تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

آیا قومیت ابداع شدنی است؟(مجنون آموسی)

pareha-ghom-amoosi.jpg
یادداشتی بر مقاله « تات ها : مدرنیته و امکان ابداع قومیت»

انسان‌ها همواره بر آن بوده‌اند که «شباهت‌ها» و «تفاوت‏ها » با سایر هم نوعان خود را بشناسند و از طریق مقایسه خود با آنها جایگاه خود را در جهان اجتماعی مجسم کنند. جوامع انسانی در طول تاریخ دراز خود همواره در مقیاس های مختلفی چون قبیله، قوم ، امت و ملت و ... خود را تعریف کرده اند و این تعریف بر مبنای وجود دیگری استوار بوده است. در انسان شناسی و کلا علوم اجتماعی "خود و دیگری" در قالب مفهوم هویت تعریف می شوند که ممکن است به آن هویت فردی و یا جمعی و اجتماعی و یا به عبارتی هویت خرد و یا کلان اطلاق شود. در اینجا مفهوم هویت کاملا وابسته به موقعیت و شرایطی است که شخص و یا گروه در آن  قرار دارد. به این معنا هویت امری کاملا سیال است و ممکن است به سرعت یک فرد از یک موقعیت هویتی به دیگر موقعیت تغییر معنا دهد. کاستلز معتقد است که هویت فرایند ساخته شدن معنا بر پایة یک ویژگی فرهنگی یا یک دسته ویژگی‌های فرهنگی که بر دیگر منابع معنا برتری دارند، می‌باشد. لذا ملاحظه می شود که در فرایند معنایابی یا هویت سازی آنچه که اهمیت اساسی دارد ویژگی های فرهنگی است که به عنوان منابع معنا مطرح هستند. حال در شرایطی که اجماع عمومی بر این است که هویت های اجتماعی چون خویشاوندی و قومیت از هویت های اولیه هستند که اولین فرایندهای معنا از این مجراها به آدم می رسند،. قومیت هویتی جمعی است که حضور عمده‌ای در تجربه افراد دارد. هویت قومی اغلب وجه مهم و ابتدایی خودِ شناسایی است. هنگامی که قومیت در نظر آدمیان مهم می‌شود، به راستی اهمیت می‌یابد. «قومیت به شباهت و تفاوت «ما» و «آنها» متکی است. حال آیا باید این گونه فکر کرد که قومیت در عصری با شرایط تکنولوژیک خاص ابداع می شود؟ آیا صرفا با اتکا بر این نکته است که گروهی از انسان ها تنها در عصری که شرایط آن فراهم شده به عنوان یک قوم مطرح و یا به اصطلاحی ابداع شوند؟ آیا این نادیده گرفتن هزاره ها میراث معنوی نیست؟
گروه های قومی طبق تعریف ماکس وبر از  گروه های انسانی با  باورهای ذهنی به اجداد مشترک هستند. در انسان شناسی با سه رویکرد به مسئله قومیت مواجه هستیم: بیشتر نظریه‌های قومیت حول این محور متمرکزند که آیا قومیت پدیده‌ای مدرن است یا پدیده‌ای کهن. هرکدام از این دو دسته نظریه‌ها طرفداران خاص خود را دارد. هرکدام جنبه‌هایی از قضیه را مدنظر قرار می‌دهند و هرکدام عناصری را از قلم می‌اندازند. کهن‌گرایان [Primordialists] که نخستین بار توسط ادوارد شیلز به کار برده شد، بر کهن و قدیمی بودن پدیده‌هایی چون قومیت و ناسیونالیسم تاکید دارند. این مکتب بیشتر در پی شناسایی ریشه‌ها و استحکام وابستگی‌های قومی است. طرفداران این مکتب دو ادعای اساسی دارند: اول این‏که این پدیده‌ها کهن و قدیمی‌اند و دوم این‏که طبیعی و لذا جهان شمول‌اند. این رهیافت قومیت را یک ویژگی پیچیده افراد و اجتماع‌ها می‌داند. از این دیدگاه تقسیم‌ها و تنش‌های قومی طبیعی هستند، چه این طبیعی بودن ارثی باشد یا محصول چندین سده . از این منظر می‌توان استدلال کرد که قومیت خط پیوستار خویشاوندی است. نظریه‌پردازان این مکتب بین خویشاوندی و قومیت یک نوع ارتباط می‌بینند که در قالب زمان خاصی نمی‌گنجد و قومیت پیوند و احساسی «اصیل»، «ذاتی» و «طبیعی» است. این پدیده همواره در طول تاریخ وجود داشته است و بنابراین نقطة شروع ندارد.
در مقابل رویکرد کهن‌گرایانه، رهیافت ابزارگرایانه [Instrumentalism] قرار دارد که براین باورند که پدیده‌هایی به نام ملت، ناسیونالیسم و قومیت محصول دوران مدر‌ن‌اند. رویکرد ابزارگرا قومیت را چونان ابزاری می‌داند که افراد، گروه ها یا نخبگان برای رسیدن به اهداف خود از آن بهره می‌گیرند، براین اساس قومیت پیوندی تنگاتنگ با سیاست دارد و در فرایند تلاش برای دستیابی به اهداف (سیاسی) مورد استفاده قرار می‌گیرد. قومیت اساساً برچسب یا دسته‌ای از نشان‌های نمادین است که برای رسیدن به امتیازهای سیاسی به کار گرفته می‌شود. برطبق این دیدگاه هویت قومی و وابستگی به آن طبیعی و اولیه نیست و در طول زمان و با توجه به اوضاع و شرایط تغییر می‌کند. این تغییرات نشان می‌دهند که نمی‌توان چنین وفاداری‌هایی را پدیده‌ای کهن داشت. قومیت و ملیت محصولات دوران مدرن‌اند و برای دستیابی به اهداف سیاسی و اقتصادی به شیوه‌ای حسابگرانه طراحی شده‌اند. این رویکرد برخلاف مکتب کهن‌گرایی پایه و اساس قومیت را نه ژنتیکی و خویشاوندی, بلکه آن را فرهنگی می‌داند. به عنوان سنتز این دو رویکرد با رویکرد سومی مواجه هستیم که به رویکرد ساختارگرا معروف است. در این رویکرد قومیت امری ازلی و کهن فرض می شود منتهی مطرح شدن آن را به عنوان ابزاری سیاسی امری مدرن می داند. یکی از هواداران پرنفوذ و تأثیرگذار این رویکرد آنتونی اسمیت است که اعتقاد دارد احساسات ملی و قومیت پدیده‌ای کهن و قدیمی هستند ولی سیاسی شدن آنها یک حادثه مدرن است و به دوران معاصر برمی‌گردد. هر کدام از این نظریات در جای خود معتبر و قابل استفاده هستند. آنچیزی را که باید مدنظر داشت این است قوم ها همیشه بوده اند و این طوری نیست که در دوران مدرن ساخته شده باشند. ولی این پذیرفتنی است که معانی متفاوتی از قوم مدنظر بوده باشد. در قرون وسطی به کافران قوم می گفتند که دیگر این معنا از قوم متداول نیست. در حالیکه در دوران کنونی قوم را این گونه تعریف می کنند: گروهی با سنت فرهنگی مشترک و احساس هویتی که آن‏را به عنوان یک گروه فرعی از یک جامعه بزرگ‌تر مشخص می‌کند. اعضای هر گروه قومی از لحاظ ویژگی‌های خاص فرهنگی از سایر اعضای جامعه خود متمایز هستند. فردریک بارث در این زمینه می‌نویسد: واژة گروه قومی در ادبیات انسان شناسی معمولاً به جمعیتی اطلاق می‌شود که دارای خودمختاری زیادی در بازتولید زیستی خود باشند، ارزش‏های فرهنگی بنیادین مشترکی داشته باشند که درون اشکال فرهنگی با وحدت آشکاری گردهم آمده باشند و یک میدان ارتباطی و کنش متقابل بسازند، دارای یک احساس تعلق به یک واقعیت بیرونی باشند که آنها را از دیگران تفکیک کنند.
در مقاله آقای جبار رحمانی تحت عنوان قوم تات: مدرنیته و امکان ابداع قومیت ادعا شده است که در دوران مدرن قومیتی تحت عنوان  تات برساخته یا به عبارتی ابداع شده است. برداشتی ساده از این عنوان این است که گروهی دور هم نشسته و فکر خود را روی هم گذاشته و خود را تات نامیده اند. اما این صرفا از عنوان ابتدایی مقاله می آید و نه از محتوای مقاله. هرچند نویسنده سعی بر آن دارد که این شرایط مدرن است که قوم تات را از حاشیه بودگی و نداشتن ارتباط درآورده و بدل به قومی کرده که از وجود همدیگر مطلع شده اند و بدین گونه این قوم ابداع شده است. قومی که به ادعای نویسنده هم زبان مخصوص به خود دارند و هم جمعیتی در حدود بیش از 400 هزار نفر  دارند. البته در برخی از جاها این تصور پیش می آید که این قوم در روستاهایی زندگی می کردندکه هیچ ارتباطی با اقوام دیگر نداشته و از این امر مطلع  بوده اند که به آنها تات می گویند. از طرف دیگر قدمت این قوم به دوران مادها باز می گردد و تات ها را بازماندگان ماد ها می داند. این سئوال پیش می آید که آیا ما در ایران اقوام ماقبل ماد هم داریم در حالیکه به همه آنها قوم می گوئیم همانند کردها، ترکها، بلوچ ها و .... نکته جالب در استدلال نویسنده ذکر ویزگی های مشترک تات ها است 1) زبان مشترک البته با لهجه های مختلف 2) منشاء  وتبار مشترک3) تاریخ و سرنوشت تاریخی مشترک 4) سنت و میراث فرهنگی مشترک. مفهوم ابداع یعنی چیزی که قبلا نبوده و تازه ساخته شده است و همگان از وجود آن مطلع شده اند. آیا ساختن زبانی مشترک برای 400 هزار نفر امری شدنی است؟ در جهان امروزی سعی بسیار شده است تا زبانی واحد ساخته شود  که البته با وجود امکانات فراوان موفق نبوده است. آیا برای جمعیت های از هم گسیخته که در نقاط جغرافیایی مختلف زندگی می کرده و به قول نویسنده با هم و حتی با دیگران ارتباطات چندانی نداشته اند ساختن تاریخ و سنت و میراث و سرنوشت مشترک شدنی است؟
از طرف دیگر به نظر می رسد که نویسنده مرز مشخصی بین هویت خواهی و هویت قومی با مسئله قوم بودن قایل نشده اند. تا آنجا که به نظر می رسد هرجا صحبت از قومیت است ناخودآگاه منظور خودآگاهی قومی است. اطلاع پیدا کردن به این هویت که در لایه های تاریخ گم و یا فراموش شده است، به منزله ابداع هویت قومی در نظر گرفته شده است.
مدرنیته و مهمتر از آن جهانی شدن امکاناتی را فراهم آورده است که تراکم آگاهی در بین جماعت های حاشیه ای شکل بگیرد. برساختن و تولید و حتی ابداع یک نوع هویت، شدنی است و موارد بسیاری هم می توان مثال آورد، اما این مسئله در مورد قومیت مصداق ندارد چرا که آنها احیا می شوند و نه ابداع. امروزه بحث نوزایی های قومی یکی از مباحث مطرح علوم اجتماعی است. اقوام و علی الخصوص قوم تات در برهه های تاریخی خاص در حاشیه بوده اند و نقش چندانی در حیات اجتماعی و یا ناآرامی های اجتماعی بازی نکرده اند ولی آنها صرفا در حاشیه بوده اند نه اینکه اصلا نبوده اند و برخاستن  و احیا این حاشیه شده ها نشانی از اصالت قومی – فرهنگی آن قوم است که پتانسیل آن را داشته که اولا از مرگ فرهنگی خود را برهاند و ثانیا این ادعا را داشته باشد که در معادله های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی جامعه ای بزرگتر وارد شوند.


برای خواندن مقاله مورد بحث در این نوشته به صفحه مفالات رجوع کنید.

پاسخی از نویسنده مقاله به نقد :

با تشکر از بحثی که ایجاد شده فکر می کنم در مورد بعضی ادعاهایم نتوانسته ام منظورم را به خوبی برسانم. اینکه من نگفتم تات ها اصلا قوم نبوده اند، بلکه در گذشته یک قوم در مفهوم سنتی آن بوده اند که در طی تاریخ از بین رفته، اما بطور پراکنده بازمانده هایی از ویرانه های آن قوم بر جای باقیست، به هر حال اینها به نام تات نبوده اند. این بازمانده ها هم عمدتا بدون آگاهی از هم باقی مانده بودند، پس ارتباط ارگانیکی میان هویت انها نبوده است. آن مولفه های مشترک هم بدون انسجام جامعه و آگاهی متقابل در آنها وجود داشته است. پس در کلیت نمی توانستند پیکره یک قوم باشند. فقط استعداد قوم بودن را داشتند. باید دانست که تنها با کنار هم نهادن تعدادی آجر  نمی توان به واقعیت ساخت یک حانه رسید. مدرنیته این تکه های پراکنده را دوباره کنار هم آورد، دوباره این قومیت ساخته شد، اما با نامی جدید و شاید تاریخی جدید. چون هنوز هم بر سر تاریخ آنها هم اجماع نیست؛ بازمانده مادها هستند یا اشکانیان، و در مواردی هم اصلا ربطی به این دو ندارند. اما امروز همه اینها به تدریج به نام تات و با منشا مادی دارند،  تعریف می شوند. البته در همین میان باید تات های آذربایجان را تفکیک کرد چون آنها فقط اشتراک لفظی با تات های ایران دارند. پس تات های امروز ایران به مثابه یک قوم بنایی جدیدند اما با مصالحی قدیمی. این همه حرفی است که من زدم یا می خواهم بزنم. اینکه من یک تات هستم، یک امر مدرن است. هر چند تات امروز بازمانده قومی کهن باشد. هویت تاتی امری مدرن است، برساخته ای مدرن، بر ویرانه هایی از عهد کهن، با بخش هایی از مصالح آن و بخشی هم از مصالح جدید ومدرن.





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 7:51  توسط بیژن آزاد  | 

نگاهي‌ گذرا به‌ تاريخ‌ تركمن‌ها

 

 

 محمت‌ ساراي

ترجمه:‌ قدير وردي‌ رجايي

 

نام‌ اوغوز(1) اولين‌ بار در اوايل‌ قرن‌ هشتم‌ بعد از ميلاد به‌ زبان‌ تركي‌ دركتيبه‌هاي‌ كشف‌ شده‌ در مغولستان‌ ظاهر مي‌شود.(2) در اين‌ كتبيه‌ها، خاقان‌ ترك‌،اوغوزها را به‌ عنوان‌ مردم‌ خود معرفي‌ مي‌نمايد(3). از قرار معلوم‌ اوغوزها يكي‌ ازعناصر عمده‌ امپراتوري‌ چادر نشين‌ بودند كه‌ از چين‌ تا استانهاي‌ مرزي‌ ايران‌ وبيزانس‌ و تا رود ولگا گسترش‌ داشت‌. كتيبه‌ها نشان‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ اوغوزها به‌منظور بدست‌ آوردن‌(4)استقلال‌ بيشتر طغيان‌ كردند(5). اين‌ قيام‌ و طغيانهاي‌ بعدي‌،نشانگر عشق‌ پابرجاي‌ اوغوزها براي‌ استقلال‌ است‌. علت‌ پراكنده‌ شدن‌ آنها درسرتاسر آسياي‌ مركزي‌ تا درياي‌ خزر در قرن‌ نوزدهم‌(6)، هم‌ ممكن‌ است‌ همين‌ (امر)باشد.

طبق‌ اين‌ كتيبه‌ها، اوغوزها از نه‌ قبيله‌ تشكيل‌ مي‌شدند، هر چند نويسندگان‌متعدد اظهار ميداشتند كه‌ اوغوزها بيست‌ و چهار(7)قبيله‌ بوده‌اند. نويسندگان‌ كشوراوغوزها را از سير دريا تا درياي‌ خزر و از شمال‌ درياي‌ آرال‌ تا خراسان‌ ميدانستند.

در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ نهم‌ (ميلادي‌)فتوحات‌ اعراب‌ تا تالاس‌(8)كشيده‌ شد، تا آنكه‌ترك‌ها تحت‌ تأثير اسلام‌ قرار گرفتند و بعضي‌ از قبايل‌ ترك‌ به‌ اسلام‌ گرويدند(9).

نام‌ «تركمن‌» اولين‌ بار در اواخر قرن‌ دهم‌ (ميلادي‌) ظاهر شد(10)، بررسي‌ اصل‌و معني‌ كلمه‌ «تركمن‌»(11)نشان‌ مي‌دهد كه‌ اوغوزهاي‌(12)غير مسلمان‌ اوغوزهاي‌مسلمان‌ را «تركمن‌» ناميدند. بعدها نام‌ «تركمن‌» فقط بوسيله‌ اوغوزها(13)بكار رفت‌.هر چند كه‌ نام‌ اجدادي‌ خود را فراموش‌ نكردند.

حوادث‌ بخش‌ دوم‌ قرن‌ دهم‌ و بخش‌ اول‌ قرن‌ يازدهم‌ نقش‌ مهمي‌ در تاريخ‌اوغوزها (تركمن‌ها)بازي‌ كرد. اين‌ حوادث‌ شامل‌ گرويدن‌ آنها به‌ اسلام‌ و ظهورسلسله‌ سلجوقي‌ بود(14). در اين‌ زمان‌ اوغوزها، خان‌(15)نداشتند، بلكه‌ يبغو(شاه‌) داشتند كه‌ در كتيبه‌هاي‌ تركي‌ مغولستان‌ هم‌ از آن‌ ياد شده‌ است‌(16).

يبغو، مخصوصاً در زمستان‌ در مسير پست‌ سير دريا در يانگي‌ شهر(شهرجديد) زندگي‌ مي‌كرد(17). اهميتي‌ را كه‌ سير دريا براي‌ اوغوزها داشت‌،مي‌توان‌ از گفته‌ كاشغري‌ استنباط كرد كه‌: رودخانه‌ «اوزوك‌ بدون‌ هيچ‌ گونه‌ كم‌ وكاست‌، همان‌ اهميتي‌ را داشت‌ كه‌ سير دريا براي‌ اوغوزها داشت‌»، زيرا شهرهاي‌ آنهادر آنجا قرار داشت‌ و چادرنشينان‌ متعلق‌ به‌ مردم‌ آنها در سواحل‌ آن‌ زندگي‌مي‌كردند(18).

اغتشاش‌ هنگامي‌ آغاز شد كه‌ يبغو سپاهي‌ براي‌ لشكر كشي‌ بر ضد چند منطقه‌مسلمان‌ نشين‌ تركمن‌ تدارك‌ ديد. دوكاك‌ (دقاق‌) يكي‌ از رهبران‌ تركمن‌، يعني‌ پدرسلجوق‌، با يبغوي‌ اوغوزها به‌ نزاع‌ پرداخت‌. سلجوق‌(19)بينانگذار سلسله‌، بيم‌ از آن‌داشت‌ كه‌ همسر يبغو، در صدد برانگيختن‌ شوهرش‌ بر عليه‌ او بر آيد، لذا او وهمراهانش‌ به‌ منطقه‌ مسلمان‌ نشين‌ تركمن‌ها نقل‌ مكان‌ دادند. سلجوق‌ دين‌ اسلام‌ راپذيرفت‌، در شهر جند مستقر شد، در جنگ‌ بر ضد بي‌دينان‌، متفق‌ تركمن‌هاي‌مسلمان‌ گرديد، مأموران‌ مالياتي‌ يبغو را دفع‌ كرد، و تركمن‌هاي‌ مسلمان‌ را از پرداخت‌خراج‌ به‌ او (يبغو) آزاد ساخت‌(20). بدين‌ ترتيب‌ مهاجرت‌ تركمن‌ها شروع‌ شد،حادثه‌اي‌ كليدي‌، نه‌ تنها در تاريخ‌ ترك‌، بلكه‌ همچنين‌ در تاريخ‌ آسياي‌ مركزي‌ وخاورميانه‌.

نقل‌ مكان‌هاي‌ مردم‌ ترك‌ تا حدودي‌ ناشي‌ از احتياج‌ چادر نشينان‌ به‌ تصرف‌زمين‌هاي‌ مزروعي‌ و تا اندازه‌اي‌ هم‌ به‌ علت‌ درگيري‌ در ميان‌ خودشان‌ براي‌ تصاًحب‌چراگاهها بود(21). به‌ گفته‌ مروزي‌، يك‌ قبيله‌ ترك‌ (قبچاق‌ها) در نتيجه‌ فشار خان‌چين‌ مجبور به‌ مهاجرت‌ از شرق‌ شدند، و قبيله‌ قايي‌ تركمن‌ هم‌، به‌ همان‌ علت‌ بدنبال‌آنها حركت‌ نمودند و سرزمين‌ قبچاق‌ها را اشغال‌ كردند. قبچاق‌ها، تركمن‌ها را ازسرزمينشان‌ بيرون‌ راندند و تركمن‌ها به‌ سوي‌ غرب‌ سرازير شدند و زمين‌هاي‌ اوغوز(اوز) مانقيشلاق‌ راتصرف‌ كردند. در آنجا چشمه‌ها و چراگاهها يافتند(22). برخورداوغوزها و پچنك‌، پچنك‌ها را به‌ سوي‌ غرب‌ راند(23).

در آغاز قرن‌ يازدهم‌ وضعيت‌ در آسياي‌ مركزي‌ همچنان‌ پيچيده‌ به‌ نظرمي‌رسيد. همچنانكه‌ كتيبه‌ها نشان‌ مي‌دهد، بعد از رو به‌ زوال‌ گذاشتن‌ امپراتوري‌تركمن‌ (اوغوز) اويغورها به‌ عنوان‌ جانشين‌ اوغوزها بقدرت‌ دست‌ يافتند(24). آنگاه‌قره‌خانيان‌ كنترل‌ ناحيه‌ بين‌ چين‌ و سير دريا (تركستان‌ چين‌ فعلي‌ و بخش‌ شرقي‌تركستان‌ روس‌ها) را بدست‌ گرفتند(25). در جنوب‌ و جنوب‌ غربي‌ آسياي‌ مركزي‌(افغانستان‌ و خراسان‌ ايران‌ كنوني‌) غزنويان‌ بعد از غلبه‌ بر پادشاهي‌ سامانيان‌ ايران‌،به‌ صورت‌ نيروئي‌ پر قدرت‌ در آمدند(26). تركمن‌ها در روابط بين‌ اين‌ پادشاهيهاي‌ترك‌ آسياي‌ ميانه‌، با حفظ روابط خوب‌ با قره‌خانيان‌ نقش‌ مهمي‌ بازي‌ كردند. اما ازحملات‌ غزنويان‌ شديداً آسيب‌ ديدند، و مخصوصاً از دشمن‌ ديرينه‌ شاه‌ ملك‌، حاكم‌تركي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ در جند حكومت‌ مي‌كرد(27).

تحت‌ رهبري‌ داهيانه‌ دو برادر، طغرل‌ و چاغري‌ (چغري‌)، نوه‌هاي‌ سلجوق‌،تركمن‌ها، غزنويان‌ را در دندانقان‌ (بين‌ مرو و سرخس‌) در 1040 ميلادي‌ شكست‌دادند. به‌ علت‌ پيروزيهاي‌ زياد، طغرل‌ و چاغري‌، هر دو، شاه‌ شاهان‌ ناميده‌ شدند.عنواني‌ كه‌ بعدها كلمه‌ عربي‌ سلطان‌(29). جاي‌ آن‌ را گرفت‌. سلاطين‌ سلجوقي‌،منطقه‌ نفوذ خود را در اكثر پهنه‌ آسياي‌ مسلمان‌ نشين‌ گسترش‌ دادند; سرزمين‌ سيردريا كه‌ موطن‌ اصلي‌ آنها بود، ديگر براي‌ آنها اهميتي‌ نداشت‌. سلطان‌ آلپ‌ ارصلان‌(10361-072) فقط در 1065، بعد از پيروزيهاي‌ پردامنه‌ كه‌ منجر به‌ فتح‌ جند وساوران‌ شده‌ بود(30). در سير دريا حضور پيدا كرد. سلاطين‌ سلجوقي‌ كه‌ مسلمان‌بودن‌ خود را مقدم‌ بر ترك‌ بودن‌ خود مي‌دانستند، به‌ سرزمين‌ مرزي‌ امپراتوري‌ خودكمتر توجه‌ داشتند و با اشغال‌ آن‌ توسط ديگر قوم‌ ترك‌  - قبچاق‌ها - مخالفت‌نمي‌كردند. در نهايت‌، سلاطين‌ سلجوقي‌ نسبت‌ به‌ سرنوشت‌ مردم‌ تركمن‌ بطور كلي‌بي‌تفاوت‌ شدند. ابوالغازي‌ در اين‌ مورد چنين‌ مي‌گويد، «سلجوق‌ها خود تركمن‌بودند، اما آنها مردم‌ خودشان‌، تركمن‌ها، را فراموش‌ كرده‌ بودند(31).

در نتيجه‌ بعضي‌ از تركمن‌ها در سالهاي‌ 1058(32)و 1153 ميلادي‌(33)برضد سلاطين‌ سلجوقي‌ قيام‌ كردند. با اينهمه‌ بيشترين‌ قسمت‌ تركمن‌ها در خلال‌فتوحات‌ سلجوقي‌ در غرب‌، مخصوصاً بعد از پيروزي‌ بر امپراتوري‌ بيزانس‌ درملازگرد در سال‌ 1071(34)فرصت‌هاي‌ جديدي‌ براي‌ بدست‌ آوردن‌ زمين‌ بيشتريافتند، در نتيجه‌ اين‌ پيروزي‌، آسياي‌ صغير و آذربايجان‌ با مهاجرت‌ بي‌شمارتركمن‌ها، به‌ سر زمين‌ ترك‌ نشين‌ بدل‌ شد. بعدها اين‌ ترك‌ سازي‌ با فرا رسيدن‌پناهندگان‌ تركمن‌  - كه‌ بر اثر حملات‌ مغول‌ به‌ آسياي‌ مركزي‌ از آنجا گريخته‌ بودند- شدت‌ يافت‌(35).

بدين‌ ترتيب‌ اكثر تركمن‌ها كه‌ دنباله‌ رو سلجوق‌ها بودند، به‌ سوي‌ غرب‌مهاجرت‌ كردند. بقيه‌ آنها، كه‌ نيروي‌ تحليل‌ رفته‌اي‌ بود، در آسياي‌ مركزي‌، درنواحي‌ مانقيشلاق‌، ماوراءالنهر و خراسان‌ باقي‌ ماندند. سرنوشت‌ تركمن‌ها در آسياي‌ميانه‌ دگرگوني‌ جديدي‌ يافت‌.

 

تأسيس‌ خانات‌ خيوه‌ و تركمن‌ها

بعد از حمله‌ مغول‌ها به‌ آسياي‌ مركزي‌، تيموريان‌ بقدرت‌ رسيدند و تركمن‌هابرتري‌ آنها را پذيرفتند و به‌ آنها خراج‌ پرداختند. در پايان‌ قرن‌ پانزدهم‌ محمدخان‌شيباني‌، رهبر ازبك‌ها، حكومت‌ آخرين‌ تيموري‌ را واژگون‌ كرد و به‌ آسياي‌ مركزي‌غلبه‌ يافت‌(3). با آغاز قرن‌ شانزدهم‌ قدرت‌ فزاينده‌ قزاق‌ها و ظهور شاه‌ اسمعيل‌ مانع‌پيشرفت‌ بيشتر ازبك‌ها شد. تعصب‌ شاه‌ اسمعيل‌ در ترويج‌ مذهب‌ شيعه‌ اسلام‌ بودكه‌ رقابت‌ و نفرت‌ بين‌ ازبكهاي‌ سني‌ مذهب‌ (هم‌ چنين‌ عثمانيها در غرب‌) و ايراني‌هارا پديد آورد(37) ايرانها ازبك‌ را در 1510 نزديك‌ مرو شكست‌ دادند، اما بعد ازشكست‌ شاه‌ اسمعيل‌ بدست‌ عثماني‌ها، ازبك‌ها دوباره‌ قدرت‌ يافتند و دوخانات‌مستقل‌ تشكيل‌ دادند; يكي‌ در سمرقند و بخارا و ديگري‌ در خوارزم‌ (خيوه‌)(38).تأسيس‌ خانات‌ خيوه‌ يكي‌ از نقاط عطف‌ تاريخ‌ تركمن‌ بود.

ساكنان‌ خيوه‌ را ازبك‌ها، كه‌ مسلط بودند، و تركمن‌ها تشكيل‌ مي‌دادند. به‌ گفته‌ابوالغازي‌، كه‌ تاريخ‌ او تنها منبع‌ معاًصر درباره‌ اين‌ دوره‌ تاريخ‌ تركمن‌ است‌. حسادت‌و ستيزه‌ شديدي‌ ميان‌ تركمن‌ها و ازبك‌ها، اربابان‌ قديم‌ و جديد، وجود داشت‌.چنانچه‌ خان‌ به‌ يكي‌ توجه‌ مي‌كرد، قطعاً با مخالفت‌ ديگري‌ روبرو مي‌شد(39).

شركت‌ ازبك‌ها و تركمن‌ها در اداره‌ خانات‌ خيوه‌ به‌ تركمن‌ها، لااقل‌ يكبار ديگر درسطحي‌ كم‌ فرصت‌ حكومت‌ داد(40) اما همين‌ (امر) مخصوصاً در خلال‌ جنگ‌هاي‌ازبك‌ - صفوي‌، در قرن‌ شانزدهم‌ و هفدهم‌ و در عمليات‌ جنگي‌ بر ضد خانات‌بخارا(41)، دردسر فراواني‌ براي‌ آنها آفريد. تركمن‌ها بهنگام‌ مبارزات‌ بر سرجانشيني‌ خان‌ هم‌، كه‌ معمولا بعد از مرگ‌ يك‌ خان‌ حادث‌ مي‌شد، متحمل‌ خسارات‌مي‌شدند، بخصوص‌ وقتي‌ كه‌ ابوالغازي‌ تدارك‌ خان‌ شدن‌ را مي‌ديد، دچار خسران‌گرديدند(42).

 

مهاجرت‌ تركمن‌هاي‌ تكه‌ از مانقيشلاق‌ به‌ آخال‌

تركمن‌هائي‌ كه‌ در منطقه‌ مانقيشلاق‌ و بالخان‌ها زندگي‌ مي‌كردند، از سايرتركمن‌ها كه‌ در خوارزم‌، خراسان‌ و استرآباد زندگي‌ مي‌كردند، كمتر در رنج‌ بودند،بعضي‌ اوقات‌، تركمن‌هاي‌ دو ناحيه‌ اخير از حملات‌ ايرانيان‌ شديداً آسيب‌مي‌ديدند(43). شبه‌ جزيره‌ مانقيشلاق‌ و بالخان‌ها، بدلايل‌ استراتژيكي‌ و نظامي‌، تاتجاوز قالموق‌هاي‌ استپ‌هاي‌ قزاق‌ در اوائل‌ قرن‌ هفدهم‌، دور از مسير سپاهيان‌تجاوزگر بود. از اين‌ رو تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌ در اينجا به‌ مدت‌ بيش‌ از ششصد سال‌در آرامش‌ نسبي‌ زندگي‌ كردند. به‌ گفته‌ ابوالغازي‌ اكثر تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌ از قبيله‌سالور بودند; تركمن‌هاي‌ يموت‌ و تكه‌ از آن‌ منشعب‌ شدند(44). به‌ مرور تركمن‌هاي‌تكه‌ به‌ منطقه‌ مانقيشلاق‌ تسلط بيشتري‌ يافتند و يموت‌ها به‌ منطقه‌ بين‌ بالخان‌هاو كوپت‌ داغ‌ و خيوه‌. اما تكه‌ها در معرض‌ تجاوز قالموق‌هاي‌ استپ‌هاي‌ قزاق‌ قرارگرفتند. آنها توسط قالموق‌ها دوبار در حدود 1639 و در 1700 از مانقيشلاق‌ بيرون‌رانده‌ شدند(45). در نتيجه‌ فشار قالموق‌ها، تكه‌ها كه‌ به‌ جنوب‌ رو آورده‌ بودند، بعد ازاخراج‌ بعضي‌ تركمن‌هاي‌ يموت‌ و يمره‌لي‌، منطقه‌ بين‌ بالخان‌ها و كوپت‌ داغ‌ را اشغال‌كردند(46). تركمن‌هاي‌ تكه‌ بعد از مستقر شدن‌ در اين‌ منطقه‌ با خان‌ خيوه‌ روابطدوستانه‌ برقرار كردند، اشخاص‌ گروگان‌ به‌ نشانه‌ وفاداري‌ فرستادند و به‌ او خراج‌پرداختند. به‌ گفته‌ گرودكوف‌، خان‌ خيوه‌ به‌ خان‌هاي‌ تكه‌ در صورت‌ تقاضايشان‌يارليق‌ (فرمان‌) مي‌فرستاد(47).

بر اثر فشار همين‌ قالموق‌ها بود كه‌ گروه‌ كوچكي‌ از تركمن‌هاي‌ مانقيشلاق‌بجاي‌ اينكه‌ بدنبال‌ ساير خويشان‌ خود به‌ بالخان‌ها بروند، بداخل‌  سرزمين‌ روسيه‌،حدود حاجي‌طرخان‌، مهاجرت‌ كردند و از مقامات‌ روسيه‌ تقاضا نمودند كه‌ آنها را به‌عنوان‌ تبعه‌ روسيه‌ بپذيرند(48). تقاضاي‌ آنها مورد قبول‌ روس‌ها قرار گرفت‌ و آنهااولين‌ تركمن‌هاي‌ تبعه‌ روسيه‌ شدند(49).

تركمن‌ها در صدد دوستي‌ با ايرانيان‌ هم‌ برآمدند، اما اين‌ امر دوام‌ نيافت‌. وقتي‌نادرشاه‌ در ايران‌ بقدرت‌ رسيد، رابطه‌ بين‌ قبايل‌ تركمن‌ و ايراني‌ها به‌ علت‌ رقابت‌ وسوء ظن‌ يكبار ديگر بدتر شد. چون‌ در اين‌ دوره‌ حوادث‌ بسياري‌ مربوط به‌ روابطايران‌ و تركمن‌ بوقوع‌ پيوست‌، بهتر است‌ در اين‌ باره‌ بيشتر صحبت‌ شود.

نادرشاه‌ خود تركمن‌ و از قبيله‌ افشار بود و در 1688 در دره‌گز نزديك‌ مرزتركمن‌ (تركمنستان‌ فعلي‌) بدنيا آمد(50). در آغاز دوره‌ حكومتش‌ با رهبران‌ نظيرخودش‌ كه‌ شهرهاي‌ خراسان‌ در كنترل‌ آنها بود، درگير شد، اولين‌ لشكر كشي‌اش‌ به‌نساو درون‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ در دست‌ قبايل‌ تركمن‌هاي‌ تكه‌، علي‌ايلي‌، يموت‌ وامرالي‌بود. نادر به‌ كمك‌ كردهاي‌ قوچان‌، تركمن‌ها را شكست‌ داد و آنها را مجبور به‌ اطاعت‌از خود كرد(51). اما وقتي‌ كه‌ او از رقيب‌ عمده‌اش‌ ملك‌ محمود حاكم‌ مشهد شكست‌خورد تركمن‌ها از او سرپيچي‌ كردند و با دشمن‌ او پيمان‌ بستند. نادر كه‌ از اين‌ عمل‌به‌ خشم‌ آمده‌ بود، با حمله‌ به‌ آنها دست‌ به‌ كشتار و غارت‌ آنها زد(52). اين‌ عمل‌نفرت‌ و سوء ظن‌ شديدي‌ بين‌ نادر و تركمن‌ها پديد آورد.

در سال‌ 1730، بعد از شكست‌ افغان‌ها و فتح‌ هرات‌، نادر طرح‌ وارد كردن‌ ضربه‌همزمان‌ ديگري‌ به‌ تركمن‌هاي‌ قبايل‌ يموت‌ و گوگلان‌ را ريخت‌(53). اما تركمن‌ها ازتدارك‌ او آگاهي‌ يافتند و در جهت‌ خيوه‌ عقب‌ نشستند. نادر به‌ خراساني‌ها دستورداد كه‌ هيچ‌ گونه‌ داد و ستد با تركمن‌ها نداشته‌ باشند(54). در سال‌ بعد در سال‌1732، تركمن‌ها به‌ سرزمين‌ خودشان‌ برگشتند و اطاعت‌ خودشان‌ را از نادرشاه‌ اعلام‌كردند. نادر از آنها خواست‌ يك‌ هزار جوان‌ در اختيار او بگذارند تا در جنگ‌ باعثماني‌ها در غرب‌ شركت‌ كنند. وقتي‌ آنها از برآورده‌ شدن‌ اين‌ درخواست‌ امتناع‌كردند، نادر ضربه‌ شديدي‌ بر آنها وارد كرد; عده‌ زيادي‌ از تركمن‌ها را كشت‌ و زنها رابه‌ بردگي‌ فروخت‌(55). آنهائي‌ را هم‌ كه‌ جان‌ سالم‌ بدر برده‌ بودند تا بالخان‌ها تعقيب‌كرد. در سال‌ 1-739 وقتي‌ نادر در هندوستان‌ بود- تركمن‌ها در يك‌ لشكركشي‌ازبك‌ها، تحت‌ فرماندهي‌ ايلبارس‌خان‌، خان‌ خيوه‌، بر ضد ايران‌ به‌ ازبك‌ها ملحق‌شدند و ناحيه‌ خراسان‌ را غارت‌ كردند(56). اين‌ دستاويزي‌ شد كه‌ نادرشاه‌ در سال‌بعد 1740 خانات‌ آسياي‌ ميانه‌ را فتح‌ كند. تركمن‌ها به‌ علت‌ كينه‌اي‌ كه‌ از ايراني‌ها ونادرشاه‌ داشتند، مخصوصاً هنگام‌ فتح‌ خيوه‌ سرسختانه‌ در برابر او مقاومت‌ كردند.اما باز هم‌ شكست‌ خوردند و به‌ سختي‌ تنبيه‌ گرديدند(57). در 1741 وقتي‌ نادر بعداز فتح‌ خيوه‌ وارد مانقيشلاق‌ شد، بعضي‌ از تركمن‌ها به‌ خاك‌ روسيه‌ گريختند و ازروس‌ها تقاضاي‌ حمايت‌ كردند(58).بعد از مراجعت‌ نادر به‌ ايران‌ روس‌ها نمايندگاني‌به‌ اين‌ تركمن‌ها فرستادند و از آنها خواستند، تبعه‌ روسيه‌ شوند. اما تركمن‌ها اين‌پيشنهاد را رد كردند(59). به‌ همين‌ جهت‌ در سالهاي‌ بعد روس‌ها درخواست‌هاي‌ اين‌گروه‌ كوچك‌ تركمن‌ را جدي‌ نگرفتند، چونكه‌ امتيازي‌ براي‌ آنها نداشت‌.

وقتي‌ نادر شاه‌ در سال‌ 1747 كشته‌ شد، جاي‌ شگفتي‌ نبود كه‌ تركمن‌ها اولين‌قيام‌ كنندگان‌ بر ضد دولت‌ ايران‌ شوند. تجاوز ايران‌ برضد تركمن‌ها آنچنان‌ بيرحمانه‌بود كه‌ تركمن‌ها تلفات‌ بسيار زياد دادند. بازتاب‌ اين‌ حوادث‌ دردناك‌ را مي‌توان‌ به‌آساني‌ در شعر تركمن‌ مشاهده‌ كرد. مختومقلي‌ شاعر ملي‌ تركمن‌ها كه‌ در آن‌ عصرمي‌زيست‌ و خود دوبار در ايران‌ اسير بود، آلام‌ وارده‌ به‌ تركمن‌ها از سوي‌ قزلباش‌هاي‌ايران‌ را توصيف‌ كرده‌، (خطاب‌ به‌ نادرشاه‌) چنين‌ سروده‌:

تو كشور من‌ و گلزارش‌ را ويران‌ كردي‌ كشور زيباي‌ مرا غرق‌ خون‌ كردي‌

و ادامه‌ مي‌دهد:

تو مرا از پدر، مادر و برادر جدا كردي‌و كل‌ دنيا را برايم‌، اي‌ فتاح‌ تيره‌ كردي‌

واضح‌ است‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از قبايل‌ تركمن‌ مايل‌ نبود هيچ‌ گونه‌ حاكميت‌ ايران‌ رابر كشور خود بپذيرد. آنها هرگز نمي‌خواستند تابعيت‌ روسيه‌ را هم‌ قبول‌ كنند. دليل‌دادخواهي‌ آنها واضح‌ بود، آنها نيازمند ياري‌ موقت‌ كشوري‌ نيرومند بر ضد تهاجم‌پي‌درپي‌ دشمنانشان‌ بودند. با اينهمه‌ در سال‌ 1763 روس‌ها با دلگرمي‌ از دادخواهي‌پيشين‌ تركمن‌ها، كم‌كم‌ افزايش‌ نفوذ و بازرگانيشان‌ در ناحيه‌ مانقيشلاق‌ را با ايجادمركز تجارتي‌، همراه‌ استحكامات‌ نظامي‌ در خاك‌ تركمن‌ها، مورد توجه‌ قرار دادند.اما روس‌ها مجبور شدند اجراي‌ اين‌ برنامه‌ را به‌ تأخير اندازند، زيرا تركمن‌ها فكرايجاد قلعه‌ نظامي‌ روس‌ها را در كشورشان‌ رد كردند(63).

تركمن‌ها در ربع‌ چهارم‌ قرن‌ هجدهم‌ توانستند بخوبي‌ نيرو بگيرند. اما در اواخرهمان‌ قرن‌ وقتي‌ سلسله‌ قاجاريه‌ كه‌ تازه‌ در ايران‌ بقدرت‌ رسيده‌ بود، تعقيب‌ سياست‌خصمانه‌ را بر ضد تركمن‌ها شروع‌ كرد، دشمني‌ ديرينه‌ بين‌ ايراني‌ها و تركمن‌ها باشدت‌ زياد از سر گرفته‌ شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيرنويس‌ها:

1. The name of Oghuz comes from the mythical ancestor of the Oghuz,Oguz-Khan; bang, W.and Arat, R.R., Ouz Kagan Destani, Istanbul,1936,PP.615-.

2. Orkun, H.N., Eski Türk yazitlari (Old Turkish Insciptions), Istanbul, 1940,III, P.61. The inscriptions written in the names of Kultekin-Khan in 732, Bilge-Khan 735, and the Vesir Tonyukuk 725 A.D. The inscriptions have beentranslated and interpreted by many scholars, notably V.V.Radlov,P.M.Melioransky, and V.Thomsen.

3. "Doquz-Ogشuz budun kentu budunum erti", Orkun, I., p.48; Thomsen, V.,Inscriptions de L,Orkhun dechiffrees, Helsingfors, 1896, p.124.

4. Orkun, I.,pp. 62-64; Thomesn, pp.12412-6.

5. Barthold, V.,Four studies on the History of Central Asia, Leiden,1962,III,p.83.

6. Another reason was that, at the end of the Turkish Empire, the heavychinese pressure pushed the Oghuz westwards.

7. Mahmud Kashghari, Divanu Lugat it-Türk, Ed.by K.Rifat, Istanbul, 133335-(19141-6), Turkish trans. by B.Atalay, Ankara, 19394-1, Vol.III, p.304;Rashid al-din, Jami at-tavarikh, Tarih-i Turkan u Oghuz v-hikayat-i chihangiri(a part of Vol.II), Turkish trans. Oguz Destani, by A.Z.V.Togan, Istanbul,1972, pp.505-2; Abul-Ghazi, Secere-i Terakime (The Genelogy of theTurkmens), Ed.and trans. into Russian by A.N.Kononov, Moscow, 1958,pp.303-2, Russian trans., pp.505-2; umanovich, p.72; Sumer, F.,Oguzlar.(Turkmenler). Ankara, 1967, pp.1081-09. The Oghuz tribes were:Kayi, Bayat, Alka-evli, Kara-evli, Yazir, Doger, Dodurga, Yaparli, Avshar,Kizik, Begdili, Karkin, Bayundur, Bichene, chavindir, chebni, salor, Eymur,Alayundlu, Uregir, Bugduz, and Yiva.

8. Barthold, V., Turkestan Down to the Mongol Invasion, Third ed., London,1968, pp.22425-6.

9. Ibid.

10. Barthold, V.,Four Studies... III, p.77; Kasghari, III, pp.3043-07.

11. Kashghari, III, pp.3043-07; Rashid al-din, p.26; Nesri, M., Channuma,(T.T.K.), Ankara, 1949, pp.161-7; Minorsky, V., Hudud ul-alem (The Regionsof the World, GMNS), London, 1937, Notes, p.311; Kafesoglu, I., Turkmenadi, manasi ve mahiyeti, Jean deny armagani (Melanges Jean Deny) ed.Janos Eckmann, Agah S.Levend, M.Mansuroglu, Ankara, 1958, pp12-113-3.

12. Al-Biruni says "When an Oghuz adopts Islam; when an Oghuz becomesMuslim, they (Muslims) call him Turkmen and consider him as one of them",Kitab al cumahir, Ed. by Krenkov, F., Haidarabad, 1374 (1955), p.205.

13. Barthold, III, p.79; A.Z.W., Bugünkü Türkili (Türkistan) ve yakin Tarihi,Istanbul, 19424-7, p.74.

14. The Seljuk dynasty arose from the Qinik, one of the branches of the Kayitribe of the Oghuz. Kashghari, I. p.55; I.p.55; Barthold, III, p.1101-13.

15. Barthold, III, p.91.

16. Orkun, I.p.35.

17. Barthold, III, p.92.

18. Ibid Kashghari, I, P. 58.

19. At that time, Seljuk held the title of Su-Bashi (Chief of the Army).Kashghari, I, P. 397.

20. Barthold, III, p. 100.

21. The travellers, geographers and historians of tenth and eleventhcenturies, give ample information on the wealth of the people of Central Asia.When Ibn Fadlan visited the country of the Oghuz, they gave him theimpressin of being a wealthy people, owning huge flocks of sheep. Therewere very rich men who owned as many as one hundred thousand sheep.Barthold, p. 96.

22. Marvazi, Tabyi ul-hayvan, ed. by Minorsky, Marvazi on china, Turks andIndia, London, 1942, pp. 182-0, notes, pp. 1021-03.

23. Kurat, A.N., Peµenek Tarihi, Istanbul, 1937, pp. 334-0.

24. Barthold, p. 83. Also see "The Uighur Empire (744-840)" by Mackerras,C., Australian National University, 1968.

25. Barthold, Turkestan, pp. 25425-5.

26. Ibid, pp. 2712-75.

27. Barthold, p. 298.

28. Ibid, p. 303.

29. Turan, O., Selµuklar Tarihi ve Türk-Islam Medeniyeti, Ankara, 1965,p. 88.

30. Barthold, p. 314.

31. Abul-Ghazi, The Genelogy of the Turkmens, ed. by A.N. Kononov,Moscow and Leningrad, 1958, p. 64.

32. Sumer, Oguzlar, pp. 96-97.

33. Koymen, M., Büyük Selµuklu Imparatorlugژunda Oguz Isyani, Dil veTarih-Cogژrafya Fakultesi Dergisi, V. 2 (1947), pp. 1591-73. Ankara; Karpov,G.I., Turkmeny. (Materialy k istorii Turkmenskikh plemen),Turkmenovedenie, No. I, Ashkhabad, 1927, p. 35.

34. Kafesoglu, I., Selµuklular. Islam Andisklopedisi, Letter S. p. 369.

35. Turan, pp. 2142-16; Togan, A.Z.V., Umumi Türk Tarihine GirIş. Istanbul,1946, pp. 24024-6.

36. Vambery, A., History of Bukhara, London, 1893, pp. 2492-63; Howorth,H.H., History of the Mongols, London, 1880, 2, ii. pp. 691-712.

37. The hatred between the Sunnites and Shiites and its effect will bediscussed later.

38. Howorth, 2, ii, pp. 876-877; Barthold, Four studies ...,III, p.136.

39. Abul-Ghazi, A General History of the Turks, Moguls and Tatars, EnglishTrans. London, 1730, II, p. 431.

40. Howorth, 2, ii, pp. 897-98.

41. Ibid; Barthold, p. 144. In 1600, Shah Abbas of Persia transferred morethan 10,000 kurdish families from the south-western border of his country tothe Perso-Turkmen border in Khorasan in order to sterngthen his defenceagainst the Uzbeks and the Turkmens as the persians were unable to defendthemseles. Curzon, G.N., Persia and the persian Question, I, London, 1892,p. 98.

42. Abul-Ghazi, I., pp. 34234-8. During the reign of Isfandiyar Khan theTurkmens were the dominant power in the Khante of Khiva, some of theUzbeks were driven out of Khivan territory into bukhara and Abul Ghazi wasexiled to Persia. When Abul Ghazi returned from Persia and became Khan,his revenge on the Turkmens, which he achieved with the help of the angeryUzbeks was disastrous for the former. (see pp. 3593-62).

43. Howorth, pp.708-713; Barthold, pp.142; Istoriia Turkmenskoi SSR, I,pp.70-72.

44. Abul Ghazi, The Genealogy..., p.72; Vambery, p.325; Tumanovich, O.,Turkmenistan i Turkmeny. Materialyk vzucheniiv istorii i etografii.,Ashkhabad, 1926, p.84.

54. Abul Ghazi, A General History of the Turks, Moguls and Tatars, I, p.355.

46. The Expulsion of the Yamuts from kopet-dagh area by the Tekes createda long-standing quarrel and rivalry between them. These quarrels and feudsBetween the two powerful Turkmen tribes were one of the main reasons fortheir disunity which led them to a bitter end in the second part of thenineteenth century.

47. Grodekov, I. p.37.

48. Russko-Turkmenskie Otnosheniia v XVII-XIX vv. (Do prisoedineniiaTurkmenii k Rossii), Sbornik arkhivnikh, Akademiia Nauk TurksmenskoiSSR, Ashkhabad, 1963, p.7; Rossiia i Turkmeniia v XIX veke. K.vkhodzhdeniiv Turkmenii v sostav Rossii. Turkmenskiy Filial Akademii Nauk,Ashkhabad, 1946, I, p.8; Karryev, A., XIX asyryn ortasynda chenli Russiiabilen ortasia Khanlyklary ve Turkmenler arasع‌nda bolan aragatnashyklar.Soviet Edebiyati, No.2, Ashkhabad, 1949, p.70. None of the Russian sourcesgive the name of this Turkmen tribe when accepted the Russian authority.

49. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.26.

50. Malcolm, J., The History of persia, London, 1815, II, p.47; Sykes, P., AHistory of persia, London, 1921, II, p.248; Barthold, Four Studies..., III, p.160.

51. Annanepesov, M. and Khatibi, S., Svedeniia o Turkmenakh iTurkmenistane pervoi treti XVIII stoletiia v sochinenii Mukhammed Kazima.Izvestiia Akademiia Nauk SSR, Seriia Obshestvennykh Nauk, No. 1,Ashkhabad, 1964, pp.252-7.

52. Ibid, pp.262-7; Barthold, Four Studies..., III, p.161.

53. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii. Iranskie, Bukharskie i Khivinskieistochniki, XVI-XIX vv., Moscow, 1938, II, pp.13113-3; Annanepesov andKhatibi, pp.262-7.

54. Annanepesov and Khatibi, p.31.

55. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, pp.13513-6; Barthold, III, p.163.

56. Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, p.139, 1591-61; Barthold, III,p.164.

57.  Materialy po istorii Turkmen i Turkmenii, pp.14014-6; Barthold, III,pp.1601-64; Karryev, A., Nasonov, A.N., Moshkova, V.G. and Yakubovskii,A.Yu., Ocherki iz istorii Turkmenskogo naroda i Turkmenistana v VIII-XIX vv.,Akademii Nauk Turkmenskoi SSR, Institut Istorii, Arkheologii i Etnografii,Ashkhabad, 1954, pp.24625-5.

58. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.63; Michell, R., "The Russians inAkhal", p.3, F.O.65/1150.

59. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, p.65; Razumovskaia, V. (Ed.), Izistorii snosheniia Rossiis Turkmenami v XVIII v., Krasnyi Arkhive, XCIII,Moscow, 1939, p.219.

60. Klassiki Turmenskie poezii, Moscow, 1955,p.5.

61. Batuirov, Sh.B. (Ed.), Makhtum kulu, Yubileinyi sbornik, posviashenyi225-letiiu so dnia rojdeniia velikogo Turkmenskogo poeta. IzdatelstvoAkademiia Nauk Turkmenskoi SSR, Ashkhabad, 1961, p.273.

62. Ibid, p.110. By Fetakh he means Nadir Shah.

63. Russko-Turkmenskie Otnosheniia, pp.951-00 and 1021-04

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:23  توسط بیژن آزاد  | 






پژوهش‌هاي معاصران در زبان آذربايجان*

دكتر حسين‌قلي كاتبي

از ابتداي قرن چهاردهم هجري شمسي يعني در مدت شصت و اند سال اخير راجع به زبان آذربايجان پژوهش‌هايي از طرف نويسندگان ايراني و ايران‌شناسان انجام گرفته است... اين پژوهش‌ها يا بحث و بررسي تك موضوعي Monographie است و تنها در مورد زبان آذربايجان صورت پذيرفته، يا چند موضوعي Polygraphie و در كنار مباحث تاريخي يا فرهنگي و ادبي و مدني، بحثي نيز از اين زبان انجام گرفته است.

تحقيقات انجام شده بيشتر مدلل و مستند Documentaire و مقرون به سنجش و تحليلي Analytique و كمتر حماسي و خطابي است.

از آن جايي كه شناساندن پژوهش‌ها و پژوهنده‌ها و نماياندن ارزش و ميزان كار و چگونگي ديدها و برداشت‌هاي آن‌ها سخن را چنان به درازا مي‌كشانيد كه چيزي در حد فرع مزيد بر اصل مي‌شد، لذا به ذكر عناوين و مختصري در معرفي كتاب پرداختيم...

ما در اين بررسي مختصر كوشش كرديم جنبه‌ي تاريخي نوشته‌ها را مراعات كنيم. اينك فهرستي از اين پژوهش‌ها:



ايرانشهر: اين كتاب را كه جغرافياي تاريخي ايران و از آن جمله آذربايجان است پروفسور و ماركوارت J.Marquart ايران‌شناس فقيد آلماني در 1901 م. (مطابق 1380 خ) در برلن چاپ كرده و اعلام جغرافيايي ايران را ريشه‌يابي نموده و درباره‌ي زبان آذربايجان تصريح كرده كه: « زبان حقيقي پهلوي، زبان آذربايجان است كه زبان اشكانيان بوده است.»

دانشمند ايران‌شناس مقارن انتخاب كلمه‌ي آذربايجان از سوي حزب مساوات پان توركيست قفقازيه (1918 م.) براي نامگذاري دولت جديد داغستان و شروان (آران)، سخن‌راني انتقادي مبتني بر اصول جغرافياي تاريخي و قواعد ژئوپوليتيك ايراد كرد كه در مراكز علمي ـ اجتماعي انعكاس مطلوب يافت و در مطبوعات و از آن جمله در مجله‌ي ايرانشهر1 به چاپ رسيد.



آذري: آذري يا زبان باستان آذربايگان را دانشمند آذربايجاني احمد كسروي، تاليف و در 1304 خ. چاپ كرد كه در آن زمان بهترين، سودمندترين و علمي‌ترين بررسي درباره‌ي زبان آذربايجان پس از استيلاي تازيان تلقي گرديد. اين كتاب، از طرف مراكز زبان شناسي و شخصيت‌هاي علمي مورد توجه و تقدير قرار گرفت و سرمشقي براي پژوهش‌ در اين زمينه گرديد...



ايران باستان: تاليف بسيار ارزشمند حسن پيرنيا (مشيرالدوله) در تاريخ باستاني ايران مشتمل بر سه جلد كه اول آن در سال 1311 شمسي چاپ شد. مولف دانشمند اين كتاب در فصل تاريخ ماد از مذهب مادي، تمدن مادي، زبان مادري، كتيبه‌هاي مادي‌و ساير اسناد و آثار فرهنگي و مدني ماد باستان سخن رانده و خيلي از مجهولات و مبهمات را روشن گردانيده است. پيرنيا با استناجات فاضلانه به نظريات ايران شناساني مانند نولدكه، دارمستتر، و هرتسفلد درباره‌ي زبان باستاني ماد و جاي آن در گروه زبان‌هاي آريايي اشاره كرده است. مختصر اين كتاب قبلا به نام « ايران باستاني» در سال 1306 به چاپ رسيده است.

زبان تبريزي: مقاله‌ي « زبان تبريزي» از رشحات قلم استاد سيد محمد محيط طباطبايي نويسنده‌ي دانشمند است كه در سال 1317 شمسي در مجله‌ي تعليم و تربيت چاپ شده...



آذربايجان و وحدت ملي ايران: رساله‌اي است از ]دكتر حسين‌قلي كاتبي[ در زمينه‌ي عناصر مليت ايراني آذربايجان از وحدت تاريخي و زباني و آداب و عادات و ادبيات و آثار فكري و احساسات و آرمان ملي كه نويسنده آن را در شهريور ماه 1321 خورشيدي در تبريز چاپ كرده و در بررسي عنصر زبان، تاريخچه‌اي از پيشينه‌ي زبان باستاني آذربايجان و لهجه‌ي آذري به قلم آورده...2



سندي درباره‌ي زبان آذري: مقاله‌اي است به قلم مرحوم‌عباس اقبال، نويسنده‌ي دانشمند و مورخ‌گرانمايه (1275 تا1334Ú . ش) كه در شماره‌ي سوم سال دوم مجله‌ي يادگار كه به مديري و سردبيري خود وي از سال 1324 در تهران انتشار يافته چاپ شده است.



زبان تركي در آذربايجان: نوشته‌ي محقق زنده ياد عباس اقبال، كه آن نيز در سال 1325 Ú . ش. در شماره‌ي سوم مجله‌ي يادگار چاپ گرديده.



زبان قديم آذربايجان: تاليف دكتر منوچهر مرتضوي كه جزء مجموعه‌ي انتشارات ادبي و تاريخي موقوفات دكتر محمود افشار يزدي به شماره‌ي 12 در سال 1360 چاپ شده .



گويش كرينگان: گويش كرينگان (تاتي) تاليف يحيي ذكاء نويسنده و پژوهشگر دانشمند است كه در 1332 ش. در تهران چاپ و منتشر شده.



تاتي و هرزني: اين كتاب در 160 صفحه به قطع وزيري تاليف زنده ياد عبدالعلي كارنگ نويسنده‌ي دانشمند آذربايجاني است كه در سال 1332 شمسي در تبريز به چاپ رسيده است.



زبان كنوني آذربايجان: اين كتاب را دكتر ماهيار نوابي استاد دانشگاه آذرآبادگان در سال 1333 در 145 صفحه در تبريز تاليف و چاپ كرده است.



زبان‌ها و لهجه‌هاي ايراني: مقاله‌ي سودمند و ارزنده‌اي است درباره‌ي گروه زبان‌هاي ايران ولهجه‌هاي گوناگون آن كه دكتر احسان يارشاطر نوشته ودر شماره‌هاي 1 و 2 سال پنجم مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات دانشگاه تهران چاپ كرده است. قهري است كه بخشي از آن درباره‌ي زبان آذربايجان و لهجه‌ي آذري است.

بيست واژه‌ي آذري: سخنراني فاضلانه‌اي درباره‌ي واژه‌هاي آذري در حواشي نسخه‌ي خطي كتاب البلغه است كه استاد فقيد مجتبي مينوي در ششمين كنگره‌ي تحقيقات ايراني ايراد كرده است.



يك سند تاريخي از گويش آذري تبريز: نوشته‌اي از دكتر محمد مقدم كه در شماره‌ي 10 ايران كوده چاپ شده است.



خلخالي يك لهجه‌ي آذري: گزارشي است در 13 صفحه، نوشته‌ي شادروان عبدالعلي كارنگ كه در 1334 در تبريز منتشر شده، اين گزارش مربوط به زبان تاتي يا خلخالي مصطلح در روستاي لجل مي‌باشد.



تاريخ ماد: كتاب مفصل و معتبر تاريخ ماد تاليف ا.م. دياكونوف زبان‌شناس، باستان‌شناس و خاورشناس معاصر شوروي را كه سرگذشت اجتماعي، سياسي،‌ فرهنگي، مدني و ساير ويژگي‌هاي قوم و دولت ماد، و امپراتوري مادي پس از پيروزي بر آشور و از ميان برداشتن آن دولت ستمگر است، مي‌توان از منابع زبان و خط مادي نيز دانست. بررسي تحليلي و تطبيقي كه مولف درباره‌ي واژه‌ها و ساير عناصر زباني ماد انجام داده، به اين نتيجه رسيده كه زبان مادي يك شاخه از گروه زبان‌هاي ايراني بوده و با آن‌ها پيوستگي و هم‌ريشگي داشته است.



گويش گلين‌قيه: مرحوم عبدالعلي كارنگ در كتاب تاتي و هرزني نوشته است كه: « قريه‌ي هرزن رو به ويراني رفته و اكنون جز خانواري چند در آن باقي نمانده و غالب ساكنان آن به قراء مجاور و مخصوصا به قريه‌ي بالنسبه جديد البنايي به نام گلين قيه3 مهاجرت نموده‌اند. اهالي قريه‌ي هرزن و گلين‌قيه... به لهجه‌ي مخصوصي سخن مي‌گويند كه به قول خود آنان كوهورزاني‌لو و بنا به معروف زبان هرزندي ناميده مي‌شود. اين كتاب در 44 صفحه در تهران به سال 1336 خورشيدي در فرهنگ ايران زمين چاپ شده.

تاكنون درباره‌ي گويش هرزني (هر زندي) احمد كسروي، عبدالعلي كارنگ، يحيي ذكاء، دكتر صادق‌كيا و دكتر منوچهر مرتضوي، پژوهش‌هاي سودمندي انجام داده‌اند و به نظر پژوهشگران لهجه‌ي اصلي آذري همين گويش هرزني است.



خوئيني يكي از لهجه‌هاي آذري: خوئين روستايي در 60 كيلومتري جنوب غربي زنجان و كنار يكي از شعب رودخانه قزل‌اوزن (سفيد رود) است. در اين روستا لهجه‌اي از آذري متداول است. دكتر منوچهر ستوده از پژوهندگان فاضل معاصر، واژه‌نامه‌اي شامل لغات عمومي، نام‌هاي اعضاء و قسمت‌هاي بدن، اسامي رستني‌ها، افعال و اعداد براي اين گويش ترتيب داده و با يك ترانه به لهجه‌ي خوئيني در جلد ششم فرهنگ ايران زمين سال 1337 خورشيدي به چاپ رسانده است.



فهلويات آذري: نويسنده‌ي دانشمند و اديب و شاعر ارجمند محمد امين اديب طوسي، بررسي در زبان آذربايجان و لهجه‌هاي محلي را از سال 1317 با انتشار مقالاتي در مجله‌ي ماهتاب، كه دارنده و مدير آن مرحوم جواد ناطق از پيشگامان صدر مشروطه در آذربايجان بود آغاز كرد. پس از فترتي كه چندين سال دوام داشت، آثاري از آن مرحوم در مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز انتشار مي‌يابد. اينك آن‌ها را به اختصار معرفي مي‌كنيم:

فهلويات زبان آذري در قرن هشتم و نهم در شماره‌ي چهارم سال هفتم مجله‌ي مزبور، 1334 Ú . ش.

نمونه‌اي از فهلويات قزوين ، زنحان و تبريز در قرن هفتم. شماره‌ي دوم سال هفتم نشريه‌ي مذكور، 1334 Ú . ش.

فهلويات مغربي تبريزي شماره‌ي دوم سال هشتم مجله‌ي مزبور، 1335 Ú . ش.

فهلويات زبان آذري در قرن هشتم و نهم. شماره‌ي چهارم سال هفتم مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز.1334 Ú . ش.

فهلويات ماما عصمت و كشفي. مندرج در مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز، شماره‌ي سوم شال هشتم. 1335.

آثار موجود از زبان آذري: شماره‌ي 4 سال نهم، 1336 Ú . ش.

نمونه‌اي چند از لغت آذري: شماره‌ي 4 سال نهم نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات دانشگاه تبريز، 1336.



زبان مردم تبريز: اين مقاله مربوط به گويش مردم تبريز در سده‌هاي دهم و يازدهم هجري است كه آن را استاد دكتر ماهيار نوابي نوشته ودر شماره‌ي سوم و چهارم سال نهم نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز، 1336 چاپ شده است.



آذربايجان و نهضت ادبي: تاليف دكتر جمال‌الدين فقيه، چاپ آذرماه 1346 خورشيدي كه در آن از زبان مادي، زبان پهلوي، لهجه‌ي پارسي دري، و زبان تركان و مغولان در آذربايجان، ...با نمونه‌هايي از نيم‌زبان آذري به تفصيل سخن گفته است.



نظري به تاريخ آذربايجان: اين كتاب را در 988 صفحه استاد دكتر جواد مشكور مورخ چيره دست معاصر تاليف كرده كه به سال 1349 در تبريز چاپ شده است.



گويش آذري: (متن و ترجمه و واژه‌نامه‌ي رساله‌ي روحي انارجاني): اين كتاب 189 صفحه‌اي كه بر روي جلد آن نوشته شده پژوهشي از رحيم رضازاده‌ي ملك، از انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان است كه در 1352 خ. چاپ شده است.



آذريگان ( آگاهي‌هايي درباره‌ي گويش آذري): نوشته‌ي استاد دانشمند دكتر صادق‌كيا كه در سال 1354 خورشيدي در تهران چاپ شده است. در اهميت اين كتاب به عنوان يك منبع مورد اعتماد همين بس كه استاد، آن را با بررسي منابع معتبر قديمي و تطبيق و تلفيق آن‌ها فراهم آورده و دشواري‌هاي واژه‌ها را باز نموده است.



دو نمونه از زبان مردم تبريز: اين دو نمونه متعلق به سده‌هاي هفتم و هشتم هجري است كه درباره‌ي آن‌ها دكتر رشيد عيوضي استاد دانشگاه تبريز مقاله‌اي در كتاب « چهره‌ي آذرآبادگان در آئينه‌ي تاريخ ايران» به سال 1353 خورشيدي نوشته است.

در اين كتاب، مجموعا سيزده مقاله‌ي تحقيقي متناسب با عنوان آن چاپ شده، كه از جمله‌ي آن‌ها « زبان آذربايجان» نوشته‌ي دكتر منوچهر مرتضوي و « سابقه‌ي زبان دري در آذربايجان» به قلم دكتر غلامحسين مرزآبادي است.



دقيقي، زبان دري و لهجه‌ي آذري: طبق نوشته‌ي دكتر منوچهر مرتضوي در كتاب « زبان ديرين آذربايجان» در شماره‌ي چهارم سال يازدهم مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي (مشهد)، زمستان سال 1354 كه به يادگار مجلس بزرگداشت دقيقي طوسي انتشار يافته، مقاله‌اي از دكتر جلال متيني با عنوان « دقيقي، زبان دري و لهجه‌ي آذري» چاپ شده بود، متضمن بررسي تفاوت‌هاي موجود در زبان دري و لهجه‌ي آذري در قرن پنجم هجري و ارائه نوع مشكلات قطران تبريزي در ديوان دقيقي براساس ابيات مستشهد از اشعار دقيقي در كتاب لغت فرس اسدي طوسي و حدود اختلاف و اشتراك فارسي دري و آذي در آن روزگار در چارچوب مواد مذكور.



زبان آذربايجان وحدت ملي ايران: اين كتاب حاوي دو بخش عمده‌ي اصلي: « زبان قديم آذربايجان (آذري) و » « سخني درباره‌ي زبان‌هاي محلي ايران» آميخته با بحث انديشمندانه درباره‌ي وحدت ملي ايران و آذربايجان است كه آن را مهندس ناصح ناطق قبلا در 33 صفحه و سپس در 115 صفحه با قلم توانا و روان و آگاهي‌هاي فراوان به رشته‌ي تحرير كشيده است.4



زبان ديرين آذربايجان: پژوهش‌ و نگارش استاد دكتر منوچهر مرتضوي، چاپ تهران، 1360 در سه بخش بدين‌قرار: 5

1
ـ آثار و اسناد مربوط به زبان ديرين آذربايجان.

2
ـ منابع و مآخذ مربوط به زبان آذربايجان.

3
ـ زبان هرزني.



آذربايجان و آران: تاليف دكتر عنايت‌الله رضا، مترجم و نويسنده و پژوهشگر معروف معاصر، اين كتاب در سال 1360 خورشيدي، در 227 صفحه در تهران به چاپ رسيده است.

تار و پود كتاب آذربايجان و آران « احساس ملي» و « منطق علمي» است كه از دو مسير به يك هدف رسيده‌اند.

مولف دانشمند كتاب با احاطه‌اي كه در منابع بررسي از فارسي و عربي و تركي و روسي و آنسيكلوپدي شوروي و پژوهش‌هاي ايران‌شناسان و قدرت تحليل و استنتاج حقايق را داشته، توانسته نوشته‌اي در حد اعلاي داوري علمي و تاريخي مستند چاپ و منتشر كند.



فرهنگ تاتي و تالشي: مولف علي عبدلي از پژوهشگران معاصر، چاپ تهران، 1363 خورشيدي. اين كتاب پيش‌گفتاري در مورد زبان تاتي و سرزمين‌هاي تات‌نشين در ايران و شوروي و تفاوت‌هاي ميان لهجه‌هاي تاتي، و توضيحاتي درباره‌ي زبان تالشي و ريشه‌ي هر يك از دو لهجه‌ با جدولي در مقايسه‌ي تعدادي از واژه‌هاي تاتي و تالشي با زبان‌هاي پهلوي و فارسي دارد كه در 12 صفحه نوشته شده. چون هدف مولف تدوين « واژه‌نامه‌ي تاتي و تالشي» بوده به اين مهم پرداخته و در آن توفيق در خور تدقير يافته است.

نقل از: نام‌واره‌ي دكتر محمود افشار يزدي ـ جلد دوم ـ تهران 1365




*
قسمت آخر از مقاله‌ي مفصل يكصد صفحه‌اي نويسنده است، علاقه‌مندان به آن مجموعه مراجعه فرمايند.

1
ـ اين مجله تحت نظر و سردبيري مرحوم حسن كاظم‌زاده ايرانشهر از نويسندگان وطنخواه و ايران‌دوست آذربايجان از 1922 ميلادي (1302 خ.) چهار سال در برلن انتشار داشت.

2
ـ چون اصل كتاب در 43 سال پيش انتشار يافته و همان سال انتشار ناياب شده براي آگاهي بيشتر به سرمقالاه‌ي شماره‌ي 6 و 7 (مهر و آبان 1359) سال ششم مجله‌ي اينده و گفتار هشتاد و ششم جلد سوم افغان‌نامه (چاپ 1361) زير عنوان آذربايجان و وحدت ملي ايران مراجعه شود.

3
ـ با همين املا در حاشيه‌ي توضيح داده كه به معني (تخته سنگ فرود آينده) است، ‌اما در تداول عامه گلين‌قبه به كار مي‌رود.

4
ـ چاپ تهران، شماره‌ي 11 از مجموعه‌ي انتشارات ادبي و تاريخي موقوفات دكتر محمود افشار، سال 1358 خورشيدي.

5
ـ اين كتاب به شماره‌ي 12 جزء مجموعه‌ي انتشارات موقوفات دكتر محمود افشار به سال 1360 در تهران چاپ شده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 10:38  توسط بیژن آزاد  | 

Print


IranWSIS.org

جهاني شدن، فرهنگ و « بازار پيام»

۳۰ دسامبر ۱۸۹۹ - شنبه ۹ دی ۱۲۷۸

چکيده
تا قبل از جهاني شدن، براي تبيين رابطه فرهنگ و رسانه ها، از اصطلاح قديمي امپرياليسم فرهنگي (Cultural Imperialism) استفاده مي شد. اما به تدريج اصطلاحات جديدي چون، آمريکايي شدن (Americanization)، بي مليت شدن (Denationalization) حاشيه ـ مرکزشدن (periphery ـ center)، جهان ـ منطقه اي شدن (Glocalization) و دچار تهاجم فرهنگي شدن(Cultural Invasion) وارد ادبيات ارتباطات شد. اما به نظر نمي رسد که هيچ يک از اين واژه ها بطور کامل، نماينده آنچه در حال وقوع است نمي باشد.
شواهد حاکي از آن است که تحولات آينده جهاني شدن سبب خواهد شد که ارتباط جمعی (Mass Media) جای خود را ارتباط گران متعدد (Numerous Communicator) و ارتباط گیران متعدد (Numerous Communicatee) بدهد.. نمونه اوليه اين پديده را مي توان از هم اکنون در سايت ها (site)، چت روم ها (chat room) و وبلاگ ها (weblog) در سطح جهان و بکارگيري دوربين هاي رقومي (DV) در صنعت سینما، بویژه در برخي از کشورهاي آفريقايي براي توليد فيلم هاي سينمايي ديد.
مقاله کوشش خواهد کرد که نشان دهد تبديل رسانه هاي انبوه، به به ارتباط گران و ارتباط گیران متعدد مشابه نظامي خواهد بود که در سپهر بازارهای سنتی مشرق زمین وجود داشت ، سپهری که مي توان آن را «بازار جهاني پيام» (Global Message Bazaar) ناميد. مهمترين خصلت اين بازار، شکل گيري بزرگترين تکثر رسانه اي در طول تاريخ است. اين امر سبب خواهد شد که گيرندگان پيام از حالت توده (Mass) کاملاً خارج و از هرنوع يکپارچگي ديگر نيز دور شده و با حفظ فرديت، هرلحظه داراي مجموعه اي از خصلت هاي مشترک با برخي اقليت ها و يا اکثريت هاي مختلفي خواهند بود که در آن لحظه، خود را در معرض فرستنده اي خاص قرار داده اند. به اين ترتيب هر فرد، خصلتي خواهد داشت مشابه يک شيشه رنگي مستقل که هر لحظه، قسمت هايي از او، در اثر اشتراک با شيشه اي ديگر، رنگ جديدي به خود خواهد گرفت. بنابراین ضمن آنکه عضوی از جامعه است، خواهد توانست به صورتی مستقل، خود را در آن تکثر رسانه اي قرار داده و گزینشگر تولیدات ارتباط گران متناسب با رنگ آن لحظه خود قرار دهد. مقاله ضمن ارائه مدلی از بازار جهانی پیام، بر این نکته تأکید می کند که در آینده، ارتباط گران متعدد مجبور خواهند بود که تکثر رسانه ای خود را بر اساس نیازهای ارتباط گیران متعدد تنظیم کنند.

مقدمه
اگر تاکنون، از رسانه هاي انبوه (Mass Media) صحبت مي شد، اکنون در شرايط جهاني شدن، به سويي مي رويم که مي توان به جاي رسانه هاي انبوه (Mass Media) از ارتباط گران انبوه (Mass Communicator) سخن گفت.
تا قبل از آغاز جهاني شدن، رسانه ها با انبوهي مخاطب و در يک شرايط تقريبا”" "ارتباط يکسويه" قرار داشتند. در حالي که در آينده اي نزديک، هر کدام از مخاطبان سابق، مي توانند ارتباط گراني باشند که بنا به ميل، امکانات و توانايي هاي خود، سهمي از هر دو نقش "گيرنده" و " فرستنده " را ايفا کنند. حال اگر به رابطه اطلاعات و فرهنگ توجه کنيم، مي توان جايگاه فرهنگ در جهاني شدن را دقيق تر تبيين کرد.
کليفوردگيرتز(C. Geerts) در تعريف فرهنگ مي گويد: « فرهنگ در جوهره خود، اطلاعاتي است که گروهي در آن شريکند" او مي افزايد که خصلت اطلاعات به خلاف اشياء آن است که دهنده،آنچه را که داده مي تواند براي خود نيز حفظ کند. (Mc Creery,1994)
اگر وضعيت فعلي "جهاني شدن" را " شرايط در گذر" بدانيم و عصر بعدي را دوراني مجسم کنيم که با توسعه فن آوري هاي رقومي، انتقال، ذخيره و پردازش اطلاعات و همچنين بکارگيري هوش مصنوعي، شرايطي فراهم شود که ساکنان کره زمين بتوانند با دستگاه هاي کوچک ترجمه همزمان و بدون حضور هر گونه ديوار و دروازه باني، جابجايي پيام را در باندهاي پهن انجام دهند،آنگاه بر سر فرهنگ ها چه خواهد آمد؟
تبيين جهاني شدن با بکار گيري اصطلاحات قديمي چون امپرياليسم فرهنگي (Cultural Imperialism) آغاز و به تدريج اصطلاحات ديگري وارد ادبيات ارتباطات شد.اصطلاحاتي چون، آمريکايي شدن (Americanization)، بي مليت شدن (Denationalization) حاشيه ـ مرکزشدن (periphery ـ center)، جهان ـ منطقه اي شدن (Glocalization) و دچار تهاجم فرهنگي شدن (Cultural Invasion) و... .
مي دانيم که اصطلاح " امپرياليسم فرهنگي" پيشينه اي ديرينه دارد و مي توان آنرا درگزارش 1980 "چند صـــــدا، يک جهان" (Mac Brride,1985) و گزارش 1985"جريان بين المللي برنامه هاي تلويزيوني ـ يک خيابان يکطرفه "(Varis, 1985) يونسکو نيز ديد. طي سال هاي بعد نيز هرگاه بحث امپرياليسم فرهنگي مطرح مي گرديد، موضوع سلطه توليدات رسانه اي آمريکا، بويژه سينماي هاليوود به ميان کشيده مي شد.(Wells,1996) اکنون نيز گفته مي شود که 70 درصد فيلم هاي نمايش داده شده در سينماهاي اروپاي غربي و 90 درصد بازار سينماي اکثر ديگر کشورهاي جهان را فيلم هاي آمريکايي تشکيل مي دهد. و در واقع تشکيل تراست هاي رسانه اي، سبب خواهد شد که امپرياليسم فرهنگي قدرتمندتر از گذشته عمل کند. البته بايد توجه داشت که علي رغم بازار هفتاد درصدي سينماي آمريکا در اروپا، باز هم بازار سينماي آن کشور در خود آمريکا 6/2 برابر بازار اروپاست. (Cowen,2001)
در کنار اين عده، برخي از محققان ـ بويژه در کشورهاي فرانسوي زبان ـ شرايط در پيش را آمريکايي شدن و ياحتي بي مليت شدن دانسته اند.آنها دليل مي آورند که تکثر مورد نيازجهاني شدن به طرف تمرکز رسانه اي (Concentrated Media) آمريکا مي رود. (American Invasion,2000)
يکي ازاستادان دانشگاه اينديانا، وضعيت در پيش را تحول در "مرکز ـ حاشيه " دانسته و نشان مي دهد که چگونه در قرن سيزدهم ميلادي، جهان در وضعيت چند قطبي (multi polar) به مرکزيت چين،هند، عراق ]ايران[ مصر، و ايتاليا به سر مي برده و هر يک، در مرکزيت يکي از هشت بيضي متداخل ترسيم شده بر روي کره زمين، مبادلات را در دست داشته اند و در واقع نظام ارتباطي جهاني به صورتي غير متمرکز (decentralize) بوده است.
طي قرون 14 و 15، به دلايلي از جمله توسعه دانش فني در اروپاي غربي و عقب ماندگي ديگران از اين نظر، مرکزيتي بوجود آمد که در راس آن انگلستان و همراهش چند کشور از جمله اسپانيا، پرتقال و فرانسه قرار داشت. بنابراين آن چند بيضي متداخل، تبديل به دواير متحدالمرکزي شدند که مرکز آن، کشورهاي اروپاي غربي و حاشيه اش بقيه جهان بود.] شايد بتوان گفت که يک نظام يک قطبي چند کشوري بوجود آمد[
با پايان يافتن جنگ جهاني دوم و با نقشي که آمريکا در آن ايفا کرد و متعاقبا" دستيابي مستعمرات به استقلال، نظام جهاني تغيير نمود و اين بار مرکزيت بيش از آنکه ناشي از قدرت نظامي باشد، ناشي از قدرت اقتصادي و فرهنگي شد. در اين نظام،آمريکا در مرکز يک دايره بزرگ نشان داده شد که از آن خطوطي رو به دواير متعدد و کوچکتر که نماينده کشورهاي ديگر هستند کشيده مي شد.(Sawhney,200)
برخي از انديشمندان، وضعيت آينده را نوعي همپوشي فرهنگي (Cultural Overlap) و توسعه پديده دورگه اي فرهنگي (Cultural hybridity) ديده و اصطلاح جديد "جهاني ـ منطقه اي شدن " (glocalization) را بکار برده اند.
اصولا" بحث تأثير رسانه ها در شکل گيري تصورات ذهني مشترک، از اواسط دهه 1980 و از هنگام حضور تلويزيون ماهواره اي (DBS) در منازل آغاز شد که باعث گرديد افراد ـ بدون دروازه باني و مداخله دولت ها ـ بيشتر از گذشته درک کنند که چيزهايي فراتر از فرهنگ محلي (local culture) آنها نيز وجود دارد، بدون اينکه با آن فرهنگ، هيچگونه ملاقات چهره به چهره اي داشته باشند. يکي از پيامدهاي اين امر، تقويت حس "ما بودن "(we-ness) ] يا همان " هويت فرهنگي "(identity cultural] است. (Hannerz, 1996)
اصولا" هويت فرهنگي در دل تاريخ و پيشينه فرد قرار دارد. ضمن آنکه مانند هر پديده ديگر مرتبط با تاريخ، جاري، پويا (fluid and dynamic) در حال تغيير است.
جهاني شدن سبب شده که هويت هاي فرهنگي، بيش از گذشته، هويت هاي فرهنگي ديگر را بطور مجازي لمس کنند. پيش بيني مي شود که اين امر در آينده منتهي به آن شود که واژه "دورگه " که يک اصطلاح ژنتيکي بود (مثلا”" جواني که پدرش فرانسوي و مادرش چيني است) وارد فرهنگ شود.
استوارت هال (Stuart Hall) معتقد است که فرايند جهاني شدن، پيامد هايي براي هويت فرهنگي دارد که مهمترين آن، تسليم هويت هاي ملي (national identity) و مقاومت هويت هاي محلي (local identity) است.اين شرايط منتهي به پديده اي خواهد شد که مي توان آنرا هويت دورگه اي فرهنگي (cultural identity of hybridist) ناميد.(Hall,1992)هويتي که مي توان در غذاي برخي رستوران هاي چيني موجود در کشورهاي مختلف ديدکه عملا" بجاي پختن غذاي واقعي چيني، غذايي مي پزند که فرهنگ چيني و کشور ميزبان، هر دو در آن است.(Hall,1997)
رابرتسون، در سال 1994، اين بحث را مطرح کرد که فرايند "رستوران هاي پيوندي" در حال وقوع در جهاني شدن و نفوذ فرهنگي است. فرايندي که مي توان "جهان ـ محلي شدن" ناميد و مثال قديمي آن را اجراهاي متفاوت آثار شکسپير در کشورهاي مختلف دانست. (Roberson,1994)

بازار پیام
به نظرمن توسعه ICT در آینده، سبب خواهد شد که در دهکده جهانی، وضعیتی به وجود آید که مي توان آن را مشابه نظام حاکم بر مبادلات کالا در بازارهاي سنتي قرون گذشته مشرق زمين ديد. در آن وضعيت سپهر ارتباطات در جهان (Global Communication Space) تبديل به بازاري خواهد شد که مي توان آنرا " بازار پيام " (Message Bazaar) ناميد.
براي شناخت بازار پيام، قبل از هر چيز بايد بازار سنتي قرون گذشته مشرق زمين، بويژه ايران که خاستگاه بازار از آنجاست را شناخت. بازار سنتي شرقي، به دو رديف دکان اطلاق مي شود که رو به روي هم زير سقف مشترکي قرار دارند ]برخي از اين دکان ها مشتمل بر چند حجره و برخي در حد حتي نيم حجره اند[ اين واژه، يک واژه ايراني است که در زبان بسيار کهن و باستاني ايران (پهلوي) به شکل "واکار" تلفظ مي شده و بعدها اعراب آن را تبديل به " البازار" نموده و به همين شکل از طريق زبان فرانسه به ساير زبانهاي اروپايي راه يافت.(فرقاني، 1382،)
از آنجا که امتداد بسياري از بازارهاي شهرهاي بزرگ به يک ميدان عمومي متصل مي شد، بازار نقش راه "ميان بر" براي رفتن از يک بخش شهر به بخش ديگر را نيز ايفا مي کرد، پس بسياري بودند که از بازار عبور مي کردند، بدون اينکه خريدار يا فروشنده باشند.
توصيف برخي از سفرنامه نويسان اروپايي از بازارهاي ايران در قرون گذشته، مي تواند به تجسم بازار پيام در آينده کمک کند.يک سياح روسي در سال 1468، درباره بازار ايران مي نويسد: اخبار در بازار زودتر از همه جا منتشر مي شده است. (نيکيتين، 1363) سياح روسي ديگري در سال 1834 در توصيف بازار ايران مي نويسد: « بازار محل اجتماع مردم کنجکاو و پر حرف است. در آن جا اخبار تازة شهر بازگو مي شود و دهان به دهان مي چرخد. کسي هم که بار دلش سنگين است، يا زبانش هوس وراجي دارد، خود را به بازار مي رساند، گروهي از مردم بيکاره را به دور خود جمع مي کند و چيزهايي را که مي داند با آن چه نمي داند برايشان به تفضيل بيان مي کند." (کورف، 1372)
يک سياح فرانسوي در باره آنچه در سال 1877 در بازار ديده مي نويسد: « بازار مرکز پر جنب و جوشي است که مردم در آنجا از اولين ساعات طلوع تا دم غروب به طور مداوم در حال حرکت و فعاليت هستند. ( تصویر/ مدل شماره 1) آنجا محل ملاقات و قراردادهاي عمومي است... اخبار، شايعات، تهمت زدن ها، نشر اکاذيب، جنجال ها بدگويي ها و افشاگريها، همه از بازار سر چشمه مي گيرد.آنجا مردم همچنان که درباره مسايل و منافع شخصي و تجاري خود بحث و گفتگو مي کنند، درباره مسايل عمومي و امور دولتي نيز به شور و تبادل نظر مي پردازند.(سلطان زاده، 1380)


تصویر شماره 1 – بازار وکیل شیراز در قرن نوزدهم


آيا نمي توان توصيف هاي فوق را براي وب لاگ هاي (web log) عصر حاضر نيز مناسب دانست؟ سبک معماري، سازمان (organization) و نهاد(institution) حاکم بر بازارهاي سنتي در ايران و برخي کشورهاي غرب آسيا، شرايط، امکانات و محدوديت هايي را بوجود آورده بود که اگر بازار مذکور را سپهرجهاني ارتباطات و فرستنده پيام را جانشين فروشنده بازار وگيرنده پيام را به جاي خريدار بازار فرض کنيم، خواهيم توانست مشابهت هايي ميان کنش هاي متقابل interaction)) در بازارهاي سنتي کالا با بازار جهاني پيام بيابيم:
1ـ در بازارجهاني پيام، نوع ارتباط، افقي خواهد بود نه عمودي. اين وضعيت مشابه بازارهاي سنتي است که به دليل حرکت دائم فروشنده در فضای داخل و جلوی حجره و تا حدودی تابع حرکت خریدار و در واقع عدم استقرار او در نقطه ای ثابت، برتری ارتباطی خاصی از نظر فاصله میان فروشنده، خریدار و عابر وجود نخواهد داشت. یکسانی و محدویت فاصله حجره ها از روبرو نیز به این امر کمک می کند که یک درهم تنیدگی و درهم لولیدگی مشابه بازار های سنتی ( تصویر/ مدل شماره 1 ) فراهم شود که دیگر اجراي ارتباط عمودي ( یعنی ارتباط دستوری، از بالا به پایین و فرمایش ملوکانه ای) در آن امکان پذیر نباشد. به این ترتیب می توان تصور کرد که در بازار پیام، ارتباط گران، بازیگران اصلی هستند، نه دولت ها. حال اگر در یک مدل فرضی، دولت ها ی ارتباط گر را به صورت دایره و ارتباط گران را به مثابه حجره های موجود در بازار سنتی است، به صورت بیضی نشان دهیم. می توان انتظار داشت که در بازار پیام، دولت های ارتباط گری که ارتباطاتشان از نوع عمودی است، تبدیل به ارتباط گران دولتی، اما با ارتباط از نوع افقی شوند. ( تصویر / مدل شماره 2 )


تصویر/ مدل شماره 2 - در بازار پیام، دولت ها ی ارتباط گر تبدیل به ارتباط گران دولتی خواهند شد. ( تبدیل ارتباط عمودی به افقی)


2ـ به دلیل نقش جانبی « راه میان بر » بازار سنتی، در معماري آن، درب عمومي که بتوان آنرا بست پیش بینی نمی شد. ضمن آنکه درب تمام حجرها نيز به گونه اي ساخته شده بود که هنگام باز بودن حجره، در خاصي براي آن حس نمي شد. بنابراین يک آمد و شد کاملاً آزاد، ميان همه فروشندگان، همه خريداران و همه عابران، در تمام مدت برقرار بود.
در بازار جهاني پيام نیز مشابه بازار های سنتی و به گونه ای مشابه آنچه اکنون در اينترنت مي گذرد، مبادله پيام، بي وقفه و بدون تعطيل ادامه خواهد داشت.
3 ـ در بازارهای سنتی، همچون هر داد و ستدی، هنگامیکه فروشنده، کالایی را می فروخت، مالکیت آن را از دست میداد و مالکیت به خریدار منتقل می شد. در حالیکه در بازار پیام، وقتی پیام به دیگری داده می شود، دهنده نیز کماکان مالک پیام خواهد بود. به همین دلیل، حجم بازار پیام، به صورتی جهشی، دایم در حال افزایش خواهد بود. همین امر سبب می شود که مبادله در بازار پیام، به گونه ای فراتر از داد و ستد دو سویه باشد و از خصلتی فراتر از درهم تنیدگی بازارهای سنتی برخوردار شود. خصلتی که می توان آن را درهم تنیدگی پویا (Dynamic Web ) نامید.
4ـ در بازارهاي سنتي مشرق زمين، پدیده ای وجود داشته که می توان آن را تک فروشی (mono selling) نامید. تک فروشان، افرادي غیره حرفه ای بوده اند که اگر چه برای مدتی کوتاه نقش فروشنده دورگرد (peddler) را ايفا مي کردند، ولي به خلاف فروشنده هاي دوره گرد، فروشنده حرفه اي نبودند. آنها روبروي حجره بزرگي از بازار، تک کالاي خود را عرضه مي کردند و ممکن بود که همزمان با فروش آن، خريدار کالایی از حجره هاي بزرگ نيز باشند. هنوز نیز در شهر مدینه در عربستان سعودی، می توان زائرانی را دید که کالایی ( مثلاً کمی زعفران) همراه خود آورده و برای تأمین قسمتی از هزینه سفر، آن را در بازار، به سایر زوار عرضه می کنند. به عبارت ديگر، در بازارهاي سنتي، همه مي توانستند هر دو نقش خريدار ( یا ارتباط گیر ) و فروشنده ( یا ارتباط گر ) را ايفا کنند و اگر خريداران، متعدد بودند، فروشندگان نيز می توانستند متعدد باشند. در بازار پيام نيز همه، مي توانند هم ارتباط گیر و هم ارتباط گر باشند. اولین آثار این توانایی در ارتباط جمعی، هنگامی آغاز شدکه دستگاه زیراکس و نوار های ضبط کاست به بازار آمد. دو ابزاری که بعدها در خلال انقلاب اسلامی در ایران، از آن بسیار بسیار استفاده شد. اختراع دوربین های ویدیویی برای غیر حرفه ای ها و متعاقباً دوربین های عکاسی و فیلمبرداری رقومی و تلفن های همراه دوربین دار، فرصتی را که زیراکس برای « تکثیر نوشته » و نوار کاست، برای « تکثیر صدا » فراهم کرد، برای « تکثیر تصویر» و « تصویر متحرک » فراهم کردند. از نمونه هاي اوليه بکارگیری آن ها مي توان به دستيابي فيلمسازان ويديويي کشور غنا (Ghana) بر بازار سينماي آفريقا اشاره کرد که رشد آن در سال 2000، به گونه اي بود که يکي از صاحبنظران غربي گفت: «اگر سينماي جهان باهاليوود تسخير شده، سينماي کشور غنا با غناوود(Ghanawood) تسخيرشده است.» (Cowen, 2001, P.6) در آينده، رواج استفاده از دوربين هاي رقومي، باعث تحول بيشتري خواهد شد، آن چنان که فيلمساز 62 ساله و برجسته ايراني، عباس کيارستمي با نصب دو دوربين رقومي روي داشبورد اتومبيل خود و حذف تمامي عوامل مورد نياز از قبيل نورپردازو غيره، پس از 23 ساعت فيلمبرداري از ده گفتگو و ده شرايط عاطف با ده زن، داخل اتومبيل در تهران، فيلم « ده » را ساخت که سواي دريافت جوايز از فستيوال هاي سينمايي، با کسب درآمد بالا، در برخي از کشورهاي اروپايي نيز نمايش داده شد.
تولیدات دوربین های رقومی هم اکنون نیز می تواند از طریق وبلاگ ها، وارد چرخه انتشار شود. ولی در آینده، با تحولات فن آوری، امکانات مذکور بسیار گسترش خواهد یافت.
حال اگر در مدل فرضی فوق، گیرندگان پیام، یا ارتباط گیران (communicatees) را به صورت دایره سفید و فرستندگان پیام یا ارتباط گران آماتور را به صورت دایره سیاه نشان دهیم، در بازار پیام این امکان بوجود خواهد آمد که ارتباط گیران ( دایره های کوچک سفید) تبدیل به ارتباط گران آماتور( دایره های سیاه کوچک ) شوند و چه بسا برخی از آنها به ارتباط گران آماتور پر مخاطب و حتی ارتباط گران حرفه ای کوچک ( بیضی های سیاه کوچک ) تبدیل شوند. ( تصویر/ مدل شماره 3)


تصویر شماره 3 - در بازار پیام، ارتباط گیران می توانند به ارتباط گران آماتور و حتی حرفه ای تبدیل شوند.


5- در بازارهای سنتی، همچون هر داد و ستدی، هنگامیکه فروشنده، کالایی را می فروخت، مالکیت آن را از دست میداد و مالکیت به خریدار منتقل می شد. در حالیکه در بازار پیام، وقتی پیام به دیگری داده می شود، دهنده نیز کماکان مالک پیام خواهد بود. به همین دلیل، حجم بازار پیام، به صورتی جهشی، دایم در حال افزایش خواهد بود. همین امر سبب می شود که مبادله در بازار پیام، به گونه ای فراتر از داد و ستد دو سویه باشد و از خصلتی فراتر از درهم تنیدگی بازارهای سنتی برخوردار شود. خصلتی که می توان آن را درهم تنیدگی پویا (Dynamic Web ) نامید.
6 ـ در بازار پيام، چون مخاطبان یا ارتباط گیران، به بزرگ ترين تکثر رسـانه اي (media pluralism) طول تاريخ دست خواهند يافت، نه تنها فاقد خصلت توده (mass) خواهند بود، بلکه از هرنوع يکپارچگي ديگر نيز دور شده و با حفظ فرديت، هرلحظه داراي مجموعه اي از خصلت هاي مشترک با برخي اقليت ها و يا اکثريت هاي مختلفي خواهند بود که او نیز از میان هزاران گزینه، خود را در معرض فرستنده اي مشابه قرار داده است. مثلاً تحقيقات نشان داده که افراد با تحصيلات پايين، بيشتر به فرستنده هايي توجه مي کنند که مطالب کوتاه تر را عرضه مي کنند (Nimmo,1981,P.317) و يا افراد وابسته به يک طبقه اجتماعي خاص، خود را در معرض فرستنده هايي قرار مي دهند که با عضويت طبقاتي آنها هماهنگ باشد.(Defleur,1989,P.196) به اين ترتيب هر ارتباط گیر، خصلتي خواهد داشت مشابه يک شيشه رنگي مستقل که چون در مقابل آن تکثر رسانه اي بی نظیر قرار دارد، مي تواند خود را در معرض فرستنده متناسب با آن رنگ قرار دهد. ضمن آنکه در آن لحظه، در اثر اشتراک با گزینه ارتباط گیری دیگر، یا شيشه اي به رنگ ديگر، رنگ جديدي ایجاد خواهد شد که نماینده ارتباط گیران برای ارتباط گری خاص است. به عنوان مثال، يک مرد ( خصلت اول)، کم سواد ( خصلت دوم) و ضمناً داراي ويژگي طبقاتي خاص ( خصلت سوم)، موجودي خواهد بود که اگر به دليل خصلت اول، خود را در معرض يک فرستنده قرار مي دهد، به دليل خصلت دوم، با فرد ديگري که مشابه او، خصلت دوم را دارد( چه خصلت اول را داشته باشد و چه نداشته باشد) خود را در معرض فرستنده ديگري قرار دهد. ترکیب این رنگ هاست که مخاطبان رسانه ای خاص را تشکیل خواهند داد، نه « توده ». البته در بازار پيام، اين اتفاق ممکن است روي دهد که به يکباره تمام رنگ ها، خود را در معرض فرستنده اي خاص قرار دهند که مثلاً فرود اولين انسان بر سطح کره مريخ را گزارش مي کند.
براي تجسم چنين وضعيتي مي توان هريک از خصلت ها را به صورت شيشه ی مدور رنگي نشان داد که هر رنگ با يک شماره مشخص شده است. به اين ترتيب فرستندگان پيام در هرلحظه، مخاطب فردهايي هستند همچون شيشه هاي رنگين. چه به صورت تک رنگ و چه اشتراک 2، 3 تا n رنگ. در تصویر شماره ، بخشي که هاشور خورده، نماينده مخاطبي است با ترکيبي از رنگهاي 1.5.6.7. در بازار پيام، تنوع بالقوه سليقه و نیاز مخاطبان را مي توان بر اساس فاکتوريال تعداد رنگ ها و تعداد اشتراک ها برآورد کرد. رقم مذکور، عدد بزرگي خواهد شد که نماينده وضعيتي خواهد بود بسيار متفاوت با روزگاري که مخاطب رسانه ها را « توده » مي شمردند. ( تصویر / مدل شماره 4)


مدل شماره 4 ـ تجسم مخاطبان یا ارتباط گیران در بازار پیام، به صورت شیشه های رنگی


7ـ در بازارهاي سنتي، حضور افراد به عنوان عابر مسير« ميان بر» ـ نه الزاماً مشتري ـ و از سوي ديگر قرار گرفتن حجره هاي کالايي خاص در يک راسته و در کنار هم، سبب مي شد که عابر، نقش جستجوگر و گزينشگري را ايفا کند که براي جستجوي خود، نياز به کمترين انرژي را دارد. زيرا در هر لحظه، امکان سرک کشيدن او به هريک از حجره ها و همچنين تک فروش ها وجود داشت و در اين جستجو، قبل از آنکه بزرگي يا کوچکي حجره برايش اهميت داشته باشد،کالا اهميت داشت.
در باراز پیام نیز وجود موتورهاي جستجو در اينترنت، در آينده توسعه خواهد يافت و سواي نوشته، صدا و تصوير ثابت و متحرک را نيز در بر خواهد گرفت. اين موتورها کمک خواهندکرد که فرد کاملاً جستجو گر و گزينشگر باشد نه مصرف کننده منفعل. اين امر سبب خواهد شد که رابطه اي متقابل ميان باور به خبر و دريافت خبر فراهم شود. در نتيجه، پديده دروازه باني خبر (gate keeping)که خاص ارتباط گران بود، در ارتباط گیران بسيار وسيع تر خواهد شد.
8 ـ در بازارهاي سنتي مشرق زمين، محدود بودن فاصله حجره ها، همراه با باز بودن همه درها و امکان نظاره آمد و شد کالا از سوی هر سه گروه فروشنده، خریدار و عابر، هميشه اين فرصت را برای همه از جمله فروشندگان فراهم مي کرد که از نیازها و سلايق مردم مطلع باشند. ضمن آنکه دستیابی به عملکرد رقبا و راز و رمزهاي حرفه اي آنها کار دشواری نبود. به اين ترتيب ممکن بود يک فروشنده بسيار بزرگ، از الگوي يک فروشنده کوچک پيروي کند. ضمن آنکه فروشندگان کوچک، اين امکان را داشتند که به رشد و توسعه فعاليت خود اميدوار باشند.
در بازار پيام نیز، نبود ديوارهاي ارتباطي، سبب خواهد شد که نوآوري، همراه با اقتباس و تقليد در سبک و محتواي پيام، انحصار را از بين ببرد. ملاقات هاي چهره به چهره اما مجازي فرهنگ هاي مختلف با يکديگر و ديده باني دائم تعداد مراجعه کنندگان به سايت ها و... سبب خواهد شد که آگاهي از سلايق و تامين آن، تکثر رسانه اي را در اندازه هاي بسيار متنوع توسعه دهد.
9 ـ در بازارهاي سنتي، محدود بودن ارتفاع سقف بازار، بويژه حالت گنبدي و قوسي آن، امکان نصب تابلو وعناصر تبليغاتي در ابعاد بزرگ را محدود مي کرد، در نتيجه توان رقابتي حجره ها، قبل از اينکه تابع ابعاد تابلوهای تبلیغاتی آنان و یا بزرگي يا کوچکي دکان و تعداد حجره هاي در اختيار باشد، تابع ماهيت و خصايص کالا بود.درنتیجه امکان رقابت صاحبان کالاهای مرغوب و پرنیاز، اما در حجره های کوچک یا حتی بساط دست فروش ها، با صاحبان حجره های بزرگ فراهم بود.
در بازارجهاني پيام، نیز محدوديت صفحه مونيتورها، نابرابري امکانات تبليغاتي عرضه کنندگان پيام را کاهش خواهد داد. در واقع فاصله توان تبليغاتي رسانه هاي مختلف براي خود، کاسته خواهد شد. ضمن اينکه تبليغ اصلي، عملاً ماهيت پيام خواهد بود، نه تبليغ براي فرستنده آن پيام.
10 ـ در بازار پيام، تبليغ براي کالا و خدمات از سوي رسانه ها ـ نه در باره رسانه ها ـ بسيار متنوع تر و گسترده تر خواهد شد.در اين بازار، مؤسسات اقتصادي کوچک که تاکنون توان مالي کافی برای تبلیغ نداشته اند نيز خواهند توانست صداي خود را ـ هر چند محدود ـ به گوش ديگران برسانند. ضمن اينکه هميشه اين احتمال وجود خواهد داشت که صداي آنها، در ميان صداي بزرگ ها محو شود.
11 ـ در بازارهاي سنتي مشرق زمين، مجاورت فيزيکي افراد ـ اعم از فروشنده و خريدار يا خريدار و خريدار ـ اين امکان را فراهم مي کردکه فروشندگان، خریداران و حتی عابران، علاوه بر هدف اصلي، به بحث و گفتگو در مورد مسائل روزمره ميان خود نيز بپردازند.
در بازار جهاني پيام نیز ارتباط گران، ارتباط گیران و جستجوگران، بي توجه به دولت ها، به مراتب بيش ازگذشته، خواهند توانست در باره مسايل روزمره خود به ارتباط بايکديگر بپردازند و حتی از این طریق به درد دل با آدم هاي بيگانه و حتی تخليه فشارهاي روحي خود استفاده کنند.
12 ـ در بازارهای سنتی، فروشندگان، عابران و خريداران، همگی از يـک امنيت يکسان در مقابل « باد و باران »، « سرما و گـرما» برخوردار بودند. در بازار پیام نیز درجه امنيت در سپهر پيام، به يک استاندارد فرا ملي و همگاني خواهد رسید.
13ـ در بازارهاي سنتي قرون گذشته، بويژه بازارهاي بزرگ مسير جاده ابريشم، بازرگانان وابسته به اديان مختلف، در اوقات فراغت به گفتگوهایي در باره ادیان خود می پرداخته اند و از آنجا که این گفتگوها بدون حضور عناصر کلیساها و مساجد، انجام می شده، به جای تلاش در کشف تفاوت ها و یا اصرار در رد طرف مقابل، تبدیل به گفتگوهای میان تمدنی شده و به شناخت مشابهت ها منتهی می شده است. مثلاً ممکن بود که یک غیر مسلمان، اما مخاطب مسلمان، مطلع شودکه بر اساس آيات قرآني، بايد به تمامي پيامبران ايمان داشت و تفاوتي ميان آنها قايل نشد (آيه 136 از سوره بقره و 150 و 152 از سوره نساء )
در بازار جهاني پيام، نیز فرصت شناخت تمدن ها، بدون دروازه باني پروپاگانديست ها بيشتر فراهم خواهد شد.
14 ـ در بازارهای سنتی و در راسته عطاران، به مشتريان آموزش داده مي شد که کدام دو ماده غذايي (مثلاً عسل و خربوزه) با يکديگر « ناهمساني » دارد – بدون اينکه بحث در باره خوبي يا بدي هريک از آن دو ماده غذايي به تنهايي مطرح باشد. عطاران به مشتریان خود توصیه می کردند که مراقب پديده « تداخل » (Interference) باشند. توضیح آنکه تداخل در فرهنگ هاي لغت قديمي زبان فارسي عبارت بوده ازآميختن غذاي منهضم، با غير منهضم. (لوح فشرده دهخدا به نقل از فرهنگ آنندراج)
در بازار جهاني پيام نیز مصلحان اجتماعي خواهند توانست موضوع تهاجم فرهنگي را ـ هنگامیکه برای پروسه بکار می رود، تبديل به اصطلاح ديگري نمايند که از راسته عطاران بازارهاي سنتي مشرق زمين ملهم شده باشد. زیرا به نظر مي رسد که در حوزه فرهنگ - بويژه در مقوله ارزش ها - نيز بتوان با مواردي مشابه موضوع تداخل مورد نظر عطاران مواجه شد. به عنوان مثال، در غرب به خاطر پاسداري از آزادي هاي فردي، روي آوري بزرگسالان به هرزه نگاري (Pornography) منع نمي شود، ولي به صراحت آنرا براي کودکان مضر مي دانند. در حالي که در جوامع اسلامي، بالعکس، منع بزرگسالان در روي آوري به هرزه نگاري به مراتب قوي تر و جدي تر از منع کودکان است. آنچنان که در قرآن، مؤمنان ـ اعم از زن و مرد ـ از نظر بازي منع شده اند. (آیات 30 و 31 سوره نور) در واقع ميان اسلام و هرزه بيني، تداخلي وجود دارد که مي توان آن را تداخل فرهنگي (Cultural Interfere) ناميد.
15 ـ در بازار جهانی پیام، امکان خنثی سازی اثرات تهاجم فرهنگی ـ یعنی آنچه که به صورت یک « پروژه » اجرا می شود ـ مانند پروژه سال 1991 هالیوود در تولید فیلم « بدون دخترم هرگز »، بر اساس کتاب بتی محمودی و همکارش ویلیام هوفر، بر علیه فرهنگ و باورهای ایرانی ـ بیشتر خواهد شد. این امر به دلیل توازن نسبی فن آوری های ارتباطی در میان جوامع، افزایش امکان ارتباط کتبی، کلامی، صوتی و تصویری فرهنگ ها، بدون وجود موانع زبانی، فراهم خواهد شد. در واقع در بازار پیام « عمر دروغ های بزرگ » به سر خواهد آمد.
با توضيحات فوق، با اقتباس از نظام بازارهاي سنتي در مشرق زمين، مدلی پيشنهاد مي شود که در آن، کشورها به صورت بيضي هايي با اندازه هاي مختلف با حرف C نشان داده شده اند، مساحت هر بيضي تابعي از توان و امکانات سخت افزاري و نرم افزاري آن کشور در حوزه رسانه هاست. اما نحوه چيدمان بيضي ها به گونه اي است که فاصله دو بيضي مقابل هم - بي توجه به انداره هايشان - يکي است. ( تصویر/ مدل شماره 5 )
در مدل، نحوه چيدمان کشورهای ارتباط گر، مشابه چيدمان حجره ها در بازار بوده و در ميان آنها، فردها، با نشانه i1 تاi بي نهايت، به صورت دواير متعدد سفيد يا سياه قرار گرفته اند. (سفيد به مفهوم فرد ارتباط گیر و سياه به نشانه فرد ارتباط گر)


شکل 5- مدل نظام بازار جهاني پيام


در مدل، تمامي دايره هاي سفيد، مساحت يکسان دارند و دايره هاي سياه که در رقابت با بيضي ها، علاوه بر مخاطب، فرستنده پيام نيز مي باشند، اندازه هاي يکسان ندارند. ضمن آنکه دايره هاي سفيد نيز مي توانند تغيير رنگ داده و از مخاطب بودن، به مخاطب - فرستنده بودن ( ارتباط گیر ـ ارتباط گر ) تبديل و به تدريج با افزايش مساحت، حتي تغيير شکل داده، از دايره به بيضي تبديل و در محل چيدمان بيضي ها قرار بگيرند.
در اين مدل، وجود فاصله هاي برابر، ميان دو بيضي متقابل، امکان دسترسي دايره ها به بيضي ها را کاملاً يکسان مي کند. ميان بيضي ها و دايره ها، يا دايره ها و دايره ها، به شيوه مدل هاي سنتي ارتباطات، هيچگونه پيکاني ترسيم نشده است، زيرا مي توان وجود ميليون ها پيکان (مطابق فاکتوريال تعداد دواير و بيضي ها) را متصور شد و اين دقيقاً همان خصلت تار عنکبوتي جهاني شدن در حوزه ارتباطات است.

منابع
1) Mc Creery, John.(1994) Culture ? “Us” vs “Them” www.anatomy.usyd.au/danny/anthropology/anthro-I/archive/feburary
1994 / 0041. html.
2) Mac Bride, Sean.(1980).Many Voices, one World .London: Kogan Page Ltd.
3) Varis, Tapio. (1985) International Flow of Television Programmes. Reports and Papers on Mass Communication. No. 100. Paris: Unesco.
4) Wells, Alan. (1996).World Broadcasting .A Comparative Views .Newjersy : Ablex.
5) Cowen, Tyler (2001) Why Hollywood rules the World (and should as we care?).P.6. Correspondence. An International Review of Culture and Society.
6) American Invasion(2000) www.media.uio.no/summerschool/htm/invasion.html.
7) Sawhney, Harmeet.(2000).Global Economy and International Telecommunications.Networks. In Yahya R. Kamalipour (Ed.) Global Communication.PP.39 – 42. Belmont: Wadsorth.
8) El-Maghawry ,Saleh.(2000)Islamic Education in Facing the Intellectual and Cultural Invasion to the Egyptian Society.
جعفریان، حبیبه ( 1381 ) جلال آل احمد. تهران: انتشارات سروش
10) Hall, S. (1992). The Question of cultural identity. In S. Hall, D. Held & T. Grew (Eds.) Modernity and its futures.P.300. Cambridge: Polity Press.
11) Hall, S. (1997). Cultural Identity and Diaspora. In K. Woodward .(Ed.) P.52
12) Roberso, R. (1994) Globalization or Glocalization? Journal of international communication,1(1
)

13) فرقانی، محمد مهدی ( 1382) درآمدی بر ارتباطات سنتی در ایران. تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات
رسانه ها.
14) نیکیتین، بی ( 11363) ایرانی که من شناختم. تهران: انتشارات معرفت
15) کورف. اف ( 1372) سفرنامه بارون فیودور کورف. تهران: نشر فکر
16) سلطان زاده، حسین ( 1380) بازارهای ایران. تهران: دفتر پژوهش های فرهنگی
17) لوح فشرده لغت نامه دهخدا

18) Nimmon, Dan. D. and Keith R. Sanders.( 1981). Hand book of Political Communication. London: Sage
19) Defleur, Melvin and Sandra Rokegch. (1989) Theories of Mass Communication. New York: Longman.
مهدی محسنیان راد
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 22:20  توسط بیژن آزاد  | 

آينده ديپلماسي عمومي

انگلستان- ويلتون پارک

اول تا سوم مارس 2007(دهم تا سيزدهم اسفند 1385)

تهيه کننده: دکتر حسام الدين آشنا

دانشکده معارف اسلامی ، فرهنگ و ارتباطات

دانشگاه امام صادق عليه السلام

ويلتون پارک

 

ويلتون پارک [1]موسسه اي  وابسته به وزارت خارجه انگلستان است  که در مورد چالشهاي   سياستگذاري  بين المللي  به طور تخصصي کنفرانسهايي[2] را  برگزار مي کند و افراد صاحب نظر و نفوذ از  سراسر جهان در آن شرکت مي کنند. وينستون چرچيل در سال 1946  اين موسسه را تاسيس کرد تا در بازسازي اروپا مشارکت کند. محل فعلي اين موسسه در يک خانه اشرافي (ويستون هاوس) از بناهاي دوره ويکتورياي اول  مربوط به سال1537 ميلادي و در فاصله 90 دقيقه اي از مرکز لندن قرار دارد.

اهداف اعلام شده اين موسسه عبارت است از:

1.       مشارکت در تقويت جامعه جهاني ،صلح و ثبات  بين المللي و نقش مثبت انگلستان در اروپا

2.       مشارکت در تحليل و درک مسائل بين المللي و تقويت شهرت انگلستان براي حل معضلات جهاني از طريق گفتگو

3.       تقويت شبکه روابط سياسي وزارت خارجه و تاثير گذاري  آن بر شکل دهندگان افکار در آن سوي درياها

4.       کمک به انتقال نگرانيهاي جهاني به تصميم سازان انگليسي

5.       حمايت از سياستهاي وزارت خارجه

و در يک کلام تلاش برای تاثير گذاری واقعی در آينده سياستگذاری است؛ ويلتون پارک براي رسيدن به اين اهداف سالانه حداقل 40 کنفرانس بين المللي را  با شرکت 50 – 80 متخصص - که حداقل

 60% آنان در زمينه مورد بحث حرفه ای تلقی می شوند - در زمينه مسائل و چالشهاي  بين المللي طراحي و اجرا مي کند.[3]

 اين موسسه از سال 1949 داراي شوراي علمي شناخته شده اي است که از طرف وزير خارجه منصوب مي شود[4] اين شورا موظف است استقلال علمي، توازن موضوعي ، کيفيت  و شهرت برتر کنفراسهاي ويلتون پارک را تضمين کند. بنا بر قانون دسترسي آزاد به اطلاعات ،  شورا موظف شده تا از تاريخ 30 نوامبر 2002 مصوبات ، مذاکرات خود  و گزارش جلسات کنفرانسها را در اختيار عموم قرار دهد. در حال حاضر اين موسسه زير بخش دپارتمان سياستگذاري ديپلماسي عمومي وزارت خارجه[5] ست.به اين ترتيب ويلتون پارک خود بخشي از ابزار انگلستان در زمينه ديپلماسي عمومي در سطح نخبگان سياسي ،اقتصادي و فرهنگي در سطح جهاني است.

از 17 ژانويه 2007 آقاي دونالد لامونت[6] از طرف وزير خارجه به عنوان مدير عامل اين موسسه نصب شده است؛ او بازنشسته است و دارای سوابقی چون سفير در ونزوئلا(2003 -2006) فرماندار جزاير فالکلند(1999-2002) ، نماينده عالی در بوسني و هرزگوين (1997-1999)،سفير در اوروگوئه(1991 – 1994) و کار در برلين ،موسکو و وين است. او به زبانهای فرانسه ،آلمانی ، روسی و اسپانيايي سخن می گويد و دارای فوق ليسانس مطالعات روسيه است.

شيوه برگزاري

1.       ويلتون پارک شيوه مباحثات خانگي را براي کنفرانسهاي خود برگزيده است .

2.       هر کنفرانس بين دو تا سه روز و نيم به طول می انجامد.

3.       کليه شرکت کنندگان در محل ويلتون پارک در اتاقها و سوييتهاي کاملا مجهز و مجزا ساکن مي شوند.

4.       شرکت کنندگان در جلسات رسمي به دور يک ميز گرد بسيار بزرگ به گفتگو مي پردازند.

5.       به سخنرانان اصلي توصيه مي شود هر يک فقط 20-30 دقيقه   و تنها معطوف به سوالات سياست گذاري سخن بگويند .

6.       مباحثه  بلافاصله پس از سخنراني شروع مي شود و تا 90 دقيقه ادامه مي يابد تا همه شرکت کنندگان فرصت کافي براي سخن گفتن داشته باشند.

7.       تمامي سخراني ها و مباحثات مطلقا غير قابل انتشار[7] تلقي مي شود  تا زمينه براي اظهار نظرهاي صريح و  مناقشه هاي آزاد فراهم شود.(رسما ادعا مي شود صحبتها ضبط نيز نمي شود و يک گزارش نويس در هر جلسه يک صورتجلسه تخصصي تهيه مي کند)

8.      شرکت کنندگان در جريان مباحثات از جانب شخص خود و نه به نمايندگي از کشورها يا موسسات متبوعشان سخن مي گويند.

9.      قاعده چتم هاوس[8] در ويلتون پارک کاملا رعايت مي شود؛  اين قاعده مي گويد" شرکت کنندگان  آزادند تا از اطلاعات و ديدگاههای مورد بحث در کنفرانس استفاده کنند اما نبايد از هيچ کس - نه سخنران و نه شرکت کننده  - نام برده شود يا به وابستگی سازمانی آنها اشاره شود . اين قاعده در مورد گفتگوهای خارج از سالن نيز رعايت می شود. مگر اينکه يک سخنران تصريح کند سخنانش قابل انتشار است. حتی در اين صورت هم مباحثات شرکت کننندگان در مورد آن سخنرانی غير قابل انتشار است.خبر نگاران مي توانند در خارج از سالن کنفرانس حضور يافته و با شرکت کنندگان مصاحبه کنند.

10.   برنامه چنان با دقت طراحي مي شود که امکان تمرکز کامل بر مسائل اصلي و پرهيز از حاشيه روي فراهم شود.

11.   در هر برنامه تعدادي از کارمندان بخش علمي ويلتون پارک در جلسات مختلف وظيفه تسهيل مباحثات و حفظ توازن و بي طرفي کلي مباحثات را برعهده دارند.

12.   فرصتهاي ميان دو جلسه و پس از نهار و شام در تالارهاي متعدد و باغ  و محوطه مقابل ساختمان به گفتگوهاي غير رسمي و چند جانبه اختصاص پيدا مي کند. اين اوقات فراغت با دقت به عنوان بخشي اساسي از هر برنامه در نظر گرفته مي شود. حاصل اين گفتگوهاي غير رسمي شکل گرفتن شبکه هاي ارتباطي بين المللي ميان نخبگان است.شايد بتوان گفت بسياري از سياستهاي جديد در همين حلقه هاي گفتگو شکل گرفته است.

13.   اطلاعات ارتباطي هر يک از افراد در اختيار همه شرکت کنندگان قرار مي گيرد تا امکان تماسهاي بعدي بين آنان فراهم شود.

14.   مدتي پس از اتمام کنفرانس نسخه اي از گزارش تهيه شده حاوي اهم مباحث و نتايج براي شرکت کنندگان ارسال و پس از اعمال نظرات و اصلاحات ،در سايت موسسه منتشر مي شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 22:18  توسط بیژن آزاد  | 

نمایش بی‌پایان دال‌های تهی

سعید احمدزاده اردبیلی


پدیده ای که پسامدرنیسم نامیده می شود، در مرحله ای خاص، یعنی دهه ی شصت دربرگیرنده‌ی افول رادیکالیسم در جهان اول و سوم است و در دهه ی هشتاد و نود به تدریج جای خود را به کار هرروزه و تسلیم شدن به ارزش های بازار سرمایه داری می دهد. این پندار که مارکسیسم تنها افق نظری مشروع است به سرعت جای خود را به تجدید سازمان گسترده ی سیاسی و طرد مخالفت‌های ایدئولوژیک می‌دهد. نظریه پردازان از گزافه گویی مدرنیستی آوانگارد اروپایی در دهه‌ی هفتاد می‌گسلند و به تعیین پسامدرنی لیبرالیسم سبک امریکایی می‌پردازند. مسئله ی رایج میان این جریان‌ها وسوسه‌ی ضد نظام مندی بود، شیفتگی نسبت به امر متکثر و چندگانه، احیای هر آن چه که به وسیله‌ی نظام مندی سابق سرکوب شده بود، هر آن چه که طرد شده یا به حاشیه رانده شده بود. هر چیزی که بیان گر برتری یا فراروایت بود به دیده ی تردید نگریسته و بالقوه کلی نگر و حتا تمامیت خواه دانسته شد.

از دهه‌ی هشتاد می توان شاهد فاصله گرفتن خود باز تابنده و کنایی از بیان انقلابی و ملی بود. راست، پایان تاریخ و دسترسی جهانی به سرمایه داری و دمکراسی را، که ملازمانی اجتناب ناپذیر می‌نمودند، اعلام می کند.در همین حال، در جناح چپ ، زبان انقلاب در پس لحن بیانی مقاومت محو شده است؛ چیزی که نشانه ی بحران روایت های کلی نگر و تغییر بینش نسبت به طرح رهایی بخش است. اسم های بنیانی مثل «انقلاب» و «آزاد سازی» به صفات عمدتن متضاد خود تبدیل شدند: «ضد هژمونیک»، «شورشی»، «خصمانه». حالا دیگر به جای کلان روایت های انقلاب، چندگانگی های مرکز زدایی شده ی مبارزات محلی «خرده سیاسی» وجود دارند. طبقه و ملت، اگرچه کاملن از رویکردها حذف نشده اند ولی موقعیت برتر خود را از دست داده اند چرا که هر دو به وسیله ی مقاومت های ضد هژمونیک مبتنی بر دسته بندی هایی نظیر نژاد، جنسیت و مسائل جنسی، به چالش گرفته شده، اصلاح شده اند. به نظر می رسد هدف ضمنی، دیگر نه انقلاب سوسیالیستی، بلکه بیش‌تر سرمایه‌داری‌ای با چهره ی انسانی باشد. اصطلاح  حساس و چند معنای پسامدرنیسم تلویحن به معنای حضور فراگیر و جهانی بازار سرمایه هم هست، به معنای مرحله ی جدید سرمایه داری که در آن، فرهنگ و اطلاعات تبدیل به عرصه های کلیدی نبرد می شوند.

پسامدرنیسم در یک مرحله، نه حادثه بلکه گفتمان است، شبکه ای معنایی است که تا به امروز کش آمده است. پسامدرنیسم قابلیتی متکثر از خود نشان داده است، تغییر دادن معنا در زمینه های مختلف ملی و رشته ای، طرح اندازی فوجی از پدیده های گوناگون، از جزئیات دکور معماری گرفته تا تغییرات گسترده در حساسیت های اجتماعی و تاریخی. سه نقیض اصلی در پسامدرنیسم قابل رد گیری است : 1- نفی کلی گرایی، یعنی ضد گفتمان هایی که سوژه ای استعلایی را مورد خطاب قرار می‌دهند ، ماهیت ذاتی‌ای برای انسان تعریف می‌کنند، یا اهداف جمعی بشر را معین می‌کنند.   2- نفی غایت‌گرایی ( چه به شکل هدف خالق باشد یا فرجام تاریخی ) ؛ و 3- نفی آرمان شهر، یعنی شک باوری در آن چه لیوتار روایت های کبیر غرب می نامد، ایمان به پیشرفت علم، یا نبرد طبقاتی. ( این کنایه ، چنین موقعیتی را این گونه جمع بندی کرده است: « خدا مرده ، مارکس هم همین طور، خودم هم حال چندان خوشی ندارم.» ) توالی بی معنای «پسا» در حکم ارجح شمردن واژگانی است که با پیشوند de  یا dis شروع می شود و نشان گر ابهام زدایی از پارادیم های پیش موجود است. پسامدرنیسم دلبسته ی اصطلاحاتی است که حاکی از گشودگی ، چندگانگی ، تکثر ، کژ آیینی ، تصادف و تلفیقی بودن هستند.

پسامدرنیسم «نظریه ی واحد تمایزگذاری » است که بین میل به واحد ساختن حیطه های خود به وسیله ی احکام کلی نگر و میل متضاد آن به تکثیر تمایزها دو پاره شده است. به طور کلی ، پسامدرنیسم ماهیت گسیخته و ناهمگون هویت را که به لحاظ اجتماعی در جهان معاصر شکل یافته است، بنیان قرار می دهد. در جهانی که سوبژکتیویته «ایلیاتی» و «اسکیزوفرنیایی» می شود. دیگر موارد مؤکد نوشتار پسامدرنیستی ( که تا حدودی با پسا ساختار گرایی مشترک است) این ها هستند: 1- ارجاع زدایی امرواقع، که طی آن اشارت گر زبان شناختی در پرانتز قرار می گیرد، تاریخ حقیقی بیمار روانی جای خود را به تاریخ خیالی می دهد ، چیزی به عنوان بیرون از متن وجود ندارد و هیچ تاریخی وجود ندارد مگر این که از قبل متنی شده باشد یا به شکل بلاغی درون یک طرح قرار داده شده باشد. 2- جوهر زدایی از سوژه : تبدیل خود پایدار قدیمی به سازه ای گسیخته و گفتمانی که پرورده ی رسانه ها و گفتمان های اجتماعی است. 3- مادیت زدایی از اقتصاد : روبرگرداندن از تولید ابژه و رو کردن به تولید نشانه ها و اطلاعات. 4- فرو ریختن تمایز میان میان هنر والا – هنر سخیف، به ویژه در استفاده ی تجاری از مدرنیسم والا  و به کار گیری سوررئالیستی حساسیت عامیانه . 5- احساس تضعیف شده ی تاریخی ( بی ژرفنایی و افول قدرت تأثیر ) و 6- نا هم رأیی به جای هم رأیی ، هم چنان که جوامع متعددی همیشه در باب تفاوت هایشان چانه زده اند.

این که پسامدرنیسم را چگونه می بینیم بسیار مبتنی بر این است که آیا آن را 1- شبکه‌ای گفتمانی / مفهومی در نظر می گیریم یا 2- مجموعه ای از متون ( هم متونی که در باب پسامدرنیسم نظریه پردازی می کنند و هم متونی که پسامدرنیسم در باب شان نظریه پردازی کرده). 3- سبک یا زیبا شناسی ( که ویژگی شان اشارت گری آگاهانه ، ناپایداری روایی، و بازیابی و تلفیق نوستالژیک است ).4-نقطه ی عطف ( دقیقن عصر پسا صنعتی و اطلاعات چند ملیتی ). 5- حساسیت رایج ( سوبژکتیویته ی بی قدر شده ، نسیان تاریخی ). 6- تغییر پارادایم : پایان فراروایت های دوران روشن گری در مورد پیشرفت و انقلاب. این که این تعاریف به لحاظ سیاسی چه معنایی برمی انگیزند، منوط است به آن که چه کسی را هدف شوخی پسامدرنیسم بدانیم : مدرنیست های فرهیخته ای که از برج عاج شان به فرهنگ عامه پسند نظر می افکنند؟ بدبین های فرهنگی ؟ آوانگاردهای نوستالژیک؟ یا فعالان سیاسی؟

اصطلاح پسامدرنیسم علیه معانی سیاسی بسیج شده است. یکی از این موارد، به کارگیری دوباره ی «نقد ایدئولوژی» برای دوره ی جدید است، که امکان افسون زدایی انتقادی از متون رسانه را فراهم می آورد. بعضی پسامدرنیسم را هم چون حکم مرگ آلترناتیوهای آرمان شهری می دانند و خود برای تشریح «سرمایه داری فعلن موجود» از زبانی آرمان شهری بهره می گیرند. از نظر بعضی، پسامدرنیسم به انتها رسیدن برجی است که نشانه ی نبرد توان فرسای چپ گراهای در مصدر قدرت بود، علامت کهنگی پذیری سیاست چپ که امروزه دیگر عبوس و خشکه مقدس دانسته می شود. از آن جایی که امروزه همه در نظام مشارکت دارند، دیگر نمی توان این مقام را به عنوان نظام در نظر گرفت.

متن بنیادین و از بسیاری جهات مسئله ساز نظریه ی پسامدرن، « موقعیت پسامدرن » ژان فرانسوا لیوتار بود ( که در 1979 به فرانسه منتشر شد و در 1984 به انگلیسی). مقدمه ی بحث کتاب لیوتار شناخت شناسی علوم طبیعی در محیط دانشگاهی است؛ موضوعی که لیوتار اعتراف کرد بسیار کم در موردش می داند. این کتاب به خاطر زمان بندی و عنوان نامتعارفش به حق تأثیر گذار بود. از نظر لیوتار ، پسامدرنیسم بیان گر بحران دانش و مشروعیت بود؛ بحرانی که منتهی شد به شک باوری شکل گرفته در طی تاریخ نسبت به نوشتارهای کلان. یعنی فراروایت های روشن گری پیشرفت علمی و آزادی سیاسی . لیوتار با تکرار گفته ی آدورنو در مورد ناممکن بودن شعر پس از آشویتس، این قضیه را مطرح می سازد که آیا اصلن هیچ تفکری می تواند آشویتس را در فرایند کلی منتهی به رهایی جهانی نادیده بگیرد؟

در حالی که بسیاری از پسامدرنیست ها رادیکال هایی بودند که تغییر رویه داده بودند ، مثل لیوتار و بودریار ، فردریک جیمسون پسامدرنیسم را در چارچوبی آشکارا نومارکسیستی نظری ساخت. همان طور که عنوان مقاله اش « پسامدرنیسم ، یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر » نشان می دهد از نظر جیمسون ، پسامدرنیسم مفهومی مبتنی بر دوره ی زمانی است. جیمسون با وام گیری تغییر ارنست مندل  در مورد سه دوره ی سرمایه داری ( بازار ، حق انحصاری ، چند ملیتی ) و نیز با قرض گرفتن اصطلاح شناسی فرمالیست های روس، پسامدرنیسم را به مثابه « عنصر فرهنگی غالب » در سرمایه داری متأخر در نظر گرفت. از نظر او ، موقعیت های پسامدرن حامل موضعی خاص نسبت به سرمایه داری چند ملیتی است. در جایی که ناقدان پسامدرن بر امر زیباشناختی تأکید می کنند، جیمسون ارتباط های ناگسستنی میان اقتصاد و امر زیباشناختی را آشکار می کند؛ در عصری که اشباح سرمایه ی  سیال « در تصویر آشفته و مرموز سرتاسر جهان » با هم به رقابت می پردازند، در عصری که سرمایه ی الکترونیکی زمان و مکان را درنوردیده است، و در عصری که سرمایه ، در فضاهای اطلاعاتی به اوج عینیت زدایی می رسد.    

در عصر پسامدرن ، تلفیق امر اقتصادی و امر فرهنگی به زیباشناختی سازی زندگی روزمره می‌انجامد. هنر پسامدرن می کوشد خود باز تابنده و طنز آلود باشد. در چنین وضعیتی می توان از خود باز تابندگی پسامدرن تلویزیون تجاری سخن گفت که اغلب خود باز تابنده و خود ارجاع است ولی در نهایت ، این خود باز تابندگی اش از لحاظ سیاسی مبهم است.

نوعی ترین بیان زیباشناختی پسامدرنیسم نه نقیضه بلکه التقاط است، به کار گیری خنثا و نامشخص تقلید، بی هیچ قصد هجو یا تعبیر دیگر، و از همین رو ، در پس سازمان بندی طنز آمیز سبک های مرده هیچ راز و رمز اصالتی وجود ندارد و این به معنای مرکزیت بینامتنیت و آن چیزی است که جیمسون « اوراق ساختن بدون ترتیب سبک های گذشته » می نامد. از همین رو ، طنز نه تنها مبهم بلکه خود انجام است ، در حکم پاسخی از خود راضی و باری به هر جهت به تاریخ است.

آثار ژان بودریار نظریه ی نشانه شناختی و مارکسیستی را بازنگری و گسترده می کند. بودریار معتقد است که جهان معاصر اشباع از رسانه های گروهی، مستلزم اقتصاد جدید نشانه است، و متعاقبن نیازمند رویکردی دیگر به بازنمایی است.بودریار پیش از این علیه منطق تولیدگرای مارکسیسم، و گرایش آن به ارزشمند دانستن اقتصاد فی نفسه و نادیده گرفتن اقتصاد ظریف تر نشانه، سخن رانده بود.

از نظر بودریار مشخصه ی عصر جدید سمیورژی است ؛ یعنی فرایندی که طی آن تولید ابژه ، به عنوان موتور حیات اجتماعی ، جای خود را به تولید و تکثیر نشانه های رسانه های همگانی می دهد. بودریار چهار مرحله را برمی شمرد که بازنمایی ، برای رسیدن به شبیه سازی نامحدود ، از آن ها گذر کرده است:

مرحله‌ی اولی که نشانه، واقعیتی ابتدایی را باز می تاباند؛ مرحله ی دوم که نشانه، واقعیت را نقاب دار یا تحریف می کند؛ مرحله‌ی سوم که نشانه، غیبت واقعیت را نقاب دار می سازد؛ و مرحله‌ی چهارمی که نشانه، تبدیل می شود به وانموده ی صرف؛ یعنی شباهت سازی محض که هیچ رابطه‌ای با واقعیت ندارد. با حاد واقعیت ، نشانه واقعی تر از خود واقعیت می شود.  محو شدن مرجع و حتا مدلول هیچ چیز جای خود نمی نشاند مگر نمایش بی پایان دال های تهی. در عصر مرگ امر اجتماعی ، توده ها به نیرویی درون تخریبی بدل شده اند که دیگر نمی توان از آنان سخن گفت، تشریح شان کرد، یا بازنمایندشان.

منتقدان بودریار، او را به شیادی ، رادیکالیسم محافظه کارانه ، نیهیلیسم از سر سیری، و بت‌وارگی نشانه متهم می کنند .بودریار ایده آلیست نشانه‌شناختی‌ای است که نشانه ها را از اساس مادی شان منتزع می‌کند.

کار بودریار نشان گر نوعی محلی‌گری پاریسی است؛ این فرض که وقتی پاریس عطسه می کند، کل دنیا سرما می خورد. در واقع ناقدان جهان سوم نشان داده اند که پسامدرنیسم، به طور کل، برای غرب صرفن شیوه ای است برای جمع و جور کردن دوباره ی خود، برای آن که دیگر دغدغه های محلی خود را اوضاعی جهانی نپندارد. این گونه است که پس مانده های باورهای مرحله گرایی یا اقتصاد باوری ، به تساوی پنداشتن سرمایه داری / پسامدرنیستی متأخر و پیش سرمایه داری / پیش مدرنیستی می انجامد؛ هم چون وقتی که جیمسون از «ظهور دیرهنگام نوعی مدرنیسم در جهان سوم در حال مدرن شدن، در حالی که کشورهای موسوم به توسعه یافته، خود در حال غرقه در پسامدرنیته ی کامل هستند» سخن می‌راند. ولی همیشه به نظر می رسد که جهان سوم ، نه فقط به لحاظ اقتصادی بلکه حتا فرهنگی ، قبول ندارد که محتوم بازی ابدی ای است که در آن فقط می توان نسخه ای دیگر از تاریخ جهان توسعه یافته را تکرار کرد.

نگاه زیباشناختی به پسامدرنیسم منوط به رابطه ی این نگاه با مدرنیته و مدرنیسم است. البته همه ی این ها، باز هم، بستگی دارد به این که چه هنر و رسانه‌ای مورد بحث است. در رابطه با کدام بافت ملی‌ای است، و در چه رشته ای.

نکته‌ی مهمی که پسامدرنیسم باعث می شود آن است که تمام نزاع های سیاسی در نبردگاه نمادین رسانه‌های همگانی صورت می‌پذیرد. منازعه بر سر بازنمایی در عرصه‌ی وانموده ها ، بازنمایی جهان سیاسی را با خود همگون می سازد و مسائل بازنمایی به مسائل رأی و نمایندگان هم کشانده می‌شود. در بدترین حالت، پسامدرنیسم سیاست را به ورزش تماشاگران منفعلی بدل می‌کند که در نهایت فقط از طریق رأی یا تماس با بخش خبرهای جنجالی به این شبه حوادث واکنش نشان می‌دهند. پسامدرنیسم هشدار می‌دهد که زمانه‌ی جدید نیازمند راهبردهای جدید است. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 19:26  توسط بیژن آزاد  | 

 

 

 

پشنگ كامكار نوازنده برجسته سنتور كه در سال 1330 درسنندج متولد شده، بيش از 40 سال است كه در زمينه تدريس‏سنتور فعاليت مى‏كند. او كه فرزند حسن كامكار است، سالهاست كه‏به همراه خواهر و برادرهايش، در گروه «كامكارها» به فعاليت‏موسيقايى مى‏پردازد و كنسرت‏هاى متعددى را در ايران و خارج ازايران برگزار كرده‏اند تا آنجا كه نام گروه «كامكارها» به عنوان تنهاگروه موسيقى كه سال‏هاست بدون حاشيه در ايران فعاليت مى‏كندمطرح است.

پشنگ كامكار اولين كتابش به نام «شيوه سنتورنوازى» را درسال 1378 تاليف كرده است كه اين روزها چاپ هجدهم اين كتاب‏به بازار عرضه شده است. كامكار بعد از تاليف كتاب مورد اشاره، پنج‏كتاب ديگر را نيز با نام‏هاى موج، سپيده، و... تاليف كرده است. كاراصلى كامكار در كنار تدريس نوازندگى، اجراى موسيقى وآهنگسازى است كه در اين زمينه بيشتر از بيست آلبوم را نيز روانه‏بازار موسيقى كرده است. از جمله اين آثار مى‏توان به تكنوازى‏سنتور در ماهور، راست پنجگاه، سه‏نوازى و تكنوازى، بارانه، به يادصبا، فراق، گل‏گشت، گل به دامن و... اشاره كرد. او به تازگى دوكتاب جديد را به نام‏هاى گلنار و سپيده به بازار عرضه كرده كه‏انتشار اين دو اثر، بهانه گفت‏وگوى ما با او را فراهم كرد:

با توجه به اينكه آخرين كتاب‏هاى شما هم در زمينه‏تصنيف نوازى و ترانه‏نوازى منتشر شده است، دوست دارم‏بدانم چرا بيشتر كتاب‏هايتان به اين موضوع اختصاص‏دارد؟ اين سؤال را به اين دليل مطرح مى‏كنم كه اين روزهابحثى در زمينه اهميت فرم در موسيقى پيش آمده است وخيلى‏ها معتقدند كه تصنيف نوازى، ساده نوازى را ترويج‏مى‏كند و به اين ترتيب، فرم زير سؤال مى‏رود!

برخلاف گفته شما، من اصلاً به اين موضوع اعتقاد ندارم. به‏نظر من، تصنيف نوازى و ترانه‏نوازى ابداً به معناى ساده‏نوازى‏نيست؛ يعنى نواختن چهار مضراب و پيش‏درآمد ساده‏تر از تصنيف‏است. اتفاقاً هميشه از قديم گفته‏اند كه نوازنده‏اى، نوازنده راستين‏است كه بتواند يك تصنيف را از ابتدا تا انتها بنوازد. منظورم از اين‏نوازندگى هم تك‏نوازى است، يعنى نوازنده سنتورى كه بتواند يك‏تصنيف را حتى بدون همراهى يك تنبك بنوازد. اين كار به قدرت‏خاصى احتياج دارد.

ضمن اينك پيش از اين هر كتابى در اين زمينه انتشار يافته بوديا به چهار مضراب مربوط بود يا به پيش‏درآمد؛ براى سنتور، كتاب‏تصنيف منتشر نشده بود. از سويى برخلاف نظر شمارى كه بر اين‏باورند كه ترانه و تصنيف‏نوازى ساده است، بايد بگويم كه اين كاربسيار مشكل و ضرورى است؛ يعنى در واقع نوازنده‏اى كه تنهاتوانايى چهار مضراب‏زدن داشته باشد، كارش را كامل انجام نداده‏است. اين كتاب‏ها هم به شيوه‏اى تنظيم شده‏اند كه هر كتاب براى‏يك يا دو دستگاه تدوين شده كه براى نواختن آنها نيازى به تغييركوك سنتور وجود ندارد. اين موضوع، هم به معلم و هم به هنرجوكمك مى‏كند. حتى كار كوك بلدها هم راحت‏تر مى‏شود. مثلاً گلناردر شور و بيات ترك تنظيم شده كه نيازى به تغيير كوك ندارد. ازطرف ديگر همه اين كتاب‏ها را نمى‏توان يك جا چاپ كرد، چون‏هم حجم آن زياد مى‏شود، هم ناشر آن را چاپ نمى‏كند و هم‏اشكال كوك كردن پيش مى‏آيد و اين شيوه «جدا جدا چاپ كردن»بهتر جواب مى‏دهد.

در مقدمه كتاب گلنار به پيشرفت تكنيك نوازندگى اشاره‏كرده‏ايد. برايم جالب بود كه بدانم منظورتان از اين موضوع‏دقيقاً چه بوده يعنى آيا بعضى از قطعات و تصانيف ماساده‏ترند و بعضى‏ها سخت‏تر؟

ببينيد! يك آهنگ را هم مى‏شود ساده نوشت، هم تكنيكى.حتى مى‏شود آن را خيلى نزديك به اصل ننواخت. اين موضوع راهم بايد بگويم كه يك مبتدى نمى‏تواند اين كارها را بكند و مجبوراست آن آهنگ را به ساده‏ترين شيوه بنوازد. در دستور سنتور، «الهه‏ناز» را به‏صورت بسيار ساده‏اى نوشتم؛ آنقدر ساده كه يك مبتدى‏هم بتواند آن را بنوازد. حالا مى‏شود همين قطعه را به شيوه ديگرى‏هم اجرا كرد؛ يعنى به آن ريز، تريل، دوبل نت، آكسان و... هم اضافه‏كرد، اما ما قرار نداريم كتابى را با هدف «هنر براى هنر» تاليف كنيم‏كه فقط به درد استادان بخورد كه نگاهش كنند، چون آنها هم كه‏نمى‏آيند اين قطعات را بنوازند. من كتاب را براى شاگردانم نوشتم‏كه بتوانند قطعه نوازى ياد بگيرند. من به عموم فكر مى‏كنم و براى‏آنها قطعه مى‏نويسم و كتاب چاپ مى‏كنم؛ براى هر رده سنى.آموزش، چيزى نيست كه فقط عده‏اى خاص از آن بهره‏مند شوندبلكه بايد به جوانان و نوجوانان آموزش داد و اين را از ابتدا شروع‏كرد. بايد كتابى در زمينه آموزش‏هاى اوليه موسيقى نوشته شود كه‏اگر كسى در 50 سالگى هم خواست قطعه‏نوازى را شروع كند،بتواند.

در كتاب «موج» هم شيوه‏هاى جديدى را براى نوازندگى‏پيشنهاد كرده‏ايد. اين شيوه‏ها، چه ويژگى‏هايى دارند؟

فرم سنتى پيش‏درآمد يا؟؟؟ شش مضراب، فرم خاصى است؛فيگورهاى پايه دارد، ملودى‏هاى تكرارى دارد، وزن خاص و.... امادر بعضى از قطعات كتاب «موج» كه براى چهار مضراب نوشته شده،اين تكرارها وجود ندارد. پيش از اين در آلبوم «بارانه» هم اين كار راانجام داده بودم؛ يعنى نه چهار مضراب بود، نه پيش‏درآمد؛ اتفاق‏جديدى بود، مثل شعر نو. زبان جديدى را براى بيان حرف‏هاى‏موسيقايى‏ام انتخاب كرده بودم كه پيش از آن در سنتورنوازى باب‏نبود و با سنت هم، همخوانى نداشت. همين آلبوم، همچنان آلبوم‏پرفروش است. دليل اين اتفاق هم تنها اين است كه مردم ازچيزهاى نو خوششان مى‏آيد؛ با اينكه در اين آلبوم، سازى جز سنتورهم نواخته نشده؛ نه خواننده دارد و نه هيچ چيز ديگر.

گاهى اين مرز هنجارشكنى و سنت‏شكنى كمرنگ‏مى‏شود.

بله، در هر زمينه‏اى اين مساله وجود دارد. شما در شعر هم اين‏مساله را مى‏بينيد؛ يعنى طول كشيد تا نيما بتواند خودش را ثابت‏كند. خيلى‏ها حرف و حديث‏هاى گوناگون مى‏زنند تا فقط حرفى زده‏باشند و ايده نو آنها بر پايه چيز خاصى نيست. در نقاشى هم اوضاع‏به همين شكل است اما اينكه كدام اصل مى‏شود را بايد به قضاوت‏اهل فن گذاشت. تاريخ و زمان هم موثر است. با همه اين حرف‏هانبايد جلوى نسل جديد را گرفت، چون خلاقيت‏ها از بين مى‏رود.اينجا قرار است هنرمند تربيت شود؛ پادگان كه نيست. نمى‏توانيم‏دائم بگوييم چه چيز درست نيست و چه چيز غلط است. نمى‏شودهمه چيز را در چارچوب رديف ميرزاعبدالله تعريف كرد. شايدخيلى‏ها با اين حرف‏ها به بيراهه بروند، اما آنكه واقعاً دلش دنبال‏يك مساله جديد و گفتن يك حرف تازه باشد، كارش پيش مى‏رود.متاسفانه گاهى استادان موسيقى ما، خودشان جلوى اين‏خلاقيت‏ها را مى‏گيرند. نمى‏شود بدون اينكه گذشته را دانست سراغ‏سوژه جديد رفت. من 40-45 سال فقط سنتى زدم و بعد سراغ‏كارهاى جديد رفتم.

اصل «مكتوب شدن موسيقى» هنوز كه هنوز است براى‏خيلى‏ها جاى سؤال دارد؛ آنها معتقدند كه موسيقى هنرى‏شفاهى است و نمى‏شود اين هنر شفاهى و خصوصاًبداهه‏نوازى‏هاى موسيقى ايرانى را مكتوب كرد.

چرا نمى‏شود؟ اتفاقاً اتفاق مثبتى است، چون وقتى هنرى‏شفاهى مثل موسيقى تنها به روش سينه به سينه منتقل مى‏شود،امكان دخل و تصرف در آن زياد پيش مى‏آيد. من استادان زيادى رامى‏شناسم كه به اين شيوه تدريس مى‏كنند و گونه‏ها را اشتباه يادداده‏اند، اما زمانى كه اين سينه‏ها مكتوب مى‏شود، مى‏شود براساس آنها تعريفى مشخص ارائه داد. كسى همچون نورعلى خان‏برومند، ما را تربيت كرده است و ما موظف هستيم كه اين دانش رابه صحيح‏ترين و ماندگارترين شيوه انتقال دهيم. امروز، حتى آن‏دسته از استادانى كه شديداً مختلف نت كردن قطعات بودند هم‏كتاب نت منتشر كرده‏اند و با زمانه تطبيق پيدا كرده‏اند. شايدصحبت شما هم درست باشد و تنها بتوان 80 درصد واقعيت رامكتوب كرد، چون 20 درصد را مى‏توان براى آزادى‏هاى فردى يك‏نوازنده در نظر گرفت. بداهه‏نوازى هم در حاشيه چارچوب اصلى‏نواخته مى‏شود و شامل همان چيزهايى است كه در ذهن نوازنده‏وجود دارد و سر صحنه اتفاق مى‏افتد اما اين چيزها شاخ و برگ آن‏تنه اصلى را تشكيل مى‏دهند.

در مورد كتاب‏هاى آموزشى موسيقى (حتى همين‏تصنيف نوازى‏ها) چند مساله مطرح مى‏شود كه يكى ازمهم‏ترين آنها را مى‏توان اين مساله دانست كه يكسرى ازاستادان موسيقى، كتابشان را تنها براى شاگردان خودشان‏منتشر مى‏كنند. بنابراين داخل كتابفروشى‏هاى موسيقى كه‏مى‏شويم، 100 نوع كتاب آموزشى سنتورنوازى وجود داردكه بعضى از آنها تيراژشان به صد نسخه هم نمى‏رسد. اين‏موضوع باعث شده كه هر كسى يك شكل سنتورنوازى كند ومشكلات بعدى....

بله، همينطور است. شايد يكسرى از استادان اين كار را انجام‏دهند، چون خيلى شناخته شده نيستند و از اين رو كتاب‏هايشان هم‏فروش نمى‏رود و چاره‏اى نيست جز اينكه جزوه‏هايشان را به تعدادمثلاً 100 نسخه براى شاگردانشان كپى كنند (چون چاپ كتاب‏موسيقى اغلب براى ناشر ضرر هم مى‏دهد)، اما كتاب‏هايى مثل«شيوه سنتورنوازى» هم هست كه الان چاپ هجدهم آن منتشرشده و هر بار شمارگان آن 10هزار تا بوده است. به هر حال به نظرمن با همه اين اوصاف و تفاوت‏هاى موجود بين نظر معلم‏هاى‏مختلف و متدهاى متفاوت، هر كسى آزاد است كتابش را چاپ كنداما ميزان موفقيت فرق مى‏كند. امروز يك خانم آمريكايى به‏آموزشگاه آمده بود كه موضوع پايان‏نامه‏اش «بداهه‏نوازى درموسيقى ايران» بود. او اين كتاب من را كه در آن قطعات خارجى هم‏براى سنتور ايرانى نوشته شده است، مطالعه كرده بود و نواخته بود وتشكر كرد؛ در حالى كه بسيارى هر سال و هر سال از من مى‏خواهندكه قطعات خارجى را از اين كتاب در بياورم. مى‏بينيد كه اين كتاب‏به اين شكل در معرفى موسيقى ايران به غير ايرانى‏ها هم موثرواقع شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:15  توسط بیژن آزاد  |