تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
صد و شصت و هفتمین نشست كتاب ماه ادبیات و فلسفه به نقد و بررسی كتاب كیمیاخاتون نوشته سعیده قدس اختصاص داشت.
صد و شصت و هفتمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه به نقد و بررسى كتاب كيمياخاتون نوشته سعيده قدس اختصاص داشت.اين نشست ۲۸ تيرماه در خانه كتاب برگزار شد.در ابتداى اين نشست على اصغر محمدخانى سردبير كتاب ماه ادبيات و فلسفه درخصوص اين كتاب گفت: كيمياخاتون يك رمان تاريخى است كه درباره زندگى كيمياخاتون، خويشاوند مولانا كه بعد از غيبت دوم شمس با شمس ازدواج كرد، نوشته شده است. اين اثر را از چند جنبه مى توان بررسى كرد: نگاه تحقيقات ادبى و چگونگى بهره مندى از متون و مآخذ و از لحاظ نثر و شيوه داستان نويسى و هم از نگاه رابطه شمس، مولانا و كيمياخاتون.پس از آن سعيده قدس به اجمال به معرفى كيمياخاتون پرداخت و درخصوص اين اثر گفت: تا جايى كه امكان داشت از منابع موجود استفاده كردم و جاهاى خالى را با بهره گيرى از عنصر خيالپردازى پوشش دادم. بيشتر از آثار افلاكى، سپهسالار و زرين كوب در نگارش اين اثر بهره گرفتم. اما تاكيد مى كنم كه اين اثر مطلقاً اثرى تحقيقى نيست و نمى تواند يك مرجع تاريخى باشد. هر چند كه سعى كرده ام چون به ساحت دو ابرمرد فرهنگ و ادب اين سرزمين گام مى گذارم به حكم ادب، از محدوده واقعيت فراتر نروم. هر چند كه پاى اسب خيال را كسى نمى تواند ببندد و من هم به مراجع نگاه كردم و اگر عدولى از وقايع اصلى صورت گرفته تعمدى در كار نبوده است.پس از آن دكتر مريم حسينى درخصوص زندگى كيمياخاتون اظهار داشت: تقريباً تمام زندگينامه نويسان مولانا به جز افلاكى و سپهسالار هيچ جا اشاره اى به اين بانوى حرم مولانا نكرده اند. وقتى در لابه لاى آثارى كه درخصوص زندگى شمس تبريزى هم نوشته شده بود جست وجو كردم در شرح احوال او حتى نامى از كيمياخاتون نيامده است. اين ظلم تاريخى اى كه بر كيميا رفته است، ظلمى است كه بر همه زنان تاريخ ايران رفته و كوششى كه سعيده قدس براى بيرون كشيدن چهره و زندگى اين زن در دنياى دو عارف بزرگ قرن هفتم كرده اند، درخور تحسين است.وى با ارزيابى اين اثر از حيث نقد ساختارى تصريح كرد: اين رمان علاوه بر آنكه رمان زندگينامه اى واقع گرا است، رمان رشد و كمال نيز محسوب مى شود، چرا كه رمانى است كه در آن شاهد تحول و شكل گيرى شخصيت اصلى داستان از كودكى تا بلوغ فكرى هستيم، شخصيت داستان در ضمن بستگى با دنياى خارج از دنياى درونى خود همراه با رشد فيزيولوژيك جسمش، آگاهى مى يابد. وى مى كوشد تا خصلت و ماهيت جهان بيرونى را كه به تازگى با آن آشنا شده، دريابد و معنا و محتوايى بر آن جست وجو كند و فلسفه زندگى كردن را فراگيرد. اما از اين حيث كه هم نويسنده آن زن است و هم شخصيت اصلى داستان زنى در دوره اى خاص از تاريخ ايران است، خود را به ساحت رمانى فمينيستى نزديك مى كند و نويسنده مى كوشد تا سيماى زن ايرانى را در آن به تصوير بكشد.دكتر حسينى درخصوص تنش اصلى داستان گفت: هر داستانى گرد محور نوعى تنش مى چرخد.اين تنش حتماً در همان آغاز داستان رخ مى دهد و پس از آن در هر بندى ذكرى از آن به ميان مى آيد. رايج ترين تنش موجود در رمان ميان فرد و نظام اجتماعى او اتفاق مى افتد. تنش اين داستان كه بين كيميا و محيط اطراف او است در موارد مختلفى خودنمايى مى كند و در چند دسته قرار مى گيرد: تقابل بين كيميا و شمس، تقابل بين شكوه و روشنى باغ و تاريكى و حصار حرم، تقابل بين زندگى مردان و زنان، تقابل بين كيميا و برادرش، تقابل بين گفته هاى مولانا درباره زنان و رفتار او و تقابل بين مدرسه و حرم، كيميا در مرحله خاص و مهمى از تغييرات بنيادى در زندگى قرار مى گيرد. او كه در ابتداى داستان دوران نوجوانى را سپرى مى كند شاهد بلوغ خود است. اين رشد و دگرگونى كيميا همراه با ازدواج دوم مادر و ترك همه تعلقات دوران كودكى و ورود به زندگى تازه است. در اين رمان شخصيت اصلى در جدال با دنياى درون و بيرون است. تنش اصلى داستان در فصول نخستين درگيرى هاى كيميا با خود و حرم است و گل هاى ياس، نمايشى نمادين از اين كشمكش را دارند. نويسنده مى كوشد تا با توصيف از گل هاى ياس اين تنش را نمايش دهد. دنياى كودكى كيميا دنيايى است مشتمل بر باغ زيبا و پرطراوت شان، خانه بزرگ و روشن شان، قبرستان محل دفن پدر و حمام مرمر همه اينها براى او دلپذيرند اما زندگى جديدى كه كيميا در منزل مولانا تجربه مى كند، دنيايى تاريك است، از باغ خبرى نيست، خانه اى بزرگ و روشن در انتظار نيست بلكه همه حرم محدود به چند اتاق است كه دورادور حياط كوچكى قرار گرفته اند.در ادامه اين نشست دكتر مريم مشرف در خصوص ديدگاه اين رمان گفت: در سنت مالوف ما چنين است كه هرگاه سخن از عشق مولانا و شمس است، بى اختيار هجران و آشفتگى هايى در ذهن متبادر مى شود. هيچ وقت كسى نيامده از زاويه ديد متفاوتى مانند زاويه ديد زنانى كه در اطراف اين خاندان زندگى مى كرده اند، قضايا را بررسى كند و اين جاى خوشحالى است كه كسى ظهور كرده و به اين مسئله جامه تحقق پوشانده است.دكتر مشرف در خصوص كليشه هاى جنسيتى اين رمان تصريح كرد: آرمان هايى كه در ذهن نويسنده حاكم است، بسيار متاثر از كليشه هاى جنسيتى است.در اين كليشه ها هيچ گاه زن ايده آل در مقام يك متفكر، ترسيم نمى شود، در مقام زيباروى ترسيم مى شود. در كليشه جنسيتى عقل، صفت پسنديده اى نيست و زيبايى صفت پسنديده اى است. ما براى اينكه خودمان را از چنگال كليشه هاى جنسيتى رها كنيم، بايد اين مسائل را حذف كنيم و به موضوعات بنگريم. زنان بايد آرمان هاى خود را تغيير دهند و زن آرمانى براى ما زنى با معرفت و عقل ترسيم شود نه زنى كه در رفاه كامل زندگى مى كند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:32  توسط بیژن آزاد  | 

برگزيده مرصادالعباد
The Selection of Mersad-ol ‘Ebad

 نويسنده :  دكتر رضا انزابي نژاد
 چاپ : پنجم ، ١٣٨٥  تعداد صفحه : 192 ص
 شابک : ٩-٤٨١-٤٥٩-٩٦٤  قيمت : ١٣٠٠٠  ريال



 چکيده : 

كتاب «مرصاد‌العباد» كه در قرن هفتم هجري - يكي از دوره‌هاي مهم تاريخ تصوف ايران - به دست نجم‌الدين رازي ملقّب به دايه نگاشته شده، گذشته از اهميتي كه به لحاظ تعليم مبادي و اصول تصوف دارد، به جهت نثر پخته و بيان آهنگين چنان اهميتي دارد كه استادان بزرگ آن را «سِحر مطلق» خوانده‌اند.
كتاب «برگزيده مرصاد‌العباد» كه به اهتمام دكتر رضا انزابي‌نژاد فراهم آمده، شامل مقدمه‌اي كوتاه درباره زندگي نجم‌الدين رازي و ارزشهاي ادبي و عرفاني مرصاد‌العباد، متون برگزيده و شرح و توضيح آن است.
در شرح و توضيح متون، به اصطلاحات صوفيه، مشايخ و بزرگان تصوّف، مضامين مشترك متن با اشعار شاعران پيش و پس از نجم‌الدين دايه، اعتقادات صوفيه و لغات تاريخي توجه خاص شده است.

 شرح : 

اين كتاب براي دانشجويان رشته‌ زبان و ادبيات فارسي در مقطع كارشناسي به عنوان منبع اصلي درس «متون نثر ٤، قسمت ٢» به ارزش ٢ واحد تدوين شده است.


 فهرست : 

سخن آغازين

1. درتوحيد و نعت پيامبر (ص)

2. در بيان آنكه فايدة نهادن كتاب...

3. در بيان آنكه سبب نهادن اين كتاب...

4. در بيان فطرت ارواح و مراتب معرفت آن

5. در شرح ملكوتيات و مدارج آن

6. در بدايت خلقت قالب انسان


7. در بَدوِ تعلّق روح به قالب

8. در بيان احتياج به انبيا ـ عليهم‌السّلام...

9. در بيان احتياج به شيخ و شرايط مقام شيخي

10. در بيان شرايط و صفات مريدي و آداب آن

11. در بيان سلوك ملوك و ارباب فرمان

12. در بيان حال ملوك و سيرت ايشان....

13. در بيان سلوك وزرا و اصحاب قلم و نُوّاب


14. در بيان سلوك علما از مفتيان و مذكّران و قُضاة

15. در بيان سلوك دهاقين و رؤسا و مُزارعان

16. در بيان سلوك اهل تجارت و محترِفه

17. در بيان سلوكِ محترفِه و اهل صنايع



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط بیژن آزاد  | 

دکتر امیلیا نرسیسیانس:همکلاسی های من کجایند؟

  دکتر امیلیا نرسیسیانس:

همکلاسی های من کجایند؟

انسان شناسی،بینی درازی دارد! 

"او همسر یکی از چهره های ماندگار امسال است." این شاید رایج ترین و در عین حال بی معنی ترین عبارت در معرفی "امیلیا نرسیسیانس" باشد.اویی که فردای روز انتخاب شوهرش به عنوان چهره ماندگار، گرچه خیلی خوشحال و سرحال بود ولی از یک چیز کمی دلخوری داشت ، سوال خبرنگاری که احساسش را در مورد همسری با یک مرد ماندگار پرسیده بود؛مردی که گرچه امروز برای ایران یک چهره ماندگار شده ولی برای همسرش همیشه "کارولوکس" بوده است.نرسیسیانس به این قرن خوش بین است و می گوید:" در قرن 21 دیگر باید به این وضعیت پایان دهیم .من درس نخوانم که یک وزیر بیاید و من را بگیرد.زن ما باید یاد بگیرد که روی پای خودش بایستد و نخواهد که مثل یک خزنده به یک مرد بچسبد!"و خودش ترجمه عملی این آرزو است؛فردی که به قول خودش همه شرایط را برای حاشیه نشینی داشته :" من زن بودم و ارمنی، که این هر دو خودش مرا به انزوا می کشاند. با علایم متفاوتی که به من می چسبانند طبیعتا منزوی تر از یک دختر فارس می شوم." و امروز عضو هیات علمی  دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.با این حال نباید او را با فمنیست های افراطی در یک ردیف قرار داد،او هنوز در خانه،سنتا عهده دار "آتش" است ولی "تحت سلطه دیگ و قابلمه" نیست،از ظرف شستن با تعبیر "آب بازی" یاد می کند که فرصتی جهت تفکر است، فنجان و رنده و هر آنچه در آشپزخانه هست بارها به عنوان وسایل کمک آموزشی در کلاس های او استفاده می شوند. او تعمدا سر کلاس از" قورمه سبزی" مثال می زند و می گوید:"هر چه قدر تجربیات مردانه را مزه مزه کردیم بس است." در 21 سالگی درس خود را در برکلی رها می کند تنها با این استدلال ساده که در" اوج عشق" بوده و آرزو می کند که کاش همه عاشق شوند! او مدام می خندد و برای همین،راحت هم گریه می کند!با او در استانه عید کریسمس و در اطاقش زیر درخت کاجی که رئیس دانشکده دقایقی قبل برایش فرستاده،می نشینیم و از خیلی چیز ها بحث می کنیم.

قبل از این مصاحبه با بچه ها در خصوص سرفصل ها و سوالاتشان مشورت می کردیم که یکی از آنها گفت:"من سر همه کلاس ها دهانم را می بندم به جز کلاس خانم نرسیسیانس."پیش بینی شما از جنسیت این فرد چیست؟

کسی که این حرف را زده احتمالا سرماخوردگی داشته و نمی توانسته با بینی نفس بکشد و برای همین دهانش را باز می کرده است.(می خندد...) نشد؟

نه،سوال ما جدی بود...

احتمالا دختر بوده چون دخترها کمتر سوال می کنند،متاسفانه!

و بیشتر حرف می زنند؟!

درگوشی؟ پچ پچ؟

بله!

من که زیاد ندیده ام،فکر نمی کنم.

با توجه به اینکه یکی از سرفصل های درسی شما "جنسیت" و "تعلیم و تربیت" است اجازه می دهید از همین جا شروع می کنیم؟

بله ولی سوال شما هم خیلی کنجکاوی مرا تحریک کرد.آن جمله را چه کسی گفته بود؟

آن جمله را یک پسر گفته بود...

(تعجب)

چرا دخترها در  دانشکده با وجود حضور اکثریتی شان همچنان منفعل هستند؟

ما مدام در کلاس جنسیت راجع به مسائل فرهنگی صحبت می کنیم.زنان اصلا بنا نیست حرف بزنند!!

یعنی دانشگاه های ما هم همین سنت را باید بازتولید کنند؟

مگر دانشجویان ما از کجا می آیند؟ از مریخ ؟

پس چه طور است در زمینه مذهب،دانشگاه نگرش آدم ها را تغییر داده و همان ساختارها را بازتولید نمی کند؟

من امیدوارم تا سال چهارم دختران ما بتوانند کمی این فرهنگ آرام بودن و مشارکت نداشتن و اینکه خودشان را از جریات اصلی کلاس کنار می کشند را ترک کنند. به سواد خود اطمینان داشته باشند و باور کنند که می توانند حتی با استادشان وارد مناظره و جدل شوند.اگر این اتفاق بیفتد یکی از رسالت های دانشگاه انجام شده است.

جواب شما را نمی توانم بپذیرم چون خودم به عنوان یک دختر،از همین جمع هستم ولی همیشه سر کلاس ها حرف زده ام .منم بخشی از همین جامعه ام،نیستم؟

شما که حرف زدی می دانی حق چند نفر را خوردی؟

خوب بقیه ساکت بودند...

ما همیشه استثنا داریم،هر سال استثنا داریم.گاهی مواقع فکر می کنم چه خوب بود که همه دخترهای ما می توانستند مثل آنهایی باشند که حرف می زنند.کاش جسارت اینرا داشته باشند.آخر صحبت کردن جسارت نمی خواهد که!دخترهای ما اصلا سوال نمی کنند اکثر سوال ها مال پسرهاست.خوب این یک پدیده است و آدم باید بداند که چرا دخترهای ما ذهن تحلیلگر ندارند؟

ندارند یا بیان نمی کنند؟

شاید هم بیان نمی کنند.تا بیان نشود که من نمی توانم تحلیل کنم.

از آن طرف کارهای تحقیقی دخترها جدی تر است.قبول دارید؟

بله،جدی تر است. دخترها در درسی که می خوانند پیگیرترند و عمیق می خوانند ولی دنبال مطلب نمی گردند .آقایان یا از روی معلومات قبلی شان یا به دلیل برخورداری از یک توزیع فرهنگی ناعادلانه در حوزه فرهنگ بیشتر جستجو می کنند.فرهنگ ما  مردها را بیشتر تشویق به گشتن می کند و دخترها این پویایی را حتی در زندگی عادی ندارند و چند تا خیابان آن طرف تر را بلد نیستند.برای خود من بارها پیش آمده که مردم  وقتی می خواسته اند آدرس بپرسند از آقای کنارم می پرسیده اند.از طریق گردش کردن ادم چیزهایی به دست می آورد که شاید دانش ضمنی و پنهان باشد ولی دخترها از همین هم محروم هستند.

دنیای کتاب ها با دنیای واقعی و آدم ها فرق می کند.دنیای واقعی همیشه دنیایی مردانه بوده ولی دنیای کتاب ها که محدودیت های جنسیتی ندارد.دختران ما کتاب نمی خوانند چه ربطی به عدم پویایی فیزیکی آنها دارد؟

به نظر خود شما دخترها تحلیلگران بهتری هستند؟

نه خوب پسرها اغلب از جای دیگری شروع می کنند و بحث را به جای دیگری می رسانند.

پسرها را بار آورده اند که بگردند و حرکت کنند .اگر پسرها با دخترها یک سفر علمی بروید پسرها می روند و می گردند ولی دخترها اغلب داخل خانه می مانند.دخترها در رایانه یکراست به سراغ مطلب مورد نظر می روند ولی پسرها بهترجستجو می کنند.این کنجکاوی ها ذره ذره جمع می شود و پویایی ایجاد می کند.دخترهای ما این چهارچوب های اجتماعی را در ذهنیتشان هم دارند و این باید بشکند.

تعداد دختران در مقطع کارشناسی بالاتر از پسرهاست و در مقاطع بالاتر برعکس.این یک  فرصت برابر است و تست زدن،چندان نیاز به تحلیل هم ندارد. پس چرا نتیجه متفاوت است؟

یک سوال از شما می کنم نسبت جنسی متقاضیان ارشد چه طور است؟ اگر قانون اعداد بزرگ هم باشد خوب طبیعی است که پسرهای بیشتری پذیرفته شوند.ولی از این فرمول ما نمی توانیم این مسئله را حل کنیم چون امار را نداریم.من این قدر معتاد جامعه و فرهنگ شده ام که  نمی توانم خارج از آنها مسائل را ببینم.شما فقط مولفه سن را در نظر بگیرید.از یک دختر 22 ساله توقع ازدواج می رود ولی یک پسر 22 ساله هنوز بچه است.این دختر باید روی شانه های کوچکش مسئولیت خانواده را به دوش بکشد.فردا پسر فردا حامله می شود و دنیا آمدن  بچه و... شاید اصلا شوهرش دیگر اجازه ادامه تحصیل به او نداد.این اتفاقات یکدفعه ای برای زن  پیش می اید و شاید اصلا او اصلا موفق  به گرفتن کارشناسی اش هم نشود.اگر این اتفاق بیفتد قاعدتا محصول چندانی در ارشد نداریم.در دانشکده ما مگر چند نفر از اعضای گروه و هیات علمی زن هستند؟ همکلاسی های من کجایند؟ ما روی یک نیمکت درس خواندیم.آنها کجایند؟چه طور از بین 40 نفر آن روز ما  فقط سه نفر اینجا مشغول کارند؟چه اتفاقی برای بقیه افتاده است؟ یکسری اتفاقات مثل جنگ و مهاجرت و پناهندگی برای همه مان مشترک بود.چه شد؟

باز می خواهم مخالفت کنم...

شما امروز قرص مخالفت خورده اید؟(می خندد...)

در بین ورودی های خودمان،ما دخترها ه همیشه سه چهارم کلاس ها را می گیریم ولی بیشترمان سیاهی لشگریم.یک پسر وقتی به این رشته می آید آگاه است و می داند که فردا روزی باید با این رشته نان بخورد.ولی ما دخترها انگار به دانشگاه می اییم تا نرخ خود را بالا ببریم...مهم این است که یک دختر لیسانسه باشیم،حال فرقی ندارد ژنتیک یا جغرافیا!

متاسفانه ،متاسفانه همیشه حتی از ماقبل مشروطیت ،زن های ما وقتی وارد جامعه شدند چه جزء روحانیت بودند و چه سکولارها،پشت سرشان یک مرد بوده یا پدر یا همسر.در قرن 21 دیگر باید به این وضعیت پایان دهیم .من درس نخوانم که یک وزیر بیاید و من را بگیرد.زن ما باید یاد بگیرد که روی پای خودش بایستد و نخواهد که مثل یک خزنده به یک مرد بچسبد! ممکن است که در دوره های بالای مدیریت مرا قبول نکنند ولی با این سیر، به خاطر قانون اعداد بزرگ هم که شده دوره ارشد و دکترای ما طی سال های آینده شاهد حضور بیشتر دخترها خواهد بود مگر اینکه سیاستگذاری های پنهانی شده و جلوی آنها را بگیرند. همان طور که پدربزرگ مادربزرگ های ما امید داشتند که ما به جایی برسیم من می توانم بگویم که دخترهای ما وزارت و ریاست جمهوری را خواهند گرفت. اصلا قانون ها عوض خواهد شد.

پس به اینده خوشبین هستید؟

خیلی...( می خندد)

آن جمله معروف "ما زن به دنیا نمی اییم و زن می شویم" را بسیار  دوست دارم ولی خیلی نمی توانم به موضوع مورد بحثمان ربطش بدهد.شما خودتان به عنوان یک مادر چه رفتارهایی دارید که این روابط را بازتولید می کند؟

من به عنوان یک زن خودم بازتولید کننده سیستم پدرسالاری در خانه هستم.بسیاری از مادرهای ما هنوز از دخترانشان انتظار دارند که ظرف بشوید یا وقتی پسرشان از فوتبال برمی گردد مادر می گوید:" برای برادرت یک لیوان شربت بیاور." این مادر حتی خودش در مقام نظر،ممکن است داعیه تساوی طلبی هم داشته باشد ولی عملا این کار را می کند.

خانواده من هم سنتی است ولی من در این فضای سنتی،آزادی ای را که می خواهم دارم.تمام حرف من این است که نقش خود ما برجسته است.آزادی به من داده نشده من انرا ذره ذره از محیطم گرفته ام و بخش عمده اش حاصل تلاش خودم است.قبول ندارید؟این شیوه شما در تحلیل مسائل زنان، راه حل نمی دهد و فقط همه نواقص را توجیه می کند؟

شما می خواهید من نسخه بنویسم و به دستتان بدهم ؟

خانواده خود شما چه طور ادم هایی بوده اند؟ چه قدر با دخترهایی که الان سر کلاسند و سکوت می کنند همزادپنداری می کنید؟

من هم سن شما بودم مثل شما بودم.من خیلی زود از خانواده ام جدا شده و. ازدواج کردم.در نتیجه جو دوستانه حاکم د رخانه شوهر بود و کسی چیزی را به من تحمیل نمی کردومن برادرم هیچ وقت کنار ما نبود و همیشه با خواهرم بودم.بنابراین فرق بین کارهای خواهرم و من وجود نداشت ولی فرق هایی به خاطر سن بود.بعدها که بزرگتر شدم این فرق گذاری را از طریق مادرم و حالا پدرم می بینم که روی او بیشتر حساب می شود ولی او چون ارشدتر و پسرتر است سنتا باید او کارگردان خانواده باشد.پدر من صد سالش است و طرز تفکری سنتی با خودش یدک می کشد هرچند در دوره خودش روشن فکر بوده.

می توانید یک مصداق بگویید؟

مثلا ما یک تکه زمین داریم که از مادرم ارث رسیده، مسئول فروش این زمین یا بهینه سازی ان برادرم است... من خیلی بهتر می توانم این کار را بکنم چرا به من داده نشد این حق؟ او فکر می کند این را بفروشیم خلاص شویم من می گویم آپارتمان سازی کنیم بهتر است و دستمان به پول بیشتری می رسد.

پس شما محصول چنین شرایطی بودید ولی الان یک زن سنتی نیستید.می خواهیم بدانیم خانم نرسیسیانس خودش چه کار می کند تا از ان پیله رها شود؟

خودش خیلی کارها می کند و یکسری کارها را هم اصلا نمی کند.اگر من بخواهم از خودم بگویم،خوب من زن بودم و ارمنی که این هر دو خودش مرا به انزوا می کشاند. با علایم متفاوتی که به من می چسبانند طبیعتا منزوی تر از یک دختر فارس می شوم.محیطی که من در آن زندگی می کردم در دایره بسیار بسیار بسته ارامنه بود.دیپلمم را که گرفتم برایم از برکلی پذیرش امد که شهری دانشجویی بود و دانشجویانی مثل گرگ داشت.من هم وارد شبکه ایرانی ها شدم و از انها خیلی چیزها یاد گرفتم.تازه  آنجا بود که فهمیدم کجای کار هستم.درس انسان شناسی هم که خواندم اوضاعم خیلی بدتر شد.این ها دست به دست هم داد تا درس بخوانم و سوال کنم.همه این ها باعث شد جور دیگری بار بیایم.

پس شما محیط را عوض کردید تا بتوانید رها شوید.دیگرانی هم که می خواهند تغییر کنند بایدد محیطشان را عوض کنند؟

من از یک محیط به یک محیط دیگر رفتم ولی دوباره برگشتم.دوره جوانی ام بخشی آنجا و بخشی اینجا گذشت.من انجا ازدواج کردم و شوهرم چون می خواست برگردد ما برگشتیم و درسم را نیمه تمام گذاشتم.خواهرم را هم مامور کردم که دانشگاهی در تهران برای انتقال واحدهایم پیدا کند.او هم رفته بود سراغ دانشگاه دماوند.یادم است ما یک "میسیز تامسون" داشتیم که مدیرمان بود.روز اول که من به اظاقش رفتم جلویش نشستم،دو نفری قهوه خوردیم ولی اخر ماه دیگر از او می ترسیدم چون قرار بود من دانشجو باشم و او مدیر و سلسله مراتب حفظ شود.کاملا فهمیدم که اوضاع فرق کرده.چه اتفاقی افتاده بود؟ محیط در من تاثیر کرد. بعد از او فکر کردم جسارتم را هم از دست دادم.همین الان تا قبل از اینکه آقای جمشیدی ها رئیس شود من با ایشان خوب بودم ولی حالاایشان رئیسند و من می ترسم.ترس از در و رئیس و... از همان دوران خانم تامسون در من هک شده است!

به جاهای خوبی رسیدیم.به عنوان  نتیجه گیری و با توجه به تمام مطالبی که تا به حال گفتید چه نسخه ای می شود برای این معضل سکوت دختران پیچید؟

یکسری از درس های ما باید زن محور باشد.این انسان شناسی جنسیت و نشانه شناسی من با مثال های عجیب و غریب آن تلاشی در همین راستاست.من اوایل خجالت می کشیدم سرکلاس و هنگام درس مثال قورمه سبزی برای تدریس رابطه همنشینی و جانشینی بزنم اما الان عمدا این کار را می کنم چون فکر می کنم تجربه های زنانه باید مطرح شوند. بس است دیگر، چه قدر تجربیات مردانه را مزه مزه کنیم؟ نوع درس دادنم را هم دارم عوض می کنم تا بر اساس سوالات بچه ها تنظیم شود تا بچه ها هم صحبت کنند.هم حوصله شان سر نرود و هم حرف بزنند.

خوب اگر اجازه دهید وارد حیطه دیگری شویم.زن بودن در میدان تحقیق چه محدودیت هایی برای شما ایجاد کرده است؟

خود تحقیق که گناهی ندارد.یکسری بازی ها هست که ما زن ها ممکن است بلد نباشیم.من 7 تا مقاله آ اس آی  دارم و هیچ کس نمی داند ولی اگر یکی از آقایان یکی از آنرا داشته باشد دانشکده که هیچ، دنیا هم خبردار می شود چون مردها شبکه دارند و از این طریق اخبار را به هم می رسانند و مشکلات هم را حل می کنند. من خیلی بخواهم نقب بزنم یکی دو تا شبکه کوچک برای خودم گیر می آورم که آن هم خیلی وسیع نیست.برای ارائه کار، آدم مشکل پیدا می کند.

اینکه در برکلی درس را رها کردید به همان محدودیت های زنانه برمی گردد؟

نه من 21 سالم بود و در اوج عشق بودم و غیر از آن به چیز دیگری فکر نمی کرد.خداوکیلی خیلی هم خوب بود کاش فرصت بشود همه عاشق شوند! همان موقع هم شوهرم گفت بمان و بخوان ولی من فکرکردم در فرصت دیگری درسم را می خوانم.این تصمیم یک دختر 21 ساله بود ولی الان اگر در مقام تصمیم گیری بودم شاید تصمیم دیگری می گرفتم.

شما توقع دارید دانشجو چه درسی از این درس های شما بگیرد؟

این درس ها همراه با انسان شناسی تعلیم و تربیت که از نیم سال دوم امسال اضافه می شود، درس هایی در ارتباط با هم هستند.در ارتباط با هم از نظر ارگانیک و نیز در ارتباط با من هم هستند.همه این ها جزئی از وجود من است.امیدوارم دانشجو هم بتواند رابطه ارگانیک بین این درس ها را بگیرد.خصوصا دانشجویان دختر.این ها برای بار اول است که در ایران ارائه می شود و من و دانشجویانم با هم این درس ها را ساخته ایم.این دو کتاب من نیز محصول مشترک خودم و دانشجویان است مثلا خانم زهرا رهنما(از دانشجویان اسبق من) تاثیر عمده ای روی این فکر داشت که ما به ارائه درسی تحت عنوان انسان شناسی جنسیت احتیاج داریم..کتاب من هم براساس سوالات کلاسی با بچه ها بود.من فکر می کنم بچه ها از خودشان مشارکت نشان دادند و برای همین، آنچه را فکر می کردم باید مطرح بکنم بی جواب نماند.

انسان شناسی با شما و شما با ان چه کار کردید؟

تمام زندگی من متاثر از رشته ام است گاهی آن قدر مزاحم من است که اصلا نمی گذارد ازش جدا شوم.چنگ می اندازد و من را می کشد طرف خودش.مثلا وقتی که می خواهم دیدگاه مهندسی داشته باشم نمی توانم. من همه جا حتی  توی آشپزی و هنگام جارو کردن خانه هم انسان شناسم.من برای مورچه ها نظریه دارم،در مورد سوسک ها می توانم سخنرانی کنم.(می خندد...)

به نظر می رسد شما جزء معدود اساتیدی هستید که رابطه تان با دانش انسان شناسی  قطع نشده،ا نگار هنوز دانشجویید.استاد به معنای کسی که روی تخت نشسته نیستید.

من کلا نمی توانم استاد باشم.یکی اینکه از استادها خیلی بدم می آید (می خندد...) و اصلا دلیل معلم شدنم به دلیل نفرت از معملم جماعت بوده است.من  نمی توانم ژست استادی بگیرم .رشته ما بسیار چالاک است.جنبه بین رشته ای دارد وما اینرا کاملا می توانیم حس کنیم.نمی توانیم غافل باشیم و مدام مجبوریم سوار موج ان شویم.من از حرف تکراری بدم می آید و سعی می کنم درس هایم را مدام عوض کنم.درس زبان تخصصی من هر ترم دارد عوض می شود. دانشجو می آید و می رود و شاید اصلا متوجه تکراری بودن دروس نشود ولی من از خودم خجالت می کشم که مطلب تکراری بگویم.سرفصل را حفظ می کنم و در همان جاها مانور می دهم.

من همسرتان را خیلی دوست دارم.احساس می کنم تاثیر همسرتان به عنوان یک انسان روی شما خیلی زیاد بوده مثلا شما در سمینارهایی شرکت می کنید که از انسان شناسی دور است و اساتید دیگر ما در انها شرکت نمی کنند.انگار با نگرش دیگری که از یک دنیای دیگر گرفته اید به انسان شناسی امده اید.همین طور است؟

بی رودربایستی همین طور است .همسر من خودش به عنوان یک دوست روی من تاثیر گذاشت.او یکی از دوستان خیلی خوب من است و رابطه مان هرگز مثل یک زن شوهر کلاسیک نبوده و نیست.شانس دیگر من ارتباط با جامعه مهندس ها بوده است و همسرم خودش عمده ترین مهندسی بوده که در زندگی با او ارتباط داشته ام و از طریق او وارد جامعه مهندسین و شبکه روابط انها شده ام.من امروز هم دوستان مهندس خوبی در برکلی دارم.زمان تحصیلم در امریکا ایرانی هم رشته ای نداشتم و بیشتر همکلاس هایم امریکایی ها بودند که ارتباط با آنها در ان سن برایم سخت بود.به همین دلیل به جمع دانشجویان ایرانی که مهندسی می خواندند نزدیک شدم و دروازه ای از دیدگاه مهندسی به من باز شد.من می فهمم آنها چه می گویند به خاطر آنکه انسان شناسم.انسان شناسی با رشته های فنی راحت می توانند با هم چفت شوند.من مدلی که برای زبان شناسی دادم  از رشته های فنی آنرا گرفتم و برخلاف شما که احساس می کنید حقتان ضایع می شود،من بچه هایی را که از رشته های دیگر وارد انسان شناسی می شوند خیلی مثبت می دانم.آنها دیدگاه دیگری را وارد کار می کنند.اصلا خود چامسکی یک ریاضی دان است و در زبان شناسی یک مدل می دهد.خوب است که ما با رشته های دیگر آشنایی داشته باشیم و از آن دید گاه ها استفاده کنیم.بی خود نیست که می گوییم انسان شناسی یک رشته میان رشته ای است.انسان شناسی بینی درازی دارد که در همه رشته ها وارد می شود!

شما از طرفی یک استاد دانشگاه هستید و در دانشکده علوم اجتماعی به بررسی مسائل و پدیده های اجتماعی می پردازید.مسائل جامعه ای که نرخ بالای طلاق و نیز طلاق پنهان در ان حاکی از مشکلاتی است  و از طرف دیگر یک انسانید که پس از گذشت این همه سال،هنوز از تجربه عشقی تان رضایت دارید و خود را یک انسان خوشبخت می دانید.با استفاده از تجربه شخصی خودتان،چه طور جامعه ایران را از این نظر آسیب شناسی می کنید؟

من بر اساس تجربه زندگی خودم صحبت می کنم.حتی دوستی ها تا وقتی مداومت دارند که با هم رشد بکنند و تعادل وقتی پایدار است که یک بده بستان دوطرفه وجود داشته باشد.در زندگی من هم همین فرمول حاکم است.حداقل دوستان خودم که طلاق گرفتند همین باعث طلاقشان شده که یکی پیشرفت کرده و دیگری درجا می زده است.خوب طبیعتا در اینجا نوعی عدم توازن پیش می آید و دیگر یک بده بستان عاطفی مطرح نیست.برای اینکه زندگی ها از هم پاشیده نشود باید به این اصل مهم توجه کرد که خود باعث مداومت زندگی می شود.

معیارهای خود شما در انتخاب اقای کارولوکس به عنوان یک همسر ایده آل چه بوده است؟

من همیشه می گفتم همسری که می خواهم داشته باشم باید روراست باشد و افکارش را از من پنهان نکند،از من نترسد و من هم از او نترسم و در برابر هم شفافیت داشته باشیم.در چنین فضایی آدم می تواند آزادانه تر به قضاوت بنشیند.ما در دوره دانشجویی ازدواج کردیم که خوب طبیعتا خیلی مسائل دیگر پیدا می شود، شب امتحان،کتاب نداشتن،مقاله نوشتن و... این ها دل ادم را گرم تر می کند.ما هیچ کدام زیاد دنبال مال و منال نبودیم اگر هم به این موارد احتیاج بوده حس کرده ام خودم باید برای خودم فراهم کنم.پس هر دوی ما می توانیم آرمان های خودمان را به طور مستقل دنبال کنیم. درک متقابل بین ما زیاد است.انصافا همسر من هم از من انتظاری نداشته که مثلا خانه همیشه مرتب باشد و غذا روبه راه باشد.اصل برای ما رسیدن به کار اصلی مان بوده است.

در دانشکده از خانه شما و نوع وسایل تزئینی و چیدمان ان بسیار تعریف می شود.چیدن خانه سلیقه خودتان است؟

بله...ابن کارها مال خودم است.

جالب است،شما از یک طرف می گویید شوهرتان مردسالار نیست و به تقسیم بندی سنتی کارها در خانه پایبند نیستید و  از طرف دیگر  تاکید می کنید که این حیطه خودم است!

برای همسر من چیزهای تزئینی اهمیتی ندارد و نتیجتا زندگیش، کارش و درسش و همکارانش هستند.اگر من دو تا تکهوسیله هم به خانه اضافه کنم او اصلا نمی بیند که بخواهد اعتراض کند.

آدم وقتی  به شکل سنتی ازدواج می کند کاملا حریم ها،وظایف و نقش های طرفین مشخص است ولی در ازدواج های مدرن کار سخت می شود.حریم ها مغشوش می شود.نظام قبلی تقسیم کار را قبول نداری و از طرف دیگر جایگزینی هم نداری و به نظر من منشا خیلی از تنش ها همین مسئله تعریف نقش هاست.تقسیم کار در خانه شما چگونه است و آیا هیچ وقت سلطه مردسالارانه را در زندگی خود احساس کرده اید ؟

همان طور که گفتید دو نوع ازدواج هست که نقش ها در آنها اشکال مختلفی دارند.نظام اول همان طور که اشاره کردید مشکلی از این نظر ندارد ، همه چیز معلوم است،وظایف،حقوق و.. اما در مورد ازدواج های غیرسنتی،چیزهایی باید دوباره تعریف و بازسازی شود.ما توانسته ایم این بازسازی را در زندگی خود انجام دهیم.تقسیم کار ما براساس همین تساوی و توافق است و مقداری هم متاثر از زندگی سنتی است.خیلی سخت است بگوییم نظام سنتی در زندگی امروز ما تاثیری ندارد.اوایل با هم آشپزی می کردیم یا خودش این کار را می کرد ولی کم کم من هم وارد کار آشپزی شدم .البته دستپخت من هنوز هم چیز خوبی نیست(می خندد...) و اوایل ازدواجمان که افتضاح بود.الان عمدتا کار غذا پختن به عنوان یک کار سنتی با من است ولی این عهده داری خیلی تعهداور نیست،من مجبور نیستم غذاهای خیلی سخت درست کنم.بعضی مواقع به قول پسرم :نهار، صبحانه داریم! در حد صبحانه چیزی درست می کنم و رژیم غذایی خانه ما هم تبعیت می کند از اینکه سر ما چه قدر شلوغ باشد.روزهایی که شما امتحان دارید خوب در خانه عروسی است،چه از نظر غذا چه شیرینی و ...

آقای "کارو"  درآشپزخانه چه قدر اختیارات دارند؟

کارهای کافه تریایی با اوست،درست کردن چایی و قهوه و...  کافه تریایی  یخچالی با من(مثل دسر،بستنی و...) ولی آتش، سنتا به عهده من است.در ظرف شستن هم همسر و پسرم  کمکم می کنند ولی ظرف شستن های واقعی مال من است.منظورم شستن دیگ و قابلمه است.

باز هم که شما همه نقش های یک زن سنتی را دارید!

بله ولی دیگی که من می شویم هفته ای یک بار است و اگر هم بگویم که کار من زیاد است و نمی رسم انرا بشویم کمکم می کنند.

راضی هستید؟

اذیت نمی شوم.من تحت سلطه دیگ و قابلمه نیستم!

لذت می برید؟

گاهی وقت ها حین آب بازی "فکر" می کنم چون ظرف شستن را یک  بازی می دانم!

اگر صادقانه بخواهید بگویی،هیچ وقت حس عدم رضایت نکرده اید؟همسر شما هرچه قدر هم پیشرو،در هر حال یک مرد ایرانی هستند. این مرد ایرانی بودن همسرتان را هرگز احساس نکرده اید؟نمی خواهید بگویید که زندگی تان همیشه گل و بلبل بوده است؟

دارم فکر می کنم چه چیز غیرگل و بلبلی می تواند در زندگی ما بوده باشد.اوایل ازدواجمان با هم مسئله داشتیم ولی مسائلی سلیقه ای بود و عادت ها.الان...؟ دارم فکر می کنم دفعه آخر کی دعوا کردیم؟

مگر شما دعوا هم می کنید؟با این تصو.یری که شما تا اینجا از زندگی تان دادید حس می کنم هیچ وقت دعوا نمی کنید!

اصلا یادم نمی آید مگر به خاطر پسرم بوده باشد.من از سیستم آموزشی پسرم راضی نیستم و رفتاری که با او می شد یک بار حسابی من را با معلمش درگیر کرد. داستان را که برای شوهرم تعریف  کردم  گفت چرا این کار را کردی؟ اینگونه بچه بیشتر عذاب می کشد.این یکی از آن موضوعات بحث انگیز شد ولی زیاد مسئله فردی ای نبود.

من شناختی از فرهنگ ارمنی ندارم.آیا  فرهنگ ارمنی اصولا تنش کمتری به بار می اورد یا شما هم اطرافتان خانواده های پرتنش زیاد دارید و نمونه شما یک استثناء است؟

در اطراف خودم به غیر از چند نفری که طلاق گرفته اند بقیه زندگی های آرامی دارند.

 فرهنگ ما در دل خودش مسائلی دارد که تنش زاست مثلا همان خطی که می گویند پیامبر در تقسیم وظایف علی و فاطمه کشید امروز واقعا در خیلی از خانواده ها یک مسئله است."مادر شوهر" به عنوان یک مسئله فرهنگی برای اکثریت مطرح است.شما چنین تجربیاتی داشته اید؟

تفارق بین عروس و مادرشوهر؟ بله.. من هیچ وقت مادرشوهر نداشتم ولی در ارامنه من افرادی را دیده ام که حتی بعد از طلاق هم با مادرشوهرشان رابطه خوبی دارند ولی دعواهایی هم هست که سر هیچ و پوچ بوده،سر غذا پختن و چیزهای مسخره ای مثل این.بیشتر این دعواها جنبه فردی  دارد که شاید مسئله فرهنگ آنرا ریشه دارتر کند.

یعنی می خواهید بگویید موفقیت یا عدم موفقیت در زندگی خانوادگی بیشتر از آنکه فرهنگی باشد،به خلاقیت های فردی ربط دارد؟

بله دقیقا.مسئله تعادل هم که گفتم خیلی مهم است.

با توجه به خلاقیت های زندگی خودتان،فکر می کنید از تجربه زندگی شما می شود یک مدل ساخت؟

کلا نه دوست دارم نصیحت کنم نه فرمول بپیچم.به این سوال جواب ندهم بهتر است.بگویم مردم ببینید من چه قدر خوشبختم؟ فرمول اگر بخواهم بدهم همین است که تقسیم کاری باشد که با عدالت است و ثابت نیست و می تواند سیال باشد و چابکی از خودش نشان دهد و روزمرگی انسان از کارهای اصلیش تبعیت کند.حسن نیت هم خیلی مهم است ،اینکه ادم حس کند دارند ازش بهر کشی می کنند زندگی را به هم می زند.درجا زدن خیلی بد است.

به عنوان یک کرد و با توجه به بافت مشترک خودم با شما که هر دو از اقلیت ها هستیم این سوال را از شما می پرسم.ما هر دو اقلیتیم.من اقلیت مذهبی و شما دینی.هر دویمان اقلیت زبانی هم محسوب می شویم.نگاهی را که به ما به عنوان اقلیت هست چه طور ارزیابی می کنید؟من در سطح محلی هیچ تبعیضی نمی بینم ولی در سطح ملی یک جور نگاه امنیتی همیشه به من کرد هست.شما چه طور؟

خیلی سوال قشنگی کردید.یادتان است گفتم که تا 18 سالگی خیلی ارمنی بار آمدم؟ این به جای خودش بود تا وقتی که به آمریکا رفتم،آنجا من دیدم که  ارمنی دو نوع زبان دارد.آخر در دوره دبیرستان هم من  فکر می کردم ارمنی ارمنی است دیگر ! بعد با بچه های ایرانی،کرد و ترک و فارس و لر و هم ارامنه دیگر آشنا شدم و دیدم خیلی بهتر می توانم با آنها ارتباط برقرار کنم.آنجا فهمیدم که من که هستم؟خوشبختانه ادمی هستم که در فرهنگ حاکم فارس می توانم بین ارمنی بودن و فارس بودن خودم توازن ایجاد کنم.چه قدر خوب است که ادم جزء اقلیت ها باشد.غذا و دوست و ادبیات ارمنی و فارسی را همه با هم داشته باشد.این برایم یک امکان است،یک امتیاز است. من در این فرهنگ ها شروع به تجسس کردم و حال از چیزی که الان هستم خیلی راضیم.خوب توانسته ام خودم را با ماهیت دوگانه ای که می تواند در وجودم باشد سازگار کنم.بعضی وقت ها مرا سر مسئله ایرانی بودن زیرسوال می برند.مخصوصا وقتی که به ارمنستان می روم؛از من می پرسند تو چه هستی؟ می گویم یک ارمنی ایرانی! من واقعا دلم نمی خواهم این دو را از هم جدا کنم.

دلتان نمی خواست در این روزهای جشن،جایی بودید که الان همه جا چنین درختی بود؟

مگر چه قدر قرار است از این عید به من برسد؟فکرش را بکن که من چه قدر خوشبختم که هم اینرا دارم و سفره هفت سین را.شما این امکان را نداری...

دوست نداشتید عید،یک عید واقعی بود.مجبور نبودید الان سرکار باشد،می توانستید تفریح کند...

انگار شما اصلا به حرف های من گوش نکردید.کار و زندگی من آن چنان با هم عجین شده که همین الان اینجا برایم عید است.آنرا حس می کنم.

شاید تصور ما از عید فرق می کند.عید یعنی بخور و بخواب!

نه اصلا، 13 روز تعطیلی عید نوروز خیلی زیاد است و من خودم در کارهای عقب افتاده ام  را می دهم.

اینکه کنار دوستانتان نیستید...

آنها هم الان سر کار هستند.

پس درد مشترک دارید...

درد نیست واقعا.من همین امشب درخت کاجم را درمی آورم و راه می اندازم و برای پذیرایی از مهمان ها اماده می شوم.عیدی که من مدنظر دارم این است.سالیان سال است که عید این طوری است ،حالا وضعم بهتر شده است.قبلا شب ژانویه می رفتم بیرون و فردا صبح امتحان داشتم.

پس شما قابلیت انعطافتان بالاست.من اصلا نمی توانم خودم را جای شما بگذارم.

می خندد...

اینکه به عنوان یک ارمنی حق ندارید رئیس جمهور شوید آزارتان نمی دهد؟

این کاندیدا نشدن من جنبه مضاعف دارد چون زن هم هستم.اصلا خود شما فکر کردید که یک روز بخواهید رئیس جمهور شوید؟ من اصلا فکر نکرده ام.چیزی که مرا سخت اذیت می کند برمی گردد به نماینده های مجلسمان.من می توانم نماینده مجلس شوم .در آن صورت دلم می خواست مثل نماینده کردها باشم.اسمش چه بود؟.....آقای ادب،آقای ادب.من هر وقت رادیو مجلس را گوش می دهم می بینم او هم برای کردها سینه سپر می کند و هم برای انچه در سطح مملکت اتفاق می افتد.نماینده های ارمنی این کار را نمی کنند.یکی از افتخاراتشان مسئله دیه است که توانسته اند تعدیلاتی در آن اعمال کنند.انگار اصلا داخل  ایران زندگی نمی کنند.ارامنه از نظر سیاسی حالت خنثی دارند و خود را کنارمی کشند.به حدی که وقتی در محله خودمان می خواستم رای دهم به من گفتند که نمی توانیم رای شما را در این حوزه قبول کنیم.من گفتم اصلا نمی خواهم به نماینده ارمنی رای دهم و این جزء حقوق من است.از دیگران پرسیدند و مجاب شدند.این حق قانونی من را هم ممکن است مجری قانون اطلاع نداشته باشد.در ذهنش نمی گنجید که من ارمنی می توانم به کس دیگری رای دهم که غیر ارمنی باشد.دلیش هم تقصیر ماست ،ما علوم اجتماعی ها که این فرهنگ ها را برای هم باز نمی کنیم.در گروه خود ما،انسان شناسی اقیانوسیه و اروپا داریم که خیلی خوب است ولی انسان شناسی کرد و ارمنی و... ما کجاست؟ من نمی گویم اقیانوسیه را نشناسیم ولی اول ایران را بشناسیم.اگر این کار را بکنیم درها باز شده و شناخت ها بیشتر می شود و مشارکت بالا می رود.خوشبختانه دانشگاه می تواند تا حدی بچه ها را به هم نزدیک کند.من از کردها یاد گرفته ام که بپرسم کرد کجا هستی؟این خیلی برای یک کرد دلنشین است که بفهمد من می دانم زبان آنها تفاوت هایی با هم دارد. این بر اثر تعامل ایجاد می شود.من زمانی انسان شناسی ایران درس می دادم که بعدها تکه تکه شد.یکی از آن درس هایی بود که خوب می توانست اقوام را با هم آشنا کند. تریبونی بود که بچه ها راجع به خود صحبت کنند.خیلی لازم است که بچه ها درهای فرهنگشان را باز کنند.اینکه من مدام در کلاس ها تاکید می کنم که افکار قالبی را کنار بگذارید همین است.در انسان شناسی ایران یک تحقیق کوچک هم داشتیم. یکی ار بچه ها درمورد یکی از اقلیت ها گفت ما می ترسیم برویم پیش انها.بهش گفتم تودانشجوی انسان شناسی از انسان می ترسی؟ خیلی برایم زور داشت.آنها رفتند و تحقیق هم کردند و نظرشان عوض شد.ادم ها حتی اگر از لحاظ فیزیکی هم کنار هم بنشینند باز اتفاقی می افتد.

یک سوال متفاوت... ما طوری بار می آییم که اگر می خواهیم کاری را تحقیر کنیم می گوییم بچگانه است و انگ کودکانه بودن به ان می زنیم.شما با بچگی هایتان چه کرده اید؟چه قدر کودک درونتان زنده است؟

کودک درونم الان از طریق شما هی تقویت می شود توی کلاس که پچ پچ می کنید ان قدر دلم می خواهد بدانم چه می گویید(می خندد...) یا اتحادی که می توانید با هم داشته باشید یا بازی هایی که می کنید گاهی دلم می خواهد با شما همبازی شوم.

یکی از زیباترین بحث های نشانه شناسی تی شرت بود از ان طرف روی زن بودن خودتان خیلی تاکید داشتید. به عنوان یک زن چه قدر برای شما لباس، وسیله بیان است.خودتان را نشانه شناسی کنید.

گاهی که درمحیطهای ارمنی می خواهم حرف جدیدی بزنم یا مخالفت کنم یک لباس خیلی محافظه کارانه می پوشم.لباس رسمی و آستین بلند و... حرف من شاید با لباسم جور درنیاید ولی چون می دانم از طریق ان می توانم تاثیر بگذرام از ان استفاده می کنم و از طریق آن ارتباط برقرار می کنم.لباسی که الان تنم کرده ام یک لباسی است که از بوتیک خانه سبز درخیابان 7 تیر خریده ام...خوب لباس های این شکلی داشت و من هم یکی را خریدم.زیاد سلیقه من در آن دخیل نیست.(می خندد...)

شما اصلا مشکی نمی پوشید...

.فکر کنم بعد از فوت مادرم هیچ وقت نخواستم لباس مشکی بپوشم.فوت او جهان بینی مرا به زندگی عوض کرد.در این 8 سال و نیمی که از سکته شان می گذشت گرچه خیلی چیزها را از دست داده بودند ولی معلم خوبی برایم بودند و خیلی چیزها به من یاد دادند.

اگر محدودیت نداشتید خانم نرسیانس چه می پوشید؟

احتمالا کت و دامن آبی و سبز و یشمی و چهارخانه ولی فکر نمی کنم توی دانشکده کت و دامن مشکی بپوشم.

ممنون از حوصله ای که به خرج دادید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:28  توسط بیژن آزاد  | 

                                                

دكتر ژاله آموزگار – دانشگاه تهران

بشر زمانی كه خواست آنچه را می انديشد نقش كند، در حقيقت قدم به دنيای نگارش گذاشت . در مرحله نخست تصويرهای واقعی را برای ارتباط كتبی ترسيم كردوبا اين كار خط تصويری آغاز شد.
تعداد فراوان تصوير ها وعدم امكان نقش كردن مسائل عاطفی ، كمبودهای اين روش نگارش بود.
كم كم تصويرها شكل ساده تر و نمادين تری به خود گرفتند و برای مفاهيم عاطفی علائمی قراردادی وضع شد. مثلا نقش دو پا نشانه راه رفتن وچشم اشك آلود نشانه اندوهگينی بود. مجموعه اين تلاشها نوعی خط انديشه نگار را در دسترس نگارندگان قرارداد.
سپس در همين مسير خط"هيرو گليف" وارد عرصه نگارش شد. گستره انتشار آن بيشتر در مصر و در دست كاهنان بود. يونانيان چون اين خط را اعجاب آور و پر از رمز و راز پنهانی كاهنان مصر يافتند، اين نام را بدان بخشيدند كه در زبان يونانی به معنی نوشته نشانه های مقدس است.
سابقه خط هيروگليف را تا هزاره چهارم پيش از ميلاد نيز ميتوان پيش برد. خط هيروگليف را بر پاپيروس می نوشتند. پاپيروس از ساقه های فشرده نوعی نی به دست می آيد و نيای كاغذ است. كلمات  paper, papier  , … در زبانهای غربی با اين واژه ارتباط دارند.
مصريان نخستين مصرف كنندگان پاپيروس بودند و نوشت افزار آنها نيز نوعی قلم نئی بود كه آن را در مركب سياه يا قرمز فرو می بردند. اين خط بيشتر افقی و از راست به چپ نوشته می شود و به ندرت از چپ به راست وگاهی از بالا به پايين. تصويرانسان ها و حيوانات رو به آغاز خط دارد .1
بعد ها خط هيروگليف در مصر تحول می يابد و به سادگی می گرايد و دو نوع خط هيراتيك (دينی) و دموتی (مردمی) از آن بوجود می آيد.
مرحله بعدی خط ، خط ميخی است.
كهن ترين اقوامی كه در بين النهرين زمينه خط ميخی را فراهم كرده اند سومری ها هستند، قومی متمدن كه از نژاد سامی نداشتند وبرخی اين احتمال را می دهند كه از كنار دريا به اين منطقه مهاجرت كرده باشند. رد پای آن ها از اواخر هزاره چهارم پيش از ميلاد در بين النهرين ديده می شود. علم نجوم ، تقسيم ساعت به 60 دقيقه و دقيقه به 60 ثانيه ، مسائل هندسی و اوزان ؛ ميراث های گرانبهايی هستند كه اين قوم برای آشوری ها و بابلی ها بر جای گذاشتند. سومری ها چون پيوندی با همسايگانشان نداشتند از ميان رفتند يا جذب اقوام سامی شدند. سومری ها چون مصری ها و چينی ها ، از نخستين اقوامی هستند كه تمايل به ضبط گفتار و انديشه هايشان داشتند و برای اين كار خط ميخی را برگزيدند .2 خط ميخی آغازين سومری ها شباهت به خط مصری دارد يعنی خط ميخی در اصل نوعی خط تصوير نگاری بوده است ، آن را بر روی لوح نقش می كردند و به همين دليل رفته رفته تصوير ها حالت ساده تر و زاويه مانندی به خود گرفتند و سرانجام علامت های تشكيل دهنده اين خط به صورت ميخ درآمد .3
به جز تفاوت های ظاهری خط هيروگليف و خط ميخی ، تفاوت آشكار ديگر آنها در ابزار نوشتن است . برای نگارش خط هيروگليف همان طور كه گفتيم از پاپيروس وقلم نی و مركب استفاده می شد درحالی كه برای نوشتن خطوط ميخی نياز به لوحه های گلی نرمی بود كه با قلم چوبی برآن می نگاشتند و سپس لوحه را می پختند.
از خط ميخی سومری نخستين ، خط ميخي ايلامی منشعب می شود كه برای نگارش زبان ايلامی كه جزو زبان های منفرد است به كار می رود.
خط ميخی اكدی (بابلی) نيز از منشعبات همين خط است. خط ميخی به جز منطقه بين النهرين درگستره وسيعی رواج می يابد: در آسيای صغير وبين النهرين شمالی و در ميان هيتی ها ، هوری ها، اورارتورها، لولوبی ها و كاسی ها وغيره .4
خط ميخی كتيبه های فارسی باستان دوره هخامنشی از روی خط ميخی بابلی و ايلامی درست شده است كه نسبت به آنها علائم ساده تر و كم تری دارد.حروف هجايی هستند (يعنی مصوت به همراه صامت) و از چپ به راست نوشته می شوند. خط ميخی زبان فارسی را می توانيم صورت تكامل يافته خطوط ميخی ديگر بدانيم.
هم زمان با تكامل تدريجی خطوط ميخی و در هزاره دوم پيش از ميلاد خط ديگری در سرزمين فنيقيه پا به عرصه وجود می گذارد و آن خط فنيقی است. قديمی ترين نمونه اين خط در كاوش های شهر گوبله ، از شهرهای فنيقی باستان (حوالی سوريه كنونی) كه يونانيان آن را بيبلوس می ناميدند، به دست آمده است.
اين شهر در ميان يونانيان ، به عنوان داشتن بهترين پاپيروس ها ، شهرت داشت و مركز مهم بازرگاني مصر و يونان بود. چون يونانيان وسايل نوشتن خود را از اين شهر بدست می آورند نام بيبلوس در نزد آنها به معنی كتاب گرفته شده و بعدها Bible ، مفهوم كتاب دينی تورات و انجيل را يافت .5
الفبای فنيقی با 22 علامت خطی كه تنها صامت ها را نشان می داد، از راست به چپ نوشته می شد. به زعم خط شناسان ،نشانه هايی از خط مصری باستان و خطوط تصويری را در الفبای فنيقی می توان يافت . اين خط برخلاف خط هيروگليف كه در انحصار كاهنان بود و يا خط ميخی كه تنها طبقه دبيران با آن سرو كار داشتند، براحتی در دسترس عامه قرار گرفت . چون نگارش و فراگرفتن آن آسان بود.
اين خط در آسيای غربی نفوذ يافت و جايگزين خط ميخی شد و به غرب (اروپای امروز) كه هنوز دارای خط و كتابت نبود راه يافت. اين مسئله از طريق يونان انجام گرفت كه با فنيقی ها ارتباط بازرگانی داشتند.
يونانيان اين الفبا را با اسم سامی آن كه نماينده دو حرف اول آن بود«آلفا بتا» ناميدند و برای استفاده خود تفييراتی در آن دادند و مصوت ها را وارد خط ساختند و خط صامت نگار را به آوانگار تبديل كردند و جهت نگارش را نيز تغيير دادند و از چپ به راست نوشتند.
لازم به يادآوری هست كه كهن ترين نوشته ها معمولا از راست به چپ و سپس از چپ به راست نوشته شده است و درآغاز نوعی روش شيار گونه متداول بوده است.
گونه ای از خط يونانی را، يونانيان مهاجر با خود به روم بردند و در آنجا بر اين مبنا، الفبای لاتينی به وجود آمد كه زبانهای گوناگون اروپا بدان خط نوشته شد.
بخشی از اروپای شرقی كه به كليسای دوم وابسته بودند ، الفبای لاتينی را برای نگارش برگزيدند، مانند كشورهای لهستانی ، چك ها ، كروا ت هاو ...
اما در سده نهم ميلادی كشيشی از كليسای بيزانس به نام سيريل با تركيبی از الفبای يونانی و رومی خطی را برای نگارش زبان اسلاوی به وجود آورد. گونه ای تعديل شده از اين الفبا كه سيريليك ناميده می شود برای نگارش زبان روسي و ديگر زبانهای هم جوار به كارمی رود .6
الفبای فنيقی به نوعی شبه قاره هند را نيز در نورديد. دانشمندان خط برهمايی هند را از فرزندان همين خط می دانند كه زبان سنسكريت و ديگر زبانهای هندی با آن نوشته می شود. متون دينی بودايی به زبان ختنی (سكايی) كه يكی از زبان های ايرانی شرقی دوره ميانه است به خط برهمايی نوشته شده است .7
يكی ديگر از فرزندان خط فنيقی خط آرامی است كه به سرعت در خاور ميانه پخش شد .8
آرامي‏ها اقوامی بودند كه از صحرای شمالی عربستان به سوی خاور ميانه مهاجرت كردند و دربين‏ النهرين مستقرشدند. دراوايل هزاره اول پيش از ميلاد ، حكومت‏هايی برای خود برپا كردند ولی به زودی مقهور و خراج گزار آشوري‏ها گشتند . اما از آنجا كه بازرگانان موفقی بودند نفوذ ريشه داری در منطقه كردند و محل استقرار خود را در بابل و نينوا قرار دادند و بر جمعيتشان نيز افزوده شد و زبان اين قوم زمانی دراز در اين منطقه پاييد و مهم‏تر اين كه بر مبنای الفبای فنيقی ، خط آرامی به وجود آمد كه به سرعت رواج يافت و تبديل به خط بين ‏المللی منطقه شد و زبان آرامی نيز كه چندان دور از زبان‏های سامی آن نواحی نبود ، تبديل به زبان ارتباطی خاورميانه گشت. پديد آمدن دولت هخامنشی كه سرزمينی گسترده از ماوراء‏النهر تا بين ‏النهرين را در برمي‏گرفت و نياز به يك زبان ارتباطی واحد داشت، بر گسترش خط و زبان آرامی در اين راستا افزود .
خط و زبان آرامی در دولت هخامنشی تبديل به زبان ديوانی شد و دبيران آرامی ‏نژاد و آرامی زبان دردستگاه‏های ديوانی ايالت‏های مختلف سرزمين هخامنشی به خدمت مشغول شدند و زبان و خط آرامی با عنوان آرامی رسمی يا آرامی امپراطوری پا به پای زبان فارسی باستان و خط ميخی كه تنها در كتيبه‏ های هخامنشی به كار می ‏رفت در ارسال مراسلات به كار گرفته شد . بدين صورت كه نامه به زبان هر ايالتی تقرير می ‏شد. دبير آرامی زبان آن را به زبان و الفبای آرامی می ‏نوشت و نامه به ايالت‏های ديگر فرستاده می شد و در آنجا دبيرهايی از همين نوع آن را به زبان آن ايالت برمی ‏گرداندند و برمی ‏خواندند .
پس از دوران هخامنشی در دوره كوتاه مدت اسكندر و سلوكي‏ها زبان و خط يونانی در مراسلات رسمی و اداری به كار رفت تا اين كه در زمان اشكانيان خط پهلوی اشكانی برای نوشتن زبان پهلوی اشكانی ، بر مبنای خط آرامی پايه ‏ريزی شد و سپس خط پهلوی ساسانی در همين راستا به وجود آمد كه هركدام گونه ‏های كتيبه ه‏ای و تحريری دارند . اين خطوط صامت نگارند وحتی تعداد علامت‏ها نسبت به الفبای آرامی كم‏تر نيز هست و همين موضوع مشكلاتی را برای خواندن زبان پهلوی ايجاد می ‏كند. اين خطوط از راست به چپ نوشته می ‏شوند .9
خط اوستايی كه برای به تحرير در آوردن كتاب دينی زرتشتيان به كار رفته است و يكی از كامل‏ترين خطوط دنياست، برمبنای خط پهلوی ساسانی اختراع شده است . اين خط آوانگار هست و با 53 يا 58 علامت صامت و مصوت از قابليت نگارشی بسيار بالايی برخوردار است . از راست به چپ نوشته می ‏شود و به نام‏های دين دبيره و دين دبيريه ، دين دفيره و . . . هم ناميده می ‏شود .10
از نخستين سده‏ های اسلامی چون زبان و خط پهلوی حالت رسمی خود را از دست داد مشكلات آن بيشتر عيان شد و برای سهولت در خواند متون پهلوی آن را به الفبای اوستايی برگرداندند و اين نحوه نگارش پازند ناميده می ‏شود .11
در دوره زبان‏های ايرانی ميانه خطی كه مانی در آثار خود به كار برده است نيز از اهميت ويژه‏ ای برخوردار است . مانی خط را بر مبنای خط سريانی ابداع كرد كه نسبت به خط پهلوی از امتيازات بهتری برخوردار است و در آن موازين زيبا شناختی خطی مراعات شده است .
زبان‏های سريانی يكی از زبان‏های گروه شرقی زبان آرامی است كه در دوران گذشته زبان علم بود. بسياری از آثار علمی يونانی و پهلوی و عبری به اين زبان برگردانده شده است . خط سريانی از فرزندان خط آرامی به شمار می ‏آيد .12
نوشته ‏هايی كه به زبان سغدی ، يكی از زبان‏های شرقی ايران به دست ما رسيده است با خط‏های سغدی مانوی ، سغدی مسيحی و سغدی بودايی نوشته شده است كه خط اخير در حقيقت خط سغدی را نشان می ‏دهد . اين خط نيز از فرزندان شاخه ديگر آرامی است .13
لازم به يادآوری است كه خط عبری نيز كه سابقه زبانی آن به سده چهارم پيش از ميلاد می رسد از اصل آرامی نشات گرفته است . عموم يهوديان جهان خط عبری را برای نگارش آثار خود به كار می گيرند.
خط عربی نيز با واسطه نبطيان از خط آرامی به وجود آمده است . نبطيان قومی از نژاد عرب بودند كه در نبطيه زندگی می ‏كردند، از حدود 150 سال پيش از ميلاد گونه ‏ای از خط و زبان آرامی درميان ايشان رايج بود، از اين خط ،خطی موسوم به سينايی نو به وجود آمد كه از سده اول پيش از ميلاد تا سده چهارم ميلادی در شبه جزيره سينا رواج داشت. خط كوفی (در كوفه و حيره) و نسخ (در مكه ومدينه) از اين خط اقتباس شده اند .14
گونه ای از اين خط نسخ برای نوشتن آثار زبان خوارزمی كه يكی از زبانهای ايرانی شرقی است به كار رفته است.
ايرانيان نيز در سده های نخستين پس از اسلام با افزودن حروف فارسی به الفبای عربی خط فارسی را بر مبنای نسخ پايه گذاری كردند و سپس خط نستعليق و خط شكسته و ديگر خطوط ايرانی ابداع شد.

بالای صفحه


1- فريدريش ، يوهان ، زبان های خاموش. ترجمه دكتر يدالله ثمره، دكتر بدرالزمان قريب، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی، 1365، ص 5،
2- همان، ص 10.
2a- Lecoq, P. Les Inscriptions de papers achemenide, 1997, p.59.
3- زبان های خاموش، ص 39، و همچنين بهار ، مهرداد. « خطوط باستانی از آغاز تا خط كوفی» ، از اسطوره تا تاريخ، نشر چشمه 1377، ص258.
4-زبان های خاموش ،ص48.
5- پورداود، فرهنگ ايران باستان ، تهران 1326، ص132 تا 136.
6- ناتل هانلری، پرويز، تاريخ زبان فارسی، جلد اول، چاپ دوم، 1366، ص 134.
7- گاور، البرئتن، تاريخ خط، ترجمه عباس ئخبر و دكتر كوروش صفوی،تهران، 1367، ص 133 به بعد.
8- تفضلی، احمد، «آرامی » دايرة المعارف بزرگ اسلامی ، جلد 1 ، تهران 1368، ص 287 تا289.
9- آموزگار ، ژاله، تفضلی ، احمد ، زبان پهلوی، ادبيات و دستور آن ، انتشارات معين ،چاپ سوم 1380، ص 44 تا 54.
10-
Taffazzoli, A.”Dabire, Encyclopaedia Iranica IV, 5,1993,540-41.

11-آموزگار، ژاله، «گزارشی از پازند» ،مجله دانشكده ادبيات تهران، سال بيست وسوم، شماره چهارم1355،ص14 تا 19.
12- ابوالقاسمی ، محسن، تاريخ زبان فارسی، انتشارات سمت، 1373، ص 154.
13- قريب ، بدرالزمان، فرهنگ سعدی تهران 1374 ص 24 تا29.
14- ابوالقاسمی، تاريخ زبان فارسی، ص 155.

 

بالای صفحه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:51  توسط بیژن آزاد  | 

 

سلطه شرق شناسی
(درآمدی بر متد شرق شناسی)

 

 

دكتر سعد محمد رحيم
مترجم: سعيد آقاعليخاني

شنبه ٥ بهمن ١٣٨١

 

سايق و منشأ شرق شناسي ريشه در ميراث فكري‌اي دارد كه ريشه عميق آن در برهه‌هاي تاريخي گسترانيده شده و اين ميراث چارچوبه اصلي شرق شناسي و شناخت جوانب مختلف آن گرديده است. شرق شناسي صرفاً از فرآورده‌هاي غرب (آنتروپولوژي، جامعه شناسي، زبان شناسي و علوم استراتژيك سياست) بهره نمي‌برد كه شرقي را براساس موقعيت جغرافيايي كه مشرق شناسان آن را بر طبقات خرافي و موهوم حاشيه و متن استوار كرده‌اند به شكل كلي و جزيي آناليز مي‌كنند به نحوي كه شرقي نسبت به خود، واقعيت و تاريخ و سرنوشتش حالت پرسشگرانه‌اي مي‌يابد و مجموعه اين القائات در شعور جمعي شرقيان تأثير خود را مي‌گذارد و كار را به جايي مي‌رساند كه اگر خود شرقي بخواهد نتيجه‌اي معرفتي از شرق بگيرد ناگزير از قبول چارچوبه و مسلمات شرق شناسان غربي است.
اين درست است كه تمام آنچه شرق شناسان در مورد شرق مي‌گويند بد و منفي نيست اما چارچوبه شرق شناسي چارچوبه صحيحي براي درك درست شرق نيست.
سعي بيشتر شرق شناسان (حداقل در چارچوبه شرق شناسي سياسي) در بررسي ساختار اجتماعي، فكري و رفتاري شرقيان اين بوده است كه چهره‌اي زشت و نادرست را به رسم علم و عقل از شرقيان ارائه دهند و به شرقيان بباورانند كه اين چهره واقعي شماست. هدف شرق شناسي سياسي مهار شرق است و به همين دليل عمده پژوهشها دو محور دارد: 1) وجه واقعي آن كه چهره حقيقي شرق را نشان مي‌دهد 2) وجه غيرواقعي كه براي از بين بردن خودباوري شرقي‌ها و براي اينكه به آنها بباورانند فرار از ذات ثابت و ناكارآمدشان غير ممكن است چهره‌اي مشوش و نادرست از شرق ارائه مي‌كند.
گفتمان شرق شناسي ريشه موضوعي بحث را مي‌زند يعني اينكه از بعد تاريخي شرق را قالب‌بندي كرده و آن را به نوعي نمايش مي‌دهد كه گويي شيئي ازلي و خارج از ابعاد زماني است و بنابراين نقش شرق شناسي سياسي به شناساندن مراكز تصميم‌گيري و فعاليت‌هاي سياسي شرق – آنچنان كه هست- ختم نمي‌شود بلكه به شيوه‌اي ديگر راه مي‌يابد كه در آن شرقي، مثال زده مي‌شود و يا به چيزي تشبيه شده و در آن تجسم مي‌يابد و به همان شيء يا تصوير مثالي به عنوان شرقي اكتفا مي‌شود. بنابراين شرقي سخن نمي‌گويد بلكه از آن سخن به ميان آورده مي‌شود… خود را نشان نمي‌دهد بلكه نشانش مي‌دهند مثل ماركس كه گفته است: «شرقيان، از شناساندن خود عاجزند بلكه بايد شناساندشان» (1) و به همين دليل است كه ادوارد سعيد مي‌گويد: «شرق شناس شاعر يا نويسنده شرق را موضوع صحبت قرار مي‌دهد، توصيفش مي‌كند و براي غرب اسرار و نكات مبهم شرقي را فاش مي‌كند.»
نمونه عيني اين سخن مثال ذيل است: گوستا و فلوبر از مصر ديدار مي‌كند و در مصر شاهد اتاق‌هاي مخصوصي در خانه‌هاست كه بانوي خانه در آنجا زندگي مي‌كند و به «اندروني» مشهور است.
فلوبر در نوشته‌هاي خود به هيچ وجه در مورد خود «اندروني» توضيح نمي‌دهد بلكه دايماً آن را به چيزهاي مختلفي تشبيه مي‌كند در اينجا بايد توجه داشته باشيم كه او يك غربي اصيل است و اين جزيي از حقيقت تاريخي و منش «سيطره جويي» است كه به فرد اجازه مي دهد موضوع را آنچنانكه خود مي‌خواهد و فارغ از شائبه‌هاي ديگر به عنوان يك شيء فيزيكي جلوه دهد و به هر شيوه‌اي كه خودش به شرق مي‌چسباند نام «روش شرقي» بدهد، شيوه‌اي كه فلوبر در مورد «اندروني» در پيش مي‌گيرد بيطرفانه نيست بلكه او به شيوه حاكم بر روابط شرق و غرب به الگويي كه اين مقصود را فراهم مي‌كند عمل كرده است، روشي كه مورد استفاده ادوارد سعيد نيز بوده و در آثار او نمود پيدا كرده است.
از نظر فرانسيس بيكن دانايي توانايي است بنابراين آگاهي غرب از شرق به او قدرت استيلا مي‌دهد… منم كه مي‌شناسمت – تو موضوع شناخت مني- تو موضوع قدرت من و تحت سيطره مني و بنابراين منفعل و بي‌روح شدن مجازاتي است كه قدرت مسلط براي شرق تعيين مي‌كند(3) اين چنين است كه استعمار رخ مي‌نماياند و غرب مركز و مدار مي‌شود، جغرافياي جهان را مشخص و غنايم را تقسيم و تاريخ را منجمد مي‌كند.
احساس خودمحوري و تفوق عقلي در نهايت به تحريف هويت «ديگري» ختم مي‌شود و بنابراين «ديگري» بايد بداند آنچنانكه هست نبايد باشد بلكه بايستي به ميل آنكه بر او سلطه دارد، رفتار كند.
الگوي تمدن غربي منطق، ارزش و گفتمان خود را بر ديگري تحميل مي‌كند و «ديگري» نيز ناتوان از ايجاد الگوي مناسبي براي خويش است و گريزي از نسخه‌برداري يا تقليد از آن ندارد، اين نسخه برداري در چارچوبه ديناميكي كه ممكن است به واسطه تحول منطقي و تاريخي با خلاقيت او نيز همراه شود تكوين نمي‌يابد بلكه به شكل موضوعي و مستقل و به گونه‌اي كه شرقي فاقد يك ذهن خودآگاه و پيشرفته توليدي باشد صورت مي‌گيرد.
در مقابل؛ تمامي تلاش‌هايي كه براي توليد يك الگوي منحصر به فرد، ويژه و ذهني آزاد صورت مي‌گيرد يا با برخورد شديد نظامي و تبليغات رسانه‌اي و يا با دلايل و براهين به ظاهر علمي كه واجد رويكرد «نگاه بالا به پايين» است، مواجهه مي‌شوند.
بنابراين اساس سيطره غرب بر شرق مبتني بر تئوري شناخت غرب از شرق و شرقي است، تئوري‌اي كه نتيجه منطقي آن سيطره جبهه واجد شناخت (غرب) بر موضوع شناخت (شرق) است و قبول اين سلطه نيز به معناي محروميت شرقي از چارچوبه معرفتي آزاد، ديناميك و مستقل است.
ديگري – شرقي- در گفتمان شرق شناسي موجودي متفاوت، غيرطبيعي و عجيب است و مسأله «تفاوت» نقطه مركزي اين گفتمان است اين تفاوت صرفاً به برخي ظواهر، خواص و حالات ختم نمي‌شود بلكه جزو طبيعت اشياء و انباء بشر و حتي شامل صفات فيزيولوژيك مثل هوش، رويا، موقعيت مكاني و توانايي‌هاي شرقيان نيز مي‌شود!! اين تفاوت حتي به تفاوت شرقيان با غربيان در نوع رابطه با عالم و هستي… زمان و مكان… ذات و موضوع… علم، فن و ادب نيز تعميم داده شده است.
اچ.اي.ار جپ (شرق شناس) مي‌گويد: عقل عربي (اسلامي) ذاتاً در رابطه‌اش با جهان خارج و يا در رابطه‌اش با تفكر قادر به جدا كردن افكار خود از فرديت و پديده‌هاي محسوسش نيست و به نظر من اين عامل دليل اصلي قانونگريزي‌اي است كه استاد مك دونالد به عنوان وجه تمايز شرقي و غربي عنوان كرده است اين عامل همچنين دليل اصلي نفرت مسلمين از تفكر عقلاني قلمداد مي‌شود.(4)
لوئيز يا جيپ نيز مي‌گويد: «عقل شرقي اثر خود را از دست داده است و آينده‌اي نيز ندارد… خدا سرنوشتشان را اينگونه رقم زده سرنوشتي كه در واقع هيچ ربطي به حوادث و رويدادها ندارد… آنها هيچ تلاشي براي بهبود وضعيت خود نمي‌كنند و از اختلافاتشان نيز نمي‌كاهند گذشته چيز خاصي از آنها نديد… آنها در حال زندگي مي‌كنند اما به واسطه بهره‌مندي از مناطق پرنعمت بي هيچ هراسي به حيف و ميل اين نعمت‌ها مشغولند»(5)
اين اختلاف راه را براي مسخ جغرافيايي و تبديل مكان تاريخي «ديگري» (شرقي) به مناطق تحت نفوذ باز مي‌كند و مرزها و نقشه‌ها را با مصالح اقتصادي و سياسي غرب منطبق مي‌كند.
در جهان معنايي شرق شناسان دو دنياي شرق و غرب، برابر و هم سو نيستند بلكه دنيايي وجود دارد كه شايسته سروري است و غرب ناميده مي‌شود و دنيايي كه در سطوح پاييني قرار گرفته و شرق است زيرا اولي باهوش، فعال و بلند پرواز است اما دومي جاهل، تنبل و فاقد خلاقيت است. بنابراين انسان شرقي‌اي كه در گفتمان شرق شناسي معرفي، قالب‌بندي و مشخص مي‌شود داراي صفات و ماهيتي مي‌شود كه در نهايت هستي از او نااميد است خلق شده تا ابد تحت فرمان و در حاشيه باشد.
بدين ترتيب شرقي- به خواست شرق شناسي‌اي كه حق اظهارنظر در مورد ديگري را دارد- به خارج از محدوده عقلانيت و منطق علمي پرتاب مي‌شود و در برابر داده‌هاي جهان منفعل است او قادر به انجام عملي قاطع و مؤثر نيست و احساساتش آبكي و سطحي باقي مي‌ماند و در نهايت با رويگرداني از هر گونه مخالفت بندگي را پذيرفته و تا ابد مجالي براي آزادي نمي‌يابد.
شاتو بريان در مورد مسلمانان مي‌گويد: «چيزي از آزادي نمي‌دانند… اثري از بزرگي در ايشان نيست… قدرتشان خدايشان است و اگر بارها وراندازشان كني چيزي از فتح و پيروزي كه با عدالت آسماني مطابق باشد در ايشان نمي‌بيني… مسلمانان مثل سربازان بي‌فرمانده‌اند مثل شهروندان بي‌برنامه… مثل خانواده بي‌پدر…»(6) شرقي كنوني- در گفتمان شرق شناسان- موجودي اصلاح ناپذير است. تجلي اين آموزه تحريف شده خسارت بي‌شماري در برداشته است و ديگري – شرقي- را طوري به قبول آن واداشته كه گويي از مسلمات طبيعي است و از اين رو جغرافيا آشفته و مسير تاريخ عوض شده است… وجود غربي يك واقعيت تاريخي شده و وجود شرقي در حد يك اسطوره غريب و نادر باقي مانده است.
شرق شناسي به چه مي‌انديشد؟ به موضوع شرق؟ شرق چه مي‌كند ماهيت خود را حفظ و روبه تعالي مي‌رود؟ يا دست به دامان تفكر غرب مي‌شود؟ آيا تفكر غربي سرانجام در برابر داده‌هايي كه آينده از حقيقت ارائه مي‌دهد سرتعظيم فرو مي‌آورد؟
همزمان با نهضت‌هاي بيداري و آگاهي بخشي مشرق زمين كه منجر به استقلال، خودگرداني و تمسك به تغييرات و يافته‌هاي علمي بود بسياري از ثوابت القاء شده از سوي شرق شناسان به لرزه درآمد و غباري كه در طول قرون تاريكي بر اذهان شرقي‌ها نشسته بود تا حدودي پاك شد و حتي نام شرق شناسي به همراه بسياري از اين ثوابت در كنفرانسي كه در سال 1970 براي همين منظور برگزار شد، كنار گذاشته شد.
اما شرق شناسان همچنان به رويه خود ادامه مي‌دهند و هر مشرق شناسي كه قصد بررسي يكي از موضوعات را در سر مي‌پروراند براي هماهنگ كردن آن موضوع با مسلمات شرق شناسي – آگاهانه يا ناآگاهانه- آنچه را كه خود مي‌خواهد برمي‌گزيند و آن را با خواسته خود و نه براساس منطق علمي موضوعي تفسير مي‌كند بنابراين شرق شناس در دام وهم نتيجه‌گيري جزيي از كلي افتاده و با قطعي نشان دادن عقيده خود بحث را از چارچوبه واقعي تاريخي خود بيرون مي‌برد، شرقي در اين پروسه موجودي منفعل، عجيب، تنبل و از لحاظ فطري ابتدايي و جداي از حس زمان خويش جلوه داده شده و اسلام بي‌اصالت تلقي شده است، فلسفه اسلامي صرفاً ترجمه متون يوناني و خود اسلام به عنوان شكل تحريف شده مسيحيت معرفي و نكات عميق و آموزنده قرآن برگرفته از تورات نمايانده مي‌شود.
غرب اسير خرافه و كينه‌اي است كه او را به روش اسطوره‌اي در نماياندن هويت شرق كشانيده و باعث شده كه تاريخ را به اسم علم تأويل به اسطوره كند و جالب اينجاست كه عده‌اي نيز با غربي‌ها در اين طرح هم‌داستان مي‌شوند.
گفتمان شرق شناسان محكوم به ابطال است زيرا مبتني بر فرض‌هاي اوليه متافيزيكي است بدون آنكه با چارچوبه علمي همخواني داشته باشد و بدون در نظر داشتن اين حقيقت است كه تاريخ تزوير را به فضاحت مي‌كشاند و اين نتيجه تفكر شرق شناسانه است.
--------------------------
پانوشت:
1) به نقل از ادوارد سعيد مقاله انگليسي «معرفت… سلطه… انشاء» ترجمه كمال ابوديب مؤسسه پژوهشي عربي، ط 1-1981 ص 65
2) همان – ص 41
3) همان – ص 3 از مقدمه مترجم
4) همان – ص 129
5) نقل از مقاله محمد عبدالحسين الدعمي با عنوان «شرق… شرق شناسي… و ادبيات صحرا» دارالشوون الثقافيه العامه بغداد، 1987، ص 102
6) نقل از ادوارد سعيد، ص 187، همان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:43  توسط بیژن آزاد  | 

فصلنامه ياپراق / سال 1383 / شماره ي 26-23

(ويژه نامه فرهنگ و ادبيات عاميانه)

صفحه 10

زنان درمانگر در تركمن صحرا

در كارگاه آموزشي يونسكو

در عمق صحراي تركمن هنوز زناني هستند كه تا سالها پس از ازدواج به حكم حضور سنگين عرف ، همواره روسري خود را به دور دهان مي‌پيچند. در چنين شرايطي مشاهده‌ي اين زنان درمانگر ، انسان را تا وادي شك و ترديد پيش مي‌برد.

دكتر منيژه مقصودي ـ استاديار گروه انسان شناسي دانشگاه تهران ـ اخيراٌ در مقاله‌اي با عنوان زنان درمانگر بومي در منطقه‌ي تركمن صحرا ـ ارايه شده در كارگاه آموزشي يونسكو در تهران با عنوان “نقش زنان در حفظ و انتقال ميراث فرهنگ معنوي” آورده است: هنگامي كه واژه درمانگر را مي‌شنويم، چنين استنباط مي‌كنيم كه درمانگر حتما بايد مرد ميانسالي با چشماني نافذ، قوي و بسيار كم‌حرف باشد، يكي از درمانگران بسيار معروف و نامي تركمن، پيرمرد بسيار پرقدرتي است به‌نام “پرخوان” يا “پري‌خوان”. پرخوان بيش از هفتاد سال سن دارد. او در منطقه شهرت بسيار زيادي كسب نموده است. بيماران او از شهرها و روستاهاي دور و نزديك به نزد او مي‌آيند و معمولا سه شب متوالي را در منزل او مي‌گذرانند. درمانگران منطقه اغلب مذكرند. من وقتي به طور تصادفي با زنان درمانگر در منطقه روبه‌رو شدم، بسيار متعجب و شگفت‌زده شدم. تعجبم گذشته از جنسيت آنها ، از اين جهت نيز بود كه مي‌ديدم اين زنان به طور حيرت‌انگيزي الگوها و هنجارهاي فرهنگي را شكسته و رفتاري كاملا آزاد و مختص به خود دارند. در بطن چنين جامعه‌اي حضور زنان درمانگر همچون عقيقي مي‌درخشد و توجه بيننده را به خود جلب مي‌كند.

فراموش نكنيم كه در عمق صحراي تركمن هنوز زناني وجود دارند كه روسري خود را تا سالها پس از ازدواج به حكم حضور سنگين عرف و به حكم احترام به پدر شوهر، همواره به دور دهان خود مي‌پيچند، هميشه سر به پايين دارند، هرگز جلوي مردان لب به سخن نمي‌گشايند و حتي نگاه مستقيمي به آنها نمي‌كنند. در چنين شرايطي مشاهده اين زنان درمانگر، انسان را تا وادي شك و ترديد پيش مي‌برد.

او افزود: بيمار با حضوري كامل، با اطمينان خاطري بسيار و با عشق و محبت ، با درمانگر رابطه برقرار مي‌كند. حتا وقتي يك مرد تركمن با همه آن خصوصيات مردسالارانه به نزد زن درمانگري مي‌رود، يكباره تغيير چهره مي‌دهد. آن رابطه متداول بين زنان و مردان كه در چارچوب عرف وجود دارد، شكسته مي‌شود. حضور زن درمانگر به طرز حيرت انگيزي روحيات سرسختانه مرد را تلطيف مي‌كند. مشاهدات مختلف، اين تصور را به وجود مي‌آورد كه مرد سنتي در اين رابطه خاص به جهت شكسته شدن آن سرسختي‌هاي عرفي از درون دگرگون مي‌شود. خود را همچون كودكي به دست مادرانه زن درمانگر مي‌سپارد، بچه مي‌شود.، نوزاد مي‌شود و خود را كاملا رها مي‌كند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 7:36  توسط بیژن آزاد  |