تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
نظریه مثلثی عشق سعی در مدل‌سازی پدیده دلبستگی در روابط متقابل میان اشخاص می‌کند. در این مدل، سه معیار اساسی وجود دارد که عبارتند از :«صمیمیت»، «شور/شهوت»، «تعهد».

با توجه به میزان حضور هر یک از شاخص‌های سه‌گانه ذکر شده در رابطه عاشقانه میان افراد، می‌توان درجات یا انواع مختلفی از عشق تعریف نمود. بر اساس این مدل‌، به نظر می‌رسد روابط عاشقانه‌ای که بر اساس فقط یکی از شاخص‌های ذکر شده باشند، ناپایدار خواهند بود.

مدل مثلثی عشق

Love Triangle

هشت حالتی که عشق می‌تواند رخ دهد:

  صمیمیت
(Intimacy)
شور / شهوت
(Passion)
تعهد
(Commitment)
بی‌عشقی (NonLove)      
مهر و دوستی (Liking or Friendship) X  
سودایی (Infatuation)   X  
عشق توخالی (Empty Love)     X
رومانتیک (Romantic) X X
مشفقانه (Companionate love) X   X
سطحی و کورکورانه (Fatuous love)   X X
کامل (Consummate love) X X X

توجه: معادل فارسی مناسبی برای کلمه Passion پیدا نکردم. در زبان انگلیسی Passion تلفیقی از مفاهیم گرایش جسمانی، هیجان، شور و سودا است.

  • بی‌عشقی: عدم حضور هیچ‌کدام از اجزای سه‌گانه عشق.
  • مهر و دوستی: به معنی حس دوستی‌ واقعی. در این حالت فرد نسبت به دیگری احساس تعلق، نزدیکی و صمیمیت دارد، اما این حس همراه با تعهد درازمدت و یا شوق و گرایشات جسمانی نیست.
  • عشق سودایی: عشق بدون حس صمیمیت و نزدیکی‌ و همینطور تعهد درازمدت که گاه نیز به آن «عشق در نگاه اول» می‌گویند. این‌نوع عشق ممکن است به سرعت از بین برود مگر این‌که به حالت‌های قوی‌تر تبدیل شود.
  • عشق توخالی: گاه عشق‌های قوی به عشق‌های بی‌محتوی تبدیل می‌شوند که در آن تعهد باقی‌ مانده است اما «مهر و صمیمیت» و «شور / شهوت» از میان رفته است.
  • عشق رُمانتیک: عاشقان رومانتیک علاوه بر داشتن صمیمیت و نزدیکی دارای شور و سودای عاشقانه نیز می‌باشند.
  • عشق مشفقانه: معمولا در ازدواج رخ می‌دهد. در این گونه عشق شور و شوق و گرایشات جسمانی از میان رفته است، اما مهر و محبت شدید و تعهد به طرفین باقی‌مانده است. این‌گونه عشق معمولا بین کسانی ایجاد می‌شوند که می‌خواهند عمری را با یکدیگر سپری کنند ولی گرایش جنسی یا جسمانی به یکدیگر ندارند. این نوع عشق از دوستی قوی‌تر است، چون عامل تعهد نیز به آن اضافه شده است. نوع محبتی که میان اعضای خانواده وجود دارد نیز معمولا از این نوع عشق است. همینطور عشقی که میان دوستان خیلی نزدیک که زمان زیادی را با یکدیگر سپری کنند ولی گرایشات جسمی بین آن‌دو نباشد.
  • عشق سطحی و کورکورانه: این عشق ماحصل گردبادی است که شور و گرایشات جسمانی همچنین تعهد درازمدت به یکدیگر، بدون حضور صمیمیت و نزدیکی روحی ایجاد می‌کند. در واقع دو فرد دوستان یکدیگر نیستند و تعهد و غریزه آن‌ها را به هم نزدیک کرده است.
  • عشق کامل: کامل‌ترین شکل عشق است و نمایانگر رابطه‌ای است که بسیاری از مردم در تلاش و آرزوی رسیدن به آن هستند. نگاه داشتن و حفظ کیفیت عشق کامل معمولا از دستیابی به آن دشوارتر است. اجزای عشق کامل (صمیمیت و دوستی + شور / شهوت + تعهد) باید به عمل تبدیل شوند. بدون بیان کردن و ابراز عشق، حتی کامل‌ترین عشق‌ها نیز می‌میرند. عشق کامل ممکن است دائمی نباشد؛ مثلا اگر شور و تمایلات جسمانی به تدریج ضعیف شود، عشق ِ کامل به عشق مشفقانه (صمیمت و دوستی + تعهد) تبدیل می‌شود.

اندازه‌گیری و تعیین نوع عشق شما:

برای تعیین وضعیت عشقی خود کمی صبر کنید! در حال ترجمه مجموعه‌ای از پرسش‌ها هستم که با پاسخ‌‌گویی به آن‌ها می‌توانید میزان حضور سه شاخص ذکر شده را در رابطه خود با طرف مقابل‌تان اندازه‌گیری کنید. پس صبور باشید‍ لطفا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:19  توسط بیژن آزاد  | 

نقدی بر كتاب آن مادیان سرخ یال، نوشته محمود دولت آبادی
به تكاپوی حقیقت
بهرام عباسی
 
كتاب آن مادیان سر خ یال آخرین اثر ارزنده آقای محمود دولت آبادی را در پیش رو دارم. كتابی بس شگرف و چه بسا تا حدودی پیچیده. پیچیده از آن جهت كه در تودرتوی قرون و اعصار نه تنها به مكاشفه درون انسان كه به كالبدشكافی تاریخ نیز پرداخته است. قلم زدن را در این پهنه برای خود اگر ناشدنی كه كار دشواری می بینم، خاصه این كه تخصصی را هم در این زمینه در خود نیابی. سئوال اینجاست كه پس چرا می بایست به چنین كاری دست یازید جواب ما بسیار روشن است. خردمندان عصر ما تن به دریا زدن را كمتر آموخته اند. گوشه ساحلی و نشخوار متون ادبی معهود سهل تر می نمایدشان. گیرم كه مردمی تشنه در نیمه راه رسیدن به چنین چشمه سارانی بمانند و چه بسا كه به سراب درآیند. راستی چه كسی در میان جامعه روشنفكران مان نشنیده است كه گفته شود «ما از كتاب های اخیر دولت آبادی چیزی دستگیرمان نشد.» شگفتا اگر او دیگر برای جامعه اش ننویسد. كسی كه پیوسته بیانگر زبان نیاز جامعه اش بوده است. كسی كه مردمانش حرف های دلشان را از زبان او به گوش جانشان می شنیده اند، حاشا كه دیگر این چنین نباشد.
با دوباره خواندن كتاب بیش از پیش به لذت زیبایی شناختی یك شاهكار ادبی دست می یابم، گیرم كه باز هم ناگشودنی های فراوانی را از سر گذرانده باشم و این خود می نمایاند كه راهی طولانی و بس دشوار در پیش است. با شروع خواندن همان پاراگرف نخست به قول خارجی ها topic sentence جمله كلیدی موضوع به دست داده خواهد شد. فرصت حاشیه پردازی نبوده است. موضوع وجه تاریخی و همیشه انسان است و پیچیدگی های روانی و اجتماعی و ژنتیكی قرن كه این بار بدون این كه در پیچ و خم معضلات ناشی از متلاشی كردن آن به قصد بررسی علمی فلسفی آن گرفتار آید هنرمندانه به سفری فراذهنی و آگاهانه به جامعیت موضوع پرداخته می شود. همانجا كه در عمق بی نهایت انسان راه نفوذ علمی بسته است نگاه تیزبین هنرمند شایسته عینیت شفاف آن را با چنان وضوحی بیان می كند كه چه بسا برای اهل علم هم به گونه ای روشنی بخش باشد. به هر دری می زنم می بینم كه همانا شایسته تر همین است كه از زبان خود كتاب به موضوع انسان و وراثت عقل و احساس و اطلاعات به مدد تمثیلی خاك و آب و باد و آتش گوش بسپاریم. «امرو القیس سرانجام قرار گرفت در بطن خاك آنقره بر دامنه كوه عسیب با شعله چشمانی كه فرو نمردند در برابر مرگ» انسانی خود را تكرار انسانی دیگر در هزاران سال دورتر می بیند «و من در قیس می بودم پیش از آن كه بزاده باشم از مادر در اضطراب غرش طیاره های جنگی در میان ماه مرداد یك هزار و سیصد و نوزده» شباهت های عجیب چرا می تواند كه خیالی نباشد. مگر نه این كه هر خاكستر شدنی چه بسا می تواند كه جرقه هایی را در درون خود نهفته داشته باشد و نه مگر كه انتقال ژن چه شگفتی هایی كه به بار نیاورده است. شگفت آورتر این كه خود به تاریخ جلوه حیات می بخشد و گویی عریان می كند آن را به سراپایی بی آن كه غبار زمان بر او نشسته باشد. شگرد همیشگی آقای دولت آبادی این بار هم كارگر می افتد. حقایق بایستی نمایانده شوند هر چند كه كریه و زشت جلوه كنند. جابه جا با الهام از تكنولوژی عصر خود لیزروار از ورای چشم های ظاهر به هر چه نام پیرایه می توان نهاد فائق شده و كالبدشكافی خود را تا اعماق قلب تاریخ آغاز می كنند، اگر می توانستی چنین حكمی صادر كنی كه در آثار قبلی اش وجه عاطفی انسان محور بوده است، هم اكنون وجه تاریخی آن را می بینیم كه قالب افتاده است، بی پروای از پسند افتادن زمانه اش كه در اینجا حتی به مجال درنگی هم نمی گنجد.
كجای این تاریخ زیبا است كه تنها دودمان های تلخه خواران سمج و خشن درون مرزی و برون مرزی آن را رقم زده اند، كه با القابی چون خدایان در كنار مردمان بی گناه هیربدان و اسپهبدان را نیز از دم تیغ می گذراندند و پیوسته هم چشم به نابودی یكدیگر داشتند. گیرم كه هر از گاهی هم شاهانی مقتدر پدیدار می شدند كه كمر به نابودی همه آنها داشتند و از زیادی كتف هایی كه سوراخ می كردند به لقب ذوالكتاب ها مقلب می شدند و این همه پیوسته به درازای ۲۵۰۰ سال تاریخمان تكرار می شده و تكرار می شده، همانگونه كه اشاراتش نیز در این اثر هی تكرار می شود و تكرار می شود. «امروالقیس كه خود از پس هزاره ها از خاك یمن سربرآورده بود كه بسراید و بسوزد در عشق به كینه توزی انتقام كشانده می شود آن هم به وسیله پدر.» امیری آجین به خشم كه در همان اوان جوانی شاعر را طرد كرده بود و هرگز مجال آن نداده بود كه دوستش داشته باشد. وصیت پدر بر آن است كه او انتقام مرگ پدرش را بگیرد و از آن پس برای قیس هر چیز دیگری به جز انتقام خون پدر ناچیز و كم ارزش است. امروالقیس ابزار جنگ را فراهم می بیند و به ندیم خود فرمان می دهد كه «در سایه سار هر خیمه و در پناه هر تپه رمل، مردانی، باغبانان و عاصیان، مرده بیكار و گرسنه لمیده اند كه نمی دانند با انبان شكم و تیغ خمیده خود چه كنند. آنها را اجیر كن به مزد و سهم از غارت.» كدامین نفرین گمشده ای او را از همه ارزش های انسانی و شخصی اش به یك باره تهی می كند سوای همان حكم جزمی كه سنت آن را دیكته كرده باشد آوار چنین خیره سری های تاریخی بر دوش مردمانی هوار می شود كه خود نه جانبی را گرفته اند و نه سئوالی بر آنها رفته است. یورش قیس را بر دشمن خود بنی عدوان مرور می كنیم: «رجزها بر بنی عدوان است و شتاب شبیخون خود رعدی است كه شقه شقه و شاخ شاخ می كند خیمه ها را خرگاه را.» درنگ آن مادیان آشفته یال مجالی می بخشد تا دستان تكیده پیری، پیرزنی شاید در ركاب قیس بند آید و بس بتواند به گوش او برساند كه ما بنی كنایه ایم قیس بنی كنایه عدوان از میان ما كوچیده اند و رفتند.
«شگفتا شاعری كه امروالقیس نامیده می شود مرا به یاد كینه توزترین شاهان ساسانی می اندازد.»
واقع آشكار می شود قیس با عبور از روی كشته ها بر بلندای پشته در عقبه سپاه استاده است و عبور بی سلاح و بی جبروت اسیران كتف بسته و یكسره همه خسته را می نگرد. به گمان است كه جنگ را پیروز شده است در دمادمی كه پچ پچ سپاهان برای مطالبه غنایم گوش آزار شده است. راستی اما به چه كار می آید این پیروزی او البته كه دیگر شاعر نیست اما می تواند آیا خود را فاتح قلمداد كند می شود آیا كه این سئوال را از خود نكرده باشد او هنوز سیراب نشده است. حكم می كند كه اسیران خسته را نشانش دهند و خسته ترین را غلاده بسته به پیشش آورند. زخمی عمیق بر ساق ها و ران طلب مرگ می كند اسیر و قیس بدین گونه می بخشد مرگ را و او دیگر سر ندارد كه بشنود صدای اعتراض آن مرد پارسی را كه فریاد سر می دهد» اسیر را هم می كشند
به معضل عصر خودمان نظری داشته باشیم. ابر ستیغ سهمگین با بوی تند باروتی اش از مدیترانه های افغانستان و عراق و فلسطین به بلندای آسمان همه سرزمینمان هوای پرواز ما شده است. حاشا در عصر فناوری مدرن همان نفرین های گمشده در تمام شئونات زندگیمان همچون آوارهایی پیوسته سد راه منطقی فرآیند اطلاع رسانی، پردازش اطلاعات و نهایتا بی عنایتی به دستاوردهای تاریخ خونبارمان نگردد كه همانا جز تداوم بخشیدن به نابسامانی هایمان و سرگردانی در وادی بی دانشی نتیجه دیگری به بار نخواهد آورد. همین وجه مشترك و هزاران وجوه مشترك دیگر است كه هنرمند متعهد را به بهت كابوس می برد كه كار جهان را جز از راه شمشیر و خون به سامان نمی بیند. قباد پادشاه ساسانی نصایح موبدان را آویزه گوش كرده بود كه در آبادانی آنچه هست بكوشد و نه در ویرانی آنچه به دست شاید آورد. «كاربست این شیرین ترین اندرز تلخ ترین میوه ها را به بار آورد. زیرا كه گزاره صلح خواهی قباد به ناتوانی او تعبیر شد و كسری انوشیروان را بركشیدند به جای پدر و فریب در كار كردند كه كسری انوشیروان گام بر گام پدر خواهد گذارد و جشن ها گرفته شد در باور داشت رواج عدل در ملك.»
«با این شمشیر خو ن بار آری شگفتا كه تاریخ چنین است. بوده است همیشه. چه بد كه چنین باشد همیشه»
دست نشانده های ساسانی كه خود در مقاطعی عامل ناامنی ها می بودند و برای سركوب دیگر قبایل از دربار ساسانی باج می گرفتند خود به جان هم می افتادند و در این میان امروالقیس ها و سلمان فارسی ها نیز فرافكنده شدند از سرزمین و خانمان خود و آواره صحرا شدند تا به افسون نابكارانی دست نشانده همچون طماح ایستاده مردانده شوند و زنانی هم چون زرقاعشق عمرالقیس كه در نگاه نویسنده ظاهر می شود با نگاهی كه گویی او را خوب می شناسد، با آن چشمان بصیر با دیده كه یمانیان از بركت و قدرت آنها بود كه «دریافتند كه نه بیشه و جنگل اند آن به جنبش درآمدگان كه آنها سپاهیان اند دشمنان تن در شاخ و برگ ها پوشه و پنهان كرده.» كور شود و كورمال كورمال بخواهد كه دست در دست عمروالقیس بگذارد و در دم بمیرد. در آن زمان هم این كمترین تاوان زنی می توانست باشد كه به همه چیز دانا بود الی به خود. چندوچون آن را نویسنده با گوشت و استخوان در ورای زمان و مكان و هر آنچه كه گویی هم اكنون سنگ شده اند جست وجو می كند. او به تكاپوی حقیقت به كند و كاو در روایات و تاریخ می پردازد. یك مكاشفه درونی در اعماق تاریخ. جابه جا امر والقیس را خود خطاب می كند با بار مسئولیتی البته به مراتب فزاینده تر. امروالقیس كه عشق و كامروایی را نه برای خود فقط كه برای همگان آرزو می كرد و در پای انتقام جنگ های قبیله ای آن دوران به نفرت و مرگ كشانده شد و او اكنون می خواهد كه دگرگونه عمل كند هر چند می داند وفادارانی كه در آن زمان امروالقیس را مولای خود می خواندند و به جای او می گریستند چه بسا كه اكنون او را به چاه افكنند. «آری دنیا بسی فشرده است. چنین می اندیشم. اگر توانسته بودم از بهت كابوس خود به درآیم، نیز می توانستم بنویسم فاصله تقویمی قرون حتی فشرده تر است از ضخامت مجلد چرمی یك كتاب.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:20  توسط بیژن آزاد  | 

شصت و سومین شماره بخارا منتشر شد. (09 دي 1386)
مجله بخارا این شماره خود را به مسائل زبانشناختی اختصاص داده است كه تصویر دكتر محمد رضا باطنی را روی جلد دارد و دارای مقالاتی است كه فهرست آن را از پی خواهید دید . این شماره بخارا در سالروز تولد دكتر باطنی به وی تقدیم شده است . بخارا 63 از روز یكشنبه 9 دی ماه در دسترس عموم قرار دارد. فهرست شماره 63 بخارا مهر ـ آبان 1386 یادداشت / علی دهباشی 5 سرمقاله حكایتی میان ماندن و رفتن / حسین صافی پیر لوجه 7 استاد زبان شناس آشنایی بیشتر با استاد زبان شناسی دكتر باطنی 12 گفتار و خط فارسی در گفتگویی با دكتر محمد رضا باطنی 16 كتابشناسی دكتر محمد رضا باطنی فرازبان شناسی تاریخچه آموزش زبان شناسی در ایران / گفتگو با دكتر هرمز میلانیان 32 لزوم بازنگری در روند زبان شناسی در ایران / گفتگو با دكتر علی محمد حق شناس 49 فارسی شناسی / در گفتگو با دكتر علی اشرف صادقی 62 تكوین زبان شناسی نظری در جهان و بازنمودن آن در ایران / گفتگو با دكتر محمد دبیر مقدم 97 چرا دیگر نمی اندیشیم ؟ / دكتر كورش صفوی 126 « زبان شناسی همگانی » یا « زبان شناسی » ؟ / گفتگو با ارسلان گلفام 130 معلمین فردای زبان شناسی چه كسانی هستند ؟ آزیتا افراشی 145 دستور زایشی ، بازگشتی دیگر به نقطه عزیمت / حسین صافی 147 زبان شناسی به زبانی دیگر گونه معیار نهفته / امید طبیب زاده 154 چرا كه یك سخن در میانه: زبان بدن / مریم سادات فیاضی 159 زبان و نظامهای نوشتاری / روح الله مفیدی 168 اصول و مفاهیم بنیادی در زبان شناسی شناختی / محمد راسخ مهند 172 زبان شناسی حقوقی (قانونی ) : رویكردی نوین در زبان شناسی كاربردی / فردوس آقا گل زاده 192 تعریف طنز در زبان شناسی/ عالیه كرد زعفرانلو كامبوزیا 205 زبان شناسی و ترجمه / فرزانه فرح زاد 208 صرف زبان فارسی / علاء الدین طباطبایی 212 فارسی ـ یهودی / مهرداد نغزگوی كهن 243 ساخت اطلاعی جمله / بهرام مدرسی 254 شوك فرهنگی و زبان درمانی / مهدی سبزواری 257 ابن جنی اعجوبه قرن چهارم / ماندانا نوربخش 261 درباره ویژه نامه زبانشناسى على دهباشى واژه «زبان‏شناسى» نخستین بار توسط سعید نفیسى در سال 1304 برابر واژه فرانسوى Linguistique به كار گرفته شد. پیش از این واژه زبان‏شناسى به صورت «فقه اللغه» در مقالات و كتابها به كار برده مى‏شد. نخستین كوششها در عرصه زبان‏شناسى در سالهاى 1312 تا 1314 مقالات حسین فوادى بود كه به صورت سلسله مقالاتى در مجله مهر منتشر شد. در این مقالات نویسنده نگاه امروزى به زبان فارسى و پژوهشهاى زبان‏شناسى ارائه داده است. گامهاى بعدى توسط دكتر محمد مقدم برداشته شد. دكتر مقدم دانش آموخته رشته زبان‏شناسى از دانشگاه پرینستون آمریكا بود كه پس از اتمام تحصیلات به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران كار خود را آغاز كرد. دكتر مقدم پس از یك دوره تلاش بى وقفه موفق شد رضایت اولیاى دانشگاه تهران و دانشكده ادبیات را جلب كند و در سال 1342 گروه زبانشناسى را تأسیس كردند. دكتر محمد مقدم را مى‏توان نخستین زبان شناس ایرانى نامید كه آغازگر تدریس این رشته در دانشگاه تهران شد. دكتر مقدم در سالهاى اولیه تدریس با همكارى دكتر صادق‏كیا و دكتر جمال رضایى اولین مجله مطالعات زبان‏شناسى را با عنوان «ایران كوده» منتشر كردند. نخستین نسل زبان شناسان ما توانستند پایه و اساس این رشته را در ضوابط كاملاً علمى تبیین و تدوین كنند تا آنجا كه هم اكنون نسل سوم زبان شناسان آثار ارجمندى را ارائه مى‏كنند. در گروه زبان‏شناسى دانشكده ادبیات استادانى همچون دكتر پرویز ناتل خانلرى، دكتر سیف‏الدین نجم آبادى، دكتر صادق كیا و دكتر ماهیار نوابى و در سالهاى بعددكتر هرمز میلانیان و چند تن دیگر به تدریس پرداختند. و در ادامه استادانى دیگر همچون: دكتر محمد رضا باطنى، ابوالحسن نجفى دكتر على اشرف صادقى، دكتر على محمد حق شناس، دكتر ثمره، دكتر معصومه قریب و... راه را براى نسل جوانتر هموار كردند و با تدریس عالمانه و دقیق خود نسل جدید را با آخرین دستاوردهاى زبان‏شناسى در جهان آشنا كردند. در اینجا باید از نخستین كنگره یا گردهمایى در زمینه زبان‏شناسى یاد كنیم كه دكتر احسان یارشاطر در 1965 در تهران برگزار كرد. این نوع نشست‏ها و كنگره‏ها براى مدتها متوقف ماند تا اینكه در سالهاى اخیر مجدداً برقرار شد و قرار است هفتمین همایش زبان‏شناسى در روزهاى پایانى آذرماه در دانشگاه علامه طباطبایى با حضور گسترده استادان، دانشجویان و محققان زبان‏شناسى برگزار شود. یك اتفاق مهم دیگردر عرصه زبان‏شناسى انتشار مجله تخصصى «زبانشناسى» بود كه به همت مركز نشر دانشگاهى بنیاد گذاشته شد و اكنون بیست و سه سال است كه زیر نظر و مدیریت علمى استاد دكتر على اشرف صادقى منتشر مى‏شود. نكته دیگر كه تحول مهمى در فرهنگ نگارى دو دهه اخیر محسوب مى‏شود نقش زبان‏شناسى در تألیف و تدوین فرهنگ نگارى است. حضور استادان زبان شناس بصورت یكى از الزامات علمى كار فرهنگ نویسى به شمار مى‏رود. همچنین كتابهاى آموزش زبان فارسى و آموزش ترجمه در مقاطع مختلف از دانش زبان‏شناسى بهره‏مند شدند. و در فرهنگستان زبان و ادب فارسى در ابعاد گوناگون گروه‏هاى تخصصى به مسأله زبان‏شناسى بطور گسترده مى‏پردازند. در چهل و چهار سالى كه از تشكیل گروه زبان‏شناسى در دانشگاه تهران مى‏گذرد، سه نسل در این رشته علمى تربیت شدند. با نگاهى به «چكیده پایان نامه‏هاى زبان‏شناسى» تنوع و كثرت موضوعات و فارغ التحصیلان این رشته را خواهیم شناخت. هم اكنون در دانشگاه‏ها چه دولتى و چه آزاد گروه زبان‏شناسى فعال است. نسل سوم داراى چهره‏ها و استعدادهاى درخشان و بسیار قوى است. ولى هنوز تا ایده‏آل‏ها راه درازى را در پیش‏رو داریم. ابزار آشنایى و تبادل نظر در عرصه بین‏المللى بسیار محدود است. نداشتن استراتژى تحقیق و پژوهش در بیشتر زمینه‏ها بویژه در حوزه زبان‏شناسى ما را در وضعیت نامناسبى قرار داده است. و اما درباره مجله ایى كه در پیش رو دارید. پیشنهاد انتشار ویژه نامه زبان‏شناسى از حسین صافى بود كه طى چندین ماه به همراه روح الله مفیدى در تمامى مراحل كار ما را یارى دادند، و سپاس از این دو مرد زبان شناس و ارجمند. ویژه نامه زبان‏شناسى در چند بخش تنظیم شده است كه ملاحظه مى‏كنید. اصل بر این بوده كه عمده مباحث امروز زبان‏شناسى در ایران طى مقالات و گفتگوهایى كه مى‏خوانید مورد بحث، ارزیابى و نقد قرار گیرد. هر چند ممكن برخى از مقالات تخصصى باشد اما در كنار دیگر مباحث گامى است در جهت ارتقاء سطح علمى زبان‏شناسى در ایران. و سرانجام اینكه سردبیر و دیگر دست اندركاران ویژه نامه زبان‏شناسى این شماره را همچون برگ سبزى تقدیم استاد دكتر محمد رضا باطنى مى‏كنند. اداى دینى است هر چند ناچیز، اما نشان از قدرشناسى جامعه زبان‏شناسى نسبت به استاد باطنى است. آذر1386
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:55  توسط بیژن آزاد  | 

Wilhelm Jensen (15 February 1837 - 24 November 1911) was a German writer.

He was born at Heiligenhafen in Holstein, the son of a local Danish magistrate, who came of old patricial Frisian stock. After attending the classical schools at Kiel and Lübeck, Jensen studied medicine at the universities of Kiel, Würzburg and Breslau. He, however, abandoned the medical profession for that of letters, and after engaging for some years in individual private study proceeded to Munich, where he associated with men of letters. After a residence in Stuttgart (1865-1869), where for a short time he conducted the Schwabische Volks-Zeitung, he became editor in Flensburg of the Norddeutsche Zeitung. In 1872 he again returned to Kiel, lived from 1876 to 1888 in Freiburg im Breisgau, and since 1888 has been resident in Munich.

Jensen was perhaps the most fertile of German writers of fiction of his era, more than one hundred works having proceeded from his pen; but only comparatively few of them have caught the public taste; such are the novels, Karin von Schweden (Berlin, 1878); Die braune Erica (Berlin, 1868); and the tale, Die Pfeifer von Dusenbach, Eine Geschichte aus dem Elsass (1884). Among others may be mentioned: Barthenia (Berlin, 1877); Gtz und Gisela (Berlin, 1886); Heimkunft (Dresden, 1894); Aus See und Sand (Dresden, 1897); Luv und Lee (Berlin, 1897); and the narratives, Aus den Tagen der Hansa (Leipzig, 1885); Aus stiller Zeit (Berlin, 1881-1885); and Heimat. Jensen also published some tragedies, among which Dido (Berlin, 1870) and Der Kampf frs Reich (Freiburg im Br., 1884) may be mentioned.

This article incorporates text from the Encyclopædia Britannica Eleventh Edition, a publication now in the public domain.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 10:50  توسط بیژن آزاد  | 

لَک قومی است ساکن غرب ایران . زبان این قوم شباهت‌های زیادی با زبانهای کردی و لری دارد و اغلب آن را لهجه‌ای از گویش جنوبی زبان کردی می‌‌دانند در حالی كه لكی خود يك زبان مستقل است. لکها در استان‌های ایلام و کرمانشاه و لرستان و قزوين و همدان و تهران و خراسان ساكنند.لکها همچنین یکی از اقوام ساکن در عراق می باشند.

مردم لک در پی مهاجرت‌ها در بیرون از منطقه لک‌نشین زاگرس نیز یافت می‌شوند. برای نمونه روستای لکستانزاغ‌مرز از توابع بهشهر مازندران خود را لک می‌دانند چهاردولی های شهرستان شاهین دژ نیز شباهت به این قوم دارند. در آذربایجان شرقی و عده‌ای از ساکنان میانکاله و روستای

قوم لک همچنین در شهرهای الشتر نور اباد کوهدشت هرسین کنگاور صحنه شیروان وچرداول ودرهشهر ابدانان تویسرکان نهاوندکرمانشاه خرم اباد ساکنند.همچنین در عراق در خانقین کرکوک وبدره وموصل ساکنند.این قوم شاخه ای از ماد است .

الشتر شهری در شمال لرستان وشرق کرمانشاه وجنوب همدان است.این شهردارای ۱۵۰۰۰۰ جمعیت است. ساکنان این شهر رااقوام لک و کلهرواندکی سوران تشکیل میدهد.این شهر همواره در طول تاریخ مورد توجه تاریخدانان و جغرافیدانان بوده است.به نظر مورخین و مستشرقین غربی این همان زادگاه گئوماتای مغ است که بر ضد داریوش هخامنشی قیام کرد.همچنمین این شهربه گمان زیاد همان نیسان باستانی است که محل پرورش اسبهای کورش هخامنشی بوده است.هم اکنون تعداد باسوادان این شهر نسبت به لرستان وغرب ایران از نظر مساحت وجمعیت بیشتر است.اثار باستانی مکشوفه از این شهر اکنون در موزههای سراسر جهان نگهداری میشود.اب وهوای این شهر سرد ومعتدل کوهستانی است.در این شهر قریب به 15 رودخانه در جریان است ودر قدیم برنج از محصولات این شهر بود.در اطراف این شهر رشته کوههای گرین قرار دارد که از کرمانشاه تا درود و ازنا کشیده شده اند.ازارتفاعات مهم گرین در این شهر چهل طفلان وکلان ومیشخوانی است.از دیگر زیباییهای این شهر رود کهمان است.درختان حاشیه این رود از زمان ساسانی باقی مانده اندگواهان زنده ی تاریخند.حاشیه این رودخانه به جرات میتوان گفت که قطعه ای بی نظیر از بهشت است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:42  توسط بیژن آزاد  | 

تئاتر، قلم، زبان و فرهنگ

در سوگ اكبر رادی

 

اكبر رادی،‌نمایشنامه‌نویس ِ بلند‌آوازه‌ی ایران،‌خالق  روزنه‌ی آبی، صیادان، مرگ در پاییز، لبخند با‌شكوه آقای‌گیل، منجی در صبح نمناك، آمیزقلمدون، پلكان، شب روی سنگفرش‌خیس و ... از میان ما رفت.

رادی تجسم قلم و شرافت هنرمند بود. ساده و بی‌آلایش، زلال و مهربان، فروتن و بی‌هیاهو، با چشمانی تیزبین،‌هوشی سرشار و قلبی بی‌كینه.

من بارها در اتاق كار كوچك او، چخوف، تولستوی، هدایت،‌ نیما، و صیادان و شالیكاران ِ ولایتمان را ملاقات كرده‌بودم.

یك‌بار، در میان جمعیت، دست روی شانه‌ی من گذاشت و یك موفقیت كوچك را با چنان لطف و بزرگواری به من تبریك گفت كه هنوز، دوازده سال پس از آن روز گرمی دستش را روی شانه‌ام احساس می‌كنم. یك‌بار سطرهای از نوشته‌های ناچیز مرا بالای مقاله‌اش گذاشت كه از خجالت آب شدم. یك بار در بیمارستان مدائن كاری كرد كه اشك من و بیژن نجدی سرازیر شد. او بی ذره‌ای ادا و اصول دست بیژن را كه بیمار بود و روی تخت خوابیده بود در دست گرفت و بوسید.

رادی در اتاق كار كوچك خود، در فرصت كوتاه چای و شكلات، آدم را به تماشای دنیا می‌برد. اما دروغ چرا، وقتی به ما هم‌ولایتی‌ها می‌رسید، در رشت پیاده‌مان می‌كرد.گردش می‌داد. آن هم نه در هوای آفتابی، یا در یك روز گرم و دم‌كرده، بلكه در یك روز زیبای بارانی. رادی گیله‌مرد بود، یك گیله‌مرد تمام عیار.

رفتن رادی زود بود، خیلی زود. او هنوز هم باید برای ما می‌نوشت. در گنجه‌های با‌شكوه ذهنش برای ما هنوز صدها قصه‌ی ناگفته داشت. رادی هنوز هم می‌توانست،‌ و بسیار چابك‌تر از گذشته می‌توانست بر سنگفرش خیس كوچه‌پس‌كوچه‌های روح زخم‌خورده‌ی ما سرك بكشد، بنویسدمان،‌ تسلایمان بدهد.

اما رادی، به این زودی رفته‌است. حالا چه كسی باید تسلایمان بدهد؟!

 

حافظ موسوی

پنج‌شنبه، ششم دی‌ماه 86

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 18:54  توسط بیژن آزاد  |