قيصر امين پور شاعري انسان است. قيصر امين پور انساني شاعر است. او شاعري بالفطره است همچنان كه دشمنان شعور علي القاعده بايد جاني بالفطره شمرده شوند! قيصر در شعرش حرفش را و احساسش را بخوبي بيان مي كند و كمتر جاي حرف باقي مي گذارد براي يك خواننده خوب كه بگويد اي كاش و اگر و دريغ. او شنونده ي شعرش را بي دريغ به احسنت و آفرين و زهازه وا مي دارد و گناه مديحه سرايي من همه يكجا بر گردن اوست كه آنقدر زلال و پاك و ناب شعر مي سرايد.
قيصر در همسايگي ما حتي در خانه ما زندگي مي كرد و ما او را نمي شناختيم. شعرش و دوستش يك جا دست بدست هم دادند و او را به ما معرفي كردند. آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گشتيم. وقتي براي اولين بار قيصر را ديدم انساني در خور شعرش شناختم. نمي دانم شاعر از شعر بزرگتر است و يا شعر از شاعر، خدا مي داند اما قيصر و شعرش دنياي تازه و با صفايي هستند. خوشا آنان كه از دريچه احساس و ادراك به اندرون اين (( عالم اكبر)) كه نشان از ملكوت دارد راه پيدا كنند.
پس از حكومت شاعرانه چند شاعر بزرگ آشنا در دوران پيش از انقلاب اسلامي چشم ما به جمال و كمال چند شاعر بزرگ ناآشنا روشن شد كه از آن جمله قيصر است.امين پور تا كنون دو مجحموعه از اشعار خود بترتيب بنام هاي در كوچه آفتاب و تنفس صبح منتشر كرده است. در مجموعه اول به رباعي و دو بيتي پرداخته و در مجموعه دوم به غزل اما در هر دو حامل دقايق و ظرايف و لطايفي است كه حتما مي توان او را مبدع و آغازگر فضايي تازه و با طراوت دانست.
كلام و پيام قيصر زيبا و عارفانه و انساني است . تازه و جاندار و جانبداراست.تصاوير و تخيلات قيصر هنرمندانه و ماهرانه به زبان جاري شده اند، چون نسيمي خنك و آبي گوارا . تن و جان را صفا مي بخشد و بر آگاهي مي افزايد. در شعري با نام ((شعري براي جنگ)) كه طليعه تنفس صبح است مي خوانيم:
مي خواستم شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم: بايد زمين گذاشت قلم ها را
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم: بايد زمين گذاشت قلم ها را
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ از لوله ي تفنگ بخوانم با واژه فشنگ
اين مقدمه شعر است ، راحت و روان و زيبا ، ساده و قابل فهم و روشن، بدون هيچ تكلف و تصنع، طبيعي و خوب و حكايت و شكايت از مصيبت جنگ و در ضمن آن تصاويري ارائه مي شود كه دل را مي لرزاند:
خفاش هاي وحشي دشمن
حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجرا ها را
با پرده هاي كور بپوشانيم
ديگر ستارگان را حتي هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره ها
شبگردهاي دشمن ما باشند اينجا حتي
از انفجار ما تعجب نمي كنند.
اينجا گاهي سر بريده مردي را تنها
بايد ز بام دور بياريم تا در ميان گور بخوابانيم
يا سنگ و خاك و آهن خونين را
وقتي به چنگ و ناخن خود مي كشيم
و در زير خاك گل شده مي بينيم
زن روي چرخ كوچك خياطي
خاموش مانده است
اينجا سپور هر صبح
خاكستر عزيز كسي را
همراه مي برد!
اينجا خبر هميشه فراوان است...
از خانه هاي خونين
از قصه عروسك خون آلود
از انفجار مغز سري كوچك
بر بالشي كه مملو روياهاست
روياي كودكانه شيرين
از آن شب سياه
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان خم بود
با چشم هاي سرخ و هراسان
و دنبال دست ديگر خود مي گشت
باور كنيد باور كنيد
من با دو چشم مات خود ديدم
كه كودكي ز ترس خطر مي دويد
اما سري نداشت!
لختي دگر بروي زمين غلتيد
و ساعتي ديگر
مردي خميده پشت و شتابان
سر را به ترك بند دوچرخه
سوي مزار كودك خود مي برد!
در كنار و در ضمن اين تصاوير كه عمق فاجعه و مصيبت را مي نماياند قيصر مستقيم و غير مستقيم پيام خود را نيز گنجانده و تنها به ذكر مصيبت نپرداخته است.
اگر چه ذكر مصيبت هم به تنهايي با چنان حال و هوايي تمام رسالت رسول در د و شعر را بخوبي نشان مي دهد.
پس از انقلاب سه شاعر جوان گمنام ، سر برافراشتند كه مي توان آنها را مثلث شعر انقلاب اسلامي ناميد. اندازه هر ضلع اين مثلث مي تواند بفراخور علاقه و عقيده دوستداران شعر متفاوت باشد.
اين سه تن عبارتند از:قيصر امين پور ، نصرالله مرداني ، محمدرضا عبدالملكيان. البته شعراي مسلمان ديگري هم در اين ميان بوده و هستند كه مقام و جايگاهي متفاوت دارند كه از آن جمله محمدعلي معلم، علي موسوي گرمارودي و محمد جواد محبت است.
قيصر امين پور به زبان و جوهره شعر به نيكي دست يافته است و دستش مريزاد كه در اين ديار به كشف و شهودي مبتكرانه دست يازيده است.
فصل ، فصل خيش و فصل گندم است
عاشقان اين فصل ، فصل چـندم اسـت
فصـل گـنـدم، فـصل جـو، فـصـل درو
فصل بي خويشي است، فصل خويش نو
فـصـل ديـگرگـونـه ديـگرگـونه فـصل
فـصـل پـايـان جـدايـي ، فـصل وصـل
در تـو خـون خـوشـه ها جوشيده است
خوشـه هـا خـون تـرا نـوشـيـده است
دستـهـايــت بــوي گـنــدم مـي دهـد
بــوي يــك عــالــم تـظـلــم مي دهد
.................
بارمي بنـديـم سوي دوسـت
مي رسد از دور بوي دوست
خلاصه و عصاره هنر شعر در زيبايي كلام و رسائي پيام است. پيام لازم نيست حتما مجزا و منفك و به اصطلاح شعاري باشد باشد، پيام همان جان مايه ، ذات و نفس شعر است.
چه مديحه و توصيفي مي تواند در عين حال كه تمام احساس را يكجا نقل و حمل مي كند يكجا پاكي و نجابت را به همراه عظمت توجيه و توصييه نمايد.
نعت رسول و خاندان علوي از گذشته هاي دور در ادبيات شيعي استمرار و تداوم مبارزه و جان نثاري در راه حق و حقيقت بوده ، امّا امروزه روز در بيان ديگري تجلي مي كند به اين صورت:
لبخـند تـو خــلاصـه خوبي هاست
لختي بخنـد خــنـده گـل زيـباست
پيشانيت تنفـس يـك صـبـح است
صبحي كه انتهاي شـب يـلـداسـت
در چشمت از حضـور كـبـوتـرها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنـگـين كـمـان عـشـق اهـورايـي
از پشـت شيـشه دل تو پـيـداسـت
تو امـتـداد كـوثـر جــوشـانـي
سر چشمه تو سوره اعطيناست
فرياد تو تلـاطـم يـك طـوفـان
آرامشـت تلاوت يك درياسـت
با ما بدون فاصـله صـحـبت كن
اي آن كه ارتفاع تو دور از ماست
خصوصيت يك شاعر مسلمان ، تنها در اين نيست كه كلمات عربي را بكار بگيرد بلكه در آن است كه بروح فرهنگ ، زبان و پيام قرآن و اسلام آشنا و عاشق باشد. در اين شعر كوتاه مي توان چنين حسن استفاده اي را مشاهده نمود.
1- تنفس صبح والصبح اذا تنفس قرآن، سوره 81، آيه 18
2- حضور كبوترها ، صحن حرم
3- امتداد كوثر – سوره اعطينا
4- تلاوت
در شعرهاي قيصر علاوه بر زيبايي كلام و رسايي پيام لطايف و دقايقي مبتكرانه و طنز آميز وجود دارد كه حاكي از ذهنيتي كشاف است:
آري همشيه در پي هر تير
مرداد مي رسد
اما
گه مي توان ز تير به ارديبهشت رفت!
باري عروج تندشهادت
اين است!
كلمات ومفاهيم مي توانند عوارضي منجمد ، مرده و قالبي باشند كه تكلف بار ، تصنعي ، متظاهرانه چون سكه هاي رايج سلاطين جور در دست و جان مردم كوچه و بازار صرف شوند بدون آنكه ارزشي داشته باشند. اين حكم درباره ي كلمات بيشتر و درباره مفاهيم كمتر مي تواند مصداق بيايد. تفاوت تكليف و تحقيق ، نظم و شعر، سره و ناسره،كذب و صدق همين است كه يكي طبيعي ، واقعي و راست است و يكي غير واقعي، غير طبيعي و دروغ است.
شب عبور شما را شهاب لازم نيست
كه با حضور شما آفتاب لازم نيست
در اين چمن كه ز گلهاي برگزيده پر است
بـراي چـيـدن گـل انتخـاب لازم نـيسـت
خوشـا كـه كـار شما را به روزگـار شـمار
اگر درسـت بگويـم حسـاب لازم نيسـت
خيـال دار تـو را خـصـم از چـه مي بـافد
گلوي شوق كه باشد طـنـاب لازم نيـست
ز بس كه گريه نكردم غرور بغض شكست
بــراي غــسـل دل مـرده آب لازم نيسـت
كجاسـت جـاي تـو از آفـتـاب مي پـرسم
سـوال روشـن مـا را جـواب لازم نـيست
ز پشـت پنجـره بر خـيز تـا به كوچه رويم
بـراي ديـدن تـصـويـر قـاب لازم نيسـت
مگر رسالت هنرمند جز آن است كه ما را از دايره تنگ قوالب قهار حاكم كه اسارت و بندگي و محدوديت نظر و عمل آدمي در تخته بند ثقيل نظمي ناخواسته و البته آراسته به هزاران زرق و برق است، آزاد و رها سازد؟
هنر شاعري و سخنوري تنها در حرف زدن نيست در حرف زيبا زدن است.سخن دل و جان را مي توان به زبان شعر بيان كرد اگر شاعر توان آن را با مدد از درك و فهمي متعالي داشته باشد.
تركيب شناخت و عشق و عقيده ، تركيبي است كه فقط از عهده شاعران بر مي آيد،آنهم شاعراني نه بر مذهب رايج ره چنان رو كه رهروان رفتند، شاعراني ره شناس و دردآشنا با درد جاودانه غربت انسان در برهوت هستي بي نام و نشان.آنجا كه خسته و تنها و درمانده از همه چيز و همه كس تنهاي تنها ، به يك سوي و يك كوي كشيده مي شود. آنجا كه در اجزا به خمير مايه اصلي توجه مي كند و در كليت يك جنگل انبوه به يك برگ مي پردازد.
آنجا كه حرارت عشق با معرفتي انساني تلاقي مي كند و دوستي ها سر ريز از حركت و رشد و خيزش مي شود.
تو حجم بسته رازي اگر درسـت بـگويم
تـو ارتـفـاع نـمازي اگر درست بـگـويم
تو عقل سرخ شهابي، تو فصل سبز نيازي
تو شرح گلشن رازي اگز درست بگـويم
هجوم حادثه حجم تو را خراب نسـازد
توئي كه حادثه سازي اگر درست بگويم
دل گرفـتـه ما را غمـت گرفتـه به بـازي
خوش است آينه بازي اگر درست بگويـم
تو نفي فاصله هايي ميـان عـشق و دل مـن
ولي چه دور و درازي اگر درست بـگويم
دلا به حال تو افسوس مي خورم كه نرفتي
توئي به ماندن راضي اگر درسـت بـگويم
دل مسافر من هم به ياد ساقـه ات اي گل
شكسته خواند نمازي اگر درسـت بـگويم
صنايع لفظي و بديعي در اشعار قيصر كاري جداگانه است. مي كوشيم تنها به هنر انتقال احساس و ادراك بسنده كنيم. اين هنر با هنر بزرگ ديگري نيز همراه است و آن ارائه تصاويري به غايت زيبا و رسا از طبيعت بي جان و جاندار است، آنهم از منظري كه فقط به نظاره نمي شيند بلكه انديشمندانه اثر مي گيرد و اثر مي گذارد. داد و ستدي كه بازاري نيست. دردمندانه و متعهدانه است.
بر اين زين خالي نه گردي نه مردي
دلا زين غم ار خون نگردي نه مردي
براي زين خالي يلي چـون تـو بايـد
من آن دل ندارم چه دردي چه دردي
نه من پر كنم جاي همچون توئـي را
كجا پر شود جاي گـردي به گــردي
تو بردي ز من گوي در عشق بــازي
ولي باختم من چه نـردي چـه نـردي
گذشتن ز سر سرگذشتي است خونين
دلـا كـي تو ايـن ره به زردي نـوردي
چه كردي چه كردي تو اي عشق با او
تو اي عشق با او چه كردي چه كردي
دعا كنيم كه تجار و سوداگران كه بر زمينه ي جهل و ظلمت مردم بر خر مراد سوارند به يمن و بركت شعر شعور آفريناني كه شور سرمستي و بودن را سر مي دهند از صفحه روزگار برافتند.
عرفان و عشق و عقيده وقتي بر زبان شعربيان مي شود آسمان تاريك و دل غم زده دوزخيان زمين را ستاره باران مي كند و روشناييش بر تپش اميد و نويد شان در اين سراي خاكي مي افزايد.
وقتي قرار است از تنگناي بودن به فراخناي شدن رهسپار شويم چراغ داري مي خواهيم كه شب را و روز را به يك اندازه تجربه كرده باشد و بلندهمتي را بدرقه راه پر مخافتي كند كه نهايتش رهايي و فلاح است. شكوفايي استعدادها و قابليت هاي آدمي بويژه آنگاه كه دير زماني در زير رسوبات تحميلي هرآنچه تكليف است قرار گرفته باشد نياز به يك تصفيه دامنه دار دارد كه جاندارويش معرفتي عاشقانه به بيرون و درون عالم است. ره يافته گان به چشمه نور در خور هزاران تمجيدند.
شـب از وضـوي شـما جوي آب مي خندد
سحـر به روي شـمـا آفـتـاب مي خــنـدد
ز چار چوب تن خود چـنـان رهـا شده ايد
كه عكس روي شما هـم به قـاب مي خندد
اگرچه چشم و لب ازشوق بســـته ايد هنوز
درون زخـم شـمـا الـتــهـاب مـي خـنـدد
اگر ز غـنـچـه بپرســنـد سـرنـوشـت تو را
لبان غـنچـــه بـــجـاي جواب مي خـنـدد
كتــاب وحـــي از اين پيش بستـه بـود ولي
كنـــون بدسـت رسـولان كتــاب مي خندد
به يمن نام تو چندي است تا به جاي سكوت
درون دفـتـر مـن شـعـر نــاب مـي خـنـدد
درقاموس هنر و شعر، اصل بررهائي انسان از چهارچوب تخته بند تن و من است تا خورشيد جان جهان را نور باران كند.اگر آزادي نباشد ،كفر و ظلم و شرك و نفاق جامعه آدمي را به دوزخي چندان گدازان بدل خواهد كرد كه شيطان هم تاب تحملش را نخواهد داشت. مساله مهم در اولويت ارزشي است كه فقدانش ارزشهاي ديگر را يا نابود مي كند و يا كمرنگ مي سازد.
خوشا كه در دل طوفان شن رها باشيم
براي خستگي خويش سايبان باشيم
بيا بلند بگوييم ما نمي خواهيم
نماز را بگذاريم و فكر نان باشيم
همين خلاصه آيين آسماني ماست
كه حجم فرصت پرواز آسمان باشيم
چه خوب مي شد اگر نام ما كبوتر بـود
كه روز و شب يله در اوج آسمان باشيم
نكرده ايم گناهي جز اينكه مي خواهيـم
عمـيق و آبـي باشـيم بـيكـران بـاشـيـم
چـگـونـه رايـت را اهـتزاز ممنوع است
چگونه در گـذر بـاد بـي تـكـان بـاشيم
تو حرف هاي صـمـيـمانه را نمي فهمي
بيا كه بـا لـب شـمـشـير همـزبان باشيم
بيژن آزاد
تير 1364