشتياق سرشار به آواز خواندن و موسيقي از همان اوان كودكي در من آشكارا مشاهده ميشد. چرا كه برادرم نزد استادي نواختن تار را فرا گرفته بود، پس از چندي برادرم راديويي خريد كه از برق شهر بهره ميگرفت. راديو كمك جدي مينمود تا بيشتر با موسيقي آشنا شوم. قبل از اينها گرامافون داشتيم و مرتب صفحه هاي موسيقي را پدرم به منزل ميآورد و يا از تهران براي ما ميفرستادند. برادرم بسيار بااستعداد بود وقتي تار به دست ميگرفت و بداهه نوازي ميكرد آميخته اي از ترانه هاي سبزواري و فارسي ــ آذري ــ ‌عربي را به گوش ميرساند و من غرق در روياها بودم كه اثر عميقي در من ميگذاشت. دوستان برادرم كه در ميان آنها نوازندگان خوبي بودند و اطلاعاتي داشتند در اين مورد صحبت ميكردند من نيز گوش ميدادم و حظ ميكردم.
پدرم سرشار از ذوق و هنر بود. در جواني كارگاه نقاشي داشت. مادرم صداي دلنشين و ملكوتي خودش را به هنگام درخواست سر ميداد و با دف باشكوه ترين ترانه هاي آذري را ميخواند. مادرم مظهر زيبايي و هنر بود، خواهرهايم بي بهره از هنر نبودند. خواهر كوچكترم يكي از بهترين صداهاي (آلتو) را داشت. او بي نهايت با احساس و زيبا ميخواند و ما هر دو بيشتر اوقات در منزل آواز سر ميداديم. و ترانه هاي بزرگاني چون دلكش، مرضيه و ديگر خوانندگان نامدار را با اشتياق تمام به گوشها ميرسانديم كه البته بعضي اوقات مورد‌ اعتراض نرم مادر قرار ميگرفتيم كه ديگر بس است.
در مجموع و به طور كلي محيط خانه در مورد موسيقي و آواز، نقاشي و خطاطي و . . . آنچنان موثر افتاد كه حد و مرزي را از نظر فراگيري نميشناختم. با شنيدن يك ملودي ساده و يا ترانه اي به هيجان ميآمدم و سريعا ورد زبانم ميشد. از طريق راديو با موسيقي بسياري از ملل تا حدي آشنا شده بودم. ذهن من مملو از آهنگها و ترانه هاي متنوع و متفاوت بود. از ترانه هاي محلي بسيار زيباي سبزواري و دهات اطراف آن گرفته تا موسيقي كلاسيك و سمفونيك آذربايجاني و آثاري از نيازي، فكرت اميراف، و سليمان علي اصغراف و . . . بخصوص با بنيان گذار موسيقي سمفونيك آذري، عزير حاجي بكف كه تنها از طريق راديو شنيده و شناخته بودم، زندگي ميكردم.
با اين شرح مختصر و با اين تجربه بسيار ناچيز و به دلايلي در يك شرايط نامطلوب در سن 13 سالگي سبزوار را ترك و به تهران آمدم و با زادگاهم كه روح و جان مرا پروراند و رقم زد وداع گفتم. . . وداع از خودم، از وجودم و تمام هستي خويش، از حال و هواي خوش خانه ام، كوچه ام، سبزوار.
در آن سن و سال به وقت وداع پريشان بودم. به هر سو نظر داشتم و نميدانستم با كي و چي بايد وداع كنم. از عزيزانم؟ از در و پيكر خانه ها، از سنگ فرشهاي كوچه هاي پرخاطره، از بوي خاك خيابان به وقت آبپاشي عصرها، از همهمه درختان بلند دو طرف آن، از مزارع خشخاش و گندم كه بوي آن جان تازه ميكرد؟ از غم و اندوه دائمي مدرسه، از فراش ظالم و معلم شلاق به دست؟ از آسمان صاف شبهاي پرستاره تابستان سبزوار، از كاغذ بادها (بادبادك ها)، از بازار و محله قرشمالها، از روياها و باز هم روياهايم، يا ياد عشق آتشين نوجواني كه به ندرت به بالكن ميآمد؟ از ترانه هاي بس خاطره انگيز و حكايت گونه روستاهاي دور سبزوار؟ از ريتم مخصوص نواختن دايره ها كه اغلب از محلات و خانه ها به گوش ميرسيد؟ از اسب چوبي، رقص چوبي، از لهجه شيرين و دلچسب سبزواري كه بعد از حدود پنجاه سال به ياد دارم و به خوبي حرف ميزنم.
باري چند روزي تهران بودم كه برايم ديدني و جالب بود و سپس عازم خوزستان(خرمشهر) شدم. تقريبا تمام خانواده در اين شهر بوديم. دوره آخر دبستان و بيشتر سالهاي دبيرستان را در آنجا بودم و پس از حدود شش سال به تهران آمدم. آرام آرام به محافل ادبي و هنري راه يافتم و در جشن ملي در سفارت هند توسط زنده ياد محمود تفضلي مترجم آثار نهرو دعوت شدم. در سفارت موقعيتي پيش آمد تا با زنده ياد استاد روح اله خالقي آشنا شوم، ايشان مرا به هنرستان موسيقي ملي فرا خواندند تا صداي مرا بشنوند. در روز و ساعت مقرر در دفتر هنرستان بودم و ايشان پس از شنيدن صداي من و اظهار نظر نزد استاد خانم فاخره صبا در هنرستان عالي موسيقي رهنمود شدم.
كارم را در هنرستان آغاز كردم و تمرينها و نحوه خواندن را مي آموختم. خانم صبا در تشويق من در ادامه كارم و ارزشمند بودن صدايم از هيچ كمكي دريغ نكردند، به نحوي كه از پرداخت شهريه هنرستان معاف شدم.
بعد از مدتها... كار آواز را نزد استاد خانم «اولين باغچه بان» ادامه داده و روز به روز آشنايي من در مورد تكنيك آوازخواندن بيشتر ميشد و ترانه هاي ايتاليايي و غيره را مي آموختم.
خانم باغچه بان با علاقه و پشتكار فراوان به هنرجويان كمك و راهنمايي ميكردند. مثلا براي شناخت موسيقي كلاسيك، اپرا و ديگر موسيقي جهان به منزل ايشان دعوت ميشديم و با پخش و معرفي اثري از آهنگسازان كلاسيك اروپايي به تفسير آن ميپرداختند و ما با درك بهتر آن اثر و اطلاع از احساس و هدف آهنگساز در خلق آن آگاهي پيدا ميكرديم و بيشتر مطلع ميشديم كه لذت بخش بود. در حقيقت شناخت هنر و جنبه هاي متفاوت آن به همراه شناخت زندگي بود. موسيقي و هنر به هر صورتي كه ارائه شود با جامعه ارتباط دارد و بلعكس. نميتوان رابطه ميان هنر و جامعه را ناديده گرفت، زيرا هنر خود يك پديده اجتماعي است. موسيقي با وزن عاطفي كه دارد در مردم تاثير ميگذارد و يا به حركت بر مي انگيزاند. در حقيقت هدف نهايي هر اثر هنري گسترش دادن و غنا بخشيدن به قلمرو انساني است.
به هر حال براي گسترش بيشتر كارم و اندوختن تجربه به استادان ديگري كه در خارج هنرستان بودند و راه و روش متفاوتي داشتند دسترسي پيدا كردم مثل زنده ياد آرام سركيسيان. اين استاد كمك هاي اساسي كرد و همه تجربه و آموخته هايش را ارائه ميداد و ما به هم نزديك شده بوديم و صميمي و اغلب پس از پايان كلاس و رفتن ديگر هنرجويان، به كافه فيروز ميرفتيم و چاي با ليمو و يك نوع شيريني كه استاد خيلي آن را دوست ميداشت ميخورديم.
او را همه ميشناختند و از هنر و شخصيت ممتاز و انساني او آگاهي داشتند. خيلي جدي بود. اتاق كارش كوچك ولي بسيار جالب بود ــ شبيه يك موزه ــ با اين كه روي تمام اشياء مثل پيانو و گرامافونها و كتابهاي نت موسيقي و غيره گرد و خاك نشسته بود، اما هيچ كس حق نداشت به جايي دست بزند و يا گرد چيزي را بگيرد. برق نداشت. از نظر مالي در تنگنا بود، اما بعضي وقتها اتفاق مي افتاد كه از سر دلتنگي و ناكامي حرف ميزد و در اين حالت حرفهايش بس شنيدني بود. به هنگام تجسم و نشان دادن قطعه آوازي از كنار پيانو برميخاست و در حالي كه چشمهايش پر از اشك ميشد به هنرجو مي آموخت كه چگونه اثري را با احساس و با درك درست آن بخواند و اجرا كند. طبيعت و فرهنگ خاصي داشت. يادش گرامي.
چند سالي در كر ملي تهران فعال بودم و به عنوان سوليست در بسياري از شهرها و مراكز استانها به همراه گروه كر كنسرتهايي اجرا كرديم... وزارت فرهنگ و هنر در گردآوري برنامه هاي هنري از من دعوت به عمل مي آورد، تا بالاخره به همراهي يك هنرمند خوب راديو بدون تشريفات اداري در مجمع اعضاي شوراي موسيقي حضور يافتم و پس از معرفي و آشنايي، دوست هنرمندم پشت پيانو نشست و من نيز با خواندن ترانه هاي متفاوت ولي مختصر حقانيت خودم را به اثبات رساندم و از همان زمان به طور رسمي در راديو فعال شدم.
جالب است استاد تجويدي كه عضو شوراي موسيقي بودند گفتند تا به حال كجا بوديد! من پاسخ درستي نداشتم! چرا كه در همان راديو مانع ورود من به راديو ميشدند. مدتهاي مديد پشت در راديو براي ديدار و راهيابي به راديو عمر تلف كردم ...
خلاصه اين كه با اركستر پاپ كارم شروع شد و بعد با اركسترهاي بزرگتر و غيره ادامه دادم.
در بيرون از راديو نيز با ديگر آهنگسازان ارتباط پيدا كردم. در يك دعوت رسمي از طرف راديو تلويزيون برلن (آلمان غربي) به همراه اركستر پاپ رهسپار اروپا شدم. با اغلب هنرمندان راديو كنسرتهايي به مناسبتهايي در تهران و شهرها اجرا كردم.
اوائل كار در تلويزيون (ثابت پاسال) و سپس در تلويزيون ملي ايران در برنامه هاي مختلف شركت داشتم.
تجربيات بسيار با ارزشي در مورد آواز خواندن و بهتر است بگويم درست آواز خواندن كسب كردم كه هنوز هم ادامه دارد.

چرا مدت مديدي از فعاليتهاي هنري كنار بوديد؟
ــ روشن است. نداشتن امكان مالي، نداشتن حمايت و همراهي، محافل به اصطلاح فرهنگي و هنري جامعه ما در تورنتو ارزش و اهميتي به اين گونه مسائل نميدهند.
مسلما در صورت زمينه اي مساعد ميشود ترانه هاي بسيار زيباي آذري، چه قديمي و چه جديد را با هزينه كم و با بهترين شكل ممكن تهيه كرد و يا در مورد ترانه هاي محلي ديگر شهرهاي كشورمان هم ميشود كارهاي جديد، مدرن و ماندگاري را اجرا و ضبط كرد. و قدمهايي در جهت بهبود و يا معرفي فرهنگ و هنر آوازي سرزمين عزيزمان برداشت و سهمي داشت.
براي سي دي ام كه حدود يك ماه است به بازار آمده، مدتها شايد‌ نزديك به سه سال تلاش كردم كه از ايران نوارها را بياورم و بعد تنها توانستم چند تايي از آنها را بازسازي كنم، گرچه اكثر اين ترانه ها را تاكنون كسي نشنيده است. در اين سي دي شانزده ترانه به زبانهاي ارمني، آذري، فارسي، و با اجراهاي متفاوت و متناسب با تركيب و تنظيم آن آهنگها است.

آوازخوان تعليم ديده و نت خوانده با آوازخوان تعليم نديده، چه تفاوتهايي ميتواند داشته باشد؟
ــ چه خواننده كارآزموده باشد چه نباشد، تعليم ديده و يا نديده باشد، خواندن بايد بداند. ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه ضرورت همپاشدن با فرهنگ و هنر جهاني در تمام عرصه هاي آن احساس ميشود. يك خواننده تنها براي افراد دور و بر و يا شهر خود نميخواند، اكنون ارتباط ها چنان سريع و امكان پذير است كه تمام جهان خواهد شنيد. يك هنرمند بايد به اصول و قواعد علمي درست خواندن آشنا باشد، دانش موسيقي را بداند و بخصوص با ارتباطي كه از طريق صدايش با مردم و جامعه دارد احساس مسئوليت كند. چرا كه هنر عالي ترين صورت بيان هر چيز ملموس و كيفي زندگاني انسان است و نبايد آن را سرسري انگاشت. ما خواننده ها به نحوي بايد بياموزيم و بخوانيم كه صداي ما در هر گوشه اي از جهان كه شنيده شود از آن پيام عشق و انسانيت برخيزد و لذت ببرند و خوششان بيايد. چه از صدا و چه از كلام و چه از ملودي و تنظيم آن. فصلي نخوانيم! از جانب ديگر، مردم هم بايد به دنبال هنر بگردند و از شبه هنر يك جهان بازاري شده و بي ارزش دست بكشند.

استادان شما در موسيقي بخصوص آواز چه كساني بوده اند؟‌
ــ از همان دوران نوجواني از هيچ كس تقليد نكردم. برادرم كه آرام آواز ميخواند صدايش مثل حرف زدنش راحت و عادي بود. من نيز چنين كردم به همان صورتي كه به طور طبيعي ميشد با صداي بلند حرف زد آوازم را هم ميخواندم. ترانه هاي اپرت آرشين مال آلان و غيره را به خوبي اجرا ميكردم. بعدها صداي دلنشين دلكش بزرگ كه شايد اولين استاد من باشد در من اثر گذاشت. سپس بلبل هنرمند و خواننده بزرگ آذربايجاني كه بسيار درست ميخواند در من موثر بود. او در ايتاليا تحصيل كرده بود هنوز هيچ اصولي را فرا نگرفته بودم كه چگونه بخوانم اما صدايم از نظر درست خواندن صحيح بود وسعت آن حدي نداشت و به خوبي از عهده خواندن هر ترانه اي برميآمدم. صداي استاد بزرگ دنياي عرب محمد عبدالوهاب و خواننده مشهور زن مصري اسمهان و ديگر خواننده هاي عرب و برخي از خواننده هاي آمريكاي لاتين در من موثر بودند و هستند. ناگفته نماند كه موسيقي عرب چند قرن از موسيقي ما جلوتر است!
به عنوان مثال سالها قبل از انقلاب در ايران يكي از روزنامه هاي عصر تهران گزارشي از آتش سوزي يك ساختمان بزرگ اپرا در قاهره داد، كه هزار سال پيش بنا شده بود. در حال حاضر موسيقي دانان برجسته اي از كشورهاي مختلف در قاهره فعال هستند.

نزد كدام استادان تعليم ديديد؟
همانطور كه قبلا ذكر شد استادان من عبارت بودند از خانم فاخره صبا، خانم اولين باغچه بان، زنده ياد رضازاده كه در آلمان تحصيل كرده بود و صداي لطيف و نرمي داشت، آرام سركيسيان كه ذكرش رفت، زنده ياد فريدون فرزانه كه از اساتيد برجسته هنرستان بود . همچنين از دوستان خواننده در اپرا و كر خانم باغچه بان كه رياست آن را به عهده داشتند استفاده ميبردم.

از تجربه ي زندگي در كانادا بگوييد؟
ــ صرف نظر از مشكلاتي كه در ابتداي ورودمان وجود داشت من بايد بگويم كه در فضاي باز نفس كشيدن، در هواي تازه قدم زدن و فكر كردن آنهم بدون تشويش و نگراني حتي تجسم آن احساس خوبي ست.
وقتي از سازمان راديو تلويزيون كنار گذاشته ميشوم و يا از تدريس خط فارسي در مدارس منع ميشوم كه چرا به كودكان (توانا بود هر كه دانا بود) را سرمشق ميدهم . . . زندگي معناي خودش را براي من از دست ميدهد.
نتيجه هم معلوم است. بيهوده شدن و در اوهام فرو رفتن . . . آزادي و حق حيات بديهي ترين و اساسي ترين حق هر انسان است.
با تولد انسان، آزادي و حق حيات و زنده ماندن و زندگي كردن او نيز متولد ميشود. آن خواسته هايي كه براي من حيات بخش است حتي در خانه ام از من دريغ شده، دريغ شده تا هويتي نداشته باشم، خود را نشناسم، از خود و زندگي بيگانه شوم، تا بي ثمر بمانم، مثل نيامده ها.
ترديد نيست كه آدمي با كمترين فضاي باز و آزاد، روح و روانش تازه ميشود و به شوق ميآيد و ميخواهد پرواز كند.
ما موهبت آزادي را نداشته ايم و با وجودمان حس نكرده و در طول تاريخ از ما سلب شده است. شعرگونه اي از شاعري به يادم آمد كه ميگويد: شبانه شمع ميآيد، براي كودكان شعر من تاريخ ميخواند، نميدانم در اوراقش چه ميبيند كه دائم اشك ميريزد.
اوراق تاريخ جلادان در سرزمين ما همانند انوشيروانهاي ظالم و نادرشاه هاي ديوانه از خون زنان و مردان و كشاورزان آغشته و رنگين است. بله اوراق تاريخ در تورنتو از كتابخانه ها، از رسانه ها و هفته نامه ها، ديدار با ايرانيها و نقطه نظرهاي متفاوت آنها از شخصيت هاي دانا در كانادا و اروپا، گردهمايي هاي مختلف، بحث و گفتگو و بسياري ديگر تماما خاطرات و تجربه خوبي برايم بوده و هست.

نظرتان در پيوند با موسيقي معاصر ايران در درون و بيرون كشور چيست؟
ــ منظورتان موسيقي سنتي است يا به طور اعم؛ اگر بخواهيم به طور كلي صحبت كنيم، موسيقي سنتي در طول صدها سال گذشته موسيقي رسمي و هميشگي ما بوده كه به هر حال ارزشمند است و تاريخي.
اما اكنون كه به آن نظر داريم ميبينيم از سي الي چهل سال پيش به اين طرف به طور پراكنده مقالات و گفته هايي در اين زمينه ميشنويم و يا ميخوانيم مبني بر اين كه موسيقي سنتي در مجموع در برابر تغيير و تحولات جهان و ايران جوابگوي نيازهاي امروزي جامعه ما نيست.
در طول تاريخ اكثريت مردم ايران براساس نوشته هاي تاريخي در فقر و تحت ظلم و ستم و جور حكام و پادشاهان خودراي قرار داشتند و آه و ناله هاي آنان به صورت زمزمه ها و آوازهاي غم آلود و حزن آور در زندگي مردم جا افتاده است و موسيقي سنتي ما يادگار و يادآور آن دورانها ميتواند باشد.
بايد عرض كنم كه موسيقي سنتي از قالبهاي مشخصي تشكيل شده كه اين قالبها نه قابل بزرگ شدن هستند و نه قابل كوچك شدن، هرگونه دستكاري و يا تغييري در آن كل قالب را به هم ميريزد.
حتي اگر يك خواننده خوب و يا يك نوازنده خوب با مهارت تمام هر يك از اين دستگاه ها و يا مايه هاي موسيقي سنتي را بخواند و يا بنوازد در اصل آن هيچ تغييري داده نميشود همان بوده كه از پيش بوده است. به همين دليل ضرورت تغيير و تحول در موسيقي سنتي احساس ميشود.
در حالي كه ما شاهد دگرگوني و تغيير در زندگي و محيطمان هستيم و با بالا رفتن سطح دانش عمومي و ارتباطات گسترده جهان امروز ــ در همه زمينه ها از آن جمله موسيقي و هنر و تاثير متقابل آن ــ عادي و طبيعي جلوه ميكند كه موسيقي ما هم متحول شود.
اما به علت عدم آزادي كه شرط اساسي شكوفايي و پيشرفت است، ما در جامعه بلازده مان به معناي واقعي و اصيل آزادي نداشته ايم تا در پرتو آن استعدادها و تواناييهايمان رشد كند و بارور شود.
موسيقي غيرسنتي ما هم پيشرفت درستي نداشته است. شايد به اين علت كه كشور ما در حال گذشتن از يك بحران سخت تاريخي و اجتماعي ست و به همين جهت نميتوان به طور روشن درباره موسيقي امروز نظر داد.
اكنون آهنگها و ترانه ها بدون يك هدف هنري اجتماعي و (ببخشيد بجز پول) به صورتهاي گوناگون ساخته و ارائه ميشود كه از جنبه هاي غيرهنري مورد توجه است. اما لازم است عرض كنم كه هنر توانسته با خلاص شدن از يك جامعه پيش پا افتاده ــ يعني از يك جهان تهي شده از انسانيت ــ از آن روبگرداند و به همين علت در تنگنا و محاصره افتاده است.

بار نخست كه روي صحنه رفتيد در كانادا در شرايط خيلي سختي بوديد و با وجود بيماري موافقت كرديد كه در شب سايبان ]نشريه ادبي ــ فرهنگي كه به مدت چهار سال در تورنتو در سالهاي 88 تا 91 منتشر ميشد[ در حضور صدها تن از هموطنانمان آواز بخوانيد، درست پس از اجراء به حال اغماء افتاديد و در پشت صحنه همه را نگران كرديد احساس آن لحظه پشت صحنه را اگر در خاطرتان مانده بفرماييد؟
ــ خوب به ياد دارم، در روزهاي نخست ورود ما به تورنتو بود، چقدر دشوار گذشت ... سايبان نشريه محبوب ماهانه ي آن روزها مرا از تنهايي نجات ميداد و آرامش ميبخشيد و برايم بسيار جالب بود.
يادم ميآيد از من دعوت شد تا در برنامه اي كه سايبان برگزار ميكرد شركت كنم. به همراه دوستان هنرمندم. جالب اين كه پس از حدود 12 سال به روي صحنه ميرفتم و آواز ميخواندم. مهرباني و محبت دوستان نيرو و شادماني و خاطره خوبي برايم گذاشت و به ياد دارم كه در پايان برنامه ام همه برخاستند و تشويق كردند. از ناراحتي كليه ام تقريبا چيزي به ياد ندارم چرا كه به دردهاي كليه هايم عادت كرده بودم.

از بادبادكها كه حالا 30 ساله شده است بگوييد؟
ــ بله جالب است كه ترانه بادبادكها به طور تصادفي نصيب من شد. چون ديگر خواننده ها با پرداخت پول خوبي ميخواستند آن را بخوانند. به هر صورت من خواندم گو اين كه از نظر تنظيم و اركستر ضعيف بود، چون پول ندادم. اضافه كنم ترانه بادبادك رنگ و مايه آذري دارد كه ضمن آن كلمات (اون روزا رفت...) و (خنده ها رفت...) را بنا به سليقه و درخواست من اضافه شد.

فريدون فرهي خواننده اپرا با فريدون فرهي خواننده ترانه هاي مردمي چه وجوه اشتراك و افتراقي دارد؟
ــ معمولا در دوران جواني آمال و آرزوها و پيگيري آنها حساب شده و دقيق نيستند. زماني كه به هنرستان رفتم و كار آواز را شروع كردم قصدم شركت در اپراها بود و در چند اپراي ايراني و اروپايي هم شركت كردم. اما شرايط زندگي اين اجازه را نميداد كه بيش از اين وقت بگذارم و يا دلائل ديگر، از طرفي حمايت لازم را از جانب فرهنگ و هنر نداشتم و در حقيقت هيچ تضميني براي آينده ام وجود نداشت تا با پشت گرمي آن خواسته ام را دنبال كنم. به هر حال بيش از يك سال به انقلاب مانده بود كه ترانه خواني را آغاز كردم و اولين آن بادبادك بود و بقيه ... لازم است بگويم وجه مشتركي از نظر اهدافم وجود نداشت كه در اپرا باشم يا خارج از آن، اما از نظر شنونده و مردم تفاوت داشت.

فريدون فرهي خطاط و معلم خط با فريدون فرهي آوازخوان چه نسبتي دارد؟
ــ (با خنده) گويا دوقلو هستند! همانطور كه گفتم كارهاي دستي از هرگونه كه فكر كنيد در منزل ما ديده ميشد و به راه بود. و مثلا مادرم فقط با ديدن از پشت ويترين مغازه قادر بود آنچه را كه بافته يا تهيه شده بود در منزل ببافد و يا درست كند. كشيدن تصاوير و نقاشي و خطاطي ... يك كار معمولي و دائمي من بود. بعضي اوقات پدرم يا برادرم نيز دستي بر كاغذ نقاشي شده من ميكشيدند ــ متاسفانه در سبزوار آن زمان امكاناتي در دسترس نبود و ما جوانها و نوجوانها از نظر حرفه و فن و كارهاي هنري هيچ برنامه رسمي و غيررسمي نداشتيم. واقعيت اين است كه استعدادها در گرو شرايط مساعد است.
باري بعد از گذشت سالها كه در تهران ماندگار شديم به مدت كوتاهي به انجمن خوشنويسان رفتم و نزد زنده ياد استاد علي اكبركاوه به آموختن خط نستعليق پرداختم. خوب پيشرفت ميكردم. بعد وقفه چندين ساله اي پيش آمد و درست بعد از انقلاب كه از همه جا رانده و در خانه مانده بودم به انجمن خوشنويسان رفته و زير نظر استاد كل غلامحسين اميرخاني به فراگيري خط ادامه دادم و در مدت كوتاهي از مراحل خوش و عالي به مرحله ممتاز رسيدم و اين مرحله را هم به اتمام بردم كه ضمن آن خط نسخ و كتابت را نيز در رديف مرحله ممتاز آموختم.
دوره هاي فشرده تذهيب و نقاشي و طراحي را هم با موفقيت گذراندم.
ولي بايد بگويم كه
... هنر نميخرد ايام و بيش از اينم نيست
كجا برم به تجارت بدين قليل متاع

فريدون فرهي
از شهروند جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:51  توسط بیژن آزاد  | 

رباب
رباب مجموعاً از 4 قسمت، شكم، سينه، دسته و سر تشكيل شده است.
شكم در واقع جعبه اي به شكل خربزه است كه بر سطح جلويي آن پوست كشيده شده و خركي كوتاه روي پوست قرار گرفته است. سينه نيز جعبه اي مثلث شكل است كه سطح جلويي آن تا اندازه اي گرده ماهي و از جنس چوب است. در سطح جانبي سينه (سطحي كه هنگام نواختن دربالا قرارمي گيرد) هفت گوشي تعبيه شده كه سيمهاي تقويت كننده صداي ساز به دور آنها پيچيده مي شوند. بر سطح جانبي ديگر (سطح پائيني)، پنجره اي دايره اي شكل ساخته شده است. دسته ساز نسبتاً كوتاه است و بر روي آن حدود ده «دستان» بسته مي شود و بالاخره در سر ساز، مانند تار، جعبه گوشي ها قرار گرفته و در سطوح بالائي و پائيني اين جعبه، هريك سه گوشي تعبيه شده است. سطح جانبي جعبه گوشي ها كمي به طرف عقب ادامه يافته است. تعداد سيمهاي رباب شش يا سه سيم جفتي است كه سيمهاي جفت با يكديگر همصوت كوك مي شوند.
سيمهاي رباب درقديم از روده ساخته مي شده در حاليكه امروز آنها را از نخ نايلون مي سازند و سيم بم روي نايلون روكشي فلزي دارد. مضراب رباب امروزي مانند مضراب عود از پر مرغ ساخته شده است. رباب اساساً محلي است و بيشتر در نواحي خراسان و مرز افغانستان معمول است.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:14  توسط بیژن آزاد  | 

رباب به ضم اول بر وزن غراب سازي باشد مشهور که مي نوازند و آن تنبور مانندي بود بزرگ و دسته کوتاهي دارد و بر روي آن به جاي تخته پوست آهو کشند.

و شکلي که در برهان از رباب چاپ شده شبيه تار است و کاسه آن شامل دو قسمت است به اصطلاح کاسه و نقاره خانه.

عبد القادر مراغي در مقاصد الالحان در وصف سازها مي نويسد :

اما رباب و آن سازي بود که بعضي بر آ« سه وتر بندند و بعضي چهار و بعضي پنج و اوتار آن مزوج بندند چنان که هر دو وتر را حکم يک وتر باشد و کوک آن همچون کوک عود باشد.

دانلد يولچ انگليسي در مجله روزگار نو مقاله اي با عنوان برخي سازهاي شرقي و غربي رباب را به هيات چهار پهلو و کمانه رسم کرده مي نويسد رباب عربي است که يک يا دو سيم داشت و آن را با کمان مي زدند و از اين ساز عربي دو فرزند اروپايي به وجود آمد

عبد القادر مراغي در شرح سازها سازي را که کاسه و سطح آن مربع و دستهاش کوتاه است به عنوان يکتاي آورده است و آن را چنين وصف کرده است:

اما يکتاي از آلات آنچه بر آن وتر واحد بندند به انواع است اعراب کاسه آن را مربع سازند بر هيات قالب خشتي و ساعد کوتاه بود و به مقدار يک وجب و بر هر دو روي آن پوست کشند و يک دسته موي اسب را که در يک گوشي گذارند چنان که مثل يک وتر باشد.)



از گفته عبد القادر مراغي آشکار مي شود سازي که ميان عربها با کاسه و سطح مربع رواج داشته و به آن رباب مي گفته اند به يکتاي معروف بوده نه به رباب.

در بخش اول سرگذشت موسيقي ايران آنجا که از غژک مي گويد نوشته است:

( فارابي در کتاب موسيقي اش نامي ار غژک نمي برد اما از ساز ديگري مي گويد که شباهت کامل به غژک داشته و داراي دو سيم بوده و بي گمان نواخته مي شده است نام اين ساز رباب است.)

و نيز مينويسند:(رباب اول دو سيم داشته بعدها يک سيم ديگر به آن اضافه شده و با کمانه به صدا در آمده و همان است که ما امروز کمانچه مي گوييم.)

چون رباب عربي را با بدنه چهار پهلو وصف کرده اند و هم آن را تنبور مانند با شکم دو کاسه مانند تارنوشته اند و آن را کمانه اي و مضرابي هر دو گفته اند نمي توان به طور قاطع آن را جد کمانچه دانست بخصوص که مولف مقاصد الا لحان(رباب غژک کمانچه) هر يک را جداگانه وصف کرده و رباب و کمانچه را دو ساز دانسته.


گردآوري: گلنار محمدي فر
منابع:
سرگذشت موسيقي ايران
مقاصد الالحان
تاريخ موسيقي ايران

رباب مجموعاً از 4 قسمت، شكم، سينه، دسته و سر تشكيل شده است.
شكم در واقع جعبه اي به شكل خربزه است كه بر سطح جلويي آن پوست كشيده شده و خركي كوتاه روي پوست قرار گرفته است. سينه نيز جعبه اي مثلث شكل است كه سطح جلويي آن تا اندازه اي گرده ماهي و از جنس چوب است. در سطح جانبي سينه (سطحي كه هنگام نواختن دربالا قرارمي گيرد) هفت گوشي تعبيه شده كه سيمهاي تقويت كننده صداي ساز به دور آنها پيچيده مي شوند. بر سطح جانبي ديگر (سطح پائيني)، پنجره اي دايره اي شكل ساخته شده است. دسته ساز نسبتاً كوتاه است و بر روي آن حدود ده «دستان» بسته مي شود و بالاخره در سر ساز، مانند تار، جعبه گوشي ها قرار گرفته و در سطوح بالائي و پائيني اين جعبه، هريك سه گوشي تعبيه شده است. سطح جانبي جعبه گوشي ها كمي به طرف عقب ادامه يافته است. تعداد سيمهاي رباب شش يا سه سيم جفتي است كه سيمهاي جفت با يكديگر همصوت كوك مي شوند.
سيمهاي رباب درقديم از روده ساخته مي شده در حاليكه امروز آنها را از نخ نايلون مي سازند و سيم بم روي نايلون روكشي فلزي دارد. مضراب رباب امروزي مانند مضراب عود از پر مرغ ساخته شده است. رباب اساساً محلي است و بيشتر در نواحي خراسان و مرز افغانستان معمول است.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:7  توسط بیژن آزاد  | 

رباب:
رباب به ضم اول بر وزن غراب سازی باشد مشهور که می نوازند و آن طنبور مانندی بود بزرگ و دسته کوتاهی دارد و بر روی آن به جای تخته پوست آهو کشند.
شکل ظاهری: رباب معمولا از چهار قسمت شکم، سینه، دسته و سر تشکیل شده است.
شکم در واقع جعبه ای به شکل خربزه است که بر سطح جلویی آن پوست کشیده شده و خرکی کوتاه روی پوست قرار گرفته است. سینه نیز جعبه ای مثلث شکل است که سطح جلویی آن تا اندازه ای گرده ماهی و از جنس چوب است. در سطح جانبی سینه هفت گوشی تعبیه شده که سیم های تقویت کننده صدای ساز به دور آنها پیچیده می شوند. بر سطح جانبی دیگر( سطح پائینی) پنجره ای دایره ای شکل ساخته شده است. دسته ساز نسبتا کوتاه است و بر روی آن حدود ده دستان بسته می شود و بلاخره در سر ساز مانند تار، جعبه گوشی ها قرار گرفته و در سطوح بالائی و پائینی این جعبه گوشی ها کمی به طرف عقب ادامه یافته است.
تعداد سیم های رباب شش یا سه سیم جفتی است که سیم های جفت با یکدیگر همصوت کوک می شوند.
سیم های رباب در قدیم از روده ساخته می شده در حالیکه امروزه آنها را از نخ نایلون می سازند و سیم بم روی نایلون روکشی فلزی دارد.
مضراب رباب امروزی مانند مضراب عود از پر مرغ ساخته شده است.
رباب اساسا محلی است و بیشتر در نواحی خراسان و مرز افغانستان معمول است.

رباب سوپرانو:

سازی است با مقیاس کوچکتر از رباب معمولی که به پیشنهاد حسین دهلوی آن را رباب سوپرانو نام گذاردند و رباب معمولی، تنها در هنریتان موسیقی ملی و در موارد همنوازی در ارکستر در مقابل رباب ساخته شده سوپرانو نام رباب آلتو به خود گرفت.

منبع: سازشناسی پرویز منصوری

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:1  توسط بیژن آزاد  | 

رباب


 ساز معروف مردم فارس و خراسان است )) مفاتيح العلوم خوارزمي

 

(( و آن سازي بود كه بعضي بر آن سه وتر بندند و بعضي چهار و بعضي پنج و  اوتار آن مزوج ( جفت ) بندند  ((چنانكه هر دو وتر را حكم يك وتر باشد و اصطخاب معهود آن همچون اصطخاب معهود عود باشد. رباب از الات (( ذوات الاوتار مقيدات )) است))مقاصد الاحان- مراغه اي

 

رباب در عربي به فتح و در فارسي به ضم راء تلفظ ميشود.

 

رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند            كه هوش و گوش به پيغام اهل راز كنيد

 

(حافظ)

 

من دوش به كاسه رباب سحري             مي ناليدم ترانه كاسه گري

 

(مولوي)

 

((كاسه رباب بيشتر از چوب زرد آلو مي سازند و اول آن را در چوب شير مي جوشانند يا در آب گرم ، اما شير بهتر باشد تاليونت بيشتر حاصل شود و در وقت نقر كاسه آسان تر بود . رباب 6 وتر دارد . از سه نوع ابريشم اول ريز كه اغلظ اوتار است و دوم حاد كه نسبت با زير ادق است و سيوم مثني كه نسبت با حاد ادق است )) كنز التحف -  سه رساله فارسي در موسيقي -  به اهتمام تقي بينش

 

(( رباب به ويژه در خراسان محبوبيت داشته است . هر چند اعراب نيز ازين ساز آن قدر حمايت كردند تا سرانجام آن را به يك ساز ملي مبدل ساختند . واژه رباب نزد اعراب گوياي چندين ساز زهي آرشه دار بوده است كه ظاهرا نوعي از آن كه رويه صاف و مسطح داشته به ارباب ملي اعراب تبديل شده بود و به همين سياق ايرانيان نيز رباب خود را (( كمانچه )) مي ناميدند و آن را نام عام سازهاي زهي كشيدني خود قرار داده اند . نوع خاص و قابل تشخيص ديگر رباب ايراني غيشك ( برابر شوشك ) اعراب است )) بهزاد باشي -  تاريخ موسيقي خاور زمين -  فارمر اصفهان

 

دو زلفونت بوه تار ربابم                         چه مي خواهي از اين حال خرابم

 

(بابا طاهر )

 

(( رباب در ايران و مخصوصا در خراسان از قديم معروف و معمول بوده و با وجود اينكه بعضي از نويسندگان عرب در سدر اسلام از آن نام برده اند نخستين كسي كه درباره آن به تفصيل سخن ميگويد حكيم بزرگ ابو نصر فارابي است .  رباب كلمه اي است كه در سالهاي اخير به سازهايي كه با كمانه مي نوازند اطلاق مي شود  ولي به احتمال قوي اين ساز را هم مثل بربط و تنبور ابتدا با ناخن يا زخمه مي نواختند و به تحقيق نمي توان گفت كه در چه تاريخي به صورت ساز آرشه اي در آمده است  .

 

در كشور هاي خاور ميانه و نزديك هفت نوع رباب مختلف وجود داشته است :

 

1-  رباب با كاسه مربعي شكل 2-  رباب با كاسه استوانه اي 3-  رباب با كاسه كشتي يا كشكول 4- رباب با كاسه گلابي شكل 5- رباب با كاسه كروي شبيه به كمانچه كنوني ايران 6- رباب با كاسه اي شبيه سه تار يا تنبور كنوني 7- رباب با كاسه اي بيضي شكل )) مهدي فروغ -   مداومت در اصول موسيقي ايراني

 

رباب فعلي كه در جنوب شرقي ايران باقي مانده از دسته آلات زهي مضرابي است كه داراي 18 سيم است .  سيم ها در انتها به يك دكمه متصل شده و پس از عبور از خرك موازي هم در امتداد دسته ساز به گوشيها متصل ميشوند . اين ساز داراي جعبه بزرگتر پوست كشيده شده است و روي آن خرك قرار دارد كه سيم هاي اصلي و فرعي از روي آن عبور ميكنند . دسته ساز از چوب است و در روي آن سه يا چهار پرده از زه قرار دارد . در روي دسته كه تعدادي روي جعبه دوم قرار گرفته سوراخهاي زيادي به شكلهاي مختلف كنده شده است . اين جعبه فقط براي اضافه كردن طنين بيشتر ساز است . رباب داراي 6 سيم زه اي اصلي است كه به گوش ها متصل است و اضافه بر اين 12 سيم فلزي فرعي دارد كه براي كمك به طنين صداي اصلي است و اين سيمها به وسيله 12 خرك كوچك  عاجي به گوشيها كه به بدنه ساز نصب شده متصلند . براي نواختن ساز را روي زانو قرار ميدهند و با  مضرابي كه به شكل مثلث است بر سيم ها ضربه وارد ميكنند . شهميري -  صداشناسي موسيقي  

 

هوشيار زمن فسانه نايد                         مانند رباب بي كمانه

 

                           ( مولوي )   

 

افغان ها به ساز ساده رباب ، قيچك مي گويند . رباب واژه اي ايراني است كه به تعداد زيادي از ساز هاي متفاوت زهي مي گويند . اين ساز در گذشته با كمان و در حال حاضر با مضراب نواخته مي شود . در پاكستان و شمال هند در گذشته حداقل به 2 نوع ساز عود مانند رباب مي گفته اند كه يكي از آن دو در حال حاضر در افغانستان هنوز به همين نام متداول است . موسيقي و ساز در سرزمينهاي اسلامي -     ترجمه بهروز وجداني




+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 8:57  توسط بیژن آزاد  | 

۲۶ خرداد ۱۳۸۵

طاهره قره العین و علامه اقبال لاهوری: تاثیر فرهنگی بانویی ایرانی در پاکستان

                   -از دیده ور

-اخیراًدرجلسه ای ناطقی گفت: بهائیان اصرار دارند طاهره را مال خود بدانند.

تا  از  رخ   نازنین    نقاب  افکندی    

آتش به نهاد شیخ وشاب  افکندی

شوریده سران به پیچ و تاب افکندی

بس کوردلان به احتجاب افکندی

ای از تو جهان به جذب وشور وغوغا

یاد  تو خوش است ونام  تو  روح فزا            

یادم هست زمانی که کودک ونوجوان بودم همچون امروز  حضرت طاهره مورد احترام خاصّی بودوخیلی اوقات درجلسات علمی و ادبی ازشرح زندگانی وخدمات اوسخن میرفت ودرذهن وفکرکودکانه مااومظهر فداکاری و ایمان وخلوص بود وهر قدر که زمان میگذشت احترام ما به شخصیّت اوبیشتر میشد.با چنین زمینه فکری وقتی که شاگرد دبیرستان بودم یک روز یکی از همکلاسی های من از معلم ادبیات درباره طاهره سؤال کرد.

                                        

معلم با اینکه مرد خوبی بود ولی چون متجاوز ازیک قرن تبلیغات که بیشتر از بهائی ستیزی آنان ریشه می گرفت  در روحش تاثیر گذاشته بود شروع به اهانت وتوهین نسبت به طاهره آن شخصیّت ممتاز وبی مانند نمود و من بعد ها دانستم که اطّلاعاتش گرفته شده از ناسخ التواریخ بود.آن روز در عالم نوجوانی در حالی که اعتقاد به درستکاری و اهمیت تاریخی این زن یعنی طاهره جزئی از وجود من بود فوق العاده متأثر شدم و بغض گلویم را می فشرد وهنوز نمی دانم که آیا آن معلّم عزیز که به من، به علّت علاقه ام به شعر وادب مهری فراوان داشت هیچوقت متوجّه شد که چه ضربه ای به روح کودکانه وحساس من وارد آورد؟ من آن روز برای اولین بار متوجه شدم که افرادی نیز هستند که درمورد شناخت شخصیّت طاهره دچار توهّم اند وبعد ها نیز وقتی بیشتر وارداجتماع شدم بیشتر متوجّه شدم که خیلی از مردم به علت تعصّبات مذهبی وتلقینات بهائی ستیزان نظر خوشی نسبت به حضرت طاهره ندارند.

          الان متجاوز از پنجاه سال از آن تاریخ میگذرد وبه تدریج دید جامعه نسبت به آن حضرت تغییر میکند ومحقّقینی بیشتر از طبقه بانوان که اکثرشان در آن روز هنوز متولد نشده بودند ظاهر شدند که علاقه واحترام خاصی نسبت به طاهره دارند.

 اخیراً در جلسه ای یکی از این علاقمندان ارجمند ضمن ستایش طاهره مطلبی به این مفهوم اظهار داشت که : بهائیان اصرار دارندطاهره را مال خود بدانند و چون قبلاً نیز مطلبی بهمین مفهوم شنیده بودم خواستم به عرض همه دوستان برسانم که من واقعاً نمیدانم اگر مالکیّتی درمیان باشد ومنصفانه بررسی شود طاهره مال کیست!؟ ولی برای اطمینان خاطر این دوستان اهل تحقیق ومنصف عرض میکنم که شخصیّتی جهانی چون طاهره تعلّق به گروه خاصّی ندارد و اساسا کسی را مالک کسی نمیدانیم.  قضاوت اینکه کدام گروه نسبت به شناساندن حضرت طاهره بیش از دیگران نقش داشتند را نیز به عهده اهل تحقیق وانصاف می گذاریم واما دلم میخواهد ازمیان صد ها داستان ونوشته درباره طاهره فقط داستان زیررا به عرض علاقمندان برسانم.

          طاهره و میس مارتا روتMartha Root   

درمیان غربیان خانم مارتا روت اولین کسی است که کتابی جامع ومفصّل در شرح حال طاهره نوشت. مارتا روت دراگوست سال ۱۸۷۲میلادی در ایالت اوهایو متولد شد پس از انجام تحصیلات اولیّه به دانشگاه شیکاگو رفت و دوره آنرا به پایان برد و به تدریس پرداخت بعد ها حرفه روزنامه نگاری را انتخاب کرد.در حدود سالهای ۱۹۰۸-۱۹۰۹توسط روی ویلهلم که ازبهائیان سرشناس بود با آئین بهائی آشنا وپس از چندی به آن مؤمن گردید.مارتا روت پس از مطالعه تاریخ، علاقه عجیبی به طاهره پیدا کرد.او در جریان سفرهائی که به اکثر نقاط دنیا به منظور معرّفی آئین بهائی مینمود باشخصیّت های بزرگ ملاقات میکردهنگام اقامت در ایران با عده زیادی از بهائیان محشورشد ودر قزوین با خانواده و بستگان طاهره که بهائی نبودند تماس گرفت و اطّلاعات لازم برای تالیف کتابش را بدست آورد وچون به خانه نیمه مخروبه طاهره درآمدزانوزد وبر کف اطاق مخصوص طاهره بوسه زد واشک ریخت.مارتا روت در کتابش در موردتشرف خویش به خانه طاهره این طور می نویسد:

" هنگام ورود به شهر( قزوین)جائی که طاهره پروش یافته بود روح من مشتاق شناسائی بیشتر او بود.اظهار اشتیاق نمودم تاخانه محل تولد طاهره را زیارت کنم. دوستان بهائی به من گفتندکه این امر امکان پذیر نیست. زیرا خویشان طاهره همه از مسلمین اندو همواره از این که طاهره به حضرت باب مؤمن شده به شدّت خشمگین بوده اند لذا این تنفّر نسبت به آئین بهائی هنوز در آنان موجود است.صاحب گراندهتل،محل اقامت من، که در آستانه در ورودی ایستاده بودیکی از بستگان طاهره را دیدکه از نزدیک می گذشت. به شوخی به او گفت خاندان شما باید از خویشتن خجالت کشند مردم در هر کشور از جهان دوستدار جدّه شما طاهره انداما شما از انتساب به او افتخار نمی نمائید.من یک مهمان آمریکائی در هتل دارم که او آرزوی دیدن خانه ای را دارد که طاهره در آن زندگی می کرده است.آن شخص به صاحب هتل گفت اگر این مهمان آمریکائی میخواهد خانه طاهره را ببیند من به او نشان خواهم داد........بهر حال ترتیبی داده شد که من بدیدن خانه طاهره بروم.من همراه صاحب هتل و آن شخص که از بستگان طاهره بودبه دیدن خانه قدیمی طاهره رفتیم.شخص مذکور قسمت های مختلف خانه را به من نشان داد دربخش مسکونی نسوان محل تولد طاهره را، ودر طبقه دوم کتابخانه اورا، جائیکه طاهره به عنوان یک دختر کوچک می نشست وکتاب می خواند.دختری که مقدّر بود بعد ها شاعره ای شود ونخستین بانوی شهیددر آسیای مرکزی به منظور تر بیت نسوان وتحقق تساوی حقوق آنان بامردان گردد وحجاب را ازچهره آنان بزداید...هنگامیکه من زانو زدم تا بر کف اطاق طاهره بوسه زنم همه منسوبان طاهره ساکت ایستاده بودند......هنگام خروج از اطاق طاهره، آن منسوب طاهره به من گفت که شما نخستین فرد بهائی هستید که تا کنون از مغرب زمین آمده ودر باب طاهره پرسش نموده وخواستید که خانه اورا ببینید. من به او گفتم علتش این است که احدی جرأت آمدن نکرده است او ضمناً گفت که مادرش خواهر کوچک طاهره بوده است.آن روز یک دوستی واقعی میان یک بهائی غربی ویکی از خویشان طاهره بر قرار گشت.هرگاه خاطرات شیرین ومقدّس مربوط به ایام اقامت در ایران را بیاد می آورم به خاطر می گذرد که این منسوب مهربان طاهره چگونه هنگام خروج من از ایران در کنار دیگر دوستان بهائی ایستاده وبه من الله ابهی میگفت.گویا جسم وروح او با دوستان بود ودر همان لحظات بود که رنگین کمان زیبا وروشنی در آسمان ظاهر گشت تا نشان کاملی ازوحدت باشد.آنچه این منسوب طاهره به من گفت وآنچه از بهائیان شنیدم همه را یادداشت کرده و به یاد می آورم وبر پایه آن گفته ها این شرح حیات را می نگارم....."

          وبدین ترتیب کتاب  Tahirih The Pure  Iran s Greatest Woman  بوجود آمد.

          وقتی مارتا روت از ایران بر میگشت مجموعه ای از هفت غزل طاهره را با خود به هندوستان برد این مجموعه همراه  شرح حال مختصر طاهره به همت مرحوم اسفندیار بختیاری در کراچی تحت عنوان "تحفه طاهره" در یکهزار نسخه چاپ و منتشر شد. ماتا روت درمحافل مختلف هند ودررادیو هادرباره طاهره سخنرانی کرد.

          روز ۲۲جون ۱۹۳۰ مارتا روت به اتفاق دانشمند بهائی پروفسور پریتم سنگ ومرحوم اسفندیار بختیاری با اقبال لاهوری شاعر وفیلسوف بزرگ پاکستان در منزل او ملاقات کردند وجزوه تحفه طاهره وکتاب بهاءالله وعصر جدید را به اقبال تسلیم نمودند او خیلی تحت تأثیر طاهره قرار گرفت بطوری که در ملاقات بعدی به مارتا روت اظهار داشت که در نظر دارد در کتابی که در دست تهیه دارد ذکری از طاهره بنماید.دوسال بعد یعنی در ۱۹۳۲ این کتاب تحت عنوان جاوید نامه منتشر شد. که اکنون در دیوان اقبال نیز (چاپ طهران ۱۳۴۳) موجود است.

          جاوید نامه منظومه ای است تمثیلی و شرح مسافرتی عرفانی به شعر است که اقبال تحت راهنمائی مولانا میکند در این سیر وسلوک عارفانه وقتی اقبال از فلک قمر وعطارد و زهره ومریخ  می گذرد به فلک مشتری می رسد ودر آنجا با ارواح بزرگ منصور حلّاج،غالب دهلوی وطاهره مواجه می شود وداستان را به این صورت ادامه میدهد:

  پیش خود دیدم سه روح پاکباز

             آتش اندر سینه  شان گیتی  گداز

  در تب و تابی  ز هنگام  الست

            ازشراب نغمه های خویش مست

 غالب وحلاج  و خاتون عجم

           شور ها   افکنده   در  جان  حرم

این نواها روح را بخشد حیات

            گرمی او از درون  کائنات

سپس اقبال سه غزل تحت عنوان نوای حلاج ،نوای غالب ونوای طاهره میآورد وتحت عنوان نوای طاهره ابیاتی از غزل معروف اورا به مطلع زیر می نویسد.

                   گربتو افتدم نظر چهره به چهره روبرو

                   شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

وبعداقبال در باره این سه تن مطالبی میگوید.تحت عنوان طاهره میگوید:

از گناه بنده ای صاحب جنون

            کائنات   تازه   ای  آید   برون

شوق بی حد پرده ها را بر درد

            کهنگی  را  از   تماشا  می برد

آخر از دار و رسن گیرد نصیب

         بر نگردد  زنده  از کوی حبیب

جلوه او بنگر اندر شهر ودشت

            تا نپنداری  که از عالم گذشت

درضمیر عصر خودپوشیده است

                   اندراین خلوت چسان گنجیده است

          با توجه به شخصیت ممتاز و با نفوذ اقبال لاهوری در شبه قاره هند واینکه جاویدنامه به زبان های سندهی، پشتو، پنجابی،و اردو ترجمه شده باید گفت که مسافرت مارتا روت به آن صفحات وملا قات با اقبال از عوامل مؤثر شناخته شدن طاهره و علاقه مردم به او در شبه قاره هند بوده است که فقط چند مورد از آثاراین شناسائی در زیر ذکر میگردد.

۱- مولانا انور شاه کشمیری یکی از معروفترین روحانیون هندورئیس حوزه علمیه از غزل معروف طاهره استقبال کرد

۲-عزیز احمد استادزبان انگلیسی و شاعروداستان نویس معروف پاکستانی داستانی تمثیلی به نام زرین تاج(طاهره) نوشته(۱۹۴۹)که در ۱۹۶۳از رادیو پاکستان پخش شد..

۳-پروفسور محمد اسحاق استاد دانشگاه کلکته کتابی به زبان انگلیسی به نام "چهار تن از  شاعران ایرانی"  نوشته (۱۹۵۰)که در آن مفصل از طاهره یاد نموده است.

۴-شاد کشمیری شاعر اردو زبان قصیده ای در ستایش طاهره سروده است(۱۹۶۴)

۵-پروفسور یوسف سلیم چشتی می نویسد:"طاهره با انسان فانی عشق نداشت او عاشق آئین خویش بود وتا دم آخرین مسلک خود را تبلیغ میکرد.هیچ قوه ای اورا از مقصد حیات باز نداشت."

۶- جمیله هاشمی داستان نویس معروف پاکستانی اثری به نام "چهره به چهره روبرو"در شرح حیات طاهره دارد که در ۱۹۸۳ در لاهور به طبع رسید.

۷- اقبال شناس معروف هندی پروفسور جگن آزاد سفر نا مه ای تحت عنوان "در وطن کلمبوس" دارد که در۱۹۸۷ چاپ شد.دراین سفرنامه می نویسد"وقتی به مشرق الاذکار شیکاگو رسیدم از تازگی هوا و حدائق آن بی نهایت مسرور شدم دراین موقع دوستم افتخار نسیم ذکری ازطاهره کردوغزل"گر به توافتدم نظرچهره به چهره روبرو"را خواند احساس من در موسیقی آن اشعار گم شد و آن احساس را که او با بانی دیانت بهائی داشت حس کردم.

          طاهره در شبه قاره هند موضوع رساله های دکتری فراوان بوده است ده ها شاعراز اشعار او  استقبال کرده ویا به زبان های مختلف شرقی آنها را تر جمه کرده اند.

خاطره طاهره درشبه قاره هندهمچنان زنده است هرسال روز ۲۲ فروردین را به نام روز طاهره در پاکستان جشن میگیرند.

ومتأسّفانه هنوز  هم فکران وعاشقان طاهره که براثر اقدام او گام برمیدارند درکشور او زندانی اند وتحمل توهین وشکنجه مینمایندوهنوزعده ای نیز به مالکیت آنان نسبت به حضرت طاهره معترضند!

زان  چاه   که چهره   ترا  پوشیده    نوری  به زمین  و آسمان  جوشیده

زان نور سرشک قدسیان خوشیده     گردون به طواف بقعه ات کوشیده

             عالم  همه  در   ثنای  تو  هم  آوا

           یاد تو خوش است ونام تو روح فزا  

منابع

۱-"حضرت طاهره "دکتر محمد حسینی مؤسسه معارف بهائی کانادا ۲۰۰۰میلادی

۲-مقاله پروفسور صابر آفاقی جلد ۳خوشه های ادب وهنر سویس۱۹۹۲میلادی

۳-دیوان اقبال چاپ ۱۳۴۳طهران

۴-"طاهره" مارتا روت به انگلیسی

۵-یادداشت های خصوصی نویسنده مقاله

۶- شعر ابتدا وانتهای مقاله از مسمط ترجیع شاپور راسخ        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 10:3  توسط بیژن آزاد  | 

 

نسخه چاپي / ساعت و تاريخ مخابره خبر : : 13/10/1385      17:55:0       کد خبر : 28432       ارسال شده از :



گفت‌وگو با علي‌اكبر نقي‌پور ‌؛ يارمحمدخان؛ سردار مشروطه - يوسف ناصري


يارمحمدخان كرمانشاهي يكي از سرداران آزاديخواه و مشروطه‌طلب عصر قاجار است و برخي از نويسندگان نامدار ايراني از قبيل دكتر مهدي ملك‌زاده و احمد كسروي به خدمات و فداكاري‌هاي اين سردار مشروطه به طور مبسوط توجه كرده‌اند. اما دكتر علي‌اكبر نقي‌پور، اولين بار كتابي را با عنوان <يارمحمدخان؛ سردار مشروطه> به‌صورت مستقل به اين موضوع اختصاص داده است و گفت‌وگوي حاضر نيز به نوع نگرش و فعاليت‌ها و اقدامات اين سردار گمنام مانده عصر مشروطه اختصاص پيدا كرد. نقي‌پور در پايان سخنانش اظهار داشت كه بايستي آرامگاهي متناسب با شأن و خدمات يارمحمدخان، بر سرمزار اين سردار آزاديخواه برپا گردد.

در آثار و كتاب‌هاي تاريخي ما كه وقايع مرتبط با انقلاب مشروطيت را بررسي كرده‌اند، نام چندين شخصيت ايراني، بيش از ساير ايرانيان ذكر شده است. به‌گونه‌اي كه با يادآوري وقايع آن دوره، نام اين چندنفر به سرعت در ذهن تداعي مي‌شود. آقاي دكتر نقي‌پور، چه ضرورتي احساس كرديد كه كتاب <يارمحمدخان؛ سردار مشروطه> را تأليف كرده و يك كتاب مستقل را به فعاليت‌ها و نقش يارمحمدخان كرمانشاهي در جريان انقلاب مشروطه ايران اختصاص داديد؟ ‌


من شخصا علاقه بسيار زيادي به مطالعه تاريخ و خصوصا تاريخ معاصر ايران داشته و دارم و در اين ميان كتاب‌هاي تاريخي متعددي از جمله كتاب <تاريخ انقلاب مشروطيت ايران> تاليف دكتر مهدي ملك‌زاده و كتاب <تاريخ مشروطه ايران> مرحوم كسروي را مطالعه كرده‌ام. ‌


با مطالعه كتاب‌هاي تاريخي نويسندگان ايراني، متوجه شدم كه افراد و شخصيت‌هاي بزرگي داريم كه شايد در رديف ستارخان و باقرخان باشند و در عين باسواد بودن، گمنام باقي مانده‌اند. ‌


من چون كرمانشاهي بودم و يارمحمدخان را در محل مي‌شناختم و بستگان و اقوام او در كرمانشاه زندگي مي‌كردند، فهميدم كه اين سردار مشروطه، خيلي مظلوم واقع شده است. در كتاب‌هاي تاريخ ما هم صرفا اشاره‌هاي مختصري توسط كسروي و ملك‌زاده به نام او شده است و برخي اقدامات او را توضيح داده‌اند و برخي كتاب‌ها نيز فقط به ذكر اسم او اكتفا كرده‌اند. ‌


در چنين موقعيتي بود كه من براي اولين بار در مورد اين مرد، يك كتاب مستقل نوشتم. البته شايستگي او بيش از اين كتاب بود و خوشبختانه مدتي بعد از چاپ كتاب من، آقاي اردشير كشاورز نيز كتابي باعنوان <گرد كرد> در مورد يارمحمدخان نوشت كه كتابي بسيار مفصل است. ‌


احساس من اين بود كه يارمحمدخان از آدم سياسي خاص و باتجربه بوده و باسواد بوده است و صرفا به خاطر مسائل احساسي وارد مبارزات دوران مشروطيت نشد. ‌


انقلاب مشروطه ايران در سال 1285 شمسي به پيروزي رسيد و سلطنت مطلقه جاي خود را به سلطنت مشروطه داد. بعد از مرگ مظفرالدين شاه و شروع دوران حكومت محمدعلي شاه، وي نتوانست با مناسبات نظام جديد سازگاري نشان دهد و در دوره سلطنت وي بعد از به توپ بستن مجلس، دوره استبداد صغير شروع شد و اين استبداد تا زمان فتح تهران توسط نيروهاي ايل بختياري و سپهدار تنكابني در 1287 شمسي ادامه يافت. به نظر شما آزاديخواه شدن يارمحمدخان به چه صورت شكل گرفت؟ ‌


يارمحمدخان خواندن و نوشتن را در مكتبخانه‌هاي آن روزگار آموخت. در دوره جواني در توپخانه تيپ كرمانشاه استخدام شد و به درجه نايبي رسيد و بعدا هم به كميته غيرت پيوست. كميته غيرت هم توسط عبدالكريم غيرت، شاعر كرمانشاهي راه‌اندازي شده بود. اين كميته، مبلغ انديشه‌هاي آزاديخواهانه بود و يارمحمدخان در كنار آزاديخواهاني همچون احمدخان معتضدالدوله وزيري، ميرزاعلي خان وزيري، ابوالفتح ميرزا دولتشاهي و ابوالحسن‌خان زنگنه به فعاليت پرداخت و در صف مشروطه‌خواهان قرار گرفت. از اين طريق افكار و انديشه‌هاي آزاديخواهانه در مخيله يارمحمدخان پيدا شده بود. يعني اين نبود كه آدمي احساساتي باشد و يا فقط به خاطر سنت پهلواني به آنها بپيوندد. از آنجا كه سابقه توپچي‌گري هم داشت وقتي به مشروطه‌خواهان پيوست مي‌خواست از انرژي و پتانسيل خود در اين راه استفاده كند. ‌


در ضمن يارمحمدخان با مجتهد آزاديخواهي به نام حاج سيدمهدي در كرمانشاه ارتباط داشت و شايد بتوان گفت كه يارمحمدخان در سال‌هاي قبل از مشروطه جزو مريدان او بود. در واقع نطفه آزاديخواهي در ذهن اين انسان به مرور شكل مي‌گيرد. ‌


در كشاكش و مبارزاتي كه در نهايت منجر به پذيرش حكومت مشروطه از سوي مظفرالدين شاه شد، يارمحمدخان به همراه 2 هزار نفر در كنسولگري بريتانيا در كرمانشاه تحصن مي‌كنند...


به هرحال، قدرت در دست طرفداران حكومت مركزي ايران بود و انقلابيون و مشروطه‌خواهان براي اين كه كشته نشوند در كنسولگري انگليس متحصن شدند.


چنين اقدامي مي‌توانست وجهه مثبتي ايجاد كند؟


در آن زمان انگليس تظاهر مي‌كرد كه طرفدار حكومت مشروطه است و از استقرار آن در ايران جانبداري مي‌كند.


چه علل و عواملي موجب مي‌شوند كه يارمحمدخان به تدريج در سطح گسترده‌تر از ايالت كرمانشاه عصر قاجاري شهرت كسب كند؟


قبل از آن كه محمدعلي شاه دستور به توپ بستن مجلس شوراي ملي را بدهد و مجلس توسط لياخوف روسي فرمانده قزاقخانه گلوله‌باران شود، برخي از انقلابيون و حاميان حكومت مشروطه از جمله ملك‌المتكلمين از مناطق مختلف كشور كمك خواستند. براي مثال ملك‌المتكلمين با ارسال تلگراف به مقصد انجمن اصفهان، انجمن شيراز، انجمن كرمانشاهان و انجمن رشت درخواست كمك كرد و در تلگراف خود متذكر شده بود كه: <شاه برخلاف قسمي كه در پيشگاه الهي و ملت ايران خورده، به مخالفت ملت و مشروطيت كمربسته؛ اگر زودتر به كمك نرسيد كار از كار خواهد گذشت.> ‌


مخبرالسلطنه كه درآن زمان حكمران و والي آذربايجان بود در خاطراتش مي‌نويسد كه مردم در تلگراف‌خانه جمع شدند و حتي درخواست عزل شاه را مطرح كردند و در پي تدارك سرباز ملي و اعزام نيرو به تهران برآمدند.


به احتمال زياد، يارمحمدخان نيز پس از اطلاع از مضمون چنين تلگرافي، براي كمك به مشروطه‌طلبان به طرف تهران حركت كرده است. اما وقتي مي‌خواهند از راه قم به تهران بيايند متوجه مي‌شوند كه مجلس شوراي ملي به توپ بسته شده و ملك‌المتكلمين و جهانگير صوراسرافيل روزنامه‌نگار غيور و آزاديخواه به دستور محمدعلي شاه كشته شده‌اند. ‌


يارمحمدخان و چند نفر از اطرافيانش در قم مي‌مانند و بعد از اين كه آوازه آزاديخواهي مردم تبريز به رهبري ستارخان و باقرخان را مي‌شنوند عازم آذربايجان مي‌شوند. ‌


در جلد دوم تاريخ مشروطه ايران تأليف كسروي در اين زمينه آمده است: <تنها كساني كه از شهرهاي ايران به ياري تبريز آمدند يارمحمدخان كرمانشاهي و همراهان او بودند كه چون داستانش با پيشامدهاي تهران همبستگي دارد در اينجا مي‌نويسيم.> ‌ دكتر مهدي ملك‌زاده هم در كتاب تاريخ انقلاب مشروطه ايران (تاما) باتوجه به روحيه مشروطه‌خواهي يارمحمدخان مي‌نويسد: <از جمله كساني كه حقا نامش بايد در تاريخ مشروطيت ايران جاودان بماند، يارمحمدخان كرمانشاهي است.> يارمحمدخان پس از ورود به تبريز، رياست دسته‌اي از مجاهدين را پذيرفت و محافظت و دفاع از يك ناحيه مهم تبريز را عهده‌دار شد و تا آخرين روز جنگ‌هاي تبريز با كمال صداقت و دلاوري جنگيد. مطابق برخي آثار و نوشته‌هاي موجود، يارمحمدخان پس از آن كه تبريز به ناچار به واسطه ورود قشون روس دست از جنگ كشيد، تبريز را ترك كرد و رهسپار اردوي مجاهدين در شمال كشور شد كه مي‌خواستند براي فتح تهران و اعاده مشروطيت اقدام كنند. يارمحمدخان در تبريز در مقابله با نيروهاي محمدعلي شاه، رشادت‌هاي فراواني از خود نشان داد. حتي وقتي روزنامه حبل‌المتين كه در كلكته چاپ مي‌شد از ستارخان و برخي ديگر ستايش كرد، خود ستارخان به مدير آن نامه نوشت كه از ستايش يارمحمدخان دريغ نكند و يا وقتي كه محمدعلي شاه از سلطنت خلع مي‌شود و مجلس دوم شوراي ملي تشكيل مي‌شود، ستارخان در تلگرافي از سيدحسن تقي‌زاده نماينده آذربايجان، مي‌خواهد كه به‌منظور سپاسگزاري از خدمات يارمحمدخان، شغلي دولتي در تهران يا كرمانشاه به او واگذار كنند. همچنين ستارخان طي تلگرافي از سپهدار اعظم (محمدولي‌خان تنكابني) مي‌خواهد به پاس غيرت فوق‌العاده يارمحمدخان كرمانشاهي در مقابل جنود استبداد، رياست نيروهاي سواره يا پياده نظامي منطقه كرمانشاهان و يا هر منصب شايان ديگر به او اعطا كند تا جبران فداكاري‌هاي صادقانه او صورت گرفته باشد. ‌


ظاهرا اختلاف نگرش و عملكرد ستارخان و يارمحمدخان در همان دوران خود را نشان داده بود؟


در يكي از جنگ‌ها كه بين گروه ستارخان با دولتيان طرفدار محمدعلي شاه در روستاي الوار در شمال غربي تبريز روي داده بود و يكي از ارمني‌هاي طرفدار ستارخان در ميدان رزم كشته شد، ستارخان اصرار داشت كه هر جوري شده بايد جنازه آن فرد را در راه آزادي ايرانيان جان باخته، به تبريز بياورند و با نهايت احترام دفن كنند. اما يارمحمدخان گفته بود ما بايد عقب‌نشيني كنيم وگرنه ما را محاصره مي‌كنند. در نهايت هم ستارخان در آنجا مانده بود تا هوا تاريك شود و جنازه را بياورد. ‌


بعد از عزل محمدعلي شاه و پايان يافتن دوره استبداد صغير، شورشي در اردبيل به وقوع پيوسته بود و مخبرالسلطنه هدايت كه حاكم آذربايجان بوده است از ستارخان و دوستان او مي‌خواهد كه آن بلوا را بخوابانند. نيروهاي مخالف، ستارخان و بقيه همراهان او را وادار مي‌كنند كه در دژ <نارين قلعه> پناه بگيرند. وقتي مهمات‌شان هم روبه پايان مي‌رود، يارمحمدخان به ستارخان مي‌گويد ما ديگر نمي‌توانيم مقاومت كنيم. ستارخان مي‌گفت بايد تا لحظه آخر مقاومت كنيم و حاضر هم بود كشته شود. اما يارمحمدخان گفته بود مردم را مفت به كشتن مي‌دهي. ما كه براي غاز گرفتن نيامديم. با كدام فشنگ جنگ كنيم. حتي كار به جايي كشيده بود كه يارمحمدخان، به زور ستارخان را سوار اسب كرد و روي زين نشاند. يارمحمدخان، اعتقاد داشت كه مقاومت و كشته شدن در چنان حالتي، در واقع خودكشي است. به نظر مي‌رسد كه يارمحمدخان، يك نوع اقتدار سياسي روي انقلابيون داشته است و معتقد بوده كه ستارخان مي‌تواند منشأ خدمات مهمتري باشد. ‌


چرا يارمحمدخان نتوانست ستارخان و همراهان او را متقاعد كند تا قانون خلع‌سلاح مصوب دولت دموكرات وقت ايران را اجرا كنند. مسلما اگر چنان متقاعد شدني هم رخ مي‌داد حمله به ستارخان كه در پارك اتابك مستقر شده بود و زخمي شدن او هم پيش نمي‌آمد.


مجلس شوراي ملي پيشنهاد هيأت وزرا را به منظور خلع‌سلاح غيرنظاميان تصويب كرد و پس از آن از هشت نفر از سرداراني كه در اعاده مشروطيت زحمت كشيده بودند دعوت كرد تا در مورد اين خلع‌سلاح مشاوره صورت گيرد. دو تن از اين هشت نفر، ستارخان و باقرخان بودند. اين هشت نفر در نهايت همه هم‌قسم شدند كه قانون تصويب شده را اجرا كنند و در حفظ استقلال مملكت كوشش كنند. ‌


در هيأت دولت هم كه برتري با دموكرات‌ها بود، اصرار براين بود كه با خلع‌سلاح غيرنظاميان امنيت در پايتخت برقرار خواهد شد. مذاكرات متعددي با ستارخان و باقرخان براي اجراي قانون خلع‌سلاح انجام شد ولي جريان خلع‌سلاح به درازا كشيد. دولتيان و دموكرات‌ها پارك اتابك را محاصره كرده بودند ولي ستارخان و ساير مجاهدين در آنجا در محاصره قرار داشتند. ظاهرا از داخل پارك، تيري شليك مي‌شود و نيروهاي دولتي به آنجا حمله مي‌كنند و ستارخان هم در اين درگيري‌ها زخمي مي‌شود. ‌


ناگفته نماند كه قبل از درگيري‌ها يارمحمدخان حدود سه ساعت با ستارخان صحبت كرد تا قضيه پيش آمده به صورت مسالمت‌آميز حل شود ولي ظاهرا برخي اطرافيان ستارخان مايل به اجراي خلع‌سلاح نبودند و آن شليك گلوله‌اي هم كه در پارك صورت گرفت، دولتيان را به اين تصور انداخت كه ستارخان و اطرافيان او قصد مقاومت دارند. ‌


چرا سپهدار تنكابني، صدراعظم وقت ايران دستور مي‌دهد كه در روز اول فروردين ماه 1290 شمسي يارمحمدخان را بازداشت كنند؟ ‌


سپهدار تنكابني از محافظه‌كارترين آدم‌هايي بود كه به صف انقلابيون پيوست و انقلابي واقعي نبود. بعدا هم به گروه اعتداليون ملحق شد. همين آدم فئودال بود كه بسياري از شاهزادگان و اشراف قديمي را به مشاغل مهم و حساس منصوب كرد. همين سپهدار همان كسي بود كه بعد از قيام كميته ستار و تصرف رشت توسط انقلابيون، به آنجا رفت و بعد هم كه انقلابيون به سركردگي يپرم‌خان ارمني قزوين را تصرف كردند و مي‌خواستند به طرف تهران حركت كنند، چند بار مي‌خواست به زادگاه خود برگردد و صدور دستخط مجدد محمدعلي شاه را براي پذيرش مشروطيت، به عنوان دليل مطرح مي‌كرد. وقتي هم كه يپرم خان، تهران را به‌تصرف خود درآورد، سپهدار به تهران آمد و بعداز چند روز صدراعظم ايران شد.


سپهدار تنكابني به عنوان رئيس‌الوزرا اعتقاد داشت يارمحمدخان در ترور علاءالدوله (حاكم سابق تهران كه تاجر قند را تنبيه كرده بود)‌ نقش داشته و موجب سلب امنيت شده است...


اگر جامعه، جامعه‌اي سالم بود، كسي نبايد دست به ترور مي‌زد. ‌


ظاهرا ماليات نپرداختن علاءالدوله بهانه ترور شدنش بوده؟


البته سندي به دست نيامد كه يارمحمدخان در آن ترور نقش داشته. شايد هم به چنين عملي دست زده باشد ولي به هرحال، وقتي آزاديخواهان و مجاهدان عصر مشروطه ديدند آرمان‌هاي مشروطه تحقق پيدا نكرده و حكومت ايده‌آل سركار نيامده است دچار يأس شدند. چون مي‌ديدند اكثر شاهزادگان و طرفداران قديمي استبداد به مناصب مهم گماشته مي‌شوند. به نظرم حكومت مشروطه بايد محاكمه عادلانه برگزار مي‌كرد و اتهام يارمحمدخان را اثبات مي‌كرد. به طور كلي اعتقاد آزاديخواهان اين بود كه مشروطيت باز مسير خودش را به طرف همان استبداد قديم طي مي‌كند. به همين خاطر از وضعيت به‌وجود آمده بسيار ناراضي بودند و عصبانيت‌شان به اين دليل بود. ‌


دستگيري يارمحمدخان در دوران اوج اختلاف دموكرات‌ها و اعتداليون بود و در روز سيزدهم فروردين هم تصميم مي‌گيرند يارمحمدخان را از مسير كرمانشاه به عتبات تبعيد كنند. ‌


اما مردم كرمانشاه به هواداري يارمحمدخان برخاستند و ماموران دولتي و نيروهاي قزاق هم نتوانستند او را مجددا دستگير كنند. شوراي ايالتي كرمانشاه هم از مجلس شوراي ملي خواستار عفو و لغو حكم تبعيد يارمحمدخان شد. در همان ايام يپرم‌خان ارمني رئيس نظميه، ليست مفصلي به ميرزا صادق‌خان مستشارالدوله وزير داخله (كشور)، نايب السلطنه و سپهدار تنكابني رئيس‌الوزرا داده بود كه اسم فرمانفرما و عين‌الدوله نيز در آن ليست آمده بود و يپرم‌خان خواستار اعدام و حبس و تبعيد آنها شده بود، مستشارالدوله براي اينكه درخواست‌هاي يپرم‌خان را بدون جواب نگذارد از عين‌الدوله مي‌خواهد كه چند مدتي را براي سركشي از املاك خودش به فريمان برود و فرمانفرما را به عنوان حاكم كرمانشاه معرفي مي‌كند تا مدتي در خارج از تهران به سر ببرند. ‌ وقتي ليست يپرم‌خان به دست سپهدار مي‌رسد، او در جلسه هيأت دولت مي‌گويد كه اين مرد كه (يپرم‌خان) به من مي‌گويد اگر پيشنهاد من را عملي نكني، نمي‌توانم به خدمت خود ادامه دهم. ‌ به هرحالت، تأثيرگذاري يپرم‌خان در اعاده مشروطيت ايران غيرقابل انكار است و او بود كه در فتح تهران و خلع سلطنت از محمدعلي شاه نقش داشت و بعدا هم سپهدار به تهران آمد و رئيس‌الوزرا شد ولي متأسفانه سپهدار از يپرم‌خان با عنوان <مردكه> ياد مي‌كند. روزنامه <ايران نو> با مديريت رسول‌زاده در آن زمان نوشت: <يارمحمدخان كرمانشاهي را كه از اول عيد نوروز در خانه علاءالدوله توقيف بود به معيت چند نفر از مامورين امنيه تحت‌الحفظ به كرمانشاه فرستادند. يارمحمدخان يكي از سرداران به نام آزادي است كه امثال او مع‌الاسف خيلي كمياب است و از كميابي اين قبيل جوانان غيور و بي‌غرض است كه مملكت ما گرفتار اين همه بليات است. خدماتي كه يارمحمدخان در تبريز نموده چيزهايي است كه صفحات منور تاريخ انقلاب ايران را زينت‌بخش خواهد بود.> ‌ اتفاقا مدتي بعد، دولت مركزي ايران از يارمحمدخان مي‌خواهد كه به تهران بيايد و در سركوب شورشيان و طرفداران استبداد مثل سالارالدوله پسر سوم مظفرالدين شاه به دولت كمك كند. بعداز مدتي يارمحمدخان و نيروهاي معدودش شهر كرمانشاه را از تصرف سالارالدوله خارج كردند و سراغ اعظم‌الدوله حاكم وقت كرمانشاه رفت كه در سفارت عثماني متحصن شده بود و او از تحصن خارج شد. ‌


برخي از روزنامه‌هاي آن دوره نوشته بودند كه اغلب سرداران آزادي از راه مجاهدت داراي درشكه و سرمايه مي‌باشند. آقاي يارمحمدخان به غيراز شرافت و آزادي‌طلبي و ناموس خود چيزي را دارا نيست...


درست است. اگر در اردوكشي‌ها به كرمانشاه براي آزادسازي شهر از وجود نيروهاي سالارالدوله مي‌گفت من امتياز مي‌خواهم بايد به او مي‌دادند. اما يارمحمدخان به فكر كسب امتياز شخصي نبود. يعني به معناي واقعي آزاديخواه بود و فداكاري مي‌كرد. اما كسي مثل فرمانفرما كه حاكم كرمانشاه شد، اين‌جور نبود. او حتي يارمحمدخان را به همراه 300 نفر به عنوان پيشقراول در اردوكشي دوم فرستاد ولي بعدا نيروهاي تازه نفس را به كمك آنها نفرستاد. آنها هم با همين تعداد نيرو در مقابل 7000 نفر نيروي سالارالدوله به پيروزي رسيدند. اصولا مجاهدان جان بركف عصر مشروطه در مقابل پيشنهاد دولت براي سركوب سالارالدوله، چند خواسته مشخص به اين ترتيب داشتند:


1-آزادي بيان و مطبوعات ‌


2-آزادي اجتماعات ‌


3- لغو حكومت نظامي


4- آزاديخواهاني كه در واقعه اولتيماتوم روسيه دستگير و تبعيد شده بودند به خانه‌هاي خود برگردند.


بعد از استقرار فرمانفرما در كرمانشاه، اردوي نظامي به قصد سركوب سالارالدوله عازم كردستان مي‌شود ولي به چه منظور، يارمحمدخان از اردوي دولتي جدا شد و شهر كرمانشاه را به تصرف درمي‌آورد و فرمانفرما هم مجبور مي‌شود براي بازپس‌گيري شهر، جنگ با سالارالدوله را رها كند؟


يارمحمدخان وقتي مي‌بيند كه با چه زحمت و مشقتي در راه اعاده مشروطيت اقدام كرده‌اند ولي حكومت به دست شاهزاده‌هايي همچون فرمانفرما افتاده است، بسيار عصباني بود.


مطابق برخي روايات، يارمحمدخان با سالارالدوله نيز همراهي‌هايي داشته است. درحالي كه تلاش سالارالدوله براي به قدرت رساندن مجدد محمدعلي‌شاه بود و بعدا هم خودش ادعاي پادشاهي داشت. به نظر مي‌آيد كه همراهي با سالارالدوله، اقدام درستي نبوده است؟


يارمحمدخان نمي‌توانست در دو جبهه بجنگد. يعني قادر نبود به طور همزمان با سالارالدوله و فرمانفرما مقابله كند. به نظرش رسيد كه دفع سالارالدوله آسان‌تر است و بعدا مي‌تواند او را شكست بدهد. به همين دليل درصدد برآمد اول فرمانفرما را از ميان بردارد. همراهي با سالارالدوله يك اقدام تاكتيكي بود وگرنه يارمحمدخان به‌طور مطلق آدم آزاديخواهي بود و نمي‌توانست با طرز فكر مستبدانه سالارالدوله كنار بيايد. شايد هم مي‌خواست وضعيتي شبيه جريانات تبريز در دوره استبداد صغير بوجود بياورد. ‌


ضديت يارمحمدخان با فرمانفرما تا به آنجا مي‌كشد كه اين سردار مشروطه تصميم مي‌گيرد با سوراخ كردن ارگ حكومتي كرمانشاه، فرمانفرما را كشته يا دستگير كند، چه شد كه يارمحمدخان، قتل فرمانفرما را راه‌حل و علاج كار مي‌دانست؟ ‌


يارمحمدخان اعتقاد داشت كه باوجود افرادي مثل فرمانفرما حكومت مشروطه در ايران استقرار پيدا نخواهد كرد و مي‌خواست سراغ فرمانفرما برود كه كشته شد. البته شب قبل از آن، قصد خود را با سه نفر در ميان گذاشت.


يك نفر آقا براقصاب بود كه محافظت از محله چناني كرمانشاه را به او سپرد. با يكي از كدخدايان و معاريف شهر هم صحبت كرد و با يكي از افراد بانفوذ كرمانشاه به اسم حسن‌خان معاون‌الملك كه تفنگچي‌هاي زيادي هم داشت وارد مذاكره شد ولي حسن‌خان معاون‌الملك، اعلام كرد كه با فرمانفرما دوست است ولي سعي مي‌كند در جنگ طرفين، بي‌طرفي از خود نشان دهد. اما آقا براقصاب ماجرا را به فرمانفرما اطلاع داد و نيروهاي حاكم كرمانشاه، محل ورود يارمحمدخان را زيرنظر گرفتند و با شليك يك گلوله به دهانش، او را كشتند. ‌


قبر يارمحمدخان در انبار بهداري واقع در نزديكي چهارراه منزه قراردارد ولي متاسفانه آنجا به زباله‌داني تبديل شده است. ما انتظار داريم كه دولت حداقل يك مقبره مناسبي براي آن تهيه كند و توقع داريم كه آقاي غفوري استاندار جديد كرمانشاه كه خودش هم كرمانشاهي است در اين زمينه اقدام قابل‌توجهي انجام دهد. دليلي ندارد كه نسبت به اين سردار معروف عصر مشروطيت كم‌توجهي و يا بي‌حرمتي شود. ‌


يارمحمدخان به شدت از مشروطه واقعي دفاع كرد ولي مشروطه او را فراموش كرده است. اگرچه آدمي مثل دكتر مهدي ملك‌زاده و برخي ديگر از نويسندگان به عظمت فعاليت‌هاي يارمحمدخان اعتراف كرده‌اند. ‌



 




 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 8:57  توسط بیژن آزاد  | 

تضاد و تعارض در اينترنت

 
 
«همين امروز آغاز كن تا آينده را بدست آري. اينترنت اين جاست و دارد اتفاق مي‌افتد، همین امروز از آينده بهره بگیر».
نقل از يك آگهي در فايننشنال پرس انگلستان، مارس 1998

«اينترنت مشكلاتي دارد كه اغلب گريبانگير منابعي كه در مالكيت همگاني قرار دارند می شود: استفاده‌ي نادرست بالقوه، مسايل امنيتي و نوعي فقدان ساختار».
نقل از اطلاعيه‌ي مطبوعاتي اتحاديه‌ي بين‌المللي ارتباطات دوربرد ، اكتبر 1998

«روزگاري كه به نظر مي‌آمد اينترنت بيرون از قوانين سرمايه‌داري قرار دارد ديگر كم و بيش به سر آمده است». نقل از هات وايرد، 12 مارس 1999.

منتقدان اجتماعي ترقي‌خواه به طبع بدبين‌اند، آنها بارها شاهد بوده‌اند كه به سبب حرص و آز شركت‌هاي سرمايه‌داري و شكست و ناكامي سياسي، وعده و وعيد تقسيم نعمت‌ها و مواهب بر باد رفته است. اما اميد همچنان بر جاي مي‌ماند و با آميزه‌اي از ساده‌دلي، عزم راسخ، كوشش صادقانه پرورش مي‌يابد؛ يا بنا به لطيفه‌ي كوتاه گرامشي با بدبيني عقل و خوش‌بيني اراده. هيچ چيز بيش از دگرگوني‌هاي فني نمي‌تواند اميد جاوداني به پيشرفت را بارور كند. در دهه‌هاي اخير، پيدايش نيروهاي ارتباطي با شتاب و انعطاف‌پذيري غيرقابل تصور مجدداً به صورت پايه‌اي براي بازنويسي خيال‌آميز تاريخ آينده درآمده است. در ساليان اخير، تلويزيون چريكي، ويدئوي محلي، [برنامه‌هايي كه براي تهييج افكار عمومي به لحاظ اجتماعي و سياسي ساخته مي‌شود] و نيز راديوهاي دوسويه‌ي همگاني همه و همه اميد گذراي تأمين مواد و مصالح الكترونيكي را براي تنوع‌جويي و دگرانديشي عرضه داشته‌اند.

با اين همه، هر يك از اين ابزار به عنوان يك وسيله‌ي مؤثر دگرگوني اجتماعي از بين رفته‌اند. در نظر مورخاني كه با تاريخچه‌ي اختراع دستگاه چاپ، پيدايش روزنامه، يا بنگاه‌هاي سخن‌پراكني آشنايي دارند جاي تعجب نيست كه نوآوري‌هاي فني در دستگاه ستم و نابرابري ادغام شوند. با اين همه هنگامي كه سرمايه‌داري در اواخر قرن بيستم به چيزي شبيه به يك مرز انتقالي رسيد، اين احساس كه توانايي چشمگير و بي‌سابقه تكنولوژي‌هاي مبتني بر كامپيوترهاي جديد ممكن است چيزي يك سره متفاوت باشند بار ديگر آتش زير خاكستر خوش‌بيني راديكال را شعله‌ور ساخت. آخرين منبع چنين خوش‌بيني‌اي پيدايش اينترنت است؛ و اينترنت گسترش تصاعدي سلسله‌اي از شبكه‌هاي كاميپوتري است كه فرهنگ، گزافه‌گرايي بي‌پايان رسانه‌اي، ادبيات فزاينده و حتي نوع يا ژانر آغازيني از فيلم‌ها و داستان‌پردازي‌هاي آينده گران خاص خود را ابداع كرده است. سرانجام به نظر مي‌رسد كه روياي عرضه‌ي الكترونيكي آرمان‌هاي جفرسوني در دسترس ماست چنان كه سياستمداراني چون توني بلر در انگلستان و ال گور در ايالات متحده تلاش مي‌كنند تا به صورت آينده‌گران سياست عصر رايانه درآيند. هيچ كس فرصت بهره‌گيري از چنين تحولي را از دست نمي‌دهد، حتي نيوت گينگريچ هم به ما اطمينان مي‌دهد كه اين عصر جديد، انقلابي در كالاها و خدمات در پي خواهد داشت كه اكثريت مردم را توانمند خواهد كرد و وضع آنان را بهبود خواهد بخشيد (به صف اكثريت توجه كنيد: حتي ‌آينده‌گرايان نيز هواي «داو» شرط‌بندي خود را دارند). اين‌ها كافي است كه آب دهان آدم را راه بيندازند گرچه گينگريچ در ادامه مي‌گويد كه ايالات متحده مي‌تواند با پيشگام شدن در تغيير و تحول كالاهاي تازه، خدمات، سيستم‌ها، استانداردهاي مربوط به يك انقلاب تكنولوژيك، سودهاي هنگفت به دست آورد.

در اين مقاله من مي‌خواهم از پيامدهاي رشد و گسترش اينترنت ارزيابي گسترده‌تري به دست دهم و آن را در كنار برخي ملاحظات مربوط به نابرابري اطلاعاتي جهاني بررسي كنم. اعجوبه‌ها و سودهاي خالص تاريخچه‌ي اينترنت و در واقع به طور كلي تاريخچه‌ي صنعت كامپيوتر، افسانه‌ي دلكشي است كه در عالم صغير روياي آمريكايي مي‌گنجد: داستان اين است كه مردان جوان پرجنب و جوش و مبتكري در حياط خلوت خانه‌ها و يا در انباري‌ها نيروي محركي را تشكيل مي‌دهند كه صنعتي را به راه مي‌اندازد كه آغازگر ورود ايالات متحده به عصر اطلاعات است. اين سوداگران فني كه چيزي براي خطر كردن ندارند جز اندكي دلار، جز رويا، جز چند وسيله و ابزار قرضي و جز اعجوبگي فني، به هيأت كارنگي‌ها، هرست‌ها، اديسون‌ها، دوپون‌ها و راكفلرهاي جديد دوران رايانه درمي‌آيند. اكونوميست‌ رشد و گسترش اينترنت را نه حسن تصادف و يا پيروي از مد روز بلكه پيامد قدرت مهار نشده‌ي خلاقيت فردي مي‌شمارد. اگر اين اتفاق در حوزه‌ي اقتصاد رخ دهد نشانه‌ي پيروزي بازار آزاد بر برنامه‌ريزي متمركز، در عرصه‌ي موسيقي چيرگي جاز بر باخ، در حوزه‌ي سياست برتري دموكراسي بر ديكتاتوري به شمار مي‌آيد، اين نمايش‌پردازي نيز مانند بسياري از داستان‌هاي اساطيري هسته‌اي از حقيقت دربردارد. آرمان‌هاي پيشتازي كه در رشد و گسترش اوليه‌ي اينترنت سهيم بودند به قسمت زيادي از فرهنگ اينترنتي كمي آب و رنگ هيچي‌وار داده است؛ در همان حال كه شبكه‌هاي كامپيوتري خود را به شعارهاي عصر جديد غرب آمريكا، شمينيسم تكنولوژيك و ايفاي نقش جهان‌هاي شگفت‌آور مي‌آرايند. اينها خيالات واهي است؛ اما از همان آغاز مطرح بوده است و جاي تعجب نيست كه دوستداراني چون راينگلد با حسرت اعلام خطر مي‌كنند. او مي‌گويد «هنوز براي مردم سراسر جهان امكان اين هست كه بكوشند كه اين قلمرو نوين گفتمان حياتي بشري به روي شهروندان اين سياره باز بماند، پيش از آنكه كله گنده‌هاي سياسي و اقتصادي آن را بقاپند سانسورش كنند، معيار و اندازه‌اي برايش معين كنند و از نو آن را به ما بفروشند». اين جا راينگلد بيش از آنكه انتظار داشته باشد اميدوار است. با اين همه، سرچشمه‌ي پيدايش اينترنت را نبايد در حياط خلوت خانه‌هاي اين اعجوبه‌ها جست.

زندگي اينترنتي در سازمان‌هاي طرح‌هاي پژوهشي عالي پنتاگون آغاز شد. نياز به شيوه‌اي كه بتواند پژوهشگران كامپيوترهاي نظامي را به يكديگر پيوند دهد به پيدايش فني مي‌انجامد كه توانست داده‌هاي انتقال يافته را به بسته يا بلوك تقسيم كند. چنين فني هم امنيت داده‌ها را ميسر مي‌ساخت (بخش‌هايي از پيام‌ها را نمي‌توان گوش ايستاد) و هم سالم ماندن آنها را تضمين مي‌كرد (حتي حمله‌هاي اتمي تنها مي‌تواند به بخشي از يك شبكه اصابت كند به نحوي كه بخش‌هاي ديگر دست نخورده مي‌مانند و زمام كار را به دست مي‌گيرند). آزمايش‌هاي اوليه در اواسط دهه‌ي شصت ميلادي هم زمان بود با كارهايي كه در آزمايشگاه ملي فيزيك در انگلستان انجام مي‌پذيرفت.

هنگامي كه آرپنت از چهار گره در سال 1969 به حدود يك صد گره در 1975 افزايش يافت، به سازمان ارتباطات دفاعي تحويل شد. در دهه‌ي 1980 شبكه‌هاي دانشگاهي در سايه‌ي پشتيباني بنياد ملي علوم گسترش يافتند. ان.اس.اف. نت كه بدين ترتيب به وجود آمد در 1990 جانشين آرپنت شد. از سوي ديگر، واگذاري شبكه‌هاي منطقه اي.ان.اس.اف به بخش خصوصي موجب پيدايش شالوده‌ي تجاري براي شبكه‌هاي به هم بسته‌اي شد كه در آن زمان وجود داشتند و مبناي همه‌ي رشد و گسترش‌هاي بعدي شدند. هم چنان كه اينترنت تقريباً به طور تصاعدي گسترش مي‌يابد، مجموعه‌اي كاملاً تجاري از سيستم‌هاي اصلي ساخته و پرداخته مي‌شود و جاي سيستم‌هايي را مي‌گيرد كه پيش از اين دولت ايجاد كرده بود. تأمين‌كنندگان خدمات اينترنتي تبديل به شركت‌هاي عام بزرگ شده‌اند و يا در هم ادغام گشته‌اند. در سال 1995 همه‌ي محدوديت‌هاي باقي مانده بر سر راه استفاده‌ي تجاري از اينترنت از ميان رفت. اريك اشميت، رئيس كل فني سان‌مايكروسيستمز، اين موضوع را به سادگي چنين توضيح مي‌دهد: «تأمين خدمات براي مشتريان عبارت است از كاربرد مرگبار اينترنت». از نظر راس جونز، مدير برنامه‌هاي ديجيتال اينترنت، اينترنت «عرصه‌ي پرباري براي كشف امكانات تجاري محسوب مي‌شود» و يا اگر بخواهيم از اكونوميست نقل كنيم «اينترنت ديگر بالغ شده بود». اندازه‌ي اينترنت، به هر معنايي كه بگيريم، تقريباً هر سال دو برابر مي‌شود. علم حساب و اغراق‌گويي را به هم بياميزيد، آن گاه همه‌ي ساكنان اين سياره با هم ارتباط خواهند يافت. ورلد وايد وب (شبكه‌ي جهاني) در سال 1989 در مركز پژوهش‌هاي ذره‌اي اروپا ايجاد شد، ولي فقط در سال 1993 اوج گرفت يعني هنگامي كه پس از ساخته شدن نرم‌افزارها در دانشگاه ايلينويز و سپس در جاهاي ديگر «مرورگران» * و رابطه‌هاي گرافيكي را به وجود آورد تا امكان پژوهش و بازبيني «صفحات» شبكه‌ي جهاني ممكن شود. با ورود امكانات چند رسانه‌اي براي اينترنت، توليدكنندگان تجاري مرورگراني چون نت اسكيپ يك شبه ثروتمند شدند. تا سال 1995 بيش از سي هزار پايگاه اطلاعات در اينترنت به وجود آمد و از آن پس تقريباً هر دو يا سه ماه دو برابر شده است و احتمالاً شماره‌هاي آنها اكنون افزودن بر ميليون‌ها است. مهم‌ترين دگرگوني در ويژگي شبكه‌ي جهاني افزايش شديد پايگاه‌هاي تجاري بوده است. بنا بر ارزيابي مؤسسه‌ي فني ماساچوست نسبت مراكزي كه به استفاده‌ي تجاري اختصاص دارند از 416% در كل در 1993، به 50% در كل در اوايل 1998 افزايش يافته است. دريافت ماهيت كاربرد اينترنت عموماً مي‌تواند از راه بررسي «قلمروهاي» كاربردي آن صورت گيرد. در 1994 استفاده از قلمروي تجاري “Com” به عنوان رايج‌ترين نام جايگزين قلمروي آموزشي “edu” شده بود؛ و اين زماني بود كه شركت‌ها كشف كردند كه شبكه چيزي بيش از يك پاتوق اعجوبه‌ها است. نت ورك ويزاردز در بررسي خود در ژانويه‌ي 1996 نشان مي‌دهد كه 4/9 ميليون كامپيوتر ميزبان به اينترنت متصل‌اند كه از اين تعداد، قلمروي تجاري “com” به تنهايي گسترده‌ترين قلمرو را به خود اختصاص داده است و از مجموع قلمروهاي علمي / آموزشي “edu” و دولتي “gov” نيز وسيع‌تر است. كله‌گنده‌ها وارد گود مي‌شوند

در اواسط دهه‌ي 1990 دو ويژگي شركت‌هاي بزرگ در بخش‌هاي ارتباطات دوربرد و اطلاعات جلوه‌اي چشمگير دارد. نخست آن كه موج عظيمي از ادغام‌ها، الحاق‌ها و يا تشكيل شركت‌ها رخ مي‌دهد. دوم آنكه فعاليت‌ها گوناگوني و تنوع مي‌يابند. هر دو حركت همان طور كه روند تجاري‌سازي اينترنت جدي‌تر مي‌گردد، طراحي مي‌شوند تا شركت‌هاي عظيم را در موقعيتي برتر قرار دهند. بنابر بررسي براودو بيوا سوشييتس در 1995 ميزان ادغام‌ها و دادوستد شركت‌ها در صنعت تكنولوژي اطلاعات 57% افزايش يافت و قيمت معادلات انجام شده به 143 ميليون دلار رسيد. شركت‌هاي تكنولوژي اطلاعات با همه‌ي توش و توان خود درصدد رسيدن به جايگاه مهمي بودند كه لازمه‌ي رقابت در بازار بين‌المللي است، در عين آن كه به ويژه طالب نوعي از همياري بودند كه پيوند با شركت‌هايي را مجاز مي‌شمرد كه به تازگي نظارت دولتي از آن حذف شده بود. بنابراين دليل حضور در شبكه‌ي جهاني نه به صورت مد روز تازه به دوران رسيده‌ها بلكه به صورت يكي از مقتضيات و ضرورت‌هاي كسب و كار درآمد. اين فعاليت‌ها در اروپا بيشتر در عرصه‌ي ارتباطات دوربرد، در ايالات متحده در بخش سمعي بصري، در ژاپن در صنايع الكترونيك متمركز بوده است. آلمان بزرگ‌ترين بازار ارتباطات دوربرد است و تاكنون در اين زمينه ادغام‌هايي با شركت‌هاي آمريكايي (تيسن ـ بل ساوت) و شركت‌هاي انگليسي (وياگ اينتركام بي‌تي و با كيبل‌اند و ايرلس) صورت داده است. اتحاديه‌هاي اخير در بخش‌هاي سمعي بصري همكاري‌هايي با او.ژ.س. فرانسه و فوكس قرن بيستم و نيز قرارداد توليد مشترك ميان تلويزيون فرانسه و تايم وارنر را دربرمي‌گيرد. روند گسترده‌تر ادغام‌هاي عظيم در بخش‌هاي سمعي بصري شامل تصاحب ام.سي.اي. از سوي شركت كانادايي غول‌آساي شراب و نوشابه‌سازي سيگرم نيز مي‌شود كه كنترل استوديوهاي فيلم‌سازي يونيورسال را هم در دست دارد. نمونه‌هاي ديگر اين ادغام‌ها عبارت‌اند از خريد سهام ترنر برودكستينگ از سوي تايم وارنر، خريد كپتال سيتيز (كه شبكه‌ي اي.بي.سي. را نيز در خود دارد) از سوي شركت والت ديزني و خريد شبكه‌ي سي.بي.اس. از سوي وستينگ هاوس. هنگامي كه پخش و توزيع به صورت اولويت بعدي امر تجاري شدن اينترنت درمي‌آيد رشد و گسترش سياست ادغام عمودي، بخش سمعي بصري را در موقعيت اصلي و كليدي قرار مي‌دهد. خريد سهام استوديوهاي فيلم‌سازي پارامونت در سال 1994 از سوي شركت‌ رسانه‌اي غول‌آساي واياكام (كه كانال‌هاي ام.تي.وي. را اداره مي‌كند) به خوبي نشان‌دهنده‌ي اين نكته است. اين ادغام عمودي از بسياري جهات ممكن است از هم‌گرايي‌هاي پرسروصداي صنايع مربوط به ارتباطات دوربرد، كامپيوتر و خبرپراكني پراهميت‌تر باشد. مورد اخير بهره‌برداري تكنولوژيكي از امري است كه در وهله‌ي نخست بايد آن را به صورت يك استراتژي مالي و اقتصادي در نظر گرفت. اين جا ناگزير به برخي اسامي آشناي ديگر برمي‌خوريم. نيوز كورپورشن متعلق به روپرت مرداك با سرمايه‌گذاري مشترك با شركت مخابراتي راه دور ام.سي. آي. در عرصه‌ي خدمات اطلاع‌رساني وارد اين صحنه شد. از جمله‌ي اين خدمات اف.واي.آي آن لاين متعلق به ام.سي.آي. پست الكترونيكي، شبكه‌ي دلفي متعلق به نيوزكورپ، بازي‌هاي كامپيوتري برخط كسماي است. همزمان، شركت‌ مايكروسافت با عرضه‌ي مايكروسافت نت ورك و اجراي طرح‌هاي آزمايشي در بخش سمعي و بصري از طريق خريد سهام شركت دريم ووركس و همكاري با شبكه‌ي ان.بي.سي. و كسب مجوز تكثير بازي‌هاي ويدئويي آغاز به كار كرد. به اين ترتيب روياي دستيابي به دموكراسي جفرسوني از راه فيبرهاي نوري فقط به فرصت صرفه‌جويي بيست دقيقه راهپيمايي تا محل كرايه‌ ويدئو تبديل مي‌شود. به دشواري مي‌توان اين وعده و وعيدهاي مرداك را با واقعيت تطبيق داد كه چنين اقدامي «مي‌تواند ميان منافع اجتماعات گوناگون پلي بزند، فرصت‌هايي براي برقراري ارتباط و رشد و گسترش آن بيافريند و تجربه‌ي روزانه‌ي افراد را از هر دست و طبقه، پربار سازد.» در اساس، شركت‌ها مي‌توانند براي بازاريابي سه نوع كالا از شبكه بهره بگيرند: فرآورده‌هاي توليدي خود، دسترسي به شبكه، تبليغات. استفاده از شبكه براي بازاريابي به تازگي آغاز شده و با مشكلاتي مدام به ويژه عدم امنيت در پرداخت‌ها، همراه است. مشكل عمده‌ي تبليغات سرشماري دقيق تعداد مخاطبان است كه هم اكنون اين موضوع را مورد توجه ويژه قرار گرفته است. تاكنون چند بار به پايگاه شما «سرزده» و يا از آن استفاده كرده‌اند؟ به رغم اين بي‌اطميناني، نرخ تبليغات در حال تثبيت شدن است. پايگاه‌هاي همه پسندي مانند پلي بوي براي عرضه‌ي يك اتصال به اندازه‌ي يك تمبر پستي به صفحات خود، مبلغي تا حدود صدهزار دلار طلب مي‌كند.

در انگلستان، الكترونيك تلگراف براي نمايش هفته‌اي يك اتصال دكمه‌اي بر روي صفحه‌ي نمايش خود مبلغ بيست‌وپنج هزار پوند درخواست مي‌كند. پلي بوي ادعا مي‌كند تا نوامبر 1995 روزانه بيش از سه ميليون بار به پايگاه آنان، «سر زده» اند. جاناتان نلسون، مديركل شركت‌ تخصصي اُرگنيك آن لاين، مي‌گويد: «ما به پايگاه‌هاي اطلاعات به منزله‌ي وسيله‌اي براي تجمع چشم‌هايي مي‌نگريم كه مي‌كوشند تا مردم را به اين عرصه بكشند و تجربه‌اي به آنان عرضه كنند. هدف، جلب افراد مناسب به جايگاه‌هايي است كه با توجه به عناصر دقيق جمعيت‌شناسي معين شده‌اند». براي شركت‌هايي كه در زمينه‌ي سرگرمي‌ها فعال‌اند اين روش مستقيم‌تر است. سي.ان.ان. آن لاين داستان‌هايي را برمي‌گزيند كه نظر به مردان جوان طبقه بالا دارد. ارايه‌ي چنين خدماتي اين امكان را فراهم مي‌آورد تا اين شركت‌ها بتوانند مشتريان خود را بفريبند و از ارايه‌ي خدمات اضافي به آنان كه فراتر از خدمات رايگان اصلي است سود ببرند. نظام نرخ‌بندي اين خدمات اضافي همانند نظام نرخ‌بندي تلويزيون كابلي است. كلمبيا تري استار در سال 1995 اقدام به راه‌اندازي يك پايگاه اطلاعات كرد. اين مركز با استفاده از ترفندهايي مانند نظرسنجي در مورد اينكه آيا هنرپيشه‌ي نقش اول فلان فيلم كمدي موقعيت [به مجموعه‌هاي تلويزيوني خنده‌داري گفته مي‌شود كه شخصيت‌هاي عادي در قسمت‌هاي از پيش تدارك‌‌ديده‌اي خط داستان را ادامه مي‌دهند.] بايد آبستن شود يا نه و يا با طرح معماهايي درباره‌ي فلان سابقه‌ي تلويزيوني به جلب وفاداري تماشاگران مي‌پردازد. ريچارد گلوسو معاون ارشد كلمبيا تري استار، مي‌گويد: «موفقيت ما در افزايش شمار تماشاگران برنامه‌هاي ماست». تنگناهاي رايانه‌اي: تضاد و تعارض در اينترنت خريد سهام از سوي شركت‌ها و تجاري كردن اينترنت مي‌تواند به آساني به شكست‌طلبي فرساينده‌اي بينجامد و به اين نتيجه برسد كه نيروهاي هم‌چنان مهاجم «بازار آزاد» تكنولوژي بالقوه و رهايي‌بخش ديگري را به محاصره‌ي خود درآورده‌اند. اما اينترنت در اين مرحله از رشد و گسترش خود، نمود آشكار آن دسته از انتخاب‌ها و تضادهايي است كه در بطن هر موقعيت حساس سياسي وجود دارند. چهار قلمرو اصلي زير روشنگر وضعيت نامطمئن و فرصت‌هاي موجود است: كاربرد اجتماعي يا سازوكار بازار خصوصيات دوگانه‌ي ذاتي ارزش‌ مصرف و ارزش مبادله عميقاً در رشد و تكامل سيستم‌هاي ارتباطي مانند اينترنت ريشه دارند حتي ناپي‌گيرترين شبكه‌گردان پس از گذشت و گذار كوتاهي در شبكه با نمونه‌هايي از پتانسيل كاملاً مترقي تكامل اجتماعي آن روبه‌رو خواهد شد.

در سال 1990 در لندن، مك دونالدز ادعانامه‌اي عليه پنج آنارشيست ابلاغ كرد؛ بر طبق اين ادعانامه اين پنج آنارشيست با انتشار يك جزوه به طرزي ناخوشايند با آشكار ساختن جزئيات اعمال و شيوه‌هاي استخدامي اين شركت غول‌آساي غذايي نسبت به آن هتك حركت روا داشته و روش‌هاي كشت و توليد مواد غذايي آن را مورد ترديد قرار داده بودند. اين محاكمه ابعادي ديكنزي به خود گرفت؛ دو تن از مدعيان، يكي پدر بي‌همسر و بيكار و ديگري باغبان سابقي كه اكنون در مشروب‌فروشي كار مي‌كند، اثبات كرده‌اند وكيلان دعاوي، خودآموخته و خستگي‌ناپذيري شده‌اند كه ماجراي بي‌پايان و آزاردهنده‌اي را براي شركت مك دونالدز دنبال مي‌كنند. اين شركت به رغم فروش كل خود كه بالغ بر 26 ميليارد دلار مي‌شود و استفاده از گروه مشاوران حقوقي خود كه روزانه ده‌هزار دلار هزينه برمي‌دارد، نتوانسته است اين دو تن را در طولاني‌ترين محاكمه‌ي غيرنظامي تاريخ انگلستان شكست دهد. يكي از مهم‌ترين حمايت‌هايي كه از متهمان به عمل آمد ايجاد يك پايگاه اينترنت بود كه به مدد آن ميليون‌ها رويدادي كه نشانگر نقطه ضعف‌هاي مك دونالدز بود شرح و بسط داده شد و تمام مقالات انتقادي يا كارتوني كه در اين مدت تهيه شده از طريق الكترونيكي در اختيار گسترده‌ترين مخاطبان قرار گرفت. نمونه‌هايي از اين دست بي‌شمارند.

بررسي‌هاي انجام شده گواه آن است كه درخواست براي كسب اطلاعات بر روي شبكه‌ي جهاني بالاست و در حقيقت بيش از درخواست‌هاي مربوط به برنامه‌هاي سرگرم‌كننده است. در نظرخواهي شركت هريس در 1994 آشكار شد كه 63% مصرف‌كنندگان خواهان اطلاعاتي درباره‌ي دولت يا بهداشت يا ديگر موضوع‌هاي مربوط به خدمات عمومي هستند. تقريباً سه چهارم خواهان اخبار سفارشي، تنها 40% علاقه‌مند به دسترسي به فيلم روي اينترنت و به مراتب كمتر از اين تعداد خواهان خريد كالا از راه دور بوده‌اند. پس چرا سياست شركت‌ها درست در جهت مخالف است؟ زيرا همان طور كه هوارد بسر اشاره مي‌كند تنها مي‌توان گفت «اين صنعت معتقد است كه در درازمدت اثبات مي‌شود كه اين دسته از خدمات سودآورترند». پرسش اينجاست كه عرضه يا تقاضا، كدام سبب رشد و گسترش اينترنت خواهد شد؟ شركت آوم ، مشاوران يوروپيين كاميشن، تخمين مي‌زنند كه در سال‌هاي آتي، خدمات چند رسانه‌اي شبكه‌اي در شمال غرب اروپا 42% از درآمد خود را از راه ارايه‌ي برنامه‌هاي سرگرم‌كننده و پورنوگرافي كسب خواهد كرد و تنها 11% اين درآمد از راه خدمات اطلاعاتي به دست خواهد آمد. وقتي كه وياكام، شركت پارامونت را به 10 ميليارد دلار خريد بسياري در عاقلانه بودن اين معامله شك كردند زيرا اين مبلغ 17 برابر ارزش نقدي شركت پارامونت بود؛ اما تلويزيون پارامونت و انبار فيلم‌هاي آن با يافتن كانال‌هاي پخش اضافي، حق اشتراك مصرف‌كنندگان جديد و مخاطبان گسترده براي تبليغات، منبع پرارزشي براي بهره‌برداري فراهم مي‌آورد. همزمان با اتحاد مايكروسافت و ان.بي.سي. براي تهيه‌ي برنامه‌هاي تلويزيوني بيست و چهار ساعته و اخبار اينترنتي، ديگر شركت‌هاي خبرپراكني نيز به اينترنت هجوم آورند. تا مارس 1996 حدود سيصد هزار صفحه‌ي اصلي روي شبكه از لغت «تلويزيون» به عنوان كليد واژه‌ي خود بهره مي‌جستند. ادغام يا حذف نخستين روياپردازان شبكه‌اي، جهان الكترونيكي مرتبط با همي را در نظر داشتند كه در آن اجتماعات واقعي در يك كمون رايانه‌اي جهان نسبت به هم پشتيباني و صميمت متقابل نشان مي‌دهند. در اين روياپردازي به خلاف ساختارهاي كهن سلسله مراتبي عمودي، ساختار اطلاعاتي افقي خواهد بود. در مجادلات بحث‌انگيز درباره‌ي سانسور و پورنوگرافي بر روي شبكه به حق به مسأله‌ي حذف و طرد زنان از اين جديدترين «بازيچه‌ي پسربچه‌ها» توجه شده است. نمونه‌هاي اسفناك فحاشي فراملي از طريق شبكه‌هاي، ورود تبليغاتچي‌هاي ناخوشايندي مانند «پيمپس.آر.يواس» آن‌لاين به اينترنت، پايه و اساس منطقي انتقادهاي كساني چون ديل اسپندر را فراهم آورده است. اسپندر در كتاب غرغر كردن در شبكه مي‌گويد، ماهيت جنس پرستانه‌ي خطوط و يا ايستگاه‌هاي گپ‌زني و نيز ذات مردسالارانه‌ي رشد و گسترش آنها سبب حذف زنان از شبكه گشته است؛ اما احتمالاً بهاي اين وسايل و ابزار سهم اساسي‌تري در پيدايش اين شكاف و حذف و طرد افراد دارد. امر تثبيت و تحكيم ساختار بازار ناگزير همان الگوهاي حذف و تمايزگذاري موجود در تكنولوژي‌هاي پيشين را تكرار مي‌كند. دستيابي به اينترنت مستلزم داشتن كامپيوتر سطح بالا، داشتن خط تلفن و مودم، است. در انگلستان بسياري از خانواده‌هاي تنگ دست حتي به تلفن نيز دسترسي ندارند؛ حال آنكه فقط بهاي سخت‌افزار براي شروع حدود، بيست‌هزار دلار مي‌شود كه اين مبلغ به مراتب بيش از سرمايه‌اي است كه احتمالاً اين گونه خانواده‌ها هرگز نخواهند داشت. هزينه‌هاي اتصال به شبكه كه در حال حاضر پرداخت ماهيانه حدود 27 دلار را به شركت‌هايي مانند كامپيوسرو دربرمي‌گيرد مبلغ كلاني نيست؛ اما تقريباً معادل يك چهارم مقرري ماهيانه‌ي تأمين اجتماعي براي يك نوجوان است. بررسي‌هاي اخير نشان مي‌دهد كه سطح خريد كامپيوترهاي خانگي به حداكثر خود رسيده است؛ نرخ افزايش آن در سال 1995 در ايالات متحده تقريباً صفر بود. بيشتر اقلام فروش رفته به جاي آنكه در ميان مشتريان جديد پخش شود در اختيار آن دسته از صاحبان فعلي كامپيوتر قرار گرفته است كه مي‌خواهند وسايل و ابزار خود را بهبود بخشند؛ و اين جاست كه شكاف‌هاي موجود عميق‌تر مي‌شوند. دلايلي در دست است كه بر اين روند صحه مي‌گذارد.

نيكلاس نگروپونته، رئيس ام.آي.تي.ميديا لب كه خيال‌پرداز دوران رايانه‌هاست، اين روند را چنين ارزيابي مي‌كند: «برخي نگران شكاف اجتماعي ميان بهره‌مندان اطلاعات و بي‌بهره‌گان از اطلاعات، ميان داراها و ندارها و ميان جهان اول و جهان سوم‌اند؛ اما شكاف فرهنگي واقعي شكاف ميان نسل‌ها خواهد بود». ولي سخنان وي نادرست است. دور لاكر در بررسي خود نشان مي‌دهد كه بخش اعظم كاربران اينترنت مردان طبقه متوسط 25 تا 34 ساله‌اند، اما بررسي ديگر در سال 1995 در انگلستان از سوي ان.اُ.پي. نشانگر آن است كه يك سوم كاربران 35 تا 54 ساله و يك سوم آنان زن هستند. درآمد، وجه عمده‌ي تمايز ميان كاربران است. درآمد ساليانه‌ي حدود يك سوم از آنان بيش از بيست‌وپنج هزار پوند است. خوانندگان فايننشنال تايمز بيش از ديگران بر روي شبكه حضور داشتند. نيلسن * به پژوهش گسترده‌تري در ايالات متحده و كانادا دست زد و دريافت كه كاربران شبكه‌ي جهاني درآمدهاي بالايي دارند (درآمد 25% از آنان افزون بر هشتادهزار دلار است)، نيمي از آنان مشاغل حرفه‌اي و مديريتي دارند و دو سوم داراي مدارك تحصيلي دانشگاهي‌اند. پيدايش كالاهاي ارتباطي جديد با گسترش فزاينده‌ي نابرابري درآمدها مصادف شده است. در انگلستان دگرگوني‌هاي بازار كار، سياست‌هاي مالياتي و رفاهي دوران تاچر، بازسازي و تباهي صنعتي، نظامي از نابرابري‌ها پديد آورده‌اند كه در اين قرن بي‌سابقه بوده است؛ اما اين پايه و اساس ارتباطات اجتماعي نيست. دهكده‌ي جهاني به بازار رايانه‌اي بدل شده است. همين كه ارتباطات به بازار كشيده مي‌شود، نابرابري‌ها گسترش يابنده‌ي اقتصادي تبديل به نابرابري‌هاي فرهنگي و سياسي مي‌گردند. حتي همان گونه كه اخيراً ديويد كلاين در مجله‌هاي وايرد كه مبلغ گزافه‌گوي تكنولوژي است مي‌نويسد: «ممكن است آينده تنها براي اقليتي از ما كه مرفه، انعطاف‌پذير، داراي تحصيلات عالي‌اند به سرزمين اعجاب‌آور فرصت‌ها تبديل شود؛ اما در همان حال امكان دارد براي اكثريتي از شهروندان ـ يعني براي بي‌چيزان، محرومان از تحصيلات دانشگاهي، به اصطلاح آدم‌هاي زيادي ـ دوران تيره و تار رايانه‌اي فرا رسد». گوناگوني يا ادغام روياي ديگر پيشتازان كامپيوتر آن بود كه به اين وسيله زمينه‌ي پيدايش سرمايه‌گذاري ـ مخترع فراهم آيد، بدين معنا كه شبانه يك هزار ميليونر بتوانند از زمين برويند و هر كسي بتواند هم توليدكننده باشد و هم مصرف‌كننده. تازه مگر نه آن كه خود «وب» به دست يك مهندس نرم‌افزار كه در گوشه‌ي آزمايشگاهي در سويس به كار گِل مشغول بود اختراع شد. در ضمن نرم‌افزاري كه شبكه را به شدت تقويت كرد حاصل كار گروهي از دانشجويان دانشگاه ايلينوئيز بود و يا آن كه مارك اندريسن، مخترع نت اسكيپ، محبوب‌ترين «مرورگر» شبكه، در اوايل بيست سالگي خود بي‌درنگ به يك ميلياردر بدل گشت. جز اين حتي ورود شركت‌هاي غول‌پيكر به اين عرصه نيز همانند موارد ياد شده يك دست و يكنواخت نبوده است. تا فوريه‌ي 1996 نيوزكورپ و آن‌لاين ونچر متعلق به ام.سي.آي. همچنان داشتند كاركنان خود را اخراج مي‌كردند و هيئت مديره نيز غزل خداحافظي مي‌خواند. اي.تي.اند تي. يكي از شركت‌هاي غول‌پيكري است كه پياپي عده‌اي از مديران ارشد خود را به هنگام ورود ترديد‌آميز و ناموزون خود به اين بازار جديد از دست داد. اي ورلد متعلق به شركت اپل و دلفي متعلق به مرداك نيز به اين مجموعه از جالوت‌هاي لنگ تعلق دارند. اما نكته اين جاست كه شركت‌هاي غول‌پيكر مي‌توانند از عهده‌ي اشتباهات خود برآيند و آنها را جبران كنند و همان طور كه مراقب فروافتادن شهاب‌هاي بخت خود بر اطراف كسب و كار و تجارت‌اند به محض اطمينان يافتن از خيز برداشتن دوباره‌ي آنها، سرمايه‌ي سوداگري خود را به آن سو انتقال دهند و بگذارند بازيكنان اندك مايه‌ي اين بازي، هزينه‌هاي آغازين و مخارج راه‌اندازي و يا هزينه‌هاي پژوهشي و گسترش آنها را جذب كنند. ممكن است ماهيت به اصطلاح بوتيكي اين بازار جديد با تأكيد بر بستن قراردادهاي فرعي و حضور تجارت‌هاي خرد انعطاف‌پذير، اين شركت‌هاي عظيم را به مبارزه فراخواند؛ اما قسمت عمده‌ي اين بازار همچنان در دست همان شركت‌هاي غول‌آسا باقي خواهد ماند.

دموكراسي الكترونيكي يا فردگرايي سايبرنتيكي همين چندي پيش پيدايش تلويزيون كابلي و ورود قريب‌الوقوع شبكه‌ي كامپيوتري، هيجان‌هاي توقع‌آميزي را درباره‌ي عصر نوين طلايي «دموكراسي از راه دور» برانگيخت. از قرار رأي‌دهندگان به اربابان سياسي خود دسترسي مستقيم مي‌داشتند، همه‌پرسي الكترونيكي سازوكار مكرر براي مسوليت‌پذيري و سياست‌ورزي دموكراتيك را فراهم مي‌آورد و كسب اطلاعات سياسي براي شهروندان بي‌ هيچ حدومرزي و درنگي امكان‌پذير بود. در ضمن دموكراسي رايانه‌اي از نوع آتني آن در ميان ناظران شكاك خاطره‌اي را زنده مي‌كرد و سبب مي‌شد به ياد آورد كه در آتن زنان و بردگان از نظر سياسي صدايي نداشتند. در دموكراسي سايبرنتيكي نوين نيز وضع به همين منوال بود. همان طور كه كليفورت استال در مقاله‌ي شكاكانه‌ تندوتيز و درخشان «حقه‌بازي سيليكوني» خاطرنشان مي‌كند، تا فرا رسيدن اين عصر طلايي «تنها كساني حق بهره‌مندي و دسترسي به شبكه خواهند داشت كه از سواد فني برخوردار باشند». بدين سان بخش محدودي از جمعيت كه به پايگاه‌ اطلاعات اينترنت متصل‌اند و چنين مي‌نمايد كه شمارشان نسبت به كل جمعيت، سخت رو به كاهش مي‌گذارد، تنها كساني خواهند بود كه از امتياز دسترسي به جهاني سياسي بهره‌مند خواهند شد؛ بدين ترتيب اين جهان از دسترس كساني كه از لحاظ تكنولوژي فقيرند دور است. از اين گذشته، ويژگي و سرنوشت سياست چنان كه در اين سناريوها پيش‌بيني شده است ماهيت دموكراسي را از اساس دگرگون مي‌سازد، همان طور كه استال اشاره مي‌كند امكان اين گفت‌وگوي الكترونيكي دلايل وجودي معتبر حكومت نمايندگي را از ميان برمي‌دارد؛ زيرا وقتي هر يك از ما بي‌درنگ بتواند در مورد هر موضوعي رأي بدهد ديگر نمايندگي چه معنايي دارد! اينجا نيروي بالقوه‌اي براي فردي ساختن بنيادي سياست در ميان است. در دموكراسي رايانه‌اي نقش سازمان‌هاي نمايندگي‌كننده و ميانجي مانند اتحاديه‌هاي كارگري، گروه‌هاي محله‌اي، احزاب سياسي و گروه‌هاي فشار تضعيف مي‌شود. در نتيجه چنان كه دو تن از تحليل‌گران هلندي، ون دو وانك و تاپس مي‌گويند: «هر گاه سازمان‌هاي نمايندگي‌كننده از ميان برود و «خلايق» بتوانند عملاً گرد هم آيند نوعي دموكراسي مستقيم مبتني بر همه پرسي معقول مي‌نمايد». اما پش فرض دسترسي همگاني، كه توهمي بيش نيست، نيز بر افسانه‌اي درباره‌ي ماهيت كنش متقابل استوار است. خريد خانگي از راه شبكه خيزي برنداشته است زيرا مردم مي‌خواهند آن چه را مي‌خرند ببينند و لمس كنند و با فروشندگان اين كالاها ارتباط برقرار كنند. گرچه هنگامي كه سيستم‌ها پيچيده‌تر، دقيق‌تر و ايمن‌تر مي‌شوند در اين امر تغييري دست مي‌دهد. كنش متقابل در شبكه به هيچ رو براي بحث و گفت‌وگو و تأثيرگذاري دموكراتيك سازوكار مناسبي نيست و به گفته‌ي ريشخندآميز هوارد بسر «به پاسخگويي به پرسش‌هاي چندگزينه‌اي و وارد ساختن شماره‌هاي كارت‌هاي اعتباري «يادداشت‌هاي الكترونيكي» تقليل مي‌يابد.

بدين سان ممكن است تفرد، دسترسي نابرابر، جدا نگه داشته شدن از روند رأي‌گيري به همان اندازه كه پيامد سياست‌ورزي شبكه‌اي باشد حاصل بازار الكترونيكي نيز باشد. سرانجامي نه چندان جهانگير نابرابري‌هاي الكترونيكي در حال ظهور زاده‌ي شبكه‌ي جهاني، ادغام تجاري آن بازتاب اقتصاد سياسي بنيادين همه‌ي تكنولوژي‌هاي ارتباطي پيشين است. اين امر تمايز و تفكيكي دوگانه چه در سطح ملي و چه در عرصه بين‌المللي پديد مي‌آورد. چنان كه گذشت براي استثمار تجاري دسترسي به ذخاير و منابع فراوان تنها در صورتي ارزشمند است كه بتواند از راه سازوكار قيمت‌ها اين دسترسي را محدود كند. به سخن ديگر، بايد براي ورود مصرف‌كنندگان و نيز توليدكنندگان به بازار كمبود، ساختگي پديد آورد و مانع ايجاد كرد. اين سناريو به صورت حكمي جهانگير درمي‌آيد. در واقع دهه‌ي 1980 براي دو سوم از مردم جهان كه در تنگدستي به سر مي‌برند «دهه‌ي از دست رفته» به شمار مي‌آيد. در آغاز اين دهه حدود شصت درصد جمعيت در كشورهايي مي‌زيستند كه درآمد سرانه‌شان كمتر از 10% متوسط درآمد سرانه‌ي جهان بود. هنگامي كه دهه‌ي 1990 فرا رسيد برخي از اين كشورها از منجلاب فقر و تنگدستي بيرون آمدند؛ اما وضع اقليت اندكي از كشورها دگرگون شد و عمدتاً به «كشورهاي تازه صنعتي شده‌ي» آسياي شرقي محدود ماند. در همان حال كه سيل كمك با شتاب به سوي اقتصادهاي در حال تقلاي اروپاي شرقي سرازير بود (انگيزه‌ي فرصت‌طلبي‌هاي تجاري و هشدار ايالات متحده درباره‌ي بي‌ثباتي سياسي، ناشي از اقتصادهاي از هم پاشيده و خلاء قدرت بود) كشورهاي ديگر به ويژه كشورهاي فقير آسيا و آفريقا همچنان كه نگران بدهي‌هاي فزاينده و كاهش قيمت مواد اوليه‌ي خود بودند به توصيه‌هاي آزارنده درباره‌ي «اصلاح و تعديل ساختاري» گوش مي‌سپردند. تركيب سياست حمايت فزاينده از صنايع داخلي در كشورهاي شمال، كمك‌هاي رو به كاهش، نرخ‌هاي واقعي بالارونده‌ي بهره، بدهي‌هاي رشد يابنده هر چه بيشتر به بحران هر روزه‌ي اقتصادهاي جهان سوم دامن زد. در سال 2000 در همان حال كه ما با شگفتي به جشن‌هاي هزاره خيره بوديم و غرق تأمل در تجمل پرزرق و برق آينده رايانه‌اي، نزديك به يك ميليارد از مردم دنيا در فقر به سر مي‌بردند و تنها 15% از جمعيت جهان 70% از درآمد جهان را توليد و مصرف مي كردند. پس جاي شگفتي نيست كه قلمرويي كه به اشغال كالاها و تجهيزات ارتباطي درآمده است آكنده از نشيب و فراز و شاخص‌ آن قله‌هاي رفيع امتياز و بهره‌مندي در دره‌هاي عميق فلاكت و محروميت باشد. براي نمونه، توليد كتاب همچنان زير سلطه‌ي اروپا و ايالات متحده است. سلطه‌ي ناشران چندمليتي انگليسي زبان، به ويژه در زمينه‌ي نشر كتاب‌هاي آموزشي، به عنوان ديرپاترين مشخصه‌ي رسانه‌هاي بين‌المللي نيز تداوم دارد. بيش از نيمي از توليد مطبوعاتي جهان همچنان در اختيار غرب صنعتي باقي مي‌ماند. برعكس، تنها 1% از نشر مطبوعاتي جهان، يعني همان نسبت يك دهه‌ي پيش، به آفريقا تعلق دارد. رشد و گسترش خبرپراكني‌ها به منزله‌ي رسانه‌ي سلطه در بيشتر مناطق جهان شتابان و چشمگير بوده است. اروپا و آمريكاي شمالي دو سوم از مجموع دستگاه‌هاي تلويزيون و راديويي جهان را در اختيار دارند، هر چند كه اروپا فقط 9/14% و آمريكاي شمالي 2/5% از جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند. نكته چشمگير در اين جا آفريقاست كه با وجود آنكه 1/12% از كل جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهد در اين تصوير حضوري بسيار محدود دارد و سهم آن از كل تعداد راديوها و تلويزيون‌هاي جهان به ترتيب فقط 7/3 و 3/1% است. وسعت شكافي كه ميان ثروتمندان و تهيدستان در «دهه‌ي از دست رفته» دهان گشوده است به روشني تصوير مي‌شود. سرانه‌ي عناوين كتاب‌هاي انتشار يافته در كشورهاي توسعه يافته بيش از 8 برابر سرانه‌ي كشورهاي در حال توسعه است. شكاف در سرانه‌ي مطبوعاتي نيز به همين نسبت است. سرانه‌ي راديوي جهان توسعه يافته تقريباً 6 برابر سرانه راديوي جهان در حال توسعه يافته و سرانه تلويزيون آن 9 برابر سرانه‌ي كشورهاي در حال توسعه است. البته تصويري كه اين ارقام به ظاهر نمودار مي‌سازند سرخوردگي‌هاي دهه‌ي هشتاد را نشان نمي‌دهد. اگر بار ديگر نگاهي به آفريقا بيفكنيم ـ با تعداد فقط 37 تلويزيون و 172 راديو براي هر 1000 نفر ـ مي‌بينيم كه برخي از نقاط جهان تا كجا از قافله عقب مانده‌اند. اين ارقام در 1980، به ترتيب 17 و 104 بوده است. حال آنكه همين رقم‌ها در ايالات متحده در 1990، به 798 تلويزيون و 2017 راديو سر مي‌زند كه اين خود در اين دهه نمودار افزايشي بيش از مجموع ارقام مربوط به آفريقا بود. به طور كلي در زمينه‌ي ارتباطات دوربرد اين شكاف بسيار عظيم است. به رغم فشارهايي كه صندوق بين‌المللي پول براي حذف نظارت دولتي وارد مي‌سازد كشورهاي آفريقايي همچنان بيش از پيش عقب مي‌افتند. تكنولوژي و ساخت تجهيزات تلفني هنوز عامل اساسي است. در آفريقاي جنوبي براي هر 100 سفيدپوست 60 تلفن اما براي هر 100 سياهپوست 1 تلفن وجود دارد (اين رقم براي كل قاره‌ي آفريقا برابر 6/1% است) حكومت پسا ـ جدايي‌نژادي در آفريقاي جنوبي تا تصحيح روند مذكور در برابر خصوصي‌سازي مقاومت ورزيده است. در 1994 اروپا و آمريكاي شمالي 69% درآمدهاي ارتباطات دوربرد جهاني را به خود اختصاص دادند. حال آنكه سهم آفريقا از اين بابت فقط 1% و از بابت خطوط تلفني بين‌المللي 2% بود. تابو مبكي معاون رياست جمهوري آفريقاي جنوبي، در نشست هفت كشور بزرگ صنعتي در زمينه‌ي اطلاع‌رساني در 1995 با اعلام اين كه «نيمي از مردم جهان هرگز در عمرشان تلفن نكرده‌اند»، اين موضوع را به طور جدي مطرح ساخت. مبكي مي‌افزايد: «واقعيت اين است كه تعداد خطوط تلفن در منهتن نيويورك بيش از آفريقاي زير صحرا است». اينترنت اين تصوير را فقط بسيار روشن‌تر تكرار مي‌كند. در 1994 حتي يك كشور كم توسعه يافته پيدا نمي‌شد كه داراي شبكه‌ي كامپيوتري باشد تا آن را مستقيماً به اينترنت مرتبط كند. شبكه‌هاي پيام‌رساني فقط در پنج كشور كم توسعه يافته وجود داشت. بنابر برآورد انجمن اينترنت در سال 1994 براي هر هزار نفر هندي 002/0 نفر كاربر وجود داشت حال آنكه اين رقم در سوئد به 9/48 مي‌رسيد. بسياري از ملت‌هاي آفريقايي هنوز هم به اينترنت دسترسي ندارند حال آنكه كاربرهاي احتمالي چنين شبكه‌هايي، براي مثال در زمينه‌ي خدمات بهداشتي و آموزش الكترونيكي، بسيار زياد است. آفريقا وان، يعني همان فيبر نوري ارتباطي زيردريايي، كه قرار است حلقه‌هاي ارتباطي به دور آفريقا پديد آورد در بهترين شرايط پيش از سال 2010 تكميل نخواهد شد و هنوز روشن نيست كه سود آن نصيب شركت اي.تي.اند.تي. ساب فارين سيستمز، سازنده‌ي آن خواهد شد يا كاربران بالقوه‌ي آن. هيچ كشور آفريقايي در مراحل توسعه‌ي اين طرح 6/2 ميليارد دلاري شركت نداشته است. پيش از اين خبرهايي درباره‌ي امكان بالقوه‌ي «تكثير جادويي» تكنولوژي‌هاي ارتباطي شنيده بوديم. با همه‌ي اين احوال چه بر سر «انقلاب ترانزيستوري» آمد؟ درباره‌ي تضاد و خوش‌بيني هنوز روشن نيست كه اين نوآوري‌ها چه معنايي دربردارند. درست همان گونه كه تأثير ابزارهاي جديد كاملاً دور از پيش‌بيني‌هاست. دستگاه ضبط صوت، امر توليد، تكثير و انتشار آسان و ارزان موسيقي محلي و سبك‌هاي مختلف آن را در بسياري مناطق تسهيل كرد و همچنين به شكل غالب براي توزيع هر چه بيشتر صنعت موسيقي فرامليتي و همه جا گير درآمد. ضبط ويدئويي توانمندي‌ها و امكانات سياسي تازه‌اي به كاياپو و ديگر گروه‌هاي سرخپوست حوضه‌ي رود آمازون بخشيد؛ اما در عين حال زمينه‌ي ادغام كامل صنايع فيلم و تلويزيون اين مناطق را در الگوهاي بومي شده‌ي تفريحات غربي هموار ساخت. هواخواهان پروپاقرص اينترنت آن را ابزاري جهت ارتباطات افقي و استفاده از خدمات شبكه‌ي جهاني اعلام مي‌كنند، ابزاري كه روابط را هم در سطح محلي و هم در مقياس جهاني دگرگون خواهد كرد، با اين حال تجاري كردن اينترنت در اواسط دهه‌ي 1990 در چشم ناظران سخت يادآور وعده و وعيده‌هاي تكنولوژيك گذشته است. تضاد نهفته در اين ترديدها و اميدها جزيي از سياست‌گذاري‌هاي بين‌المللي است. البته كشاكش ميان امكان بالقوه‌ي دسترسي گسترده‌تر به اطلاعات دليل به تملك و تسلط بر آن چيز تازه‌اي نيست. ال گور، معاون رئيس جمهوري ايالات متحده، در گردهم‌آيي اتحاديه‌ي بين‌المللي ارتباطات دوربرد در 1994 بر پايه‌ي پنج اصل در جهت توسعه و گسترش زيرساخت اطلاعاتي جهاني نوين به ترتيب زير به بحث مي‌پردازد: سرمايه گذاري خصوصي؛ رقابت؛ مقررات انعطاف‌پذير؛ دسترسي به دور از تبعيض؛ و خدمات‌رساني جهاني. تشخيص ناسازگاري اين اصول با يكديگر نيازي به فهم و شعور بسيار ندارد. همين تضادها در جامعه‌ي اروپا نيز پديدار شد؛ گردهم‌آيي وزيران اين جامعه در فوريه‌ي 1995 در مورد انجمن اطلاعاتي، ديدگاه‌هاي هفت كشور صنعتي را درباره‌ي اين آينده آشكار ساخت. اين جا باز به فهرستي از اصول برمي‌خوريم كه اساس اين اهداف را تشكيل مي‌داده و شامل اين موارد مي‌شود: تضمين دسترسي جهاني؛ برابري فرصت‌ها؛ تنوع و گوناگوني مضمون و همكاري جهان‌گير با توجه ويژه به نيازهاي كشور كم‌توسعه‌يافته. در عين حال اين اصول پيش‌برد رقابت پويا، تشويق سرمايه‌گذاري خصوصي و دسترسي انعطاف‌پذير و باز به چارچوب نظارتي را دربرمي‌گيرد. اما نه، اين سنبه به زور جا نمي‌رود ولو از فيبر نوري ساخته شده باشد. اجزاي ذاتاً متضاد اين آرزو ميدان نبرد سياست‌گذاري آينده در اين عرصه خواهد بود. شركت‌هاي غول‌پيكر هم چنان لنگ لنگان ولي ‌مصمم به راه خود ادامه مي‌دهند حال آنكه كالايي شدن محتوم اينترنت و تكنولوژي وابسته به آن عرصه‌ي برخورد آرمان‌ها و آرزوها خواهد بود. انجمن كتابخانه‌هاي آمريكا مي‌توانند بگويند كه «زيرساخت اطلاعاتي ملي امكان تقريباً نامحدودي براي توانمندي اجتماعي، تنوع‌بخشي دموكراتيك، آموزش خلاق دارد»؛ اما با نظري واقع‌بينانه در عين حال تشخيص مي‌دهد كه «اين زيرساخت به تملك، تسلط و انقياد غول‌هاي رسانه‌اي مهارناپذيري درخواهد آمد كه يگانه‌ انگيزه‌ي آنها سود است و نه اميد به تفاهم فرهنگي، دموكراسي گسترده‌تر، كاهش فقر، يا بهبود وضع آموزش». راه حل اين انجمن فراخوان براي تشكيل شركت خدمات‌رساني شبكه‌اي همگاني است. چيزي كه شاهد آنيم «رسانه‌اي شدن» تكنولوژي‌هاي جديد است و اين تكنولوژي‌ها همان راهي را دنبال مي‌كنند كه سناريوهاي گذشته‌ي تجاري شدن، دسترسي تبعيض‌آميز، حذف و طرد تنگدستان و بي‌خبران، خصوصي‌سازي، حذف نظارت دولتي و جهاني شدن پيموده‌اند. اما هيچ يك از اينها محتوم نيست. اكنون به تولد ابزاري چشم دوخته‌ايم كه مي‌تواند قلمرو عمومي را پرورش و گسترش بخشد يا به همين سان وسيله‌ي ديگري را براي فرو رفتن سياست و آرمان‌هاي مترقي در حلقوم پليد حرص و آزمندي بازار تدارك ببيند. دعوت به پيكار ممكن است از مجاري ناآشنا فرا رسيد؛ اما اصول و لحن آن كاملاً آشنا است. * استاد جامعه‌شناسي و رئيس‌ بخش علوم اجتماعي دانشگاه لوف بارو انگلستان

نويسنده: پيتر گلدينگ

مترجم : نسرين موسوی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:40  توسط بیژن آزاد  | 


+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:32  توسط بیژن آزاد  | 

عشق برای  مرد آغاز راه  است، برای زن پایان آن. مرد از عشق به شوق می رسد، زن از شوق به عشق. زن عین است، جسم است، لذت است؛ این قالب اول است برای مرد از زن. اما قالبی ناپایدار اگر زن در آن متوقف نشود. زن در این مرحله ابهام است. زن برای مرد ، آن دیگری است. و دیگری بودن یعنی همیشه بیرون ایستادن از او. در عین نزدیکی دور بودن. این حالتی از شوق است. دیگری آن است که او را همواره به خود می خواند اما ضمناً باز پس می ز ند. در عشق مرد، زن پیوسته مفقود است. شوق مرد یافتن یک گمشده است. اما این جستجو بی سرانجام است. زن همیشه پس می نشیند. زن هیچ گاه به معنای تمام بر مرد ظاهر نمی شود، همچون همه پدیده های دیگر که معنای خود را از زبان می گیرند. اما عاشق براین تصور است که معشوق استثناست. معنای او را می جوید و این معنا یعنی حد. یعنی قالب. از این روی عشق مرد وحدت جوست. زن متکثر است. زن قالب را پیوسته می شکند. ناسازه و ناپایدار است. فرار و مه آلود. عشق مرد و زن کشاکش وحدت و تکثر است. زن در مواجهه با مرد پیوسته ابعاد جدیدی کشف می کند.مرد برای زن همیشه فقط یک مرد نیست ؛ او مردی است چندگانه. زن برای مرد همیشه یک زن است؛ او زنی است یگانه. مرد اگر متوقف شود درهمانی خودش، در مرحله استحسانی کبرکه گوری باقی می ماند  و زن را برای همان تعربف  مسدود شده خود می خواهد؛ جسمانی، مادر، وحدت زهدان آغازین. مام زمین؛ قالب های از پیش نهاده شده مردانه. مرد می برد در مطالبات زن اگر حریف نبرد نباشد. پس می ماند در همین مرحله و زن او را تر ک می کند اگر قابلیت های دیگرش را به منصه ظهور نرساند. اگر به نمایش بپردازد و بر این تصور باشد که اکنون این است همان که زن می خواهد ؛ بیاراید خود را. این ختم عشق اوست و باز در آستانه شوق ایستادن است. دور زدن است. به جای اول برگشتن است و این هر چه نیروست از او می گیرد. مطبوع طبع شدن یعنی پایان. سفر برای او به انتها رسیده است؛  زن در مرد آسمان را می جوید و مرد در زن زمین را. زمین استوار است و محکم است و مطمن و محدود. آسمان بی کران است و بی انتها و گسترده. سفری است بی نهایت. مرد خانه را می جوید در زن. زن در مرد سفر را می جوید و راهی شدن. و هرگز متوقف نشدن. مرد اگر بتواند هم پا شود از مرحله استحسانی می گذرد و در خور عشق زن می شود. و گام به مرحله  دینی و اخلاقی کیرکه گوری می گذارد. در این حا او متعهد به سفر است . مامن امن خانه را ترک می کند به دنیاهای تازه ای پا می نهد که   پیشقراولش زن است.  

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 7:3  توسط بیژن آزاد  |