تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

مهدی استعدادی شاد:

"کجاست صوفی دجال چشم ملحد شکل؟"

(نگاهی به سیاهکاریهای احمد فردید)*





سخن را با مصرع غزل حافظ شروع کنيم که در ادامه‌اش می­آورد: «بگو بسوز که مهدی دين پناه رسيد».

در همين مقدمه، آن بيت ياد شده را پیوند می­زنيم به ابيات ديگری از حافظ که در غزلی افسونگر می­سرايد: «مراد من ز خرابات چونکه حاصل شد/دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سياه»

حافظ همانطوری که تفاسير معتبر غزلياتش می‌گويند، مفاهيم ازلی و مضامين افسانه‌ای چون دجال يا به اصطلاح آن مُنجی دين پناه را مصادره به مطلوب می‌کند. از آنها برای منظور خود استفاده می‌برد تا طعنه و اشاره به عناصر همعصر خود را بنماياند. چنانچه در بيت آغازين، از جابجايی در قدرت سياسی مملکت خبر می‌دهد. از رفتن تيمور و از آمدن مظفری. حافظ همچنين در بيت دوم غزل ديگرش، از امکان رسيدن به آرمانشهر می‌گويد که زير نام «خرابات» عنوانی استعاره‌ای است تا سپری شدن نهادهايی را به اطلاع رساند که به اسم مدرسه و خانقاه مطرح بوده‌اند.

حال اگر به اين نهادهای خودمانی در ايران از منظر يوتوپيايی (آرمانشهری) بنگريم باز با حافظ همنوا خواهيم بود. زيرا که اين نهادها از گوهر خود دور شده و وظايف خود را فرو گذاشته‌اند. نهادهايی که مدعايشان چيزی جز آگاهی بخشيدن و پايبندی به معنويت نيست.

به واقع آگاهی و معنويت در ايران آغازه هزاره سوم مسيحی هنوز دستخوش يورش استبداد ديرينه و بازيچه‌ی نظام رهبران خودکامه است. در يک کلام، روحانيت قشری دانشگاه‌ها را می‌بسته تا آنها را جهت مقاصد گذشته‌گرای خويش که ترويج جهل و خرافه است، «پاکسازی» کند. در همين مفهوم «پاکسازی» که چرک و کثافت گذشته را بازتوليد می‌کند، می‌توان دگرديسی­های واژگانی را بازشناخت که در ايران امروز باعث چندين نظام مختلف زبانی گشته است و هر لغت و کلمه‌يی می‌تواند بر عکس و در ضديت با معنای اوليه‌ی خود فهميده شود و چنانچه پاکی می‌تواند کثافت معنا دهد و تقدس به تمامی آلودگی معنا گردد.

خانم هما ناطق، به‌جز پژوهش‌های ارزنده‌ای که در زمينه تاريخ ما پس از مشروطه به انجام رسانده و حاصلش کتاب‌هايی چشمگير است، به دوران تبعيد در کنار آثاری چون «ايران در راهيابی فرهنگی»، يا «کارنامه فرهنگی در ايران»، صاحب مقالات و جُستارهای با اهميتی است. از اين ميان مطلبی است با عنوان «قربانيان دو نظام و يک فرهنگ» که پيش از اين به سال ۱۳۶۳ در نشريه‌ی "زمان نو" (شماره‌ی ۴) به چاپ رسيده است. ناطق، با آن نثر جذاب که می‌تواند الگو و سرمشق هر جُستارنويس کنجکاوی باشد، مطلب خود را به قرار زير می آغازد: «انديشه‌ی بازگشت به فرهنگ اصيل نه شرقی- نه غربی ايران، در آستانه انقلاب و به سال‌های ۵۷- ۱۳۵۵ پا گرفت. ما که از برکت انقلاب سفيد، زير سايه پيکان و بانک صادرات خودمان، به «خودکفايی» اقتصادی رسيده بوديم و می رفتيم تا «در عرض پنج سال از دانمارک هم جلو» بزنيم، جا داشت که در زمينه فرهنگی هم جلودار باشيم».

غير از اين چه می‌گويد اين جُستار، که دوباره خوانی‌اش باعث نگاشتن اين سطرها است؟ انگيزه سطرهايی که می‌خواهند آن نگرش نقاد را، چيزی حدود دو دهه بعد، پيشگيری کنند و در حد توان خود تداوم بخشند. ناطق از مجرای يک پرسش مقدماتی بحث خود را به پيش می‌برد: «اما بحثهای تلويزيونی سال ۵۶ يادتان هست؟»

وی سپس سؤال را اينگونه پاسخ می‌دهد: «محتوای آن گفتگوها با عنوان «آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميکرد»، در روزنامه های رسمی کشور با آب و تاب نقل شد. چهره فريبای صدا و سيمای ايران دکتر فرديد، استاد فلسفه و تدوين کننده «ايدئولوژی انقلاب سفيد»، بود که اندکی بعد در منابر و مساجد جمهوری اسلامی در بزرگداشت انقلاب اسلامی داد سخن می‌داد».

ناطق پس از معرفی اين "مغز متفکر" جهان بومی ما به مختصات زمانه و وضعيت نظريه‌های جهانشمول در دو بلوک سياسی موجود می‌پردازد. اوبا افشای پايه‌های سست و لرزان ايدئولوژی خودفريبی ملی، که ليبراليسم غرب را سرا پا در ورطه اضمحلال و مارکسيسم روسی را تا گريبان دچاربحران می‌پنداشت، تشت رسوايی آن مدعای توخالی را از بام فرو می‌اندازد. مدعايی که می‌خواهد به اصطلاح يک‌دستی و چشم بسته، مبارزه با استعمار و استثمار را يک‌شبه به فرجام مطلوب خويش برساند. اين بانوی محقق پيش از آنکه مقدمه بحث خود را جمعبندی کند، به شرح موقعيتی می‌پردازد تا در آن، نقش به اصطلاح يگانه فيلسوف زمانه را برنمايد: «در شورای استادان، دکتر فرديد اعلام کرد: اينکه در غرب دانشجويان عصيان ميکنند، حق دارند. بايد با فرهنگ استعماری و منحط غرب درافتاد. تحقير فرهنگ شرق زمين زير سر صادق هدايت و نوچه های اوست. اين نوشته ها را بايد تحريم کرد... وظيفه ما استادان جز اين نيست که دانشجويان را از اين اندوخته ها بياگاهانيم و به ياری آنان انقلاب را ياری دهيم. يکی از استادان دانشکده اقتصاد به ريشخند يادآوری کرد: هايدگر فيلسوف آلمانی هم در لزوم جانبداری از هيتلر همين استدلال را می‌کرد!»

در پس اين افشاگری در مورد رئيس فيلسوفان مستخدم حاکميت، پژوهشگر تاريخ معاصر ما به اين نتيجه می‌رسد که «اما اين فرهنگ و تمدن اصيل ايرانی و اسلامی ناگزير از همراهی با ارتجاع بود.» اين همراهی‌ پس از بيست و اندی سال، به يک واقعيت بدل گشته است. واقعيتی جانکاه که در زمره سياهترين ادوار حيات ايرانيان است.

هما ناطق سپس در پاراگراف‌های بعدی با آوردن شواهدی چند به آن روند تاريخی می‌پردازد که سابقه بستن دانشگاه را به همراه داشته است. آنهم با تحريک روحانيت و به بهانه‌ی وابستگی به بيگانه. آنگاه اين سابقه را پيوند می‌زند به ظهور و به رشد بنيادگرايی مذهبی که در تداوم به حيات تحصيل علم و دانش سرايت می‌کند و دانشگاه را از ريخت واقعی خود می‌اندازد. حاصل عملکرد نظامی که جهان بينی‌اش بر جهل و کژانديشی استوار است و هيچ پويايی فرهنگی را پذيرا نيست. ناطق شواهد رشد چنين گرايش مخربی را در آن مطلب ياد شده، چنين توصيف می‌کند: «در محيط اعيان تر درويش گرايی باب روز بود. همه خانقاه می‌رفتند و سفره حضرت عباس پهن می‌کردند.»

به واقع می‌بينيم که نقل قول حافظ در سر لوحه سخن ما بيهوده نبوده است: «دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سياه».

ناطق با صراحت خاص خود، از دگرگونی رفتار متجددان و حتی آوازخوانان می‌گويد: کسانی که به مذهب و به «آقا» متمايل می‌شوند. او از کنار آن معاشرت توده‌ای‌ها و چپی‌های موجود جامعه با ملايان بدون اشاره نمی‌گذرد که حتی مديحه برای «والا پيام دار محمد» سرودند. سرانجام در استنتاج وضعيت به اصطلاح فرهنگيان و با اشاره به آن پريشانی خاطر همه جا گستر می‌نويسد:‌«اسلام آريامهری همراه با انديشمندان و هنرمندان، «آقای» خود را می طلبيد.» زيرا که از ديدگاه او «هنر افيونی از فرهنگ حاکم ياری می‌گرفت». آنهم در روزهايی که «هيجان و شور انقلابی جای تعقل و منطق را گرفته بود».

اکنون از آن روزهای ياد شده توسط ناطق چيزی بيش از دو دهه گذشته است. پيش‌بينی و کابوس دگرانديشان آن زمانه را، حالا ديگر، در بيداری نيز می‌شود ديد. زيرا «روح حاکم» دو دهه قبل که سياهکاريها و «فرمايشات شفاهی» فيلسوفی چون فرديد را در برداشت، به واقعيتی منزجر کننده بدل گشته است.

در روزهای جاری شکل‌گيری چنين «تحولی» را که تحقق پنداربافی‌های سودازدگان است، به صورت مکتوب در اختيار داريم. آنهم کتابی از فيلسوف رسمی که فقط موعظه می‌کرد و اهل مکتوب کردن نبود.

اين «امر مهم» را همت يکی از شاگردان (يا دقيق‌تر است که گفته شود پامنبری‌های؟) فرديد جوابگو بوده است. آنهم در کتابی قطور که عنوانش «ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان» است. عنوانی که با کمی دقت خبر از خود شيفتگی سخنگوی اصلی می‌دهد که انگاری اسم و شهرت خود را با اندکی دستکاری بر جلد مزين کرده است. ديدار فرهی از همان نام «فر- ديد» استخراج شده که خود را لابد فاتحی در آخرالزمان می‌دانسته تا کار همه را يکسره کند و دخل همگان را درآورد.

در اين کتاب، بيست و يک گفتار فرديد به رشته تحرير درآمده و گردآورنده، محمد مددپور، يک مطلب پيوستی را با نام «حکمت انسی و علم السماء تاريخی» به اسم خود ضرب زده است.

چاپ اول کتاب که به کوشش «چاپ و نشر نظر» انتشار يافته، البته جلد زيبايی دارد و از کيفيت بالای چاپی برخوردار است. زيبايی رنگهای مجزای جلد و آن ابهام شيوه نگارش و خط عنوان کتاب در واقع می‌تواند خواننده را اغفال کند.

بويژه که مای جمعی‌مان به اندازه کافی سابقه‌ی اين اغفال را داشته است؛ و اين اغفال سابقه دار، همينطور بی هيچ هماوردی، البته می‌تواند تداوم يابد.

بنابراين هنگام مطالعه کتاب لازم است که نخست فاصله‌ای با جهان بومی و خودشيفته خودمان داشته باشيم. گرچه سرلوحه کتاب که پس از فهرست می‌آيد، به سهم خود می‌تواند برملاکننده موضع متن باشد. وقتی از قول سيد احمد فرديد نوشته می‌شود که «راه و رسم من هرمنوتيک است. فلسفه من گذشت نظری از اگزيستانسياليسم است. من موضع منفی نسبت به کانت يا هگل راست و چپ دارم و هايدگر را با اسلام تفسير ميکنم. يگانه متفکری که در جهت جمهوری اسلامی است هايدگر است.»

البته اين سرلوحه فقط ظاهر مواضع سياسی_نظری او را افشا می‌کند و نه محتوای پرحرفی‌ها و سمت‌گيری‌های از جاده خارج شده انديشه‌های پُر از غيظ و نفرتش را!

کتاب «ديدار فرهی و...» سه بخش دارد که هر کدامش بررسی‌های جداگانه‌ای می طلبد. اين سه بخش به ترتيب سخن ناشر است و گفتارهای فرديد که همراه توضيح برخی از مفاهيم و اسامی در حرف‌هايش می‌آيد و سرانجام بخش سوم، مطلب مددپور است با عنوان «حکمت انسی و...»

ناشر در سخن خود به تاريخ پاييز ۱۳۸۱ در واقع اعلام موضع و تبليغ کتاب را می‌کند. او بی آنکه صلاحيت و کارشناسی خود را خاطرنشان ساخته باشد، از جمله چنين می‌نويسد: «ورود انديشه غربی به ايران همزمان است با مرگ تفکر و رخوت فرهنگ و تفکر ايرانی و دينی در حوزه های فلسفه و عرفان و کلام... لذا خودباختگی در برابر غرب اراده معطوف به قدرت و دانش نبود بلکه اراده‌ای معطوف به فقدان انديشه بود... بيش از نيم قرن می‌بايست می‌گذشت تا مسئله «غربی شدن» به عنوان يک «مسئله» ذهنها را برآشوبد و نگرانی های آن بارور شود تا آرام آرام پيامد تسليم شدن، اراده‌ای معطوف به دانش و آگاهی را رقم زند و بازنگری در آن با مفهوم سازی تاريخی «غرب زدگی» به چالش و تأمل کشيده شود. سيد احمد فرديد از اين حيث صاحب نام و آوازه‌ای است که بسياری که به اين فضای جديد (غرب زدگی) پای نهادند خود را رهرو او می‌دانند... مشکل اصلی در داوری درباره فرديد با نقد و بررسی انديشه و آراء او اين است که منبع اصلی و دست اول از نوشته‌ها يا گفته‌های فرديد وجود نداشته است... اهميت و نقش پنهان و آشکار سيد احمد فرديد در حوزه های مختلف انديشه فلسفی در ايران معاصر بر کسی پوشيده نيست... با اين حال دانسته‌های ما از فرديد در قالب آثار مکتوب هيچ است. گرچه اين نخستين اثر، دربردارنده همه جنبه‌های انديشه‌ای اين عالم نيست اما به عنوان گام نخست قابل تأمل و توجه خواهد بود... کتاب حاضر که توسط محمد مددپور به عنوان يکی از شاگردان او تنظيم شده است، در واقع ماحصل جلسات درس فرديد در دانشگاه تهران است... ليکن بعضا زبان احمد فرديد در نفی و نقد ديگران زبانی گزنده و تند است که چنين زبانی کمتر اقبال عمومی جامعه انديش ورزان و متفکران را برمی‌انگيزاند. بديهی است که وی در هنگامه سخن گفتن فارغ از ملاحظاتی بوده است که آداب نوشتن اقتضاء می‌کند. بويژه آنگاه که به نقد بزرگوارانی چون مهندس مهدی بازرگان، علی شريعتی، دکتر عبدالکريم سروش می‌پردازد. با اين وصف بر خود واجب دانستيم که به شيوه نامطلوب کاستن و حذف کردن عمل نکنيم و خواننده را در درک مبانی انديشه فرديد بدون کم و کاست همراهی کنيم... همچنين لازم است در خصوص متن آقای محمد مددپور توضيحاتی ارائه شود... اين متن نيز... گاه زبانی گزنده و بيانی تند و ناروا دارد. اميد ناشر آن است که با نقد و ارزيابی... بازتاب صحيحی از انديشه های فلسفی سيد احمد فرديد و شاگردان او حاصل شود».

سخنان ناشر البته با درنظر گرفتن محتوای حرف‌های فرديد، فقط در پی آرايش ظاهر قضيه است و می‌خواهد آن پارچه مندرس متن را با وصله و پينه‌ای مختصر بپوشاند. زيرا که اگر صحبت از دوری تفکر ايرانی از مجرا و ماجراهای فلسفه در جهان باشد که ناشر بدان اشاره کرده است: فرديد تمام همٌّ و غم خود را برای تداوم آن ناآگاهی هموطنان و پنداربافی‌های خود می‌گذارد.

در هيچ کجای گفتارهايش مخاطب خويش را با منابع اصلی و زمينه واقعی مباحث نظری جهانيان آشنا نمی‌سازد.

از اين گذشته اگر صحبت بر سر اشاره به فحاشی‌ها و ستيزه جويی‌های فرديد نسبت به ديگران است، به گونه‌ای که ناشر با لحن کجدار و مريز از آن سخن رانده است، ديگر پافشاری بر حرمت و حيثيت دو سه نفر خودی مثل بازرگان، شريعتی و سروش کافی نيست. الزام دارد که از افراد غيرخودی مانند کارل پوپر و هانری برگسون نيز سلب اتهام شود.

منتها مثل اينکه اين ميزان از تُلرانس و روشن بينی در کار ناشر کتاب ايجاد اختلال و درگيری با مقررات سانسور رسمی او را از دستيابی به منافعی دور می‌کرده و به سرمايه‌گذاريش ضرر می‌رسانده است.

پس اعطای اين مقدمات ناشر را به لقايش ببخشيم و سراغ اصل مطلب رويم که از دهان فيلسوف شفاهی و مريد همه کاره‌اش درآمده است.

البته همه کاره خواندن مريد، حمله بردن به خواری طلبی يک فرودست نيست که هرچه از مراد مدح می‌گويد همانا بيان ضعف و زبونی خويشتن ناکام است.

جناب مددپور، از آن پامنبری‌های «امت هميشه در صحنه» و وابسته به حوزه‌های تبليغاتی ذوب شده در ولايت فقاهتی است، که هم کتابسازی می‌کند و هم بدون دانستن زبان آلمانی مدعی ترجمه متون فيلسوفان آلمانی زبان می‌شود.

بی خبری از کم و کيف زبان آلمانی در همين کتاب به اندازه کافی مشهود است. بطوريکه املای افعال ساده نيز به غلط در اين کتاب آمده اند تا چه رسد به مفاهيم پيچيده و کلمات طولانی زبان آلمانی.

برای همين نيازی نيست به سابقه دسته گل به آب دادن آن جناب مددپور در پيش اشاره‌ی مفصلی کنيم که ترجمه «مصاحبه هايدگر با اشپيگل» را که توسط آرامش دوستدار سال‌ها پيش از اين صورت گرفته، به نام خود مکتوب کرده است. برای اطلاعات بيشتر رجوع کنيد به کتاب «تفکری ديگر» و در ادامه‌اش به مطلب نگارنده با عنوان «کتابسازی از چپ و راست»، در کتاب «قدرت و روشنفکران» چاپ انتشارات باران در سوئد.

اما کتابسازی و مصادره‌ی کار ديگری به نفع خود، تنها جنبه هنرنمايی اين «مريد همه کاره» نيست. او نمونه‌ای از مريد متعصب است که هر برزخی را همچون پرديس و بهشت می‌تواند بازيابد. آنهم به قوه تلقين و اطاعت از اوامر رهبری.

چيزی در او حلاجی نمی‌شود. فقط حديث ملال آور نگرش گذشته گرا و ماجرای روزگار موجودات عهد دقيانوسی را تکرار می‌کند. آنهم نه تکراری طوطی وار؛ که به هر حال طوطی، حيوانی زيبا است.

آدمی بايستی به کلی بی خبر باشد، يا اينکه به عمد خود را به بی‌خبری و نادانی بزند و تمام تاريخ و انديشگران و انديشيدن را به هيچ بگيرد تا بتواند ظهورموجودی غريب را توجيه کند که انگار پس از قرن‌ها انفعال جهان از نشيمن آسمان فرو افتاده است.

فرديد، که مددپور او را مدام استاد و مرد استثنايی می‌خواند، تجسم اين ظهور مراد است در تلقين مريد. انگار هر چه واقعيت مراد وارونه تر جلوه کند، برای مريد بيشتر قابل ستايش و سروری می‌شود.

چنين است که فرديد، در نظر مددپور «مردی استثنايی می‌شود با خلقياتی غريب». وی در ص ۴۷۸ و در آن مطلب طول و درازپسگفتار کتاب می‌آورد: «فرديد همواره در حجاب ماند، و جز عده ای از مردمان غريب از جنس خود او رو به سوی او نياوردند...»

حال اين مريدان که از «امتياز نخبگان باطن گرای» بهره‌ای انحصاری و احتکاری داشته‌اند، به قول مددپور، «آن امکان تفصيل دينی بعد از اجمال را فراهم کردند». (ص۴۷۹)

و اما اين «اجمال» هم که به مدد استاد مددپور مفصلاً شرح وبسط می يابد، چيزی نيست جز تجلی «جلال در وجود امام (آيت الله خمينی) که مثل تجلی در وجود اولياء» است.

اين سلسله مراتب که در نظر مددپور تا «آسمان هفتم» عروج می‌کند، به کلام آن مريد، چنين حضور اجتماعی بر زمين می‌يابد: «امام خمينی از اوليايی بود که چنين از متافيزيک قديم و جديد گذشته بود. عليرغم استادی امام در حکمتهای چهارگانه قديم آنچه برای حضرتش اصيل بود، همان حکمت قرآنی است که کسی جز معصوم طاقت آن را ندارد و... در همين مقام حکمی بود که امام به اجمال اصول گذر از عالم غرب را طرح کرد...» (ص ۴۶۹)

در نظر مددپور، اين امام مجمل گو با آن استاد تفصيل پرداز که به زبان آخوندی مدام در حال قبض و بسط هستند، ترکيبی مقبول را می‌سازند. ترکيبی که برای گذشتن از حد نصاب‌های هر گرايش ارتجاعی پيشين، بهترين بخت و اقبال ها را داراست.

در واقع در حيطه برپايی يک حکومت دينی که می‌بايستی راه ظهور موعود را هموار سازد، يک مسابقه حاد برقرار می‌شود که شرکت کنندگان در تلاش هر چه بيشتری در جهت گذشته پيش می‌تازند. با اين جابجاشدن قيدهای پس و پيش، که معمولاً ترقی و پيشرفت هر جامعه‌ای را معنا می‌کند، ما در مهلکه آزمايش‌های فقاهتی فرو می‌افتيم.

يک نوع مسابقه ماراتون خاص که همه می‌خواهند عقب - عقبی بدوند و در رسيدن به هدفی ارتجاعی مقام نخست را به دست آورند (۱).

منتها اين مردان استثنايی در نظر مريدی چون مددپور، به واقع استثنأهای تاريخی نيستند که همچون عناصری خارق العاده از بطن تاريخ بيرون جهيده باشند.

پنج دهه پيش از برقراری جمهوری اسلامی، يک چنين نمايشنامه پُر از نکبت و تلخی با بازيگران فريبکاری در آلمان نازی به روی صحنه رفته است. آن هم به هنگامی که فيلسوف رسمی کشور، مارتين هيدگر، به قصد رهبری کردن رهبر و از طريق نظريه سازی برای هيتلر پيشوا، در تالار دانشگاه سخنرانی کرده است.

کاست موعظه‌های فرديد که قوم ستيزی‌ها و توليد نفرت فاشيسم آلمانی را در چهل، پنجاه سال بعد دوباره با لحن گستاخانه‌ای تکرار می‌کند، آنقدر به خودی خود افشاگر پلشتی‌های سخنران و تباهی آرزوهايش است که نياز نقد و بررسی را بيدار نکند.

منتها بخشی از اين پيشتازی‌های فرديد نتيجه انفعال افکار عمومی زمانه‌اش بوده که پاسخی در خور به آن همه ياوه‌گويی نداده است. اين انتقاد به آن شنوندگان مجذوب شده برمی‌گردد که در سه، چهار دهه گذشته حرفهای فرديد را حلاجی نکرده و او را همچون يگانه سخنران مسائل نظری تحمل کرده‌اند.(۲) حرف‌هايی که پيش از تولد و خيلی پيشتر از مرگ گوينده شان تباه بوده‌اند زيرا چيزی جز تبليغ تباهی در خود نداشته اند. با اين حال رسيدگی به پرونده سياهکاری‌های فرديد با آتيه خواهد بود.

 

پانوشته‌ها:

*ـ این نوشته از جمله مجموعه مقالاتی است که در کتابی بانام "در ستایش تبعید" به چاپ رسیده است.نشر باران، سوئد،2005.

۱- يدالله رؤيايی، شاعر گرانمايه، در شعری با نام «امضايی بر پشت» اين دست درازی فقيه به عرصه قيدهای زمانی - مکانی پس و پيش را به شکل فراگيری خاطرنشان کرده است.نگارنده این سطور در کتاب "در ستایش تبعید"(چاپ نشر باران ،سوئد، 2005)شرحی بر اين اثر ادبی بدست داده‌است.

۲- البته سخن حاضر يکی دو مورد استثنايی برخورد با فرديد را می‌شناسد و از آن بی توجهی عمومی که در واقع نوعی اهمال‌کاری است، مستثنا می‌کند. يکی از اين واکنش‌ها را در رُمان «آواز کشتگان» رضا براهنی می‌توان سراغ گرفت که، در بخشی از روايت، شکلی از رفتار آن استاد فلسفه را برملا می‌کند. همچنين به تازگی نراقی در مصاحبه‌ای با ابراهيم نبوی‌"در‌خشت خام"، نمونه‌هايی از فرصت طلبی‌های فرديد را در گذشته افشا کرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 23:6  توسط بیژن آزاد  | 

زين الدين بن الشيخ نورالدين عاملي شاملي(شهيد ثاني)

زين الدين بن الشيخ الامام نورالدين علي بن احمد بن محمدبن جمال الدين بن تقي الدين بن صالح -
شاگرد علامه- بن شرف جباعي عاملي شامي، معروف به «ابن الحجه» كه فقيهان شيعه اورا «شهيد ثاني»
مي خوانند، زيرا در پنجاه و چهار سالگي به سال 965 هـ.ق شهيد گشت.
صاحب «روضات الجنات» در ذيل نام وي مي آورد كه تابحال كه سنين هجرت درحدود هزارودويست و شصت
و سه هجري است (زمان مولف روضات) هيچيك از اجلاء دانشمندان به جلالت قدراو نرسيده وسعه ي صدر و
عظمت شان او را نداشته و به رفعت مكان و فهم و فراست و متانت عزم و حسن سليقه ي او نائل نگرديده
و برويه ي مستقيم و نظم تحصيل او ارتقاء نيافته و چون او از كثرت اساتيد بهره مند نشده و به رسائي
طبع و شيوايي بيان و معنويت كلام دست نيافته و از تماميت تصنيفات و تاليفات برخوردار نگرديده اند.

و ميتوان گفت در تخلق به اخلاق الله تالي تلو معصوم بوده (قدس الله روحه) شگفت اينجاست كه شهيد
بمنزله نقطه ايست كه دائره معارف و علوم در محور او در گردش است و او مركزيت كه كرات فضائل ارباب
فضيلت و دانش چون ستارگان هستند كه به او مي پيوندند و از كمال درخشندگي او نور و صفا در خود بوجود
مي آورند...
شهيد در سيزدهم شوال 911 هـ. ديده به دنيا گشود. مقدمات علوم را از پدرش آموخت وبعداز درگذشت
او بسال 925 هـ به «ميس» هجرت كرد و پس از مدتي به «كرك نوح» رفت به سال 933 هـ، و در 934 هـ به
«جباع» برگشت. در 937 هـ به دمشق رفت و سال بعد به «جباع» برگشت. در 948 هـ. به بيت المقدس رفت
و تا 951 هـ در فلسطين مي گشت و در اين سال به جبل عامل باز آمد.
استاد دانش:
در هجرت علمي و به دنبال گمشده و مطلوبش و در راه احياي بشريت به درس دانشمندان بسيار نشست و
از هرگلزاري خرمني چيد، و در اين راه به دانشمندان شيعه اكتفا نورزيد، بلكه از علماي سنت همه استفاده
برد كه نام عده اي از آنها را كه نواده اش دركتاب«الدرالمنثور» نام برده مي آوريم:
در دهكده «ميس» از درس شيخ علي بن عبدالعالي ميسي - متوفاي 938 هـ. فارغ التحصيل گشت.در «كرك
نوح» از درس سيد بدرالدين حسن ابن السيد جعفراعرجي - متوفاي 933 هـ كه از او دانش بسيار آموخت.
در دمشق از درس فيلسوف محقق شمس الدين محمدبن مكي. در همان شهر علم قرائت را از نزد شيخ احمدبن
جابر الشاطيه آموخت، و علم حديث از شيخ شمس الدين بن طولون دمشقي حنفي. در مصر نزد استادان متعددي
از جمله شيخ شهاب الدين احمد رملي شافعي كه چندين رشته علمي را نزد او تحصيل كرد و در 943 هـ از
او اجازه نامه گرفت. همچنين ملاحسين جرجائي كه هيئت و هندسه و ديگر علوم را نزد وي آموخت. شيخ
شهاب الدين بخار حنبلي كه حديث و چيزهاي ديگر آموخت و از او اجازه نامه دريافت داشت. شيخ ابوالحسن
بكري كه از او تفسير و فقه آموخت. شيخ زين الدين حري مالكي كه«الفيه ابن مالك» را نزد وي فراگرفت.
شيخ محقق ناصرالدين طلاوي شافعي كه علم قرائت از وي آموخت. شيخ شمس الدين محمد بن النحاس كه هم
علم قرائت را نزدش خواند. شيخ شمس الدين محمدبن عبدالقا در فرضي شافعي كه علم حساب از او آموخت
و... در بيت المقدس از شيخ شمس الدين بن اللطف مقدسي علم حديث آموخت.
شهيد در عين آنكه ازهمه گونه علم و موقعيت برخوردار شده بود و شخصيت منحصر به فردي داشت بزرگواري
فروتن و متواضع بود و با كمال خوشروئي نيازمندي مراجعان خود را برطرف مي ساخت. شهيد درطول زندگي
خود دوبار به عتبات عاليات سفر كرد آخرين آن از 4 شوال كه وارد سامره شد و پس به كاظمين و از آنجا
راهي كربلا شد و در 15 ماه صفر 953هـ .بعداز زيارت نجف اشرف به وطن خود بازگشت. وي مدتي هم رياست
مدرسه شهر بعلبك را برعهده داشت و مدت پنج سال به تدريس فقه مذاهب پنجگانه: جعفري، حنفي، مالكي،
شافعي و حنبلي اشتغال وزيد!
بدين گونه آوازه فضل و نبوغ و احاطه علمي و مهارتش در فقه مذاهب اسلامي در نقاط دور و نزديك
آن روز پيچيد و مشهور خاص و عام و محسود دولت و دشمن گرديد.
وي سپس به وطن مالوف «جمع» بازگشت و در آنجا به تدريس و تصنيف و تاليف علوم گوناگون كه همه را
به سرحد كمال دارا بود، همت گماشت.
شهادت شهيد: دونفر بداوري نزد شهيد آمده وي داوري به له يكي و عليه ديگري نموده آن شخصي كه محكوم
شده بر وي خشمگين گرديده و به شكايت نزد قاضي صيدا در ضمن نامه ايكه به سلطان عثماني مي نويسد
اظهار مي دارد در شهر شام مرد بدعت گذاري پيدا شده كه برخلاف خواسته مذاهب اربعه فتوا مي دهد.
سلطان ماموري را موظف مي كند تا شهيد را زنده به استانبول برده تا سلطان وسائل مباحثه اي بين او
و علماي عثماني را فراهم آورد پس از آن درباره ي او فرماني صادر كند . شهيد در اين زمان براي پنهان
شدن به حج مي رود، مامور سلطان هنگامي كه وارد شام مي شود كه شهيد به طرف مكه عزيمت كرده و مامور
بجانب مكه حركت مي كند، در راه به شهيد برمي خورد اما به او اجازه مي دهد كه به زيارت كعبه رود
و سپس به عثماني بروند، بعداز انجام مراسم حج شهيد با مامور بسوي استانبول حركت مي كنند، در راه
مامور به يكي از مخالفان برمي خورد و او مامور را تحريك مي كند تا شهيد را بكشد و مامور تحت تاثير
كلمات آن مرد قرار گرفته سر شهيد را بريده و بدن او را در كنار دريا مي اندازد، مامور سربريده
را به حضور سلطان از عمل برخلاف انتظار او آشفته خاطر مي گردد و دستور قتل مامور را صادر مي كند.

صاحب «امل الآمال» علت اصلي شهادت شهيد را اين مي داند كه وي بي نهايت اصرار داشت تا كتب عامه
(اهل سنت) را نزد آنان بسيار بخواند و از آنها روايت كند و با آنان مراوده داشته باشد.
در مقامات سيد نعمت الله جزائري آمده كه پس از شهادت شهيد در خارج اسلامبول قبه اي براي او ساختند.

از كرامات شهيد بنقل شيخ بهايي از پدر ارجمندش روايت شده كه بامداد يكي از روزها بحضور شهيد
رسيده ويرا در انديشه يافتم علت ناراحتي را پرسيده پاسخ داد خيال ميكنم من دومي شهيدين باشم زيرا
ديشب درخواب ديدم سيد مرتضي مجلس ضيافتي ترتيب داده و از علماي شيعه دعوت كرده است وقتي من وارد
خانه شدم سيد مرتضي برخاست و بمن خوشامد گفت و افزود كنار شيخ شهيد بنشين. من پهلوي شهيد نشستم.
چون مجلس با تمام رسيد از خواب بيدار شدم و از اين خواب چنين استفاده مي كنم من در شهادت همتاي
شهيد اول خواهم بود.
تاليفات شهيد ثاني: آثار و تاليفات شهيد بسيار است كه تاحدود 70 كتاب برآورد نموده اند و اين
تاليفات همه به زبان عربي مي باشد مهمترين كتابهاي وي عبارتند از:
1- روض الجنان: در فقه وشرح ارشادالاذهان علامه حلي است كه آن را در سال 948 نوشته است.
2- منيه المريد: اين كتاب كوچك آداب آموزش و پرورش است كه در اغلب حوزه هاي علمي شيعه تدريس
مي شود.
3- مسالك الافهام في شرح شرايع الاسلام، در هفت جلد بوده و از تاليفات با ارزش شهيد در فقه استدلالي
است.
4- شرح لمعه، يا«الروضه البيهيه في شرح اللمعه الدمشقيه»كتابي است درفقه استدلالي كه شرح «لمعه»
شهيد اول است و از مشهورترين آثار شهيد ثاني است. شرح لمعه از متون گرانقدر وي است كه با وسعت
نظر و اطلاع و انديشه مواج و ديد جامع الاطراف خود پيرامون مباحث فقهي بحث و بررسي نموده است و
عبارات متن يعني سخن شهيلاول و ساير فقهاء را مورد نقض و ابرام قرار داده است. شهيد اين شرح را
در برابر برخي از كتاب هاي عامه كه موقعيت خاصي در نزد آنها داشته تاليف كرده ودر حقيقت با تاليف
آن كاملا از عهده ي تحدي با آنها برآمده است. پس از آنكه شرح لمعه در دست استفاده و انتفاع دانشمندان
شيعه قرار گرفت گروهي از فضلا و فقها برآن شرح و تعليق نوشتند.
آثار ديگر شهيد: 5- كشف الديبه 6- مسكن الفوائد 7- تمهيد القواعد و...
شاگردان شهيد: 1- سيدنورالدين علي بن الحسين موسوي عاملي 2- فقيه محقق و محدث نامور سيدعلي حسيني
جزيني معروف به ابن عودي«» دانشمند مشهور.
خاندان شهيد ثاني: خاندان شهيد ثاني يكي از خاندانهاي بزرگ علمي و با فضيلت شيعه است، به طوري
كه اگر مردان و زنان دانشمند و مجاهد آنها را احصاء و معرفي نمايند چندين جلد كتاب را تشكيل مي
دهد. زيرا گذشته از مقام والاي علمي وعملي خود شهيد ثاني و پدران وي، فرزند نابغه اش حسن صاحب
معالم، دامادش و بسياري از نوادگان پسري و دختري اش تا زمان ما از مفاخر علماء و فقها و محدثين
و نويسندگان زبردست و اديب و شاعر و مجاهد و مبارز بوده اند كه امروزه آوازه آنها جهان اسلام را
فراگرفته است.
هرچند اغلب اطلاع ندارند، مانند امام موسي صدر، و شهيد سيد محمد باقر صدر، و خواهرشهيدش «بنت
الهدي صدر» كه از نوادگان دختري شهيد ثاني مي باشند.
پرفيض «شهيدثاني» استفاده كرد واز سال 945 تا سنه 962 كه به ايران و خراسان رفت، در خدمت وي
سرگرم كسب علم و فضيلت بود و از سرچشمه دانش آن فقيه بزرگ استفاده ها نمود.
خاندان شهيد ثاني
خاندان شهيد ثاني يكي از خاندانهاي بزرگ علمي و با فضيلت شيعه است، به طوري كه اگر مردان و زنان
دانشمند و مجاهد آنها را احصاء و معرفي نمايند چندين جلد كتاب را تشكيل مي دهد.
زيرا گذشته از مقام والاي علمي و عملي خود شهيد ثاني و پدران دانشمندش تاجد پنجم «شيخ صالح عاملي»
كه شاگرد علامه حلي بوده، و شاخه هاي آنها، فرزند نابغه اش حسن صاحب معالم، دامادش و بسياري از
نوادگان پسري و دختريش تازمان ما از مفاخر علماء و فقها و محدثين و نويسندگان زبردست و اديب و
شاعر و مجاهد و مبارز بوده اند كه امروز آوازه آنها جهان اسلام را فراگرفته است. هرچند اغلب اطلاع
ندادند، مانند امام موسي صدر، و شهيد سيد محمدباقر صدر، و خواهر شهيديش «بنت الهدي» كه از نوادگان
دختري شهيد ثاني مي باشند.
1- فرزند نابغه فقيه عاليقدرش جمال الدين ابومنصور حسن بن زيد الدين عاملي كه به واسطه كتاب
مشهورش «معالم» در فقه و اصول معروف به «صاحب معالم» مي باشد.
2- داماد دانشمندش نورالدين سيد علي بن الحسين موسوي عاملي
3- دختر زاده دانشمندش فقيه بلند قد رسيد محمد فرزند سيد نورالدين نام برده، مولف كتاب «مدارك
الاحكام في شرح شرايع الاسلام» كه به «صاحب مدارك» شهرت دارد و...

منابع و مآخذ:
1- شهيدان راه فضيلت، علامه اميني، ترجمه، ف. ج، انتشارات روزبه، (بي تا)
2- مفاخر اسلام، ج 4، علي داوني، انتشارات اميركبير، 1364
3- روضات الجنات، علامه محمدباقر خوانساري، انتشارات كتابفروشي اسلاميه، تهران 1360
4- امل الآمال، سيد علي بن ابوالحسن موسوي جبعي، (بي جا)و (بي تا)
5- لولوه البحرين، شيخ يوسف بحراني، (بي جا) و (بي تا)
6- الدريعه الي تصصاليف الشيعه، شيخ آقابزرگ تهراني، نجف 1355 هـ.ق
7- تاريخ عرب، فيليپ حتي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، نشر آگاه، 1366 ش


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:24  توسط بیژن آزاد  | 

شهید اول شمس الدین محمد بن مکی

(متولد 734-مستشهد786 ه.ق)

گفتار استاد:

«محمد بن مکی،معروف به‏«شهید اول‏»شاگرد فخر المحققین،یکی از اعاظم‏فقهای شیعه است.او در ردیف محقق حلی و علامه حلی است.اهل جبل عامل‏است که منطقه‏ای است در جنوب لبنان و از قدیمی‏ترین مراکز تشیع است و هم‏اکنون نیز یک مرکز شیعی است. (1)

شهید اول در سال 734 متولد شده و در786 به فتوای یک فقیه مالکی مذهب وتایید یک فقیه شافعی مذهب،شهید شده است.او شاگرد شاگردان علامه حلی،ازآن جمله فخر المحققین(فرزند علامه حلی)بوده است.کتابهای معروف شهیداول در فقه عبارت است از:اللمعه که در مدت کوتاهی در همان زندانی که منجربه شهادتش شده است،تالیف کرده است و عجیب این است که این کتاب شریف‏را در دو قرن بعد فقیهی بزرگ شرح کرد که او نیز سرنوشتی مانند مؤلف را پیداکرد،یعنی شهید شد و«شهید ثانی‏»لقب گرفت. (2)

شرح لمعه تالیف دیگر شهید است که همواره از کتب درسی طلاب بوده وهست.کتابهای دیگر شهید اول عبارت است از: دروس-ذکری-بیان-الغیبه‏القواعد.همه کتب او از نفائس آثار فقهی است.کتب شهید اول نیز مانند محقق وعلامه حلی و... در عصرهای بعد از طرف فقهاء،شرحها و حاشیه‏های زیادی‏خورده است.در میان فقهاء شیعه،کتابهای سه شخصیت فوق الذکر یعنی محقق‏حلی،علامه حلی و شهید اول که در قرن هفتم و هشتم می‏زیسته‏اند،به صورت‏متون فقهی درآمده و دیگران بر آنها شرح و حاشیه نوشته‏اند و کسی دیگرنمی‏بینم که چنین عنایتی به آثار او کرده باشند.فقط در یک قرن گذشته،دو کتاب‏از کتابهای شیخ مرتضی انصاری که در حدود صد و سیزده سال[اکنون‏137سال]از وفاتش می‏گذرد، چنین وضعی به خود گرفته است.خاندان شهید اول،خاندان علم و فضل بوده و نسلهای متوالی این شرافت را برای خود نگهداری‏کرده‏اند.شهید سه پسر دارد که هر سه از علماء و فقهاء بوده‏اند.همچنانکه‏همسرش ام علی،و دخترش ام الحسن نیز فقیهه بوده‏اند و شهید،زنان را درپاره‏ای از مسائل،به این دو بانوی فاضله ارجاع می‏کرده است.در ریحانة الادب‏گوید:

برخی از بزرگان،فاطمه دختر شهید را سته و برخی ست مشایخ‏«سیدة المشایخ‏»لقب داده‏اند.» (3)

شهید اول،یکی از فقهای بارز و نامدار جهان تشیع به شمار می‏آید که آوازه او،ازمرزهای جغرافیایی مناطق اسلامی نیز بیرون رفته است و در مراکز علمی و حقوقی‏جهان،نام او آشنا و مطرح می‏باشد.

شهید و شهادت:

شهید و شهادت،کلمه‏ای است پرشکوه و والا که بر تارک رهروان این راه‏می‏درخشد،و واژه‏ای است که بیش از هر واژه‏ای دیگر در پیروان این مکتب تحقق پیداکرده است.خیل شهیدان نور و رحمت،خود شاهد صدق و گویایی از ایثارها وفداکاریهای این امت راستین می‏باشد که چه جذبه‏ها و کششها،فناها و تفانیها و چه‏اخلاصها و ایثارها در دل پیروان خود افکنده است که خود بهترین دلیل صدق و اصالت‏مکتب است،که زیباترین ایثارها و گذشتها در راه آن صورت می‏گیرد.

واژه شهید و نیز واژه‏های هم خانواده آن،آن چنان مفاهیم بلند و باشکوه را ازاعماق کلام برمی‏تابانند و نوری گرم و گرمای نورانی را در جان دل روشن و شعله‏ورمی‏سازند که انسان را مجذوب عظمتها و اوج‏گیریهای خویش می‏سازند و تاریخ رامبهوت و حیران در نگرش آن می‏نمایند،و فقیه بزرگوار شهید اول،فقیه نامدار قرن‏هشتم،از خیل انبوه این کاروان نور بوده و هست،ولی تنها شهید این مکتب نبوده ونیست،آنچنان که آخرین آنان نیز نبوده و نخواهد بود.چون فراوانند مردان با فضیلت وبزرگواری از هم عقیده‏ها و هم مکتبهای او،که در برابر بساط ظلم و جهل و عناد وتعصب و ضلالت،دچار امواج فتنه‏ها و طوفانها شده‏اند و عاملان خود را گرفتار وبال‏اعمال خویش نموده و خود را به شاهق اعلای فوز عظیم و کامیابی از شهد شیرین‏شهادت رسانده‏اند.موسوعه بزرگ علامه امینی‏«شهدا الفضیلة‏»آلبومی است از این‏شهیدان،و تابلویی است از این بزرگان که شهد شهادت بر آنان گوارا و مبارک باد!

ولادت و شهرت او:

شهید اول،از بزرگان فقهای امامیه و از اعاظم مجتهدین تاریخ اسلام می‏باشد.

عالم عامل کامل،محدث،رجالی،اصولی،ادیب و شاعر در اصطلاح رجال‏«امام الفقه‏»نامیده شده است.

شهید اول،محمد بن مکی بن احمد عاملی نبطی جزینی،نخستین شهید نامدار وبزرگوار از این سلسله نور و رحمت در این طیف و قشر است که شاید از نظر نداشتن‏همتا و نظیر در آن رتبه و منزلت،از نظر فقهی و علمی که او داشته است،او را«شهیداول‏»و نخستین شهید نامیده باشند،و گرنه شهدای بسیاری از سلسله علماء و محدثین ودانشمندان داریم که شاید شهیدی که اول نامیده شده است،در هزارمین ردیف آنان‏قرار گرفته باشد.

او در سال 734 هجری در یکی از قراء جبل عامل به نام‏«جزین‏»(بر وزن‏سکین)دیده به جهان گشود.قریه‏ای که او در آن به دنیا آمد،یکی از مناطق پربرکت ازنظر پرورش فقهاء و علماء می‏باشد،به حدی که گفته‏اند در یک فصل خاص در دوران شهید ثانی در تشییع جنازه‏ای،هفتاد مجتهد صاحب فتوی حضور داشته‏اند و رجال‏علم و تقوای فراوانی از آن خاک برخاسته‏اند که شهید اول و دوم،دو فقیه نامدار وبزرگوار اسلام،هر دو از آن منطقه هستند و هنگامی که در اصطلاح فقهاء کلمه‏«شهید»بی‏قرینه ذکر گردید،مقصود همان شهید اول می‏باشد.از وی،پس از محقق اول،به‏عنوان سرآمد فقهاء تعبیر آورده شده است.در استادی و فقاهت او،اهل فن و خبره،کوچکترین تردیدی به خود راه نداده‏اند.او علاوه بر علم فقه،در دیگر علوم اسلامی‏رایج آن روز نیز مهارت داشته است،چون در باب علوم و فنون حرام،جایی که شهیدثانی در کتاب‏«مکاسب محرمه‏»به حرمت تعلم سحر می‏رسد،برخی از حاشیه‏نگاران‏آن کتاب نوشته‏اند:«مگر آنکه هدف از تعلم آن باطل کردن نبوت دروغین باشد.»مثالی‏که ذکر می‏کنند این است:«همانند آنکه خود مؤلف نبوت دروغین محمد جالوشی راکه در جبل عامل آغازیده بود،پس از ابطال سحرش،مجاب و محکوم نمود و در عهدسلطنت‏«برقوق‏»حکم قتل او داده شد.»بر فرض صحت این داستان،این امر نشانگروسعت معلومات او در زمینه علوم غریبه نیز می‏باشد.

خاندان پربرکت:

شهید اول در خانواده علم و فضیلت رشد و نما یافته بود.پدر،جد،تا چندین‏پشت از علماء و فقهاء بوده‏اند،آنچنان که فرزندان و خاندان او اعم از پسر و دختر،ازدانشمندان و اهل کمال و معرفت‏بوده‏اند و از او سه پسر مجتهد و عالم و یک همسرفقیهه و یک دختر عالمه و فاضله به یادگار مانده و در جمع پربرکت آنان آمده است:

1-شیخ رضی الدین ابو طالب محمد بن محمد بن مکی عاملی جزینی،از پدرروایت می‏کند که او در عصر خویش فقیه و مجتهد وارسته بوده است.

2-شیخ ضیاء الدین ابو القاسم.او نیز دارای علم و شایستگی لازم بوده است،به‏حدی که فردی مثل ابن مؤذن از او روایت می‏کند.

3-شیخ جمال الدین ابو منصور حسن بن محمد بن مکی عاملی جزینی.!157 صاحب‏«امل الآمل‏»او را فاضل محقق و فقیه توصیف نموده است.

4-فاطمه ام الحسن ست المشایخ(سیدة المشایخ)،یعنی سرور اساتید و مشایخ‏روایتی،چنانچه ست معصومه(ع)گویند، یعنی سیدة معصومه(ع)سیده و سرورمشایخ روایتی‏شرح حال هر کدام از این یادگارهای ارزنده امت اسلامی در کتابهای رجال وتراجم،مورد بحث و بررسی قرار گرفته است که ما از روضات الجنات خوانساری،فشرده‏ای در این باره می‏آوریم.

اساتید او:

او یکی از پر استادترین فقهای نامدار شیعه است و از سید صدر کرکی دختر زاده‏محقق نقل شده است که او بیش از هزار اجازه روایتی و اجتهادی از اساتید را با خودهمراه داشته است که در محضر بیشتر آنان تلمذ نموده بود.

1-فخر المحققین،پسر علامه حلی.شهید اول بیش از هفت ماه از محضر اواستفاده کرده است.شهید به قصد تلمذ از محضر علامه حلی عازم حله شده بود که دربین راه مصادف با تشییع جنازه او گردید.شهید اول از فخر المحققین اجازه روایتی نیزدارد که پشت کتاب‏«القواعد»آمده است و صورت آن چنین است:

«امام علامه بزرگ افضل علماء و سید فضلاء،مولانا شمس الحق و الدین،محمد بن مکی بن محمد بن حامد مشکلات این کتاب را بر من خواند و من به او،روایت تمام کتابهای پدر و تمام تالیفاتی که پیشینیان بزرگوار ما گردآوری نموده‏اند، براساس آن طرقی که به آنان منتهی می‏گردد،اجازه دادم...» (4)

2-سید عمید الدین بن عبد المطلب حلی

3-سید ضیاء الدین عبد الله حلی.هر دو فرزندان دختر علامه حلی می‏باشند.

مشایخ روایتی و اجازه:

مشایخ اجازه او متعدد می‏باشند که از آن میان می‏توان به اسامی زیر اشاره کرد:

1-سید تاج الدین بن معیة حسینی

2-سید علاء الدین بن زهره حسینی

3-شیخ علی بن طران مطار آبادی ملقب به‏«رضی الدین‏»

4-الشیخ رضی الدین علی بن احمد مزیدی

5-شیخ جلال الدین محمد بن الشیخ شمس الدین حارثی

6-شیخ محمد بن جعفر مشهدی

7-شیخ قطب الدین بویهی رازی و از جمعی دیگر از علماء عامه نیز،قریب‏چهل تن از آنان اجازه روایتی کسب کرده است.

شاگردان او:

حوزه علمی پربرکت‏شهید اول بهره‏وران و شاگردان متعددی را پرورده است که‏هر کدام سند اعتبار و حجت وقت در علم و عمل بوده‏اند.سه فرزند دانشمند و عالم‏همسر فاضله‏اش‏«ام علی‏»و دختر فاضله و فقیهه‏اش فاطمه‏«ام الحسن‏».این دو مادر ودختر هر دو از کسانی بودند که شهید مرحوم در مورد هر دو تعریف و توصیف داشت‏و زنان و دختران را در مورد مسائل شرعی به آنان ارجاع می‏داد و از کسانی که از شهیداول تلمذ و اجازه روایتی داشته‏اند:

1-شیخ مقداد سیوری صاحب کتاب‏«التنقیح‏»

2-شیخ حسن بن سلیمان حلی صاحب کتاب‏«مختصر بصائر الدرجات‏»

3-سید بدر الدین حسن بن ایوب مشهور به نجم الدین اعرج الحسینی

4-صاحب کتاب المحجة البیضاء در طهارت

5-شیخ شمس الدین محمد مشهور به ابن عبد العال کرکی عاملی

6-شیخ زین الدین علی بن خازن حائری استاد روایت احمد بن فهد حلی، صاحب‏«المهذب‏»و«الموجز»و«عدة الداعی‏»

شهید اول در تاریخ 12 رمضان 784 ه.ق،دو سال قبل از شهادت خویش به‏افتخار او اجازه روایتی مفصلی صادر فرموده‏اند که متن آن در«روضات الجنات‏»آمده‏است. (5)

تالیفات و آثار او:

او در مدت پنجاه و دو سال عمر پربرکت‏خویش،با وجود آن همه مسافرتها ومهاجرتها که ضرورتا پیش می‏آمد،باز موفق به تالیف تعداد کثیری از کتابهای مفید واصولی گردیده است که از اسامی و محتویات کتابها نشان دهنده تبحر او در رشته‏های‏مختلف علوم اسلامی است.اینک فهرست تالیفات او از«ریحانة الادب‏»مرحوم‏مدرس نقل می‏شود:

1-اختصار الجعفر

2-الاربعون حدیثا

3-الاربعون مساله

4-الاعتقادیة

5-الالفیة فی فقه الصلوة،با شرحی که شهید ثانی بر آن مرقوم داشته‏اند،تحت‏نام‏«المقاصد العلیه‏»در تهران چاپ سنگی شده است.

6-الباقیات الصالحات

7-البیان در فقه(مطبوع)

8-التکلیف یا تکلیفیه

9-جامع البین یا الجامع بین شرحی الاخوین که شرح تهذیب الاصول علامه‏حلی است که ما بین دو شرح تهذیب که از سید عمید الدین و سید ضیاء الدین‏خواهر زادگان خود علامه حلی می‏باشد،جمع و تالیف نموده است.

10-حاشیه شرح ارشاد علامه حلی که نامش‏«غایة المراد فی شرح نکت‏الارشاد»می‏باشد و در ایران چاپ سنگی گردیده است.

11-حاشیه قواعد علامه

12-خلاصة الاعتبار فی الحج و الاعتمار

13-الدروس الشرعیة فی فقه الامامیة(مطبوع)

14-الذکری در فقه امامیه(مطبوع)

15-غایة المراد که به نام حاشیه ارشاد مذکور شد.

16-القواعد الکلیه فی الاصول و الفروع،که به‏«قواعد شهید»معروف است وچاپ سنگی شده است.

17-اللمعة الدمشقیه که بارها در ایران چاپ گردیده و جزء کتابهای درسی‏حوزه علمیه اسلامی است.

18-مجامیع ثلثه در سه مجلد

19-المزار

20-المسائل،که به‏«مسائل ابن مکی‏»معروف است.

21-النفلیه که با الفوائد المکیه که شرح شهید ثانی بر همان کتاب می‏باشد،درتهران چاپ سنگی شده است.

22-نکت الاشاد که همان غایة المراد می‏باشد. (6)

خصوصیات روحی و جسمی او:

او مردی ضعیف الجثه و کوتاه قد بود.هم مباحثه‏ای داشت‏به نام‏«ابن جماعه‏شافعی‏»که در اواخر همو عامل شهادتش گردید.میان این دو دانشجو مباحثه‏ای‏درگرفت،در وسط دوات و قلمدانی بود.ابن جماعه به عنوان تحقیر لاغری اندام اوگفت:«من از پشت دوات جثه‏ای را احساس می‏کنم،ولی نمی‏فهمم معنای آن‏چیست؟شهید در پاسخ تحقیر او گفت: «آری فرزند یک تن بزرگتر از این نمی‏شود.»

(این نوعی تعییری بود که تو فرزند یک نفر نیستی،بلکه فرزند جماعتی هستی)ابن جماعه از این پاسخ،شرمنده گردید و از آن روز کینه و عداوت او را در دل‏داشت. (7)

او ذوق سلیم و طبع شعر روان و روح ظریف و حساسی داشت.نمونه‏ای ازسروده‏ها و اشعار نغزی که از او نقل شده است، نشانگر این خصوصیات می‏باشد.اوگاهی با سلاح شعر و ادب به سراغ متخاصمین می‏رفته است و در پاسخ یاوه‏گوئیهای‏دیگران به صورت نظم،پاسخ ادبی و شعری داده است که نمونه‏هایی از آنها را شاگردبا اخلاصش،سید محمد حسینی عاملی عینانی،در مجموعه‏ای به نام‏«اثنی عشریه درمواعظ عددیه‏»گردآوری نموده است که هر کدام از آن اشعار نشان دهنده علو منزلت وموقعیت روحی این فقیه بزرگوار در این رشته از پدیده‏های فکری و ادبی می‏باشد.

در یکی از آنها می‏سراید:

و لا ابتغی الدنیا جمیعا بمنة و لا اشتری من المواهب بالذل و اعشق کحلاء المدافع ظقة لئلا اری فی عینها منة الکحل

سید جزائری نیز از او این شعر را نقل کرده است:

لقلبی حبیب ملیح ظریف بدیع جمیل رشیق لطیف

و در وصف مولی علی(ع)می‏گوید:

علی امام جلیل عظیم فرید شجاع کریم حلیم

در اشعاری که به حاکم فرستاده،آمده است:

الفقه و النحو و التفسیر یعرفنی ثم الاصول و القرآن و الاثر

(فقه و نحو و تفسیر،سپس اصول دین و قرآن مرا می‏شناسند.)سپس خلاصی خویش از زندان را در مجموعه شعری از او درخواست می‏کند که مورد موافقت قرار نمی‏گیرد. (8)

این اشعار نوعی گرفتاری مردان علم و دانش وتقوی را با ستمگران و زورمداران در طول تاریخ بازگو می‏کند.شهادت او در روزپنجشنبه نهم جمادی الاولی سال‏786 ه.ق در عهد سلطنت‏یرقوق،با فتوای قاضی‏برهان الدین مالکی و عباد بن جماعه شافعی،پس از تحمل یک سال حبس و زندان درقلعه شام،در دمشق صورت گرفت و با کینه‏ها و عداوتهای دیرینه‏ای که از او داشتند،بدن شریفش را به دار کشیده و سنگسار کرده و مورد اهانتها قرار دادند.

عامل شهادت:

عامل شهادت را سعایت و پرونده‏سازی در مورد تشیع او و ابراز برخی ازمقالات بر ضد معتقدات گروههای اسلامی بوده است که نقل و بازگویی آنها ما را باجهانی از قساوت و عناد و جهل رو به رو می‏سازد.چه بهتر قضاوت و حکم او را به‏خداوند احکم الحاکمین واگذار نماییم.تفصیل شهادت آن فقیه بزرگوار را می‏توان ازنوشته شیخ حر عاملی و روضات الجنات،ج‏7، ص 12 استفاده نمود. (9)

پی‏نوشتها:

1- این منطقه مدتی به چنگال دژخیمان صهیونیستی درآمد،ولی با همت و پشتکاری رزمندگان اسلام و بافضل و عنایت الهی آزاد گردید.

2- عجیب‏تر از آن هر دو،شهادت نویسنده این مطالب(شهید مطهری)است که نخستین شهید عالم ودانشمند جمهوری اسلامی گردید.

3- آشنایی با علوم اسلامی،ص 300- 301.

4- روضات الجنات،ج‏6،ص 5.

5- روضات الجنات،ج‏7،ص 8.

6- ریحانة الادب،ج‏3،ص‏277.

7- روضات الجنات،ج‏7،ص 14.

8- روضات الجنات،ج‏7،ص 210.

9- اعیان الشیعه،ص‏36،و47- شرح حال تفصیلی او را می‏توان از منابع زیر به دست آورد:

روضات الجنات،ج‏7،شماره 592- امل الآمل،ج 1،ص 181- بحار الانوار،مقدمات آن تحفة الاحباب،ص 354- تنقیح المقال، ج‏3،ص 191- جامع الرواة،ج 2،ص‏203- الذریعه الی تصانیف الشیعه،ج 2،ص‏196- ریاض العلماء و حیاض الفضلاء،ج‏3- ریحانة الادب،ج‏3،ص‏276- سفینة البحار،ج 1،ص‏721- شذرات الذهب،ص‏946- شهداء الفضیله امینی،ص 80- الفوائد الرضویه،ص 644- الکنی والالقاب،ج 2،ص‏377- لؤلؤة البحرین،ص 142- مجالس المؤمنین،ص‏579- المستدرک،ج‏3، ص‏437- المقابس- حیاة الامام الشهید الاول و منابع و ماخذ دیگر.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:14  توسط بیژن آزاد  | 

ازدواج بعنوان يك پديده اجتماعی از جنبه های مختلف قابل مطالعه و تحقيق می باشد . با توجه به اهميت و تاثير موثرزندگی زناشوئی بر جنبه های مختلف زندگی، بررسی ،مطالعه وتحقيق درباره ازدواج امری مهم و ضروری به حساب می آيد و از آنجائی كه تغييرات بنيادی و اجتماعی در هر جامعه در روابط تك تك افراد تاثير فراوانی دارد پديده ای چون ازدواج امری طبيعی محسوب می شود. و همچنين مسئله ازدواج ميتواند عامل موثری در شناسائی يك جامعه باشد.ازدواج در حالت ابتدايی يك قرارداد اقتصادی و اجتماعی است كه دو انسان وقتی به اوج هماهنگی رسيدند به آن متعهد می شوند در جامعه مدرن دو نفر ممكن است دوستان بسيار خوبی برای هم باشند اما وقتی همبستر می شوند به اين نتيجه برسند كه از رابطه جنسی با هم لذت نمی برند همين امر باعث می شود كه با هم ازدواج نكنند و همچنان دوستان خوبي برای هم باقی بمانند ولی در جامعه سنتی زن و مرد قبل از ازدواج همديگر رو نمی بينند و تا قبل از همبستر شدن هيچگونه شناختی از هم ندارند اينگونه ازدواجها بدون كمترين شناختی بين طرفين صورت ميگريد و هر گونه رابطه ای قبل از ازدواج ممنوع بوده و حتی در بعضی از خانواده های مذهبی گناه محسوب می شود.در حال حاضر رابطه زنان و مردان در جامعه ما رو به رشد و ترقی داشته و زنان در عرصه اجتماعی فعاليتهای بسيار زیاد و در عرصه سياسی، ارتباط گسترده تری را دارند. باورهای فرهنگی آنها روز به روز قابل پيشرفت بوده است ولی هنوز به طور كامل تمام جامعه را فرا نگرفته هست و هنوز هم بعضی از جاها گرايش به سنتی بودن مردم و طرز فكرها دارد.

ولی در امر ازدواج مشكل زنان چندين برابر مردان است. هنوز "بكارت" يك مسئله ی مهم و حل نشده برای زنان هست. به همين دليل زنان نميتواند رابطه جنسی آزاد و بدون دغدغه داشته باشند و اين مسئله باعث ميشود كه زنان نتوانند انتخابی با عقل و فكر داشته باشند و اگر بخواهند كه زندگی آيده آل و طبق عقيده و آرمان خود برپا كنند باز هم مسئله بكارت مشكل اساسی آنها خواهد بود زيرا همچنان نيمی از مردان و زنان ما به شكل سنتی فكر می كنند و هنوز هم هستند خانواده های كه به شكل سنتی ازدواج می كنند و همچنين آداب و سنن حاكم بر جامعه باعث ازدواج زنان در سنين پايين تر می شود و از طرف ديگر تمايل شديد گزينش همسر جوان از جانب مردان نيز در اين ميان بی تاثير نيست.متاسفانه بزرگترين مشكلات زنان ما در مورد ازدواج سنتی فكر كردن خانواده هاست، وقتی به دختری از طفوليت گفته شود كه ازدواج هدف نهايی اوست ، ناخودآگاه آموزش و پرورش وی به سمت اين هدف جهت گيری می شود.در صورتی كه هيچگونه اطلاعاتی در اين مورد ندارد و با اطمينان می توان گفت كه درصد عظيمی از ناخرسندی ، بدبختی و اضطراب زنان ناشی از ناآگاهی در مسائل مربوط به زناشوئی است ولی اگر زن به اندازه كافی اطلاعات و آگاهی داشته باشد و راز و رمز يك رابطه زناشوئی را بياموزد قطعا در امر ازدواج موفقتر خواهد بود.

یکی از مشکلات مهم زنان امروز اين است كه تحت تاثير جوهای التهابی و احساسی به تدريج از حقوق سنتی خودشان دور می شوند و چنين چيزی ممكن است به حقوق سنتی زنان مخصوصا در فرهنگ ايرانی ما آسيب وارد بكند و در واقع باعث متلاشی شدن آن صميميت عاطفی و احساسی خانواده ها بشود. بنابراين خانواده مهمترين بستر در نهادينه شدن سنت ها و آداب و رسوم فرهنگی و پايدارترين و قديمی ترين عامل در زمينه رشد و تربيت انسان و همچنين شناخت زمينه های مختلف برای ازدواج جوانان به خصوص دختران می باشد وهمچنين اولين مشكل و بزرگترين مسئله عدم شناخت ابعاد شخصيت زن از بعد انسانی است در حالی كه اكنون زن از بعد جنسيت او می سنجند و در مقايسه با مرد تفاوت های طبيعی و تكميلی را می نگرند در نتيجه زمينه تقابل به خصوص در نظام خانواده و به ويژه بين پدر و مادر ومسئوليت های حقوقی آنان فراهم می گردد.بطور خلاصه ميتوان گفت كه عوامل مذهبی و سنتی درميان افراد كم سواد شدت بيشتری دارد ازدواج در ميان اين طبقات بيش از هر چيزی تحت تاثير چنين عواملی صورت می گيرد در حاليكه شيوه گزينش همسر و تشكيل خانواده درميان طبقات تحصيلكرده ومرفه قبل از اين كه معلول چنين عواملی باشد تا سر حد امكان با ايده آلهای شخصی منطبق می باشد همين امر تا حد زیاد در كاهش ازدواج در ميان اين طبقات موثر است.با يادآوری اينكه سهم عمده زنان در رفاه خانواده و پيشرفت جامعه تا به حال بطور كامل شناخته نشده است. اهميت نقش اجتماعی زنان و نقش والدين در خانواده و تربيت و رشد كودكان و با توجه به اينكه نقش زنان در جامعه ايران در حال بحث و مطالعه است و با توجه به تغيير نقش سنتی مردان و زنان در جامعه و خانواده دستيابی به برابري كامل بين مردان و زنان ضروری و لازم است .

پس می توان نتيجه گرفت كه مشكلات زنان و ازدواج آنها نياز به تحقيق و گفتگوهای جامع و كامل دارد كه مستلزم مطالعه و بررسی می باشد.

                                                                                              سارا جعفری

                                                                   


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 23:36  توسط بیژن آزاد  | 

اولين جايزه سالانه آلوين گولدنر، به يک جامعه شناس ايراني تعلق گرفت. نگاهي داريم به اين جايزه مهم همراه بامقاله اي از علي طايفي برنده ايراني آن.

جايزه جهاني براي جامعه شناس ايراني

جامعه شناسان بدون مرز، علي طايفي جامعه شناس ايراني را بخاطر جامعه شناسي عملگرا و انتقادي، براي دريافت اولين جايزه سالانه آلوين گولدنر انتخاب کرد.

علي طايفي مسئول بخش ايراني جامعه شناسان بدون مرز است و يکي از بزرگترين سايت هاي مستقل جامعه شناسي را مديريت مي کند. او بيش از 150 مقاله درباره کودکان، زنان، کارگران، فقرا و ديگر مسائل اجتماعي و فرهنگي ايران نگاشته و بارها نيز درمباحث جامعه شناسان بدون مرز مشارکت فعال داشته است.

آلوين گولدنر(1920 تا 1980) پروفسور جامعه شناسي دردانشگاه واشنگتن(1959-67)، رئيس جامعه بررسي مسائل اجتماعي(1962)، پروفسور جامعه شناسي درآمستردام و پروفسور ماکس وبر دردانشگاه واشنگتن (از1967) بوده است. آثار نخستين او نظير "الگوهاي بروکراسي صنعتي"، "اعتصاب گربه وحشي" باتاکيد بر قابليت کارگران براي فروپاشي صنعت برخلاف محدوديتهاي بروکراتيک بر کنش هاي آنان، به تشريح نظريه بروکراسي وبر در ارتباط با اعتصابات و کنترل مديريتي پرداخت. او در "يادداشتهايي پيرامون فناوري و نظم اخلاقي" استدلال مي آورد که نظم هاي اخلاقي، نظم تحت فشار، عقل و کنشگرايي درتوسعه فناوري بطورعلي مهم بودند.

گولدنر دراثر خود بنام " تاريخ هاي انتقادي نظريه اجتماعي (ورود افلاطون، دو مارکسيزم، دربرابر پراکنده سازي) به رد تمايز مرسوم بين علم بيطرف و نقد سياسي پرداخت. اين اثر تحت تاثير " بحران فراروي جامعه شناسي غربي"، بعنوان يک مطالعه مهم و مجادله برانگيز کارکردگرايي و مارکسيزم قرارداشت. او درسال 1974 نشريه بانفوذ "نظريه و جامعه" را بنياد گذارد. اثر گولدنر اهميت خاصي براي جامعه شناسان بدون مرز دارد. او دراثر (آينده روشنفکران و ظهور طبقه جديد) دغدغه نقش روشنفکران در مساعدت براي تغيير اجتماعي پيشرو راداشت و درنگارش (گفتگوي ايدئولوژي و فناوري) جامعه شناسان را براي انعطاف پذيري بيشتر نسبت به نظريه ها و نقش شان در جامعه دعوت کرد.

حجاب مردان: مقدمه اي بر تقيه
علي طايفي

درجامعه ايران با وجوديکه اکثريت زنان، خواسته يا ناخواسته داراي حجاب فيزيکي و پوشش ظاهري سر و روي و تن و بدن خود هستند ولي مردان نيز به شکل ديگري داراي حجاب‌اند.

١. هرچند مردان ايراني نيز همانند بسياري از مردمان ديگر نقاط گيتي بر حسب جايگاه‌هاي گوناگوني که درآن قرار مي گيرند، نقش‌هاي متفاوتي را ايفا مي‌کنند، ولي در شرايط خاص ايران به دليل سيطره فضاي سياسي و ايدئولوژيک بتدريج دو چهرگي که يک پاي آن در تاريخ و ساختار اجتماعي کشور و يک پاي د يگر آن در ساختار سياسي ريشه دوانده، رخ نموده است. به گونه‌اي که مرد و زن ايراني آنچه که مي‌انديشند لزوما عمل نمي‌کنند!

٢. درجامعه ايران به دليل شکاف تاريخي دولت و مردم و تضاد منافع آ ن دو، بويژه در بين جوانان و همچنين شهرنشينان، ميان فرهنگ رسمي و غيررسمي چنان انشقاقي گسترده و تعميق يافته است که آنچه از سوي نهادهاي رسمي و حکومتي از بالا به پايين ديکته ميشود از سوي قشر پيش گفته مورد بي‌اعتنايي و به تعبير امروز نافرماني مدني قرار مي‌گيرد. با اين وصف آنچه که در حوزه‌هاي عمومي و در انظار عموم به چشم مي‌خورد نوعي همرنگي بي‌محتوايي است که استناد و اقتدا‌ي به آن گمراه کننده خواهد بود. گسيختگي و ناهمبستگي اجتماعي در مسير آنچه که در ساختارهاي رسمي طراحي و تعقيب مي‌شود به ميزاني است که به تعبير زنده ياد احمد شاملو "سکوت سرشار از سخنهاي ناگفته و عشق‌هاي نهان است". اين تعريف از سکوت فقط در جغرافياي بسته و متصلبي معنا مي‌يابد که در آن اعتماد اجتماعي زمينه بروز نيافته و سرمايه اجتماعي زائل شده است.

٣. اين گسيختگي و دوچهرگي از نظر جنسيتي چنان است که بين مردان بيش از زنان نمود اجتماعي مي‌يابد. دليل عمده اين ويژگي را نيز بايد در اين نکته جستجو کرد که مردان بيش از زنان در عرصه‌هاي اجتماعي و حوزه‌هاي عمومي به نقش آفريني مي‌پردازند. جهان اجتماعي و آگاهي‌ها و رفتار اجتماعي مردان با وجود نازل بودن آن در مقياس‌هاي جهان امروز، از زنان بيشتر است، هرچند که اين "عقل کل" نيز در دنياي کوچکي زندگي مي‌کند که درميدان تعلقات وي مفاهيمي چون انسانيت در پيکره جهاني و فارغ از انديشه، دين، مذهب، قوميت و تبار جايگاه ناروشن و ضعيفي دارد. امروزه مردان ايراني نيز هر روز که از خانه و کاشانه خود پاي درنقش‌هاي رسمي مي‌گذارند "چادر" مشکي و حجاب نامرئي بر سر و روي خود مي‌افکنندکه هيچ احدي در بدو امر تفاوتهاي آنان را نمي‌تواند شناسايي کند.

٤. پنهان کاري يا به تعبيري "تقيه" که ريشه در تاريخ ايران اسلامي دارد به چنان وضعيتي رسيده است که بدون آن نمي توان فرهنگ ايراني را تعريف کرد. به گونه‌اي که در محاق زيستن و به زبان نياوردن تمنيات و خواست‌هاي فرد و مرد ايراني و پوشيده گويي پر رمزو راز آنان يک پديده ازلي و ابدي نمود مي‌کند. بي‌ترديد بخشي از ريشه‌هاي ايهام و دو پهلو سخن گفتن در ادبيات ما نيز در همين نکته نهفته است! اين ويژگي فرهنگي از کودکي تا پيري همواره دوشادوش کنشهاي اجتماعي او و سايه به سايه وي بوده و در فضاهاي آموزشي، اداري و حتي تفريحي و کليه فضاهاي اجتماعي ديگر نمود مي‌يابد. عدم اعتنا و رعايت اين خصيصه منجر به محروميت‌ها و تحديد و تهديد‌هاي اجتماعي مي شود که پذيرش هزينه‌هاي آن از سوي هر فردا و را به قهرمان‌هاي ملي تبديل ميکند که از نظر کمي بسيار نادر و از نظر کيفي مورد احترام و تجليل مردم قرار مي‌گيرد. گريختن از اين خصيصه و گسيختن رشته‌هاي زنجيروار و تودرتوي آن در درازناي تاريخ چنان است که "ديگران کشتند و ما خورديم! "و ديگر بار نبايد که "ما بکاريم تا ديگران بخورند."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:59  توسط بیژن آزاد  | 

"بودريار" فيلسوف و جامعه‌شناس فرانسوي درگذشت

 «ژان بودريار» فيلسوف و جامعه‌شناس برجسته‌ فرانسوي در هفتاد و هفت سالگي به دنبال يك بيماري طولاني درگذشت.

«بودريار» برخاسته از جنبش مي سال 68 بود و همواره نسبت به رسانه‌ها نگاه تند و تيزي داشت كه اين نگاه پيچيده در طنزي سياه و بدبيني‌اي سرخوشانه در بيش از پنجاه كتاب او خود را نشان مي‌دهد.

 بودريار بعد از وقايع يازده سپتامبر كتاب «مرثيه‌اي براي برج‌هاي دوقلو» را به چاپ رساند. كتاب‌هايي چون «آمريكا»، «فوكو را فراموش كن» و «در سايه‌ اكثريت‌هاي خاموش» شامل مقاله‌ «جنگ خليج اتفاق نيفتاده بود»، از بودريار به فارسي ترجمه شده‌اند. «بودريار» متخصص زبان آلماني بود و تعدادي از آثار «برشت» را هم به فرانسه ترجمه كرده است.

«بودريار» در 20ژوليه سال 1929 در فرانسه متولد شد. متخصص زبان آلماني بود و تعدادي از آثار «برشت» را هم به فرانسه ترجمه كرده بود. در سال‌هاي دهه‌ي شصت بود كه به سيتوآسيونيستِ «گي دبور» نزديك شد [جنبشي در فرانسه در اواخر دهه‌ي پنجاه و دهه‌ي شصت. پيرو آراي آوانگارد سياسي و ادبي و هنري كه ميراث سورئاليسم و لتريسم بود. اين جنبش در رويداد‌ها و جهت‌گيري‌هاي مي 68 خود را نشان داد.] و در پي آن، در سال 66 بود كه تصميم گرفت در دانشگاه «نانتر» به تدريس جامعه‌شناسي بپردازد. دو سال بعد نخستين كتاب‌اش، «سيستم ابژه‌ها» و در سال

 بودريار در سال 68 با سفر به آمريكا، كتاب «آمريكا» را نوشت. بعد از وقايع يازده سپتامبر نيز كتاب «مرثيه‌اي براي برج‌هاي دوقلو» را به چاپ رساند  70 «جامعه  مصرفي» چاپ شد. اين كتاب‌ها به كاركرد ساختار‌هاي نشانه‌شناختي مطابق با آراء «كارل ماركس» مي‌پرداخت.  

اين فيلسوف پساساختارگرا در سال‌هاي دهه‌ هشتاد تا حدي از آراء خود در باب اقتصاد و جامعه‌ي صرفي چشم پوشيد و به دنبال رسانه‌ها و ارتباطات رفت، اما علاقه‌اش به نظام زبان‌شناختي «سوسور» را از دست نداد و به اين ترتيب بود كه به آراء «مارشال مك‌لوهان» گرويد.

بودريار از تاريخ نيز غافل نمانده و در دو كتاب خود با نام‌هاي «توهم انتها» و «استراتژي سرنوشت‌ساز» به مفهوم تاريخ و انتهاي آن پرداخته است.

«جنگ خليج اتفاق نيفتاده بود» يكي ديگر از كتاب‌هاي اوست كه در كنار كتاب‌اش درباره‌ي برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني نشان‌دهنده‌ي آراء سياسي اوست.

 از بودريار كتاب‌هايي چون «آمريكا» (عرفان ثابتي، ققنوس)، «فوكو را فراموش كن» (پيام يزدانجو، مركز) و «در سايه‌ي اكثريت‌هاي خاموش» (پيام يزدانجو، مركز) به فارسي ترجمه شده‌است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:52  توسط بیژن آزاد  | 

گابريل گارسيا مارکز 80 ساله شد - فرزانه سالمي

گابريل گارسيا مارکز- نويسنده اي که خيال پردازي هايش را جادوي بزرگ ادبيات معاصر جهان خوانده اند - 80 ساله شد. خالق صد سال تنهايي در حالي روز تولدش را جشن مي گيرد که مدتها است 'يک خط هم ننوشته است'.

امسال اما مناسبت خاصي هم براي مارکز دارد؛ زيرا رمان صد سال تنهايي او چهل ساله خواهد شد.

آثار مارکز خوانندگان بسياري در سراسر جهان دارد و رئاليسم جادويي در آثار او چنان واقعيت و خيال را با هم درمي آميزد که مرزي براي تشخيص آن باقي نمي گذارد.

بي سبب نبود که مارکز شهري خيالي با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهري که تا حد زيادي الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا يعني محل گذران دوران کودکي او در شمال کلمبيا بود.

ماکوندو در صد سال تنهايي و آثار ديگر مارکز، شهري از 'تخيلات واقعي و واقعيات تخيلي' است و مارکز در اين رمان چنان جزييات دقيقي از آن به دست مي دهد که نمي توان باور کرد چنين شهري وجود ندارد.

مارکز با اين ترتيب در 'شکستن خطوط مشخص بين واقعيت و خيال' کاملاً موفق عمل کرده است.

مارکز خود نيز اذعان مي کند که اين روش روايت داستان، الهام گرفته از نحوه قصه گويي مادربزرگ مادري اش است:"مادربزرگ چيزهايي تعريف مي کرد که فراطبيعي و فانتزي به نظر مي رسيدند اما او آنها را با لحني کاملاً طبيعي تعريف مي کرد."

مارکز که در سال 1982ميلادي جايزه نوبل ادبيات را نيز از آن خود کرد، به 'رويا پردازي' و چگونگي به ياد آوردن و روايت وقايعي که در زندگي اتفاق مي افتد علاقه زيادي دارد و بارها تأکيد کرده که 'قسمت هاي عجيب رمانهايش همه واقعيت دارند'.

مارکز ادبيات را به نجاري تشبيه مي کند و مي گويد:"در هردو، شما با يک واقعيت سر و کار داريد که مثل چوب، سخت است."

اما مارکز که بين طرفدارانش به گابو شهرت دارد، به قدرت کلمات هم ايمان دارد و نحوه استفاده از آنها را وجه تمايز نويسندگان مختلف مي داند و به همين جهت هم هست که جستجوي هميشگي اش براي يافتن لغات جديد را پنهان نکرده است.

مارکز که به همراه ماريو بارگاس يوسا و کارلوس فوئنتس از ستون هاي اصلي اوج گيري ادبيات آمريکاي لاتين به شمار مي آيد، نخستين داستانش را زماني منتشر کرد که در کالج درس مي خواند و پس از آن به روزنامه نگاري روي آورد و مدتي را به عنوان خبرنگار در شهرهاي اروپايي از جمله رم، پاريس و بارسلون سپري کرد.

آسمان نوشته هاي گابو با انتشار صد سال تنهايي درخشان شد. مارکز خود نقطه جرقه زدن نگارش آن را سال 1965 ميلادي و هنگامي مي داند که مشغول رانندگي بود اما ناگهان ايده نگارش صد سال تنهايي باعث شد مسيرش را عوض کند؛ به خانه برگردد؛ و به مدت 18 ماه 'فقط بنويسد'.

صد سال تنهايي در سال1967  ميلادي منتشر شد؛ يعني زماني که مارکز 39 سال داشت.

نويسنده بزرگ آمريکاي لاتين که در 6 مارس 1928 ميلادي به دنيا آمده ، در سال1999 از مبتلا شدنش به سرطان آگاه شد و از آن زمان، روايت زندگي خود را در قالب کتاب هايش مورد توجه قرار داده است.

در سال 2002ميلادي، اتوبيوگرافي مارکز با عنوان زنده ام که روايت کنم منتشر شد.

در سال 2004ميلادي نيز آخرين رمان او خاطرات روسپيان محزون من منتشر شد و مارکز پس از انتشار آن تأکيد کرد اين تنها يک پنجم از کتابي بوده که مي خواسته بنويسد.

از ميان ديگر آثار بزرگ گابريل گارسيا مارکز مي توان به در ساعت شيطان (1962)، پاييز پدرسالار( 1975)، وقايع نگاري يک مرگ از پيش تعيين شده (1981)، عشق در زمان وبا (1985)، ژنرال در هزار توهاي خود (1989)، از عشق و شياطين ديگر (1994)، هيچ کس به سرهنگ نامه نمي نويسد (1968) ، طوفان برگ (1972) و زائران غريب (1992) اشاره کرد.

مارکز خود گفته که ارنست همينگوي، فرانتس کافکا و فيدل کاسترو از قهرمانان زندگي اش هستند و اين در حالي است که بسياري از صاحبنظران، نزديکي ديدگاه هاي مارکز با ويليام فاکنر نويسنده آمريکايي را نيز مورد توجه قرار داده اند.

گابو اما بيش از هر چيز ديگر، همچنان تحت تأثير دوران کودکي و گوش سپردن به قصه هاي پدربزرگ و مادربزرگش است و آنها هنوز جاي خود را در ذهن او نگاه داشته اند.

مارکز به ياد مي آورد که پدربزرگش روزي ميان کوچه ايستاد و به او – که کودکي پنج ساله بيش نبود- گفت:"سنگيني مرگ را حس نمي کني؟"

شايد هم علت کم کاري گابو در سال هاي اخير همين باشد که سنگيني مرگ را احساس مي کند.

منبع: بي بي سي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:50  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

19:56 گرينويچ - دوشنبه 05 مارس 2007 - 14 اسفند 1385

مسعود بهنود
روزنامه نگار مستقل

درگذشت مجید دوامی، بنیانگذار زن روز

مجید دوامی یکی از روزنامه نگاران پرآوازه نیم قرن پیش ایران، در پایان هفته، در سن هفتاد و هشت سالگی، در حالی که به آلزایمر مبتلا بود، در خانه سالمندانی در نروژ درگذشت.

او که سال ۱۳۰۸ خورشیدی (۱۹۳۰ میلادی) به دنیا آمد و از سنین جوانی با خبرنگاری روزنامه های تهران کار مطبوعاتی را آغاز کرد، در جریان نهضت ملی نفت گزارش های جنجالی می نوشت و یکی از بهترین گزارش های وی در روزنامه مرد امروز درباره قهوه خانه های تهران چاپ شده است.

دوامی که از بیست سالگی به روزنامه اطلاعات پیوست، عنوان خبرنگار پارلمانی گرفت و گزارش های روزانه وی از جلسات جنجالی مجلس در فاصله سال های ۲۸ تا کودتای بیست و هشت مرداد از خاطرات عمده روزنامه نگاری ایران در دوران آزادی هاست.

دوامی در جریان دادگاه نظامی که محمد مصدق را محاکمه می کرد یکی از خبرنگارانی بود که حضور داشت و تنها خبرنگاری که توانست با تیمسار حسین آزموده دادستان دادگاه نظامی مصاحبه ای اختصاصی بکند.

دادگاه مصدق

وی بعد از کودتای بیست و هشت مرداد برای تحصیل روزنامه نگاری به آمریکا سفر کرد و از دانشگاه کلمبیا فوق لیسانس روزنامه نگاری دریافت داشت و در بازگشت سردبیر روزنامه اطلاعات شد که ناگهان سرنوشت این روزنامه را تغییر داد. این آخرین بار بود که اطلاعات از نظر شمارگان از رقیب خود کیهان پیشی گرفت.

وی جای خود را در سردبیری اطلاعات به تورج فرازمند داد که وی نیز معتقد به روزنامه نگاری زنده و جنجالی بود، و در آن فاصله دوامی سردبیری مجله اطلاعات هفتگی را به عهده گرفت و در اولین تجربه مجله نویسی اش نشان داد که در این رشته از روزنامه نگاری هم متبحرست. اطلاعات هفتگی در دوران سردبیری وی پرتیراژترین مجله هفتگی تهران بود.

دوره ای که وی سردبیری مجله هفتگی روشنفکر را عهده دار شد [ که مدیریت آن به عهده یکی دیگر از خبرنگاران قدیمی روزنامه اطلاعات دکتر رحمت مصطفوی بود] آن مجله هم با گزارش های جنجالی نوع مجلات زرد آمریکائی توانست نمونه ای موفق از کار درآید گرچه ربطی به هدف و نام خود [روشنفکر] نداشت.

زن روز

در آغاز دهه چهل وقتی دوامی برای گذراندن یک بورس مطالعاتی دیگر به آمریکا رفت، جای خالی وی در سردبیری روشنفکر توسط همکارانش دو سال خالی نگاه داشته شد اما وی در بازگشت با خود طرحی داشت که آن را توانست با موافقت دکتر مصباح زاده در روزنامه کیهان به اجرا در آورد.

به این ترتیب هفته نامه زن روز به مدیریت فروغ مصباح زاده و سردبیری تام الاختیار مجید دوامی منتشر شد که پرتیراژترین مجله تاریخ ایران بود.

دوامی با انتشار مجله زن روز عملا وارد سرمایه گذاری در مطبوعات شد و دیگر نقش روزنامه نگار به تنهائی را ایفا نکرد و در عواید فراوان این مجله سهیم بود. زن روز که از سال ۱۳۴۳ خورشیدی (۱۹۶۵ میلادی) آغاز به انتشار کرد عملا پرچمدار مدرنیزم و فمینیسم در ایران بعد از اصلاحات مشهور به "انقلاب شاه و ملت" بود.

برپا داشتن مسابقاتی با عنوان "دختر شایسته ایران" که از اولین سال با مخالفت محافل مذهبی و سنتی روبرو شد از جمله طرح های جنبی مجله زن روز بود که در حلقه مسابقاتی جهانی قرار داشت و یک بار نیز منتخب ایرانی آن توانست در مسابقات جهانی برگزیده شود.

در پایئز سال ۵۷ همزمان با وقوع انقلاب، از اولین کسانی که نیروهای مذهبی و سنت گرا به عنوان مروجان "فرهنگ منحط غربی" نام بردند، دوامی بود که اعلامیه هائی برای یافتن وی پخش شد چرا که به گفته حجت الاسلام خلخالی وی موجد فساد زنان ایران شده و قتلش واجب بود.

آخرین وصیت

دوامی بیست و هشت ساله گذشته را در اروپا، آمریکا و سرانجام اسکاندیناوری گذراند. از آن همه شور و هیجانی که در روزنامه نگاری داشت چیزی بروز نکرد، در این فاصله چند مقاله نوشت که یکی از آنان به علت انتقاد شدید از نظام سلطنتی با اعتراض همفکران وی روبرو شد که او را از جمله کسانی دانستند که در فراهم آوردن شرایط سقوط رژیم سابق موثر بوده است.

این روزنامه نگار با سابقه که نزدیک هزار گزارش و مقاله نوشته و یک کتاب قصه با نام "طوطی" از وی منتشر شده است، از هفت سال قبل به بیماری آلزایمر مبتلا گشت و با شدت گرفتن بیماریش به خانه سالمندانی در نروژ منتقل شد. جائی که روز یکشنبه در همان جا درگذشت و به نظر نمی رسد که آخرین خواست او که بازگرداندن جنازه اش به ایران باشد، اجرا شود.

مجید دوامی که خاطرات فراوانی از سال های طولانی روزنامه نگاری خود داشت که ننوشته گذاشت، دو هفته بعد از پرویز یاحقی موسیقدان ایرانی درگذشت که در دوران خبرنگاری پارلمانی دستیار دوامی بود و به گفته دوامی از بهترین خبرنگاران گرچه شهرتش را به خاطر نواختن ویالون داشت چندان که دوامی خود نیز بیش تر به دلیل سردبیری زن روز شهرت گرفت در حالی که روزنامه نگار مردم گرای برجسته ای بود و در زمینه گزارش های سیاسی هم دستی داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:31  توسط بیژن آزاد  | 

كدام فمينيسم؟

خيلي ها اعم از زن و مرد تلقي مثبتي از فمينيسم ندارند. بعضي ها حتي از اينكه برچسب فمينيست بودن به آنها بخورد احتراز مي كنند و آن را معادل يك فحش تلقي مي كنند و هر كجا كه شبهه اي از فمينيست بودن آنها بوجود بيايد سريعاَ عكس العمل نشان مي دهند و خود را از اين اتهام بري مي دانند. فكر مي كنم در مورد اين مفهوم يا ديدگاه نظري هم مثل خيلي موارد ديگر مي توان به قراردادي بودن تعريف آن از ديدگاه بكاربرنده ي آن قائل شد و به تعداد افرادي كه آن را براي بيان ديدگاه و باورهاي خود بكار مي برند فمينيسم هاي متعدد بازشناخت. بنابر اين وقتي من خود را فمينيست تلقي مي كنم الزاماَ تعريف يا برداشت من از فمينيسم با تعاريف بسياري ديگر از دوستانم كه آنها نيز خود را فمينيست مي دانند مطابقت ندارد و هنگاميكه برخي با فمينيسم سر ناسازگاري دارند الزاماَ ممكن است با آن چه من از فمينيسم مي دانم و معتقدم مخالفتي نداشته باشند. به همين جهت من كه به تكثر آراء و باورها در مورد فمينيسم قائلم سعي مي كنم در پي گيري ي اهدافم در ارتباط با فمينيسم بر آن دسته از باورها تاكيد بيشتري داشته باشم كه احساس مي كنم تعداد افراد بيشتري را زير يك چتر گرد هم جمع مي كند و دامنه ي اتفاق نظر را بين مان وسيع تر مي كند.

بنابر اين شايد بد نباشد بيايم در اينجا اعلام كنم كه من خود را در اين معنا فمينيست مي دانم كه به احقاق حقوق زنان و لزوم پاسخگويي به نيازهاي اوليه و ثانويه ايشان به عنوان افراد انساني و تشكيل دهنده ي نيمي از بشريت قائلم . اين به معناي اين نيست كه از حقوق و نيازهاي نيم ديگر انسانها كه مردان اند غافل شوم يا حتي آن را در اولويت بعدي قرار دهم. فكر مي كنم واقعيتهاي زندگي ما در جهان حاضر منعكس كننده ي نابرابريهاي موجود در ميان زنان و مردان است كه اين نابرابريهادر عمل نه به صلاح مردان است و نه به صلاح زنان و در جهت اصلاح مشكلات و كاستي هاي ناشي از حاكميت شرايط تبعيض آميزفعلي هر كسي زن يا مرد، نياز به آموزش،‏ آگاهي و مسئوليت پذيري و اقدام عملي به سهم خود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 21:43  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

20:00 گرينويچ - شنبه 22 ژوئيه 2006 - 31 تیر 1385

اسفندیار آدینه
از دوشنبه

زبان سه پاره: فقدان اندیشه واحد میان پارسی گویان

با برگزاری تجلیل از هبدهمین سالگرد تصویب قانون زبان در تاجیکستان، پرسشهای ضد و نقیضی در مورد اجرای این قانون در سطح روشنفکری و میان فرهنگیان این کشور مطرح است.

مقامهای رسمی تاجیکستان می گویند قانونی که در سال 1989 تصویب شده و برای نخستین بار پس از سلطه شوروی، زمینه برای کاربرد رسمی زبان فارسی در این کشور را فراهم کرد، در سطح گسترده ای به اجرا رسیده است.

ولی انتقادات گسترده ای که اخیرا در رسانه های ملی در باره وضع اجرای قانون زبان مطرح می شود، حاکی از نگرانی و تردیدهایی است که در افکار عمومی نسبت به عملکرد دولت در برابر مسایل زبانی به وجود آمده است.

وضع اجرای قانون زبان

غفار جوره یف، معاون رئیس کمیسیون نظارت بر اجرای قانون زبان در تاجیکستان می گوید برگزاری جشنی ویژه برای زبان رسمی که در هیچ کشور شوروی پیشین، جز تاجیکستان، به مشاهده نمی رسد، خود بیانگر توجه جدی دولت و مقامهای این کشور به فرهنگ و زبان ملی است.

آقای جوریه یف انتقادات در مورد اجرا نشدن قانون زبان در مؤسسات دولتی را بی پایه خوانده و می گوید اکنون نزدیک نود درصد اداره های دولتی و وزارتخانه های تاجیکستان فعالیت خود را به زبان رسمی به راه مانده اند.

ولی به گفته این مسئول کمیسیون نظارت بر اجرای قانون زبان، مشکل اساسی با مؤسسات و سازمانهایی است که خارج از سیطره دولت قرار دارند و دست کمیسیون اجرای قانون زبان تا کنون به این مؤسسات نرسیده است.

پرفسور جوره یف افزود: "همین کمیسیون که از سال 1996 بدین سو فعالیت دارد، آموزش و سنجشهای خود را عمدتا در مؤسسات دولتی انجام داده و مؤسسات غیردولتی از این اقدامات در کنار مانده اند. مؤسسات غیردولتی نیز باید قوانین تاجیکستان را اجرا کنند، ولی متاسفانه بیشتر این مؤسسات قانون زبان را مراعات نمی کنند."

ناکارآمدی قانون زبان

آقای جوره یف با ابراز تاسف می گوید قانون فعلی امکان نمی دهد که کمیسیون اجرای قانون زبان، مانند کشورهایی چون ارمنستان و استونی، از افراد و نهادهایی که این قانون را مراعات نمی کنند، جریمه بستاند.

به گفته مسئولان کمیسیون نظارت بر اجرای قانون زبان در تاجیکستان، اکنون طرح قانون جدیدی در باره زبان رسمی تهیه شده و بزودی به بررسی عموم گذاشته خواهد شد و انتظار می رود این سند رسیدگی به مسایل زبانی را آسان کند.

در چنین صورتی، امکان دارد شرکتهای خصوصی، سازمانهای غیردولتی و حتی سفارتخانه های خارجی و نمایندگیهای سازمانهای بین المللی نیز در زمینه اجرای قانون زبان رسمی در تاجیکستان مسئولیتهایی بر دوش بگیرند.

با این حال، به گفته بسیاری از صاحب نظران، مشکلات زبان رسمی در تاجیکستان، با اجرا شدن یا نشدن یک چنین قانونی که نظیرش در بسیاری از کشورهای جهان اصلا وجود ندارد، محدود نمی شود.

بحران بر سر نام زبان

یکی از مشکلات عمده که نخبگان تاجیکستان بر سر آن تا کنون به اندیشه مشترکی دست نیافته اند، مشکل هویت زبان است. بحثها بر سر این که چرا زبانی که طی بیش از هزار سال گذشته "پارسی" نامیده می شد و اکنون نام "تاجیکی" را گرفته، در چند سال اخیر داغتر شده است.

این مباحثات در پی یک اقدام پارلمان تاجیکستان که در سال 1993 نام "فارسی" در داخل پرانتز در کنار واژه "تاجیکی" را از متن قانون اساسی این کشور بیرون انداخت، شدت گرفت.

برخی از صاحب نظران نفوذ طرفداران و پیروان سیاستهای روسیه را در بیرون انداختن واژه "فارسی" از متن قانون اساسی و حتی برچیدن نوشته ها به خط فارسی در خیابانهای شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان، مؤثر می دانند، ولی دولت و مقامهای پارلمانی تاجیکستان تا کنون پاسخ مشخصی به این سؤال نداده اند.

این در حالی است که روشنفکران و دانشمندان برجسنه ای چون محمدجان شکوری همواره بر یگانگی زبانی که امروز در ایران "فارسی" ولی در افغانستان و تاجیکستان عمدتا به بهانه های سیاسی "دری" و "تاجیکی" نامیده می شود، همواره تاکید داشته اند.

آرمان بازگشت به خط فارسی

آکادمیسین شکوری و شماری از روشنفکران تاجیک در این اواخر موضوع بازگشت به خط سنتی فارسی را مطرح نموده و در محافل مختلف بارها پیشنهاد کرده اند که برای بازگشت مرحله به مرحله به این خط زمینه فراهم کرده شود.

آقای شکوری می گوید: "من طرفدار احیای دوباره خط نیاگان هستم. شرط نیست که ما زود از خط سیریلیکی که داریم دشت کشیم، ولی بازگشت به خط نیاگان، امروز یا فردا یا پسفردا، دیر یا زود، امری ضروری است. اگر ما از تاریخ هزارساله خود دست کشیدن نخواهیم، پس باید به خط قدیمی خود برگردیم."

بازگشت مرحله به مرحله به خط فارسی از جمله بندهای اصلی قانون زبان دولتی در تاجیکستان بود که هبده سال پیش تصویب شد، ولی مقامات برای اجرا نشدن این بند قانون همیشه دستاویزی در دست داشته اند.

با این حال، عثمان نظیر، شاعر تاجیک و رئیس بنیاد بین المللی زبان فارسی تاجیکی، می گوید: "طرح قانون جدیدی که تازه به دولت پیشنهاد شده است، چاره هایی را در این راستا در نظر دارد. پارلمان پس از مرخصی تابستانی این سند را بررسی خواهد کرد و امیدوارم دولت هم از آن حمایت کند. گمان می کنم این سند به آموزش خط نیاگان و میراث گذشته کمک خواهد کرد."

ترجمه زدگی

از دردهای دیگر زبان در تاجیکستان درد ترجمه زدگی، استفاده از واژه های غیر و اصطلاحات گوشخراش است. بویژه نوشته ها و عبارات بی معنی و یا ترجمه شده از زبان روسی که در پسترهای تبلیغاتی یا اعلانها در خیابانهای شهر دوشنبه زیاد به چشم می رسند، نگرانیهایی را در جامعه برانگیخته است.

طالب رازی، رئیس کمیته اصطلاحات فرهنگستان علوم تاجیکستان، می گوید: "این ترجمه ها گاها بسیار خنده آور هستند. اگر ما به قدر زبان خود نرسیم، کس دیگری نمی رسد. از این رو ما از مسئولان شهرداری می خواهیم که با کمیته اصطلاحات همکاری کنند و کمبودیهای زبانی را برطرف سازند."

آقای رازی به توانمندی زبان فارسی در زمینه فراگیری مطالب علمی اعتماد دارد و می گوید هم اکنون تلاشهایی در تاجیکستان در زمینه همگونسازی اصطلاحات با شیوه های رایج در ایران و افغانستان صورت می گیرد.

همگونسازی واژه ها

ولی این جریان آهنگ منظمی نداشته و در سطح رسانه ها محدود بوده است و مقامهای سه کشور فارسی زبان ایران و افغانستان و تاجیکستان تا کنون هیچ اقدام مشترکی برای بهم آوردن گویشهای زبان فارسی در سه کشور انجام نداده اند.

این در حالی است که ناصر سرمدی پارسا، سفیر ایران در تاجیکستان، اخیرا در یک نشست خبری ابراز امیدواری کرد که نخبگان سه کشور، زباندانان و پژوهشگران گردهم آیند و نهادی تشکیل بدهند و به شیوه سازمان یافته روی گویشهای زبان و به هم آوردن آنها کار کنند.

آقای پارسا با اشاره به حرکت سعودی ولی کند همگرایی زبانی میان سه کشور فارسی زبان گفت که ممکن است این موضوع در نشست راهبران سه کشور در دوشنبه که هفته آینده برگزار خواهد شد، بررسی شود.

ولی به گفته صاحب نظران، بعید است کشورهایی که با داشتن سیستمهای مختلف سیاسی و ایدئولوژی در جهات متفاوتی از هم گام می بردارند و هر کدام درگیر مسایل بزرگتری هستند، بر سر مسئله ای مانند زبان بدین آسانی به توافق نظری دست یابند.

البته نقش سیاستها در نگاهداری و گسترش زبان بسیار مؤثر تلقی می شود، ولی به گفته کارشناسان، تا زمانی که مردم سه کشور به درک اهمیت زبان و رابطه آن با منافع اقتصادی و ملی خود نمی رسند، و برای ترویج آن در برابر فرایند جهانی شوی کوششی به خرج نمی دهند، توقعات خوشبینانه ای در این مورد معنی نخواهد داشت.

ضمنا، زبان فارسی در ایران و افغانستان، دو کشور دیگر پارسیگو نیز از مشکلاتی بری نیست، و این زبان اکنون به رودخانه سرگردانی می ماند که به دلیل پاره پاره شدن و کشمکشهای ناخواسته از جریان طبیعی خود به دور مانده و در مجموع هیچ توافق نظری بر سر حل مشکلات وابسته به آن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:39  توسط بیژن آزاد  | 

به مناسبت سالمرگ فريداكالو، نقاش مكزيكى
نقاش درد
176703.jpg
همزمان با پنجاهمين سال درگذشت «فريدا كالو» نقاش معروف مكزيكى، چندين نمايشگاه و برنامه ويژه در شهر مكزيكوسيتى برگزار و چند كتاب تازه نيز درباره زندگى و آثار او منتشر شد. كالو در روز سيزدهم جولاى سال ۱۹۵۴ در خانه زادگاه خود در سن ۴۷ سالگى درگذشت و اكنون در بزرگداشت ياد او، همين خانه ميزبان نمايشگاهى از سلف پرتره هاى اين نقاش مكزيكى است؛ خانه اى كه در سال ۱۹۵۸ از سوى همسرش، «ديه گو ريورا» به موزه اى از آثار كالو تبديل شد و هر سال بيش از ۳۲۵ هزار نفر بازديد كننده دارد.
در اين موزه كه امسال بسيارى از آثار پراكنده كالو نيز جمع آورى و در آن به نمايش گذاشته شده است، بازديد كنندگان مى توانند بسيارى از اشيايى كه فريدا كالو به آنها علاقه مند بود را هم خريدارى كنند، اشيايى از قبيل شمايل مذهبى و حتى چوب سيگارهايى كه چهره اين نقاش بر روى آنها تصوير شده است.
اين هنرمند به غير از جنبه هاى هنرى از نظر شخصيتى نيز از چنان جذابيتى برخوردار بود كه سالها پس از مرگش شخصيت او سوژه بسيارى از نمايشنامه ها قرار مى گرفت و در سال ۲۰۰۲ نيز فيلمى براساس زندگى او ساخته شد.
فريدا كالو در روز ششم جولاى ۱۹۰۷ در خانه پدرى خود متولد شد. مادرش داراى خون سرخپوستى و پدر او يك يهودى مجارستانى الاصل بود. او فرصت زيادى براى تجربه كردن زندگى در سلامتى كامل پيدا نكرد و در شش سالگى به فلج اطفال دچار شد. به همين دليل پاى راست او بسيار لاغرتر از پاى ديگرش بود. با اين وجود و با خلق و خوى پرجوش و خروش او، اين نقص نتوانست مانعى بر سر راهش باشد و هنگامى كه وارد دبيرستان شد، به عنوان يكى از سركردگان گروهى از دانش آموزان نافرمان كه بيشتر آنها را پسران تشكيل مى دادند، شناخته شد.
كالو در همين دبيرستان براى نخستين بار با همسر آينده خود برخورد كرد. «ريورا» در آن دوران مشغول كار بر روى يك ديوار نگاره در دبيرستان محل تحصيل او بود.
هفدهم سپتامبر سال ،۱۹۲۵ روزى سرنوشت ساز در زندگى كالو بود. او در اين روز وقتى در راه مدرسه به خانه سوار اتوبوس بود، دچار تصادفى شديد شد كه مسير زندگى او را نيز تغيير داد. شدت جراحات كالو در اين تصادف به حدى بود كه مجبور شد مدتها بسترى بماند و در همين دوران نقاشى را آغاز كرد كه به حرفه اصلى او تا پايان عمر تبديل شد. البته جراحات ناشى از اين تصادف هيچ وقت دست از گريبان او برنداشت و با وجود اينكه بيش از ۳۰ عمل جراحى براى بهبود وضعيت جسمى او انجام شد، هيچ وقت نتوانست از درد و رنج ناشى از آن رها شود.
پس از آنكه او فعاليت هنرى خود را آغاز كرد، از طريق يكى از دوستان خود توانست به حلقه هنرمندان مكزيك وارد شود كه «تينا مودوتى» و «ديه گو ريورا» نيز جزو آنها بودند. ريورا و كالو در سال ۱۹۲۹ با يكديگر ازدواج كردند، ازدواجى كه به ازدواج فيل و كبوتر معروف شد. ازدواجى كه سرشار بود از عشق، بى وفايى و جدايى. اين دو هنرمند تا سال ۱۹۴۰ در كنار يكديگر باقى ماندند و سپس از يكديگر جدا شدند، اما اين جدايى تنها يك سال دوام آورد و آنها يك بار ديگر با هم ازدواج كردند و ريورا تا پايان عمر كالو در كنار او باقى ماند.
ريورا نقش بزرگى در شكل گيرى شخصيت منحصر به فرد و اسطوره وار كالو داشت. او كالو را به پوشيدن لباسهاى بلند و رنگارنگ سنتى زنان مكزيكى و استفاده از جواهرات خاص تشويق كرد. چيزى كه پس از سفر كالو به اروپا و آمريكا نيز يكى از جذابيتها و عوامل شهرت او محسوب مى شد. همچنين ريورا مهم ترين راهنماى او در كار نقاشى بود. از سوى ديگر، كالو نيز علاوه بر اينكه جدى ترين منتقد آثار ريورا محسوب مى شد، يكى از همراهان او در فعاليتهاى سياسى و حمايت از حزب كمونيست مكزيك بود. فريدا و ريورا كه در اوج فعاليت گروههاى چپگرا در مكزيك زندگى مى كردند، با در اختيار داشتن ابزارى قدرتمند يعنى نقاشى خود يكى از فعالان جنبشهاى سياسى بودند و در دوران حضور لئون تروتسكى در مكزيك كه با قدرت گرفتن استالين مجبو ربه ترك شوروى شده بود، كالو مدتى از او در خانه خود پذيرايى كرد. پس از قتل تروتسكى نيز هر دو آنها مدتى بازداشت شدند.
بيشتر آثار كالو كه سلف پرتره هاى خود او هستند، از سوى عده زيادى از منتقدان به عنوان بازتابى از تاريخ پيش از او، روابط شخصى او با ريورا، وضعيت فيزيكى نابسامانش، فلسفه شخصى او در نگاه به زندگى و دردهاى روحى و جسمى او قلمداد مى شود. در سال ۱۹۳۸ و زمانى كه «آندره برتون» در مكزيك بود، پس از ديدن نقاشى هاى كالو، آثار او را سوررئاليستى ناميد، اما خود كالو اين طبقه بندى را نپذيرفت و اعلام كرد كه تنها حقيقت خود را نقاشى مى كند. با اين حال، او در سفر به آمريكا و اروپا در نمايشگاههاى سوررئاليستها نيز شركت كرد، ولى پس از مدتى از جمع آنها خارج شد، چرا كه معتقد بود آثارش مرز ميان فانتزى و واقعيت را از بين برده اند.
در دهه ۱۹۴۰ او آموزش نقاشى را نيز آغاز كرد كه يكى از معروف ترين شاگردان او «لوس فريدوس» است. برخى از شاگردان او هميشه همراه او بودند، اما هيچ كدام نقاشى كردن او را نديدند. كالو هميشه در تنهايى نقاشى مى كرد و شايد به همين دليل، عده اى نقاشى كردن را براى او يك شيوه درمانى مى دانستند. اين هنرمند تنها يك نمايشگاه در زادگاه خود داشت كه آن هم در بهار سال ۱۹۵۳ و در شرايطى برگزار شد كه وضعيت فيزيكى او بسيار وخيم بود. او در مراسم افتتاحيه اين نمايشگاه بر روى تخت خود و در حالى كه نمى توانست از روى آن تكان بخورد، حاضر شد. پس از آن نيز آخرين حضور او در مجامع عمومى در روز ششم جولاى سال ۱۹۵۴ و در اعتراض به سرنگونى حكومت چپگراى «آربنز» در گواتمالا از سوى سازمان سيا بود. فريدا كالو، هفت روز پس از آن درگذشت و زندگى پر از درد و رنج او به پايان رسيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:59  توسط بیژن آزاد  | 

این مقاله مي تواند در آمدی باشد بر زندگی و هنر فریدا کالو، نقاش و چهره ی سرشناس معاصر مکزیک. نقاشی، هنر و زندگی کالو پیچیده و راز آمیزاست. سبک خاص و مستقلی دارد و کار هنریش واجد ارزش های فراوان تصویری و روانشناختی است. بر همین اساس آثار فراوانی در مورد او به چاپ رسیده و پژوهش برکار او کماکان ادامه دارد. مقاله ی حاضر یکی از جدی ترین نقد هایی است که تا کنون بر کار او انجام شده و اصل آن به انگیسی، پای ثابت اکثر سایت های جدی اینترنتی است که به فریدا می پردازند. نقاشی کالوامروز به شکل گسترده ای در دنیا مورد توجه واقع شده است. تا حدی که منسیمر شهرت او را بیشتر از ون گوگ تخمین می زند.

دردسر فريدا كالو
ژوئن 2002
حقایق تلخ در باره ی درخشانترين هنرمند زن فصل
استیفنی منسیمر

كاش يكي دو دهه ديرتر به دنيا آمده بودم. آنوقت سال آخر دبيرستان در 1981 به جای تحمل طعنه و كنايه ها ی مردم در باره ی ته سبيلم می توانستم خود را سطح بالا احساس كنم، حتی می توانستم هنرمندان بی سليقه ی هاليوود را هم دست بیاندازم، اين بلوندهايی كه دارند زور می زنند تا با كرك هلويی بی مقدارِ صورتشان ادای نقاش و چهره ی سرشناس متاخرمكزيكي، فريدا کالو را در بياورند. او که به موهای صورتش چنان افتخار می كرد كه آنها را صاف توی پرتره اش نقاشی كرده است. تازه از برکت اين كتابهای داستان، عروسك های كاغذی، و كيت های هنری كه نياز كودكان هزاره را به ايفای نقش با ابروی پيوسته بر می آورند، قدر و منزلتم کلی هم بالا رفته بود. به لطفِ تبِ فريدای بی نظيری كه این روزها همه جا را پركرده سبيل و ابروی پيوسته بين موزه روهايی كه از نمايشگاه اخير نقاشی های کالو--همراه با جورجيا اٌ کیف و اميلی كار-- در موزه ی ملی هنر زنان در واشنگتن ديدن می كنند تقريبا مد شده است. آنها در حالی كه پٌزِ ابروهای پيوسته شان را می دهند با كوله پشتی پر از يادگارهای فريدا : ساعتهای فريدا ، “موس پدِ شهيد “ ، عروسك ها، آويزهای ديواری سرتاسری، كتاب ها، كتاب های جيبی، آينه ها، آلبوم ها، و پرده های تعويض لباس ، موزه را ترك می كنند.
هيچ زن سبيلويی هرگز مثل فريدا کالو مورد تحسين قرار نگرفته و در بازار سوداگران مطرح نشده است. همچون چه گوارایی مونث، او نیز به صنايع خانگی پيوسته است. در چند سال گذشته ولوو از پرتره ی او برای فروش خودرو به هيسپانيك ها استفاده كرد، مجله ی تايمز روی جلدش آورد وسرويس پست امريكا تمبرش را چاپ كرد. مثل مسابقه ی فريدا بود. اپرای فريدا ، نمايش ها، مستندها، نوول ها، حالا هم فيلمی به زبان انگليسي. در فستيوال كن زيباروی مكزيكی سلما هايك، نقش فريدا را با سبيل به نمايش گذاشت. -- گفته می شود عليرغم مخالفت هاليوود--. هايك كه نقش را از چنگ مدونا و جنيفر لوپز در آورد به رمه ی ستارگان نخبه ای وارد شد كه بازيگر لاتين، لوتاريو آنتونيو بَندِراس را نيز در بر می گيرد.
مكتب کالو پس از اولين ظهور در سال 1990 به خوبی شناخته شد. از آن پس، هنرمند با شكستن ركورد فروش نقاشی تيتر ساز شد. يك ميليون دلار نازنين در حراج،- به لطف مدونا كه نقشی نه چندان كوچك داشت- كلكسيونر مشتاقی كه مدعی "تشخيص درد او و رنج او..." بود. امروز، نقاشی ها با شكستن ركورد 10 ميليون دلاری این مرز را نيز به طرز ديوانه واری در نورديده اند. رقمی كه کالو را در رقابت با پيكاسو، پالاك، و وارهول قرار داده است.
آنچه دهه ی پيش یک هوس زودگذر به شمار می رفت امروز فقط رشد كرده و قوی تر شده. کالو تصويری شده مثل تصوير كودك روی آگهی ها، تصويرزنی برای تمام فصول سياست. در 1998 مجله ی كوزموپوليتن زنان را به خواندن زندگی نامه ی کالو به عنوان يکی از 10 سبك، در«تجليل زن ملی ماه» بر انگيخت. جان برگر در كتاب جديد مجموعه ی مقالات برای بزرگداشت معاصرانِِ ضدِ شرِ سرمايه داری جهاني، مديحه ای برای کالو می نويسد: شهرت جهانی او پاره اي به خاطر اين واقعيت است كه … در نظم نوين جهانی تقسيم رنج يكی از پيش شرط های رسيدن به پالودگي، تشخص و خوشبختی است.
موزه ي تازه تاسيس هنرهاي زنان در نيويورك، در شوي اخيرش ركورد همه ي گيشه ها را به ويژه با 28000 زاير کالو شكست. سوزان فيشر استرلينگ معاون موزه مي گويد: «به نظر مي آمد هر گروه چيزي از ارزش هاي کالو را درمي یابد. همه ي ما به نوعي با خودمان و جنسيتمان تسخير شده ايم. کالو تا حد زيادي از فرهنگ خودشيفتگي تن دور بود.»
جورجيو لاكي، مدير موزه ي هنر آمريكايي هاي لاتين در كاليفرنيا میگوید: «هنر كالو نقش زدن جذبه ي درون است، اعتراف گونه، و ناگزير، چونان تجلي نوري بر ذهن.» -- و اضافه میکند: ُ" فريدا کالو هنرمندي راستين در زمانه اي راستين بود".
فمينيست ها هم در جشن عروج کالو به سوي «بزرگي» شركت مي كنند به این شرط که شهرت او به هنرش ارتباط داده شود، طرفداران کالو چنان در داستان زندگيش غرق شده اند كه نقاشي ها برايشان مثل مصور سازي هاي ساده به نظر مي رسد. با قصه ي تراژيك رنج هاي جسمی، فلج اطفال در شش سالگي، تصادف مهيب در هجده سالگي، و افسون دوستان و عشاقي كه بين آنها از عكاس و جاسوسه ي روس، تينا مودوتي، تا تروتسكي ديده مي شوند. اين ملات اشتهای هاليوود را تیز می کند، داستاني كه به روز درآمده و شيك شده، تا او را براي ورود به پانتئونِ «هنرمندان بزرگ» آماده كند.
اما داستان کالو مثل یک کلاغ چل کلاغ های تلفنی، هر چه بیشتر گفته شده ناقص تر شده، با حذف جزئیات دردسر ساز آن که بيانگر شخصیتي است بس پیچیده تر و پر خطا تر از آنچه که فیلم ها و کتابها ی آشپزی پیش نهاده اند. بالا بردن هنرمند به جای هنر فهم مردم را از جایگاه کالو در تاریخ کاهش می دهند و آنان را از دیدن حقایق بس عمیق تر و مضطرب كننده تر در آثار او محروم می کند. و دردسر بزرگتر وقتی پیش خواهد آمد که با لفت و لعاب دادن زندگینامه ی کالو به وسیله مبلغین، او را چنان بالا می برند تا برای سقوط ناگزیر و تیپیکِ زنانِ هنرمند آماده شود؛ آنگاه مخالفین اش با هم متحد خواهند شد و تصویر باد كرده ي او را به پایین پرت خواهند کرد و به همراهش هنرش را.

ورود به باشگاه پسران
بالا نشاندن هنرمند بر فراز هنر منحصر به کالو نیست. بر اساس گفته ای قدیمی هنر بزرگ وجود ندارد آنچه هست هنرمند بزرگ است. تاریخ هنر از 1435 یا حتی قبل از آن با ورود کاراواجو که پس از درگیری و کُشتن فردی به خاطر اختلاف در امتیاز تنیس در 1606 از رم فرار کرد، روی شخصیت هنرمندان فوکوس کرده است. کاراواجو سنگ بنای این ایده آل رمانتیک را گذاشت که در آن هنرمندان بچه های تخس دردسر سازند و بوهِمی هایش هنجارهای جامعه ی مبادی آداب را دست می اندازند. این سنت هنری خوراک مناسبی برای شرح حال نویس ها فراهم آورد؛ به اين ترتيب زندگی جکسون پالاک، ژان ميشل باسكيا، ون گوگ، و ميكل آنژدر فیلم ها جاودانه شد. در این زندگی نامه های تصویری تلویحاً به این موضوع اشاره مي شود که هنرمند باید پذیرای درد، رنج و احساس عمیق باشد؛ چیزی که به هنرش غنا می بخشد. مارگارت لینداور پروفسور دانشگاه ایالت آریزونا؛ مؤلف کتاب فريدا ی بلعنده-- تاریخ هنر، محبوبیت و شهرت فريدا کالو می گوید: تقریباً تا سال 1970 نه زن هنرمند بزرگی وجود داشت و نه طبعاً ادبیاتی که توضیح دهد آنها چگونه و کجای تاریخ هنر غرب قرار می گیرند. با جان گرفتن فعالیت فمینیست ها، زنان سعی در رفع و رجوع مسئله کردند، پروژه ای که چندان هم آسان نبود.
از لحاظ تاریخی محدودیت فرصت برای زنان به این معنی است که تعداد اندکی از زنان می توانستند به کار هنری بپردازند و از این میان، کارِ تعداد بسیار اندکی هم گرد آوری شده و شناسنامه دار است. در طول قرنها در ميان محققین و هنرمندان مذکر رسم بوده که کار زنان هنرمند با استعداد را امضا یا تصحیح کنند. هر بار هم محققین به یک هنرمند شاخص زن برخورده اند برای رعایت عرف اعلام کرده اند او ُبا هنرمندان مرد ارتباط داشته. و این بدین معنی است که اغلب این هنرمندان در طول عمرشان نادیده گرفته شده یا حداکثر تحمل شده اند. تحمیل عرف مذکر وقتی بارزتر می شود که هنرمند مشهور، زنی زیبا باشد و دارای دوستان سرشناس.
کالو عالیترین نامزد بود. او گوش خودش را قطع نکرده بود اما داستانی دهشتناک داشت. در سال 1925 در مکزیکو سیتی وقتی که 18 ساله بود اتوبوسش با تراموایی تصادف کرد. میله ای فلزی شکمش را سوراخ کرد و از واژنش خارج شد. ستون فقراتش در سه نقطه شکست چند تا از دنده هاو لگن هم شكسته بود. پاي راستش از 11 نقطه ترك برداشت..پنجه ي پا هم از جا در رفت و ضرب ديد. کسی گمان نمی برد زنده بماند یا اگر ماند بتواند دوباره راه برود؛ اما پس از یک ماه بستری شدن در بیمارستان به خانه بازگشت. برای ماه ها با بدنِِِ ِ سرتا پا گچ گرفته شروع به نقاشی روی سه پايه اي کرد که مادرش برایش سر هم کرده بود. به کمک آینه، کالو نقاشی علامت اختصاری اش را شروع کرد؛ تصویر خودش. از میان حدود 150 تایی کار باقی مانده از او بیشترشان پرتره اند. بعدها او چنین گفت: «من خودم را نقاشی می کنم چون اغلب تنها هستم و چون خودم را بهتر از هر سوژه اي مي شناسم.
جراحات جسمی اگر کافی نبود، داستان و هنر کالو با چیزی کامل شده که خود آن را دومین تصادف زندگی اش می نامید: دیه گو ریورا، نقاش دیواری کار مشهور مکزیکی، کسی که برای 25 سال همسر او بود. ریورا زنباره بود، عادتی که پس از ازدواج با کالو، سومین زنش هم از سرش نیفتاد. معروف است برای زنان آمریکایی مسافر مکزیک، سکس با ریورا به اندازه ی بازدید از تنوچتیتلان حیاتی بود. ریورای 300 پوندی حتی با خواهر کالو، کریستینا هم رابطه داشت. ( درمقابل، کالو هم روابط خودش را با مردان و زنان دیگر داشت).
کالو و ریورا هر دو از طریق حزب کمونیست در سیاست مکزیک فعال بودند و بسیار مهم است بدانیم که وقتی کالو، ریورا را ملاقات کرد او رهبر و سمبل حرکتی فرا انقلابی موسوم به مکزیکانیداد بود.حركتي كه به مخالفت با تآثیر هنر «قاب شده» ی غرب برخاسته بود و در مقابل آن هنر «واقعی» و اصیل مکزیک مثل دست ساخته های دهقانان و هنر پیش کلمبیایی را قرار می داد. کالو هم کشته مرده ی پیراهن های بلند آنان بود كه در عین حال این سودمندی عملی را هم داشتند که پای ناقص شده در اثر فلج اش را هم می پوشاندند.
کالو همچنان مخالف سرایانه، استانداردهای مرسوم زیبایی را هم زیر پا می گذاشت. او پیوستگی ابروها و سبیلش را بر نمی داشت که هیچ، بلکه با ابزارهای مخصوص برسشان می زد و حتی با مداد تیره ترشان می کرد.
ظاهرا نقاشی های کالو در سنت پرتره های قرن نوزده مکزیک ریشه دارد، با ترکیبي بدیع از عناصر فرهنگ مردم مکزیک و فرهنگ بدویِ پیش کلمبیایی. تا سال 1930 و پيش از او هرگز کسی چنین ترکیب هایی ارائه بود. کارهایی عموما کوچک و صمیمانه که در تضاد با سنت نقاشی های دیواری عظیم زمان خود قرار می گرفت. کالو بیشتر کارهایش را همچون نقاشان خیابانی کپی کار مکزیک، به جای بوم روی فلز می کشید؛ سبکي برگرفته از نقاشی های کوچکی که به قصد نذر و نیاز و برای خاصیت معجز گونه شان در رفع بلا به مریم باکره یا مقدسین تقدیم می شدند.
نقاشی ها اغلب بازتاب روابط آشوب زده ی او با ریورا است و غم ِ سلامتی پیوسته رو بزوالش. کالو از تصادف تا مرگ متحمل بیش از 30 عمل جراحی شد و نهایتا پای قانقاریا زده اش قطع شد. او در تابلوهایش درد را نمایش می دهد، همچنانکه به دقت تصویرخود را به مثابه «الهه ی رنج» می پرورد.
زمانی که ریورا مشغول نقاشی دیواری انستیتتوی هنرهای دیترویت بود کالو متحمل سقط جنینی شد که او را برانگیخت تا تکان دهنده ترین پرتره هایش را به تصویر کشد؛ آنچه بعد تر تخم شهرت او را به عنوان یکی از اصیل ترین نقاشان زمانه کاشت. درآن ماه های دیترویت او تابوها را شکست، سقط جنینش خود را نقاشی کرد؛ همینطور کاری با عنوان« تولد من» که نگاهی تکان دهنده به اندام زنی نیمه پوشیده است با سر خون آلود کالو ي نوزاد که تازه از زهدان سر زده.(این تابلو طبعاً به مدونا تعلق دارد). ریورا در اتوبیوگرافیش چنین می گوید: "فريدا کار بر مجموعه شاهکارهایی را آغازکرده که تا کنون در تاریخ هنر نقاشی بی سابقه بوده است. کارها در ستایش قدرت زن است دربدوش کشیدن حقیقت، واقعیت، ظلم، و رنج. براستي هرگز پيش از اين زني چنين شعر رنج را بر پرده نقش نزد آنسان که فريدا در روزهاي ديترويت به انجام رساند."
گرچه کارِ کالو هرگز مثل شوهرش توجه بر انگیز نبود اما تحسین پاره ای از منتقدین را نيز برانگيخت. هنگامي که سورئالیست بزرگ آندره برتون به مکزیک آمد، در دام عشق نقش و نقاش گرفتار شد، او چنینش ناميد: "روباني دورِ يك بمب"؛ برتون سال 1938 در نیویورک نمایشگاهی برای فريدا ترتیب داد که یکی از دو نمایشگاه تمام عمرش بود. کالو نقاشی را ادامه داد هر چند سلامتی رو بزوالش او را به سوی مصرف مواد مخدر و الکل کشید. اما اعتیاد دیگر کنترلش را از بین برده بود و ظرافت قلمش را که وجه مشخصه ی بهترین آثار اوست از دست برد. او در 1954 با سینه پهلو در راه پیمایی ِکمونیست ها در اعتراض به براندازی حکومت دست چپیِ گواتمالا بدست امریکا شرکت کرد و چهار روز بعد به مرگ-- یا شاید خودکشی از دنیا رفت.
نوزایی کیشِ شخصیت
در جریان اصلی هنر دنیا تقریبا براي 30 سال خیری از کالو نبود تا اینکه هایدن هِررا بیوگرافی معروفش را در 1983 نوشت. تا هنگام چاپ کتاب حتی یک تک نگاری هم بر كالو وجود نداشت تا دستكم مردم بدانند كار او شبیهِ چیست.اما بیوگرافی كه مي‌توانست پایه ای باشد برای يك شوي تلويزيوني تله نوولا، تب فريدا را شعله‌ور كرد. 1991 بود که موزه ی هنر متروپوليتن با پرتره ی او روی اتوبوس های نیویورک تبليغ كرد.
امروز شهرت کالو همطراز اِویتا پرون و بسیار بیشتر از ون گوگ است--اتفاقی نیست که وقتی مدونا ده سال پیش نتوانست نقش کالو را بازی کند در نقش اِویتا ظاهر شد-- در میان همه ی خرت و پرت های میز فروش کادوی موزه ي ملي زنان نيويورك فقط پرتره ی کالو است که برای تزئین یخچال ساخته شده؛ نه مثلا تابلوی تولد من یا زخم های کوچک، تابلویی مضطرب کننده با زنی خونزیرکه بر تختی افتاده و مردی که بالای سرش خنجر بدست ایستاده است. رخسار کالو سمبل همیشگی کار هنرمندان بسیاری است که اکنون مدیحه سرای اویند. از1970 به بعد هنرمندان چیکانو در کالیفرنیا همه عهد کرده اند تا برای بزرگداشت میراثشان تصویر او را در نقاشی های دیواری شان بیاورند. اما کار وقتی بالا می گیرد که آقای هنرمند زن پوش ژاپنی یوساماسا موریمورا هم اخیرا در شویی به نام گفتگوی درونی با فريدا کالو ظاهر می شود و در آن خود را به لباس و آرایش کالو در پرتره ها در می آورد. مردم بی شماری از فريدا مانیا به لرزه در آمده اند، آنهم نه به خاطر ابراز احساسات فمینیستی شان. گریگوری لاکی از موزه ي هنرهاي لاتين آمريكا می گوید: من به شخصه فکر نمی کنم شهرت مفرط یک هنرمند چیز بدی باشد. ممکن است شما با این ميان پرده ي بازاری کردن همه چیز مخالف یا موافق باشید. اما ما با نسل جوانی احتیاج داریم که درگیر دنیای هنر شوند و او آنها را به این سو می کشاند. جوانها مثل او لباس می پوشند. این هم مد است اما این یکی مد خوشایندی است.
ممکن است لاکی بگويد این یکی مدِ قابل تقدیسی است، چنانکه ارزيابي كالو به مثابه تمثالي مقدس قيمت کارش را بالا برده است، و در کنار نمایشگاه های امپرسیونیست های همیشه حی و حاضر انبوه جمعیت را به فروشگاه کادویی موزه می کشاند. اما روی دیگر فريدا مانیا خطر آشکاری است برای هنرمندان زنی که می خواهند با آنان نه به عنوان یک پدیده که بطور ساده به عنوان هنرمند برخورد شود.
کیش پرستش شخصیت کالو الگویی آشنا است که در آن زن، هنرمند بودن را رهاکرده و به سوژه هنر تبدیل می شود؛ تغيير يافته از نیرویی خلاقه به بت خاموشی که جنسیت زنانه اش را بدوش می کشد. ویتنی چادویک در کتاب خود به نام زنان، هنر و جامعه با داستانهایی نظیر ماریتا روبوستی بزرگترین دختر نقاش ونیزی تینتورتو ، مسير اين رد پا را تا قرن 16 پی گرفته است. روبوستی 15 سال تمام وقت در کارگاه پدرش کار کرد و چنان مهارتی یافت که کارش از استادان بزرگ غیر قابل تشخیص است. شهرت او به عنوان نقاش پرتره احترام امپراتور و تأیید پدر را به همراه داشت. روبوستی پس از مرگ در حین زایمان در30 سالگی، به سوژه ی دلربایی برای دیگر هنرمندان و نویسنده ها بدل شد.اما نه به خاطر آثار بزرگش که به خاطرآن پایان تراژیک. هنرمندان رمانتیک قرن 19 به دنبال چادویک چهره ی روبوستی را از هنرمندی اعجوبه، به «زنِ قهرمان مسلولی که منفعلانه در انتظار مرگ نشسته و پدر را هنگام آقرینش شاهکارها تحسین می کندد» تغییر دادند.
برخی تاریخ نویسان فمینیست با چنین سوء تعبیری از هنرمندان زن به مبارزه برخاستند اما جنون محبوبیت کالو بار ديگر آن را انتقام جویانه ُزنده کرد. بي‌گمان کالو با نقاشی خود به مثابه زنی خاموش و رنج کشیده اين فراگرد را ساده کرده است. به هر روی فرهنگ توده وار کالو اکنون متضمن فصلی مسموم است: قربانیگری. مری گاراد، پروفسور تاریخ هنر در دانشگاه های امریکا چنین می گوید او قربانی فرهنگ پدرسالاری بود، قربانی همسری بی وفا، و به سادگی قربانی تصادفی دهشتناک. اما احتمالا تنها به یک دلیل چنین محبوب است: مردم دوست دارند زنان را قربانی ببینند.
راست بسان یک زن
تقاضا برای صدور زندگینامه های تراژیک پیش نیازی برای تایید بزرگی زنان با استعداد هنرمند شده است اما این بال ازموم است. موردِآرتميسيا جِنتیلسكی را نگاه کنید که نیویورک تایمز پس ازگشایش نمایشگاه کارهای او درموزه یهنر متروپولیتن درفوریه عنوان«Œit' girl» دختر فصل را به او اعطا کرد.
آرتميسيا زاده ی 1593 در رم، دختر اوراتسیو جنتيلسكي، یکی از پیروان بسیار مهم کاراواجو است. آرتميسيا اولین زن هنرمند تاریخ هنر غرب با ویژگی های غیر قابل تردید تاریخی است. او هم داستان خوبی دارد. در 1612 یکی از شاگردان پدرش او را مورد تجاوز قرار داد. دادگاه بيدرنگ آرتميسياي نوجوان را برای کشف حقیقت مورد ادعای او با شست شكن شکنجه داد. اما علی رغم چنين آزمون سختي او به عنوان هنرمند در زمان خود به شهرت رسید و به عنوان اولین زن در آکادمی مشهور دلارته دیسِگنو در فلورانس پذیرفته شد. او یکی از نخستین بازکاوی های محققین زن فمینیست در 1970 بود. اما بر اساس همان الگوي قديمي، بیشتر شهرت امروز آرتميسيا نه به خاطر هنرش که به واسطه ی داستان اوست که الهام بخش شماری از نمایش ها، فیلم ها وکتاب ها شده، از جمله داستان اخیر سوزان وریلند و نمایش «لاجوردِ آبی، خون سرخ» که نیمه ی فوریه در نیویورک به صحنه خواهد آمد.
برخلاف تکریم ستایش آمیز کالو، کارهای آرتيمسيا زیر ضرب است.از سوی نمایشگاه مٍت –موزه ي متروپوليتن -- سهم حیاتی آرتميسيا در تاریخ هنر غرب انکار شده و شهرت او با نقدی جدی مشکوک ارزیابی می شود. منتقد و سخنگوی مِت، کِیت کریستینسن می گوید فمینیست ها ی اغوا شده با زندگينامه و قربانيتش درباره ی موفقیت او اغراق میکنند. آرتميسيا به تخمین او هنرمند متوسطی است.
به نظر می رسد واکنش کریستینسن بیشتر به فرهنگ بازاری عوام است تا هنر آرتمیسیا. آرتمیسیا هنرمندي بیتاب، سرشناس و چهره ای مهم در تاریخ هنر است. در تاریخ هنر کسی قبلا زنان را به شکل او نقاشی نکرده بود. به عنوان مثال درتابلوی جودیت هولوفرن ها را کشتار می کند، جودیتِ عضلانيِ او به سر هولوفرن های ضربه می زند. در روایت های قبل این داستان توسط نقاشهای مرد-- که بسیاری از آنها موجود است-- جودیت همیشه زنی نازک نارنجی است که با ناز و غمزه به هولوفرن های خرس وار نزدیک می شود؛ رفتاري که از نظر آنان برازنده ی یک خانم است. اما، اگر هیچ چیز دیگر هم نبود، آرتميسيا می توانست کاری انجام دهد که مردان آکادمی مجاز به آن نبودند: او زنان را از روی مدلِ زن نقاشی می کرد، نقاشی تمام برهنه از سوزانا و کلئوپاترا در زمان او نادر است. واکنش سخت به آرتمیسیا نشانگر استانداردی دوگانه در هنر است. هنرمندان زن برای ورود به مِت نیازمند ارائه ي زندگینامه ی تراژیک اند- چيزي كه به ندرت براي مردان اتفاق مي افتد. منتقدین از تبليغ بی حد زندگینامه ی ون گوگ توسط مروجينش در بازار هنر شاکی اند. اما چنان که گِرارد اشاره می کند کسی نمی گوید درباره ی ون گوگ زیاده روی شده. او می گوید: این شهرت و اعتبار زنان هنرمند است که همیشه تهدید می شود.
صعود پیش از سقوط
بی شک کالو نیز متحمل همان سرنوشت آرتميسيا خواهد شد- هرچند قرار است واکنش سخت به کار او به این زودی صورت نگیرد. در همین حال احتمالا کارهای کالو در بوته ی آزمایش روشن تری واقع خواهد شد با تاکید بیشتر روی زندگینامه تا خودِ کارها. نمایشگاه موزه ي زنان مثال خوبی است از اینکه چگونه تصویر جاری کالو اغلب مخدوش شده واینکه شاید تصویر او فراتر از زندگینامه بنشیند و لحنی جهانی به خود بگیرد، چنانکه اغلب برای هنر بزرگ پیش می آید. یک دور در نمایشگاه موزه ي ملي هنر زنان بزنید و خواهید دید که حتی از طبیعت بیجان های او هم به عنوان انعکاسی از زندگی خصوصی اش برداشت می شود. میوه ی باز، خوی پرخاشگر جنسی او و عقده ی باروری را بازمی نماید، میمونِ های پرتره اش هم به همين بلا دچارند حتی اگر او آنها را به عنوان حیوان خانگی نگهداری می کرده است. --اما سک خانگی او که در نقاشی ها هست آشکارا چنین تواردی را ایجاد نمی کند--. این شیوه ی تحلیل که همچون همیشه بوسیله ی زنان تشریح شده تا مردان، سنت دیرینه ی دیگری را در نقد هنر دنبال می کند؛ کلیشه زدن ارزش های زنانه در کار نقاشان زن و اروتیزه کردن موضوع بجای توجه به آن چیزی که آنها قصد بیانش را داشته اند. برای مثال یکی از سو تعبیرهای رایج در کار کالو در سوگ نشستن او بر ناتوانیش در داشتن بچه است. هررا می نویسد: بسیاری از نقاشی های او بر آرزوی باروری تاکید می کنند و برخی مستقیما یاس او از ناتوانی در داشتن بچه را منعکس می کنند. یکی از آخرین آنها تابلوی من و عروسک من است که در 1937 نقاشی شده. این نقاشی بیانگر شخصی است که از خیالِ مادری به جان آمده باشد. این پرتره ای از کالو است نشسته بر تختی در کنار کودک/عروسکی با نگاهی مرده. او سیگاری دود می کند و نگاهی خسته دارد، فاصله ای که میان او و کودک روی تحت است شاید انعکاس کمبود غریزه ی مادری در اوست. تصاویر دیگر او از تولد کودک و حاملگی شاید از جمله ی خشن ترین و مخرب ترین آثاری باشند که تاکنون بر بوم نقش بسته.
لینداور از دانشگاه ایالتی آریزونا جدلی را چنین آغاز کرده: هر چند نامه های متاخر کالو اشتیاق عمیق او را به داشتن بچه فاش می کند اما یاس فراوانی که عموما ابرازمی کند ممکن است فقط به این دلیل باشد که فرهنگ زمانه اش خواستارآن بوده است. درواقع نامه های کالو دلسردی عمیق -- اگر نه که نفی مستقیم— او از داشتن فرزند را بازگو می کنند. او تشخیص می داد کودک حواس ریورا را ار کارش، همینطور از او پرت خواهد کرد. سقط جنین داوطلبانه ی او در طی یکی از بارداری ها نیزاحتمالا به همین دلیل بوده است. وقتی او دوباره باردار شد به نگهداشتن کودک فکر می کرد اما نهایتا پس ازنافرمانی عمدی از دستور دکترها مبنی بر ماندن در بستر بچه سقط شد. --در عوض او تدريس مي كرد--.
هر چند غیر ممکن است بدانیم آیا ماندن در بسترمفید بود و آیا جراحات کالو اجازه ی آوردن کودک سالم را به او می داد یا نه، اما این رفتار زنی نیست که مشتاق بچه باشد. چادویک، از انستیتو هنر کلارک و اکنون پروفسور هنر در دانشگاه ایالتی سن فرانسیسکو می گوید: به نظر می رسد تصویر جاری از کالو بیشتر بازتاب هیجان ما در قبال زنان حرفه ای بی فرزند است تا چیزی مربوط به هنر.
کاملا ممکن است کالو سردرگم شده باشد. آرزوی مادری با نگرانی از اینکه نتواند از پسش برآید، احساسی است که مطمئنا برای بسیاری از زنان شناخته شده است. اما این تصویر هنوز با مقدس بازی ناچیز شمرده می شود. لینداور می گوید: اگرنقاشی های کالو را دقیق تر نگاه کنیم او به زنی خطرناک تبدیل خواهد شد و توضیح می دهد که در واقع نقاشی ها بسیاری از ایده آل های فمینیست ها را به چالش می کشاند. او اضافه می کند واقعا اگر به هنر او خوب نگاه کنند به زنی خطرناک بدل خواهد شد. در اینصورت مردم یخچال چسبان های آهنربائیش را کمتر خواهند خرید.
از آنجا که او در 47 سالگی و جوان مرد، هرگز از این شانس برخوردار نبود که برخی از شرح و تفسیر ها بر کارش را رد کند چنانکه جورجیا اٌ کیف انجام داد. او یکبار تهدید کرده بود كه اگر منتقدین دست از تفسیر فرویدی گلهای او بر ندارند نقاشی کردن را کنار خواهد گذاشت. فیشر چنین می گوید: او نمی خواست نقاشی گلهایش با گوهر زنانه یکی دانسته شود شود.
زندگینامه، زگیل ها و همه چیز
اگر تجارت هنر باید روی زندگینامه تمرکز کند، زندگینامه باید حداقل در بر دارنده ی عیوب هنرمند هم باشد. هنرمندان بزرگ از این مته به خشخاش گذاشتن ها جان به سلامت در می برند. اما از آنجا که به نظر میرسد زن باید برای ورود به مِت -- موزه ي متروپوليتن-- قدیس باشد، سوداگرانِ کالو با زرنگی از نگاه به بخش های کمتر جذاب زندگینامه چشم پوشی می کنند. این مشابه رفتار چپ ها در نادیده گرفتن این حقیقت است که ریگوبرتا منچو برنده ی نوبل جعلیات زیادی در این سرگذشت وارد کرده است. باید در خدمت قهرمان پرستی بود و بخش های زیادی از زندگی کالو اصلا قهرمانانه نیست.
بسیاری از جراحی های او غیر ضروری بود. حتی هررا هم به این موضوع اشاره می کند: مشکلات جسمی کالو اگر این قدر کشنده بودند هرگز نمی توانست آنها را به زبان هنر برگرداند. دوست نزدیک کالو دکتر لئو الوسر باور دارد که او بسیاری از جراحی ها را برای جلب توجه مردم انجام می داده، بیشترهم به خاطر ریورا. شکی نیست که او چنان به ستوهش می آورد که فمینیست ها را به تعطیم وادارد. او همچنین چند بار دست به خودکشی زد و بیشتر زندگی بالغانه اش در اعتیاد به الکل و مواد مخدر گذشت.
و مهمتر از همه اینکه کمونیسم کالو-- که حالا هر جور هست درز گرفته می شود-- او را به پذیرفتن برخی مواضع سیاسی غیر قابل بخشش سوق داد. در 1936 ریورا که خود را وقف تروتسکیسم کرده بود از ارتباط هایش استفاده کرد تا برای تروتسکی و همسرش که مجبور به خروج از نروژ بودند پناهندگی بگیرد. ریورا و کالو تروتسکی ها را به خانه ی فامیلی کالو بردند، جایی که کالو مرد مسن را اغوا کرد. -- او پرتره ای از خود را نیز به او هدیه کرد که اکنون بر دیوار موزه ي ملي زنان واشنگتن آویخته است.
کالو پس از ترور تروتسکی و بازگشت به سوی عشاق قدیمش در مصاحبه ای تلافی جویانه چنین ابراز کرد که تروتسکی فردی زبون بود و هنگام اقامت در خانه ی آنها از او می دزدید. -- چیزی که حقیقت نداشت--. كالو چنين مي گفت: از زمان ورودش کفر مرا با تظاهر کردنش در می آورد، و با فضل فروشی اش‎، که خیال می کرد بیش از حد مهم است.
بندرت اثری از این جزئیات غیر متملقانه در چکیده ی زندگینامه ها ی کالو پیدا می شود. و نه این که در حقیقت کالو از آن رو به تروتسکی می تازد که استالینیستی مومن است. کالو حتی پس از آنکه همه می دانستند استالین مسئول مرگ نه فقط تروتسکی که میلیونها نفر از مردم است نیز به پرستش او ادامه داد. یکی از آخرین نقاشی های کالو -- استالین و من-- نام دارد، دفتر خاطرات او پراست از -- زنده باد استالین!-- های شتابناک دخترمدرسه وار و آرزوی دیدار او. چیزی که کمتر هم افتضاح آمیز نیست اما ناچیز شمرده می شود اتحقیر گرینگو هایی است که امروز این طورکشته مرده ی کارش هستند. هنراو آشکارا نسبت به آمریکا توهین آمیز است. عجیب است که سرویس پست امریکا به چاپ تمبر کالو فکر کرده. چادویک می گوید: -- ویزای هنرمندها - خارجی ها- این بار با سیاست کالو رد خواهد شد.--
پس از کشف دوباره ی او در 1970 یکی از معدود افرادی که آشکارا به نقد سیاسی کالو پرداخت اکتاویو پاز برنده ی پیشین نوبل و هم سرزمين اوست. در مقاله ای در باره ی هنر مکزیک می پرسد آیا ممکن است آدم هم هنرمندی بزرگ و هم -- پست و ِرند-- باشد، او نهایتا پاسخ می دهد بله امکانش هست. اما اشاره می کند که این به خاطر هواخواهی استالین بود. -- بیش از آنکه دیگو و فريدا سوژه ی تبرک باشند باید موضوع مطالعه و توبه قرار گیرند.-- ... ضعف آنها، عیوب و لکه هایی که در کار دیگو و فريدا ست در اصل اخلاقی هستند. هر دوی آنها به ارزش های بزرگشان خیانت کردند و این در نقاشی آنها قابل مشاهده است. ممکن است هنرمندی مرتکب خطاهای سیاسی یا حتی جرمهای عمومی شود اما حقا که هنرمندان بزرگ - ویلون یا پاوند، کاراواجو یا گویا- اشتباهاتشان را بازخرید کردند، همینطور هنر و احترامشان را.
این میراث الزاما متعلق به هنر زنان نیست. پابلو نرودا شاعر محبوب چپ شیلی نیز شعرهایی برای استالین سرود که هرگز در چاپ کتابهایش آورده نمی شوند. اما چشم بستن بر طرف تاریک شخصیت هنرمندان محروم نگاه داشتن ستایشگران هنرشان است. بدون دانستن اینکه در1953 حال کالو آنقدر زار بود که حتی نمی توانست قلم مو دست بگیرد، مردم از کجا می توانند بفهمند چرا کارهای آخرش این قدر بد هستند. یک رهگذر اتفاقی ممکن است به سادگی با مشاهده ی بوم کثیف و درب داغان آویخته بر دیوار موزه ي ملي زنان نيويورك فکر کند که احتمالا ارزش کالو زیاده از حد برآورد شده. به هر حال موزه مجالی برای تفکر متفاوت باقی نگذاشته است.

اما حقیقتا تراژیک ترین بخش داستان کالو این است که وقتی شما شرح و تفسیرهای پرکار را رها کرده، به خودِ کارها نگاهی دقیق و درست می اندازید درمی یابید که بیشتر آنها آثاری خارق العاده اند. نقاشی ها به سکس می زنند و به خشونت، به زندگی می زنند و به مرگ آن هم با روشی ژرف و اصیل. برای مثال یکی از کارهای کمتر شناخته شده ی او -- خودکشی دوروتی هال-- است که به سفارش کلر بوث لوکه پس از آنکه دوست زیبایش با پرت کردن خود از روی پنت هاوس خود در نیویورک خودکشی کرد انجام شد. پیکر خون آلود و درهم شکسته ی هال در انتهای سقوطش با نگاهی مبهوت نشان داده شده که هنوز لباس کوکنیل بر تن دارد. پای بی کفش او انگار از قاب بیرون زده و ترشح خون روی قاب که آنهم نقاشی شده دیده می شود. کالو در این نقاشی کار بیش از آنکه به سبک امریکایی ساده انگار باشد، بر اساس سنت مکزیکی مرگ را در مرکز و جلوی تابلو نشانده است با تمام هیبتش. نقاشی حتی در چاپ سیاه وسفیدش مثل چاپ کتاب هررا هم شما را چنان میخکوب می کند انگار که شاهد صحنه ی یک تصادف اتومبیل بوده اید. نقاشی های اندکی چنین قدرتمندند.
چنانکه گریگوری لاكي توضیح می دهد، نقاشی های کالو بسیار غنی هستند. او می توانست عناصر هنر مردمی، سرخپوستی، میتولوژی آزتک ها، سوررئالیسم، و طیف بزرگی از اشیا را با هم ترکیب کند چنانکه که برای بسیاری از مردم قابل تشخیص است. او هنرمندی چند فرهنگه در حدی عالی است.
سرانجام هنگامی که زنان می توانند موفقیت کالو را جشن بگیرند، شاید این خود پیشرفت بزرگی باشد که از یک زن هم به عنوان هنرمندی بزرگ و هم آدمی پست و رِند یاد می شود. چون آنچنان که گاراد یادداشت کرده: --زندگی جذاب است، اما هنر چیزی است که آدم های جذاب می آفرینند.--


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:55  توسط بیژن آزاد  | 

وقتي كلاغ‌ها عشق مي‌خورند» رمان خاطره و خانواده

نشر اختران به تازگي رماني ايراني با عنوان «وقتي كلاغ‌ها عشق مي‌خورند» نوشته فهيمه محفوظ را به بازار كتاب عرضه كرده است.

اين رمان كه با طرح جلدي از ابراهيم حقيقي همراه است روايتي نه چندان ساده و نه آنچنان پيچيده را با محوريت حسرت، خاطره و يادآوري گذشته مد نظر داشته است. «وقتي كلاغ‌ها عشق مي‌خورند» كه بيشتر به تك‌گويي دروني راوي با مادر و شرح روابط خودش با او، خانواده و اطرافيان پرداخته ، فضايي آكنده از تنهايي، حس گم‌شدن، رفتن، بازگشتن به دوران و خاطره‌هاي گذشته را با حضور شخصيت‌هايي مستحكم و كاملاً آشنا در ميان نسل ديروز و امروز ترسيم كرده است. شايد فضاي كلي رمان را از رهگذر اين گفتار راوي كه مي‌گويد: «وقتي زندگي را مي‌بازي، به خاطره پناه‌ مي‌بري» بيشتر بتوان درك كرد.
برجسته‌ترين و قابل‌ذكرترين ويژگي‌ رمان، زمان و مكان‌هاي سيال و نحوه مواجهه راوي با گذشته و گذشته در گذشته است. بد نيست براي معرفي كتاب به ذكر اين نكته نيز بپردازيم كه راوي داستان در تمام طول رمان، مادرش را خطاب قرار داده و روايت را براي او نقل مي‌كند. او در اين سير تلاش كرده است كه رخدادها، پيشامد‌ها و وقايع مختلف را از دريچه‌ ذهن و زاويه ديد خود بازگو كرده و به اين وسيله قصه خود و آدم‌هاي گوناگوني را بازتاب دهد.
عبارتي در رمان هست كه شايد بتوان آن را غالب‌ترين مضمون اثر برشمرد: «حالا تو رفته‌اي و دنيايت را بوگندوتر از آني كه بود بر جاي گذاشته‌اي و من تنها و بي‌هيچ سر نخي بايد به گفته‌هاي بي‌بي آويزان شوم و منتظر باشم كه چه؟‌ در اين خانه ساكت شده ... امروز دست و بالم مثل تو بسته است . حالت غريبي است و غريب‌تر اينكه خاطره پيدا كرده‌ام. تو مي‌گفتي از نشانه‌هاي پيري است....»‌ (ص33)البته اين لحن گفتار كه به نامه و خطابه بي‌شباهت نيست، همه فضاي رمان به شمار نمي‌رود و مخاطب در هر لحظه و صفحه با ماجرا ، آدم‌ها و سرگذشت‌هاي تازه‌اي از افراد پيرامون راوي مواجه مي‌شود در بخشي ديگر از كتاب مي‌خوانيم:«شمس‌الزمان هفت‌سين مي‌چيد. تيمسار با روبدوشامبر اطلس راه‌راه زرشكي، پاي‌ سفره خميازه مي‌كشيد. چقدر از اين روبدوشامبرها بدم مي‌آمد! مردهاي فاميل وقتي به پوشيدن اين لباس عادت خانگي‌ مي‌رسيدند، به آش گشنيز نزديك شده بودند، قدر زنان محترمه‌شان را مي‌دانستند و از نمازخواندن آنها احساس رضايت خاطر مي‌كردند. راشد دعاي تحويل مي‌خواند....»
(ص 160)
«وقتي كلاغ‌ها عشق مي‌خورند» را فهيمه محفوظ در 303 صفحه نوشته و نشر اختران منتشر كرده است. كتاب مملو از جزئيات داستاني، شخصيت‌هاي آشناي ايراني و آداب و رسوم نسل‌هاي ديروز و امروز خانواده‌هاست. اين رمان با بهاي 3200 تومان به تازگي روانه پيشخوان كتابفروشي‌ها شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:42  توسط بیژن آزاد  | 

/عليرضا اسپهبد درگذشت/ جواد مجابي: اين هنرمند مدرنيزم را به متن فرهنگ اجتماعي مردم وارد كرد
۸۵/۱۲/۵ -
 


 

 
فقدان عليرضا اسپهبد، براي جامعه‌ي هنري ايران بسيار غم‌انگيز است. جواد مجابي، نويسنده‌ي معاصر و منتقد هنري درباره‌ي درگذشت اين هنرمند نقاش و صاحب سبك ايراني، به خبرنگار بخش هنرهاي تجسمي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،‌ گفت: اسپهبد از نقاشان پيشرو و مترقي ايران بود كه متاسفانه در سال‌هاي اخير جز يك‌بار نمايشگاهي از كارهاي او عرضه نشد. مجابي افزود: او متعلق به آن نسل از نقاشاني است كه مدرنيزم را در متن فرهنگ ايراني و مسائل اجتماعي ايران ارايه كرده بود. اين منتقد هنري تاكيد كرد: كيفيت كارهاي اسپهبد به‌گونه‌اي بود كه از وقايع جاري اجتماعي الهام مي‌گرفت و در فرم‌هاي فيگوراتيو آنها را عرضه مي‌كرد. فضاي كارهايش بيشتر سورئاليسم با جنبه‌ي انساني و واقع‌گرايي اين فضاها بود كه فضاي فرهنگ ايران را نشان مي‌داد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:38  توسط بیژن آزاد  | 

وقتی کلاغ ها عشق مى خورند

تازه ترين رمان فهيمه محفوظ "وقتى كلاغ ها عشق مى خورند" را نشر اختران منتشر كرده است.داستان كتاب ماجراى بسيار معمولى و ساده اى از زندگي روزمره است كه به صورت مجموعه اى از يادداشت هاى سه شخصيت داستان نوشته شده است. فهيمه محفوظ مى گويد كتاب روايت نياز به ارتباط يك دختر و پسر و شروع جوانه هاى عشق آنها در مجموعه دو خانواده ى دوست و تقابل اين نياز و عشق با تفكرات، سنت ها و باورهاى اين خانواده ها و جامعه است.
فهيمه محفوظ در گفتگو با مريم عرفان از اين كتاب مى خواند و حرف مى زند.

رباب رومى

تأليف دو جلدى مهدى ستايشگر، پژوهشگر، آهنگساز، شاعر و مدرس دانشگاه پژوهشى در رفتار و آثار موسيقائى مولوى ست كه براى نخستين بار به گونه اى مستقيم و مستقل به حضور موسيقى در اشعار مولوى مى پردازد. آقاى ستايشگر اين كتاب را در آستانه سال ٢٠٠٧ ميلادى كه از طرف يونسكو سال جهانى مولانا نامگذارى شده منتشر كرده است. گفتگوى على عطار با اين پژوهشگر ايرانى بخش ديگرى از مجله فرهنگى اين هفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:31  توسط بیژن آزاد  | 

ماهيت جامعه مجازي

خبرگزاري فارس: محمود بشاش كارشناس فن‌آوري هاي اطلاعاتي و ارتباطاتي در اين مصاحبه به ماهيت جامعه مجازي و ساير ويژگي‌هاي آن مي‌پردازد. به اعتقاد وي در جامعه مجازي، ارتباطات چهره به چهره نيست.

* آيا مي توانيم يك تعريف كوتاه و شفاف از جامعه مجازي داشته باشيم و اساساً ماهيت جامعه مجازي را بيان كنيم؟

- براي رسيدن به اين مقصود پرداختن به تاريخچه موضوع اجتناب ناپذير است. مفهوم جامعه مجازي اولين بار در سال 1968 توسط دوتا دانشمند به نام هاي"لايدر" و"تيلور" مطرح شد طي 10 سال بعد، جامعيت يافت و اصطلاحا" بعنوان معاشرت آنلاين مطرح شد.
تعريف كلي كه در زندگي روزمره از جامعه مجازي مي شود، بر جامعه اي دلالت دارد كه ارتباطات در آن چهره به چهره نيست و در واقع اين تعريف در مقابل جامعه معمولي، كه ارتباطات در ان رو در رو است، ارائه شده است. به بيان ساده تر جامعه مجازي جامعه اي است كه ارتباطات در آن رو در رو نيست.

* اشاره كرديد كه اين بحث در اوخر دهه شصت ميلادي مطرح شده است. در ان دوره كه بحث شبكه هاي مجازي به صورت امروز مطرح نبود. چطور انديشمندان در آن دوره به طرح چنين مفهومي پرداختند؟

-در قرن هجدهم ميلادي در اروپا دو پديده مهم باعث شد، كه بحث جامعه مجازي مطرح شود. اول؛ پديده رمان نويسي و دوم؛ پديده روزنامه. با تمركز بر اين دو مقوله مي توان درك كرد كه منطور از جامعه مجازي و عدم ارتباطات چهره به چهره و رو در رو، به چه معنا مطرح شده است. يعني در وهله اول رمان و روزنامه امكان تعاملات غيابي را فراهم ساختند و در پي آن، راديو و تلويزيون چنين نقشي ايفا كردند. پس از اين مقطع بود كه بحث اينترنت نيز در مناسبات مجازي جاي خود را باز كرد. پس در واقع مجموعهء اين ابزار و تكنولوژي هاي ارتباطي بود كه توانست ابعاد جديدي را به جامعه مجازي داده و آن را گسترش دهند.

* به هر حال بين معناي جامعه مجازي قبل از ظهور دامن گستر تكنولوژي و پس از آن تفاوت هاي فاحشي وجود دارد، اين قضيه را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

-بله اما آنچه ما عنوان جامعه مجازي (cyber- society) مي شناسيم معمولاً جوامعي را شامل مي شود، كه نوع ارتباطات داخل آنها با نوع ارتباطات داخل يك جامعه جغرافيايي تفاوت دارد. همانطور كه گفتم اصل جامعه مجازي بر عدم رو در رويي افراد است كه اين امر نيز تنها در سايه فن آوري هاي ميسر مي شود.
مؤلفه ها و شاخص هاي جوامع مجازي كدامند و چگونه مي توان بحث دهكده جهاني را از مفهوم جامعه مجازي بازشناخت؟
قبل از هر چيز بايد دانست كه ويژگي ها و مولفه هاي مختلف اين نوع از جوامع هم وجوه مثبت را شامل مي شود و هم وجوه منفي را. اگر كمي به گذشته بازگرديم، بحث دهكده جهاني نيز در همين راستا معنا مي يابد. البته مفهوم جامعه مجازي، در معنايي كه گفتم، پيشتر از بحث دهكده جهاني مطرح شده است. در واقع دهكده جهاني يكي از همان مولفه هاي جامعه مجازي را كه همان بدون مرز بودن است، مطرح مي كند.
يكي ديگر از مولفه هاي جامعه مجازي عدم تمركز است كه اين موضوع فقط از طريق اينترنت قابل پياده سازي است؛ زيرا ماهيت اينترنت بر عدم تمركز دلالت دارد. در واقع هيچكس نمي تواند بگويد كه من صاحب اينترنت هستم؛ زيرا اينترنت پديده اي است كه در هيچ نقطه تمركز ندارد، بنابراين جامعه اي هم كه توسط همچنين فرايندي فني اي بوجود مي آيــد و شكل مي گيــرد، عدم تمركز، يكي از مولفه هاي اساسي اش خواهد بود كه اين امر باعث مي شود، اين جوامع خاصيت ديگري نيز داشته باشند كه آن قابليت رشد است. در واقع قابليت رشد نيز يكي از مولفه هاي اساسي جوامع مجازي است. به اين معني كه اين جوامع مي توانند به شدت و با سرعت زياد، بزرگ شده و گسترش يابند.
پس بنابراين، جوامع مجازي، جوامعي هستند بدون مرز و در حال رشد و گسترش كه اصولاً جوامع فعلي ما به اينگونه جوامع كه اصطلاحا" به آنها جوامع تكنولوژيكي نيز مي گويند، وابسته هستند.

* در مطالعه اين جوامع آيا مي توانيم همانگونه عمل كنيم كه گويي با جوامع معمولي مواجه هستيم؟

-اگر جوامع مجازي را مانند يك جامعه معمولي در نظر بگيريم، با يكسري شاخص ها، قوانين و رفتار مواجه مي شويم كه خيلي مهم هستند؛ همچون شناسه ها، قوانين، رفتارها، مسئوليت ها و امنيت، رهبري، جرم و جنايت، سياست، تحصيل، فرهنگ، انقلاب، بهداشت و سلامت و حتي حقوق بشر. اين پارامترها در جامعه مجازي مانند جامعه معمولي شرايط خاص خود را دارند و بسيار حساس و حياتي هستند.

*از چه نظر حياتي هستند؟

- از اين نظر كه واقعيت دارند. هرجا كه شما وارد بحث هاي فن آوري اطلاعات و ارتباطات مي شويد، بايد اين قيد را لحاظ كنيد كه با يك امر واقع (fact) روبرو هستيد. اين جوامع با اينكه نام "مجازي" را با خود حمل مي كنند اما واقعي هستند؛ زيرا واقعا بر اساس وجود و تعامل انساني و
كنش افرادي كه وجود فيزيكي دارند، شكل گرفته است. پس تاكيد مي كنم كه جامعه مجازي، جامعه اي است كه واقعاً وجود دارد.
جايگاه فن آوري اطلاعات و ارتباطات(ICT) وتجارت الكترونيك در جامعه مجازي كجاست؟
اول اينكه، هر دو مقوله اي كه شما به آن اشاره كرديد مهم هستند. هم بحث "آي سي تي" و هم تجارت الكترونيك در اصول اساسي جامعه مجازي تلقي مي شوند.

* البته جمع بندي اين دو مقوله كمي نامأنوس است؛ زيرا بحث فن آوري هاي مجازي و تجارت الكترونيك الزاماً در كنار هم نيستند.
چطور؟

-زيرا تجارت الكترونيك پديده اي است كه بر مبناي"آي سي تي" شكل گرفته است. پس مي توان هر يك را جداگانه مورد بررسي قرار داد. مثلاً ابتدا تأثيرات و جايگاه "آي سي تي" را بررسي كرد و بعد تجارت الكترونيك را.
گاه حتي به جامعه مجازي، جامعه تكنولوژيك هم مي گويند؛ كه به شدت وابسته به فن آوري هاي ارتباطاتي و اطلاعاتي است. همانقدر كه نمي توان نقش مخابرات را در جوامع معمولي ناديده
انگاشت، نمي توان نقش فن آوري هاي نوين مجازي را هم نايده گرفت.
حال اگر بپذيريم كه اين جوامع واقعي هستند؛ پس بايد بپذيريم كه تجارت هم از اهميت ويژه اي برخوردار است. زيرا انسانها در اين جوامع كار و تحصيل مي كنند، سياسي و اجتماعي مي شوند. حتي افراد در اين جوامع رهبري مي كنند و به انقلاب ها شكل مي بخشند. بنابراين اگر اينها واقعي هستند و يكي از مفاهيم اصلي دنياي واقعي نيز تجارت است؛ پس ما بايد بتوانيم در اين جامعه تجارت نيز داشته باشيم. بايد بتوانيم آنچه را كه داريم بفروشيم و آنچه را كه لازم داريم خريداري نماييم. تجارت در اين معنا مجازي و الكترونيكي خواهد بود زيرا اساس ابزار و محيط تجارت فناوري هاي ارتباطي و اطلاعاتي است.
بنابراين اگر بخواهيم اين جامعه بقا يافته، رشد كرده و وابسته نباشد، يا اگر بخواهيم در اين جامعه صادرات داشته باشيم و فروش انجام دهد، يا مبادلات پولي و بانكي انجام دهيم، بايد حتماً پديده تجارت الكترونيك جا افتاده و قابل استفاده باشد.

* آيا ايران در اين مناسبات جايگاهي دارد و اساساً چنين امري در ايران محقق شده است؟

-اهميت اين مباحث جهاني و فراگير است تفاوتي نمي كند كه در ايرن باشد يا در جايي ديگر. همه با مسائل و چالش هاي اين عرصه دست به گريبان هستند و همه بايد به دنبال راه حل هاي مناسب در اين خصوص باشند.

*مثلاً چه مسائل و مشكلاتي؟

-در حال حاضر جوامع مجازي،‌ جوامعي هستند كه همه چيز دارند؛ اما اصولاً يكي از مهمترين مقولات لازم را، كه همان بحث تجارت الكترونيك است، ندارند و اين نقصي است كه بايد آن را برطرف كرد.
آيا مي توان با اتكا به فن آوري هاي اطلاعاتي و ارتباطاتي به تحولات عظيمي در عرصه جامعه مجازي دست يافت و آيا توسعه اين فن آوري ها، فرصتي تاريخي براي كشور در جهت رشد و تحولات ساختاري خواهد بود؟
بله؛ قطعاً چنين است. زيرا جامعه مجازي بر اساس فن آوري هاي اطلاعاتي و ارتباطي محقق مي شود. پس تحولات اين عرصه از فن آوري ها مي تواند در عرصه جامعه مجازي تحولات ژرفي را به وجود آورد.
البته لازم است متذكر شوم كه جامعه مجازي تنها (ICT) محدود نمي شود؛ بلكه مولفه هاي متعددي دارد كه بر مبناي(ICT) ساخته مي شوند و همان مشكلات و مسائل خاصي را كه ما در جامعه معمولي با انها سروكار داريم، دارند. در اين معنا (ICT) تنها يك ابزار است. ابرازي كه اگر بتوانيم از آن به خوبي استفاده كنيم، به تحولات چشم گيرتري در حوزه جامعه مجازي خواهيم رسيد.
فن آوري هاي اطلاعاتي و ارتباطاتي همچون ساير فن آوري ها آميزه اي از نيروي هاي فكري و فيزيكي است كه البته بخش نيروي فكري آن بسيار بيشتر است، يعني اين فن آوري جزو صنايع "مغز افزار" است.
ايراني ها نيز كه در امر صنايع نرم افزاري و "مغزافزار" جايگاه ويژه اي دارند؛ از نظر فكر و خلاقيت، جايگاه خوبي در دنيا كسب كرده اند. بنابراين وورد و نفوذ و فعاليت ما در عرصه (ICT) مي‌تواند بسيار موثر باشد و در مقايسه با صنايع ديگر، كارمايه خوبي در اين خصوص وجود دارد.
* خب حتي اگر اين كارمايه وجود داشته باشد مي توان اين سئوال را مطرح كرد كه آيا نيرو و توان كافي براي توليدات نرم افزاري در كشور وجود دارد، و اساساً براي توليدات نرم افزار بايد به دنبال چه نوع بازارهايي باشيم؟

- من معتقدم كه ما در ايران نيرو و توان كافي را داريم. يعني با توجه به رشته هاي دانشگاهي فن آوري هاي ارتباطي و اطلاعاتي هم متنوع شده است. اين در حالي است پيش تر، ما تنها نرم افزار و سخت افزار داشتيم؛ ولي در حال حاضر انواع و اقسام دوره هاي آموزشي و كاربردي بلند مدت وكوتاه مدت داريم. امروز فارغ التحصيلان عرصه (ICT) در تمامي رده هاي علمي افزايش يافته اند
و اين دستاورد بزرگي است. بنابراين از نظر فني و نيروي كار مشكلي نداريم، اما متاسفانه نيرو و توان مديريتي ما فقير و ضعيف است. امروز براي اينكه ما بتوانيم وارد بازار جهاني و رقابتي شويم؛
بايد اين نقطه ضعف را بپوشانيم.

* فكر نمي كنيد مشكل ما همين مساله رقابت باشد؟

- بله درست مي گوييد. رقابت در ايران امر جذاب و با معنايي نيست و اگر هم رقابتي باشد، كاملاً محدود و ناقص است؛ اما همانطور كه گفتم مديريت حرف اول را مي زند. اگر مديريت مناسبي نداشته باشيم، نيروهاي فني و ماهر نيز با اينكه خيلي خوب كار مي كنند؛ اما در نتيجه برايند خوبي نخواهند داشت.
به عنوان نمونه در حوزه نرم افزار ما توليدات متعدد و تنوعي داريم، اما هيچ‌كدام در واقع، قابليت كامل بودن و جامع بودن يك نرم افزار مناسب را ندارند كه بتوانند حتي با ساده ترين نرم افزارهاي مشابه خارجي رقابت كنند. اين نرم افزارها بر اساس يك سري نيازهايي كه متخصصان ما به آن رسيده اند، ايجاد شده و واقعا كسي نبوده كه اينها را مديريت و هدايت كند و از نظر بازاريابي و نظر سنجي تكيه گاه مناسبي براي آنها فرهم سازد تا حداقل محصولي كه به وجود مي آيد، داراي استانداردهاي لازم، مطلوبيت، ايمني و... باشد.

*خب فكر نمي كنيد راهكارهايي وجود دارد. مثلا به نظر شما آيين نامه هاي نظارتي وب سايت ها ايراني، چه تأثيري بر توسعه جامعه مجازي خواهد داشت؟

- اين آيين نامه ها هم مي تواند تاثير مثبت داشته باشد و هم تاثير منفي. تاثير منفي از اين نظر است كه تا اين آئين نامه ها بخواهد نهادينه شود، مانند ساير قوانيني كه وجود دارد، يك سري موج هاي منفي به وجود خواهد آورد. ما همواره در جوامع با امواجي منفي مواجه هستيم كه به بدنه جامعه مجازي لطمه و آسيب هايي جدي وارد مي كند؛ پس اگر مراقب نباشيم، ممكن است اين آسيب ها غير قابل جبران شوند يا عقب افتادگي هاي شديدي را به وجود آورند؛ اما با اين اوصاف قانونمند كردن هر مقوله اي اعم از مجازي و واقعي، گامي مثبت و موثر است كه مي تواند از انحرافات و اتلاف منابع جلوگيري كند.
* سئوالي كه از نظر من چندان هم با موضوع بحث ما بي ربط نيست، آسيب شناسي مراكز اطلاعاتي (Data Center) است. از نظر شما آيا اين ديتا سنترها مي تواند در عملكرد جامعه مجازي ايران نقشي داشته باشند؟

- بله حتما نقش دارند؛ اما باز هم مي تواند جنبه هاي مثبت و منفي آن را ارزيابي كرد. جنبه مثبت اين است كه سرعت دسترسي به اطلاعات داخل كشور خيلي بيشتر خواهد بود و قاعدتاً اين مراكز پلي خواهد بود براي پر كردن خلاء هاي موجود. مثلا سرعت دسترسي به اطلاعات را بسيار بالا خواهند برد كه اين سرعت دسترسي بالا قطعا" بر سرعت ارتباطات ما نيز تاثير مي گذارد.
در كل اين مراكز شبكه هاي داخلي اي هستند كه به مراكز مادر در داخل داخل ايران ميزباني مي دهند. طبعاً دسترسي، مديريت، پشتيباني و... در داخل كشور بسيار بهتر و كم هزينه تر از استقرار آن در يك كشور ديگر است. البته اين امر نيازمند پرورش متخصصان كاملا حرفه اي در اين خصوص است
نكته منفي اين است كه جامعه مجازي ما به راحتي به انزوا كشيده مي شود؛ زيرا قطعاً پس از اينكه ما ديتا سنترمان را راه اندازي كرديم و شبكه اينترنت راه اندازي شد، از بيرون با محدوديت هايي مواجه خواهيم شد.

*چه محدوديت هايي؟

-يكي از مهمترين اين محدوديت ها سرعت و پهناي باندي است كه وارد و خارج مي شود، اين سرعت بسيار متفاوت خواهد بود.

* با اين تفصيل، به نظر مي رسد چالش ها و محدوديت هاي ايران در حوزه فن آوري هاي اطلاعاتي و ارتباطي بسيار ريشه اي تر باشد؟

- درست است. يكپارچگي در سياست گذاري، پياده سازي و ضمانت اجرائي قوانين، فعال سازي بخش خصوصي به معناي واقعي (عدم دخالت دولت)، تقويت و تربيت نيروهاي مديريتي،‌ فرهنگ سازي، نبود مديريت يكپارچه در سند اطلاعاتي كشور و... همه و همه از اين چالش ها و محدوديت ها است.

* آيا برگزاري نشستها، جشنواره ها و همايش ها مي تواند براي رفع موانع مفيد واقع شود؟

- تا حدي بله.

* تا چه حدي؟

- ما در زمينه فن آوري هاي اطلاعتي و ارتباطي و جامعه مجازي چند مبنا يا عامل موفقيت و يا شكست پروژه ها رات شاهد هستيم. كه اين مباني در سه مسأله خلاصه مي شوند. زير ساخت ها، كاربردها و كاربرها. حال ما در هر يك از اين بسترها نقطه ضعيف داشته باشيم، طرح هاي توسعه فن آوري اطلاعات و ارتباطات با شكست مواجه مي شوند.
زير ساخت ها بحث امنيت، ارتباط، قوانين (سهم بيش ازحد دولت) و... را شامل ميشود. كاربردها، آن ابزار و مقولاتي هستند كه روي اين زير ساخت ها استقرار مي يابند. تجارت الكترونيك، بانكداري الكترونيك و... اين دسته را شامل مي شود. كاربرها نيز افرادي هستند كه با اين مقولات سروكار دارند. براي كاربرها، فرهنگ سازي نقش اساسي دارد؛ چون ما در اين حوزه ضعف داريم و از نظر فرهنگي عقب هستيم. در اين خصوص هم كار درخوري صورت نگرفته است. به زعم من جايگاه، اهميت و نقش همايش ها و سمينارها در اين قسمت بسيار برجسته و نمايان مي شود.
مصاحبه كننده : سارا جعفري 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 13:19  توسط بیژن آزاد  | 

هنگامی که از زبان کردی سخن به میان می‌آید، مقصود زبانی است که کردها هم اینک با آن سخن می‌گویند. برخی از زبان شناسان و شرق شناسان فرنگی که با زبان کردی مانوس بوده‌اند، بیشتر این اطلاعات را به شکلی کلی یا ویژه ارائه داده وگفته‌اند که: این زبان در عداد زبانهای هند و اروپایی و خانواده‌های هند و ایرانی و در زمره ی زبانهای ایرانی است وبا زبان فارسی قرابت نزدیکی دارد.

اینک این سوال پیش می‌آید که پیدایش زبان کردی چگونه بوده است؟ ا‌شکار است که زبان هر زاد و بومی زبان ساکنان آن است؛ اگر رویداد‌های تاریخی باعث ایجاد تغییرات نژادی  نشده باشد آن زبان همان زبان ساکنان دیرین آن سرزمین است. عکس این موضوع نیز صادق است. اینک ببینیم این موضوع در مورد زبان کردی چگونه صدق می کند؟.

سرزمینی که آن را کردستان می‌نامند و کردها در آن ساکنند، محل کشف باقیمانده‌ی اجساد فسیل شده‌ی انسانهای باستانی است. این استخوانها که در "شانه دری" یافت شده است، دارای اهمیت بسیاری است؛ چرا که، اولین بار است بقایای انسان عصر سنگی - که 60 هزار سال پیش از این عراق را مسکن خویش ساخته است، یافت می‌شود. ( ت. باقر-1973) [1]

شصت هزار سال پیش از این محدوده‌ای که اینک کردستان نامیده می‌شود،‌آباد و ماوا و پناهگاه مردمانی بوده که زبانی هم برای سخن گفتن داشته اند؛ اما از آن جا که سخن گفتن درباره‌ی این زبان کار دانشمندان  باستان شناس است؛ به همین جهت  همراه با تابش انوار ‌آفتاب 57200 ساله  بربالهای زمان و گذر ایام خود را به پیش می‌کشیم و به دورانی می‌رسانیم که، اقوام ماد خود را به ایران کنونی و غرب ‌آسیا رساندند و با نژادهای خوژیایی، لولو، گوتی، کاسی، (خوری  یا هوری ) - که در دامنه‌ها‌ی آن سوی کوههای زاگرس می‌زیستند و تا حد مناسبی زندگی خود را سامان داده بودند و جمهوری و تمدنی نسبتاً پیشرفته تاسیس کرده بودند – مواجه شدند.

مادها ظرف 200 سال طومار این حکومتها را در هم پیچیدند و در سال 612 پیش از میلاد مسیح امپراتوری بزرگ مادی را بنیان نهادند و بدین ترتیب زبان مادی به زبان رسمی بدل شد. از آن زمان تا هنگام انتشار اسلام در کردستان، سیزده قرن سپری شده است. در این مدت طولانی سرزمین ماد بزرگ و کوچک و سرزمین‌های دیگری که به سرزمین ماد ملحق شده اند؛ از حیث نظامی وسیاسی بسیار دست به دست شده اند.  و قدرت سیاسی به دست افراد مختلفی - که زبان آنها با زبان مادها متفاوت بوده است - افتاده است. هر حکومتی هم که برسر کار ‌آمده زبان خود را به عنوان زبان رسمی بر این سرزمین تحمیل کرده است. در اوضاع واحوال آن روزگاران، که تمامی بنیادهای اجتماعی کم رنگ شده و رو به افول نهاده  بوده است، این جابه جایی درقدرت نمی تواند از تاثیر نهادن بر این بنیادها برکنار بوده باشد. تاریخ، برخی رویدادها را ثبت کرده است که طی ‌آن، سلطه‌ی  سیاسی بریک سرزمین، تغییرات نژادی بنیادی و ایستایی زبان را در ‌آن سرزمین باعث شده است.  امروز ردپای تاثیر جابه جایی در قدرت را در شرق قلمرو امپراتوری ماد  به وضوح می تو‌آن دید. به عکس در بخشی از غرب سرزمین ماد، بنیادها همچنان دست نخورده مانده است.  بلکه تسلط مادها وضعیت نژادی وزبانی برخی از سرزمین هایی را که بعدا به قلمرو مادها ملحق شد، تغییر داده و به مسیر توسعه‌ی مادی کشانده است و به موازات بخش غربی قلمرو خود، آنها را توسعه داده است.

بیشتر تاریخ شناسان پر ‌آوازه براین باورند که، کردهای امروز نوادگان مادهای دیروزند."اگر کردها نوادگان مادها نباشند، پس برسر ملتی چنین کهن و مقتدر چه ‌آمده است و این همه قبیله و  تیره‌ی مختلف کرد که به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیان تکلم می کنند؛ از کجا ‌آمده‌اند؟" ( مینورسکی 1973)

پیش از این گفتیم: زبان هر سرزمینی – اگر رویدادهای تاریخی آن راتغییر نداده باشند –  زبان ساکنان کهن همان سرزمین است.  چنان که گفته شد رویدادهای تاریخی وجابه جایی حکومتها طی سیزده قرن، نتوانسته است چیزی رادر بخش غربی قلمرو ماد، تغییر دهد. و امروز  ساکنان این بخش از مادستان کهن، کردها هستند که نوادگان میدی‌ها به شمار می‌روند. به راستی بیش از این که بگوییم زبان کردی از اساس پایان نشو و نما و تکامل زبان مادی است؛ می‌توان به گونه‌ی دیگری اظهار نظر کرد؛ بی‌تردید، خیر! چرا که همه‌ی اسناد تاریخی که دانشمندان - تنها به منظور خدمات علمی – بررسی و تجزیه و تحلیل کرده اند؛ تاکنون همین حقیقت را ‌آشکار کرده‌اند که؛ زبان کردی امروز ‌آثار و نشانه‌های کمال یافتگی زبان مادی دیروز را دز خود دارد.

همچنان که آگاهیم، زبان یک پدیده‌ی اجتماعی است که براساس قواعد مشخص خود تغییر می‌کند؛ تکامل و توسعه می‌یابد و در سیر تکاملی خود از دیگر زبانها تاثیر می‌پذیرد؛ و او هم بر آنها اثر می‌گذارد و گاهی در این گیر و دار می‌میرد.  زبان مادی نیز از این قاعده مستثنی نیست و از همه‌ی زبانهایی که به پشتوانه‌ی قدرت سیاسی در قلمرو ماد زبان رسمی بوده‌اند، تاثیر پذیرفته و برآنها تاثیر گذاشته است و تا امروز زنده مانده است.

بویژه زبان پارتی (فارسی =  پهلوی اشکانی) ، که به نظر زبان شناسان همراه با زبان مادی در زمره‌ی زبانهای شمال  شرقی، خانواده‌ی زبان ایرانی جای می‌گیرند؛ .بیش از دیگر زبانها بر زبان مادی تاثیر نهاده است و امروزه رد پای این تاثیرات در گویش آیینی زبان کردی، دیده می شود.

همزمان با سقوط و فروپاشی امپراتوری ساسانی و ترویج اسلام در کردستان، وقفه‌ی تازه‌ای برای زبان کردی آغاز شد - که جداگانه در مورد آن بحث خواهد شد - تنها مشکل این است که ما از زبان مادی اوآخر دوره‌ی ساسانی سند مکتوبی در دست نداریم تا موشکافانه در باره‌ی آن اظهار نظر کنیم. اما این موضوع سبب نخواهد شد که نتوانیم  بگوییم: این زبان در آن زمان زبان مادی بوده است.  که به نسبت زبان رایج دوران اقتدار امپراتوری، دستخوش تغییرات 1300 ساله شده است.  به همان نسبت که زبان پارسی باستان پیشرفت کرده و به زبان دری / پارسیک تبدیل شده و ‌‌‌آمادگی و ظرفیت آنرا یافته است که زبان پارسی کنونی از آن جدا شود؛ یک نتیجه گیری آنی اقتصا می‌کند که، زبان مادی هم پیشرفت کرده و دستخوش چنان تحولات و دگرگونی هایی شده باشد؛ که استخراج زبان کردی از آن ممکن شده باشد.

زبان کردی پس از اسلام

هنوز نیمه‌ی اول سده‌ی هفتم میلادی پایان نیافته بود که آیین اسلام و لشکر مسلمان به قلمرو امپراتوری  ساسانی نفوذ کرد و پس از چند سال باعث فروپاشی آن شد.

ترویج اسلام دربخشی از این امپراتوری از هر جهت و به هرشیوه نگریسته شود دوران تازه‌ای از زندگی مادی و معنوی را برای مردم به همراه آورد.  قدرت سیاسی پیشین که با چارچوبی مبتنی بر اختلاف و جدایی بنیاد نهاده شده بود جای خود را به ابرقدرتی داد که  براساس (واًمرهم شوری بينهم ( تاسیس شده بود، دین زردشت که مغان برای جلب منافع خود و صاحبان قدرت آن را تحریف کرده بودند؛ جای خود را به دین تازه و جذابی داده بود که عربی بدوی و پادشاهی قسیسانی  را برابر هم می نهاد. از نظر زبانی نیز اوستا،  آن هم اوستایی  که بیش از سیزده قرن بود تاثیر شگرفی بر مردم و زبان آنها گذاشته بود؛ واپس نشست و این رسالت را برای قرآن و زبان قرآنی  بازنهاد.

دین اسلام برخی وظایف و فرائضی را در خود داشت که مسلمانان می‌بایست آنرا همچون ضرورتی دینی به جا آورند. این وظائف در دین قبلی وجود نداشت و به همین جهت، مردم می‌بایست اسامی این گونه فرائض را از زبان دینی جدید اخذ کنند؛ همچنان که آنها را اخذ کرده اند.

زبان دینی جدید اصواتی را در خود داشت که در زبان های ایرانی مشاهده نمی شد. تردیدی نیست که کردی یا فارسی که معاصر آغاز دوره‌ی اسلامی بود؛ تا مدتها از تلفظ برخی صداها  همچون اعراب ناتوان بود. فارسها و بسیاری از دیگر ملل مسلمان، هنوز  هم به درستی قادر به تلفظ این صداها نیستند.  اما در برخی از گویش های زبان کردی، کردها، بجز صدای / ض / بقیه‌ی صداها را به خوبی ادا می کنند. به گونه‌ای که این صداها به صدایی همانند صدای اصلی همان گویش بدل شده اند.  تغییرات به همین جا ختم نمی شود؛ بلکه تعدادی از صداهای مربوط به حروف برخی از واژه ها مانند ( ک/K ) یا ( گ / G) کردی با حرف / ق/ عربی وصدای زبانی که دین تازه به کردستان آورده، جابجا شده است.

کوتاه سخن آن که: گسترش اسلام در بخشی از قلمرو ساسانی، طومار دوران میانه‌ی پیشرفت زبانهای ایرانی را در هم پیچید و تا یکی دو سده پس از ظهور اسلام نیز، زبان عربی که زبان کاربردی آیین نوین به شمار می‌رفت، به جای زبان پهلوی، به زبان رسمی، دینی و گفتاری حاکمان سیاسی بدل شده بود. اما ازآن پس دوران جدیدی درشکوفایی این زبانها، آغاز شد.

شکی نیست که زبانهای منطقه‌ای بخشهای این سرزمین نومسلمان از رواج نیفتادند؛ چراکه، زبان محاوره‌ی مردم به شمار می رفتند و رشد و تکامل خود را در شرایطی نوین از سر گرفتند. تقابل زبانهای ایرانی اواخر دوره‌ی ساسانی و آغاز ظهور اسلام و گویشهای آن، در میان خود و در شرائطی جدید و دوره‌ای جدید، به گوناگونی این زبانها در شرق ایران به پیدایش (فارسی نو) و در غرب آن به پیدایش"کردی" منجر شده است.  که هر دو تعدادی گویش و بن گویش دارند. پس از گسترش اسلام، فارسی نو، گویشی بود که بر اساس ریشه های بسیار کهن خود با دیگر گویشها در هم آمیخته بود این آمیختگی حتی پیش از زمان ساسانیان آغاز شده بود[2] .فارسها پیش از کردها برای احیای زبان خود، به تکاپو افتادند و شروع به کتابت کردند. وپیداست که کتاب شاهنامه‌ی ابومنصوری – که خود از میان رفته وتنها مقدمه‌ی آن در دست است – اگر تنها کتاب نباشد، قدیمی‌ترین کتابی است که به زبان فارسی نگاشته شده (سال346 هجری – 927میلادی )  و از نابودی درامان بوده  است.

کهن ترین سند نوشتاری کردی در دوران جدید، رباعیات باباطاهر عریان[3] است که در آغاز سده‌ی یازدهم میلادی در همدان کنونی – هگمتانه، پایتخت مادها – به گویش کردی جنوبی، سروده شده است. این رباعیات – بدون هدف نزدیک کردن زبانشان به فارسی–  تا حدودی تغییر داده شده اند.  با این همه در این که باباطاهر رباعیات خود را به شیوه‌ی فولکلوری  – که در آن دوره به عنوان فهلوی (پهلوی، فهلویات یا پهلویات) شناخته می‌شده است – سروده است، هیچ تردیدی نیست.

برای آشنایی بیشتر با فهلوی می‌توان به گفته‌های دکتر معین استناد کرد که می گوید: پهلوی، " فهلویه مر" : 3000 ترانه‌ی سروده شده  به یکی از زبان‌های کشور ایران (بجز زبانهای گفتاری و رسمی) بریک وزن از اوزان عروضی یا وزنی هجایی سروده شده است و بخشی از آنها در قالب دوبیتی هستند.[4] پهلوی یا پهلویات با وزنی بخصوص و همانند  گورانی[5] ) خوانده می‌شده است وگاهی آن را پهلوی وبرخی اوقات آنرا اورامه، اورامن و اورامنانیان می گفته اند.  و اورامن (اورامنان) وزنی کهن در موسیقی و مشابه  بحر هزج مسدس است که به آن فهلویات می گفته اند.[6] شاید برای دریافت این موضوع  که، اورمنان، همان گونه‌ی فارسی (هورامه نان) کردی است و با واژه‌ی (هه ورامان) یکی است، به تلاش چندانی نیاز نباشد.  هورامه‌نان  – هورامانان = هور + امان (امدند) + آن  – زمان طلوع خورشید.  همچنان که می گویند: ( به یانیان ) بامدادان، ( ئیواران) زمان عصر.

همجنان که می دانیم هنگام بامداد تا نیمروز، یکی از پنج وقتی بوده که زردشت برای نذرو نیایش، قرار داده که آیین ویژه‌ی خویش را داراست و قطعه‌ای از آن– که چند بار تکرار می شود – در ذیلآامده است.

نمو هوره خشه ایته آورود اسپایی![7] یعنی نماز برای هور (خورشید) که تیز تک می درخشد!

بی گمان این نیایش مانند همه‌ی نیایشهای آیین زردشتی همراه موسیقی مخصوصی زمزمه می‌شده و یا به صدای بلند خوانده می‌شده است و گویا مردم آنرا (نویژهر) یا (نیایشی هورامانان) گفته اند. پیداست که پس از گسترش اسلام نذر و نیایش از رونق افتاده اند.  اما نوا (هه وا)  وخنیای آن – که در میان مردم باقی مانده است –  کم کم به نوای ( گورانی ) بدل شده و آنها را فهلویات امانان گفته‌اند. از نظر من (هوره) که هم اینک یکی از نواها و ملودیهای آواز کردی است؛ همان (هورامانان) بخشی از نام خود را پاس داشته ونام آن همچون (الله ویسی) به یکباره تغییر نیافته است.

در گویشهای دیگر زبان کردی نو تا سده‌های 17 و 18 آثار مکتوبی بجای نمانده وهرچه هست، فولکلوراست که علاوه برگذشت روزگار بازگو شدن دهان به دهان  تغییراتی در آن ایجاد کرده است و رنگ اصلی آن زدوده شده و رنگ زبان مشخصی را به خود گرفته است. از مواد اولیه‌ی فولکلور آن چه که تغییر نمی‌کند، جوهر آن است و تاهنگامی که مکتوب شود، شکل آن کاملا دستخوش تغییر خواهد شد و دقیقا به همین علت است که زبان کردی از گویشهای دیگر خود در سده‌های آغازین اسلامی، چیزی به دست نمی‌دهد.

وضع کنونی زبان کردی، نتیجه‌ی برخی عوامل سیاسی اجتماعی و آیینی است و از نظر من آخرین عامل از همه موثرتر بوده است؛ چرا که پس از گسترش اسلام درکردستان، کردها به حدی به آیین جدید علاقه مند شدند، که دانشمندان کرد، تمام توان خود را به فهم و دریافت و آموزش و شکوفایی و توسعه‌ی  آیین اسلام اختصاص داده و دست از همه چیز شسته بودند. پیداست که اینکار به انگیزه یبسیار نیرومندی نیاز دارد؛ که تحلیل و بررسی آن، وظیفه ی دانشمندان علم تاریخ است.

گفتیم که دوبیتی های بابا طاهر، قدیمی‌ترین سند مکتوب کردی به دست آمده به شمار می‌رود.اما به راستی این آثار به چه علت از بین رفته‌اند؟ دراین باره به گفته‌ی دکتر (عبدالحکيم منتصر) اشاره‌ای خواهیم داشت.

دکتر (عبدالحکيم منتصر) در شماره‌ی 200 ماه تموز سال 1975 مجله‌ی العربی، چاپ کویت، در مقاله‌ای که تحت عنوان – (ابن وحشيه و کتابه في الفلاحة و هو اقدم الکتب في العربية) ابن وحشی وکتابش در باره‌ی علم کشاورزی که قدیمی‌ترین کتاب عربی است،  منتشر کرده است– می‌نویسد:

"و اته نقل اکثر کتبه من اللغة النبطة، ولم ينشر من تأليفه في اللغة العربية سوی "شوق المستهام في معرفة رموز الاًقلام" و قد ذکر في آخر کتابه هذا انه ترجم من اللغة الکردية، کتاباً في علل المياه و کيفية استخراجهام و استنباطها من الاًراضي المجهولة الاصل".

"... و گفته هایش را از کتابی به زبان نبطی اقتباس کرده است و چیزی از دانش خود به زبان عربی جز (شوق المستهام فی معرفة رموز الاقلام ) مننشر نکرده است و در آخر کتاب خود از کتابی به زبان کردی سخن می گوید که مطلبی در باره‌ی  مشکل آب و چگونگی استفاده از آبهای  زیر زمینی از آن اخذ کرده است."

استاد "گیوی موکریانی" در فرهنگ مهاباد "صفحات 771 و 772" این بخش را مفصل‌تر تحلیل کرده است و براساس نوشته‌ی او "ابن وحشی" کتاب (شوق المستهام(.... را در سال 241 هجری نوشته است و پیداست که در ماخد این کتاب، سخنی از ترجمه‌ی کتابی کردی می‌رود كه اثر آن به قبل از نوشتن کتاب (شوق المستهام ....) مربوط می‌شود. و کتاب در سالهای آغازین سده‌ی سوم در دست مردم بوده است و باید دست کم چند سالی از تالیف آن سپری شده باشد. و به همین سبب این کتاب -  که آن را "آب نامه" می‌نامیم. " ابن وحشی" آن را به عربی برگردانده است -  دست کم باید در سال های آخر سده‌ی دوم هجری تالیف شده باشد.

برگرفته از کتاب "قاموس زبان کردی" ، تالیف عبدالرحیم ذبیحی ، چاپ 1988

منابع وملاحظات:

  1. ماموستا طاهر باقر، سده‌های پیش از تاریخ در تمدن میزوپتامیا در برابر روشنایی جستجوی آثار تاریخی کردستان عراق، مجله‌ی انجمن دانش پژوهی کرد، جلد یکم، بند یکم، سال 1973 ، بغداد، صفحه‌ی 563
  2. پروفسور مینورسکی، کردها نوادگان مادها، برگردان دکتر کمال مظهراحمد، مجله‌ی انجمن دانش پژوهی کرد، جلد یکم، بند یکم، سال 1973، بغداد، صفحه‌ی 563
  3. دکتر معین، برهان قاطع، جلد اول، صفحه‌های 25-26
  4. زمان تولد و مرگ بابا طاهر دقیقا مشخص نیست؛ تنها گفته شده که در سال 410 هجری وفات یافته است و برخی براین باورند که طغرل شاه سلجوقی در سال 225 هجری در همدان او را دیده است.
  5. دکتر معین، برهان قاطع، جلد دوم، صفحه‌ی 2588
  6.   دکتر معین، برهان قاطع، جلد اول، صفحه‌ی 400
  7. موبد اردشیر اذرگشسب، خرده اوستا، چاپ راستی، تهران، صفحه‌های 4 و 17
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:57  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

روزجهانی زبان مادری و ايرانيان

سازمان علمی و فرهنگی ملل متحد (يونسکو) از پنج سال پيش تاکنون روز بيست و يکم فوريه (دوم اسفند) را روز جهانی زبان مادری اعلام کرده و از ملتهای جهان خواسته است از طريق تفاهم، مدارا و گفت و گو به حفظ زبانهايی که از نسلهای گذشته به ميراث برده اند کمک کنند.

در سراسر جهان حدود ششهزار زبان رواج دارد اما بنابر آماری که يونسکو اعلام کرده، کسانی که به نود و پنج درصد اين زبانها سخن می گويند تنها چهاردرصد جمعيت کره زمين را تشکيل می دهند.

ايران نيز کشوری است که زبان مادری بخش گسترده ای از جمعيت آن با زبان رسمی اين کشور تفاوت دارد اما روز به روز از شمار کسانی که به زبانهای محلی سخن می گويند کاسته می شود و روند زوال زبانهای محلی با ضرباهنگ تندتری پيش می رود.

دکتر حسن انوری، فرهنگ نويس و استاد دانشگاه در تهران، رسانه های ملی را خطر اصلی تهديدکننده زبانهای محلی می داند و بويژه بر نقش برنامه های تلويزيونی بر کودکان تأکيد می کند که باعث می شود آنان حتی پيش از ورود به دبستان بخوبی زبان فارسی را بياموزند اما همين محوريت زبان فارسی آنها را از زبان محلی شان باز می دارد.

وی همچنين به عوامل فرهنگی و رفتارهای اجتماعی نيز اشاره می کند، از جمله اينکه سخن گفتن به زبان محلی يا داشتن لهجه ناشی از زبان محلی هنگام سخن گفتن به زبان فارسی نوعی کسر شأن و عامل سرافکندگی به شمار می رود و اين موضوع باعث شده است که برخی پدرومادرها حتی در شهرهايی که زبان فارسی در آنها رايج نيست، از همان ابتدا به فرزندانشان زبان فارسی را بياموزند و آنان به جای زبان محلی به زبان فارسی سخن بگويند.

ايران زبانهای محلی عمدتاً در سطح زبان محاوره باقی مانده و از لحاظ دستوری و واژگانی بشدت تحت تأثير زبان فارسی زبان قرار گرفته اند، با اينکه کتب و نشرياتی به برخی زبانهای محلی به چاپ می رسد، تنها عده بسيار اندکی از کسانی که به زبانهای محلی سخن می گويند به مطالعه کتب و نشرياتی به زبان خود می پردازند، چرا که عدم تدريس زبانهای محلی در مدارس و دانشگاهها امکان آشنايی با شکل نوشتاری و ادبی زبانشان را از آنها سلب کرده است.

اين در حالی است که اصل پانزدهم قانون اساسی، استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه های گروهی و تدريس ادبيات بومی اقوام گوناگون را در مدارس در کنار زبان فارسی آزاد دانسته اما تاکنون در هيچ مدرسه و دانشگاهی در ايران، غير از زبان ارمنی، زبان و ادبيات اقوام ديگر تدريس نشده است.

در ايران جنبشهايی هر چند محدود برای عملی کردن اين اصل از قانون اساسی و همچنين احيا و اشاعه زبانهای محلی وجود دارد اما اين جنبشها هنوز نتوانسته است به موفقيت قابل توجهی بينجامد.

داريوش آشوری، نويسنده و پژوهشگر ايرانی مقيم فرانسه، يکی از علل اصلی پياده نشدن اين اصل از قانون اساسی را نبود انگيزه کافی در سطح توده های اقليتهای قومی در جهت احيا و گسترش زبانهای محلی می داند و معتقد است که اين جنبشها تنها در سطح قشر محدودی از روشنفکران باقی مانده و به لايه های پايينتر قوميتهای ايرانی سرايت نکرده است، چراکه اصولاً چنين خواسته هايی برای اقوام ايرانی فوريت و اولويت ندارد.

با اين حال، پاره ای از آگاهان نيز بر اين باورند که با در نظر گرفتن شرايط کنونی کشور ايران که حکومت با انباشت خواسته های مردم و اوجگيری نارضايتی مردمی روردروست، اين امکان وجود دارد که انديشه های قومی از روشنفکران به توده ها سرايت کند و موضوع زبان مادری به تنشهای قومی دامن بزند، بويژه با توجه به اين واقعيت که برخی از زبانهايی که در ايران زبان محلی به شمار می روند، زبان رسمی همسايگان ايرانند بايد از اين خطر آگاه بود که هر تنش قومی در ايران می تواند با پشتيبانی خارجی نيز همراه گردد، به نظر داريوش آشوری راه پيشگيری از چنين خطری، لزوماً در اولويت قرار دادن موضوع احيای زبانهای محلی و پاسخ گفتن به خواسته های قومی از طريق مثلاً پياده کردن اصل پانزدهم قانون اساسی نيست.

او اعتقاد دارد که اگر دولت مدرن در ايران شکل بگيرد و زيرساخت اقتصادی اين کشور تقويت شود، داد و ستد اقتصادی ميان اقوام مختلف تشکيل دهنده جامعه ايرانی به نوعی همبستگی ملی می انجامد و لزوم وجود زبان مشترک باعث کاهش مقاومت در برابر زبان فارسی و رفع خطر تنشهای قومی و جدايی طلبانه می شود.

با تمام اين اوصاف، نگاهی به مسئله زبان مادری از چشم اندازی گسترده تر، واقعيتی عظيمتر را در برابر چشمان ما به نمايش می گذارد، در جهانی که روز به روز کوچکتر می شود، به گفته دکتر حسن انوری، زبان فارسی نيز خود زبانی محلی و در حال انقراض است.

دکتر انوری که سرويراستار فرهنگ سخن، يکی از جديدترين فرهنگهای فارسی است می گويد که مجموع واژگان زبان فارسی به يکصدهزار نمی رسد در حالی که تعداد واژگان زبان انگليسی از مرز يک ميليون فراتر می رود.

به عقيده او تمام زبانهای جهان در برابر زبان انگليسی در حال عقب نشينی اند و زبانی همچون زبان فارسی در دنيای آينده نخواهند توانست در علم و دانش کارآيی داشته باشد و حداکثر در سطح زبانی خواهد ماند که باعث ارتباط محلی باشد و به آن زبان شعر گفته و داستان سروده شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:52  توسط بیژن آزاد  |