تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

 

«دليرباش در به كارگرفتن فهم خويش»

فرید سیاوش

در حقیقت روشنفکر مفهومی مدرن است پس ضرورتآ تابع تعاریفی است که شاخص های دوران مدرن را در خود داشته باشد همانگونه

 که عصر روشنگری یک مقطع مشخصی از تاریخ جدید را نشان میدهد، مفهوم روشنفکر نیز به همین مقطع  از تاریخ تعلق دارد

روشنفکر کیست؟

 روشنفکری  (در انگلیسی Intellectualism در فرانسه Intellectuelité و در زبان لاتین Intelligere) به معنی تفکیک دو چیز از همدیگر است. به همین دلیل به عنوان روح انتقادگرا و ممیز شناخته می شود.

واژه ی روشنفکر یا«اینتلکتوال» صفتی است برای آدمهای خردمند ، خردگرا و عقلائی؛ آدمهائی که پدیده های جهان را برحسب دستور خرد و دانش بررسی می کنند و می سنجند و به جای خیالبافی، متفکر و اندیشه ورند. به این ترتیب در مقایسه ی این مفاهیم با ذهنیتهای تخیلی و توهمی، شمار روشنفکران در هرجامعه، نمی تواند رقمی فوق العاده بزرگ را در برگیرد.

1- تاریخچه

« اینلجنسیا» نخستین بار  در هالند و روسیه در دهه 1820 تا 1840 در ارجاع به لایه های اجتماعی به کار گرفته شده است که به دلیل تحصیلات و نظام ارزشی خود از بقیه جامعه متمایز بود.  کلمانسو در سال (1898) برای نخستین با ر واژه  اینتلکتویل را برای  اشاره به گروهی از مدافعان برجسته دریفـوس در ماجرای دادگاه دریفوس به کار برده است. دریفـوس افسر یهودی بود که در سال 1894 به جرم خیانت به ارتش فرانسه دستگیر و محکوم به حبس ابد شد. پس از حدود 5 سال مدارکی دال بر بی گناهی وی یافت شد و ماجرای محاکمه او را به مساله سیاسی مبدل کرد.  امیل زولا  با انتشار نامه ای سر گشاده با عنوان " من متهم  می کنم "  ارتش و دادگستری رابه اعمال خلاف قانون متهم کرد. او به خاطر همین نامه محکوم و زندانی شد . بلافاصله نامه ای با امضای حدود سیصد نفر از نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان جامعه فرانسه منتشر شد که محاکمه دریفـوس را غیر قانونی اعلام می کرد. این نوشته به بیانیه روشنفکران شهرت یافت.با عقب نشینی ارتش و دادگستری، نقش و نفوذ روشنفکران در جامعه اعتباری خاص یافت. اغلب ماجراي دريفوس را نقطه ظهور كامل روشنفكر در زندگي عمومي مي  دانند.

گرامشي در پژوهش هاي خود درباره تاريخ ايتاليا به اين نتيجه مي رسد كه هر گروه اجتماعي كه بر زمينه اصلي نقش ضروري خود در دنياي توليد اقتصادي به وجود مي آيد، يك يا بيش از يك قشر روشنفكر را بوجود مي آورد كه به او انسجام مي دهد و او را از نقش خود نه تنها در زمينه   اقتصادي بلكه در زمينه هاي اجتماعي و سياسي آگاه مي كند. او در مقاله درباره مساله جنوب نيز به نقش ميانجيگر و مشروعيت بخش فعاليت هاي روشنفكري توجه مي كند. او معتقد است كه روشنفكران بين مالكان وسايل توليد و كساني كه مالك و سازنده وسايل توليد نيستند، يعني كساني كه نيروي كار خود را به مالكان ابزار توليد مي فروشند، واسطه مي شوند. آن ها در كسوت  داروساز، حقوقدان، معلم، كشيش، پزشك، دانشمند، محقق، تكنيسين و مهندس، در مقام نظامي، قاضي و پليس، دانش توليد نمي كنند بلكه براي منضبط كردن جسم و ذهن در خدمت قدرت هاي موجود اطلاعات را منتشر مي كنند و يا از انتشار اطلاعات جلوگيري مي كنند. آن ها به رضايت و توافق گروه هاي تحت ستم با وضع موجود ياري مي رسانند. در واقع آن ها ضامن برقراري هژموني طبقه حاكم بر كل جامعه اند.

به همين ترتيب طبقات بالنده در شيوه توليد سرمايه داري كه براي براندازي مناسبات توليدي موجود و برقراري مناسبات اجتماعي انساني و خالي از ستم طبقاتي مبارزه مي كنند نيز، به صورت انداموار، روشنفكر خود را پرورش مي دهد. روشنفكراني كه هژموني فكري حاكم بر جامعه را به پرسش گرفته و در مقابل آن آلترناتيو طبقات بالنده را ارائه مي دهند.

 کسانی نیز، سه شعار:  آزادي، برابرى و برادرى  را، ويژگى و نشانِ روشنفکر مي‌دانند. که به عنوان ارزش‌هاى سه‌گانه‌ى انقلاب کبير فرانسه تجلى يافت.

در حقیقت روشنفکر مفهومی مدرن است پس ضرورتآ تابع تعاریقی است که شاخص های دوران مدرن را در خود داشته باشد همانگونه که عصر روشنگری یک مقطع مشخصی از تاریخ جدید را نشان میدهد، مفهوم روشنفکر نیز به همین مقطع از تاریخ تعلق دارد. در واقع تا پیش از بروز اندیشه های مدرن که آتشی بود بر خرمن اندیشه های دگم و کهنه ، که در هر دیاری رنگ اسکولارستیکی داشنتد.

در آنگاه به انسان های دارای فکر مشخص علمی، دانشمند می گفتند. دانشمندی که در یک رشته یا در چند رشته از علوم دارای تخصصی بود و ضمنآ به مقتضای شرایط، دانشمند بودنش نیزبایستی به تائید هئیت حاکمه میرسید. دانشمندانی هم که به تائید حاکمان نمی رسیدند  به سرنوشت محتومی چون گالیله و کوپرنیک   میرسیدند همین حایز رتبه و مقام علمی بودن موجب می شد که این گروه از انسانها در جایگاهی فراتر از مردم قرار می گرفتند، نخبه و بر گزیده می شدند الیت بودند بلکه تحت شعاع نورانیت و قدسیت حکام فرهی مقدس نیز می شدند. بنابرین جهت حفظ  شانَ  خویش روز بروز به فاصله خود با مردم عوام می افزودند. در چنین شرایطی علم فقط بدرد عالم می خورد چون تنها به فهم عالم میرسید علوم هم البته کاربُردی نبودند، انقلابی می طلبید تا بند ها را از پای فکر بگشاید ، فکر ها را رها سازد و فکر کردن را عمومی کند. انقلابی انسان پرور که علم را از متافزیک جدا کند و به عرصه اجتماع بکشاند . این انقلاب همان رنسانس بود جامعه شناسی شکل گرفت و فهم اجتماعی در ذهن جامعه گسترش یافت در این بین گروهی که خود موجد انقلاب بودند، روشنفکر نامیده شدند. روشنفکری دامنه حضور اندیشه را گسترش داد ضرورت برخورداری از تخصص علمی داشتن برای اندیشمند بودن را کنار زد و به انسان صرف انسان بودن آموخت که می تواند بیندیشد. روشنفکر چون متعلق به دوران مدرن است پس واجد الگو های فکری مدرن نیز می باشد و چون دوران مدرن بر پایه مفاهیمی مانند آزادی، برابری و سکولاریسم ، ایجاد شده است. بنآ روشنفکر کسی است که آزادیخواه، برابری طلب و سکولار است یعنی همزمان همه خصوصیات را داراست.

2- الزامات روشنفگر بودن:

1-     شناخت و آگاهی.

2-     اتکا به خرد نقاد.

3-     نوگرا.

4-     الترناتیف سازی.

5-     اندیشه معطوف بعمل.

شناخت و آگاهی از مبانی روشنفکریست ، نه تنها  شناخت و آگاهی در حوزه علوم بخصوص علوم اجتماعی همچنان شناخت ساختارشناسانانه از  نظام مسلط برمحدوده جغرافیایی   که او در آن و برای آن  کار وزندگی میکند. شناخت وآگاهی ازداشته ها و امکانات مادی و معنوی آن. شناخت از قوانین ، سنت ها و ظابطه های حاکم بر آن جامعه؛  شناخت از بافت اجتماعی و روان جامعه ، شناخت از مردم، مشکلات و آرزو ها شان.

روشنفکر اهل تحقیق و تفحص است و با هر پدیده ای به دیده ی شک می نگرد و هر ادعائی را تا با محک آزمایش و تجربه نسنجد و راستی و درستی اش بر او هویدا نگردد، پذیرایش نخواهد بود. در اثر همین پژوهش و تحقیق است که دانشها مرتب در حال پیشروی اند و جهان پیوسته در پیشرفت است. «اینتلکتوالیسم» رو به پیش دارد و با پذیرش بی چون و چرای ادعاهای توهمی و مفاهیم تعبدی کاملاً در تضاد است، و خرد را برتر از هرگوهر می داند.  اساس در دنیای مدرن عقل است و خرد نقاد،  روشنفکرهم  نسبت به انديشه ها و هم نسبت به ساختار اجتماعی نگاه انتقادی دارند.

 روشنفکر نه تنها سنت شکن و ساختار شکن است همزمان آشنا زدا نیز میباشد . این به چه مفهوم است ؟ روشنفکر با معرفت و شناخت که پیدا کرده چه معرفت علمی و تیوریک است یا معرفت با آدمها ؛ ازدواج دایمی نمیکند و سر بندگی بر زمین نمی گذارد. زیرا جهان پیرامون روشنفکر در حال تحول و نو شدن سیستماتیک و دوامدار است  پس یکی از خصایل اساسی روشنفکر نو شدن و همیشه همگام و همقطار بودن با کاروان شتابنده تکامل است.لزومآ روشنفکر در پی شکستن آن سنت ها ، ساختار ها و زدایش آن آشنایی هایست که در مقابل خرد و تجدد ، پیشرفت و ترقی ، سازندگی و نو شدن سنگر گرفته اند.جهان رو شنفکری میدان جهش به سوی آینده است.

 گفتیم روشنفکر الترناتیف ساز است یعنی چیز هایی را نقد ونفی میکند که چیز های دیگر جایش را بگیرد. ناگفته پیداست که از ویژه گی های روشنفکر اندیشۀ معطوف به عمل است، هیچ روشنفکری نیست که اندیشه اش معطوف به تغییر اجتماعی نباشد.  یعنی احساس تعهد می کنند. مانند يک آکادميسين بی طرف نيستند. می خواهند عملا کاری بکنند.

روشنفکر باید دانش ، فرهنگ و قدرت برنامه ریزی به اتکای عقل را برای جامعه داشته باشد. روشنفکر نه تنها با حکمت و تواناییهای علمی و گاه اندوخته های دانشگاهی و قدرت بیان،  آگاهییهای سیاسی و اجتماعی خود را بکار میگیرد تا به پژو هش و بررسی تحولات و دگرگونی های اجتماعی و سیاسی بپردازد؛ بلکه در پی این است تا بر رویداد های جامعه تاثیر بگذارد و اگر ممکن باشد به انتقال آن آگاهییها به جامعه پیرامون خود بر آید. تلاش روشنفکر اینست که بین واقعیتها و آرمانها پیوند و نزدیکی ایجاد نماید، روشنفکر بیانگر آن چیزیست که در بطن جامعه در حال تکوین است. اما هنوز شکل و تعریف دقیق خود را پیدا نکرده است.

روشنفكر را عموما فردي مي  دانند كه از قدرت فكري  اش براي بررسي، تامل يا نظريه  پردازي در مورد انديشه  هاي گوناگون بهره مي  برد.روشنفکر کسی است که فارغ از تعبد و تعصب و دور از فرمانبری،اغلب نوعی کار فکری می کند و نه کار بدنی حاصل کارش را که در اختیار جماعت می گذارد کمتر به قصد جلب نفع مادی می گذارد یعنی حاصل کارش بیش از آنکه جلب نفع مادی و شخصی باشد حل مشکلی اجتماعی است. موجز اینکه رسالت روشنفکر روشنگریست.

 

روشنگری چیست؟

« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

تاریخ نویسان عصر روشنگری را قرن هژدهم می دانند. در این عصر خرد می کوشد تاخود را از همه قیود رها سازد. عصر ی که مسئله معرفت شناسی به طور جدی مد نظر فیلسوفان قرار گرفت و جهت فلسفه از وجود به معرفت تغییریافت.کشف حقیقت مطلق از بین رفت و نسبیت به جای آن نشست. عصر روشنگری بر آن است که نباید اصل هر چیز را در بیرون از آن جستجو کرد.

بطوركلي روشنگري از ماهيت پديده ها و مفاهيم پرسش مي كند. روشنگري مي خواهد بداند حقيقت چيست؟ انسانيت چيست؟ آزادي چيست؟ وعدالت چيست؟ روشنگري در پرسش از ماهيت چيزها هيچگونه محدوديتي را به رسميت نمي شناسد. بنابراين، پرسش هاي روشنگري همه پرسش هاي فلسفي هستند كه بطور همزمان، حقايق مسلم و اصول ثابت و بديهيات و حتي خود فلسفه را به چالش مي گيرند. بايستي كوشش ها به يافتن پاسخ هاي درست در برابر پرسش هاي نو معطوف شود، نه اينكه جزم گرايانه و خشمگينانه بر پرسشگران بانگ برآورند كه چرا مي انديشيد و چرا پرسش مي كنيد.


جامعترين تعريف را از روشنگر امانوئل کانت، فيلسوف آلمانى قرن 18 به دست داده است
.

 « روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

. کانت خود نابالغی را چنین معنا می‌کند:
« و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری.» و « به تقصیر خویشتن خود » را چنین توضیح می‌دهد:
« به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.»

 به اعتقاد كانت، «خودانديشيدن»، اصل بنيادين روشنگري است. از تعريف كانت برمي آيد كه او تفكر مستقل و پويا را اساس روشنگري مي داند. تفكر مستقل و پويا، درگرو آزادي انديشه است. از اين رو تعريف كانت از روشنگري با آزادي معنا مي يابد. انسان، برپايه تعريف كانت از روشنگري، موجودي است آزاد و خردمند كه با گام نهادن در وادي تفكر، مي تواند از تنگناي نابالغي خارج شود.
انديشمندان روشنگري براي اين مفهوم هيچگونه حدومرزي قائل نيستند. آنان معتقدند كه در پرتو روشنگري بايد همه چيز را مشاهده كرد وشناخت.

نامداران بزرگ روشنگري بيكن، مونتسكيو، دكارت، لاك، نيوتن، ولتر، روسو، ديدرو، دالامبر، هولباخ و كانت. كه به تدريج در قرن هجدهم ميلادي به صورت فرايندي پرتكاپو و تأثيرگذار درآمد، بطورعمده از فرانسه، انگلستان و آلمان سربرآوردند . درميان طيف گسترده كوشندگان روشنگري، هم فيلسوفان تجددگرا جاي مي گرفتند، هم انديشه وران الهي و هم اديبان، شاعران و خطيبان.
 
در فرايند روشنگري، جايگاه و حقوق انسان، خرد خودبنياد، خودانديشي، نقادي، دانش تجربي بر پايه مشاهده و آزمايش و استقلال دونهاد دين و سياست از يكديگر، موردتأكيد قرارگرفت؛ اما نبايد پنداشت كه درونمايه و آهنگ روشنگري در فرانسه، انگلستان و آلمان يكسان بوده است.
در فرانسه، روشنگري جانمايه و صورتي پرجوش و خروش و انقلابي داشت. خداوندان قدرت در هيأت حكومت و كليسا، دست در دست يكديگر، نوگرايان ديني و سياسي را سركوب مي كردند؛ چرا كه آنان بر اين باور بودند كه سياست بايد به محك نقد خردمندانه زده شود و نهادهاي سياسي برشالوده خرد استوار گردد. نوانديشان ديني و سياسي، برشكاكيت و پرسشگري نقادانه درحوزه دين و اخلاق نيز تأكيدمي كردند.
درانگلستان، روشنگري بر دو بنياد دانش تجربي لاك و فيزيك نيوتني، از بالندگي، ژرفا و رويكردي سازنده برخوردار گرديد. لاك در راه بردن به گستره شناخت شناسي و اندازه گيري مرزهاي آن، گام هاي بلندي برداشت كه كانت پس از وي، در تعيين حدود شناخت بشري از آنها بهره جست. او رساله هايي در باب حكومت مدني برپايه رضايت مردم و در تبيين فلسفي تساهل و مدارا نگاشت. دراين دوران، انگلستان از آزادي هاي سياسي ـ اجتماعي ـ هرچند بطور نسبي ـ برخوردار بود.
بي ترديد، تلاش هاي انديشه وران روشنگري در سايه سار آزادي هاي مدني در انگلستان، به غنا و فربهي فرايند روشنگري افزود. اگرچه لاك درهنگامه اي مجبورشد انگلستان را ترك گويد و در هالند آرا و انديشه هاي خويش را درباب تساهل و مدارا به رشته تحرير درآورد، اما مي توان با ولتر هم صداشد و گفت: اگر لاك و نيوتن در فرانسه بودند اعدام مي شدند؛ اگر در رم بودند به زندان مي افتادند و اگر در ليسبون بودند سوزانده مي شدند.
در آلمان، روشنگري سيمايي متفاوت از فرانسه و انگلستان داشت. انديشه وران آلماني، بدون اعتناي جدي به يافته هاي فلسفه تجربي، بيشتر با آرا و انديشه هاي انتزاعي و نظري سرگرم بودند.
آزادي انديشه، بيان و قلم در آلمان محدودبود و انديشه وران آلماني از آزادي هايي همانند در انگلستان، برخوردار نبودند. نظام سياسي حاكم بر اين سرزمين، پس از درگذشت فريدريك بزرگ در سال ،۱۷۸۶ دربرابر روشنگري و كوشندگان آن، گستاخانه صف آرايي كردند.
حكومت فريدريك ويلهلم دوم، با معرفي روشنگري به عنوان پديده اي خطرناك و مخالف دين و دولت، نابخردانه به سركوب انديشه وران ، توقيف و مصادره كتاب ها و نشريات پرداخت. به فرمان رهبر خودكامه سرزمين پروس، كانت را مجبوركردند كه درباره دين، هيچ نوشته اي منتشرنكند و هيچ سخني نگويد.
هرچند آلمان برپايه شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي، نمي توانست به مثابه گرانيگاه روشنگري نقش آفريني كند، اما از دگرگوني هاي روشنگري در فرانسه، بويژه انقلاب بزرگ آن تأثير پذيرفت. انقلاب فرانسه درميان انديشه وران آلماني، شوق و شور و سرزندگي آفريد و كانت را در واپسين سال هاي زندگي فكري، به جانبداري و ارزيابي فيلسوفانه پديده انقلاب واداشت.
در قرن نوزدهم ميلادي، پرچم انديشه روشنگري در دستان هگل و هاينه و انگلس و ماركس قرارگرفت.
در قرن بيستم، انديشمنداني همچون آدرنو و هوركهايمر به بازانديشي در نظريه روشنگري پرداختند. گلوكاچ و ماركوزه نيز در شمار بازنگران نظريه روشنگري در قرن بيستم قراردارند.

 فلسفه روشنگری

 بی تردید فلسفه روشنگری ، فلسفه مدرنیته است . هدف فلسفه روشنگری آراسته ساختن جهان با زیور خرد و آگاهی و از میان بردن جهل و خرافات است بر خرد و علم و آگاهی مباهات میکند و هر چیزی را که با عقل همخوانی نداشته باشد متعلق به قلمرو پندار و تخیل میداند.. روشنگری به گالیله و نیوتن  می بالد یعنی علم را بر تر از اسطوره و عقل را برتر از تخیل میداند.

 

 فهرست مآخذ  و منابع:

- دکتر مدد پور ، محمد / خودآگاهی تاریخی / دفتر مطالعات دینی هنر
- بارنزویکو / تاریخ اندیشه اجتماعی / جوادی وسفیان / کتابهای جیبی
- کویره ، الکساندر / دکارت / امیر حسین جهانبگلو / قطره
-
barraclough\history in a changing world\ oxford
- پالمر ، روزل / تاریخ جهان نو / ابوالقاسم طاهری / امیر کبیر
- کاسیرر ، ارنست / فلسفه روشنگری / یداله موقن/ نیلوفر
- گلد من ، لوسین / فلسفه روشنگری / منصوره کاویانی / نقره
- دکتر داوری ، رضا / فلسفه چیست ؟/ انجمن اسلامی حکمت و فلسفه
- خورازمی ، تاجدالدین - شرح بر فصوص الحکم / نجیب مایل هروی / مولا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:25  توسط بیژن آزاد  | 

عزیزا فرزند واقیف مصطفی زاده ، نوازنده افسانه ای پیانو و آهنگساز Jazz در آذربایجان می باشد. Dizzy Gillespie نوازنده توانای ترمپت Jazz در باره موسیقی واقیف گفته است که موسیقی او از سیاره دیگری آمده است. عزیزا فراگیری ابتدایی موسیقی را نزد پدر آغاز کرد و سپس به تحصیل رسمی موسیقی پرداخت و امروز بعنوان یک پیانیست و خواننده Jazz در آذربایجان و دنیا مطرح می باشد. به گوشه ای از یکی از کارهای او گوش کنید تا صحبت را ادامه دهیم. Audio File "ارفئوس سیاه" از عزیزا مصطفی زاده

پدر و مادر عزیزا نقل می کنند که در ایام نوزادی هرگاه پدر در دستگاه شور موسیقی اجرا می کرد عزیزا – که نوزادی بیش نبود - شروع به گریه کردن میکرد و چنانچه موسیقی شادی در ماهور یا راست می نواخت نوزاد کوچک به خنده در می آمد.

او از سن سه سالگی شروع به فراگیری پیانو کرد و در چهارده سالگی اولین کنسرت خود را اجرا کرد. 17 سالگی اولین جایزه رسمی بین المللی را نصیب خود کرد، باور کردنی نبود اما او توانست جایزه بین المللی Thelonius Monk را در میان ده ها نوازنده توانای غربی Jazz نصیب خود کند. او معتقد است که "اگر از استعداد و نعمت هایی که خداوند به انسان داده استفاده نکنیم، گناه انجام دادیم".

پدر و مادر عزیزا بزرگترین عامل موفقیت او در صحنه موسیقی بودند. پدر عزیزا پس از اجرای یک کنسرت در ازبکستان درسال 1979 در سن 39 سالگی بر اثر حمله قلبی در گذشت و دختر 10 ساله اش که چشم امید به یاری پدر در آینده داشت را تنها گذاشت. با وجود این پس از بزرگ شدن عزیزا و ورود او به عرضه های هنر بین المللی بوضوح اثر موسیقی و سبک کاری پدر بر کارهای عزیزا کاملا" مشهود می باشد. پس از مرگ پدر مادرش "الیزا خانم" به تنهایی مسئولیت پرورش اورا بر عهده گرفت و امروز نقش مدیر برنامه های او را بازی میکند. گوش کنید : "لحظه"

او همواره در صحبت های خود اشاره میکند که "من هنوز انرژی و راهنمایی های پدر را در کنار خود احساس میکنم، برای من پدر هنوز زنده می باشد و او فقط از این دنیای مادی بیرون رفته است. گاهی اوقات احساس می کنم که روح او اطراف من در حال حرکت است، بخصوص هنگامی که می خواهم کنسرت بدهم، حضور او را حس می کنم، حتی می توانم او را لمس کنم." پس از مرگ پدر او به همراه مادر به آلمان رفت در آنجا به فعالیت های هنری خود ادامه داد و توانست جایزه Phono Academy که بزرگترین جایزه موسیقی در آلمان می باشد را نیز نصیب خود کند.

تاثیر موسیقی باخ و شوپن در کارهای Jazz او کاملا" ملموس می باشد. اولین آلبوم کاری او در سال 1991بنام " Aziza Mustafa Zadeh" به بازار آمد. پس از آن خیلی زود دنیای هنر متوجه صدای زیبا و موسیقی بدیع این هنرمند آذربایجانی شدند. توانایی های او در ترکیب موسیقی آذربایجان با سبکهای کلاسیک و Jazz انکار ناپذیر بود.

Al Di Meola نوازنده توانای گیتار – بخصوص Jazz – در باره عزیزا اینگونه گفته است : "او یک نابغه است، هم بعنوان یک آهنگساز و هم یک خواننده. موسیقی او به مراتب بیشتر از یک موسیقی Jazz معنا دارد، چیزی که من در موسیقی او پیدا میکنم فرهنگ آذربایجان است".

از دیگر آلبوم های موفق او می توان به Shamans اشاره کرد که در لندن تهیه شده است. نفوذ و تاثیر عقاید معنوی در این آلبوم کاملا" مشهود است او در رابطه با کارهای خود بخصوص این آلبوم میگوید که : "برای من زندگی معنوی ارزش بیشتری از زندگی مادی دارد" و اضافه میکند که "Shamnas افرادی هستند که قدرت شفا دادن دارند."

Always
Dance of fire
Inspiration
Jazziza
Seventh Truth
Shamans
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:27  توسط بیژن آزاد  | 

میترا

و پیوند آن با ستاره قطبی باستانی

رضا مرادی غیاث آبادی

نام «میترا» در فرهنگ و ادبیات ایرانی حضوری چشمگیر داشته است و به مرور زمان با ایزد مهر، خورشید، مهربانی و دوستی، پیوند عمیق یافته است. اما پیش از آنکه کارکردهای میترا جلوه‌های گوناگونی پیدا کند، بیشتر با ویژگی «روشنایی همیشگی» شناخته می‌شده است.

منابع موجود نشان‌دهنده این است که ستاره قطبی باستانی، خاستگاه باورهای مربوط به میترا بوده است و بی‌تردید برای پیشینیان دوستدار پدیده‌های کیهانی، وجود ستاره‌ای دائمی که هیچگاه طلوع یا غروب نمی‌کرده است، تا چه اندازه می‌توانسته مهم و جالب جلوه کند.

به گمان نگارنده، سرچشمه باور به میترا و گردونه میترا در میان ایرانیان و هندوان باستان، عبارت بوده از ستاره قطبی و دو صورت فلکی پیراقطبی به نام‌های خرس بزرگ و خرس کوچک (دب اکبر و دب اصغر).

می‌دانیم که قطب آسمانی در هر 25800 سال یک‌بار بر دور قطب دایره‌البروج می‌گردد و امروز در کنار ستاره جدی قرار دارد. اما در حدود پنج‌هزار سال پیش، قطب آسمانی در کنار ستاره سرخ‌رنگ «ذیـخ» از صورت فلکی اژدها (ثعبان) بوده است. در آن زمان این ستاره قطب آسمانی زمین بوده و مانند ستاره قطبی امروزی در جای خود ثابت و بی‌حرکت ایستاده و در همه شب‌های سال دیده می‌شده و هیچگاه طلوع و غروب نمی‌کرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکی خرس بزرگ و کوچک واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانروز یکبار بر دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، نگاره باستانی چلیپا یا صلیب شکسته را در آسمان رسم می‌کرده که به عنوان «گردونه میترا» دانسته می‌شده است.

در برخی نگاره‌های کهن، نقش صورت فلکی خرس بزرگ را آشکارا به مانند گردونه چهار اسبه که نماد میترا بوده است، رسم کرده‌اند. همچنین نگاره میترا را به گونه مردی که پرتوهای نورانی بر گرد سرش دیده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. اما پس از پنج‌هزار سال پیش و هنگامی که این ستاره از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی می‌شود که سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر/ حلقه پیمان» است.

نام مهر در متون ادبیات فارسی برای قبه‌ای که بر فراز خیمه و خرگاه، علم و چتر نصب می‌کرده‌اند هم بکار رفته است که شباهت ستاره قطبی با این قبه‌ها نیز توجه برانگیز است. در مهریشت اوستا، عبارت‌های «در فرازنای آسمان ایستاده» و «بخواب نرونده» اشاره اشکاری به ستاره قطبی است: «می ستاییم مهر دارنده دشت‌های پهناور را، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است . . . میترا همه مردمان را با چشمانی که هیچگاه بسته نمی‌شوند، می‌نگرد».

به همین دلیل که میترا، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورت‌های فلکی بر گرد او می‌چرخیده‌اند، میترا را سامان‌دهنده هستی و برقرارکننده و پاسبان قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر جهان و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت می‌دانسته‌اند.

فردیناند یوستی در Iranisches Namenbuch حتی واژه میترا را به معنای «روشنایی همیشگی» می‌داند. بعدها از باورهای منسوب به ستاره میترا، دینی موسوم به میترا پرستی/ مهر پرستی (با میترائیسم اشتباه نشود. میترائیسم، گونه غربی‌شده آن است) به وجود می‌آید که در سده یکم پیش از میلاد، در دوره پادشاهی اشکانیان، به غرب آناتولی و روم راه یافت. این دین توسط لژیون‌های رومی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیین‌ها و مراسم و به ویژه تقویم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ کرد.

در اینجا به این نکته هم باید اشاره کرد که واژه «میلادی» برای تقویمی به همین نام کافی است و افزودن «میلاد مسیح» به آن درست به نظر نمی‌رسد. چرا که منسوب کردن میلاد به میلاد مسیح، در اواخر سده چهارم میلادی از سوی دستگاه روحانیت مسیحی روم روی داد. در آثار ایرانی و از جمله در «آثار‌الباقیه» نوشته ابوریحان بیرونی، منظور از میلاد، «میلاد خورشید» دانسته شده است و آشکار است که این نام با شب چله و جشن زایش خورشید در پیوند است. از سوی دیگر جالب است که به روایت بیرونی، نام نخستین ماه سال در تقویم کهن سیستانی که از ابتدای زمستان آغاز می‌شده، «کریست» بوده است که گمان می‌رود واژه کریسمس نیز از آن برگرفته شده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:59  توسط بیژن آزاد  | 

Thursday, 22 February 2007

Mithra

And it's association with archeological polar star

 

Reza Moradi Ghiasabadi

Translator: Saam Sheykh-ol eslami

 

Name of Mithra has been streamer at Persian (Iranian) culture and literature and by passing time have made a deep association with “Mehrizad” God of Kindness, Sun and  Friendship. But before it's activities get so vary it's most popular character was it endless brightness.

Sources that we have show that this archeological star was the source of beliefs about Mithra. And for ancients who had a favor on cosmology a star hat never sets was very important and interesting.

I think the origin of belief about Mithra among ancient Iranian and Indians was about one polar star and two constellations Ursa Major and Ursa Minor.

We know that polar of sky rounds through a 28,500 year circle over polar of ecliptic and today is near Alpha (α) Ursa Minor (Polaris) star. But about five thousand years ago skies polar was near Thuban (Dhikh) star from Draco constellation .At that time this star was polar star of earth and like our time polar star was static without any move and was at all nights of year and never sets or rises. This star is located between Ursa Major and Ursa Minor ant these two constellations rounding around it at each 24 hours. This rounding draw crossover at sky and we know it as Mithra carrousel.

At some of old paintings Ursa Major constellation is drawn like symbols of Mithra with its four horses. And also Mithra's pictures were shown like a shining man that has rays around his head. After five thousands years ago  and when this star  make a distance from polar sky this distance make this star to round around polar sky area and that’s were the believe about circle of kindness/ oath  came.

At Iranians old writing it's been used for copula on top of tabernacles and one point that takes attention is they look alike polar star. At “Mehr Yasht” of Avesta these phrases “Standing at highness of skies” and “Never sleeping” is a clear pointing to polar star: “We pray Mithra owner of wealds that highness which is standing at top of sky and is a non sleeping and powerful keeper . . . Mithra looks everybody with never closing eyes.”

And because of this reason Mithra was the exertion of earth and sky and from the viewpoint of a man standing at earth all stars and constellations round around it Mithra is called organizer of cosmology and is responsible for controlling and rulings world. And after that she became brightness of god, trueness, oath, and also kindness. Ferdinand Justi has translated Mithra to ever brightness in Iranisches Namenbuch.

After some while a religious based on these believes had made “Praying Mithra” it is totally different from Mithraism. Mithraism is it's western version and at first century before Christ reaches to west Minor Asia and Rome empire (during Parthian) this religion was speeded at all over western countries by some legionnaires and after that  Christians inherit most of its believes.

Here I should say some points that word of before Christ or after Christ for this calendar is wrong because name of Jesus were added to this calendar at fourth century by religious department and at Iranian writing Asar al-baqiyah by Abou Rayhan Birouni era of this calendar is based on sun not Jesus. this name has relations with “Yalda” and night of Sun born and at another view as Birouni says name of the first month of year at Sistan (east of Iran) calendar which started at winter was “Christ” that may be word Christmas has come from this word.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط بیژن آزاد  | 

بصیرکامجو ـ آلمان

مــــــارچ ــ 2007

 

صرف با تک زبانی، زبان فارسی

«ملت خــــراسان»

وصلح درافغانستان ایجاد می شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اول ـ پیدایی وعظمت علمی وفرهنگی زبان فارسی

دوم ـ اهمیت زبان فـــــارسی در دهکـــده یی جهانی

سوم ـ مـبارزه قبیــــله گــــرایان علیه زبان فارسی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 هدف از طرح سیاسی تحقق ودرک راهبرد سیاست تک زبانی، زبان فارسی تلاش انسانی واخلاقی برای فراهم ساختن زمینه های زیرساخت سازندگی جامعه نوین وصلح آمیز درکشورناآرام ما (افغانستان کنونی) میباشد.

 با ادای ادب و احترام اجازه خواهم داشت که گرمترین احساسات انسانی و اخلاقی خویش را به تمام هم میهنان وهمشهریان کشور مان در هر کجای دنیا که هستند تقدیم نمایم وخوشبختی و سلامتی شان رااز بارگاه حقانیت ذات متعال تمنا کنم.

 خواست وآرزوی برحق وصلحخواهانۀ ما همواره این بوده است که شهروندان افغانستان کنونی با درک عقلانی از نیاز زمان والهام گیری از حقایق تاریخی چندین هزار ساله مان بتوانند دریک فرآیند پویا و متحرک سازندگی راهی را انتخاب نمایند که در پهلوی دیگر ملل جهان، تثبیت عزت و هویت ملی و بین المللی گردند.

 بدین مناسبت بتاریخ اول حمل سال 1385 خورشیدی ازاین قلم طرح سیاسی طی عنوان « تغییر نام افغانستان به خراسان » بشکل گسترده در مطبوعات درون مرزی وبرون مرزی بنشر سپرده شد. مردمان صلح خواه کشور ما واکثریت نهادهای سیاسی و فرهنگی، خردمندان وشخصیت های مختلف سیاسی ومذهبی از این طرح سیاسی « صلح جاویدان » حمایت، قدردانی و پشتیبانی نمودند.

 روشن است که، درک اوضاع سیاسی بخش مهمی در تبیین ومعنا دارکردن اقدامات ورویکرد های فکری ما است. بتاسی ازآن، این جانب با فهم شرایط زمانی ومکانی وبستراجتماعی درکشور، جهت معرفی و توجیۀ ماهیت و اهمیت همه جانبه طرح سیاسی « تغییر نام افغانستان به خراسان » سه سال واند می شود که کار وزحمت تحقیقی و فرهنگی دارم. حاصل این تلاش تحریر کتابیست در بیان عظمت فرهنگی حوزۀ تمدنی خراسان وبازتابیست از توضیح وتفسیر عقل پذیر از نحوۀ تغییر نام کشور کنونی ما به نام کشور« خراسان » ودرفرآیند مستدام به « ملت خراسان». ـ که این اثر در آیندۀ نه چندان دور طی دست کم (600) صفحه به آذين چاپ آراسته و در اختیار مردم ما قرار خواهد گرفت.

 در همسویی تحقق اهداف سیاسی نیک وانسانی ما اذعان باید کرد که راهبردهای طرح سیاسی:

یکم ـ « تغییر نام افغانستان به خراسان مدخلی دراه صلح جاویدان »،

دوم ـ « شناسایی خط دیورند آغاز طلوع آفتاب صلح بر فراز افغانستان و پاکستان »،

سوم « صرف با تک زبانی، زبان فارسی ملت خراسان وصلح در افغانستان ایجاد می شود »، از نظر عمل واقدام سیاسی یک پدیدۀ مجرد و شعارگونه نیست. بل مجموعۀ رویکرد های بنیادی وآموزش پویای چند بُعدیی است در کل، که تحقق راستین این راهبرد هادر قالب الگوهای بنیادی باسایر ابعاد زندگی اجتماعی، نمود های هستی وسازندگی شرایط صلح و همبستگی ملی را نهادینه می سازد.

 بدین مناسبت ما احترامانه ازدولت جمهوری اسلامی افغانستان واز پارلمان ج. ا. افغانستان واز قوه قضایی ج. ا. افغانستان واز تمام احزاب و نهاد های اجتماعی وسیاسی مستقل و وابستۀ کشور، واز شخصیت های فرهنگی وسیاسی گروهی وانفرادی و...، یکبار دیگرآرزومیبریم که به ارزش واهمیت این سه طرح سیاسی صلح آمیز، توجه سیاسی واخلاقی خویش را مبذول خواهند فرمود وبا اندیشه باز شناختی حق وحقیقت، خردمندانه درجهت تحقق عملی وحقوقی وسیاسی مفردات آن گام استوار خواهند گذاشت. یک حقیقت مسلم است که:

 ــ با تغییر نام افغانستان به خراسان وقبول معیار های ارزشی سیاست تک زبانی زبان فارسی در سورفت تشکیل ملت سربلند خراسان ؛ ـ مردم ما یک بار وبرای همیشه از شر خصومت ملی نفاق ملی تعصب زبانی نژادی ومحلی نجات مییابند. نسلی ظهورمیکند بنام « شهروندان خراسانی، ملت خراسان ». که مراتب عشق به وطن ودفاع ازمنافع ملی وبرخورداری از احساس عزت و هویت ملی، در خون، گوشت وپوست و استخوان فرد فرد ایشان یکسان عجین شده ودر حیات حقوق شهروندی تبلورمادی حاصل می کند.

 در چنین شرایطی دیگراسلوب کهنۀ تاریخی حمایت راه های عملی سیاست اجیر گیری نیروهای غرضدار خارجی در کشور ما تحت نام به اصطلاح نمایندۀ این قوم ویا آن ملیت ونصب آن اجیرهای دست نشانده در ساختار حاکمیت سیاسی صادراتی وابسته به استکبار، مسدود می شود. وزمینه های عینی رشد مستقل خود گردانی حاکمیت سیاسی متعادل ملی غیر وابسته بوجود می آید.

 درآن وقت بگذارکه: یک هندو تبار، عرب تبار، هزاره تبار، پشتون تبار، تاجک تبار، ازبک تبار... بصفت یک خراسانی اصیلی که واقعاً از میان مردم برخاسته و اعتماد ورأای مردم را با اصل ایمان داری به میهن، مردم و منافع ملی کسب کرده باشد، آن شخص سزاواراست که باافتخار وغرورملی حق رهبر جامعه خراسانی را به عهده گیرد و کشور را با خلوص نیت وصداقت انسانی بمعراج تمدن ودموکراسی رهبری نماید.

 

 بازنگری جدی دربازگشت به حل مسالۀ ملی همان تشکیل ملت عقلانی خراسان است. که نه برپایه اصل اشتراک درنژاد، ونه درپیوند خونی ومذهب بوجود می آید، بل براصل هویت مشترک فرهنگی، میراث مشترک تاریخی و سرزمین مشترک ملی، هستی خویش را از جنس نور وروشنایی در بسترۀ صلح وآزادی ووفاق ملی، بنمایش میگذارد.

 قسمیکه تذکر رفت دوبُعد دیگری از ابعاد مؤلفه های ساختاری تشکیل ملت عقلانی خراسان یکی طرح سیاسی « شناسایی خط دیورند آغاز طلوع آفتاب صلح بر فراز افغانستان و پاکستان » ودیگری طرح سیاسی برسمیت شناسی وقانونیت دادی تحقق سیاست « تک زبانی، زبان فارسی (1) » بمثابه زبان اصلی و سراسری کل کشور درحدود و ثغور کنونی افغانستان می باشد.

 بروشنی مفهوم است! که اهمیت وارزش ادبی وفرهنگی زبان فارسی برای مردم ما، درسازندگی جسم زنده ــ ملتی مفروض به ملت خراسان،بیش از اکسیژن، آب و نان واجب تر است.

 احیاء هویت ملی و ایجاد جو ء سیاسی وبافت ارگانیک عمل وارادۀ ملیت ها وقبایل کشور ما زیر لوای « ملت عقلانی خراسان وزبان فارسی وایجاد فضای دوستی صادقانه و واقعی میان همسایگان کشور ما وجهان » پاسخ دیموکراتیک ایست که وطن عزیزمارا بانمود های جاویدانۀ محکم اجتماعی، سیاسی وفرهنگی وتاریخی مشترک آمیخته ساخته وبسوی جامعه انسانی و حقوق مدنی که شالوده آن برگسترش فرهنگ متوازن همگانی استوار است، رهنمون میشود.

 اگوست کنت می گوید که " زبان، نوعی از ثروت را تشکیل میدهد. ثروتی که همه میتوانند از آن استفاده کنند بی آنکه کاهشی در انبارو ذخیره انجام گیرد، ثروتی که به همه جامعه امکان بهره گیری از خود را می دهد. زیرا همه افراد جامعه که آزادانه در این گنجینه عمومی شرکت میکنند، نا آگاهانه بر حفظ آن یاری می رسانند "(2).

 بناً آموزش ما اززبان فارسی این ثروت ملی ونقش باارزش آن درحیات اجتماعی واقتصادی کشورما، صرف واسطۀ اجتماعی وحاوی ارزشهای سمبولیک نیست. بل بعنوان یک موتور ونیروی محرکۀ فرهنگی ویک نیروی محرکۀ سیاسی وزبان تفاهم ملی میتواند بانورادبی وعلمی خود جامعه را پیوسته روشن نگهه داشته وبمثابه سازندۀ فرهنگ وهویت ملی کلی گسترش یابد.

 

اول ـ پیدایی وعظمت علمی وفرهنگی زبان فارسی

 " فارسی باستان ـ این زبان که فرس قدیم وفرس هخامنشی نیز خوانده شده، زبان رسمی آریاییان دردورۀ هخامنشیان بود، وآن با سنسکریت واوستایی خویشاوندی نزدیک دارد. مهمترین مدارکی که از زبان فارسی باستان در دست است، کتیبه های شاهنشاهان هخامنشی است که قدیم ترین آنها متعلق به « اریارمنه » پدر جد داریوش بزرگ (حدود 610 ـ 580 قبل از میلاد) [ یعنی دوهزارو شش صدو هفده سال قبل از امروز ] و تازه ترین آنها از ارد شیر سوم (358 ـ 338 ق. م.) است. مهمترین وبزرگترین اثر از زبان فارسی باستان کتیبۀ بغستان (بیستون) است که بامر داریوش برصخرۀ بیستون (سرراه همدان بکرمانشاه) کنده شده. این کتیبه ها بخط میخی نوشته شده وازمجموع آنها قریب 500 لغت بزبان فارسی باستان استخراج می شود.

 علاوه بر کتیبه ها تعدادی مهر و ظرف بدست آمده که برآنها نیزکلماتی بفارسی باستان نقش شده. منبع دیگر برای لغات این زبان اسامی خاص (اعلام) وبعضی لغات فارسی باستان است که مورخان یونانی پس از تبدیل بزبان خود نقل کرده اند....

 ضمناً ازوجود منابع زردشتی درکتابخانهای اروپا وزردشتیان کنونی ایران وهندوستان از دیر باز اطلاع دردست است. دراین متون که به اصطلاح موسوم به متون زردشتی است، مطالب بسیاری راجع به فارسی باستان موجود است. " (3)

 

 فارسی میانه ـ که صورت فارسی باستان وفارسی کنونی است وزبان رسمی دورۀ ساسانیان بوده،از این زبان آثارمختلف بجامانده است.:

 کتیبه های دورۀ ساسانی، کتیبۀ شاپور اول درکعبۀ زردشت (نقش رستم) است. از کتیبه های دیگر میتوان کتیبه های « کرتیر » موبد ساسانی را در « کعبۀ زردشت » و « نقش رستم » و « سرمشهد » و « نقش رجب » و کتیبۀ نرس را در » پایکولی » نام برد. (4)

 

 فارسی نو ـ این زبان دنبالۀ فارسی میانه وفارسی باستان است. ازقرن سوم وچهارم ببعد این زبان راکه پس ازدربارهای مشرق درعهد اسلامی بصورت رسمی درآمد(5). چون این زبان جنبۀ درباری و اداری داشت، با گذشت زمان بعنوان زبان شعر ونثر، زبان سیاسی وادبی درسرزمین خراسان شد. باظهور استادان و شاعران وسخنوران بزرگ درقرن چهارم، بتدریج زبان دوم فرهنگی وادبی واداری وسیاسی جهان اسلام گردید.

 دردا که چهرۀ پاک وجسم نفیس زبان فارسی درسده های تاریخ حیات خویش، گاهی براثر استیلای مهاجمین برسرزمین باستانی ما، و گهی با دستان ناپاک اجیران وابسته بغیر قهراً زخم برداشته است.

 زمانیکه که به تاریخ باستان میهن عزیز خود مراجعه کنیم به ادواری برمی خوریم که محیط صاف زبان وادب، مراحل فضل کمال را پیموده برخورد مینمایم وثمرۀ شایسته سالاری آنرا درفراز نای فراخ عظمت حوزۀ تمدنی آن مشاهده مینمایم.

 

وضع علمی وادبی دربسترۀ زبان فارسی

 یکی ازمؤلفه های سازندگی هویت ملی یک ملت، زبان آن است. ازاینرو شناخت رشد وتکامل زبان فارسی و ابعادفرهنگی وادبی وعلمی آن انعکاس پویایی عقل وافتخارات تاریخی مردم ما تلقی می شود. اهمیت وعظمت زبان فارسی نه تنها در قدامت تاریخ چند هزار ساله آن تجلی می یابد، بل زبانی ایست که در میدان نبرد مقابل زبان عربی به عنوان زبان مسلط جهان اسلام وزبان تکلم خلفای اسلامی ایستادگی کرد و افزون بر آن بزرگترین فرهنگ تمدن اسلامی بوسیلۀ آن زاده شد. زبان فارسی دراعتلای فرهنگ بشری نقش برجستۀ را ایفاء نموده و درفرآیند فراز هستی خود از طلایه داران شعرو ادب و فرهنگ تمدن شرق بحساب می یاید. اینک بگونه مثال فرآیند پیدایی دانشمندان، فیلسوفان وعلما و خردمندان بزرگ، رشد علوم عقلی وعلوم ادبی را درحوزه تمدنی فارسی گویان بخش قارۀ آسیا، در قرون متمادی موردبازشناسی قرار میدهیم.

 

برخی از گونه های تکاملی نثروشعر فارسی ازقرن چهارم تا قرن هشتم هجری:

 بعد از استیلای عرب برسرزمین باستانی ما، سیر ادبی در خراسان و ماورالنهر تاپیدایش نخستین سلسله های خراسانی متوقف ماند. درزمان طاهریان (205 ـ 259 هـ.ق.) ودرعهد صفاریان زبان فارسی دوباره قد برافراشت وبه سوی باروری فرهنگی وعلمی گام استوارومطمئن برداشت.

 صفاریان نخستین خانواده بومی خراسان بودندکه دست اعراب را از سرزمین شان کوته ساخته وبرای نخستین بارزبان بومی فارسی را بار دگر جاگزین زبان عربی ساختند. با ظهور ایجاد حاکمیت سلسلۀ خراسانیان پیدایی حرکت رشد یابندۀ فکری ـ علمی وادبی وفلسفی اندیشمندان وعلمای این خطه باستان، رکود گذرای فرهنگی وعلمی پایان می پذیرد. ودراین برهه معین تاریخی بلاد مهم خراسان زمین ازقبیل بلخ، بخارا، نیشابور وری شاهد ظهورمشاهیر علما وفضلأ (علوم ادبی و عقلانی وشرعیه) مانند: ابن العمید، صاحب بن عباد، شاپور بن اردشیر، ابن سعدان، جیهانی، عتبی، ابوالحسن السهلی، ابوالحسن محمد شنبوذ، ابراهیم شنبوذی، ابوبکرالعطارمُقری،محمد بن جریرطبری، ابوعلی جُبّانی، ابوبکر نقاش معتزلی، احمدالکعبی بلخی، ابوزید بلخی، زکریای رازی، ابونصر فارابی، ابوریحان بیرونی و ابن سینا بلخی، ابوجعفر الخازن خراسانی، ابوسعید احمد سجزی، ابوالعباس احمد بن محمد السّرخی، عباس بوزجانی (6)... بوده اند.

 اینجا مشت نمونۀ خروار، جهت بیان عظمت فرهنگی و علمی زبان فارسی، بازشناسی برخی از گونه های تکاملی نثر و شعر فارسی ومعرفی گویندگان، علما و فرهنگیان بزرگ این زبان شیرین را، در پنج قرن فوق الذکربتأمل می گیریم:

 

1ـ گویندگان شعرفارسی در قرن چهارم تا هشتم هجری:

 دوره هایکه مورد مطالعه ماست با وجود بروز شرایط گوارا وناگواری تاریخی، از مهمترین وشاذ ترین ادوار ادبی زبان فارسی بحساب می آید. در عهدیکه با قدرت شاهان سامانی در ماورءالنهرو خراسان آغاز شد در ابتدایی این عهد رودکی استاد شاعران فارسی گوی ودراواخراین دوره فردوسی و عنصری، دو استاد مسلم شعر فارسی زندگی می کردند که از جملۀ بنیان گذاران شعرنغزوتکامل یافته زبان فارسی بشمار می آیند. یکی از عوامل رشد وتکامل ادبیات فارسی وپیدایی شاعران واستادان ادب و شعر فارسی، نتیجه مستقیم تشویق پادشاهان نسبت به گویندگان مذکور واعزاز واکرام آنها بود. بقول دکتر ذبیح الله صفا: " قرن چهارم و پنجم کمتردوره یی از ادوار ادبی فارسی است که اینهمه شاعراستاد وبزرگ، آنهم از یک ناحیۀ محدود، درآن زندگی کرده باشند وکمتر عهدیست که فصاحت و جزالت کلام تا این حدّفطری وملکۀ گویندگان آن باشد".

 بمرام معرفی یی مقام و منزلت شعر وادب فارسی در پنج سدۀ مورد برسی، از جملۀ تقریباً 154 گویندگان وبزرگان طرازاول فرهنگ وادب فارسی، فقط ما به بیان شمار محدودی از این استادان وشاعران فارسی گوی اکتفاء می ورزیم:

 مسعودی مروزی نویسندۀ شاهنامۀ مسعودی و شاعر اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم ؛

 رودکی شاعرواستاد قرن چهارم، که کثرت اشعار اورا ازصدهزار(100000) تا یک میلیون سیصد هزار (1300000) بیت دانسته اند. به تائید این مطلب دو بیت ذیل از سیّد الشعرا رشیدی سمرقندی ازمعاصران آل افراسیاب را که عوفی درشرح حال رودکی نقل کرده است (7)، بخوانش می گیریم:

 

گــــرسری یابد بعالم کس بنیکو شاعری ــ رودکی را برسرآن شاعران زیبد سری

شعراورا برشمردم سیزده ره صد هزار ــ هــم فزون آید اگر چونانکه باید بشمری

 

 ابوالمؤیدّبلخی یکی از شاعران پُرکارعهد سامانی بوده دارای آثار منظوم ومنثور است، اونخستین کسی است که یوسف وزلیخا را بنظم آورده است:

 همچنان بوشکور بلخی (9) یکی از شاعران وحکیمان خراسان بوده ونمونۀ شعر اوست:

درختی که تلخش بود گوهرا ـــ اگر چرب و شیرین دهی مرو را

همــــان مــــیوۀ تلخ آرد پدید ـــ ازو چرب و شیرین نخواهی پدید

 

دقیقی نیز از فحول شعرای عهد سامانی ودومین شاعریست که بنظم شاهنامه قیام کرد،

 همسو به این خط: معروفی بلخی، بدیع بلخی، منجنیک ترمذی،یوسف عروضی، کسائی مروزی، رابعه بلخی از ستارگان روشن آسمان ادب فارسی بودند که با ابداع شعر وادب خویش مقام و مرتبه فرهنگی زبان فارسی را به پایۀ کمال رسانیدند.

 وابوالقاسم فردوسی حماسه سرا و شاعر بزرگ ویکی از گویندگان مشهور عالم ویکی از روشنگران پُرنورآسمان ادب فارسی است. وی بسن 35 سالگی ـ نظم شاهنامه را آغاز کرد وپس از35 سال یعنی در هفتاد ویا هفتاد ویک سالگی بسال 400 هجری آنرا بپایان رسانید.(10) شاهنامه فردوسی چنانکه میدانیم منظومۀ بسیار مفصلی است که مجموع ابیاتش بشصت هزار(60000) می رسد وشامل بحث های داستانی و سلسلۀ تاریخی می باشد.

فرخی سیستانی هم یکی از بهترین شاعران وقصیده سرایان فارسی است که در موسیقی مهارت داشت. چنگ نیکو مینواخت. تغزلات « فرخی » از حیث اشتمال بر معانی بدیع عشقی واحساسات بی پیرایه ـ که گاه بی پرده اظهار شده ـ مشهور است.

 از اشعار اوست:

 مرادلیست گروگان عشق چندین جای ـــ عجـب تر از دل مـــن دل نیا فریده خــــدای

 

 عنصری بلخی سرآمد سخنوران فارسی واستاد مطلق درمدح غزل و قصیده بعد از رودکی است ؛ منوچهری ازجملۀ شعرای طراز اول قرن پنجم هجریست ؛ ابوسعید ابوالخیر از مشاهیر عرفا و علمای عقیدۀ وحدت وجود در خراسان است ؛

 مسعودی غزنوی، ناصر خسرو قبادیانی بلخی ؛ مسعود سعد ؛ عمر خیام شاعر بزرگ و ریاضیدان ؛ حکیم سنائی، سید حسن غزنوی ؛ سوزنی سمرقندی ؛ رشید وطواط ؛ شطرنجی سمرقندی ؛ صابرترمذی، انوری ابیوردی ؛ کمالی بخارایی ؛ اسدی طوسی از شاعران بزرگ واز جملۀ حماسه سرایان معروف فارسی بحساب می آیند ؛

 ظهیر فاریابی سخن سرای بلیغ واز جملۀ بزرگان قصیده سرایان وغزلگویان فارسی درپایان قرن ششم است؛ نظامی گنجه یی مؤلف پنج گنج (مخزن الاسرار مشتمل بر 2260 بیت، خسرو وشیرین مشتمل بر 6500 بیت، لیلی ومجنون در 4700 بیت، هفت پیکر ویا هفت گنبد در5136 بیت، اسکندرنامه در 10500 بیت) میباشد ؛

 مولانا جلال الدین بلخی از بزرگترین گویندگان متصوفه واز عارفان متفکروستارۀ درخشنده وفروغ هستی آسمان ادب فارسی وجهان است. مهمترین اثر منظوم مولانای بلخ مثنوی است درشش دفتر درحدود 26000 بیت دارد.

 فلکی شروانی ؛ خاقانی شروانی ؛ سعید هروی ؛ شهاب مهره ؛ سعدی ؛ امیر خسرو دهلوی ؛ حافظ ودیگران را از بزرگترین شاعران شعروادب فارسی با افتخار میتوان نامبرد.

 

2 ـ نثر فارسی ونویسندگان آن در قرن چهارم تا هشتم هجری:

 نهضت علمی وادبی نیرومندیکه در فرآیند پنج قرن وخاصتاً در قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم بزبان فارسی وجود داشته، نثرفارسی هم مانند نظم رشد کرد، تکامل نمود ومانند گذشتۀ خود بارور گردید. قبول این حقیقت آسان است که آثارمنثور بسیار دراین دوره ها وجود داشته ودر ادوار بعد در نتیجۀ بروز حوادث مختلف و هجوم ها وایلغار های بیابانی و قتل و غارت واعمال سیاست زمین سوخته، صد ها هزار اثر فارسی از میان رفته وحتا نامی هم از آنها بما نرسیده است. به هرحال برخی از آن داشته های علمی و فرهنگی ایکه بمارسیده است با ایجاز کامل آنها را بخوانش می گیریم:

 شاهنامۀ ابوالمؤید بلخی،شاهنامۀ ابوعلی محمد فرزند احمد بلخی، شاهنامۀ ابومنصور فرزند عبدالرزاق، اخبار فرامرز دردوازده مجلد (11)، اخبار بهمن (12)، کتاب گرشاسپ (13)، کتاب اخبار نریمان (14)، کتاب اخبار سام، رساله دراحکام فقه حنفی، عجایب البلدان، تاریخ بلعمی، ترجمۀ تفسیر طبری،کتاب البارع درمدخل احکام نجوم، تفسیر قرآن، کتاب هدایةالمتعلمین فی طلب، حدودالعالم من المشرق الی مغرب درعلم جغرافیا، نورالعلوم، کتاب فارسی ابن سینای بلخی، دانشنامۀ علائی، رسالۀ نبض بحث در کیفیت آفرینش عناصر، رسالۀ نفس درشانزده فصل، المعاد، رسالۀ جودیه درطب، معیارالعقول درعلم جر ثقیل، رسالۀ عشق، التفهیم لاوائل صناعةالتنجیم نوشته ابوریحان بیرونی به فارسی و عربی، ترجمه وشرح رسالۀ حی بن یقظان ازآثار تمثیلی وعرفانی ابن سینای بلخی، شش فصل ورسالۀ استخراج دو اثر نجومی، تاریخ سیستان، کشف محجوب ـ این کتاب مهم فلسفی مهمترین آثار اسمعیلیه شمرده میشود، کتاب رسائل ابونصر مشکان، زین الاخبار، قصص الانبیا(15)،رسالۀ قشیریه درذکر مبانی تصوف، تاریخ بیهقی نوشتۀ حسین بیهقی یکی از امهات کتب تاریخ وادب فارسی است، کشف المعجوب این کتاب از جملۀ آثار مهم متصوفه است، آثار ناصر خسرو قبادیانی(جامع الحکمتین، زادالمسافرین، وجه دین، سفر نامه، خوان اخوان، گشایش ورهایش)، قابوسنامه نوشته: وشمگیر بن زیار مهمترین کتب فارسی قرن پنجم هجریست، تفسیر سور آبادی، لغت فرس: یکی از مهمترین وقدیمترین کتب موجود لغت است بفارسی ومؤلف آن اسد طوسی است، تاج التراجم، آثار شهمردان بن ابی الخیر(روضة المنجمین، نزهت نامۀ علایی)، رسائل خواجه عبدالله انصاری (طبقات صوفیه، مناجات نامه، نصایح،زاد العارفین، کنزالسالکین، قلندرنامه، محبت نامه، هفت حصار، رسالۀ دل وجان، رسالۀ واردات، الهی نامه)، تاریخ برامکه، آثار خیام نیشابوری (نوروز نامه، رساله در علم کلیات، خطبة الغراء)، ترجمان البلاغة، بیان الادیان، آثارحامدغزالی (کیمیای سعادت، نصیحة الملوک)، فارسنامه یکی از کتاب های معتبر فارسی پیش از اسلام است و مؤلف این کتاب ابن البلخی است، کفایة فی الفقة، اسکندرنامه، کشف الاسرار ازجملۀ مهمترین تفاسیر فارسی است، آثار احمد غزالی (کتاب لباب الاحیاء، الذخیرة فی علم البصیرة، کتاب فلسفی بحر الحقیقة، سوانح العشاق)، مجمل التواریخ والقصص، آثار عین القضاة (یزدان شناخت، رسالۀ جمالی، تمهیدات درتمهید ده اصل تصوف)، آثار سید اسمعیل جرجانی (ذخیرۀ خوارزمشاهی از همه وحتا مهمترازهمۀ کتابهای پزشکی فارسی است، خفی علائی)، اعتقاد اهل سنت و جماعت کتاب مختصریست از نجم الدین ابوحفص عمر که مجموع آثار اورا درباب فقه و حدیث و تفسیر و بحث و جدل بالغ بر یک صد کتاب نوشته اند)، کلیله و دمنۀ بهرامشاهی، کفایة التعلیم وجهان دانش از جملۀ آثار معتبر فارسی در باب علم نجوم است که که نسخی ازین کتاب در کتابخانه های موزۀ بریتانیا(16) وبودلین (17) کتابخانۀ پاریس (18) موجود است، آثار رشید الدین وطواط کاتب بلخی (حدایق السحر فی دقایق الشعر، نثر الثالی من کلامم امی المؤمنین علی، صد کلمه (19)، مکاتیب فارسی که از آنجمله برخی آن در موزۀ علوم سن پیترسبورگ روسیه موجود است، ابکار الافکار)، مقامات حمیدی ـ درباب صنایع لفظی است ونویسندۀ آن قاضی حمیدالدین بلخی است، چهار مقاله عروضی سمرقندی (20)،. ولاغیر.

 

دوم ـ اهمیت زبان فارسی در دهکده یی جهانی

 تاثیر فرهنگ و ادبیات فارسی بالای زبان عربی دردنیای اسلام ـ " از سده دهم و همزمان با رنسانس زبان فارسی و زوال بخش باختری امپراتوری اسلامی آغاز شد، زبان فارسی با داشت ظرفیت علمی وفرهنگی باستانی خویش به سرعت در بخش خاوری جامعه اسلامی، از آناتولی تا هند به زبان میانجی بدل شد. در حدود شش سده، ادب فارسی در منطقه ای که امروزه دربرگیرنده ترکیه تا بنگال است به کار گرفته شد. با به فرمانروایی رسیدن اکبر (امپراتور مغول)، فارسی به زبان رسمی دولتی و همچنین متصرفات او تبدیل شد و شعر فارسی نیز همراه با فرم، تصورات، موضوع و نقش مایه هایش به سرمشقی برای شعر ترکی و شاعران هندی که به فارسی شعر می سرودند بدل گشت. این گرایش تا میانه سده نوزدهم، زمانی که جایگزین سازی فارسی با انگلیسی در شبه قاره هند آغاز شد ادامه یافت. " (21)

 گسترۀ زبان فارسی با قدرتمندی که دارد و از جهتی که به گروه و جایگاهی متعلق ومحدود نبوده دراندک زمانی بدلیل پذیرش واقبال عام بحدی رسید که زبان درباری، زبان دیوانی، اداری ورسمی چندین کشورجهان گردید. بگفته یارشاطر: "... سرزمین هایکه زبان فارسی درآن رایج بوده ویا هم اکنون رایج می باشد، مانند: [ ایران ] افغانستان، تاجکستان، بلو چستان، مناطق پتان پاکستان، جوامع فارسی زبان درهندوستان، ونواحی اوستیک وتالش در قفقاز...، ومناطقی همچون آسیای مرکزی، مقدونیه،... " (22) را میتوان نام برد.

 زبان فارسی ازقدیمترین زبان ها واز گروه زبان های هندو اروپایی است. این گروه زبانی مجموعه ای از چندین زبان را شامل می شود که بزرگترین جمعیت جهان به این گروه سخن میگویند وصد ها واژه میان زبان فارسی و آنها وجود دارد.

 ریشه بسیاری از کلمات اساسی زبان های اروپایی مانند: است ـ پدر ـ برادر ـ خواهر ـ مردن ـ ووو یکی است. اززبان فارسی امروزه دهها کلمات بین المللی مانند: بازار ـ کاروان ـ کیمیا ـ شیمی ـ الکل ـ بانک ـ بلبل ـ شال ـ شکر ـ لیمون ـ تایگر ـ کلید ـ لب ـ تو ـ من ـ وغیره را میتوان تا 700 کلمه ادامه داد، که به همه وبیشتر زبانهای دنیا راه پیدا کرده است. ودلیل این اتفاق زبان باستانی سنسکریت هست که زبان مادری تمام زبان های نوین هندو اروپایی می باشد.

 بیشتر از 200 واژۀ فارسی رادرهریک از زبانهای ـ قرقزی، قزاقی، ایغوری می یابیم که بمرور سده ها ازاینسوس دریای آمو بآنطرف نفوذ کرده اند.

 پژوهش های که زبان شناسان در زبان کنونی کشور اندونیزی بعمل آورده اند ثابت کرده که بیش از 350 کلمۀ فارسی درزبان ـ اندونزویایی بازشناسی شده است. واژه های: خوش = خیلی خوب، سودا، بازرگانی، کار، کدو، نان، خرید، فروش، وحروف ربط همچو: از، به، هم وغیره رایج است(23).

 باوجود نیرومندی عظمت ادبی زبان عربی، زبان فارسی تاثیر بس بزرگی برزبان وادبیات عرب داشته واین زبان نیز بنوبۀ خود واژگانی بصورت دست نخورده وواژگانی بصورت برهم زده شده ـ بشکل قالب های معرب از زبان فارسی وام گرفته است.

 به تازگی یک نویسندۀ عرب حدود 3000 کلمۀ عربی را که ریشه فارسی دارند بهمرای توضیحات برای هرکلمه آورده است.... قبلاً « جوالیقی » 838 کلمه، ودرکتاب « المنجمد » 321 کلمه، « وادی شیر » درکتاب خودش 1074 واژه فارسی در زبان عربی را توضیح داده است.

 قرآن شناس، زبان شناس وپژوهشگر نامی انگلیسی زبان، آقای جفری آرتور ـ را عقیده برآنست که: "... بیست و هفت کلمه قران ریشه فارسی دارد از جمله:

سجیل = معرب سنگ وگل ؛ اباریق = جمع ابریق، معرب آبریز، تنور، مرجان ؛

میسک = معرب میشک ؛ کورت = کورشدن، تاریک شدن ؛ تقالید = قلاده، جمع تقلید ؛

بیع = خرید و فروش، بیعانه (بیانه) قسمتی از پیش پرداخت ؛ زنجبیل = معرب زنجفیل ؛ سرادِق = سراپرده ؛ سقر= جهنم، دوزخ ؛ سجین = نام جای دردوزخ، زندانی ؛ سلسبیل = سلیس، نرم، روان، گوارا، می خوشگوار، نام چشمه ای در بهشت ؛ ورده = پرگه، گل سرخ ؛ سندس = دیبای زربفت لطیف وگران بها ؛ قرطاس = کرباس، کاغذ، جمع آن قراطیس ؛ اقفال = جمع قفل، کافور، یاقوت... " (24) وغیره می باشند.

 شاعران فارسی گوی و نویسندگان نامدار در قلمرو یوگوسلاوی قدیم وآلبانیا و سرزمین قفقازمانند: « نرودویچ و بابا سرخیان » آثاری از خود بجا گذاشته اند که سومه های نفوذ زبان فارسی را درآن نقاط جهان تمثیل می کنند. نمونۀ از شعر شاعر آلبانیایی « آبوگویچ » از قرن نهم میلادی را بخوانش می گیریم:

 

رخت ز آه دلم گر نهان کنی چه عجب

کسی چگونه نهد شمع در دریچۀ بــــاد

 

 جهانگرد عرب مراکشی ونویسندۀ کتابی بنام خودش شیخ ابوعبداله بن محمد بن ابراهیم معروف به (ابن بطوطه) متولد سال 1304 میلادی در شهر طنجه مراکش که طول سفرهایش بیشتر از مارکوپولو بوده است در سفرنامه خود از آوازخوانان چینی که درکشتی اشعار فارسی سرمیدادند یادآور شده اســت.

 ابن بطوطه که با قوطی شهزاده به سفر دریایی برآمده بودند این ابیات سعدی را که معاصر ابن بطوطه بود درکتاب سفر نامۀ خویش چنین درج نموده است:

 

تادل به مهـرت داده ام دربحر غم افتاده ام

تادرنمازایستاده ام گویی به محراب اندری (25)

 

 هنگامیکه سلطان محمود غزنوی حملاتی را در شبه قاره ای هند انجام داد سرآغاز ورود زبان فارسی در هند شمرده می شود. همردیف با آن درعهد غوریان که تاجیکان بومی فارسی زبان بودند، بوسیلۀ آنها زبان فارسی راه خودرا درهند باز کرد ودر کمترین وقت بقدری مورد استقبال هندیان قرار گرفت که زبان فارسی یگانه زبان تحصیل وزبان تفاهم وزبان ارتباط جمعی گردید. سخنوران، شاعران و دولتمردان آثار شان را بازبان فارسی می نوشتند. ارتباط سیاسی واداری میان لندن و دهلی وبین سه بخش اعظم شبه قاره ای هند، به زبان فارسی صورت میگرفت. انگلیسها که این نهضت را یک جهش خطرناک فرهنگی وسیاسی ضد منافع استعماری خود شناسایی نمودند، آگاهانه در پی نابودی زبان فارسی اقدام کردند. تاآنکه درسال 1836 م. « چارلز تری ویلیان» ناگهان زبان انگلیسی را بجای زبان فارسی رسمیت داد ودرسال 1844 م. زبان اردو را زبان اصلی اعلان کردند. (26)

 هنگامی که ازعلامه لاهوری چنین پرسیدند: " شما که هندی هستید (آن زمان هنوز هند و پاکستان جدا نشده بود) چرا به زبان فارسی شعر میگوئید؟ درجواب گفت: من خود جواب این سئوال را نمی دانم که این اشعار به زبان فارسی به من القاء می شوند، واصلاً روح من فارسی است.... "

 غالب دهلوی که به پدر شعر اردو معروف است، دریکی از اشعار خود اعتراف می کند که شعر فارسی بمراتب غنی تر از شعر اردو است وحتا جایی با افتخار می گوید:

 

 "فــــارسی بین تا ببینی لاله هــای رنگ رنگ

 بگذر از اردو که آن مجموع بی رنگِ من است! " (27)

 باوجود اینکه زبان فارسی درحال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست بلکه اردواست. ولی بشدت تحت تاثیر فارسی بوده وواژه های فارسی زیادی در آن موجود می باشد. اکنون بعنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان بخصوص در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. بخاطرتاثیر بسیار زیاد زبان فارسی درپاکستان، بنیان گذاران پاکستان تصمیم گرفتند که « سرود ملی » آنکشور کاملاً به زبان فارسی سروده شود.

 دامنه یی گسترش ووسعت آموزش زبان فارسی در نهاد های دانشگاهی جهان بمثابه یک زبان علمی و فرهنگی از اهمیت بالای برخوردار است. امروزآموزش زبان فارسی دردهکدۀ جهانی تقریباً در همۀ کشورهای دنیا صورت میپذیرد. چون ذکرنام همۀ نهاد های آموزشی دانشگاهی زبان فارسی در کشور های مختلف جهان حرف مارا به درازا می کشد ما با تذکر چند نامی اکتفاء می کنیم. بگونه مثال:

 تنها درایالات متحده امریکا بکمک زیاده از 500 نفر پروفیسیور ایرانی تباردربیشتر از صد دانشکده و دانشگاه، زبان فارسی آموزش داده می شود، مانند: دانشگاه جورج واشنگتن، هاروارد، اییل، پرنستون، ستن فورد، برکلی، دانشگاه اوهایو... ووو. همچنان آموزش زبان فارسی در: دانشگاه دورهایم، دانشگاه مانچستر، در بریتانیا ؛ دانشگاه گری نُوبلی، دانشگاه پاریس، در فرانسه ؛ دانشگاه بامبرگ، دانشگاه هُوم بُولد، دانشگاه هامبورگ، دانشگاه لودویگ مکسی میلیین، دانشگاه گویته،در آلمان فدرال، دانشگاه استاکهلم، اُوپسالا،در سویدن ؛ دانشگاه مادرید، دانشگاه سی فیلا، دانشگاه بارسیلونا، دراسپانیا ؛ دانشگاه روم، دانشگاه پافیا، دانشگاه میلانو، درایتالیا ؛ دانشگاه مُومبای، دانشگاه دهلی،در هندوستان ؛ دانشگاه قائدِ اعظم، دانشگاه اسلامی بهاوالپور، دانشگاه بهاوالدین ذکریا، در پاکستان ؛ دانشگاه انقره، دانشگاه بوگازیسی، درترکیه ؛ دانشگاه های مسکو، قازان، خارکف، دانشگاه سن پترزبورگ، آکادمی سازمان فدرال ضدجاسوسی، انستیتوی کشورهای آسیا و آفریقا، دانشگاه دولتی ساراتف، دانشگاه دولتی داغستان، دانشگاه دولتی باشقیرستان، دانشگاه دولتی آستیای، در روسیه فدراتی... ووو. را میتوان نام برد.

 به این سلسله، با بینش خردمندانه از اهمیت وارزش فرهنگی فراقاره ای زبان فارسی، بمنظور انسجام وتدوین اسلوب های قواعد گویشی یکسان ورشد متعادل ادبی وفرهنگی آن، میان فارسی گویان جهان ومنطقه، پنجمین همایش بین المللی استادان ومحققان زبان وادبیات در سال 2006 میلادی در شهر دوشنبه دایر گردید. در این همایش به دبیرکل یونسکو پیشنهاد شد که به سبب داشتن 200 میلیون گویشور درسراسر جهان، زبان فارسی درردیف یکی از زبان های یونسکو پذیرفته شود ودر سطح بین المللی به این زبان توجه بیشتر مبذول گردد. ضمناً تاسیس یک کمیسیون مشترک اصطلاح سازی میان تاجیکستان، ایران و افغانستان و تاسیس دفتر ویژه تدوین کتابهای درسی در این سه کشور از جمله پیشنهادی است که در همایش استادان و محققان زبان و ادبیات فارسی در شهر دوشنبه ارائه شده است. (28)

 

سوم ـ مبارزه قبیله گرایان علیه زبان فارسی

 ازدهه اول سدۀ هژدهم میلادی عشایر پشتون دربخشهای خراسان (قندهار) به قدرت رسیدند وزبان فارسی را به عنوان زبان رسمی لشکری وکشوری پذیرفتند. این امر تا دوران دودمان محمد نادرشاه (1929 م.) پیوسته برهمین روال باقی ماند. درزیر به چند نمونه اشاره می کنیم:

"... به گفتۀ عبدالحی حبیبی، تاریخ نگار پشتون تبار افغانستان، وقتی که اقوام قندهار می خواستند میرویس خان هوتک (اولین زعیم دولتی برخاسته از عشیرۀ غلجایی پشتون ها) را در « جرگه » به شاهی خویش برگزینند او شعر بلندی را با مطلع زیر خواند:

 نه خدمت نمودم که شاهی کنم

 به تخت شهی کج کــلاهی کنم (29)

 

برسکۀ میرویس خان هوتک این بیت حک شده است:

 

 سکه زد بر درهم دارالقرارقندهار

 خان عادل شاه عالم میرویس نامدار(30)

 

 بر نشان رسمی دولت احمد شاه (متعلق بعشیرۀ ابدالی پشتون) شعر زیرین آذین بسته است:

 حکـــم شد از قادر بیچـــون به احمد پادشاه

 سکه زن برسیم وزرازپشت ماهی تا به ماه

 

 همچنان برسکۀ روبه نقرۀ امیر دوست محمد خان وپسرش شیر علی خان (مربوط عشیرۀ محمد زایی پشتون) ابیات زیرین فارسی نقش بسته بود:

 

سیم وطلا به شمس و قمر می دهد نوید

وقت رواج سکــــۀ پایند خــــــان رسید

جمــــــال دولت پاینده قسمت ازلی ست

وصی دوست محمد امیر شیرعلی ست (31)

 

 بی تردید، یکی از بُرُوز مشکلات عمده سیاسی ـ اجتماعی ونفاق ملی، میان مردم ما در یک صد سال اخیر و بویژه ازدهه 20 تا دهه 80 قرن بیستم میلادی، مسئلۀ چگونگی برخورد با هستی وگویش زبان رسمی فارسی، از سوی حاکمان تک تبار قدرت گرا وگروههای سیاسی وابسته و روشنفکران دنباله رو بی هویت بوده است.

 بواقع، تا پیش از حکومت امیر جبیب الله خان، چه در سطح حکومت و چه در بین مردم و اندیشمندان میهن ما، انتخاب و استفاده از زبان ملی فارسی در سطح کشور، و همزمان، چند گویش در مناطق مختلف، به عنوان کدام مشکل اجتماعی مطرح نبوده است، چرا که در بین همۀ مردمی که در میهن ما زندگی مینمایند، به شکل کاملاً طبیعی، جا افتاده بود که، در برقراری ارتباط وتفاهم مشترک عمومی میان ملیت ها و قبایل و دگرلایه های مختلفۀ اجتماعی جامعه باید از زبان مشترک فارسی استفاده کنند. و در بین واقوام خود اختیاری، از گویشی که به عنوان لهجه یا گویش محلی از آن بهره گیرند. هیچگونه تعصبی نیز در این رابطه ازده ها قرن بدینسو وجود نداشت.

 آنها، زبان فارسی را، به عنوان زبان مادر یا پایه، زبان رسمی وهمگانی یا زبان مشترک وزبان اصلی، زبان علم ومعرفت وزبان حوزۀ تمدنی فرهنگ شرق پذیرفته بودند، به این دلیل که قدرت وعظمت زبان شیرین فارسی مبتنی بر ادبیات نوشتاریی کهنسال و قدرتمند و تکامل یافته ای را، خود مشاهده میکردند.

 انتخاب زبان فارسی، به عنوان زبان ملی و رسمی کشور ما، بهیچوجه امری دستوری، اجباری و تحمیلی نبوده، بل کاملاً آزادانه و اختیاری بوده است و

از منظر علمی و زبان شناسی نیز، درک و برداشت تودۀ مردم و روشنفکران و دولتمردان در تمام اعصار گذشته ـ در این رابطه، کاملاً صحیح وبجا بوده است.

 مگر با تأسف ودرد که اولین گام شعور ی ـ ضد ملی برای ترویج اندیشۀ قوم برترواستقرار فرهنگ و حاکمیت قبیله(افغان) وخواست بازتاب آن فرهنگ در گویش محلی پشتو، از سال های 1911 م. ببعد دررویکرد های فکری محمود طرزی (خُسُرامان الله خان) وهم تباران او زیر عنوان « ناسیونالیسم ونوگرایی » درلباس اسلام تجلی یافت. وسرانجام، سنگِ تهداب این اندیشه ضد ملی در جرگه بزرگ (لویه جرگه) سال 1923 م. بوسلۀ امیر امان الله خان گذاشته شد.

 امان الله خان "... اعلان کرد که میخواهد زبان پشتو را در کشور تعمیم نماید بعد انجمنی را بنام بحث پشتو (مرکه پشتو) برای انکشاف زبان مذکور تأسیس نمود،... " (32)

 محمود طرزی (1933 ـ 1865 م) فرزند غلام محمد خان طرزی رئیس قبیلۀ محمد زایی، پس از اقامت بیست ساله در دمشق وسایر نقاط دولت عثمانی به وطن بازگشت. پس از مراجعت به کابل دو دخترش در حبالۀ نکاح دو پسر امیر حبیب الله خان (عنایت الله وامان الله) در آمدند. به این صورت جای پای محکمی در دربار برای او تأمین شد. وی به کمک دامادش عنایت الله خان... در 1911 م. اجازۀ تجدید نشر هفته نامۀ « سراج الاخبار » را حاصل کرد وتا 1918 انتشار یافت. (33)

 با وجود اینکه محمود طرزی بار ها در نوشته های خود اززبان فارسی واهمیت فراملتی آن بحث ها نموده وتأکید می کرد که زبان رسمی ودولتی ما زبان فارسی باشد، اما درواقعیت امر او ودوستانش از تریبون سراج الاخبار (1911ـ 1918 م.) وازحنجرۀ قدرت حاکم، با درک ذهنی وآلودگیهای نفسانی اندیشه های تک تباری خویش را ظاهراً در چهرۀ آزادی خواهی و مدرنیته وباطناً برای ترویج اصول حاکمیت سراسری پشتونها تقویه ورشد زبان پشتودرکشوری که سه حصه جمعیت آن به لحاظ نژادی افغان (پشتون) نبودند زیرکانه وریاکارانه واژه « افغان » را بر مبنای دین وجغرافیا تعریف کردند وتبلیغ نمودند.. او میگفت:

 "... وظیفۀ دینی هرمسلمان متدین است که نه تنها به وطن وملت خود خدمت کند بلکه همچنین خدمت حکومت وشاه را نیز به جای آورد. زیرا وطنی بدون ملت، ملتی بدون وطن وهردو بدون حکومت وحکومت بدون شاه همچون جسم بی جان است. " (34)

 طرزی در این ارتباط با دید انتزاعی و قبیله منشانۀ خویش معتقد بود که:

 "... با تلاش متمرکزی برای بالابردن موقعیت « پشتو » که اوو دوستانش آن را « زبان افغان » درمقابل فارسی، زبان رسمی کشور میدانستند، همزمان باشد. به فکر[ ناجوروذهنی ] او، پشتو یا « افغانی » تبلور اصالت ملی و « ریشۀ کلیه زبانها » زبان واقعی ملی دانسته می شد. بدین ترتیب این زبان باید برای کلیه گــــــروه های قومی در افغانستان آمـــــوزش داده شود... [ آموزه هاوانگاره های ایلی وقبیله ای محمود طرزی درمورد تغییرکاربرد موقعیت اجتماعی گویش محلی پشتو که براستقلال آن تأکید می ورزیدند با شدت و حدت وتعصب بیشتر،] دردهه 1930 م به اجرا گذاشته شد وبا جدیت تمام تر تا دهه 1950 که پشتو زبان رسمی وملی افغانستان گردید، ادامه یافت." (35)

 تعقیب این نوع سیاست های عقب گرای قبیله سالار که تلاش می ورزند تاگویش های محلی را به عنوان « زبان » مطرح نمایند وبااسلوب عاریت گیری برای آن خط ودستور زبان بوجود آورند ؛ شیوه های غیرعلمی وغیرمنطقی و مضحکی است که بدینوسیله، بین طایفه وقوم وقبیلۀ خویش، باسایرمردمانی که صد ها سال باایشان درآمیخته اند درخوشبختی وسعادت زیسته اند، صرف دیوارتنفر بدبینی ودشمنی را اعمار کردن است وبس.

 ازآنجائیکه طراح اصلی اندیشۀ رشد وارتقاء گویش محلی پشتو بسطح زبان ملی افغانستان، محمود طرزی ویارانش بوده اند، وچنین رویکرد های عشیره گرایی خویش را در هفته نامۀ سراج الاخبار ازسالهای 1911 ـ 1918 بدست نشرسپردند، ولی قابل یاد آوری میدانیم که در این مدت هشت سال عمرنشریه ای هفته نامۀ سراج الاخبار، تمام نوشته ها، مقالات ورسالات تحریر شده وبه نشر رسیده، همه وهمه صرف درزبان فارسی بوده است، وحتا این مبلغین ناحق شناس جهت ثبوت ادعای خویش یک مقاله هم بقسم نمونه به گویش محلی پشتو نتوانسته بودند بنویسند وبدست نشر بسپارند. اینست کارناجایزودوراز فضیلت و صداقت، واینست ریاء وخودگرایی ومردم فریبی، اینست عمل ناعاقبت اندیشانۀ ضد منافع کل کشور،اینست بذرتخم نفاق وشقاق میان مردم میهن ما، واینست برخورد خاندانی و غیر علمی درقالب مدرنیته و اسلام.

 متوحش تر ازین، زمانیکه محمد نادر خان در سال 1929 م.همرا با برادرانش در کابل قدرت را به کمک ملیشه های مسلح ساخت هند برتانوی، غضب نمودند. از آغاز حاکمیتش بدون عزت نفس وحرمت گذاری به مردم آزادیخواه میهن ما، به زبان توپ وتفنگ، کارد وبرچه وقین وفانه صحبت کردند. بقول میرغلام محمد غبار:

 "... نادرخان دست بعملیات خونینی زد... از همان اول مرحله، بیحوصلگی دیوانه وار شاه در ریختن خون، مردم را با این فکر آورد که گویا خاندان حکمران انتقامی بالای [مردم]افغانستان دارند. وقتیکه شاه مقتل محکومین درخرابه زار بالاحصار کابل مقرر، وتوپ های آدم کش را مستقر نمود، مردم کابل علناً میگفتند که شاه برای گرفتن خون « کیوناری » این کار را کرده است... " (36)

 خاندان آل یحی بخاطر تحکیم قدرت سیاسی خویش ازخون ریزی و ایجاد تفرقه، میان مردم ما سود بردند. باامکانات دست داشته قدرت، تضاد های قومی، قبیلوی، سمتی ولسانی را آگاهانه تشدید بخشیدند، منحیث یک مهاجم بی رحم زبان فارسی و فرهنگ وهستی مردم مارا یکسره داغان کردند.

 بدین سلسله بقول میر محمد صدیق فرهنگ:

 "... تعمیم زبان پشتو وطرد سایر زبان ها را... بعنوان سیاست فرهنگی در محل تطبیق گذاشتند. قدم اول دراین راه توسط فرمانی برداشته شد که درشمارۀ 3 مارچ 1937 راجع بزبان پشتودر جریدۀ اصلاح نشر شد... بلافاصله کورس های تدریس پشتودرتمام دوایر کشور تأسیس گردید... دستور داده شد که تدریس درسراسر کشور اززبان فارسی به زبان پشتو تحویل شود... که دراثر آن معارف افغانستان برای ده ها سال به عقب افتاد وجوانان غیر پشتون از دست یابی به گنجینۀ ادب فارسی که رکن عمدۀ فرهنگ شان بود بطور قهری محروم ساخته شدند... " (38)

 عبدالحی حبیبی، تاریخ نگار پشتون تبارافغانستان که دراین وقت مدیر نشریۀ طلوع افغان درقندهار بود، در همسویی اندیشه های قوم برتر، ازسیاست محمد هاشم خان درساحۀ تحمیل زبان پشتو پشتیبانی کرد وشعر انشقاق زای ملی را، بنام « پیغام شهید » درمیزان سال 1317 خورشیدی در طلوع افغان منتشر کرد:

 

قـــــوم من این تـــودۀ والانـــژاد

وی نیاکان غیورت مــــرد و راد

اولاً پشــتو لســـانت زنــده ســـاز

چون براین شالوده کاخت برفراز

تاتـــوانی تکـــــیه برشمشیر کـن

قصر ملت را بـــرآن تعمیر کــن

 

 گروههای برتری جوی قومی سعی فراوان کردندکه زبان فارسی را از اداره مکتب، کوچه وبازار... ریشه کن وطرد کنند. این گروه ها درجریان تسوید[ تهیه پیش نویس ] قانون اساسی 1343 خورشیدی (1964 م.) به وسعت وشدت به تلاشهای خویش دراین زمینه افزودند.

 میر محمد صدیق فرهنگ، که عضو کمیتۀ هفت نفری تهیۀ پیش نویس قانون اساسی (1964 م) بود می نویسد:

"... گروهی از ناسیونالست های قومی سعی ورزیدند تا ازرسمی شدن زبان فارسی جلوگیری نمایند... غلام محمد فرهاد [ رهبر حزب ناسیونالیستی افغان ملت ] درجریان جرگه بر به رسمیت شناختن زبان فارسی اعتراض نمود و پیشنهاد کرد که رسمیت به زبان پشتو محدود بماند... " (39)

 وقتی که مسئله حذف رسمی زبان فارسی با مقاومت جدی فارسی گویان مواجه گردید

ومزید برآن طرد زبان فارسی، نظام دیوانی واداری کشور را فلج نمود وشیرازۀ جامعه را به هم ریخت، به ناچار به پدیدۀ دو زبانگی تن داده شد. مسئلۀ دو زبانگی در مادۀ سوم قانون اساسی محمد ظاهرشاه (1964 م.) چنین تسجیل گردید:

" مادۀ سوم: ازجمله زبان های افغانستان پشتو وفارسی زبانهای رسمی می باشد. "

اما در« فصل سوم » قانون اساسی مذکور زیر عنوان « حقوق ووظایف اساسی مردم » در مورد زبان های افغانستان، سیاست تبعیض آلود ونفاق برانگیزی اتخاذ گردید بنحوی که از جمله زبانهای افغانستان زبان پشتو به عنوان یگانه « زبان ملی » کشور معرفی شده ودولت افغانستان تنها موظف به « انکشاف وتقویۀ زبان ملی پشتو » گردید. دراین زمینه به قانون اساسی ظاهرشاه توجه کنید:

« مادۀ سی وپنجم: دولت موظف است پروگرام موثری برای انکشاف وتقویۀ زبان ملی پشتو وضع وتطبیق کند. » (40)

 ازمطالعه اوراق تاریخ وطن ما هویداست که حاکمیت های ایلی عقب گرایان، تا این اندازه میدان را خالی، وتاریخ وزبان و دانش مارا بی پناه فرض کرده اند؟ با این طرزفکروباور، دهه هاست که در فقدان جو ء وفضای آزاد که اندیشه ها بتوانند بدوراز سانسور فکری واژه ها را تبیین نمایند، باتأسف ازسوی حاکمان وروشنفکران دولتی وابسته به حاکمیت ایلی، مفهوم واژه « ملی » واجزای تشکیل دهندۀ منافع ملی همچون کالایی تحریف، ساخته وپرداخته شده در مطبوعات رسمی « سراج الاخبار ودگر رسانه های گروهی بعد از آن... » به جامعه ارائه شده است. در چنین شرایط اختناق، بدا! که احدی از احاد مردم حق نداشتند که در صحت و سقم واژه های به اصطلاح تعریف شدۀ ملی نظر دهند، وگرنه به القاب « ضد ملی » خاطی و گناهکار متهم می شدند.

 واضح است که روشنفکران قبیله گرا برای تئوریزه و عملی کردن سیاستهای خود به اندیشه های ایلی پرستی (زبان پشتو، قوم افغان، ابداع اسطوره های تباری) احتیاج داشتند و نیز مرکزگرایی را با بخت و اقبال خود همگون میدیدند. همکاری و قرابت این دو اندیشه بدوی تا امروز آنقدر ادامه یافته است که دیگر بتوان اندیشۀ نژادپرستی شونیسم « افغان » را با مرکزگرایی حاکمیت سیاسی درافغانستان مترادف دانست.

 اقدام ناعاقبت اندیشانۀ ضد منافع ملی خاندان آل یحی درامرتطبیق سیاست قبیله سالاری وملی سازی بی فایدۀ گویش محلی پشتو، فقط اغفال وفریب وگول زنی واستفاده بری از احساسات پاک عشایر پشتون در امر تحکیم قدرت خاندانی وحامیان خارجی شان چیز بهتر وبیشتری نبود. که این عمل باعث تولید احساس خودگرایی وتحقق سیاست پشتونیزه سازی نظام سیاسی کشور وزمینه سازانشقاق ملی وبروز جنگ های لسانی و

عظمت طلبی واستثنا ء طلبی قومی در چندین دهه اخیرگردید.

 خاندان آل یحیی توانستند با اجرای چنین ستمی، سیاست استعمارکهن انگلیس را که علیه نابودی زبان فارسی دراوایل قرن نوزدهم در هندبرتانوی آغاز کرده بودند، دراواسط قرن بیستم درخراسان زمین این مهد پیدایی زبان فارسی به انجام رسانند.

 زبان فارسی درجریان ده ها سدۀ تاریخی بمثابه زبان حوزۀ تمدنی بخشی آسیا وزبان دوم جهان اسلام ازموقعیت وعظمت فرهنگی ویژۀ برخوردار بوده است. کنون در ردیف زبان های بین المللی جهان نظیر انگلیسی،آسپانیایی، فرانسوی، روسی، عربی، آلمانی، و... ؛ زبان فارسی مقام شامخ ومرتبه همسنگی علمی ـ فرهنگی ـ اقتصادی وسیاسی را دارد که احراز می کند.

 اکنون عظمت فرهنگی زبان فارسی درحوزۀ تمدنی قارۀ آسیا بزرگی می کند. درحال حاضربمدد وسایل مدرن اطلاعات فرا قاره ای از سرحد قاره ها عبور نموده ومثنوی مولوی عقول وقلوب جهان غرب صنعتی ـ اروپا وامریکا را تسخیر کرده است بمقام شایسته سالاری و ظرفیت فرهنگی، علمی وادبی آن پی برده و محترمانه آنرا درک وستایش می کنند وبه آن ارج وحرمت می گذارند.

 اما با تأسف ودرد باید اذعان کرد که این سیاست دامن زدن به تفرقۀ زبانی، جنحه ویژۀ آل یحی وقبیله گرایان متعصب وابسته به آنها را مردمان خراسان زمین هرگز عفو نمی نمایند.

 چرا که در راستی مسئله، ازسرکاتب پشتون تبارگرفته تا رئیس جمهور شان، صرف بوسیله همین زبان فارسی تعلیم وتحصیل کرده اند، علم اقتصاد وسیاست آموختند، وبهمین زبان فارسی غنامند حرف می زنند، می نویسند فکر میکنند وذوق و علاقه و عشق و احساس خودرا اظهار میکنند، معلومات اکادمیکی خود را ارتقاء می بخشند وشخصیت فرهنگی و حقوقی خود را بنمایش می گذارند واز گویش محلی پشتو کرده رساتر واضح تر و عام فهم تر وخواناترودرستر وعلمی تر، اهداف، ارمان واندیشه های خویش را به جامعه و علاقه مندان خود بیان مینمایند وبوسیله همین زبان در رهبری سیاسی واجتماعی و فرهنگی مملکت سهیم میگردند. وهمچنان بکمک همین زبان فارسی با دیگر ملیت های باهم برادر میهن خویش اعم ازفارسی گویان پشتون تبار، تاجکا ن، هزاره گان، ازبکا ن و ترکمنان وهندوان... و سایــر اقلیت های ساکن کشوروهمسایه گان عزیز وطن ما پیوند حاصل می کنند. جای بسا شکر است که ما همه با زبانی صحبت می کنیم که تعلقیتی به کدام تبار، قوم و قبیله ای ندارد.

 واز سوی دیگر همه خوب میدانند که زبان ملی در هرکشوری که حکم زبان مشترک دربین شهروندان آن کشور را دارد ودرواقع وجه مشترک اصالت ملی، فرهنگی، ارتباطی، علمی وادبی ایشان به حساب می آید ویکی از عناصر اصلی درایحاد توسعه هویت ملی، می باشد وبس ؛ وبه این اساس تمام اسناد ومکاتبات ومتون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد. بخاطر همین ضرورت های اجتماعی، علمی، فرهنگی وسیاسی است که ما به عملی سازی سیاست تک زبانی، زبان فارسی در افغانستان رای عقلانی میدهیم.

 جای بسا شکر وخوشحالی است که افزایش آگاهی های نسل دگر اندیش وترقی پسند مردم ما وپیوند صمیمانۀ فرهنگ مشترک وزبان فارسی مشترک بمثابه وجه مشترک نمادین ایشان دریک ظرف بزرگ وغنی فرهنگی امکان هویت یابی ملی وحق انتخاب را نهادینه می سازد. این حرف صراحت دارد که مشکل تعارض وجدال عشایر پشتون با سایر ملیت ها و لایه های اجتماعی کشور ما تنها مشکل سیاسی نبوده بل یک مشکل نا متعادل فرهنگی نیز می باشد.

 که این سیاست نامتعادل فرهنگی شعورانه ولی ریاکارانه پیوسته از طرف حاکمان به اصطلاح درظاهر پشتون تبار ودر باطن اجیر دست نشاندۀ استعمارکهنه ونو در معرض تطبیق قرار گرفته است. این حاکمان وابسته بغیر تا توانستند مردم شریف کشور ما و بویژه ولایات جنوب میهن مارا درفقر، تاریکی دانش وبیسوادی محض نگهداشتند تا بتوانند با استفاده از این میتد ناجایزضد انسانی، هرلحظه از احساسات پاک خونی وتباری و بدوی این لشکر بی نور وبی صاحب بنفع خود وحامیان شان سود غیر اخلاقی وسیاسی بردارند وبا این شیوه در سیاست سرباز گیری وتشکیل قوت های ملیشه سازی و طالب سازی جهت حفظ منافع گروهی وخاندانی خویش کدام مخالفت ومشکلی نداشته باشند.

 بگونۀ مثال: کنون وجود سطح آگاهی شعور اجتماعی نامطلوب وتنش وناامنی های گسترده در جنوب کشور ونحوه برخورد ـ داوری بدوی وتبار منشی شهروندان این ولایات با منافع کل وقضایایی سیاسی کشور، ازیکسو وحتا نبود یک محصلۀ دانش آموز در دانشگاه پکتیا در جمع محصلین ودانش آموزان مردانه، از سوی دیگر و امثال این ــ فقط نتایج منفی سیاست های ناروشن ومزورانه حاکمان وابسته به نیروهای خارجی بوده است.

 ازاینرو این مشکل را از طریق همسان سازی فرهنگ مشترک ومتعادل خراسانی وتحقق سیاست تک زبانی، زبان فارسی در یک فرآیند مستدام سراسری حل و فصل باید کرد. چنانچه در مورد هربرت اسپنسر میگوید:

" سجایایی اخلاقی انسان به نسبتی که از دورۀ توحش وبربریت دورتر می شود افزایش می یابد اگر اطاعت اوامر جانفرسایی جامعه اکنون برای انسان ناگواروپرزحمت است به این علت است که انسان هنوز تکامل خودرا بپایان نرسانده است وبعباره دیگر نیمه متمدن می باشد وازلحاظ اخلاقی هنوز راه درازی در پیش دارد که به سرحد کمال برسد. "(41)

 خوشا، شکرا! که زبان فارسی در کشورمحبوب ما تنها یک زبان نیست بلکه یک فرهنگ ویک تمدن و یک بخش اصلی هویت ملی ونماد هستی همۀ شهروندان ماست، که با فراگیری آموزش همگانی وسراسری متعادل این فرهنگ پرعظمت میتوانیم نهاد های رشد متعادل حقوق فرهنگی را به پایۀ کمال رسانیم. وبدین اساس درمورد بسط وتوسعۀ آن به حیث یگانه زبان اصلی ـ سراسری وملی مردم ما، جای هیچ گونه نگرانی ای وجود ندارد.

 فرهنگی که بوسیلۀ زبان فارسی بازتاب می یابد حقا که وابستگی به کدام نژاد خاص ندارد. مردمان سرزمین باستانی و خراسانی ما اعم از: ازبک ها، هزاره ها، بلوچ ها، عرب ها، پشتون ها، تاجک ها، هندو ها وسایر گروه های خرد و کوچک اجتماعی در فرآیند وسیر زمانی طولانی تاریخ به زبان فارسی سخن گفته اند، وبرای رشد وتکامل آن کوشیده اندوبزرگترین فرهنگ حوزۀ تمدنی شرق را به میراث گذاشته اند. شایسته است که هرشهروند کشور بتنهایی، خود را صاحب اصلی آن بداند وخودرا فارسی گو ازدیگران بنامد.

 زبان فارسی: زبان علم وادب، زبان معرفت وشفاف اندیشی، زبان شعروزبان صلح وصفا، زبان محبت ودوستی، زبان حرمت ونجابت، زبان عشق وصداقت، زبان همبستگی وهمجوشی، زبان آزادی واستقلال، زبان صلح وآشتی، زبان خودارادیت و ابرازوجود، زبان حق خواهی و حق بینی، زبان دگردوستی ونوع پروری است.

 ماازهمۀ هم میهنان گرامی کشور وازتمام فارسی زبانان جهان خواستار همکاری مشترک درراه حفظ پاکیزگی ورشد وتکامل این زبان هستیم. بهروسیلۀ که می شود زبان فارسی را ازلوث مردار لغات نامأنوس وغیر متعارف پاک کرد. نگذاشت که چهرۀ صفایی معنوی این زبان چندین هزار ساله با ورود کلمات ساختگی و مبتذل بیگانه، چیچکی شود. دفاع اززبان وفرهنگ درحقیقت معنای دفاع از ناموس وشرف وحیثیت وقار وعزت ملی مارا افاده می کند.

 مردم کشورما با درک عقلانی و با احساس اخلاقی ازحفظ حق سیاسی و ـ علمی و فرهنگی زبان فارسی جاویدانه دفاع می کنند.

 کوچکترین مسامحه، اهمال وبی دقتی ده ها سال دیگر محجوریت تاریخی را قبول باید کرد. جایکه ابراز حق خواهی نیست، آنجا حق وحقوق وجود ندارد. صرف با عقل واراده خلل ناپذیروصلح آمیز میتوان حقوق خودرا بدست آورد وتساوی حقوقی را درجامعه تأمین کرد.

 ما!!! ملت خراسان را با تغییر نام افغانستان به خراسان و تک زبانی زبان فارسی میتوانیم دوباره بنمایش گذاریم وهستی فرهنگی وسیاسی واخلاقی خود را بار دگر درکشور پدری خود احیا کنیم، درغیر آن با نام افغانستان وحاکمیت ایلی قبیله ای وابسته بغیر، که استقرار آزادی، دموکراسی وجامعۀ مدنی را سدواقع می شود، همیشه درگیر محجوریت های تاریخی ووابستگی گیر خواهیم ماند. ماباید مردم خودرا ازسنتهای ستمگسترخون وخشونت، مرگ وشهادت رهاسازیم وبا الهام ازفرهنگ پرعظمت آریایی ـ خراسانی ما وآموزش نوین دانش بشری ـ زندگی پرسعادت وشکوهمندی برای ملت آیندۀ خود بسازیم.

 ما ازتمام هم میهنان گرامی خویش احترامانه آرزو میبریم که دیگر از استعمال کلمات خود باورانۀ مجرد ایکه گویا ما « افغان » نیستیم، « افغانستانی » هستیم وامثال این، یکباره وبرای همیشه دست بردارند.

 ما نه افغان هستیم و نه افغانستانی، بل یک ملیت اصیل آریائی نژاد ویک خراسانی صلح خواه وآزادی پرور، باداشت فرهنگ غنامد، باظرفیت وزین میراث عظیم تاریخی هستیم.

 همشهری های عزیز! دیگر بس است که با این همۀ داشت میراث بزرگ تاریخی و عظمت فرهنگی و زبان والای فارسی حوزه تمدنی بخش اعظم آسیا، بازهم درکشور پدری خودمان منحیث شهروند درجه چندم به اطاعت از اغراض نفسانی وتسلیم به آلودگیهای دنیایی ـ ضد منافع ملی، به انجام وظایفی که نیاز به تفکر ندارد مشتغل باشیم. باید دانست که پذیرش هرنوع از مشغولیت های معامله ای کاری به اصطلاح « معاون شعبه » در سطح پست های پائین و بالا، درساختارحاکمیت سیاسی قدرت فقط حیثیت دم حیوانی را دارد که بودن ونبودنش درحیات آن کدام نقشی را ایفا نمی کند.

 با عرض ادب ازهمه رهروان راه آزادی واستقلال، گروه ها واحزاب سیاسی، نهاد های اجتماعی، روحانیون وطنپرست ومبارز، روشنفکران دگراندیش وترقی پسند، خواستاران جامعه مدنی ودموکراسی، احترامانه آرزو برده می شود که: بایک صدا ویک دست درجبهه سورفت تشکیل دولت و ملت خراسان وتک زبانی، زبان فارسی بمثابه زبان تفاهم همگانی صلح وآشتی سراسری درافغانستان کنونی بدون فرصت طلبی، عقب نشینی و خودفریبی، با باور محکم وعزم راسخ به قدسیت صلح، درراه تحقق اهداف انسانی این ارمان سیاسی، فرهنگی و تاریخی مردم ما سهم عملی بدون هراس گیرند.

 

به امید طلوع آفتاب صلح برفراز میهن عزیزما

با احترام

بصیر کامجو

 

منابع و مآخد:

(1) ما با مفهوم عینی این اصل موافقیم که: دری فارسی است و فارسی دری است و تاجکی هم فارسی است. با استناد عینی برتاریخ پیدایی وگسترش زبان فارسی واضح است که ــ این سه گویش برتافته از یک زبان واحد است. ودر کتاب « همزبانی وبی زبانی » نوشتۀ محترم کاظم کاظمی نیز به این مسئله مهم تأکید صورت گرفته است. بناً جهت کلی سازی مفاهیم سعی بعمل آمده تا درهمۀ نوشته های ما « زبان فارسی » بدون پیشوند های (تاجکی ویا دری) نوشته شود.

Marx: Grunrisse.pp.704-705 (2)

Pierre Bourdieu.

Die Zeitschrift für linke Theorie und Debatte bietet das Inhaltsverzeichnis der aktuellen Ausgabe und ein Textarchiv.

(3) فرهنگ فارسی، دکتر محمد معین، در شش جلد، ج اول، بخش مقدمه.

(4) دکتر یار شاطر. زبانها و لهجه های ایرانی. مقدمۀ لغت نامۀ دهخدا (شمارۀ مسلسل لغت نامه: 40) تهران 1337 ص 26 ببعد.

 (5)رجوع شود به: دکتر معین، فرهنگ فارسی، درشش مجلد،ج 1، مقدمه ص بیست

(6) تاریخ ادبیات درایران، دکتر صفا، صص 210 ـ 288.

(7) تاریخ ادبیات درایران، دکترذبیح الله صفا، ج 1، ص 378.

(8) رجوع شود به معجم الادبا ج3 ص 68.

(9) تاریخ ادبیات درایران، دکتر صفا، ج1 ص 404.

 (10) کتاب، دکتر معین، ص 90.

(11) تاریخ سیستان ص 7.

 (12) مجمل التواریخ والقصص ص 2.

(13) تاریخ سیستان ص 1و5.

(14) مجمل التواریخ ص2. تاریخ سیستان ص7.

(15) تاریخ ادبیات درایران، دکتر ذبیح الله صفا، صص 618 ـ 636.

(16)رجوع شود به ضمیمۀ فهرست ریو ص 110.

(17) رجوع شود به فهرست اته برای کتابخانۀ بودلین ص 920.

(18) فهرست بلوشه ج 2 ص 50.

(19) رجوع شود به مقدمۀ حدایق السحر بقلم عباس اقبال آشتیانی ص (ند ـ نه).

(20) رجوع شود به مقدمۀ علامۀ فقید میرزا محمد خان قزوینی طاب ثراه برکتاب چهارمقالۀ نظامی عروضی چاپ لیدن، 1909 میلادی.

 (21) برگرفته شده ازسایت: گفتمان ایران ـ گفت و گویی با احسان یارشاطر، مدیر دانشنامه ایرانیکا در نیویورک، با حمید کریمی، نقل از (ایرانین. کـُم ترجمه: پژمان اکبرزاده.

 (22) همانجا:برگرفته شده از سایت گفتمان ایران، گفتگویی با یارشاطر.

 (23) ـ رجوع شود به نوشته:

www.khawaran.com/Shefta_ZabaneFarsi.htm - 231k

 (24) رجوع شود به منابع: الکلمات الفارسیه فی المعاجم العربیه، جهینه نصرعلی، طلاس برج دمشق، سال 2003. و معجم المعربات الفارسیه: منذ بواکیر العصرالحاضر ـ محمد التونجی.

 (25) رجوع شود به نوشتۀ گل احمد شيفته: گسترۀ زبان فارسی... درمنطقه و درجهان

www.khawaran.com/Shefta_ZabaneFarsi.htm - 231k

(26) رجوع شود به نوشته:

www.hamshahrionline.ir/News/?id=8748 - 74k

 (27) برگرفته شده ازمصاحبۀ آقای دکتر صادقی تجر مؤسس انجمن اهل البیت (ع) وازپایه گذاران انجمن اسلامی دانشجویان فیلیپین(سال 1384).

 (28) برگرفته شده از صفحه:

www.bbc.co.uk/persian/tajikistan/story/2006/03/060310_so_conference_persian.shtml - 34k -

(29) رجوع شود به:نوشتۀ نجم الدین کاویانی « مسئلۀ زبان درافغانستان » بخش دوم، ماهنامۀای جهان کتاب، سال دهم، شمارۀ 7ــ..، 1384.

 (30) افغانستان در پنج قرن اخیر، مؤلف: محمد صدیق فرهنگ، ج اول قسمت اول، ص 73

 (31) رجوع شود به نوشتۀ: نجم الدین کاویانی « مسئله زبان درافغانستان » بخش دوم ؛

و تاریخ مختصر افغانستان، مؤلف: عبدالحی حبیبی، کابل 1357، صص 248 ـ 291.

 (32) رجوع شود به نوشتۀ: نجم الدین کاویانی: « مسئله زبان در افغانستان بخش اول »

(33) رجوع شود به: افغانستان در پنج قرن اخیر، مؤلف: محمد صدیق فرهنگ، ج1 قسمت دوم، صص 463، 464.

 (34) خط سوم، فصل نامۀ فرهنگی، ادبی هنری، 1382، مدیر مسؤول: محمد جواد خاوری،مقالۀ (محمود طرزی وسراج الاخبار) ص 83 ـ 73. برگردانی است از کتاب: « ظهور افغانستان جدید »، مؤلف: وارتن گریگورین، برگردان: حسن رضایی.

(35) همانجا وهمان صفحه.

 (36) افغانستان در مسیر تاریخ، غبار، ج 2، ص 60.

 (37) نوشته: نجم الدین کاویانی « مسئلۀ زبان درافغانستان » بخش دوم.

 (38) فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، (ویر جینیا، 1367) صص 489 و491.

 (39) قانون اساسی افغانستان، (کابل: مطبعۀ معارف، 9 میزان 1343)، 3.

(40) همانجا، ص 24. وجهت معلومات بیشتر رحوع شود به نوشتۀ: نجم الدین کاویانی، « مسئلۀ زبان در افغانستان » بخش دوم،

(41) اخلاق تطبیقی بیداریی دگردوستی، نوشتۀ این قلم، ص 71 و72، چاپ بنگاه. انتشارات و مطبعه میوند، سال 1982.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:37  توسط بیژن آزاد  | 

تَلمود چيست؟ اگر كتاب مقدس سنگ زاويه و شالوده يهوديت باشد، تلمود(1) ستون اصلى آن خواهد بود كه از فراز بنيادها سربرآورده، كل بنا و عمارت معنوى و عقلانى يهوديت را پشتيبانى مى‏كند. تلمود از بسيارى جهات، مهم‏ترين كتاب در فرهنگ يهودى و ستون فقرات خلاقيت و حيات ملى آن است. هيچ كتابى نمى‏توان يافت كه به‏اندازه تلمود، برنظريه و عمل زندگى يهودى، شكل‏دهى به محتوا و مضامين معنوى آن و ايفاى نقش راهنماى رفتار، تأثير داشته باشد. قوم يهودى هميشه به خوبى مى‏دانسته است كه ماندگارى و بالندگى او در مطالعه تلمود است و دشمنان يهوديت نيز اين واقعيت را دريافته‏اند. اين كتاب با بى‏احترامى‏ها، ناسزاها و افتراهاى زيادى روبه‏رو شد و در قرون وسطى، بارها در شعله‏هاى آتش سوخت؛ اين اواخر نيز همان توهين‏ها نسبت به آن روا داشته مى‏شود. هر از چندى، مطالعه تلمود ممنوع مى‏شده است؛ زيرا كاملاً آشكار بوده كه اگر جامعه يهودى از مطالعه اين اثر باز ايستد ديگر اميدى به ماندگارى نخواهد داشت. تعريف رسمى تلمود عبارت است از: خلاصه‏اى از شريعت شفاهى كه پس از قرن‏ها تلاش عالمانه دانشمندان مقيم فلسطين و بابل، در آغاز قرون وسطى (با تفاسير جديد) به بار نشسته است. تلمود از دو بخش اصلى تشكيل مى‏شود: ميشنا(2)، كتابى حاوى هَلاخا (شريعت) كه به زبان عبرى نوشته شده است؛ و تفسير ميشنا معروف به تلمود (يا گِمارا(3))، كه معناى خاص آن خلاصه‏اى از بحث و تبيين ميشنا به زبان نامأنوس آرامى - عبرى است. اما اين توضيح، برخلاف ظاهرش كه درست به نظر مى‏رسد، گمراه‏كننده و غيردقيق است. تلمود گنجينه هزاران ساله حكمت و خرد يهودى است و شريعت شفاهى كه به قدمت و اهميت شريعت نوشته (تورات) است، در آن تجلى مى‏يابد. تلمود مجموعه‏اى شامل شريعت، حكايت و فلسفه است؛ آميزه‏اى از منطق بى‏نظير و واقع‏بينى زيركانه، تاريخ و علم تجربى، و حكايت‏ها و فكاهى‏ها. اين كتاب جُنگى است از مطالب ضد و نقيض: چارچوب آن منظم و منطقى است؛ هر واژه و اصطلاحى در آن، مورد تدوين دقيق و موشكافانه قرار گرفته و قرن‏ها پس از كار اصلى گردآورى، به انجام رسيده است. با اين حال، هم‏چنان بر تداعى آزاد، همانند رمان‏هاى جديد كه سيلان ذهن و تسلسل خاطرات در آن موج مى‏زند بر پيوند خوردن انديشه‏هاى گوناگون استوار است. اگر چه موضوع اصلى تلمود تفسير و شرح كتاب شريعت است، با اين حال، اثرى هنرى است كه از قانون‏گذارى و كاربرد عملى آن فراتر مى‏رود. تلمود با آن كه تا زمان حاضر، منبع اوليه شريعت يهود است، نمى‏توان آن را به تنهايى مرجعى براى صدور حكم شرعى دانست. تلمود با مسائل انتزاعى و كاملاً غيرواقعى، با همان شيوه برخورد با معمولى‏ترين وقايع در زندگى روزمره روبه‏رو مى‏شود. در عين حال، در پرهيز از اصطلاحات انتزاعى موفق است. با آن كه مبتنى بر اصول سنت و انتقال حجّيت از نسلى به نسل ديگر است، اشتياق آن به طرح سؤال و بازانديشى درعهد وديدگاه‏هاى مسلّم وپذيرفته شده و يافتن علل اساسى، بى‏نظير است. در روش بحث تلاش مى‏كند تا به باريك‏بينى‏هاى رياضى نزديك شود؛ با اين حال از كاربرد نمادهاى رياضى يا منطقى مى‏پرهيزد. بهترين راه براى شناخت و درك تلمود، تحليل اهداف نويسندگان و گردآورندگان آن است. هزاران دانشمندى كه عمر خويش را در مجادله و گفت‏وگو در صدها مركز كوچك و بزرگ آموزشى صرف كردند، چه هدفى داشتند؟ پاسخ اين پرسش را بايد در نام اين اثر يافت: تلمود، يعنى مطالعه و يادگيرى. تلمود تجسّم مفهوم بلند ميصواىِ تلمود تورا(4)، تكليف شرعى يادگيرى و مطالعه تورات، دانش‏اندوزى و خردورزى است، تحصيلى كه خود، هدف تلمود و پاداش آن است. در اين باره يكى از حكيمان تلمودى كه از او چيزى جز نام و اين كلمه قصار براى ما باقى نيست، گفته است: آن را بارها و بارها زير و رو كنيد؛ چون همه چيز در تورات آمده است. آن را در زندگى لحاظ كنيد و با آن، پا به سن بگذاريد و هيچ‏گاه آن را به كنار ننهيد؛ چون هيچ ارزش بالاترى وجود ندارد. بى‏ترديد، مطالعه تورات اهداف عملى بى‏شمارى را تأمين مى‏كند، ولى منظور اصلى اينها نيست. مطالعه وابسته به درجه اهميت يا قابليت اجرايى مسائل موردبحث نيست. هدف اصلى و عمده آن، خود يادگيرى است. هم‏چنين شناخت تورات نيز به معناى مراعات احكام آن نيست، بلكه خود غايت و هدف است. اين بدان معنا نيست كه تلمود به ارزش‏هاى نهفته در مباحث و دست‏مايه‏هايى كه به مطالعه آن‏ها مى‏پردازد بى‏توجه است. برعكس، با تأكيد بسيار بيان شده است كه آن كس كه به مطالعه تورات بپردازد اما به آموخته‏هاى خود عمل نكند، كاش هرگز متولد نشده بود. شيوه زندگى و رفتار يك دانشمند حقيقى الگوى زنده‏اى براى ديگران است. اما اين بخشى از جهان‏بينى عمومى تلمود است. براى طلبه‏اى كه به تعمق در متون مى‏پردازد، تحصيل پايانى جز شناخت ندارد. هر موضوعى كه با تورات، يا آن نوع زندگى‏اى كه در تورات ترسيم شده است، رابطه داشته باشد ارزش بررسى و تحليل را دارد و همواره براى دست‏يابى به درون‏مايه موضوع تلاش شده است. در فرايند مطالعه، هرگز اين پرسش مطرح نمى‏شود كه آيا اين تحليل‏ها فايده عملى دارند يا خير؟ ما اغلب در تلمود با مجادله‏هاى طولانى و پرحرارتى روبه رو هستيم كه درباره مسائل گوناگون، به بررسى ساختار روش و تبيين نتايجى كه از آن به دست مى‏آيد، مى‏پردازد. دانشمندان تمامى اين تلاش‏ها را انجام دادند با اين‏كه مى‏دانستند كه خودِ منبع مطرود شده است و از هيچ‏گونه اهميت تشريعى‏اى برخوردار نيست. اين روى‏كرد هم‏چنين روشن مى‏سازد كه چرا ما در تلمود بحث‏هايى را مى‏بينيم كه به مسائل گذشته دور مربوط مى‏شوند و طرح دوباره آن‏ها بعيد مى‏نمايد. البته گاهى اتفاق مى‏افتد كه مسائل و مباحثى كه زمانى بى‏اهميت و نامربوط تلقى مى‏شوند، در زمان ديگرى اهميت كاربردى پيدا مى‏كنند. اين امر در حيطه علوم محض، پديده‏اى عادى است؛ اما براى طلبه تلمود اين تحول اثر چندانى ندارد؛ چرا كه يگانه هدف او از همان آغاز، حل مسائل نظرى و كشف حقيقت است. در ظاهر، تلمود در امتداد مرزهاى يك رساله قانونى تدوين شده است و بسيارى از مردم به خطا، ماهيت آن را شرعى مى‏شمارند. تلمود موضوع‏هايى را كه با آنها سروكار دارد، يعنى هَلاخاى اصلى، آيات كتاب مقدس يا سنت‏هايى را كه از حكيمان منتقل شده‏اند، پديده‏اى طبيعى و اجزاء واقعيتى عينى تلقى مى‏كند. وقتى كه كسى با طبيعت رابطه برقرار مى‏سازد، نمى‏تواند ادعا كند كه فلان موضوع براى او جذّابيت يا ارزش دقت كردن ندارد. البته موضوع‏ها از نظر اهميت، سلسله مراتبى دارند، اما همه آنها در اين كه وجود دارند و بايد به آنها توجه شود، يكسانند. هنگامى كه يك حكيم تلمودى به بررسى سنتى كهن مى‏پرداخت، آن را بيش از هر چيز يك واقعيت مى‏پنداشت و الزام‏آور بودن يا نبودن آن برايش تفاوت نمى‏كرد، بلكه اين امر جزئى از دنياى او بود و نمى‏شد از آن غفلت كرد. اين عالمان وقتى كه از يك نظريه يا منبع مطرود بحث مى‏كردند، همان موضعى را داشتند كه يك دانشمند علوم تجربى به هنگام تفكر درباره جاندارى دارد كه به خاطر ناتوانى‏اش در سازگارى با شرايط متغير، منقرض شده است. به عبارت ديگر، هرچند چنين جاندارى ناكام مانده و از گردونه هستى خارج شده است، اين امر از ارزش مطالعاتى آن نزد دانشمند علوم تجربى نمى‏كاهد. يكى از بزرگ‏ترين مشاجره‏هاى تاريخى، مشاجره‏اى است كه به مدت بيش از يك قرن، ميان روش «بِت»(5) 1 مّاى، 3شَمّاى(6) و هيلل(7) وجود داشته است. اين نزاع، سرانجام با اين گفته حكيمانه مشهور كه «هر دو كلمات خداى جاويد(8) هستند، ولى تصميم مطابق با بِت هيلل است»، پايان يافت. البته ترجيح مكتبى بر مكتب ديگر، به اين معنا نيست كه آن ديگرى بر دركى نادرست استوار است؛ آن نيز تجلى خلاقيت و بيان «كلمات خداى جاويد» است. زمانى كه يكى از حكيمان به خود جرأت مى‏داد تا بيان كند كه فلان نظريه را مطلوب نمى‏داند، همكارانش او را سرزنش نموده، چنين مى‏گفتند: «شايسته نيست كه درباره تورات گفته شود اين خوب است و آن ديگرى خوب نيست.» چنين ديدگاهى در مورد يك دانشمند علوم تجربى نيز وجود دارد؛ او نيز مجاز نيست كه بگويد فلان آفريده برايش جذّابيتى ندارد. اين به معناى نفى مطلق ارزش‏گذارى (حتى اگر از روى علاقه باشد) نيست؛ چون ارزش‏گذارى اگر بر درك اين واقعيت استوار باشد كه هيچ فردى حق ندارد كه از نظر عينى صرف، قضاوت و يا تعيين كند كه فلان چيز فاقد زيبايى و جذّابيت است، مورد قبول است. اين شبيه‏سازى ميان دنياى طبيعى و تورات مسئله‏اى كهن است و حكيمان درباره آن به تفصيل بحث كرده‏اند. يكى از قديمى‏ترين اظهارنظرها در اين باره چنين است: «درست همان‏گونه كه معمار با استفاده از طرح و نقشه، ساختمانى را بنا مى‏كند، آن يگانه مقدس - تبارك و تعالى - نيز در آفريدن جهان، تورات را مبنا قرار داده است.» نتيجه‏اى كه از اين بينش به دست مى‏آيد اين است كه بايد ميان جهان هستى و تورات پيوندى خاص باشد؛ چون كه تورات بخشى از ذات طبيعت است، نه اين‏كه صرفاً تأمّلى سطحى از جهان طبيعى ارائه كند. اين شيوه تفكر موجب پيدايش اين ديدگاه شد كه هيچ موضوعى آن قدر عجيب و غريب يا باور نكردنى نيست كه نتوان در آن انديشه كرد. تلمود اثرى يكدست از يك نويسنده نيست؛ و به همين دليل، طيف گسترده‏اى از سليقه‏ها را نشان مى‏دهد. وقتى كه چندين نفر در تدوين يك اثر [به طور هم‏زمان‏] همكارى مى‏نمايند، در ذهن خودشان هدف خاصى را تعقيب مى‏كنند كه سرشت و جهت‏گيرى آن اثر را مشخص مى‏كند. اما تلمود نتيجه و حاصل تقرير انديشه‏ها و بيانات تعداد زيادى از عالمان، در يك دوره طولانى است كه هدف نهايى هيچ‏يك از آنها در آن زمان، خلق و كتابت يك اثر نبوده است. گفته‏ها و نظرهاى آنها ملهم از زندگى بود و از پرسش‏هاى طرح شده براى خود آنان و تبادل آراء ميان حكيمان گوناگون و شاگردانشان سربرمى‏آورد. به همين دليل، ما نمى‏توانيم گرايشى روشن يا هدفى خاص را در تلمود بيابيم. [در اين كتاب‏] تا حد زيادى، هر بحثى نسبت به مباحث ديگر مستقل و بى‏بديل است و در عين حال، موضوع‏هاى مورد بحث، به يكديگر مربوط هستند. با اين همه، تلمود داراى سرشتى غيرقابل ترديد، خيره‏كننده و مخصوص به خود است كه محصول كار يك فرد يا تدوين‏كنندگان آن نيست، بلكه محصولى جمعى است كه اوضاع قوم يهودى را در دوره‏اى معيّن نشان مى‏دهد. تمايز ميان اشخاص نه‏تنها در آن‏جا كه هزاران ديدگاه بدون ذكر نام مطرح شده‏اند، بلكه در مواردى هم كه هويت نويسنده يا شارح معلوم است، كم‏رنگ و نامشخص است و روحيه عمومى حكم‏فرماست. هر اندازه هم كه اختلاف ميان دو حكيم شديد بوده، هر خواننده‏اى درنهايت، با ملاحظه اتحاد و يگانگى حاكم بر همه آنها، به خصوصيات مشترك و همدلى آنان، اذعان خواهد كرد. از آن‏جا كه تلمود به موضوع‏ها، عقايد و مشكلات مى‏پردازد، در طول قرن‏ها، شيوه نقل ديدگاه‏هاى مختلف به صورت زمان حالِ «اَبَيِه مى‏گويد، راوا مى‏گويد» در آن رشد كرده است. اين ويژگى در سبك، اين باور را منعكس مى‏كند كه اثر ذكر شده صرفاً ضبط تاريخى نظرهاى حكيمان دوره‏هاى گذشته نيست و نبايد با ملاك و معيار تاريخى درباره آن قضاوت كرد. حكيمان تلمودى خود، بين شخصيت‏ها و دوره‏ها (روشن كردن اين مسائل در واقع مكمل تحقيق است) تمايز قائل مى‏شدند؛ اما اين تفاوت‏ها را تنها زمانى نقل مى‏كردند كه ارتباط نزديكى با موضوع داشتند و در كار ارزش‏گذارى و تحقيق به‏كار گرفته نمى‏شدند. به عقيده اين دانشمندان، زمان يك جريان پايدار نيست كه در آن، زمان حال هميشه گذشته را محو و نابود كند. اساساً حال و آينده به تعبيرى، رو به رشد تلقى مى‏شوند؛ چرا كه هر دو بر گذشته‏اى كه هنوز زنده است بنا مى‏گردند. در اين فرايند گسترده، برخى عناصر شكل ثابت‏ترى به خود مى‏گيرند، درحالى‏كه عناصر ديگرى، به خاطر تعلق داشتن به زمان حال، انعطاف‏پذيرند و قابليت تغيير بسيار زيادى دارند. با اين همه، چنين فرايندى بر ايمان به سرزندگى و نشاط همه عناصر - گرچه ممكن است قديمى هم باشند - و اهميت نقش آنها در كار بى‏پايان و خود نوسازِ آفرينش مبتنى خواهد بود. اين فرايند نوسازى و تجدد، رابطه‏اى وثيق با محور بودن پرسش در گفت وگوهاى 1 مود، 3تلمودى دارد. سرتاسر 1 مود، 3تلمود، تا حدودى، در قالب پرسش و پاسخ تدوين شده است. حتى آن جا كه مسائل به درستى نوشته نشده‏اند و صورت‏بندى واضحى ندارند، اين پرسش‏ها زمينه هر گفتار و تفسيرى را تشكيل مى‏دهند. يكى از قديمى‏ترين روش‏هاى مطالعه 1 مود، 3تلمود تلاش براى بازسازى پرسش بر مبناى گزاره‏اى است كه در حكم پاسخى براى آن به شمار مى‏رود. 1 مود، 3تلمود شمار بسيار زيادى از كلمات پرسشى را دربردارد كه به ترتيب، از پرس‏وجو در جهت ارضاى كنجكاوى، تا سؤال‏هايى را كه در پى تخريب اعتبار موضوع‏هاى مورد بحث هستند، شامل مى‏شوند. هم‏چنين، 1 مود، 3تلمود بين سؤال‏هاى بنيادى و تحقيقات كم‏اهميت‏تر، يعنى بين پرسش از اصول و پرسش فرعى، تفاوت قائل است. طرح ابهام‏ها نه تنها مجاز، كه مطالعه و تحقيق در آن ضرورى است. قاعده اين است كه هر نوع پرس‏وجويى تا حد معيّنى، مجاز و حتى مطلوب است؛ هرچه بيشتر، بهتر. هيچ پرس‏وجويى تا وقتى كه به موضوع اصلى وفادار بماند و به جنبه‏اى از آن مربوط بشود، غيرمنصفانه و غلط تلقى نمى‏گردد. اين امر نه تنها درباره خود 1 مود، 3تلمود، كه درباره شيوه مطالعه و پى‏جويى آن نيز صادق است. از طلبه انتظار مى‏رود كه پس از يافتن دست‏مايه‏هاى اصلى و اساسى، سؤال‏هايى براى خود و ديگران طرح كند، ترديدهايى بيان دارد، و به چون و چرا درباره آنها بپردازد. از اين نظر، 1 مود، 3تلمود شايد تنها كتاب مقدس در تمام فرهنگ‏هاى دنيا باشد، كه به طلبه اجازه مى‏دهد و حتى او را تشويق مى‏كند كه آن را مورد سؤال قرار دهد. اين ويژگى تلمود ما را به جنبه ديگرى از اين اثر و مطالعه در آن رهنمون مى‏شود؛ از بيرون نمى‏توان نسبت به اين اثر، معرفتى اندوخت. از آن جا كه تلمود داراى سرشتى يگانه است، هر گونه توصيفى از موضوع‏هاى آن و شيوه‏هاى مطالعه در آن، ناچار و به‏طورحتم، سطحى خواهد بود. معرفت و شناخت حقيقى تنها از طريق ارتباط روحانى به دست خواهد آمد و طلاب بايد عاقلانه و با احساس، در بحث تلمودى مشاركت جويند؛ به گونه‏اى كه خود، تا اندازه‏اى خالق آن شوند. ...................) Anotates (................. 1) seyr 2) Mishnah 3) Geara 4) mitzvat seyr Torah 5) house 6) Shammai 7) Hillel 8) living God
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:41  توسط بیژن آزاد  | 

مولوی و شامپاین‌های روی میز

جمعه، 7 مهرماه 1385

     

 
       
     
     
و شنیدم که زیدی در جایی، خوش‌آمد غربی‌ها از مولانا را دلیلی بر تائید حقانیت اسلام خوانده بود (!؟) و اینکه آنها بالاخره به این مهم پی بردند که باید به معنویت و آن هم معنویت از جنس اسلامی بازگردند! ـ تحلیل خام و نپخته‌ای که حکایت از تفکری قالبی و خوش خیالانه دارد.
   

 

 

 

یکی از دوستان، باولع و شور و شوق زیادی نقل می‌کرد که چگونه در یکی از کافه ـ رستوران‌های معروف شیکاگو شاهد بحث داغ چند آمریکایی تحصیلکرده بوده است که ساعت‌ها از مولانا و آموزه‌های شگرف او سخن می‌گفته‌اند. او، این را گواهی بر چرخش غربی‌ها به سمت فرهنگ شرقی و ایمان به آن می‌دانست و برای تائید سخنانش مدام از آمار قابل توجه فروش دیوان شمس و گزیده‌هایی از مثنوی در ارو‌پا وآمریکا سخن می‌‌راند.
اما آن دوست از شامپاین‌هایی که روی میز آن کافه ـ رستوران خودنمایی می‌کرد چیزی نگفت.
و شنیدم که زیدی در جایی، خوش‌آمد غربی‌ها از مولانا را دلیلی بر تائید حقانیت اسلام خوانده بود (!؟) و اینکه آنها بالاخره به این مهم پی بردند که باید به معنویت و آن هم معنویت از جنس اسلامی بازگردند! ـ تحلیل خام و نپخته‌ای که حکایت از تفکری قالبی و خوش خیالانه دارد.

واقعیت آن است که، غرب به دنبال آبشخوری است تا لختی عطش از روح تشنه‌اش فروکاهد. به دنبال مسکن. سرعت بالا و رو به رشد تغییرات، شکاف‌هایی را در فرهنگ‌های غربی ایجاد کرده است؛ فرد در این فرهنگ‌ها دیگر فرصت و قدرت تطابق با تغییرات شدید فرهنگی را ندارد و اینها همه بر خلاء‌های موجود در زندگی فردگرایانه غربی بیش از پیش افزوده است.

در این بحبوهه، غربی‌ها به هر چیز چنگ می‌زنند تا بتوانند سامان‌مندی، آرامش و لذت را به زندگی خویش برگردانند؛ گاه به نحله‌های افراطی عرفانی مسیحی ـ یهودی پناه می‌برند و گاه دستهای کنفسیوس و بودا را می‌فشارند؛ به سراغ عرفان آفریقایی یا سرخپوستی می‌روند و برخی نیز دست در دامن تصوف و عرفان شرقی (اسلامی) می‌زنند.

و اما این گرایش‌ها، هیچکدام نشان دهنده ایمان آوردن غربی‌ها به ادیان و آیین‌های شرقی نیست. در اینجا، از قضا غربی‌ها در استفاده از گنجینه سنت‌های بشری، خواه متعلق به شرق باشد و خواه غرب، محدودیتی به خود راه نمی‌دهند؛ در واقع از این لحاظ غربی‌ها برخلاف شرقی‌ها ـ و آنچه تصور می‌شود ـ اقبال بیشتری به کندوکاو در سنت‌های بشری دارند.

و اینگونه است که ادبیات پست مدرن، به سمت گنجینه‌های ادبی گذشته و بازخوانی و با آفرینی آنها جرخش می‌کند، هر روز هزاران فرقه‌ و کیش‌ تلفیقی با سرعتی سرسام آور و قارچ‌گونه سر برمی‌آورند، کتا‌ب‌هایی زیادی با رنگ و بوی روان شناختی و در تیراژ بالا و با استفاده از آموزه‌های عرفانی، با اهدافی چون خوشبخت کردن انسان‌ها یا نشان دادن راه موفقیت و آرامش به آنها و ... منتشر می‌شود و ... .

اقبال غربی‌ها به مولوی را نیز باید با توجه به شرایطی که در بالا به آن اشاره شد قرائت، تحلیل و تبیین کرد! مولوی برای آنها با بودا، سای بابا، اشو و ... تفاوتی ندارد، حتی اینکه یکی مسلمان است و یکی مسلکی دیگر دارد. آنها با آموزه‌های معنوی شرقی نیز همان معامله را خواهند کرد که با دین کردندو بر این ایرادی وارد نیست.

برای غربی‌ها، مولوی حکیمی است که آموزه‌هایش؛ از جمله زیستن در تسامح، و تساهل در برابر دیگران، مطلوب است؛ اما باید توجه داشت که مفاهیمی چون تساهل و تسامح در دیدگاه عرفانی مولوی زاده‌ی تفکر عرفانی اوست ـ که خواه ناخواه ‌ریشه‌ای در شریعت اسلام دارد ـ و در فرهنگ غرب همین مفاهیم زاده دوران روشنگری و تفکر سکولار و مدرنیسم است. در واقع اگر چه بسیاری از مفاهیمی که در اندیشه مولوی بیان شده است، اینک مورد توجه و خواست غربی‌ها نیز واقع شده و ایشان نیز دم از آن می زنند، اما این مفاهیم واحد، دارای سرچشمه‌های متفاوتی است و روند تاریخی متفاوتی را پشت سر گذاشته است. نمونه دیگر آن بسیاری از توصیه‌هایی است که امروزه در روانشناسی و روانکاوی ارایه می‌شود ومی‌بینیم که این توصیه‌ها مدت‌ها پیش از این در آموزه‌های مولوی نیز وجود داشته است. اما منشاء این دو با یکدیگر متفاوت است؛ یکی حاصل اشراق است و دیگری حاصل مطالعات تجربی که تکیه بر پوزیتیویسم دارد؛ دو پارادایم متفاوت و یک نتیجه واحد.

نکته دیگر اینکه در تاریخ یک‌بار تلاش‌های مستشرقینی چون ماسینیون، ادوارد براون، هانری کربن، فیتزجرالد و... در باب پژوهش وحتی ترجمه، ما را به این فراست انداخت که چه گنجینه‌‌ها که در آستین داریم و از آن غافلیم واین باز نیز دوباره این موج توجه غرب به کسی چون مولاناست که ما را به طور جدی مشتاق او می‌کند و این در حالی است که هنوز در ایران برخی با قرار دادن مولانا در صف متصوفه، با وی عنادورزی می‌کنند و گاه به او به اتهام دشمنی با اهل بیت ـ که مشخص نیست بر اساس کدام مستند ارائه می‌شود ـ به چشم خشم و غضب می‌نگرند؛ این برخورد دوگانه با مولانا را تنها در نزد قلیلی در ایران می توان یافت و در نزد وهابیون ( آن هم به اتهام صوفی‌گری)!

با اینهمه در یک چیز شکی نیست و آن اینکه ما به مولانا ظلم کرده‌ایم و حق او را آنچنان که در خور و شایسته وی است ادا نکرده‌ایم. ما این سرمایه‌ی فرهنگی را خوب خرج نکرده‌ایم و نمی‌کنیم. و بهتر است بدانیم که در غرب عمده عوامی که نام مولانا را شنیده‌اند، این اعجوبه و اسطوره فارسی زبان را ترک قلمداد می‌کنند و متعلق به ترکیه!؟ و کمی توجه کنیم که هر ایرانی در طول دوران تحصیل، در کتاب‌های درسی چقدر از آثار مولانا را مطالعه می‌کند؟ پاسخ این پرسش بسیار شرم‌آور است. ما برای معرفی مولانا و ارایه او به جهان، به عنوان یک سرمایه بزرگ و پایان ناپذیر فرهنگی نیز هیچ نکرده‌ایم، هیچ.

واینگونه است که ما در برابر تهاجم و ورود فرهنگ بیگانه، برهنه شده‌ایم. گویی فاقد هر گونه پوشش و پشتوانه فرهنگی بوده‌ایم و هستیم.
حالا در آن سوی آب‌ها، آدم هایی در یک کافه ـ رستوران در شیکاگو نشسته اند و مولوی را خرج می‌کنند و شیشیه‌های شامپاین خالی می‌شود.

 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:25  توسط بیژن آزاد  | 



كتاب‌شناسي دكتر امير حسين آريان‌پور

ترجمه:


ارمغان جنگ
دافنه دوموريه، مشهد، بنگاه شرق، 1323. چاپ دوم، كتاب فروشي دانش.
آموزش‌گاه‌هاي فردا
جان ديويي، بنگاه مطبوعاتي صفي عليشاه، 1328.
دشمن مردم
هنريك ايبسن، نشر انديشه، ارديبهشت 1338. نشر ششم گستره: 1378.
تاريخ تمدن
ويل دورانت، كتاب اول، بخش سوم: چين و ژاپون، مشرق زمين، گاهواره تمدن، موسسه انتشارات فرانكلين، 1338.
تاريخ تمدن
ويل دورانت، كتاب دوم، بخش اول: تمدن اژه‌اي و تكامل يونان، افبال، فرانكلين، 1340.
مقدمه‌اي بر فلسفه آموزش و پرورش يا دموكراسي آموزش و پرورش
جان ديويي، فرانكلين و دانشسراي پسران، تبريز، 1339. نشر دوم: كتاب فروشي تهران، 1349.
سير فلسفه در ايران
اقبال لاهوري، نشريه شماره 8 مؤسسه فرهنگي منطقه‌اي، مرداد 1347. نشر سوم: مؤسسه فرهنگي منطقه‌اي با همكاري انتشارات بامداد، 1354.
علم اخلاق
ارسطو، مشهد، 1322.

اقتباس:
بزرگ مردان تاريخ
دونالد كل روس پيتي، معرفت – تبريز، 1340. نشر چهارم، انتشارات به نگار، 1371.
زمينه جامعه شناسي
آگ برن و نيم كف، دانشگاه تهران و فرانكلين،‌1344. نشر ششم با تجديد نظر: 1352. نشر يازدهم: شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي (با همكاري فرانكلين)، 1357.

تأليف:
فرويديسم با اشاراتي به ادبيات و عرفان
انتشارات – كتاب‌ فروشي ابن‌سينا، (بدون تاريخ). چاپ دوم: كتاب‌هاي جيبي ( با همكاري انتشارات فرانكلين)، 1357.
تعليمات اجتماعي براي سال اول دبيرستان‌ها
(به همراه دكتر حسن مينوچهر)، نشر اول: كتاب فروشي و چاپخانه علي اكبر علمي، خرداد 1335.
تعليمات اجتماعي براي سال سوم دبيرستان‌ها
(به همراه مهدي محقق)، كتاب‌فروشي و چاپخانه علي‌اكبر علمي، شهريور 1335.
متدولوژي تحقيق و مأخذشناسي
(آئين پژوهش)، مؤسسه علوم اداري، 1334. نشر سوم: اميركبير، 1348. نشر چهارم: اميركبير، 1362. نشر پنجم گستره:1378.
ايبسن آشوب‌گراي (كاوشي در زمينه جامعه شناسي هنر)
انجمن تأتر ايران و مركز نشر سپهر، 1348. نشر ششم گستره: 1378.
اجمالي از تحقيق ا.ح.آريان‌پور در باره جامعه شناسي هنر
انجمن كتاب دانشجويان دانشكده هنرهاي زيبا – دانشگاه تهران، 1354. نشر چهارم، گستره 1380.
در آستانه رستاخير
چاپ اول ،1330، انتشارات ابن‌سينا. آخرين نشر: اميركبير 1357.
دو منطق
نشر سوم، تبريز، زمستان 57.



ماخذ: وب سايت دکتر امير حسين آريان پور www.Aryanpour.info

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:28  توسط بیژن آزاد  | 




گزيده نوشته ها » مطبوعات داخل کشور
  • ساير نشريات

    ياد رفتگان

    ادب حسرت
    يادي از دكتر امير حسين آريان‌پور نظريه پرداز و احيا گر انديشه اجتماعي
    (دكتر قاسم صافي)

    در سالهاي 1346 و 1347 كه دوره كارشناسي دانشگاه تهران را مي‌گذراندم توفيق يافتم چند واحد درسي را با استاداني بگذرانم كه به دانش و آزادگي و پاكي اشتهار داشتند. بيشتر استادانم مثل دكتر پرويز ناتل خانلري، دكتر لطفعلي صورتگر، دكتر محمد جعفر محجوب، دكتر عبدالحسين زرين كوب، دكتر ماهيار نوايي و شاخصترين و محبوبترين و مورد توجه‌ترين آنان زنده ياد جلال آل احمد يكي پس از ديگري دعوت يگانه‌ي بي‌همتا را لبيك گفتند و آخرين آنان دكتر امير حسسن آريان‌پور بود كه يك سال پيش روي به نقاب خاك كشيد و تا وقتي كه ملازم خانه و كاشانه نشده بود و حركت وكار از او سلب نگرديده بود در محيط كتابخانه مركزي دانشگاه و در مجالس يادبود بزرگان دانش وهنر توفيق ديدار و گفتار با اوحاصل مي‌شد. و آخرين بار او را در كاشانه‌اش كه به عيادت وي رفته بودم ديدار كردم و فرصتي بود كه از سرانجام مطالعات و تحقيقات و گذران زندگي او مدتي قبل ازدرگذشتش پرسش كنم، اينكه ازتجارب او چگونه مي‌شود براي آموزش و پرورش ايران ايده گرفت و در جامعه ايران به چه مسايلي بايد بيشتر توجه كرد؟ و او پاسخ داد: «هر محصل امروز كه الزاماً روشنفكر فرداست و بايد به همراه و در ميان مردم، جامعه را به پيش برد، اگر ازقدرت تفكر منطقي و بيداري اجتماع و شور انقلابي بي بهره‌ باشد، از عهده رسالت بزرگ خود برنخواهد آمد. پيوسته بايد كوشيد كه مروج تفكر علمي و بينش تاريخي بود و به جاي طلب مال و مقام و ساير مصالح فردي، ارزشهاي والاي اجتماعي را كه محورش مردم دوستي و طغيان‌طلبي است با زبان وعمل خود ترويج كرد. من روش «هماموزي» را پيشنهاد مي‌دهم كه در اين روش، دانشجويان فرصت مي‌يابند تا حد امكان به احراز ديد علمي و بينش تاريخي برانگيخته شوند و سپس به مطالعه و مخصوصاً تحقيق فردي كشانيده شوند و معلم و استادش چه در مدرسه و چه در خارج مدرسه، درمطالعه و تحقيق آنها سهيم شود. بدين ترتيب بدون حضور و غياب كردن و جزوه گرفتن و امتحان كردن و نمره دادن، مي‌توان بسياري از دانشجويان را صرفاً در جريان همپژوهي و همانديشي و همكاري، به راه علم و خدمت مردمي انداخت. من به بركت اين شيوه، از هزاران دانشجودرس گرفته و همواره مهر و صفا ديدم.»
    دكتر آريان پور و جلال آل احمد نويسنده مبارز و شجاع، استاداني بودند كه به لحاظ بيان نيرومند، موجز، موشكاف، طنز آميز، صريح و خودماني، و شخصيت جاذب و سالمي كه دارا بودند تاثيرات شگرف و شديد و دامنه‌دار بر نسل روزگار خود داشتند و بهره‌ها مي‌گرفتند. شخصيت گيرا و بيان نيرومند آن دو بزرگوار در جهت سير مطالعه دانشجويان و ايجاد انگيزه شوق و ذوق مطالعه و پژوهش و بي‌باكي در آنان بسيار نقش آفرين بود و موجب تكوين شخصيت و مباني عقلي مخاطبان و معاشران آنها مي‌شد.
    در سال 1364 يادنامه‌اي با عنوان قلمرو انديشه آل‌احمد راجع به افكار و احوال و خاطراتي كه از او داشتم در سلسله انتشارات كتابخانه مركزي دانشگاه تهران به پاس حرمت‌گذاري و حق شناسي از وي و شناساندن بيشتر آن بزرگوار به نسل حاضر به طبع رساندم و اكنون خاطره‌ي دكتر اميرحسين آريان پور را به مناسبت يكمين سال درگذشتش گرامي مي‌دارم و از ويژگيها ، رهنمودها و هدايتگريهاي وي در اشاعه علم و غايت دانش‌اندوزي كه عمده آمال او بود (تربيت انسانها، انگيختن فرد ياگروه براي دستيابي بر آگاهي‌ها و مهارت‌هاي معين- و براي تغيير عادت يا به طور كلي شخصيت خود- به نحوي كه اين دو فعاليت درجريان عمل بر يكديگر تاثير گذار باشند)، يادي مي‌كنم.
    آريان پور استادتواناي دانش جامعه شناسي، تاريخ تمدن وعلوم رفتاري و از نظريه‌ پردازان و پيشگامان اين رشته بود و از نادر استاداني بود كه در طول نيم قرن حيات علمي خود دركمال فروتني، تمام وقت و حتي گاه حقوق ماهيانه خود را در آموزش و پرورش ذهن دانش پژوهان گذاشت و در مسير اعتلاي علم و در راه استقلال و آزادي و فضيلت، سرافرازانه گام نهاد وعقاب تيزبين قله‌هاي شكوهمند علم و تقوايش دور دستهاي خورشيد را درنورديد و عمر اگرانمايه‌اش در اين راه به پايان رسيد.
    استاد آريان پور، نويسنده، مترجم برجسته و از احياگران انديشه اجتماعي بودو در جهاد عليه استبداد، بي‌عدالتي، انحرافات آموزشي، وابستگي وارتجاع ديني از كوشندگان راستين به شمار مي‌رفت.او درگفتار و نوشتار، عصاره تجربيات نسل خود را بازگو مي‌كرد. حقي را جايگزين باطلي و علمي را جايگزين جهلي ننمود. از زمره‌ي آخرين برگزيدگان نسل گذشته‌اي بود كه در حدود امكانات تاريخي خود به عشق خدمت به ميهن و اصلاح ساختار اجتماعي و فرهنگي بين آن با كوشش آگاهانه و ايماني استوار و همياني انباشته از دانش و تجربه به بيدارگري مي‌پرداخت. او دركلاس درس طرح انديشه مي‌ كرد و هدايت و سازندگي ايجاد مي‌نمود. بسيار مودبانه و خيلي قوي و با جرات سخن مي‌گفت و از روحيه جسارت و ورزشكاري، برخوردار بود. حسن سلوكي ممتاز داشت و تاثير عظيمي روي جوانان و روشنفكران و مبارزان سياسي مي‌گذاشت.
    اين دانشمند بزرگوار بر عقيده خود صادق و استوار بود و هيچ وقت عقيده‌اش را پنهان نمي‌كرد و هيچ زمينه‌اي نمي‌توانست او را در راه تشخيص علمي كه داشت متزلزل كند. پايبندي به عقيده‌اش، به زعم خود، پشتوانه عقلي ومنطقي داشت. به علت وسعت اطلاعاتي كه درهمه زمينه‌ها داشت روي موضوع خاصي تمركز پيدا نمي‌كرد بلكه اطلاعات وسيع و پراكنده‌اي به دانشجو مي‌داد و دانشجو را وادار به تفكر مي‌كرد و به واسطه روحيه آزادگي كه داشت به دانشجو اجازه مي‌داد كه در مخالفت او هرچه مي‌خواهد بگويد. البته مستدل و منطقي. به همين لحاظ علامه‌ي بزرگواري ضمن انتقادهايي كه به وي داشت اظهار مي‌كرد كاش همه مثل دكتر آريان‌پور باشند كه بر سر عقيده خود استوار و پابرجاست و نظرهايش را پوشيده و پنهان نمي‌كند. دل آدم از دست كساني خون است كه ادعاي مسلماني مي‌كنند اما از هيچ كاري روي گردان نيستند.
    بي‌اعتنايي به زخارف دنيا، تعهد به انجام كارهاي علمي، دقيق واستوار، باريك انديشي، سخت كوشي و دقت نظر، مهرباني وفروتني، بذل بي دريغ و صميمانه دانش خود به شاگردان، جلوه‌هاي اندكي از فضائل علمي و انساني آن استاد فرزانه بود. كار عظيمي كه او با شكيبايي و دقت درارائه كتاب به يادماندني زمينه جامعه شناسي، و تدوين دايرة‌المعارف فلسفه انجام داد، مي‌تواند الگويي روشن براي دوست‌داران علم و ادب باشد.
    آريان‌پور در طول دوران تدريس و حيات علمي خود به ويژه درشناخت و تبيين انديشه‌هاي جامعه شناسان عصر كلاسيك از جمله اگوست كنت، ماركس وبر، اميل دوركيم، جورج هربرت ميد، اسپنسر و تالكوت....، تلاشهاي درخوري كرد. وي در زمينه پيدايش جامعه شناسي و فرايند شناخت در جامعه‌شناسي، تحقيقات و مكتوبات باارزشي از خود بر جاي گذاشت.او از اولين مولفان و مترجمان آثار جامعه‌شناسي ايران بود كه با نوشتارهاي خود براي اولين بار نگره‌هاي علمي جامعه‌شناسي را به شيوه‌هاي آكادميك وجهاني به علاقه‌مندان شناساند.
    اثر مهم آريان‌پور كه تا سالها ذهن دانشجويان را بر اساس دستگاه جامعه‌شناختي فعال كرد جامعه‌شناسي هنر نام دارد. آثار وتاليفات ديگر وي عبارتنداز: درآستانه رستاخيز، فرويديسم و عرفان، متدلوژي تحقيق و مأخدشناسي، زمينه جامعه شناسي (اقتباس وترجمه) كه بعدها، نقدهاي آن به همراه پاسخ‌هاي آريان‌پور به صورت ضميمه‌اي در بيش از پنجاه صفحه همراه باچاپ ششم كه ويرايش تازه اين كتاب بود منتشر شد. از ترجمه‌ها: دشمن مردم، تاريخ تمدن، (جلدهاي چين و ژاپن و تمدن اژه‌يي و تكامل يونان)، آموزشگاههاي فردا، سير فلسفه در ايران و دهها مقاله در نشريات مختلف.
    وي دردو دهه اخير واززمان بازنشستگي (1359) خلوت گزيني اختيار كرد.در دهه 1320 در رشته‌هاي دانشگاهي، علوم اجتماعي، علوم سياسي، فلسفه، علوم تربيتي، ادبيات انگليسي وادبيات فارسي به تحصيل دكتري پرداخت وعلاوه بر تحصيل در دانشگاههاي ايران، از دانشگاههاي بيروت و برينستون آمريكا دكترا گرفت. به زبانهاي آلماني، فرانسه و انگليسي تسلط كامل داشت و بازبانهاي لاتين، عربي و ايران باستان آشنا بود. از همين رو صدها معادل فارسي براي واژه‌هاي بيگانه ارائه داد كه بسياري از آنها مورد استفاده قرار گرفته است. كار بزرگ وي دراين زمينه كه حاصل پنجاه سال تحقيق اوست، فرهنگ تفصيلي چهار زبانه است كه به طورعمده واژه‌هاي فلسفه و علوم اجتماعي را در بر مي‌گيرد.اين كار درآستانه تنظيم براي چاپ در انتظار مانده است.
    آريان‌پور، در اسفند 1303 متولد شد. در سال 1328 به استخدام دانشگاه تهران درآمد. در سالهاي 1329 از دانشگاه ادبيات دانشگاه تهران، 1335 از موسسه علوم اداري دانشگاه تهران، 1342 از دانشسراي عالي، 1344 از سازمان تربيت معلم و تحقيقات تربيتي دانشكده ادبيات دانشگاه ملي، 1347 از موسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران به لحاظ انتقادها و عنادي كه چند دهه متمادي با نظام مستبد عصر خود داشت، اخراج شد. آن زنده ياد از قهرمانان وزنه‌برداري ايران در دهه 1320 بود و به كوهنوردي و پياده‌روي علاقه داشت. در كار تدريس اغلب با دشواريها و مضايقي روبرو بود و تريبونهاي زيادي در اختيارش نبود و در راديو و تلويزيون نيزهيچگاه حضور نيافت و اگر مقاله‌اي قديمي از او در نشريه‌اي تجديد چاپ مي‌شد چون ورق زر مي‌بردند. چنانكه من در مجله دانشكده نشريه مركزي دانشگاه مقاله‌اي از وي به طبع رساندم و از آن استقبال فراوانــي شد (1354). آريان‌پور چهره‌ي بواقع دانشگاهي بود و متاسفانه او را جا به جا مي‌كردند كه در دسترس نباشد. اگرچه گاه در كنف حمايت و علاقه استاداني بزرگ مثل بديع‌الزمان فروزانفر كه به مراتب فضل وي آشنايي داشتند قرار مي‌گرفت و به موسسات آنان منتقل مي‌شد.
    آرپان‌پور از استادان خود مثل بديع‌الزمان فروزانفر، دكتر صادق كيا، دكتر محمد باقر هوشيار، استاد پورداود، استاد جلال‌الدين همايي، دكتر غلامحسين صديقي، به نيكي ياد مي‌كرد و نيازهاي آنان را برآورده مي‌نمود. در برابرشان و در غيابشان نهايت خضوع و ادب را رعايت مي‌كرد. او معاشران وهمنشيناني نيكو خصال داشت و با آنان جلسات علمي تشكيل مي‌داد. همچون دكتر محسن هشترودي، شيخ حسينعلي راشد، ضيا‌ءالدين قهاري، سيد عبدا... انوار، دكتر سيد احمد فرديد، سيد جلال‌الدين آشتياني، علي اكبر شهبازي، غلامرضاشهري، محمد نخشب و.... به چهره‌هايي نظير استاد محمود شهابي، سيد محمود مشكوة، بديع‌الزمان فروزانفر، دكتر مهدي محقق، سيد محمد باقر سبزواري و ... در منزل فروزانفر و جز آن درس انگليسي مي‌داد.
    در دوران تحصيل و در ايام اشتغال، گروهي از استادان منتقد كه برخي از آنها مسئوليتي نيز داشتند به حكم شرافت خود از وي حمايت مي‌كردند. مثل دكتر علي اكبر سياسي، سعيد نفيسي، بديع‌الزمان فروزانفر، احمد ترجاني زاده، دكتر محسن ضيايي، دكتر جواد بيرجندي، مهندس حسن شيباني، دكتر مهدي حميدي شيرازي، دكتر جواد مشكور، دكتر عباس اكرامي، محمد وفائي، دكتر عبدا... شيباني، دكتر محسن هشترودي و نيز جلال آل احمد كه از تدريس در موسسات آموزشي ممنوع شد.
    درك محضر آريان‌پور بسيار مغتنم بود و كلاسهاي درس او زمينه‌ آزاد سازي روح از قفس تن بود. به دانشجويان و مخاطبان گفتارش روحيه اميد و نيروي پايداري و مقاومت مي‌بخشيد. توصيه‌هاي ازدواج در دوره‌ي دانشجويي، و يادگيري زبان خارجي در دوره دانش آموزي در كوتاهترين زمان ممكن، داشت. درِ خانه‌اش به روي جوانان و دانشجويان باز بود. كتابهايي كه مي‌خواستند بي‌دريغ به آنها مي‌داد. نوشته‌هاي اغلب كم مايه آنها را مي‌خواند و ساعتها وقت بر سر تصحيح واصلاح آنها مي‌گذاشت. در سلام كردن سبقت مي‌جست و هرگاه دانشجويان خود رامي‌ديد بلادرنگ سلام مي‌كرد.
    آريان‌پور اطلاعات كافي و وافي از فلسفه‌ غرب و نويسندگان غربي داشت و با اطلاعات وسيع وعميق از فرهنگ و ادب ايراني و تمدن و فلسفه غربي وحسن بيان و سخنوري ومحبت و لطف به نسل جوان، و همچنين سالها تدريس فلسفه، روانشناسي، جامعه شناسي، علوم تربيتي، تاريخ تمدن وزبانهاي خارجي، توانسته بود شماري از دانشجويان و پژوهشگران كشور را در دهه‌هاي سي وچهل و پنجاه به خود متوجه سازد و دانش طلباني در رشته‌هاي مختلف و از دانشگاههاي متعدد به كلاس درس او حضور يابند.
    چنانكه دهر را رسم و ره ديرين است، سرانجام اين اصلاح گراي فرهنگ و سياست ومرد پهنه‌ي فرهنگ و آزادگي و از تبار بزرگان علم و اخلاق پس از تحمل رنجهاي ناشي از گرفتاري ثمرات حياتش، سحرگاه روز دوشنبه هشتم مرداد هشتاد در سن هفتادوهفت سالگي خاموش شد و پيكر او در جوار رحمت پروردگار مأوا گرفت. از خداوند بزرگ آمرزش، شادي و آرامش روحش رامسئلت مي‌نمايم. ياد و خاطره‌ي پرمهرش گرامي باد.
    اين ياد نامه گرچه مايه تسليتي است و در ستايش هنر هنرمندي است اما دريغ كه ما همواره بايد سرمايه‌‌ها و نعمتهاي ارجمند خويش را هنگامي بشناسيم كه از دست داده‌ايم و اين است كه ادب ما ادب حسرت شده است. قدر آريان‌پور دانسته نشد و عقلمان نرسيد كه از دانش سرشار او در عرصه‌هاي مختلف استفاده كنيم. نبايد گذاشت استادان محترم در انزوا و انفراد بمانند. بايد آنها را شناخت و شناساند كه انسانهاي بزرگي هستند و بايد بزرگتر هم بشوند. آريان‌پور را بايد كشف مي‌كردند. آنگونه كه بود.

    مأخذ: نشريه كتابداري، كتابخانه مركزي و مركز اسناد دانشگاه تهران، سال سي و ششم، دفتر سي و هشتم، 1381.
    *دانشيار دانشگاه تهران و سردبير كتابداري

     


    ماخذ: وب سايت دکتر امير حسين آريان پور www.Aryanpour.info
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:26  توسط بیژن آزاد  | 

امير حسين آريان‌پور كيست؟

امير حسين آريان‌پور در سال 1303 در تهران زاده شد. خانواده مادري او از لحاظ تاريخ نويسي و ادب، در ايران عصر قاجار شهرت داشت. و خانواده پدري او به عنوان رهبر طايفه‌اي از عشيرة لر بيران‌وند كه به كاشان تبعيد شده بود، در حاشية كوير، شورش يا به اصطلاح دولتيان، «ياغيگري» پنجاه ساله‌اي به راه انداخته و مزاحم دولت تهران و حاميان داخلي و خارجي آن گرديده بود.
با آن كه خانواده او پس از تولد او، همواره زير نظارت و فشار پليس قرار داشت و به سختي زندگي مي‌كرد، وي از چهار سالگي به همت مادرش، بانو فخر ايران سپهري كه براي آموزش و پرورش كودكان روشي خاص داشت،‌به درس خواندن پرداخت ودر دهه‌هاي بعد در ايران و لبنان و ايالات متحده آمريكا در رشته‌هاي متنوع تحصيل كرد و دوره‌هاي دكتري علوم اجتماعي و فلسفه و علوم تربيتي و ادبيات فارسي را گذرانيد. ضمناً به سنت پدران خود، در ورزشهاي گوناگون ورزيده شد و در وزنه برداري به مقام « قهرمان كشور» و « قهرمان خاور نزديك» رسيد.
از سيزده سالگي به ترجمه و نگارش رو كرد و از پانزده سالگي به بعد جز معلمي كه در مواردي با كتابداري و ترجمه و كتاب نويسي همراه بود، شغلي پيش نگرفت. چهل سال معلمي كرد و در طي اين مدت، از معلمي كودكستان و دبستان و دبيرستان، به استادي دانشگاه نايل شد و علي‌رغم فشارهايي كه پليس بر او و خانوادة‌ او وارد مي‌آورد، هرگز از عرصه مبارزه اجتماعي پاي پس نكشيد و حتي حاضر به خدمت در دانشگاه‌هاي خارجي كه كراراً او را براي تدريس و تحقيق دعوت كردند، نگرديد. در ضمن تلاش براي پرورش ده‌ها هزار دانشجو، به فراخور نيازهاي تكاملي جامعه، كتاب‌هاي متعدد به نسل جوان عرضه داشت. در سال 1359 بازنشسته شد و از آن پس اوقات خود را براي اتمام تحقيق فلسفي وسيعي كه سالها پيش شروع كرده بود، وقف كرد.
آريان‌پور به لزوم دگرگوني عميق جامعه ايران اعتقاد راسخ داشت. و براي اين منظور، مبارزه همگاني دو سويه‌اي را خواستار بود: مبارزه با ديكتاتوري داخلي و امپرياليسم خارجي. به نظر او، اين مبارزه همگاني دوسويه بدون بيداري اجتماعي و تشكل و ائتلاف گروه‌هاي متفاوت ميسر نبود. از اين رو چه در كار معلمي و چه در كار نويسندگي، محور فعاليت‌هاي او صرفاً بيدار كردن و به تشكل و ائتلاف كشيدن مردم مخصوصاً دانشجويان بود. به اميد تحقق خواسته‌هاي خود، مي‌كوشيد كه بدون توجه به عنوان و برنامه ‌درسي‌هايي كه مي‌داد و رشته‌ها و دانشكده‌هايي كه دانشجو‌يان در آن‌ها درس مي‌خواندند، دانشجويان را به درك منطق واقعيت و تفكر خلاق و نگرش تاريخي برانگيزد. در اين راه،‌لازم مي‌دانست كه معلم به جاي انتقال آموخته‌هاي خود به شاگرد، با او زندگي كند و براي حل مسائل طبيعت وجامعه، با او به همكاري بپردازد. وي معتقد بود كه انسان به حكم ضرورت، نسبت به حقايقي که به زندگي او مربوطند خود به خود كنجكاو است، آموزنده است، تكامل‌پذير است بنابر اين معلم مي‌تواند بدون تشريفات و تحميلات، در جريان عمل، با طرح پيوند‌هاي هزار لاي واقعيت‌ها،‌ دانشجو را به عنوان انسان اجتماعي تاريخ‌ساز، به كشف حقايق و مخصوصاً نظام عليت هستي بكشاند و به تغيير واقعيت گرايش دهد.

در وضعي اين گونه، ذات آموزش و پرورش همانا پژوهش است. در كار آموزش و پرورش به معني پژوهش، معلم عنصر فعال يا «دهنده»، و شاگرد عنصر منفعل يا «پذيرنده» نيست. هر دو فعال‌اند، هر دو با يكديگر و به ياري يكديگر مي‌آزمايند، مي‌شناسند، و در حيني كه با يكديگر مي‌آموزند، به يكديگر مي‌آموزانند. در اين صورت رابطه آن دو نه رابطة رئيس و مرئوس است، نه رابطة ارباب و رعيت و نه رابطه فروشنده و خريدار. رابطه آن دو رابطه دو انسان دوست و همكار است، رابطه دو موجود همدل و هماموز است. پس آموزش و پرورش، به اصطلاح آريان‌پور، صرفاً «هماموزي» است.
هر انسان حق دارد و مي‌تواند آزماينده و كاشف و خلاق باشد، بر اساس نظام عليت هستي، مجهول‌ها را معلوم گرداند، با درك روابط عمقي، بر عمق فلسفي دست يابد، هنر بيافريند و به تكامل خود و جامعه كمك كند. وسيله تحقق اين هدف‌ها آموزش و پرورش است در معني هماموزي، و هماموزي جرياني است دو سويه و ساده و مقرون به دوستي و همكاري. در حالي كه آموزش و پرورش به صورت مدرسه داريِ صوري كه از ديرباز موظف به تبديل انسان زنده فعال به مستخدماني كوتاه انديش و فرمانبردار براي دربارها و اشراف بوده است، جرياني است يك سويي، پر تكلف و ملازم تحميل و تحكم. در مدرسه‌داري صوري، معمولاً اطلاعات نظري به وجهي مصنوعي، تكه تكه مي‌شود. هر تكه به صورت يك درس در مي‌آيد، و آن درس چون دور از عمل زندگي و بيهوده و ناگيراست، الزاماً با «شيوه‌هاي پليسي و سربازخانه‌اي» تدريس مي‌گردد. مثلاً درس مستلزم حضور اجباري است ( و آن تبديل كلاس درس است به زندان). مستلزم حفظ و تكرار مطالب است (و آن معادل اطلاعات كورانه نظاميان است). مستلزم امتحان است (و آن در شمار بازجويي يا بازپرسي پليسي است). مستلزم نمره دادن است (و آن تأييد و تشديد اختلافات فردي و تحكيم فردگرايي حيواني است).
آريان‌پور مدرسه‌داري متعارف را به عنوان «دستگاه كارمند‌سازي» تحقير ميکرد، آموختن برنامه‌درسي معمولي را فرع، و تحقق بيداري اجتماعي را اصل مي‌انگاشت و گريزان از هر گونه مقام و مشغله صوري و به اقتضاي هماموزي، با دانشجويان در آزمايش و پژوهش و حتي زندگي خارج از مدرسه، همراهي و هماهنگي مي‌كرد. بي تشريفات، همواره به ياران دانشجوي خود درس مي‌داد و خود بدون تكلف، از آنان درس مي‌گرفت. بدين مناسبت كلاس‌هاي او كانون خردمندترين دانشجويان بود. شاگردان كلاس‌هاي او عاشقانه و بي‌اعتنا به برنامه و دفتر حضور و غياب و امتحان و نمره، به كلاس‌ها مي‌شتافتند و بسا كسان كه تشنه حقيقت پژوهي بودند، از كلاس‌ها و دانشكده‌ها و حتي شهرهاي ديگر، به كلاس‌هاي او روي مي‌آوردند.
در نتيجه با آن كه وي ظاهراً به دسته يا فرقه يا حزبي معين متعلق نبود و در مبارزات متشكل گروه‌ها، مداخله علني نداشت، با هماموزي ساده خود، دستگاههاي پليسي را نگران مي‌ساخت و خود به زحمت مي‌افتاد. در بيشتر دوره چهل ساله معلمي خود، پيوسته در معرض تهديد پليس و دچار محدوديت‌ها و محروميت‌هاي گوناگون، و همچنين مورد تخطئه و تحقير و حتي استهزاء مزدوران و وابستگان پليس و نيز استادان متفرعن فورماليستي بود كه وظيفه خود را منحصر به «حاضر و غايب كردن» و جزوه گفتن و امتحان كردن و نمره به رخ دانشجو كشيدن و رد كردن دانشجو مي‌دانستند. از اين‌ها گذشته، با وجود حمايت هزاران دانشجو و گروهي از استادان مبارز از او، بارها از درس دادن و سخنراني كردن و نشر مقاله و كتاب ممنوع، و از مؤسسات آموزشي اخراج شد.
با اين همه هرگز از اميد و خوش‌بيني و نشاط مبارزه خالي نگرديد و همواره در برابر نامردمي‌ها، مغرورانه بانگ برداشت:
حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟                                         البرز را چه باك ز سنگ فلاخن است!

(اقتباس از بولتن كانون مديريت، خرداد 1358)


  
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:22  توسط بیژن آزاد  | 

آگاهي نسبت به ريشه واژه ها
 جواد يوسفيان
بي گمان، بررسي اوصاف اخلاقي و شئون فکري آموزگاري پرشور و دانشمند که حدود نيم سده به تحقيق و تعليم دست يازيده و افراد بسياري را به منظور خدمت به کشور و گسترش فرهنگ به بار آورده است، به هيچ روي کار آساني نيست. چند نسل از زنان و مردان فرهيخته ايراني که در مراکز علمي و دانشگاهي درس خوانده اند، دکتر اميرحسين آريان پور را مي شناسند. اينان يا بي واسطه از محضر اين استاد فرزانه سود برده اند يا در پرتو مطالعه آثار او به ارزش دانش پي برده و راه تکامل سپرده اند.

همه مي دانيم که دنياي ما پديده هاي شگرفي دارد که همواره ما را به اعجاب مي آورد. ولي نکته اين است که هرچند ما زيبايي و اهميت اين نمودها را درمي يابيم، اما به ندرت مي توانيم آنچه را درمي يابيم، بر زبان آوريم و توصيف کنيم. اين وضع خود مي رساند که واژه ها را ياراي آن نيست که آزمايش هاي عميق بشري را درست بيان کنند. براي نمونه آنگاه که غروب دل انگيز خورشيد را مي نگريم و مي خواهيم آن منظره زيبا را بيان کنيم، کلمات را بسي نارسا مي يابيم. بزرگمردان تاريخ و چهره هاي استثنايي نيز که از اخلاقي کريم و بصيرتي ژرف و نيروي دماغي عظيمي برخوردارند، چنين اند. از اين رو هنگامي که خود را در مقابل سقراط و افلاطون و خيام و بلخي و سعدي و هگل و راسل و آريان پور مي بينيم، دستخوش احساس عجيبي مي شويم و بر اثر آگاهي از ارزش و عظمت افکاري که پديد آورده اند و پايگاه بلندي که در تمدن انساني احراز کرده اند، به ادراک لذتي شهودي، نيل مي کنيم که زبان در توصيف آن، سخت ناتوان است. بار اول که او را ديدم، در يکي از کلاس هاي دانشگاه تهران روان شناسي تدريس مي کرد. ظاهري نيرومند و بسيار آراسته داشت و وجودش از شور زندگي مالامال بود و هيچ گونه کاستي در بنياد هستي او به چشم نمي خورد. به موضوعي که تعليم مي کرد نه تنها مسلط بود، بلکه در ضمن تدريس به نقد عالمانه آن نيز مي پرداخت. کلامش به طرز معجزه آسايي بر دل مي نشست و مخاطب را مجذوب مي کرد و از کثرت به وحدت مي کشانيد و واژه هايي که به کار مي برد از نظر تاثير به گلوله هايي مي مانست که از دهان مسلسل خارج مي شوند و از اين رو بسيار روان و دلکش به نظر مي آمدند و تو گويي به جاي سخن از منطق الهام بخش او در مي چکيد. ويژگي کلام آريان پور از دو منشأ برمي خاست. نخست اينکه وي نسبت به ريشه واژه هايي که به کار مي گرفت آگاهي کامل داشت و سير تحول آنها را مي شناخت و در نتيجه خوب مي دانست که چه واژه اي را براي ابلاغ کدام معني برگزيند و مورد بهره برداري قرار دهد. دوم اينکه در جريان گزينش واژه ها و دريافتن کلمه هاي مناسب و معادل هاي درست براي اصطلاح هاي فلسفي و علوم اجتماعي از ذوق زيبايي شناسي طبيعي و سرشاري برخوردار بود و اين خصوصيت خود هنري است که بين اصحاب علم کمتر ديده مي شود. به همين دليل است که از نيم سده پيش به اين سو همه ابتکارهاي وي در زبان و معادل هايي که ساخته است، سخت مقبوليت عام يافته اند و امروز اکثر فرهنگ پژوهان کشور و حتي مردم متعارف از نوآوري هاي او که نيمي از واژه هاي جديد فلسفي و علوم اجتماعي را دربرمي گيرند، سود مي جويند و به سهولت در گفتار و نگارش خويش به کار مي برند.

به تدريج درس هاي ديگري چون جامعه شناسي و فلسفه غرب و جز اينها نيز به وسيله دکتر آريان پور تدريس شد که عده کثيري از دانشجويان با اشتياق فراوان آن درس ها را مي گرفتند و در کلاس هاي او حضور به هم مي رسانيدند. گفتني است که هرچند تدريس و تدرس اين مواد پيش از اين نيز در ايران سابقه داشت، اما به راستي بايد کلاس جامعه شناسي آريان پور را مفيدترين و موثرترين عامل انتشار آنها شمرد. توانايي و تخصصي که وي در تعريف مفهوم هاي علمي و اصطلاح هاي فني و موضوع هاي جامعه شناختي داشت، حيرت آور بود زيرا از يک سو متعلم را به شوق مي آورد و از سوي ديگر باب معرفت اجتماعي را روي او مي گشود و شاگرد را برمي انگيخت که با همه توان خود بکوشد تا با تکيه بر منابع ايراني و خارجي، اصول اين دانش نو را دريابد و در حوزه نظر و عمل به کار بندد. روش استاد آريان پور چه در تعليم و چه در تحقيق به روشي مي مانست که امروز مورد تاکيد اصحاب علم در دانشگاه ها است. به اين معني که تنها در ارائه يک درس به مفهوم هاي آن درس بسنده نمي کرد، بلکه از حوزه ها و رشته هاي ديگر نيز سود مي جست. به همين دليل زماني که از جامعه شناسي سخن به ميان مي آورد از تاريخ و روان شناسي و فلسفه تاريخ و هنر و فلسفه نيز به نحو دامنه داري استمداد مي کرد و سخن سنجي و زبان آوري او نيز سبب مي شد سخنراني هاي درسي و غيردرسي او جنبه اي بي مانند و جامع الاطراف پذيرند.

منبع؛ نشريه چيستا ويژه آريان پور
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط بیژن آزاد  | 

Always, deep within my soul,
I know we have a love like no other.
What we share is something others
only hope for and dream of,
but few ever experience.
Our love is magical beyond belief.
Always, without hesitation,
you give of yourself completely.
You have reached the very depths of my soul,
bringing out emotions I never knew I had
and unveiling an ability to love
I never thought possible

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 6:29  توسط بیژن آزاد  |