تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

نفرت

کیفیت عشق دو نفر که بهم وابسته‌اند از یک لحظه به لحظه‌ی دیگر تغییر می‌کند، گاه ناگهان متعالی می‌شود، سپس به موضوعی پیش‌پاافتاده تنزل می‌کند، بعد هم به چیزی دل‌سوزانه و امیدبخش تبدیل می‌شود، فقط برای این‌که ناگهان به نفرتی غم‌بار و ویران‌ساز بدل گردد.»*

ما احتمالا هرگز درنخواهیم یافت رمز آن پیچش غریبی که جریان لبریز و باشکوه عشق را به توده‌ی درهم فشرده و عظیمی از نفرت تبدیل می‌کند. این دگردیسی شیطانی و اندوه‌بار، آن‌چنان کند، آرام و نامحسوس صورت می‌گیرد که ذهن و حواس بشری عاجز از درک و رویت آن است. همین است که ناگهان یکه می‌خوریم از تغییر حیرت‌انگیزی که در خودمان، احساس‌مان و رفتارهای ریز و درشت‌مان رخ می‌دهد. گاه تصورش برای‌مان آن‌چنان دشوار و درک‌ناشدنی است که لجوجانه از پذیرش‌ش سرباز می‌زنیم و با سماجتی کودکانه سعی می‌کنیم نشانه‌های آشکار کینه و نفرت را به عشقی از ریخت‌افتاده و ناقص تعبیر کنیم. گاه اصلا تشخیص نمی‌دهیم، عمیقا رنج می‌بریم و دیگری را رنج می‌دهیم و همچنان فکر می‌کنیم از سر عشق و دوست‌داشتنی خودخواهانه، این‌چنین جهان محنت‌باری برای خودمان و دیگری ساخته‌ایم.

گذشته از کلیشه‌ی رایج عشق و نفرت به مثابه‌ی دو روی یک سکه، عوامل به اشتباه انداختن انسان در تشخیص مرزهای باریک و درهم پیچیده‌ی این‌دو بسیار است. عشق و نفرت هر دو می‌توانند برای سال‌ها منتظر بمانند. منتظر فرصتی برای ظهور، عشق البته در درخشان‌ترین نقاط روح و روان ما جای می‌گیرد و نفرت در گوشه‌های تاریک و نموری که گهگاه حتی خودمان هم از وجودشان بی‌خبریم. عشق می‌تواند مدت زمان بسیاری با همان طراوت و قدرت اولیه در روح آدمی پایدار بماند و نفرت نیز می‌تواند به همین سیاق، عمق و حدت خود را برای مدتی نامعلوم حفظ کند. عشق البته در روح می‌شکفد، ریشه‌هایش را در عمیق‌ترین و دوردست‌ترین نقاط روح می‌پراکند و با گذشت زمان بزرگ‌تر و باشکوه‌تر می‌شود. نفرت اما به‌عکس عمل می‌کند، با گذشت زمان، هرچه بیشتر در خود فرومی‌رود، مثل سیاهچاله‌ها، به نقطه‌ای کور و ناپیدا اما پرچگالی و هولناک در روان تبدیل می‌شود که امکان حیات هر گونه روشن‌بینی و نور را در خود از بین می‌برد.

عشق توانايی‌های ذهنی و گاه حتی جسمی آدمی را چند برابر می‌کند؛ تیزهوشی، خلاقیت، انگیزه و اراده‌ای متفاوت از گذشته در فرد ایجاد می‌کند به‌گونه‌ای که او خود را به‌سادگی، بر ممکن ساختن هر ناممکنی توانا می‌بیند. نفرت نیز به طریقی مشابه توانایی‌های فرد در تشخیص موقعیت‌های مناسب را به گونه‌ای باورنکردنی افزایش می‌دهد به‌طوری‌که گاه خود فرد نیز از تیزبینی غریبش در کشف نقاط ضعف و معدود فرصت‌هایی که زمینه‌ی شدیدترین ضربه‌ها و آسیب‌ها به طرف مقابل را فراهم می‌کند، بهت‌زده می‌شود.

به همان اندازه‌ای که عشق روح و روان آدمی را به تمامی درگیر می‌کند و او را از توجه به هر نوع محرک دیگری بازمی‌دارد، نفرت نیز، گرچه به صورت بی‌اختیار و ناخودآگاه، بخش عمده‌ای از انرژی روحی-روانی فرد را به خودش اختصاص می‌دهد.

به‌هرحال چه بخواهیم و چه نخواهیم، نفرت به همان اندازه‌ی عشق نیرومند است و به همان اندازه‌ای که عشق زیروزبرکننده‌ی جهان و فرح‌بخش است، نفرت نیز می‌تواند ویرانگر و اندوه‌بار باشد. تشخیص عشق و نفرت در شکل حاد خود، به سختی ممکن است، به‌خصوص زمانی‌که شما برای مدتی طولانی موضوع عشقی شدید و بیمارگونه قرار گرفته باشید، به سختی می‌توانید آن‌را از همزاد ناقص‌الخلقه اما نیرومندش یعنی نفرت تمیز دهید. مدت‌ها همچنان رنج‌های یک ارتباط انسانی را با یادآوری نوستالژیک روزهای خوش از دست رفته، بر خود هموار می‌کنید و آن‌را ضمائم اجتناب‌ناپذیر عشقی می‌دانید که برای مدتی کوتاه از آن بهره‌مند شده‌اید. این خودفریبیِ غریب اما قابل‌فهم ممکن است تا مدت مدیدی ادامه داشته باشد، تا زمانی‌که شما از سوی طرف مقابل، ناگهان به تیزبینانه‌ترین و درعین‌حال کینه‌توزانه‌ترین شکلی، در آسیب‌پذیرترین موقعیت ممکن، مورد آزار قرار می‌گیرید و این ضربه‌ی شدید مانند شوکی الکتریکی شما را به خودتان بازمی‌آورد تا در پس خاکسترهای برجای‌مانده از یک عشق پرسوزوگداز، چهره‌ی سرد و کریه اما خروشان نفرت را نظاره کنید.

*به نقل از: «درباره‌‌ی قهرمانان و گورها»، نوشته‌ی ارنستو ساباتو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:6  توسط بیژن آزاد  | 

http://www.bbcpersian.com

11:57 گرينويچ - پنج شنبه 11 اکتبر 2007 - 19 مهر 1386

یک انگلیسی متولد ایران برنده جایزه نوبل ادبی شد

آکادمی سوئدی نوبل، دوریس لسینگ نويسنده برجسته بریتانیایی را برنده جايزه امسال در رشته ادبيات معرفی کرده است.

روز پنجشنبه، 11 اکتبر، آکادمی علوم سوئد، که برندگان جوايز نوبل در رشته های مختلف را بر می گزيند، اعلام داشت که جايزه نوبل ادبی امسال را به خانم لسینگ، 87 ساله، به خاطر 57 سال فعالیت ادبی اعطا خواهد کرد.

خانم لسینگ از والدینی بریتانیایی در کرمانشاه ایران متولد شد.

خانم لسینگ در کنار دریافت جایزه نقدی (حدود یک میلیون و چهار صد هزار دلار) یک مدال طلا نیز دریافت می کند. از وی همچنین دعوت خواهد شد تا برای ایراد سخنرانی در مقر آکادمی نوبل در شهر استکهلم سوئد حضور یابد.

معروف ترین آثار این نویسنده بریتانیایی "دفترچه طلایی"، "خاطرات یک نجات یافته" و "تابستان پیش از تاریکی" است.

آکادمی نوبل درباره خانم لسینگ گفت: "حماسه سرایی از تجربیات زنانه که با نگرشی نقادانه، شوریدگی و قدرت ژرف اندیشی، تمدنی غیرمنسجم را موشکافی کرده است."

دوریس لسینگ یازدهمین زنی است که این جایزه را از آغاز اعطای این جوایز در سال 1901 از آن خود کرده است.

وی دومین نویسنده بریتانیایی برنده نوبل ادبی در سه سال گذشته است. در سال 2005 هارولد پینتر، نمایشنامه نویس برجسته انگلیسی جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد.

انتظار می رود که دریافت جایزه نوبل ادبی باعث افزایش فروش کتاب های خانم لسینگ شود و آثار وی که مدتی است تجدید چاپ نشده نیز بار دیگر منتشر شود.

سال گذشته آکادمی نوبل، جایزه ادبی را به اورهان پاموک، نویسنده اهل ترکیه داد.

آقای پاموک از جمله به خاطر ديدگاهش درباره کشتار ارامنه ساکن ترکيه در سال های جنگ اول جهانی و همچنين کشتار وسيع کردهای ترکيه در زادگاهش مورد پیگرد قانونی قرار گرفته است.

پيگرد اين نويسنده ترک انتقاد و اعتراض هايی را به خصوص در خارج از ترکيه در پی داشت که اين اقدام را منافی اصل آزادی بيان توصيف کرده بودند.

به گفته آکادمی نوبل جایزه ادبی "به نویسنده ای اعطا می شود که در عرصه ادبی برجسته ترین آثار آرمانگرایانه را خلق کرده باشد."

بسیاری دریافت جایزه ادبی نوبل را، که هر ساله در ماه اکتبر اعلام می شود، بالاترین افتخار برای نویسندگان می دانند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:39  توسط بیژن آزاد  | 

آزاده فراهانی

از شاهد بازی تا عرفان، همراه با محمود و ایاز

"هر كنج دلم را پسري كرده تصرف                     اين خانه مگر وقف بر اولاد ذكور است"

                                                                                                                            "ضياء قزويني"

     

دلبستگي سلطان "محمود غزنوي" به "اياز" رابطه اي است دستخوش تاويل هاي گوناگون. در اين پژوهش بر آنم كه اين رابطه را از زواياي ديد نويسندگان و شاعران مختلف و تا اندازه اي از چرايي اين آراي متفاوت بررسي كنم. چگونه است كه ابوالفضل بيهقي گونه اي به اين قضيه مي نگرد و نظامي عروضي، سعدي، حافظ، عطار، شمس تبريزي و ... به گونه هايي ديگر.

                           

1-     در ابتدا متني از چهار مقاله عروضي سمرقندي (شاعر و نويسنده قرن ششم هجري و معاصر خيام و امير معزي) :

" عشقي كه سلطان يمين الدوله محمود را بر اياز ترك بوده است معروف است و مشهور. آورده اند كه سخت نيكو صورت نبود ليكن سبز چهره اي نيكو بوده است، متناسب اعضا و خوش حركات، و خردمند و آهسته و اين همه اوصاف آن است كه عشق را بعث كند و دوستي را برقرار دارد و سلطان يمين الدوله مردي دين دار و متقي بود و با عشق اياز بسيار كشتي گرفتي تا از شارع شرع و مناهج حريت قدمي عدول نكرد. شبي در مجلس عشرت –بعد از آنكه شراب درو اثر كرده بود و عشق درو عمل نموده- به زلف اياز نگريست، عنبري ديد بر روي ماه غلتان، سنبلي ديد بر چهره آفتاب پيچان، حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجير، در هر حلقه اي هزار دل در هر بندي صد هزار جان. عشق عنان خويشتن داري از دست صبر او بربود و عاشق وار در خود كشيد محتسب آمَنّا وَ صدَّقنا سر از گريبان شرع درآورد و گفت: هان محمود عشق را با فسق مياميز و حق را با باطل ممزوج مكن كه بدين ..."

 

2-     ابياتي از غزليات سعدي و حافظ در همين باب:

"غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست

جمال دولت محمود را به زلف اياز"

                                           "حافظ"

 

"شرح شكن زلف خم اندر خم جانان

كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره ليلي

رخساره محمود كف پاي اياز است"

                                         "حافظ"

 

"اي كه نصيحتم كني كز پي او دگر مرو

در نظر سبكتگين ترك اياز مي كني"

                                 "قصايد و غزليات سعدي"

 

3-     ابياتي از بوستان:

"يكي خرده بر شاه غزنين گرفت                                        

كه حسني ندارد اياز اي شگفت

 

گلي را كه نه رنگ باشد نه بوي                                         

غريبست سوداي بلبل بر اوي

 

به محمود گفت اين حكايت كسي                                      

 بپيچد ازانديشه بر خود بسي

 

كه عشق من اي خواجه بر خوي اوست                                  

نه بر قدّ و بالاي نيكوي اوست"

 

4-     متني از تاريخ بيهقي:

"و روز شنبه پنجم شعبان امير از پگاهي نشاط شراب كرد پس از بار در صفه ي بار با نديمان. و غلامي كه او را نوشتگين نوبتي گفتندي از آن غلامان كه امير محمود آورده بود بدان وقت كه با خان ديدار كرد. غلامي چون صدهزار نگار كه زيباتر و مقبول صورت تر از وي آدمي نديده بود و امير محمود فرموده بود تا او را در جمله غلامان خاصه تر بداشته بودند كه كودك بود و در دل كرده كه او را بر روي [اياز] بركشد كه زيادت از ديدار جلفي و بد آرامي داشت."

 

5-     سطرهايي از مقالات شمس:

"و همچنين، قول سلطان محمود

همايي ديد كه مي پريد گفت "برويد، همه لشگر! باشد كه روزي شما باشد" چپ و راست دويدند.

[اياز] را نديد گفت: "اياز من نرفت؟ كه سايه ي هماي بر او افتد!" نظر كرد: اسب اياز بديد و ناله اي شنيد و زاري. فرو آمد تا ببيند. ديد زير اسب درآمده، سر برهنه كرده، مي زارد. گفت "چه مي كني؟ چرا نرفتي به طلب سايه ي هماي؟"

گفت "هماي من تويي و سايه ي توست. آن سايه جهت سايه ي تو طلبم، تو را بگذارم، آن را چه جويم؟" ..."

***

"خود از چارُق اياز چارُقي نماند، پوستين او پوستيني نماند. نياز همه ناز شد، زيرا كه بوي معشوق گرفت و معشوق نازنين است. ناز پوست بود. اكنون، صفت گرفت ..."

***

"اندرون محمود همه اياز است، اندرون اياز همه محمود. نامي است كه دو افتاده است. سخن آن است كه نظر در اندرون ايشان كني ..."

 

***

 

6-     ابياتي از "منطق الطير عطار":

"چون اياز از چشم بد رنجور شد                                            

عافيت از چشم سلطان دور شد

 

چون خبر آمد به محمود از اياز                                             

خادمي را خواند شاه حق شناس

 

گفت مي رو تا به نزديك اياز                                                 

پس بر او گوي اي ز شر افتاده باز

 

دور از روي تو زان دورم ز تو                                               

كز غم رنج تو رنجورم ز تو

 

تا كه رنجوري تو فكرت مي كنم                                          

تا تو رنجوري ندانم يا منم

...

خادم سرگشته در راه ايستاد                                                  

تا به نزديك اياز امد چو باد

 

ديد سلطان را نشسته پيش او                                               

مضطرب شد عقل دور انديش او

 

گفت، باشد چون توان آويختن                                              

اين زمان خونم بخواهد ريختن

 

خورد سوگند آن كه در ره هيچ جاي                                       

نه باستادم نه بنشستم ز پاي

 

من ندانم ذره اي تا پادشاه                                                 

 پيش از من چون رسيد اين جايگاه

 

شاه گفتش نيستي محرم در اين                                           

كي بري تا راه اي خادم در اين

 

من رهي دزديد دارم سوي او                                               

زانك نشكيبم دهي بي روي او

 

راه دزديده ميان، بسيست                                                    

رازها در ضمن جان ما بسيست

 

از برون گرچه خبر خواهم ازو                                                

در درون پرده آگاهم ازو"

 

***

 

از بسيار داستانها كه حول محور اياز و محمود گرديده اند من به شمّه اي كفايت كردم و تنها با خواندن اشعار و متون فوق مي توان بر گونه گونگي آراء در باب مقوله اي كه شايد بتوان گفت تبديل به نوعي اسطوره در ادبيات فارسي شده دلالت كرد. اساطير در ذات خود تاويل هاي مختلف را براي مخاطب هاي مختلف مي طلبند و داستان عشق بازي محمود و اياز هم در نهايت خواننده را در اين سردرگمي وا مي دارد كه آنچه در لايه هاي نهاني اين حكايات پنهان است آيا بر رابطه اي همجنس گرايانه حاكي است يا بر دلبستگي اي لطيف از آن نوع كه حافظ و سعدي به آن پرداخته اند، يا رابطه اي كاملا عرفاني از نوع عشق مريد به مراد و بر عكس؟!

علاوه بر اسطوره اي شدن اين رابطه، مورد ديگري كه مي توان به آن اشاره كرد و البته بي ربط به مورد اول نيست، جريان قدسي شدن زبان فارسي از فردوسي به بعد است؛ فردوسي خواسته يا ناخواسته با طرح هفت خوان رستم، ستيز با ديوان و جادوگران و ... ادبيات را به سمت و سوي انتزاعي شدن، قدسي و آسماني و اساطيري شدن پيش مي برد.. در اين فرايند زبان چند معنا مي شود. خرابات كه محل گرد هم آمدن اوباش بوده در شعر حافظ و مولانا و ... به فضايي بدل مي شود كه انسان در آن به تزكيه نفس مي پردازد؛ به همين شكل واژه هايي چون شراب، مغ، مغبچه، شاهد و ... كه علاوه بر معناي ظاهري معاني گسترده ي بسياري را مي توان بر آنها حمل كرد. گويي با هر بار خوانش متن مخاطب به معنايي جديد دست مي يابد. و اين فرايند نه تنها براي مخاطب بلكه براي شاعر و نويسنده هم صورت مي گيرد. در اين نوع نگاه دست مخاطب و نويسنده باز است. او مختار است آن طور كه بخواهد هر پديده اي را بشناسد و ببيند.

رابطه ي محمود و اياز هم از اين قاعده مستثني نيست. گاهي اين رابطه را رابطه ي همجنس گرايانه مي بيند، گاهي مخاطب را در پرده اي از ابهام فرو مي برد كه آيا ميل محمود به اياز گرايشي تنها از نوع تمايل به جنس موافق است يا چيز ديگري هم در اين ميان خود را به رخ مي كشد (چهار مقاله)  گاهي كار فهم مخاطب يكسره منعطف مي شود به اين كه رابطه از نوع عشق مريد به مراد و مراد به مريد مي باشد (منطق الطير) و گاهي چنان حالت تغزلي زيبايي به خود مي گيرد كه گويي اين عشق چيزي جز لطافتي محض و فاقد از برقراري هر گونه سكس ناشي از تمايلات همجنس گرايان نمي باشد (غزليات سعدي و حافظ).

در مجموع قضيه محمود و اياز نيز مي تواند مثالي ديگر از نحوه چند معناشدن پديده ها در زبان فارسي آن دوران باشد كه واژه ها داراي دامنه ي گسترده اي از معناها -از مفهوم هاي مادي و ملموس خويش تا معناهاي عرفاني-فلسفي_ مي باشند. اين گونه استفاده چند سويه از واژه ها سنتي رايج است كه محدود به زبان فارسي نمي باشد ولي وقتي كثرت اين نوع استفاده به همراه ويژگي هاي خاص آن كه استفاده از واژه هاي موجود و ملموس براي بيان مفاهيم فلسفي و عرفاني باشد مورد توجه قرار مي گيرد به يكي از مختصه هاي سبكي خاص زبان فارسي مي رسيم. اين مختصه ريشه در تفكر وحدت وجودي و راه و رسم تفكر صوفيانه ي ايراني دارد.

و اين قصه سر دراز دارد تا دوراني كه از حكومت محمود دورتر مي شويم و شايد بشود گفت عدم ترس ناشي از دربار باعث مي شود كه طنز زير نوشته شود:

"سلطان محمود در مجلس وعظ حاضر بود. طلحك از عقب او آنجا رفت، چون او برسيد واعظ گفت كه هر كس پسركي را باشد روز قيامت، پسرك را بر گردن غلام باره نشانند تا او را از صراط بگذرانند. سلطان محمود گريست. طلخك گفت اي سلطان مَگِري و دل خوش دار كه تو آن روز پياده نماني! "ابن عبدالرّبّه"

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 21:43  توسط بیژن آزاد  | 

اردیبهشت 86

 

پيامبر عشق

گزارشي از سمپوزيوم جهاني مولانا در تركيه

عبدالکریم سروش

 

سمپوزيوم جهاني مولانا جلال‌ الدين در روزهاي هشتم تا دوازدهم ماه مي‌ 2007 (هجدهم تا بيست و دوم ارديبهشت 1386) با همكاري يونسكو و وزارت فرهنگ تركيه نيمي در استامبول و نيمي در قونيه برگزار شد. محققاني از تركيه، پاكستان، مالزي، اندونزي، تاجيكستان، روسيه، فرانسه، مصر، لبنان، سوئد، ازبكستان و ... همچنين نزديك بيست نفر از مولوي شناسان ايران شركت داشتند كه از ايران و كشورهاي ديگر (به خصوص آمريكا) بدانجا آمده بودند. درين سمپوزيوم بيش از 150 مقاله به سه زبان تركي، فارسي و انگليسي عرضه گرديد. آقاي دكتر سيدحسين نصر سخنران ايراني جلسه افتتاحيه و جلسه اختتاميه بود. وي در خطابه خود بر اين نكته تأكيد ورزيد كه مولوي يك «قديس مسلمان» است و مسلمان بودن وي ركن ركين شخصيت اوست و در هيچ توصيفي از او، اين نكته نبايد از قلم بيفتد.
در قونيه، پس از پايان سخنراني‌هاي روز نخست، يك برنامه سماع سنتي نيز به تفصيل اجرا گرديد. مديريت سمينار، مديريتي كارآمد و قابل تحسين بود. ترجمه‌ها از دو زبان فارسي و انگليسي به تركي (نه بالعكس) انجام مي‌گرفت كه رضايت‌بخش بود، و از همه مهم‌تر آنكه «فارسي» جزو زبان رسمي سمپوزيوم قرار داشت كه البته از كنگره‌اي در باب مولانا جز اين انتظار نمي‌رفت. سخنراني من در 9 مي 2007 در سمينار استانبول، با نام «پيامبر عشق» ] مولوي و مثنوي و قرآن[ ايراد شد. متن آن به قرار زير است:

***

از سراپاياي مثنوي پيداست كه عارف عاشق، جلال‌الدين مولوي را با قرآن انس بسيار بوده است. در كلِّ مثنوي بيش از دو هزار بار به آيات قرآن ارجاع رفته و معناً يا لفظاً از آن اقتباس شده است. شايد احياءالعلوم ابوحامد غزالي ازين حيث با مثنوي قابل قياس باشد و بس. اين آشكارترين نسبت است كه در خصوص آن پژوهش بسيار رفته است.
اما نسبت دوم، نسبت پيامبر با قرآن است: مولوي قرآن را هم كلام خدا هم كلام پيامبر مي‌داند و بلكه با تعبيري كه در موارد مشابه به كار مي‌برد، پيامبر را جز «روپوشي» براي فعل خدا نمي‌داند: يعني خدا خود مي‌گويد و خود مي‌شنود و پيامبر همچون كسيكه پريان او را مسخر كرده باشند و كلام در دهان او بگذارند:

چون پري را ايـن دم و قانــون بــود       كردگــار آن پــري را چــون بود
گرچه قرآن از لـب پــيغمـبر اســت      هر كه گويد حق نگفته كافر است
در بشر "روپوش" كرده است آفتاب     فــهم كـن والله اعلــم بـالصــّواب

به عبارت ديگر تجربه اتحادي پيامبر با خدا در هنگام وحي و بيخودي او، فاصله و فرقي ميان آن دو نمي‌گذارد و كلام را به هر دو مي‌توان نسبت داد همچنانكه مجنون بر اثر اتحاد عاشقانه با ليلا مي‌ترسيد كه اگر زخمي بدو رسد، ليلا هم زخمي شود:

ترسم اي فصّاد چون فصدم كـني        نيش را ناگــاه بر ليــلا زنـي
من كيم لــيلا و لــيلا كيست من         ما يكي روحيم اندر دو بدن

ازين مهم‌تر وي قرآن را بيان و آينه احوال انبيا مي‌داند (نه بيان قصه‌هاي آنان). اين مقدار را به صراحت مي‌گويد و باقي را به خواننده فهيم وامي‌گذارد. آيا نمي‌توان نتيجه گرفت كه به گمان مولانا قرآن آينه احوال پيامبر اسلام هم هست؟ يعني شخصيت پيامبر و تحول احوال وي نيز در قرآن منعكس شده است؟ اگر فراز و فرودي در بلاغت قرآن هست (كه هست) و اگر قبض و بسطي و تكرار و تفاوتي در بيان داستان‌ها هست (كه هست) و اگر شدت و رحمتي و لطف و عتابي در خطابات قرآني هست (كه هست) آيا نتيجه بست و گشاد احوال نبيّ نيست؟ و آيا ازين جا بابي‌‌ تازه بر فهم «روان» نبي و حقيقت وحي و تفسير قرآن باز نمي‌شود:

هســت قرآن حــال‌هاي انــبيــا            ماهيان پاك بحر كـبريا
چون كه در قرآن حق بگريختي             با روان انــبيـا آمــيختي
ور بخوانيّ و نه يي قرآن پذير               انبياء و اوليا را ديده‌گير

شك نيست كه آن قبض و بسط هم از حق مي‌آيد و ماهيان همه چيزشان از درياست. از جامعه گرفته تا غذا و دوا:

ماهيان را نـقد شد از عين آب         نان و آب و جامه و دارو وخواب
پاسبـــان بر خوابناكان برفزود          ماهيان را پاسبان‌ حاجــت نــبــود

و اما نسبت سوم، نسبت قرآن با خوانندگان است. مولوي درين‌جا نكته‌هاي حكيمانه بسيار دارد. از آن جمله اينكه قرآن از ابتدا تا انتها درس «نفي سببيت» به مردم مي‌آموزد و به آنان نشان مي‌دهد كه اسباب و علل هيچ‌كاره‌اند و خدا همه‌كاره است. البته عادت، ما را به استفاده از اسباب دعوت مي‌كند اما نگاه تيزبين، اين اسباب را «روپوشي» مي‌بيند و بس:

جمله قرآن است در قطع سبب        عــزّ درويــش و هــلاك بولهــب
همچنين ز آغــاز قـرآن تا تمام           رفض اسباب است و علّت والّسلام

ديگر اينكه در قرآن سخنان «نامعقول» بسيار هست كه به توصيه مولانا به جاي تأويل آنها، عقل را بايد عوض كرد و وجود خود را «تأويل» بايد نمود. يعني به قول حكيمان «فطرت ثانيه»يي براي دركشان بايد پيدا كرد. از آن جمله است قصه تسبيح‌ گوي بودن همه درختان و جمادات كه در قرآن آمده است (و إن من شيء الا يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم). مولانا در اينجا با اعتزاليان درمي‌آويزد كه چرا اين آيه را از معناي ظاهرش مي‌گردانند و مي‌گويند درختان ما را به ياد تسبيح خداوند مي‌اندازند:

پس چو از تسبيح يادت مي‌دهد         آن دلالـت هـــمچو گفتن مـي‌بود

مولوي به عوض مي‌گويد گوش خود را عوض كنيد تا:

فاش تسبيح جـمادات آيــدت             وســوســه تأويــل‌ها نــرُبـايــدت

مهم‌تر از اين، آنكه آدميان به تناسب گوش و چشمي كه پيدا مي‌كنند خطابات قرآن را ديگرگونه فهم مي‌كنند. به عبارت ديگر، به گمان مولانا، كسي كه تا امروز مخاطب خطابي بوده است،‌ مي‌تواند كه پس از آن نباشد و بالعكس. گويي درمي‌يابد كه ديگر او را صدا نمي‌زنند يا با او كاري ديگر دارند. اين به معني مواجهه شخصي با كتاب و كلام خدا است و گشودن تمام شخصيت خويش (نه فقط ذهن خود) به روي او. اين نكته به شيواترين بياني در قصه حمزه عموي پيامبر آمده است كه در جواني زره مي‌پوشيد و در پيري و پس از مسلمان شدن، در جنگ‌ها بي‌زره‌ حاضر مي‌شد. به او گفتند:

تا جوان بودي و زفت و سخت زه          مي نرفتي جانب صفّ بي‌زره
چون شدي پير و نحيف و منــحني       پرده‌هاي لاابالي مـــي‌زنـــي؟

حمزه در پاسخ گفت (و اين به حقيقت مولانا است كه اين پاسخ را در دهان حمزه مي‌نهد) آن روز مخاطب خطاب «وَلاتُلْقُوا بأَيْديكُمْ الي التَّهْلُكَه» بودم و امروز خطاب «سارعوا» مي‌شنوم. چرا كه آن روز مرگ را هلاكت مي‌ديدم و امروز عين زندگي و سعادت:

هركه مردن پيش جانش تهلكه است          نهي لاتلــقـوا بگيرد او به دسـت
وانكه مــردن پيش او شد فتـح بــاب            «سارعوا» آيد مر او را در خطاب

و اما نسبت چهارم، منزلتي است كه كتاب مثنوي در چشم مولانا دارد. وي به صراحت و بدون پرده‌پوشي كتاب خود را با قرآن قابل مقايسه مي‌داند و هم از لحاظ تأثير و هم از لحاظ تنزيل مشابهت‌هايي ميان مثنوي و قرآن مشاهده مي‌كند. از يك طرف وقتي منتقدان و طاعنان در مثنوي طعن مي‌زدند كه سخنان فيلسوفانه و عارفانه بلندي ندارد و جز قصه‌هايي نيست كه «كودكان خرد فهمش مي‌كنند»، مولوي در جواب مي‌گفت عين اين اعتراض را بر قرآن هم وارد كردند و آن را «اساطيرالاولين» شمردند كه چيزي نمي‌گويد جز «ذكر يوسف ذكر زلف پر خَمَش / ذكر يعقوب و زليخا و غمش» ... ولي مي‌بينيم كه قرآن مانده است و آنان رفته‌اند:

تا قــيامــت مــي‌زند قــرآن ندا            كاي گروهي جهل را گشته خدا
مــرمــرا افــسانه مـي‌پـنــداشتيد       تخــم طعن و كــافري مي‌كاشتيد
خود بديد اي كه طعنه مي‌زديت          كه شــما فانــيّ و افــسانه بُــديت

و مثنوي را هم قياس از قرآن مي‌گيرد كه ماندگار خواهد بود و طعن طاعنان در آن اثري نخواهد كرد. حتي لحن مولانا هم در اين‌جا و در جواب اين منكران، درشت مي‌شود همچون قرآن كه در باب منكران مي‌گفت: كَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتُنْفِرَه فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَه (چون خراني كه از شير مي‌گريزند)، مولانا هم مي‌گويد:

اي سگ طاعن تو عـوعـو مـــي‌كني      طعن قرآن را برون‌شو مي‌كني؟
اين نه آن شيرست كز وي جاي ‌بري     يا ز پنــجـه قـهر او ايــمان بري

از طرف ديگر، سرودن مثنوي را به نوعي «جذبه الهامي» و «تقاضاي غيبي» منسوب مي‌كند كه گويي در حالت بي‌خودي و انجذاب ابيات مثنوي را بر دل و زبان وي مي‌نشاند:

لب ببندم هر دمي زين سان ســـخن        توبه آرم هر دمي صــــد بــار مــن
كاين سخن را بعد ازين مدفون كنم           آن كشنده مي‌كشد من چون كنم؟
چونكه خامــش مي‌كنم من از رَشَد          او به صد نوعم به گفتن مي‌كـــشـد
اي تقاضاگر درون همچون جنيــن             چون تقاضــــا مي‌كني اتمــام ايــن
سهــل گــردان ره‌نــما تــوفــيق ده           يا تــقاضــا را بهــــل بر مــا مــنـــه

از اينها عجيب‌تر و عظيم‌تر، ادعاي صريح اوست در مقدمه مثنوي كه اين كتاب «فقه اكبر و شرع ازهر» است كه همچون قرآن هم هدايت مي‌آورد و هم ضلالت،‌ و جز دست پاكان به آن نمي‌رسد و تنزيل من ربّ العالمين، لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه» (ربّ العالمين آن‌را فروفرستاده است و باطل در آن راه ندارد...). در دفتر ششم نيز آورده است كه:

پــس ز نقش لفظ‌‌هاي مــثنوي         صورتي ضال است و هادي معنوي
ور نبي فرمود كاين قرآن ز دل           هادي بعضيّ و بعضي را مضــــلّ

و اما نسبت پاياني و پنجم، جايگاه مثنوي در كل فرهنگ اسلامي است. اگر قرآن را خشيت‌نامه بدانيم آن‌گاه مثنوي طرب‌نامه است. زبان قرآن بيش و پيش از هر چيز زبان حزن و خشيت است و اگر از حبّ و عشق گاهي سخني به ميان مي‌آورد، چندان بسط و تفصيل نمي‌دهد:
مؤمنان آنانند كه چون نام خدا به ميان مي‌آيد «وجلت قلوبهم»، دلشان مي‌لرزد. و قرآن كتابي است كه اگر بر كوه نازل مي‌شد آن‌را از خشيت خدا پاره پاره مي‌كرد (خاشعاً متصدّعا من خشيه الله) و اين خشيت گرچه نوعي «شرم عاشقانه» است، اما شرم‌اش بر عشق‌اش مي‌چربد و خوف‌اش بر انس‌اش غلبه مي‌كند. مثنوي اما دكان وحدت است و اين وحدتي است كه زاده عشق است:

آفــرين بر عــشق كلّ اوســتاد          صد هزاران ذره را داد اتــحــاد
همچو خاك مفترق در رهگذر            يك سبوشان كرد دست كوزه‌گر

اين عشق كه كليد واژه و امّ‌الكتاب مثنوي است هم طرب مي‌آورد هم وحدت، هم ديو را فرشته مي‌كند، هم غم را مي‌زدايد، هم برتر از شريعت مي‌نشيند، هم دليري به عاشق مي‌دهد، هم كرم و سخاوت،‌ هم زبان‌گشاده هم دست گشاده هم روش گشاده، هم خلق حَسَن، هم كام شيرين، هم مي‌ميراند، هم زنده مي‌كند، هم حرص را مي‌برد هم بخل را. و در يك كلام خليفه خدا بر روي زمين است و بلكه چنانكه در ديوان شمس مي‌آورد اين عشق، عين خداست:

دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت             آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد                   در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد           گفت مي‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو               گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است     گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اي جان پدري كن نه كه اين وصف خداست   گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو

بي‌سبب نبود كه در تاريخ فرهنگ اسلامي، تصوف زاهدانه و خائفانه مقدم بر تصوف عاشقانه پديد آمد و ابوحامد غزالي پيش از مولوي پا به عرصه فرهنگ نهاد و مولانا تنها با عبور از خوف و زهد وي بود كه به عشق رسيد. ولذا شايد به درستي و درشتي بتوان مدعي شد كه مثنوي حقيقت مجمل و مظلومي را از اهمال و اجمال رهانيد و چندان در آن دميد و بدان فربهي بخشيد كه خود جان بخش و ايمان‌ساز شد. و آن حقيقت، عشق بود. وي در كنار خشيت‌نامه قرآن، عشق‌نامه مثنوي و در برابر حزن مؤمنانه و خوف عابدانه، طرب عاشقانه را نهاد، و مرغ ملكوتي دين را كه با يك بال مي‌پريد، به دو بال آراست تا طيرانش موزون و محزون و طربناك شود.
او پيامبر عشق بود و دين او دين عشق، كه از ديگر ملت‌ها جدا بود و كتابش مثنوي. او به جاي بندگي، عاشقي را نهاد، و معشوق را هم‌ راز ديد هم ناز. و فتوت را برتر از شريعت نشاند:

كه فتوت بخشش بي‌علت اســت        پاكــبازي خـارج هر مــلت اســت
بندگي و سلطــنـت مــعلوم شــد        زين دو پــرده عــاشـقي مكتوم شد
ملت عشق از همه دين‌ها جداست     عاشقان را ملت و مذهب خداسـت

او همان پيامبر عشق و طرب بود كه در نيمه شب حزن رسيد:

اين نيمه شبان كيست چو مهتاب رسيده   پيغمبر عشق است و ز محراب رسيده اين كيست چنين ولوله در شهر فكــنده     در خرمن درويش چو سيلاب رسيده   يـك دســته كليدست به زيــر بغل عشق     از بـــــهـر گشائيدن ابواب رســيده؟
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:31  توسط بیژن آزاد  | 

هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم

نوشین شاهرخی

ماشاالله آجودانی مورخ و ادیب خوش‌فکری است. ادیبی که تاریخ معاصر را بخوبی می‌شناسد و بنابراین اثر ادبی را نه‌تنها از درون متن، بلکه از لابلای ورق‌های تاریخ نیز بازمی‌نگرد و زمینه‌های آفرینش یک اثر ادبی‌ـ‌هنری را نه ‌تنها در خود اثر، بلکه در نویسنده‌ای که از تاریخ و فرهنگ خود تأثیر پذیرفته، نیز می‌پژوهد. کتاب "مشروطه‌ی ایرانی"* وی یکی از پربارترین کتاب‌های تاریخی درباره‌ی انقلاب مشروطه، پیش‌زمینه‌ها و پی‌آمدهای آن است.

هدایت نویسنده‌ای چندلایه بود که تاریخ، ادیان و اسطوره‌های ایران باستان و تا حدودی هند را بخوبی می‌شناخت و نیز با تسلطی که بر زبان فرانسه داشت، به مدرن‌ترین آثار ادبی جهان معاصر خود دسترسی داشت. خیامِ ایرانی و کافکای چک به روحیات نازک و ژرف او نزدیکی داشتند و او بسیاری دیگر از نویسندگان کهن و معاصر را می‌شناخت و از آنان تأثیر پذیرفته بود که ما نه از گستره‌ی شناخت دقیق او آگاهیم و نه از تأثیری که هر یک بر ذهن نویسنده‌ی بوف کور در سن ۳۳ سالگی گذاشته بودند.

همانگونه که دکتر آجودانی در اثر جدید خود هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم** بررسی کرده‌اند، در دوره‌ی تاریخی‌ای که هدایت می‌زیست، بسیاری از روشنفکران آرمان مطلق خود را در ایران باستان می‌جستند و بسیاری از عقب‌ماندگی‌ها و نارسایی‌های فرهنگی ـ سیاسی ـ اجتماعی را از مذهب اسلام و به ویژه سلطه‌ی اعراب دانسته و در آرمان و آرزوی بازگشت به ایران باستان، فرهنگ اسلامی ـ عربی را تحقیر می‌کردند، تا جایی که آخوندزاده بر این نظر بود که باید خط فارسی را نیز که ارثیه‌ای از خط عربی است به خط لاتین تغییر داد تا بنیاد فرهنگ اسلامی ـ عربی را از ریشه برانداخت.***

طبیعی است که هدایت نیز در همین اندیشه‌های روشنفکری زمان خود سیر می‌کرد و با تحقیر نژاد عرب و دین اسلام و روی آوردن به ترجمه‌ی متون فارسی میانه به فارسی نو بر جایگاه و شوکت گذشته حسرت می‌خورد. بی‌آنکه برخلاف همفکران هم دوره‌ی خود به احیاء بهشت پاک و اثیری گذشته‌ی ایران باستان امیدی بسته باشد.

"ناسیونالیسم هدایت محصور در گذشته بود، بی‌آنکه امیدی به آینده داشته باشد. حال آنکه ناسیونالیسم عصر مشروطه‌خواهی با همه یأس‌ها و دل‌زدگی‌هایی که از وضعیت موجود داشت و با همه شیفتگی‌اش به ایران کُهَن و گذشته تاریخی آن، عملا ناسیونالیسمی بود رو به آینده، بدین معنی که همچنان به قدرت ملت ایران برای دستیابی مجدد به افتخارات گذشته و احیاء ایرانِ مقتدر و ایجاد یک حکومت ملی مستقل امیدوار بود. اما آنچه که در ناسیونالیسم هدایت اهمیت داشت عمدتاً شیفتگی محض و «نوستالژی» شگفت او بود نسبت به عظمت گذشته باستانی و نسبت به پاکی عناصر فرهنگ ایران قدیم. او امیدی به آینده نداشت و بر تباهی تاریخی شکوه و عظمنتی که عاشقانه به آن عشق می‌ورزید و احیای آن امکان‌پذیر نبود، با یأس فلسفی و سیاسی می‌نگریست." (هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم، ص ۵۲ و۵۳)

دکتر آجودانی افکار ناسیونالیستی بزرگ‌ترین نویسنده‌ی قرن ایران را می‌کاود و افکار نژادپرستانه‌ی او را به بهترین وجهی در داستان "طلب آمرزش" که به تحقیر عرب‌ها در مقابل ایرانی‌ها به عنوان "نژادگان سپید دین و آیینی" می‌پردازد، به چالش می‌گیرد. داستانی که به سبب جبهه‌گیری ایدئولوژیک نژادپرستانه‌ی هدایت از ارزش ادبی تهی است و در کنکاش این اثر دکتر آجودانی به روشنی نشان می‌دهد که چگونه ایدئولوژی از نویسنده‌ی خوش‌قلم و زبردستی چون هدایت، گاه نویسنده‌ای به غایت یک‌سویه، یک‌بعدی و شعاری می‌سازد که بازتاب آن در داستان غیرهنری‌ای چون "طلب‌ آمرزش" به روشنی محسوس است.

وی همچنین نشان می‌دهد که هدایت چگونه کودک زمانه‌ی خود بود. اگر در شیوه‌ی داستان‌نویسی این‌چنین نوآور بود که اثرش مدرن‌ترین و باارزش‌ترین رمان قرن ایران شناخته می‌شود، اما ابرمردی اسطوره‌ای نیست که بری از زمان خود، اندیشه‌ی ناسیونالیستی و ضدعرب روشنفکران زمانه‌ی خود را پشت سر بگذارد، بلکه اندیشه‌ی زمانه در آثار وی نیز تنیده است.

همچنان که از نام کتاب برمی‌آید، مؤلف به آثار هدایت و بویژه بوف کور و نیز اندیشه‌ی ناسیونالیستی زمانه‌ی آفرینش بوف کور پرداخته است. هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم شامل دوفصل است. فصل نخست به ناسیونالیسم و تجدد می‌پردازد. در فصل دوم بوف کور با آثار دیگر هدایت مقایسه می‌شود. کتاب دارای سه پیوست نیز است. در پیوست‌ها فشرده‌ای از روایت توپ مرواری و نیز ساختار آن ارائه گشته است، همراه با بخش‌هایی از صد خطابه‌ی میرزا آقاخان کرمانی.

در فصل نخست مؤلف به ناسیونالیسم روشنفکران عصر مشروطه‌ می‌پردازد که عرب‌ستیزی، پرستش نژاد ایرانی، ضدّیت با یهودیان و اسلام، ستایش ایران باستان و ایران عصر ساسانی و آیین زردشتی، بی‌اعتقادی به دین و مذهب از جمله ویژگی‌های روشنفکران این دوره است. (بنگرید به: ص۵۳) و به آثار مطرح دیگر روشنفکران هم‌دوره‌ی هدایت می‌پردازد و سنت و تجدد و ناسیونالیسم را با بوف کور به عنوان رمان مدرن ایرانی مقایسه می‌کند و در این رابطه نه‌تنها بوف کور را با دیگر آثار هدایت، بلکه با آثار و اندیشه‌ی نویسندگان و روشنفکران دوره‌ی مشروطه و میراث‌بران آن دوره می‌سنجد و در این سنجش خواننده را بیش از پیش با جنبش‌های ادبی ـ فرهنگی اواخر دوره‌ی سلطنت قاجار و اوایل دوره‌ی پهلوی‌ها آشنا می‌سازد. داستان‌هایی که از آنها بسیار شنیده‌ایم، اما هیچگاه مورد نقد و بررسی قرار نگرفته‌اند.**** در این میان دکتر آجودانی بویژه به آثاری چون سه مکتوب اثر میرزا آقاخان کرمانی و افکار عارف قزوینی و میرزاده عشقی می‌پردازد.

در نقد دکتر آجودانی "روایت اول بوف کور به گذشته باستانی و روایت دوم بوف کور به ایران اسلامی تعلق دارد."
دکتر آجودانی در مقایسه‌ی بوف کور با "پروین دختر ساسانی" تصویر دیگری از لکاته‌ی بوف کور بدست می‌دهد. تصویری آرمانی از دختری ساسانی که در دوره‌ی اسلامی به "لکاته" استحاله می‌یابد. (بنگرید به: ص ۷۷ـ ۷۸) "ساختار دوبُنی و دوپاره‌ای زمان در بوف کور براساس همان مفهومِ دوبُنی سیاسی و تاریخی از زمان شکل گرفته است. همانگونه که در متن کتاب توضیح داده‌ام، روایت اولِ بوف کور به گذشته باستانی و روایت دوم بوف کور به ایرانِ اسلامی تعلق دارد. بین این ساختارِ زمان در بوف کور و آن ساختارِ زمان در تاریخ اندیشه سیاسی در تجدد ایران، گفتگویی روشن و آشکار در میان است." (ص۳۲)

بدین گونه مؤلف کتاب، بوف کور را در ارتباط با "فرهنگ تاریخی عصر" بازمی‌خواند و مفهوم زمان را در دو بخش رمان با نگاهی دیگر بازمی‌گشاید.

دکتر آجودانی تأکید می‌ورزد که تفسیر وی یکی از تفسیرهای متفاوتی است که درباره‌ی بوف کور مطرح شده است و ارزیابی و نظر و تفسیر خود را نه آخرین و بهترین، بلکه تفسیری در کنار دیگر تفاسیر از این شاهکار داستان‌نویسی قرن ایران قرار می‌دهد و ویژگی شاهکار را نیز در همین تن درندادن به یک تفسیر ارزیابی می‌کند. (بنگرید به: ص۱۳ ـ۱۴)

جدا از شیوه‌ی ارائه‌ی نظر مؤلف که فروتنانه و بااحترام به تفاسیر دیگر مطرح می‌شود، چیز دیگری نیز نه‌تنها در این کتاب، بلکه در دیگر آثار دکتر آجودانی عجیب به چشم می‌آید و آن نثر شیوا، زیبا و پرکشش مؤلف است. کتاب‌های وی باآنکه کتاب‌های پژوهشی‌ای هستند که به مقولات ادبی و تاریخی می‌پردازند، اما به سادگی بیان شده‌اند و نثری پرکشش و روان به مانند رمان دارند که باید به چنین هنر جذاب و ساده‌‌نویسی در نگارش مقولات سنگین دست مریزاد گفت.

----------------
پانوشت‌ها:
*آجودانی، ماشاالله، مشروطه ایرانی و پیش‌زمینه‌های نظریه «ولایت فقیه»، انتشارات فصل کتاب ۱۳۷۶.
** آجودانی، ماشاءالله، هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم، لندن: فصل کتاب/۱۳۸۵. شمارگان داده شده در متن بالا از این منبع نقل شده است.
***بنگرید به: کرمانی، میرزا آقاخان، مکتوب شاهزاده کمال‌الدوله به شاهزاده جلال‌الدوله (سه مکتوب)، به کوشش بهرام چوبینه، مهر ۱۳۷۰، انتشارات مرد امروز، صص۲۶۰ـ ۲۷۱
****چندان هم نمی‌توان انتظار نقد و بررسی از داستان‌های آغاز دوره‌ی مدرن داستان‌نویسی ایران داشت، هنگامی که منتقدان ادبی ایران از تعداد انگشتان دو دست فراتر نمی‌روند و هنوز حتی مفهوم روشنی از نقد ادبی، به عنوان یک رشته‌ی تخصصی که ارزش‌های ادبی ـ هنری اثر را بازمی‌تاباند و ساختار اثر را مورد کنکاش قرار می‌دهد، در ایران امروز نیز جا نیافتاده است. همین فقدان نقد ادبی سبب گشته است تا آثار با ارزش شناخته نشوند و خواننده‌ای که تشنه‌ی آثار باارزش هنری است، سرخورده از انبوه آثار فاقد ارزش هنری، از خواندن رمان ایرانی چشم بپوشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:49  توسط بیژن آزاد  | 

رویا فتح‌اله زاده

زنانگی در اندیشه نیچه، فوکو و دریدا

 

 

 

نوشته حاضر می‌کوشد، شمه‌ای از یاری اندیشه‌های فردریش نیچه، میشل فوکو و ژاک دریدا را در حوزه زنان نشان دهد. تاکنون نیچه فیلسوفی ضد زن معرفی شده اما از زاویه‌ای دیگر می‌توان او را یاریگر اندیشه در محور زنان دانست. وی با توجه نهادن به فرهنگ دیونیزی و به تبع موسیقی، رقص، تردید در معنا، و استعاره که همه به نوعی ویژگی تاریخی زن محسوب می‌شوند کمک شایانی به ایجاد متن زنانه داشته است.  نیچه دیونیزوس – خدای رقص و سرمستی و مظهر بی‌خودی و نا‌آگاهی- را در مقابل آپولون ایزد خرد و خودآگاهی و نظم زنده می‌کند و باروری فرهنگ یونان را همزیستی این دو با هم می‌داند. محمد ضیمران در کتاب نیچه بعد از هایدگر و دلوز اشاره به مترادف بودن زن با دیونیزوس و مرد با آپولون دارد که گذرا است.  

پس از نیچه فوکو متاثر از او بحث موجودات حاشیه‌ای را بیان می‌کند. موجوداتی که درقفس خردگرایی زندانی‌اند (سیاه، برده، دیوانه و زن)‌. فوکو نیز به گونه‌ای فرهنگ را بدون وجود این موجودات کامل نمی‌داند.

ژاک دریدا زبانشناس و فیلسوف با نظام تقابل‌های دوتایی زبان به بررسی منشا برتری یک قطب بر قطب دیگر می‌پردازد. بنابراین آن چه این سه را به هم پیوند می‌دهد دغدغه آنها درباره موجود دیگر بوده است که زنان عضوی از این گروه‌اند.

فردریش نیچه، بحث جالبی درباره تفوق فرهنگ آپولونی بر دیونیزوسی دارد، به باور او در یونان باستان آمیزش این دو فرهنگ خلاقیت به بارمی‌آورد، اما امروزه با فراموشی دیونیزوس نوعی نقص در حیات انسان‌ها دیده می‌شود کار او زنده کردن دیونیزوس و قرار دادن آن در کنار آپولون برای شکوفایی فرهنگ بشری است. آپولون ایزد روشنایی است و تیرگی‌ها را روشنی می‌بخشد و دیونیزوس ایزد مستی است که وجودمان را آکنده از شور و مستی می‌کند و نمودی از هستی ناپایدار و تقدیرگرای انسان است. نیچه پیوند آپولون و دیونیزوس را پیوند دو جنس مخالف می‌شمارد، همان طور که محصول برخورد  زن و مرد باروری و زایایی است آمیزش دو ایزد باروری و شکوفایی فرهنگ یونان را موجب می‌شود.1

بنابراین آن جا که خردمندی و احساسات گرایی به ترتیب ویژگی تاریخی مرد و زن شمرده می‌شود نیچه با روی کارآوردن دیونیزوس در برابر آپولون ویژگی‌هایی که توسط خردگرایی حقیر محسوب می‌شد و همین ویژگی‌ها برای فرودست کردن اقلیت فرهنگی  به کار می‌رفت،  به اندیشه زنانه اهمیت داده است.

به باور او با چیرگی  فرهنگ آپولونی نظم، خودآگاهی و خردمندی بر ناخودآگاهی، بی‌خودی و تردید برتری یافته، که همین دلیل نقص فرهنگ یونانی است. به بیانی می‌توان این موضوع را از دوجنبه دید. الف.صفات آپولونی از ابتدا صفاتی بوده که مرد داشته ب.گروه مسلط بعداز تفوق فرهنگ آپولونی به مروراین صفات را به خود نسبت داده‌اند.

استعاره و دوپهلوگویی متن‌های نیچه نیز از ویژگی‌های منتسب به گفتگو‌های زنانه است که در برابر متن منظم و دارای وحدت معنا قرار می‌گیرد، متنی مرد محور که همیشه حرفش یکی است!

میشل فوکو فیلسوف و جامعه شناس فرانسوی به گونه‌ای دیگر به این موضوع می‌پردازد. به باورش کسانی که در جامعه خردمند نامیده می‌شوند قدرت را نیز در اختیار دارند و آن را بین خود حفظ می‌کنند برای مثال پزشک‌ها با بدخط نویسی مناسبات‌شان را با بیمار و دیگران تثبیت کرده و کسب قدرت می‌کنند. قدرتی که دانش و خرد از چنین روش‌هایی به دست می‌آورد گونه‌های دیگر اندیشیدن از جمله روش کشف و شهودی و... را حقیر دانسته و بهترین روش رسیدن به حقیقت را روش تجربی می‌داند. فوکو در تاریخ جنون و بعد‌ها به طور مستقیم در کتاب تاریخ روابط جنسی به تحلیل مفهوم دیگر‌بودگی می‌پردازد. اما بحث دیگری‌ها که زن نیز از آن گروه است از کتاب تاریخ جنون شروع می‌شود.

وی در این کتاب به ارتباط خرد و جنون در دوره‌های مختلف اشاره دارد و این که چگونه خرد در دوره استیلای سوژه محوری خود را در برابر جنون تثبیت و برای اطمینان از پیروزی، رقیبش را از معرض دید دور نگه داشته و زندانی می‌کند. جمله داستایوسکی در ابتدای کتاب تاریخ جنون مطلب را روشن‌تر می‌کند.  برای اینکه از عقل سلیم خود مطمئن شویم راه چاره آن نیست که همسایه‌مان را زندانی کنیم. 2

او قفس آهنین وبر که انواعی از موجودات و مفاهیم به حاشیه رانده شده توسط تعاریف     خردگرایی پشت میله‌هایش زندانی‌اند را متصور است. در این قفس زن به همراه دیوانه، سیاه، برده اسیرمانده. 3

مناسبات دانش و جنون مانند فرهنگ آپولونی و دیونیزی نمایانگر ویژگی مردانه و زنانه است. فوکو قدرت را در رابطه با قطب مقابلش تعریف می‌کند و آن را «عملی در برابر اعمال احتمالی یا واقعی، آنی یا کنونی می‌داند. پس در برابر آن قطبی جز انفعال نیست اما این قطب و دیگری باید تا انتها به عنوان سوژه عمل بازشناخته شود و باقی بماند و در برابر قدرت واکنش نشان دهد».4

حرمسراداری نمونه عینی این موضوع است مرد برای حفظ مقام برتریش رقیب دیرپا را پشت دیوار‌ها پنهان می‌کند،  اما بسیار به وجود او نیازدارد، زیرا با مقاومت اوست که قدرت مرد تثبیت می‌شود.

این قدرت نیرویش را از کجا می‌آورد؟ ژاک دریدا پاسخ این سوال را نظام زبانی و تقابل‌های دوتایی‌اش می‌داند بحث او بسیار نزدیک به آراء نیچه و فوکو است. زیرا او نیز در بحث زبانشناختی‌اش به فرودست و دیگری توجه خاصی دارد و بیان می‌کند که تقابل‌های دوتایی موجود در زبان، هستی/نیستی، خدا/شیطان، ارباب/برده‌، خرد/جنون و مرد/زن با تاکید برتری یکی از قطب‌ها و به حاشیه راندن قطب دیگر معنا می‌یابد.

این نظام زبانی معنایش را از همین تقابل‌ها و نفی یکی توسط دیگری می‌گیرد. به باور او مشکل از نظام‌های اندیشه‌ای است که بر بنیاد یقین مطلق و اصل اولی استوار است. در این تقابل‌ها زن در مقابل مرد نوعی نه‌مرد، کژی و ناهنجاری از الگویش که مرد است محسوب می‌شود. 5

هدف دریدا ساخت شکنی این نظام است و جایی که فوکو کثرت قدرت را طرح می‌کند او هم دلیلی نمی‌بیند مفهومی بر مفهوم دیگر برتر دانسته شود.

ژاک دریدا،  وحدت ارسطویی این نظام را زیر سوال می‌برد و به آن نام نرینه معنا بنیاد می‌دهد. این نظام نرینه معنا بنیاد می‌پندارد می‌تواند دسترسی بلافصل ما را به حقیقت و حضور کامل اشیاء امکان پذیر کند. 6

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت

  1. تاریخ جنون،  میشل فوکو،  مقدمه
  2. نظریهت‌های جامعه شناسی ، جورج ریتزر، صفحه 517
  3. تاریخ اندیشه‌های انسان شناسی،  فکوهی،  صفحه 318
  4. نظریه ادبی، تری ایگلتون،  صفحه 183
  5. همان، صفحه 26

 

 

 

        منابع

 

  1. ایگلتون، تری، نظریه ادبی، عباس مخبر، تهران: مرکز، 1381
  2. ریتزر، جورج، نظریه‌های جامعه شناسی،  محسن ثلاثی،  تهران: علمی 1374
  3. فکوهی، ناصر، تاریخ اندیشه ای انسان شناسی،  تهران: نی،  1381
  4. فوکو، میشل،  تاریخ جنون ، فاصمه ولیانی، تهران: هرمس، 1381

8 شهریور 1386



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:27  توسط بیژن آزاد  | 

پيمان شكن نابكار سراسر كشور را ويران مي سازد

                                                               «مهر يشت »


 




نگاهي ديگر به مهرو ميتراييسم

به مناسبت جشن مهرگان


 





دکتر تورج پارسی



مهر يا ميترا كيست ؟

خدايي پيش از زرتشت كه مورد باور هنديان و ايرانيان بود . خدايي از دوران پنداربافي ، خدايي كه نياز به قرباني داشت .

در سانسكريت : Mitraميترااز ريشه مي Mi به چم يا معناي بستن كه معناي كلي آنچه كه مي پيوندد

در اوستايي Mithra

در پهلوي : mitr

پارسي امروزي Mitra يا mehr

در سانسكريت و اوستايي به معناي پيمان و همبستگي و پيوستگي دو يا چندين نفر.

درزبان پارسي نيز محبت است ودوستي ، آشتي و پيمان .همين واژه در زبان روسي و لهستاني وارد و تبديل به ميرMirشده كه به معناي صلح است ويكي از ساتالايت هاي روسي از همين نام برخوردارست .

مري بويس در تاريخ دين زرتشت رويه ۴۶مي نويسد : واژه ميترا در اوستا به گونه اي آشكار معنايى شبيه قرار داد و توافق را مى دهد . آنگونه توافق كه ميان افراد نوع آدم حاصل مي شود " ا. ميله A.millet با روشنى استدلال كرده كه ميتراى هند_ ايرانى تجسم آن نيرويى است كه در چنين قرار داد و توافق به وديعت گذاشته مى شود "

در مجموع بايد گفت كه مهر خداي پيوستگي و همبستگي تيره هاي آريايي بود و وظيفه ي نگهباني و سرپرستي پيمان را داشت .درمهر يشت ، مهر" داراي چراگاه هاي پهناورست " مالكيت چراگاه هاي پهناور "يادمان و يادآور دوره اي است كه آرياييان گله دار بودند و نظام چوپاني حاكم بر تيره ها بود ، دوره ي گشت از چراگاهي به چراگاهي ديگر. البته در سرزميني كه زمستان پنج ماهه و تابستان هفت ماهه داشت مي بايد به دنبال چراگاه از نقطه سردسير به گرمسيركوچيدو بالعكس ،ناگفته نماند كه اين رابطه ي طبيعي چنين حكم قطعي را پديد مي آورد . دوره ي كوچ نشيني اجباري كه پديده ي نظام چوپاني است نيازمند به يك حساب و كتاب ميان تيره هاست و همين حساب كتاب كه امروزه آنرا برنامه ريزي مي گوييم نيازمند به تعهد و پيمان فرد در برابر گروه و گروه دربرابر گروه است و در اين رابطه مهر يا ميترا كه داراي چراگاه هاي بي شمارست با هزاران چشم از پيمان نگهباني مي كند و دشمن پيمان شكنان است . مردمان از ترس براي مهر قرباني مي كردند . اما آنگاه كه به سرزمين گرمتر كوچيدند و كشاورزي آغاز گشت و توليد كشاورزي كشت و كشت زار و شهر شهر نشيني را آفريد ، از قلمرو خدايان پنداري كاسته شد . آغازگراين دگرگوني آموزش هاي زرتشت است كه در واقع به دوران خدايان پنداري خاتمه داده شد اما در دوره هخامنشي با وجوديكه خود زرتشتي بودند ، دوباره ميترا به شكلي در اوستا جا باز كردالبته با تغييراتي كه آنرا به متن هاي زرتشتي همانند مي ساخت .يشت دهم و روز شانزدهم هر ماه و ماه هفتم سال به نام مهر است . مهر ديگر خدا به شمار نيامد . مرور زمان نه تنها از حالت مذهبي مهر كاست بلكه مي توان گفت كه آن را در سايه قرارداد به طوريكه آغاز فصل شد و به پديده ي چوپاني / كشاورزي تبديل گشت .جشن يادماني او برابر شدبا يكي شدن روزمهر و ماه مهر و پيروزي فريدون بر ضحاك يا بيوراسپ _ بنا بر گزارش فردوسي در شاهنامه و بيروني در التفهيم وگرديزى در تاريخ گرديزي _ واينچنين به آن معنايي ديگر بخشيد ، معنايي كه رنگ و لعاب مذهبيش زدوده شده ورنگ و جلايي ديگر يافته بود. اگر امروز آنرا جشن مي گيريم به خاطر اين ويژگي است كه در واقع اين ديگر ميتراي نظام چوپاني زندگي مشترك هنديان و اقوام ايراني نيست . اما مهر با ويژگى نگهبانى پيمان كه شناسنامه ي چندين هزار ساله ي اوست ، امري ماندگارست در فرهنگ ما به همين دليل مي بايد گام به گام در تاريخ مراسم آيىنى اش را گرامى داشت و به فرزندان آموخت . بنا به گزارش هردوت از دوره ي هخامنشيان نام مهر بر نوزدان گذاشته مي شد. در همين گزارش آمده است كه ايرانيان تولد خود را جشن مي گيرند وآنرا همچون مراسم اروسي با ارج و منزلت برپا مي كنند . امروزه نام هاي مهرداد ، مهرشاد ، مهر نوش ، مهربانو ، ميترا ميترادات و مانند اينها يادماني است از دوردست تاريخ ايران زمين .

ارج پيمان در فرهنگ انساني

عصر ما نه عصر خدايان پنداري است و نه زير نظام چوپاني نان فراهم مي آوريم اما نياز مي بيند با خرد امروزي به آناتومي پيمان و نگهداشت آن بپردازد پيمان و ارج و نگهداشت آن در واقع در گروه راستي است . اگر آدمي در گزينش راستي يا دروج ، دروج را برگزيده باشد ، چگونه مي توان از اوي كژ كردار و دروج گفتار انتظار آن داشت كه پايبند به پيمان باشد . كسي مي تواندبه اين اصل وفادار باشد كه گوهر راستين را برگزيده باشد .اعتبار و احترام به نفس پيمان ، امري است در قلمرو نيك پنداران . اينانند كه حتا نبايد" پيماني را كه با يك دروغ پرست بسته اند " بگسلند ، چراكه پيمان به نفس خود از اعتباري همه سو برخوردارست . همه سو نگري گامي است فراسوي كمال كه در خور خردمندان نيكجوست .گزينش گوهر راستين ، جان و جسم را به پاكي وخرد آراستن است و در پي آن مسئوليتي بس بزرگ به گردن گرفتن ، كه از آن گريزي نيست . براي دريافت اين همه سو نگري و عظمت فكري بار ديگر بند دوم مهر يشت را مرور كنيم ، آنجا كه اهورامزدا مي گويد :

اي سپيتمان ،

مبادا پيمان بشكني ،

نه پيماني را كه با يك دروغ پرست بسته ا ي ،

نه پيماني را كه با يك راستي پرست بسته ا ي ،

چه هردو پيمان است ،

خواه با دروغ پرست ،

خواه با راستي پرست .

مهر مترادف است با پيمان ، اگر مهر را عيني تر كرده و پوششي زميني به آن بدهيم ، تداوم هستي و گسترش نيكي محض را در آن جلوه گر خواهيم يافت . مهرجلوه اي است از پيمان انسان با انسان ، پيمان انسان با محيط اجتماعي و طبيعي ، دريك ژرف نگري انسان به مثابه مهر ، پرچمدار و نگهبان هستي خواهد بود . البته انساني كه گوهر راستين را برگزيده باشد .بنابر چه آمد " پاي بندي به پيمان " آن چنان اصل مسلم و آشكاري است كه مترادف مي شود با " آباد ي " و " پيمان شكني " با " ويراني و ظلمت " مترادف مي گردد .

" ا ي سپيتمان

پيمان شكن نابكار سراسر كشور را ويران مي سازد " مهر يشت

پيمان شكني ، ويراني است ، خدشه در تدا وم هستي است . ضديت بنيا دين با گوهر راستين است . آب را آلوده ساختن و گندم سبز بريدن است . پيمان شكني در معناي عام گناه است . اين معنا را در راستاي فرهنگ و ادب ايران زمين پيگير شويم :

خداوند شاهنامه گويد :

چو " پيمان شكن " باشي و تيز مغز

نيايد زدست تو يك كار نغز

سعدي شيراز گويد :

در ازل بود كه پيمان محبت بستند

نشكند مرد اگرش سربرود پيمان را

حافظ هميشه معاصر ، نه تنها پيمان شكني نمي كند ، بلكه بنابه سپارش پير پيمان شكنش مى گويد:

"پير پيمان شكن " من كه روانش خوش باد

گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان

فايزشاعر دلسوخته ي دشتستان گويد :

رخ تو دلبرا مانند ماهه

رخ من از غمت چون برگ كاهه

به فايز عهد ياري بسته بودي

مگر نه عهد بشكستن گناهه

قول مردانه دادن بي گمان در همين راستا رواج يافته است هرچند كه مي نويسند در جمع مهريان زنان را نمي پذ يرفتنداما نكته اي را اين قلم در اينجا عنوان مي كند ، كه مرد تنهامفهوم جنس مذكر راندارد ، بلكه واژه ي مرد پيوندي دارد با نام گيومرتن كه نخستين آدم يا انسان قلمداد مي شود. پس قول مردانه درواقع پيمان انساني يا قول و قرار انساني است در نتيجه قول مردانه بيان يك تعهد انساني است كه شكستن آن به گفته ي فايز گناه يا به زبان سعدي "به آنكه سر برود اما پيمان نرود ". در آيين ميتراحلقه نشان پيمان و اتحاد و هبستگي بود . چون پيماني بسته مي شد حلقه اي رد و بدل مي گرديد . نشان حلقه از ايران به اروپا رفت و كم كم نشانواره اي براي پيمان زناشويي گشت . به مهرسوگند ياد مي شد و حتا در ميان عياران چنين سوگندي رايج بود . نمونه اي از اين سوگند از كتاب سمك عيار نوشته ي فرامرز خداداد ارجاني يا ارگاني _ارگان يا بهبهان كنوني _ كه در اواخر دوره ي سلجوقي نوشته شد ه و با كوشش و بررسي استاد زنده ياد پرويز ناتل خانلري به چاپ رسيده آورده مي شود :آتشك خرم شد و در دست و پاي سمك افتاد و گفت : بنده ام ، تو چه مي فرمايي ؟ سوگند خورد به يزدان دادار كردگار ، به نور و نار " آتش " و مهر و به نان و نمك مردان و صحبت جوانمردان كه آتشك غدر نكند و به خيانت نينديشد . بي دليل نيست كه بيروني در آثار باقيه درباره ى جشن مهرگان يا جشن پيمان و پيماندارى مي نويسد : و اين عيد مانند اعياد ديگر براي عموم مردمست و تفسير آن دوستي جان است

مري بويس به نقل از كتزياس پزشك دربار هخامنشي درباره ي جشن دوستى جان مي نويسد : اين تنها مـــــوقع سال است كـــه شاهــــــان پارس مي توانند و حق دارند تا مي توانند شراب بنوشند .

نيك مى دانيم كه سرزمين ما سرزمين جشن ها بود ، سرزمين كار و شركت در آبادانى جهان آنچنان كه از در گذشت عزيزان مويه نمي كردند و كار را نسخه ي درد مي دانستند . كار نشانه ي يك رابطه ي درست با طبيعت و زمين مادر است . كار شادي آفرين است ، كار درفراز نشىب هاى تاريخ به انسان معنا داد به همين دليل در راستاي سال ۷۳ جشن داشتيم و چون سال نيز به دو فصل بخش مي شد ، زمستان بزرگ و تابستان بزرگ _ شايان نگرش است كه در سويد هم درگذشته سال به دو بخش تقسيم مي شده است به نوشته ي آيين يلدا در فرهنگ گذشته ي سويد ازهمين قلم رجوع كنيد _ مهرگان و نوروز از مهمترين جشن هاي آغازين به شمار مي آمدند و هردو داراي آيين ويژه خود بودند . از اعتبار اين دو جشن همگاني همين بس كه دانشمندي چون بيروني در گاه جشن هاي نوروزي و مهرگاني كارهاي پژوهشي خود را تعطيل مي كرد . شهرزوري در باره بيــــروني مي نويسد : دست و چشم و فكر او هيچگاه از عمل باز نماند ، مگر به روزنوروز و مهرگان و يا براي تهيه احتياجات معاش "

تا دايم است جنبش گردون و آفتاب تا واجب است گردش نوروز و مهرگان

" مسعود سعد سلمان "

ويژگي هاي مهرگاني :

از آنجايى كه زمستان هفت ماهه با پاييز و مهرگان مي آغازيد داراي ويژگى هايى است كه عبارتند از :

نقطه ي آغازين فصل بوده

پيروزي حماسي كاوه بوده ، نام فريدون بر پيشاني داشته وباپرچم برافراشته ي كاوه ي آهنگرآذين يافته بوده است

نشانواره ى پيمان و نگهباني از پيمان بوده كه يكى از برجست ترين نقطه هاى عطف تاريخ و فرهنگ بشرى است .

جشن خرمن ، جشن دهقان ، پيوند اروسى ، خوان و موسيقي مهرگانى نيز از ويژگى هاى جشن دوستى جان است كه به بررسى آن مي پردازيم :

مهرگان روز برگزاري جشن خرمن است .

بررسى سه گزارش از برنامه ي برگزاري جشن خرمن نشان مي دهد كه آيين كهن همچنان جسته و گريخته در روستاها و شهرها به عمر خود ادامه مي دهد نخستين گزارش از شهرستان بهبهان است :

خوشه ها ي گندم و جو كه شيره مي گرفتند ، چشمان بازياران نگران چشم شور رهگذران بـــــــــود تا آنگاه كه داس بي امان بر كمرگاه ساقه هاي زرد و بلند جو و گندم قرار مي گرفت . اگربراي رهگذري بافه روي دست مي گرفتند ، رهگذر بايد به حرمت بافه دهشي نمايد . مراسم خرمن كوبي چه در خانه و چه در كشتگاه توام باشادي و سپاسگزاري سرانجام مي يافت . خرمن كوبي در خانه شركت كنندكاني داشت كه بيشتر پسران و دختران جوان بودند .آنها با صداي دايره و تبنك بر روي بافه هابه پايكوبي مي پردازختند تا گندم رااز كـــاه جد اكرده و همكاري خود را در گروه نشان دهند .

مراسم جشن خرمن كه در واقع پس از پايان كار درو و خــــــرمن كوبي آغاز مي شد معمـــــولا دركنا ررودخانه برگزارمي شد ، تا از اناهيتا مادر آبها نيز نيايش و سپاسي شود ، شايد بشود گفت اين جشن به پاس و ستايش از ايزد مهر و ايزد آب است .

جشن خرمن مهرگان در سايت تاريخي گوهرتپه شهرستان بهشهر برگزار ميشود.محمد عظيمي ـ مسؤول فرهنگي و هنري همايش و مدير انجمن دوستداران ميراث هوتو ـ هدف از برپايي اين مراسم را شکرگزاري به درگاه ايزدي مي داند و مى گويد : در آيين زرتشت، مردمان کار و زراعت به شکرانهي برداشت محصول و آرامش از سيرماني خانواده تا سال زراعي ديگر، جشني برپا ميكردند و سفرهي برکت خود را بر دشت ميگستراندند. جشني که همزمان با چينش دستههاي پربرکت گندم و شالي و آغاز خرمن برپا ميشد و مهر را در روز مهرگان ميپراکند. مهرگان از مهمترين جشنهاي باستاني، اسطوره ا ي و فصلي محسوب ميشود كه در گذر ايام، اهميت خود را از دست نداده و گويي حيات خود را از کشت و کشاورزي وام گرفته است. اين آيين در مازندران و در روستاهاي دور و بنههاي کوهستاني البرز در ميان گالشها و کوهنشينان در لاريجان و رويان برگزار ميشده است. در سالهاي اخير، اين جشن در روستاها و حاشيهي شهرها نيز انجام ميشود. با توجه به شرايط اقليمي مازندران و کشت برنج که محصول پايه محسوب ميشود، بايد از سنتي ديرپا و پابرجا ياد کرد که با جشن مهرگان قرابتي مستحکم دارد. جشن مهرگان توزيع مهر و دوستي در ميان مردماني است که درکنار يكديگر، برکت زمين را درو کردهاند و با شکرگزاري به آستان احديت و استراحت زمستاني، چشم انتظار نوروز پربهار و زيبايي کار و تلاش ميشوند.اجراي موسيقي مازندراني، شعر طبري و مسابقههاي مختلف ورزشي بومي مانند كشتي چوغه از جملهي برنامههاي اين مراسم هستند.

مهرگان در کردستان

" آغاز پاییز کردی در مناطق عشایری ایران "گوران" و "قلخانی" و کوهپایه های "دالاهو" با جشن خرمن و برداشت محصول همراه است و بزرگترین جشن تقویم زندگی عشایری آنجاست. گفته اند که جشن مهرگان در کردستان،در دهکده "جاماز" رو به دشت سینه بازی در دامنه دلاهو برگزار می شود. زنان و مردان زحمتکش کرد دست در دست هم به پایکوبی می پردازند. در ایام این جشن، پرچم های سبز و سفید و سیاه بر فراز صخره ای بر افراشته می شود. بیرقهایی که راهنمای میهمانان به "قدمگاه" است. راه طولانی باید پیموده شود تا به "میعادگاه" برسند. تپه ها و دشتهای وسیع کردستان، حالا مملو از رنگ می شود، زنان،مردان و دختران،دسته دسته با لباسهای رنگی کردی و کوله بارهایی بسته بر پشت چهارپایان به سوی "میعادگاه" روانه می شوند. حالا این آسمان صاف و بلند کوهستان است که با صدای ساز و دهل، خدا را میزبان می شود.خلق را میزبان می شود... زنان، دیگها را بر اجاقها بار گذاشته اند.. آنها روی ساج های آهنی نان می پزند،جوانان اسب می تازند و مردان و زنانی هم دست ها در هم حلقه کرده و با ساز و دهل به پایکوبی و رقص مشغولند. عناصری، از بازار مکاره ای که در این روز برگزار می شود می گوید.« ... پای هر درخت،در شکاف هر صخره،دکانی است.عجیب اینکه معاملات بر اساس "پول" نیست و پول زیاد دست به دست نمی گردد. وقتی معامله انجام شد،می بینیم که به جای پول، جنس است که رد و بدل می شود.یک روسری به ازاء یک کاسه گندم،خرما در برابر یک کیل جو و...»آنگونه که محققان اشاره کرده اند در بسیاری دیگر از نقاط ایران از جمله سنگسر و شهرهای شرقی گیلان نیز همچنان آیین پاسداشت مهرگان انجام می گیرد. محققان، "علم واچینی" کوه نشینان شرق گیلان را هم همان جشن خرمن زرتشتیان ایران باستان پیش از حمله لشکر اسلام به ایران عنوان کرده اند. مراسمی که بعد از ورود اسلام به ایران رنگ مذهبی به خود گرفت.به گونه اى كه ريشه تاريخى مراسم «قالى شويان» كاشان نیز پيوندى با مهرگان دارد "

در پنجاه سال اخير روز مهرگان روز دهقان هم به شمار آمد كه البته مناسبت دارد " چرا كه در زبان پارسي هخامنشيان ماه پاييزي مهر و شهريور باگيادي Bagayadi گفــــته مي شد كه معناي ساده ي آن چنين است كه در اين ماه زمين كشاورزي ( باغ ) را بايستي ورز داد" . به مناسبت آغاز سال تحصيلي و به صدا در آمدن زنگ مدرسه هانيز نام معلم به خود گرفت كه آن نيز پسنديده است .شايان توجه است واژه مهرگان كه معرب آن مهرجان است در كشورهاي عرب زبان به چم جشن بكار برده مي شود. در سفري كه اين قلم در سال 1995 به تونس داشت ، مهرجان هم چنان به چم فستيوال و جشن كاربرد داشت . در زبان بلوچي مهرجان به معناي پاييز بكار گرفته مي شود .

بي گمان مهرگان همچون نوروز روز پيوند زناشويى بوده است چنانچه هنوز در روستاها و برخي شهرستانها پس از برداشت محصول اروسى ها آغاز مي شوند

موسيقي مهرگاني : اين جشن هامي بايد سرود و ترانه ويژه اي را هم دارا باشند ، در اين موردآگاهي از دوره ي هخامنشي كم است اما در دوره ي ساسانيان با طنين ترانه هاي باربد جهرمي يا هراتي همره مي شويم كه براي نوروز جمشيد ترانه هاي : نوروز بزرگ ، نوروز خردك ، نوروز خارا، باد نوروز ، سازيا ناز نوروز ، نوروز كيقباد و آيين جمشيدو ترانه هاي مهرگان ، مهرگان خرد و مهرگاني را در تاريخ به ثبت رسانده اند . البته مهرگان بزرگ پرده ايست و مهرگان خردك هم نام پرده ايست در موسيقي و هم نام ترانه اي .. گمان بر آن داريم كه در رابطه با مهرگان مي بايد ترانه هاي ديگر هم موجود بوده است كه شايد پژوهشگران موسيقي بتوانند در روستاهاي ايران جاي پايي را بيابند . .نظامي شاعر مي گويد

: چو نو كردي نواي مهرگاني ببردي هوش خلق ، از مهرباني

خوان مهرگاني

مهرگان هم در ايران باستاني مانند نوروز سفره و خواني داشت ، خواني كه نزد شاهان گسترده مي شد تزييناتي داشت همچون خوان نوروزي . معمولا ناني بر خوان مي گذاشتند كه درون Drunناميده مي شد اين نان گرد و كوچك ازآرد هفت نوع دانه پخته مي شد ، افزون بر اين نان، ميوه هاي تر و خشك ، شاخه هاي سبز مثل مورد ، بيد و زيتون ، به و انار و سرو و گل و شكر و سكه روي سفره جا داده مي شد و روي كناره هاي خوان مهرگاني نوشته مي شد افزون بادا . در اين روز شاهان رخت ارغواني مي پوشيدند و تاجي كه نشانواره ي آفتاب بود بر سر مي گذاشتند ، به بزم مي نشستند ، باده مي نوشيدند و بار عام مي دادند .

اما زرتشتيان ومهرگان : زرتشتيان مهرگان را جشن مهر ايزد مي گويند. معمولا براي سفره ي مهرگاني يا Verdinوردين مرغ يا گوسفندي بريان مي كنند كه آنرا اندوم Endum مي نامند. روي اين خوان يا سفره انواع اقسام ميوه هاي فصل و گل ريحان ، لرك ، كتاب اوستا ، ترازو به نشانه ي داد وهم آهنگى واعتدال كه همانا برابري شب و روز باشدمي نهند و شراب . به همين دليل است كه مسعود سعد سلمان مي گويد :

جام را چون لاله گردان ازنبيد باده رنگ

وندرآن منگر كه لاله نيست اندر بوستان

و بازدر جاي ديگر تاكيد بر نوشيدن مي در روزجشن مهرگاني دارد ، چرا كه آنرا آيين نياكاني مي داند :

به خوي و عادت آبا ، به جمع زايران زر ده

به رسم و سيرت اجداد جشن مهرگان مي خور

همچنين آيينه ، سرمه دان ، شربت و شيريني گذاشته مي شود و در يك كاسه ي آبي نيز سكه و آويشن مي نهند و فضاي خانه را با اسپند و عود وچوب هاي خوشبوكه درآتش مي ريزند خوشبو مي سازند . در نيم روز يا ظهر سرود مي خوانند و در برابر آيينه به نيايش مي ايستند . سرمه برچشم مي كشند و مي نوشند و آويشن و نقل و سنجد بر سر هم مي ريزند و به هم شادباش مي گويند و به هم هديه مي دهند . دراين روز معمول است براي نامزدها وآنهايي كه تازه پيوند زناشويي بسته اند هديه مي فرستند . اگر در اين روز بچه اي به دنيا بيايد ، برنوزاد نامي از مهرو ميترا و .....مي نهند

جشن هاي ايراني آيين بودن ، شدن ، زيستن و پافراگذاشتن است . انسان چنين انديشه اي در چنبره ي زندگي دست بسته نيست ، "حال " را درگرو " فردا " نمي گذارد ، بلكه " حال " را خردمندانه نردبان " فردا " مي سازد . خوي آفتاب آنچنان كه اديب پيشاوري ترسيم مي كند براي همگان خواهانيم :

بياموز خوي بلند آفتاب   به هرجا كه ويرانه بيني بتاب


   
مهرگان شاد و پيروز باد

 



سرچشمه ها :

۱_اوستا ، كهن ترين سرودها و متن هاى ايرانى ، گزارش و ويرايش دكتر جليل دوستخواه ، چاپ نهم

۲ـــ بيروني ، آثارباقيه ،ترجمه اكبر دانا سرشت سال 1352 انتشارات ابن سينا

۳ـــ فرهنگ دهخدا

۴ــ مري بويس ، تاريخ كيش زرتشت ، ترجمه همايون صنعتي ،فروردين 74 ، انتشارات توس

۵ ــ بيروني ، التفهيم ، به تصحيح همايي ، موسسه نشر هما 1367

۶ــ گرديزي ، تاريخ ، به تصحيح عبدالحي حبيبي چاپ اول 1363 ، دنياي كتاب

۷ ـ مري بويس ، تاريخ كيش زرتشت جلد دوم هخامنشيان نوروز 1375 ، توس

۸ - Meri B oyce , Mithraice stadies Vol 1, p 106

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:28  توسط بیژن آزاد  |