مازندران در شاهنامه
که مازندران شهر ما یاد باد
همیشه برو بومش آباد باد
در شاهنامه هر وقت نام هفت خوان رستم به میان می آید بی گمان به یاد سختی رستم، برای نجات دادن شاه ایران و لشکریان از بند دیو سفید و دیوان مازندران می افتیم. نکته بسیار مهمی که باید ذکر گردد، تعیین مکان مازندران می باشد.
غالبا این ناحیه را همان مازندران کنونی که مجاور دریای خزر و گیلان می باشد، می پندارند و مکان مجاور آن را به نام گرگسار که غالبا با هم در شاهنامه می آیند را همان گرگان امروزی پنداشته اند و می پندارند اما رای نویسنده ی این نوشتار بر آن استوار نیست. و سعی بر آن دارد که با دلایل منطقی و اسناد به اثبات کردن پندار خود، بپردازد.
چو نامه به سام نیرم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید...
یکی لشکری راند از گرگسار
که در پای سبز اندرو گشت خوار
چو نزدیک ایران کشید آن سپاه
پذیره شدندش بزرگان به راه
اولین برخورد ها در شاهنامه که باعث می شود نام مازندران و گرگسار و سگسار به این کتاب افزوده شود در جنگ های سام با نره دیوان آن قوم است که در مناطقی به همان نام ساکن بوده اند. دریافت می شود که مناطق یاد شده در کنار یکدیگر قرار داشته اند و به این دلیل است که نام این مکان ها با هم در بیشتر مواقع ذکر شده است.
سام در بسیاری از جنگ های خود اسیرانی به همراه خود از مازندران به پایتخت منوچهر که در تمیشه بود می آورد. برای همین نگاهی به موقعیت جغرافی اسطوره یی تمیشه می کنیم.
ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان کوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی
تمیشه tamisheh ، تمیش، تمیشان، نام دو محل تاریخی مازندران ایران کنونی است. نخست در پایان خاک مازندران و در شرق هم مرز با گرگان که آن را تمیش کوتی بانصران خوانده اند و دیگری بیشه ی تمیسر( تمیسانسر ) است که روستا تمیشان حوزه شهر آمل امروزی کنار دریا و محل کارخانه ی چوبری دولتی است.
اما نظر فردوسی بزرگ کدام تمیشه بوده است، ابن اسفندیار معتقد است که همان تمیشه اول است یعنی تمیشه کوتی بانصران که نزدیکی بیشه ی نارون بوده است. وی آثاری را مانند گرمابه و خندق که منصوب به فریدون شاه پیشدادی است را به گفته ی خود شخصا بازرسی کرده است (تاریخ طبرستان ج1-ص58(
مرعشی مازندرانی منظور فردوسی را تمیشه دوم می داند یعنی در نزدیکی دیلم (تاریخ طبرستان ورویان و مازندران ص106-107)و خود فردوسی این منطقه را در حدود کوس می داند که از آن اطلاع چندانی نیست.
در کتاب مقدس اوستا نام فریدون غالبا در کنار نام مکانی به نام ورن verena آمده است و غالبا شرق شناسان این نام را به صورت کلی با گیلان، دیلم و پدشخوارگو، تطبیق داده اند و برخی نیز آنرا ورک vereka دانسته اند که محل تولد فریدون بوده است (استاد ابراهیم پورداودیشت ها-ج1-ص192)
با مقدمات ذکر شده می توان دریافت کرد که پایتخت کی کاووس که بعد از چند سال از ماجرای دیوان مازندران همان تمیشه بوده است که ذکرش رفت و بعد از آن پایتخت به استخر پارس انتقال داده شد.
به داستان رجوع می کنیم که بیشترین معروفیت را برای مازندران به دست آورده است. کاوس کی، در سر هوای فتح مازندران را دارد بزرگان دربار مانند زال و طوس و گودرز او را بر حذر می کنند از این کار و زال او را یادآوری می کند که:
یکی پند دیگر بگویم ترا
ز دل تیرگی ها بشنویم ترا...
تو دانی نیای تو جمشید بود
که تاجش به رخشنده خورشید بود
همه دیو و دد بد به فرمان او
سراسر جهان بد به پیمان او
نبودش به دل یاد مازندران
نبودش بدین کار او سرگران
فریدون نکرد اینچنین کار یاد
که خود تخت ضحاک داد او بیاد...
منوچهر شد زین جهان فراخ
و زو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو ابا نوذرو کی قباد
چه مایه بزرگان که داریم به یاد
ابا لشکر کشن و گنج کیان
نکردند آهنگ مازندران
اما شاه خود سرکیانی پند بزرگان را نمی شنود و موجب درد سری بزرگ برای خود و لشکریان ایران می شود
دگر روز برخاست آوا زکوس
سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
مکان کوه اسپروز esparuz یا اسپروز esporuz یا اسپروس aspruc چندان آشکار نیست. در برهان قاطع تنها ذکری از آن شده که کوه بلندی است. برخی به اشتباه این کوه را زاگرس دانسته اند شاید به استناد به این بیت شاهنامه گمراهی به آنان راه یافته است.
به کوه اسپروز اندر آمد سپاه
به لشکر چنان راه دیدونه شاه
به جایی که پنهان شود آفتاب
برانجا یکه ساخت آرام و خواب
پنهان شدن آفتاب را به نشانه ی مغرب و کوه اسپروز را همان زاگرس غرب ایران دانسته اند که به پندار این جانب اشتباه است که کوه زاگرس را با کوه اسپروز همانند دانست زیرا در بند و هشن آمده که این کوه بالای چینستان است (بند و هشن ص 73)که شرق ایران و در توران است در داستان بیژن و منیژه محل زندانی بیژن در توران در منطقه یی در مازندران در نزدیکی چینستان است.
به گوسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه...
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریاش کیهان خدیو
فکنده است بر بیشه چینستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان
و نکته ی دیگر اینکه از همان منابع کهن یونان و رومی ماننداسترابو، هرودوت، کتزیاس وگزنقون رشته کوه غربی ایران را از آن زمان به نام زاگرس می دانسته اند و اصولا زاگرس یک کلمه یونانی است. اما این نکته نمی تواند بر آن باشد که ایرانیان این رشته کوه را اسپرو زمی نامیدند.
استاد ابراهیم پور داود در این مورد در کتاب برگردان یسنا در بخش چئچست در مورد کوه اسپروز می نویسند "در فرگرد 12 پاره ی 36 بند و هشن آمده کوه اسپروچ از ور var ( دریاچه )چیچست تا به پارس کشیده است .
در شاهنامه چندین بار اسپروز یاد شده یکی از آنها در مازندران است که کیکاوس به پیش آن فرود آمده:
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
و دیگری کوهی است در مشرق ایران که افراسیاب گریزان از آن جا گذشت که هیچ کدام این کوه ها به اسپروچ بند و هشن راست نمی آید"
این دوگانه سخن گفتن بند و هشن کمی به پیچیدگی مکانی این کوه کمک فراوانی می کند. اما هم به نظر استاد پور داود و هم به نظر این جانب کوه سخن رفته در شاهنامه در مازندران است و نه در داخل ایران.
تو مر دیو را مردم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
هر آن کو گذشت از رهی مردمی
ز دیوانشمو مشمرش آدمی
خرد گر بدین گفته ها نگرود
مگر نیک معنیش می شنود.
نکته ی بسیار مهم دیگر این است که در شاهنامه مازندران را جایی معرفی می کند که دیو در آن زندگی می کند.
دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)
حال جویای معنی این واژه می شویم. دانشمند گرامی دکتر ژاله آموزگار در کتاب تاریخ اسطوره یی ایران بعد ازاینکه ایزدان هند و ایرانی را دسته بندی می کند در مورد دیوان اینگونه می نویسند: "خدایان ارتشتار یا دئوه ها(دیوان): این گروه خدایان، خدایان جنگجو هستند که در راس آن ها ایندره indara قرار دارد که خدای طوفان است ، به وجود آورنده ی باران های سیلابی. همچنین خدای جنگ و نبرد نیز به شمار می آید و پشتیبان آریایی ها و همراه جنگجوی و دایی(veda)است.(تاریخ اساطیری ایران ص11 ).
سرنوشت این خدایان بعد از جدا شدن گروه هند و ایرانی و ورود آریان ها به ایران دگرگون شد. آریان های ایرانی بعد از اینکه به یکتا پرستی روی نهادند(سخن در مورد زردشتی شدن نیست می دانیم که قبل از زردشت نیز ایرانیان در مواردی یکتا پرست بوده اند. نمونه ی آن را می توان در پیامبر شاهی فریدون و جمشید دید. هر چند که به صورت قطعی نمی توان آن ها را جزء پیامبران آورد و به گفته ی متون دینی حتی جمشید از پیامبری سرباز می زند به این دلیل در انجام کار پیامبری خود را ناتوان می داند اما این نکته ها و گفتگوی جم و فریدون با سروش (seraoshita) که پیام آور اهورامزدا است (به تعبیری جبرئیل ادیان سامی نژاد) نشان دهنده ی این است که ایرانیان زودتر از زمان زردشت پیامبر هم به یکتاپرستی یا به مظاهری از یکتاپرستی معتقد بوده اند هر چند که دین رسمی یکتاپرستی بااشواسپنتمان زردشت جهانی می شود و به همین جهت است که در شاهنامه از نخستین برخوردهای ایرانیان با بومیان و یا ساکنان اطراف ایران وئج با عنوان دیو یاد شده است.
دیوان در ایران نخست به صورت خدایان بیگانه و سپس به خدایان دشمن در می آیند که در مقابل امشاسپندان و ایزدان قرار می گیرند.(ژاله آموزگار-تاریخ اساطیری ایران- ص13)و این لغب دیوها بعد از قرن ها به بومیان ایران که غیر آریایی بوده اند اطلاق گردیده که از دین گروه آریانی به دور بوده اند.
در کتاب مقدس اوستا در بخش یسنا که مهمترین بخش کتاب است در هات 40 بند 1 و همچنین هات 57 کرده ی 7 بند 17 هات 57 کرده ی 12 بند 32 خواستار شکست دیوان مازندران هستند بعداز پژوهش در مورد معنای واژه، دیو و با ذکر مقدمه یی از سینا می توان گفت این مازنی ها اقوامی بوده اند که از دین آریان ها تبعیت نمی کرده اند و از اقوام بومی فلات ایران بوده اند که هنگام مهاجرت قوم هند و ایرانی آریایی به آن ها به هر دلیلی به مقابله پرداخته اند، قوم مازنی اگر چه در نزدیکی قوم آریایی سکا که از نظر تاریخی متقدم تر از برخی نژادهای دارد به ایران هستند بوده اند اما تاثیر پذیر از دین سکاها نبوده اند. هر چند که خود قوم سکا(اجداد رستم) بعد از زردشتی شدن ایران کمی مقاومت کردند و به دین قدیم آریایی پایبند مانده و همین یکی از دلایل جنگی می شود که بین رستم و اسفندیار رخ می دهد و از نظر نژادی به تورانیان برمی گردند اما به هیچ وجه با آنکه در برهه یی از زمان از دین بهی سرزده اند و همچنین غیرایرانی بوده اند دیو شمرده نمی شوند.(در سراسر شاهنامه سیستان که نژاد سکا در آن اقامت دارد به عنوان کشوری نیمه رسمی و به غیر از ایران شمرده می شود که زیر لوای ایران است ).
رستم به عنوان بزرگترین اسطوره ی سکایی ایرانی شده نامش را در اوستا نمی توان یافت او بزرگترین قهرمان ملی حماسه ی ایران است جز در اندک مواردی در متون دینی پهلوی نامش نیامده است و دلایل آن رااین جانب این می داند که رستم از پذیرش دین زردشت سر باز زده است و دین زردشت را دین نو می داند که رسوم کهن را زیر پا گذاشته است و دلیل دیگر که مهم ترین دلیل شاید باشد برای این موضوع که نیامدن اسم رستم راتوجیه می کند کشته شدن سپنتودات Sepantodata که در شاهنامه اسفندیار خوانده می شود و بزرگترین حامی دین زردشت است به دست رستم جایی برای نام رستم در میان روایت مذهبی نمی گذارد.
هر چند که در مواردی دشمنان به رستم عنوان سگزی را اطلاق می کنند که معنای غیر ایرانی بودن رستم را نمایان می کند ولی در هیچ هنگام واژه ی دیو به او اطلاق نمی گردد.
واژه ی دیو برای دشمنان دینی غیر آریایی اطلاق می گردد حتی این واژه به تورانیان بزرگترین دشمن تاریخ اسطوره ایرانیان هستند اطلاق نمی گردد دلیل ساده آن این است که نخست ایرانیان و تورانیان( Tara ) از یک نژاد یعنی آریایی هستند و در ابتدا اگر دشمنی وجود دارد بر سر قدرت و سرزمین است و دشمنی دینی این دو قوم آریایی هنگامی رخ می دهد که ایرانیان از قوم کهن آریایی روی می تابند و به دین راستین زردشت در می آیند.
با این تفاسیر چگونه می شود که پایتخت کشوری که داعیه دینی را دارد که می خواهد به جهان صادر شود خود از این دین پیروی نکند و شاه برای اینکه از این ماجرا خلاص شود به پایتخت کشور خود لشکر کشی کند ( منظور نظریه مازندران همان مازندران کنونی است ) آیا این کمی دور از ذهن نیست؟!
در داستان مازندران آمده که هنگامی که ایرانیان به مازندران می رسند شاه دستور فتح مازندران را می دهد
بفرمود پس گیو را شهریار
دو بهره ز لشگر گزین کن سوار
کسی کو گر آید به گرز گران
گشاینده شهر مازندران
ایرانیان به کشتار مازنی ها می پردازند که شاید علت به بند کشیدن کی کاووس و لشکریان ایران به علت جبر اعتقادی که شاهنامه دارد باشد.
نکته دیگر اگر چه ایران در زمان پادشاهی اشکانیان که شاهنامه نیز آن را بیان کرده است به صورت ملوک الطوایفی اداره می شده است. اما هیچ زمان دیگر در باستان به این گونه نبوده است و در زمان کاوس ایران تنها یک شاه داشته است اگر چه خاندان رستم در سیستان به عنوان شاه سلطنت می کردند اما گفتیم که آنان را آریایی ایرانی شده می نامیم که جزء کشور ایران به صورت واحد نبوده اند ولی تحت لوای ایران و خدمت گزار شاه ایران بوده اند پس نیازی به شاه نداشته است ولی شاهنامه آن را ابتدا کشور می داند و سپس دارای شاه و شاه خود را از ایران جدا می داند:
خبر شد بر شاه مازندران
دلش گشت پر درد و شد سرگران
نه شاهش بمانیم و نه لشگرش
بگیریم سر تا سر کشورش...
اگر من کنم رای آوردگاه
ندانی تو خود باز ماهی ز ماه
همانا ترا زندگانی نماند
زمانت ز ایران برین مرز راند...
از ایران برآرم یکی تیره خاک
بلندی ندانند باز از مغاک
شاهد دیگری بر مدعا اینکه از جزیره ی سگسار که نزدیک مازندران است دو نشان عمده در تاریخ نویسان سنتی در دست داریم. نخست اینکه مستوفی نشان آن را در دریای زنک Zank می دهد ( نزهت القلوب ص 236 ) اسدس طوسی آن را یکی از شبه جزایر هند به نام قالون می داند که قوم سگسار در آن بوده اند ( گرشاسب نامه ص 174 )اما نکته مهم اینکه مستوفی می نویسد جزایر سگسار چند جزیره اند ( نزهت القلوب ص 236 )
اطلاق مازندران بر بخشی از نواحی طبرستان ( تپورستان )پدیده یی نسبتا جدید است و پیش از آن ناحیه یی دیگر به نام مازندران در بیرون از ایران قرار داشته است . گفتیم که سام در جنگ های خود اسیرانی از مازندران مورد بحث به تمیشه آورد و ساکن آن جا کرد و گمان می رود که آن قوم پس از سالیانی نام خود را پس از آنکه این ناحیه از مرکزیت و پایتختی در آمد و از اهمیت اولیه آن کاسته شد به آن منطقه دادهاند و آن منطقه را که تا آن زمان مازندران نامیده نمی شد به نام خود و یاد سرزمین خود مازندران نامیده اند.
شهر آمل نیز از مهاجران کناره ی رود آمور ( آموی )یادگار دارد. کاشان از کاسی ها یا سکاها، سیستان از سکاها،خزر در قوم خزر نام یافته اند.
با این دلایلی که ذکر گردید نویسنده این نوشتار عقیده دارد که مازندران ( مازن-مزن) سگسار و گرگسار در ابتدا نام اقوامی بودهاند که در نواحی مختلف اما نزدیک به هم در شرق ایران ساکن بوده اند و اینان از اقوام غیر آریایی و بومی فلات ایران و شاید کناره ی شبه قاره هند بوده اند که در هر جا ساکن می شدند نام خود را بر این مناطق می دادند. و بعد از قرن ها که از سرکوبی آنان توسط آریان ها گذشته یکی از سه قوم مذکور یعنی مازنی های به اسارت رفته به بخشی از ایران نام خود را بعد از اینکه ناحیه از اهمیت اولیه خود دور شد به آن مکان داده اند و نام مازندران ایران را متولد کرده اند.
پیش کشی به روان جاوید فردوسی
فرامرز زعفرانيه"زردشت"
سال 1379 برابر 3738 زردشتی
بازنویسی 1384 خورشیدی، 3743 زردشتی
از سکس تا سرعت غیر مجاز
نگاهی به تفکر بودریار در باب مفهوم جنسیت
اشاره:
آنچه می خوانید بخشی از کتاب بودریار و هزاره(1) نوشته کریستوفر هروکس است که به نقادی تفکر بودریار در باب مفهوم جنسیت در جامعه مدرن امروز می پردازد.
قبل از این دوره، یعنی دوره هگل، مارکس، مکتب فرانکفورت و نیز تصورات موقعیت گرایان (وضعیت گرایان) مفاهیمی درباره غایت موجود زنده در تنهایی، آزادی محوری در ذهن (ی که بر اصالت) از امور بدلی (نامعتبر) و نیز ارتباط انزوای در زندگی با کار و فرهنگ، مدنظر بود. متاسفانه ممکن است این گونه تصور شود که رویای آنها در باب آزادی بشری موضوع یا ذهنیتی است که از واقعیت با نوساناتی منشعب شده از ترس به وجود آمده باشد. آزادی در ذهنیت های بشری امری دوباره بازیافت شده نیست. آزادی ذهن، در نهایت و سرانجامش به گونه ای میل به یک انزوای پرثمر گرایش دارد که در این انزوا نقش این همانی از نقش امر ذهنیت یافته در چیزی که آنها ممکن است به خاطر آن تلاش زیادی هم کرده باشند، بیشتر باشد... از این روی است که تمام رویاها و تصورات در باب آزادی ناپدید شده اند.
علاقه و تمایل در جسم و رهیافت جنسی و آرمان های شهری خاص مانند یک وضعیت به مثابه یک تکیه گاه در پیشرفت روشنگری، انقلاب، خوشبختی و سعادت نقش داشته. ما به طور آشکارا از دیدن خورشید، با این ترس و نگرانی احتمالی که سرطان زا است (آیا با نگاه می شود تجدید حیات در بدن را از سر گرفت؟) اجتناب می کنیم. ما با شرح در باب خطرات رهیافت های جنسی رشدی روبه بالا می کنیم. اما به صورت آشکارا این مساله کمتر خودمان یا عموم را در برگرفته است. ما با ایجاد مانع در برابر کشیدن، نوشیدن (مشروبات الکلی) و تجاوز کردن، تماشاگر شخصیت متعادل شما در یک زیستگاه تازه ی سیاسی و در مسیر حرکت آن هستیم! یعنی نگاه داشتن اذهان شما مانند یک امر ممکن، به گونه ای که کمترین نشاط و تفریح وجود داشته باشد!(2)
فردگرایی جدید وجود امر اجتماعی را بعد از دوران فردگرایی بورژوازی یا سرمایه داری که یک مرتبه تفکر ساختگی، در امر ذهنیت یافته و یک پیکار میان مفاهیم آزادی و انزوا بود را وصف می کند. فردیت جدید مولفه ای است مانند وضعیت یک ورزشکار ماجراجو و اهل ریسک که خواهان قهرمانی است. در این صورت انزوا نوعی تجمل و رفاه است که مدت ها پیش از میان رفته. مانند اینکه صورت های ذهنی را در فکر یا تصورات مان که می توانند نسبت به چیزهای دیگر وجود داشته باشند مجازی بدانیم. از این رو مفهوم انزوا اکنون در برابر یک این همانی منطقی که موضوع هزاره از خودش فاصله گرفته است قرار دارد. مثل امری که خودش به تنهایی باید به سایر امور بنیادی که آن را احاطه کرده اند، بیشتر از غرابت ها و یا هم نسخی های ریشه ای مرتبط باشد. مثل این نظر بودریار که: این همانی بسان رویای غم انگیزی است در مفهوم پوچی، چرا که شما وقتی هیچ چیز برتری در عمل ندارید آن را خوب می بینید. (شما به واقع رویای چیزی را می بینید که در واقعیت آن را ندارید) وقتی شما چیزی را گم یا تباه کرده باشید، خواب آن را با تمام غرابت ها و شباهت های موجود در آن می بینید.(3)
ما این دیالوگ را در دوره انقلاب ژنتیکی می توانیم ببینیم. در حالی که علوم انسانی دارای یک تعریف مشخص در باب مقطع ها و مولفه ها و شخصیت ها است و این مزیت و حس ذوق کیفیت ها و آزادی های فطری، واقعیتی را به منظور پرورش و بهره گیری از آنها را (در فرد) ایجاد می نمود. اکنون این است آن چهارچوبی که توسط حقوق بشر ورای تمام آرزوها در حفظ فردیت همچون یک گونه خاص این همانی وجود دارد. گرچه از دید بودریار تعیین اینکه ما اکنون ورای حقوق خودمان، حقوق داریم، بسیار دشوار است چرا که فن مداری اکنون مصمم است که ما را تماما به ژن مشترکمان با میمون های انسان نما و مقداری کمتر از آن هم با موش ها تقسیم کند بنابراین نود درصد مردم ژن مشترک دارند که به اصالتشان (اصالت بشری)(4) ظاهرا اضافه شده است. آیا باید ادعا کنیم که این همان حق واقعی متعلق به خودمان است؟
هدف بودریار در پاسخ دادن به سوال هایی که نشان دهنده ی چگونگی ایده های بشری در آزادی و تعالی و نیز تطهیر راهی در قاعده های ژنتیک و نیز در بی انتهایی آزمایش هایی از این نوع مشخص است.
تکامل در اسطوره ها، انتخاب ها و گزینه های طبیعی و مرگ، بازگشتی به عقب از جهتی دیگر به منظور مساعدت و کمک به صاحب خانه ای است که برای امور مجازی و ساختگی که میهمان هستند در جاودانگی فن آوری راهی را در پیش گرفته است.(5) این نوع دیگری از نابودی در صورتی از تطهیر بی رحمی یا امور غیرانسانی و در حد و مرز امور انسانی است هرچند که این مساله به اصل تضاد میان خیر و شر ارتباطی ندارد. برای اینکه، ویروس، میکروب ها و خطرهایی که در اطراف ما هستند فراموش می شوند. شکست در امور مقدس و در نوع بشر، شکست در سیستم های ایمنی و در صورت های واقعی بدون داشتن توهم یا خطر، که این یک فاجعه است.
برای بودریار این امر که نشانه ها و نمادهای فوق العاده و استثنایی موجود در مفاهیم علوم انسانی یک باره ناپدید شده اند، روشن است. از این روی فضای سمبلیک و تصورات بسیار مهم در رویاها، آرمان شهرها، پروژه های آرمانی مرگ و بدنی که نابود شده است و در بسیج آنها به وسیله نظم و قاعده نوین و حتی ابراز علاقه و تمایل بسیار پیچیده هم نامعلوم شده اند اکنون که شباهت های ریشه ای میان نر و ماده، حاصلش راهی را در مدل هزاره و در مفاهیم سکس یا رهیافت جنسی، بدون هیچ هدفی که وجود داشته یا دارای کارکرد جنسی باشد به وجود آورده است. حال در آینده ای نه چندان دور نیاز به تولید مثل (بازآفرینی) خواهیم داشت. تمام بقایای موجودی که دارای یک کالبدشناسی محض و متفاوتی است، دارای این معنی که واقعیت غرابت و شباهت، فاجعه ای است با کشمکشی ورای تشخیص موقعیت یا درک وضعیت در دوره دگر جنسیت جویی(6). مبادله در رهیافت جنسی اکنون هرگونه گم شدگی را در آیین یا تشریفات ماشینی (مکانیکی) جدید، در جا به جا کردن و ادغام شدن تدریجی یا مبادله ها، (رفت و برگشت ها) به نسبت بیشتر از نگاه های خیره و وسوسه انگیز خطرناک متمایز، خود را جانشین کرده است. چه بسا در امر افراط و تفریط که ما بیش از حد در فرآیندها و رویدادها، توسط بازتابی در امر ذهنی و فرم ها با آن مواجه ایم نیز قالب های بیشتری در این باره داریم. برای مثال این همانی رهیافت جنسی تصویری کاریکاتوری و تاریخی از هدایت زنان در هرزه نمایی توسط مردان را دارد. زن ها به صورت تاریخی به وسیله تغییر موضع دادن (چرخاندن) مذکر به صورت یک نمونه مورد ایذاء جنسی قرار می دهند.(7) دو وجه در بی اعتنایی به یک امر تاریخی وجود دارد. یعنی تحمل بدن در معرض تغییرات صرف ریشه ای و ... از سوی دیگر عدم تغییرات روشی و بدیهی در ارتباط با فن آوری و دانش. اما علاوه بر این در ارتباط با توانایی های ذهنی ما، در تفکر هزاره بدن در راه و مسیر دیگر مانند آنکه مردان زنان را تهدید می کنند و زنان همچون یک شئی سرمایه ای یا مثل مفهوم بت پرستانه یا یک آیین تجسد یافته و یک امر مهیج در مجاورت مدلی از اینهمانی به صورت کامل شده به مردان جواب می دهند تهدید می شود. افزون آنکه در دوره ها و مقاطعی دیگر آرمان های متعالی و نظم موجود در اجسام و نیز شباهت هایشان مثل یک افسانه ای سفید وشفاف در این همانی نمود می یافت.
این است چیستی وجودی ورزش پرورش اندام. در این ورزش شما ممکن است مجموعه ای از بی باکی ها را به دست بیاورید چرا که بدن شما عضلانی است، اما از سوی دیگر قوی و توانمند نیست.
این است صورتی از تبادل ارتباطات اجتماعی با توسل به پرورش اندام که مشکل گشای گروهی در فرآیند جریان جهانی شده است!(8)
عضلات (اندام ما) نقش دفاعی و حرکتی برای ما دارند. در حالی که زنان (با این اندام) و با تصویرهایشان دیگران را سرگرم می کنند و در فرآیند این ارتباط گونه ای شیفتگی و وضعیت دلخواه برای مخاطب را به وجود می آورند. پرورش اندام با توهم شخصیتی و تکبری که به وجود می آورد آن آرامش خاطری را که با ژیمناستیک به وجود می آمد را محو کرده است و در عوض فشار روحی، تقویت به صورت مصنوعی و نوعی خود ارجاعی بی روح را رواج داده است.(9) از این روی ما می توانیم به تحلیل بودریار پی ببریم که این امر سقوط شخصیت را در دیگران به همراه دارد. چرا که این امر مانند صورت ذهنی ضعیف و ناچیز شده شخصیت است- که هیچ اندازه ای ندارد- چرا که امر ذهنیت یافته ممکن است این گونه تلقی شود که تلاشی است در هیچ یا در نوعی دیگر بودگی یا انزوا و همه ما به گونه ای مخوف و بی معنی حس رفتن یا ترک کردن جایگاه اصلی مان را داریم که از این همانی پیشرفته در امور ساختگی (مجازی) از زمانی که مفهوم دیگر بودگی (غیریت) درهم کوبیده شده است نشات می گیرد. این به واقع یک زیان مشابه، یک در خود ماندگی یا یک امر به شدت بدیهی شده می باشد،(10) هم سطح یک درهم ریختگی جنون آمیز و رمزی شده بیشتر از نسبت یک هیجان یا جنون متعالی در شرایط انزوایی شیزوفرنیک و از این روی فردیت گرایی مدرن راهی را در جهت خودمحوری در مفهوم هزاره بعد از مدرنیته تاریخی ایجاد می کند.(11) کسی که بتواند در مقابل واکنش های خارجی و وحشت و نیز فقدان وجود خود در وضعیت حساس پست مدرن عکس العمل بیش از حد مقتدرانه نشان دهد. به واقع توانسته برای وجود و هستی اینجایی (این جهانی) خود عکس العمل نشان داده است.
پاکی جسم در هزاره تضمینی است بر ایجاد ارتباط با تفکر مارکس، چرا که مصرف انرژی ما در کار بسیار نامربوط است در تقابل با اوقات فراغت و زمانی که برای انجام حرکات بدن در نظر می گیریم چرا که عملا شرایطی مانند زندگی معلولین دارد.(12) (برای ما و همه کسانی که از صفحه کلید یا راننده خودرو از سایر مصنوعات بدین گونه استفاده می کنیم) از این روی می توانیم با انجام ندادن کارها و حرکات بدنی تنش زا مثل پرورش اندام، خودمان را به قدم زدن یا سایر تمرین های رژیمی جدید عادت دهیم.(13)
بودریار تصریح می کند که هیچ کداممان نباید به بدن هایمان یا بدن های دیگران (در شاکله انسانی) به طور طبیعی به مفهوم نرینگی یا زنانگی به مثابه دو مفهوم خیر و شر عادت کنیم. از این روی بهداشت نوین بین المللی قاعده و نظمی است که می تواند این طور به نظر برسد. با لحاظ کردن همه موقعیت ها در جهات گوناگون، چرا که پیمودن راه هراسناک مراقبت از بدن های خودمان دارای پیشینه ای است که از خودواداری به بردگی تاثیر می گیرد. عظمت تقدیر، غلبه و تصرف بر تمامی خطرات طبیعی، ممکن است برای ما تدارک شده در سناریویی باشد که این سناریو چالشی است که بدن ها را در برابر خودشان حتی در عالی ترین سطوح و پایه ها در کارها و آزمایش هایی که انجام می شود به موضع گیری وا می دارد. این است چرایی کار یک معلول یا توان خواهی ورزشکاران بازی های المپیک که اندام ناقص آنها در پیشبرد اقبالشان، یا معلولین فلج از کار افتاده که (احساس می کنند) داروها آنها را در صعود به کلیمانجارو ناتوان ساخته است ممانعت به وجود نمی آورد (و نه معلولیت خودشان). در فردیت جدید هزاره خطر ابداع به صورت وجهه آنها در تقدیر و سرنوشت، مبارزه برای بقا و نابودی فرد، مانند مثال کسی است که به طور مصنوعی دوباره بقا و حیات را تعیین و خلق می کند.(14) از این روی هیچ نقطه اوجی بیشتر از نقطه اوج در خطرات ورزشی نیست.
از این روی هزاره هیچ طرح و نقشه ای برای تقدیر و سرنوشت قهرمانان ندارد. مضاف بر اینکه اینهمانی در تسلط داشتن و غالب شدن در فردیت جدید هزاره تاثیر بسزایی دارد و با این قاعده قربانیان جدیدی که اندامشان در معرض مصیبت و محرومیت قرار گرفته نوعی ناکامی و سرخوردگی دارند. چرا که صورت ذهنی معلولیت و عقب افتادگی و جایگاه قربانیان برای آنها قابل شناخت و لمس در آیینه مرگ منطقی در وجدانی خاموش است.(15) هر کسی که در به دست آوردن مرتبه و اهمیت، همچون یک قربانی در اجتماعات یا پیمان های جدید دل نگران است، عملکردش همچون پاسخی به وضع مربوط به احکام و دستورهایی است که باید به آنها اقدام کند مطالبه یا متهم کردن آنها در زندگی شخصی شان، همچون یک برآیند یک نوع پشیمانی و بازآفرینی یک فاجعه و فرآیندی است که همه ماهیت قرن بیستم را در برگرفته است و ترسیمی است از آزادی در سکس، تنباکو، سرعت غیرمجاز و سقط جنین و فعالیت های آزادی خواهی. از این رو باید به اموری بپردازد که برای قربانیان زیان بخش نباشد.(16) پیرو این مساله اکنون هر آزادی خواهی می گوید باید به پشت سر نگاه کنیم چرا که در آن وجوهاتی مفهومی وجود دارد که انجام نشده اند. در وضعیت تفکر بودریار نسبت به فقدان و نیاز به آزادی پارادوکسی وجود دارد. چرا که مردم آزادی خواه هرگز تک بعدی فکر نمی کنند. در مورد کودکان، نوکرها، زنان یا مردم مهاجر، بدون استثنا، همیشه این طور بوده آزادی خواهی دیگران به آنها از خود آنها... هنوز ارتباطات دراماتیک در کودکان تضمینی است که والدین در وجودشان مسوولیت (پدر و مادری) را احساس کنند یا باعث شود که کمترین تردیدی در فعالیت آنها ایجاد نشود به مانند امکان های پیشین...(17)
راه حل بودریار مانند مساله سارایو است. مانند جنگ، بدون وجود نقاب بر چهره قربانی و رای همه شرارت ها و بدون تاثیر از بدبختی های معمول(18) آغاز می شود.
فلاکت و بدبختی موجود در جوامع حاصل جدال ها و چالش های سیاسی است و در مفهوم جامعه شناختی اینکه جامعه شناس ها از نوبنیان می کنند فقدان ها، نواقص و بدبختی ها را در صورت عینی اجتماع، تقویت شده است. مانند میشل فوکوی دیرینه شناس که می گوید: فرهنگ گونه ای دلمشغولی است، با اعلام و اعتراف به جنسیت(19) اعلام و ابرازاین مساله اکنون یک نوع فلاکت و بدبختی است. صداقت های سیاسی مثل تطهیر در هزاره و در چرخه سیاهی پوست در آب رنگ مردم جهان است.
عقب ماندگی ذهنی به گونه ای منجر به دیگر توانایی و فاحشگی نوعی کاربری جنسی شده است. در این دکترین بودریار نتیجه می گیرد که این خیلی نفرت انگیز است در تقابل با ماهیت تلاش برای یافتن مخفیگاه یا محل امن (20) در یک چنین فضایی سرنوشتی عجیب و یکسان درباره قربانیان و بیماران مبتلا به ایدز وجود دارد که هم اکنون صرفا شاهدی بر اشاعه و سرایت هیجانات و تصدیق آنها می باشد. مجال برخاستن از روی ترحم برای خود و نیز انزجار از خود، چیزی که شبیه آن چه که در ابراز توصیفات مفاهیم همگانی در اذهان مختلف وجود دارد. مانند اینکه تاناتونز(21) برای کمک در زندگی، کمدی تسکین دهنده ارایه می دهد و یا کمک کودکان برای یاری جهان- خسارت های عمومی برای وجدان ها در بدو تشکیل شان و هرگز های سازماندهی شده، در یک وحدت و یکپارچگی عمومی که این بیانگر فردگرایی نوین هزاره و بی سرنوشتی در گونه بشر و برای مثال در پیامدهای وای توکی (22) است.
فراسوی هزاره مفهومی بر علیه بودریار، توهمی مهم و بازگشت به آیینه مردم
این مقایسه نکته ای است در رد نظر ژان بودریار و نیز تحریک و احساس تکلیف در برابر مفاهیم معقول و عقلانی و احکام و قضایای اخلاقی که در تفکر فلاسفه مشخص هستند و یا عدم گرفتن نتیجه و شکست در شرح و وصف ظلم و بی عدالتی و حق کشی ظلم و فلاکت و تعدی واقعی در حق مردم می باشد. کریستوفر نوریس، داگلاس کلنر، آلکس کالینی کوس و یا هر میهمانی از سایر نویسنده ها در سنت کانت یا مارکس در تکلیفی که انجام می دهند نیاز به بودریار دارد. توام با سرزنش و ملامت او در تئوری زباله ها و در وجود بخشی از حساسیت های مدرنیته که جانشین هنر در فلسفه، ارزش در حقیقت، خیال در واقعیت یا بودلر در کانت شده است.
هنوز مردم از حقایق بودریار و اظهارنظرهای او در باب وضعیت و شرایط موجود حمایت می کنند برای مثال زاگ مونت بومان جامعه شناس به تبعیت از نقادی خودگرایی انتقادی در بودریار به کسی که وانمود می کند نقادی صرفا اهمیتی را به همراه دارد اگر نقطه ضعفی در حقایق تمام عیار یا کلی وجود داشته باشد، حمله می کند. چرا که این نقادی همیشه آخرین دعایی است که از طرز برخورد یا بخشی از تاریخ جامعه و دگرگونی های معمولی و پیش پا افتاده آن حاصل می شود.
مانند نوشته های کریس روجک که بودریار در سبک و شیوه نگارش خیلی دشوار خود و نیز در پرداختن به بی توجهی یا پرداختن به لذت در مصرف گرایی، تاثیر زیادی از او می پذیرد. مضاف بر آنکه بودریار شبیه مردی می نویسد که زیر فشار دیرک آسیب شناسی اجتماعی است. کسی که هر چیزی را بدون توهم می بیند و کسی که پذیرفته هیچ گونه درمان و علاجی در این تنگنا وجود ندارد(23) در واقع بودریار در نقدهایش و اعتراض هایش بر معیارهای موجود خودش را در وضعیت روبه جلو قرار داده است مبلغان او در واقعیت گفتار او می گویند: ادعای او در عدم پذیرش مزخرفات و قبول نکردن حقیقت موجود مانند خیلی کسان دیگر است که به سختی وجود یا ذات هستی را درمی یابند. او در حمله به ثروت و ناز نعمت به نفع فقرا شکست می خورد. او مبارزه و تلاش طبقه را وقتی کسی وجود ندارد تا برای آنها انقلاب کند کوچک می شمارد. یا اینکه او به فمنیسم و یا به حقوق بشر وقتی که خیلی ها آموخته ای از مفهوم حقوق و قوانین را ندارند توهین می کند. اگرچه بودریار می بیند که مقصد و هدف مطلوب آنها تشویش و یک نوع بی حرمتی و توهین است. از این روی این امر در قالب واقعیت و همچون یک نوع تنوع در زندگی محتاطانه یا مفهوم حقوق بشر در معنایی حادتر با فرض اینکه مردم امیدهایشان را به تنهایی در دلایل مشهود و در هستی و وجودشان (در یک ماست مالی قدسیاته واقعیت گرا) گذاشته اند محسوب می شود.
مثل قرار دادن سنجش و نقد برای توجیه بی اطلاعی و ساده لوحی و توجه به نالایقی این بی حرمتی که به سادگی علاقه و تمایل به تبلیغ در واقعیت و در تنزل زندگی شخصی و در جمع آوری و تراکم واقعیت، دلایل، علت ها و معلول ها دخیل باشند.
1-Baudrillard and miuinumme
2-OP.Cit,Baudrillard,1996.P.49
3-OP.Cit,Baudrillard,1998,P.49
4-Existence
5-OP.Cit.Baudrillard,1994,PP.88.100
6-Transsexual
7-این رفتار نمادی بیانگر شکل و قالب خاص از رهیافت جنسی بالاخص در اروپا می باشد که اکنون هم شایع است. البته شکل اولیه حرکت، یعنی چیرگی مرد را می توانید در فیلم سالو ساخته پیرپائولو پازولین ببینید. (م)
8-Baudrillard,1996a.p.125
9-نقد هروکس متاثر از نقد بودریار است که به نقد شخصیت زن در جامعه امروز می پردازد که طرح تکمیلی پروژه «سکس مرده است» در میان متفکران اروپایی می باشد که مورد توجه دریدا، بودریار و دیگران در نقد تفکر فوکو می باشد. بودریار در یکی از سخنرانی هایش در سال 2003 که در آمریکا ایراد شد از این مفهوم پلی به بحث نوشابه های انرژی زا می زند که خود مبحث تازه در تفکر او می باشد. (م)
10-OP.Cit.Baudriuard,1996a.p.125
11-OP.Cit.Baudriuard.1990a.p.145
12-OP.at.Baudriuard.1997,p74
13-ورزش بدنسازی یا آمادگی جسمانی سوای ورزش پرورش اندام است. در پرورش اندام استفاده از هورمون ها باعث رشد مازاد بدن می شود. از این روی گونه ای وانمایی مضحک از منظر بودریار شکل می گیرد. چرا که توهم ذهنی و عدم توانایی و در عین حال افسون و خودشیفتگی را به همراه دارد. این بحث در مبحث رهیافت های جنسی و تغییر جنسیت در تفکر انتقادی غرب مهم تلقی می شود. (م)
14-Op.at.Baudrillard,1994,p.105
15-OP.at.Baudrillard,1996a.p.137
16-OP.Cit.Baudrillard.1998.p.137
17-Ibid.9p.60
16-Op.Cit.Baudrillard.1996.135 منظور بودریار این است که عوامل مرسوم ایجاد جنگ یا تنش در حمله صرب ها به بوسنی هیچ کدام دخیل نبود. (م)
19-MichelFoucault.TheHistoryotsixuauty.volume1:Anintroduction:Penquin.1990
20-Op.at.Baudrillard.1996a.p.139
21-Thanatons
22- Y.2.K یا ویروس هزاره که در سیستم رایانه ها و همچنین برنامه های دقیق کامپیوتری در هنگام تحویل قرن جدید باید اختلال ایجاد می کرد و بسیاری را به شک و تردید واداشته بود.(م)
23-Op.Cit.RojekanTurnerceds,1993p110
ابوالحسن نجوا
کارشناس موسيقی
پرويز ياحقی درگذشت
پرويز صديق پارسی معروف به پرويز ياحقی، آهنگساز، نواپرداز و نوازنده نام آور ويولن که آهنگسازی ترانه های معروفی چون برگ خزان از وی به يادگار مانده است، پنج شنبه (دوازدهم بهمن) گذشته در منزل خود در تهران درگذشت.
پزشکان، علت فوت پرويز ياحقی را ايست قلبی اعلام کرده اند.
پرويز ياحقی در حالی بدرود حيات گفت که آخرين آثارش به نام های "مهر و مهتاب" را آماده کرده و به بازار موسيقی در قالب دو سی دی عرضه کرده بود. وی سال گذشته نيز آلبومی به نام "راز و نياز" را در بازار موسيقی منتشر کرد.
زندگی هنری
پرويز ياحقی سال ۱۳۱۵ خورشيدی در تهران متولد شد.
نخستين معلم وی در موسيقی استاد حسين ياحقی بود که با پی بردن به استعداد شگفت خواهر زاده خود علاوه بر آموزش دادن ساز ويولن آموزشهای ويژه خود شامل پيش درآمدها، چهار مضراب ها، آهنگ های ضربی و دستگاههای موسيقی ايرانی را تا دوره عالی به وی آموخت.
حشر و نشر پرويز نوجوان با بزرگانی چون ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، علی اکبر شهنازی، رضا محجوبی، حسين تهرانی، رضاقلی ظلی و مرتضی نی داود که به منزل حسين ياحقی می آمدند، موقعيتی ويژه برای وی ايجاد کرد تا دانسته های خود از موسيقی را عمق و غنای افزونتری بخشد.
مدتی بعد ابوالحسن صبا وی را به شاگردی پذيرفت و مدت دو سال ظرايف و دقايق موسيقی را به وی آموخت. پس از اين دوره وی با معرفی استاد صبا در قامت نوازنده ای نو جوان به راديو رفت و همکاری اش را تا ۱۸ سالگی با اين رسانه ادامه داد.
از جمله کارهای ماندگار وی نواختن ويولن برای آهنگ معروف "مرا ببوس" مرحوم گلنراقی بوده است که در سالهای ابتدايی دهه ۳۰ به اتفاق آهنگساز اين اثر که ساخته مجيد وفادار است بر شعری از حيدر رقابی و با پيانوی مشير همايون شهردار ضبط و انتشار عمومی يافت.
درباره استعداد و نبوغ ياحقی جوان نخبگان موسيقی ايران متفق القولند و جواد بديع زاده نوازساز و خواننده نامی در خاطرات خود از ياحقی به عنوان نوازنده و آهنگسازی ياد می کند که کمتر نظيری برايش می توان پيدا کرد.
از نخستين آهنگهای پرويز ياحقی می توان به تصنيف "اميد دل من کجايی" اشاره کرد که با صدای زنده ياد غلامحسين بنان اجرا شد و ارکستر نوازندگان اين تصنيف نيز برخی از چهره های نامی موسيقی ايران بودند. اعتبار بخشيدن به ويولن و صدا دهی خاصی که از آن به عنون ويولن ايرانی ياد می شود، در کار پرويز ياحقی به اوج خود رسيد.
ياحقی درکی عميق از شعر و تلفيق آن با موسيقی داشت و حاصل همکاری مشترکش با شاعرانی چون رهی معيری، تورج نگهبان، اسماعيل نواب صفا و معينی کرمانشاهی و موانست افزونتر از همه با بيژن ترقی (بيش از ۵۰ سال) آثار ماندگاری را برای موسيقی ايرانی به جای گذاشت.
ترقی در کتاب خاطرات خود از ياحقی به عنوان خورشيد درخشان هنر اين سرزمين ياد می کند و می نويسد که نزديک به ۹۰ تصنيف را برای وی سروده است.
ترقی در کتاب خاطرات خود درباره ياحقی و نقشش در موسيقی ايرانی می نويسد :«پرويز ياحقی در احيای هنر موسيقی اصيل و سنتی ايران و زنده کردن گوشه های پربار و غنی دستگاه های آن سهم چشم گير و بسيار موثری را به خود تخصيص داده است. چرا که در اجرای موسيقی ملی، از ويولن تنها در ارکستر ها و کارهای دسته جمعی استفاده می شد ليکن او توانست با استفاده از سيم های بم و مهجور ويولن، به قدرت تاثير و وسعت هر چه بيشتر آن بيفزايد. ديگر از شاهکارهای اين هنرمند خلاق ساختن و اجرای چهار مضراب های مختلف در قطعات موسيقی ايرانی است، و چيره دستی او در هنر آهنگسازی و تنظيم ارکستر برای آهنگهای ايرانی که در طول بيست و پنج سال اخير موثرترين و شيواترين ترانه ها و قطعات آهنگين را از خود به يادگار گذارده، که هيچگاه با گذشت زمان فراموش نخواهد شد.»
همين ويژگی ها سبب شده است تا از وی به عنوان نوازنده وآهنگسازی صاحب سبک ياد شود که ذوق و ابتکار را با عشق و شور در آميخت و آثار متفاوتی پديد آورد. شايد بی راه نباشد که از وی به عنوان سعدی موسيقی ايران نام ببريم، چرا که سعدی نيز در غزلياتش عشق و تکنيک شعری را با هم آميخت و اشعاری ناب و منحصر به فرد در تاريخ شعر ايران به يادگار گذاشت. وی از تکنيهای مختلف نوازندگی همانند ويبر، گليساندو، مالش به نحوی دقيق و کامل و در خدمت موسيقی ايرانی استفاده می کرد و البته به دليل آشنايی عميق با موسيقی نواحی ايران و ملودی های مهجور و استفاده از پوزيسيونهای مختلف و تازه در نواختن، توانست وسعتی شگفت انگيز به نوازندگی ساز ويولن ببخشد.
بيداد زمان، می زده شب (ماهور)، سراب آرزو (افشاری)، غزالان رميده (در مايه شوشتری و همايون) و (آن که دلم را برده خدايا زندگيم را کرده تبه گو) از جمله کارهای ماندگار اين موسيقدان ايرانی است .
ياحقی در دوره ای از زندگی هنری اش با حميرا ( از خوانندگان نامی دهه های ۴۰ و ۵۰ ) زندگی مشترکی تشکيل داد که حاصل آن خلق و ارائه برخی از ماندگارترين ترانه های موسيقی ايرانی شد.
ياحقی پس از انقلاب به حاشيه رانده شد. طبع زودرنج و صراحت گفتار و کردارش نيز عاملی مضاعف شد تا اين گوشه نشينی و عزلت استمراری دو دهه ای يابد.
از اواسط دهه هفتاد ابتدا برخی از آثار گذشته وی مجوز انتشار گرفت و در دهه هشتاد هم برخی از کارهای تازه اش به بازار موسيقی عرضه شد، اما با دستگاههای رسمی موسيقی ايران همکاری نداشت.
پرويز ياحقی در سالهای اخير در منزل شخصی اش استوديويی مجهز ترتيب داده بود و با توجه به آشنايی عميقش با صدابرداری موسيقی برخی از کارهای خود و ديگران را به شکلی مناسب تنظيم و ضبط کرد. از جمله اين آثار که می تواند گنجينه ای برای موسيقی ايرانی باشد، رديف موسيقی ايرانی به روايت ويولن ياحقی است که سالها برای ضبط آن تلاش صرف شد.
دکتور فیض الله
کیف ، اکرائین
میهن ما خراسان و ماخراسانییم
از آن زمان که براین آستان نهادم روی فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
برفراز روشنائی های معرفت مقام گرفتیم و بیت بالای حافظ بزرگوار را وصف حال خود میدانیم.
وطنداران صاحبدل!
دراین بحث از تمام تعارفهای معمول میگذریم و دریک رستاخیز همگانی باید از آن حقوق و فریادهای فروگرفته ما در برابر بیفرجامیهای شوینستی به پاخیزیم و این بهترین و مطمئن ترین شیوه بهبود التیام جراحات ما خواهد بود. و هرگونه سهل انگاری اندرین باب زیان بار است . جفاهای تلخ و نامردمیهای گزنده حکام مستبد و خونریز قبیلوی مارا به تامل و اندیشه خود معرفتی کشانیده که درباره هویت تباری خود و وطن مالوف و سرنوشت کشور بی توجهی نه نمائیم. بخوانندگان عزیز مبرهن است که از چندی به اینطرف در باره احیای نام مهین عزیز ما مقالات تحقیقی طرحها و گفتمان های داغ در سایت های انترنیتی نشر شده و هم چنان در مورد نفی و طرد ظالمانه هویت اقوام بومی کشورما دلایل مستند تاریخی گفته شده و نیزارزشهای جامعه مدنی اعلامیه جهانی حقوق بشر، حقوق مدنی و حقوق شهروندی درزمینه توضیح شده و به اینصورت پژوهشگران روشندل کشور ما خواستند تا یک عرصه تفاهم عمومی جهت تعاطی افکار بدور از هیاهو وناسزاگوئی و افترا باز شود. وراه هرگونه مغالطه کاری و دکانداریها مسدود گردد. اما متاسفانه پای ستیز و مناقشه مغرورانه شوینستی بمیان آمده لاجرم جهت استفهام بیشتراین متحجران کوردل اذعان گردد که تغیر نام کشور ما از خراسان به افغانستان هیچ وقت در کدام نظر خواهی ( رفرندم ) و مجلس نمایندگان و غیره نهاد های مردمی مطرح و تصویب نگردیده مضاف به آن تغیر نام کشور ما برخلاف اراده مردم ما طور ماهرانه و مرموز ولی حساب شده توسط اسعتمار کهن برای اولین بار در مکاتبات و معاهدات رسمی توسط ( جنرال لارد اکلند انگلیسی ) ویسرائی شبه قاره هند در اگست 1838م یعنی یکصدو شصت و هشت سال پیش از امروز عنوانی شاه شجاع پادشاه خراسان زمین بکارگرفته شد. (1)
وطنداران عزیز!
باذکر مراتب بالا تصریح میداریم که ما برای احیای نام کشور خود به هیچ کدام مرجع و منبع نیاز نداریم که رجوع شود. ثانیا لارد اکلند انگلیسی که شاه کلید افسون را با خود داشت پدرود حیات گفته لذا مارا عقیده برآن است در برابر لجاجت و بد آموزی گروه شوینستی که به حق و عدالت تمکین نشان نمیدهند برهان ، التماس ، اعتذار ، کرنش سودمند واقع نمیشود و هم با گدائی نمیشود که این حق مشروع تاریخی مان را از کسی کسب نمائیم. و نیز تاچه زمانی دیگری در بی هویتی و استحقار ملی با خفت بسر بریم.
نامگذاری یک قوم به میهن ما نه قباله شریعی مالکیتی نه ارث پدری و نه وابسته به نژاد اشرافی و نه توجیهات مذهبی و نه موازین حقوقی را داراست. فقط با زور و قلدری این قبای شمله دارناخواسته به ما تحمیل شده که براندام رسای مردمان ما تنگی دارد. همچنان این گره طلسمی نیست که با تکرار چند ورد سحرآمیزباز و بسته گردد. و از سوی دیگر این قبای تحمیلی بنام افغانی و افغانستان را به طیب خاطر انتخاب نکردیم که بیشتر از این تحمل حقارت و مظلومیت را نمائیم. و هر نوع مراجعه و عریضه و داد فریادها به مراجع حکومتی و نهادهای که سراپا قرص متشکل از افغان ملیتی ها اصحاب و یاران شان است چاره گر این معضل نبوده بلکه تصدیقات آن مسدله واهی را بهمراه دارد. و ماخود را در واقع درگیر یک مشغله فکری بی حاصل ساختیم. پس حق مسلم خویش میدانیم که خود را خراسانی و میهن خود را خراسان بنامیم. وبقول مولانای بزرگوار خود را به اصل خود وصل کنیم.
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش روزگاری باز جوید وصل خویش.
هویت تباری ما بنابر جبن و پاره عوامل دیگر از دامان مام خود یتیم مانده به همت و مدد همگان نیاز است که این خود سعه صدر میخواهد و گشاده روی و صافی ضمیر!
در واقع اگز نسل ما – نسل پدران کوششی نکنیم تاهویت خود را بدرستی نشناسیم و تثبیت نکنیم و آن را به پسران خود نشناسانیم نااگاه و ناشناخته مثل رستم پسر را قربانی ناشناخته های روزگار خواهیم کرد. که چنانچه همواره متقبل این قربانی های ناشناخته شده ایم. اگرچه برای وصل هویت تباری تمام ساکنان بومی کشور مضایق ایجاد نموده اند اما علی الرغم موانع نشانه های بارزفربه شدن هویت خراسانی را می بینیم که بچشم می آید. این حرکت نوپا که از هرطرف طوفانی را برای در هم شکستن این خرگاه بی بنیاد برپاکرده جز به مدد قوت درونی و حقانیت مواضع فکری و ایمانی و خلوص نیت و ثبات قدم گردانندگان آن میسر بوده نمیتواند. با این بینش همه را دردور کردن قبای ناخواسته که بدوام آن چندان التزامی دیده نمیشود فرامیخوانیم . تا قبای یک رنگی و بیرنگی خراسان را افتخارانه بتن نمایند. زیرا خراسان مالکیت استجاره یی هیچ قوم خاص نبوده و عبارت از ظرف عظیم و بسیار بالای بوده که حمل کلیه باشنده گان بومی سرزمین ما اعم از تاجیک ها، هزاره ها ، افغانها، ازبکها ، ترکمن ها ، بلوچها، نورستانیها ، پشیها، هندیها وغیره را داراست. لذا شیفته گان روشندل این آرمان والا را فرا میخوانیم که انتظار بیشتر بمثابه آب در هاون کوبیدن است. به سیطره جویان قبیلوی که به اساس ابتدائی ترین حدسیات ناپخته و ناپایدار در باره هویت قومی مردمان بومی غیر افغان منهمک به دروغ و نفاق میشوند گفته شود که بدلایل زیرین تغیر هویت تحمیلی مان گوش فرا دهند.
v صرف نظر از اینکه اکثریت مطلق مردمان نژادهای مختلف این سرزمین فارسی گویان است، به گواهی تاریخ بومیان اصیل و اکثریت اعظم میهمن مارا تاجکها احتوا میکنند. بقول میرمحمد صدیق فرهنگ مورخ نامدار کشور که در همین راستا تاکید دارد: " در هنگام گشوده شدن خراسان بدست مسلمانان ( اعراب) بخش بزرگ ساکنان از این سرزمین را تاجکها تشکیل میدادند".(2)
v د رحوزه خراسان تاجیک ها دارای تمدن و فرهنگ چندین هزارساله بودند که گنجینه های فکری و معنوی آنها در مراحل مختلف بزبانها و گویشهای گوناگون نگارش یافته است. آریانای کهن به عنوان میهن تاریخی تاجیکان خاستگاه آئین باستانی مهر یا میترا که در هزاره دوم وسوم قبل از میلاد ظهور کرد بوده است. همجنان آئین زردشت و اوستا کتاب زردشتیان که به محور سه اصل : پندارنیک ، گفتارنیک و کردار نیک استوار است. شصد سال قبل از میلاد در همین دیار ( بلخ) شکل گرفته است. البته این مرز و بوم نه تنها خاستگاه آئین های میترا و زردشت بلکه زادگاه اصلی اساطیر و حماسه های شهنامه فردوسی بزرگ نیز میباشد.(3) اساسا رویدادهای شهنامه در همین سرزمین اتفاق افتیده است. چنانچه در شهنامه پیرامون برگشت کیخسرو آمده است:
بسغد اندرون بود یکهفته بیش قلیمان وخوزان همه رفته پیش
ازآنجا به شهر بخارا کشید ز لشکر همه شد هوا ناپدید
زجیحون گذر کرد برسوی بلخ چشنده ز گیتی بسی شورتلخ
به بلخ اندرون بود یکماه شاه سر ماه از بلخ بگزید راه
سو طالقان آمد و مرو رود جهان شد پر از نای آوای رود
از آن پس راه نشاپورشاه بیاورد پیلان و گنج و سپاه
دوهفته در این نیز بخشید مرد سوم هفته آهنگ شیراز
هم چنان تاریخ این ملت کهنسال با فرهنگ دولتهای کهن چون پیشدادیان ، کیانیان ، مادها، هخامنشیان ، اشکانیان ، کوشانیان ، ساسانیان، یفتلیان و دولت های بعد از اسلام چون طاهریان، صفاریان ، سامانیان ، غزنویان ، غوریان پیوند ناگسستنی دارد.
v بزرگترین فلاسفه ، شعرا و علمارا خراسان پرورانیده چون حکیم ابونصر فارابی فیلسوف و معلم ثانی بشریت ، مولانا جلال الدین محمد بلخی بزرگترین شاعر و متفکر خلاق ، حکیم ناصر خسرو بلخی شاعر و اندیشمند بی همتا، ابوریحان البیرونی دانشمند توانا، ابوعلی سینای بلخی نابغه شهیر و هزاران شخصیتهای ناموردیگر که همه فرزندان خراسان بودند.
v تاجیکان در سا حه سیاست، پایداری و حراست از فرهنگ پربار نقش برازنده ی داشته چنانچه بقول مورخ نامدار پروفسور جلال الدین صدیقی ( تاجیکان از آغاز مبارزات ملی و میهنی در برابر اقوام بیگانه به پیکارهای فرهنگی تاریخی شدیدی دست یازیده اند. نخستین ارتش که در داخل امپراطوری اسلام با ارتش منظم خلافت جنگید و آنرا درهم شکست عطتش ابومسلم خراسانی بود. که ابومسلم خراسانی و همراهان او تاجیک بودند. (4)
v تاجیک ها اینکه بنابر خصایل ذاتی خود مردم رزم و بزم بوده اینها قادراند تا یک حکومت مدنی را تشکیل بدهند که حقوق مدنی و حقوق شهروندی در ان حفظ گردد. چنانچه تاریخ گواه است که تاجیکان به هیچ خطه و کشوری لشکر نکشیده و نسبت به هیچ قوم و ملیتی تعصب و دشمنی روا نداشته اند. اما در عین حال بربرتری جویی و زورگوئی ، استبداد و حق کشی هیچ نوع گذشت و شکیبائی ندارند و آزادی ، برابری ، عدالت و مردم سالاری را به نفع بقا و رشد همه میدانند. این سجایای عالیه را نسلی در نسل از فرهنگ پربار خود به ارث گرفته و چنانچه توصیه شهنامه بازتاب این ادعاست:
زدلها همه کینه بیرون کنید بمهراندرین کشور افسون کنید
بکوشید و خوبی بکار آورید چودیدید سرما بهار آورید.
زخون ریختن دل بباید کشید سربیگناهان نباید برید
نه مردی بود خیره آشوفتن بزیر اندرآورده را کوفتن
v دلیل دیگری تغیر هویت تحمیلی همچون آفتاب به همگان هویداست که بنابر سیر عوامل گوناگون داخلی و بین المللی، افغان معادل تروریست، قاچاقچی ، بنیادگرا تعبیر و تفسیر میگردد ودلیل دیگر اینکه شاهان مستبد ، فاسد و عیاش در طی سالیان متمادی گامی برای ترقی و تعالی این سرزمین نبرداشته اند. بی اتفاقی و جدلهای قبیلوی و خانواده گی امیران سدوزائی و محمدزائی، کشور را فقیر ، ابتر و مردم را بی سواد و جاهل گذاشت. که این مایه خجالتی همه خصوصا در خارج گردیده که خود را افغان بنامند. چنانچه دریکی از رستوران های هوتل نیواوتانی New Otani شهر صوفیا شامانه صرف مینمودم که با یک مرد هالند معرفی شدم پس از تعارفات معمول، آن مرد هالندی از دوست همرایم پرسید که شما از کجا هستید؟ دوستم بدون درنگ در پاسخ خود را اهل ترک معرفی نمود. در این لحظه بود که برایم احساس شگفت اوری رخ داد . بعدا من درک کردم که دوستم مقصر نیست ممکن چنین واکنش ها تازه گی نداشته باشد. شاید هزاران هموطن ما با اینگونه برخوردهای خفت اور روبرو شده باشد. و از روی شرم هویت خود را کتما ن نموده باشد. زیرا منسوب بودن به افغانستان در مخیله هر خارجی تروریست ، طالب ، بنیادگرا، قاچاقبر و عقب مانده را تداعی میکند. پیوسته به این موضوع هم اکنون گلایه و شکوه دها اقارب و دوستان هموطنم در ذهنم خطور کرد که آنها بنابر همین هویت " افغانی" در خارج کشور متحمل رنجهای عظمیمی میشوند زیرا مالکین دکاکین و منازل ار واگذاری جایداد های خود به افغانها خود داری میکنند. آنها مجبورند تا هویت " افغانی " خود را کتمان کنند. همچنان فملم های مستند وحشت طالبی و انعکاس عقب مانده گی و فقر جانگداز میراث ظاهرشاه بابا همه را اندرحیرت میسازد و هموطنان بیچاره ما برعلاوه درد غربت متحمل حقارت و خجالت بیشتر میشوند که این خود بحث بزرگی است که در اینجا گنجائی ندارد.
با حفظ دلایل بالا گفته شود که همه اقوام کشور بومیان اصیل این سرزمین بوده که استثنا در ان قایل نیستیم که در فرهنگ گرانبهای خراسان کبیر نقش مساوی داشته اند. اما استعمار بنابر خصومت که از رزم و وارستگی مردمان بومی خراسان داشته ، با زور و ترفند بخاطر ابقای سلاطینی مزدوروابسته خود هویت خراسان را حذف نمودند که بمثابه بحر در جوی سوق دادن است. ونیز بخاطر جلوگیری از بقدرت رسیدن مردمان بومی این سرزمین هزاران حیله و دسیسه را درکار گرفتند که تاکنون این وضعیت کماکان پابرجاست. چنانچه برهان و دلایل واضح سرکوب مردمان اصیل و بومی این سرزمین در طی یک قرن همه شاهد هستیم که چگونه تحت لوای استعمارگران ، فاشسم قبیلوی در چهارکرکتر با چهار چهره کریه و متفاوت عروج نمودند.
1. حکومت شوینستی در کرکتر اشرافی. از عهد امیرعبدالرحمان خان که مستر کیمل انگلیسی در سیمای مولوی شیرمحمدخان امیر را به اصلاحات اداری و سرکوب مردمان بومی غیر افغان تشویق مینمودند. این استبتداد کبیر تاختم دودمان اهل یحی و سرداران دیوانه چون هاشم خان ، محمدگل خان مهمند، شاه محمودخان و داود خان. که تا هفت ثور ادامه داشت.
2. شوینسم توتالیتار در کرکتر چپگرایان افراطی و عقده مند سرخپوشان. خلقی که با تلطیف و شعارهای دیموکراتیک عرض اندام کرد.
3. شوینسم جاهل در نظام تولیتار راستگرایان افراطی طالبان . سفید پوشان که با تطبیق سیاست نسل کشی و تحقق استراتیژی زمین سوخته عرضه شد.
4. شوینسم لنگ قبیلوی حاضر در چهره نظام مدرنیته سازمان افغان ملیتی ها شکل گرفته که در زیر بال و پر آن تمام بازمانده گان صغیر و کبیر سه کرکتر دیگر را جمع کرده است. در هر دوره مردم ما شاهد اختناق و استبداد بی نظیر بوده برعلاوه اینکه در دست هریک زمامداران نظام شوینستی تبر خونین نسل کشی بوده آنها از پرونده سازی ، شکنجه ، بهتان ، آبروریزی ریا و تظاهرعلیه اقوام دیگر دریغ نورزیدند. و هریک از نظامها به تنهای طوفانهای تباهی ، پلیدی و سیاهی را به ارمغان آورد و کشور را به انحطاط و صدها آفتهای بیمارزا کشانیدند. که امروز همه از آن رنج میبریم. خلاصه افغان ملیتی ها و اصحاب لنگ لنگان شان در چمبره افغان و افغانیت و افغانستان همه را پیچانیده با بی شرمی تما م سیاست اتنوسنتریست ها ، خصومت ملی ، عظمت طلبی ، استثنا طلبی ، سیطره جوی و برتری جوی قومی را بیباکانه دنبال میکنند. چنانچه اینها خطوط اساسی خود را پنجسال قبل از اینکه تحت لوای خارجی ها به اریکه قدرت برسند درکتابی بنام ( دوهمه سقوی) چاپ و نشر نمودند. طرح استراتیژیک ملت سازی و ثبات در این کتاب نه تنها راندن سایر اقوام از قدرت سیاسی ، محو هویت فرهنگی قومی و مذهبی است. بلکه محو فزیکی ، محو سرزمین های شان و کوچ اجباری مطمع نظر اساسی قرار گرفته است.
به اینها خاطر نشان مینمائیم که رخدادها و حوادث دو دهه اخیر حکایت از برهم خوردن کامل تعادل حاکمیت سنتی پیشین دارد. انسان امروزما بگونه انسان قرن نزدهم و بیستم نیست. که چشم بسته رعیت شود و بنحو بیجان گوسفندمندانه وضعیت اساس یک عسکر ساده دل را زمزمه و به مرام شما بدفاع سوق گردد.
تحمیل هویت افغانی با ترفند و اکراه در واحد پولی ، تذکره تابعیت و پاسپورت یک حاکمیت نامشروع مندرج گردیده اما در پیشانی و پوست و ضمیر ما حک نگردیده حتی مانند نمبر پلیت موتر نیست که با عریضه و دریافت امر طی مراحل نیاز احساس نمائیم بلکه به معرفت خودی، بصیرت ، اراده و جسارت همگی بستگی دارد. و کلید اصلاح هویت تباری با تغیر نام میهن عزیز ئ تجزیه ناپذیر ما در همه سطوح و مقاطع به دست یکایک از شیفتگان این راه میسر است.
برای اشاعه ، گسترش ، تعمیم و تحقق این آرزوی بلند و پر افتخار ما از تمام شاعران ، نویسنده گان ، سخن سنجان ، فرزندان برومند وطن پرست و دانادل وبرخورداز از جهان بینی خاصه استادان صاحب نظر، دانشور ، مدیران جراید و روزنامه ها و گرداننده گان با رسالت سایت های انترنیتی درفضای سرشار از صمیمیت دعوت مینمائیم تا بیشتر از این جمودی و خاموشی اختیار نشود، نام نامی میهن عزیز ما خراسان را احیا تا همه گان با حفظ هویت قومی به هویت ملی نایل تا بحیث یک ملت بزرگ خراسانی به وحدت ملی توفیق حاصل نمائیم تا باشد با این همدلی و همراهی کشور را از این بحران و مخمسه نجات دهیم.
آفتابا ، بار دیگر خانه را پر نور کن دوستان را شاد گردان ، دشمنان را کورکن .
مولانای بلخ
به تقریب موضوع بحث شعراستاد مقصوم خان کشمی یکی از فرزندان با احساس فرمانداری کشم، اُستان بدخشان را پیشکش میدارم. وی سالها زندگی خودرا در راه آموزش و پرورش نسل جوان فرمانداری کشم سپری کرده است. وی باقریحه عالی بنحوی خیلی ظریف این چکامه زیبا را در سوگ خراسان سروده که با ارایه آن بحث را در همینجا خاتمه داده به همه احیاگران و شجاعان هموطن سربلندی آرزو مینمایم.
در سوگ خراسان
خـراسان هست مسمی هــمایون به استعـداد خلـقـش بود مدیون
درخت سبز هستی اش گشن شاخ فـگنده سایه ها بر چـرخ نیلگون
حدودش در هــمـه ادوار تاریخ مــواضـع مـعـین در پـیرامـون
به غربش خـاوران کسپین بود به شرقش بود پامیر بام گردون
جـنوبش اندیکـوه، مشهـور آفاق شـمالش سرزمین رود جیحون
هـوایش اعـتـدالی، صاف و انور خـزانش با بهاران نیـز همگون
فـراوان رود سرمست کف آلود خـروشان و کبود مانند سیحون
سراسر کوه و دامانش گــهر بار در آغـوشش نهـفته گنج قارون
طبـیعت ارمغان ها کــرده ایثار ذخـایر را بود شـایسته کانون
بدریا ها و قلب صخره هایش هــزاران گوهـر ارزنده مکـنون
بنامش ماه و اختر دست افشان عـیوق و زهـره و ناهید ونپتون
به گنج بیـکرانش فوج غاصب هـمیشه بوده اند شـیدا و مفتون
ز الطاف طبیعت، هیچـگاهی چنین شایسته گی، در ربع مسکون
کـیومـرث آن شهنشاه برومند پُر از داد و دهش،طـراح قانون
جـهـانگـیـران نستوه سر افراز بویژه بعــد از عـهـد فـریدون
درفـش مـردی و فرمانروایی را بر افـراشتند بشرق و غرب بیرون
حکیمان شـهیر ـ فرزانه مردان دیگر دانشمندان همچون فلاتون
خــردمـندان مشهـور زمانها یلان و سروران اینجاست مدفون
هـمان سه مشعـل برج اوستا فــروزان و مـنـور تا به اکـنـون
نجـوم و حکمـت و پیکر تراشی هنر های ظریف بود اصل مضمون
جهان در عظمت صلصال حیران سرا پا از محاسن بود مشحون
هنوز پژواک آن آهنگ جاوید سـرود وید و آن اشعار مـوزون
ز ادوار کـهـن مانده به مـیـراث قد ســرو و لبـان لـعـل گــون
ولی حالا چنین تشبیه و سمبول به فرهنگ کنونی نیست مضمون
پس از دهـه دوم قـرن بیـستم * خـراسان کهـن نامش دیگر گون
از آن پس با مرور افغانستان شد که گویا خلق او غمگین و محزون
چه نامی! سرزمین گریه و غم تمام مردمش یعنی جگر خون
چه نامی! مظهر فریاد و شیون مـسمی شگـفـتی ضـد میـمـون
چه نامی! انعـکاس آه و ماتم مـکـرر آسمان از ابر قیر گون
مناسب نیست هـرگز، نام کشور بود منـسوب بقـوم خاص پشتون
شگفتی بین که پشتونیزه کردن بجـبر و زور و با نیـرنگ و افـسون
چنان تحمیل گردید طور عمدی بیمارستان مبدل شد به روغتون
هـمـه اسم مکان خـوب فارسی!!! به پشتو شد به آن پسوند از«تون»
خـطـرناکتر زاستـعـمار فـرهنگ نباشد هـیـچـگاهی زهـر افـیـون
زمشرق تا جنوب و هم جنوبغرب ز شهر قندهار تا خوست و ارگون
تروریست و زمین گـیران غاصب بزیر پرچــم اغــیـار مـلـعــون
مـجـهـز با سـلاح های مخـرب هـزاران مـوتر و بارگیـر کامـیـون
بسـوی مـرکـز و دامان پامـیــر ولایات شــمال تا رود جـیـحـون
بسان صـاعـقـه، مرگ آفرین بود هـزاران خانه شد خاکستر و خون
زنان و دخـتران مـفـقود گردید مکانِ از تعـرض نیست مصئون
بدوران ســیاه ســلطــة شب رسد ارقام مقتولان به ملــیون
بنا شد گور های دسته جمعی پیاپی حمـــله و جنگ و شبیخون
آپارتاید کی چنین بیداد کرد؟ به آنگولا و موزامبیق و کامرون!
چنین فاجعه بس شوم و غمبار خطرناک و مضر، بدتر ز طاعون
هـنـوز اخـلاق و عادات قبیله از آن راضی و جاری اند ومـمـنون
هدف از بامیان بود محو صلصال که گردد هویت تاریخی مظنون
ولی سمت شمال، باید که میبود بطــور دایمی ماؤای پشـــتـون
بکـوچـند مـردم بومی از آن جا و یا باشـند غـلام یا بردة مـقـرون
اگـر اینـجا نیاید نظـم فـدرال خصومت ها شود صد چند افزون
که افـغان ها جـفای تازه کرده به جان مـردمان غـیـر پشــتون
بحمـدالله که شد فرجام چاه کن همه در چاه خود گشتند مدفون
رویکردها:
1. مقاله آقای محترم کامجو
2. تاریخ شادروان صدیق فرهنگ: افغانستان در پنج قرن اخیر
3. ن. کاویان : تاجکان در قرن بیستم
4. شجاع الدین شجاع : تولد دیگر
کتابشناسی بهمن فرسی شب یک، شب دو رمان سازمان چاپ و پخش 51 - تهران 1353 سقوط آزاد مجموعه نمایشنامه نشر خاک - لندن 1370 سفر دولاب رمان نشر خاک - لندن 1370 دوازدهمی مجموعه ی 7 داستان کوتاه نشر خاک - لندن 1370 با شما نبودم یادداشت ها و قلم اندازها،طنز و مقاله نشر خاک - لندن 1371 خود رنگ مجموعه شعر نشر خاک - لندن 1372 آوا در کاواک مجموعه شعر نشر خاک - لندن 1372 پنج داستان از شاهنامه ی فردوسی رستم وسهراب/کیخسرو/سیاوش/فرود/شغاد
بهمن فرسی متولد سال 1312 است. او پس از انقلاب، در سال 1357 به لندن رفت به کارهای هنری
مختلفی مانند ، نمایشنامه نویسی و بازیگری تآتر، فیلم سازی، شعر و نقاشی و مجسمه سازی علاوه
.بر داستان نویسی پرداخت
در لندن نشر خاك را دایر كرد و،آثارش را در نشر خاک منتشر کرد. او در واقع از پیشگامان و نو اندیشان
.نمایشنامه نویسی و ادبیات نوین ایران است
فرسى به سال ۱۳۱۲ در تبریز به دنیا آمده است. او پس از رها كردن تحصیل و تجربه مشاغل مختلف به
استخدام دولت درآمد. فرسى داستان نویسى را در كنار نمایشنامه و نقد در همان دوران جوانى آغاز كرده
.و به آن ها پرداخت. نخستین كتاب او «نبیره هاى بابا آدم» نام دارد كه مجموعه اى از نثر آهنگین است
پیش از انقلاب مجموعه داستانی با نام "زیر دندان سگ" و یک رمان به نام "شب یک، شب دو" به قلم او به
.انتشار رسیده بود
فرسى بعد از این كتاب باز به نمایشنامه نویسی و كارگردانى بازمى گردد و آثاری را در این زمینه خلق مى كند تا
سال ۱۳۵۳، كه رمان معروف او یعنى «شب یك، شب دو» منتشرمی شود. او اولین مجموعه داستان خود را در
"،سال 1339 به چاپ رساند اما قبل از آن در نشریات مختلفی قلمفرسایی کرد که از آن جمله اند :"ایران آباد
نگین"، "آشنا"، "چلنگر"، "اندیشه و هنر" و در روزنامه هایی مثل : "آژنگ" و "کیهان" داستان هایی "
.از او منتشر شد
بهمن فرسی از همشاگردی های دکتر جمشید لایق از هنرمندان تئاتر، تلویزیون و سینما بود که با تئاتر سعدی همکاری می کرد
و پیشنهاد تشکیل یک گروه تئاتری با علی نصیریان، فریدون فرخزاد، مهدی فتحی و چند تن دیگر را داد که خود فرسی مسئول
انجمن هنری و این گروه کوچک تا پایان دوره ی دبیرستان بود وی حتا تجربه ی بازیگری در فیلم "پستچی"داریوش مهرجویی
در کنار بازیگرانی مانند:عزت الله انتظامی،علی نصیریان، ژاله سام، احمدرضا احمدی،و ...دارد
"بهمن فرسی نمایش های "چوب زیر بغل"، "صدای شکستن"، "بهار و عروسک"، "گلدان
و "آرامسایشگاه" را در تهران روی صحنه برد.او در سال 1362 نمایش "گلدونه خانم" اسماعیل خلج را کارگردانی
کرد به گفته ی محمدعلی کشاورز در گروه هنر ملی گروه تئاتری به نام "مروارید" تشکیل شد که شاهین
.سرکیسیان رییس آن بود و بهمن فرسی، علی نصیریان، اسماعیل شنگله و خجسته کیا در آن عضو بودند
فرسی می گوید: من کارمند هیچ جا نبودم. یک سال و خرده ای به اصرار فریدون رهنما عضو شورای
تلویزیون بودم. بعدش هم استعفا دادم. به قطبی نامه ای نوشتم و به او گفتم: متاسفانه شما دکونی واکرده یید که
غیر از ارتشاء و غیر و ذالک توش نیست.و نیز می گوید: من هیچوقت نه با کسی مسابقه ای داشتم نه به کسی
.کاری داشتم
بهمن فرسی در آغاز دهه ی چهل کتاب های خود مانند "گلدان"، "با هو"، "چوب زیر بغل"، و "زیر دندان سگ" را منتشر کرد
مجموعه داستان "زیر دندان سگ" در سال 1339 خورشیدی به کوشش شمیم بهار انتشار یافت و دربر گیرنده
ی داستان هایی مانند "استخوان سوخته ها"، "آِین عزب" و "در سوگ بستری که چیده شد" از اولین نشانه
هایی است که آشکار می سازد فرسی نویسنده ای است معترض. برای مثال در داستان کوتاه" سوزن" از
مجموعه ی "زیر دندان سگ" او از یک واقعه ی نه چندان پیچیده، با زیبایی زبانی، به نتایج فراگیر اجتماعی
گریز می زند. داستان های او با زبانی بی پروا به پرده برداری از ناهنجاری های زمانه ی سیاه خویش می
.پردازد
در رمان " شب هول" ، هرمز شهدادی ذهنیات راوی را در تقابل با اجتماع پیرامون اش چون اثری گزنده و
:هول انگیز نمایش می دهد
اساسا همه روابط بشری و اجتماعی را نادرست بشناسم . کتابهای ترجمه و غیر ترجمه ، همه، نوعی بینش"
رمانتیک را در من به وجود آورد که دو سال طول کشید تا خودم را از آن خلاص کنم . درست نمی دانم کی و
چگونه اتفاق افتاد . ولی یک روز ، چشمهایم را باز کردم و دیدم اگر دیر بجنبم من هم نابود خواهم شد . من هم
یکی از افراد نسل خودم خواهم شد که نسل بی ریشه ای است. ما نه با گذشته ارتباط داریم و نه با آینده . خوانده
هایمان پراکنده و ناقص است . هیچ کدام آن آگاهی لازم را ایجاد نمی کند . چه فرقی میان زنجموره این خواننده
های رادیو است و آه و ناله فلان شاعر یا داستان نویس ؟ شرایط بحرانی جامعه در کدام اثر هنری متداول بازگو
شده است ؟ بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید یک بار و برای همیشه از گذشته دست بردارم . باید با شناخت
تازه ای که بدست آورده ام ، ذره ذره ، جزء به جزء ، شرایط محیط ،روابط اجتماعی ، و خلاصه همه وجوه
حیات فردی و جمعی خودم را تجزیه و تحلیل کنم و آنگاه محصول فعالیت نظری را در عمل به کار ببرم . محک و
"...معیار دیگری نیست . خوشبختانه راه درست را زود پیدا کردم . راه عمل را
این زبان که در سراسر رمان مزبور سایه وار بر ذهنیت خواننده احاطه داردا در واقع تالی زبان اعتراض آمیز
.داستانی فرسی است
سال ها بعد، مجموعه ای دیگر از داستان های کوتاه بهمن فرسی با عنوان "دوازدهمی" با امضاى "بف"در
.دوره ای که به زعم وی "عصر قلم آشوب" است انتشار می یابد
از ویژگی های دیگر نوشته های او غنای "زبان عامیانه" است که به مجموعه داستان "دوازدهمی" می توان
اشاره نمود که مانند مجموعه نمایشنامه های "سقوط آزاد" سرشار از زبان عامیانه در متن است و واژه
سازی های داستانی مدرن را از متن زبان عامیانه بیرون می کشد .در آثار متاخرتر
گاه گریز به معنای انتقاد از آن چه ازآن گریزان هستیم است و معنای اعتراض را در خود مستتر دارد.گاه هم
گریز حالت نفی و بی اعتنایی را با خود به همراه دارد یا ازآن ناشی می شود.من آن چنان به دوحالت نفی و بی
اعتنایی در این جا تاكیدی ندارم و آن را ناشی ازناصحیح بودن راهی كه برگزیده شده می دانم.پس تا این جای
ماجرا قبل از هرگریزی باید به آن چه كه از آن گریز می زنیم واقف باشیم و نسبت به آن آگاهی داشته باشیم. از
این جاست كه نمی توان به گریزی كه بدون وقوف بر آثار پیشین انجام می شود، دل بست.از سوی دیگر اغلب
گریزهایی در روندآثار ماندگارجای می گیرد که معنا و شکل در اثر گریززننده با هم همخوانی داشته باشد.این
نکته از آن جا ناشی می شود که گاه گریزتنها در شکل اثر تجلی می یابد و گاه تنها در معنای اثرنمود دارد.در
روند ادبیات داستانی ایرانی معاصر از آغاز تاكنون نحله های مختلفی همواره محور بوده اند كه این نحله ها
وقتی به جریان تبدیل شده اند كه از مولفه های خاصی برخوردارند.بنابراین باید توجه داشت که گریز تنها شامل
حال آثار خلاقه نیست و برخی اوقات بنابررویکرد معنایی شاهد گریز هستیم.البته در این جا آن چنان به گریز
.معنایی صرف کاری ندارم
توجه داشته باشیم كه این گریز همراه با وقوف و آگاهی نویسنده نسبت به كمی و كاستی های ادبیات رایج زمانه
.اش و همچنین وقوف برضرورت گریزی است كه باید انجام گیرد
محمدعلی جمالزاده با رمان" یکی بود یکی نبود ". در این مقدمه است كه نویسنده انتقادخود را نسبت به ادبیات
رسمی و دیوانی روزگار خود توضیح می دهد و همواره می كوشد تاضرورت كاری را كه انجام می دهد بیان
.كند.توجه داشته باشیم كه در این مقطع از زمان، نویسنده خود نقش توضیح دهنده اثرش را نیز برعهده بگیرد
قصه یی مانند" درد دل ملا قربانعلی" است که به لحاظ شکل و معنا با توجه به ماجرای گریز نسبت به ادبیات
.قبل از خود است
صادق هدایت نویسنده خلاق و پیشرو ایرانی در روند داستانی ایرانی معاصر در آثار خلاقه اش به مانند جمالزاده
از ادبیات رایج زمانه اش گریز می زند. گریز هدایت در آثارش علاوه براین كه در قالب نوع و پیشرویی انجام
.می شود در گریز از نگاه رسمی و فرهنگ غالب بر تاریخ ایران است
از سوی دیگر بزرگ علوی از بنیان گذاران ادبیاتی به نام ادبیات زندان نیز كه این نوع از ادبیات،در ادبیات
.جهان در میان آثار شاخص جایگاه ویژه یی را به خود اختصاص داده است
صادق چوبک در ارتباط با زبان به لحاظ ساختاری نیز چوبک در سنگ صبور نویسنده یی است که جریان
.گریزاست
ابراهیم گلستان و جلال آل احمد هركدام به نوعی از سنت داستان نویسی قبل از خود گریز می زنند.گریز جلال
احمد در آن بخشی اهمیت می یابد كه تلاش دارد تا با گریز از پیرو محض دستاوردهای داستان نویسی غرب
.بودن،راه چاره یی بیابد تاداستانی براساس سنت داستان نویسی شرقی خلق كند
گریز ابراهیم گلستان جدای از نثر و زبانی كه پیشنهاد می دهد به نوعی ریشه در نقد و اعتراض و پرخاش به
فرهنگ رسمی و رایج زمانه اش نیز است.پیشنهادهای گلستان در نوع خود منحصر بفرد می ماند ومتاسفانه در
.ادبیات نسل بعد جریان نمی یابد
گرایش غلامحسین ساعدی در برخی از آثارش را نیر باید نوعی دیگر از گریز نسبت به ادبیات داستانی قبل از
خود محسوب كرد.ساعدی در خلق فضایی برآمده از خلق و خوی مردمان داستان هایش در جهان واقع
.دستاوردی قابل تامل برای ادبیات داستانی ایرانی معاصر به شمار می آید
بهرام صادقی از دیگر نویسندگان گریزادبیات داستانی ما است كه هنوز هم رویكرد او به ادبیات داستانی قبل از
خودش قابل تامل و بررسی است.نكته قابل توجه در چگونگی گریز بهرام صادقی در این است كه در آثارش از
خود نیز گریزمی زند و در آن جا كه دیگر راهی برای گریز ازآن چه دستاوردهای خودش است از نوشتن گریز
.می زند و ده سال از عمرش را در سكوت سپری می كند
نویسندگان گریزپا در دهه ی چهل و پنجاه در دهه های بعد از سوی جریان غالبی كه محصول اتحاد و اقتدار
.نویسندگان متوسط است،به دست فراموشی سپرده می شوند
بهمن شعله ور با رمان«سفرشب»، فریدون هویدا با رمان«قرنطینه»، شمیم بهار با قصه های پراكنده اش در
مجله اندیشه و هنر كه هنوز هم در یك جاگرد نیامده است، كاظم تینا ، مسعود زوار زاده، عباس نعلبندیان بارمان
وصال در وادی هفتم ،بهمن فرسی با رمان«شب یك، شب دو»، هرمز شهدادی با رمان«شب هول»، علی مراد
.فدایی نیا و یكی دو نام دیگراز این دست هستند. سفرشب،یکی از مدرن ترین رمان های فارسی است
بهمن شعله ور به عنوان یکی از نویسندگان جریان گریز در این سال ها به راحتی از جریان ادبیات داستانی ما
کنار گذاشته می شود و در تمام این سال ها کمتر نامی از او در میان است. تحلیل و بررسی رمانی چون سفر شب
.در این سال ها می توانست بخشی از رمان نویسی ما را در این دو دهه تقویت کند
رمان نویسی عباس نعلبندیان نیز در این دو دهه به راحتی کنار گذاشته می شود.این تجربه به کلی کنار گذاشته
شده است.این در حالی است که بخشی از تجربه نعلبندیان در ساختار شکنی و متفاوت نویسی در دهه ی هفتاد
.در آثار نویسندگان نسل جوان به عنوان تجربه های ناب و منحصر فرد تکرار می شود
تجربه ی کاظم تینا در زبان، تجربه یی ناب است که در دهه ی اخیر شاهد تکرار آن به عنوان تجربه های جدید
مطرح می شود. حذف علایم سجاوندی و تلاش برای مخترع بودن در زبان و دست رسی برای زایش در زبان در
تجربه های تینا که مربوط به دهه ی چهل است، باید پرسید منتقدان غایب صحنه ادبیات داستانی ما چرا در این
موارد هنوز ظهور نکرده اند؟
بیژن نجدی و مهدی یزدانی خرم و شمیم بهار وزكریا هاشمی، عباس پهلوان نیز از نویسندگان جریان گریزی
هستند که ارزشی برای خود نمایی قائل نمی شدند .و در سکوتی که خود برگزیدند آثار خواندنی و با ارزشی را
.آفریدند
بهمن فرسی را بیشتر به عنوان نمایش نامه نویس می شناسیم.این شناخت هم برای خیلی از ما ایرانی ها ناشی
از برخوردی است که جلال آل احمد با نمایش نامه«گلدان » در نقدی که برآن نوشت.این در حالی است که بهمن
فرسی در کارنامه کاری خود تجربه های داستان نویسی هم دارد.از این میان می توان به رمان« شب یک،شب
.دو» اشاره کرد
:قسمتی از رمان " شب یک ، شب دو " نوشته ی بهمن فرسی
این یادداشت یک دلیل طولانی دارد : اعتقاد به انفجار ، به عصیان ، به بدی و ناهمواری آدمیزاد ، به حقانیت "
عطش ، حقانیت شر ، به حماقت و امید زاوش ایزدان ، به عشق تو ، بله ، به هر حال کلمه عشق ، کلمه یی که
از آن می ترسم و متنفرم ، عشقی که در توست ، در من است ، و بی هیچ باوری ، و پر از باور ، می توان آن را
.گفت ، نوشت ، این همان ویرانه یی ست ، که از آبادترین آبادی ساخت آدمیزاد ، خواستنی تر و خرم تر است
دیگر چه بنویسم ؟ دو کلمه ، چند کلمه ، یک نفس ، یک بو ، صدایی از رهایی دست و پایت ، بنویس ! بی تو و
به انتظار تو این اتاق ، این خانه ی فردا جهنم است . اگر آمدی و این کلمات را خواندی مرا ببخش . زیرا من هم
تو را به خاطر همه نافرمانی ها و ناتوانی ها و آزارهایت می بخشم . اگر خواستی پیدایم کنی از این اعداد کمک
"...بخواه
: « در این جا شعری از بهمن فرسی را با عنوان « گفتن» ازمجموعه اشعار « آوا در کاواک
گفتن *
از درازی حکایت
از کوتاهی دست
و شتاب وقت
برای پریدن
...از بام انسان است
اگر دیرگاه و
بی گاه
جانمویه ای به واژه
.و واژه ای به دفتر می نشیند
و از برای آن
تا سکوت
پرستنده ای در من
سراغ نکند
و خاموشی بیدار مرا
سجودی از سر تمکین
به آستانش
در شمار
. نیارد
ورنه کدام خامه درخوی تپنده از شرم
در این معاد هجرت و فرقت
در این خم خراب تاریخ
که رنگ ها
نیرنگ ازکار درآمدند
که صداها
...بی سیرت شدند
و جان ها به منزل
و باورها به ساحل
نرسیدند
...و نمی رسند
و زخم ها که از سر دل ها
...سایه بر نمی گیرند
در این وانفسا
آیا
باز هم سخن؟
باز هم گفتن؟
* بهمن فرسی. آوا در کاواک.دفتر اشعار. لندن.نوامبر 1993. دفتر خاک
فرسى به خصوص در رمان" شب یك،شب دو" چنان روایتى از زندگى روشنفكران ایرانى به دست مى دهد كه شاید
از منظر روایت و داستان در نوع خود كم نظیر باشد. بهمن فرسى،این روزها در ۷۲ سالگى به سر مى برد و
.سال ها است كه از ایران كوچ كرده و ساكن اروپا است
انسان آثار بهمن فرسى از یك بیمارى مزمن و كشنده عذاب مى برد كه این بیمارى به مانند جذام، به تدریج
خاصیت «من راوى» را از او بازپس گرفته و حالت «من موضوع و یا من ابژه» را به وى تلقین مى كند. فرسى
در مرحله دوم این تقابل ساختارى، به سراغ موضوع ها و روایاتى مى رود كه تجربه آنها، نیازمند یك روایت
پویا و خلاق تصویرى است. چیزى كه فرسى به خوبى آن را مى شناسد. همان طور كه بحث شد، انسان بهمن
فرسى، موجودى خسته، دلزده و بى روح است كه در مراحل مختلف وجودى خود روایت مى شود. این انسان كه
در بسیارى از داستان هاى فرسى، روشنفكر و یا تحصیلكرده اى تباه شده است با حمله به سوى ساختارهاى
.جامعه و در واقع انتقام كشیدن از آدم ها و شهر پیرامونش مى كوشد تا از من روایتگر خود دفاع كند
در واقع با ساختار روایى اى كه اورا در برگرفته است سر عناد دارد و به دلیل روحیه آنارشیستى خود، هیچ فرم
.و چارچوبى را براى روایتش قبول نمی كند
به طور مثال، فرسى در رمان شب یك، شب دو، با انتخاب فرمى براساس نامه هاى كوتاه عاشقانه، نوعى
تك گویى درونى مدرن را به وجود مى آورد كه طى آن حالت نامه گونه متن از بین رفته و مخاطب مى تواند
.آدم هاى داستان را در ذهنش طراحى كند
مى توان گفت: او بدون پیمودن پروسه هاى طبقه بندى شده به این كابوس دست یافته و فرسى با مدد از
دیالوگ، مونولوگ و هر آنچه كه بتواند ساختار از پیش تعیین شده را در تضاد با انسانش قرار دهد، مدد گرفته و
.شاید نمونه هاى بسیار تلخ داستان دهه هاى چهل و پنجاه را رقم مى زند
نكته مشترك بین این گروه از نویسندگان، روایت بى پروا و چندسویه ایشان از زوال منش هاى روشنفكرى و
شهرى در ایران است. چیزى كه در اواخر دهه پنجاه قطع شده و موجب فراموشى بسیارى از این نویسندگان
.بزرگ مى شود
"آرامسایشگاه / نویسنده و کارگردان: بهمن فرسی / بازیگران: علی نصیریان، فخری خوروش "
|
