تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

سیمون دوبوار و فمینیسم • مصاحبه‌ای کلاسیک

در آغاز سال ۱۹۷۲ در نشریه‌ی "نوول ابزرواتور" مصاحبه‌ای چاپ شد از آلیس شوارتسر (Alice Schwarzer) از پیشروان جنبش نوین فمینیستی با سیمون دوبوار. این مصاحبه متنی کلاسیک شده است و مرجع مهمی برای شناخت دوبوار در مرحله‌ی پختگی فمینیستی وی محسوب می‌شود. بخش‌ پرآوازه‌ای از آن را در زیر می‌خوانیم:

آلیس شوارتسرBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift: آلیس شوارتسرآلیس شوارتسر: سوء تفاهم‌های بسیاری درباره‌ی مفهوم فمینیسم وجود دارد. تعریف شما از فمینیسم چیست؟

سیمون دوبوار: به یاد دارم که در پایان کتاب "جنس دوم" ذکر کرده بودم که من آنتی-فمینیست هستم، زیرا فکر می‌کردم با توسعه‌ی جامعه در مسیر سوسیالیسم مشکل زنان خودبه‌خود حل خواهد شد. فمینیست‌ها زنان یا مردانی هستند که بدون توقع تغییرات حتمی در تمامی جامعه، برای حقوق زنان مبارزه می‌کنند. به این مفهوم من در حال حاضر فمینیست هستم، چون می‌پذیرم که مبارزه در صحنه‌ی سیاسی سریعاً به دستیابی به هدف ختم نمی‌شود. بنابراین ما باید پیش از رسیدن به سوسیالیسم آرمانی خود، در راستای رسیدن به یک جایگاه مشخص و عینی برای زنان مبارزه کنیم.

به‌علاوه، من بر این باورم که در کشورهای سوسیالیستی برابری حقوق زن و مرد هنوز ایجاد نشده است. مسئله‌ی دیگری که به نظر من برای بسیاری از زنان یکی از علت‌های شکل‌گیری جنبش به شمار می‌آید، وجود تبعیض‌های عمیق میان زنان و مردان در گروه‌ها و سازمان‌های چپ و در اصل انقلابی‌ست. همواره پست‌ترین، طاقت‌فرساترین و بی‌اهمیت‌ترین کارها به عهده‌ی زنان گذاشته شده، در حالی که مردان همواره توانسته‌اند سخنرانی‌های آنچنانی داشته باشند، مقاله بنویسند‌، فعالیت‌های جالب توجه انجام دهند و خطیرترین مسئولیت را بر عهده بگیرند. حتا در چارچوب همین گروه‌های چپ نیز که برای دفاع از حقوق و آزادی زنان و جوانان شکل گرفته‌اند، زن موجودی کم‌ارزش باقی می‌ماند. بنابراین ضروری است که زنان خود سرنوشت خویش را به دست بگیرند.

آلیس شوارتسر: در مرحله‌ی فعلی کشمکش‌ها نظر شما درباره‌ی کنار گذاشتن مردان از فعالیت‌های جمعی زنان چیست، یعنی منشی که در میان اکثر فعالان این حوزه و همچنین در فرانسه باب شده؟

سیمون دوبوار: بله، من تا حد خاصی موافق حذف مردان از فعالیت‌های زنان هستم. در اینجا مسئله‌ی اصلی مرحله‌ای است که در آن قرار داریم. دلایل بسیاری نیز برای این ادعا وجود دارد: در بسیاری از موارد باید در انتظار آن باشیم که مردان در قالب این گروه‌ها نیز نتوانند از بازتاب‌ها و کنش‌های مردانه‌ی خود خودداری کنند. آن‌ها می خواهند حرف بزنند و دستور بدهند. مسئلهی بسیار مهم این است که زنان در این گروه‌ها با همسر یا دوستان مذکر خود یا کسانی که وابستگی بسیاری به آن‌ها دارند، روبرو نشوند؛ زیرا در اصل مجبور خواهد بود خود را از وابستگی به آن‌ها خلاص کنند...

آلیس شوارتسر: شما چه امکانات عینی‌ای برای آزادی زنان می‌بینید؟ این امکانات بیشتر فردی هستند یا جمعی؟

سیمون دوبوار: به عنوان اولین گام زنان باید خارج از خانه کار کنند. در گام دوم باید در صورت امکان از ازدواج خودداری کنند؛ زیرا این کار برای آنان خطرناک است. اما آنچه برای استقلال واقعی آن‌ها مهم به شمار می‌آید، داشتن شغل است. من این را به تمام زنانی که در این باره می‌پرسند، توصیه می‌کنم. این شرط لازمی است که به آن‌ها اجازه می‌دهد در صورت نیاز از همسران خود جدا شوند. با داشتن شغل آنان می‌توانند خرج خود و فرزندان‌شان را تأمین کنند و بدون وابستگی زندگی خود را پیش ببرند... به خوبی می‌دانم که کار در جامعه‌ی امروزی نه تنها رهایی بخش نیست؛ بلکه انسان را با خود بیگانه می‌کند. اما در نهایت زنان باید میان یکی از این دو نوع از-خود-بیگانگی انتخاب کنند: خانه‌داری یا اشتغال بیرون از خانه! با وجود این کار درآمدزا نخستین شرط استقلال زن است...

ف.س

منبع:

Alice Schwarzer, 10 Jahre Frauenbewegung, Köln 1981, S. 139 f
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:29  توسط بیژن آزاد  | 

آنه ماري شوراتسنباخ آنگونه كه من مي شناختم
دكتر آلكسيس شوراتسنباخ
مترجم مهشيد ميرمعزي
 

 خانم‏ها و آقايان محترم،

 ابتدا ميل دارم صميمانه از مجله بخارا و سردبير كوشاى آن آقاى على دهباشى و خانه هنرمندان ايران براى برگزارى اين شب تشكر كنم. به علاوه از جناب سفير، آقاى فيليپ ولتى و همكاران او، به خصوص خانم آنتونيا برتشينگر و خانم زابينه اولمان هم براى حمايت بى‏دريغشان در رابطه با برنامه‏ريزى و عملى ساختن سفر دوم من به ايران سپاسگزارى مى‏كنم. من در سال 1999 براى اولين مرتبه با كتاب‏هاى عمه پدرم، آنه‏مارى شوارتسنباخ، به ايران آمدم. مى‏خواستم حتماً آن مكان‏هايى را كه او تشريح‏شان كرده بود، به چشم خود ببينم. آن زمان حتى فكرش را هم نمى‏كردم كه هشت سال بعد به ايران بازمى‏گردم تا درباره آنه‏مارى شوارتسنباخ سخنرانى كنم.

 در سال 1987 كه كتاب‏هاى آنه‏مارى شوارتسنباخ در سوئيس تجديد چاپ شد، من پانزده سال داشتم. كشف مجدد اين نويسنده كه از زمان مرگش در سال 1942 و در سن 34 سالگى تقريباً به دست فراموشى سپرده شده بود، در آن زمان موجب ايجاد هيجان شديدى شد. اما حتى افرادى كه آنه‏مارى شوارتسنباخ را بسيار تحسين مى‏كردند، در آن مقطع زمانى هرگز تصورش را هم نمى‏كردند كه روزى كتاب‏هاى او به فارسى هم ترجمه شود. از اينكه حالا يعنى 20 سال بعد، اين كار انجام شده است، بسيار خوشحال هستم و ميل دارم از كسانى كه در عملى شدن اين امر يارى رسان بوده‏اند، به خصوص آقاى على دهباشى و انتشارات شهاب، آقاى سعيد فيروزآبادى و خانم مهشيد ميرمعزى صميمانه تشكر كنم.

 

 دره خوشبختى - در مورد روند خلق كتاب مرگ در ايران آنه مارى شوارتسنباخ‏

 امشب ميل دارم كمى دقيق‏تر در مورد جريان نوشته شدن كتاب مرگ در ايران صحبت كنم كه شخصاً آن را بهترين كتاب عمه پدرم مى‏دانم و به همين دليل هم از ترجمه و انتشار آن بسيار شاد شده‏ام.

 اجازه دهيد ابتدا نكته‏اى را متذكر شوم. در مورد تمام آثار ادبى آنه‏مارى شوارتسنباخ، بايد دائم تأكيد كرد كه داشتن ديدى مبنى بر مطالعه يك خود زندگى‏نامه در مورد متون او عادلانه نيست. زيرا گرچه براى مثال در مرگ در ايران، تطابقى چشم‏گير بين زندگى واقعى نويسنده و سرنوشت شخصيت اصلى داستان او وجود دارد، ولى آنه‏مارى شوارتسنباخ هرگز قصد شرح زندگى‏اش را در آثار ادبى خود نداشته است. نويسنده بيشتر اين موضوع را هدف و وظيفه زندگى خود مى‏دانسته است كه هنر را در شكل ادبيات خلق كند. براى آن زن كه بسيار به موسيقى علاقه داشت و مدت درازى بين يافتن موفقيت شغلى خود به عنوان يك پيانيست و يك نويسنده در ترديد بود، نوشتن ارتباط زيادى با موسيقى داشت. در سن هفده سالگى براى يكى از نزديكان خود نوشت، چيزى كه موجب شادى او مى‏شود، «نوع، طنين و زيبايى كلمه است. من تقريباً هرگز به خاطر علاقه به يك موضوع ننوشته‏ام، بلكه اساس نوشتنم، فقط فكرى بوده كه زمانى به ذهنم رسيده و همان فكر هم ابزار و اجازه نوشتن را به من مى‏دهد. محتوى خود به خود به وجود مى‏آيد، اما براى نوشتن، شكل دادن و آرام و هم‏زمان به سان موسيقى نواختن، نوشتن، احساس خوشبختى بى اندازه‏اى به من مى‏دهد.»

هنگامى كه آنه‏مارى شوارتسنباخ در ماه مارس 1936 كار نگارش مرگ در ايران را به پايان رساند، سه مرتبه به سرزمينى كه داستان كتاب در آن مى‏گذرد، سفر كرده بود. هر سه بار، دلايل متفاوتى براى اين سفرها داشت. اولين كتاب او در چهارچوب اولين سفر به شرق قرار داشت كه آنه‏مارى شوارتسنباخ در اكتبر 1933 آغازش كرده بود. اين سفر به شدت تحت تأثير كار تازه او به عنوان سفرنامه‏نويس و عكاس خبرى قرار داشت. او قبلاً به عنوان نويسنده آزاد در برلين كار و زندگى مى‏كرد، اما از آنجا كه به شدت بإ؛ض‏لظ فاشيسم مخالف بود، پس از به قدرت رسيدن هيتلر در اوائل سال 1933 اين شهر را ترك كرد. اين دختر 25 ساله در حالى كه قراردادهايى با ناشران سوئيسى براى نوشتن پاورقى، گزارش‏هاى مصور و يك سفرنامه منعقد كرده بود، از راه زمينى از سوئيس حركت كرد و بعد از عبور از تركيه، سوريه، لبنان، فلسطين و عراق به ايران رسيد. در آوريل 1943 از بندر پهلوى (بندر انزلى امروز) در ساحل درياى مازندران، با كشتى به باكوى روسيه رفت و از آنجا با قطار به سوئيس بازگشت. او در اوت 1934 مجدداً راهى سفر شد. اين بار با قطار از طريق وين به مسكو و بعد از طريق قفقاز به ايران رفت. طى ماه‏هاى آتى در آنجا با يك گروه امريكايى حفارى و كاوش در رى، در نزديكى تهران كار كرد. در نامه‏اى به برادرش هانس كه پدربزرگ من بود، با غرور گزارش داد كه هر روز ساعت پنج از خواب بيدار مى‏شود و با اين احوال زندگى روزمره او در محل حفارى بسيار كسالت‏بار است: «انتخاب، بين تكه‏هاى باقى مانده از دوران اسلام تا زبان فارسى و بازگشت مجدد به تكه‏ها است. به علاوه آدم صبح‏هاى زود و شب‏ها يخ مى‏زند و در اين بين هم به شدت عرق مى‏كند. اين خودش تنوع است.» او اوائل دسامبر 1934 از طريق‏ روسيه به سوئيس بازگشت. آنه‏مارى شوارتسنباخ در آوريل 1935، در تريست سوار كشتى شد كه به بيروت مى‏رفت. مى‏خواست در آنجا با كلود كلارا، ديپلمات فرانسوى مستقر در تهران ازدواج كند كه در دومين اقامت خود در ايران با او آشنا شده بود. آنه‏مارى و كلود با اتومبيل از بيروت و از طريق سوريه و عراق به ايران سفر كردند و در 21 ماه مه 1935 سفير فرانسه آنها را در تهران به عقد يكديگر درآورد. اوائل نوامبر 1935 آنه‏مارى شوارتسنباخ، نااميد از زندگى زناشويى و به دليل بيمارى مالاريا، جراحت شديدى در ناحيه پا، اعتياد خارج از كنترل به مرفين و ضعف شديد جسمانى، مجدداً از طريق زمينى و از روسيه به سوئيس بازگشت. (سرى عكس‏ها: آنه‏مارى در ايران، 35 - 1934. روى آخرين عكس توقف شود. آنه‏مارى در دره لار 35).

 آنه‏مارى شوارتسنباخ در طول زندگى كوتاه خود، بيش از تمام كشورهاى خاور نزديك و خاورميانه به ايران سفر كرد. روى هم رفته چهار مرتبه. در سال 1939 در سفرى كه همراه با الا مايار از ژنو به كابل داشت هم يك بار ديگر به ايران آمد. اين دو زن سوئيسى از غرب به شرق ايران عبور كردند و به اين ترتيب از مرز تركيه، از طريق تبريز، تهران و مشهد به هرات رفتند.

 آنه‏مارى شوارتسنباخ در اولين سفر خود به ايران، عاشق اين كشور شد. هنگامى كه در بهار 1934 براى اولين مرتبه پا به ايران گذاشت - او با اتومبيل از بغداد آمد و از مرز خسروى عبور كرد -، به عنوان يك فرد سوئيسى به ياد وطن خود و به خصوص كوه‏هاى آلپ افتاد. او در يك مقاله روزنامه نوشت: «با وجود چيزهايى كه در مورد ايران به من گفته بودند، اين را نگفته بودند كه ايران بعد از آناتولى و عراق، پس از تجربيات بسيار غريب، سرزمين بازگشت به وطن است. رشته كوه‏ها و فلات‏ها، نهرهاى جارى در كوه‏ها كه در اثر آب شدن برف، بين صخره‏ها روان مى‏شوند و به سوى پايين مى‏آيند. آن پايين دره‏هاى بزرگ و پهناورى قرار دارد كه هنوز برف روى آنها را پوشانده است، اما اينجا و آنجا زمين آنها ديده مى‏شود، جوى‏ها ميان سواحل كم ارتفاع جارى هستند، پل‏ها از دهكده‏اى به دهكده ديگر در نوسان هستند، بيدها از باد ملايمى كه از كوه مى‏وزد، تكان مى‏خورند...»

اين نويسنده كه شديداً به موسيقى علاقه داشت، مناظر ايران را با موسيقى موسيقى‏دان مورد علاقه خود قابل قياس مى‏دانست كه البته اين يكى از زيباترين ستايش‏ها و تعريف‏هايى است كه آنه‏مارى شوارتسنباخ از ايران كرده است. در سفر به همدان، كوه‏ها و آفتاب در حال غروب، او را به ياد مرگ و تجلى ريشارد اشترائوس انداخت: «كوه‏ها در حاشيه‏هاى دوردست افق، در نور ملايم غروب مى‏درخشيدند و وقتى به آنها نزديك مى‏شديم، رشته‏هاى تازه و بلندترى از پشت آنها سر بلند مى‏كردند. آنها تاريك و مستقل از اعماق بيرون مى‏آمدند و در پايان تمام چيزها مانند مرگ و تجلى بودند.»

دماوند در اينكه آنه‏مارى عاشق ايران شد، چندان بى تأثير نبود. او در بهار 1934 براى اولين مرتبه دماوند را در حالى ديد كه هنوز برف زيادى روى آن را پوشانده بود. در يك مقاله روزنامه در مورد اولين برخورد خود با مرتفع‏ترين كوه ايران نوشت: «بعد از اينكه غذا خورديم، حدود يك كيلومتر در لبه كوه به سمت چپ حركت كرديم. راه صعب‏العبورى از ميان برف بود كه تا زانو مى‏رسيد و بعد ديديم كه هرم سفيد دماوند از پشت يك رشته كوه سر برآورد. چشم‏انداز خارق‏العاده‏اى پيش رو داشتيم و رشته كوه‏هاى سپيد البرز را كه يكى از دور افتاده‏ترين مكان‏هاى دنيا است، به سان يك منظره خداگونه ديديم. اما دشت تهران در جنوب مانند يك درياى تيره بود كه در ميان تاج گلى از رشته كوه‏هاى پوشيده از برف قرار داشت. هيچ چيز نمى‏توانست زيباتر از اين منظره باشد، رشته كوه پشت رشته كوه و دشت به دشت متصل بود و نگاه در هيچ مكانى محدود نمى‏شد. يك چشم‏انداز واقعاً فوق بشرى بود.»

اما آنه‏مارى شوارتسنباخ تنها مجذوب مناظر ايران نشده بود. از آنجا كه او در رشته تاريخ دكترا داشت و در رشته باستان‏شناسى هم آموزش ديده بود، علاقه زيادى هم به شهرهاى مرده و متروكى داشت كه تعدادشان در ايران زياد بود. بنابراين اتفاقى نيست كه او سفرنامه زمستان در خاورنزديك خود را با مقاله‏اى در مورد اولين سفرش به پرسپوليس به پايان رساند كه پايتخت هخامنشيان بود و اسكندر كبير آن را منهدم كرد. نام پرسپوليس از دوران دبستان، به تخيلات آنه‏مارى بال و پر مى‏داد: «پرسپوليس در انتهاى يك دشت جديد قرار داشت، ستون‏هايش در تراس مرتفع، به طرز فوق‏العاده‏اى در آسمان ابرى سر برافراشته بود و اين نام واقعى شد.»

اين واقعيت كه ايران داراى يك ادبيات سنتى و غنى است هم براى آنه‏مارى شوارتسنباخ نويسنده جذابيت داشت. گرچه او هرگز زبان فارسى را به اندازه‏اى ياد نگرفت كه بتواند آثار اديبان كلاسيك ايران را به زبان اصلى بخواند. با اين احوال بعد از اولين سفرش به ايران، بر اين گمان بود كه مى‏تواند بگويد، سنت ادبى ايران با نقطه نظرى به شدت منفى در رابطه با سلامتيش كه مصرف ترياك باشد، مرتبط است. در سفرنامه زمستان در خاور نزديك منتشر شده به سال 1934، با لحن متفرعن سنتى خاورشناسى اروپايى نوشت: «ايرانيان مردمى بسيار شاعر مسلك هستند، اما استعداد و قريحه‏شان، نااستوار، متزلزل، با حالتى از سكر، فريب دهنده و در حال نابودى آرام در اثر گستردگى است. اين قريحه حد ميان اشتياق به لذت و ذوق والا، تمجيد احمقانه مستانه و فريبنده‏ترين حالات شعف، فرار از واقعيت و نزديكى به ستارگان را رعايت نمى‏كند. كسى كه آثار شعراى خود را بشناسد، از حساسيت آنها در مقابل اغواى ترياك، متعجب نمى‏شود.» اينكه آنه‏مارى شوارتسنباخ، خود در اولين سفرش به مشرق زمين، به صورت مرتب ترياك مصرف مى‏كرد و بارها خود را «مسموم» كرده بود را هم آن زمان دوستان نزديكش مى‏دانستند. و همان طور كه حالا متوجه خواهيم شد، اثر اصلى او يعنى مرگ در ايران كه بعد از سومين سفرش به ايران خلق شد، ارتباطى بسيار نزديك با مبارزه او عليه مواد مخدر داشته است.

 از آنجا كه آنه‏مارى شوارتسنباخ، اصولاً تاريخ و مكان نگارش كارهايش را روى دست‏نوشته‏هاى خود ذكر مى‏كرد، مى‏دانيم كه مرگ در ايران را در اوت 1935 در دره لار آغاز كرده و از ژانويه تا مارس 1936 در سيلز انگادين، واقع در سوئيس آن را به پايان رسانده است. (عكس رونوشت صفحه 1 دست‏نوشته مرگ در ايران) آنه‏مارى با دستخط خود، نام اوليه كتاب يعنى مرگ در ايران را به «دره خوشبختى» تغيير داده است. اما از آنجا كه سه سال بعد، كتابى با اين عنوان منتشر كرد، هنگام اولين چاپ مرگ در ايران كه در سال 1995 انجام گرفت، عنوان اوليه حفظ شد.

 بنابراين مرگ در ايران در دو مكان يعنى دره لار و انگادين به وجود آمده است كه اهميت زيادى براى آنه‏مارى شوارتسنباخ داشته‏اند. هر دو دره‏هايى در مكان‏هاى مرتفع هستند. دره سوئيسى در ارتفاع 1800 مترى دريا و ارتفاع دره ايران از دريا حدود 700 متر بيشتر است. آنه‏مارى در هر دو مكان احساس امنيت و آرامش مى‏كرده است. او بين سال‏هاى 1925 تا 1927 در انگادين به مدرسه مى‏رفت و تعطيلات زمستانى را هم در سنت موريس سپرى مى‏كرد. از سال 1934 در دهكده‏اى واقع در شمال انگادين به نام سيلز خانه‏اى كرايه كرد كه مبدل به مركز ثقل زندگى او شد. زمانى كه در سفر نبود، به تنهايى يا با دوستان خود به آنجا مى‏رفت و بيشتر از هر كارى مى‏نوشت. چشم‏انداز كوه‏هاى باشكوه، به خصوص مارينا (Margna) كوه سيلز، خلوص دره‏اى كه معابرى از آن به سرزمين‏هاى ديگر منتهى مى‏شدند، آفتاب درخشان، آبى عميق آسمان و همچنين اهالى اصلى و ساده‏اش با زبان رومانيك مستقل خود، انگادين را براى آنه‏مارى مبدل به مكانى كردند كه مى‏گفت: «"خودى‏ترين خاك" كه در آنجا مطمئن‏تر هستم و احساس سبكى بيشترى نسبت به هر جاى ديگر دارم.»

هنگامى كه آنه‏مارى شوارتسنباخ در جولاى 1935 براى اولين مرتبه به دره لار رفت، جايى كه او و همسرش كلود كلارا همراه با دوستان بريتانيايى خود چادر زده بودند و به اين ترتيب سعى در فرار كردن از گرماى تابستان تهران را داشتند، آنه‏مارى بى‏اختيار انگادين را به خاطر آورد. اين دره كه دوستان انگليسى آنها آن را "the happy valley" مى‏خواند، تحت نفوذ كوهى فوق‏العاده زيبا، به نام دماوند قرار داشت. آفتاب مى‏تابيد و آسمان آبى تيره بود. اين دره از قرن‏ها پيش، چراگاه احشام چادرنشينان و محل عبور راهنمايان كاروان‏ها در راه رفت و آمد به درياى خزر و قلب آسيا بود. در اولين مقاله روزنامه كه آنه‏مارى درباره دره لار منتشر كرد، آنجا را «مكانى كه رودخانه پهن و كم‏عمقى با ماهى قزل‏آلا در آن جارى است، سواحل فوق‏العاده سبز رودخانه و بالاى آنها صخره‏هايى به رنگ خاكسترى كم‏رنگ و يك آسمان آبى كه آدم گمان مى‏كند مختص كوتازور (Cآte d'Azur) و انگادين بوده است. (شايد بدانيد كه آن رودخانه‏ تقريباً به طور كامل ناپديد شده است. زيرا حالا يك سد بسيار بزرگ در دره لار احداث شده كه آب شهر تهران را تأمين مى‏كند.)

 عكس‏هايى هم كه آنه‏مارى شوارتسنباخ از اين دو دره مورد علاقه خود گرفت، به وضوح نمايانگر اين علاقه شديد است. (سرى عكس‏هاى انگادين در مقابل دره لار) هنگامى كه آنه‏مارى در سال 1936 در انگادين نوشتن مرگ در ايران را به پايان رساند، اين عكس‏ها كمك بسيارى به او كردند.

 دماوند هم نقشى بزرگ در مرگ در ايران بازى مى‏كند. كوهى كه آنه‏مارى اين بار نه در بهار كه در تابستان آن را تشريح مى‏كند. آنه‏مارى در مورد صعود «من راوى» به دره تال نوشت: «ما بالاى حد درختان هستيم. بالاى سرمان صخره‏ها به سان صخره‏هاى ساحل كه به دريا مى‏ريزند، به سوى آسمان واژگون مى‏شوند. و ناگهان شترهايى در آنجا مى‏بينيم، شبيه حيوانات افسانه‏اى، با گردن‏هاى دراز كه به طرز عجيبى در موازات نوار علف‏هاى نازك حركت مى‏كنند. دسته‏هاى علف را با ظرافت مى‏كَنند و باز گردن‏هاى بلند را با ظرافت بلند مى‏كنند. مى‏ايستند و بالاى سر ما بسيار بلند و تهديدكننده هستند، طورى كه مى‏ترسيم نكند حالا با سنگينى از ميان آسمان روى ما بيفتند. جاى اين كار، با كوهان‏هاى لرزان، پاها را تاب مى‏دهند و چهارنعل به طرف پايين مى‏روند. درست در بالاى گردنه به هم مى‏رسيم. ناگهان پشت سر آنها تصوير جادويى مخروط دماوند پديدار مى‏شود.

 حالا به سوى دماوند مى‏رويم. تنگه با شيبى ملايم به پايين مى‏رود، از ميان يك گردنه سنگى مى‏گذرد و به سطح پهناور دره مى‏رسد. يك ساعت طول مى‏كشد تا از آن عبور كنيم؛ دماوند در انتهاى خود، كوچك‏تر نمى‏شود. از هر كجا كه به آن بنگرى، مثل ماه، يك مخروط صاف است. در زمستان سفيد است. يك سفيدى شگفت‏انگيز و ماوراءالطبيعى از ابرها. حالا در جولاى، مانند يك گورخر، راه راه است.»

آنه‏مارى در پيش‏گفتار مرگ در ايران، اثر خود را يك «دفترچه خاطرات غيرشخصى» مى‏خواند و به خوانندگان خود هشدار مى‏دهد كه مطالعه آن كتاب، آنها را «چندان شاد نخواهد كرد»، زيرا «اين كتاب در مورد بى‏راه‏ها و موضوع اصلى آن نااميدى است.» من‏ راوى در بخش اصلى كتاب، نگاهى به زندگى گذشته خود مى‏اندازد و سعى در يافتن دلايل بحران‏هاى پيچيده زندگى خود دارد كه پس از سه سفر به ايران با آنها دست به گريبان شده است. او كه در دره‏اى مرتفع و دورافتاده به گل نشسته است، متوجه مى‏شود كه متوسل شدن به مواد مخدر يا دوستى با ژاله، دختر تركى كه بيمارى ريوى دارد، هيچ‏يك نمى‏تواند او را از آن وضعيت رها سازد كه ظاهراً راه فرارى از آن نيست. هر دو «تسلى‏هايى آشنا» هستند كه شخصيت اصلى بارها و دائم در دام آنها مى‏افتد كه در خاتمه هم نمى‏توانند او را از بحران زندگى‏اش نجات دهند. تازه پس از گفت‏وگويى با يك فرشته كه بر من راوى كه تب هم دارد، ظاهر مى‏شود، متوجه مى‏شود كه راه حل اصلى، يعنى رهايى او، در نوشتن است. آنه‏مارى شوارتسنباخ در صفحه آخر كتاب، روى آوردن نهايى به نوشتن را به صراحت بيان مى‏كند: «از جا برخواستم، روى ميز تاشو خم شدم، يك مداد و چند برگ كاغذ يافتم. احساس مى‏كردم كه به شدت مست هستم. به سوى تخت بازگشتم و كاغذ را روى پتو گذاشتم. بسيار آرام دراز كشيدم و شقيقه‏هايم را گرفتم. وقتى تبم پايين آمد، شروع به گريه كردم. آن قدر گريستم كه باورم شد، حالا سرم كاملاً تهى شده است...»

اين واقعيت كه كتاب، از ديدگاه من راوى بيان مى‏شود، اين را تلقين مى‏كند كه شخصيت اصلى پس از بازگشت از دره لار، واقعاً داستان خود را نوشته است. يعنى او توانسته است، نيّت خود را مبنى بر رها ساختن خويش از طريق نوشتن، عملى كند. بنابراين عنوان بدبينانه كتاب، يعنى مرگ در ايران، انتظارات منفى به وجود مى‏آورد كه در نهايت برآورده نمى‏شود. پس اين كتاب، برخلاف انتظار، پايانى خوش دارد كه تا حدودى براى نويسنده هم اتفاق افتاده است. چرا كه پس از به پايان رساندن مرگ در ايران، يك دوره تقريباً دو ساله براى آنه‏مارى شوارتسنباخ فرا رسيد كه به دور از مواد مخدر بود و مرحله‏اى بسيار پر بار و مفيد در زندگى او آغاز گرديد كه در آن دو مرتبه به ايالات متحده آمريكا و يك بار به تمام شمال اروپا سفر كرد، اطلاعاتى در رابطه با زندگى‏نامه لورنس زالادين (Lorenz Saladin) كوهنورد سوئيسى جمع‏آورى كرد و بيش از 60 پاورقى، گزارش سفر و رپرتاژهاى همراه با عكس منتشر ساخت. در پايان سال 1937 مجدداً به مواد مخدر روى آورد و در تابستان 1938 به دوستى نوشت: «وحشتناك است كه از زمانى كه باز رنج و ترس مورفين آغاز شده، "دره خوشبختى" دوباره چنين در من زنده شده است. با فلات خاك‏آلود و صداى زنگ شبانه كاروان‏ها و چهره رنگ پريده ژاله كه نفس مرگ بر آن دميده شده است.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط بیژن آزاد  | 


1386-11-27 نویسنده نوشین شاهرخی
   


شهرزاد نیوز: جذاب‌ترین قصه‌ی هزارویک‌ شب داستان قصه‌گوی این افسانه‌هاست. شهرزادِ قصه‌گو هزارشب هزار افسانه می‌بافد تا در هزارویکمین شب، هزاره‌ی صلح تولد یابد و پادشاهِ دل‌چرکین و زن‌ستیز و خونریز دیو خشم را از قلبش برماند و هزاره‌ی صلح و عشق از دنیای افسانه‌ و خیال بر زمین خاکی زاده شود.

صلح و عشقی که شهرزاد اندیشمند و هنرمند بذرش را از جنس قصه در قلب پادشاه کاشته و یک‌هزاره هر شب از آن پاسداری و با آب دانش و ادب آبیاریش کرده تا سرانجام در هزاره‌ای نو به بار می‌نشیند و صلح و آزادی را نه‌تنها برای باغبان قصه‌گوی خود، شهرزاد، بلکه برای تمام زنان کشورش به ارمغان می‌آورد.
هزارویک شب پیروزی عشق است بر نفرت.

قصه‌ی شهرباز


هزارویک ‌شب با حکایت شهرباز پادشاه و برادرش آغاز می‌شود و پیش‌زمینه‌های زن‌کُشی پادشاه را بر خواننده می‌گشاید.
خلاصه‌ی داستان چنین است: پادشاهی از ملوک آل ساسان سلطان هند و چین بود. وی دو پسر به نام‌های شهرباز و شاه‌زمان دارد. شهرباز پادشاه جهان می‌شود و برادر کوچکتر شاه‌زمان، پادشاه سمرقند. پس از بیست سال که شاه‌زمان به دیدار شهرباز می‌رود، فراموش می‌کند که هدیه‌ی برادر را با خود بردارد. پس به خانه بازمی‌گردد، اما خاتونش را با غلامی زنگی هم‌آغوش می‌بیند. آن دو را می‌کشد و به سوی برادر می‌رود. اما در خانه‌ی برادر نیز روزی شاهد هم‌بستری خاتون برادرش با غلامی می‌شود. جریان را با برادر در میان می‌گذارد و هر دو می‌اندیشند که هیچ کدامشان شایسته‌ی شهریاری نیستند و سر به بیابان می‌گذارند.

در سفر عفریتی می‌بینند که ماهرویی را در شب عروسی از کنار دامادش ربوده. آن دو با ماهرو همبستر می‌شوند. سپس ماهرو پانصدوهفتاد انگشتری را که به‌واسطه‌ی هم‌آغوشی با مردان بدست آورده به آنان نشان می‌دهد و از آنان نیز انگشتری می‌طلبد.
ملکزادگان می‌اندیشند که قصه‌ی عفریت از سرگذشت آنان عجیب‌تر و غم‌انگیزتر است. پس به شهر خویش بازمی‌گردند. شاه‌زمان گوشه‌ی عزلت می‌گزیند. اما شهرباز خاتون و کنیزان و غلامان را طعمه‌ی سگان می‌کند و از آن پس هر شب باکره‌ای را به زنی می‌گیرد و بامداد عروسش را می‌کشد. مردم دخترانشان را برداشته و فرار می‌کنند، این ماجرا اما سه‌سال به درازا می‌انجامد تا آنکه وزیرش دیگر دختری برای پادشاه نمی‌یابد.

شهرزاد قصه‌گو


شهرزاد دختر وزیر به پدرش پیشنهاد می‌کند که وی را به همسری پادشاه درآورد تا یا بلا از دختران مردم بگرداند و یا کشته شود.
پدر با حکایت قصه‌ای دخترش را از این تصمیم برحذر می‌دارد. شهرزاد اما تصمیم خودش را گرفته است و در این عزم از خواهر کوچکترش دنیازاد کمک می‌جوید. بدین‌گونه که دنیازاد پس از کامگیری پادشاه از شهرزاد، از وی حدیثی تمنّا کند و شهرزاد با این بهانه که برای دنیازاد قصه می‌گوید، پادشاه را اسیر افسانه‌های نیمه‌تمام شبانه‌اش سازد.
برنامه‌ی شهرزاد با موفقیت به‌پیش می‌رود و شاه پا به دنیای تازه ای می گذارد با رنگ‌هایی رؤیایی به لطافت خیال و گستره‌ای بی‌پایان و چند لایه و تودرتو که قصه‌های گوناگون را به هم پیوند می‌دهد و زمین و زمان را به‌هم می‌بافد. به آرزوهای کهن انسانی راه می‌یابد. جهانی بدون قانون‌های زمینی و قید و بند، پدیده‌های عجیب و غریب، با شادی‌ها و دردهای دور یا آشنا. جهانی که حیواناتش سخن می‌گویند، گدایانش روزی پادشاه بوده‌اند، انسانی‌هایی که در اجسام دیگری جادو شده‌اند و دخترکانی که با آب و خواندن ورد انسان‌ها را به شکل حیوانات درمی‌آورند. جهانی ذهنی پر از افسون و جادو و در عین حال بازتابی از جهان واقعی.

وصال عاشقان


اما مهمترین موضوع قصه‌های هزارویک‌ شب عشق است. عشق دوسویه‌ از سوی زن و مرد بدون هیچ‌گونه مرز و تابو و قانون‌های نوشته یا نانوشته‌ی جوامع بشری. از عشق خواهر و برادر به یکدیگر گرفته تا عشق زنان شوهردار به مردان جوانی که برای رسیدن به معشوق به هر ماجراجویی و جان‌فشانی دست می‌یازند. عشقی که دیوارها، بند و قفس‌های ذهن انسانی را درمی‌نورد و تنها به یک هدف می‌اندیشد: وصال دو عاشق. وصالی که یا در زمان زندگی شخصیت‌های قصه تحقق می‌یابد و یا در گور و دخمه‌ای که استخوان‌های دو عاشق بر یکدیگر خسبیده‌اند.

زنان نیز همانند مردان در عاشقی فاعل‌اند. گاه خود از مرد دلخواهشان خواستگاری می‌کنند و گاه به بهانه‌های عجیب و غریب خواستگاران را رد می‌کنند.

نقش زنان در هزارویک شب


همانگونه که در شاهنامه شاهد جنگاوران زنی چون گردآفرید و گردیه هستیم، در هزارویک شب نیز جنگاوران زنی چون فاتن داریم.

البته این به این معنی نیست که افسانه‌های هزارویک شب از زن‌ستیزی بری هستند، چرا که این افسانه‌ها بازتاب فرهنگ مشرق‌زمین باستان است و بنابراین طبیعی است که در این قصه‌ها شاه برای فرزند پسرش شادمانی کند و کلا پسران نقش‌های مهمتر و برجسته‌تری در داستان داشته باشند تا دختران. برخی قصه‌ها آشکارا زن‌ستیز هستند، از جمله "حکایت شبان و فرشته". همچنین خرید و فروش و دزدیدن زنان در بسیاری از افسانه‌ها دیده می‌شود.

پند و اندرز از زبان حیوانات


در هزارویک شب حکایات تمثیلی آموزنده‌ای نیز هست که بسیاری از آن ها از زبان حیوانات بیان می‌شوند. برای نمونه قصه‌ی "خارپشت و قمری" اشاره به مردمی دارد که با مکر مذهب را وسیله‌ی کسب خود قرار می‌دهند و حماقت کسانی که به مکر چنین شارلاتان‌هایی دل می‌بندند.(ن.ک. ص136، جلد2)

افسانه‌های تودرتو


سبک تودرتوی قصه‌ها از همان نخستین داستان آغاز می‌شود. چه داستانی که ماهرو برای ملکزادگان حکایت می‌کند و چه آنگاه که پدر شهرزاد که خود وزیر کشور است و پادشاه را خوب می‌شناسد و بر جان دخترش بیم دارد، برای آنکه او را از تصمیم به ازدواج برحذر دارد، به جای پند و اندرز قصه‌ای برای دخترش حکایت می‌کند و سرنوشت دختر را با سرنوشت شخصیتی در آن قصه‌ مقایسه می‌کند. گاه چنان داستان‌های گوناگونی در یک داستان در هم تنیده می شوند که رشته‌ی افسانه‌ی نخست از ذهن خواننده در می‌رود، همچنانکه قصه‌ی خود شهرزاد پس از هزارویک شب پایان‌بخش نخستین داستان کتاب است.

شهرزاد تاریخی


از آنجا که داستان‌های هزارویک‌ شب یکدست نیستند و در زمان مشخصی پدید نیامده‌اند، پس نباید شهرزاد قصه‌گو واقعیت تاریخی داشته باشد. هرچند که در کتاب‌های تاریخی از شیرین همسر خسروپرویز، همای چهرزاد دختر و نیز همسر بهمن و یا استر یهودی، مادر بهمن به عنوان افسانه‌سرایان هزارویک‌شب سخن رفته است.


هزارویک‌شب، ترجمه ی عبداللطیف طسوجی، انتشارات آرش، استکهلم

لینک خبر

http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=858

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:14  توسط بیژن آزاد  | 


نوشته استفِن كرافتز
ترجمه مهدى افشار

تا دهه 1980 نوشته‏هاى انتقادى در باب سينما از موضع متعارف نگاه سينماى ملّى رقم زده مى‏شد و تصورى كه از ديرباز از سينماى ملّى وجود داشت، رشد سينماى غيرهاليوودى بود. همگام با ظهور اصطلاح «كارگردان صاحب سبك»، اين اصطلاح به عنوان ابزارى به كار گرفته شد كه فيلمهاى غيرهاليوودى ــ عمدتا فيلمهاى هنرى ــ نام گرفتند و اين فيلمها توزيع شدند و مورد بازنگرى قرار گرفتند. از منظر گيشه فيلمهايى كه برچسب ملّى بر آن زده مى‏شد، نويد فيلمهايى با تنوّعى از گونه‏اى ديگر مى‏دادند ــ يعنى از منظر فرهنگى متفاوت از فيلمهاى هاليوودى بودند و نيز متفاوت از فيلمهايى بودند كه از ديگر كشورها وارد مى‏شدند. اوج موج جديد سينماى هنرى همزمان با انتشار كتاب فيلم به زبان انگليسى در نيمه اول دهه 1960 بود. در نيمه دوم اين دهه، نگرشهاى افراطى حوزه قلمروها را گسترش بيشترى داد و كسانى را شامل شد كه در تلاشهاى بعد از دوره استعمارى درگير در امور سينما بودند. تا دهه 1980 انديشه سينماى ملّى كه زيرساخت اكثر اين مطالعات را تشكيل مى‏داد، همچنان بدون طرح مسأله خاصى باقى ماند چرا كه به شيوه‏هاى چشمگيرى در حال رشد بود و سرعت رشد آنها بيشتر از شتاب پيچيدگى‏شان بود. تا پيش از اين دوره مفهوم سينماى ملّى فقط معطوف به فيلمنامه‏اى بود كه در درون قلمرو ملّى توليد مى‏شد، حال آن‏كه مفهوم وطن و ميهن در اصل مورد نظر بود كه البته در مواردى يك اصطلاح ضدامپرياليستى به شمار مى‏آمد.

مشكل‏سازشدن مفهوم ميهن

از آثار مهمى كه موجب شد نگرشى دوباره به ميهن و ملّى‏گرايى شود، مى‏توان از آثار انتشاريافته آندرسون(2) (1983)، گلنر(3) (1983)، هابس‏بام(4) (1990)، اسميت(5) (1991) و هاچينسون(6) (1994) ياد كرد. اينان همگى مفاهيم غيراصولى ميهن و هويت ملّى را مطرح و احتجاج كردند كه اين دو مفهوم [ميهن و هويت ملّى] ساخته و پرداخته وهْمِ جامعه ماست (آندرسون) كه موجب ظهور و شكل‏گيرى ميهن و محدوده‏هاى تاريخى آن شده است، چنان‏كه سازمان‏دهنده و عامل شكل‏گيرى جوامع بعد از عصر روشنگرى به شدت از مهاجرتهاى عظيم و هجرتهاى ناشى از فرايندهاى استعمارزدايى بعد از جنگ جهانى تأثير پذيرفته است. چنين نگرشهايى تعاريف و وجوه تازه‏اى از سينماى ملّى را طرح كرده‏اند كه مى‏كوشد در قبال افسانه يكدست‏سازى و همگن‏نمايى ملّى‏گرايى بايستد و تنوّع و تكثّر تاريخى و نيز اختلاط فرهنگى در ميهن را پذيرا شود (چنان‏كه فرهنگ ايالات متحده نمونه‏اى از فرهنگهاى ملّى و تعامل بين آنهاست) و به گفته فيليپ روسن(7): يكى دانستن پيوندهاى سينماى ملّى [و] مليت... همواره مستلزم نشان دادن حساسيت نسبت به نيروهاى موجود و پراكنده ديگرى است كه در شكل‏گيرى ملت سهيم هستند (71:1984).

از منظر تاريخى در دهه‏هاى 1980 و 1990، با گسترش جهانى سرمايه شركتها، غلبه پول بر سرمايه صنعتى، استحكام بازارهاى جهانى، شتاب‏گرفتن و بزرگتر شدن گستره ارتباطات الكترونيكى و ضعيفتر شدن فرهنگ ملّى و كم‏رنگتر شدن مرزهاى اقتصادى كه به فروريزش نظام شوراها در روسيه و پيمان اتحاد كشورهاى قاره آمريكا (پاكس آمريكانا) منجر شد، فشار بيشترى بر مفهوم «ملّى» وارد آورد. نيم قرن بعد از سال 1945 دشوار مى‏توان تصور كرد كشورى با همان چارچوبهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى سال 1945 باقى مانده باشد. مدل آرجون آپادورا(8) (1990) در تشريح اين تحولات بر ماهيت قلمروزدايى يا حذف قلمروها از جوامع ذهنى فراملّى تأكيد دارد كه كشور را موجوديتى لامكان معرفى مى‏كند. او بر جريان شتاب‏گيرنده جابجاييهاى مردمى (جهانگردان، مهاجران، تبعيديان، پناهندگان و كارگران مهمان)، جابجاييهاى فنّاورى (مكانيكى و اطلاعاتى)، جابجاييهاى مالى و تصويرهاى رسانه‏اى (در حال جابجايى از طريق بازارهايى كه هر دم نظمى ديگر مى‏يابد)، جابجاييهاى ايدئولوژيك (گسترش شعارهاى دموكراتيك غربى) و انشقاق و جدايى در ميان اين عناصر يعنى مردم، ماشين‏آلات، پول، تصويرها و آراء و آرمانها و اعتقادات كه هر يك طريق تازه‏اى مى‏گيرند، تأكيد دارد. شتاب و مقياس و حجم هر يك از اين جريانات اكنون چنان بالاست كه اين انشقاقها [صرف‏نظر از همپوشيها] به صورت يك محور مركزى در سياستهاى فرهنگ جهانى (301ـ297:1994) جلوه‏گر شده است.

مفهوم عصر «پساملّى» در هر حال با ضعفهايى مواجه است. شوهت(9) و استام(10) (1994) يادآور مى‏شوند كه الگوهاى برجسته جريان مسلط «سياليت» حتى در جهان «چندقطبى» چنان سلطه‏اى دارد كه جهان را از طريق شبكه جهانى حمل و نقل كالا و انتقال اطلاعات و نيز توزيع اين مواد و عناصر بر ابتناى ساختارهاى سلسله مراتبى قدرت ــ حتى اگر آن سلطه‏جوييها پيچيده‏تر و گسترده شده باشد ــ يك شكل و يك‏سان مى‏سازد (31:1994). مع‏هذا مدل آپادورا از نظر مطالعه سينماى ملّى حرفهاى بسيارى براى گفتن دارد. پاره‏اى از اين حرفها را براى بعد مى‏گذارم و پاره‏اى را همين حالا مطرح مى‏كنم. يكى از نتايج نشست ارتباطات كه او طرح مى‏كند (304:1990) اين است كه دولت و ملت روياروى يكديگرند (304:1990). يوگسلاوى سابق ــ با پنج مليت، سه دين، چهار جمعيت و دو خط نوشتارى ــ نمادى است ناميمون و بدنما از نقش تاريخى دولت در سركوب تفاوتهاى قومى و دينى و فرهنگى.

از منظر تشديد ناهماهنگى بين ملتها و دولتهاست كه لازم مى‏بينم در يك نظام فدرال و البته بدون ورود به بحث دولتهاى تماميت جو، در باب دولتها و سينماى ميهنى به جاى سينماى ملتها يا ملّى بنويسم.

مطالعه معضل سينماى ميهنى: تحليل طبقه‏بنديها

تا دهه 1980 مطالعه در سينماى ميهنى (يا ملّى) تقريبا منحصر به فيلمنامه‏هايى بود كه در سرزمين يا قلمروى مشخص تدوين شده بود و گاه به اين فيلمنامه‏ها ــ به شيوه واكنشى ــ به عنوان نمود روحيه ملّى‏گرايى نگريسته مى‏شد.

نوعا پژوهشهاى تاريخى، فيلمهاى منتخب خود را از ميان فيلمهايى برمى‏گزيد كه از نظر زيبايى‏شناسى فيلمهاى بزرگ (فيلمهاى پرعظمتى كه كارگردانان بزرگ داشت) و از منظر عناصر، داراى ويژگيهاى بزرگترين، بلندترين، پرهزينه‏ترين و نظاير آنها بود. چنين پژوهشهايى به ندرت عوامل صنعتى را كه زمينه‏ساز تهيه فيلم بوده‏اند بررسى مى‏كرد.

از دهه 1980 طيف جديدى از تحليلها آغاز گرديد. برخى از اين تحليلها در كتاب آندرو هيجسون(11) با عنوان مفهوم سينماى ملّى (1989) تلخيص شده است. يكى از نخستين ملاحظات كلى سينماى ميهنى مبتنى بر تعميمهايى است كه حول محور سينماى بريتانيا گردش مى‏كند. هيجسون مى‏گويد سينماى ميهنى بايد تعريف شود نه از منظر فيلمهايى كه در يك كشور مشخص يا توسط يك كشور مشخص توليد مى‏شود، بلكه همچنين از منظر توزيع، نمايش، مخاطبان تماشاچيان و مباحثات انتقادى و فرهنگى پيرامون آن. در هر حال پرسشهاى متنى و كلى در نگاه (عمدتا صنعتى) خلأهاى غريبى را در توضيحات هيجسون نشان مى‏دهد، زيرا فيلمنامه‏ها در هر حال واسطه‏اى بين نمايش و تماشاچى هستند. عواملى كه به تحليل سينماى ميهنى مى‏پردازد به شرح ذيل قابل بررسى است:

توليد

اثر ماندگار ديويد بوردول(12)، ژانت استايگر(13) و كريستين تامپسون(14) با نام سينماى كلاسيك هاليوود (1985) كم‏توجهى به صنعتى را جبران كرد كه مشخصه آن بى‏توجهى به مطالعات سينمايى بود. آنان نظريه ساده‏انگارانه واكنش‏گرايان را كه مبتنى بر رابطه متن ـ محتوا است رد كردند و نشان دادند چگونه عوامل اقتصادى، فنى و اعتقادى بر توليد هاليوود اثر مى‏گذارد، همچنان‏كه متقابلاً توليد بر اين عوامل كه در تقابل با ديگر عوامل كاستى نمى‏گيرد تأثيرگذار است (لاپسلى(15) و وست ليك(16)، 1988:117). آنان به اين نتيجه رسيدند كه حال و هواى سينماى هاليوود متضمن يك رشته هنجارهاى گسترده است كه اين فضا را حفظ مى‏كند و موجب حفظ يك جريان يكپارچه در فيلم‏سازى مى‏شود، (ات آل(17)، اثر برادول، 1985. ص 14). اكثر تحليلهاى بعدى درباره‏توليد همين نمونه پساآلتوسرى(18) را اتخاذ كرد. نگاه كريسپ(19) (1993) درباره توليد سينماى فرانسه بين سالهاى 1930 تا 1960، شيوه تحليل آمريكايى را توسعه بيشتر بخشيد، كليّت توليد را به اجزاى مختلفى چون اقتصاد سياسى و ساختار فردى، تأسيسات و فنّاورى، شخصيت و تربيت او، كوششهاى منظم و نظام‏مند براى شكل دادن تماشاچى و مخاطب و ايجاد تحول در سبك و حركت تقسيم كرد.

توزيع و نمايش

(اين دو همراه با هم آمده‏اند چرا كه ارتباط واقعى و تنگاتنگى با هم دارند.) هيجسون مى‏گويد: «طبقه‏بندى تحليلهاى سينماهاى ملّى مى‏بايست مشتمل بر مجموعه‏اى از فيلمهايى شود كه در يك كشور بر روى اكران مى‏آيد.» (44:1989)

هاليوود در بريتانياى پس از جنگ (1987) نوشته پل سوآن(20) يكى از معدود تحليلها درباره‏فيلمهاى وارداتى و تماشاچيان آنهاست. اما توجه به «سينماى وارداتى» در مطالعات سينماى ملّى تداول و رواج بيشترى يافته است، چنان‏كه اين توجه خاص را در كتاب سينماى امروز آلمان اثر توماس الساسر(21) (1989) مى‏توان مشاهده كرد. بنابر ديدگاه هيجسون، سينماى ملّى تنها نبايد شامل فيلمهايى شود كه در يك كشور ساخته مى‏شود. بايد توجه داشته باشيد كه بسيارى از كشورها عملاً فاقد توليد سينمايى هستند و از چنين صنعتى بى‏بهره‏اند. كشورهاى فقير، به‏ويژه در آفريقا، ابدا قادر به توليد فيلم نيستند. در بوركينو فاسو ــ يكى از فقيرترين كشورهاى جهان ــ سرمايه غيربومى زمينه‏ساز عرضه سينماى خارجى براى مخاطبان خارجى شده است. پاره‏اى از كشورها اساسا فيلمهايى را به زبان ساير كشورها كه زبان مشترك آنها با كشورهاى ديگر است تماشا مى‏كنند؛ تونس و اروگوئه از جمله اين كشورها هستند. پاره‏اى ديگر از كشورها چون آسياى جنوبى و جنوب اقيانوسيه فاقد توليدات ديدارى ـ شنيدارى و سينما هستند، اما توزيع ويديو در آنها رواج فراوانى دارد.

تماشاچيان

اين عنصر نيز از جمله عناصر سينمايى است كه در طبقه‏بندى مطالعاتى چندان بدان توجه نشده است، با اين استدلال كه مطالعات سينمايى چندان ارتباطى با مطالعات رسانه‏اى ندارد و سرمايه‏گذاريهاى وسيع نمى‏طلبد. در نتيجه مطالعات سينمايى قويا از اين امر دورى گزيده است و تا دهه 1980 رويكردى به تماشاچى نداشت (نگاه كنيد به ويلمن(22)، 1987). در جمله فوق كلمه «قويا» به كار رفته و نه «كاملاً»: نگاه كنيد به نقد جان هيلز(23) درباره تمايل هيجسون براى رواج فيلمهاى هاليوودى در بريتانيا كه مى‏كوشد بحث مربوط به توليد فيلم را مخدوش كند كه اين بحث اساسا درباره سينماى بريتانياست نه آمريكاى شمالى (14-13:1992). برخلاف رويكردى كه نسبت به تماشاچى در مطالعات رسانه‏اى وجود دارد، در هر حال مطالعات سينماى ملّى، تماشاچى را در مركز توجه قرار داده است و در آمارگيريها بدان توجه نشان داده شده. بالاخص بحث درباره تماشاچى به طور مشخص در مطالعاتى وارد شده كه به تجزيه و تحليل مسائل مربوط به تجربه توليدات سينمايى در سطح محلى مى‏پردازد و غايت آن رويارويى آن با سلطه فرامليّتى هاليوود است (هيل، 1994). و نيز همين عنصر [تماشاچى [در مبحث حفظ و پاسدارى از هنر سينماى بومى در كتاب الساسر (1989) مطرح شده كه سينماى جديد آلمانى‏با چنگ و دندان مى‏كوشد با سرمايه دولتى تماشاچى به دست آورد.

مباحثات

مباحثات درباره رواج فيلم و نيز مباحثات گسترده‏تر در سطح ملّى به روشنى صنعت سينما و تماشاچى را تحت تأثير قرار داده، سناريوها را آگاهانه‏تر ساخته است. نظر به آميزشهاى فرهنگى لازم است آراى بومى و خارجى درهم آميخته شود. از اين روى در دهه 1980 مطالعه در باب سينماى ملّى، به فيلم به عنوان معيارى براى داورى زيبايى‏شناسى كمتر پرداخته و بيشتر به عنوان موضوعاتى براى مباحثات فرهنگى ( ـ ملّى) نگريسته است. براى نمونه، هيل (1986) نگرش اعتقادى سينماى بريتانيا ــ و سركوب ــ طبقه، جنسيت، جوانى، مصرف‏گرايى و قلمروهاى مربوط به فيلمهاى سال 63-1956 را مورد بررسى قرار داده است. نگاه مارشا كيندر(24) (1993) به سينماى اسپانيا توجه را معطوف به شاخصه فرهنگى روايت اُديپى كرد، يعنى شيوه تعارضات اديپى در درون خانواده‏اى كه پس از اين درباره مسائل سياسى و حوادث تاريخى سخن مى‏گفتند و در دوران سركوب فرانكويى و سينماى اين دوره اين مباحثات و گفتگوها متوقف شده بود و پس از پايان گرفتن دوره سركوب و سانسور فرانكو، اين مباحث با شدت و نيز تجليات بيشترى مطرح شد (8-197:1993). به همين ترتيب بعضى پژوهشگران انديشه ذهنيت ملّى يا اجتماعى را برگزيده‏اند (الساسر، 1980؛ درمودى(25) و جكا(26)، 1988: 23-15).

مـتـن

به جاى توجه به سينماى ملّى در قالب «كارهاى باشكوه»، نويسندگان به طور فزاينده‏اى به متن توجه نشان مى‏دهند، به‏ويژه آن دسته از متنهايى كه شاخصه سينماى ملّى‏اند، چنان‏كه در مودى و جكا در فاصله سالهاى 1970 و 1986 روش نسبتا فراگيرى را براى طبقه‏بندى به منظور شناسايى سينماى استراليا از منظر زيبايى‏شناسى به كار مى‏گيرند. از اين منظر، نگاه به سينما كمتر صنعتى است و بيشتر گرايش به مبانى و ويژگيهاى اجتماعى ـ فرهنگى دارد.

ويژگى فرهنگ ملّى

ويژگى فرهنگ ملّى مى‏تواند هم غير از ملّى‏گرايى و هم متفاوت از هويت ملّى باشد. چنان‏كه پل ويلمن مى‏گويد: «ويژگى شكل‏گيرى يك فرهنگ ممكن است با حضور و نيز با غيبت ذهنيت نسبت به هويت ملّى تشخّص يابد... مباحث مربوط به ملّى‏گرايى و آن مباحثى كه به ويژگى ملّى مى‏پردازد و يا ويژگى ملّى را در شمول خود مى‏گيرد يكى نيستند... ساختار ويژگى ملّى در واقع متضمن و ناظر بر پيوند هويت ملّى و مباحث ملّى‏گرايى است» (210: 1994). بنابراين سينماى نوعا ملّى مقيد نيست اسطوره‏هاى ملّى‏گرايىِ همگون‏ساز و هويت ملّى را به يكديگر پيوند دهد. هيل با اتكا بر نمونه‏اى كه ويلمن از سينماى سياهان بريتانيا براى اثبات اين نكته عرضه مى‏دارد، بهره مى‏گيرد و مى‏گويد چگونه يك چنين سينمايى حساسيت تفاوتهاى اجتماعى (قوميت، طبقه، جنسيت و موضع‏گيرى جنسى) را در يك فضاى همگون و ويژه بريتانيايى نشان مى‏دهد (هيل، 16:1992) و ديگر اين كه چه تفاوت فاحشى آن‏گونه كه الساسر (208:1984) مى‏گويد بين آن عوامل اجتماعى و عناصرى چون بازاريابى موفق مجموعه ميراث ادبى سالهاى جنگ، روستا، لايه‏هاى فوقانى اجتماع و آموزش نخبگان وجود دارد كه از مشخصه‏هاى بارز سينماى غيرسياه‏پوستى بريتانياست. در مقابل مى‏توان مشاهده كرد كه توليدات سينمايى مشترك بين‏المللى ويژگى ملّى را حذف مى‏كند. همان‏گونه كه جفرى نوئل(27) و اسميت(28) درباره آخرين تانگو در پاريس (برناردو برتولوچى، 1972) مى‏گويند: «اين فيلم در اصل فاقد هرگونه هويت ملّى است.» (154:1985)

ويژگى فرهنگى ژانرها و جنبشهاى سينماى ملّى

قدرت سينماى ملّى در توليد ژانرهاى خاص فرهنگى منوط است به اين كه: آيا مى‏تواند آن‏قدر توليد داشته باشد كه زيرساختهاى موردنياز را تأمين كند؟ با مخاطب يا تماشاچى ارتباط برقرار كند و همسو شود با قدرت سنتهاى فرهنگى محلى؟ و سرانجام اين‏كه تا چه مايه اين عوامل كه توسط فيلم بيان مى‏شود مرتبط با ساير عملكردهاى هنرى است؟ ميزان توليد و بقا يا ادامه حيات ژانرهاى محلى، ابزارى براى اندازه‏گيرى قدرت و پويايى سينماى ملّى است؛ اما اين ابزار در دهه 1990 به جهت شاخه شاخه شدن ژانرها، انفصال و تركيب مجدد، احتمالاً چندان كارآمد نبوده است. به همين ترتيب سنتهاى فرهنگى محلى و قدرت بيان و عرض وجود آنها از طريق سينما به جاى ساير شيوه‏هاى هنرى، جنبشهاى شناخته‏شده سينماى ملّى را به بهترين وجه تقويت كرده است. اين جنبشها عمدتا در لحظه‏هاى تاريخى ظاهر شدند، زمانى كه ملّى‏گرايى با جنبشهاى اساسا توده‏اى پيوند خورد تا فيلمهاى به راستى ملّى توليد كند كه بتواند دعوى هويت و ماهيت ملّى داشته باشد (كرافتز(29)، 1993). پاره‏اى از اين فيلمها ــ نئورئاليسم ايتاليايى، سينماى نسل سومى آمريكاى لاتين و سينماى نسل پنجمى چين ــ برتارك امواج قيام ملّى و مردمى شكل گرفت. از اواخر دهه 1940 زبان پيچيده فرانسوى، به جهت پذيرفتن ويژگيهاى روشنفكرى و فرهنگى، كمال تازه‏اى يافت و با اين حال اختلاط با ساير فرهنگها نيز از ويژگيهاى آن است. همان‏گونه كه كيندر نيز يادآور مى‏شود (6:1993)، چنين جنبشهايى به طور مقرر از ديگر جاها سنتهايى را وام مى‏گيرند كه قابل انطباق با ويژگى فرهنگى وام‏گيرنده است: نئورئاليسم ايتاليايى برگرفته از رئاليسم شاعرانه فرانسوى، پيچيدگيهاى داستانى فرانسوى برگرفته از هاليوود و روسلينى، نسل پنجم چين برگرفته از سنتهاى چينى و نقاشيهاى خارجى است.

نقش دولت

انديشه سينماى ملّى لازم است نه تنها در چارچوب طبقه‏بنديهاى فوق مورد بررسى قرار گيرد، كه بايد از منظر حضور و دخالت دولت نيز دريافته و نگريسته شود. دولت داراى نقش محورى است، اعمّ از آن‏كه دولتى باشد با نگرشهاى آزاديخواهانه يا سركوب‏گرانه. و به رغم آن‏كه حكومتها تحت فشار جهانى شدن قرار دارند و به امكانات ارتباطات جهانى دست يافته‏اند و نيز شناخت واقع‏بينانه‏ترى از عوامل فرادولتى دارند، همچنان سياستهاى دولت و قوّه مقنّنه به طريق مؤثرى يارانه‏هاى سينمايى، تعرفه‏ها، كمكهاى صنعتى، حق نسخه‏بردارى و صدور مجوز نمايش، سانسور مؤسسات آموزشى و تربيتى و نظاير آن را تحت نظارت و كنترل خود دارد. دولتها مايل‏اند واردات از هاليوود را محدود كنند و يا لااقل اين قدرت را داشته باشند كه تصميم بگيرند پيه خطر يك جنگ تجارى را آن‏گونه كه كره جنوبى در 1990 پذيرا شد و با انجمن آمريكايى صادرات فيلم سينمايى در افتاد تا واردات از هاليوود را 5 درصد در سال كاهش دهد (لنت، 3-122:1990) به تن بمالند.

طيف جهانى سينماهاى ملّى

در بحثى كه قابل تعميم به سينما و فيلم نيز هست، جفرى هارتمن(30) مى‏گويد هر نظريه ادبى‏اى مبتنى بر يك قانون محدود يا تعميم داده شده است كه برگرفته از عرصه‏اى يا قلمروى خاص است (507:1979). به همين روال، قبلاً گفته‏ام كه نقشه ذهنى پژوهشگران سينمايى از جهان توليد فيلم غالبا كوچكتر از كره ارض است.... سادول(31) (1962)، به جهت استعمارِ فرانسه، از سينماى آفريقا بيش از سينماى آمريكاى لاتين مى‏داند، درحالى‏كه يك محقق آمريكايى به جهت آگاهيهايى كه از طريق سلطه امپرياليستى آمريكا و مهاجرت فراگير اسپانيايى زبانان دارد، درباره سينماى آمريكاى لاتين پيش از سينماى آفريقا مى‏داند (كرافتز، 1-60:1993). چنين درك محدودى از فرهنگهاى متعامل و متقابل تأثيرات قوى بر شكل‏گيرى قانون و نيز سياستهاى جهانى دارد. حتى در سال 1962 سادول متوجه شده بود كه توليد جهان سوم به مراتب متنوعتر از مجموعه آمريكاى شمالى و اروپاست (1-530:1962). اين طيف جهانى سينماى ملّى است كه هدفهاى زير را دنبال مى‏كند.

تنوّع توليد در سينماى ملّى

جدول زير نشانگر انواع سينماهاى ملّى است كه سه طبقه اصلى «1» توليد صنعتى، «2» توزيع و نمايش و «3» مخاطب (تماشاچى) را لحاظ كرده و نيز به آنچه مربوط به متن و عرضه ملّى است توجه نشان داده است (اين نگرش كوشش كرافتز را نظم بخشيده و به طور اساسى نيز در آن تجديدنظر كرده است، 70-50:1993). همانند اكثر طبقه‏بنديها، اين طبقه‏بندى از سينماى ملّى نيز مى‏تواند درهم آميزد و يك فيلم واحد مى‏تواند در طبقات مختلف جاى گيرد و يا به گونه‏اى ديگر نظام پذيرد و هر وضعيت مفروضى مى‏تواند با توجه به شرايط و حالات توليد و عمدتا حالات صنعتى و فرهنگى، جايگاههاى مختلفى داشته باشد. به علاوه، صدور يك متن مشخص مى‏تواند اين تنوّع را تغيير بخشد، چنان‏كه در جريان بازنگرى، فيلمهايى كه متعلق به جهان سوم يا جوامع تماميت جوست، به عنوان فيلم هنرى نگريسته مى‏شود.

جدول شماره 1: تنوّع هشت‏گانه توليد سينماى ملّى

········································································

وضعيت توليد بر مبناى نظام‏بخشى و نظارت دولت

········································································

حدّاقل (بازار آزاد) / اقتصاد مختلط / حدّاكثر، اقتصاد شديداً متمركز / ديگر يا در خارج از مقررات دولتى

········································································

 صنعتى / 1. سينماى ايالات متحده /  2. موفقيتهاى تجارى آسيايى / 3. ديگر سينماهاى  سرگرم کننده / 4. سينماهاى تماميت‏جو

فرهنگى / 5. سينماى هنرى

········································································

هنر آمريكايى / هنر / هنر براى صادرات سوسياليستى

6. توليدات مشترك بين المللي

سياسى (ضد دولتى) / 7. سينماى جهان سوم / 8. سينماى شبه‏ملّى

········································································

تنوّع هشت‏گانه سينماى ملّى را كه در جدول فوق نشان داده شد مى‏توان به شرح زير تبيين كرد:

1. سينماى ايالات متحده

اين سينما از بودجه ميان‏مايه‏اى برخوردار است، سينماى مستقلى است و وابسته است به مؤسسه‏هايى چون ساندنس(32) و هاليوود. سلطه بازار جهانى سينماى هاليوود از اوايل 1919 كاملاً محسوس شده است (گوبك(33)، 1976؛ تامپسون(34)، 1985) تا آنجا كه سينماى ملّى [اروپاى [غربى به طور معمول به سينماى ضدهاليوودى تعريف شده است. به علاوه، دشوار مى‏توان سينماى هاليوود را در شمار سينماهاى ملّى قرار داد؛ شايد بدين دليل كه سينمايى فرامليتى است و به ساير كشورها دسترسى دارد. از دهه 1980 اين وضعيت شدت بيشترى گرفته است چرا كه سلطه فزاينده‏اى بر سينماى اروپاى غربى يافته و به اروپاى شرقى و ساير بازارهاى جديد به طور اساسى راه گشوده است.

2. موفقيتهاى تجارى آسيايى

با بازارهاى داخلى بزرگ و بازارهاى صادراتى قابل اتكا، سينماهاى هند و هنگ‏كنگ مى‏توانند سينماى هاليوود را پشت سر گذارند و در همين حال گاه توليد سينمايى ژاپن بر فيلمهاى وارداتى هاليوود در حوزه محلى برترى مى‏جويد (سنت، 1990:47).

3. ديگر سينماهاى سرگرم‏كننده

اين سينماها شامل سينماهاى تجارى اروپا و جهان سوم است كه ژانرها يا موضوعاتى چون ملودرام، اضطراب و هيجان و كمدى را برمى‏گزينند. اين سينماها عادتا بر منابع و سرمايه‏هاى شخصى تكيه دارند تا بر سرمايه‏هاى دولتى، اما در بيشتر موارد قادر نيستند بازارهاى داخلى را در تصرف خود گيرند (مگر در موارد معدودى مثل مصر كه فيلم ساير كشورهاى عربى را تأمين مى‏كند). اين نوع سينماى ملّى كشورهاى انگليسى‏زبان (استراليا و كانادا) را شامل مى‏شود كه تقليدى از سينماى آمريكاست، همچنان كه بنگلادش تقليدى از سينماى هند است.

4. سينماى كشورهاى تماميت‏جو

اين سينما شامل سينماهاى آلمان و ايتالياى فاشيستى، چين كمونيست و رژيم استالينيستى بلوك شوروى [ سابق ] مى‏شود.

5. سينماى هنرى

اين نوع سينما گاه از نظر منابع سرمايه‏گذارى و ساختار متنى متفاوت هستند. برادول (1985 و 1979) از ويژگيهاى متنى سينماى هنرى در اوج خود مى‏گويد و اسميت (قسمت 3، فصل 2) اين ويژگيها را برمى‏شمرد.

6. توليدات مشترك بين‏المللى

اين سينما همانند سينماهاى آن سوى آتلانتيك نمادى از جابجايى سرمايه و نيروى انسانى و درآميختن ايماژهاى رسانه‏اى است كه آپادوراى(35) (1990) پيش از اين به آن اشاره داشته است.

7. سينماى نوع سوم

اين اصطلاح عمدتا اشاره به سينماى ضدامپرياليستى آمريكاى لاتين دارد، اما حوزه آن توسّع بيشترى يافته، به‏ويژه ويلمن اين تعريف را گسترش بيشترى بخشيده و شامل فيلمهايى مى‏داند كه به تحليلى تاريخى مى‏پردازد و در عين حال از نظر فرهنگى حال و هواى خاص مباحثات سينمايى را دارد (8:a1987). كارگردانانى چون مرينال سن(36) از مردم هند، فيلپينو كيدلت تهاميك(37) از آفريكنها و سليمان سيسه(38) و نيز فيلم‏ساز سياه‏پوست بريتانيايى در اين طبقه جاى گرفته‏اند (پانيز و ديلمن، 1989).

8. سينماى شبه‏ملّى

اين سينماها ممكن است از نظر حقوقى در مجموعه سينماهاى مردم سركوب‏شده، بومى، آواره يا ساير جمعيتهايى تعريف شود كه خواستار حقوق مدنى هستند و وابسته به آيين اعتقادى مشخص، زبان يا حوزه فرهنگى معينى هستند. از جمله مى‏توان از سينماى مردم كاتالان، كبك، بوميان، چيكانوها و ولزيها نام برد.

درحالى‏كه طبقه‏بنديهاى مقررات دولتى و كنترل محورهاى افقى جدول شماره يك خود گوياى واقعيت وجودى خويش‏اند، سه وضعيت توليد نيازمند پاره‏اى توضيحات است.

وضعيت صنعتى، وضعيتى است كه بارزترين نمود آن سينماى هاليوود است و عينا در مورد صنايع سينمايى هنگ‏كنگ و هند نيز مصداق دارد.

وضعيت فرهنگى، توليد از طريق مقررات دولتى كه قويا حامى توليد است ــ به طور فزاينده‏اى از طريق تلويزيون ــ از توليد سينمايى در هاليوود متمايز مى‏شود و در همان حال سهميه و يا تعرفه‏هاى فيلمهاى وارداتى را مشخص و محدود مى‏كند.

وضعيت سياسى، در موضع سياسى ضددولتى‏اش و نيز از طريق وضعيت هنرى فيلم‏سازى مشخص و متمايز مى‏شود و از بارزترين نمونه اين فيلمها مى‏توان از ساعت كوره‏ها (آرژانتين، 1969) ياد كرد كه به طور مخفيانه ساخته شد و سازندگان فيلم در موضع خطر قرار داشتند.

دو محور جدول شماره يك مشتمل بر 9 طبقه است كه در صنايع فيلم ملّى قابل بررسى است. اين دو محور اين امكان را به دست مى‏دهد تا طبقه‏بنديهايى را كه پيش از اين برشمرده شد توضيح و تشريح كنيم.

الف) وضعيت توليد و زيرمجموعه‏هاى آن.

ب) وضعيت مخاطبان [تماشاچيان] كه ا ز طريق توزيع و نمايش متون در جريان وضعيت توليد قرار گرفته‏اند.

ج) انواع ژانرهايى كه نوعا در اين وضعيت توليد مى‏شود؛ همچنين مقررات دولتى توليد.

توزيع و نمايش متضمن سه طبقه‏بندى زير است:

د) مداخله غيرمستقيم دولت و وجود مقررات يا كنترل توليد (يا نبودنِ مقررات و كنترل توليد).

ه ) مداخله مستقيم دولت و وجود مقررات يا كنترل توزيع و نمايش (يا نبودنِ آنها) در مورد بازار آزاد. در هر حال نبود و غيبت مقررات نشانه حضور فعال دولت است.

و) حضور نمودهاى آشكار يا تلويحى ملّى‏گرايى يا به واقع ضدملّى كه در هر مورد مى‏تواند مشوق توليد شود.

در اين جدول سه طبقه‏بندى يا سه گروه ديگر در ارتباط با مخاطب به طور ضمنى وجود دارد كه بدين‏گونه تبيين مى‏شود:

ز) موفقيت يا به عبارت ديگر حضور انواع سينماى دولتى در بازار محلى؛

ح) موفقيت در صدور به ساير مناطق؛ و

ط) طيف انواع تفريحات رقيب در كشورى كه فيلم ساخته مى‏شود.

درباره وضعيت توليد تقريبا رابطه كاملى بين طبقه‏بنديهاى «الف» تا «ج» وجود دارد، يعنى رابطه‏اى است بين وضعيت توليد، وضعيت سرگرمى مخاطبان در توزيع و نمايش و سرانجام وضعيت انواع سرگرميها و ارتباط آن با منحنى نوسانات وضعيت سرگرمى نسبت به آموزش در جوامع تماميت‏جو.

به همين ترتيب رابطه تنگاتنگى است بين وضعيت فرهنگى توليد، نوع نگاه به فيلم هنرى ــ براى تماشاچيهاى فرهيخته و باسواد ــ كه به مسيرهاى توزيع و نمايش و ژانرهاى فيلم هنرى جهت مى‏بخشد.

بدنه اصلى توليدات مشترك بين‏المللى با اين معيارها مطابقت دارد، با اين تفاوت كه بودجه عظيمترى در آنها صرف مى‏شود. وضعيت سياسى توليد سينماى جهان سوم عمدتا وضعيتى مخفيانه، گريزپا و نمادين است، به نوعى كه نوع بيان و زبان اين فيلمها، تماشاچى موردنظر را به خطر مى‏اندازد و نوعا ژانرهاى مستند عليه سياستهاى دولت است و تماشاچى را بر ضد دولت تحريك مى‏كند.

بُعد افقى جدول دربرگيرنده گروهها يا طبقه‏هاى «د» و «و» است كه شامل مقررات دولتى و دخالت دولت در بخش توليد، توزيع و نمايش است و نيز ملّى‏گرايى عيان و نهانى را نشان مى‏دهد كه توسط سينما عرضه مى‏شود.

اكثر فيلمهاى دولتى نشانگر رابطه‏اى تنگاتنگ بين اين سه طبقه [مقررات دولتى، دخالت دولت، ملّى‏گرايى] است. كمترين حمايت مالى دولتى را مى‏توان در سينماى هاليوود و سينماى موفق آسيايى و تا حد كمترى در سينماهاى سرگرم‏كننده يافت كه اين عدم حمايت به صورت عدم مداخله در توزيع و نمايش در قلمروهاى مربوط به خود بازتاب دارد و نيز معمولاً مواضع ملّى‏گرايى در اين فيلمها بسيار ضمنى و تلويحى است. اين نوع سينما در تقابل و تعارض با سينماى تماميت‏جو قرار دارد كه دولتهاى آنان بر توليد نظارت تام دارند ــ به استثناى سينماى ايتاليايى فاشيستى و آلمان نازى پيش از سال 1938 ــ و دولت در امر توزيع و نمايش از طريق سانسور و نظارت دقيق بر توليدات محلى و خارجى دخالت دارد و، با تأكيد و غالبا به تصريح، مواضع ملّى‏گرايانه اتخاذ مى‏كند.

برجسته‏ترين سينماى هنرى (يعنى نمونه اروپايى) داراى تنوّعاتى است. درحالى‏كه توليدشان وابسته به يارانه دولتى است، توزيع و نمايش آنها عمدتا بدون دخالت دولت صورت مى‏پذيرد (سينماى فرانسه بعد از جنگ دوم جهانى يك استثناى شاخص بود) و تجليات و نمودهاى اين فيلمها بيش از آنچه ملّى‏گرايانه باشد برخوردار از عناصر زيبايى‏شناسى است. سينماى هنرى آمريكا به جهت عدم حمايت دولت با سينماى هنرى اروپا و ديگر نقاط تفاوت مى‏كند، حال آن‏كه دولتهاى سوسياليستى، سينماى هنرى خود را چه در زمينه توليد و چه در عرصه توزيع و نمايش يارى مى‏دهند و حمايت مالى مى‏كنند. عملكرد توليد سينمايى مشترك بين‏المللى، همانند شيوه سينماى هنرى است به جز اين‏كه عناصر ملّى‏گرايى به جهت درهم‏آميزى عناصر مليتهاى مختلف كم‏رنگ و خنثى شده است. (سينماى نسل پنجمى چين بعد از حادثه ميدان «تيان آن مِن» به شدت ناسيوناليسم خلق چين را به زير سؤال برد.) سينماى واقعى جهان سوم از نظر توليد و توزيع از حمايت دولت برخودار نيست.

سينماى واقعى جهان سوم، نه در توليد و نه در توزيع، از حمايت دولتى برخوردار نيست و دست‏اندركاران اين سينما مى‏گويند سوءاستفاده دولت از آزادى بيان و آزادى اجتماعات بالضروره موجب نمودهاى ضددولتى مى‏شود. سناريوها و فيلمنامه‏هاى اين سينما از خشونت كمترى برخوردار است؛ اگر چه كنار آمدن با آن آسان نيست، بالأخص آن‏كه دولت زعامت و نظارت خود را حفظ مى‏كند. نمودهاى سينماى جهان سوم با سينماى شبه‏ملّى در زمينه‏هاى علايق منطقه‏اى، قومى، دينى و زبانى كه در يك كشور ناهمگون هستند همپوشى دارد. اين سينما از نظر توليد و توزيع و نمايش به ندرت از حمايت دولتى برخوردار است مگر آن‏كه دولتى با نظام فدرال باشد چون دولت فدرال كبك.

تماشاچى يا مخاطب از منظر گيشه، آن‏گونه كه در رديفهاى «ز» و «ط» پيش از اين شرح شد: فيلمهايى كه بيشترين فروش را در كشورهاى مربوطه دارد، موفقيت يا عدم موفقيت صادرات آن و تنوّع و رواج اشكال و صورتهاى تفننى و سرگرم‏كننده رقيب [سينما] در آن كشور، نقش تعيين‏كننده‏اى در سينماى جهان سوم دارد. از ميان اين دو عامل، دومين آنها عاملى است براى بازنگرى در مطالعات سينماى ملّى. همان‏گونه كه در دو مورد اول مشاهده شد، سينماى دولتى قابل طبقه‏بندى در دو طبقه به عنوان واردكننده و صادركننده صرف است. هاليوود، هند، هنگ‏كنگ و سينماى تماميت‏جوى بزرگ يا اصلى، از طريق بازار و يا از طرق متعارف ديگر بر بازار داخلى خود سلطه دارند. كشورهاى تماميت‏جوى كوچك (اقمار اروپايى اتحاد شوروى) و ديگر پنج نوع توليد سينماى ملّى براى كسب ديگر بازارها با يكديگر مبارزه مى‏كنند و رقيب اصلى آنها هاليوود است كه سلطه كاملى بر كليه كشورهاى انگليسى‏زبان دارد و نفوذ قابل ملاحظه‏اى از طريق استراتژى جهانى ايالات متحده و اقتصاد و فرهنگ آن كشور اعمال مى‏كند. سينماى هند و هنگ‏كنگ فيلمهاى خود را براى مهاجران قومى خود به سراسر جهان صادر مى‏كنند. سينماى هنگ‏كنگ همچنين در سراسر آسياى شرقى مخاطب دارد. بازارهاى سينماى تماميت‏جوى بزرگ عبارت‏اند از قلمروهاى استعمارى و اقمار آن كشور. سينماى هنرى در همه نوع و گونه آن به شيوه گسترده‏اى راه خود را در سراسر جهان مى‏گشايد و البته طريقى را كه در مسيرهاى متعارف خود باز مى‏كند، باريكه راههايى بيش نيست. سينماى جهان سوم و شبه‏ملّى به ندرت در شاهراهها جريان مى‏يابد (عيساى مونترال، تهيه شده در كبك توسط دنيس آركاند(39) در سال 1989 يك استثناء بود كه در واقع محصول مشترك يك سينماى كانادايى ـ فرانسوى به شمار مى‏آمد). اين نوع سينماها با توجه به ماهيت عمدتا ضددولتى آنها بُرد اندكى دارند و گاه نيز به جهت آن‏كه كمتر سياسى مى‏شوند ــ در كشورهاى مبدأشان برد بيشترى مى‏يابند.

مسائل و مباحث فرهنگى جديد

سينماى ملّى از منظر سياسى

در جدول شماره يك، فضايى كه براى سينماى ضددولتى پيش‏بينى شده بسيار اندك است؛ سينمايى است كه توسط گروههاى سياسى زيرزمينى توليد مى‏شود؛ در واقع مبناى سينماى نوع سوم است كه از شكاف باريك تناقضات رژيمهاى توده‏اى ليبرال راه مى‏گشايد كه متناسب با ظرفيت واحدهاى توليدى آنها است و نگاهى ترقى‏جويانه دارند تا سينماى نسل پنجمى حمايت‏شده چينيها و سينماى بعد از ماجراى ميدان تيان آن من را با توسل به قابليتهاى جهانى‏اش درنوردد. ويلمن بر فشار فزاينده بر سينماى غيرمتعارف سياسى يادآور مى‏شود:

ماهيت پرهزينه توليد فيلم و زيرساختهاى صنعتى، مديريتى و فنى آن، ضرورت يك بازار نسبتا بزرگ را به شدت محسوس مى‏گرداند تا به يارى اين بازار هزينه‏هاى صورت گرفته جبران شود، چه رسد به كسب مازاد بر هزينه يا كسب سود. اين بدان معناست كه صنعت سينما [به غير از نوع سوم آن، سينماى شبه‏ملّى و سينماهاى فقير [لازم است كه يا يك بازار بين‏المللى را به دست آورد يا يك بازار داخلى عظيم در اختيار داشته باشد. اگر بازار داخلى عظيم در دسترس باشد، آن‏گاه سينما نيازمند گروههاى تماشاچى يا مخاطب بالقوه بزرگى با عواطف همگن است كه بالضروره اين سينما را طلب كند. سينمايى كه نگاهش به ويژگى ملّى خاصى باشد اگر ضدملّى نباشد غيرملّى‏گرايانه است. از اين روى اين سينما هرچه بيشتر در طلب همگن‏سازى ملّى‏گرايى برآيد كمتر قادر خواهد بود به طور جدى توجه خود را معطوف به تنشهاى پيچيده چندبُعدى و چندسويه‏اى كند كه شاكله فرهنگى يك جامعه را تشخّص بخشيده و متعيّن مى‏كند... تنها سينمايى كه در چنين جامعه‏اى حضور دارد، سينماى حاشيه‏اى و وابسته است. اين تنها سينمايى است كه آگاهانه و مستقيما به مواد و مصالحى مى‏پردازد كه در افق ديد فرهنگ ملّى جاى مى‏گيرد (ويلمن، 212-211:1994).

در چارچوب اين جدول، تعلقات اقتصادى بين‏المللى به پايين و سمت راست جدول گرايش دارد و تعلقات فرهنگى و ملّى به بالا و سمت چپ جدول مايل مى‏شود.

بحث درباره مسائل فرهنگى

درحالى‏كه نقش گيشه به طور فزاينده‏اى در سطح جهانى جهت‏دهنده و تعيين‏كننده است، مع‏هذا نبايد مانعى براى ديد ما در برابر مشاهده نقش فرهنگى شود. واقع امر اين كه نقش فرهنگى يك ضرورت است و نگاه و توجه را مى‏طلبد. اروپا در سال 1990 پاره‏اى مباحثات اصولى را در اين زمينه مطرح كرد. حتى سينماى فرانسه كه موفقترين سينما در جهان در پيوند دادن رشته‏هاى اقتصادى و صنعتى با مباحث فرهنگى است، فشار بسيارى را براى همگون‏سازى خود با مبانى جهانى شدن دهه 1990 احساس مى‏كرد. هيل، درباره سينماى بريتانيا، با ظرافت تمام مباحثات فرهنگى را در تقابل با مباحثات اقتصادى به منظور نافذ گردانيدن سياست (نظر) و عمل در سينماى ملّى پيش مى‏برد و بالأخص سياستى را مورد انتقاد قرار مى‏دهد كه تأييدكننده عمليات بازار (و سلطه بازار از طريق مجتمعهاى فرامليتى) و نيز طيف محدود نمودهاى فرهنگى‏اى است كه بازار عرضه مى‏دارد (18:1992). اين نقد معطوف است به مسأله خصوصيت فرهنگى‏اى كه پيش از اين مطرح گرديد. سينماى فقير ملّى كه كولين مك آرتور براى آن نيرو و توان خود را به كار گرفته، مواجه با مشكلاتى عديده است در تعيّن بخشيدن به نمودهاى خاص فرهنگى و با توجه به اين‏كه قرنها زبان انگليسى، زبانهاى سلتى اسكاتلندى و ايرلندى و ولزى را به عنوان زبانها و فرهنگهاى عقب‏مانده و غيرمتمدن نگريسته، مك آرتور اين اصل مسلّم را براى فيلم‏سازان سلتى مطرح مى‏كند: هر چه فيلمتان آگاهانه بيشتر بازار بين‏المللى را هدف گيرد، مسأله واپس‏گرايى و عقب‏ماندگى فرهنگى شما كم‏رنگتر و كم‏رنگتر مى‏شود (20-118:1994). در متن دولت قدرتمند آلمان غربى الساسر هنوز اين امكان و فرصت را دارد كه بر اهميت التزام به «سياستهاى فرهنگى» انگشت تأكيد بگذارد، آن هم در كشورى كه سينماى مستقل مصمّمانه قصد دارد فيلم ملّى را خلق و حفظ كند آن‏هم در بحبوحه توليد سينمايى كه در سطح بين‏المللى روى به افزايش و گرايش به اقتصاد دارد (3 : 1989).

صدور و تفاوت فرهنگى

همان‏گونه كه قبلاً گفته شد، هر فيلمى وقتى قرار است براى صادرات باشد ممكن است خصوصيات ملّى خود را با توجه به عوامل و معايير كشور واردكننده و مناسبات سياسى‏اش با صادركننده تغيير دهد. دغدغه سينماى هنرى و نيز سينماى شبه ملّى از قرائتهاى مبادلات فرهنگى، به مراتب بيشتر از هاليوود به عنوان بزرگترين توليدكننده فيلم صادراتى است كه بى‏اعتنا نسبت به معايير ديگر جوامع است. عمدتا مى‏توان سه رويكرد اساسى را در فيلمهاى وارداتى مشاهده كرد:

الف) فيلمهاى خالى از مفهوم كه غالبا از پيش توسط توزيع‏كنندگان از معنا تهى شده و دعوى فرهنگى ندارند؛ نظير فيلمهاى ورنر شروتر(40) يا آلكساندر كلاگ(41) يا اكثر فيلمهاى واقع‏گرايانه اجتماعى و سينماهاى فقير؛

ب) فيلمهاى هنرى غير سياسى و اساسا انسان گرايانه (معطوف به شرايط) و كامل شده با حداقل موازين فرهنگى («بسيار فرانسوى») يا زيبايى‏شناسى با خصوصيت فرهنگى («نگاه شاعرانه به زندگى محلى»)؛ و

ج) قرائتهاى قوم محورى مثل فيلم آمريكايى كروكوديل دَندى(42) به كارگردانى پيتر فى‏من(43) كه وصف آمريكاست و مى‏كوشد اسطوره‏هاى مرزى آمريكايى را نقش زند و عصر معصوميت را باز شناساند (كرافتز، 9-58 : 1993و1992). اين قرائت اخير از ويلمن مستلزم نوعى همگن‏سازى خاص است (212 : 1994).

نظريه‏سازى ويژگى فرهنگى

ويلمن، علاوه بر همگن‏سازى شاخص كه متضمن «شيوه سلطه‏جويى و استعمارگرى» انسان‏گرايى فراگير است (ويلمن، 210:1994)، دو شيوه ديگر تحليل ويژگى فرهنگى را مطرح مى‏كند: يكى «تطابق صوتى» كه به سخنگو اين امكان را مى‏دهد كه به شيوه نشاط‏انگيزى با ديگر صداها درآميزد، و دو ديگر «ضمير گناهكار امپرياليست انحصارطلب» (213). اين تطابق صوتى، صرف‏نظر از مشاركت در «جرم»، مبتنى بر شيوه كلامى است كه باختين به آن اشاره دارد و صرفا برقرارى ارتباط با ديگر محصولات فرهنگى نيست، بلكه همزمان فهم عملكرد فرهنگى ديگرى به منظور بازنگرى و بازانديشى در كلّيت فرهنگى خودى است... يعنى نوعى فرافكنى مضاعف كه تحليلگر موقعيت فرد و گروه ديگرى را كه در جاى ديگرى است و به عنوان ديگرى است، به يكديگر پيوند مى‏دهد (17-216و 214). دايرة‏المعارف سينماى هند راجاو هياكشا(44) و ويلمن تحقق اين هدف را نشان مى‏دهد. از اين پايگاه است كه چو(45) در باب روا بودن و درستى مباحث نظرى روانكاوى غربى در بررسى اختناق فرهنگى و اجتماعى چنين سخن مى‏گويد (ص170،1991) و آن‏گاه خود را در خارج از حوزه مطالعاتى شرق و غرب و خارج از سرزمين چين قرار مى‏دهد و با اين انديشه به معارضه مى‏پردازد كه هويت فرهنگى پديده‏اى غير از ساختار ايدئولوژيك و اعتقادى است (چو، 1995).

افقهاى آينده

آيا جهانى شدن تفاوتهاى فرهنگى بين ملتها و كشورها را مى‏شويد و مى‏زدايد؟ اگر سينماى ملّى و بازاريابى آن نقطه مقاومتى در قبال فشارهاى فزاينده بر كشور چه از درون و چه از بيرون باشد، بسيارى مى‏گويند كه نمى‏توانند براى مدت طولانى مقاومت كنند. مفاهيم «سينما»، «ملت» و «سينماى ملّى» به تدريج مركزيت و محوريت خود را از دست مى‏دهند و در نظامهاى سرگرم‏كننده فرامليتى مستحيل مى‏شوند (كيندر، 440:1993). جريان شتاب‏گيرنده در آميختن و تركيب مردم، تكنولوژى، تصويرها و ايماژها و انديشه‏ها با تلاش فزاينده و اوج‏گيرنده تهيه‏كنندگان سينما براى دستيابى به بازارهاى بين‏المللى منجر به يكسان‏سازى و هم‏شكلى در توليد فيلم ملّى در همه جا شده است و امكان متمايز گردانيدن محصولات سينماى ملّى به شدت به خطر افتاده؛ نه تنها به جهت افزايش تعداد توليدكنندگان سينمايى بين‏المللى، كه همچنين به جهت رشد و تحول در سيستمهاى تصويرى فيبرى الكترونيكى كه سمت و سوى آنها در جهت حذف كانالها يا خط فاصلها و درآميختن تصويرهاست. از سوى ديگر، توليدكنندگان فيلمهاى هنرى در سطح جهانى نويدهاى تازه‏اى در توجه و پرداختن به ويژگيهاى فرهنگى مى‏دهند؛ حتى اگر در حد يافتن عرصه‏هاى جديدى باشد كه در آن عرصه‏ها بتوان آن دلتنگيهاى گذشته و معصوميتهاى پيشين را نقش زد. توجه فزاينده به جشنواره‏هاى سينمايى در بسيارى از كشورهاى غربى نويددهنده اوج گرفتن تعلقات نسبت به ويژگيهاى فرهنگى است و ظهور تبادلات موفق فيلمهاى سينمايى در دهه 1990 و حضور فعال بخش توليد فيلم «مستقل» آمريكايى روزنه‏هاى اميدى را لااقل در مغرب زمين درباره قوت گرفتن و رشد ذائقه‏ها براى تمايز قائل شدن مصرف‏كننده در قبال جريان پرشتاب يكسان‏سازى سينماى هاليوود مى‏گشايد.

اين مقاله ترجمه فصلى از كتاب زير است :

Film Studies, Edited by John Hill & Pamella Church Gibson, Oxford University, 1999, pp. 385-95.



1. Anderson

2. Gellner

3. Habsbawm

4. Smith

5. Hutchinson

6. Philip Rosen

7. Arjun Appadura

8. Shohat

9. Stam

10. Androw Higson

11. Dawid Bordwell

12. Janet Staiger

13. Kristin Thompson

14. Lapsley

15. Westlake

16. Brodwell et al

17. Post - Althusserian model

18. Crisp

19. Pul swann

20. Thomas Elsaesser

21. Willemen

22. John Hill

23. Marsha Keinder

24 Dermody

25. Jacka

26. Geoffrey Nowell

27. Smith

28. Crofts

29. Geoffry Hartman

30. Sadoul

31. Sundance

32. Guback

33. Thompson

34. Appadurai

35. Mrinal Sen

36. Filipino Kidlat Tahimik

37. Souleyman Cissé

38. Denis Arcand

39. Werner Schroeter

40. Alexander Kluge

41. Croccodile Dundee

42. Peter Faiman

43. Rajav Hyaksha

44. Chow

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط بیژن آزاد  | 

عرفان ، نگاه هنرى با الاهيات

«عرفان» چيزى نيست مگر «نگاهِ هنرى و جمال شناسانه نسبت به الاهيّات و دين.» ازين چشم انداز، هيچ دين و مذهبى وجود ندارد كه در آن نوعى «عرفان» وجود نداشته باشد. حتى اگر كسانى باشند كه، به هر دليلى، يك دين و مذهب جديد را «اختراع» كنند و عده اى هم، به طور مفروض، بدان مذهب و دين «ايمان» بياورند، پس از مدّتى خود به خود به دو گروه تقسيم مى شوند:

 1) آنها كه اين دين و مذهب را با نگاهى جمال شناسانه و هنرى (يا به قول قدما: ذوقى) مى نگرند. اينان عارفانِ آن دين و مذهب خواهند بود.

 2) آنها كه چنين نگاه هنرى و جمال شناسانه اى نسبت به آن دين ندارند. چنين كسانى بيرون از دايره عرفان آن دين و مذهب قرار خواهند داشت.

 اگر كسى اين سخنان ساده و بديهى را به درستى دريافته باشد به روشنى درمى يابد كه، بر اين اساس، هيچ دين و مذهبى در تاريخ ظهور نكرده مگر اينكه بعضى از پيروان آن در شمار عرفان آن مذهب قرار داشته اند. به تعبيرى ديگر، هيچ دين و مذهبى وجود ندارد كه در آن نوعى عرفان وجود نداشته باشد. نتيجه ديگرى كه از اين «اصل» مى توان گرفت اين است كه «عرفان» داراى طيف هاى بى شمار است، زيرا «نگاه هاى هنرى و جمال شناسانه» بسيار است. بنابراين، مفهوم «عرفان» يك امر ثابت و مستمر نيست، بلكه با تحوّلات تاريخى و فرهنگى جوامع، پيوسته در تحوّل است. همان گونه كه تجربه هاى هنرى و خلاقيّت هاى ذوقى جامعه داراى پست و بلند تاريخى است، عرفان موجود در آن فرهنگ نيز مى تواند تعالى و انحطاط داشته باشد. هر كس با فرهنگ ايران دوره اسلامى مختصرى آشنايى داشته باشد. اين نكته را به ضرورت احساس مى كند كه عرفان اسلامى در ايران، در طول چهارده قرن، يا دقيق تر بگوييم: در طول دوازده قرن، از آغاز تا اكنون، در سير خويش داراى پست و بلندهاى بسيار است.

 دستاورد مهم ديگرى كه اين نظرّيه مى تواند به ما ارائه دهد اين است كه «عارف بودن» امرى است نسبى و به قول قدما ذات مراتب تشكيك. يعنى همان گونه كه روشنى و تاريكى داراى درجاتى است، عرفان نيز داراى درجات است. از باب تمثيل: روشنى داخل يك اطاق وقتى پرده را كشيده ايم و چراغى هم روشن نيست، با روشنى همان اطاق وقتى كه چراغى روشن شود متفاوت خواهد بود و با درجه نورى كه آن چراغ دارد مى تواند كم و زياد شود. بر همين قياس تا وقتى كه از اطاق بيرون آييم و به روشنى آفتاب برسيم، آفتاب سحرگاه يا آفتاب نيم روز، آفتاب زير ابر يا آفتاب يك روز بى ابر تابستان در نيم روز، اينها همه مصاديق روشنى است ولى يكسان نيست. همان گونه كه هنرها، در طول تاريخ، اوج و حضيض دارند عرفان و تجربه عرفانى نيز مى تواند اوج و حضيض داشته باشد.

 غرض از يادآورى اين بديهيّات اين بود كه بگويم عرفان، مثل هر نگاه جمال شناسانه و هنريى، داراى دو وجه يا ساخت است: از يك سوى «عارفى» كه با تجربه هاى هنرى و خلاّق خود دين و مذهب را مى نگرد و آن دين و مذهب را وجه هنرى و ذوقى (= عرفان) مى بخشد و از سوى ديگر كسانى كه در پرتو خلاّقيت و نگاه هنرى او به آن دين مى نگرند و عرفان حاصل از نگاه او را تجربه مى كنند اينان نيز به گونه اى ديگر عارفان آن مذهب اند، در حدّ سير و سلوك در تجربه هاى ذوقى او.

 در اين چشم انداز، هم با يزيد بسطامى عارف است، به عنوان كسى كه تجربه دينى اسلامى را وجه هنرى و ذوقى مى بخشد، و هم كسانى كه در پرتو تجربه ذوقى و هنرى او مى توانند اسلام را از نگاهى ذوقى و هنرى بنگرند. اينان نيز به گونه اى ديگر عارفان اسلام به شمار خواهند آمد. از باب تمثيل مى توان گفت هم كسى كه يك ملودى موسيقايى برجسته مى آفريند داراى تجربه هنرى است و هم تمام كسانى كه از آن ملودى لذّت هنرى مى برند. هم كسى كه يك تابلو نقّاشى بديع مى آفريند داراى تجربه هنرى است و هم تمام كسانى كه با ادراك هنرى آن تابلو نقّاشى را مى نگرند داراى تجربه هنرى اند. وقتى حافظ غزلى سروده است به آفرينش يك تجربه هنرى و ذوقى و ادبى دست زده است و تمام كسانى هم كه در طول تاريخ از غزل او لذّت هنرى و ذوقى بُرده اند، داراى نوعى تجربه هنرى و ذوقى به شمار مى روند. پس همان گونه كه مصاديق تجربه هنرى و جمال شناسانه بسيار است، مصاديق تجربه عرفانى نيز بى شمار خواهد بود.

 هر تجربه دينى در آغاز خود تجربه اى ذوقى و هنرى است. ولى در طول زمان دست مالى و مبتذل مى شود، كليشه مى شود و تكرارى مى شود. نگاه عارف اين تجربه مبتذل و دست مالى شده و تكرارى را «نو» مى كند و به صورتى در مى آورد كه ما تحت تأثير آن قرار مى گيريم و فراموش مى كنيم كه اين همان تجربه پيشين و تكرارى است. نقش هنر در تاريخ همواره همين بوده است كه جهان كهنه را در نظر ما نو كند و زندگى روزمرّه و مبتذل را با چشم اندازى ديگر در برابر ما قرار دهد كه آن كهنگى و ابتذال را فراموش كنيم. نگاه عرفانى به دين نيز همين ويژگى را دارد كه نمى گذارد ما با صورت تكرارى و كليشه شده دين ــ كه نقشى است اُتوماتيكى و فاقد حضور قلب ــ روبرو شويم.

 اينهمه حرف هاى بديهى را براى آن گفتم كه خوانندگان اين يادداشت، اگر نمى دانند بدانند كه «عرفان نگاه هنرى به الاهيّات و دين» است و اين «نگاه هنرى» امرى است كه با تحولات تاريخى و فرهنگى جامعه دگرگونى مى پذيرد و همان گونه كه تجربه جمال شناسانه و هنرى امرى است شخصى، تجربه عرفانى نيز امرى است شخصى و غير قابل انتقال به ديگرى. اگر هزار نفر (در يك زمان) در برابر يك تابلو نقاشى يا يك ملودى موسيقى قرار گيرند، تأثّرات آنها، به ظاهر، مشابه و يگانه مى نمايد اما در عمق، هر كسى التذاذ و تأثّر ويژه خود را دارد كه غيرقابل انتقال به ديگرى است. به عنوان اصل دوّم اين نظريّه ناچارم كه مطلب را بدين گونه خلاصه و بازگو كنم كه:

 1) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه ذوقى و جمال شناسانه و هنريى، امرى است شخصى.

 2) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه ذوقى و هنريى، غيرقابل انتقال به ديگرى است.

 3) تجربه عرفانى، مثل هر تجربه جمال شناسانه اى، غيرقابل تكرار است.

 به زبان بسيار ساده مى توان اين مسأله را به يارى اين تمثيل بيان كرد كه وقتى ما در يك اتوبوس از مشهد به تهران حركت مى كنيم، به ظاهر، همه مسافر يك اتوبوسيم اما وقتى به درون افراد رسيدگى شود، هر كس ازين سفر قصدى دارد كه با آن ديگرى مشترك نيست: يكى مى خواهد در دانشگاه ثبت نام كند، ديگرى مقصدش خريد لباس است و آن ديگرى ديدار خواهر يا برادرش و... ما نيز وقتى در برابر يك تابلو نقاشى قرار مى گيريم، هر كس عوالم درونى خود را دارد كه با عوالم درونى شخصى كه در كنار او ايستاده به كلى متفاوت است. بنابراين، تجربه هنريى كه از آن تابلو دارد با تجربه هنرى فردى كه در كنار او ايستاده و او هم بدان تابلو مى نگرد، به كلى متفاوت است. حتى اگر هر دو تن با يكديگر به توافق برسند كه اين تابلو «بى نظير» است يا «زيبا» است يا... اين توافق توافقى است در حد الفاظ. در عمق تجربه هنرى آنان توافقى حقيقى امكان پذير نيست زيرا دو تن كه در تمام حالات روانى يكسان باشند هرگز در تاريخ قابل تصوّر نيست. مى توان برادران يا خواهرانى را يافت كه به صورت، چندان به هم شباهت دارند كه حتى پدر و مادر هم آنها را از يكديگر نمى توانند تميز دهند و با دشوارى روبرو مى شوند، اما دو تن كه جهان درونى آنها يكسان باشد، در تاريخ تحقّق نيافته است. بنابراين، تجربه هنرى غيرقابل انتقال به ديگرى است و به همين دليل غيرقابل تكرار است. لذّتى كه شما از ديدن يك تابلو، امروز، مى بريد با لذّت ديدار شما، در فردا، ممكن است شباهت هايى هم داشته باشد، اما دقيقاً يك تجربه نيست زيرا در فاصله امروز تا فردا هزاران لحظه شاد و غمگين در درون شما روى خواهد داد كه يك يك آنها بر نوع تجربه فرداى شما تأثير خاصّ خود را دارد.

 همه اين حرف هاى بديهى براى آن بود كه خوانندگان اين يادداشت توجه كنند كه تمام ويژگى هايى كه در «تجربه هنرى» وجود دارد، عيناً در «تجربه عرفانى» هم وجود دارد و از آنجا كه در «هنر» ما با عناصرى از قبيل «تخيّل» و «رمز» و «چند معنايى» و... روبروييم، در «عرفان» نيز با همين مسائل روبرو خواهيم بود. عرفان هيچ عارفى از قلمرو «تخيّل» و «رمز» و «بيان چند معنايى» او بيرون نخواهد بود. در يك كلام، «زبان» ــ در معناى زبانشناسانه و سوسورى([1]) آن ــ نقش اصلى را در خلاّقيّت عارف دارد. «حال» و «قال» عارف دو روى يك سكّه است و اگر كسانى باشند كه مدّعى شوند «حال» عالى در «قال» نازل قابل تحقّق است يا شيّادند يا سفيه و ما را با هيچ كدام ازين دو گروه سر مجادله و بحث نيست.

 بايزيد بسطامى يكى از مظاهر تجلّى «حال عالى» در «قال درخشان و ممتاز» است و اين كتاب جلوه هايى از ظهورات اين حال و قال به شمار مى رود.

 

شطح در عرفان و شطح هاى بايزيد

 شطح كلمه اى است كه تعريف علمى آن محال است. «گزاره اى» است «هنرى و عاطفى.» اين گونه گزاره هاى هنرى و عاطفى ظاهرى غامض و پيچيده دارند و معناى آن براى بعضى قابل قبول است و براى بعضى ديگر غيرقابل قبول. همه كسانى كه در طول تاريخ ستايشگران «اَنا الحقّ» حلاّج و «سبحانى» بايزيد بوده اند، كسانى بوده اند كه اين گزاره ها ايشان را اقناع كرده است و تمامى كسانى كه به كشتن حلاّج و آواره كردن بايزيد كوشيده اند، و در طول تاريخ منكران ايشان بوده اند، كسانى بوده اند كه اين گزاره ها آنان را اقناع نكرده است. كسى را كه اين گزاره ها اقناع نكرده باشد با هيچ دليل علمى و منطقى يى نمى توان به پذيرفتن آنها واداشت و بر عكس نيز اگر اقناع شده باشد با هيچ دليل منطقى يى نمى توان او را از اعتقاد بدان بازداشت. ردّ و قبول «شطح» ردّ و قبول «علمى و منطقى» نيست. ردّ و قبول «هنرى» و «اقناعى» است.

 در ساختار شطح هاى معروف نوعى بيان نقيضى و پارادوكسى نهفته است. اگر به چهار شطح معروف تاريخ عرفان ايران ــ كه همه جا نقل مى شود و از زبان چهار عارف برجسته برجوشيده است ــ بنگريم، اين ويژگى بيان پارادوكسى و نقيضى را مى توان، به نوعى، مشاهده كرد:

 1) سبحانى ما اعظم شانى (بايزيد متوفى 261)

 2) انا الحقّ (حلاّج مقتول در 309)

 3) الصوّفى غير مخلوق (ابوالحسن خرقانى متوفى 425)

 4) ليس فى جُبَّتى سوى اللّه! (ابوسعيد متوفى 440)

 تناقضى كه در جوهر اين گزاره ها نهفته است، چنان آشكار است كه نيازى به توضيح ندارد: قطره اى كه دعوى اقيانوس بودن كند، دعوى او ياوه است و گزافه. اما همين گزاره هاى ياوه و گزافه را اگر از ديد ديگرى بنگريم، عين حقيقت خواهد بود. مگر دريا جز مجموعه بى شمارى از قطره هاست؟ اينجا مجال متّه به خشخاش گذارى هاى معمول نيست. فقط مى توان گفت كه اين چشم انداز يا كسى را «اقناع» مى كند يا نمى كند. اگر اقناع كرد، اين چهار شطح پذيرفتنى ست و اگر نكرد ناپذيرفتنى. درست به همان گونه كه شما از شنيدن يك سمفونى يا لذّت مى بريد يا نه. اگر لذّت نمى بريد تمام براهين رياضى و منطقى عالم را هم كه براى شما اقامه كنند، بر همان حال نخستين خويش باقى خواهيد ماند و كمترين تغييرى در شما ايجاد نمى شود. شطح از خانواده هنر است و هنر را با منطق نمى توان توضيح داد. البته هر هنرى منطق ويژه خويش را دارد كه با همه منطق ها و بذرهان ها متفاوت است.

 سراسر اين كتاب گزاره هايى است در حوزه الاهيّات كه از ذهن و زندگى مردى به نام بايزيد بسطامى بر جوشيده و دهان به دهان آن را در طول سالها نقل كرده اند تا آنگاه كه يكى از علماى بزرگ قرن پنجم، به نام سهلگى، آن را تدوين و كتابت كرده است. چيزى نزديك به هزار سال از عمر اين كتاب مى گذرد و از وفات بايزيد نيز چيزى در حدود هزار و دويست سال.

 همين كه مردى زردشتى تبار در گوشه شهر بسيار كوچك بسطام، در هزار و دويست سال پيش ازين، در عرصه تجربه هاى الاهيّاتى به چنين سخنانى پرداخته و در طول دوازده قرن مايه اعجاب و حيرت بعضى شده است و گروهى را به تكفير و دشنام او واداشته، دليل اهميت اين حرف ها و دليل برجستگى جايگاه بايزيد در حوزه انديشه هاى عرفانى است.

 برخلاف حلاّج كه مطالبات سياسى آشكارى داشته و شهيد راه همان مطالبات سياسى شده است، بايزيد هرگز به عرصه سياست و اقتصاد جامعه پاى نگذاشته و به همين دليل، حدود هفتاد سال در كمال احترام زيسته، بجز مواردى كه گروهى از متعصّبان و كژانديشان به ستيزه با او كمر بسته و برخاسته اند و گاه مجبور به ترك بسطام شده است.

 از هم اكنون مى توانم درباره خوانندگان اين كتاب چنين پيش بينى كنم كه خود به خود به دو گروه تقسيم خواهند شد: گروهى از مجموعه اين گزاره ها را بى معنى (nonsense) خواهند دانست و حق با آنهاست نيز هست. همان گونه كه در ردّ و قبول يك قطعه موسيقى حق با هر دو سوى بحث است، در اينجا نيز حق با هر دو سوى داورى است. تا شما در كدام سوى اين چشم انداز ايستاده باشيد.

 

مسأله معنى در اين «گزاره»ها

 هيچ هنرشناسى در هنر به جستجوى معنى ــ از نوع معنايى كه در يك عبارت تاريخى يا جغرافيايى يا فيزيكى يا هندسى مطلوب است ــ نخواهد بود. معنى در هنر همان صورتى است كه شما را مسحور خود مى كند. اگر در برابر گزاره هاى هنرى و نيز گزاره هاى اين كتاب، تحت تأثير حسّ و حال موجود در آن قرار گرفتيد، عملا معنى آن گزاره را دريافته ايد و اگر اين امر، به هر دليلى، براى شما حاصل نشد، بيهوده به مغز خود فشار نياوريد كه معناى محصّلى ــ از نوع معنى گزاره هاى علمى ــ در آن بيابيد. شايد در فرصتى ديگر اين دريچه به روى شما گشوده شود و شايد هم هرگز گشوده نشود.

 بسيارى از گزاره هاى اين كتاب معنى محصّل دارد يعنى قابل تبديل به عبارات ديگر است، اما در بعضى از آنها صورت و معنى چنان به يكديگر گره خورده اند كه تجزيه آنها از يكديگر مثل تجزيه كردن «رقص» از «رقصنده» است كه حتى در عالم تخيّل هم امكان پذير نيست. وقتى مى گويد: «غيبى شناخته است و شهودى گُم شده و من در غيب محضورم و در شهود موجود» (بند 257) نه تنها بايد تقابل «غيب» و «شهادت» (در مفهوم قرآنى آن 6/73) مورد نظر قرار گيرد كه مفهوم «حضور» و «غيبت» در معنى عرفانى آن هم بايد مدّ نظر باشد([2]) تا اين صورت امكان پذير شود، در آن هنگام به ژرفاى سخن بايزيد گنجيده و فرم هنرى خود را، با بيانى نقيضى و پارادوكسى، يافته است.

 

عبور به سوى ناممكن از روى پُل زبان

 از آنجا كه عرفان جز «نگاه هنرى و جمال شناسانه به الاهيّات و دين» چيزى نيست و زبان ابزار هنرى عارف است، رفتار شگفت آور بايزيد با زبان، درين كتاب، گاه مايه درماندگى خواننده مى شود و عملا كار به جاهايى مى كشد كه هم در متن عربى و هم در ترجمه فارسى ما با ابهاماتى روبرو مى شويم. اين گونه «عبور از روى ديوار گرامر» كار هنرمندان است و عارفان كه آنان نيز هنرمندانند. بنابراين، خواننده اين كتاب بايد بداند كه با پيچيده ترين تجربه هاى روحى يك عارف سر و كار دارد و بايزيد در انتقال تجربه روحى خويش رفتارهايى با زبان كرده است كه در نظر بعضى افراد مى تواند نمايش گر كاميابى و يا ناكامى هنرى او باشد. وقتى بايزيد مى گويد:

با او، به او، بى خويش، نجوا كردم

 اگر اين صف آرايى حروف اضافه و ضميرها نبود ناگزير بود كه اين سخن را در حجمى چندين برابر اين حجم بگويد و اين رسانگى و بلاغت تازه و بديع را هم نداشته باشد، اما همين صف آرايى حروف اضافه و ضماير، گاهى، سبب غموض سخن او نيز شده است كه خوانندگان ممكن است با نمونه هاى متفاوت آن گاه، روبرو شوند. هر چه هست ازين كار ناگزير بوده است. اوج اين ويژگى در معراج اوست.

 

زبان بايزيد و زبان اين گزاره ها

 ما نمى دانيم كه اصل سخن بايزيد يقيناً به چه زبانى بوده است. ولى احتمال اين كه او اين سخنان را به پارسى گفته باشد و ديگران به عربى ترجمه كرده باشند بيشتر است. به ويژه كه مخاطبان او همه ايرانى و فارسى زبان بوده اند. اما گونه فارسى بايزيد، بى گمان، با فارسى عصر ما و حتى فارسى رسمى موجود در كتاب هاى قرن پنجم و ششم تفاوت هايى در عرصه نحو و واژگان و به ويژه حروف اضافه داشته است. آنچه مسلم است اين است كه زبان بايزيد زبان ناحيه قومس (بسطام) بوده است و اين زبان ويژگى هاى نحوى و واژگانى خود را داشته است. نمونه هايى كه از زبان قومس در قرن چهارم و پنجم باقى مانده و در گفتار ابوالحسن خرقانى (هم ولايتى بايزيد متوفى 425) ثبت شده است([3])، با فارسى رسمى همان عصر تفاوت هاى آشكارى دارد و با اينكه كاتبان مقامات خرقانى در آنها دخل و تصرّف بسيار كرده اند، هنوز هم ويژگى هاى خاص خود را حفظ كرده است. بنابراين، خواننده اين كتاب چند نكته را همواره بايد پيش چشم داشته باشد:

 1) آنچه در متن عربى النوّر نقل شده، احتمالا ترجمه گفتار بايزيد است و همين ترجمه عربى هم در دست كاتبان و نسخه نويسان تغييرات بى شمارى به خود ديده و بسيارى از ابهامات متن عربى نتيجه نقص روايت كاتبان است.

 2) از اصل سخن بايزيد كه به عربى ترجمه شده است، جز يكى دو جمله يا شبه جمله، به فارسى چيزى باقى نمانده است.

 3) دفتر روشن روشنايى، صورت تغيير شكل يافته سخن هاى بايزيد است كه از فارسى كهن قومسى به عربى رفته و بعد از تحريفات و نقص هايى، كه در نسخه ها ديده مى شود، به فارسى ترجمه شده است.

 با همه اين تحوّلات و دگرگونيها و حتى افتادگى ها و نقص ها، دفتر روشنايى براى دوستداران تجربه عرفانى، ارزشهاى ويژه خود را دارد و من به همه خوانندگان اين كتاب توصيه مى كنم كه آن را از مقوله رُمانهاى دانيل استيل و يا كتاب حسين كُرد شبسترى تلقى نكنند كه در دو ساعت مى توان دويست صفحه آن را خواند و مدّعى شد كه خواندم و چيز مهمّى نداشت.

 مهم ترين اتفاق فرهنگى در سراسر دوره اسلامى ايران، ظهور پديده اى است به نام عرفان و در سراسر تاريخ عرفان ايرانى اگر دو سه چهره نادر و استثنايى ظهور كرده باشند، يكى از آنها بايزيد بسطامى است و اين كتاب حرفها و حكايات اوست. سرسرى از كنار آن نبايد گذشت. مى توان آن را به يك سوى نهاد و گفت: «بى فايده است.» ولى اگر قرار باشد كه خوانده شود نوع خواندن آن با خواندن رمانهاى دانيل استيل قدرى متفاوت خواهد بود.

 

هويّت تاريخى بايزيد

 بايزيد بسطامى در يك خانواده زردشتى بسطام كه تازه به اسلام گراييده بودند متولّد شد و جز در موارد اندك، همه عمر در بسطام زيست و در همين شهر درگذشت و خاكجاى او، از همان روزگار وفاتش، همواره زيارتگاه اهل حال بوده و هم اكنون نيز هست.

 سال تولّد بايزيد دانسته نيست، اما آنچه در سنّت «مقامات نويسان» او ثبت شده است، اين است كه وى در سنّ هفتاد و سه سالگى و به سال 234 در گذشته است. بنابراين، بايد متولّد سال 161 باشد. اجماع روايات زندگينامه او، تقريباً، بر اين است كه وى ازدواج نكرده است. بنابراين، آنچه در بندهاى آخر اين كتاب از ابونُعم اصفهانى (بند 541 و 542) نقل كرده اند كه سخنى از همسر بايزيد نقل كرده است بايد با شكّ و ترديد تلقى شود.

 چنان كه در متن كتاب حاضر خواهيد ديد، از لحظه اشتهار او تا نسل ها و قرنها بعد از وى، بسيارى از افراد خانواده وى به نام «طيفور» و كنيه «بايزيد» فرزندان خود را نام گذارى كرده اند. به همين دليل «بايزيدهاى بسطامى» متعددند و آنكه اين همه آوازه ها ازوست، همان طيفور بن عيسى بن سروشان است كه در فاصله 161 ــ 234 يا 261 مى زيسته است.

 زندگينامه بايزيد سرشار است از افسانه ها. او نيز مانند هر بزرگ ديگرى در هاله اى از افسانه ها زيسته است. با اينهمه آنچه در ين كتاب آمده است، در كنار افسانه ها، بخشى از حقيقت تاريخى او را نيز آشكار مى كند.

 از آنجا كه خوانندگان اين كتاب مجموعه «حقايق» زندگى او را همراه با «افسانه ها»ى پيرامون او در اين كتاب در اختيار دارند، ما به هيچ روى قصد ورود به اين «افسانه ها» و «حقيقت ها» را نداريم. يعنى نمى كوشيم كه به طبقه بندى حقيقت و افسانه بپردازيم. از ديدگاه ما ــ كه چشم انداز نگاه جمال شناسانه و هنرى به الاهيّات است ــ تحقيق در مرز افسانه و حقيقت جزء محالات است زيرا با گزاره هايى سر و كار داريم كه براى يك تن مى تواند عين «حقيقت» باشد و براى ديگرى «افسانه» محض و در شرايط ديگرى آنچه براى كسى حقيقت بوده است دوباره تبديل به افسانه شود، و همان كسى كه فلان امر را ديروز افسانه مى دانست در حالاتى ديگر، آن را حقيقت محض به حساب آورد. اينجا قلمرو «اثبات» و «نفى» نيست. اينجا قلمرو «اقناع» است و بس. يا شما با اين گزاره ها اقناع شده ايد يا نه. اگر اقناع شده ايد «حقيقت» است و اگر اقناع نشده ايد «افسانه» است. برخلاف قلمرو علم كه گزاره هاى آن را مى توان اثبات كرد، گزاره هاى عرفانى قابل نفى و اثبات نيستند. تنها مى توان در برابر آنها اقناع شد يا نشد. «دانستن» در اينجا معنايى جز «دانستن» در قلمرو علم دارد. اگر اقناع شديد دانسته ايد و اگر اقناع نشديد، ندانسته ايد: هر كه اين كار ندانست در انكار بماند.

 

جايگاه بايزيد در عرفان ايرانى

 هم به دليل تقدّم زمانى و هم به دليل جسارت روحى و پيشاهنگ بودن در عرصه تجارب روحى مرتبط با الاهيّات عرفانى، بايزيد در ميان عارفان اسلام و ايران جايگاهى دارد كه بى گمان در طول قرون و اعصار منحصر به فرد باقى مانده است. همه عارفان عصر او، امثال ذوالنوّن مصرى و سهل بن عبدالله تسترى و يحيى بن معاذ رازى و احمد بن خضرويه بلخى به عظمت مقام او اعتراف داشته اند و پس از مرگش همه بزرگان، امثال جنيد و شبلى تا ابوالحسن خرقانى و ابوسعيد ابوالخير تا محمد غزالى و عين القضات و عطاّر تا شمس تبريزى([4]) و جلال الدين مولوى، همه و همه، از شيفتگان او بوده اند. در تمام متون عرفانى نام او با احترامى ويژه، همواره، تكرار شده است. با اينكه شطحات او غالباً با عرف ارباب شريعت، به ظاهر، سازگارى نداشته است، مزارش در طول تاريخ يكى از زيارتگاه هاى خداوندان معنى و اصحاب حال بوده است. خاقانى شاعر بزرگ تاريخ ادب ما، كه در ناحيه غربى ايران بزرگ و در شروان مى زيسته است، شوق زيارت خراسان را در بسيارى از شاهكارهاى خود بيان داشته است. در ميان چيزهايى كه عامل شيفتگى او براى سفر به خراسان بوده است، در كنار حرم حضرت رضا عليه السلام، از زيارت بسطام و خاك جاى بايزيد ياد مى كند:

روضه پاك رضا ديدن اگر طغيان است *** شايد از بر ره طغيان شدنم نگذارند

ور به بسطام شدن نيز ز بى سامانى ست *** پس سران بى سر و سامان شدنم نگذارند([5])يا:

گفتم به رى مراد دل آسان برآورم *** زانجا سفر به خاك خراسان برآورم

در ره دمى به تربت بسطام برزنم *** وز طوس و روضه آرزوى جان برآورم([6]) از قديم بسطام را جزء عارفان خراسان به حساب مى آورده اند، چنان كه جنيد گفته است: «بايزيد و عارفان منطقه بسطام را جزء عارفان خراسان به حساب مى آورده اند، چنان كه جنيد گفته است: «بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان ملائكه» و هم او گفت: «نهايت ميدان جمله روندگان ــ كه به توحيد روانند ــ بدايت ميدان اين خراسانى است.»([7])

 

بايزيد و شاگردى امام صادق (ع)

 هم در كتاب النوّر (بند 7) و هم در تذكرة الاوليا (1/136) و هم در آثار مورّخان و متكلمّانى از قبيل امام فخر رازى و سيّد بن طاووس اين نكته مورد اشارت قرار گرفته است كه بايزيد يك چند محضر امام جعفر بن محمد صادق (ع) را دريافته و مفتخر به سقّايى سراى او شده است. جاى ديگرى درين باره به تفصيل بحث كرده ام([8]) و در اينجا نمى خواهم به تكرار آن بپردازم. به اجمال مى توان گفت كه اگر سال وفات بايزيد دويست و سى و چهار باشد (النوّر، بند 64) با در نظر گرفتن سال وفات حضرت صادق (ع) كه سال 148 هجرى است، حدود هشتاد و شش سال درين ميان فاصله است. اگر آخرين سالهاى حيات حضرت صادق (ع) را بايزيد در سنين نوجوانى درك كرده باشد، بايد عمرى در حدود صد سال براى او فرض شود و اين با اسناد موجود حيات بايزيد كه عمر او را هفتاد و سه سال نوشته اند (همانجا 64) تطبيق نمى كند، اما خلاف عقل و منطق هم نيست عمرهايى ازين دست در اقران بايزيد كم نيست. همين مؤلف كتاب النوّر، به تصريح تمام زندگينامه نويسان او، چنان كه ياد خواهد شد، حدود نود و شش سال زيسته است. اگر سال درگذشت بايزيد را به روايات ديگرى كه آن را نوشته اند ارتباط دهيم، در آن صورت مسأله ارتباط او با امام صادق منطقى تر و طبيعى تر خواهد شد و بعضى از محققان معاصر همين راه را پذيرفته اند.

 

سهلگى، مؤلّف كتابُ النوّر

 ابوالفضل محمد بن على سهلگى بسطامى (379 ــ 477) از مشايخ بزرگ تصوف در نيمه دوم قرن پنجم است كه زندگينامه نويسان او، همه، به مقام او در علم و در تصوّف تصريح كرده اند و از تأليفاتى كه وى در زمينه معارف صوفيه داشته است ياد كرده اند همچنين از جمع اصحاب او در تصوف.

 مؤلّفاتى از نوع عبدالغافر فارسى (451 ــ 529) و ابوسعد سمعانى (506 ــ 562) از سهلگى به عنوان «پير صوفيان»([9]) و «يگانه روزگار»([10]) نام بُرده اند و پايگاه او را در علم و در تصوف ستوده اند. عبدالغافر فارسى مى گويد سهلگى به نيشابور آمد و درين شهر به روايت حديث پرداخت و سپس نيشابور را ترك گفت.([11])

 نسبت سهلگى ظاهراً از نام نياى او «سهل» گرفته شده است يعنى از نام جدّ اعلاى او. تمام نام و نسب سهلگى اين است: ابوالفضل محمد بن على بن احمد بن حسين بن سهل.([12])

 سهلگى زنجيره گسترده اى از مشايخ را در همين كتاب النوّر نام مى برد كه ازيشان روايات مربوط به بايزيد است، ولى به هيچ واقعه اى از وقايع زندگى خود، درين كتاب، اشارت نكرده است. تنها از ديدار خويش با ابوسعيد ابوالخير (357 ــ 445) بر سر خاك بايزيد ياد كرده است آنجا كه مى گويد بوسعيد به هنگامى كه بر سر گور بايزيد با وجاهت خاصّ خود حاضر بود به خاك بايزيد اشاره كرد و گفت: «اين پير گفته است كه خداى تعالى گام هاى اوليا را نثار زمين قرار داده است، اين حسودان چه مى گويند؟» مقصودش اين بود كه چون است كه بدين راضى نمى شوند؟([13])

 اين ديدار بايد قبل از سال 425 كه سال درگذشت ابوالحسن خرقانى است اتفاق افتاده باشد و سفر بوسعيد به بسطام قبل ازين تاريخ بوده است. و ظاهراً ابوسعيد بيش از يك سفر به بسطام نداشته است. بعضى افراد خاندان سهلگى پس از و در ناحيه بسطام مى زيسته اند. و بعضى ازيشان با خاندان بايزيد از طريق مُصاهرت، خويشاوندى داشته اند. ابن خرقانى مؤلّف دستورالجمهور، به يكى ازيشان كه فرزند زاده امام سهلگى بوده است و خطيب شهر بسطام اشارت كرده است.([14])

 سال درگذشت سهلگى را ابوسعيد سمعانى در جمادى الآخر 476 نوشته است و عبدالغافر فارسى 477. همگان اجماع دارند كه وى در هنگام مرگ 96 ساله بوده است و بر اين تقدير سال تولد او را مى توان سيصد و هشتاد دانست و يا سيصد و هشتاد و يك. وى تاريخ روايات خويش را ثبت نكرده است مگر يك مورد كه مى گويد در تاريخ شعبان سال چهارصد و نوزده از ابوعبدالله محمد بن عبدالله شيرازى([15]) شنيدم كه گفت. (بند 502)

 فضايل ابى الحسن الأشعرى: بجز كتاب النوّر تنها كتابى كه از آثار سهلگى نام و نشانى از آن داريم كتاب فضايل اشعرى است. رافعى قزوينى (متوفى 623 سماع كرده است و على بن حيدر از فقيه حجازى و او از خليل بن عبدالجبّار و او از شيخ سهلگى اين كتاب را روايت مى كرده است.([16])

 

شيخ المشايخ، محمد بن على داستانى

 سهلگى در ميان مشايخ خويش بيشتر از ابوعبدالله داستانى روايات مربوط به بايزيد را نقل م يكند. اين ابوعبدالله محمد بن على داستانى (348 ــ 417) از استادان سهلگى است و سمعانى تصريح كرده است كه سهلگى او را «شيخ المشايخ» مى خوانده است و اين سخن سمعانى را تعبيرات سهلگى در كتاب النوّر تأييد مى كند (بندهاى 18 ــ 20). داستانى از مشايخ برجسته تصوف ناحيه قومس و از اقران ابوالحسن خرقانى و ابوسعيد ابوالخير بوده است. در اسرارالتوحيد حكايتى از ديدار ابوسعيد ابوالخير و ابوالحسن خرقانى و ابوعبدالله داستانى در خانقاه ابوالعباس قصّاب آملى آمده است: «شيخ ]ابوسعيد[ گفت در آن وقت كه به آمل بوديم يك روز پيش شيخ بلعباس نشسته بوديم دو كس در آمدند و پيش وى بنشستند و گفتند ما را با يكديگر سخن مى رفته است، يكى مى گويد: اندوه ازل و ابد تمام تر و ديگر مى گويد: شادى ازل و ابد تمام تر. اكنون شيخ چه گويد؟ شيخ بلعباس دست به روى فرود آورد، گفت: «الحمدلله كه منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادى، ليس عند ربّكم صباح و لامساء. اندوه و شادى صفت تست و هر چه صفت تست محدث است و محدث را به قديم راه نيست...» چون هر دو بيرون شدند، گفتيم كه اين هر دو كى بودند؟ گفت: يكى بلحسن خرقانى و ديگر بوعبدالله داستانى.»([17])

 هجويرى بعضى از سخنان او را نقل كرده است و حكاياتى از كرامات او. «داستانى» منسوب است به روستايى به نام «داستان» از روستاهاى ناحيه بسطام. جامى صراحتاً سال فوت داستانى را رجب 417 و در سن پنجاه و نه سالگى ثبت كرده است. بنابراين، وى در فاصله 348 ــ 417 مى زيسته است. در كتاب دستورالجمهور، كه اطلاعات محلى آن تا حد قابل ملاحظه اى مى تواند مورد استناد قرار گيرد، چنين آمده است كه عمر ]بن[ حسن درزجى بسطامى، پير خرقه ابوعبدالله داستانى بوده است.([18]) هجويرى در كشف المحجوب([19])جايگاه او را ميان خرقانى و ابوسعيد ابوالخير قرار داده است و از و به عنوان «پادشاه وقت و زمان خود» ياد كرده است.

 ظاهراً مزار داستانى در بسطام بوده است زيرا حمدالله مستوفى در شمار شگفتى هاى جهان مى گويد: «و ديگر در بسطام، در مزار شيخ المشايخ ابوعبدالله داستانى، بر سر قبر او درخت خشك است چون از فرزندان آن شيخ يكى را وفات رسد از آن درخت شاخى بشكند.»([20])

 

عطار و كتاب النوّر

 بخش احوال و اقوال بايزيد در تذكرةُ الأولياء عطاّر، كه يكى از شيواترين بخش هاى آن كتاب است، احتمالا از روى همين كتاب النور تدوين شده و عطار در نقل بسيارى از عبارات، به گونه اى افسونكارانه دست به ترجمه زده است. جاى آن بود كه من درين گونه موارد، ترجمه او را مى آوردم و از ترجمه خود چشم مى پوشيدم. به چند دليل ازين كار صرف نظر كردم: نخست آن كه زبان ترجمه چند گونه مى شد و ديگر اين كه نسخه اى از كتاب النوّر، كه او در اختيار داشته و بسيار قديمى بوده است، ظاهراً با نسخه هاى موجود از كتاب النوّر اختلاف روايت بسيار داشته است. ديگر اين كه عطاّر غالباً پس از نقل هر عبارت از گفتار بايزيد تفسيرى از خويش افزوده و اين تفسيرها با همه زيبايى و ژرفايى كه دارد، چيزى است بيرون از متن گفتار بايزيد.

 بى گمان نسخه اى كه عطار از كتاب النوّر در اختيار داشته بسيار گسترده تر از متن موجود بوده است، به همين دليل عباراتى در منقولات عطار وجود دارد كه در متن حاضر ديده نمى شود و شايد بتوان گفت كه عطار جز النور در مقامات بايزيد، كتاب يا كتابهاى ديگرى نيز در اختيار داشته است. اگر چه در يك مورد تصريح مى كند كه به كتاب النوّر نظر داشته است: «نقل است كه سهلگى گويد اين حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط هر كسى فوايد بسيار گرفته اند.([21])» و اين سخن عطار اشاره است به آنچه سهلگى در النوّر مى گويد: «من مى گويم كه گويى او ]محمد بن يوسف[ بايزيد را به هنگام قبض او ديده است. اگر او را به روزگار بسط ديده بود، هر آينه شنيده بود آنچه ديگران شنيده اند.»([22])

 

ساختار كتابُ النوّر

 سنّت مؤلّفان كتب تصوف تا حدود قرن پنجم، همواره، بر اين بوده است كه در نقل وقايع و نيز روايت اقوال مشايخ، همان اسلوبى را رعايت كنند كه علماى حديث در نقل فرمايشات رسول ص. بنابراين، در نقل هر حكايت يا عبارت، زنجيره كسانى كه آن عبارت را تا عصر مؤلف رسانيده اند، محفوظ است.

 درين كتاب، در بخش اعظم حكايات و روايات، زنجيره ناقلان آنها حفظ شده است و در مواردى كه اين اسلوب رعايت نشده است احتمال آن هست كه در نسخه اساس، كه به خطّ مؤلف بوده است، آن زنجيره ناقلان ثبت شده باشد و كاتبان قرنهاى بعد بعضى موارد را ننوشته باشند. همچنين در بسيارى از موارد كه اين زنجيره به ظاهر حفظ شده است اگر تحقيق شود، ممكن است نام هايى افتاده و يا حذف شده باشند يا صورت درست نام ها با آنچه در اصل نوشته مؤلف بوده است، تفاوت داشته باشد. همه اين احتمالات ممكن است.

 به دليل همين ويژگى، خواننده اين ترجمه، گاه مجبور است دو يا سه سطر عباراتى را ازين دست ــ كه «فلان گفت از فلان شنيدم كه فلان مى گفت در فلان شهر از فلان كس شنيدم كه...» ــ بخواند تا به اصل حكايت يا اصل سخن بايزيد برسد. حذف اين زنجيره كار دشوارى نبود اما براى آن كه اصالت متن حفظ شود، و خواننده فارسى زبان متن كامل كتاب النوّر را در اختيار باشد، از حذف زنجيره راويان پرهيز كردم. كسانى كه حوصله عبور ازين زنجيره نام ها را نداشته باشند، به راحتى مى توانند خود را به اصل حكايت يا متن سخن بايزيد برسانند.

 

درباره معراج بايزيد

 درين كتاب دو روايت از معراج بايزيد آمده است، يكى در متن دفتر روشنايى يعنى كتاب النوّر (بند 502) و ديگرى در ضميمه پايانى كتاب كه فصلى است از كتاب القصد الى الله ابوالقاسم عارف (صص 203 ــ 214).

 درباره روايت دوم معراج بايزيد، در اينجا، به اختصار بايد يادآور شوم كه اين روايت يكى از كهن ترين روايات معراج بايزيد است و نخستين بار متن عربى و ترجمه انگليسى آن توسط استاد نيكلسون در مجله اسلاميّات([23]) چاپ شده است و ما از آن مجله گرفته ايم.

 هويّت تاريخى مولف كتاب القصد الى الله، به روشنى، دانسته نيست. بعضى حدس زده اند كه ابوالقاسم العارف، همان ابوالقاسم جنيد بن محمد عارف برجسته قرن سوم است كه فصلى از تفسيرهاى او بر شطحات بايزيد را، سرّاج طوسى، در كتاب اللمع خويش نقل كرده است. اما استاد نيكلسون يادآور شده كه در خلال متن كتاب القصد الى الله، تاريخ 395 ديده شده است و اين تاريخ با روزگار حيات جنيد (متوفى به سال 297) قابل انطباق نيست. بنابراين، بايد به جستجوى مؤلفى ديگر براى كتاب القصد الى الله بود.([24])

 

بعضى تكرارها

 هر كس درين كتاب دقت كند چند مورد عبارات تكرارى خواهد ديد. حذف اين موارد تكرارى را روا نداشتم زيرا خيانت به ساختار كتاب بود. آيا مولف خود مرتكب اين تكرار شده است يا كاتبان تصميم گيرى درين باره بسيار دشوار است. ترجيح دادم چيزى در حدود نيم صفحه تا يك صفحه بر حجم كتاب افزوده شود ولى تركيب اصلى آن محفوظ بماند. گاهى اين تكرارها به دليل تفاوت سلسله راويان است، مثلا در نقل عبارت: انسلخت من نفسى كماينسلخ الحيّهُ من جلدها ثم نظرت الى نفسى فاذاً انا هو، كه عطار ترجمه اى آميخته به تفسير ازان ارائه داده و مى گويد: از بايزيدى بيرون آمدم چون ما از پوست. پس نگه كردم عاشق و معشوق و عشق يكى ديدم كه در عالم توحيد يكى توان بود (تذكره 1/160) و در ترجمه ما چنين است: از خويشتن خويش بيرون آمدم آن گونه كه ما از پوست، پس در خويشتن نظر كردم، خويشتن را او ديدم. اين عبارت در دو جاى كتاب النوّر (بندهاى 130 و 374) تكرار شده است اما زنجيره راويان اين قول در هر كدام از موارد متفاوت است. شايد حكمت اين گونه تكرارها در همين تفاوت زنجيره راويان باشد.

 

درباره نسخه كتابخانه ظاهريه

 اين نسخه كه قديم ترين نسخه شناخته شده كتاب النوّر است، اصل آن در كتابخانه ظاهريه دمشق محفوظ است، با اين مشخصات در ورق اول نوشته است: «هذا كتاب النور من كلمات سلطان العارفين ابى يزيد طيفور بن عيسى بن سروشان البسطامى قدّس الله روحه و نوّر ضريحه. مبارك لصاحبه.» با مهر دارالكتب الظاهريه الاهلية بد مشق.

 كتاب به دست يك نفر ايرانى و فارسى زبان كتابت شده است و در لاهيجان در سنه 887. عين انجامه كتاب اين است:

«تّم الوصايا بعون و اهب العطا يا فى سلخ شهر مبارك جمادى الآخر سنة سبع و ثمانين و ثمانمائه. اللّهم اغفر لكاتبه و لناظمه و لصاحبه و لمن نظر فيه و لجميع المؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات برحمتك يا ربّ و صلى الله على خير خلقه محمد و صلى الله عليه و سلم و على آله اجمعين و الحمداللّه رب العالمين حرره العبد الفقير ]الى[ اللّه الداعى قطب الدين بن شمس (؟) الدين بن حاجى جمال (؟) الدين بوسه (؟) در لاهيجان در سنه 887 الهجرية.

 خط نسخ، شماره سطرها متفاوت است و حدّ ميانگين آن چهارده سطر در صفحه است. اصل كتاب اينك به كتابخانه الاسد در دمشق انتقال يافته است.

 

اسناد كهن درباره بايزيد

 اجزاى پراكنده سخن بايزيد در متون ادبى و عرفانى زبان فارسى و عربى، همه جا، به چشم مى خورد. كمتر متنى از متون عرفانى برجسته زبان فارسى و عربى مى توان يافت كه در آن حكايتى يا سخنى از بايزيد نيامده باشد. حكايات و سخنان بايزيد، بيرون از كتاب النوّر، خود موضوع پژوهشى جداگانه است كه بايد روزى به سامان رسد و ما بتوانيم مدّعى شويم كه مجموعه ميراث روحى او را به گونه اى درست و انتقادى در اختيار داريم.

 براساس همين كتاب النوّر، در قرن هشتم، يكى از فرزندزادگان ابوالحسن خرقانى به نام احمد بن حسين بن الشيخ الخرقانى كتابى پرداخته است به نام «دستورالجمهور فى مناقب سلطان العارفين ابويزيد طيفور» و درين كتاب بخشى از حكايات و سخنان بايزيد را ــ آميخته به حواشى و افزوده هايى، همراه با شواهد شعرى و آيات و احاديث و داستانها و اقوالى از ديگران ــ تدوين كرده است. كتاب دستورالجمهور هسته هايى از كتاب النور را، همراه با اطلاعات ديگرى در باب بايزيد و بسطام، محفوظ نگه داشته و ازين بابت، هم در شناخت تحولات خاندان بايزيد تا قرن هشتم و سرنوشت مزار او و نيز جغرافياى تاريخى بسطام و پيرامون آن، سودمند است و هم در نشان دادن تحولات ذوقى جامعه. در تصحيح اعلام تاريخى و جغرافيايى كتاب النوّر نيز مى توان از دستور الجمهور بهره برد.([25])

 متن كتاب النوّر را استاد عبدالرحمن بدوى (2004 ــ 1917) دانشمند ممتاز جهان عرب و يكى از برجسته ترين كوشندگان فرهنگ اسلام و ايران در نيمه دوم قرن بيستم، يك بار در 1949 به پيشنهاد استاد لويى ماسينيون([26])، چاپ كرده و نام آن را شطحات الصوفيّه([27])نهاده است. گويا قصدش اين بوده است كه ازين گونه كتابها، آثار ديگرى را نيز تحت عنوان شطحات الصوفيّه منتشر كند اما به دلايلى كه بر ما معلوم نيست با اينكه استاد بدوى حدود نيم قرن بعد از نشر شطحات الصوفيه در كمال سلامت جسمى و فعاليت گسترده فرهنگى بوده است هرگز چيزى بر آن كتاب نيفزوده و حتى در چاپ هاى بعد به تصحيح غلط ها و افتادگى هاى آن هم نپرداخته است. استاد بدوى به هنگام چاپ كتاب النور، حتى در باب مؤلف آن هم شك داشته است و براى او روشن نبوده است كه آيا كتاب النور تأليف سهلگى است يا نه؟

 از روى همين چاپ استاد بدوى، ترجمه فرانسوى كتاب النور، در سال 1989 با عنوان شطحات([28]) نشر يافته است و اين هم دليل اهميت كتاب النوّر در فرهنگ مدرن اروپايى است.

 درباره مقالات و مقامات بايزيد يك رساله دكترى به زبان انگليسى در دانشگاه كلمبيا در نيويورك فراهم آمده است كه فقط يادآورى آن ضرورت دارد و در باب ارزش آن در فرصتى ديگر بايد سخن گفت.([29])

 به دليل اهميت شگرفى كه بايزيد در عرفان اسلامى و ايرانى داشته است يك نسل بعد از بايزيد، عارف نامدار ايرانى جنيد بن محمد نهاوندى (متوفى 297) كتابى نوشته است و در آن به تفسير شطحات بايزيد پرداخته است. گرچه اصل كتاب جنيد، امروز، در دست نيست ولى پاهرهايى از آن را ابونصر سرّاج طوسى (متوفى 378) در كتاب اللّمع خويش نقل كرده است كه هم در فهم شطحات بايزيد بسيار كارايى دارد و هم در پژوهشهاى مرتبط با تاريخ هرمنوتيك عرفانى در ايران و اسلام.

 منقولاتى كه ابوعبدالرحمن سُلمى (325 ــ 412) در طبقات الصوفيه خويش از بايزيد نقل كرده است تقريباً به تمامى در كتاب النوّر ديده مى شود و مى تواند در تصحيح النور به ما يارى دهد. همچنين سخنان ديگرى كه او از بايزيد در ديگر آثار خويش نقل كرده است. همين ويژگى را دارد آنچه حافظ ابونعيم اصفهانى (متوفى 430) در كتاب مشهور خويش حلية الاوليا و طبقات الاصفياء از بايزيد نقل كرده است. اين منقولات هم در تصحيح انتقادى سخنان بايزيد سودمند است و هم در تصحيح نام زنجيره راويان حكايات و اقوال.

 ابونصر سرّاج، علاوه بر اين كه بخشى از شرح جنيد بر شطحات بايزيد را در كتاب اللّمع خويش نقل كرده است، مقدارى از سخنان ديگر بايزيد را نيز نقل كرده است كه از هر جهت در تصحيح كتاب النوّر و منقولات از بايزيد ارزش بسيار دارد.

 در اينجا قصد آن ندارم كه تمام منابع بايزيدشناسى قبل از عصر سهلگى را يادآور شوم. همين قدر مى توانم بگويم كه در كتابهايى از نوع طبقات الصوفيه انصارى هروى، البياض و السّواد خواجه على حسن سيرگانى و ترجمه رونق المجالس و بُستانُ العارفين و رساله قشيريه و كشف المحجوب هجويرى و پند پيران كه قبل از كتاب النور يا هم عصر با كتاب النور تأليف شده اند، اطلاعات پراكنده بسيارى در باب احوال و اقوال بايزيد مى توان يافت كه يا در تكميل كتاب النور سودمند است يا در تصحيح انتقادى آن.

 

حدود سال تأليف كتاب النور

 تنها موردى كه مؤلّف به تاريخى از روايات خويش اشاره دارد شعبان 419 است و تصور مى كنم او، در همين سالها، در ذهن خويش سرگرم جمع آورى اسناد مرتبط با بايزيد بوده است. همچنين اشاره اى كه به ديدار خويش با ابوسعيد ابوالخير بر سر گور بايزيد دارد و اين ديدار هم، چنان كه جاى ديگر اشاره كردم، نمى تواند بعد از 425 باشد. پس بايد گفت كه كتاب النوّر را به اغلب احتمالات در حدود سالهاى 430 ــ 450 تأليف كرده است يعنى در سن حدود 50 ــ 60 سالگى مؤلف. و جمع آورى نخستين روايات آن، احتمالا، در سن حدود چهل سالگى او بوده است.

 بر روى هم مى توان گفت كه كتاب النور در نيمه اول قرن پنجم تأليف شده است.

(نقل از مقدمه كتاب «دفتر روشنايى» از ميراث عرفانى بايزيد بسطامى) چاپ اول، 1384، انتشارات سخن.




[۲]. همان كه حافظ مى گويد: حضورى گر همى خواهى از و غايب مشو حافظ...

[۳]. مراجعه شود به مقاله ما با عنوان «بازمانده هاى زبان قديم قومس» در مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تربيت معلّم، شماره اول سال اول، ۱۳۸۳.

[۴]. «مى گريستم كه آن كتاب مقامات ابايزيد به من نمى دهند. شيخ مى خنديد. يعنى مقام تو كجاست؟» مقالات شمس تبريزى، ۲۲۳.

[۵]. ديوان خاقانى، چاپ دكتر سجّادى، ۱۵۴.

[۶]. همانجا. ۹۱۰.

[۷]. تذكرة الاولياء ۱/۱۳۵.

[۸]. مراجعه شود به تعليقات اسرار التوحيد، ۲/۹۱ ــ ۶۹۰.

[۹]. تاريخ نيشابور (المنتخب من السياق) عبدالغافرين اسماعيل الفارسى، چاپ محمدكاظم، ۷۶.

[۱۰]. الأنساب، چاپ عكسى مارگليوث، ۸۱۲.

[۱۱]. السياق، ۷۶.

[۱۲]. الأنساب، ۸۱۲.

[۱۳]. متن حاضر، بند ۲۲۱ و اسرارالتوحيد، ۱/۲۷۹.

[۱۴]. دستورالجمهور، ورق b۱۵۳ نسخه تاشكند.

[۱۵]. مقصود ابن عبدالله باكويه شيرازى است (متوفى ۴۲۸) همو كه در شيراز مزارش به نام باباكوهى معروف است. در باب او مراجعه شود به تعليقات اسرار التوحيد، ۲/۶۲ ــ ۶۶۱.

[۱۶]. التدوين، چاپ عطاردى، ۴/۱۵۰.

[۱۷]. اسرار التوحيد ۱/۵۰ ــ ۴۹.

[۱۸]. دستور الجمهور، ورق b۳۲ از نسخه تاشكند.

[۱۹]. كشف المحجوب، هجويرى، ۲۰۵.

[۲۰]. نزهة القلوب، حمدالله مستوفى، به اهتمام گاى لسترنج، كمبريج، ۱۹۱۵، ص ۳۷۹.

[۲۱]. تذكرة الاوليا ۱/۱۴۰.

[۲۲].متن حاضر، بند ۵۰۳.



[۲۴]. مراجعه شود به تاريخ الثرات العربى، فؤاد سزگين، بخش العقايد و التصوف، ۱۷۲.

[۲۵]. ازين كتاب سه نسخه تاكنون در جهان شناخته شده. دو نسخه از آن در تاشكند است و يكى در كتابخانه گنج بخش پاكستان. استادان محمدتقى دانش پژوه و ايرج افشار اين متن را سالهاست آماده نشر كرده اند. اميدواريم هر چه زودتر انتشار يابد.



[۲۷]. شطحاتُ الصوفيّه، الجزءُ الاوّل، ابويزيد البسطامى، قاهره، ۱۹۴۹، چاپ سوم، كويت و كالة المطبوعات ۱۹۷۸.

[۲۸]. عنوان ترجمه فرانسوى كتاب النور اين است:
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط بیژن آزاد  | 

 



مهين دولتشاهي فيروز

پاريس ژوئن 1969
  ... آن‌چه از اين جانبه سؤال کرديد راجع به آخرين روزهاي زندگيش در پاريس بدون کوچک‌ترين مبالغه به طور خلاصه شرح مي‌دهم:
  از نظر شباهت ظاهري و اخلاقي که بين ما موجود بود خيلي خوب مي‌توانستم او را بفهمم و احساسات او را درک کنم، زيرا موضوع دايي نبود، موجودي را مي‌ديدم که با روح خودم نزديک بود و در بسياري از جهات با هم عقيدة مشترک داشتيم. يک شب در پاريس در منزل من تا نيمه شب برايم آخرين کتاب خودش يعني« توپ مرواري» را خواند. در جزوة شخصي نوشته بود و اظهار داشت خيال چاپ ندارد. بي‌نهايت جالب بود، زيرا قسمتي از تاريخ را از زمان ناصرالدين قاجار تا آن روز به رشتة تحرير در‌آورده بود، البته به سبک خودش که يکي از شاهکارهاي آن نويسنده است.
  با تمام درد روحي که با او هم‌آغوش بود خنده از لبانش دور نمي‌شد و مدتي خنديديم بر سر اين کتاب. و با اين که بارها مي‌گفت دنيا قابل زيست نيست و هزار تمسخر بر لبانش بود براي آن‌هايي که در اين دنيا آن قدر به پول و زندگي پر تجمل و مقام اهميت مي‌دهند، هرگز نمي‌توان حدس زد که اين موجود شريف در آيندة نزديکي دست به خودکشي خواهد زد، وگرنه خواهش مي‌کردم اين جزوه را به من بدهد که از بين نرود و اين مطلب برايم هميشه مجهول ماند که چه طور اشخاصي يک مرتبه پيدا شدند براي دريافت کتاب.
  صادق هدايت به محض ورود به پاريس به اين جانبه تلفن کرد و گفت در يکي از هتل‌هاي بولوار سن‌ميشل زندگي مي‌کند و آدرسش را داد که بروم به ديدنش و بعداَ مرتب منزل ما مي‌آمد و مي‌گفت در صدد هستم يک آپارتمان با آشپزخانه پيدا کنم. براي من قدري تعجب‌آور بود براي کسي که اصلاً اهميت به غذا نمي‌دهد، بگردد به دنبال خانة با آشپزخانه، ولي فکر کردم لابد مدت زيادي خيال ماندن دارد و خانه را به هتل ترجيح مي‌دهد، خصوصاً براي خواندن و نوشتن.
  برخلاف آن‌چه تصور مي‌شد که پاريس را براي زندگي در نظر گرفته، مي‌بينم که براي مرگ انتخاب کرده بود. شکي نيست که به اين سرزمين علاقه داشت، مثل بسياري از درس‌خوانده‌هاي اين شهر زيبا که مبدأ علم و هنر و با آغوش باز صاحبان ذوق را پرورش مي‌دهد و مي‌پذيرد.
  صادق هدايت با اين که اين مملکت را دوست مي‌داشت و از فرهنگ آن برخوردار بود ولي هرگز برايش اين شهر عزيزتر از ايران نبود. آثار او گواهي بر اين نکته است، همان‌طوري که هيچ زباني را بر زبان فارسي گرامي‌‌تر و برتر نداشت و اظهار کسالت مي‌کرد که زبان فارسي در حال رکود مانده و شايد عهد ما عقب هم رفته باشد.
  از آزادي در فرانسه لذت مي‌برد و شايد خواست لحظات آخر عمر را نفس آزاد بکشد.
  روزي در يکي از کافه‌هاي مونت‌پارناس( Montparnasse) نشسته بوديم اظهار داشت: « اگر عرضه يا ميل تهية قصري در ديار خود نداشتم از دير زماني در ملک خاج‌پرستان خانة آخرتي براي خود زير سر گذاشته‌ام.» من شوخي پنداشتم و حمل بر اين کردم که مي‌خواهد براي هميشه اين جا بماند و هرگز برنگردد ولي نمي‌دانستم چه مدت؟
  همان روز اظهار دندان درد مي‌کرد. پيشنهاد کردم دندان‌سازي را که مي‌شناسم معرفي کنم و آدرسش را بدهم. يک مرتبه زد زير خنده و گفت:« د کيسه. ديگر همين مانده که هر جاي آدم خراب مي‌شود و از کار مي افتد بدويم و تلاش کنيم که معالجه شود و زحمت اين را آدم به خودش بدهد که چند سال بيش عمر کند.» گفتم: دايي جون ناخوشي را مي‌شود تحمل کرد، اگر درد نباشد، ولي با درد که نمي‌شود زندگي کرد، زيرا درد روحي تحملش آسان‌تر است از درد جسمي. لابد روح سخت جان‌تر است و خرده‌خرده آدم را خرد مي‌کند و از بين مي‌برد. باز در جواب من خنديد و پاسخي نداد و هرگز دکتر نرفت. هفتة ديگر با تلفن از او خواهش کردم که شام را بيايد پهلوي ما و تذکر دادم که غذا بي‌گوشت خواهد بود ولي در آن شب او بيش‌تر از دو قاشق نخود پخته و قدري ميوه نخورد و تمام مدت از اين طرف و آن طرف بحث کرديم.
  بايد گفت گفتار گاه و بي‌گاه او مثل آثارش از دروني شعله‌ور زبانه مي‌کشيد... و ديده مي‌شود حساسيت بي‌اندازه و روح دانشمندش و قدرت هنري او بود که او را به مرگ کشانيد.
  و اما روزهاي آخر عمر او در اين شهر از لحاظ روحيه به طوري مثل روزهاي ديگر زندگيش گذشت و با تمام ملال روحي صورتش هميشه خندان و بذله‌گو و شوخ به نظر مي‌رسيد که کسي نمي‌توانست که کسي نمي‌توانست حدس بزند که در مغز متفکر او چه مي‌گذرد. ولي خيلي از نوشته‌هايش را پاره مي‌کرد يا مي‌بخشيد، ولي چند روزي او را خيلي گرفته ديدم. از بالين دوستش آقاي شهيد نورايي مي‌آمد و با اندوه زياد گفت: فکر مي‌کنم او مرضي غير قابل علاج دارد و ديگر خوب نخواهد شد.
  با ما خيلي راحت حرف مي‌زد و اغلب به سراغ ما مي‌آمد. آخرين دفعه‌اي که او را ديدم گفت: اگر از من خبري نداشتي يا ديدي ديگر در آن هتل نيستم بدان آپارتمان پيدا کرده‌ام و در آن صورت خودم تلفن خواهم کرد و آدرس جديدم را مي‌دهم.
  آخرين يادگاري که از او دارم عيد نوروز همان سال ما چند روزي غايب بوديم و در مراجعت کارت او را دريافتم که براي تبريک يک جملة کوچک روي آن نوشته بود که پانزده روز قبل از خودکشي است.
  با اين که هميشه به قول خود وفا مي‌کرد، اولين دفعه‌اي بود که گفت آدرسم را مي‌دهم و تلفن خواهم کرد ولي همان آدرس است که هرگز نداد و همان تلفن است که هرگز نکرد تا يک روز صبح در يکي از روزنامه‌هاي يومية پاريس تحت عنوان خودکشي نوشته بود:« نويسندة جوان ايراني موسوم به صادق هدايت، مسکن در فلان کوچه و شمارة فلان با گاز به زندگي خود خاتمه داد.»
  آن موقع بود که من معني آپارتمان با آشپزخانه را فهميدم و دانستم چرا همه را يک هفته بي‌خبر گذاشت که کسي مزاحم او نشود و کسي از تصميم قاطع او باخبر نگردد و با فراغ خاطر دست به عملي زد که از مدتي قبل تصميم آن را گرفته بود و به مرحلة اجرا گذاشت.
  صادق هدايت نتوانست خود را با زندگي سراسر فريب و بي‌قواره سازش دهد. به نظر من زياد بي‌احتياج بود؛ به زندگي هرگز خود را پابند نکرد که بتواند هر روزي که بخواهد خودش را نجات بدهد و اين زنجير را پاره کند. شهامت و شجاعت مي‌خواهد و او اين صفات را داشت ، نمي‌خواست طبع خودش را پايين بياورد براي اين که با اجتماعي که نمي‌پسنديد نزديک شود و هم‌آهنگي داشته باشد. مانعي نمي‌ديد که تک و تنها باشد، ولي زير بار منت و هزاران حوايج زندگي نرود براي آميزش با ديگران، زيرا خودش را غني‌تر از هر کس مي‌دانست، به دليل اين که محتاج به زندگي نبود.
  صادق هدايت دلبستة وطن و هموطنان خود بود و اين علاقة او را به نوشتن کشانيد که آني غافل نبود . در تمام مدت عمر کوتاهش يا مطالعه کرد يا نوشت و در نوشته‌هايش تمام قهرمانان ايراني هستند. هميشه مي‌گفت: نويسنده‌اي که با مردمانش سروکار ندارد و شريک غم و شادي آن‌ها نيست دکاندار است. حتي روزهاي آخر عمرش دور از ديار خود در سوز و گداز به تاراج رفتن ثروت معنوي کشورش بود، با روحي دردناک، روزي گفت:« خشت‌هاي منقش و کتيبه‌هاي آثار تاريخي بعد از حفريات به مناسبت نبودن متخصص که خط را در محل بخواند و ظاهراَ لازم بود به خارج حمل شود براي کشف، بعد از مدتي خبر دادند که خشت‌ها تحمل حرارت کوره را نياورده و همه از بين رفته است.» چه‌طور ممکن است ممالکي که بزرگ‌ترين اختراعات بشري را قادر هستند انجام دهند يک مرتبه هشتاد خشت را با هم در کوره نهادند، بدون اين که اول امتحان شود مثلاَ با دو عدد آن. اين جمله‌ها تاريخي است که براي شما مي‌نويسم. بيش‌تر مي‌توانيد پي بريد به روحية يک نابغه‌اي که ترجيح داد از بين برود که بدون استقلال زندگي کند. از اين نتيجه مي‌گيريم که دقيقه‌اي دور از مملکتش زندگي نمي‌کرده و تمام نااميدي او از عقب‌ماندگي علم در وطنش بود و راه علاجي نمي‌ديد جز راهي که ديگر نخواست تماشاچي باشد.
  برويم سر مطلبي که توضيح دادم. روزي در روزنامه موضوع خودکشي را خوانديم: با عجلة هر چه تمام‌تر خودمان را رسانديم به منزل مزبور، از دربان پايين عمارت سوأل کردم براي دانستن طبقه. جواب داد چه آقاي مهربان و خوش قيافه و خوبي بود، خانه را از مالک براي سه ماه اجاره کرد و تمام اجاره را پيش پرداخت ولي يک هفته بيش‌تر زندگي نکرد.
  بوي نامطبوع گاز در راهروهاي عمارت پيچيده بود. ما رفتيم بالا. البته پليس قبل از ما درب را شکسته بود، چون از بوي شديد گاز خبر داده بودند که در اين آپارتمان گاز بازمانده و کسي نيست ، خطر آتش‌سوزي مي‌رود. به محض ورود خودم را به پليس معرفي کردم که خواهرزادة او هستم. سوألاتي طبق قانون کرد و من در جواب گفتم اگر شما کتاب‌هاي او را خوانده بوديد و اگر با روحية او آشنايي داشتيد اين روز را به آساني مي‌توانستيد پيش‌بيني کنيد. آن‌ها اظهار داشتند که بايد در حضور شما اتاق مورد دقت قرار گيرد. پس از جستجو ديدم يک دست لباس و پوشاک محدودي در يک چمدان بود و چهار بسته سيگار پل‌مال روي ميز و هزار وهشت‌صد فرانک جديد پول نقد که درست پيش‌بيني کرده بود براي خريد زمين در قبرستان Pera Lachaise زيرا قبلاَ در صحبت گفته بود که آن‌جا را به قبرستان‌هاي ديگر پاريس ترجيح مي‌دهد.
  جنازه به طور طبيعي به خواب ابدي فرو رفته بود. حتي رنگ چهره کاملا طبيعي بود، گويي خوابيده است البته با لباس. پليس اظهار داشت که او گاز را باز کرده و روي زمين آشپزخانه خوابيده بود يعني روي کاشي و يک سيگارت نصفه کشيده لاي انگشت داشت. حالا بايد گفت يا به طوري زود بي‌‌حال شده که فرصت کشيدن و تمام کردن سيگار نبوده و يا نبودن اکسيژن سيگار را خاموش کرده بود.
  با نظر اول متوجه شدم که با دقت بي‌نظيري تمام پنجره‌هاي اتاق را با پنبه مسدود کرده که از لاي آن هوا از خارج وارد نشود و مشاهد کردم با چه خونسردي و تصميمي ثابت، وقت زيادي براي اين کار گذاشته که به تمام درزهاي در و پنجره پنبه فرو کند براي جلوگيري اکسيژن. قيافة او آرام، شاد و سبکبار بود. گويي تنها موقعي است که ديگر او ناراحتي و سنگيني و زجر زندگي را ندارد. تشريفات مذهبي روز بعد در مسجد مسلمانان پاريس انجام شد، چون در متن گذرنامه اين طور قيد شده بود.
  در مسجد پروفسور هانري ماسه مستشرق فرانسوي که آشنايي به زبان فارسي و ايران‌شناسي داشت و تمام شعرا و نويسندگان ما را مورد مطالعه قرار داده بود حاضر شده و بالاي جنازة آن مرحوم نطق جالبي به زبان فرانسه ايراد نمود، مبني بر اين که امروز ما يکي از بزرگ‌ترين نويسنده‌هاي هم‌عهد خود را که صادق هدايت بود از دست داديم ولي اسم او در قلب ما هميشه زنده و آثارش محونشدني و براي هميشه جاويداني است. بعداَ همگي که عبارت بود از عده‌اي ايرانيان و دوستان شخص او و عده‌اي فرانسوي به مشايعت جنازه به طرف گورستان پرلاشز حرکت کرديم. مراسم دفن با تشريفات قانوني فرانسه و مسلماني انجام يافت.
  چندي بعد به اهتمام نزديکانش به خصوص با سعي برادرش آقاي محمود هدايت وجهي فرستاده شد و از اين جانبه خواستند که سنگ بادوامي از نوع گرانيت براي روي قبر آن مرحوم تهيه کنم. من هم با کمک يک مهندس ايراني که در پاريس مدرسة مهندسي و معماري بوزار را تمام کرده بود يک سنگ ساده و زيبا روي قبرش نهادم و هر وقت گذارم بر مزارش مي‌افتاد چند دسته گل کوچک آن‌جا مي‌بينم که دليل محبت هم‌فکري ايراني‌ها و اروپايي‌ها است که با او دوست بوده‌اند يا نشناخته تحت تأثير نوشته‌هايش قرار گرفته‌اند و باعث خوشوقتي مي‌شود وقتي مشاهده مي‌گردد که علم و هنر و استعداد هرگز ناديده گرفته نمي‌شود و مورد احترام است.
  توضيح آن که اگر شما عکس قبر را بخواهيد مي‌توانم برايتان تهيه کنم... به خصوص که آرشيتکت با نوشتن اسم آن مرحوم فقط توانسته است که صورت کوچکي از يک جغد نشان دهد به مناسبت کتاب بوف کور که در فرانسه شهرت به‌سزايي پيدا کرد، فقط استفاده کرد از دو نقطة ت در آخر کلمة هدايت که دو چشم بوف را نشان مي‌دهد...


 


صادق هدايت در بوتة نقد و نظر - گرد‌آوري: مريم دانايي برومند - نشر بوم، چاپ اول 1377
حروف‌چين: شراره صادقي گرمارودي


شناسه : PA1931
تاريخ ارسال : سه شنبه 23 بهمن 1386

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:14  توسط بیژن آزاد  | 

روانکاوی ادبی آنطور که بايد و شايد، هنوز در کشور ما جا نيفتاده است. من روانکاو ادبی نيستم، اما به مطالعه در اين زمينه علاقمندم و می دانم که برای پژوهش و تفحص در جان و روان يک نويسنده، علاوه بر تسلط به علم روانشناسی و روان پزشکی، آشنائی با سبک های مختلف ادبی، آثار نويسندگان و ادبيات جهانی نيز لازم است. همچنين کمی شهامت نيز بايد داشت.
بنا به آنچه گفته شد نوشته زير روانکاوی شخصيت صادق هدايت از طريق آثار او نيست، بلکه می خواهم "از ظن خود" يار هدايت شوم و برداشت شخصی خودم را با شما قسمت کنم.
نوشته ها در باره هدايت کم نيستند و کتابهای زيادی در تحليل نوشته های او، بخصوص " بوف کور" نگاشته شده اند. در اينجا من از همه آنها می گذرم و فقط به کتاب " آشنائی با صادق هدايت" نوشته م. ف. فرزانهريا، چاپ دوم - نشرمرکز بسنده می کنم.
کتاب آقای فرزانه ار آن رو اعتبار بيشتری دارد که ايشان آشنائی و دوستی خيلی نزديک و طولانی با هدايت داشته است و از طريق کتابش، خواننده با نکات تازه و ناگفته ای از گوشه های زندگی و روحيه هدايت آشنا می شود. البته طبق يادداشت ناشر، نسخه چاپ مرکز با نسخه اصلی کتاب که اولين بار در پاريس منتشر شده، تفاوتهايی دارد اما من امکان دسترسی به آن را ندارم.
آشنائی فرزانه به هدايت
آشنائی فرزانه با هدايت ذر شرايطی صورت می گيرد که هدايت يک نويسنده وعروف است و فرزانه يک پسر جوان هفده ساله محصل دبيرستانی.
فرزانه اولين بار، هدايت را ذر رستوران " پرنده آبی" در ظلع شرقی ميدان فردوسی ملاقات می کند. اين ملاقات را آقای گوهرين ( مولوی شناس، درويش مسلک، روشنفکر و آزاد انديشی که انگليسی را خوب
می داند) ترتيب می دهد. هدايت در همان اولين ديدار " ضمن اينکه طرف صحبتش آقای گوهرين بود، اما زير چشمی نگاههای سريعی به قيافه من انداخت." ( ص. 29 کتاب)
بعد از آن اولين ملاقات، هدايت با فرزانه و گوهرين در خانه خود هدايت اتفاق می افتد و هدايت کتابهای نويسندگان زير را به فرزانه جوان معرفی می کند: کافکا، کالدول، اشتين بک، سارتر، کامو، ويرجينيا وولف،
سامرست موام و جويس. مدنی بعد، وقتی فرزانه برای اولين بار به تنهايی به خانه هدايت می رود، مصدری که در را باز می کند، می گويد که " صادق خان منزل نيست." حال آنکه فرزانه هدايت را از پشت پنجره می بيند.(ص.39)
از نويسندگان فوق، ويرجينيا وولف يک نويسنده لزبين انگليسی است و کافکا هيچوقت ازدواج نکرد و در باره گرايش جنسی او حديثهای فراوانی بر زبانها است. آشنائی فرزانه و هدايت بيشتر ميشود تا جائی که هدايت از فرزانه می خواهد که از خانه اجازه بگيرد که دير به منزل برود تا بتواند با هدايت به تئاتر برود. حسن قائميان ( در جمع دوستان معروف به ملولی- که همجنسگرا هم هست) و از دوستان صادق هدايت، در موقع آنتراکت
تئاتر" سرباز شکلاتی" برناردشاو، هدايت و فرزانه را با هم می بيند. اين اولين ديدار قائميان با فرزانه است. در همانجا قائميان شروع به مدح و تمجيد از فرزانه می کند و فرزانه می نويسد " من هم شنيده بودم که قائميان اهل غلام بارگی ( همجنسخواه) است" (ص.43)
در پايان نمايش تئاتر، قائميان دوباره نزد آنها می آيد و پيشنهاد می کند که با هم به بار " ماسکوت" بروند ولی هدايت فرزانه را به خانه می فرستد(ص.43)( و خودش با قائميان می رود.؟؟؟؟)
دوستان و همکلاسيهای فرزانه جوان از روابط فرزانه و اينکه توانسته با يک نويسنده مشهور رفت و آمد داشته باشد، داستانها می ستزند و می گويند " هدايت بچه باز است و حالا بند کرده به فرزانه." (ص. 44)
فرزانه بعد از ديپلم گرفتن و آشنائی بيشتر با هدايت، بالاخره دل به دريا می زند و از هدايت می پرسد" بعضی
از رفقا می گويند که شما با زنها ميانه خوبی نداريد."(ص.48) و بعد از هدايت می خواهد که يک قرار ملاقات با دختر حاج آقا حسين ملک (که خواهرش همگلاسی فرزانه در انستيتوی فرانسه است) بگذارد.(ص.48). هدايت به سئوال فرزانه در باره ميانه با زن ها جواب مستقيم نمی دهد اما حاظر می شود با دختر حاج آقا حسين ملاقات کند آنهم در يک کافه و نه در خانه خود هدايت و دليلش را اينطور توضيح می دهد" مادرم از ترس اينکه مبادا عشق پيری پدرم بجنبد، حتی کلفتهايی که انتخاب ميکند هم بايد کور و کچل باشند."
پس مادر هدايت از حنبه روابط پسر خودش (صادق هدايت) با دختران و زنان خيالش امن بوده و می دانسته که " اهل اينکارها نيست" و ترسش اين بوده که شوهرش (پدر هدايت) به دختره گوشه چشمی بيندازد.
بهر حال کافه نادری بعنوان محل ملاقات تعيين ميشود و جالب اينکه در زمان حکومت پادشاهی پهلوی کافه نادری پاتوق غير علنی همجنسگرايان تهرانی بوده است( بقول يکی از همجنسگرايان مسن تهرانی که او را می شناسم). بهررو، فرزانه می خواهد از هدايت جوابی در باره " ميانه صادق هدايت با زنها" داشته باشد، پس دوباره به او رو می کند و می پرسد " عقيده شما راجع به هموسکشواليته چيست و چه فکر می کنيد؟"(ص.49) جواب هدايت: " بنده چه فکر می کنم؟ از شکسپير گرفته تا خواجه..... همه اشان اينکاره بوده اند. حيوانات هم اينکاره اند، سگ، خر....طبيعت ايمجوری است. گيرم در اينجا معنی همه چيز عوض ميشود. اين جا طبيعت هم تغيير ماهيت می دهد. مردها برای اينکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند، خودشان را می زنند به بچه بازی.
Selection naturelle
غير از عشق است. برای مردهای اينجا بنداز، مردی حساب ميشود..... و اسمش را ميگذارند نظربازی. آنوقت آنهائيشان که اصولآ، بيولوژيکمان اين کاره اند، جانماز آب میکشند...... زيبائی پسنديدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. آدم قشنگ قشنگ است، اين حساب استتيک است نه......حيوانی..... خودشان هزار و يک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند، ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ همه هموسکسوئل بوده اند. همه اشان ميخواهند ادای اسکار وايلد و ژان کوکتو و (آندره) ژيد را در بياورند..... آدميزاد همه جور هست. مثل حيوانات، گيرم واسه ی آدم عامی جز آنچه اخلاق يادشان داده چيزی وجود ندارد. اما اين که سند نمی شود." (ص.50-49)
خواننده اينجا متوجه می شود که صادق هدايت در آن روزها نويسندگان همجنسگرای عصر خود را خوب می شناخته و گرايش جنسی آنها را ميدانسته است. بخصوص که در غرب اين نويسندگان از جمله پيشگامان نهضت آزاديخواهی همجنسگرايان بشمار می روند. نويسندگانی همچون اسکار وايلد، آندره ژيد، پروست و ژان کوکتو.
( حدود دهسال پيش وقتی تصادفی با يک نويسنده نيمه مغروف آشنا شدم و بعد از مدتی بيشتر خودمانی شديم، طرف گرايش به همجنسخواهی خود را با هزاران حرف و اشاره بيان ميکرد اما از گفتن علنی موضوع پرهيز داشت تا بعد از چندين ماه آشنائی فرصتی پيش آمد و با هم تنها شديم. به طرف اعلام کردم که من با همجنسگرايی مخالفتی ندارم و با زبان بی زبانی به طرف حالی کردم که ميدانم که همجنسگراست. اما اين نويسنده بدون اينکه گرايش جنسی خود را نفی کند، درست همان حرفهای هدايت به فرزانه در باره هنر استتيک و قشنگی و... را به خود من ميگفت و من هم ديگر اصرار نکردم- بگذريم.)
بهر حال فرزانه جوان و کنجکاو از هدايت می پرسد " آيا در اينباره کتابی داريد که بدهيد من بخوانم؟" و هدايت جواب می دهد " کتاب؟ از کجايش ميخواهی شروع کنی؟ از فرويد؟ از عرشفيلد؟ از ژيد؟ از پسيکوپاتيا سکسواليس؟ از کجا؟...." (ص.50) هدايت بعدآ بلند ميشود و چندين کتاب از قفسه در آورده جلو فرزانه می گذارد. فرزانه سه تا را انتخاب می کند و هدايت ميگويد " غير از
Corydon
ژيد، آن دوتا حرفشان در باره هموسکسواليته نيست. فقط چشوم و گوش آدم را باز می کنند که مسائل آدميزاد را با اخلاقيات قاطی نکند"(ص.50) و در همانجا رو به فرزانه می گويد " بهر حال خاصيت خواندن اين کتابها اين است که اقلآ از عقايد کلثوم ننه دفاع نکنی، مسئل را روشن تر ببينی يا درستر بگويم حرفهای احمقانه را کمتر قبول کنی و قدری پی عقل و منطق بروی."فرزانه کتابها را ميگيرد و با خود می برد که بخواند. بعدآ وقتی فرزانه کتابها را بر ميگرداند و ميگويد کوريدون آندره ژيد ( موضوع کتاب همجنسگرايی است) را نپسنديده، هدايت جواب می دهد " از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد....(ص.51)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:2  توسط بیژن آزاد  | 

ابن نديم ما
( متن سخنرانى در تجليل از احمد منزوى )

به نام نگارنده بود و هست‏

 

چون اين مجلس دلپذير براى اداى احترام بى‏شائبه به احمد منزوى است بر كمينه فرض شد دعوت همكارانه و راستين او را براى‏حضور در مجلسى كه دوستدارانش به هم مى‏نشينند بپذيرم و از دقايق همصحبتى و تجديد ديدار آنان لذت‏ياب شوم. پس از صبورى ولطف شما مدد مى‏گيرم و به عنوان كسى كه چهل سال بيش با او هم آرزو و همراه بوده است چند بندى درباره اين نادره‏كار قلمروكتابشناسى ايرانـ كه به طور اخص براى نوشته‏هاى زبان فارسى جانمايه گذارده و بطور اعم عاشق دلباخته كتاب و نسخه بوده و هستـزحمت بدهم.

دريك كلام، ابن نديم كنونىِ ما تا سال 1353 تعداد 49022 نسخه را با ذكر كيفياتى كه مى‏بايد در شش جلد «فهرست نسخه‏هاى‏خطى فارسى» و پس از آن 6914 نسخه خطى را تا سال 1361 در چهار جلد «فهرست مجموعه گنج‏بخش» و بالاخره حدود بيست هزارعنوان كتاب را ـ كه اگر حسابم نادرست نباشد ـ به تخمين شصت هفتاد هزار نسخه خواهد بود تا سال 1375 در چهارده جلد «فهرست‏مشترك پاكستان» به ما شناسانيده و جز اينها موفق شده است پنج مجلّد از كتاب ارزشمند خود به نام «فهرستواره كتاب‏هاى فارسى» را كه‏مرجعى هميشگى براى پژوهشگران خواهد بود به طبع برساند. پنج جلد نخستين آن توسط اين انجمن چاپ شده و از جلد ششم به‏توسط مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى به چاپ خواهد رسيد به حكم آنكه شاعر هم گفته است: «سر همان جا نه كه باده خورده‏اى».

جز اينها او در نگارش شش جلد «فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه مجلس» و نه مجلّد «فهرست نسخه‏هاى خطى كتابخانه ملّى»ملك ركن ركين بوده و با ارادتمندان خود همكارى صميمانه و دلسوزانه داشته است. و باز بايد دانست كه فهرستهايى هم درباره‏كتابخانه‏هاى هند نشر كرده است.

منزوى‏ها را از موقعى كه كتابدار شدم شناخته‏ام. درين راه با هر دو برادر كتابشناس، كتابدار، كتابدوستِ كتاب‏نويس همراه بوده‏ام. باعلينقى پنجاه سال پيش در كتابخانه دانشكده حقوق كنار هم مى‏نشستيم. هر دو خادم آنجا بوديم و از لذت همسخنى با محمدتقى‏دانش‏پژوه بهره‏ور و از درياى دانش او گوهرياب بوديم و هر سه زير نظر كتابدار صاحب علم و ذوق شادروان دكتر محسن صبا كه‏نخستين ايرانى تحصيل كرده در رشته كتابدارى بود آموزش مى‏ديديم.

موقعى كه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران در ساختمان جديد استقرار يافت و روزانه گسترش مى‏گرفت احمد به كمك من شتافت. درفهرست‏نويسىِ مجموعه‏هاى آنجا خدمت‏هاى بسيار مفيد كرد. وجودش مغتنم بود. اغلب همكاران از دانايى او در كتابشناسى فيض‏مى‏بردند. يكى از كارهاى برجسته‏اى كه براى آن كتابخانه انجام داد تهيه فهرست چاپ‏هاى سنگى آنجا بود. آن قدر كه به يادم مانده است‏آن كار به پايان رسيده بود و در شرف چاپ شدن بود كه تغييرات روزگار پيش آمد و آن برگه‏ها بى‏سرانجام ماند.

منزوى‏ها فرزند پدرى ناماورند آن كه الذريعه را تأليف كرده، كتابى بسيار مشهور و بسيار مفيد. آن را همه مى‏شناسيد. اين دو فرزندكتاب‏شناس در آن كتابخانه بيست و چند جلدى پرورش يافته و آگاهى‏هاى نخستين كتابشناسى را ميان اوراق آن مجلّدات دستيابى‏كرده‏اند. الذريعه مرجعى اصلى، اساسى و حتمى براى هر پژوهنده‏اى است كه با كتاب و نسخه - اعم از فارسى و عربى - سر و كارى پيدامى‏كند. علينقى و احمد فرزندان خلف پيرو چنان پدرند.

درباره احمد دو سه خاطره مانند را بايد عنوان كنم. يكى مربوط به موقعى است كه واقف كتابخانه ملّى ملك و زعماى مجلس شورا بر آن‏شدند تا جمعى را همگام كنند و آنان فهرست‏نويسى نسخه‏هاى خطى آن دو كتابخانه را زودتر پيش ببرند و به دسترس جويندگان‏برسانند. او يكى از پايمردان بى‏غشّ و دلسوزى بود كه تا پايانِ پيمان شادروان محمدتقى دانش‏پژوه و من نسبت به آن دو كتابخانه ازهمراهى كوتاهى و ناسازگارى‏نكرد.

وقتى تشكيلات RCD - مؤسسه فرهنگى منطقه‏يى - در تهران پاى مى‏گسترد مقارن بود با روزهايى كه احمد منزوى تأليف «فهرست‏مشترك نسخه‏هاى فارسى» را به پايان برده و آماده چاپ كردن ساخته بود. چون به خوبى وقوف داشتم كه اين جثه وطواطى، اما پرتوان‏در كار و توانمند در تحمل گرانباريهاى روزگار، خدمتى بزرگ و ماندگار را به سرانجام رسانيده است ـ كه‏ اگر دولت مى‏خواست آن را به حصول برساند در بايست آن مى‏بود كه مؤسسه‏اى بنياد گذاردـ مشتاقانه به اين در و آن در مى‏زديم كه‏وسايل چاپ آن كتاب خود مثال فراهم شود. خوشبختانه به يك اشارت، دكتر سليم نيسارى با روى خوش و كمال فرهنگ خواهى‏سودمندى كتاب را دريافت و سرنوشت آن تأليف منيف را به دست گرفت. نيسارى در آن وقت مسؤول امور فرهنگى RCD بود.

منزوى پس از آن كارِ گران، بازنشستگى را پذيرفت و از ايران رفت. به هجرت رفت و چون دانايى پاك باخته بود در پاكستان منزوى‏شد. ولى دست از كتاب نكشيد. پيرو نيمه‏اى از بيت حافظ بود كه گفته است: «فراغتى‏و كتابى و گوشه چمنى».

سالى بيش نبود كه «مركز تحقيقات زبان فارسى ايران و پاكستان» از طرف وزارت فرهنگ و هنر وقت و به پايدارى و بينش دكتر على‏اكبرجعفرى در آن سرزمين بنياد گرفته بود و مقاديرى نسخه‏هاى خطى براى كتابخانه مركز از چهارگوشه آن كشور خريدارى و گردآورى شده‏بود و به تدريج هم بر آن مجموعه افزوده مى‏شد. خوشبختانه حضور با بركت منزوى را مغتنم دانستند و فهرست‏نگارى نسخه‏هاى خطى‏به دست او سپرده شد. جز اين از دانايى او در شناخت و ارزيابى علمى نسخه‏ها بهره‏ورى مى‏كردند. كه او از تجربه و دانايى در اين رشته‏كوله‏بارى گران به همراه داشت.

منزوى در پاكستان دو كار سترگ را در نهايت استوارى و هوشيارى و با شور علمى و دور از هر گونه لاف و گزاف به انجام رسانيد.يكى فهرست نسخه‏هاى خطى همان مركز است كه به نام «فهرست كتابخانه گنج‏بخش» در چهار جلد به چاپ رسيد. ديگرى «فهرست‏مشترك نسخه‏هاى خطى فارسى كتابخانه‏هاى پاكستان» است كه چنانكه پيش ازين گفتم در چهارده مجلّد است.

اينكه گفتم احمد منزوى به هوشيارى چنين خدمتى را سرانجام داد از اين بابت است كه او خوب دريافته بود كه فرهنگ ايرانى ومخصوصاً آنچه به زبان فارسى نوشته شده است روزگاران دراز در شبه قاره با زندگى مردم پيوستگى ژرف داشته است و بر ماست كه آن‏مآثر درخشان را بشناسيم و از آن چشمه‏ها مشتاقان جامهاى ده‏منى‏بنوشند.

او بهترين راه را شناختن و شناساندن نسخه‏هايى دانست كه به زبان فارسى در شهرها و روستاهاى دوردست آن سرزمين متروك‏مانده است و عاشقانِ آشنا و دلخسته ندارد. در سراسر اين فهرست‏ها دو انگيزه مشهود است. يكى شناساندن آثارى كه از فرهنگ ايرانى‏به مدت چند قرن مورد علاقه و خواندن ساكنان فارسى‏دان شبه قاره بوده و از آنها نسخه‏نويسى مى‏شده است و ما امروز در مى‏يابيم كه‏مردم آن صفحات به چه متونى دلبستگى داشته‏اند. ديگر اينكه ما از تأليفات و نوشته‏هايى كه بوميان هند به زبان فارسى از قرن ششم به‏بعد تأليف كرده‏اند آگاه مى‏شويم و ازين راه رگه‏هاى پيوند مربوط به فرهنگ ايرانى را از ميان آن نوشته‏ها به آسانى به‏دست مى‏آوريم.

شايد همه ندانيد كه منزوى بسيار از صفحات اين فهرست‏ها را در حال و وضعى سياه كرده است كه چندى خود را محكوم و راضى‏بدان كرده بود تا در گوشه انبارگونه مركز بيتوته كند و شب را به سختى به پگاه برساند به اميد آنكه بامدادان نسخه‏هاى كرم خورده هندى رالابه‏لا بگرداند و از آن صحيفه‏ها و دفترها، تازه‏هايى را به دوستداران و پيوند ناگسستگان زبان فارسى عرضه كند.

او براى گردآورى اطلاعات مربوط به «فهرست مشترك پاكستان» چه سفرهاى دشوار و دراز كه به گوشه و كنارهاى دور دست‏پاكستان نكرد و براى ديدن كتاب‏هاى فرسوده روزگار به چه ناهموارى‏ها كه دچار نشد. گرماى به شلجى آميخته را پذيرا شده بود. درمدرسه‏ها و اقامت‏گاه‏هايى كه هزينه گران نداشته باشد مى‏خوابيد. تند و تيزى خوردنى‏هاى بومى ناآشنا را بر خود گوارا مى‏ساخت براى‏آنكه چند نسخه بيشترك ديده باشد.

احمد، پس از اين دو تأليف گرانسنگ تهيه و تنظيم كتاب بزرگ ديگرى را به نام «فهرستواره كتاب‏هاى فارسى» پيش گرفت و موفق‏شد مجموعه‏اى فراهم سازد از اطلاعات آغازين و ضرورى براى كتاب‏هايى كه فارسى زبانان از وادى وخش تا درياى نيل تأليف كرده‏اند.او در اين‏كار بزرگ و سترگ هم كيفيات خطى‏ها را آورده و هم مشخصات چاپى‏ها را شناسانده است.

اكنون منزوى جاحظوار همه روز به مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى مى‏رود و كنار قفسه‏هاى كتاب قرار مى‏گيرد و به زير و رو كردن‏و نظم دادن برگه‏هاى گردآورى شده‏اى كه يادگار سال‏هاى دراز و حاصل تجسس در كتابخانه‏هاى مختلف ايران و پاكستان يا برگرفته ازاطلاعات مخزون در لابه‏لاى كتاب‏هاى بى‏شمارست، مى‏پردازد و سالى نيست كه كتابى حجيم و جسيم از زيردست او بيرون نيايد.

جلد اول از نسخه‏هاى خطى مجموعه اهدايى دوست فقيد دانشمند شادروان سلطانعلى بهبهانى به كتابخانه همين دائرةالمعارف رادو سال پيش منتشر كرد. پس از آن جلد پنجم فهرستواره ـ كه انجمن مفاخر و آثار ملّى ناشر آن بودـ به دستمان رسيد. به خوش خبرى‏بايد گفت كه به همين نزديكى‏ها جلد ششم آن كتابشناسى و فهرست مجموعه خطى يكى از كتابخانه‏هاى كرمان را مركز دائرةالمعارف‏منتشر خواهد كرد.

ترديد ندارم كه نام احمد منزوى كنار نام كتابشناسان بنام، چه ابن‏نديم و كاتب چلبى از بزرگان قرون گذشته، چه پدرش و برادرش ودوستش محمدتقى دانش‏پژوه از معاصران ماندگار خواهد بود. همچنين در قلمرو پژوهش‏هاى جهانى ايرانشناسى نامش همتراز با نام‏كارل استورى انگليسى برده خواهد شد، همچنان‏كه نام فؤادسزگين ترك با نام كارل بروكلمان آلمانى در كتابشناسى پردازى از نوشته‏هاى‏عربى پهلو به پهلو شده است.

دوستان! من قلمى را مى‏بوسم كه به دست او بود و هست و هماره آن را با شورى آتشين براى پايدارى زبان فارسى بر روى كاغذگريانيده. اميدوارم دانشوران ايرانى و فارسى‏زبانان سراسر جهان و هم ايرانشناسان فرنگ، مواقعى كه كتابهاى ارجمند او را به دست‏مى‏گيرند و به آسانى آگاهيهاى دلخواه خود را در آنها مى‏يابند ياد رنج‏هاى اين كشّاف ظنون زمان باشند و دست كم آوردن نام او ازقلمشان فرو نيفتد كه هر سطر ازين كتابها نتيجه گشت و گذار در چندين كتاب و نسخه و خواندن سطور بى‏شمارى بوده است كه خود اوهم نمى‏تواند شمار آنها را بداند. اگر ملول شده‏ايد ببخشيدم، پاى احمد منزوى درميان بود.

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:24  توسط بیژن آزاد  | 

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط بیژن آزاد  | 


عبدالحسين آذرنگ

اين جبهه بزرگ ترين ائتلاف نيروهاى سياسى در تاريخ معاصر ايران تا پيش از انقلاب اسلامى 1357 ش بود. مقاله حاضر از بخشهاى زير تشكيل شده است:

 1) پيدايش

 2) جبهه ملى اول

 3) كودتاى 28 مرداد 1332: جبهه ملّى در اختفا و نهضت مقاومت ملى

 4) جبهه ملى دوم

 5) جبهه ملى سوم

 6) جبهه ملى چهارم

 7) انقلاب اسلامى ايران و انحلال جبهه ملى چهارم

 8) شاخه خارج از كشور.

 

 

1) پيدايش.

 در فضاى پر التهاب سياسى، كه با دخالتهاى آشكار دربار و عوامل بيگانه در امور كشور همراه بود، جريان سياسى خودانگيخته اى كه هدف اصلى آن احقاق حقوق مسلّم ملت ايران، برگزارى انتخابات آزاد و جلوگيرى از اعمال نفوذِ نيروهاى خارجى به زيان منافع و مصالح ملى بود، در 1328 ش شكل گرفت، هر چند كه مراحل تكوين و زمينه هاى فكرى پيدايش آن از سالها قبل، به تدريج، فراهم شده بود. شمارى از نمايندگان جناح اقليت مجلس شوراى ملى و چند تن از روزنامه نگاران و شخصيتهاى سياسى ملى گرا، در 23 شهريور 1328 به ديدار دكتر محمد مصدق رفتند كه ظاهراً در نوعى انزواى سياسى به سر مى برد. در منزل و در حضور او درباره سالم نبودن فضاى انتخابات مجلس شورا، مداخلات غيرقانونى در روند انتخابات و راههاى مبارزه با آن به تفصيل صحبت كردند و تصميم گرفتند با تشكيل هيئتى هفت نفرى، مركّب از سيدمحمدرضا جلالى نائينى (مدير روزنامه كشور)، عباس خليلى (مدير روزنامه اقدام)، احمد زيرك زاده (مدير روزنامه جبهه)، ابوالحسن عميدى نورى (مدير روزنامه داد)، حسين فاطمى (مدير روزنامه باختر امروز)، حسين مكّى (روزنامه نگار) و احمد ملكى (مدير روزنامه ستاره) به موضوع رسيدگى كنند (ر نجاتى، 1364 ش، ص 83 و بعد). ظاهراً بررسيها و اقدامات اين هيئت نشان داد كه رفتار اعتراض آميز شديدترى لازم است و شايد بر همين اساس بود كه دكتر مصدق از مردم تهران دعوت كرد در روز جمعه 22 مهر 1328، براى اعتراض و تحصن، در برابر كاخ شاه جمع شوند. در روز موعود، به همراه عده اى از منزلش به سوى كاخ مرمر حركت كرد و حدود 10 هزار تن از مردم به آنها پيوستند كه نماد آشكارى از ايجاد تحرك سياسى تازه اى به زعامت دكتر مصدق بود (همان، ص 84 زعيم و اردلان، ص 63 به بعد). شاه، براى آنكه با متحصنان روبرو نشود، به بهانه اى تهران را ترك كرد و دكتر مصدق در حضور مردم با عبدالحسين هژير، وزير دربار، با تندى سخن گفت و به روند ناسالم انتخابات اعتراض كرد (ر شيفته، ص 64 و بعد). چون تحصن آن جمعيت در دربار ممكن نبود، 20 تن به نمايندگى از معترضان متحصن شدند (براى اسامى آنان ر مكّى، ج 3، ص 44 نجاتى، همانجا زعيم و اردلان، ص 64 و بعد براى روايتى ديگر، نگاه كنيد به: عميدى نورى، ج 2، ص 266 و بعد). متحصنان كه نتوانستند با شاه ملاقات كنند، نامه اى اعتراض آميز به او نوشتند و اعتصاب غذا كردند، اما چون از هر گونه اقدام دربار نااميد شدند، روز 27 مهر با صدور بيانيه اى خطاب به ملت ايران، به تحصن پايان دادند و خود را براى فعاليت سياسى ديگرى آماده كردند (زعيم و اردلان، ص 65 ــ 69).

 چند روز بعد، متحصنان در احمدآباد، ملك شخصى دكتر مصدق، گرد آمدند و بر سر ايجاد ائتلافى از احزاب، گروهها و دسته هاى سياسى، حول چند هدف مشخص، توافق كردند و گويا به پيشنهاد حسين فاطمى، نام «جبهه ملى» را براى آن برگزيدند (ر ملكى، ص 56 شيفته، ص 66). حسين مكّى (ج 3، ص 45) پيشنهاد اين نام را به خود و احمد زيرك زاده (ص 128) آن را به كريم سنجابى نسبت داده است. احتمالا اصطلاح «جبهه» با توجه به پيشينه كاربرد معادل آن در زبان فرانسه انتخاب شده (مهرداد، ص 39) و صفت «ملى» نه به معناى ناسيوناليستى بودن جبهه، بلكه به معناى انتساب آن به مردم و وابسته نبودن به بيگانگان به كار رفته است (كاتوزيان، ص 150). جبهه ملى، كه نام «ايران» هم بدان افزوده شد، در اول آبان 1328 تأسيس گرديد (خامه اى، ص 772) و طى بيانيه اى عمومى، علاوه بر اعلام موجوديت، اهداف خود را برگزارى انتخابات آزاد، آزادى مطبوعات، و اصلاح قانون حكومت نظامى عنوان كرد (ملكى، ص 3 شيفته، ص 67).

 

جبهه ملى اول.

 در بدو تشكيل، اساسنامه جبهه ملى و آيين نامه آن انتشار يافت (براى متن كامل هر دو  رزعيم و اردلان، ص 82 ــ 85). در مدت كوتاهى چند حزب و تشكل سياسى به جبهه پيوستند و تركيب نخستين آن را به وجود آوردند، از جمله حزب ايران، به رهبرى اللهيار صالح و كريم سنجابى و ديگران حزب ملت ايران بر بنياد پان ايرانيسم، به رهبرى داريوش فروهر حزب پان ايرانيست، به رهبرى محسن پزشكپور (همكارى با جبهه ملى تا 30 تير 1331) سازمان نظارت بر آزادى انتخابات، به رهبرى مظفر بقايى، كه بعداً با گروه انشعابى از حزب توده ايران به رهبرى خليل ملكى ادغام شد و حزب زحمتكشان ملت ايران به رهبرى آن دو پديد آمد جمعيت آزادى مردم ايران، به رهبرى محمد نخشب، كه بعداً به نهضت خداپرستان سوسياليست معروف شد جمعيت فدائيان اسلام، به رهبرى سيدمجتبى نواب صفوى مجمع مسلمانان مجاهد، به رهبرى شمس قنات آبادى، وابسته به آيت اللّه سيدابوالقاسم كاشانى (همكارى با جبهه ملى تا تير 1331) سازمان هيئت علميه تهران، متشكل از عده اى روحانى و مجتهد جامعه بازرگانان و اصناف تهران و نيز چند تشكل ديگر از دانشگاهيان، فرهنگيان، كارگران و دهقانان (نجاتى، 1364 ش، ص 86 و بعد حجازى، ص 559 زعيم و اردلان، ص 86 به بعد). از اين ميان، حزب ايران، كه از همه سازمان يافته تر بود، هسته اصلى جبهه ملى را تشكيل مى داد (مدير شانه چى، ص 85).

 جبهه اگر چه از طريق اين تشكلهاى سياسى در سازمانهاى دولتى، دانشگاهها و محافل روشنفكرى، مطبوعات و كانونهاى روزنامه نگارى، مراكز مذهبى، اصناف و بازار، كارخانه ها و گروههاى مبارز خيابانى نفوذ داشت، اما قدرت و اعتبار سياسى بى مانندى كه كسب كرد، بيشتر بر اثر اعتماد مردم به دكتر مصدق و حمايت آنان از حركت جديدى بود كه در متن جنبش ضداستبدادى و ضد استعمارى، به همه نيروهاى ملى، صرف نظر از مرام فكرى و سياسى آنها، مجال فعاليت مى داد. جاذبه هاى سياسى جبهه در بدو تشكيل، به ويژه طبقه متوسط را به سوى خود جلب كرد (گازيوروسكى([1])، ص 107) و زمينه را براى رشد و توسعه جبهه، خصوصاً در شهرهاى بزرگ كشور، فراهم ساخت. حزب ملت ايران، جمعيت آزادى مردم ايران و حزب زحمتكشان، سه تشكل هدفمند، منسجم، منضبط و داراى اصول و برنامه مدون بودند و بر فعاليتهاى جبهه ملى اثر مى گذاشتند (ر مدير شانه چى، ص 186 و بعد).

 چند روز پس از تأسيس جبهه ملى ايران، عبدالحسين هژير در 13 آبان 1328 با گلوله سيدحسين امامى، يكى از اعضاى فدائيان اسلام، به قتل رسيد. تلاش وابستگان دربار و به ويژه كسانى نظير اشرف پهلوى، كه منافع خود را در خطر مى ديدند، براى نسبت دادن اين قتل به جبهه ملى، جريان سياسى تازه اى كه خطر نفوذ گسترده آن را از همان بدو تشكيل احساس كرده بودند، به نتيجه اى نرسيد و دستگيرى شمارى از اعضاى جبهه ملى و تحت نظر قرار دادن دكتر مصدق در احمدآباد (كاتوزيان، ص 152) نيز تأثير خاصى بر روند فعاليت جبهه نگذاشت، اما حادثه قتل در تشديد التهاب سياسى و شتاب بخشيدن به رويدادها مؤثر بود و در عين حال، براى جبهه هشدارى بود كه تا چه حد مى تواند در معرض اتهامات خطرناك و ويرانگر باشد. چهار روز پس از قتل هژير، نخستين تظاهرات جبهه ملى به دعوت دكتر مصدق، رهبر جبهه ملى، در 17 آبان 1328 در ميدان بهارستان تهران برگزار شد. جبهه در اين اجتماع، ديدگاههاى خود را درباره برگزارى صحيح انتخاب مجلس به اطلاع مردم رسانيد و براى نخستين بار مردم را به استيفاى حقوق خود در قضيه نفت رسماً دعوت كرد (نجاتى، 1364 ش، ص 85) و ظهور رسمى و قدرتمند خود را در صحنه سياسى به نمايش گذاشت. در بهمن همان سال، جبهه اجتماع بزرگ ديگرى در همان محل و درباره همان موضوع برگزار كرد (زعيم و اردلان، ص 77). در 25 اسفند 1328، اعضاى مؤسس جبهه بيانيه اى در مطبوعات منتشر كردند و علاوه بر تأكيد

بر سه اصل ياد شده، با قرارداد الحاقى (گَسْ ــ گلشائيان) و تفسير اصل 48 قانون اساسى، كه به آزادى انتخابات آسيب مى رساند، مخالفت كردند (شيفته، ص 68). برنامه و منشور جبهه ملى، حاوى نكاتى درباره چگونگى اجراى درست قانون اساسى، برقرارى عدالت اجتماعى، برگزارى انتخابات آزاد، توسعه اقتصادى و تضمين آزادى انديشه و بيان، چند ماه پس از تأسيس جبهه انتشار يافت (ر جبهه ملى ايران، منشور، ص 3 ــ 7).

 

 در فروردين 1329، كمتر از شش ماه پس از تأسيس جبهه، بر اثر كوشش در جلوگيرى از تقلب و تخلف معمول در انتخابات، چند تن از اعضاى جبهه، از جمله دكتر مصدق، به مجلس راه يافتند و اقليتى كوچك، اما بسيار بانفوذ و مؤثر، را تشكيل دادند (كاتوزيان، ص 153) و اين نخستين دستاورد مبارزه سياسى جبهه به شمار مى رفت. جبهه به تدريج برنامه هايى تدوين كرد، از جمله در صد مالكانه را تعيين نمود و مالكان را موظف مى ساخت براى اصلاحات در كشاورزى و عمران روستاها، سهمى از عايدات مالكانه هر روستا را صرف همان روستا كنند رئوس ديگر برنامه عبارت بود از: آموزش دهقانان و آشنا ساختن آنان با شيوه هاى جديد و علمى كشاورزى تشكيل انجمنهاى روستاها، كه قانوناً تحت نظر مالكان نبودند و نظارت اين انجمنها بر توسعه و عمران روستاها نيز برنامه هايى براى اصلاح و پيشرفت صنعت، آموزش و بهداشت كه با توجه به مقتضيات بومى كشور تدارك ديده بودند و از برنامه هاى پر سر و صداى اصلاحات شاه در سالهاى بعد به مراتب كارآمدتر و بنيادى تر بود (كاتم([2])، ص 344 ــ 345).

 جبهه ملى، كه در انتخابات مجلس شوراى ملى تا اندازه اى به هدفهاى خود دست يافته بود، در 1329 ش فشار سياسى خود را بر ملى شدن صنعت نفت متمركز كرد، چند اجتماع پرشور در سراسر كشور تشكيل داد و از طريق روزنامه هاى وابسته به جبهه ــ به ويژه باختر امروز، به سردبيرى سيدحسين فاطمى، كه سخنگوى اصلى جبهه ملى به شمار مى رفت ــ توجه ملت ايران را به اهميت مبارزه در راه آزاد كردن صنعت نفت از چنگ بيگانگان، جلب كرد. با انتخاب سرلشگر حاجعلى رزم آرا به نخستوزيرى در تير 1329، و به ويژه بازگشت آيت اللّه كاشانى از تبعيد به كشور و حضور او در صف مدافعان جبهه و دفاع از ملى شدن نفت، صف آرايى جبهه ملى در برابر دولت به اوج خود رسيد. در مهر 1329، نمايندگان جبهه ملى در مجلس شورا، رزم آرا را در خصوص نفت استيضاح كردند و در 4 آذر 1329، درباره تهيه متنى در خصوص ملى شدن صنعت نفت به توافق رسيدند (زيرك زاده، ص 270 ــ 272). پس از تبليغاتى در زمينه فوايد ملى شدن اين صنعت براى كشور (به ويژه از طريق روزنامه هاى وابسته به جبهه، نظير باختر امروز و شاهد) و فشارهاى سياسى، رزم آرا ناگزير در 5 دى 1329 لايحه نفت را از مجلس پس گرفت. تظاهرات گسترده طرفداران جبهه ملى در دفاع از ملى شدن صنعت نفت، در سراسر كشور ادامه يافت و سرانجام در 17 اسفند 1329 پيشنهاد ملى شدن صنعت نفت در كميسيون نفت مجلس تصويب شد و در 24 اسفند در مجلس شوراى ملى، به اتفاق آراى نمايندگان، به تصويب رسيد و در 29 اسفند از تصويب سنا هم گذشت (موحد، ج 1، ص 112 ــ 117). بدين ترتيب، جبهه ملى در دومين سال تأسيس، به يكى ديگر از هدفهاى بزرگ خود دست يافت و افكار عمومى را بيش از پيش به خود جلب كرد.

 

 جبهه ملى ايران در 1330 ش به چند موفقيت چشمگير ديگر نايل شد و در صحنه مبارزه سياسى تا حد زيادى ابتكار عمل را به دست گرفت. پيامدهاى ملى شدن صنعت نفت تا مرحله خلع يد انگلستان، توازن قدرت را به سود نيروهاى سياسى ملى گرا تغيير داد. دكتر مصدق در 7 ارديبهشت به نخستوزيرى رسيد (اطلاعات، سال 25، ش 7504، 7 ارديبهشت 1330، ص 1 ر همان، شماره هاى روزهاى بعد، صفحات مختلف) و گرچه براى مراعات بى طرفى سياسى از جبهه كناره گرفت، در تغيير هيئت دولت بعداً شمارى از رهبران و سران جبهه ملى به وزارت رسيدند. در انتخابات دوره هفدهم مجلس شوراى ملى، كه در بهمن همان سال برگزار شد، نامزدهاى جبهه ملى بيشتر كرسيها را در شهرهاى بزرگ به دست آوردند (آبراهاميان، ص 268 ــ 269)([3]) و از ميان نامزدهاى جبهه ملى در تهران، 11 تن به نمايندگى برگزيده شدند ( رزيرك زاده، ص 264). از 79 نماينده، 30 تن وابسته به جبهه ملى بودند يا موضعى نزديك به آن داشتند (آبراهاميان، ص 269 كاتوزيان، ص 226 ــ 228). نمايندگان عضو و متمايل به جبهه، در فراكسيونى به نام نهضت ملى ايران، متشكل و براى تسلط بر مجلس شورا آماده شدند (زيرك زاده، همانجا). فعاليتهاى جبهه ملى با سير عمومى نهضت ملى ايران، اوضاع سياسى آن سالها و اقدامات دولت ملى چنان در آميخته است كه تفكيك كردن آنها از يكديگر ميسر نيست.

 

 در 1331 ش، جبهه به اوج قدرت سياسى و اشتهار رسيد، اما در عين حال مقدمات افول سياسى آن نيز آغاز شد. رأى ديوان دادگسترى بين المللى (لاهه) به سود ايران و به زيان انگلستان، موفقيت بزرگى براى جبهه ملى در زمينه صنعت نفت بود، اما كش مكش در مجلس شورا ميان نمايندگان جبهه ملى و مخالفان بر سر انتخاب رئيس مجلس در تير 1331، از صف آرايى نيروها در برابر هم خبر داد (ر اطلاعات، سال 27، ش 7841، 4 تير 1331، ص 1، و روزهاى بعد). استعفاى دكتر مصدق از نخستوزيرى و صدارت چند روزه احمد قوام، كشور را به بحران سياسى خطرناكى كشاند كه به وقايع و قيام مردم در 30 تير 1331 انجاميد. در جريان اين ناآراميها، اداره شهر تهران تقريباً به دست مردم افتاد و جبهه ملى رويدادها را رهبرى كرد (زعيم و اردلان، ص 205 به بعد ذبيح، ص 98 به بعد). برخى مخالفان جبهه ملى، در رهبرى قيام سى تير حزب توده را مؤثرتر دانسته اند (ر ارسنجانى، ص 13). در هر حال، هيئتى از جبهه ملى با شاه ديدار و توجه او را به وخامت وضع جلب كرد (ر مكّى، ج 5 ص 250 به بعد). بازگشتن دكتر مصدق به نخستوزيرى، نقطه اوج شهرت و اعتبار جبهه ملى به شمار آمد (زيرك زاده، ص 133). قيام سى تير در عين حال سرآغاز ظهور اختلافات سياسى ويرانگر جنبش ملى بود (نگرشى كوتاه بر نهضت ملّى ايران، ص 53). از آن پس، مخالفان جبهه ملى روش سياسى خود را در برابر اين جبهه و دكتر مصدق تغيير دادند متمركز و متحد شدند و براى براندازى جبهه شروع به طرح ريزى كردند (همان، ص 135 زعيم و اردلان، ص 252 و بعد). گفته شده است كه سازماندهى مردم در وقايع سى تير، به نيروهاى مخالف جبهه ملى در ايجاد گروههاى براندازى در 28 مرداد 1332 درس داده است (ر عِلْم، ص 386). اختلافاتى كه ميان رهبران اصلى جبهه ملى پيش از سى تير آغاز شده بود (به ويژه اختلاف نظر آيت اللّه كاشانى و متحدان او نظير بقايى، مكّى، شمس قنات آبادى و متحدان سرلشكر فضل اللّه زاهدى)، پس از رويدادهاى سياسى آن روزها آشكار شد (حجازى، ص 448 براى آگاهى از ديدگاههاى انتقادى آيت اللّه كاشانى و اطرافيان وى درباره جبهه ملى  رقنات آبادى، جاهاى متعدد).

 غلبه جناح چپ جبهه ملى، جناح تندروتر بر جبهه، سبب همسويى حزب توده و جبهه ملى شد كه دستاويز مخالفان داخلى و خارجى در اقدام به فعاليتهاى خشونت آميز قرار گرفت (خامه اى، ص 958). در 9 اسفند 1331، شمارى از اوباش سازمان يافته، براى دفاع از شاه و جلوگيرى از خروج او از كشور، تظاهرات كردند و به خانه دكتر مصدق حمله بردند. اين رويداد، كه مصدق از آن جان سالم به در برد، ارتباط مستقيم شاه و نخستوزير را گسست و به بن بست سياسى انجاميد، بن بستى كه امكان هر گونه مصالحه اى را از ميان برد. در اين گير و دار نيروهاى مخالف دولت ملى و جبهه ملى از شاه پشتيبانى كردند (ر غلامحسين مصدق، ص 169).

 

 در نوروز 1332 ش، دكتر مصدق در مراسم سلام دربار شركت نكرد و بدين ترتيب اختلاف ميان او و شاه آشكار شد. فشارهاى داخلى و خارجى و افزايش توطئه ها ــ به رغم همه تلاشهاى جبهه ملى در سازماندهى مردم براى برگزارى تظاهرات و ايجاد تشكلهايى در حمايت از دكتر مصدق و بر ضد شاه و دربار و استفاده از همه قدرت و نفوذ سياسى اش ــ به كودتاى نظامى 28 مرداد 1332 و سقوط دولت ملى انجاميد. در اين روز، دفترهاى جبهه ملى و دفتر روزنامه هاى وابسته به آن، چپاول يا به آتش كشيده شد و رهبر جبهه و تنى چند از همراهان او، روز بعد بازداشت شدند (ر گذشته، چراغ راه آينده است، ص 665 و بعد). اين كودتا، به عمر بزرگ ترين تشكل سياسى تاريخ ايران پايان داد. همه احزاب و دسته ها و تشكلهاى سياسى، كه با اين جبهه ائتلاف كرده بودند، متلاشى شدند و بدين ترتيب عمر دوره اى از تاريخ جبهه ملى ــ كه بعدها، بر اثر تشكلهاى جديد جبهه، به «جبهه ملى اول» مشهور شد ــ به پايان رسيد. رهبران جبهه ملى پس از دستگيرى و گذراندن دوره هاى محكوميت در زندان، به چند دسته تقسيم شدند: شمار كمى به رهبر و هدفهاى جبهه وفادار ماندند و در دوره هاى ديگر در صحنه ظاهر شدند، شمارى از سياست كناره گرفتند يا از سياستهاى حاكم پيروى كردند، و چند تن هم از ايران رفتند ( رآبراهاميان، ص 457). انگلستان بر ضد جنبش ملى ايران به رهبرى جبهه ملى، اقدامات بسيارى كرد، از جمله: مخالفت همه جانبه با ملى شدن نفت، توسل به مجامع بين المللى عليه ايران، محاصره اقتصادى، كارشكنى در راه حلهاى مسالمت آميز، تهديد نظامى و حضور نظامى در منطقه، دخالت دادن امريكا در اين امر، ايجاد اختلاف ميان رهبران و نيروهاى جبهه، و اقدامات براندازانه عليه حكومت ملى ( رجمشيدى، ص 79 و بعد). اعمال خصمانه امريكا نيز از طريق همسويى كامل با انگلستان، در پيش گرفتن سياست رياكارانه، كارشكنى و بهانه تراشى، مشاركت در توطئه هاى داخلى، دستاويز قرار دادن نفوذ كمونيستها، و طراحى و اجراى كودتاى نظامى 28 مرداد، در مداخله مستقيم خارجى در شكست جنبش ملى ايران جاى ترديد نمى گذارد. ( رهمان، ص 168، 172، 257 نيز ر گازيوروسكى، ص 128 به بعد اسناد روابط خارجى آمريكا اسرار كودتا روزولت احزاب سياسى در ايران، بخش 1، ج 2، جاهاى متعدد و اعتراف وزير خارجه امريكا به نقش امريكا در كودتا ر روزنامه هاى 28 اسفند 1378 ايران، از جمله مادلين آلبرايت، «آخرين مواضع واشنگتن درباره روابط ايران و امريكا»، مشاركت، سال 1، ش 64، 28 اسفند 1378، ص 10). دخالتها و توطئه چينيهاى دربار نيز تأثيرانكارناپذيرى در بسيج و تهييج حاكميت بر ضد جنبش ملى و ضد استعمارى ملت ايران داشت. با اين حال، خطاهاى مكرر سياسى، نقصها و عيبهاى بزرگ تشكيلاتى و اشتباهات رهبران جبهه ملى در تصميم گيرى مراحل اساسى، از علتهاى درونى شكست نهضت ملى و نابودى جبهه به شمار آمده است. برخى از عوامل داخلى شكست و فروپاشى جبهه ملى را از اين قرار دانسته اند: شكاف در رهبرى جبهه و چند دستگى و سوء استفاده نيروهاى مخالف از آن همكارى ضعيف ميان واحدهاى تشكيل دهنده فقدان شوراى همكارى و هماهنگى فقدان ساز و كارهاى واكنش و بسيج سريع كاستيهاى بزرگ ساختارى نداشتن برنامه هاى جامع و واحد نداشتن طرحهاى از پيش انديشيده به هنگام مواجهه با بحرانها نداشتن اكثريت در مجلس برخى انتصابهاى ناشايسته تضاد آشتى ناپذير برخى از ديدگاهها و تفسيرهاى سياسى درون گروهى از دست دادن تدريجى پشتيبانى و حمايت طبقه متوسط سنّتى و نيروهاى مذهبى متهم شدن به همكارى با نيروهاى تندرو چپ بر اثر خطاهاى سياسى تلاش در انحلال مجلس و پى نبردن به اهميت تصميم گيرى به موقع و خطير بودن موقعيتها (ر مكّى، ج 6، ص 433 و بعد خامه اى، ص 1012 كاتوزيان، ص 177 رمضانى، ص 500 عظيمى، ص 381 عِلْم، ص 525 فارن([4])، ص 444 و بعد كريمى مله، ص 35 و بعد جوانشير، ص 78 مهدوى، ص 213 به نقل از گزارش اللهيار صالح به اولين كنگره جبهه ملى ر ادامه مقاله). دكتر مصدق (1365 ش، ص 252) در اين خصوص به سه نكته اشاره كرده است: 1) جبهه ملى حزب نبود 2) در مجلس اكثريت نداشت 3) اقليتى بود كه افكار عمومى از آن حمايت مى كرد.

 

3) كودتاى 28 مرداد 1332: جبهه ملى در اختفا و نهضت مقاومت ملى.

 نهضت مقاومت ملى، ميان پرده يا حد فاصل فعاليتهاى بازماندگان معتقد به جبهه ملى و شمار اندكى از هواداران آن پس از كودتاى 28 مرداد 1332 تا تشكيل جبهه ملى دوم در تير 1339 است. در پى كودتا، تقريباً همه رهبران و افراد مؤثر جبهه به زندان افتادند، روابط تشكيلاتى از هم گسيخت، منابع مالى از بين رفت، روزنامه ها و كانونهاى تجمع تعطيل و دكتر مصدق و شمارى از همكاران نزديك وى در دادگاههاى نظامى محكوم شدند. در اين فضاى ديكتاتورى نظامى و اختناق، امكان فعاليت سياسى از مردم سلب گرديد. هيچ يك از سران جبهه نمى توانستند جانشين شايسته اى براى دكتر مصدق باشند: حسين فاطمى مدتى متوارى بود و سپس دستگير و اعدام شد گروه كاشانى، بقايى، مكّى، كه مدتى همكار و مدتى نيز رقيب و مخالف دكتر مصدق بودند، از صحنه بيرون رانده شدند اللهيار صالح، كه محبوب تر بود، نه قاطعيت دكتر مصدق را داشت نه جاذبه و قدرت رهبرى او را و دكتر شايگان پس از آزادى از زندان، از ايران رفت.

 تقريباً دو هفته پس از كودتاى 28 مرداد، نمايندگانى از احزاب ايران، مردم ايران، ملت ايران، نيروى سوم و نمايندگانى از دانشگاهيان و بازاريان، اعضاى كميته مركزى مقاومت را انتخاب و ساختار تشكيلاتى آن را طراحى كردند (نهضت مقاومت ملى ايران، ج 5، ص 22). نام «نهضت مقاومت ملى» را ظاهراً شاپور بختيار، با توجه به عمليات نهضت مقاومت فرانسه و جنگ جهانى دوم بر ضد اشغالگران آلمانى، پيشنهاد كرد (ر بازرگان، ج 1، ص 306). در 14 مهر 1332، حسين مكّى تشكيل مجدد جبهه ملى را اعلام كرد (مدير شانه چى، ص 181)، اما چون مورد اعتماد بازماندگان جبهه و طرفداران جبهه نبود، از اين اعلام وجود هيچ طرفى نيست. نقش شخصيتهاى مذهبى معتقد به جبهه ملى، نظير آيت اللّه سيدرضا زنجانى و آيت اللّه سيدمحمود طالقانى و نيز مهندس مهدى بازرگان، در تشكيل نهضت مقاومت ملى و تداوم فعاليت آن از بقيه بارزتر بود. به گفته كريم سنجابى (1368 ش، ص 152)، آيت اللّه زنجانى كارگردان اصلى نهضت مقاومت بود. اهداف اصلى نهضت عبارت بود از: ادامه نهضت ملى و اعاده استقلال كشور و حكومت ملى مبارزه با استعمار و مبارزه با حكومتهاى دست نشانده خارجى و عمال فاسد (بازرگان، ج 1، ص 307). نهضت، برنامه سياسى خود را بر گردآورى و تشكل نيروهاى ملى بازمانده از كودتا، مقابله با تبليغات كودتاچيان، مقابله با تبليغات حكومتهاى خارجى در دفاع از كودتا و مبارزه با اعطاى امتيازات خارجى متمركز ساخت (همان، ج 1، ص 308).

 فعاليتهاى سياسى نهضت مقاومت ملى، بنا به تقسيم بندى غلامرضا نجاتى، سه دوره اصلى را طى كرده است: از 1332 ش تا پايان 1333 ش، كه به تشكل، سازماندهى، آموزش و شروع فعاليت اختصاص داشت از فروردين 1334 تا شهريور 1336، كه دوره آغاز دستگيريها، اختلافهاى درونى، پراكندگى و فعاليت در شرايط اختناق بود و از شهريور 1336 تا تير 1339، كه دوره تلاشى، انتشارات و فعاليتهاى پراكنده كاملا پنهانى بود. البته همه بازماندگان جبهه ملى در نهضت متشكل نبودند. هسته ها و واحدهاى كوچك و محفلىِ مستقل به فعاليت خود مخفيانه ادامه مى دادند. شاخه اى به خارج از كشور رفتند و در اروپا، به ويژه آلمان، و در آمريكا به فعاليتهاى سياسى علنى، نيمه علنى و مخفى پرداختند و شمارى در كمين موقعيت سياسى مناسب براى فعاليت مجدد باقى ماندند (ر 1371 ش، ج 1، ص 127).

 نهضت از طريق پخش اعلاميه، بر پايى تظاهرات محدود و انتشار نشريه هاى توضيحى، سعى مى كرد مبارزات ملى را ادامه دهد ( رهمان، ج 1، ص 110 ــ 112). منظم ترين و مستمرترين فعاليت نهضت، انتشار نشريه بود. راه مصدق، سخنگوى اصلى نهضت به شمار مى رفت و حاشيه بى حاشيه، خوزستان مصدق، مكتب مصدق، و نهضت مصدق نشريات ديگرى بودند كه نهضت منتشر مى كرد (بازرگان، ج 1، ص 310 برزين، ص 110). از تشكيل نهضت بيش از يك سال نگذشته بود كه حزب ايران، در پى بروز اختلافى ميان سران نهضت، از آن جدا شد. حكومت نظامى كه فعاليتها را زير نظر داشت، در فروردين 1334 شمارى از رهبران و فعالان سرشناس نهضت را دستگير كرد (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 132). نيروهاى بازمانده نهضت مقاومت ملى تا شهريور 1336 به فعاليتهاى خود ادامه دادند، كه به ديدارهاى محدود و انتشار نشريه و اعلاميه منحصر شده بود، اما به سبب انتشار جزوه اى درباره قرارداد نفت، كه حكومت به آن قرارداد حساسيت بسيار داشت، نيروهاى امنيتى، طى چند يورش پى در پى به نهضت در تهران و در شهرستانها، بسيارى از سران و فعالان آن را دستگير كردند (همان، ج 1، ص 125 ــ 126 جزنى، ص 54 و بعد). در پى آن، نهضت كاملا تضعيف شد و شوراى مركزى 15 نفره آن، بر اثر اختلافات داخلى و فشارهاى سياسى، به 8 نفر كاهش يافت. نهضت در دوره سوم نيروهاى خود را تا بدانجا از دست داد كه براى پخش اعلاميه، دو تن از اعضاى شوراى مركزى، مهدى بازرگان و شاپور بختيار، را به كار گرفتند (برزين، ص 110 ــ 111).

 نهضت مقاومت ملى، به رغم داشتن هدفهاى بزرگ و بهره مندى از حمايتهاى مردمى، به سبب نداشتن انسجام درونى، تعارض ديدگاههاى سياسى واحدهاى تشكيل دهنده، اختلافات داخلى، بى تجربگى در مبارزات مخفى، نفوذ پليس در تشكيلات و نداشتن امكانات كافى، پس از يورشهاى 1336 ش رو به تحليل رفت و در رسيدن به هدفهاى خود ناكام ماند (بازرگان، ج 1، ص 339 آبراهاميان، ص 459 نيز ر برزين، ص 111). در تحولات سياسى 1339 ش ( رادامه مقاله)، كه سازمانهاى سياسى احيا شدند، بازماندگان نهضت مقاومت ملى، عمدتاً در تشكيلات جديدالتأسيس نهضت آزادى ايران و در جبهه ملى دوم فعاليت خود را آغاز كردند (ازغندى، ص 106 و بعد براى نمودار ساختار تشكيلاتى نهضت مقاومت ملى ر كريمى مله، ص 38 براى آگاهى از مفاد نشريات نهضت ر نهضت مقاومت ملى ايران، ج 2).

 

4) جبهه ملى دوم.

 حكومتهاى پس از كودتا، در غياب احزاب سياسى و مطبوعات آزاد، مسبّب دوره اى از فساد سياسى ــ ادارى، حيف و ميل ثروتهاى ملى و بن بست سياسى ــ اجتماعى شدند كه در نهايت به بحران سالهاى 1339 ــ 1342 ش انجاميد. در اين سالها ــ كه سومين دوره فعاليتهاى علنى سياسى پس از استقرار نظام مشروطه در ايران به شمار مى آيد ــ همه نيروهاى خفته و سركوب شده سياسى، از جمله نيروهاى وابسته به جبهه ملى ايران، جز نيروهاى چپ وابسته يا متمايل به حزب توده، به نسبتهاى مختلف، در عرصه سياسى فعال شدند. هواداران جبهه ملى نيز، به اميد مشاركت در انتخابات آزاد و تحصيل قدرت سياسى از راه برگزارى انتخابات، تشكل يافتند و حدود 45 ماه، از تير 1339 تا ارديبهشت 1343، با نام «جبهه ملى دوم»، در صحنه سياسى ايران فعاليت كردند (ر نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 145 به بعد آبراهاميان، ص 460 و بعد).

 در 23 تير 1339 به دعوت دكتر غلامحسين صديقى، آخرين وزير كشور در دولت دكتر مصدق و همراه وفادار او، 17 تن از شخصيتهاى سياسى در منزل او جمع شدند و بر سر تشكيل سازمانى سياسى، كه بعداً جبهه ملى دوم ناميده شد، به توافق رسيدند (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 146). هدفهايى كه اعلام كردند عبارت بود از: كسب آزاديهاى فردى و اجتماعى، استقرار حكومت قانونى ناشى از انتخابات آزاد، و اتخاذ سياست خارجى مستقل (مهدوى، ص 180). اعلاميه اين گروه در 30 تير 1339 انتشار يافت. در مرداد 1339، غلامحسين صديقى، عبدالحسين اردلان، باقر كاظمى، كشاورز صدر و مهدى بازرگان با وزير كشور ملاقات كردند و رسماً از او خواستند به جبهه ملى اجازه داده شود نامزدهاى خود را براى نمايندگى مجلس، در مطبوعات معرفى كند. او قول مساعد داد، اما به قولش عمل نكرد (بازرگان، ج 1، ص 347). در همان ماه، دانشجويان و دانش آموزان هوادار جبهه ملى، پس از سالها وحشت و اختناق، تظاهرات پرشورى بر پا داشتند (بيات، ص 47). در شهريور 1339، شمار افرادى كه به منزله شوراى عالى جبهه بودند، بيش از 30 تن شد كه عده اى از آنان از رهبران سرشناس جبهه به شمار مى آمدند (غلامحسين مصدق، ص 164). در 24 آذر 1339، چند تن از رهبران جبهه با جعفر شريف امامى، نخستوزير وقت، درباره آزادى انتخابات، اجتماعات و مطبوعات گفتگو كردند، اما به نتيجه اى دست نيافتند. در 10 بهمن 14 تن از رهبران جبهه براى اعتراض به فقدان آزادى انتخابات، پنج هفته در مجلس سنا متحصن شدند و با عده اى از رجال سياسى، از جمله سناتور سيدحسن تقى زاده، گفتگو كردند، و اين بار هم نتيجه اى عايد نشد (براى نظر تقى زاده درباره مصدق و جبهه ملى ر تقى زاده، ص 252 ــ 263). در اين ميان بسيارى از دانشجويان دانشگاه تهران، با سازماندهى جبهه ملى، در 13 بهمن به تظاهرات خيابانى پرداختند. بازار هم تعطيل شد و روز بعد خودرو منوچهر اقبال، نخست زوير سابق، را در محوطه دانشگاه تهران به آتش كشيدند (بازرگان، ج 1، ص 349 و بعد).

 در دى 1339/ ژانويه 1961، جان كندى از حزب دموكرات، به رياست جمهورى امريكا رسيد. برنامه هاى اصلاحى وى، پس از حكومت جمهورى خواهان كه در كودتاى 28 مرداد دست داشتند، ممكن بود فشار تازه اى براى حكومت شاه باشد (ديگار([5]) و ديگران، ص 158 و بعد). در فروردين و ارديبهشت 1340، قدرت و محبوبيت جبهه ملى طى تظاهراتى به نمايش در آمد كه عظيم ترين تظاهرات سياسى پس از رويدادهاى 1332 ش بود و موجبات سقوط حكومت شريف امامى و روى كار آمدن على امينى را در ارديبهشت 1340 فراهم آورد (ر نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 172 ــ 173).

 در همان ماه، هشتمين همايش حزب ايران، در منزل شاپور بختيار و به رياست اللهيار صالح تشكيل گرديد (سعيدى، ص 169). اين حزب، ستون اصلى جبهه ملى دوم را تشكيل مى داد و در شوراها و هيئتهاى جبهه، اكثريت داشت (بازرگان، ج 1، ص 400). در 28 ارديبهشت 1340، در ميدان جلاليه تهران (پارك لاله فعلى) اجتماع عظيم جبهه ملى، با شركت جمعيتى كه رقم آن را بين 000/80 تا 000/120 تن تخمين زده اند، نمايش ديگرى از قدرت جبهه بود (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 177). اين تجمع را اللهيار صالح همه پرسى قلمداد كرده و در تاريخ مبارزات سياسى ايران تا آن زمان بى نظير دانسته است (ر مهدوى، ص 199). تجمع علاوه بر نشان دادن قدرت و نفوذ و محبوبيت جبهه، نشانه هايى از اختلاف نظر رهبران جبهه را نيز بروز داد كه مخالفان از آن بهره گرفتند (بازرگان، ج 1، ص 355). در پى برگزارى مراسمى به مناسبت 30 تير، شمارى از رهبران جبهه دستگير شدند (ر نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 181 بازرگان، ج 1، ص 359).

 شاه در 28 مرداد 1340، در اجتماعى از وابستگان دولت نطق مفصّل و تندى كرد كه واكنش آشكارى در برابر نيروهاى به ميدان آمده جبهه ملى بود (نجاتى، همانجا). امينى به حمايت مردم و جبهه ملى نيازمند بود، به ويژه آنكه نظر شاه به او، به سبب روابطش با امريكاييان، مساعد نبود، ولى جبهه ملى، با اتخاذ سياست نامشخص و متناقض در برابر امينى، به تضعيف او كمك كرد (بازرگان، ج 1، ص 351 به بعد). در واقع، جناحهاى تندرو و ميانه روِ جبهه، درباره امينى دو نظر متفاوت داشتند (نجاتى، 1376 ــ 1377 ش، ج 2، ص 367) كه اين خود سرچشمه رفتار سياسى متعارض جبهه در موقعيتى بسيار حساس بود.

 تجمع دانشجويان در دانشگاه تهران در بهمن 1340، كه در اعتراض به سياست دولت در زمينه انتخابات و همدردى با دانش آموزان اخراجى برگزار شده بود، به زد و خورد نيروهاى نظامى با دانشجويان انجاميد. اين يورش برنامه ريزى شده، جبهه ملى را عملا رو در روى دولت امينى قرار داد و زمينه را براى حذف هر دو طرف از صحنه سياسى، به سود شاه، فراهم ساخت. در عين حال در رهبرى جبهه شكاف انداخت و جناح بنديهاى داخلى و برخوردهاى درونى را تشديد كرد. پانزده تن از اعضاى شوراى عالى جبهه ملى نيز دستگير شدند. اين دستگيرى وسيع را حمله اى سنگين به قصد متلاشى كردن جبهه از درون دانسته اند (بازرگان، ج 1، ص 361 ورجاوند، ص 518). رويدادهاى بهمن 1340 از برخى جهات، و نيز از حيث تاريخ جبهه ملى، نكات مبهم و نكاويده اى دارد.

 على امينى در 27 تير 1341 از نخستوزيرى استعفا داد و اسداللّه عَلَم، سياستمدار فرمانبردار و معتمدشاه، به نخستوزيرى رسيد (دولتهاى ايران، ص 291). او از سوى شاه مأمور شد با رهبران جبهه ملى تماس بگيرد و با جبهه به سازش برسد (ر آذر، ص 69). علم حامل پيشنهادهايى بود، از جمله امكان همكارى جبهه ملى با دولت، واگذارى چند سمت وزارت به رهبران جبهه، برگزارى انتخابات آزاد و واگذاردن انتخابات شهرهايى چون تهران، تبريز، اصفهان، مشهد و يزد به جبهه ملى. همچنين اين پيام شاه را به رهبران جبهه ملى رساند كه به نظر عده اى، مناسبت ترين شخص براى سرپرستى وليعهد، اللهيار صالح است. صالح پيشنهادهاى علم را در شوراى جبهه مطرح ساخت و شورا همكارى جبهه را با دولت به تحقق يافتن سه شرط اصلى موكول كرد: 1) اجراى كامل قانون اساسى، 2) آزادى انتخابات در سراسر كشور، 3) دخالت نكردن شاه در امورى كه مطابق قانون در حيطه مسئوليت او نيست (همان، ص 71 و بعد). اين شرايط، در واقع همان اصول جبهه ملى بود و پس از اعلام مجدد آنها، گفتگو ميان علم و سران جبهه قطع شد. هيئت اجرايى جبهه ملى هم در آذر 1341 ماجراى مذاكرات را به اطلاع مردم رساند البته شمارى از اعضاى اصلى جبهه با پاسخ جبهه موافق نبودند و همكارى با دولت را به صلاح مى دانستند و اين رويداد هم به اختلافات داخلى جبهه دامن زد (آذر، ص 72).

 

 

 جبهه ملى دوم در فضايى بسيار پر تنش و تحت فشار درونى و بيرونى، نخستين همايش خود را به رياست اللهيار صالح، از 4 دى تا 11 دى 1341 در منزل حاج حسن قاسميه برگزار كرد (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 211). كريم سنجابى (1368 ش، ص 244) اين همايش را از پرشكوه ترين و مؤثرترين اجتماعات سياسى ايران خوانده است. به نوشته پرويز ورجاوند (ص 540)، همايش از همان روز اول بر سر ماجراى حمله به دانشگاه (اول بهمن 1340) متشنج شد. اين روايت، اگر عيناً با واقعيت مطابق باشد، نشان مى دهد كه رويدادهاى بهمن 1340 از مشكلات درونى و حل نشده جبهه ملى و در نتيجه بسيار تنش زا بوده است. همايش با رأى مخفى، 35 تن را به عنوان اعضاى شوراى عالى جبهه ملى ايران انتخاب كرد (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 210 و بعد) و 11 تن را به عنوان اعضاى كميسيون سياسى و خط مشى برگزيد كه منشور جبهه ملى ايران را تنظيم كردند و در 8 دى به تصويب همايش رساندند. اين كميسيون براساس گزارشهاى 3 كميسيون امور سياسى، امور اجتماعى و امور اقتصادى عمل مى كرد (قاسمى، ص 55 و بعد). منشور جبهه ملى، ديدگاههاى جبهه را در قلمرو امور سياسى، اجتماعى، اقتصادى، و سياست خارجى نشان مى داد ( رجبهه ملى ايران، 1341 ش).

 سازمان دهندگان همايش اميدوار بودند به كمك اساسنامه و منشور و توافقهايى كه در همايش شده بود، به مبارزات سياسى جهت مشخص ترى بدهند، اما چند ماه بعد، رويداد 15 خرداد 1342 و پيامدهاى آن همه محاسبات سياسى را عملا به هم ريخت. جبهه ملى، كه شمارى از رهبران آن در زندان بودند، از اين رويداد غافلگير شد و به اعمال متناقضى دست زد. برخى از رهبران جبهه تصميم گرفتند اين رويداد را نه تقويت كنند نه تأييد (نجاتى، 1376 ــ 1377 ش، ج 2، ص 388). سران جبهه ملى را 3 ماه پس از اين جريان به تدريج از زندان آزاد كردند (ر سنجابى، 1368 ش، ص 234). منصورى (ج 2، ص 62) مشاجره بر سر تهيه اعلاميه اى در اين باره را از جمله مقدّمات فروپاشى جبهه ملى دوم دانسته است. به پيشنهاد اللهيار صالح، موضوع در هيئت اجرايى مطرح گرديد و تصميم گرفته شد جبهه در اين خصوص از هر گونه اظهار نظر خوددارى ورزد (نجاتى، 1376 ــ 1377 ش، ج 2، ص 387). سكوت و انفعال جبهه ملى، از ديدگاه طرفداران اقدام در برابر رويدادى كه ناگهان مسير مبارزات سياسى را تغيير داده بود، از علتهاى تشديد نقار ميان نيروهاى اصطلاحاً مذهبى و ملى و جدا شدن شمارى از پيروان اسلام گراى جبهه ملى بود كه بعداً نهضت آزادى ايران را تشكيل دادند. پس از قيام 15 خرداد و پيامدهاى آن و در پى كشمكشهاى داخلى، اللهيار صالح به دكتر مصدق نامه نوشت و از رياست هيئت اجرايى استعفا داد. عمل او توقف هرگونه فعاليت تشكيلاتى و سياسى محسوب شده است (ر ورجاوند، ص 557 و بعد).

 تعطيل شدن موقت جبهه ملى دوم، به تعطيلى دائم انجاميد كه تا آستانه انقلاب اسلامى ادامه داشت. مكاتبات ميان دكتر مصدق و اعضاى شوراى عالى جبهه، حاكى از اختلاف نظر بر سر نكات مهم، از جمله سازمان و تشكيلات جبهه است (ر محمد مصدق، 1354 ش، جاهاى متعدد). در اختلاف نظر ميان شوراى عالى جبهه ملّى و رهبرى دانشجويان، دكتر مصدق از شورا حمايت نكرد (متين، ص 173). ظاهراً اللهيار صالح، به سبب نارضايتى دكتر مصدق از عملكرد رهبرى و با تمسك به اين استدلال كه شوراى جبهه ملى وسيله مستقيم و قابل اطمينانى براى تماس با دكتر مصدق ندارد، از تعطيل شدن شورا حمايت كرد (آذر، ص 73 ــ 74). سرانجام، اعضاى شوراى جبهه در آخرين نامه جمعى به او، همگى استعفا دادند (غلامحسين مصدق، ص 166). پس از تعطيلى شورا، جلسه هاى سخنرانى و كميته هاى جبهه هم برچيده شد و فقط برخى از اعضا ارتباط خود را با يكديگر حفظ كردند (آذر، ص 75) كه نوعاً روابط دوستانه و شخصى تلقى مى شود، نه مناسبات سازمان يافته سياسى.

 شكست جبهه ملى دوم، كه تأثير عميقى بر روند فعاليتهاى سياسى سالهاى بعد گذاشت، به گونه هاى مختلف تحليل و تفسير شده است (از جمله: ر بازرگان، ج 1، ص 358 زيرك زاده، ص 196 و بعد غلامحسين مصدق، ص 165 نجاتى، 1371 ش، ص 245 و بعد براى آگاهى از ديدگاه اللهيار صالح و مخالفان او ر محمد مصدق، 1354 ش، ص 129).

 

 

5) جبهه ملى سوم.

 مدتى پس از رويدادهاى 15 خرداد 1342، در تابستان همان سال شمارى از دانشجويان و جوانان تندرو عضو و هوادار جبهه ملى دوم، به رغم مخالفتهاى رهبران جبهه، بر ضد دولت تظاهرات كردند كه به زد و خوردهايى نيز انجاميد. آنان، از جمله هدايت اللّه متين دفترى، نوه دخترى دكتر مصدق، از رهبرى غيرقاطعانه و سياست «صبر و انتظار» حاكم بر جبهه سرخورده و به سياست تندروانه ترى روى آورده بودند. نشريه پيام دانشجو، سخنگوى آنها شده بود (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 330 ــ 331). همچنين شمارى از رهبران سياسى، از جمله نمايندگانى از نهضت آزادى ايران، حزب ملت ايران، حزب مردم ايران و جامعه سوسياليستها، كه از نظر نامساعد دكتر مصدق به رهبرى جبهه ملى دوم اطلاع يافته بودند، با حركت معترضانه دانشجويان و جوانان همسو شدند. باقر كاظمى، نايب نخستوزيرى دكتر مصدق، از سوى سران حركت جديد مأموريت يافت كه همه طرفداران نظريه «جبهه ملى، مركز احزاب و سازمانهاى سياسى و صنفى» را دور هم جمع كند (ورجاوند، ص 569). جبهه ملى سوم در تير 1344 موجوديت خود را اعلام كرد (مدير شانه چى، ص 117) و دكتر مصدق هم مشوق ايجاد جبهه جديد بود (غلامحسين مصدق، ص 166). به گفته كاتوزيان (ص 447)، دكتر مصدق با اساسنامه جبهه سوم موافقت كرد. حكومت كه اوضاع را زير نظر داشت و بنا به اسناد ساواك، از محافل و مجالس جبهه ملى به طور مرتب گزارشهاى دقيق تهيه مى كرد (نجارى راد، ص 132)، به سرعت و با خشونت، واكنش نشان داد و سران و فعالان مؤثر جبهه سوم را دستگير كرد. دكتر مصدق هم، كه الهام بخش معنوى جبهه و نقطه اتكاى عاطفى آن بود، در اسفند 1345 درگذشت (ر كاتوزيان، ص 450) و جبهه اى كه در واكنش به بى عملى تشكيل شده بود، در مدت كوتاهى از هرگونه فعاليت عملى و سياسى مؤثر بازماند.

 شمارى از اعضاى جبهه ملى سوم، كه هيچ امكانى براى فعاليت سياسى در داخل كشور نمى ديدند، به خارج رفتند و برخى ديگر به فعاليت اصلى و عمده خود در داخل ادامه دادند، كه انتشار نشريه اى مخفى با شمارگان اندك به نام خبرنامه بود كه تا انقلاب اسلامى 1357 ش همچنان منتشر مى شد (بازرگان، ج 2، ص 187). عده اى از جوانان تندرو نيز كه راه را از هر سو بر فعاليت سياسى بسته مى ديدند، به فعاليتهاى پنهانى محفلى و خشونت گرا روى آوردند، يا از روش جبهه كاملا دور شدند و به حركتهاى طرفدار مشى مسلحانه و مبارزات سياسى قهرآميز پيوستند. ريشه خشونتهاى سياسى در اواخر دهه 1340 ش و دهه 1350 ش را سياست خشن، ناسنجيده، كوته بينانه و انعطاف ناپذير حكومت در مقابله با جبهه ملى سوم و بستن راههاى اطلاح طلبانه و فعاليتهاى سياسى جوانان دانسته اند (از جمله ر زيرك زاده، ص 200 براى آگاهى از ديدگاه مخالف با خشونت و تندروى در جبهه ملى ر سنجابى، 1368 ش، ص 235 به بعد).

 

6) جبهه ملى چهارم.

 به دوره فعاليت جبهه ملى از 1356 تا 1360 ش، اصطلاحاً جبهه ملى چهارم گفته مى شود. بر پايه اسناد ساواك، رهبران جبهه ملى كه در 1347 و 1348 ش از زندان آزاد شدند، تحت نظر بودند، اما، در اوايل 1349 ش شمارى از اعضاى جبهه، احتمال تجديد فعاليت را بررسى كردند (نجارى راد، ص 142 ــ 144). رهبران جبهه ملى در دهه 1350 ش، تا شروع مقدّمات انقلاب اسلامى، با اقدامات خشن و مبارزه مسلحانه و براندازى موافق نبودند از اين رو، در جوّ سياسى حاكم، كه به تندروى تمايل داشت، شاخه هاى متمايل به اين مشى از جبهه ملى جدا مى شدند و به گروههاى چپگرا مى پيوستند. نظارت مستمر و همراه با ايذاى ساواك، كه تحرك را از اعضاى جبهه ملى سلب كرده بود، همراه با ديدگاه سياسى محتاطانه حاكم بر جبهه، اين تشكيلات را از نيروى فعال نسل جوان عملا محروم و آن را به نوعى باشگاه دوستانه متشكل از شمارى سالمند تبديل كرد. شاخه خارج از كشور هم در آن سالها نمى توانست تأثير تعيين كننده اى بر فعاليت سياسى داخلى بگذارد.

 بنابر اسناد منتشر شده ساواك، از 1354 ش بار ديگر زمزمه سازمان يافتن و فعاليت احزاب ملى در ميان هواداران جبهه آغاز شد، اما ساواك امكان فعاليت را از آنها گرفته بود (همان، ص 147). نخستين نشانه هاى تحرك در آخرين روزهاى اسفند 1355 ديده شد و سال بعد «اتحاد نيروهاى جبهه ملى ايران» اعلام و انتشار نشريه اى مخفى، حاوى اخبار جبهه، آغاز گرديد. اين اتحاد، كماكان، بر پايبندى به قانون اساسى و اجراى آن تأكيد مى كرد و همچنان مدافع حفظ نظام مشروطه سلطنتى بود (همان، ص 147 ــ 148).

 جبهه ملى و نهضت آزادى ايران در اوايل فروردين 1356 درباره تدوين برنامه اى جامع براى مبارزه و مشاركت فراگير مردم گفتگو كردند، اما به توافق نرسيدند. در آبان 1356 تجمع جبهه ملى در كاروانسرا سنگى، بين كرج و تهران، با حمله وحشيانه ماموران و مزدوران ساواك در لباس مبدل به هم خورد. عده زيادى، از جمله فروهر و بختيار مضروب شدند. اين عمل ناسنجيده رژيم، جناحهاى ميانه رو جبهه ملى را هم به سمت اقدامات تندروانه سوق داد ( راستمپل، ص 131 انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، ج 1، ص 152 ــ 153). ساواك در عملياتى خشن، روز 19 فروردين 1357 در برابر منازل دكتر سنجابى، مهندس بازرگان، داريوش فروهر و حاج محمود مانيان بمب منفجر كرد (بازرگان، ج 2، ص 215، 236). همين افراد و عده اى ديگر در 31 فروردين، «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» را تشكيل دادند (همان، ج 2، ص 238). سه تن از رهبران جبهه (سنجابى، فروهر، بختيار) در خرداد نامه اى به شاه نوشتند و با لحنى متفاوت با گذشته، به استبداد و نقض قوانين و حقوق با صراحتى بيشتر اشاره كردند و خواستار اجراى مفاد اعلاميه حقوق بشر شدند (آبراهاميان، ص 502). اتحاد نيروهاى جبهه ملى ايران كه در چند ماه گذشته تجديد سازمان يافته بود، دامنه فعاليتهاى خود را از 30 تير 1357 گسترش داد (فروهر، ص 12). حزب ايران، حزب ملت ايران و جامعه سوسياليستهاى نهضت ملى ايران عناصر تشكيل دهنده اين اتحاد بودند. مهندس حسيبى به رياست شوراى مركزى اتحاد، و سنجابى، فروهر، بختيار، رضا شايان و مشيرى، به عنوان اعضاى شورا، برگزيده شدند (كريمى مله، ص 51 ــ 52). اين احزاب كه البته شمار افراد آن محدود بود، شاخه هاى ميانه رو جبهه به شمار مى رفتند.

 در 1356 ش اعلاميه اى با لحنى تند، خطاب به دبيركل سازمان ملل، انتشار يافت و تأسيس «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» اعلام گرديد. 29 تن از رهبران مخالف شاه، كه سران جبهه ملى هم جزو آنها بودند، اين اعلاميه را امضا و از اعمال خشونت و شكنجه و نقض بديهى ترين قوانين و حقوق اساسى بشر در ايران شكايت كردند (آبراهاميان، ص 503). جبهه و احزاب و سازمانهاى ديگر، در آن سال بيشتر تحت پوشش نامهاى ديگرى نظير «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» فعاليت مى كردند (ر همانجا).

 در 1357 ش، جبهه ملى فعالانه وارد عرصه فعاليت سياسى ضد رژيم شاه شد، اما در ميان مردم تهران و به ويژه در شهرستانها و در ميان نسلى كه از رويدادهاى سياسى دهه 1330 خاطره اى نداشتند، پايگاه وسيعى به دست نياورد. نيروهاى مذهبى در فضايى كه به آنها امكان فعاليت گسترده و جلب كردن نيروهاى بسيار مى داد، ابتكار عمل را به دست گرفتند و مجالى براى عرض اندام جبهه باقى نگذاشتند. شبكه سياسى ــ مذهبى مساجد، كه به كانونهاى بسيج ضد حكومت بدل شده بود، و گروههاى مسلح و برانداز رابطه اى با جبهه نداشتند. خود جبهه هم سازمان و تشكيلات نظامى و ظرفيت اين گونه فعاليتها و حتى گرايشى به اقدامات نظامى نداشت (استمپل([6])، ص 80). سير حوادث و نيز رهبرى نامنسجمى كه نمى توانست جامعه پرتشنج آن روز را به آرمانها و شعارهاى جبهه ملى متمايل كند، سبب شد كه جبهه بيش از پيش از متن رويدادها به حاشيه رانده شود.

 از شهريور 1357، كه سير رويدادهاى سياسى شتاب گرفت، نام جبهه ملى، به عنوان يكى از تشكيلات سياسى خبرساز، در صفحات اول روزنامه ها ظاهر شد. در 7 شهريور، جبهه ملى بيانيه اى منتشر كرد كه حاوى 12 خواست بود، از جمله: انحلال ساواك، آزادى زندانيان سياسى، بازگشت تبعيدشدگان داخلى و رانده شدگان به خارج، آزادى بيان و قلم و مطبوعات و احزاب، استقلال قوه قضائيه و اعاده حيثيت محكومان دادگاههاى نظامى («12 خواسته جبهه ملى اعلام شد»، ص 1، 4. شوراى مركزى موقت جبهه تشكيل و دكتر سنجابى به عنوان رئيس و دبير هيئت اجرايى انتخاب گرديد همانجا). پس از وقايع 17 شهريور، كه اختلاف ميان سازمانهاى سياسى مخالف و نظام حاكم به اوج شدت رسيد، جبهه ملى به مشى رهبرى انقلاب نزديك تر شد و در ديدار دكتر سنجابى و مهندس بازرگان با امام خمينى در 13 و 14 آبان در پاريس، سنجابى سلطنت را در ايران غيرقانونى اعلام كرد. بيانيه 3 مادّه اى او (سلطنت در ايران غيرقانونى است هر گونه مصالحه اى با رژيم محكوم است نظام آينده حكومت ايران براساس آراى عمومى تعيين مى شود)، به نمايندگى از جبهه ملى، همسويى جبهه را با سير عمومى جنبش، يا به عبارت دقيق تر، دنباله روى بخشى از رهبرى جبهه ملى را از نهضت سياسى نو پديد به رهبرى نيروهاى مذهبى نشان داد. همين دنباله روى، پس از مدت كوتاهى به واكنش و به ايجاد شكافى در رهبرى جبهه منجر گرديد كه اندكى بعد با مذاكره شاپور بختيار با شاه و انتخاب او به سمت نخستوزيرى آشكار شد و نشان داد كه سران رژيم براى توافق با جبهه ملى يا سرانى از جبهه ملى، در نهان در تلاش بوده اند. اگر چه گفته شده است كه دكتر غلامحسين صديقى عضو جبهه ملى نبوده، اما او از نزديك ترين ياران مصدق و از وفادارترين افراد ملى گرا به آرمانهاى او بوده است. شاه و نزديكانش، پيش از گفتگو با بختيار، كوشيدند با صديقى به توافق برسند و اميدوار بودند توافق با او بتواند بخشهايى از نيروهاى ملى و مذهبى را به همكارى با وى جلب كند. جبهه ملى طى اطلاعيه هايى اعلام كرد كه دكتر صديقى هيچ سمتى در جبهه نداشته يا بختيار را از جبهه اخراج و پذيرش نخستوزيرى او را تقبيح كرده است (جبهه ملى ايران، اعلاميه 29 آذر و 9 دى 1357 نيز ر روزنامه هاى همان روزها زيرك زاده، ص 228 و بعد كه به برخى مذاكرات ميان رهبران جبهه در اين باره اشاره كرده كه حاوى نكات روشنگرى است).

 

 

7) انقلاب اسلامى ايران و انحلال جبهه ملى چهارم.

 بازمانده جبهه ملى موافق با انقلاب، در انقلاب اسلامى 1357 ش فعالانه شركت داشت. پس از پيروزى انقلاب، هيچ يك از سران جبهه ملى به عضويت شوراى انقلاب برگزيده نشدند، اما عضويت چند وزير از اعضا و وابستگان جبهه ملى در نخستين دولت انقلاب، هم علتهاى تلاش رژيم شاه را براى برگزيدن نخستوزير از ميان رهبران جبهه ملى نشان مى دهد و هم حاكى از توجه و احترام رهبران انقلاب به ارزش مبارزات سياسى جبهه ملى در گذشته است. در ضمن شمارى از مناصب مهم دولتى نيز در اختيار بلند پايگانى از جبهه يا وابستگان به آن قرار گرفت (ر ظريفى نيا، جدول پيوست).

 مدت كوتاهى پس از پيروزى انقلاب اسلامى، كتر سنجابى بر اثر بروز اختلاف نظر، از سمت وزارت خارجه كناره گيرى كرد و دكتر ابراهيم يزدى، معاون نخستوزير در امور انقلاب، در دوم ارديبهشت 1358 موقتاً سرپرستى وزارت خارجه را به عهده گرفت («دكتر يزدى سرپرست وزارت خارجه شد»، ص 1 ــ 2). جبهه ملى سعى كرد دامنه فعاليت سياسى خود را گسترش دهد و تشكلهاى سياسى بيشترى را جذب كند. شوراى مركزى جبهه به داريوش فروهر، وزير كار وقت، مأموريت داد با سازمانهاى سياسى همسو، وارد مذاكره شود («تلاش براى احياى جبهه ملى ايران»، ص 1 ــ 2)، اما اين كوششها به سبب اختلاف ديدگاهها در خود جبهه، به جايى نرسيد. عوامل ديگرى نيز ضربه هاى سنگينى بر جبهه وارد كرد، از جمله: تشكيل گروهى جديد در اسفند 1357، به رهبرى هدايت اللّه متين دفترى، با عنوان جبهه دموكراتيك ملى ايران، كه به نظر سنجابى (1368 ش، ص 322) لطمه عظيمى براساس جبهه ملى و بر وحدت مبارزان ملى وارد آورد همچنين جدا شدن داريوش فروهر، كه از رهبران اصلى و مؤثر جبهه ملى بود، و جدايى حزب ملت ايران از جبهه ملى (فروهر، ص 12 سنجابى، 1358 ش، ص 8). رويارو شدن جبهه با حزب تازه تأسيس و بسيار قدرتمند و با نفوذ جمهورى اسلامى نيز از ديگر علتهاى حذف آن از صحنه سياسى بود. در جريان اشغال سفارت امريكا در تهران (در 13 آبان 1358) كه رويداد تعيين كننده اى در صف بنديهاى سياسى به شمار مى آيد، جبهه ملى در صف مخالفان اشغال سفارت قرار گرفت (براى ديدگاهها و تحليلهاى جبهه ملى در اين باره ر پيام جبهه ملى ايران، ش 49، 5 بهمن 1359، ص يك) و روند دور شدن جبهه ملى از جريان حاكم بر جامعه انقلابى ادامه و كم و بيش شدت يافت. پس از بركنارى ابوالحسن بنى صدر از فرماندهى كل قوا در 21 خرداد 1360، جبهه ملى به عنوان اعتراض به لايحه قصاص و تلويحاً پشتيبانى از بنى صدر، روز دوشنبه 25 خرداد، مقارن با سالگرد تولد دكتر مصدق، اعلام راهپيمايى و تظاهرات كرد (كيهان، ش 11309، 25 خرداد 1360، ص 1، ش 11310، 26 خرداد 1360، ص 1)، اما اين مراسم برگزار نشد. رهبر انقلاب طى سخنرانى مفصّلى، دعوت جبهه را به اعتراض و راهپيمايى، مقابله با احكام ضرورى اسلام، مخالفت با نظام جمهورى اسلامى و دعوت به شورش خواند و به ارتداد آن حكم كرد (ر امام خمينى، ص 3). جبهه ملى، كه از مرحله انتقاد از نظام جمهورى اسلامى فراتر رفته و به مخالفت علنى با آن پرداخته بود، پس از صدور حكم ارتداد، منحل و مراكز و دفترهاى آن مصادره شد و شمارى از رهبران جبهه نيز دستگير و شمارى ديگر از كشور خارج شدند (سنجابى، 1368 ش، ص 346 ــ 347 منصورى، ج 2، ص 389 كريمى مله، ص 57). در ماجراى دستگيرى صادق قطب زاده و متهم شدن عده اى به توطئه چينى و تمهيد كودتا، پاى جبهه ملى هم به ميان كشيده شد (سنجابى، 1368 ش، ص 347).

 

 از فعاليتهاى بازماندگان جبهه ملى پس از انحلال، اطلاع دقيق و مستندى فعلا در دست نيست. به گفته كريمى مله (ص 57 ــ 58)، جزوه اى كه در اسفند 1367 در خصوص مرامنامه و تشكيلات جديد جبهه ملى انتشار يافته است، مى تواند نشانه اى از اراده مجدد هواداران جبهه در ارائه برنامه اى فراگيرتر و تجديد سازمان تلقى شود. پس از دوم خرداد 1376 و تغيير فضاى سياسى كشور، هواداران جبهه توانستند تحت عنوانهاى ديگرى و به نوعى به فعاليت بپردازند. زمزمه هاى احياى جبهه ملى با تشكيل «جبهه ملى پنجم» نيز شنيده شد. مراسم مختلفى كه به مناسبت قتل داريوش فروهر در پائيز 1377 ش و نيز مراسم سالگرد درگذشت دكتر مصدق كه در اسفند 1378 بر مزار او در احمدآباد برگزار شد، حضور نسبى هواداران جبهه ملى را، به عنوان جريان سياسى، فكرى و عاطفى هنوز زنده، نشان داد. با اين حال متونى كه به مناسبتهاى مختلف از سوى جبهه ملى انتشار مى يابد، در بررسيهاى تحليلى نشان نمى دهد كه در انديشه نويسندگان آنها، كه احتمالا از رهبران، سران يا برگزيدگان جبهه هستند، با توجه به تحولاتى كه در مفاهيم ملى گرايى، و به ويژه در پيوند با جنبشهاى جهانى شدن رخ داده است و برداشتهاى تازه اى كه از اين گونه مفاهيم به ميان آمده است، يا تحول معنايى در بسيارى از اصطلاحات و تعابير، دگرگونى تازه اى حاصل شده باشد. بقا و تداوم هر جنبشى به نسلهاى جوانى وابسته است كه به انديشه ها و شعارهاى اصلى جنبش پاى بند بمانند. اين پرسش كه جبهه ملى چگونه مى تواند ميان اسطوره هاى تاريخى خود و نسل جوان جامعه اى متحول در عصر دستخوش تحولات سريع مفاهيم پيوند برقرار سازد، شايد پرسش بزرگى باشد كه پاسخ آن را از ميان متون فعلى و انتشار يافته جبهه ملى نتوان يافت. در اوضاع و احوالى كه جبهه بتواند پيام خود را به مخاطبانش برساند، مطمئناً با دقت كافى مى توان در اين باره داورى كرد.

 

 

8) شاخه خارج از كشور.

 پس از وقايع 28 مرداد 1332، دانشجويان طرفدار جبهه ملى در خارج از كشور، به ويژه در اروپا، كوشيدند تشكلهايى از نيروهاى سياسى مخالف شاه ايجاد كنند اما تا تشكيل كنفدراسيون دانشجويان ايرانى خارج از كشور، كه هواداران جبهه توانستند تا مدتى برترى خود را بر ساير گرايشهاى سياسى در آن حفظ كنند، شاخه بدون انسجام و تشكيلات جبهه در خارج از كشور، فعاليت و تأثير چندانى نداشت (ر خانبابا تهرانى، ص 97، 100). براى نضج و رشد جبهه ملى، اوضاع خارج از كشور با اوضاع و احوال داخلى تفاوت زيادى نداشت، جز اينكه آزاديهاى سياسى و مصون بودن از تعقيب و آزار، مى توانست براى فعاليتهاى آزادانه سياسى مساعد باشد (متين، ص 182 و جاهاى ديگر). جبهه ملى خارج از كشور تا حدودى مستقل از رهبرى جبهه در كشور عمل مى كرد و همين استقلال و آزادى عمل، در پرورش نسلى از جبهه ملى، كه با اعضاى داخل كشور متفاوت بودند، مؤثر بوده است.

 سيدعلى شايگان، پس از آزادى از زندان، به امريكا هجرت كرد. حضور او به تشكيل شاخه جبهه ملى در امريكا كمك كرد و اين شاخه در بهمن 1340/ فوريه 1962، تقريباً هم زمان با شروع فعاليت جبهه ملى دوم در ايران، تشكيل گرديد (نجاتى، 1371 ش، ج 1، ص 464). ابراهيم يزدى، مصطفى چمران، صادق قطب زاده، و شمار ديگرى از كسانى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى به مناصب بلندى در دولت ايران دست يافتند، از فعالان جبهه ملى شاخه امريكا بودند. در ميان كشورهاى اروپايى، آلمان و انگلستان و فرانسه از مراكز فعال تر جبهه ملى به شمار مى رفتند. دانشجويان متمايل به جبهه، در ديگر كشورهاى اروپا، از جمله در اتريش و سويس و ايتاليا، فعاليت داشتند. در تركيه و مصر و عراق هم نشرياتى به نام جبهه ملى، از سوى كسانى كه خود را پيرو هدفهاى سياسى جبهه مى دانستند، انتشار يافت (ر ايران آزاد، شماره هاى مختلف).

 در 17 و 18 تير 1341/ ژوئيه 1962، نخستين همايش جبهه ملى در نيويورك برگزار شد و در آن همايش اساسنامه و منشور جبهه به تصويب رسيد و شوراى مركزى به رياست سيدعلى شايگان و به دبيرى ابراهيم يزدى انتخاب گرديد. اين همايش، شوراى عالى جبهه ملى ايرانيانِ مقيم امريكا را، به عنوان عالى ترين مرجع سازمانى، جانشين خود ساخت و نشريه انديشه جبهه را سخنگوى رسمى آن اعلام كرد (ايران آزاد، ش 1، 15 نوامبر 1962، ص 2). در مرداد همان سال نخستين همايش جبهه ملى ايرانيان در اروپا، هماهنگ با همايش جبهه ملى در امريكا، تشكيل يافت و شوراى عالى، سازمانهاى جبهه ملى در اروپا را به عنوان عالى ترين مرجع جبهه ملى در اروپا برگزيد و نشريه ايران آزاد را سخنگوى رسمى آن اعلام كرد (همانجا).

 پس از سقوط حكومت على امينى و تعطيل شدن فعاليتهاى سياسى جبهه ملى در ايران و تشديد اختناق سياسى، سير خروج فعالان سياسى شدت گرفت و بر قدرت و شمار هسته هاى سياسى ضد حكومت در خارج از كشور افزوده شد. برگزارى همايش دوم جبهه ملى ايرانيان دراروپا (در 1342 ش/ 1963 در ماينتس([7]) آلمان) و واكنش صريح و كاملا تأييدآميز به رويداد 15 خرداد 1342، از نشانه هاى همين تغيير وضع بود (سازمانهاى جبهه ملى ايران در اروپا، ص 1). رويداد 15 خرداد و نقش منفعل جبهه ملى در آن، گرايشهاى تندروانه را در ميان شمارى از اعضاى جبهه ملى در خارج از كشور تشديد كرد. همايش ماينتس مشى سياسى تندى را در دستور كار شوراى عالى جبهه در اروپا قرار داد (متين، ص 174). از آن پس اخبار مهم مربوط به آيت اللّه خمينى، در نشريه هاى خارج از كشورِ جبهه بازتابى گسترده يافت و رويداد 15 خرداد طى مقاله هاى متعدد، به تفصيل، بررسى و ريشه يابى شد (ر ايران آزاد، شماره هاى مختلف به مناسبت سالگرد 15 خرداد).

 ديگر رويدادهاى سياسى جهان، از جمله حوادث الجزاير و كوبا و ويتنام، به تشديد گرايشهاى تندروانه و انشعابهاى متعدد به سمت دور شدن از موضع سنّتى جبهه ملى و نزديك شدن به شيوه مبارزه مسلحانه و روشهاى انقلابى كمك كرد (متين، ص 176، به نقل از خسرو شاكرى). آزادى بيان و انتشار، به سازمانهاى جبهه در خارج اجازه مى داد كه از هر گونه فعاليت سياسى بر ضد حكومت شاه طرفدارى كنند (براى نمونه ر باختر امروز، شماره هاى مختلف، از جمله دوره 4، ش 13، تير 1350). اين روند تا پيروزى انقلاب اسلامى ايران در 1357 ش ادامه داشت، با اين حال، نيروهاى متمايل به تندروى، مدام از جبهه خارج مى شدند. تحركات سياسى منجر به انقلاب، تأثير چشمگيرى در تقويت بنيه جبهه در خارج از كشور نداشت و پيروزى انقلاب در واقع به گونه اى پايان فعاليتهاى آن به شمار مى آيد. به رغم اينها، شمارى از دستاوردهاى جبهه در خارج از كشور، به ويژه در فضاى اختناق و استبداد دهه هاى 1340 و 1350 ش، قابل توجه و از اين قرار است: تشكل فعالان سياسى و جوانان در كشورهاى بيگانه، پايه گذارى كنفدراسيون دانشجويان، برپايى تظاهرات متعدد در مخالفت گسترده با شاه، جلب افكار عمومى بسيارى از مردم منصف و بى طرف به مظلوميت جامعه ايران در برابر مطامع استعمار و ستمهاى استبداد، انتشار نشريات، مذاكره با شخصيتهاى سياسى و فكرى جهان آزاد به قصد جلب نظر آنان به حمايت از مبارزات مردم ايران، فراهم آوردن زمينه مساعد براى خنثا كردن تبليغات نظام حاكم بر ايران در خارج از كشور و تربيت كردن نسلى از جوانان و دانشجويان ايرانى كه به مصالح كشور خود بينديشند، ايجاد تسهيلات در برقرارى تماس و ارتباط ميان مبارزان سياسى داخل و خارج كشور و كمك به توسعه و تقويت مبارزات داخلى.

 

 جبهه ملى كتابها، جزوه ها، بيانيه ها، اعلاميه ها و نشريات بسيارى در اروپا و امريكا و چند كشور ديگر منتشر كرد كه نشريه هاى ادوارى ايران آزاد، انديشه جبهه، خبرنامه ملى ايران، و شانزده آذر از مهم ترين آنهاست. بعضى از نشريه هاى جبهه مخفيانه وارد كشور مى شد كه در تقويت و تشويق مبارزات سياسى بر ضد نظام حاكم مؤثر بود. انتشار مطالب و اخبار به زبانهاى خارجى، از جمله فعاليتهاى سودمند تبليغاتى جبهه در خارج از كشور بوده است.

 

منابع:

 نظرپرسى مؤلف از تنى چند عضو با سابقه جبهه ملى مهدى آذر «به ياد اللهيار صالح: مذاكرات صالح و علم»، آينده، ج 15، ش 1 ــ 2 (1368 ش) احزاب سياسى در ايران، ترجمه و تنظيم دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، تهران: مركز نشر اسناد لانه جاسوسى امريكا، 1366 ــ 1367 ش حسن ارسنجانى، يادداشتهاى سياسى، تهران 1366 ش عليرضا ازغندى، «جامعه شناسى سياسى ايران 1357 ــ 1320»، در حديث انقلاب: جستارهايى در انقلاب اسلامى ايران (مجموعه مقالات)، تهران: الهدى، 1377 ش جان استمپل، درون انقلاب ايران، ترجمه منوچهر شجاعى، تهران 1377 ش اسرار كودتا: اسناد محرمانه CIA درباره عمليات سرنگونى دكتر مصدق، ترجمه حميد احمدى، تهران: نشر نى، 1379 ش اسناد روابط خارجى امريكا درباره نهضت ملّى شدن نفت ايران، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى و اصغر اندرودى، تهران: علمى، 1377 ش مهدى بازرگان، خاطرات بازرگان: شصت سال خدمت و مقاومت، گفتگو با غلامرضا نجاتى، تهران 1375 ــ 1377 ش سعيد برزين، زندگينامه سياسى مهندس مهدى بازرگان، تهران 13474 ش «بنى صدر از فرماندهى كل قوا بر كنار شد»، كيهان، ش 11306، 21 خرداد 1360 كاوه بيات، «دانشگاه تهران، اول بهمن 1340»، گفتگو، ش 5 (پاييز 1373) حسن تقى زاده، «مصدق و جبهه ملى در نوشته هاى تقى زاده»، آينده، سال 12، ش 4 ــ 6 (تير ــ شهريور 1365) «تلاش براى احياى جبهه ملى اساسنامه» كيهان، ش 10701، 18 ارديبهشت 1358 جبهه ملى ايران، اساسنامه (مصوب 6 دى 1339) همو، منشور جبهه ملى ايران (مصوب نخستين كنگره جبهه ملى ايران)، هيأت اجرائى، اعلاميه هيأت اجرايى جبهه ملى در هفتم آذر 1341، تهران 1341 ش بيژن جزنى، وقايع سى ساله اخير ايران، تهران 1357 ش محمد حسين جمشيدى، رفتارشناسى سياسى امريكا در قبال نهضت ملى ايران: 1333 ــ 1329، تهران 1378 ش ف. م. جوانشير، تجربه 28 مرداد: نظرى به تاريخ جنبش ملى شدن نفت ايران، تهران 1359 ش مسعود حجازى، رويدادها و داورى: 1339 ــ 1329، خاطرات مسعود حجازى، تهران 1357 ش انور خامه اى، خاطرات سياسى، تهران 1372 ش مهدى خانبابا تهرانى، «روايتى از سرگذشت كنفدراسيون،» (مصاحبه)، مطالعات سياسى، كتاب 1 (پاييز 1370) روح اللّه خمينى، رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، «حالا هم اينها بروند بگويند خطا كرديم مردم را دعوت به شورش كرديم»، كيهان، ش 11310، 26 خرداد 1360 «دكتر يزدى سرپرست وزارت خارجه شد»، كيهان، ش 10689، 2 ارديبهشت 1358 «12 خواسته جبهه ملى اعلام شد»، اطلاعات، ش 15698، 7 شهريور 1357 دولتهاى ايران: از ميرزا نصراللّه خان مشيرالدوله تا ميرحسين موسوى، براساس دفتر ثبت كابينه هاى نخستوزيرى، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سازمان چاپ و انتشارات، 1378 ش ژان پير ديگار و برنار اوركارد و يان ريشار، ايران در قرن بيستم: بررسى اوضاع سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى ايران در يكصد سال اخير، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى، تهران 1377 ش سپهر ذبيح، ايران در دوران مصدق: ريشه هاى انقلاب ايران، ترجمه محمد رفيعى مهرآبادى، تهران 1370 ش روح اللّه رمضانى، «گرايشهاى روشنفكرى در تاريخ و سياست عصر مصدق»، در مصدق، نفت، ناسيوناليسم ايرانى، گردآورده جيمز بيل و ويليام راجر لوئيس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى و كاوه بيات، تهران: نشر نو، 1368 ش كرميت روزولت، كودتا در كودتا، تهران ]؟ 1359 ش[ كورش زعيم و على اردلان، جبهه ملى ايران: از پيدايش تا كودتاى 28 مرداد، تويسركان 1378 ش احمد زيرك زاده، پرسش هاى بى پاسخ در سالهاى استثنايى، به كوشش ابوالحسن ضياء ظريفى و خسرو سعيدى، تهران 1376 ش سازمانهاى جبهه ملى ايران در اروپا، گزارش دومين كنگره سازمانهاى جبهه ملى ايران در اروپا، آلمان غربى 1342 ش خسرو سعيدى، اللهيار صالح، ج 1، تهران 1367 ش كريم سنجابى، اميدها و نااميدى ها: خاطرات سياسى دكتر كريم سنجابى، لندن 1368 ش همو، «دكتر سنجابى علت بروز اختلاف در جبهه ملى را شرح مى دهد»، كيهان، ش 10740، 3 تير 1358 نصراللّه شيفته، زندگينامه و مبارزات سياسى دكتر محمد مصدق نخستوزير ايران در سالهاى 1330 تا 1332 خورشيدى، تهران 1370 ش حميدرضا ظريفى نيا، كالبد شكافى جناحهاى سياسى ايران: 1358 تا 1378، تهران 1378 ش فخرالدين عظيمى، بحران دموكراسى در ايران: 1320 ــ 1332، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى و بيژن نوذرى، تهران 1372 ش مصطفى علم، نفت، قدرت و اصول: ملى شدن نفت ايران و پيامدهاى آن، ترجمه غلامحسين صالحيار، تهران 1377 ش عميدى نورى، ابوالحسن، يادداشت هاى يك روزنامه نگار تهران 1384 ش، ج 2، جان فارن، مقاومت شكننده: تاريخ تحولات اجتماعى ايران از سال 1500 ميلادى مطابق با 879 شمسى تا انقلاب، ترجمه احمد تدين، تهران 1377 ش داريوش فروهر، «فروهر همكارى خود را با جبهه ملى قطع كرد» (مصاحبه)، كيهان، ش 40735، 28 خرداد 1358 ابوالفضل قاسمى، تاريخچه جبهه ملى ايران، ]بى جا[ 1357 ش شمس قنات آبادى، خاطرات شمس قنات آبادى: سيرى در نهضت ملى شدن صنعت نفت، كتاب 1، تهران 1377 ش ريچارد كاتم، ناسيوناليسم در ايران، ترجمه احمد تدين،تهران 1378 ش محمدعلى كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت در ايران، ترجمه احمد تدين، تهران 1371 ش على كريمى مله، «تاريخ چهل ساله جبهه ملى»، فصلنامه 15 خرداد، ش 21 (بهار 1375) مارك گازيوروسكى، سياست خارجى آمريكا و شاه: بناى دولتى دست نشانده در ايران، ترجمه فريدون فاطمى، تهران 1371 ش گذشته، چراغ راه آينده است، ويراستار بيژن نيك بين، تهران 1362 ش افشين متين، كنفدراسيون: تاريخ جنبش دانشجويى ايرانى در خارج از كشور 57 ــ 1332، ترجمه ارسطو آذرى، تهران 1378 ش محسن مدير شانه چى، احزاب سياسى ايران با مطالعه موردى نيروى سوم و جامعه سوسياليستها، تهران 1375 ش غلامحسين مصدق، ويرايش و تنظيم غلامرضا نجاتى، تهران 1369 ش محمد مصدق، خاطرات دكتر غلامحسين مصدق، ويرايش و تنظيم غلامرضا نجاتى، تهران 1369 ش محمد مصدق، خاطرات و تألمات دكتر محمد مصدق، به كوشش ايرج افشار، تهران 1365 ش همو، مكاتبات مصدق: تلاش براى تشكيل جبهه ملى سوم، ]تهران[ 1354 ش حسين مكّى، كتاب سياه، ج 3: خلع يد از شركت نفت انگليس و ايران، تهران 1360 ش، ج 5: سالهاى نهضت ملى از آذر ماه 1330 تا شهريور 1331، ج 6: سالهاى نهضت ملى از شهريور تا اسفند ماه 1331، تهران 1370 ش احمد ملكى، تاريخچه جبهه ملى، ]تهران؟ 1332 ش[ جواد منصورى، تاريخ قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، تهران 1377 ــ 1378 ش محمدعلى موحد، خواب آشفته نفت: دكتر مصدق و نهضت ملى ايران، تهران 1378 ش عبدالرضا هوشنگ مهدوى، بر كشور ما چه گذشت؟: مجموعه مقالات، مقاله 7: «جبهه ملى ايران در رويارويى با مسايل سازمانى»، تهران 1378 ش محمود مهرداد، فرهنگ جديد سياسى، تهران 1363 ش غلامرضا نجاتى، تاريخ سياسى بيست و پنج ساله ايران: از كودتا تا انقلاب، تهران 1371 ش همو، جنبش ملى شدن صنعت نفت ايران و كودتاى 28 مرداد 1332، تهران 1364 ش همو، مصدق: سالهاى مبارزه و مقاومت، تهران 1376 ــ 1377 ش تقى نجارى راد، ساواك و نقش آن در تحولات داخلى رژيم پهلوى، تهران 1378 ش نگرشى كوتاه بر نهضت ملى ايران: روابط و ريشه هاى اختلاف بين مصدق و كاشانى، تهران: سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى، 1358 ش نهضت آزادى ايران، اسناد نهضت آزادى ايران: 1340 ــ 1344، ج 1: بيانيه ها و تفسيرهاى سياسى، تهران 1361 ش نهضت مقاومت ملى ايران، ج 2: نشريات راه مصدق و ضمائم آن، ج 5: اسناد درون سازمانى، تهران 1363 ش پرويز ورجاوند، «سرود رهائى: سيرى در رويدادهاى نهضت ملى ايران و جبهه ملى دوم»، در يادنامه دكتر غلامحسين صديقى: فرزانه ايران زمين، گردآورى و تنظيم پرويز ورجاوند، تهران: چاپخش، 1372 ش.


[۳]. ارجاع به آبراهاميان ارجاع به متن اصلى كتاب او به انگليسى است، نه به ترجمه هاى فارسى:
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط بیژن آزاد  | 

دايرة المعارف كتابفروشى
محمد گلبن

l كتابفروشى، يادنامه بابك افشار، جلد اول

l ناشر، انتشارات شهاب ــ تهران

l تعداد 2000 نسخه، چاپ اول اسفند 1383 ش ــ مصور ــ 730 صفحه

l قيمت/ 6500 تومان

 زنده ياد بابك افشار فرزند ارجمند استاد بزرگوار جناب آقاى ايرج افشار در شب 15 ــ اسفند 1382 ش به علت عارضه سكته قلبى درگذشت و روز 17 ــ اسفند در بهشت زهراى تهران در آرامگاه خانوادگى دكتر محمود افشار به خواب ابدى فرو خفت.

 در روز سوم درگذشت او هنگامى كه آقاى شيخ عبداله نورانى بر منبر خطابه بود نامه اى را از آقاى افشار پدر بابك قرائت كرد كه موجب تعجب شركت كنندگان در آن مجلس ترحيم گرديد. بسيارى از شركت كنندگان در پايان مجلس به هم مى گفتند راستى را اين مرد چه روحيه اى دارد كه در اين حالت دردناك با اين اندوه جانكاه باز از انديشه تاريخ و فرهنگ ايران غافل نيست. و با اين غم سنگين باز فكرش در اطراف خدمت به تاريخ و فرهنگ ايران دور مى زند.

 جناب افشار در آن نامه نيت كرده بود كه هزينه هاى شب هفت چله و سالگرد درگذشت فرزند دلبندش را در راه كارى فرهنگى خرج كند. كارى كه در ايران سابقه نداشت و اين نيت پدر روان فرزند را آرامش ابدى مى بخشيد. جا دارد متن نامه مذكور را در زير از نظر خوانندگان گرامى بگذرانيم.

«اردتمند پس از درگذشت فرزندم، بابك افشار بر آن شدم به جاى مراسم مرسوم سوگوارى كتابى با عنوان «كتابفروشى» به ياد او منتشر كنم. كتابى كه حاوى جوانب مُختلف پيشه گرامى كتابفروشى باشد، زيرا بابك مدت چهارده سال به آن رشته پرداخته بود و بدان دلبستگى داشت.

 چون لطف شما را پشتيبان خود ميدانم انتظار دارم درين مجموعه نوشته اى از جنابعالى انتشار بيابد. به طور پيشنهاد اميدوارم قبول بفرمائيد كه در موضوع... گفتارى مرقوم داريد و مرا رهين مراحم خود قرار دهيد. ترديد نيست كه با آگاهيهاى خود به تكميل مباحث كتابى كه تاكنون در چنين موضوعى تهيه نشده است كمك مى فرمائيد...

 خوشوقتم كه دوستان عزيزم آقايان عبدالحسين آذرنگ، على دهباشى، سيّدفريد قاسمى و نادر مطلبى كاشانى زحمات گردآورى و نشر اين مجموعه را پذيرفته اند...»([1])

 كتاب، كتابفروشى كه جلد اولش اينك انتشار يافته داراى 57 مقاله و چند پيوست است هر مقاله اين كتاب (به جز تهران) به شهرى اختصاص دارد و نشان دهنده اين نكته است كه در هر شهرى چندين كتابفروش و ناشر فعاليت ميكرده اند و مى كنند

 درباره ارزش اين اثر گرانقدر نكته اى به نظر ميرسد. كه اشاره به آن خالى از لطف نيست. به گذشته هاى دور اشاره نمى كنم در يكصد سال گذشته از بزرگانِ عرصه فرهنگ و تاريخ ايران بسيارى در گذشته اند كه باز بسيارى از آنان از نظر ثروت و مكنت و شهرت از بابك افشار جلوتر بوده اند. اما اقوام و بستگان آنها با يك مجالس تشريفاتى سر كليه مجالس يادبود آنها را به هم در پيچيده اند و گوئى كه آن بزرگ مرد هيچگاه از مادر نزاده است. اما بابك افشار كه نه ثروت و نه شهرت بسيارى از آنها را نداشت و 14 سال با شغل شريف كتابفروشى زندگانى آبرومندى را پشت سر گذاشت نيت پاكى داشت كه پس از مرگ هم بايد چند جلد كتاب بنام يادنامه او منتشر شود و از پشتوانه نام او نام صدها تن از گزند فراموشى نجات پيدا كند.

 كتاب كتابفروشى در حقيقت دايرة المعارفى است در زمينه شناخت ناشران و كتابفروشان ايران و مسلم مجلد ديگر يا مجلدهاى ديگرى خواهد داشت تا هر چه بهتر اين دايرة المعارف رجالى وظيفه خود را انجام دهد و كاملتر بدست اهل كتاب و فرهنگ برسد.

 كتاب كتابفروشى را بايد از چند جهت مورد مطالعه قرار داد. اين نكته روشن است كه جناب افشار مقصودش از نشر اين كتاب معرفى و شناخت كتابفروشان ايران است اما جنبه ديگر اين كتاب ارزش و نگرشى برتر دارد. براى افرادى مثل من كه از شاه عبدالعظيم آنطرفتر نرفته اند. اين نكته قابل بررسى است كه امروز توسعه زبان فارسى تا چه حدى است در اين كتاب با اينكه هنوز جلد دوم يا جلدهاى ديگرش انتشار نيافته پيداست كه در كشورهاى جهان چه اندازه زبان و فرهنگ ايران خواستار دارد كه در آمريكا ــ فرانسه ــ لندن ــ سوئد از هند و پاكستان و كشورهاى نزديك ايران بگذريم. اين همه كتابفروشى فارسى داير است اگر صاحب همتى پيدا شود كه فهرست كتابخانه ها و كتابفروشان فارسى زبان را در هند قبل از جدائى پاكستان از هند نويسد خود كتابچه قابل ملاحظه اى خواهد شد. در اين كتاب به برخى از كتابفروشى هاى خارج اشاره كرده اند. مانند كتابفروشى در لوس آنجلس هرات، لندن، و مقاله ارزنده آقاى جهاندارى كه اين مقالات خود نشان دهند غناى زبان فارسى را امروزه روز نشان ميدهد.

 كتاب كتابفروشى دايرة المعارفى است كه امروز با يكبار مطالعه و بررسى ميتوان به روند توسعه زبان فارسى در جهان آشنا شد. اميد است آقاى دهباشى در جلدهاى ديگر كتاب مطالب را دقيق دسته بندى كنند تا معلوم شود چند مقاله درباره كتابفروشان داخل و خارج قلمى شده و در كدام كشور رواج زبان و فرهنگ ايران بيشتر است.

 آقاى افشار هزينه هاى مرسوم پرسه فرزندنش را در زمينه شناخت ناشران و كتابفروشان صرف كردند. چه عيبى دارد كه ديگران كه يكى از عزيزانشان رخ در نقاب خاك مى كشند راه آقاى افشار را دنبال كنند و هزينه هاى مزكور را صرف چاپ و نشر كتابى بكنند كه سود آن عام باشد و تا ابد نام آن در گذشته را جاودان سازند. در اين روزگارى كه حيات نشر با دشوارى روبر است و به سختى به حيات خود ادامه ميدهد انتشار چنين كتابى خون تازه اى در شريان نشر كشور ميدمد و چهار روز بيشتر دوام خواهد آورد.

 در كشور ما تنها يك صنف ناشر و كتابفروش نبودند و نيستند كه با ما نشر اين دايرة المعارف به آنها خدمتى شده باشد. ديگران مى توانند اثرى درباره نقاشان، حجاران، صحافان، خطاطان ــ و صدها حرفه ديگر تأليف كنندو به مانده كارى نام آنان كمك كنند.

 درباره بابك افشار مطلب زياد ميتوان نوشت بابك مردى دوست داشتنى و خون گرم بود به دوستانش علاقمند بود و در كار نشر راهنماى بسيارى از آنان.

 بابك در كتابفروشى تاريخ كتابى چند را منتشر كرد و نيز تعدادى از كتابهائى را كه خود مى خواست منتشر كند به ديگران واگذار كرد آقاى محمدرسول درياگشت كه سالها با بابك دوست و همكار نزديك بود در مقاله اى كه درين كتاب دارد به درستى حق دوستى را ادا كرده است. جا دارد فهرست برخى از كتابهائى را كه بابك در نشر تاريخ منتشر كرد در اينجا هم از نظر خوانندگان بگذرانيم.

 1 ــ تذكره سخنوران نائين، تأليف زنده ياد، جلال بقائى نائينى 1361

 2 ــ تذكرة شعراى يزد، پژوهش و گزينش عباس فتوحى يزدى 1366

 3 ــ واژه نامه يزدى، گردآورى ايرج افشار تنظيم و آوانويسى محمدرضا محمدى و از محل گنجينه آقاى حسين بشارت به چاپ رسيده بود. كتابفروشى تاريخ پخش اين اثر را انجام داد

 4 ــ شرح حال غلامحسين بنان استاد آواز ايران اين اثر با مشاركت آقاى على اصغر عبدالهى مدير دنياى كتاب منتشر شد.

 كتابهاى ديگرى را بابك در حال و هواى نشر داشت اما مناسب ديد به ديگران بسپارد. نگارنده سالها با بابك دوست بودم در مورد برخى از خريد كتابخانه ها يا مجموعه اى بعد از صلاح ديد با پدرش جناب افشار با من صحبت ميكرد و از من نظرخواهى ميكرد.

 بابك مجموعه بسيار خوبى از سفرنامه ها، خاطرات رجال ــ و دو اوين شعرا را با علاقه براى خود گردآورده بود.

 بابك مانند پدرش جناب افشار به سفر علاقمند بود و به سفر بسيار مى رفت گاهى اوقات كه از سفرهاى خارج قصد بازگشت داشت يا خودش زنگ ميزد يا مارى خانم همسرش تلفن مى زد كه بابك با فلان پرواز فلان روز مى آيد از من خواسته كه به شما زنگ بزنم سرى به مهرآباد برويد بعضى اوقات به كتابى براى مطالعه نياز داشت مى آمد در منزل جلو در كتاب را ميگرفت و مى رفت بياد دارم يك روز جمعه آمده بود مجموعه فتح اله خان شيبانى (بونصر) را مى خواست. طبقه دوم مشغول كار بودم ديدم جلو در منزل صدا مى زند خانم گلبن خانم گلبن من آمدم سر پله

 

و همسرم از طبقه پائين گفت جناب افشار چه امرى داريد. گفت دو سه بار زنگ زدم كسى جوابى نداد من نميدانم اين منزل يك نويسنده و شاعر است يا يك ديوانه خانه. خانم گلبن با اين همه سر و صدا دوست من محمد را به ديوانه خانه امين آباد مى فرستيد. همسرم گفت بابك خان بين دوست شما و اين يك روز سر و صدا من حايل هستم شما نگران حال دوست تان نباشد در اين سر و صدا دوست شما تنها بالا مشغول كار است كسى با او كارى ندارد و مزاحم او نيست زنده ياد بابك كتاب را گرفت و گفت پس خانم گلبن خيالم از طرف محمد راحت باشد بروم. همسرم گفت نگران نباشد. خداحافظى كرد و رفت.

 استاد گرامى آقاى ايرج افشار سنت خوبى را در جامعه فرهنگى ما پايه گذارى كردند اميد است اصحاب فكر و فضيلت بخود آيند. و اين بنائى را كه آقاى افشار پايه گذارى كردند به استحكام آن بكوشند.


[۱] ـ ايرج افشار، كتابفروشى جلد اول ص ۱۱ ــ ۱۲

Bukhara Magazine - www.bukharamagazine.com - Powered by: ketabname.com -- copyright: 2006
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط بیژن آزاد  | 

درباره ترتيب و نظم اسم ماههاى سال در فرهنگ ايرانى

برگزارشگر ايراد مى گيرند كه پيشگفتارى كه بر كتاب علم در ايران و شرق باستان([1]) نوشته شده پيچيده و غامض است. درك و هضم مطالب آن آسان نيست. آنچه خواهد آمد براى رفع اين ايراد است.

 

 جان كلام آن پيشگفتار سه نكته است:

 

 1 ـ ترتيب و نظم اسامى ماههاى سال هجرى شمسى كه امروزه در زبان و فرهنگ ايران رايج است. از هزاره ى اول پيش از ميلاد مسيح و احتمالا از روزگار هخامنشيان بجا مانده است.

 

 2 ـ اين دوزاده اسم ماه كه هر يك معادل عددى هم داشته و دارد از ميان سى اسم روزهاى ماه قمرى زرتشتى انتخاب شده است.

 

 3 ـ ظاهراً اين انتخاب دلبخواهى و اتفاقى نبوده است. دليل عمده صدق اين ادعا اين است كه اگر بجاى اسامى دوازدگانه ماه هاى سال شمسى هجرى معادل عددى آنها گذاشته شود روابط عددى پيدا مى شود «كه آن روابط در نوشته زير به تصوير در آمده اند. اين تصويرها از چنان نظم و تقارن و زيبايى برخوردارند كه بعيد بنظر مى آيد انتخاب اسامى دوازده گانه ماهها دلبخواهى و تصادفى باشد.

 

 اينكه معنا و رمز اين نظم و ترتيب چيست برگزارشگر كاملا پوشيده است.

 

 گاهشمارى يا شيوه سنجش زمان در فرهنگ امروزى ايران، از يك نظر، شباهت به زبان فارسى امروزى دارد. همانگونه كه زبان فارسى امروزى جز در مورد پاره اى واژه ها كه ريشه آنها را بايد در فارسى باستان جست هيچگونه شباهتى با فارسى باستان ندارد گاهشمارى شمسى هجرى رايج در ايران امروز نيز، مگر درباره اسم ماهها، هيچ شباهتى با گاهشمارى رايج در روزگار هخامنشيان ندارد. تنها وجه مشترك ميان گاهشمارى رايج در ايران امروزى با ايران دو هزار و ششصد سال پيش اسم و نظم و ترتيب و توالى ماهها در سال شمسى هجرى است. به عبارت ديگر رسم و نظم اشناى فروردين، ارديبهشت،

 

خرداد، تير، مرداد، شهريور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند.([2])

 

  در گاهشمارى روزگار باستان هر يك از روزهاى ماه به يكى از ايزدان زرتشتى تعلق داشت و آن روز را معمولا با اسم آن ايزد مى شناختند. مثلا اسم روز پنجم هر ماه ايرانى اسفند روز بود. اگر مى خواستند بگويند روز پنجم ماه شهريور مى گفتند «اسفندروز از ماه شهريور». يا براى ضبط و ثبت تاريخ روز شانزدهم از ماه يازدهم سال مى گفتند «روز مهر از ماه بهمن» اما اين بدان معنى نبود كه از جمله «اسفندروز از ماه شهريور» معناى روز پنجم ماه ششم سال را استنباط نكنند. سند معتبر در دست داريم كه مثلا براى روز پنجم هر ماه هم اسم اسفند را به كار مى بردند و هم عدد پنج را. از جمله اسناد گواه اين مطلب، نمونه ايست كه ابوريحان بيرونى در كتاب مشهور التفهيم فى صناعت التنجيم از گاهشمارى قديم ايران آورده است كه تصوير آن در پايين آورده شده است. (شكل 1)-

 

(شكل يك)

 

(تصوير ضميمه) علاوه بر عدد روز هفته (كه بعد از ظهور اسلام در ايران رايج شد) و ماه عربى و ماه سريانى آنجا كه پاى تقويم پارسى پيش مى آيد هم عدد روز و هم اسم روز را مى آورد.(ستون 4 جدول)

 

  اسامى دوازده ماه سال ايرانى را از ميان سى اسم روزهاى ماه زرتشتى انتخاب كرده اند. در اينجا موقتاً به منظور جلوگيرى از آشفتگى خاطر خواننده- از ذكر مسئله اسم سه روزى كه تكرارى بوده و به آنها كلمه دى افزوده مى شود خوددارى مى شود. فقط تأكيد مى نمايد باز هم سند مثبت داريم كه ماه دهم هر سال اسم ديگرى سواى ديماه داشته است، آن را «خور» ماه كه اسم روز يازدهم ماه است نيز مى خوانده اند.([3])

 

  بيشتر كسانى كه در زمينه گاهشمارى ايران كار كرده و مى كنند با اين پرسش روبرو بوده اند كه ملاك و معيار براى انتخاب دوازده اسم ماه از ميان سى اسم روزهاى ماه 30 روزه زرتشتى چه بوده است؟ مثلا سيد حسن تقى زاده، كه بى ترديد درباره گاهشمارى ايران باستان اطلاعات بسيار وسيع و گرانبها داشته است، در اين باره مى گويد:

 

  «ترتيب قرار گرفتن امشاسپندان را در اسامى ماهها كه تاكنون مايه حيرت محققان شده، به نظر من، مى توان به طريق ذيل توضيح داد. پس از قرار دادن ماه مختص به آفريدگار در بالا (در آغاز سال)، آنگاه امشاسپندان بتوالى مى آيند. اما اين توالى به ترتيب معروف آنها نيست بلكه مطابق ترتيبى است كه در آسمان در دو طرف عرش اورمزد بنا به سن و جنس خود نشسته اند و اين ترتيب را كتاب بندهش بزرگ ذكر كرده است. فقط اين ترتيب گاهى با در ميان آمدن اسامى خدايان قديم تر به هم مى خورد. ]؟![([4]) پس از بزرگ ترين خدا (دى= آفريدگار) نخست وهومنه (بهمن) از طرف راست سپنت ارمينى (اسفند) از طرف چپ، سپس (پس از آنكه يك ماه غير فرشته در ميانه فاصله مى شود و رشته را قطع مى كند) اشوهيشت (ارديبهشت) از طرف راست و سپس دو فرشته توأم هورتات و امرتات (خرداد و مرداد) از طرف چپ (كه باز بيگانه اى آن دو را از يكديگر جدا مى سازد) و پس از آخر همه خشترويرى (شهريور) از طرف راست.([5])

 

  درست است كه اين حدس تقى زاده، فقط مربوط به ماههائى است كه اسامى امشاسپندان شش گانه را بر آنها گذاشته اند و اسم هاى شش ماه ديگر سال را توجيه نمى كند اما آشكار است اين حدس بنيانى استوار و مستدل ندارد. چند ايراد بر آن وارد است:

 

  نخست آنكه روز انقلاب زمستانى يا اول زمستان يعنى ماه دى را اول سال زرتشتى مى داند و توجه ندارد كه ديماه را ايرانيان باستان خورماه (اسم روز يازدهم ماه) نيز مى ناميده اند. از اين گذشته اين تصور كه اهورامزدا در عرش روى تختى جلوس كرده و شش امشاسپند، كه مظاهر و جلوه هاى گوناگون خود اويند در طرفين او، آن هم با چند ايزد بيگانه و كم اهميت تر از قبيل فروردين و تير، صف كشيده باشند مغشوش و آشفته مى نمايد. ديگر محققين و ايرانشناسان نيز از جمله خانم پروفسور بويس از چگونگى انتخاب اسم ماههاى سال زرتشتى از ميان اسامى سى روز ماه زرتشتى حدس هائى زده اند كه هيچ كدام به نتيجه ملموس و محسوس نمى رسد.

 

  حال اگر به جاى اسم هاى ماههاى زرتشتى كه از ميان سى اسم روز ماه زرتشتى انتخاب شده اند معادل عددى آن روز را بگذاريم (- با اين شرط كه ماه دى را با نام مرسوم تا دوره بيرونى- خورماه= روز يازدهم ماه زرتشتى) بگذاريم آنگاه مى توانيم دوازده ماه سال زرتشتى را به صورت رشته اعداد زير بنويسيم.

 

  19= فروردين ماه، 3= ارديبهشت ماه، 6= خردادماه، 13= تيرماه، 7= امردادماه، 4= شهريورماه، 16= مهرماه، 10= آبان ماه، 9= آذرماه، 11= خورماه (يا ديماه)، 2= بهمن ماه، 5= اسفندماه. به عبارت ديگر سلسله اعداد

 

 5, 2, 11, 9, 10, 16, 4, 7, 13, 6, 3,  19

 

مى تواند جانشين دوازده ماه سال زرتشتى باشد. باز با اين پرسش روبرو هستيم كه آيا اين دوازده عدد نمايانگر دوازده اسم روزهاى ماه زرتشتى به گونه اى دلبخواه- يا به قول عوام ديمى- ديمى انتخاب شده يا گزينش آنها با قصد و معين و با تعهد و دقت انجام گرفته است؟ نويسنده اين گزارش به اين نتيجه رسيده است كه به احتمال قريب به يقين اعداد مزبور به گونه اى دلبخواه و ديمى انتخاب نشده اند. دليل او بر اين احتمال، پاره اى از روابط مسلم ميان آنان است كه در شكل هاى زير نمودار شده اند.

 

  مثلا اگر اعداد مزبور را در سه دايره متحدالمركز كه هر يك بنا بر چهار فصل به چهار بخش تقسيم شده باشند جاى دهيم بلافاصله روابط متقارنى را كه در شكل هاى 2 الف، ب و 3 الف و ب ديده مى شود خواهيم داشت.

 

  يا اگر اعداد مزبور را به قول اهل احكام نجوم تثليث كنيم شكل 4 به دست خواهد آمد.

 

(شكل 4)

 

  رابطه ميان نقاط اصلى سال انقلاب تابستانى و زمستانى و اعتدال بهارى و پائيزى از يك سو با دو ماه ديگر هر فصل در شكل 5 نشان داده شده است.

 

  احتمال اينكه اين گونه روابط تصادفى باشد نزديك به صفر است ناچار بايد پذيرفت كه اعداد مزبور با اسامى ماههاى مربوطه از روى قصد و تعمد انتخاب شده اند در چنين صورتى با اين پرسش روبرو مى شويم كه قصد و تعمد مورد بحث چه بوده است؟


[۱]- انتشارات دانشگاه كرمان. نشر قطره

[۲] گزارشگر وامدار آقاى مهندس محمدحسين اسلام پناه است كه با دقت و علاقمندى شكل هاى اين گزارش را رايانه اى و رسم كرد.

[۳] نك، ص پنج پيشگفتار كتاب علم در ايران و شرق باستان، نشر قطره، تهران ۱۳۸۴.

** علامت استفهام و تعجب از گزارشگر است.

[۵] بيست مقاله تقى زاده ترجمه احمد آرام، صفحات ۷۴- ۷۳، بنگاه ترجمه و نشر تهران، ۱۳۴۶.
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:57  توسط بیژن آزاد  | 


پيتر واتسن
مترجم دكتر عزت الله فولادوند

چرا روانپزشكى شكست خورده است؟ ما اكنون به ماه مى‏رويم و به اسرار ژنتيك دست يافته‏ايم. ولى رفتار انسانها به همان بدى‏است كه هميشه بوده است، و حال روانى مردم بهتر از نسلهاى پيش نشده است. چرا؟

يكصد سال پيش فرويد در كتاب "تعبير رؤيا" پرده از ضمير ناخود آگاه برداشت، و قرن روانشناسى آغاز شد. ولى تاكنون چيزى بجزسرخوردگى از اين دستاوردها نصيب ما نشده است. در همان زمان كه فرويد مفهوم ناخودآگاه را به ميدان آورد، ژن و فيزيك كوانتوم نيز پابه عرصه علم گذاشتند. اما اين دو، تكنولوژيهاى ظريف و پيچيده به ارمغان آورده‏اند، و روانشناسى و روانپزشكى در سنجش با بيشترملاكها شكست خورده‏اند. عده كسانى كه داروهاى ضد افسردگى مصرف مى‏كنند هيچ گاه به پاى امروز نمى‏رسيده است؛ مصرف موادمخدر بيداد مى‏كند؛ روشهاى گوناگون روان درمانى بى‏فايده از كار در آمده‏اند؛ و زندانهاى ما ديگر جا ندارند.

چه شد؟ چه عيبى در كار پيدا شد؟ جروم كيگن، استاد روانشناسى دانشگاه هاروارد، گمان دارد به پاسخ دست يافته است، و درآخرين كتابش "شگفتزدگى، بلاتكليفى و ساختارهاى ذهنى" دلايلى مى‏آورد كه ما اصولاً از آنچه در مغزمان مى‏گذرد، غافل بوده‏ايم. اين‏چند آزمايش را در نظر بگيريد:

- به شيرخواران شش ماهه ده دوازده اسباب بازى بدهيد. بعد چند شى‏ء جديد به آنها بدهيد، بعضى به شكل جانواران و بقيه به‏شكلهاى ديگر مثلاً ميوه. خواهيد ديد كه بچه‏ها به چيزهاى كه به شكل جانور نيستند، بيشتر خيره مى‏شوند.

- به بزرگسالان اشيايى بدهيد (مثلاً پرتقال) و از آنان بپرسيد آن چيزها از چه مقوله‏اى‏اند (مثلاً ميوه). خواهيد ديد كه اگر به جاى نام‏اشياء، تصويرشان را نشان بدهيد، هم سريعتر پاسخ خواهيد گرفت و هم الگوى فعاليت مغزى متفاوت خواهد بود.

- به بزرگسالان يك رشته تصوير نشان بدهيد كه تصويرهاى بعدى يا عيناً مانند تصويرهاى قبلى باشند يا تفاوتشان بسيار كوچك‏باشد. خواهيد ديد كه گرچه آگاهانه هنوز به تفاوتها پى نبرده‏اند، ولى وقت بيشترى صرف وارسى تصويرهاى متفاوت مى‏كنند.

- دو قطعه موسيقى بزنيد: يكى "كارناوال جانوران" اثر سن سانس، و ديگرى "كُل نيدراى" اثر ماكس بروخ. شنوندگان خواهند گفت‏كه اولى نشاطانگيز است و دومى اندوه‏زا، ولى هيچ تفاوتى در الگوى امواج مغزى آنان نخواهيد ديد.

- به گروهى از بزرگسالان چند عكس از چهره‏هاى مختلف نشان دهيد. از يك عده، ولى نه از بقيه، بخواهيد چهره‏ها را توصيف كنند.پس از چندى خواهيد ديد كه كسانى كه توصيف نكرده‏اند چهره‏ها را زودتر مى‏شناسند.

از اين آزمايشها كيگن نتيجه مى‏گيرد كه نه واژه‏ها مى‏توانند ما را به كنه رفتار آدمى برسانند، ونه حالتهاى مغزى. شيرخواران شش ماهه مفهوم "جانور" را تشخيص دادند اما زبانى براى‏توصيف آن نداشتند. بزرگسالان مى‏دانستند تفاوتهايى ميان تصويرها وجود دارد ولى‏نمى‏توانستند تفاوتها را به قالب الفاظ در آورند. شنوندگان به دو قطعه موسيقى گوش دادند كه‏هر يك حالت متفاوتى را بيان مى‏كرد، ليكن الگوى امواج مغزشان با آن حالتها مطابقت نداشت.به عبارت ديگر، چيز ديگرى در ذهن مى‏گذرد كه علم از آن غافل مانده و، در نتيجه، فهم ما را ازتجربه و رفتار آدميان بسيار فقير كرده است.

ولى اين چيز چيست؟ به عقيده كيگن، مغز (يا به اصطلاح او، ذهن) در درون خودساختارهايى دارد كه وى آنها را "شكلواره"ها مى‏نامد، و مى‏گويد ما اين شكلواره‏ها را در مغزخود نگه مى‏داريم، همان‏طور كه شيرخواران مفهوم "جانور" را حفظ كرده بودند مدتها پيش ازآنكه واژه‏اى در برابر آن داشته باشند. تجربه‏هاى مربوط به بينايى، بويايى، چشايى، بساوايى وشنوايى را ما جايى در درون خويش نگه مى‏داريم. اين تجربه‏ها گرچه غناى واژه‏هايى را كه به كارمى‏بريم افزايش مى‏دهند، ولى از آنها جدا و مختص فرد فرد ما هستند، و مهمتر اينكه نمى‏توان‏آنها را به فعاليت مغز ارتباط داد.

بويايى را در نظر بگيريد. واژه‏هاى ما در برابر بوهاى مختلف اندك‏اند، و اغلب در توصيف‏

هر بو دست به دامان مقايسه مى‏شويم و مثلاً مى‏گوييم بوى فلان چيز مانند گل سرخ است.ولى، چنانكه مارسل پروست متوجه شده بود، اگر بويى مربوط به دوران كودكى به مشاممان‏برسد - مثلاً بوى فلان غذا يا بوى راه پله پشت ساختمان - بسيار بيشتر آن اوضاع و احوال را به‏ياد مى‏آوريم تا اينكه آن چيزها صرفاً در گفت و گو ذكر شوند. يادهاى اصلى در جايى ذخيره‏مى‏شوند كه هيچ ربطى به زبان ندارد و فقط با صحبت درباره گذشته نمى‏توان به آنها دست‏يافت.

به همين وجه، براى توصيف هيجانها نيز واژه‏هايى كه داريم بسيار معدودند. به‏رغم مساعى‏جميله شاعران، هيجانها عمدتاً از تيررس واژه‏ها بيرونند، و اين دليل ديگرى است كه، به نظركيگن، روانشناسى و روانپزشكى فرو مانده‏اند. در روانپزشكى از روشهاى درمانى سخن مى‏رود،و روانشناسان از مردم مى‏خواهند پرسشنامه‏هاى گوناگون پر كنند. اما هيچ يك از اين كارها براى‏رسيدن به شكلواره‏هاى درونى ما كه هيجانات از آنها رنگ مى‏گيرند و جهت پيدا مى‏كنند، سودى‏ندارد. حتى، چنانكه در مورد بزرگسالانى ديديم كه از آنان خواسته شده بود چهره‏ها را توصيف‏كنند، كلمات گاهى سد راه مى‏شوند.

براى احساس "ترس" تنها يك واژه داريم، حال آنكه حتى در جانوران، ترس صرفاً معادل‏توازن هورمونى يا حالت مغزى نيست. دو خرچنگ نر را در مقابل هم بگذاريد و به هر يك به‏مقدار برابر ماده‏اى به نام سروتونين تزريق كنيد (كه در داروى پروزاك به كار مى‏رود). اگر درگذشته يكى از آن دو با ديگرى جنگيده و شكست خورده باشد، رفتار هر دو متفاوت خواهد بود.اگر داروهاى ضد افسردگى نتوانند بر پيچيدگيهاى زندگى خرچنگها چيره شوند، به احتمال قوى‏در زندگى انسانها نيز كارى از آنها ساخته نيست.

بى‏شك، اينها همه محل مناقشه است، ولى كيگن آتش مناقشه را باز هم تيزتر مى‏كند وقتى‏نظريه خويش را در مورد زندگى روزانه به كار مى‏برد. به عنوان مثال، رشد اخلاقى كودكان را درنظر بگيريد. كيگن مى‏گويد مفاهيمى چون "خوب" و "بد" و "راستى" براى كودكان صرفاًايده‏هايى لفظى نيستند، بلكه شكلواره‏ها را تجسم مى‏بخشند. به عقيده او، هم كودكان و هم‏بزرگسالان به مفاهيم (به قول وى) "غنى از حيث شكلواره‏ها" زودتر پاسخ ابراز مى‏كنند. به اين‏جهت، بزرگسالان در برابر اين گفته كه "رنگ هويج آبى است" سريعتر جواب مى‏دهند تا در برابراين جمله كه "نقش ويتامين‏ها عدالت اجتماعى" است. چرا؟ زيرا از هويج تجربه زنده‏تر وواضحترى دارند تا از عدالت اجتماعى.

اگر مفهوم "بد" صرفاً در حد لفظ محدود نشود، كودك آن را كاملتر ياد مى‏گيرد. پدر يا مادرنبايد فقط به اين اكتفا كند كه به كودك بگويد بد چيست، بلكه بايد آن را از راه اخم و سرزنش وممنوع كردن بعضى چيزهاى مورد علاقه كودك در تجربه او حك كند. (كيگن درباره اينكه آياتنبيه بدنى نيز بايد به آن مجازاتها افزوده شود، ساكت است). هر چه پاى شكلواره‏هاى بيشترى‏در ميان باشد، غناى مفهوم "بد" در كودك بيشتر مى‏شود. از سوى ديگر، كودك همچنين در اثرتجربه ممكن است عقيده راسخ پيدا كند كه آدم بدى است و به هيچ وجه اصلاح‏پذير نيست.كيگن مورد دخترى يازده ساله به نام مرى‏بل را مثال مى‏زند كه دو طفل كوچك نو پا را كشت.مرى بل قبلاً مورد تجاوز جنسى مشتريان مادرش قرار گرفته بود و از سوابق كيفرى پدرش اطلاع‏داشت. به نوشته كيگن "اين دختر خود را در رديف "بچه‏هاى بد" رده‏بندى كرده بود، و اين امركشتن انسانهاى ديگر را بدون هيجان شديد و خشم و طمع سود مادى براى او آسانتر ساخته‏بود."

اينها همه به ظاهر آب به آسياب سنت‏گرايان ريختن است. ولى هدف اصلى كيگن اين‏نيست. او مى‏خواهد از نو و از ريشه به بالا درباره روانشناسى و روانپزشكى بازانديشى كند. ازباب نمونه، به مفهوم بنيادى "شخصيت" مى‏تازد. روانشناسان پنج ساحت مختلف شخصيتى‏تميز مى‏دهند: روان رنجورى (شخص آرام در برابر شخص نگران)، برون‏گرايى (شخص مردم‏آميز در برابر شخص مردم گريز)، فراخ‏انديشى (شخص محافظه‏كار در برابر شخص ليبرال)،خوشخويى (شخص نيك سرشت در برابر شخص زودرنج)، و وظيفه‏شناسى (شخص قابل‏اعتماد در برابر شخص بى‏قيد). ولى اين ساحتهاى پنجگانه بدون استثنا از طريق پرسشنامه‏هايى"مكشوف" مى‏شوند كه مردم با الفاظ به آنها پاسخ مى‏دهند. كيگن مى‏گويد هيچ پزشكى بدون‏معاينه بيمار از نظر كالبدشناسى و آسيب‏شناسى و به صرف گزارش او درباره حال خودش،تشخيص بيمارى نمى‏دهد. آزمايشهاى خود كيگن نشان مى‏دهند كه براى پيش‏بينى رفتاراشخاص، پرسشنامه ابزار شايان اعتمادى نيست. بيشتر پدران و مادران وقتى از آنان خواسته شدكه بگويند كودكشان "شاد" يا "غمگين" است، پاسخهايى دادند كه به هيچ وجه با رفتار كودك درآزمايشگاه ارتباطى نداشت. از كودكان نيز پرسيده شد كه آيا به تصور خودشان "اغلب اوقات‏شادند"، و آيا دوست دارند "با خيلى از دوستانشان بازى كنند"؟ باز هم جوابهاى كودكان ربطى به‏اين پيدا نكرد كه در واقع هر چند گاه يك بار مى‏خندند يا با چند تن از كودكان ديگر بازى مى‏كنند.

پس اگر روانشناسى حتى از سنجش درست خصيصه‏اى اينچنين اساسى مانند شخصيت فروبماند، چگونه مى‏تواند در فهم حيات درونى ما كامياب شود؟

كيگن در مورد روانپزشكى نيز همين طور سخت‏گير است. ركن اساسى مثلاً در تشخيص‏اختلالات افسردگى، گزارشهايى است كه از اندوه و بى‏احساسى و بى‏خوابى و بى‏اشتهايى به‏روانپزشك مى‏رسد. ولى كيگن مى‏گويد اينها همه بسيار كلى است و به اين مى‏ماند كه مسلم‏بگيريم علت همه دردهاى شكم يكى است.

اگر افسردگى ناشى از اين باشد كه شخص احساس كند از بوته آزمون با فلان ملاك اخلاقى‏سربلند بيرون نيامده است، بايد نام آن را به جاى افسردگى، واكنش معلول احساس گنهكارى‏گذاشت. اگر همان عوارض در يك نوجوان نگران آينده خويش پديد بيايد، "حال او را بهتر است‏نااميدى توصيف كنيم." سومين بيمار دچار افسردگى ممكن است به عدم تعادل شيميايى ارثى‏در اعصاب مبتلا باشد. "بيمارى هر يك از اين سه، از مقوله‏اى ديگر است." به نظر كيگن، پايه‏شخصيت، گرايش خلق و خوى است كه تعيين مى‏كند هر يك از ما وقتى با بلاتكليفى وبى‏اطمينانى روبرو مى‏شويم تا چه حد شگفت‏زده مى‏شويم (در واقع همه آزمايشهايى كه نقل‏كرديم مربوط به بلاتكليفى و دودلى است). ولى آن گرايش در نتيجه تجربه‏هاى بعدى زندگى‏جرح و تعديل مى‏شود. كيگن كودكان كوچك را به دو دسته تقسيم مى‏كند: "واكنشىِ شديد" (كه‏وقتى چشمشان به چيزى نامأنوس مى‏افتد يا صدايى ناآشنا به گوششان مى‏رسد، با تكان دادن‏دست و پا و جيغ و گريه واكنش نشان مى‏دهند)، و "واكنشىِ خفيف" (كه بدون جيغ و گريه،حداقل واكنش را ابراز مى‏كنند). عموماً كودكان واكنشى شديد (در حدود 20 درصد كل) وقتى‏تازه به راه مى‏افتند خجالتى و كم جرأت و ترسان، و وقتى به نوجوانى مى‏رسند درون‏گرامى‏شوند. واكنشى‏هاى خفيف در آن دو مرحله به ترتيب جسورتر و مردم‏آميزترند. ولى اين پايان‏داستان نيست. واكنشى‏هاى شديد اگر در خانه و مدرسه با تشويق و ترغيب بار آيند،دانش‏آموزانى وظيفه‏شناس و كوشا و در نوجوانى افرادى موفق مى‏شوند. ولى اگر از نعمت‏محيط خانوادگى خوب برخوردار نباشند، ترسو و خجالتى و منزوى مى‏شوند، و اگر حس‏پرخاشجويى در آنان سركوب نشود، بزهكارانى خشن از آب در مى‏آيند. آنچه در مورد اين اقليت‏آسيب‏پذير نقش حساس و تعيين كننده دارد، تعليم و تربيت صحيح است كه، مطابق تعريف،بلاتكليفى و سر در گمى را در زندگى افراد وسيعاً كاهش مى‏دهد و به آنان مى‏آموزد چگونه آن رابه حداقل برسانند و كنترل كنند.

حرف كيگن اين است كه كودكان واكنشى شديد را نمى‏توان با پرسشنامه شناخت، زيرا پدران‏و مادرانشان دقيقاً آنان را مانند والدين كودكان واكنشى خفيف توصيف مى‏كنند. واكنشى‏هاى‏شديد به گونه‏اى از نظر ساخت زيست‏شناسى برنامه‏ريزى شده‏اند كه مجموعه خاصى ازشكلواره‏ها را در خود جمع كنند، و اين مجموعه اگر با تعليم و تربيت و محيط مساعد خانوادگى‏كنترل نشود، آنان را در بزرگسالى به افرادى ناشاد و ضداجتماعى تبديل خواهد كرد.

روانشناسى تنها به شرطى مى‏تواند نهايتاً به بشر سود برساند و به وعده‏اى كه داده وفا كند كه‏اين نظريات را بپذيرد و به جاى تكيه بر الفاظ و "اسكن" مغزى، رفتار آدميان را درست موردمشاهده قرار دهد.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:38  توسط بیژن آزاد  | 

چرا به ترجمه روي آوردم ؟
( گفتگو با دكتر عزت الله فولادوند )
گفتگو از سيروس على نژاد
 

شما در كجا متولد شده‏ايد، كجا درس خوانده‏ايد و تحصيلاتتان را كجا ادامه داده‏ايد؟

 پدرم قاضى دادگسترى بود. در بدو استخدام ازدواج كرد و با مادرم به سمت داديار دادسراى اصفهان به آن شهر رفتند و من در همانجا - در خانه‏اى در كوچه‏اى نزديك ميدان نقش جهان، بين كاخ چهل ستون و كاخ هشت بهشت، كه از آقاى رضاقلى خان برومند از محترمين اصفهان اجاره كرده بودند - به دنيا آمدم. خانه قديمى زيبايى بود كه هر وقت بعدها به اصفهان سفر مى‏كردم، به ديدن آن مى‏رفتم. خانه را بعداً ورثه فروختند به وزارت بهدارى و بهداشت. وزارتخانه اول آن را تبديل كرد به داروخانه شبانه‏روزى و بعد بى‏هيچ توجهى به ارزش تاريخى آن، متأسفانه خراب كرد و به نحو چشم‏آزارى در آن منطقه تاريخى به صورت پيكره‏اى از بتون و آهن درآورد.

 تحصيلات مقدماتى و بخشى از متوسطه را در تهران گذراندم. سپس براى ادامه تحصيل به انگلستان رفتم ولى به علت تحولاتى كه در ايران روى داده بود و گران شدن نرخ ارز كه تحملش براى پدرم دشوار بود پس از چندى تحصيلم را ناتمام گذاشتم و به ميهن برگشتم. مدتى بعد، پس از آنكه اوضاع به سامانى رسيد و دبيرستان را در تهران تمام كردم، به پاريس رفتم و در آنجا وارد دانشكده پزشكى شدم. دو سال طب خواندم، ولى ديدم دلم جاى ديگر است. روزى كتابى خواندم از برتراند راسل به نام مسايل فلسفه كه بعدها شادروان منوچهر بزرگمهر آن را به فارسى ترجمه كرد. فهميدم كه گمشده‏ام را پيدا كرده‏ام و آنچه مى‏جسته‏ام فلسفه است. بار سفر بستم و به نيويورك رفتم. در دانشگاه كلمبيا نام نوشتم و تا پايان زير دست استادان آن دانشگاه فلسفه خواندم. رساله‏ام را درباره موضوع پيچيده‏اى در نقد سوم كانت، «نقد قوه حكم»، نوشتم و از آن دفاع كردم و اواخر سال 1962 به ايران برگشتم.

 

 بنابراين گرايش شما به ترجمه‏هاى فلسفى از اينجا ناشى مى‏شود كه در رشته فلسفه درس خوانده‏ايد؟

 عرض كنم اين گرايش دفعتاً پديد نيامد. دوستى داشتم كه در ايران غالباً با هم درباره فلسفه و ادبيات و شعر و اين‏گونه مسايل صحبت مى‏كرديم. او به اصرار از من خواست كه حالا كه به اين امر واردم براى اينكه هم ديگران سودى ببرند و هم خودم رضايتى داشته باشم، ترجمه كنم. خود او تماس گرفت با انتشارات فرانكلين. قرارى گذاشتيم و رفتيم به ديدن آقاى كريم امامى و آقاى نجف دريابندرى. در آنجا با بنده قراردادى براى ترجمه كتاب گريز از آزادى اثر روانكاو و فيلسوف اتريشى - امريكايى، اريش فروم، منعقد شد كه حالا به چاپ يازدهم رسيده است. اين اولين كار من بود و در ازاى آن مقصوعاً 4950 تومان گرفتم و ديگر تا چاپ دهم بنده ريالى دريافت نكردم. كتاب از همان ابتدا موفقيتى كسب كرد و با اينكه در پنج هزار نسخه چاپ شده بود به‏زودى به چاپ‏هاى بعدى رسيد، و بدون اينكه كسى از بزرگان انتشارات فرانكلين اطلاعى به من بدهد برنده جايزه ترجمه ممتاز از سازمان علمى و فرهنگى سازمان ملل متحد (يونسكو) در رشته علوم اجتماعى پيشرفته شد.

 چندى بعد، آقاى عليرضا حيدرى مدير انتشارات خوارزمى به ديدن من آمد و اصرار كرد كه كار ديگرى ترجمه كنم. اثرى كه انتخاب كردم و به فارسى برگرداندم كتابى بود به نام آلبر كامو كه آن هم به چند چاپ رسيد. اما بعد ازدواج كردم و مشغله‏هاى ديگر پيش آمد و كار ترجمه ماند تا بعد از انقلاب كه فراغتى پيدا شد، و دوباره به دفتر و قلم روى آوردم و آثار متعددى ترجمه كردم كه كل آنها امروز به 40 مجلد سر مى‏زند. علاوه بر اين، چون همواره اگر از مطالعه مطلبى لذت برده‏ام خواسته‏ام هموطنانم را هم در آن لذت شريك كنم، مطالب و مقالاتى در جرايد و نشريات ادوارى، خواه تأليف و خواه ترجمه، در اين سالها منتشر كرده‏ام كه شمارشان از صد متجاوز است و تعدادى از آنها، در مجلدى به نام خرد در سياست، به صورت كتاب انتشار پيدا كرده‏اند و شمار بسيار بيشترى آماده انتشارند.

 

 شما بعد از انقلاب است كه بطور جدى به كار ترجمه مى‏پردازيد. در انقلاب چه اتفاق افتاده بود كه به اين كار روى آورديد؟

 از مدتها پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه عقب‏ماندگى‏هاى ما در اين كشور و بلاها و مصائبى كه از ايام پيشين بر سر ما آمده، احياناً از ناآگاهى ما بوده است، و هر كسى بايد به قول قديمى‏ها زكات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پيشبرد معرفت و آگاهى كمك كرده باشد. به اين نتيجه رسيده بودم كه پيشرفت‏هاى ما در زمينه مادى، هر قدر هم فراوان، به خودى خود كفايت نخواهد كرد و بايد به فكر ساختن زيربناهاى فكرى و فرهنگى جامعه باشيم تا هم آن دستاوردها پايدار بماند و هم گام‏هاى بعدى را درست برداريم و بيهوده دور خودمان نچرخيم و پس از مدتى ببينيم دريغ از راه دور و رنج بسيار. مى‏توانم بگويم كه اين مهمترين و بالاترين انگيزه من در فعاليت‏هاى فرهنگى بوده است.

 

 ترجمه‏هاى شما كه عمدتاً بعد از انقلاب صورت گرفته نشان مى‏دهد كه روشنفكرى ايران پيش از انقلاب ذخيره ناچيزى از افكار فلسفى و نحله‏هاى فكرى داشته است. فكر مى‏كنيد علت فقر فكرى ما اين بوده كه ما مترجمان كافى نداشته‏ايم يا پيوند خود را با گذشته گسسته بوديم؟

 به نظر من هر دو. از زمان شكست‏هاى ايران از روسيه ما به فكر تجدد افتاده بوديم. اما در دوره ناصرالدين شاه سرعت آن مقدارى كم شد و بعد در نهضت مشروطه باز انديشه ترقى شتاب گرفت. تقريباً آشنايى ما با فلسفه غرب، از همان زمان شروع مى‏شود. كوشش‏هاى مختصرى شد و نام كسانى مانند دكارت و حتى كانت به ميان آمد. نخستين مترجمان ما در واقع پرورده همان دوران بودند. مثلاً مرحوم فروغى. البته در اين مدت با فشارها، سانسورها و خودسانسورى‏هايى كه وجود داشته و احتياط هايى كه مردم اجباراً كرده‏اند، دچار افت و خيزهايى هم بوده‏ايم. در سلطنت رضاشاه نوشته‏هاى زيادى از زبان‏هاى اروپايى به فارسى درآمد، ولى آثار فلسفى در آن ميان كم بود و در فلسفه سياسى كه شايد بيش از همه محل حاجت بود به دليل فشار دستگاه حاكم تقريباً هيچ نداشتيم. تاوان اين كمبود را بعدها به گران‏ترين وجه پرداختيم. پس از رضاشاه خيزش ديگرى در رويكرد به افكار غربى پيش آمد، منتها اين بار روشنفكرى ما به شدت مكتبى شد و تحت تأثير ماركسيسم قرار گرفت كه از پيش ولو به حالت كمون وجود داشت. ادبيات ما از آن زمان تا مدتها بعد بيشتر صبغه و رنگ ماركسيستى گرفت و توجه ما، چه در عالم انديشه، چه در جهان هنر و چه در دنياى عمل، تا حد زيادى به اين طرف معطوف شد. همزمان با آن در دهه‏هاى چهل و پنجاه، باز دچار تب ديگرى شديم، يعنى گرايش شديدى به اگزيستانسياليسم پيدا كرديم و در اگزيستانسياليسم هم بيشتر تحت تأثير شاخه فرانسوى آن قرار گرفتيم. كتابها، داستانها و رمانهايى كه ترجمه مى‏شد بسيارى از اوقات در آن زمينه سير مى‏كرد. صورت‏هاى رنگارنگ ماركسيسم و سوسياليسم هم كه البته جاى خود را داشتند و همواره نشانه افكار پيشرو محسوب مى‏شدند. البته در خلال اين مدت مترجمان انگشت شمارى بودند كه كوشش مى‏كردند ما را با آثار اصيل فلسفه غرب آشنا كنند، مانند شادروان بزرگمهر و مرحوم يحيى مهدوى، ولى رويهمرفته هنوز اين جريان در فلسفه بسيار ضعيف‏تر از رمان و شعر بود. شعر نو در ايران تحت تأثير ترجمه شعر اروپايى به دنيا آمد. اگر ترجمه خوب آثار مهم فلسفه غرب در آن ايام بيشتر در ايران وجود داشت، به‏يقين تأثير سودمندتر و عميق‏ترى در ما مى‏گذاشت.

 ولى جنبش و خيزش فوق‏العاده بعد از انقلاب پيش آمد. بر اثر انقلاب اين توجه حاصل شد كه ما نيازمنديم از دستاوردهاى متفكران غربى نه تنها در زمينه ادبيات، بلكه در فلسفه و عموماً علوم انسانى و اجتماعى بيشتر اطلاع پيدا كنيم. تعداد مترجمان (گاهى به اضطرار و گاهى به انتخاب) بسيار زيادتر شد، و قطع نظر از كيفيت ترجمه‏ها، دامنه كار گسترش يافت. در فلسفه متوجه زمينه‏هاى تازه‏اى شديم كه در گذشته از آنها غفلت كرده بوديم: مانند معرفت‏شناسى، متافيزيك، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه دين، فلسفه حقوق، فلسفه هنر، منطق و فلسفه سياسى. از اين گذشته، از تك صدايى درآمديم. متوجه مكتب‏ها و نحله‏هاى ديگرى به جز ماركسيسم شديم و فهميديم كه ديگران هم، چه در فلسفه باستان، چه در فلسفه سده‏هاى ميانه و چه در فلسفه جديد و معاصر، حرف‏هايى داشته‏اند بسا شنيدنى‏تر از ماركس و ماركسيست‏ها. شروع كرديم مسايل را نه تنها از ديدگاه سوسياليستى و چپى، بلكه از زواياى مختلف مورد توجه قرار بدهيم. البته كيفيت كارها غث و ثمين داشت و يكسان نبود. امروز عده مترجمان به‏مراتب بيشتر شده ولى ترجمه خوب به آن نسبت متأسفانه افزايش پيدا نكرده است. چيزى كه مى‏شود به آن اميدوار بود اين است كه اولاً كيفيت مقدارى تابع كميّت است. در شرايط مساوى اگر شما بيست مترجم داشته باشيد مسلماً احتمال اينكه ده اثر شايسته به دست بياوريد كمتر است از اينكه عده آنها را به دويست برسانيد. عامل ديگر يكى افزايش تجربه‏هاست كه مثل همه زمينه‏ها با آزمون و خطا به دست مى‏آيد، و ديگرى ظهور و سيطره بيكران تكنولوژى مدرن اطلاعات و ارتباطات كه از جمله آثار بى‏شمارى كه داشته آشناتر كردن مردم با زبان‏هاى خارجى به‏ويژه زبان انگليسى است. ولى اين تحول عظيم اين نتيجه نامطلوب را هم ضمناً داشته كه در كشورهاى جهان سوم، از جمله ايران، جوانان را از ميراث فرهنگى خودشان دور كرده است. زبان فارسى زبانى پيشرفته و متكامل است. آثار پدران ما در فلسفه و ادب گنجينه‏اى از واژه‏ها و اصطلاحات و تعبيراتى است كه هيچ مترجم يا نويسنده فلسفى از آن بى‏نياز نيست و اگر از آن غفلت كند به خودش، به خوانندگانش و حتى به موضوع كارش زيان سنگين وارد كرده است. اين پاسخ بخش دوم پرسش شماست، يعنى قطع رابطه با گذشته. من هميشه سفارشم به مترجمان جوان اين است كه گذشته از تقويت دانشتان در زبان خارجى، متون كلاسيك فارسى را بخوانيد، زيرا هر قدر هم كه وقت بر سر اين كار بگذاريد بعد پاداشش را خواهيد گرفت. البته نقد آگاهانه و خالى از حب و بغض هم در اينجا مانند همه جا براى افزايش كيفيت كارها در درجه اول اهميت است.

 

 به نظر شما وضع نقد و بررسى، پيش از انقلاب بهتر بوده يا پس از انقلاب؟

 نه، باز هم مجموعاً، به نظر من، بعد از انقلاب بهتر شده، هرچند هنوز تا رسيدن به حد مطلوب بسيار فاصله دارد. اگر موانعى براى ما پيش نيايد و مطبوعات آزادتر شوند، شايد بتوان اميدوار بود كه ما هم در آينده به درجه‏اى از پختگى برسيم و از مرز دوستى‏ها و دشمنى‏ها پا فراتر بگذاريم و به معيارهاى پيشرفته در اين زمينه دست پيدا كنيم. البته بايد توجه داشت كه نقدنويسى هم مانند هر كار ديگر به آموزش نياز دارد. نمى‏دانم به اين كار در دانشگاه‏هاى ما اساساً عنايتى مى‏شود يا نه، ولى معتقدم در دوره‏هاى كارشناسى در علوم انسانى و اجتماعى دانشجويان حتماً بايد در نقدنويسى آموزش جدى بگيرند. نقد با تقريظ و مقدمه‏نويسى يا پنبه‏زنى و رو كم كردن تفاوت مى‏كند. گذشته از موارد دوستى و دشمنى، گاهى در مطبوعات مطالبى ظاهراً بر سبيل نقادى نوشته مى‏شود كه معلوم است نويسنده حتى الفباى نقدنويسى را نمى‏دانسته است. بدون نقد درست هيچ كارى پيشرفت نمى‏كند و بايد مثل هر چيز ديگرى اصول آن را ياد گرفت.

 

 وقتى به انديشه‏هاى پس از 1320 اشاره مى‏كرديد گفتيد كه در آن دوره انديشه‏هاى ما صبغه ماركسيستى و مكتبى به خودش گرفت كه حرف درستى است. به گمانم بعد از انقلاب بود كه به نظر رسيد روشنفكرى ايران در ارائه افكار گوناگون كوتاهى كرده‏اند و به مخاطبان خود اطلاع نداده‏اند كه فقط همين يك كالا در جهان وجود ندارد، بلكه افكار گوناگونى وجود دارد كه مى‏توانند بهترينشان را انتخاب كنند. آيا اين به خاطر آن است كه جو جهانى در آن روزگار چنين ايجاب مى‏كرده يا آنكه روشنفكرى ما هم عقب مانده بوده و خودش هم از كالاهاى مختلف فكرى در جهان اطلاع نداشته است؟

 هر دو. اگر به خاطر داشته باشيد تا پيش از فروپاشى شوروى و رژيم‏هاى سوسياليستى اروپاى شرقى، اساساً فكر اينكه عيبى در ماركسيسم وجود دارد، به ذهن طرفدارانش خطور نمى‏كرد. اگر هم به اين فكر مى‏افتادند تصورشان بر اين بود كه در عمل اشتباهى رخ داده وگرنه خود تئورى هيچ عيبى ندارد. اين بود كه ما در ايران تابع مد روزگار شده بوديم. و باز بايد يادآورى كنم كه پيش از انقلاب كسى كه پيرو سنت انديشه چپ نبود، عقب‏مانده و جامانده از قافله انديشه و تمدن به حساب مى‏آمد. ديگر اينكه كل اين جهان‏نگرى با جهان‏نگرى بسته‏اى كه ما از پاره‏هايى از فرهنگ خودمان به ارث برده بوديم كاملاً سازگار بود. در ماركسيسم عقيده بر اين است كه گذر از مراحل معين تاريخ امرى محتوم است و به هر حال روى خواهد داد. ممكن است افراد با كوشش‏هاى خود مقدارى به آن شتاب ببخشند يا موانعى در مقابلش ايجاد كنند، اما به هر حال از اين سير گريزى نيست و جبر تاريخ بر آن حاكم است و به سر منزل مقصود خواهد رسيد و بايد برسد. اين انديشه همانندى‏هايى دارد با طرز فكر جبرى بسيارى از كسان در اين سرزمين كه هميشه معتقد بوده‏اند آنچه مقدر است اتفاق خواهد افتاد و فرد اختيار واقعى در تعيين سرنوشت ندارد. البته اين مشابهت‏ها ظاهرى است. قدرى مسلكى يعنى، به قول خواجه نصير، «مردم را اختيارى نيست و آنچه را نسبت به او مى‏كنند كه او كرد، فعل خداى تعالى است و لا مؤثر فى الوجود الا الله». فرنگى‏ها به اين مى‏گويند فاتاليسم (fatalism). اما جبر تاريخ، وجوب عليت يا موجبيت است، يا در اصطلاح فلسفى دترمينيسم (determinism)، به معناى اينكه هر تغيير علتى دارد و هر رويداد از قوانين خاص خودش تبعيت مى‏كند و هر واقعيتى در تاريخ مطلقاً موقوف و مشروط به علل است. بسيارى از چپى‏هاى ما كه متأسفانه از بين شاخه‏هاى مختلف ماركسيسم سخت متأثر از ماركسيسم شرقى و استالينيسم بودند و ماركسيسم غربى را ارتداد مى‏دانستند، عقيده راسخ داشتند كه كسى كه به سلاح ماترياليسم ديالكتيك مجهز باشد، در واقع به بنياد همه دانش‏ها مجهز است و مى‏تواند هر مشكلى را حل كند.

 اين دو فلسفه به‏علاوه ماركسيسم عاميانه و افواهى كه هميشه نزد توده‏ها كشش داشته است، دست به دست هم دادند و معجون خوش‏گوارى براى ما ايرانى‏ها - اعم از متفكران يا مردم عادى - درست كردند. پس از انقلاب ايران و نيز البته تحولاتى كه در جهان با فاصله زمانى كوچكى روى داد، اين ذهنيت تكان خورد. در حال حاضر بنده مى‏توانم شهادت بدهم اقبالى كه به فلسفه در ايران مى‏شود، بخصوص از ناحيه جوانان، بى‏سابقه است. در زمان انقلاب، شمار كتابهاى معتبر فلسفى كه در بيان فلسفه غرب داشتيم، از پانزده - بيست تجاوز نمى‏كرد. بعد از انقلاب بود كه مردم ديدند با مسائلى مواجه شده‏اند كه بايد درصدد چاره برآيند و يكى از جاهايى كه به آن روى آوردند فلسفه بود كه از قديم هم نويد چاره‏يابى به بشر داده بود. اين شايد يكى از مبارك‏ترين وقايعى باشد كه در جامعه ايران روى داده است. ارسطو مى‏گويد فلسفه هيچ آغاز ديگرى ندارد مگر اعجاب و سرگشتگى. آغاز خردمند شدن غير از اين نيست كه شخص به وجود مشكلى اذعان كند و پى ببرد كه نمى‏داند و در پى دانستن برود. اين نهال در ايران امروز رو به رشد است و دارد كم كم مى‏بالد.

 

 شما يكى از كسانى بوده‏ايد كه با آثار خود، جو يكسويه‏نگرى را در ايران شكسته‏ايد. فكر مى‏كنيد امروز ما به جاى همان يك پنجره قبلى كه از آن به جهان مى‏نگريستيم، داراى پنجره‏هاى متعدد شده‏ايم يا فقط سمت و سوى خودمان را عوض كرده‏ايم. آن وقتها از پنجره شرق به جهان نگاه مى‏كرديم، امروز از پنجره غرب نگاه مى‏كنيم؟

 نه من تصور مى‏كنم در ديدگاه و مطالبات ما و بخصوص نسل جوان ايران يك تكثر و تنوعى به وجود آمده است. گذشته از آنچه گفتيم، يكى از مهمترين عواملى كه در اين تغيير دخالت داشته، انفجار اطلاعات و تكنولوژى ارتباطات است. مردم وارد عرصه‏هايى شده‏اند كه سابقاً حتى گمان نمى‏كردند وجود داشته باشد. ديده‏اند به بازارى قدم گذاشته‏اند كه - همانطور كه شما اشاره كرديد - در آن كالاهاى بسيار متنوع و رنگارنگ وجود دارد و مى‏توانند انتخاب كنند. بنابراين، خود اين هم باز رويداد مباركى است، چون تا وقتى ما نتوانيم بسنجيم و سنجيده اقدام كنيم مسلماً آنچه در آينده خواهيم كرد، به سرانجام نخواهد رسيد.

 

 ظاهراً اين فقط در ايران و جهان سوم بود كه افكار گوناگون عرضه نمى‏شد وگرنه در كشورهاى ديگر كه چنين نبود؟

 نه، فقط در ايران نبود. ماركسيسم چنان بر افكار سيطره داشت كه نه تنها روشنفكران بلكه حتى مردم عادى گمان مى‏بردند اگر به طرز ديگرى فكر كنند آدم‏هاى اُمّل و عقب‏افتاده و بى‏فرهنگى به نظر مى‏آيند. طى نزديك به سى سال، ژان پل سارتر از اگزيستانسياليسم شروع كرد و به تدريج به سمت ماركسيسم رفت. او در بالاترين مؤسسه دانشگاهى فرانسه در علوم انسانى، دانشسراى عالى، دوست و همدرسى داشت به اسم رمون آرون كه برخلاف خودش متمايل به ليبراليسم بود. سى سال انواع اتهامات را به او زدند. گفتند نوكر آمريكاست، جيره‏خوار امپرياليسم است. كتابهايش را نمى‏خريدند. ميشل فوكو مصاحبه‏اى دارد درباره قدرت كه ترجمه فارسى آن را من در كتاب خرد در سياست منتشر كرده‏ام. چنانكه مى‏دانيد رژيم شوروى به بعضى از مخالفانش اَنگ ديوانگى مى‏زد و به اين بهانه در تيمارستان به مدت نامحدود و بى‏هيچ جرمى محبوسشان مى‏كرد. فوكو مى‏گويد در 1961 كتابى به اسم تاريخ ديوانگى از من منتشر شد. چپى‏ها (از جمله سارتر مدير مجله روشنفكرى له‏تان مدرن) چون از آن ماجراها در شوروى آگاهى داشتند، حاضر نشدند كوچكترين اشاره‏اى به آن كتاب بكنند. اجازه بدهيد عين جمله فوكو را به عنوان شاهدى در اين زمينه نقل كنم. مى‏گويد: «كمونيست‏ترين روانپزشك فرانسوى در دهه 1950 به مسكو رفت و ديد كه آنجا با بيماران "روانى" چگونه رفتار مى‏كنند. ولى، وقتى برگشت، يك كلمه حرف نزد، حتى يك كلمه... چنان ضربه‏اى خورده بود كه نخواست چيزى بگويد و تا چند سال بعد كه مُرد، درباره آنچه ديده بود مطلقاً هيچ چيز نگفت.»

 مخالفت با ماركسيسم و سوسياليسم امروز ممكن است آسان به نظر بيايد (هر چند هنوز هم در بعضى از محافل خطر طرد و اتهام به دنبال دارد). در غرب و شرق همه جا آن سلطه وجود داشت. كم بودند كسانى همچون آرون و ارول و كوستلر و جيلاس و حتى كامو كه اين خطر را به خود بخرند و اين شهامت و جرأت را داشته باشند كه به مقابله برخيزند. منتها ما در ايران بدبختى بزرگترى پيدا كرديم و آن اين بود كه ماركسيسم از نوع روسى‏اش نصيب ما شد. ماركسيسم شاخه‏هاى مختلف داشت اما حزب توده اجازه نمى‏داد كه شاخه‏هاى ديگرش در اينجا رشد كنند و عجيب اينكه نمى‏گذاشت آثار اصلى و مهم ماركس و ماركسيست‏ها به فارسى دربيايند. سختگيرى و سانسور و كوته‏نظرى حكومت سابق هم مزيد بر علت مى‏شد و به پيروان آن ايدئولوژى مظلوميت و حتى قداست مى‏داد.

 

 چه مكانيسمى سبب مى‏شود كه آدم پيشرفته و تحصيلكرده دچار چنين افكارى مى‏شود؟ آيا در واقع اين قصور متفكران و از جمله مترجمان ما نبود كه ما را با افكار ديگرى آشنا نكردند؟

 بسيارى از باسوادان و متفكران ما چپ بودند. همين كتاب جامعه باز و دشمنان آن، كه من ترجمه كرده‏ام و مى‏گويند تأثير بزرگ داشته، اگر آن وقت‏ها ترجمه شده بود، بدون هيچ گونه ترديدى مى‏گفتند از سفارت آمريكا پول گرفته‏ام. در مورد ترجمه كتاب مشهور آرتور كوستلر، ظلمت در نيمروز، گفتند سفارت آمريكا پول داده و در توزيع كتاب كمك كرده است. رفت و آمد فلان آقا به سفارت شوروى و به آلمان شرقى اشكالى نداشت و در جهت رهايى خلق‏هاى ستمديده بود. اما بدا به حال كسى كه كلمه‏اى در نكوهش رفيق استالين مى‏گفت. عده‏اى در اين كشور هنوز مى‏گويند مجمع‏الجزاير گولاگ سولژنيتسين رمان است نه شرح رويدادهاى واقعى و از خواندن ترجمه شيواى مرحوم عبدالله توكل از آن كتاب امتناع مى‏كنند. درآمدن از چنبر اين افكار آسان نبود؛ قضيه همه‏گير بود. به تعبير هگل، روح زمانه بود. امروز روح زمانه چگونه است؟ ما چون محاط در آن هستيم و فاصله روانى نداريم شايد درست متوجه نشويم. به هر صورت منظورم اين است كه مقابله با جريان‏هاى مسلط كار آسانى نيست. اكثر افراد بشر هميشه مثل آب‏اند و سرازير مى‏روند. وقتى مى‏شود در سرازيرى افتاد و بَه بَه و چَه چَه شنيد، چه‏كارى است كه آدم سربالايى برود؟ چه كارى است كه با جريانات چيره‏گر فكرى دربيفتد؟

 

 اگرچه شما متن‏هاى دشوارى را به فارسى درآورده‏ايد اما زبان فارسى شما در ترجمه‏ها، زبان قابل فهم، درست و بى‏عيبى است. آيا زبان فارسى را نزد كس يا كسانى آموخته‏ايد يا همان تربيت عمومى در اين زمينه كارساز بوده است؟

 عرض كنم سواى آن مدتى كه در ايران مدرسه رفتم، خيال مى‏كنم محيط خانوادگى خيلى در اين زمينه مؤثر بوده است. در خانواده ما، چه پدر و چه مادر، التفات و عشق مخصوصى به ادبيات و زبان فارسى داشتند و من از خردسالى شوق وافر به ادبيات فارسى داشته‏ام و هيچ گاه از آن منفك نبوده‏ام. شايد هم قدرى شم و ذوق شخصى در اين زمينه دخالت داشته باشد.

 در فارسى نويسى، من همواره سعى داشته‏ام از افراط و تفريطى كه گاه نويسندگان و مترجمان به آن دچار هستند، پرهيز كنم. تصور يك دسته همواره اين بوده كه تمام اصطلاحات فنى فلسفه غرب را بايد از آنچه در فلسفه اسلامى يا در ادبيات خودمان وجود داشته، اخذ كنند، حال آنكه حقيقت امر اين است كه از زمان دكارت كه فلسفه جديد شروع مى‏شود، در واقع بسيارى از مفاهيم، ديگر آن مفاهيم قديم نيستند، هرچند نوعى اشتراك لفظى ميانشان ديده شود. گرچه ممكن است لفظ يكى باشد ولى معنا بكلى تغيير كرده است، و معنا را نمى‏شود فقط با استمداد از آنچه در ادبيات فلسفى خودمان داشته‏ايم، به نحو كافى و وافى به خواننده ايرانى انتقال داد. نمونه بارز اين امر واژه «ايده» است كه از زمان واضع آن افلاطون تا امروز بى اغراق ده‏ها معنا پيدا كرده است، و كسى كه همه جا آن را «تصور» يا «معنا» يا «انديشه» ترجمه كند، خواننده را به اشتباه مى‏اندازد. يا اصطلاح «ديالكتيك» كه حتى نويسنده و مترجم دقيق و خوش ذوقى مثل شادروان فروغى در كانت از آن به «جدل» تعبير كرده است كه اصلاً درست نيست، تاچه رسد به افلاطون و هگل و ماركس و ديگران.

 در منتها اليه ديگر طيف كسانى هستند كه خيال مى‏كنند براى هر مفهومى در فلسفه غرب بايد يك اصطلاح من درآوردى غريب و نامأنوس بسازند. اينها عيبشان بزرگتر از دسته اول است، زيرا بين خواننده و نويسنده فاصله مى‏اندازند. كتاب براى بسيارى از خوانندگان بسيار خسته‏كننده مى‏شود و آن را كنار مى‏گذارند. اگر خواننده سماجت هم بكند، تصور خواهد كرد كه با پديده‏اى بكلى نوظهور مواجه است. اين دسته از مترجمان توجه نمى‏كنند كه مشكلشان بيش از ناكارآمدى زبان فارسى نقص فهم فلسفى خودشان است. اگر آموزش فلسفى درست ديده باشند و در فلسفه ممارست و دقت كرده باشند، بسيارى از مشكلاتشان حل مى‏شود. مترجم بايد وجدان علمى داشته باشد. نبايد كوركورانه از ظاهر پيروى كند و با رفع مسووليت از خودش مشكل را به گردن خواننده بيندازد. توجه به ادبيات ملى ما احتمالاً بسيارى از اين دشوارى‏ها را آسان خواهد كرد. در رأس همه اين امور مسأله عدم تسلط است. بسيارى از مترجمين ما نه به زبان مقصد تسلط كافى دارند نه به زبان مبدأ. من به كرات به مترجمان جوان گفته‏ام كه تا وقتى چيزى را نفهميده‏ايد به روى كاغذ نياوريد. مترجمانى هستند (يا دست‏كم بيشتر در گذشته بوده‏اند) كه آنچه را كه نمى‏فهميدند با شيرين زبانى مى‏خواستند بخورد خواننده بدهند به نحوى كه خواننده متوجه عدم فهم آنها نشود. عده ديگرى هم هستند كه همان پيچيدگى‏ها را مى‏خواهند عيناً به همان صورتى كه هست، يعنى به صورت نامفهوم، به خواننده منتقل كنند. نه به خواننده احساس مسئوليتى مى‏كنند، نه به نويسنده‏اى كه اثر را پديد آورده است.

 

 با توجه به اينكه زمينه كار شما فلسفه است كه در ايران زياد خواننده نداشته و شايد هنوز هم ندارد، كتابهاى شما تا چه حد با استقبال خوانندگان مواجه شده است؟

 با اينكه در ايران ما بازخورد كافى نداريم و آمارهاى دقيق متأسفانه در دسترس نيست، ولى از قراين و اطلاعات پراكنده و از تجديد چاپ كتابها چنين برمى‏آيد كه زحمت‏هايى كه كشيده‏ام بدون موفقيت نبوده است. اقبال عمومى به فلسفه در سال‏هاى اخير براى بنده به راستى شگفت‏آور است. ظاهراً بسيارى از مردم هوشمند و اهل فكر، به خصوص جوانترها، مى‏خواهند ببينند ريشه مشكلات تاريخى بزرگى كه به آن دچارند در كجاست و كجا بايد در پى چاره بروند. عده زيادى در اين راه به سراغ فلسفه مى‏روند. اين تحول مصداق آن حقيقت هميشگى است كه تا درد نباشد كسى به دنبال درمان نمى‏رود. فقط اميدوارم اين كشش و كوشش موقت نباشد زيرا فلسفه ذاتاً چيزى نيست كه نسخه علاج آنى بدهد. بزرگ‏ترين پيام بزرگ‏ترين فلاسفه همواره اين بوده كه هيچ گاه از پاى ننشينيد، پيوسته در راه باشيد، به پاسخ ساده قانع نشويد.

 

 در بين مترجمانى كه پس از انقلاب به كار ترجمه دست زده‏اند و بخصوص در زمينه كار شما - فلسفه - كار كرده‏اند كدامشان قابل اعتنا هستند و توانسته‏اند به زبان فارسى خدمت كنند؟

 هستند ولى تعدادشان كم است. به هر حال هستند كسانى كه مى‏توان به آنها اميدوار بود. به نظر من، يكى از علائم مترجم خوب اين است كه كارهايش پيوسته از نظر كيفى در حال پيشرفت باشد و درجا نزند. امروز مترجمانى هستند كه پيشرفت در كارشان محسوس است. مثلاً نسبت به پنج سال پيش از نظر دقت، امانت، سلاست در سطح بهترى قرار دارند.

 

 ترجمه خوب از نظر شما چه معنى دارد؟

 فرانسوى‏ها مثلى دارند كه مى‏گويد ترجمه خوب مثل زن است، اگر زيباست خيانت مى‏كند و اگر زشت است وفادار است. البته من قبلاً هم گفته‏ام كسى كه اين را گفته، نه زن را مى‏شناخته، نه ترجمه را. به هر حال ترجمه بايد درست و نسبت به متن اصلى امين و خوش‏خوان باشد. منتها مهم اين است كه الفاظ در متن معنا مى‏دهند نه به‏تنهايى. وقتى شما به فرهنگ لغت مراجعه مى‏كنيد، در برابر هر كلمه معناهاى متعدد پيدا مى‏كنيد كه بعضى ظاهراً يا اساساً ربطى به هم ندارند. انتخاب معناى مناسب بستگى به زبان‏دانى مترجم دارد. ترجمه‏هاى نامفهوم يا مضحكى كه مى‏بينيد همه به دليل كم‏سوادى مترجمان است كه يا از تنبلى به فرهنگ رجوع نكرده‏اند و از ديگران نپرسيده‏اند يا اگر رجوع كرده‏اند نفهميده‏اند كدام يك از آن معناهاى متعدد با مقصود نويسنده منطبق است. موضوع ديگرى كه كمتر كسى از بين مترجمان مى‏تواند از عهده‏اش برآيد، مسأله لحن است. لحن در ترجمه - چه در ترجمه‏هاى داستانى و چه غيرداستانى - در نهايت اهميت است. ما افراد بشر موجوداتى هستيم كه هم با مغزمان كار مى‏كنيم و هم با عواطف و احساساتمان. در مورد خواندن هم همينطور است. بايد متنى كه در مقابل خواننده قرار مى‏گيرد، نه تنها با استدلال و منطق او بلكه با كل ساختار شناختى او رابطه برقرار كند. بايد بتواند او را تكان دهد. بايد بتواند او را به همان جهانى ببرد كه نويسنده قصد كرده است. پس شرطهاى ترجمه خوب هم تسلط به دو زبان مبدا و مقصد است، هم تسلط به موضوع و هم حساسيت زبانى براى تشخيص لحن نويسنده و از كار درآوردن زير و بم معانى.

 

 اينكه مى‏فرماييد البته درست است اما به گمانم كار مترجم را خيلى دشوار مى‏كند. بخصوص اگر مترجم خودش هم صاحب لحن باشد. فرض كنيد يك كسى كه خودش صاحب لحن است تامس مور ترجمه كند، در عين حال به ترجمه شكسپير هم دست بزند، چنين مترجمى چگونه مى‏تواند هم لحن تامس مور را رعايت كند، هم لحن شكسپير را، و هم لحن و سبك نوشتن خودش را؟

 دراينجا مترجم شباهت پيدا مى‏كند به بازيگر تئاتر. بازيگر وقتى وارد صحنه تئاتر مى‏شود بكلى آن شخصيت و حالات و حركات خودش را كنار مى‏گذارد. بازيگر خوب كسى است كه بتواند در قالب شخصيت به اصطلاح دراماتيك درآيد و شخص خودش را از منظر بينندگان بكلى مخفى كند. از طرف ديگر، بازيگر بزرگ در عين اينكه در نقشش غرق مى‏شود، داراى اين توان است كه بيرون از خودش بايستد و خودش را در حال بازى ببيند. در مورد ترجمه هم همينطور است. مترجم هم بايد به قالب نويسنده درآيد و هم پيوسته به چشم نقاد به خودش نگاه كند. منتها يك چيز هست. تشخيص لحن نويسنده كار بسيار دشوارى است و بايد اعتراف كرد كه براى بسيارى از مترجمان غيرمقدور است. پى بردن به لحن ظاهراً به اقامت طولانى (ترجيحاً در سالهاى نوجوانى) در كشورى كه زبان مورد نظر به آن تعلق دارد، و آشنايى نزديك با فرهنگ آن، نيازمند است. در خود متن غالباً هيچ چيز نيست كه به مترجم راهى نشان دهد. او بايد سايه روشن معناها را احساس كند. در غير اين صورت بايد زحمت بكشد و از اهل اطلاع بپرسد. اهميت ويراستار دقيق و خوب در اينجا آشكار مى‏شود - كه خود آن هم باز مقوله مفصل ديگرى است.

 

 نقش آموزش و مشخصاً دانشكده‏ها در اين زمينه چيست. مثلاً كسى كه در رشته ترجمه درس خوانده آيا بهتر نمى‏تواند متوجه لحن و سبك كار شود؟

 من در اين زمينه نظر قاطعى نمى‏توانم بدهم. فقط مى‏توانم بگويم آنچه ديده‏ام اين است كه كسانى كه از دانشكده‏هاى ترجمه بيرون آمده‏اند، مترجمان درجه يكى نبوده‏اند. اغلب رفته‏اند مدركى بگيرند و از مزاياى قانونى قضيه بهره‏مند شوند. مترجمان خوب ما معمولاً از گوشه كنارهاى ديگرى سر بر مى‏آورند.

 

 در بين مترجمان ما از قديم تا امروز آن كه سبك كارش را مى‏پسنديد و به ديگران توصيه مى‏كنيد كدام است؟

 در زمينه‏هاى فلسفى مرحوم فروغى. فروغى در زمينه اصطلاحات مرد بسيار نوآورى بود. اصطلاحاتى ابداع كرد كه هنوز بعد از گذشت نزديك به يك قرن براى ما تازگى دارد. نگاه كنيد به اصطلاحاتى مانند: اينهمانى، اين نه آنى، با هم نهاد، برابر نهاد، جان‏بينى، خود آگاهى و... (به ترتيب در برابر: conscience ، intuition ، antithese ، synthese ، diversite ، identite). او هم از جرأت لازم بهره‏مند بود، هم به ادبيات فارسى احاطه كامل داشت، و هم صاحب ذوق و بينش فلسفى بود. وقتى كه نوشته‏ها يا ترجمه‏هاى او را مى‏خوانيد احساس مى‏كنيد با مرد فرهيخته‏اى صحبت مى‏كنيد كه با قريحه‏اى خداداد توانسته به‏آسانى به عمق افكار پيچيده نفوذ كند و روان و بى‏تكلف آنچه را دريافته براى شما شرح مى‏دهد. من همواره در حيرتم كه اين مرد كه بيشتر از 62 سال عمر نكرد و تقريباً تمام عمر در مشاغل مهم دولتى بود، چگونه فرصت مى‏كرد كه اينهمه مطالعه و كار بكند. به نظر مى‏رسد طبع روانى داشت كه حتى دشوارى‏ها را خيلى آسان مى‏توانست باز كند. البته امروز وقتى به سير حكمت در اروپا يا ترجمه ديالوگ‏هاى افلاطون نگاه مى‏كنيم، ممكن است ايرادهايى به نظرمان برسد. ولى نبايد از ياد ببريم كه او پيشگام بود و نخستين كسى بود كه به شيوه امروزى به اين كار دست زد. بعلاوه زبان فارسى هم به اين درجه از پيشرفت نرسيده بود و ما در انتقال انديشه‏ها و مفاهيم فلسفه غرب به فارسى تازه در ابتداى راه بوديم. البته در ايام پس از او هم بعضى مترجمان فلسفى خوب ديگر داشته‏ايم، مانند مرحوم حميد عنايت يا داودى يا محمد حسن لطفى يا منوچهر بزرگمهر يا در ترجمه نيچه داريوش آشورى. امروز هم بعضى از جوانان فلسفه دوست ما مثل خشايار ديهيمى كوشش‏هاى ارزنده مى‏كنند.

 

 از قضا فروغى از جنس خود شما بود. يعنى جزو مترجمان فكرى - فلسفى ما بود، اما مشهورترين مترجمان ما در اين رده قرار نداشته‏اند. در بين مترجمان ادبيات داستانى چه كسى را بيشتر مى‏توان مترجم خوب دانست؟

 در اين زمينه اتفاقاً مترجمان خوبى داشته‏ايم و در اينجا مى‏توانم بگويم كه مترجمان قديم‏تر ما شايد بهتر بودند. البته حالا هم مترجمان توانايى داريم ولى قديمى‏ها شايد بهتر بودند. مثلاً همين آقاى دريابندرى را در نظر بگيريد. با آن معيارى كه گفتم مترجم خوب بايد مرتب در حال رشد باشد و به قول افلاطون در راه باشد، دريابندرى بسيار خوب بوده است و به خاطر ذوق و طبع روانى كه داشته خوب مى‏توانسته زبان و لحن متن را بپروراند و به خواننده فارسى زبان عرضه كند. برگردان او از هاكل برى فين، به عنوان مثال، ترجمه بسيار موفقى است. محمد قاضى و عبدالله توكل هم خيلى خوب بودند. من مردى دقيق‏تر و پر وسواس‏تر از مرحوم توكل در ترجمه كمتر ديده‏ام.

 

 ببخشيد مى‏خواهم بپرسم چند ساعت در روز ترجمه مى‏كنيد؟ با دست مى‏نويسيد يا پشت كامپيوتر مى‏نشينيد؟

 نه من در اين زمينه خيلى سنتى هستم و با دست مى‏نويسم. در مورد ساعت كار اگر قوه و بنيه اجازه بدهد به روزى ده - دوازده ساعت هم مى‏رسد. البته اين مقدار كار و تمركز سبب مغفول ماندن بسيارى از چيزها در زندگى‏ام شده است.

 

 وقتى ده ساعت مشغول ترجمه مى‏شويد چند صفحه ترجمه مى‏كنيد؟

 بستگى به متن دارد. مى‏دانيد كه علاوه بر كارهاى فلسفى من به ادبيات هم علاقه دارم. دو سه رمان هم ترجمه كرده‏ام. آمريكايى آرام اثر گراهام گرين، رمان قول از فريدريش دورنمات نويسنده فلسفى مشرب سوييسى، داستانى از آرتور كوستلر. مى‏توانم عرض كنم كه دشوارى ترجمه‏هاى ادبى به هيچ وجه كمتر از ترجمه‏هاى فلسفى نيست. پيدا كردن زبان و بيان و لحن و برابريابى براى مجازها، استعاره‏ها، كنايه‏ها و تلميحات بيش از هر چيز در رمان اهميت دارد، در حالى كه در متون علمى و فلسفى به آن شدت مهم نيست. البته بسيارى از فلاسفه صاحب سبك هم مانند هيوم و شوپنهاور و نيچه و برگسون و راسل بوده‏اند كه غفلت از شيوايى سخنشان روا نيست. اما ادبيات سراسر ذوق و احساس و عاطفه است و اگر مترجم نتواند آن لحن و بيان را انتقال بدهد هر قدر هم ترجمه لفظ به لفظ صحيح باشد، منظور حاصل نمى‏شود.

 

 ترجمه‏هاى ادبى شما مرا به اين فكر مى‏اندازد كه آقاى فولادوند هر وقت از فلسفه و ترجمه‏هاى فلسفى خسته مى‏شود، به عنوان زنگ تفريح رمانى هم ترجمه مى‏كند. چرا كمتر به ادبيات و بيشتر به فلسفه توجه كرده‏ايد؟

 جواب كوتاهش اين است كه وقت كم است. طبعاً هر كس اولويت‏هايى دارد. من هر چه نگاه مى‏كنم مى‏بينم از آنچه قصد انجامش را داشته‏ام عقب هستم. از اينكه اين همه كارهاى خوب و متن‏هاى زيبا هست كه من هنوز مجال نكرده‏ام به آنها برسم، احساس سرخوردگى مى‏كنم.

 

 آيا توصيه خاصى به مترجمان داريد؟

 تصور مى‏كنم آنچه شرط بلاغ بوده گفته‏ام. نكته‏اى كه در پايان بايد اضافه كنم اين است كه مى‏بينم برخى دچار اين توهم شده‏اند كه ديگر از ترجمه بى‏نياز شده‏ايم و مى‏توانيم مستقلاً به تأليف روى بياوريم. تأليف و تصنيف البته بسيار خوب است اما به شرط آن كه در تحقيق و تتبع حرف تازه‏اى داشته باشيم كه كسى تا به حال نزده است. اما حتى به اين فرض، و اگر رشد كمى و كيفى ترجمه به صد برابر امروز هم برسد، باز از كسب اطلاع از آنچه ديگران كرده‏اند و مى‏كنند و ترجمه بى‏نياز نمى‏شويم و باز هم مى‏بايست در اين زمينه بكوشيم، زيرا سيل انديشه‏هاى بديع و تازه در دنيا پايان‏ناپذير است. به كشورهاى انگليسى زبان نگاه كنيد كه با آن توانايى علمى و فرهنگى و زبانى هرگز احساس نمى‏كنند كه از ترجمه مستغنى شده‏اند، تا چه رسد به ما كه تاكنون هنوز به برگرداندن همه متون بنيادى هم موفق نشده‏ايم. كسى مى‏تواند بخصوص در زمينه فلسفه غرب و مسائل فكرى كه پايه‏اش در غرب است، دست به تأليف بزند كه گام‏هايى را كه دانشوران غربى برداشته‏اند و مراحلى را كه پيموده‏اند برداشته و پيموده باشد. فلسفه هم امروز مانند هر دانش ديگرى فوق‏العاده تخصصى شده است و براى تفنن ديگر در آن جايى نمانده است. گذشته از مكتب‏ها و نهضت‏ها و دوره‏ها، حتى فلسفه هر فيلسوف بزرگى هم به شاخه‏هاى تخصصى تقسيم مى‏شود. يكى در نظريات اخلاقى افلاطون يا ارسطو يا كانت متخصص است، ديگرى در معرفت‏شناسى يا هنرشناسى او. يكى در آراى ماركس جوان تخصص دارد ديگرى در عقايد او از كتاب سرمايه به اين سو، و هكذا در ديگر موارد. اگر كسى خود را در پايه و مقام تخصص ديد و نكات تازه‏اى كشف كرد، بسيار خوب است كه دست به تأليف بزند. ولى تا به آن مقام نرسيده ممكن است تأليفى بكند ناقص چون از آخرين پژوهش‏هايى كه در آن زمينه شده بى‏بهره است، يا در بهترين حالت ممكن است اثر مكررى پديد بياورد.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:31  توسط بیژن آزاد  | 

 زبان با تفکر و واقعيت چه رابطه‌ای دارد؟ هراکليتوس (فيلسوف يونانی در حدود ۵۴۰ ق م تا ۴۸۰ ق م) نخستين فيلسوفی بود که به اين پرسش پرداخت. او از واقعيتی به نام «لوگوس» سخن گفت که هم جهان را نظم می‌بخشد، هم آن را به انديشه درمی‌آورد و هم آن را بيان می‌کند. پارمنيدس (حدود ۵۱۵ ق م تا ۴۵۰ ق م) نيز از «همان بودن هستی و انديشه» سخن گفت و «نيست» را ناانديشيدنی و لذا ناگفتنی خواند. افلاطون در گفت و گوی کراتولوس، رساله‌ای که نامش را از فيلسوفی پيرو هراکليتوس گرفته است، به انديشه‌ی هراکليتوس روی آورد و اعلام کرد که «نامها و واژه‌ها از حقايق اشياء خبر می‌دهند» و بنابراين بايد واژه‌های راستين را از واژه‌های دروغين بازشناخت. فيلسوفان عصرنو از هردر و ويکو تا هايدگر و ويتگنشتاين هريک به طريقی از اهميت زبان و انکشاف آن از هستی يا جهان و واقعيت سخن گفته‌اند و زبان‌شناسان نيز در تدوين نظريه‌ای علمی در اين راه کوشيده‌اند. مفهوم «هستی» که پرسش بنيادی فلسفه را شکل می‌دهد، پيش از هرچيز کلمه‌ای است که «زبان ما را می‌سازد». «هستی»، و مشتقات آن، کلمه‌ای از ميان هزاران کلمه‌ای نيست که زبان ما از آنها ساخته شده است. «هستی» کلمه‌ای است که «اصلاً خود زبان داشتن را ممکن می‌سازد» و «ما بدون اين کلمه زبان نمی‌داشتيم».

    تفاوت «هستی» و «وجود» از تمايزهايی است که هايدگر مبتکر و معرفی‌کننده‌ی آن بوده است. اما اين تمايز و تفاوت به واسطه‌ی غلبه‌ی برخی سنتهای فلسفی شايد به درستی شناخته نشود و از همه مهمتر شايد برخی از زبانها هرگز نتوانند اين تمايز را بيان کنند، چنانکه در ترجمه‌ی فلسفه‌ی يونانی به عربی و سپس لاتينی چنين اتفاقی افتاد. در زير ترجمه‌ی مقاله‌ای را که به همين بحث اختصاص دارد آورده‌ام. اين مقاله چهارسال پيش در معارف چاپ شده بود.

 

هستی در زبان شناسی و فلسفه: تحقيقی مقدماتی*

نوشته‌ی ا. ک. گراهام**

ترجمه‌ی محمدسعيد حنايی کاشانی

مفهوم هستی [Being] آزمون خوبی برای اين نظر بنجامين وُرف[۱] است که ساختمان دستوری زبان راهبر شکل‌گيری مفاهيم فلسفی است. به اين سه نکته توجه کنيد:

(۱) فعل «هستن»/«استن» (“to be”) که هم به‌منزله‌ی فعل رابط («الف ج است»/x is y) و هم به‌منزله‌ی نشان‌دهنده‌ی وجود [existence] («الف هست»/“there is x”, “x is”) به کار می‌رود تقريباً محدود به زبانهای هند و اروپايی است.[۲]

(۲) مفهومی از هستی مرکب از ماهيت (آنچه الف فی‌نفسه هست) و وجود محدود به فلسفه‌های پديد آمده در زبانهای خانواده‌ی هند و اروپايی است. در دو سنت بزرگ فلسفی که در بيرون از اين خانواده پديد آمده، «وجود» در زبانهای عربی و «يو» [“yu”] در زبان چينی، اين مفهوم مترادف با «هستی» (“being”) نيست، بلکه مترادف با existence است.[۳]

(۳) اگرچه نخستين زبان فلسفه‌ی غربی يونانی بود، جريان عمده‌ی آن، قبل از بازگشتن به زبانهای هند و اروپايی (لاتينی مدرسی، فرانسوی، انگليسی، آلمانی)، از ميان زبانهای سامی (سُريانی، عربی، عبری) گذشت. در زبان عربی بود که تمايز ميان وجود و ماهيت به ظهور رسيد، چون در اين زبان وظايف وجودی و رابطی به‌وضوح از يکديگر جدا می‌شود.[۴]

گزارشی مستوفی از تحول مفهوم غربی از هستی در بافت زبان‌شناختی آن مستلزم کار مشترک متخصصان در رشته‌های متعدد خواهد بود. اما شايد به دست دادن طرحی مقدماتی، به‌منزله‌ی کانون توجهی برای نقد و تحقيق آينده، مفيد باشد. بنابراين من در فضايی کوچک مسافت بسياری را طی می‌کنم و در چندين رشته که در آنها صاحبنظر نيستم بی‌اجازه وارد می‌شوم.

می‌دانيم که فلسفه‌ی يونانی ميان وظايف وجودی و رابطی فعل einai/ειναι (استن/هستن) به‌زور قادر به تميز دادن است. ولذا افلاطون مدلل می‌سازد که چون هرچيزی نسبت به برخی چيزها مضاعف يا بزرگ يا سنگين است، و در قياس با بقيه نيمه يا کوچک يا سبک، ما حقی مساوی داريم در گفتن اينکه آن هست (وجود دارد) يا آن نيست (وجود ندارد).[۵] ارسطو هنگامی که معانی ειναι (هستی) را در مابعدالطبيعه، کتاب دلتا، فصل هفتم، تحليل می‌کند از اين تمايز غافل می‌شود، اگرچه او به دقت هستی فی‌نفسه را از هستی بالعرض، هستی به‌مثابه‌ی «حقيقت»، و هستی بالقوه و بالفعل جدا می‌کند و هستی فی‌نفسه را نيز بر طبق مقولات تفکيک می‌کند. اما استثناء بزرگی وجود دارد و آن کتاب دوم آنالوطيقای ثانی است، در آنجا پرسش «آيا هست» [whether it is] (ei esti/ει εστι) با پرسش «آنچه آن هست» [“what it is”] (ti esti/τι εστι) مباين است. مراد ارسطو از «آيا هست» اين است که «آيا وجود دارد»، اما نکته‌ی جالب توجه اين است که او برای روشن ساختن اين مطلب به زحمت می‌افتد: «مقصودم از اين پرسش اين است که آيا مطلقاً هست يا نيست، نه اينکه سفيد است يا سفيد نيست» [το δ ει εστιν η μη απλως λεγω, αλλ ουκ ει λευκος η μη) ). او هيچ فعلی معادل «وجود» داشتن ندارد و بجز برای ousia/ουσια (که شامل مفاهيمی است که بعدها با اصطلاحات essentia و substantia متمايز شد) هيچ اسمی معادل «ماهيت» ندارد تا آن را جانشين کلمات خودش ti esti/τι εστι («آنچه الف است») و ti ēn einai/τι ην ειναι («آنچه آن الف بودن است») سازد. او به دليل محدود بودن به تعبيرات همراه با einai/ειναι ميان وظايف وجودی و رابطی فقط با تعبيراتی از اين قبيل می‌تواند فرق بگذارد: «هستی جوهر اين يا آن نيست بلکه به‌طور مطلق است، يا نه به‌طور مطلق بلکه چيزی فی‌نفسه يا بالعرض» (... του ειναι μη τοδι η τοδι αλλ απλως την ουσιαν, η του μη απλως αλλα τι των καθ αυτο η κατα συμβεβηκος) است، و «آيا آن به‌طور مطلق هست، نه يکی از صفاتش، يا آيا آن يکی از صفاتش است»[... η απλυς και μη των υπαρχοντων τι, η των υπαρχοντων) ).

هرگاه ارسطو از به کار بردن اين گونه تعابير صرف نظر می‌کند ما ترديد می‌کنيم که آيا او بصيرت به اين تمايز را از دست داده است يا از دست نداده است، اگرچه در بسياری جاها امتناع تعويض einai/ειναι با فعل انگليسی کم‌انعطاف “to be” مترجمان را مجبور به توسل به “to exist” بدون رسيدگی دقيق به مسئله می‌کند. بدين طريق وقتی که ارسطو امعان نظر می‌کند که آنچه شیء هست (ti esti/τι εστι) به وسيله‌ی تعريف نشان داده می‌شود، اما «نه آنکه او هست» (hoti esti/οτι εστι)، چون اين امر به وسيله‌ی تعريف معلوم نمی‌شود بلکه به وسيله‌ی برهان معلوم می‌شود، ترجمه‌ی  hoti esti/οτι εστιبه “existence” راحت و گاهی به‌زور اجتناب‌پذير است، اگرچه يقيناً اين کلمه فقط وجود «الف» را شامل نمی‌شود بلکه هستی آن را که در واقع آن چيزی است که به منزله‌ی هستی تعريف‌شده نيز شامل می‌شود:

ارسطو در آنالوطيقای ثانی، ۹۲ ب ۲۰ تا ۲۵، می‌گويد:

ut sup. 92b20-25 φανερον δε και κατα τους νυν τροπους των ορων ως ου δεικνουστν οι οριζομενοι οτι εστιν. ει γαρ και εστιν εκ του μεσου τι ισον, αλλα δια τι εστι το ορισθεν; και δια τι τουτ εστι κθκλος; ειη γαρ αν και ορειχαλχου φαναι ειναι αυτον. ουτε γαρ δτι δυνατον ειναι το λεγομενον προσδηλουσιν οι δροι ουτε δτι εκεινο ου φασιν ειναι ορισμοι, αλλ αει ιζεστι λεγειν το δια τι.

«از روشهايی که اکنون برای تعريف کردن مورد استفاده‌اند پيداست که آنهايی که تعريف می‌کنند وجود معرَّف (، «آنکه الف هست») را اثبات نمی‌کنند. حتی فرض اينکه چيزی وجود دارد که از مرکز به يک فاصله است، [اثبات نمی کند] چرا شیءِ مورد تعريف وجود دارد (esti/εστι)؟ و چرا اين شیء دايره است؟ به همان اندازه حق داريم ادعا کنيم که اين تعريف کوه مس است [مثال آشنا: کوه طلا]. تعاريف متضمن نشانه‌ای نيستند که نشان دهد برای آنچه آنها توصيف می‌کنند وجود داشتن [هستن] (einai/ειναι) ممکن است، و همچنين نشانه‌ای که نشان دهد اين وجود داشتن با آن چيزی که آنها مدعی تعريف‌ آنند يکی است. پرسيدن چرا همواره ممکن است» (ترجمه‌ی انگليسی از تردنيک).[۸]

اگرچه تردنيک hoti esti/οτι εστι را به existence ترجمه می‌کند (بی‌شک از آنجا که در دومين نمونه‌ی مورد تأکيد (حروفچينی‌شده با حروف خوابيده) به لحاظ دستوری ممکن نيست که به جای esti/εστι در يونانی کلمه‌ی «است»/  “isگذاشت)، اين عبارت هم به معنای آن است که چيزی که از مرکز به يک فاصله وصف‌شده وجود دارد [يعنی: هست] و هم بدان معناست که در واقع آن دايره است.

ετι ετερον το τι εστι και δτι εστι δειξαι. ο μεν ουν ορισμος εστι δηλοι, η δε αποδειξις οτι εστι τοδε κατα τουδε η ουκ εστιν.

«آشکار کردن ماهيت يک شیء عين اثبات کردن قضيه‌ای درباره‌ی آن نيست؛ اکنون تعريف ماهيت را نمايش می‌دهد، اما برهان اثبات می‌کند که يک صفت محمول يک موضوع است/هست يا نيست».[۹] (ترجمه‌ی تحت‌اللفظی: «بعلاوه نشان دادن آنچه او هست متفاوت است با نشان دادن آنکه او هست؛ اکنون تعريف نشان می‌دهد آنچه او هست، اما برهان نشان می‌دهد که با توجه به تعريف اين است/هست يا اين نيست».)

در اينجا «هستی» [ειναι] «آنکه او هست» [οτι εστι] در وهله‌ی نخست فعل رابط ميان موضوع و محمول است؛ تردنيک ناتوان از استفاده از کلمه‌ی exist به سمت متفاوتی رانده شده و خواننده‌ی انگليسی‌زبان به‌زور حدس خواهد زد که ارسطو در هردو قطعه از مبحثی واحد با اصطلاحی واحد بحث می‌کند.

در حالی که در زبان يونانی تميز «هست» وجودی و رابطی بسيار دشوار‌تر است تا در زبان انگليسی [در زبان فارسی بسيار آسان است: هست (وجودی)/است (رابطی)، گرچه در مواردی نيز «است» به معنای «هست» و به عکس است.]، در زبان عربی هيچ کلمه‌ی مناسبی وجود ندارد که ترکيبی از هردو وظيفه باشد. زبان عربی فعل وجودی «کانَ» (بودن، شدن) را دارد؛ اما برای «الف ب است» از مثال «الف (اسميه) ب (اسميه)» استفاده می‌کند، يا ضمير سوم شخص «هُوَ» (مؤنث: هی) را به ميان می‌آورد، «الف (اسميه) هُوَ ب (اسميه)»، يا با حرف «انّ» شروع می‌کند، «انَّ الف (مفعول) ب (اسميه)». اين تباين کاملاً مطلق نيست، زيرا مثال رابطی با «کانَ» نيز وجود دارد: «کان الف (اسميه) ب (مفعول)». اما مترجمان زبان عربی در واقع از هر امکانی که در تجديد باقاعده‌ی einai/ειναι به وسيله‌ی «کانَ» در زبان عربی احتمالاً موجود بوده است بهره نبردند، چرا که اين فعل به دليل متبادر کردن مفهوم «شدن» به ذهن به هر حال معادل نامناسبی است.[۱۰] در ترجمه‌ی عربی مقولات ارسطو به قلم اسحاق بن حُنين (متوفی [۲۹۹/۲۹۸] ۹۱۱۱۰) که خليل الجر آن را به‌تفصيل بررسی کرده است،[۱۱] فعل einai/ειναι با اين تمهيدات به ترجمه درمی‌آيد:

(۱) حالت وجودی einai/ειναι در سياقهای عادی عبارت با «کانَ» نشان داده می‌شود، در هنگام استفاده‌ی فنی با فعل مجهول «وجَد» (يافت/find)، در کاربردی که بی‌شباهت به کاربرد find در زبان انگليسی نيست: Lions are found in Africa («شير در افريقا يافت می‌شود»). برای to einai/το ειναι مصدر «وجود» به کار می‌رود، برای to on/το ον اسم مفعول «موجود» («آنچه يافت می‌شود/آنچه وجود دارد»).

(۲) برای «الف ب است» گاهی از «کانَ الف ب» استفاده می‌کند، اما معمولاً «الف ب» يا «الف هُوَ ب». در اتصال با «ما» («چه»)، تعبير معمول برای ...τι εστι /... ti esti، «چيست ...؟»، «ماهو...» («مؤنث: ماهی...») است. وضع کلمه‌ی «ماهية» (“quiddity”)، يک اسم معنی محتملاً شکل گرفته از ماهی،[۱۲] به دفعات در عبارت «ماهيتُهُ» (ماهيتش)، در ترجمه‌ی hoper esti/οπερ εστι («درست آنچه او هست»)، ديده می‌شود. اين کلمه در فلسفه‌ی عربی [اسلامی]، همچون کلمه‌ی «ذات»، مؤنث «ذو»، يعنی «صاحب، دارنده» (در زبان عادی عربی در عباراتی مانند «ذوعلم»، يعنی «صاحب دانش»/«فرهيخته»)، که اعراض به آن تعلق می‌گيرند، به اصطلاحی اساسی مبدل شد. اين کلمه در عبارت «بذاته»، «در ذاتش»، در ترجمه‌ی kath’ hauto/καθ αυτο (به لاتينی: per se) ديده می‌شود. در ترجمه‌های نوشته‌های ديگر ارسطو مصطلحات ديگری باب می‌شود؛ بدين طريق که در فقره‌ی مهمی درباره‌ی معانی متفاوت «هستی» در مابعدالطبيعه، کتاب پنجم، فصل هفتم، کلمه‌ی «هوية»، يک اسم معنی برساخته از ضمير واسط در «الف هو ب»، به جای einai/ειναι می‌نشيند.[۱۳] می‌بايد توجه شود که کلمات راجع به «ذات» در عربی مستقل از کلمه‌ی يونانی ousia/ουσια است (که کلمه‌ی لاتينی essentia به تقليد از آن ساخته شد). معادل عربی کلمه‌ی ousia/ουσια در يونانی کلمه‌ی «جوهر» (substance) است و معتقدند که اين کلمه از زبان پهلوی گرفته شده است.[۱۴]

ترجمه‌های عربی آثار ارسطو بسيار دقيق است، ولی به دليل ساختار دستوری زبان عربی، در اين ترجمه‌ها ارسطو با يک حرکت به صورت فيلسوفی درمی‌آيد که گاهی درباره‌ی وجود و گاهی درباره‌ی ماهيت سخن می‌گويد و هيچ‌گاه درباره‌ی هستی سخن نمی‌گويد. عربها در فلسفه‌ی ارسطو به جای فعل واحد einai/ειναι مجموعه‌ای از اسامی معنی يافتند که ريشه‌ی هريک يا در فعل وجودی بود يا مصاديق جمله‌ی رابطی. اين تحريف اغلب به مبهم کردن معنای نوشته‌ی ارسطو می‌انجاميد و اين واقعيت را برخی فلاسفه‌ی اسلامی تشخيص دادند.[۱۵] اما اين تحريف به هستی‌شناسی فلسفه‌ی اسلامی شروعی تازه بخشيد و فلسفه‌ی اسلامی رها از التباسی که از آن فلسفه‌ی يونانی بود دست خالی مبادرت به يافتن راه برونشد برآمد. نسبت دادن کشف تفاوت هستی‌شناختی ميان وجود و ماهيت به فارابی (متوفی ۳۳۷/۹۵۰) و ابن سينا (۴۲۸–۳۷۰/۱۰۳۷–۹۸۰) تعارف بی‌جايی است؛ غيرممکن بود که فردی عرب [چنانکه می‌دانيم هيچ‌يک از اين دوتن عرب نبودند و زبان بومی‌شان عربی نبود، بلکه فارسی بود.] اين دو را با هم اشتباه کند، گرچه او مختار بود به دلايل خودش آن دو را با هم يکی کند، چنانکه ابن رشد (۵۹۴–۵۲۰ /[کذا، ۱۱۹۸] ۱۱۹۳–۱۱۲۶) اين کار را کرد. فرض کلی فلاسفه‌ی اسلامی، غير از ابن رشد، اين است که امکان ندارد وجود متعلق به ماهيت چيزی باشد که ضرورتاً وجود ندارد (واجب نيست)، ابن سينا از اين امر نتيجه می‌گيرد که وجود اشياء را واجب‌الوجود يکتا، خدا، به ماهيت آنها علاوه می‌کند.

مترجمان لاتينی ابن سينا و ابن رشد واژگانی هستی‌شناختی به ارث بردند که در عصر رومی با ترجمه از يونانی شکل گرفت. فعل لاتينی esse نمی‌تواند فعل einai/ειναι را در طيف کامل صور آن تجديد کند، چون اين فعل هيچ‌گونه وجه وصفی و مصدر ندارد و هيچ حرف تعريف لاتينی وجود ندارد که با تثبيت مصداق  بتوان از آن به‌منزله‌ی اسمی زوال‌ناپذير بحث کرد. (برخلاف to einai/το ειναι («هستی») و tou einai/του ειναι («از هستی») در يونانی.) زبان فلسفی لاتينی را تهيه‌ی اسم فاعل جعلی (ens) و مصدر (essendum) و تعبيراتی مانند hoc esse («اين هستی») و huius esse («از اين هستی») پررخنه کرد. اما از آنجا که ens فقط برای اسم to on/το ον استعمال شد، اين کلمه حريف همه‌ی استعمالهای اسم فاعل يونانی نبود و بوئتيوس (حدود ۵۲۴۴۸۰) مجبور شد گاهی برای >n/ων و ousa/ουσα از existens استفاده کند:

ارسطو در مقولات می‌گويد:

Categories 2b, 5, 6: μη ουσων ουν πρωτων ουσιων αδυνατον των αλλων τι ειναι.

و بوئتيوس:

In Categorias Aristotelis (Migne, Latin Patrology, vol. 64): Non existentibus ergo primis substantiis, impossibile est esse aliquid aliorum.

«بنابراين اگر هيچ جوهر اولی وجود نداشت وجود هر جوهر ديگر نيز ناممکن می‌بود».

کلمه‌ی essentia به‌منزله‌ی معادل لاتينی برای کلمه‌ی ousia/ουσια ديرتر از قرن پنجم جعل نشد،[۱۶] اما بوئتيوس در ترجمه‌هايش substantia را برای آن ترجيح داد. از نظر بوئتيوس، و او برای استفاده‌ از اين کلمه در سراسر آغاز قرون وسطی نخستين مرجع باقی ماند، کلمه‌ی essentia هنوز در معنا با ousia/ουσια منطبق بود و با معنای بعدی کلمه‌ی “essence” (آنچه الف فی‌نفسه هست، آنچه از تعريفش برمی‌آيد):

Contra Eutychen III 29-35[17]: Atque uti Graeca utar oratione in rebus quae a Graecis agitata Latina interpretatione translata sunt : αι ουσιαι εν μην τοις καθολου ειναι δυνανται. εν δε τοις ατομοις και κατα μερος μονοις υφιστανται. id est essentiae in universalibus quidem esse possunt, in solis vero individuis et particularibus substant.

«و اگر برای مطالبی که يونانيان مطرح کردند [و] به زبان لاتينی ترجمه شد از زبان يونانی استفاده کنم، ... يعنی: essentiae در کليات در حقيقت هستی بالقوه دارد، اما در افراد و جزئيات فقط هستی جوهری دارد».

در قرنهای دوازدهم و سيزدهم ترجمه‌های انجام‌گرفته از زبانهای عربی و عبری و ترجمه‌های آثار فلاسفه‌ی اسلامی و يهودی و ترجمه‌های نوشته‌های قبلاً ناشناخته‌ی ارسطو به احيای فلسفه‌ی ارسطويی در اروپای لاتينی ياری کردند. در اين ترجمه‌ها از معادلهای زير استفاده شد (نخستين معادلهای يونانی - عربی و يونانی - لاتينی در بين قوسين افزوده می‌شود):

(ειναι) existere گاهی , (ειναι) esse              … (ειναι) “existence”/«وجود»

(το ον) ens            … (το ον) “existence”/«موجود»

(ουσια) )essentia                                        (—) [دارنده] “possessor”/«ذات»

(ουσια) substantia                                      (ουσια) “substance”/«جوهر»

اين فهرست دو شرح می‌طلبد. اين فهرست در مرتبه‌ی نخست مشتمل بر کلمه‌ی تازه quidditas است که ظاهراً مستقيماً از روی کلمه‌ی «ماهية» قالب ريخته شده است (اين فرض البته در برابر مثال منفرد quidditas در زودتر از قرن دوازدهم آسيب‌پذير است) و کلمه‌ی قديمی essentia نهايتاً از پيوند تاريخی‌اش با ουσια دور و از substantia به‌وضوح جدا شد. فيلسوفان قرون وسطی، خوشبختانه يا بدبختانه، اکنون مانند فلاسفه‌ی اسلامی از ذات يا ماهيت شیء سخن می‌گفتند و نه صرفاً از آنچه او هست (ti esti/τι εστι) [ماهوهو] و آنچه او بودن اوست (to ti ēn einai/το τι ην ειναι) [ما‌به‌الشیء هوهو]. در مرتبه‌ی دوم، تمايز شديد زبان عربی ميان وجود و ماهيت نسبتاً مبهم می‌شود؛ کلمه‌ی «وجود» [“existence”] جايگزين لفظ عامتر “esse” می‌شود و «ذات» [“possessor”] (به‌ لحاظ ريشه‌شناختی مستقل از «وجود» جايگزين “essentia” (به لحاظ ريشه‌شناختی مشتق از esse). نتيجه‌ی اين امر را می‌توانيم در رساله‌ی آکويناس با عنوان De ente essentia [در باب باشنده و ذات، اگر بخواهيم به صورت متعارف بگوييم: درباره‌ی وجود و ماهيت، اما اين ترجمه‌ی دقيق رساله‌ی آکويناس نيست.] ببينيم. آکويناس دقيقاً از ابن سينا پيروی می‌کند ولی اساساً در خود مبدأ تحقيق برخلاف اوست:

“Ex significatione entis ad significationem essentie procedendum est,”[18]

«می‌بايد از معنای ”باشنده“ به معنای ”ذات“ برسيم. مقايسه شود با جمله‌ی بعدی:

“Essentia autem est secundum quam res esse dicitur,”[19]

«اما ذات آن است که برطبق آن شیء گفته می‌شود هست». هستی‌شناسی‌های غربی و يونانی - لاتينی در واقع در جريان ترجمه با يکديگر در هم تنيده شده بودند؛ انجذاب قرون وسطايی مفهوم ذات در درون مفهوم هستی در فلسفه‌های ابن سينا و ابن رشد نهفته است، دقيقاً به همان گونه که انکار فلسفه‌ی اسلامی بر اشتمال وجود از يک سو و ماهيت از سوی ديگر در مفهومی مشترک در ارسطوی فلسفه‌ی اسلامی نهفته است. اين نکته را می‌توانيم با مقايسه‌ی فقره‌ای از کتاب ابن رشد با ترجمه‌ی لاتينی آن در قرن سيزدهم و با فقره‌ای از کتاب آکويناس که به آن اشاره می‌کند شرح دهيم:

ابن رشد، تفسير مابعد‌الطبيعه (تصحيح موريس بويژ، بيروت، ج ۲ (۱۹۴۲) ۵۶۱): «اما به اجمال بايد بدانی که نام ”هوية“ است که به حقيقت شیء اشاره می‌کند و به همين سان نام ”موجود“ (“existent”) که به ذات شیء اشاره می‌کند غير از ”موجود“ است که به حقيقت شیء اشاره می‌کند».

Aristotelis stagiritae Metaphysicorum libri XIV cum Averrois Cordubensis in eosdem commentariis (Venice 1552), Book 5, f 55v, left column, 11. 56-58: Sed debes scire universaliter quod hoc nomen ens, quod significat essentiam rei, est aliud ab ente, quode significat verum.

(کلمات رابطی و وجودی هردو با ens تعويض می‌شوند و دو جمله به يک جمله تبديل می‌شود؛ essentia نيز به جای «ذات» می‌نشيند).

Aquinas, De ente et essentia (edited by M.-D. Roland-Gosselin, Paris 1948) 3, 11. 7-12 : Nomen igitur essentie non sumitur ab ente secundo modo dicto… sed sumitur essentia ab ente primo modo dicto ; ude Commentator in eodem loco dicit quod ens primo modo dictum est quod significat essentiam rei.

«بنابراين نام ”ذات“ برگرفته از ”باشنده“ (ens) به معنای دوم مأخوذ نيست ... بلکه ”ذات“ از ”باشنده“ به معنای نخست مأخوذ است؛ از آنجا که شارح (ابن رشد) در همانجا می‌گويد که باشنده به معنای نخست آن چيزی است که بر ذات شی‌ء دلالت می‌کند». (تازگی نهفته در اينجا اين است که فرض می‌شود ذات نامش را از همريشه‌اش ens می‌گيرد»).

هنگامی که فلاسفه مبادرت به نوشتن به زبانهای فرانسه و انگليسی کردند از افعال être و “to be” به‌منزله‌ی مترادفهای ειναι و esse استفاده کردند. اما اين فعل که مشخصه‌ی خانواده‌ی زبانهای هند و اروپايی است حتی در اين خانواده نيز حالتی متزلزل دارد. اين فعل در زبانهای سانسکريت و روسی تقريباً همان اندازه به‌طور مشخص وجودی است که «کانَ» در عربی. اين فعل در زبان يونانی در وهله‌ی نخست وجودی است و الزاماً فعل رابط نيست؛ از سوی ديگر، در زبانهای انگليسی و فرانسه اين فعل تقريباً به‌طور انحصاری فعل رابط است و برای دلالت بر وجود از تعابير “there is” و “il y a” افعال “to exist”، “exister” که از زبان لاتينی ِ اهل مدرسه وارد زبان عادی شد استفاده می‌شود. کلمه‌ی لاتينی exsister، existere («برون شدن از») در معنای کنونی خود بسيار طول کشيد تا تثبيت شد. از نظر آلکساندر هالسی (حدود ۱۲۴۵–۱۱۷۵) اين فعل هنوز به معنای ex alio sistere («برون ايستادن از ديگری») بود؛[۲۰] آکويناس (حدود ۱۲۷۴۱۲۲۵) در مصطلحات عنوان اثرش هنوز از باشنده و ذات بحث می‌کند [نه از وجود و ماهيت]:  De ente et essentia؛ اما در قرن بعد، به‌طور نمونه، آکِم (حدود ۱۳۴۹– حدود ۱۲۸۰) از اين تمايز به‌منزله‌ی تمايز ميان esse existere يا existere و essentia يا entitas بحث می‌کند.[۲۱] کلمه‌ی “exist” شايد ارزشمندترين ميراث واژگان هستی‌شناختی اهل مدرسه باشد، چون اين تمايز را در سطح فعل روشن می‌کند، و حال آنکه essentia و quidditas اساميی هستند که آن را فقط به‌منزله‌ی تمايزی مابعدطبيعی ميان مفاهيم روشن می‌کنند.

وسعت تغيير در ترجمه‌های جديد از يونانی بسيار مشهود است، اگرچه x is” [الف هست] به‌منزله‌ی جمله‌ای به سبک کهن هنوز مفهوم است، اما اگر مترجم راضی به استفاده از سبک کهن باشد فعل “to be” را به لحاظ دستوری بسيار کمتر از einai/ειναι انعطاف‌پذير می‌يابد. ما نمی‌توانيم “Is there x?” و “Does x exist?” را با “Is x?” تعويض کنيم [در فارسی می‌توانيم، با گذاشتن علامت سؤال و تغيير لحن: الف هست؟ در يونانی نيز به همين گونه عمل می‌شود، با اين تفاوت که در فارسی از «است» و «هست»، دو کلمه، استفاده می‌شود، در يونانی از يک کلمه: ειναι.] همچنين نمی‌توانيم “There is life on Mars” و “Life exists on Mars” را با “Life is on Mars” (که در آن “is” به‌منزله‌ی فعل رابط [است] فهميده خواهد شد) تعويض کنيم. بنابراين ترجمه‌ی einai/ειναι به فعل “to be” به لحاظ دستوری نه فقط نامناسب است بلکه ترجمه‌ی آن به‌طور منسجم ناممکن است، چنانکه در مثالهايی که پيشتر در اين مقاله از آنالوطيقای ثانی نقل شد می‌توان ديد. به دليل اجبار به جانشين ساختن “exist” به جای ειναι و، به دلايل ديگر، جانشين ساختن “essence” به جای το τι ην ειναι، ما ارسطو را با مصطلحاتی دوباره تأويل و تفسير می‌کنيم که هزار و پانصد سال تحول را در پشت سر دارند.

 تعابيری مانند “there is” و “il y a” و “es gibt” تا قبل از مکتب ويتگنشتاين توجه فلاسفه را به خود جلب نمی‌کردند، چون اين تعابير به صورت اسم معنی درنمی‌آمدند. اما فيلسوفان از آنها استفاده می‌کنند و چه به آنها توجه کنند و چه توجه نکنند از آنها متأثر می‌شوند و اين تعابير، از آنجا که امکان ندارد به لحاظ دستوری بدون تصنع به موضوع و محمول تجزيه شوند، بنياد اين فرض را سست می‌کنند که وجود محمولی منطقی است. (کانت در حمله به اين فرض مثال “Gott ist allmächtig” [«خدا قدير است»] را اختيار می‌کند و آن را به “Gott ist” [«خدا هست»] برمی‌گرداند و بی‌درنگ می‌افزايد“oder es ist ein Gott”  [«يا خدايی هست»].[۲۲] به همين سان قبض دامنه‌ی مصدر به وظيفه‌ی رابطی‌اش تأکيد را از وظيفه‌ی وجودی برداشته است؛ کانت، چنانکه اکنون ملاحظه کرديم، بحثش از وجود را از «خدا قدير است» آغاز می‌کند؛ هگل در واقع «هستی» را با الفاظ رابطی تعريف می‌کند، «”هستی“ را می‌توان به‌منزله‌ی من= من تعريف کرد، به‌منزله‌ی اين نه آنی يا اينهمانی مطلق و از اين قبيل»[۲۳ ] (“Sein kann bestimmt warden, als Ich= Ich, als die absolute Indifferenz oder Identität u.s.f.”). اگر می‌توانستيم خاطره‌ی تمامی فلسفه‌ی گذشته را از ذهن انسان پاک کنيم و او را به انديشيدن تازه به زبان انگليسی معاصر واداريم، آيا برای او طبيعی نبود که «هستی» را صرفاً رابطی تصور کند، به‌منزله‌ی امری که همچون «ذات» و «ماهيت» در زبان عربی از «وجود» به‌وضوح جداست؟ اما در عمل البته پيوستگی سنت فلسفی جدايی نهايی اين دو مفهوم را ناممکن می‌سازد. کانت هنوز فرض می‌کند که وقتی «خدا قدير است» را با «خدا هست» عوض می‌کند، در جمله‌ی دوم از “ist” [«است»/«هست»] به همان معنايی استفاده می‌کند که در جمله‌ی اول استفاده کرد، فيلسوفان هنوز از «می‌انديشم، پس هستم» بحث می‌کنند بی‌آنکه آن را با تغييرات انگليسی معاصر بيان کنند [يعنی بگويند، «می‌انديشم، پس وجود دارم»]، و اسم معنی “being” [«هست»/«باشنده»] در کنار “beings” [«هستها»/«باشندگان»] حتی در سخن عادی نيز در وهله‌ی نخست معنای وجودی دارد. بنابراين فيلسوف نمی‌تواند استفاده‌اش از “Being” [«هستی»] را با وظايف مصدر “to be” [«هستن»، «بودن»] در دستور زبان انگليسی منطبق کند؛ او يا بايد شجاعانه به اين اعتقاد بچسبد که مفهومی واحد از هستی در پشت وظايف متفاوت ειναι هست و اين مفهوم را دستورهای زبانهای غيرهند و اروپايی پنهان می‌کنند، و حتی اين مفهوم در ميان زبانهای فلسفه‌ی غربی فقط در يونانی و لاتينی به‌طور کامل آشکار است، يا او بايد اسم فعل «هستی» را به‌منزله‌ی اسمی که ابهام آن چاره‌ناپذير است کنار بگذارد. او می‌تواند در حالی که با زبان زنده‌ای می‌انديشد که ريشه‌های عميقش در گذشته قرار دارد، شق دوم اما دشواری را انتخاب کند، زبان مصنوعی منطق نمادين او را قادر به اين انتخاب می‌سازد بی‌آنکه توجه کند چه دارد می‌کند. در منطق نمادين فعل “to be” [«هستن»، «بودن»، «استن»] در نشانه‌ی «وجود» ($) مستحيل می‌شود، وجودی که محمول نيست بلکه سور است و سه فعل رابط مجزا، نشانه‌های اينهمانی/اتحاد (=)، عضويت طبقه () و اشتمال طبقه (T) هستند.   

يادداشتها:

*     اين مقاله نخستين بار در معارف، سال شانزدهم، ش ۲، ۱۳۷۸، منتشر شد و ترجمه‌ای است از:

A. C. Graham, “Being in Linguistics and Philosophy: A Preliminary Inquiry,” Foundations of Language 1 (1965) 223-231.

نويسنده‌ی مقاله در زمان نگارش اين مقاله عضو هيأت علمی مدرسه‌ی مطالعات خاوری و افريقايی، دانشگاه لندن، بوده است.

**   يادداشت هيأت تحريريه. اين مقاله به‌منزله‌ی مقاله‌ای مقدماتی در خصوص مفهوم «هستی» در زبانهای مختلف ارائه شده است. تحقيق درباره‌ی «هستی» در زبانهای مختلف اکنون در دست تهيه است و به صورت مجلدی از يک سلسله تک‌نگاری‌ها منتشر خواهد شد، با عنوان:

Foundations of Language — Supplementary Series.

مؤلف و هيئت تحريريه‌ی Foundations of Language مدعی نيستند که مقاله‌ی حاضر تکليف مسائل مورد بحث در اينجا را نهايتاً روشن می‌کند؛ مقصود اصلی از انتشار اين مقاله دامن زدن به بحث است. هيئت تحريريه از انتقادها استقبال می‌کند و چنانچه نويسندگان‌شان مايل باشند اين انتقادها را در شماره‌های بعدی منتشر می‌سازد.

[هيئت تحريريه‌ی اين مجله به وعده‌ی خود وفا کرد و طی سالهای ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۳ شش کتاب با عنوان فعل “Be” و مترادفهای آن. تحقيقات فلسفی و دستوری منتشر ساخت. در اين ۶‌ مجلد فعل “Be” در اکثر زبانهای زنده‌ی جهان، غير از فارسی، بررسی شد. مشخصات اين مجموعه کتابها عبارت است از:

John W. M. Verhaar (ed.), The Verb ‘be’ and its Synonyms. Philosophical and Grammatical Studies. Part I: Classical Chinese. Athapaskan. Mundari, Dordrecht: Reidel 1967, viii+100 pp.

—.—. Part II: Eskimo Hindi. Zuni. Modern Greek. Malayalam. Kurukh. 1968, ix+ 148 pp.

—.—. Part III: Japanese. Kashmiri. Armenian. Hungarian. Sumerian. Shona. 1968, viii+ 125 pp.

—.—. Part IV: Twi. Modern Chinese. Arabic. 1969, viii+ 125 pp.

—.—. Part V: 1972, vii+ 232 pp.

—.—. Part VI: The Verb ‘Be’ in Ancient Greek. By Charles H. Kahn. 1973, xxxiii+ 486 pp.

1)    Benjamin Whorf, Language, Thought and Reality, New York 1956.

[بنجامين لی وُرف (۱۹۴۱۱۸۹۷) زبان‌شناس و پژوهشگر برجسته‌ی زبانهای آزتک و مايايی و زبانهای ديگر.  او تا اندازه‌ای خودآموخته بود. وُرف بعدها نزد ادوارد سَپير (Edward Sapir، ۱۹۳۹–۱۸۸۴) دانش آموخت و در تفصيل «اصل نسبيت زبان‌شناختی» سپير که معمولاً به نام فرضيه‌ی سپير - وُرف مشهور است سهمی مهم داشت. اين اصل می‌گويد: ساختمان زبان آدمی تأثير قاطعی در چگونگی فهم او از واقعيت دارد و رفتاری که از او سر می‌زند با توجه به اين فهم است. دستور زبانهای مختلف جهان‌بينی‌های مختلفی پديد می‌آورد: مابعدالطبيعه مبتنی بر نحوست. وُرف مؤيدات اين نظر را در مجموعه نوشته‌هايی مطرح کرد. اين نوشته‌ها در کتابی با عنوان زبان، تفکر، واقعيت (ويراسته‌ی جان ب. کارول) ۱۹۵۶، جمع است. وُرف اين مؤيدات را از مقايسه‌ی زبانهای جديد اروپايی و زبان بومی، به‌ويژه زبان سرخپوستان هوپی در امريکای شمالی، به دست می‌آورد. به‌طور نمونه، در جايی که ما و دستور زبان‌مان عالم ما را در صورتهای مکان و زمان شکل می‌دهد و زمان را خطی می‌شمارد، زبان و مابعدالطبيعه‌ی هوپی معادلی برای مفهوم ما از زمان ندارد، بلکه اساسش بر يک تقسيم دوتايی ميان پيدا (حال و گذشته، آشکار بر حواس) و ناپيدا (ذهنی و آينده) قرار دارد.

اين نظريه را که دستور زبان آدمی مابعدالطبيعه‌ی او را تعيين می‌کند پيش از وُرف نيز ويلهلم فون هومبولت (۱۸۳۵–۱۷۶۷) و ديگر زبان‌شناسان قرن نوزدهم، به شکلی نه چندان افراطی و بدون هيچ‌گونه نسبيت مضمری، مطرح کرده بودند و، به‌طور نمونه، اغلب نيز توجه شده بود که چگونه ساختمان موضوع/محمول [نهاد/گزاره] در زبان ما با مابعدالطبيعه‌ی جوهر و عرض دوشادوش قرار می‌گيرد. «اگر ارسطو به زبان چينی يا داکوتايی سخن می‌گفت، می‌بايست منطقی يکسره متفاوت يا به هر حال نظريه‌ای يکسره متفاوت درباره‌ی مقولات اتخاذ می‌کرد]، رجوع شود به:

Fritz Mauthner, Kritik der Sprache 1902 (Critique of Language), vol. 3, p. 4.

[برای نظری مشابه با اين نظر، از زبان ابوسعيد سيرافی، نحوی قرن چهارم، رجوع شود به: جوئل ل. کرمر، احيای فرهنگی در عهد آل بويه، ترجمه‌ی محمدسعيد حنايی کاشانی، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۵، ص ۱۶۸.] وُرف بر آن بود که با پژوهش خود اين نظر را به‌طور دقيقتری بيان کند و برای آن يک اساس مطمئن تجربی بگذارد. باری، فرضيه‌ی سپير - وُرف موضوع مباحثات بسياری بوده است و اکنون افراد اندکی هستند که اين نظريه را بدون قيد و شرط می‌پذيرند. برگرفته از:

Thomas Mauthner (ed.), A Dictionary of Philosophy, Oxford: Blackwell, 1996, pp. 453-54. 

۲)   مقايسه شود با:

Ernst Locker, “Etre et Avoir. Leurs expressions dans les langues,” Anthropos 49 (1954) 481-510.

۳)   برای «وجود»، مقايسه شود با: فروتر، ص ۸۶. برای «يو»/ “yu”، مقايسه شود با:

A. C. Graham, “Being in Western Philosophy compared with shih/fei and yu/wu in Chinese Philosophy,” Asia Major (NS) 7 (1959) 79-112.

۴)   مقايسه شود با:

E. Gilson, Le Thomisme, Paris 1948, p. 55; M.-D. Roland-Gosseline, Le ‘De ente et essentia’ de S. Thomas d’Aquin, Paris 1948, pp. xix, xx, 150-56; Soheil M. Afnan, Avicenna, London 1958, pp. 115-21.

5)    Republic, Book 5, 479.

6)    Posterior Analytics 89b 33.

7)    Ut supra 90a 10-2, 33.

8)    Hugh Trednnick, Posterior Analytics (Loeb Classical Library), London and Cambridge, Mass. 1960, pp. 197, 99.

9)    Ut supra, p. 185.

۱۰)  مقايسه شود با:

A.-M. Goichon, La distinction de l’essence et de l’existence d’après Ibn Sinā, Paris 1937, p. 29, note 4.

11)  Les Catégories d’Aristote dans leurs versions syro-arabes, Beyrouth 1948.

برای واژگان هستی‌شناختی عربی، مقايسه شود با:

Goichon ut supra, pp. 15-7, 29-49; and Lexique de la langue Philosophique d’Ibn Sina, Paris 1939; Vocabulaires comparés d’Aristote et d’Ibn Sina, Paris 1939; Soheil M. Afnan, Philosophical Terminology in Arabic and Persian, Leyden 1946, pp. 29f, 94-7, 99-102, 117-24.

اطلاعاتم را از اين صاحبنظران (که البته هيچ مسئوليتی در قبال نتايج گرفته‌شده از اين اطلاعات ندارند) و از مقايسه‌های خودم، حاصل از دانش بسيار محدود از زبان عربی و متون عربی نمونه‌های ارسطو و متون عربی و لاتينی نمونه‌های ابن سينا و ابن رشد، گرفته‌ام.

۱۲)  مقايسه شود با:

Afnan, loc. cit., pp. 117-120.

۱۳)  ابن رشد، تفسير مابعدالطبيعه (تصحيح موريس بويژ)، بيروت ۱۹۴۲، ص ۶۳–۵۵۲.

14)  Afnan, loc. cit., p. 99.

15)  Afnan, loc. cit., p. 29; Averroes, Compendio de metafisica (edited with Spanish translation by Carlos Quiros Rodriguez), Madrid 1919, Book 1/21.

16)  Roland-Gosselin, loc. cit., p. 9.

17)  H. F. Stewart and E. K. Rand, Boethius: The Theological Tractates. (Loeb Classical Library), London and Cambridge, Mass. 1962, p. 86.

18)  Roland-Gosselin, loc. cit., p. 2, 11, 6-7.

19)  Ibidem, p. 10, 11. 4-5.

20)  Gilson, loc. cit., p. 73.

21)  Ockham, Philosophical Writings, a Selection edited and translated by Philotheus Boechner, London 1957, 92-5.

22)  Kritik der reinen Vernunft, Elementarlehre, Part 2, Division 2, Book 2, Chapter 3, Section 4.

23)  Logik, 96. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:44  توسط بیژن آزاد  | 

گفت و گو با سياوش جمادي به بهانه ترجمه کتاب «هستي و زمان»:




محمد ميلاني
 

 

به بهانه انتشار ترجمه هستي و زمان به زبان فارسي سراغ سياوش جمادي رفتم که با وجود ضعف و ناتواني طبق معمول با گشاده رويي اين گفت وگو را پذيرفت. سال هاست که ما از اين اثر بزرگ فلسفي هايدگر بسيار شنيده ايم اما اين بار به همت و تلاش فراوان سياوش جمادي، نسخه فارسي آن توسط نشر ققنوس در اختيار علاقه مندان قرار مي گيرد.تاکنون از او تاليفات و ترجمه هايي در حوزه انديشه به چاپ رسيده است.سياوش جمادي متولد 1330 تهران، فارغ التحصيل حقوق قضايي از دانشگاه تهران و فوق ليسانس ادبيات انگليسي و فلسفه است. از اين محقق و انديشمند تاکنون ترجمه نامه هايي به ملينا (کافکا - 1377)، تاليف و ترجمه يادبود ايوب در جهان کافکا (1379)، هايدگر و سياست (1381)، متافيزيک چيست؟ (1382)، تاليف سيري در جهان کافکا (1383)، ترجمه نيچه (کارل ياسپرس - 1383)، زبان اصالت (تئودور آدورنو) و تاليف زمينه و زمانه پديدارشناسي (1385) منتشر شده است.


-هستي و زمان به عنوان مهمترين اثر فلسفي قرن بيستم امروز به همت شما براي اولين بار بعد از بيش از نيم قرن از تاليف آن در اختيار مخاطب فارسي زبان قرار گرفته است و به عقيده بنده مهمترين اتفاق فلسفي در دهه 80 است. به عنوان اولين سوال بفرماييد هستي و زمان اثر سترگ مارتين هايدگر در چند بخش يا فصل تهيه شده و به عنوان مترجم اين اثر و يکي از محققان تفکر اگزيستانسياليست در ايران اگر بخواهيم وصف کوتاهي از اين کتاب بکنيم، در پاسخ به اين سوال ما چه مي گوييد؟

از همان دهه هايي که من هنوز جوان بودم و در اين يا آن محفل سرک مي کشيدم به صرافت طبع دريافتم تخصص در فلسفه يا علوم انساني در مملکت ما حرف مهملي است. البته دکان داري، محفل بازي و هارت و پورت هم زياد بود. در فلسفه، در جامعه شناسي، در نقد ادبي و امثالهم، اما تخصص نبود. سواد و مطالعه گسترده و تحليلي به طور بي نظر در يک قلمرو خاص امري نادر بود. کساني بودند که ميدان خالي به آنها مجال داده بود تا مثلاً ميدان نقد ادبي يا جامعه شناسي يا سوسياليسم يا اگزيستانسياليسم را قرق کنند و در آن کوس لمن الملکي زنند. بعد اسم اينها مي شود متخصص. مي بينيد که هستي و زمان يا پديدارشناسي روح بحمدالله الان دارد ترجمه مي شود که اين شايد آغازي باشد براي اينکه شخص متخصص نخوانده عالم نشود و زماني کساني کانت شناس، هايدگرشناس و هگل شناس شوند. الان خوشبختانه بعضي از دوستان شروع کرده اند به ترجمه هگل ، مارکس، مکتب فرانکفورت، فلسفه هاي تحليلي، آثار جامعه شناسان و روانشناسان بزرگ. نمي گويم ما نياز حياتي به اين متفکران داريم چون اين «ما» هم از آن حرف هاست و من هم نماينده هيچ «ما»يي نيستم، اما اين را هم نمي توان گفت که مدرنيته و روشنگري اصلاً تنش به تن ايراني يا ترک يا عرب و همه ابزار و شيوه هاي ارتباطي آنها نخورده است. امروز در پرتو گفت وگو مي توان درباره خود و ديگران تفکر کرد. اما وصف کوتاه کتاب؛ سراپاي اين کتاب متمرکز بر جست وجوي معناي هستي از طريق و معبر هستنده يي به نام دازاين است. ليکن اين جست وجو در شرح و تحليل حالات، گونه ها، شيوه ها، رفتارها و مقومات دازاين از حيث هستي او پيش تر مي رود. در ضمن در اين پيشروي تقريباً همه بنيادهاي متافيزيک از ارسطو تا نيچه نقد، ويران و متزلزل مي شوند. هايدگر در جايي گفته است؛ «متفکر وقتي به مبارزه طلبيده مي شود، اساسي تر تاثير مي گذارد.» و اين درباره هستي و زمان صدق مي کند. مدرنيته و روشنگري آمد اسطوره هاي سنتي را رد کرد اما اسطوره هاي خاص خودش را آفريد. اين کتاب نبردي است جانانه با اين اسطوره ها، يا اين اصول مقدس شده و تزلزل ناپذير. اسطوره معيار حقيقت بر حسب مطابقت سوژه و ابژه، فقط يکي از اين اسطوره هاست. به همين دليل نيمي از نيروي فلسفه قاره يي معاصر ناگزير از کشمکش با هايدگر، پذيرش يا وازنش هايدگر يا نوعي تطور کتمان شده فلسفه او بوده است و وقتي مي بينيد که اين سابقه غول آسا در عين رسانه گريزي اين آدم و در عين هجوم بي مانند رسانه ها عليه او از آسمان تفکر اروپا زدوده نشده، دورادور تصوير يک متفکر بزرگ را به حدس و قرينه متداعي مي کند. متفکري که ناسزاپراکني عليه او همان قدر آسان بوده که کشمکش با نيروي مجاب کننده تفکرش دشوار، دشوار همچون بالا رفتن از کوه راست پرسنگلاخ با پاي برهنه. دشوار در آن حد که از زهدان اين کشمکش متفکران بزرگ ديگري زاده شده اند.اما در مورد فصل بندي و بخش هاي کتاب بايد گفت؛در83 بند مسلسل که بين يک درآمد شامل بند يک تا هشت و دو بخش اولي از بند 9 تا 45 و دومي از بند 46 تا 83 سرشکن شده اند. البته هر يک از اين دو بخش خود مشتمل بر شش فصل است. بخش اول داراي شش فصل و بخش دوم هم داراي شش فصل ولي در هر حال شماره گذاري بندها مسلسل است به طوري که مي توان به اين کتاب برحسب شماره بند ارجاع داد. صرف نظر از اينکه آلماني يا انگليسي يا فارسي يا چيني باشد و صرف نظر از اينکه چه بنگاه نشري در کجاي دنيا و در چند صفحه آن را درآورده باشد. البته چنين ارجاعي شايد نسبت به ارجاع برحسب صفحه دقيق نباشد، اما بيشتر بندهاي هستي و زمان خيلي طولاني نيستند. هر بند عنوان دقيقي دارد و همچنين هر فصل و هر بخش، عنوان درآمد «ايضاح پرسش از معناي هستي» است. درآمد دو فصل دارد. عنوان بخش اول؛ تحليل بنيادين تمهيدي دازاين و عنوان بخش دوم دازاين و زمانبندي است. عناوين 83 بند را نه من از حفظ هستم و نه گمان مي کنم روزنامه شما جاي کافي براي آنها داشته باشد. در هر حال ان شاءالله علاقه مندان خودشان با نگاهي به فهرست اين عناوين را مي خوانند. من همين قدر مي گويم که مضمون هر بند کاملاً مهار شده و متمرکز بر عنوان است. به طوري که خود 83 عنوان، اساسي ترين فهرست موضوعي مي تواند باشد. با اين همه من فهرست موضوعي جداگانه تهيه کرده ام و به کتاب افزوده ام. درباره قسمت دوم سوال دوم شما، فکر مي کنم مرا بيش از حد دست بالا گرفته ايد. من نه خالق اثرم و نه کاملاً همداستان با فکر کتاب. من فقط مترجمم. متخصص چيزي هم نيستم. اصلاً تفکري از اين نوع، تخصص بردار نيست. درباره زمان کنوني نمي گويم.

-آيا در طول چند سال گذشته نظر شما نسبت به هايدگر عوض شده است؟ يا اينکه بينش جديدتر و متفاوتي نسبت به آن پيدا نکرده ايد؟

مثلاً از چه جهت؟ اصلاً چرا اين را مي پرسيد؟

-شما در پيش گفتار هايدگر و سياست و در فصل صد صفحه يي «از نازيسم تا وارستگي» در کتاب زمينه و زمانه پديدارشناسي و حتي در مقدمه نامه هايي به ملينا که ظاهراً ربطي به هايدگر ندارد و در مقالات متعددي از خودتان نشان داده ايد دل خوني از يک دوره از مواضع سياسي هايدگر داريد... و حتي بارها از خودتان و در يکي از مصاحبه هايي که با شما داشتم گفته ايد که واقعاً نمي دانيد که تکليفتان را با اين متفکر چطور معلوم کنيد؟ ولي اين طور به نظر مي رسد که در خط همان کساني رفته ايد که شايد بتوان آنها را جزء جبهه ضدهايدگري آورد مثل آدورنو، توماس شيهان، ريچارد ولين، بلانشو، امانوئل لويناس.

ببينيد خيلي از اين آدم ها خودشان متفکران مهمي هستند. مثلاً آدورنو و از او مهم تر موريس بلانشو و امانوئل لويناس. اما عيب من يا شايد روزنامه همين است که در وضعيتي مثل الان بگويم مهم و مهم تر و متفکر اما مجال نداشته باشم معيار اين اهميت و تفکر را در حد وافي به مقصود بشکافم. لويناس همه تفکرش را مديون هوسرل و هايدگر است. همه نيچه را پدر معنوي فوکو مي دانستند اما او در آخرين مصاحبه اش گفت؛ همه کارنامه فکري من مديون مطالعه هايدگر است. اما بلانشو... چه بگويم؟ بايد کتاب گفت وگوي بي پايان و حتي رمان هايش را خوانده باشيد. حالا همين طور سرپايي مي گويم بلانشو به دو کس شبيه تر و نزديک تر است؛ کافکا و هايدگر و آيا مي دانيد پايان نامه دانشگاهي اسلاوي ژيژک نمونه يي از کشمکش با تفکر هايدگر است.

توجه کنيد مي گويم تفکر هايدگر، نه هورا کشيدن او براي يک ديوانه درنده خو به نام هيتلر در 1933. نه من و نه آن نام هايي که در اين مجال در حد نام يادي از آنها شد اين را تاييد نکرده، محکوم کرده و حتي به قول لويناس نابخشودني خوانده اند. بنابراين عوض شدني به آن صورت که شما فکر مي کنيد در کار نيست. الان آيا شما اگر حافظ يا منوچهري را دوست داشته باشيد به خاطر مداحي شاه شجاع يا سلاطين غزنوي و صله هايي است که به جيب زده اند يا به خاطر متن ماندگارشان؟

البته که هر کس اهل تفکر است به آن مفهومي که مي گويند مرد حرفش يکي است مرد نيست و نبايد باشد. تغيير وجود دارد. الان ناشر سينما و زمان به من مي گويد قصد تجديد چاپ دارد و من مي گويم در اين صورت بايد نصف کتاب را عوض کنم. الان من قلباً فهميدم که فکر هستي و زمان را با فکر پاسخ دادن خودش نيازمند فکري نيرومند است و برعکس کاري آسان تر از اين نيست که تا الي غيرالنهايه فهرستي بي پايان از مدح و ذم له يا عليه کسي رديف کنيم. افزون بر اينها راستش من نخواسته ام هستي و زمان چون من ترجمه اش کرده ام کتابي مقدس تلقي شود. من مسوول بعضي تيترهاي مبالغه آميز روزنامه ها نيستم و تا توانسته ام مانع شده ام. کسي که هستي و زمان يا پديدارشناسي روح يا ديالکتيک روشنگري را ترجمه مي کند، در همين وضعيت نامطلوب که فرموده ايد خودش مي داند که تيراژ اين کتاب ها هرگز به گرد پاي «چه کسي پنير مرا جابه جا کرد؟» نمي رسد. پس لابد مرض ديگري وجود دارد که کار سخت تر را با اجر و مزد خيلي کمتر انجام مي دهد. با همه اينها او کتاب ترجمه مي کند تا خوانده و بازخوانده و نقد و تحليل و زير و رو شود. نه اينکه درباره اش بنويسند که زلزله تفکر، توجه مي فرماييد.

البته شما هر چه در تفکر هايدگر يا فرق نمي کند هگل بيشتر غرق شويد، از آن جهان شربين پرهياهو دورتر مي شويد، تغيير مي کنيد، اما در هر زمان و هيچ وقت يک موضع يا کنش سياسي تا انساني و ضد آزادي قابل تاييد نيست. چه فاعل آن بويمر باشد يا کارل اشميت يا گونترگراس يا يزيد. من اميدوارم هستي و زمان خوانده شود و براساس متن تفسير، تحليل، تاييد يا نقد شود. اين کاري است که تا به حال کم رخ داده است.

- هايدگر هستي و زمان يعني فيلسوفي که دست به خلق اين اثر زده، چگونه فيلسوف يا متفکري مي تواند باشد؟

ببخشيد چگونه فيلسوفي يعني چه؟ قد و قواره؟ اخلاق؟ مقاصد؟ اصل و تبار؟

-منظور من خط فکري است. مثلاً در سه اثر پايان فلسفه، متافيزيک چيست و هستي و زمان مي توانيم يک خط فکري مشخصي را از اين متفکر مد نظر قرار دهيم؟

من به شما مي گويم هست. من مي گويم فلسفه هايدگر از جواني تا مرگ پيوستار، راه و پرسش واحدي دارد. شارحاني چون فردريش فون هرمان گفته اند؛ هايدگر هر چه بعد از هستي و زمان نوشته حاشيه يي بر اين کتاب بوده است. خود هايدگر در پايان فلسفه، صريحاً و در متافيزيک چيست، تلويحاً مي رساند که کارش پيگيري نقادانه هستي و زمان است، اما اين گفته ها چه من بگويم و چه ديگران بدواً يک ادعا است. اين چيزي است که خود شما بايد با خوانش مستقل متون پيدايش کنيد. البته اگر در مقام مخاطب شوقش را داشته باشيد.

- منظورم را بهتر بگويم مي دانيم که هايدگر درباره خيلي چيزها از تکنولوژي و سايبرنتيک و نقاشي گرفته تا کارهاي هنري، شعر، پديدارشناسي، هرمنوتيک و الهيات اظهارنظرهايي کرده که اکثراً جنجال آفرين بوده، آيا پيوندي ميان اينها هست؟

نيچه درباره صيغه و ازدواج موقت هم سخن گفته، مي گويند چيزي نيست که نيچه درباره آن حرف نزده باشد. جلال الدين بلخي خودمان در مثنوي همين طور است. هگل از علم، شعر، شريعت، ديانت، تاريخ، هنر، حشانيات منطق، حقوق و قانون... دولت و سياست و خيلي چيزهاي ديگر حرف زده و در عين حال از سيستماتيک ترين فلاسفه غرب است. منتها اين نوع حرف زدن ها پراکنده گويي و دري وري نيستند. در هر حال روش و نگاه متفکرانه يي را به زندگي جامعه و مسائل آن بيان مي کند. نگاه پديدارشناسي- هرمنوتيکي در همه موضوعات متنوع هايدگر غالب است. اصلاً فيلسوف همين طور است. فيلسوف به دنبال مبادي همه شاخه هاي ذوق و معرفت انساني است. اما يک عالم متخصص وارد حيطه يي مثلاً سلول هاي بنيادي مي شود و اطلاع از جزئيات و سازوکارهاي دروني به تعبير خود هايدگر بسي بالاتر از متفکر است. هايدگر مي گويد؛«علم فکر نمي کند.» خب، اين يکي از آن اظهارنظرها است. از دور يا از قول بنده که اين جمله را بشنويد اين خطر هست که از فردا گزک به دست افراد ابن الوقت و قضاوقدري بيفتد که اساساً با هر چه علم، فن و تکنيک است دشمن اند. آن هم از فرط تن آسايي و بي همتي نسبت به پيشرفت وضعيت مادي جامعه. جسارت نباشد اما اين عادت فکري در فرهنگ ما ريشه دار است. البته در همين فرهنگ هم زبانزد است که «از تو حرکت، از خدا برکت» يعني نعوذبالله معناي توکل به قضا آن نيست که خداوند حامي تنبلان و خوشچران ها است. توکل يعني صرفاً اراده ما همه چيز را تعيين نمي کند و هايدگر روشن مي کند که در عصر مدرن از شلينگ تا شوپنهاور و تا نيچه و حتي در مونادهاي لايبنيتس هستي همواره به صورت خواست و اراده ظهور يافته است.


نيچه در قرن نوزدهم اراده قدرت، قبل از بيکن مي گويد؛ دانش همان قدرت است بعد اصحاب دايره المعارف معتقد به اراده يي مي شوند که مي تواند احاطه گر و دايرمدار کائنات شود. از روشنگري اومانيسم و مدرنيته شيوه سياسي دموکراسي بيرون مي آيد. اروپا سرمست خواجگي بر جهان با پيامي مترقي و انساني است که سبعانه ترين جنگ ها رخ مي دهد. دو جنگ جهاني، جنگ داخلي اسپانيا، انقلاب هاي خونين سوسياليستي، فاشيسم، نازيسم، آدم سوزي، کتاب سوزي، انفجار هسته يي، استعمار. خب همه اينها متفکران غرب را به فکر وامي دارد که کجاي کار خراب است. آنها درباره مسائل خود فکر مي کنند، چاره جويي مي کنند. البته ما هم چنان نيست که در ناکجا آباد بوده باشيم. مدرنيته گسترش جهاني دارد منتها نمي توان گفت که در همه جا بايد يک جور عمل کرد. در غرب هم اين نوع چاره هاي تک خطي و خيالي مطرح نيست. پشتوانه ها، پيشينه ها، امکانات، مراتب رشد و توسعه فرق دارد. خلاصه بعد از جنگ جهاني دوم نيروي عظيمي در فلسفه و علوم انساني صرف نقد گذشته و بهسازي آينده مي شود. هيچ کس هم نمي گويد دوباره بايد سر خر را کج کرد و به قرون وسطي و عصر پيش از مدرن برگشت مگر تک و توکي شارنورمانتيک ماليخوليايي. حالا شما درباره اظهارنظرهاي هايدگر مي پرسيد و من يک نمونه آن را مي گويم؛«علم فکر نمي کند.» فردا يک عده بدون آنکه يک خط از هايدگر خوانده باشند، هايدگر را پيامبر خود مي کنند تا بر همه عجز خود در کار علم و فن نياز ناگزيري که در حد مرگ و زندگي به پيشرفت داريم نام قشنگي بگذارند. در حالي که شما بايد خودتان با جد و جهد مطالعه کنيد و ببينيد اين اظهارنظر يعني چه؟

در همان درس گفتاري که هايدگر اين جمله را مي گويد سخت از خود دفاع مي کند که اين اهانت به علم نيست. او در 21 درس گفتار منظم پاسخ به اين پرسش را مي جويد که چه باشد آنچه گويندش تفکر. آنچه در اين راه درست يا غلط کشف مي کند چيزي است غير از علم با تعريفي دقيق تر از علم. حالا مساله را ساده تر مي کنم؛ علم انرژي هسته يي را کشف مي کند مهار آن را ياد مي گيرد اما اينکه آن را براي جزغاله کردن مردم هيروشيما به کار برد يا براي درمان بيماري، منوط به تصميمي است که در شيوه تفکر بنياد دارد. شيوه تفکر پس از ارسطو برابر ايستا کردن و ابژه کردن معلوم بوده است. تمام طبيعت در مقام اين ابژه يک ابژه بزرگ به نام گشتل است. من ديگر وارد جزئيات نمي شوم و اميدوارم تا حدودي معلوم شده باشد که اظهارنظرهاي متنوع هايدگر پيوستاري دارد.

- براي مخاطب جالب است که بداند چه شد که تصميم به ترجمه اين اثر گرفتيد. سواي اينکه شما به هر حال يک متفکر اگزيستانسياليست هستيد. آيا يک حس خاصي وجود دارد؟

مجداً اجازه دهيد پيش فرض شما را اصلاح کنم. من مترجم اين کتابم اما متخصص يا متفکر تفکر اگزيستانسياليست يا حتي دلبسته به اين فلسفه نيستم. فکر مي کنم مبلغ يا مروج در اين مورد کلماتي چندان سخيف هستند که نيازي نباشد خود را از آنها هم مبرا اعلام کنم. من فقط مترجم اين کتاب هستم. خودم نيز نمي توانم به طور قطعي و شفاف بگويم چه دلايلي مرا به ترجمه اين کتاب کشانده است. خيلي از اين گونه دلايل را ما بعداً مي سازيم. اول کاري مي کنيم و بعد دلايلش را پيدا مي کنيم، طوري که انگار همه ماجراهاي زندگي ما بنا به تصميم هاي کاملاً مدلل بوده است. البته به لحاظي اين ترجمه به مطالعات و تاملات عمر من مربوط است ولي من نه فيلسوف دانشگاهي بوده ام و نه مدعي يک مکتب فلسفي يا مرام جا افتاده. فردي عادي بوده ام که از بخت بد يا خوب مرض کتابخواني را از کودکي از پدر خدا بيامرزم به ارث برده ام و بعد در وادي هاي ادبيات و فلسفه روي امواج خاصي افتاده ام. فلسفه هاي اگزيستانس يکي از اين امواج بوده است، بعدها که به ترجمه و تاليف کشيده شدم، خب طبيعي است که به سراغ آثار و افکاري رفته ام که با آنها مانوس تر و آشناتر بوده ام و نوشتن و ترجمه آنها را براي خودم کار درستي تشخيص داده ام. شايد در حد توانم سعي کرده باشم که کار هم هر چه بهتر از آب درآيد. اين سعي هم نوعي مرض بوده است. منتي بر کسي ندارم. فارغ از هرگونه تعارف نمي توانم مساله را به چيزهايي چون خدمت يا تعهد و اين حرف ها بچسبانم حالا که مي بينم روزنامه ها چقدر درباره اين ترجمه مي نويسند و چقدر به من تلفن مي شود و چقدر اشتياق و انتظار براي خواندن اين کتاب وجود دارد، مخصوصاً با توجه با حال و احوال ناخوشي که دارم واهمه برم مي دارد که انگار ندانسته نقش چارلي چاپلين به دوشم افتاده. آنجا که حين فرار از دست پاسبان ناگهان رهبر تظاهرکننده هاي کمونيست مي شود. البته نه چنان است که به اهميت اين کتاب در تاريخ فلسفه واقف نباشم. در مقدمه هم درباره تاثير و اهميت کتاب توضيح داده ام و خود مترجم خنثي نبوده و با پرسش هاي کتاب و نيروي تفکرانگيزي آن زيسته ام. يعني در هر حال براي ترجمه اين کتاب تاس نينداخته ام. خودم آن را اثر شگفت انگيز با طرح و معماري بي نظير و نبوغ آميز يافته ام. پرسش هاي تکان دهنده کتاب مرا نيز تکان داده اند. در کتاب چيزهايي ديده ام که ارزش ترجمه کتاب را دارند اما اگر خدمتي کرده باشم فقط از دستم در رفته.

- در دو جاي اين مصاحبه از شما به عنوان يکي از متفکران و محققان در تفکر اگزيستانسياليسم نام بردم و شما در هر دو مورد به گونه يي از پذيرش آن امتناع کرديد. اگر اجازه بدهيد اين را زمينه يي براي باب يک بحث بکنم تا مخاطب ژرف نگر ما تصور نکند که ميلاني قصد تملق دارد. تصور مي کنم در مقدمه کتاب عقل افسرده استاد عزيز مراد فرهادپور، ايشان ترجمه را گونه يي تفکر قلمداد مي کنند. تصورم بر اين است که نظر ايشان بسيار دقيق است، جناب جمادي ما در جامعه يي فکري زندگي مي کنيم که اگر ساحت ترجمه يي آن را حذف کنيم قادر به نقد افکار و آشنايي با مظاهر ساير تمدن ها و تفکرها نخواهيم بود و کساني مي توانند سرآمدان تفکري خاص در جامعه باشند که بهتر بتوانند با آن تفکر ارتباط برقرار کنند. وقتي از شما به عنوان متفکر در اين حوزه ياد مي کنم يعني تجربه ام در اين چند سال آشنايي ام با شماست که شاهد بودم با چه اشتياقي مطالعه و تحقيق در اين حوزه را در خدمت پيشرفت ساحت تفکر در اين مملکت کرده ايد. از اين رو اجازه بدهيد با نظر شما مخالف باشم، چرا که رفتار و اذهان نادر متفکر در اين فرهنگ به قول بنده در مورد شما اذعان دارند و اين تازه اول راه است. اميدوارم رفتار بخش سالم جامعه فکري ما در مورد ترجمه هستي و زمان گواهي بر ادعايم باشد. بگذريم، در ترجمه اين کتاب من شاهد بودم که از چند نسخه چاپي متعدد اعم از انگليسي و آلماني استفاده کرديد و واقعاً زحمت شبانه روزي کشيديد. کمي از نحوه ترجمه اين اثر بگوييد.

من به يکباره و بدون تمهيدات قبلي سراغ اين کتاب نرفته ام. يکي از نسخه هاي پاره پوره من گواه است که من از اوايل دهه پنجاه با اين کتاب کشمکش داشته ام، البته نه براي ترجمه. تا وقتي که قريب سه سال پيش عده يي از دوستان مرا هل نداده بودند، جرات اين کار را نداشتم. پديدارشناسي روح، هستي و زمان و يکي دو کتاب فلسفي ديگر از سال ها پيش، بيش از آثار ديگر مشغولم کرده بودند. درست مثل کافکا و داستايوفسکي در ادبيات. از جواني وقتي مي ديدم جواني با سبيل هاي پرپشت و چهره غضبناک براي انهدام بورژوازي خيالي فرمان مي داد به خود مي گفتم که يک مارکسيست حتماً بايد هگل را خوب خوانده باشد اما مي ديدم که آن جوان حتي کاپيتال را نخوانده بود تا چه رسد به هگل. البته من هيچ وقت مارکسيست نبوده ام ولي مطالعه خودم بيش از آن رهبر خيالي پرولتاريا نبود. سال ها بعد پديدارشناسي را پيدا کردم و همچنين يک نسخه هستي و زمان. بعداً از آن چاپ هاي ديگر آلماني و دو ترجمه انگليسي به دستم رسيد. در اين سال ها گفتم که فکر ترجمه به خيالم خطور نمي کرد اما براي کلمات کليدي معادل هايي را براي خودم مي نوشتم. وقتي دوستان مصر شدند که ترجمه را به عهده بگيرم بار ديگر ترجمه هاي انگليسي را مرور کردم. تفاوت کار و روش ترجمه مک کواري و ادوارد رابينسون و جون استمبو را سنجيدم تا ببينم با اين ساختارهاي کژتاب آلماني چه کرده اند. در متن آلماني جز در تعريف هايي که بر wir nennen مي چرخند، نويسنده ماهرانه از کاربرد فاعل شخصي و نامعيني چون «ما» يا «هر کس» پرهيز کرده، مک کواري و رابينسون اين را ناديده گرفته و جمله را با فاعل we تغيير ساختار داده اند. استمبو خيلي کم چنين کاري کرده است. اين تجربه ها هر دو خالي از اشکال نبودند. من اشکالات آنها را ضمن کار يادداشت کرده ام. بعضي فاحش هستند. در اين گير و دار جمله يي نيز از مک کواري مرا اميدوار کرد؛ خودم هم باور کرده بودم که در دشواري و ترجمه ناپذيري هستي و زمان مبالغه کرده اند. ليکن مک کواري باورم را محکم کرد. جست وجو کردم که خود هايدگر درباره فرآيند ترجمه به قول شما چه اظهارنظري کرده. ترجمه انگليسي پرويز عماد و کنث مالي از افادات را هم با اصل مقايسه کردم. يکي از ترجمه هاي آثار ديگر هايدگر به فارسي که به نظر من خوب و محکم است، ترجمه سرآغاز کار هنري از آقاي پرويز ضياءشهابي است. ايشان معلوم است که بي علم و اطلاع به سراغ اين کتاب نرفته، آن را با متن آلماني Reclam مقايسه کردم. دنبال زبان، لحن و سبک مناسب بودم. به نظرم آمد که زبان عربي که زبان قالبي و نه وندي است، شايد براي برخي واژه ها رهگشا باشد. هرچه گشتم ترجمه عربي هستي و زمان را نيافتم. البته آقاي عليا (ويراستار کتاب) توصيه کرد که قوالب عربي را رها کنم. بعداً در جلسه رونمايي زمينه و زمانه پديدارشناسي آقاي دکتر عزت الله فولادوند هم حرف عليا را تاييد کردند. خوب نظر يک مترجم بزرگ و ورزيده مفيد واقع شد. تا اين زمان البته بفهمي نفهمي قسمت هايي را از روي متن آلماني ماکس نيمير چاپ هجدهم ترجمه کرده بودم. همين متن را مبنا قرار دادم. ساير نسخه ها و ترجمه هاي انگليسي در حاشيه بودند. اگر هم مراجعه کردم بعد از ترجمه آلماني بود. اول از آلماني ترجمه کردم تا مبادا تحت تاثير جمله سازي هايي غيربومي قرار بگيرم. اما من نمي توانم يک نحوه و متد از ترجمه را ارائه کنم. اين کاري است که ديگران بايد بکنند. ترجمه هستي و زمان فقط يک بار تا آخر انجام نگرفته، (بارها به خود شما در طول ترجمه کتاب گفته بودم) مکرراً بند به بند ترجمه روز قبل را بازخواني مي کردم، چند بار. شايد مخاطب باور نکند اما عليا شاهد است که فکر مي کنم شش بار اين ترجمه از اول تا آخر مرور شده و در اين مرور اصلاحات اساسي انجام گرفته. آقاي عليا فراتر از يک ويراستار معمولي به من ياري رسانده، برخي از معادل هاي کليدي با صرف وقت زياد انتخاب شده اند و دليل آن را هم در پانوشت ها آورده ام. اين سعي فراديد بوده که تنها آنچه متن مي طلبد، انتخاب شود و در ضمن ترجمه نيز حتي الامکان خوشخوان باشد و بي دليل غامض جلوه نکند.

-به نظر شما در اين وضعيت نامطلوب فلسفي در جامعه ايران که همه چيز در سطح قياس مي شود و متاسفانه به يک عارضه فلسفي ژورناليستي مبتلا شده ايم، تصور مي کنيد وجود و زمان چه جايگاهي مي تواند در اين وضعيت داشته باشد؟

من مساله را طور ديگر مطرح مي کنم. تفکر اساساً از درون انگيخته مي شود. درون اساساً يعني يک خود يا من که با همه تلونات و سياليت پيوستاري دارد که آن را ذيل خود يا من گرد مي آورد. البته در اين بيان استعاره است. اين درون همواره در يک بيرون يا فراگرد جهان است. يک رخداد اينجايي و اکنوني اين من را از درون به فکر مي انگيزد، يک ظلم، مرگ يک عزيز، زجر، فقر و شرارت. در جايي که هر کس فقط به فکر کلاه خود است تفکر يا نيست يا در قشر و شعار درجا مي زند. اصلاً شايد براي ما قابل تصور نباشد که کسي چون هوسرل عمر هفتاد و چند ساله اش را متصل و خستگي ناپذير، پيگير و تسليم ناشدني صرف اين کند که اين مداد در مکانيسم آگاهي چه مي شود و چگونه مداد جزيي زوال پذير بيرون به مداد لايزال مي رسد. وقتي من بر تفکر تاکيد مي کنم مثلاً در خطاب به چپ ها مي گويم با فرض اعتقاد به قرائت هاي تجديد شده مارکسيسم بيش از آنکه نياز به ترجمه و سپس تجويزي که در زمان و مکاني ديگر صادر شده باشد، نياز به کساني است که هيچ چيز مانع نشود تا ساليان دراز در بريتيش ميوزيوم يک فکر را تا ته و اعماقش دنبال کنند. جايي که فقر تفکر، خشکسالي تفکر است. شما دوروزه عمر را زندگي نمي کنيد، خود را به دست زندگي مي سپاريد. عده يي مي گويند ما سکولار هستيم و روشنفکران ديني را رد مي کنند. اما خودشان چي؟ کجا مثل مارکس که اگر هيچ ننوشته بود زندگي اش افسانه بود، با تفکري پيگير که به امکانات و روح جمعي و فرهنگ و فرادهش توجه دارد براي نيل به آرمان خود راه تحليلي و ممکني جسته اند. روشنفکر ديني خيلي بيشتر تلاش فکري دارد. حوزه هاي علميه الان تا جايي که من مي دانم علاقه مندند با فلسفه غرب آشنا شوند. اين نويد گفت وگويي است که سابقه اش به ابن سينا و فارابي برمي گردد اما يکدفعه انگار يک گيوتين ادواري آن را قرن ها ابتر و خاموش مي کند. دوست عزيز نوميد نبايد بود. امروز هستي و زمان ترجمه شده، هيچ شاخ غولي شکسته نشده و قرار نيست ناگهان يک کتاب تاثير مستقيم داشته باشد. فردا ترجمه يي ديگر از پديدارشناسي روح ترجمه مي شود. در همه دنيا متفکران همواره تنها، جريده رو و برخلاف آمد عادت بوده اند. کسان ديگر ملاصدرا، سهروردي و ابن عربي را ترجمه و قابل فهم مي کنند. اينها نشانه هاي بدي نيست. ما کار خودمان را کرده ايم. جايگاهش را من نمي توانم تعيين کنم. اين کتاب هيچ که نباشد تفکرانگيز و تفکرآموز است. قرار هم نيست همه متفکر به مفهوم اين کتاب باشند. اين بهترين کاري بود که از من برمي آمد، خيلي ها مي توانند شوفاژ تعمير کنند، من نمي توانم. من کاري کرده ام که معدود کساني مي توانند و آن را کار درستي مي دانم. مضامين اين کتاب نزديک ترين چيزها به هر انساني است. من از شما مي پرسم هستي و زمان که سهل است مثنوي مولوي چه جايگاهي در اين وضعيت مي تواند داشته باشد؟ کدام وضعيت؟ وضعيت بدون من و شما نه بد است و نه خوب. ما هستيم که بايد بمانيم، کار کنيم و شرافت خود را حفظ کنيم. مي گوييد عارضه فلسفه ژورناليستي؟ با شما موافق نيستم. ببينيم شما چه خيري از فلسفه آکادميک و دانشگاهي ديده ايد؟ اين عارضه نيست. ممکن است پر اشتباه باشد اما يک گام پيش تر از فلسفه چرت آلود متورم شده از دکارت و کانت است. اسم نمي آورم اما چند تا جوان در دانشکده هاي فلسفه ديده ايد که مثل جوان هايي که در همين صفحات انديشه مي نويسند، شم فلسفي داشته باشند. آنها درباره ترافيک، سياست، فوتبال، ملالت جوان ها و نزديک ترين امور پيرامون ما مي نويسند اما گيريم از نگاهي وام گرفته از ژيژک، آلن بديو يا جورجو آگامبن. نه اينکه تاييدشان کنم اصلاً من که باشم که حکم نهايي صادر کنم. من مي گويم در آنچه شما فلسفه ژورناليستي مي ناميد چيزي است زنده که در هيچ مدرسه فلسفي پيدا نمي کنيد.

-شايد قدري اغراق کنم ولي به مثابه کلام هايدگر که شما هم در مقدمه هايدگر و سياست به آن اشاره کرده بوديد دانشگاه هاي فلسفي ما با تمام ارادتي که به اساتيد آن دارم مامن دايناسورهاي فکري و نه فردي شده است وقتي که استادي کل سواد دانشجوي مستعد خودش را با تعريف پنج خطي قضاياي ماتقدم کانتي مي سنجد و يا در مسلخ کنکور فرض کنيد سواد سياوش جمادي با يک مشت سوالات تستي سنجيده شود و بعد قبول شدن يا نشدن نشانه شعور يا بي شعوري فرد از حيث فلسفي باشد پس براي فرار از اين وضع کسي که فرار مي کند به همين عرصه ژورناليسم پناه مي آورد که تنفس در آن به مراتب آسان تر است. اما استاد خيلي خوشحال مي شوم که با نظر من مخالف باشيد ولي مي دانم که مي پذيريد عارضه فلسفه ژورناليستي يعني ساحتي که روزنامه نگارش حيات خودش را در وابستگي فکري و حزبي به اين و آن مي داند و با خواندن يک کتاب شهامت فحش دادن به چهار نفر ديگر را پيدا مي کند و دانشجوي فلسفه با خواندن همين مطالب ژورناليستي از خواندن آثار اصيل فلسفي فرار مي کند و مدعي است که در فلسفه به روزتر از بقيه است آيا تصور نمي کنيد که ادعاي من تا حدود زيادي از يک درد فرهنگي نشات مي گيرد؟ بگذريم اين سخن را در مجالي ديگر با شما به نقد مي کشم. آيا به دليل خاصي عنوان کتاب را «هستي و زمان» ترجمه کرده ايد؟ چرا «وجود و زمان» نه؟

وجود و زمان برحسب فرادهش ادبي و فلسفي خودمان فرقي با هستي و زمان ندارد. امروز به کمک کامپيوتر خيلي آسان مي توانيد احصا کنيد که آيا نظامي، فردوسي، حافظ، ابن سينا و خلاصه مشايخ زبان و ادب فارسي چه فرقي ميان وجود و هستي قائل شده اند. اگر ملاک اين فرادهش باشد اينها هم معنا گرفته شده اند اما اگر خيلي دقت به خرج دهيم sein بنا به صرف و نحو کلمه هستي توسط خود هايدگر در درآمدي به متافيزيک جزء خانواده اول است که با استين، استي و ist و is و غيره همرديف است. به علاوه وجود دقيقاً مي تواند معادل اگزيستانس باشد نه sein. وجود به وجد و اکستازي و اگزيستانس و از خود برون شدگي بيشتر مربوط است. با همه اينها فلاسفه ما از جمله ابن سينا در آثار عربي اش مي نويسد وجود و در دانشنامه علايي از آن به هستي مي گويد.

روزنامه اعتماد: اندیشه /9/11/86


+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:10  توسط بیژن آزاد  | 

آیا «هستي و زمان» کتابي بزرگ است؟




دکتر محمدسعيد حنايي کاشاني*
 

 

ظهر شنبه (6 بهمن) در ناهارخوري دانشگاه با همکارانم ناهار مي خوردم. صحبت از کتاب «هستي و زمان» هايدگر شد. کتاب (به لطف ناشر)، چهارشنبه قبل، به دست من و دکتر رشيديان رسيده بود. دکتر رشيديان پرسيد؛ «ناشر در معرفي کتاب، غدر لبه سمت راست روکش جلدف، «هستي و زمان» را مهمترين شاهکار فلسفي قرن بيستم خوانده است، با اين حرف موافقي؟» با ترديد گفتم؛ «خب، اگر بزرگي را به «تاثير» بدانيم و پيروان و متفکراني که انديشه يي را مي پذيرند و آن را توسعه مي دهند، سخني چندان گزاف نيست. به هر حال اين حرفي است که زياد نقل مي شود. نويسندگان مقالات در دانشنامه ها و ديگر جاها و شارحان و مفسران استفاده از اين گونه تعابير را دوست دارند و همين حرف ها است که نام کسي يا چيزي را سر زبان ها مي اندازد. ناشر هم سخن اينها را نقل کرده است.» بعد به اگزيستانسياليسم سارتر و انديشه هاي فوکو و دريدا و تاثيرپذيري آنها از انديشه هاي هايدگر اشاره کردم. آيا بدون اين کتاب جنبش پرسر و صدايي که با نام اگزيستانسياليسم سه دهه اروپا را در تسخير خود داشت به وجود مي آمد. طي سه دهه رمان نويس، نمايشنامه نويس، شاعر، نقاش و فيلمسازي نبود که برچسب اگزيستانسياليستي به او نخورد يا او خودش دوست نداشته باشد اين عنوان را به او بدهند. و رفته رفته آش اينقدر شور شد که در عهد اساطير و باستان هم به دنبال يافتن اگزيستانسياليست بودند، گاهي بحق و گاهي به ناحق. بدين طريق بود که اگزيستانسياليسم و اگزيستانسياليست به يکي از پربسامدترين واژه ها در روزنامه ها تبديل شده بود. و همه اينها در حالي بود که کمتر کسي از هايدگر چيزي خوانده بود. همه از شنيدن اگزيستانسياليسم به ياد سارتر مي افتادند. باري، از وودي آلن هم ياد کردم که چگونه در فيلم «عشق و مرگ» با استفاده از تعابير پرطïمطïراقي همچون «آنتولوژيکال اگزيستانس»، هايدگر و سارتر را دست انداخته بود. البته قبل از او رودلف کارناپ اين کار را به طور جدي انجام داده بود.

وقتي قرار شد اين يادداشت را بنويسم، به اين فکر کردم که چگونه مي شود کتابي را بزرگ خواند و چه معيار يا معيارهايي براي آن وجود دارد. به ياد مجموعه کتاب هايي قديمي افتادم که هربار به متوني از فلاسفه يا نويسندگان بزرگ نياز داشتم در کتابخانه دانشگاه در دسترس بود و به آنها رجوع مي کردم؛ «کتاب هاي بزرگ جهان غرب». اين عنوان مجموعه کتاب هايي بود که دانشنامه بريتانيکا منتشر کرده بود. گفتم جست و جويي بکنم و ببينم چگونه اين فکر «کتاب هاي بزرگ» به ذهن برخي افراد يا ناشران آمد.

در دهه هاي 20 و 30 قرن بيستم برخي از استادان دانشگاه هاي امريکا از اينکه دانشجويان روز به روز بيشتر به کتاب هاي درسي رو مي آوردند و دامنه مطالعه شان محدودتر مي شد نگران شدند و خواستند دوباره آن سنتي را احيا کنند که «صناعات آزاد» نام داشت. در اين سنت دانشجو به رشته تخصصي خود اکتفا نمي کرد و دانشي گسترده تر و بين رشته يي به دست مي آورد. از آن زمان به بعد برخي از دانشگاه هاي امريکا برنامه يي را تا امروز دنبال کردند که «کتاب هاي بزرگ» نام داشت. در اين مجموعه کتاب هاي مختلفي از حوزه هاي ادبيات و فلسفه و دين و علوم و تاريخ و روانشناسي و جامعه شناسي برگزيده مي شد و به دانشجويان گفته مي شد که خواندن اين کتاب ها را وظيفه خود بدانند. مي توان با فهرست هايي که در اين برنامه گنجانده مي شوند، موافق نبود، اما نکته جالب توجه اين است که اين برنامه تا امروز با جديت در برخي دانشگاه هاي امريکا دنبال مي شود. يکي از اين استادان مارتيمر آدلر، که در تعيين کتاب هاي قرار گرفته در مجموعه «کتاب هاي بزرگ جهان غرب» دانشنامه بريتانيکا از نظردهندگان اصلي بود، سه معيار براي قرار گرفتن کتابي در اين مجموعه در نظر گرفت؛ 1- کتاب داراي اهميت معاصر باشد، بدين معني که با مسائل و مشکلات عصر ما مربوط باشد. 2- کتاب يک بارمصرف نباشد، بدين معنا که بتوان آن را بارها و بارها خواند و از آن استفاده برد. 3- کتاب به شمار بسياري از انديشه ها و مسائل بزرگ مربوط باشد که طي اين 25 قرن اخير ذهن متفکران را به خود مشغول داشته است.

وقتي به مجلد 55 اين مجموعه نگاه کردم، ديدم از هايدگر «مابعدالطبيعه چيست؟» و از ويتگنشتاين «پژوهش هاي فلسفي» انتخاب شده است. هيچ کتابي از سارتر در اين مجموعه وجود نداشت. و حال آنکه در برخي از فهرست هاي ديگر، در مجموعه هايي که دانشگاه هاي ديگر فهرست کرده بودند يا منتشر کرده بودند، نام «هستي و نيستي» سارتر قرار داشت، اما نام هيچ کتابي از هايدگر نبود،

باري، پاسخ گفتن به اين پرسش که چه کتابي بزرگ است يا بزرگ نيست، مطمئناً پاسخي عصري است و به بسياري چيزها مربوط است که از جمله سنت هاي فکري و فرهنگي رايج در هر جامعه است. وقتي به فهرست نام هاي متفکران فلسفه اروپايي مي نگريم شماري از نام ها هستند که بدون هايدگر فهم انديشه هاي آنان ممکن نيست. و وقتي به فهرست نام هاي متفکراني در سنت انگليسي- امريکايي مي نگريم بسيار نام ها هستند که انديشه آنان هيچ ارتباطي با هايدگر نمي تواند داشته باشد. اکنون مي توانيم فقط به يک نکته اشاره کنيم؛ کتاب هايدگر چه از نظر گروهي «بزرگ» باشد و چه از نظر گروهي ديگر بزرگ «نباشد»، کتابي دشوارفهم و دشوارخوان است که ترجمه و نشر آن، با توجه به شرايطي که بر کار ترجمه و نشر در ايران، حاکم است جز با همت بلند و سختکوشي و دانايي ممکن نبوده است. به نظر مي آيد آقاي سياوش جمادي از همه اين صفات برخوردار بوده است و گامي بلند براي معرفي انديشه هايدگر در ايران برداشته است.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:6  توسط بیژن آزاد  | 

داريوش آشوري     

در بحثی پيرامونِ يکی‌ـدو واژه‌يِ مربوط به حوزه‌يِ سکس‌شناسي (sexology) با دوـ‌سه دوستِ ناديده‌يِ اينترنتي، بحثِ واژه‌يِ «زهار» و معنايِ آن پيش آمد. در جست‌ـ‌وـ‌جويِ معنايِ آن در لغت‌نامه‌يِ دهخدا، فرهنگِ معين، و فرهنگ‌هايِ تازه‌تر،  در رابطه با آن، توجّه‌ام به يک واژه‌يِ ديگر، يعني «هار» جلب شد که چنين بر مي‌آيد که مي‌بايد با آن ارتباطی داشته باشد  يا با آن به يک معنا و از يک ريشه باشد. در اين پي‌جويي همچنين به دو ترکيبِ «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» برخوردم که در نسخه‌هايِ شاهنامه در وصفِ اسب، و همچنين شير، به جايِ يکديگر آمده است. در کنارِ اين دو ترکيبِ «کشيده‌زهار» را نيز در وصفِ اسب (رخش) داريم. کند‌ـو‌ـ‌کاو در معنايِ زهار و هار و دو ترکيبِ اخته‌زهار و آهخته‌هار بارِ ديگر به من نشان داد که آنچه در فرهنگ‌هايِ ما در باره‌يِ معنايِ اين گونه واژه‌هايِ کهن آمده چه‌بسا جز معنا‌ـ‌تراشي بر پايه‌يِ حدس‌هايِ ناسنجيده نيست و اين‌ها همه نياز به بازانديشي دارد.  باري، اين حاصلِ کند‌ـ‌وـ‌کاوِ من در اين باب است که برايِ بازسنجي به صاحب‌نظران عرضه مي‌کنم.
  به کردارِ گرگان به روزِ شکار
بران بادپايانِ اخته‌زهار (دُرجِ ۲)
         * 
  سواران چو شيرانِ اخته‌زهار
که باشند پُرخشم روزِ شکار (دُرجِ ۲)
         *
  گزيد از سواران برون از هزار
بر آن بادپايانِ آهخته‌هار (لغت‌نامه)
        *
  به کردارِ شيران به روزِ شکار
 بر آن بادپايانِ آهخته‌هار (لغت‌نامه)
به نظر مي‌رسد که «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» در اين بيت‌ها، در وصفِ «بادپايان»، به يک معنا باشند. فرهنگ‌نويسان در پيِ معنايِ اخته‌زهار‌ به دنبالِ «اخته» از زبانِ ترکي رفته اند، به معنايِ آدم يا جانورِ نرينه‌ای که بيضه‌هايِ او را کشيده باشند. اين کار را در موردِ اسب و قوچ و خروس مي‌کرده اند تا، به گفته‌يِ مؤلّفِ لغت‌نامه‌يِ دهخدا، «فربهي گيرد.» در نتيجه، زهار را هم بي‌چون‌ـ‌و‌ـ‌چرا به معنايِ آلتِ تناسلي يا بيضه گرفته اند و «اخته‌زهار» را «خايه بيرون کشيده، زهار بيرون کشيده، خايه‌برآورده» معنا کرده اند. فرهنگ‌‌نويسانِ بعدي هم، بنا به سنّت و عادتِ فرهنگ‌نويسي در ميانِ ما، همان‌ها را رونويسي و تکرار کرده اند، بي‌آن که در معنايِ آن درنگِ دوباره‌ای کنند (نکـ : ع. نوشين، واژه‌نامک و فرهنگِ تاريخيِ زبانِ فارسي، که تنها يک جلد از آن پيش از انقلاب منتشر شده است). نوشين، بر اين پايه، گويا بر اساسِ اجتهادِ خود، تا آن جا رفته است که زهار را از ريشه‌يِ زه (=فرزند) + ـ‌‌ار (ريشه‌يِ فعلِ آوردن) بداند و زهار را «فرزندـ‌آر، فرزندآور، آلتِ تناسل» معنا کند، که جايِ شک فراوان دارد. شاهدِ آن را هم صفتی آورده که فردوسي در وصفِ رخش گفته است، يعني«کشيده‌ـ‌زهار» (نگاه کنيد به دنباله‌يِ مقاله)، که گمانِ بر خطا بودنِ او را بيشتر مي‌کند. «آهخته‌هار» را هم در فرهنگِ تاريخي، با رونويسي از حاشيه‌يِ لغت‌نامه—که آن هم خود رونويسي از فرهنگِ فرنودسار است— «عنان‌گشاده» معنا کرده اند که بي‌گمان از جعليّات و معناتراشي‌هايِ رايجِ فرهنگ‌نويسانِ فارسي‌زبان است. 

در موردِ «اخته» به معنايِ آشتايِ آن از ريشه‌يِ ترکي، مي‌توان پرسيد که آيا اين کلمه در زمانِ فردوسي به زبانِ فارسي راه يافته بوده يا نه و در هيچ نوشته‌ای از آن دوران ديده شده است يا نه. که به نظر بعيد مي‌نمايد. زيرا ورودِ واژه‌هايِ ترکي به فارسي مي‌بايد بعد از هجوم‌هايِ اقوامِ ترک به ايران رخ داده باشد که آغازِ آن با روزگارِ پيريِ فردوسي همزمان است. پس، به جا ست که «اخته» را در اين ترکيب صورتی کوتاه شده‌تر از واژه‌يِ فارسيِ آخته/آهخته/ آهيخته، به معنايِ برکشيده، برخاسته بگيريم (که در فرهنگ‌ها به اين معنا نيامده است). و امّا، زهار=هار در ترکيب‌هايِ «اخته‌زهار» و «آهخته‌هار» چي‌ست؟ آيا «هار» صورتِ کوتاه شده‌ای از «زهار» است؟ فرهنگ‌ها «زهار» را شرمگاه و جايِ آلتِ تناسليِ زن و مرد و موهايِ پيرامونِ آن معنا کرده اند (نکـ : لغت‌نامه). آنچه معنايِ داده شده برايِ "اخته‌زهار" را نزدِ من بکل سست مي‌کند، کاربُردِ اين صفت در شاهنامه برايِ شير است ("سواران چو شيرانِ اخته‌زهار"). اگر «اخته‌زهار» به معنايِ «خايه‌کشيده» برايِ اسب وجهی داشته باشد، برايِ شير چه؟ آيا کسی جرأت داشته که خايه‌يِ شير را بکشد؟ و تازه، اگر بتواند، برايِ چه؟ برايِ اين که «فربهي گيرد»؟ يعني يک رژيمِ چاقي برايِ شيران؟!

بايد پرسيد که زهار يا هارِ اسب يا شير چي‌ست؟ حدسِ من اين است که به معنايِ يالِ اسب و شيرِ نر (موهايِ بلندِ رُسته بر گردن‌شان) است که نشانه‌يِ شکوهِ نرينگيِ آن‌هاست. بنا بر اين، شيرانِ «اخته‌زهار» يا «آهخته‌هار»، «که باشند پُرخشم روزِ شکار»، مي‌تواند به معناي شيرانِ برخاسته يال باشد. زيرا يالِ شيرانِ نر هنگامِ غرّش و حمله تيز و برخاسته مي‌شود. اين را در موردِ يالِ خروس-- و چه‌بسا ديگر  جانورانِ يالدار-- هم مي‌شود ديد. آنچه اين برداشت را بيشتر در نظرِ من نيرو مي‌دهد دو معنايِ «آهيختن» در لغت‌نامه‌يِ دهخدا ست: «راست کردن، ستيخ کردن، باز کردن، چنان که درّنده‌ای پنجه را؛ بُراق کردن، انتفاش، ستيخ کردن، چنان که پَر و موي را». اسب‌هايِ جنگي نيز که نر اند و يالِ بلند دارند، هنگامِ تيزتازي يال‌شان در باد به هوا بلند مي‌شود (اخته/آخته/آهخته [؟] مي‌شود). يکی از اسبابِ شکوه و زيباييِ اسبانِ نر يالِ بلند يا «کشيده»يِ آن‌ها ست که فردوسي در وصفِ رخش به کار مي‌برد:
  يکی رخش بودـ‌اش به کردارِ گرگ  کشيده‌زهار و بلند و سترگ
بر اين اساس، معنايی که در فرهنگِ فرنودسار به «کشيده‌زهار» داده اند، يعني «اسبِ درازـ‌گردن» مي‌بايد همچنان از مقوله‌يِ معناتراشي‌هايِ فرهنگ‌نويسانِ فارسي باشد (به ياد داشته باشيم که فرهنگ‌هايِ فارسي سده‌ها بعد از فردوسي دور از خراسان، و نخست در هندوستان، نوشته شده اند). اگر زهار در اصل به معنايِ يالِ جانور بوده باشد، در موردِ زهار به معنايِ کُپّه‌ـ‌مويِ پيرامونِ آلتِ تناسلي، که به يالِ جانوران، يعني موها يا پرهايِ پيرامونِ گردن‌شان، همانند است، نيز چه‌بسا بتوان گفت که از راهِ قياس با آن اين معنا را به خود گرفته و رفته‌ـ‌رفته خودِ آلتِ تناسلي را نيز در بر گرفته و، سرانجام، ترکيبِ «مويِ زهار» را نيز پديد آورده است، که پيشينه‌اش را از ديوانِ مسعودِ سعدِ سلمان داريم .

باري، اگر اين حدس‌ها و استدلال‌ها درست باشد و مشکلِ معنايِ زهار يا هار را در شاهنامه حل کند (اگر تاکنون ديگران حل نکرده باشند)، يک مشکلِ اساسيِ ديگر باقي ست. و آن ريشه‌يِ واژه‌هايِ زهار و هار و رابطه‌يِ آن دو با يکديگر است. چنان که ديديم، در نسخه‌هايِ شاهنامه اين دو واژه به جايِ يکديگر و به يک معنا به کار رفته اند. معناهايی که در فرهنگ‌ها برايِ «هار» داده اند، يعني «رشته، سلک، گردن‌بند» و جز آن‌ها کمکی به حلّ‌ِ مسأله نمي‌کند.

داستان را با آقايِ دکتر حيدريِ ملايري در ميان گذاشتم-- که اهلِ فيلولوژي هستند-- و ريشه‌يِ فارسيِ ميانه و باستانِ اين دو واژه و همچنين ردّ‌ِ آن‌ها را در ديگر زبان‌هايِ زنده‌يِ ايراني و گويش‌هايِ محلّي از ايشان جويا شدم. ايشان در نامه‌يِ الکترونيکيِ خود به من گفتند که ردّی از آن‌ها در زبان‌هايِ پهلوي و اوستايي پيدا نکرده اند. امّا توجّهِ ايشان به هماننديِ نزديکِ «زهار» و به‌ويژه «هار» با hair در انگليسي و Haar در آلماني، و هر دو از يک ريشه و به معنايِ «مو»، چنين نمود که  کليدِ حلّ‌ِ  معمّا را به دست داده است. به نظرِ ايشان (که من آن را از نامه‌شان به زبانِ فرانسه ترجمه مي‌کنم)، «زهار مي‌بايد با kesara- (گيسو، يال) در سانسکريت خويشاوند باشد. اين واژه‌يِ سانسکريت از  *kaisaro- (گيسو) در  سَرزبانِ هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپايي (PIE) سرچشمه گرفته و سرچشمه‌يِ واژه‌يِ لاتينيِ caesaries (گيسويِ درازِ انبوه) است و *khaeran در سرزبانِ ژرمني (proto-germanique)، که Haar در آلماني و hair در انگليسي از آن برامده است.»

ولي در جست‌ـ‌وـ‌جويی که من در منابعِ در دسترس‌ام کردم دو واژه‌يِ hair و Haar، در انگليسي و آلماني، را از اصلِ ژرمني امّا از ريشه‌يِ نامعلوم دانسته اند (نکـ‌ : The Concise Oxford Dictionary of Word Origins, 1992  ؛ و نيز 
Oxford English Dictionary, second edition). اين برداشت مي‌تواند برداشتِ نحله‌يِ ديگری از علمـَورانِ زبان‌شناسيِ تاريخي باشد و، به هر حال، امکانِ آن را نمي‌دهد که با يقين به نتيجه‌گيري‌هايِ پيشين بنگريم. امّا به نظر مي‌رسد که از اين کند‌ـ‌و‌ـکاو ريشه‌يِ هند‌ـ‌وـ‌اروپاييِ «گيسو» در فارسي به دست مي‌آيد.

يک راهِ ديگرِ ريشه‌يابيِ زهار و هار رويکرد به ريشه‌يِ هند‌ـو‌ـ‌اروپاييِ bhrsti-* از پايه‌يِ bhar-* به معنايِ کُپّه‌ـ‌‌مو‌يِ کوتاه بر پشتِ سگ و جانورانِ ديگر باشد. واژه‌يِ bristle در انگليسي، Borste در آلماني، به همين معنا، را از اين ريشه مي‌دانند، و نيز brosse وbrush  ، به ترتيب، در فرانسه و انگليسي را.


(نکـ : Webster’s New World College Dictionary, Fourth Edition)

باري، از آن جا که امکانات و وقتِ چندانی برايِ جست‌ـ‌و‌ـ‌جو ندارم، و حوزه‌يِ آشنايي و کارِ من در زبان‌شناسي نيز زبان‌شناسيِ تاريخي و تطبيقي نيست، دريافتِ خود را از اين مقولات به عنوانِ حدس يا فرض طرح مي‌کنم و از همه‌يِ فارسي‌زبانان و سخنگويانِ زبان‌هايِ بوم‌ـ‌گويشي از شاخه‌يِ زبان‌هايِ ايراني (کردي، بلوچي، مازندراني، پشتو، ...) در ايران و افغانستان و تاجيکستان دعوت مي‌کنم که اگر ردّی در زبان‌ها و گويش‌هايِ منطقه‌اي و محلّي‌شان از صورت‌هايِ همانندی از دو واژه‌يِ زهار و هار به معنايِ «يال» مي‌شناسند، خبر دهند. (اين واژه‌ها ممکن است به صورتی در زبانِ ترکيِ آذري و مانندِ آن هم مانده باشد.) و اين همچنين دعوتی ست از شاهنامه‌شناسان برايِ کند‌ـ‌و‌ـ‌کاو در معنايِ اين واژه‌ها و اين که در نسخه‌‌هايِ کهن‌ترِ شاهنامه کدام صورت‌ها آمده است؛ و نيز از زبان‌شناسانِ تاريخيِ حوزه‌‌يِ زبان‌هايِ ايراني و هند‌ـ‌و‌ـ‌اروپايي برايِ شرکت در اين جست‌ـ‌و‌ـ‌جو و ريشه‌يابيِ اين دو واژه.
فرانسه، Créteil
ژوئنِ ۲۰۰۶

اين مقاله نخستين‌بار در سايتِ واژه نشر شده است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 19:57  توسط بیژن آزاد  | 

تاريخچه بورس اوراق بهادار در ايران

بورس اوراق بهادار تهران در بهمن‌ماه سال 1346 بر پايه قانون مصوب ارديبهشت‌ماه 1345 تأسيس شد. دوران فعاليت بورس اوراق بهادار را مي‌توان به چهار دوره تقسيم کرد: دوره نخست (1357-1346)، دوره دوم (1367-1358)، دوره سوم (1383-1368) و دوره چهارم (از 1384 تاکنون)

 

× دوره نخست (1357- 1346)

 بورس اوراق بهادار از پانزدهم بهمن سال 1346 فعاليت خود را با انجام چند معامله بر روي سهام بانك توسعه صنعتي و معدني آغاز كرد. در پي آن شركت نفت پارس، اوراق قرضه دولتي، اسناد خزانه، اوراق قرضه سازمان گسترش مالكيت صنعتي و اوراق قرضه عباس‌آباد به بورس تهران راه يافتند. در اين دوره گسترش فعاليت بورس اوراق بهادار بيشتر مرهون قوانين و مقررات دولتي بود که از جمله مي‌توان موارد زير را برشمرد:

1.    تصويب قانون گسترش مالکيت سهام واحدهاي توليدي در ارديبهشت 1354 که به‌موجب آن مؤسسات خصوصي و دولتي موظف شدند به‌ترتيب 49% و 94% سهام خود را به شهروندان عرضه نمايند.

2.       تصويب قانون معافيت‌هاي مالياتي براي شرکت‌هاي پذيرفته شده در بورس اوراق بهادار در سال 1354.

طي 11 سال فعاليت بورس تا پيش از انقلاب اسلامي در ايران، تعداد شركت‌ها و بانك‌ها و شركت‌هاي بيمه پذيرفته شده از 6 بنگاه اقتصادي با 6/2 ميليارد ريال سرمايه در سال 1346 به 105 بنگاه با بيش از 230 ميليارد ريال در سال 1357 افزايش يافت. همچنين ارزش مبادلات در بورس از 15 ميليون ريال در سال 1346 به بيش از 34 ميليارد ريال طي سال1357 افزايش يافت.

 

× دوره دوم (1367- 1358)

 در سال‌هاي پس از انقلاب اسلامي و تا پيش از نخستين برنامه پنج ساله توسعه اقتصادي، دگرگوني‌هاي چشمگيري در اقتصاد ملي پديد آمد كه بورس اوراق بهادار تهران را نيز در برگرفت. نخستين رويداد، تصويب لايحه قانون اداره امور بانك‌ها در تاريخ 17/3/1358 توسط شوراي انقلاب بود كه به موجب آن بانك‌هاي تجاري و تخصصي كشور در چارچوب 9 بانك شامل 6 بانك تجاري و3 بانك تخصصي ادغام و ملي شدند. چندي بعد و در پي آن شركت‌هاي بيمه نيز در يكديگر ادغام شده و به مالكيت دولتي درآمدند و همچنين تصويب قانون حفاظت و توسعه صنايع ايران در تيرماه سال 1358 باعث شد تعداد زيادي از بنگاه‌هاي اقتصادي پذيرفته شده در بورس از آن خارج شوند، به‌گونه‌اي كه تعداد آنها از 105 شركت در سال 1357 به 56 شركت در پايان سال 1367 كاهش يافت.

حجم معاملات سهام در اين دوره از 2/34 ميليارد ريال در سال 1357 به 9/9 ميليارد ريال در سال 1367 کاهش يافت و ميانگين نسبت حجم معاملات سهام به GDP به کمترين ميزان در دوران فعاليت بورس رسيد که از مهمترين دلايل آن شرايط جنگي و روشن نبودن خطوط کلي اقتصاد کشور بود. بدين ترتيب در طي اين سال‌ها، بورس اوراق بهادار تهران دوران فترت خود را آغاز كرد كه تا پايان سال 1367 ادامه يافت.

 

× دوره سوم (1383- 1368)

 با پايان يافتن جنگ، در چارچوب برنامه پنج ساله اول توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جمهوري اسلامي ايران تجديد فعاليت بورس اوراق بهادار تهران به‌عنوان زمينه‌اي براي اجراي سياست‌هاي خصوصي‌سازي مورد توجه قرار گرفت.

بر اين اساس، سياست‌گذاران در نظر دارند بورس اوراق بهادار با انتقال پاره‌اي از وظايف تصدي‌هاي دولتي به بخش خصوصي، جذب نقدينگي و گردآوري منابع پس‌اندازي پراكنده و هدايت آن به سوي مصارف سرمايه‌گذاري، در تجهيز منابع توسعه اقتصادي و انگيزش مؤثر بخش خصوصي براي مشاركت فعالانه در فعاليت‌هاي اقتصادي، نقش مهم و اساسي داشته باشد. در هر حال، گرايش سياست‌گذاري‌هاي كلان اقتصادي به استفاده از ساز و كار بورس، افزايش چشمگير شمار شركت‌هاي پذيرفته شده و افزايش حجم فعاليت بورس تهران را در بر داشت، به‌گونه‌اي که حجم معاملات از 9/9 ميليارد ريال سال 1367 به 104.202 ميليارد ريال در پايان سال 1383 رسيد و تعداد بنگاه‌هاي اقتصادي پذيرفته شده در بورس تهران از 56 شركت به 422 شركت افزايش يافت.

در اين دوره دولت مجموعه‌اي از قوانين و مقررات در راستاي گسترش بازار بورس اوراق بهادار وضع نمود که تأثير بسزايي در افزايش حجم معاملات داشت، از جمله:

1.    تبصره 35 قانون بودجه سال 1378 کل کشور که در آن به وظيفه دولت نسبت به تعيين تکليف همه شرکت‌هاي بخش دولتي از راه ادغام، واگذاري و فروش سهام به بخش‌هاي خصوصي و تعاوني اشاره شد.

2.    ماده 94 قانون برنامه سوم توسعه (1383- 1379) که بر اساس آن شوراي بورس موظف شد تا کارهاي لازم را براي ايجاد شبکه رايانه‌اي بازار سرمايه ايران به‌منظور انجام گرفتن دادوستد الکترونيک اوراق بهادار در سطوح ملي و پوشش دادن خدمات اطلاع‌رساني در سطح ملي و بين‌المللي انجام دهد. همچنين بر اساس ماده 95 برنامه سوم توسعه، شوراي بورس مجاز شد تا دست به راه‌اندازي بورس‌هاي منطقه‌اي در سطح کشور بزند و راهکارهاي لازم را براي قابل معامله شدن ديگر ابزارهاي مالي در بورس اوراق بهادار فراهم نمايد.

 

از سال 1369 محاسبه شاخص بهاي سهام در بورس اوراق بهادار تهران آغاز شد که مقدار آن از 472 واحد در سال 1370 به 12.113 واحد در سال 1383 رسيد.

 

× دوره چهارم (از سال 1384 تاکنون)

 در سال 1384، نماگرهاي مختلف فعاليت بورس اوراق بهادار در ادامه روند حرکتي نيمه دوم سال 1383، همچنان تحت تأثير رويدادهاي مختلف داخلي و خارجي و افزايش بي‌رويه شاخص‌ها در سال‌هاي قبل، از روندي کاهشي برخوردار بودند و اين روند، به جز دوره کوتاهي در آذرماه تا پايان سال قابل ملاحظه بود. به‌‌ هرحال از آذرماه سال 1384، سياست‌ها و تلاش دولت و سازمان بورس باعث کند شدن سرعت روند کاهشي معيارهاي فعاليت بورس شد. درحالي‌که شاخص کل در پايان سال 1384 به 9.459 واحد رسيده بود، طي سال 1385 از مرز 10.000 واحد عبور کرد و در نهايت در پايان سال مذکور 9.821 واحد را تجربه کرد. همچنين کاهش چشمگير معاملات سهام در سال 1384، با توجه به اقدامات مؤثر فوق‌الذکر در سال 1385 به تعادل نسبي رسيد، به نحوي که ارزش معاملات سهام و حق تقدم در سال 1384 در حدود 56.529 ميليارد ريال و در سال 1385 معادل 55.645 ميليارد ريال ارزيابي شد.

تعداد شرکت‌هاي پذيرفته شده در بورس اوراق بهادار از 422 شرکت در پايان سال 1383 به 435 شرکت در پايان سال 1385 افزايش يافت.

 از جمله رويدادهاي اساسي اين دوره عبارتند از:

v    تصويب قانون بازار اوراق بهادار جمهوري اسلامي ايران (1/9/1384)

v    تشکيل شوراي عالي بورس و اوراق بهادار

v    تشکيل سازمان بورس و اوراق بهادار

v    تشكيل بورس اوراق بهادار تهران (شركت سهامي عام)

v    تشکيل شرکت سپرده‌گذاري مرکزي اوراق بهادار و تسويه وجوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:13  توسط بیژن آزاد  | 

غلامحسين ساعدي در 14 دي 1314 در تبريز متولد شد. نخستين آثارش را از 1334 در مجلات ادبي به چاپ رساند. او كه در ابتدا به عنوان نمايشنامه‌نويسي چيره دست (با نام مستعار گوهر مراد) شهرت يافته بود،‌ با نگارش داستان‌هاي زيبايي چون «گدا»، «دو برادر» و «آرامش در حضور ديگران»، جايگاه خود را به عنوان يكي از خلاق‌ترين داستان‌نويسان ايران نيز تثبيت كرد.
آثار او دستمايه‌ي برخي از بهترين فيلم‌هاي بلند سينماي ايران قرار گرفته است، كه از جمله‌ي آنها مي‌توان فيلم‌هاي "گاو" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1348)، "آرامش در حضور ديگران" (ساخته‌ي ناصر تقوايي، 1349) و "دايره‌ي مينا" (ساخته‌ي داريوش مهرجويي، 1353) را نام برد.
ساعدي در دوم آذر 1364 به علت خون‌ريزي دستگاه گوارش در فرانسه درگذشت و در گورستان پرلاشز در كنار صادق هدايت يه خاك سپرده شد.


كتابها:

آشفته‌ حالان‌ بيداربخت‌
تاتار خندان‌
ترس‌ و لرز
توپ
چوب‌ بدستهاي‌ ورزيل‌
خانه‌ روشني‌
شناختنامه غلامحسين ساعدي
ضحاك‌ (نمايشنامه‌ در پنج‌ پرده)
عزاداران‌ بيل‌
غريبه‌ در شهر
گاو
واهمه‌هاي بي نام و نشان
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:24  توسط بیژن آزاد  | 


افقهاي ادبيات داستاني معاصر فارسي
ازآغاز تا جنگ جهاني اول (1299ـ1207 ش)
دكتر حسينعلي قبادي
استاديار دانشگاه تربيت مدرس

چكيده
اقسام شمول ادبيات داستاني نزد ملل گوناگون كمي متفاوت است. درادبيات فارسي، مقامه وحكايت هم مي‌تواند جزء ادبيات داستاني به شمار آيد و در ادب اروپايي ادبيات داستاني (Fietien) فقط شامل قالب‌هاي خاص داستاني به مبناي جديد مي‌شود.
در اين نوشتار، نويسنده پس از بيان تفاوت عصر جديد و دوره معاصر؛ با توجه به حوادث اثرگذار تاريخي، ادبيات عصر جديد و معاصر را به هفت دوره تقسيم كرده كه در اين گفتار تنها دو دوره ابتدايي بررسي شده است. دوره اول يا دوران مدرنيته (1285ـ1206) دوره دوم: پس از مشروطه تا حكومت رضاخان (1299ـ1285).
كليد واژه : ادبيات داستاني، ادبيات معاصر، مشروطه، مدرنيته.

ادبيات داستاني1 درمعناي خاص خود شامل قالبهاي داستان كوتاه2، داستان بلند3، (حتي داستان‌هاي خيلي بلند و رمانواره)، رمان4، افسانه5،‌ قصه6، و حكايت و فابل7 (داستانهاي حيوانات به زبان نثر) است.
البته نزد ملل گوناگون، ممكن است اقسام شمول ادبيات داستاني كمي متفاوت باشد؛ مثلاً در فارسي، مقامه و حكايت و هم مي‌تواند جزء ادبيات داستاني به شمار آيد. به طور كلي هر يك از قطعات ادبي كه جنبه‌هاي نقلي و روايي داشته باشد، جزء ادبيات داستاني بايد به شمار آيد (بديهي است كه درمعناي عام و سنتي ادبيات داستاني شامل ادبيات نيز تواند بود).
ذكر اين نكته خالي از فايده نخواهد بود كه در ادب اروپايي فيكشن (Fiction) فقط شامل قالبهاي خاص داستاني به معناي جديد مصطلح شده است.
تأملي در تفاوت عصر جديد و دوره معاصر
از كلمه معاصر دو دريافت رواج دارد: يكي معناي كلي و نه چندان دقيق، كه به ابتداي تجدد8 ملل، تاكنون و هر آنچه در برابر ادبيات كلاسيك وجود دارد، اطلاق شده است. دوم به معناي دقيقتر، درباره ادبيات جاري كه مبدأ آن حداكثر پس از انقلاب مشروطيت به عنوان مقطع تعيين‌كننده و حادثه‌انگيز ادبي، تلقي مي‌شود.
اين تقسيم‌بندي، ميان دو مقطع از ادبيات داستاني عصر جديد و معاصر، وجوه تمايز مهمي را آشكار مي‌كند. يكي عهد مدرن‌گرايي و ديگري روزگار مدرن‌پنداري است. بدين ترتيب از آغاز جلوه‌هاي سنت‌شكني و تجددگرايي در ادبيات فارسي تا انقلاب مشروطيت را عصر جديد9 نام مي‌گذاريم. اين عصر همان عهد مدرن‌گرايي است كه در معناي دقيق به آن «معاصر» نمي‌توان اطلاق نمود. زيرا ادبيات جاري ما از زماني آغاز مي‌گردد كه قالب ادبي مشابهي را با آن دوره در روزگار خود شاهد باشيم يا ساختارها و قالبهاي ادب امروزي مثلاً رمان، داستان جديد، شعر نو، شعر سپيد و آزاد و‌... ، دنباله آن ساختارها و قالبها باشد. حال اينكه قالبها، عناصر و مضامين ادبيات داستاني در دوره معاصر10 در معناي دقيق خود از بعد از مشروطيت تاكنون را شامل مي‌شود.
نتيجه اينكه در مفهوم كلي، ادبيات معاصر از آغاز عصر تجدد تاكنون را مي‌تواند شامل شود. اما در معناي دقيق، ادبيات داستاني تجددگرا پيش از مشروطه در ادبيات داستاني عصرجديد و پس از مشروطه را ادبيات داستاني معاصر مي‌خوانيم. با اين حال اطلاق از مشروطه تا كنون به عنوان «معاصر» خود سخني كلي است. با اين كليت چگونه مي‌توان ابعاد مختلف ادبيات اين عهد را شناخت و افقهاي آن را روشن نمود؟ در اين گفتار ابتدا كوشش مي‌شود تا اين مفهوم باز گشوده شود.

ادوار ادبيات عصر جديد و معاصر
براي دستيابي به اين منظور بايد از اصول و روشهاي نقد ادبي مدد جست. براي شناخت ادبيات دوره جديد، هم بايد به نقد فلسفي و هم جامعه شناختي و روانشناختي توجه داشت؛ اما حصول به همه اين مقاصد در موضوع بسيار كلي ادبيات داستاني معاصر، از حد اين مقاله خارج است؛ ولي از آنجا كه شناختن بسترهاي شكل‌گيري ادبيات يا نقد تاريخي متون ادبي به معني زمينه و مقدمه نقد جامعه شناختي و فلسفي است؛ در اين مقاله كوشش بر آن است كه اين زمينه‌ها شناسانده شود تا اولين مرحله براي گشودن افقهاي ادبيات داستاني معاصر طي شود و ترسيم چشم‌اندازي از آن ميسر گردد.
از آنجا كه شناختن حوادث عمده و تعيين‌كننده تاريخي و پي بردن به حوادث و وقايع اثرگذار و بزرگ ادبي به منزله گشودن پنجره‌اي به سوي آسمان ادبيات داستاني معاصر خواهد بود و راه فهم اجزا و ابعاد آن را آسان خواهد كرد، بهترين روش اين است كه بر همين مبنا، ادوار مشخصي را براي ادبيات داستاني معاصر از ابتدا تا روزگار خود معين كنيم.
در اين راه، حوادث تاريخي و تحولات ادبي، دستمايه ما خواهد بود تا بر محور آنها دوره‌هاي برجسته و مشخصي را در مجموعه فضاي دوران جديد معرفي كنيم.
به نظر نگارنده، با مبنا قرار دادن نظر فوق، در سراسر زمان عصر جديد و معاصر (يعني دوران پس از عهد كلاسيك ادب فارسي تا روزگار ادبيات انقلاب اسلامي)، هفت دوره متمايز را مي‌توان تفكيك و طبقه‌بندي كرد:
دوره اول : عصر جديد يا دوران مدرنيته از 7ـ1206 تا 1285 شمسي
دوره دوم : عهد پس از مشروطه تا روي كار آمدن رضاخان ـ از 1285 تا 1299 ش
دوره سوم : روزگار بين دو جنگ جهاني و استبداد مطلق رضاخاني ـ از 1299 تا 1320 ش
دوره چهارم : دوران شكست استبداد و رواج ادبيات داستاني ـ از 1320 تا 1332
دوره پنجم : روزگار ترديد اما درخشش يك تصميم (ظهور جلال آل احمد) از 1332 تا 1342 و قيام امام خميني(ره)
دوره ششم : ادبيات داستاني مقاومت از 1342 تا 1357 و پيروزي انقلاب اسلامي
دوره هفتم : جوانه‌هاي ادبيات داستاني پس از پيروزي انقلاب اسلامي (از زمين تا آسمان) از 1357 تاكنون
اين مقاله به دو دوره آغازين، يعني به افقهاي ادبيات داستاني عصر جديد تا پايان يافتن جنگ جهاني اول خواهد پرداخت.

دوره اول: چشم‌انداز ادبيات عصر جديد يا دوران مدرنيته (7ـ1206ـ1285ش.)
به باور نگارنده، اين دوره را، كه عهد پيش از معاصر يا عصر جديد و مدرنگرايي بايد ناميد، تقريباً از 78 سال پيش از استقرار مشروطيت آغاز مي‌شود. ابتداي اين عهد مصادف با فروكش كردن جنگهاي طولاني لشكريان ايراني عليه تجاوزات مكرر قواي متجاوز روسيه است. مطالعه در سفرنامه‌هاي ادبي، متون تاريخي، رساله‌هاي ادبي، ترجمه‌ها و ديگر آثار ادبي، نشان مي‌دهد كه ادبيات ايران، كاملاً تحت سيطره مضامين سطحي و درونمايه شبه فلسفي غربي آن هم از نوع جنبه‌هاي منفي و منحط آن قرار مي‌گيرد. يكي از علتهاي اين امر جو رواني بود كه ايران را به پندار تقويت و تجهيز و انتقام‌خواهي عليه روسيه به گرايش به سوي غرب تحريض و تشويق مي‌نمود.

مهمترين تحولات ادبي اين دوره
رواج يافتن سفرنامه‌ها در حد بي‌سابقه، بويژه سفرنامه‌هاي تخيلي و بتدريج رمانهاي سفرنامه‌اي، چنانكه خواهيم ديد. همين سفرنامه‌هاي خيالي آنجا كه به فرهنگ و باورهاي بومي ايران اسلامي وفادارتر است، مشحون از خلاقيتهاي ادبي و زمينه‌ساز پيدايش وآفرينش رمان در ادب فارسي شده است؛ از جمله سياحتنامه ابراهيم بيك، نوشته زين‌العابدين مراغه‌اي و مسير طالبي نوشته طالبوف و بويژه سفرنامه‌هاي مكه، مملو از عناصر فرهنگ بومي و هويت ملي است. البته سفرنامه‌هاي ذوقمندانه واقعي و غير تخيلي، نوشته امين الدوله و ديگران نيز سهمي خاص در ادبيات عصر جديد دارد كه بررسي آنها در اينجا نمي‌گنجد. اين سفرنامه‌ها افزون بر برخورداري از جايگاه ادبي، بخشي از وظايف رسانه‌اي را هم ايفا مي‌كرد.
در اين ميان، سفرنامه خيالي سياحتنامه ابراهيم بيك، كه در سال 1274 شمسي انتشار يافته است، مهمترين وتعيين‌كننده‌ترين موقعيت را در تولد رمان فارسي دارد. فن ذوقمندانه و ابتكار هنري در اين اثر به اندازه‌اي است كه مي‌توان آن را يكي از بهترين شواهد به خدمت گرفتن فنون هنري جهاني در چارچوب قالبهاي سنتي فارسي دانست. در واقع از نظرگاه هنر، اين سياحتنامه، بيانگراستعداد و خلاقيت هنر فارسي‌زبانان در بيان ظرفيتهاي ذوقي قالبهاي سنتي است. مراغه‌اي در اين اثر به حدي توانا است كه بسيار طبيعي و شفاف، ادبيات داستاني را متحول مي‌سازد و روشهاي رمان‌نويسي را با ابتكار تمام و بدون تقليد آن چناني، در اثر خويش به خدمت مي‌گيرد و پس از خلق اين اثر او مي‌توان گفت رمان‌نويسي در زبان فارسي متولد شده است.
بر اين اساس، ‌نظريه كساني كه اعتقاد به تقدم نقش ترجمه در انتقال فن رمان‌نويسي دارند، صحيح به نظر نمي‌رسد و روشن مي‌گردد كه اهميت اثرگذاري نقش ترجمه‌ها در بازتاب روش رمان‌نويسي و فنون ديگر ادبيات غربي در زبان فارسي، دست كم در درجه دوم به شمار خواهد آمد. حداقل اين است كه بگوييم سفرنامه تخيلي مراغه‌اي و طالبوف حلقه واسطه قالبهاي داستاني قديم با رمان‌نويسي جديد به سبك اروپايي تلقي مي‌شود.
سفرنامه پراهميتي كه پس از سياحتنامه ابراهيم بيك از ديدگاه تحول ادبيات داستاني حائز اهميت به شمار مي‌رود، مسالك المحسنين، نوشته ميرزا عبدالرحيم طالبوف است كه درسال 1282 شمسي نوشته شده، و از حيث روايت و صحنه‌پردازيهاي رمانواره‌اش ممتاز است؛ به ويژه از نظرگاه انديشه‌گري و تحليل و شناخت مسايل اجتماعي، داراي مضاميني قابل توجه است.
سفرنامه‌هاي خيالي، اندك اندك، رمان تاريخي را پديد مي‌آورد. اولين رمان تاريخي كه نشر يافت، رمان شمس و طغرا نوشته ميرزا محمد باقر خسروي از شاهزادگان قاجاري بود. البته در اين عصر بتدريج شاهد رواج تعداد ديگري از رمانهاي تاريخي هستيم.
از ديدگاه جامعه‌شناختي، روي آوردن اديبان به نوشتن اثر ادبي مربوط به «تاريخ گذشته»، عكس‌العملي است در برابر از دست دادن «زمان حال» و احساس بر باد رفتن دستاوردهاي استقلال‌طلبانه نهضت مردمي و آشكار شدن نشانه‌هاي سيطره استعمار انگليس.
اين «احساس» را «خسروي» و برخي ديگر ازاهل فهم نيز دريافته وباور كرده‌اند كه دستاوردهاي مردم در انقلاب مشروطيت در حال نابودي است و از آن نهضت، جز اسمي كه ابزار نان خوردن عوامل فراماسونري و نوكران انگليس باشد، باقي نمانده است و گويا در پس اين انقلاب يك ديكتاتوري خشن، چون آواري بر سر دردمندان اهل قلم فرو خواهد ريخت و دير يا زود بايد منتظر اين فاجعه بود. لذا اديبان زيادي ازخسروي پيروي كردند و كم كم نوشتن رمانهاي تاريخي در اين عهد به سنتي معمول تبديل گشت؛ از جمله شيخ موسي كبودرآهنگي در 1297، رمان تاريخي عشق وسلطنت را نوشت و بعدها عبدالحسين صنعتي زاده كرماني و ميرزا حسن بديع، نويسنده داستان باستان (سال 1299) و ديگران راه او را ادامه شكل‌گيري و تولد و گسترش رمان تاريخي دراين دوره دانستند كه مهمترين حادثه در زمينه ادبيات داستاني بود.
حوادث ادبي ديگر كه غيرمستقيم با ادبيات داستاني مرتبط است، عبارت است از پيدايش داستانواره‌ها و متون نمايشي و ادبيات مطبوعاتي.
آثار و چهره‌هاي مختلفي در ارتباط با قالبها و شاخه‌هاي فوق، نقش ايفا كرده‌اند كه از ميان آنها فقط به آثار يك نفر از نويسندگان بسنده مي‌كنيم. داستان يا رمانواره ستارگان فريب خورده، (نوشته شده در سال 1253ش.) كه برخي آن را اولين رمان فارسي خوانده‌اند؛ و اين در حالي است كه 5 نمايشنامه نيز كه اثر مؤلف همين داستان، يعني ميرزا فتحعلي آخوندزاده است، در همين سالها نوشته شد. اين آثار، ابتدا به زبان غيرفارسي نوشته، و سپس به وسيله ميرزا آقا تبريزي به فارسي برگردانده شده است. درونمايه‌هاي آثار نمايشي مورد اشاره، احساس نااميدي و داوريهاي يكجانبه درباره اوضاع ايران و تصويري كدر از مردم اين سرزمين است. آخوندزاده، ايراني تبار بود كه در اردوي لشكر متجاوز روسي جا خوش كرده و به درجه سرهنگي رسيده بود و درآثارش نيز با جانبداري از اشغالگران ارتش تزاري روس سخن گفته و از ديدگاه آنان به جامعه ايران نگريسته است.
درجريان اشاره به ساير قالبهاي ادبي رايج در اين روزگار به ادبيات رسانه‌اي برمي‌خوريم؛ در سال 1274ش. مهمترين مطبوعات ادبي، اعم از مجله يا روزنامه يا گاهنامه و يا آثار ادبي غيرمطبوعاتي شامل داستانواره يا مقالات و رساله‌هاي ادبي منتشر مي‌شود.

دوره دوم : نظري بر ادبيات عهد پس از مشروطه تا روي كار آمدن رضاخان : 1299ـ1285ش.
از ديدگاه اجتماعي، آثار اين عهد را اوج آزادي و پايان آن را حضيض استبداد، بايد تلقي كرد، اما از نظر ادبي چند حادثه در زمينه ادبيات داستاني رخ مي‌دهد؛ از جمله در سال 1287 شمسي، رمان شمس و طغرا به وسيله محمدباقر ميرزا خسروي، كه خود ازشاهزادگان قاجار است، با درك عوامل ناكامي و زمينه‌هاي شكست ايرانيان و غلبه استعمار انگليس بر اركان فرهنگي سياسي ايران، اين اثر را مي‌نگارد. او با نوشتن اين رمان، كه كاملاً تاريخي است، در واقع به گذشته‌هاي خيالي و دور مي‌گريزد. اما راه رمان تاريخي با اين اثر گشوده شد و بتدريج تعداد آن به حدي رسيد كه مهمترين قالب ادبي رايج روزگار گرديد. از ديگرسو زمينه‌هاي طرح و نشر برخي داستانواره‌ها و رسانه‌ها و مطبوعات فراهم گرديد. همچنين اين دوره، اوج رواج ترجمه آثار ادبي ونمايشي غرب است كه بحث درباره آنها از حد اين مقاله خارج است. از سوي ديگر اين دوره، مقدمه شكل‌گيري بسياري از قالبهاي ادبي جديد است. درادامه اين مقطع يعني پس از كودتاي 1299ش. واستقرار ديكتاتوري رضاخان، دراين عهد چند تحول را در ادبيات داستاني شاهد هستيم.
1ـ به دليل فشار تبليغاتي و سياسي ديكتاتوري به منظور گسترش ناسيوناليسم افراطي و شووينيزم، به موازات تأليف كتابهايي از قبيل تاريخ ايران باستان به وسيله پيرنيا، رمانهاي تاريخي نيز به اين سمت گردشهايي داشته است؛ حتي نگاه اوليه و اجمالي به اين رمانها، اين نظر را تأييد مي‌كند.
مهمترين رمانهاي تاريخي اين دوره عبارت است از دامگستران يا انتقام‌خواهان مزدك طي سالهاي 1299 تا 1304. بعلاوه داستان ماني نقاش در 1304 به وسيله صنعتي‌زاده كرماني نوشته شد. مظالم تركان خاتون درسال 1309 به وسيله حيدر علي كمالي نگاشته شد. پهلوان زند و شهربانو به وسيله علي شيرزاي ياشين پرتو نشر يافته است. در سال 1310 رحيم‌زاده صفوي آشيانه عقاب را منتشر ساخت. متأسفانه در اين دوره، پيوند برنامه‌ريزي شده رمانهاي تاريخي با ناسيوناليسم دروغين رضاخاني موجب انتزاعي شدن و بي‌ربط بودن مضامين آنها از واقعيتهاي اجتماعي مي‌شود.
منتقدان نقد ادبي ازجمله رنه ولك و آستن وارن، اشاره دارند كه ناسيوناليسم رمانتيك مي‌تواند ابزار لذتجويانه ادبي باشد. زماني كه آفرينش ادبيات ناسيوناليستي بدون پيوند با نيازها و زمينه‌هاي امروزي اجتماع باشد و نويسنده صرفاً به آه و افسوسي به ياد گذشته‌هاي باستاني، بسنده كند، اثرآفريني او كاري لذتجويانه است و ارزشي واقعگرايانه ندارد و فقط اثري رمانتيستي خواهد بود. نظري بر آن روي سكه، فضا را شفافتر مي‌سازد. براي تعقيب منويات رضاخان، حسن پيرنيا بار نگاشتن تاريخ ايران باستان را بر دوش مي‌كشد. همزمان با تأليف اينگونه كتابها، اسامي و اصطلاحات رايج عهد اسلامي به بهانه‌هاي واهي به نامهاي دوره باستاني و يا نامهاي ساختگي تبديل مي‌شود؛ حتي تأويلهاي بي‌ربط از برخي متون ارزشمند حماسي قديم به طور مستمر در انديشه‌ها تزريق مي‌گردد. بسياري از قلمداران و قلمبازان يا خريده مي‌شوند يا خود را همسو نشان مي‌دهند. تقي‌زاده كه مأمور برگزاري اولين كنگره بزرگداشت فردوسي مي‌شود، بنابه سخن زنده‌ياد جلال آل احمد، در همان روز برگزاري كنگره فردوسي، مسئول تنظيم و امضاي قرارداد واگذاري نفت ايران به دولت استعمارگر و استثمارپيشه انگليس هم هست و هموست كه شعار مي‌دهد كه «ايراني از نوك پا تا فرق سر بايد فرنگي شود».
حادثه دوم ادب داستاني اين عصر،‌ پيدايش و روا ج قصه‌نويسي جديد است كه به عنوان مهمترين رويداد در حوزه ادبيات داستاني به شمار مي‌آيد. در اين دوره، گسترش رسانه‌هاي ارتباطي و متون ترجمه شده، ورود فناوري در زندگي مردم، رواج و نشر رمانهاي تاريخي، بتدريج اوضاع عمومي و رواني را تغيير مي‌دهد. به موازات ساير تحولات، قالبهاي جديد ادبي از قبيل قصه و داستان كوتاه، داستان بلند و رمان ظهور كرد. تحولات اجتماعي و فرهنگي و حكومتي، شعر را از رتبه اول به مقام دوم تنزل داد و سفرنامه‌نويسي را به پيري كشانيد و ادبيات نمايشي را دامن زد.
بررسي اين تحول ازديدگاه عميقتر نكاتي را به ذهن متبادر مي‌سازد؛ از جمله اينكه ادبيات داستاني با جوهر فردگرايي و خويشتن‌بيني، مناسبت بيشتري دارد و اين امر، دقيقاً همان روح اومانيسم غرب و رسانس اروپايي است كه به عنوان اخلاق و آداب غرب جديد به همراه تكنولوژي و ترجمه‌ها وارد مشرق زمين بويژه تركيه و ايران شده بود. از سوي ديگر توانست منافع استبداد را نيز تأمين نمايد؛ فرا رسيدن فصل سرد ديكتاتوري، كه طبعاً روحيه گريز و احساس شكست و فرو رفتن در خويشتن و گاه پناه بردن به موهومات و هيچ انگاري و پوچ پنداري را پديد مي‌آورد. از سوي ديگر امكان توصيف اين حالتها در ادبيات داستاني بيشتر قابل بيان است تا در شعر. شعر هر چند سمبليك ورازناك شود، به اندازه ادبيات داستاني، «گريزگاه» واقع نمي‌شود؛ چنانكه پس از فروپاشي ديكتاتوري شاهد هستيم كه باز شعر مقام اول خويش را موقتاً تصاحب مي‌كند.
در ارتباط با قصه نويسي جديد، معمولاً مقام اول را از آن جمالزاده مي‌دانند. از ديدگاه فني، قصه‌هاي او از چند جهت قابل بررسي است: يكي ازلحاظ زبان و سبك؛ سلاست، رواني و شيوايي شيوه او ازيك سو و توانايي او در به استخدام درآوردن اصطلاحات و ضرب‌المثلهاي عوام، سادگي زبان، پرهيز از لغات مهجور و قدرت ايجاد ارتباط مستقيم با خواننده از سوي ديگر، درآثار وي موجب شد كه آثارش سرمشق بسياري از قصه‌نويسان نسل بعدي از جمله هدايت واقع شود. البته در برخي از آثارش؛ زيرپا نهادن قواعد اوليه دستوري و طولاني شدن جملات و ملال‌آوري برخي از ديالوگها، آوردن جملات معترضه پشت سر هم، روبه‌رو هستيم. افزون بر آن ازجهت ساختار داستاني نيز از كاستيهاي آشكاري برخوردار است؛ از جمله اينكه درعموم جمله‌هاي وي مانند قلتشن ديوان، تيپ‌سازيهاي ناقص و نامتناسبي نيز به چشم مي‌خورد. گاه نيز اطوار و گفتار تيپهاي داستاني گوناگون و در هم ريخته است و تمايز چنداني با هم ندارد.
اين كاستيها موجب شده است كه آثار جمالزاده عموماً در مرور دوباره،‌ لذت‌آور و جذاب شد. به همين دليل، گذشت زمان موجب فراموشي آنها خواهد شد.
از ديدگاه درونمايه و محتوا : از اين حيث آثار جمالزاده را به چند دسته مي‌توان تقسيم كرد:
در آثار ادبي از قبيل «صحراي محشر» و بويژه در «خلقيات ما ايرانيان» كه با اثرپذيري از كتاب حاجي باباي اصفهاني نوشته جيمز موريه نوشته شده است، كار جمالزاده صرف‌نظر از قوتهاي سبكي و زباني، از نظر درونمايه و معاني،‌ ناشيانه از آب درآمده است. جاذبه اثر موريه و ميل زياد خود وي به طرح مسائل جديد او را به مسير تندروي و افراط و اعتراضات يكطرفه و بدون پروا مي‌كشاند. در اين آثار، باورهاي استوار بومي و گاه مذهبي به باد انتقاد و انكار كشيده مي‌شود. در اين حالي است كه در آن برهه ازتاريخ، جوانان ما بيش از هر زمان، نيازمند و تشنه آثاري بودند كه به آنان، روحيه و اعتبار، و به هويت آنان، توش و توان ببخشد تا درمقابل شيطان استعمار انگلستان و دست نشانده او، يعني رژيم سياه ديكتاتوري، احساس حقارت مي‌كند. لذا كتاب خلقيات ما ايرانيان و صحراي محشر وبخشهايي از يكي بود،‌ يكي نبود، از اين حيث نمره بسيار منفي خواهد گرفت. دسته ديگري از آثارش حتي دربخشهايي از همان كتاب يكي بود، يكي نبود، بويژه داستان «فارسي شكر» است هم سازنده و مفيد، و هم از نثري ممتازبرخورداراست يا در دارالمجانين كه زياده‌روي در بدبيني و نااميدي و يأس برخي ازنويسندگان را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و شخصيت نويسنده‌اي را طراحي مي‌كند كه در تيمارستان، طبع نويسندگي به او دست مي‌دهد كه بدون اشاره به صادق هدايت نيست. زيرا نام اين شخص را نيز هدايتعلي خان برگزيده است و نامي از كتابهاي «بوف كور» و نيز با كنايه نامي از«سه قطره خون» به ميان مي‌آورد.
به هرروي، فراموشي پيگيري اين هنر توسط جمالزاده وادامه روش افراطي او در آثار پيشين، موجب شد كه علي‌رغم تأثير انكارناپذير او بر نسلي از قصه‌نويسان، كم كم اثرگذاري او در ذهن نسلهاي بعدي، كمرنگ و بلكه محو شود و قصه‌نويسان امروز، سبك جمالزاده را پي نگيرند.

فهرست منابع و مآخذ :
1. آخوندزاده، ميرزا فتحعلي؛ تمثيلات؛ نشر انديشه؛ [بي‌نا]، [بي‌تا]
2. آدميت، فريدون؛ ميرزا فتحعلي آخوندزاده؛ [تك نگاري] تهران، خوارزمي، 1349.
3. آرين‌پور، يحيي؛ از صبا تا نيما؛ چاپ سوم، تهران، انتشارات زوار، 1372.
4. آژند، يعقوب؛ ادبيات نوين ايران [گردآوري و ترجمه و تدوين]؛ چاپ اول، تهران، اميركبير، 1362.
5. آل احمد، جلال؛ ارزيابي شتابزده؛ تهران، زمان، 1362.
6. آل احمد، جلال؛ درخدمت و خيانت روشنفكران؛ تهران، رواق،‌1365.
7. آل احمد، جلال؛ يك چاه و دو چاله؛ چاپ دوم، تهران، رواق، 1357.
8. براهني،‌ رضا؛ قصه‌نويسي؛ چاپ دوم، سازمان انتشارات اشرفي، 1348.
9. جنتي عطايي، ابوالقاسم؛ بنياد نمايش در ايران؛ چاپ دهم، تهران، صفي عليشاه، 1356.
10. خانلري، پرويز؛ نثر فارسي در دوره اخير؛ نخستين كنگره نويسندگان ايران [سخنراني ايراد شده در تيرماه 1325 و نشر يافته در 1326].
11. دستغيب، عبدالعلي؛ نقد آثار جمالزاده؛ چاپ اول، تهران، چاپار، 1356.
12. سپانلو، محمدعلي؛ نويسندگان پيشرو در ايران، چاپ دوم، تهران، كتاب زمان، 1362.
13. عابديني، حسن؛ صد سال داستان نويسي درايران؛ 2 ج، چاپ اول،‌ تهران، نشر تندر، 1366.
14. قبادي، حسينعلي؛‌ ريشه‌يابي ادبيات عصر جديد؛ 3 جلد (در دست انتشار) اين پژوهش با سرمايه‌گذاري معاونت پژوهشي جهاد دانشگاهي و با مسؤوليت نگارنده، پايان يافته است.
15. ملك پور، جمشيد؛ ادبيات نمايشي در ايران؛ (دو جلد)، تهران،‌ انتشارات توس، 1363.
16. مؤمني، باقر؛ ادبيات مشروطه؛ تهران، 1352.
17. ولك، رنه و آستن وارن؛ نظريه ادبيات؛ ترجمه ضياء موحد و پرويز مهاجر؛ چاپ اول، تهران، نشر علمي وفرهنگي، 1372.
پانوشت‌ها :
* تاريخ دريافت مقاله: 4/3/82 تاريخ پذيرش نهايي : 12/5/82
1. Fictin
2. Short short story
3. Long short story
4. Novel
5. Legend
6. Tale
7. Fable
8. Modernism
9. Modern period
10. Contemperori period
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:18  توسط بیژن آزاد  | 



اکثر ما می دانیم رمان نویسی اروپا با رمان دن کیشوت اثر سروانتس آغاز شده است، اما نمی دانیم رمان نویسی در ایران با کدام کتاب و از کدام نویسنده ، آغاز شده است. اولین رمان فارسی به نوشته آقای شمس لنگرودی، حاجی آقای اصفهانی نام دارد که توسط جیمز موریه درسال 1824میلادی (1204 ه-ش) در لندن به زبان انگلیسی نوشته شده است . رمان بعدها توسط میرزا حبیب اصفهانی از نسخه فرانسه به زبان فارسی برگردانده شده است. داستان درباره، دربار فتحعلی شاه قاجار است و در ان نویسنده سنتهای کهنه جامعه ان روزگار ایران را به رشته تحریر درآورده است. موریه فرستاده انگلستان به ایران بوده که در امضای قرار داد گلستان و عامل سرگردانی اولین گروه بورسیه دانشجویان ایرانی و در تراشیدن هزینه های بالا برای انها نقش بزرگی داشته است.( نخستین گروه دانشجوی در سال 1190 هجری شمسی در زمان فتحعلی شاه بهمت عباس میرزا ولیعهد به لندن اعزام شدند شامل : دو نفر از پسران اشراف آذربایجان به نام های محمد کاظم- پسر نقاش باشی عباس میرزا -و میرزا حاجی بابا افشار بود .که این افراد برای تحصیل در طب و نقاشی به انگلستان فرستاده شدند.)*
آقای دکتر محمد فتوحی - دکتر حبیب الله عباسی قدیمی ترین رمان ایرانی را ستاره گان فریب خورده نوشته فتحعلی آخوندزاده که به زبان ترکی به رشته تحریر درامده است می دانند. اخوندزاده در سال 1191 در نوخای آذربایجان متولد شد اما پدرش ایرانی و از اهالی خامنه بود ، اخوندزاده به مدت طولانی در ایران زندگی کرد و برای همین از اوضاع واحوال مردم آن دوره اطلاع داشت. کتاب در سال هفتم پادشاهی شاه عباس اغاز می شود که ستاره دنباله داری در آسمان می درخشد و منجمان ، ستاره دنباله دار را نشانه مرگ پادشاه می پندارند، یکی از منجامن پیشنهاد می کند در ایام نحسی کسی دیگر بجای شاه بر تخت سلطنت بنشیند که اگر بلایی هم می خواهد نازل شود بر او نازل شود. از این رو از میان محکومین به اعدام یوسف ترکش دوز را انتخاب می کنند و بر تخت پادشاهی می نشانند. به نوشته لنگرودی [ اخوندزاده در این داستان وحشتناک ، که داستان همیشه ایران بوده است، از طرفی رذالت بی حد حاکمرنان مرتجد و بی فرهنگ را بیان می کند، که به خاطر وهمی ابلهانه جان هزاران نفر را به خون می کشانند.] رمان در سال 1253 هجری شمسی از زبان ترکی توسط میرزا جعفر قراجه داغی به فارسی برگردانیده شده است.
اولین رمان فارسی که به زبان فارسی نوشته شده است از نظر اقای شمس لنگرودی کتاب شمس و طغرا نوشته محمد باقر خسروی است.
محمد باقر میرزا پسر محمد رحیم میرزا از خانواده قاجاری بود و در 24 ربیع الثانی در سال 1266 در تهران متولد شدف پدرش فرزند محمدعلی میرزا دولتشاه از نوادگان فتعلی شاه است او به نوشته خسروی به تربیت فرزندان خود توجه بسیار داشته،وی در کرمانشاه به تحصیل فارسی، عربی ، علوم ادبی ، منطق ، ریاضیات و معارف اسلامی پرداخت. گاهی شعر می سروده که پدر او را از ان کار منع می کرده. حسینعلی خان ساطان ادیب و دانشور تخلص خسروی را برایش برگزید و گرنه نام خانواده گی اش دولت داد است. بعد از مرگ پدر کفالت مخارج خانواده را بعهد گرفت اما از ادب و افکارعرفانی دور نشد. در اغاز جنگ جهانی اول و ورود انگلیسی ها، روس ها، ترکها به شهر های ایران واغتشاش داخلی باغث شد تا بخاطر برخی از فعالیت هایش به ناچارمدتی خارج از کرمانشاه زندگی کند و سر انجام او را با قول و قرارها به شهر آوردند اما تا رسیدن دستگیر و زندانی شد و به خواست روس ها که می خواستند تا او را به سیستان تبعید کنند اما نظرشان در همدان تغییر کرده و در همان جا در زندان بدی مبحوس شده وی شعرهایی را که نمودار فرار او از دست سپاه روس و پناه بردن به کوه هها است در انجا سروده (در سال 1335 ه-ق). بعد از دو ماه به کمک امیر افخم قره گزلو از زندان ازاد شد اما بعد از رهایی به تهران تبعید شد و تا پایان عمر خود در تهران ماند و در انجا اشعاری برای ادیب المالک فراهانی سرود و ستایش معصوم علی نایب الصدر مولف کتاب طریق الحقایق سرود. در شانزده ربیع اول 1338 ه-ق عمرش به پایان رسید و در ابن بابویه در کنار پیر طریقتش اقا محمد حسن نقاش زرگر به خاک سپرده شد.
شمس و طغرا شامل سه جلد کتاب است که دربرگیرنده داستان عاشقانه و تاریخی دو دلداه به هم می باشد. داستان از اردیبهشت 667 هجری یعنی سال سوم حکومت ابش خاتون عروس هولاگو و اخرین اتابک از سلسله سلغریان و دختر اتابک سعد بن ابوبکر در فارس بوده که در زمان ورود امیر انکیانو فرستاده ایلخان به شهر-شمس و ظغرا رمانی است عاشقانه و به اسم دو قهرمان اصلی کتاب هر سه جلد کتاب در برگیرنده ماجراها و مشکلاتی است که بر سر راه این دو قهرمان بوجود می اید -شمس به همراه پدر برای استقبال از انکیانو - امیر مغول به شیراز می ایند و اتش سوزی در خانه التاجو بهادر سرکرده مغولان که تازه مسلمان شده موجب می شود تا شمس برای کمک که در خانه به دام حریق افتاده اند بهکمک بشتابد و در انجا دختر التاجو بهادر همان طغرا را از آتش نجات می دهد و دلباخته او می شود و چون مغولان از قوانین یاساق ایلخانی پیروی می کردند و دختر به غیر تاجیک نمی دهند اولین مانع برای رسیدت دودلداه به هم بوجود می آید....
آقای احسان عابدی در متن نوشته بازخوانی تاریخ رمان نویسی در ایران کتاب حکایت پیر و جوان به نوشته ناصرالدین شاه (البته در ان نوشته هم ایشان نام نویسنده کتاب را با همراه دلایلی ناصرالدین شاه می دانند اما به نوشته خودشان در اینباره تردید است که نویسنده کتاب عبدالکریم منشی تهرانی منشی خصوصی ناصرالدین شاه باشد اما با اوردن دلایلی نویسنده کتاب را ناصرالدین شاه می دانند.) را اولین رمان فارسی می دانند. کتاب در سال 1501 ه-ش نوشته شده است. البته به کتاب سیاحت نامه ابراهیم بیک نوشته زین العابدین مراغه ای که در سال 1285 نوشته شده اشاره می کند اما با ارائه دلایلی این احتمال را که سیاحت نامه ابراهیم بیگ اولین رمان فارسی می باشد را رد می کند- حکایت پیر و جوان - داستان سه روزی است که شاه تصمیم می گیرد با لباس عامی به میان مردم برود. اولین روز پی کودکی می رود و رفتار او را زیر نظر می گیرد و روز دوم دنبال جوانی می رود و روز سوم به دنبال پیر مردی ....برای خواندن این مطلب می توانید به این ادرس مراجعه کنید:http://ehsanabedi.com/?id=1264707258
 
منابع مورد استفاده:
* تاریخ تحلیلی شعر نو -جلد اول- شمس لنگرودی
شمس و طعرا - محمد باقر خسروی
درسنامه ی دانشگاهی - دکتر فتوحی - دکتر حبیب الله عباسی
لطفا برای تکمیل نوشته ناقص بالا به ما یاری رسانید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 18:9  توسط بیژن آزاد  | 

عشق یا چندهمسری در شمس و طغرا

نوشین شاهرخی

شمس و طغرا نخستين رمان ایرانی‌ است که میرزا محمدباقر خسروی از شاهزادگان قاجار آنرا در سال 1287 نگاشته است. اما زمان داستان به قرن هفتم و زمان اشغال ایران توسط مغولان بازمی‌گردد.

 

شمس پسر حکمران فیروزآباد در یک آتش‌سوزی اتفاقی طغرای پانزده‌ساله را از میان آتش نجات می‌دهد و هنگامی که دختر بر پشت شمس سوار است تا با کمند فرود آید، هر دو به هم دل می‌دهند.

 

اما طغرای مغول اجازه ندارد با شمس ازدواج کند و شمس با اینکه در ابتدای داستان به مغولان دشنام می‌دهد، اما بخاطر طغرا به نوکری مغولان می‌پردازد و حتی در جنگ آنان شرکت می‌کند تا از معشوق خود محافظت کند و نیز می‌کوشد تا اجازه‌ی رسمی سلطان مغول را برای ازدواج با طغرا بگیرد. اما همواره وصل آن‌دو با مشکلات بسیاری توأم است، تا پس از وقایع بسیار در پایان جلد نخست از سه جلد رمان، شمس و طغرا به وصال یکدیگر می‌رسند.

 

طغرا نمونه‌ی زن بسیار خوب و پاکی است که تنها به عشق می‌اندیشد و نه به مالکیت و مرد را برای دوست‌داشتن می‌خواهد و نه برای خود. طغرا درحالیکه در عشق و دوری شمس می‌سوزد، اما نزد خاله‌اش‌ سوگند می‌خورد که: "اگر من پیش از او بمیرم از من بحل است که هر که را خواهد یار گیرد بلکه در حیات منهم اگر مهر مرا داشته باشد با هر که خواهد همخوابه شود آزاد است من همان عشق او را طالبم و جز مهر او را با خود نخواهم"*

 

طغرا که عشق را از حس مالکیت بری می‌داند، اما خود را "مال" شمس می‌داند و متعلق به مردش، آنهم برای همیشه. و سوگند یاد می‌کند که در زندگی‌اش، هر اتفاقی که بیفتد، با هیچکس جز شمس همبستر نشود و حتی برای آینده‌اش تصمیم می‌گیرد و زندگی خود را تا دم مرگ، جسم و روحش را تقدیم معشوق می‌کند و در همان حال می‌پذیرد که معشوق با هر که می‌خواهد همبستر شود، اما با این شرط که او را بیشتر دوست بدارد.

 

طغرا شمس را با دست خود دوبار داماد می‌کند و بسیار مورد تأیید راوی دانای کل داستان قرار می‌گیرد. با دیگر زنان حسود مقایسه می‌شود که گویا طغرا از جنس زن نیست. اما فهمیده‌تر از او ماری همسر دوم شمس است که اگر طغرا به آبش‌خواتون حکمران شیراز و همسر سوم شمس حسادتی دارد و یا در قلبش به خود ماری، ماری از این حسادت‌ها بدور است و خود را چون بنده‌ای بیش نمی‌داند. زنی با علم و هنر که در دربار دمشق تعلیم دیده و بندگی را آنقد خوب آموخته که در خونش حل شده. از اینکه به همسری ارباب خود درآمده سپاسگزار شمس و طغراست و دیگر هیچ بیشتر نمی‌خواهد.

 

درواقع این سه زن تمام آرزوها و لذایذ زندگی شمس را در خود جمع می‌کنند. طغرا با دلبری خود، ماری با گفتار و رفتار احترام‌آمیز و آبش‌خواتون با تن‌کامگی و شهوترانی‌اش که بنابر مثلی قدیمی، در تختخواب روسپی خوبی برای شوهرش است.

 

زن خوب نمونه‌ی ایرانی در این داستان به سه زن تقسیم گشته است، اما مرد داستان یکی است که معلوم نیست به‌جز محاسن ظاهری، نوکری مغول‌ها، دست یافتن به گنج و مالی بادآورده، ارث بردن نژاد اشرافی، دانستن تعارفات آنچنانی، عاشق‌پیشگی و نیز دست و دلبازی چه در چنته دارد.

 

حال که یک قرنی از نگارش این نخستین رمان فارسی می‌گذرد، به نظر شما تا چه اندازه سوگند طغرا برای خوانندگان زمان حال قابل هضم است؟

 

* خسروی، میرزا محمدباقر، شمس و طغرا، ج.1، ص85

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط بیژن آزاد  | 

چکیده‌ای در باره

گاهشماری جلالی

رضا مرادی غیاث آبادی

 

آقای دکتر پرویز رجبی که در تألیف مجموعه ده جلدی تاریخ دوره اسلامی ایران به نام «سده‌های گمشده» به زمان سلجوقیان رسیده‌اند؛ به این نگارنده تکلیف کردند تا کوته‌نوشته‌ای در باره گاهشماری جلالی برای درج در آن کتاب بنویسم. مشق زیر، ادای آن تکلیف است که به ایشان تقدیم شده است. 

گاهشماری جلالی که به نام‌های «ملک‌شاهی»، «سلطانی» و «محدث» نیز نامیده می‌شود، یک نظام گاهشماری خورشیدیِ اعتدالی است که در زمان سلطان جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی (485 تا 465 هجری قمری) آغاز به تنظیم شده و نام‌های گوناگون آن نیز از نام و لقب‌های ملک‌شاه برگرفته شده است.

ساختار بنیادین این گاهشماری بر مبنای سنت‌های دیرین گاهشماری‌های ایرانی و با تأکید خاص بر انطباق نوروز یا روز نخست سال با نقطه اعتدال بهاری بوده است.

گاهشماری جلالی را می‌توان نتیجه و محصول نهایی کوشش‌های بسیار دیرینه و پرسابقه‌ ایرانیان برای دستیابی به تقویمی اعتدالی که حداکثر دقت و انطباق با تقویم طبیعی را داشته باشد، دانست. این گاهشماری، شکل نهایی‌ و اصلاح شده گاهشماری‌های «معتضدی»، «فارسیه»، «خراجی» و دیگر سامانه‌هایی است که در سده‌های سوم تا پنجم هجری برای تثبیت نوروز در اعتدال بهاری به کار می‌رفته‌اند و فاقد دقت کافی، و یا بدون قابلیت محاسباتی نظری برای سال‌های پیشین و پسین بوده‌اند. در آن زمان (یعنی در اواخر سده پنجم) تقویم یزدگردی نیز به دلیل فقدان کبیسه‌گیری‌های یک ماه در هر صد و بیست سال، عملاً از قاعده محاسباتی خود خارج شده؛ در حالیکه در نظام اصلی خود نیز بدون دقت کافی بوده و تا یک ماه با تقویم طبیعی دچار اختلاف می‌شده است. گاهشماری هجری خورشیدی فعلی ایران نیز ادامه همان گاهشماری جلالی است و تاکنون دقیق‌تر از آن در جهان به وجود نیامده است.

فرایند تنظیم گاهشماری جلالی و زیج پیوسته به آن که «زیج ملک شاهی» نامیده می‌شده است، در زمان ملک‌شاه سلجوقی و به احتمال تحت تأثیر وزیرش خواجه نظام‌الملک در شهر اصفهان (یا شهر ری) و با شرکت گروهی از تقویم‌شناسان مشهور آن زمان همچون «ابومظفر اسفزاری»، «ابو عباس لوکری»، «محمد بن احمد معموری»، «میمون بن نجیب واسطی» و «ابن کوشک بیهقی مباهی» به سرپرستی «عمر خیام» آغاز شد؛ در حالیکه عبدالرحمان خازنی (خدمتکار خزانه‌دار مرو) که بنا به علایق شخصی و غیر حرفه‌ای به مطالعه در تقویم می‌پرداخت، بطور مستقل در شهر مرو به محاسباتی جداگانه پرداخت و نتیجه پژوهش خود و از جمله شیوه سنجش نوروز را برای گروه خیام فرستاد. مشهور است که بخشی از محاسبات خازنی از سوی این گروه پذیرفته شده و به رسمیت شناخته شد.

مبدأ تأسیس تقویم جلالی برابر است با سال 471 هجری قمری، 448 یزدگردی، 468 خراجی و 1079 میلادی ژولی. فاصله بین‌التاریخین مبدأ تقویم جلالی با مبدأ هجری قمری 166797 روز، با مبدأ تقویم یزدگردی 163173 روز، با مبدأ خراجی 170933 روز، با مبدأ گاهشماری میلادی ژولی 393813 روز و با مبدأ اسکندری (سلوکی) 507497 روز است.

تطبیق روز نخست این تقویم یا «نوروز جلالی/ نوروز سلطانی» با نقطه اعتدال بهاری بر اساس تعریفی مشخص از طول سال متوسط اعتدالی، اصل ثابت و نهادین در گاهشماری جلالی و یکی از اهداف بنیادگزاران آن بوده است. بنا به گزارش عبدالعلی محمد بن حسن بیرجندی در «شرح سی فصل» و «شرح زیج جدید سلطانی» ، خواجه نصیر طوسی در «زیج ایلخانی»، نویسنده‌ ناشناس در «ربیع‌المنجمین» و الغ بیک در «زیج الغ بیک»، در این گاهشماری نه تنها طول سال با تقویم طبیعی برابری دارد، بلکه طول هر فصل نیز به دلیل کوشش برای انطباق روزهای هر ماه خورشیدی با مدت زمان توقف خورشید در برج‌های همزمان آن، با طول فصل‌های طبیعی برابری داشته و نقاط اعتدال و انقلابین درست در ابتدای هر فصل تقویم جلالی واقع می‌شوند. در نتیجه مجموع روزهای هر یک از سه‌ماه‌های نخست و دوم سال (بهار و تابستان) برابر با 93 روز، مجموع روزهای سه‌ماهه سوم (پاییز) 90 روز و مجموع روزهای سه‌ماهه سوم (زمستان) 89 روز است که کاملاً با تقویم طبیعی برابری دارد و این ویژگی بسیار مهم و بی‌نظیر تقویم جلالی است که در دیگر تقویم‌ها دیده نمی‌شود.

در تعریف نوروز جلالی یا مبدأ آغاز سال نو می‌توان بنا به تعریف کامل و کوتاه خواجه نصیر طوسی، الغ بیک و ملا مظفر گنابادی گفت که نوروز جلالی یا سلطانی، روزی است که خورشید تا زمان عبور از نصف‌النهار محل به نقطه اعتدال بهاری رسیده باشد.

گروه خیام، روز اعتدال بهاریِ شش ماه پیش از هجرت (19 مارس سال 622 میلادی ژولی) را به عنوان نقطه آغاز سالشماری برگزید و از نام‌های ایرانی برای نامگذاری برابرهای ماهی دوازده برج سالیانه بهره برد.

در زمینه نظام کبیسه‌گیری در گاهشماری جلالی برای افزودن کسر سال و گزینش سال‌‌های 366 روزه، منابع موجود شیوه‌‌های گوناگونی از تعریف طول سال و قاعده کبیسه‌گیری را به دست می‌دهند. شیوه‌های پیشنهادی یا گزارشی خواجه نصیر طوسی، عبدالرحمان خازنی، حسن بن حسین شاهنشاه سمنانی، عبدالعلی بیرجندی، میرم چلبی وقطب‌الدین شیرازی تا اندازه‌ای با یکدیگر تفاوت دارند. اما همگی آنها بر وجود کبیسه‌های خماسی که یکی دیگر از مهمترین ویژگی‌های گاهشماری جلالی است، تأکید دارند. به گمان این نگارنده و با در نظر داشتن فرض‌های بنیادین این گاهشماری در تطبیق طول سال و فصل‌ها با تقویم طبیعی و دارا بودن قابلیت محاسبات نظری برای گذشته و آینده، شیوه پیشنهادی یکسان ذبیح بهروز و احمد بیرشک (683 کبیسه در یک دوره 2820 ساله) برغم وجود پاره‌ای انتقادها، بهترین و کاراترین شیوه اجرای کبیسه‌های جلالی و هجری خورشیدی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:22  توسط بیژن آزاد  | 

اخترباستان‌شناسی یا باستان‌ستاره‌شناسی Arcaeoastronomy دانشی نوین و میان‌رشته‌ای از علوم باستان‌شناسی، ستاره‌شناسی و مردم‌شناسی/ فرهنگ‌شناسی قومی Anthropology/ Ethnology است که به بررسی تأثیر و نفوذ پدیده‌های کیهانی و حرکات اجرام آسمانی بر روی هنرها، آیین‌ها، ادیان، باورداشت‌ها و دیگر پدیده‌های فرهنگی مردمان باستان می‌پردازد.

دانش اخترشناسی‌باستانی Historical Astronomy که به بررسی تاریخی علم نجوم/ هیئت می‌پردازد، علیرغم برخی کارکردها و حوزه‌های مطالعاتی مشترک با اخترباستان‌شناسی، شاخه پژوهشی متفاوت و مستقلی است.

اخترباستان‌شناسی، زیرشاخه‌ها و گرایش‌های گوناگونی دارد که در آن میان می‌توان از اسطوره‌شناسی کیهانی Cosmological Mythology، اختر‌قوم‌شناسی Ethnoastronomy و معماری نجومی Astronomical Architectonics نام برد. مطالعه و بررسی در نظام‌های گاهشماری و زمان‌سنجی و ابزارهای آن در دوران باستان نیز از حوزه‌های پژوهشی اخترباستان شناسان بشمار می‌رود.

آسمان و پدیده‌های کیهانی برای مردمان باستان، گستره‌ای بکلی بیرون از دامنه نفوذ اراده و توانایی‌های بشری، و در نتیجه خاستگاه و باششگاه تمامی خدایان، ایزدان و نیروهای بیرون از قدرت انسان دانسته می‌شده است. جوامع باستان، خاستگاه و سرچشمه تمامی پدیده‌های زمینی و رویدادهای نیک و بد را در آسمان جستجو می‌کرده‌اند و از همین‌روی است که در سراسر شرق و غرب باستان، آسمان منزلگاه تمامی نیروهایی دانسته می‌شده که سرنوشت و مقدرات بشری را رقم می‌زده است. در دوران معاصر نیز، آسمان همچنان نظاره‌گر دستانی است که در بسیاری از ادیان، برای نیایش‌های روزانه و یا دعا و نیایش و آرزو، بسوی آن برافراشته می‌شوند.

بازتاب پدیده‌های کیهانی به فراوانی بر آثار هنری باستانی و هنجارهای زندگانی اجتماعی مردمان به دیده می‌آید. تحلیل و تفسیر این داده‌ها بر بنیاد قواعد اخترباستان شناسی می‌تواند راهگشای ارزنده‌ای برای درک و دستیابی پژوهشگران مطالعات باستانی به جزئیاتی از زندگی و واقعیت‌های روزگاران گذشته باشد.

اگاهی و درک ویژگی‌های جوامع باستانی (به ویژه تا پایان عصر هخامنشی) و تحلیل فرهنگ و تمدن کهن آنان، بدون آگاهی‌ از داده‌های اخترباستان‌شناختی، بکلی ناقص و به نتیجه‌ای شایسته منجر نخواهد شد.

در اخترباستان‌شناسی، تنها آسمان مشاهده‌پذیر با چشم غیرمسلح و نظریات حرکات سماوی زمین محوری و با توجه به میزان آگاهی پیشینیان از دانش ستاره‌شناسی (که در نوع خود بسیار دقیق و روشمند بوده است) مبنای تحلیل داده‌ها قرار می‌گیرد.

در پایین این صفحه نام و نشانی شماری از نشریات و وب‌سایت‌های این رشته در کشورهای گوناگون آورده شده است.

اختر باستان‌ شناسی در ایران

امروزه در هیچیک از دانشگاه‌های ایران، رشته و یا حتی واحدی درسی در زمینه اختر باستان ‌شناسی تدریس نمی‌شود و حتی کمتر کسی در ایران، نام چنین دانشی را شنیده است. کتاب‌های منتشر‌شده فارسی در این زمینه هنوز به عددی دو رقمی نرسیده است.

پژوهش‌های اخترباستان‌شناسی را برای نخستین بار این نگارنده در سال 1372 در ایران آغاز کرد و نخستین گزارش آن در زمینه ویژگی‌های تقویمی بنای «کعبه زرتشت» را در یک کنفرانس مطبوعاتی در تالار ناصرخسرو دانشگاه تهران اعلام کرد. این گزارش در بسیاری از نشریات و رسانه‌های گروهی داخلی و خارجی به تفصیل و یا به تلخیص منتشر و بازگو شد و در همان سال در کتابی مستقل بچاپ رسید.

پس از آن، نگارنده در همایش‌ها و سخنرانی‌ها و نشست‌های متعددی به بررسی جوانب گوناگون موضوع پرداخت که از جمله آن «نخستین همایش ملی ایران‌شناسی» (تهران 1381)، همایش «اوستا و تاریخ و فرهنگ آسیای مرکزی» (تاجیکستان 2001) و «بررسی انتقادی رصدخانه نقش‌رستم» (شیراز 1381) بوده است. بجز این گروهی از دوستداران اخترباستان‌شناسی ایرانی در کلاس‌های آزاد آموزشی به فراگیری و پیگیری موضوع و نیز بازدیدها و سفرهای علمی پرداختند و از نزدیک وضعیت طلوع خورشید در تقویم‌های آفتابی را بررسی کردند. این برنامه‌ها همچنان با شرکت علاقه‌مندان ادامه دارد.

برای همگان واضح و مشخص است که کار تحقیقی برای یک پژوهشگر مستقل در ایران تا چه اندازه دشوار و تا چه اندازه با موانع براستی شگفت‌انگیز و فرمایشی روبرو می‌شود و نیز آشکار است که چنین تحقیقاتی که پژوهش‌های میدانی و سفرهای متعدد در سراسر ایران ار بایسته‌های جدایی‌ناپذیر آنست، تا چه اندازه با مشکلات طبیعی و رسمی روبرو می‌شود. بازگو کردن هیچکدام آنها براستی اهمیتی نخواهد داشت؛ آنچه مهم است اینست که توانسته‌ایم تا جد زیادی به هدف و مقصود خود نائل آییم و دشواری‌های پیش رو را با پایداری و بردباری از پای در آوریم.

نگارنده در راهی گام برداشته است که پیش از او توسط شخص دیگری پیموده نشده و هموار نبوده است. انحراف و گمگشتگی، ویژگی جدایی‌ناپذیر هر راه ناپیموده و ناهموار است. بویژه که به همین دلیل تازگی موضوع تحقیق، شخص دیگری در میان نبوده است تا نگارنده بتواند با او مشورت و یا صلاحدید به عمل آورد. بدین لحاظ وجود هرگونه اشتباهی در محاسبات امری اجتناب‌ناپذیر است و کوشش می‌شود تا در پژوهش‌های آتی، کمبودها جبران گردد.

نگارنده به هیچوجه بر این اعتقاد نیست که کار تقویم‌های آفتابی ایران را «تمام» کرده است؛ بلکه صرفاً بر این باور است که کار را «آغاز» کرده است.

در اینجا لازم نمی‌دانم از نبود همکاری و حمایت ارگان‌های رسمی کشور گله کنم؛ اما لازم می‌دانم از همه مردم مهربان و خونگرم روستاهای پیرامون بناهای تقویمی که نگارنده را به سرای پر از مهربانی و محبت خود پذیرا شدند، سپاسی شایسته و درخور بعمل آورم. خاطره آن روزهای خوب هیچگاه از خاطر من و همراهانم پاک نخواهد شد.

همچنین سپاس و احترام فراوان برای استادان بزرگواری که مبحث نویافته اخترباستان‌شناسی و بناهای تقویمی ایران را در بحث‌های علمی خود مطرح کردند؛ دانشجویان خستگی‌ناپذیری که باشور بی‌پایان و میل قلبی خود به آموختن و همراهی روی آوردند و شب‌های سرد و پر برف را در کنارم به انتظار «طلوع خورشید» نشستند؛ و نویسندگان و روزنامه‌نگارانی که با درک وظیفه ملی و میهنی خود در معرفی و شناساندن موضوع کوشیدند.

بی‌تردید آینده غرورانگیز اخترباستان‌شناسی و بناهای تقویمی ایران در دستان توانای جوانان آینده است. جوانانی سرشار از دانش، پشتکار، دقت و غرور ملی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:57  توسط بیژن آزاد  | 


 

براي شناسايي اولين خط در جهان اسلام مي بايست مروري بر پيشينه خط ابتدایی  در عربستان داشت زيرا خطي كه بنام خط اسلامي مشهور شد و از عربستان خارج شد ارتباطی به اعراب نداشت . در واقع اعراب ساكن حجاز خطي براي نوشتن نداشتند و خطي كه پس از مبعث بنام خط عربي مشهور شد ارتباطي به مردم حجاز ندارد . خط عربي ابتدا به دو صورت مبسوط و مستدير بود در نوع اول مايل به تربيع و مسطحات آن زواياي مستقيم داشت و در نوع ديگر حروف آن مايل به انحنا و دوار بود و خط زاويه دار و مسطح را که بعدها كوفي ميگفتند و خطي كه دور آن بيشتر و سرعت گردش قلم در آن زياد بود بنام نسخ حجازي نام گذاري شد .

بررسي پيشينه خط حجاز بيشتر توسط روايات و خواندن سنگ نبشته ها امكان پذير شد . سنگ نبشته ها يي در نواحي متفاوت عربستان و سوريه بدست آمد كه نشان دهنده سابقه خط اوليه در عربستان است مانند:

1- سنگ نبشته النماره : از نماره سوريه بدست آمد و بخط نبطي متاخر است و تاريخ 328 م دارد . نماره در قلمرو لخمي ها بود و مركز آن حيره است لخمي ها تابع دولت ساساني بودند و حيره سد ميان دولت ايران و روم بود .

2- سنگ نبشته حران : از سوريه كشف شد به تاريخ 568 569 ميلادي يعني 54 سال بعد از هجرت . بنا بقول ابن نديم و ابن خلدون و طبري مردم حجاز خط را از مردم حيره و مردم حيره از مردم انبار و آن مردم از مردم نبط و كنده آموختند .

انبار : شهري در جانب چپ رود فرات است كه باني آن فيروز شاپور بود .

نبط : مردم شمال غربي عربستان و پايتخت آن پتر ا بود .

 

خط نبطي از خط مسند آمده كه خط حميريان بوده كه در يمن زندگي ميكردند و يمني ها خط خود را از آرامي ها گرفتند كه از خطوط متداول ايران در دوره هخامنشي و اشكاني بود . نام خطي كه از حيره به حجاز رفت مشخص نيست و مردم حيره زمان آل منذر خط خود را جزم ميگفتند كه جدا و قطع بود و خط مسند از خط حميري گرفته شده بود .

پس خط عربي در سرزمين ايران سرچشمه گرفته و در حجاز رايج شده است .

 

در ارتباط با سابقه خطوط بايد به خط هيروگليف مصري رجوع كرد . فينيقي ها تيره ايي از نژاد سامي بودند و با مصريان ارتباط تجاري داشتند آنان حروف را از مصريان آموختند و خطوط تصويري آنها را ساده تر كردند و در مكتوبات تجاري خود بكار بردند اين خط منشا خطوط اروپا گرديد .

از خطوط فينيقي خط آرامي با 22 حرف ساخته شد كه حتي بر مهرها و سكه هاي هخامنشي هم حك گرديد .

بنا به اعتقاد برخي خط عربي شعبه ايي از خط فينيقي است از خط فينيقي كه ريشه در خط هيروگليف دارد 4 خط ديگر ايجاد شد مانند :

1- خط يوناني قديم كه ريشه خطوط اروپا و خط قبطي است .

2- خط عبري قديم كه مورد استفاده يهوديان است .

3- خط مسند كه منشا خط حبشي بود و بصورت چهار گانه خط : ( صفوي ثمودي لحياني سبايي حميري ) است .

4- خط آرامي كه ريشه در 6 خط دارد شامل : ( فارسي باستان هندي عبري تدمري سرياني نبطي ) است .

خط عبري بعدها به  دوبخش يعني كوفي و نسخ تقسيم شد كه خط كوفي آن از خط سرياني گرفته و بنام خط سطرنجيلي معروف است و ديگر خط نسخ حجازي يا ناقص است كه از نبطي گرفته شد .

 

ديگر منبع بررسي ريشه خط  مشهور به عربي رواياتی است كه در ارائه منشا خط عربي منقول است .

طبق روايات اصل اين خط به شهر انبار باز ميگردد .

در خبر اول انتقال این خط  از انبار به حيره واز آنجا به مهاجرين رسيد و در خبر بعدي خط عربي را از انبار دانسته اند كه به اهل كوفه رسيده است . 

خط عربي اوليه قبل از اسلام توسط ( حرب ابن اميه بن شمس ) وارد مكه شد و حرب در اثناي سفر خود خط را از چند نفر آموخت . بشر بن عبدالملك برادر اكيدر صاحب دومه الجندل و بشر از مردم كنده بود و با حرب ابن اميه وارد مكه شد و دختر او صهبا را بزني گرفت و خط را به جمعي از اهل مكه تعليم داد .

در مورد ورود خط به عربستان روايت است كه عبدالرحمن بن زياد بن انعم از پدر ش نقل ميكند كه از ابن عباس سئوال كردم : شما قريشي ها قبل از بعثت خط را از كه آموختيد ؟

گفت از : حرب بن اميه .

پرسيدم : او از كه آموخت ؟ . گفت : از عبداله بن جدعان .

گفتم : او از كه آموخت ؟ . گفت : از اهل انبار .

گفتم : آنان از كه آموختند ؟ . گفت : از اهل حيره .

گفتم : اهل حيره چطور ؟ . گفت : از يمني ها كه بر قبيله كنده وارد شده بود .

گفتم : آنان چطور ؟ گفت : از خلفجان كاتب وحي حضرت هود .

حروف الفباي قديمي ترين خط عربي با نوشته هاي نبطي شباهت دارد كه شكسته نويسي بود و از خط نبطي اشتقاق يافته است .

خط مشهوربه  عربي ريشه در خط آرامي دارد و طرز تكوين آن با خطوط پالمير يا استرنجلو شباهت دارد .

 

 

 

خطوط اسلامي

 

خطوط اسلامي شامل :

كوفي ثلث نسخ توقيع رقاع محقق ريحان تعليق ديواني رقعه نستعليق شكسته نستعليق  است . خطوط فرعي و تفنني هم جزو خطها هستند .

 

پيدايش خط اسلامي

 

منشا آن آغاز مشخصي ندارد و تكامل خط در ابتدا تدريجي بود و تشخيص و ريشه يابي آن بر اساس بررسي جزئيات در اشكال و صور حروف هر خط امكان دارد .

 انواع و اقسام خطوط اسلامي ريشه در دو خط كوفي و نسخ ناقص دارد . تكامل خطوط در طي 6 دوره متفاوت صورت پذيرفت كه شامل :

1- تطور ابتدايي : خط در اين دوره كوفي ساده است كه در ابتدا بدون نقطه و اعراب بود و ضوابط نداشت و خواندن آن مشكل بود و بيشتر قرآنهاي سده اول اسلامي با اين خط نوشته ميشد كه تمام سطح بود و دور نداشت .

بعدها به دليل انتشار دين اسلام در تمام بلاد تازه مسلمان و به جهت ممانعت از تحريف قرآن يكي از شاگردان ایرانی الاصل  امام علي ( ع ) بنام ابوالاسود دوئلي در سال 69 ه.ق نقطه را ابداع كرد و مشكل خواندن قرآن را تاحدودي رفع نمود . بعدها در نقطه گذاري حروف در اواخر بني اميه در زمان عبدالملك توسط نصر بن عاصم و يحيي ابن يعمر اهوازي صورت گرفت و از نقاط قرمز رنگ در بالاي حروف وظيفه اعراب گذاري صورت پذيرفت تا اينكه در نهايت حركات و ضوابط نزديك بشكل امروزي بدست خليل بن احمد فراهيدي در سال 170 ه.ق وضع شد .

2- تطور عظيم : خاندان بني عباس و بني اميه در رواج خط كوفي بسيار كوشيدند به نحوي كه دوره عظيم خط در زمان خلافت آنان صورت گرفت كه دو دوره داشت يكي قبل از مامون كه دوره تحول و اختراع اقلام بود و ديگري در دوره خلافت مامون بود كه با دسته بندي اقلام و انتخاب اقلام همراه بود . اين اقلام شامل :

قلم جليل : سجلات ديباج طومار كبير ثلثين صغير ثقيل زنبور موامرات حرم عهود قصص اجوبه نصف ثقيل ثلث كبير .

3- تطور سوم : اين دوره مصادف با زمان ابوعلی محمد ابن مقله بيضاوي شيرازي وزيرایرانی  دربار عباسي در سال 328 ه.ق و برادرش بود . كار ابن مقله پايان دادن به بي سروساماني اقلام و پيش گيري از هرج ومرج در خط و انتخاب 14 نوع خط و اصلاح خطوط و ايجاد قاعده و سطح ودور است . او ابعاد حروف را هندسي نمود و 12 قاعده در خوشنويسي ايجاد كرد شامل :

 

( تركيب كرسي نسبت ضعف قوت سطح دور صعود مجازي نزول مجازي اصول صفا شان ) .

ابن مقله از خطوط كوفي 6 خط متفاوت ايجاد كرد كه بنام اقلام سته معروف است که طبقه بندی آن  مانند خطوط 7 گانه قبل از رواج دین اسلام در ایران میباشد .

 

4  تطور چهارم : بدست ابوالحسن علي بن هلال مشهور به ابن بواب ( 413 ) در عهد القادر باله عباسي و بهالدوله ديلمي بود . ابن بواب شاگرد دختر ابن مقله بود و كارش تكميل عده اقلام انتخابي ابن مقله براساس قواعد هندسي أن است كه در نهايت قلم ريحان پديد أمد .

 

5 تطور پنجم : دوره تعديل خطوط و تثبيت اقلام سته ابن بواب توسط ياقوت مستعصمي در سال 698 ه.ق است . وي اقلام سته را تثبيت و تكميل كرد . از شاگردان ياقوت :

يوسف مشهدي احمد سهروردي نصراله طبيب ارغون كاملي سيد حيدر گنده نويس مباركشاه بن قطب تبريزي .

 

6 -تطور ششم :  اين دوره زمان پيدايش 3 خط جديد است كه در فاصله سه قرن در ايران ابداع شد و از قرن 6و7 ه.ق شروع و در قرون 8و9 پخته و در قرون 10 و 11 ه.ق كامل گرديد . اين سه خط شامل : تعليق نستعليق شكسته نستعليق است .

از كاتبان أن : خواجه تاج سلماني اصفهاني خواجه اختيار منشي گنابادي ميرعلي تبريزي جعفر بايسنقري سلطانعلي مشهدي ميرعلي هروي مالك ديلمي ميرحسين تبريزي باباشاه اصفهاني ميرعماد حسني سيفي قزويني .

شناسايي انواع خطوط اسلامي

 

1- خط كوفي : در قرن اول اسلامي بصورت ساده بود كه به رسم الخط مكي ومدني و كوفي نوشته ميشد . در اواخر بني اميه و اول بني عباس از عربستان خارج شد و در طول 3 قرن به انواع مختلف در آمد . در زمان عباسيان ( 132-656 ) خط كوفي به رتبه بالا رسيد و 50 نوع از آن بوجود آمد . معروفترين آن ( كوفي محرر مشجر مربع مدور متداخل ) است اين خط تا قرن 7 و8 ه.ق معمول بود و بيشتر در كتيبه ها و سر سوره هاي قرآن و عناوين كتب بكار ميرفت و در قرن 11 ه.ق بكلي فراموش شد . خط كوفي به دو دسته مشرقي و مغربي تقسيم شده است .

كوفي مغربي مانند : قيرواني ( اندلسي قرطبي فاسي ) تونسي جزايري سوداني است .

كوفي مغربي ريشه در خطوط كوفي قديم دارد و كهن ترين خط مغرب زمين است كه به سال 300 ه.ق ميرسد و بخط قيرواني معروف است . بعد از انتقال پايتخت از قيروان به اندلس بنام خط اندلسي يا قرطبي مرسوم ومعروف شد .

خط تونسي را چاشني خط نسخ ميدانستند و مشابه خط مشرقي است .

خط كوفي مشرقي با سه شيوه متفاوت بكار رفت يكي با شيوه اصيل عربي بود كه شامل خط مكي و مدني است خط كوفي بصري شامي مصري .

شيوه دوم شيوه ايراني است و شيوه سوم مختلط ميباشد .

خط كوفي مشرقي در مصحف نويسي كتيبه مساجد كاشي كاري ظروف فلزي سنگي بكار ميرفت .

انواع خط كوفي

 

1- كوفي ساده ( محرر ) : در قرآن ودر كتيبه هاي قرن 1 ه.ق بكار رفت و كتيبه مسجد ابن طولون در قاهره به اين خط است . از شيوه كوفي ساده ايراني اكثر قرآنهايي كه در ايران نوشته شده است را ميتوان نام برد .

2- كوفي تزئيني : در اين نوع بر خلاف ساده كه با اصول معيني نوشته ميشد فقط حروف الفبا رعايت ميشود و اكثر سخت و پيچيده است و در آن تصرف و ابداع شده و براي ايجاد نظم و ترتيب و ايجاد قرينه سازي زمينه متن را با نقاشي و شاخه و برگ و تزئين هندسي پر ميكنند كه حروف در آن پنهان شود . انواع آن شامل :

مشجر مورق مزهر مظفر معشق موشح است . منشعب و ريحاني نوع ديگر خط كوفي تزئيني است .

3 كوفي بنايي ( معقلي ) : منحصر به بنا با زمينه مربع مستطيل متداخل است كه با طرح هندسي از تيموري و صفوي بكار رفت و به صورت آسان متوسط مشكل ميباشد .

2-خط ثلث  :از خطوط ابداعي ابن مقله است كه ريشه در خط كوفي دارد و بنام ام خطوط معروف است . خاندان بني عباس در زمان مامون در رواج آن بسيار كوشيدند و ايرانيان اهل فن بودند . جزو خطوط محكم ومستدير است و براي نوشتن كتيبه ها سرلوح عناوين بكار ميرفت . وجه تسميه آن مختلف است برخي گويند چون در ابتدا به ورقي به قطع ثلث كتابت شد به اين نام معروفيت يافت و برخي گويند چون سطح و دور آن شش دانگ است يعني يك سوم آن را ثلث گويند . اين خط به خط نسخ شبيه است با اين تفاوت كه در ثلث حروف تشعير دارد يعني انجامه هاي آن در حروف تند وتيز است و هم دور و خميدگي حروف آن بيشتر از خط نسخ است .

3- خط نسخ : در كتيبه هاي قبل از اسلام نوعي ازنسخ رواج داشت . در آغاز اسلام تا نيمه هاي قرن 1 براي كتابت نامه ها بكار ميرفت و همزمان با كوفي تا قرن 3و4 بصورت ناقص رواج داشت . خط نسخ ناقص بنام نسخ حجازي معروف بود و دوران ترقي آن از اواخر قرن 3و4 است خطي يكنواخت كامل معتدل منظم و روشن است . اين خط 2 قسمت دور و 4 قسمت سطح است اختراع آن را به ابن مقله در قرن 4 ه.ق نسبت ميدهند . انواع خط نسخ بنامهاي زير معروفيت دارد :

نسخ تركستاني تركي تعليق شرقي نيريزي .

نسخ در قرن 12 ه.ق توسط احمد نيريزي از ثلث به نسخ كاملا تمايز يافت و بنام نسخ ايراني معروفيت يافت .

4- خط توقيع : ريشه در خط ثلث دارد و با دو شيوه متداخل در ممالك عربي رواج يافت كه شامل خط اجازه و ديگري از قطعات خط استادان ايجاد شد اين خط را با اين نام خوانند زيرا خلفا و وزرا بر پشت كتب ونامه با اين خط مينوشتند . توقيع در لغت به معناي دستخط و امضا است و در عرف خطاطان خطي است كه ريشه در خط ثلث خفيف دارد كه دور وسطح آن همسان وبرابر است . شيوه مشهور وكهن آن همان توقيع مطلق است كه در كتابت به اندازه ثلث است . اين شيوه را برادر ابراهيم سنجري بنام يوسف اختراع كرد و فضل بن هارون ذوالرياستين پسنديد و دستور داد تا مكاتبات ديواني را با آن كتابت كنند و به آن رياسي ميگفتند . شيوه آن با ثلث هماهنگ است اما دگرگوني هايي با ثلث دارد يعني قلم توقيع مدورتر است اما قط قلم ثلث تحريف دارد . در توقيع حروف گردتر و گودتر از حروف ثلث است . شيوه ايي از اين خط در سده 9 در كتابت مجوزهاي فرهنگي و اجازه نامه هاي معمول در نظام خوشنويسي رواج يافت كه بنام خط اجازه معروف بود . خط اجازه هياتي نازك و ظريف دارد و حروف در آن دور بيشتري دارد تا در توقيع مطلق .

5- خط محقق: از باب حقق تحقيق مي آيد بمعني استوار ومحكم است . خطي شكوهمند وزين و درشت است با فواصل منظم و معين و بدون تداخل  است . خطي است كه حروف آن در هيات مفرد و مركب كامل صحيح و تمام باشد . يك چهارم آن دور و بقيه سطح است در عهد بني عباس در عراق وراقان با آن مينوشتند كه به آن عراقي يا وراقي مي گفتند . خط رقاع نقطه مقابل خط ديواني است محقق از ثلث آمده يعني يك نقطه بر ثلث افزوده و سطح آن را بيشتر كرده است اين خط بيشتر شبيه كوفي ساده است در خط محقق هيچ حرفي با حروف ديگر اشتباه نميشود چون حروف به صورت ثابت است

6- خط رقاع : خطي مانند ثلث و توقيع است . قلمي است كه رقعه هايي بر برگهاي كوچك در مكاتبات لطيف و داستان ها و حكايات مينوشتند . اين قلم در دور مايل تر و زبانه قلم در تراش كوتاهتر از توقيع است . حروف رقاع ريزتر و لطيف تر است آيات قرآن و كتب و تاريخ و نام كاتب را با خط رقاع مينوشتند پس از رواج خط اجازه در تركيه اين خط متروك شد . در لغت بمعناي رقعه است بمعني پاره ها و گونه ايي خط است كه با آن مكاتبات ديواني و قصه هارا بر روي رقعه كتابت ميكردند و حروف و صور آن به ثلث و توقيع شباهت دارد به نسبت با توقيع , رقاع دور بيشتري دارد .

7- خط ريحان : پس از محقق آمده و از آن جدا شد . ريحان بمعني ناز بو و گياه خوشبو است . بسيار ظريف و لطيف است و شكل كوچك محقق است . نوشتن حروف ريحان مانند محقق است جز اينكه در ريحان نازك است و محقق و ريحان هر دو شبيه ثلث اند .  ( الف ) در محقق راست و كلفت و در ريحان راست و باريك است . در قرن 10 و 11 ه.ق خطوط محقق و ريحان در نوشتن مصحف و ديوان بكار ميرفت . اين خط منسوب به ريحاني متوفاي 219 ه.ق يا ابن مقله است . يك قسمت و نيم دور دارد و 4 قسمت و نيم سطح است .

8- خط تعليق : از توقيع و رقاع و نسخ ايراني است . نوعي خط تحريري است كه با دخالت خط پهلوي و اوستايي وضع شد از قرن 5و6 ه.ق شروع و در قرن 7 ه.ق بصورت تعليق در آمد و در قرن 8 ه.ق رواج يافت . در قرن 7و8 ه.ق بدليل تند نويسي در كتابت درباري و ديوان بكار رفت و بصورت شكسته در آمد . خط ديواني نوعي از خط تعليق است كه براي كتابت انعامات ملكي و امور نوشتاري ديواني جلي در اواخر قرن 10 ه.ق ايجاد شد و در كتابت بزرگ و مهم و رسمي مورد استفاده بود و بعدها كه در تركيه خط لاتين آمد اين خط متروك شد . خط ديواني در ايران كاربرد نداشت . تعليق تا قرن 10 در ايران رايج بود و در قرن 13 كمتر شد و در نوشتن احكام و فرامين بكار رفت تعليق در لغت بمعني در آميختگي و در عرف خطاطان خطي است كه بين رقاع و توقيع آويخته و معلق است . دور آن 5 دانگ و سطح آن 1 دانگ است اين خط ريشه خط نستعليق است و پيچ و تاب مفردات و طريقه چسباندن حروف جدا در آن زياد است  . در تاريخ پيدايش آن آمده كه اول حسن بن حسين علي فارسي كاتب عهد عمادالدوله ( 320 338 ) رسالات ديواني خود را به تعليق مينوشت اين خط ابتدا بصورت ساده بود و در سده 9 ه.ق خواجه تاج سلماني آن را اصلاح كرد و بيشتر مكاتبات تيموري با آن كتابت ميشد به اين علت واضع آن را تاج سلماني ميدانند .

9- خط نستعليق : پس از تعليق به فاصله يك قرن در قرن 8 ه.ق توسط ايرانيان اختراع شد و از تركيب نسخ و تعليق بوجود آمد و به عروس خطوط اسلامي معروف است . اين خط توسط مير علي تبريزي در قرن 8 ه.ق وضع شد و انواع آن شامل : نستعليق انيسي تحريري تركي هندي است .

10- خط شكسته نستعليق : نستعليق بدليل تند نويسي در قرن 12 ه.ق بصورت شكسته در آمد . اوج آن در قرن 12 و 13 ه.ق با ظهور خوشنويساني همچون مرتضي قليخان شاملو شفيعا درويش عبدالمجيد طالقاني سيد گلستانه بود . در قرن 13 ه.ق خط شكسته تداوم يافت و توسط قائم مقام فراهاني و امير نظام گروسي در اين خط تصرفاتي پديد آمد و ساده شد .

11- از ديگر خطوط اسلامي ميتوان از خطوط زير نام برد : خط طغري شبه طغري مثني معما متفرقه تفنني قطعات جامع فانتزي گرافيكي -خط سياه مشق -خط آيينه -خط اجازه -خط اصفهاني -خط اوهل -خط بابري -خط باژگونه -خط بريده قطاعي -خط بهاري -خط بيضاوي -خط تحصيلي -خط تنزيل -خط توامان -خط چپ -خط چشم موري -خط چليپا -خط حروف التاج -خط حسن -خط حميري -خط دشتي -خط ديواني. -خط رمل-خط روان -خط رياسي -خط ريحان. -خط سايه دار -خط سنبلي -خط سياق. -خط شجري -خط شعله -خط شفيعا -خط طاووسي -خط عرايض -خط غزلاني -خط غير تحصيلي -خط قصص -خط قيرواني -خط لرزه -خط متبع -خط مخترع : -خط مرسل -خط مزور -خط مستدير -خط مسلسل -خط مسند - خط مشكل -خط مصنوع : -خط معما -خط مغربي -خط مناشير -خط منسوب : -خط موامرات -خط ناخني -خط نشسته : -خط هلالي-. خط ياقوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:47  توسط بیژن آزاد  | 

ميرعماد الحسني سيفي قزويني از مشهور ترين خوشنويسان تاريخ هنر ايران است كه توانست پايه خط نستعليق را چنان مستحكم نمايد كه تمام صاحب نظران خطوط اسلامي آن را عروس خطوط ناميدند . قلم او بيشترين تاثير خود را در عرصه خط نستعليق گذاشته است . زندگي او در تذكره ها و رسالات و متون مختلف آمده اما گوشه هاي پنهان زندگي او همواره ناشناخته مانده است .

       
     
در لغت نامه دهخدا آمده است :

عماد قزويني خطاط مشهور ( 961-1024 ) نام او عمادالملك قزويني حسني بود و در خط نستعليق دستي توانا داشت . خط مير براي حسن خط مثل بوده است و برخي خط او را برخط ميرعلي هروي ترجيح ميدادند .در سال 1024 ه.ق شاه عباس صفوي وي را متهم به پيروي از مذهب تسنن نمود و امر به قتل او شد وي در آخرين شب ماه رجب همان سال در راه حمام بقتل رسيد . گويند ميرزا ابوتراب خطاط اصفهاني شاگردش جنازه او را در دروازه طوقچي دفن نمود و چون ميخواستند براي او مقبره ايي بسازد مانع شدند . فرزندان و ياران او را هم طرد كردند و همگي به هندو روم پناه بردند خاندان او همگي در خط سر آمد بودند .

بنا به گفته خانم آن ماري شيمل در كتاب خوشنويسي و فرهنگ اسلامي ميرعماد در سن 8 سالگي شروع به آموزش خط نمود .

دكتر مهدي بياني استاد دانشگاه در مورد تاريخ تولد و سالهاي زندگي او ميگويد :

از ترجمه مورخين و تذكره نويسان ميآيد كه مير در سال 1027 در اصفهان بقتل رسيد و بيشتر تذكره نويسان همين تاريخ را نقل كرده اند . اما مستقيم زاده تاريخ مرگ مير را بسال 1024 ميداند. اين قول بيشتر از جانب صاحب عالم آراي عباسي است كه معاصر با ميرعماد ميباشد و بيشتر صحيح است . سن مير 63 بود كه به تاريخ 961 هم ميرسد .

ميرعماد در قزوين متولد شد و دوران كودكي و نوجواني خود را در قزوين گذراند و براي تكميل هنر خود به تبريز سفر كرد . در مورد ساليان اوليه زندگي او و آغاز يادگيري اش در قزوين سخنان زيادي به ميان است اما هيچ كدام قطعي نيست .

در تذكره خط و خطاطان آمده است :

در ابتدادر شهر قزوين شاگرد عيسي رنگ كار بود و بعد در سلك شاگردان مالك ديلمي در آمد . بعدها شهرت ملا محمد حسين تبريزي را شنيد و به تبريز سفر كرد و شب و روز به مشق خط پرداخت .

در كتاب مرقع گلشن نوشته مهدي بياني آمده است : ميرعماد نزد دو تن از استادان خط تعليم گرفت و پس از اندك زماني دو استاد تعليم ميررا نزد خود لازم ندانستند .

دو استاد اصلي مير مالك ديلمي و محمد حسين تبريزي است و عيسي رنگ كار و حتي بابا شاه اصفهاني هم نمي توانند جزو استادان او باشند . زيرا عيسي خوشنويس از ركابداران شاه طهماسب اول صفوي بود و بعيد است كه پس از 54 سال سلطنت شاه وي حيات داشته باشد خصوصا كه صاحب گلستان هنر نقل ميكند كه او در آخر عمر متولي امامزاده ايي در گناباد شد و در سال 984 در گذشت . همچنين بابا شاه بسال 996 در اصفهان فوت كرد و مير 12 سال بعد از او به اصفهان رسيد .

بيشتر تذكره نويسان عقيده دارند كه مير از روي خط باباشاه و ميرعلي مشق ميكرد كه اين مورد صحيح است .

 

دكتر بياني در كتاب سير احوال و آثار خوشنويسان ميگويد :

مالك ديلمي بسال 966 در گذشت و مير در آن زمان كودكي 5 ساله بود . اما در استادي محمد حسين تبريزي شكي نيست . گويند ميرعماد براي تعليم خط نزد او رفت تا روزي پس از ممارست و مشق خط هاي بيشمار قطعه ايي نوشت و به نزد استاد برد . محمد حسين چون آن را ديد به مير گفت اگر چنين تواني بنويس و گرنه قلم فرو گذار و چون مير به استاد گفت خود نوشتن او خط و مير را بوسيد و گفت كه تو از امروز از استاداني . اين سخن به منزله جواز و تصديق حسن خط مير عماد است .

ميرعماد پس از طي مقدمات خط در قزوين براي تكميل آن عازم بلاد ديگر شد تا عاقبت به در بار صفوي راه يافت .

به قول صاحب گلستان هنر مير ابتدا براي زيارت خانه خدا به مكه سفر كرد و صاحب تذكره خط گويد محمد هلال بن نجم الدين از بزرگان شام به نيت فراگيري مقدمات نستعليق در اين سفر همراه او بود . در مراجعه به ايران در سلك هنرمندان كتابخانه فرهاد خان قرامانلو كه از بدو سلطنت شاه عباس اول مصدر مشاغل لشكري و كشوري بودند قرار گرفت و چند سال در تمام مدت حكومت فرهاد خان در سمنان و دامغان و طبرستان و بسطام و خراسان همراه و ملازم او بود تا بسال 1007 ه.ق فرهاد خان بدست الله وردي خان از سرداران شاه عباس بقتل رسيد و همان زمان مير از خراسان به قزوين بازگشت و بقول كلمان به گيلان رفت و دوباره به قزوين بازگشت و مقيم شد اين دوران مصادف با سلطنت شاه عباس است كه اصفهان بصورت يكي از زيباترين شهرهاي ايران در آمده بود . مركزيت هنري اين شهر باعث شد تا ميرعماد در سال 1008 ه.ق براي خدمت به شاه عباس راهي اصفهان شود . به محض رسيدن او به شهر عريضه ايي نوشت كه در مرقع گلشن به بيان كامل متن نامه پرداخته شده است .

شاه پس از استحضار از مضمون نامه و اطلاع از هنر مير او را به دربار فرا خواند و مورد لطف و عنايت خود قرار داد ميرعماد به شكرانه اين مرحمت شاهانه قطعات خط با اشعاري در مدح شاه نوشت و تقديم نمود .

ميرعماد پس از اقامت در دربار شاه به لطف و عنايتي كه در حق او ميشد مفتخر گرديد و با اخلاق كريمه خود مورد ستايش شاه ونور چشم او گرديد . اين مورد باعث حسادت و فتنه و عداوت شد تا جايي كه مير بخاطر نامردي ها با سرودن اشعاري گله مندي هاي خود را ابراز داشت . اين فتنه ها باعث كم رنگ شدن محبت شاه نسبت به مير گرديد و در عوض عليرضا عباسي مورد تفقد شاهانه قرار گرفت محبوبيت عليرضا عباسي نزد شاه به حدي شد تا جايي كه شاه شمعدان بدست بالاي سر او ايستاده تا وي مشق خط نمايد . اين عمل شاه باعث دلگير ي ميرگرديد پس خطاب به شاه شعري بخط خود نوشت و فرستاد . اين كدورت به حدي بالا گرفت كه زبان مير نسبت به شاه نيش دار تر و كينه توزانه تر شد . كينه حسودان بجايي رسيد كه اشعار ميرعماد را كه در نكوهش شاه سروده و نوشته بود را به سمع و نظر شاه عباس برسانند . شاه از كرده مير ناراحت شد و براي صحت ادعاي ديگران 70 تومان فرستاد و در خواست كتابت شاهنامه را بنمود . پس از يك سال شاه پيكي فرستاد و در خواست كتاب را نمود ميرعماد 70 بيت را كه نوشته بود ارسال نمود و و در جواب پيغام شاه ميگويد :

بگوييد وجه سر كارزياده براين كفايت نكرد و مقدار پول به اندازه ابيات نگارش شده است . شاه از اين عمل برآشفت و ابيات را پس فرستاد . مير كليه ابات را با قيچي بريد و هربيت را به مبلغ يك تومان به شاگردان خود فروخت و پول شاه را پس فرستاد . اين عمل ميرعماد باعث نفرت شاه از ميرعماد گرديد . از ديگر دلايل نفرت شاه از مير مذهب تسنن او ست .

در كتاب احوال و آثار خوشنويسان آمده است :

چون ميرعماد به تسنن مشهور بود و شاه نسبت به تشيع تعصب داشت اين مورد باعث مزيد علت شد كه در نهايت منجر به قتل ميرعماد گرديد . گويند شاه فرياد كشي و گفت : ( كسي نيست مرا از دست اين مرد خلاص كند ) يا ( كسي نيت مرا از دست اين سني نجات دهد ) يا ( كسي نيست اين مغرور را بكشد ) يا ( ما يك تن قزويني نديديم كه يك ذرع دم داشته باشد ) . مقصود بيك مسگر قزويني رئيس قبيله شاهسون قزوين بقول صاحب آراي عباسي در آخرين شب ماه رجب 1024 كه ميرعماد از راه حمام بنا به دعوت مقصود بيك بخانه او مي آمد جمعي از اوباش و ارازل را وا داشت كه در تاريك شب او را به قتل برسانند .

در تذكره خط و خطاطان ميرزا حبيب اصفهاني آمه است كه مقصود بيك از دوستان مير بود كه به تحريك شاه اين كار را انجام داده است . برخي هم بر اين عقيده بودند كه خشم شاه در اداي اين جملات مرگ مير نبوده است زيرا وقتي شاه از قتل مير خبر دار شد بسيار ناراحت شد و دستور قصاص قاتل را صادر كرد . اما علي قلي خان واله عقيده دارد كه قتل مير به اشاره و فرمان شاه بود . جسد مثله شده مير به مدت چند روز روي زمين بو و كسي جرات خاكسپاري را نداشت تا اينكه مري او ميرزا ابوتراب وي را در مسج مقصود بيك واقع در دروازه طوقچي اصفهان بخاك سپردند در اين زمان به دستور شاه بر جسد او احترام گذاشته و گروهي از شاگردان و امرا و شاهزادگان در آن مراسم شركت داشتند .

مدتي بعد خبر قتل مير به سراسر ايران و بلاد اطراف رسيد و بويژه در هند و عثماني كه شيفته خط مير بودند مراسم سوگواري بپاشد . جهانگير شاه هند از روي تاسف اعلام نمود اگر مير را به من داده بودند هم وزن او طلا ميدادم . ابوتراب در وصف استاد خود شعري سرود و سنگ قبري با خط خود براي مزار مير تهيه كرد اما موفق به نصب آن نشد تا عاقبت آن را بر قبر خود قرار دادند . پس از مرگ مير خاندان و شاگردان ميرعماد از ترس شاه مخفي و يا به عثماني و هند هجرت كردند و در آنجا مورد لطف شاهان قرار گرفتند و در اشاعه خط نستعليق ايراني در خارج مرزهاي ايران سهم بسزايي داشتند .

 

2- نام و لقب ميرعماد :ميرعماد از سادات سيفي حسني وبا كنيه قزويني است و چون پيرو مسلك عمادالملك بود اين لقب را به خود گرفت . دكتر بياني به اين نظريه با ديده ترديد مينگرد و ميگويد :

عموم تذكره نويسان او را بنام ميرعماد ميخوانند و واضح است كه در زمان حيات هم به اين نام معروف بود .

مستقيم زاده در تذكره تحفه الخطاطين اسم او را محمد و پدر ش را حسين مينامد .

عبدالمحمد خان و كلمان هوار و مستقيم زاده بيان ميكنند :

ميرعماد به دليل لقب حامي خود عمادالملك از بزرگان صفوي لقب عماد را برخود نهاد . دكتر بياني ميافزايد كه لقب عماد الملك مربوط به شخص ميرعماد است . زيرا 9 فقره از آثارش با نام عمادالملك رقم خورده است .

در يك نسخه از تكلمه النفخات عبدالغفور لاري مير عماد در حواشي آن نسب خود را چنين بيان كرده است :    ( عماد بن ابراهيم الحسني )

نسبت سيادت مير را همه تذكره نويسان حسني دانسته كه از خاندان سيفي قزوين بوده است و در دستگاه دولتي صفوي مصدر كتابداري ومستفي و داراي پايه بلند بوده اند . نام ميرعماد جلالالدين محمد خوش نويس و پدر ش مير شريف از بني اعمام قاضي جهان سيفي قزويني وزير شاه طهماسب صفوي و حسن علي سيفي جد مير را نام برده اند .

در مورد سيادت حسني ا حسيني ميرعماد شك هست . غلام محمد هفت قلمي و كلمان هوار و عبدالمحمد خان او را حسيني ميدانند . اما به احتمال زياد حسني است . و گاهي حسيني يا حسني رقم ميزده است . اما در يك قطعه بنا به گفته دكتر بياني نوشته شده ( مشقه عماد ثاني حسيني ) و شك بر طرف گرديد يعني قريب نيم قرن بعد از ميرعماد شخصي بنام ميرعماد الحسني يا حسيني ميزيسته است اين مطلب از كتاب سرمايه ايمان تصنيف عبدالرزاق لا هيجي آمده كه عبارت ( تمت الرساله سرمايه ايمان بعون الملك المثال بتاريخ روز دوشنبه 19 شره جمادي الاول سنه احدي و سبعين و الف . كتبه العبد عمادالحسيني ) است .

القاب ميرعماد الحسني : عماد – ميرعماد – مير عماد حسني – ميرعماد الحسني – ميرعماد حسني قزويني – عمادالملك قزويني – عمادالملك حسني – عمادالملك حسني قزويني – عمادالحسني قزويني .

 

 

3- مذهب ميرعماد:يكي از دلايل قتل ميرعماد شايعه سني بودن اوست . بنا به قول اكثر تذكره نويسان و تاريخ نگاران مذهب او سني است اما هيچ گونه مدرك يا سندي برا ياين ادعا و جود ندارد و بعكس هرجا نام آل نبي آمده است از آن ها به نيكي يا كرده است و در هيچ جا شعر يا متني در وصف خلفا ديده نشده و در ارتباط با امام علي ( ع ) مناجات نامه و يا دعاي نادعلي بارها نگارش شده است . در يك قطعه خود نوشته : علي الله في كل الامور توكلي و بالحسني اصحاب العبا توسلي .

 

4- ويژگي اخلاقي ميرعماد : او مردي آزاده و بزرگ منش بود و هنر را برا يهنر دوست ميداشت و براي رسيدن به حد والاي هنر خود و ديگران را فراموش ميكرد تا جايي كه گويند مدت 3 سال سر خود را اصلاح نكرد . ارتباط او با شاگردانش در حد مريد و مرادي بود و باي او قائل به كرامات بودند . نصر آبادي از قول ابوتراب شاگرد ميعماد گفته است :

روزي در قهوه خانه نشسته بودم ميرعماد با رشيدا خواهر زاده اش گذر كرد بخاطرم رسيد اگر مير صفاي باطن داشته باشد به قهوه خانه مي آيد . با اينكه چند قدم بيشتر نرفته بود برگشت قهوه خورد و گفت از اين چيزها در خانه ما هم يافت ميشود . ابوتراب تنبيه شد روز ديگر به خانه مير رفت و در بالاخانه او منزل يافت . بنا به اشعار مير براي شاه نشان ميدهد كه او تا حدود زيادي مغرور و طبع حساسي داشته است .

 

5- فرزندان و نزديكان ميرعماد : ميرعماد پسري بنام ابراهيم و دختري بنام گوهر شاد داشت كه از بيم شاه به عثماني و يا هند هجرت كردند . پس از قتل مير جهانگير شاه برخي از بستگان مير را مانند عبدالرشيد ديلمي را پناه داد.

 

6- ويژگي خط ميرعماد : بنا به راي كارشناسان خط ايراني در عالم نستعليق از ابتدا تا كنون كمتر خطاطي يافت شده كه خطش به استواري و قدرت و شيوايي قلم مير باشد . مير عماد زيبايي خط نستعليق را به اعجاز رسانيده است .

بنا به گفته دكتر بياني مير در لطف قلم و قدرت كتابت يد بيضا نمود و خط او بدون اصلاح استوار و خوش اندام است خفي را نمكين و جلي را استوار و شيرين مينوشت . زيبايي خط او عالم گير شد و شعرا در وصف او شعر ميسرودند از جمله مير عبدالغني تفرشي از شعراي معاصر ميرعماد در يك رباعي گفته است :

تا كلك تو در نوشتن اعجاز نماست        بر معني اگر لفظ كند ناز رواست .

آوازه شهرت مير در زمان حيات و ممات عالم گير شد و در بلاد هند و عثماني آثار او را به بهاي زر خريد و فروش ميكردند و شاهان به داشتن آثار او مباهات داشتند .

از لحاظ اسلوب خط مير تابع شيوه ميرعلي هروي بود كه بعد از عزيمت به اصفهان به شيوه بابا شاه مشق نمود . عمده قطعات او در قالب چليپا است كه نحوه تركيب بندي خطوط مير سرمشق تمام چليپا نويسان است . او اين فرن نوشتاري را به اوج رساند و شيوه سياه مشق هاي او بعدها الگويي برا ي استادان قرون بعدي مانند ميرزا غلامرضا در قرن 13 ه.ق گرديد . 

 

7- استادان ميرعماد : در شناسايي اولين استاد مير هيچ اطلاعي در دست نيست . اما از آنجا كه او از خانواده صاحب ديوان بوه است در ميان افراد خانواده اش به او خط را آموزش دده اند . از استاداني كه به منسوب كرده اند يكي عيسي بيك رنگ كار است . كه اين انتساب رد شد زيرا او در سال 981 ه.ق فوت كرده است . دومين استاد امير مالك ديلمي است كه در انتساب او هم شك نيست . ملا محمد حسين تبريزي دومين استاد مير عماد است .

 

8- شاگردان ميرعماد :  ميرعماد پس از ورود به اصفهان معروف شد و شهرت او باعث شد تا شاگردان بسياري به او رو آورند . اين افراد از طبقات مختلفي بودند و در ميان آنان شاهزادگان و درباريان بچشم ميخوردند . او مدت 16 سال اقامت در اصفهان شاگردان بسياري را تربيت كرد از جمله : نورالدين محمد لاهيجي – ميرمحمد مقيم تبريزي – عبدالرشيد ديلمي – مير ابراهيم عماد – ابوتراب اصفهاني – عبدالجبار اصفهاني – محمد صالح خاتون آبادي – درويش عبدي بخارايي – ميرزا تقي مستوفي الممالك – گوهر شاد دختر ميرعماد – حاجي جمال بن ملك محمد شيرازي ( جمالا ) – شمسا شيرازي – عبدالرزاق قزويني – فيض امير فيضا ( فخرالزمان ) – محراب بيگ – مير محمد علي شوهر گوهر شاد – مير ساوجي – نوراي اصفهاني – مير يحيي اصفهاني .

 

 

9- تابعين شيوه ميرعماد : جعفر حسيني سبزواري – حافظ خورشيد – شكرالله نامه نگار – مير عبدالرحمن آخوند زاده – عبدالوهاب شيرازي – ملا علي بقا – علي قوسي – هدايت الله لاهوري .

 

10- آثار ميرعماد درموزه هاي ايران و جهان : مناجات نامه حضرت علي ( ع )  تكلمه النفحات  تحفه الاحرار  گلشن راز شبستري  ديوان حافظ  گلستان سعدي و.

تحفه الاحرار جامي- قلم كتابت عالي  رقم ميرعماد  سنه 1016 كتابخانه كاخ گلستان 

گلشن راز شبستري- كتابت خفي عالي  رقم ميرعماد- كاخ گلستان .

ديوان حافظ  كتابت عالي  رقم ميرعماد  كاخ گلستان .

گلستان سعدي  كتابت ممتاز  رقم ميرعماد  كاخ گلستان .

تكلمهالنفحات عبدالغفور لاري  كتابت خفي و عالي  رقم ميرعماد سنه 992 ه.ق  كاخ گلستان .

بوستان سعدي  كتابت خفي و ممتاز  رقم ميرعماد  كتابخانه مجلس

بوستان سعدي سنه 1012 در مجموعه دولتي افغانستان

مثنوي گوي و چوگان رقم ميرعماد در همان مجموعه

تحفه الملوك رقم ميرعماد سنه 1019 در كتابخانه سركاري رامپور هند

الاسما الحسني رقم ميرعماد در همان كتابخانه

سبحه الابرار جامي رقم ميرعماد سنه 972 در همان كتابخانه

رساله نصايح رقم ميرعماد سنه 1005 ه.ق

مناجات خواجه عبدالله انصاري رقم ميرعماد در همان كتابخانه

زينه الملوك رقم ميرعماد در همان كتابخانه

پند نامه جامي بفرزند خود رقم ميرعماد در كتابخانه ملك

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري رقم ميرعماد مجموعه دكتر عبدالله فروهر

هفت بند حسن كاشاني رقم ميرعماد مجموعه جعفري اديب اصفهاني

رباعيات خيام رقم ميرعماد مجموعه عالي تورك گلدي سفير تركيه

مناجات حضرت علي ( ع ) در كتابخانه دانشگاه استانبول

مرقع ميرعماد سنه 1018 و 1012 در كاخ گلستان

مرقع ميرعماد در كتابخانه ملي پاريس

مرقع ميرعماد سنه 1013 كتابخانه دانشگاه استانبول

مرقع ميرعماد سنه 1003 و 1024 در همان كتابخانه

در كتابخانه كاخ گلستان  كتابخانه ملي  كتابخانه ملك  كتابخانه مجلس  كتابخانه آستان قدس  موزه كابل  موزه دهلي  دانشگاه استانبول  كتابخانه لنين گراد  كتابخانه پاريس .

كتيبه ايي با رقم ميرعماد در تكيه مير فندرسكي در اصفهان كه در اتاقي مجاور آرامگاه او موجود است . بقلم 2 دانگ و غزل معروف حافظ است :

روضه خلد برين خلوت درويشان است          مايه محتشمي خدمت درويشان است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:16  توسط بیژن آزاد  | 


"براندو، متولد سال۱۹۲۴ در اوهاما، نبراسکا، قبل از بازی در ""اتوبوسی به نام هوس"" از الیاکازان ، در نسخه تئاتری همین فیلم ، اثر استانلی کووالسکی در برادوی ظاهر شده بود. شخصیت براندویی با این فیلم ( اتوبوسی به نام هوس) به ظهور رسید« مرد یاغی و بدوی وبی ثباتی که همه چیز را برای خود می خواست». معهذا ، رنگین نامه هایی که این کلیشه را پروبال می دادند ، نقش های متفاوت دیگری را که این بازیگر «سبک دار» ایفا کرده بود ، ندید می گرفتند:"
▪ آدم افلیج مردان ( ۱۹۵۰ ، اولین فیلم او)
"▪ انقلابی مکزیکی در "" زنده باد زاپاتا"" ۱۹۵۲"
"▪ مارک آنتونی در "" جولیوس سزار"" ۱۹۵۳"
"▪ سردسته اوباش موتورسوار در"" وحشی"" ۱۹۵۴"
"به یادماندنی ترین نقش او در اوایل کار در فیلم "" در بارانداز ۱۹۵۴"" بود. اینجا نیز وی نقش مردی طبعا خشن و بی ثبات را ایفا کرد ، ولی درونمایه های عطوفت و آسیب پذیری را در شخصیت وی به خوبی نشان داد و با این ترتیب یکی از عالی ترین بازی های سینمایی را ارائه کرد."
براندو هیچگاه احساس تحقیرش را نسبت به حرفه خود پنهان نکرده: شاید این تحقیر بیشتر متوجه جنبه تجاری صنعت سینماست تا خود بازیگری ، ولی این امر منجر به بی خیلی و نتیجتا چند کار خراب شده است:
▪ Desiree دزیره ۱۹۵۴
▪ چای خانه ماه اوت ۱۹۵۶
▪ سایونارا ۱۹۵۷
▪ قصه های شبانه ۱۹۶۴
"▪ فیلم "" کندی Candy "" در سال ۱۹۶۸"
اما کثرت نقش های او گیج کننده است:
"از شکسپیر تا موزیکال ، از درام تا کمدی . در "" مردها و عروسک ها"" در نقش اسکای مسترسون همه را مجذوب کرد. در "" شورش در کشتی بونتی"" نقش فلچرکریسچن ضعیف النفس را داشت. ساخت "" بونتی "" مصادف بود با قطع پیوند براندو با صاحبان هالیوود که از تاخیرهای طولانی در کار فیلم گله داشته و مدعی بودند که ناز و اداهای براندو مسبب آن است. حال چقدر این ادعا صحت داشته و روایت براندو از این ماجرا چه می باشد نکاتی است که همچنان در پرده ابهام است زیرا که این بازیگر به تدریج از افکار عمومی کنار کشیده و اغلب اوقات را در هاوایی می گذراند."
"در ۱۹۶۰ "" سربازهای یک چشم"" را کارگردانی کرد و در "" تعقیب"" و "" انعکاس در چشمان طلایی"" بازی کرد ، و سپس در ۱۹۷۲ در نقش دون کورلئونه در "" پدرخوانده"" ظاهر شد. هنگامی که آکادمی اسکار اورا به عنوان برنده برگزید ، وی زن سرخپوستی را برای گرفتن جایزه ، از جانب خود مامور کرد تا به این وسیله توجه عمومی را به وضع رقت بار سرخپوستان آمریکایی جلب کند. وی روز به روز بیشتر معطوف مسائل و مشکلات بشری شده و فیلم های اخیر او نشانگر این گونه تمایلات سیاسی و اجتماعی اوست:"
اینک آخرالزمان ، فرمول و فصل سفید خشک.
براندو اینک عنوان بازیگر « متدیست و صاحب سبک » و افتخار همراهی با استنلی کووالسکی را پشت سر نهاده و در عالم حرفه ای که خود به آن چندان ارجی نمی نهد صاحب مقامی خدایگونه است!
● جایزه اسکار
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۵۱ به خاطر "" اتوبوسی به نام هوس""."
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۵۲ به خاطر""زنده باد زاپاتا""."
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۵۳ به خاطر"" جولیوس سزار""."
"▪ برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال ۱۹۵۴ به خاطر "" One The Waterfront""."
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۵۷ به خاطر"" سایونارا""."
"▪ برنده اسکار بهترین بازیگر مرد در سال ۱۹۷۲ به خاطر"" The Godfather""."
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۷۳ به خاطر"" آخرین تانگو در پاریس""."
"▪ نامزد دریافت جایزه اسکار در سال ۱۹۸۹ به خاطر"" A Dry White Season""."
مارلون براندو ستاره افسانه ای سینما روز جمعه ۲ ژوئیه در سن ۸۰ سالگی پس از مدتها بیماری در بیمارستانی در لس آنجلس درگذشت.
او در سال ۱۹۲۴ در ایالت نبراسکا به دنیا آمد. مادرش الکلی بود و پدرش زنباره ای که در کودکی خانواده اش را ترک گفت.
براندو مدتی مدرسه نظامی رفت و بعد به کارهای مختلفی مشغول شد و نهایتا برای شرکت در کلاسهای بازیگری راهی نیویورک شد و نزد استادش، استلا آدلر متد استانیسلاوسکی را آموخت.
"مدتی بعد براندو به مدرسه بازیگری ""اکتورز استودیو"" که الیا کازان آن رامی چرخاند، راه پیدا کرد و در آنجا زیر نظر لی استراسبرگ متد اکتینگ( روشی که بازیگر برای اجرای نقش باید مدتی آن نقش را زندگی کند) را تکمیل کرد."
"اوپیشکسوت سبکی معروف به ""متدی"" بود که بلافاصله پس از او بازیگرانی مانند جیمز دین و مونتگومری کلیفت و سالها بعد پل نیومن، داستین هافمن و رابرت دونیرو با درخشش خود این سبک را در سینمای آمریکا تثبیت کردند."
بازی او در نقش استنلی کووالسکی در نمایش اتوبوسی به نام هوس نوشته تنسی ویلیامز و به کارگردانی الیا کازان در سال ۱۹۴۷ او را به یکی از بازیگران معتبر صحنه تئاتر آمریکا تبدیل کرد.
نخستین حضور براندو بر پرده سینما بازی در فیلم مردان ساخته فرد زینه مان در سال ۱۹۵۰بود. او برای آماده کردن نقشش در این فیلم بیش از یک ماه خود را در بیمارستان بستری کرد. کاری که از دید بسیاری از بازیگران مجرب آن دوران مانند لارنس الیویه یا کلارک گیبل حماقت محض محسوب می شد.
براندو در سال ۱۹۵۲ در نسخه سینمائی نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس در کنار ویوین لی بازی کرد که به عنوان یکی از بهترین آثار سینمائی آمریکا شناخته می شود.
او در سالهای دهه ۱۹۵۰ در کنار جیمز دین و مونتگمری کلیفت به یکی از ستاره های مشهور هالیوود بدل شد.
شهرت او در سالهای پایانی دهه ۱۹۶۰ کمی افول کرد اما در دهه ۱۹۷۰ با درخشش در فیلم پدرخوانده بار دیگر نامش بر سر زبانها افتاد.
اما مهمترین نقشی که در ابتدای فعالیت سینمائی اش بازی کرد فیلم در بارانداز ساخته الیا کازان بود که نخستین اسکار را برای براندو به ارمغان آورد.
اما بازی درخشان براندو در فیلم پدرخوانده در سال ۱۹۷۲ شاید ماندگارترین نقش سینمائی باشد که یک بازیگر در طول تاریخ سینما بازی کرده است.
فرانسیس فورد کاپولا کارگردان پدرخوانده برای متقاعد کردن تهیه کنندگان فیلم برای انتخاب براندو تلاش زیادی کرد چرا که عقیده داشتند زمان این بازیگر دیگر گذشته است.
براندو برای بازی در این نقش دومین اسکار را بدست آورد که به نشانه اعتراض به نوع به تصویر کشیدن سرخپوستها درهالیوود، از پذیرفتنش سر باز زد و به جای خود یک دختر سرخپوست را برای گرفتن جایزه به روی صحنه فرستاد.
پس از پدرخوانده دوباره نام براندو در جهان سینما مطرح شد. پس از این بود که براندو در فیلمهای مطرحی مانند آخرین تانگو در پاریس، اینک آخر الزمان و آبگیرهای میسوری بازی کرد.
نقش کوتاه او در انتهای فیلم اینک آخرالزمان نیز از به یاد ماندنی ترین نقشهای تاریخ سینماست.
براندو برای بازی در نقش کوتاهی در فیلم سوپرمن بالاترین دستمزد آن زمان را گرفت.
در سال ۱۹۹۱ یکی از یازده فرزند براندو به جرم قتل دوست خواهرش به پنج سال زندان محکوم شد.
مدتی پیش مجله Premiere چاپ آمریکا، در یک رای گیری نقش دون کورلئونه( با بازی براندو) در فیلم پدرخوانده را به عنوان ماندگارترین شخصیت تاریخ سینما برگزید.
براندو یک بار هم در مقام کارگردان در پشت دوربین قرار گرفت. این فیلم سربازهای یک چشم نام داشت که در سال ۱۹۶۱ ساخته شد.
در آخرین فیلم، براندو داشت نقش خودش را بازی کرد. نام این فیلم که به تازگی ساخته شده است برادوی : عصر طلائی است.
براندو هفت بار نامزد دریافت اسکار شد که دوبار به او تعلق گرفت.
● فیلم نگاری :
▪ مردان ۱۹۵۰
▪ اتوبوسی به نام هوس ۱۹۵۱
▪ زنده باد زاپاتا ۱۹۵۲
▪ جولیوس سزار ۱۹۵۳
▪ دزیره ۱۹۵۴
▪ وحشی ۱۹۵۴
▪ در بارانداز ۱۹۵۴
▪ مردها و عروسكها ۱۹۵۵
▪ چایخانه ماه اوت ۱۹۵۶
▪ سایونارا ۱۹۵۷
▪ شیرهای جوان ۱۹۵۸
▪ فراری ۱۹۵۹
▪ سربازهای یك چشم ۱۹۶۱
▪ شورش در كشتی بونتی ۱۹۶۲
▪ آمریكایی پلید ۱۹۶۳
▪ داستان تختخواب ۱۹۶۴
▪ نام رمز مریتوری ۱۹۶۵
▪ آپالوزا ۱۹۶۶
▪ تعقیب ۱۹۶۶
▪ دیدار مارلون براندو ۱۹۶۶
▪ كنتسی از هنگ كنگ ۱۹۶۷
▪ انعكاس در چشم طلایی ۱۹۶۷
▪ كندی ۱۹۶۸
▪ بسوزان ۱۹۶۹
▪ شب روز بعد ۱۹۶۹
▪ پدرخوانده ۱۹۷۲
▪ ولگرد نیمه شب ۱۹۷۲
▪ آخرین تانگو در پاریس ۱۹۷۳
▪ آبخیزهای میسوری ۱۹۷۶
▪ سوپرمن ۱۹۷۸
▪ اینك آخرالزمان ۱۹۷۹
▪ نبرد برای آمازون ۱۹۷۹
▪ فورمول ۱۹۸۰
▪ فصل سپید و خشك ۱۹۸۹
▪ فرش من ۱۹۹۰
▪ كریستوفر كلمب ۱۹۹۲
▪ جیمی هالیوود ۱۹۹۴
▪ دون ژوان دو ماركو ۱۹۹۵
▪ جزیره دكتر مورو ۱۹۹۶
▪ شجاع ۱۹۹۷
▪ پول مفت ۱۹۹۸
▪ امتیاز ۲۰۰۰

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:20  توسط بیژن آزاد  | 

چينه شناسي :

چينه شناسي يكي از شاخه هاي زمين شناسي تاريخي است كه در آن، توالي لايه هاي رسوبي ، حوادثي را كه در طي رسوب گذاري رخ داده است، به كمك شواهد موجود، تفسير مي كنند.

لايه هاي رسوبي ، ضخامت هاي متفاوت دارند.

اين ضخامت، از حد ميكروسكوپي، تا ده ها متر تغيير مي كند. سطح تماس بين دو لايه ي مجاور هم را سطح لايه بندي مي گويند كه بر اساس ويژگي هاي مختلف از قبيل اختلاف در اندازه، جنس، سختي و رنگ ذرات دو لايه ي مجاور و همچنين، توقف در رسوب گذاري تشخيص داده مي شود.

واحد هاي چينه شناسي :

چينه شناسان براي بررسي زمان و همچنين ، چينه ها و فسيل ها، از

مقياس هايي استفاده مي شود كه عبارتند از : واحدهاي زماني زمين شناسي ‌واحدهاي زماني چينه شناسي، واحدهاي زيستي چينه شناسي و واحدهاي سنگي چينه شناسي.

واحدهاي زماني زمين شناسي :

بر اساس بررسي هايي كه بر روي فسيل ها، تعداد و تنوع جان داران، انقراض آن ها در مدتي كوتاه، حوادث كوه زايي و نا پيوستگي ها صورت گرفته عمرزمين را به بخش هايي كه از نظر زماني نامساوي اند تقسيم مي كنند. اين بخش ها را واحدهاي زماني زمين شناسي گويند، كه به ترتيب شامل ائون،دوران، دوره، دور يا عهد است.

هر واحد قسمتي از تاريخ عمر زمين است.

واحدهاي سنگي چينه شناسي :

هر واحد سنگي چينه شناسي مجموعه اي از چينه ها است و در قسمت عمده ي آن از يك نوع سنگ معين يا مجموعه اي از سنگ هاي مشخص تشكيل شده باشد. هر واحد سنگي چينه شناسي ممكن است از يكي از گروه هاي سنگ هاي رسوبي، آذرين و دگرگوني مجموعه اي از دو يا هر سه نوع از اين گروه ها تشكيل شده باشد، اين واحدها عبارتند از :


لايه :

كوچك ترين واحد سنگي چينه شناسي است و به واسطه ي داشتن ويژگي هاي مشخص سنگ شناسي از لايه هاي بالا و پايين خود تميز داده مي شود.


بخش :

شامل چند لايه است كه از نظر ويژگي هاي سنگ شناسي مشخص است و در بين قسمت هاي ديگر به آسان تميز داده مي شود.


سازند:

واحد سنگي اصلي چينه شناسي و عبارت است از مجموعه لايه هايي كه داراي صفات سنگ شناسي مشخص باشد.


گروه :

واحد بزرگتر از سازند است و از دو يا چند سازند پياپي تشكيل مي شود.

واحدهاي سنگي چينه شناسي را به تريب بزرگي مي توان به صورت زير نوشت :


طبقه (لايه) -> بخش -> سازند -> گروه

نام هر يك از واحدهاي سنگي چينه شناسي، تركيبي از نام جغرافيايي يك ناحيه و نام خود واحد است، مثل سازند آغاجاري يا گروه بنگستان.

ستون چينه شناسي :

مجموعه اي از توالي لايه هاي سنگي (سازندها) يك منطقه را ، كه براساس سنگواره هاي رهنما، از قديم به جديد مرتب كرده باشند. ستون چينه شناسي گويند.

ستون چينه شناسي يك مقياس نسبي زماني براي مقايسه ي لايه هاي سنگي است و همچنين گسترش و تغيير و تحول حيات را در طي عمر زمين نشان مي دهد.

تشخيص لايه هاي ستون چينه شناسي، از دو معيار، يعني نوع فسيل ها و جنس سنگ ها كمك مي گيرند.

تقسيم بندي زمان زمين شناسي :

زمين شناسي حوادث مهمي چون پيدايش و تغييرات چشمگير در نوع فسيل ها، تغيير در نوع ضخامت سنگ ها، ناپيوستگي ها و تغييرات آب و هوايي را براي طبقه بندي كردن زمان به كار مي برند.

تغيير گونه ها :

فسيل ها ، يكي از شواهد بسيار خوب براي اثبات وقوع تغيير در گونه هاي جانداران اند.

مسئول ترين نظريه اي كه در مورد چگونگي تغيير گونه ها داده شده، به تغيير

از طريق انتخاب طبيعي معروف است كه در سال 1859 توسط چارلز داروين، طبيعي دان انگليسي ارائه شد. اين نظريه را بقاي اصلح ( بقاي سازگارترين ) هم مي نامند.

از ميان تغييرات محيطي متعدد كه بر بقاي جانداران مؤثر است،‌مي توان به تغييرات آب و هوايي و زمين شناسي اشاره كرد.

پركامبرين :

دوران پركامبرين، با پيدايش زمين در حدود 6/4 ميليارد سال قبل شروع شده و در 600 ميليون سال پيش پايان يافته است.

مناطق وسيع بيرون زدگي هاي سنگ هاي پركامبرين به نام سپر را در اغلب قاره ها مي توان يافت. بيشتر از نصف كاني هاي پر ارزش جهان را در سپرهاي پركامبرين يافته اند، كه در ميان آن ها، نيكل،‌آهن،‌طلا و اورانيوم وجود دارد.

پالئوزوئيك :

دوران بي مهرگان :

مهمترين جانور بي مهره اي كه در پالئوزوييك مي زيسته و سپس در اواخر اين دوران نسلش از بين رفته، بي مهره اي وابسته به گروه بندپايان به نام تريلوبيت است كه بدني متشكل از سر،‌سينه و دم داشته است.
شواهد فسيلي، نشان مي دهد كه در پالئوزوئيك بي مهرگان فراوان ديگري هم علاوه بر تريلوبيت ها وجود داشته اند، به طوري كه دوران پالئوزوييك را دوران بي مهرگان لقب داده اند، در طي دوره ي اردوويستن نخستين مهره داران ظاهر شده اند. اين جانوران از گروه ماهي ها هستند كه به علت دارا بودن ضخامت سخت استخواني در سطح بدن، به ماهي هاي زره دار معروفند كتاب در دوره هاي كامبرين و اردوويسين، زندگي محدود به دريا بود، اما در سيلورين براي نخستين بار، زندگي در خشكي آغاز شد.
در كربونيفر نخستين خزندگان ظاهر شدند.

در اواسط پالئوزوييك، گروهي از بي مهرگان، به نام بازوپايان فراوان شدند.

اسپي ريفر از جمله مهم ترين بازوپايان پالئوزوييك است.

مزوزوئيك :

دوران خزندگان :

آب و هوا در مزوزوييك بسيار گرم تر از امروز بوده است. در ترياس، يعني ابتداي مزوزوييك خزندگان بسيار فراوان و گوناگون شده بودند. جثه ي اين خزندگان بين يك تا سي متر درازا داشته است. علاوه بر خزندگان ساكن خشكي، خزندگاني در اين هنگام وجود داشته اند كه مي توانستند در هوا پرواز كنند. انواع درياري آن ها كمياب نبوده است.
به همين سبب، به كاربردن «دوران خزندگان» براي مزوزوييك، شگفت آور نيست. خزندگان درشت جثه ي مزوزوييك را دايناسور مي گويند.


فسيل اسكلت قديمي ترين پرنده ي شناخته شده در جنوب آلمان يافت شد. قدمت

اين فسيل كه آن را آركئو پتريكس ناميده اند، حدود 140 ميليون سال است.

آركئو پتريكس در عين حال قدرت پرواز چنداني هم نداشته است.

در همين حال كه مهره داراين در روي خشكي در حال ازدياد بودند، بي

مهرگاني ويژه در درياها ظاهر شدند و توسعه يافتند كه نظاير آن ها را در

دوران هاي قبل و بعد از مزوزوييك نمي يابيم. از جمله ي مهم ترين اين بي

مهرگان، نرم تناني از گروه سرپايان به نام آمونيت ها و بلمنيت ها بودند.

گياهان نيز در دوران مزوزوييك فراوان و گوناگون شدند، به طوري كه علاوه

بر انواع بي گل و نهانزا، در دوره ي كرتاسه گياهان گل دار و درختان ميوه و

برگ ريز ظاهر شدند. در اواخر عصر مزوزئيك دايناسورها به طور

اسرارآميزي از ميان رفتند.

سنوزوئيك :

دوران پستانداران :

تكامل اصلي و ازدياد پستاندارن ، در سنوزوييك رخ داده و اين جانوران، جاي دايناسورها را اشغال كردند.
در سنوزوييك، انواعي از آغازيان و گروه روزن داران مي زيسته اند كه از سنگواره هاي بسيار با ارزش اين دوران محسوب مي شوند. اين روزن داران را نوموليت مي نامند و وجود آنها در هر نوع رسوبي، ... ارتباط آن رسوبات با دوران سنوزوييك است.


در سنوزوييك بر تنوع گياهان گل دار و درختان افزوده شد و انواع كنوني
كمابيش پديدار شدند.

سرانجام در اواخر سنوزوييك، آدمي پا به عرصه ي وجود نهاد و به بركت عقل و درايتي كه داشت،‌در اندك زماني توانست بر اين سياره مسلط شود.

پايان.

نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط محمد رضا کوهکن
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:43  توسط بیژن آزاد  | 

به عقل و خرد بيشتر از سنت و فرهنگ اهميت دهيم
نسرین پورهمرنگ

اشاره‌:

   پروفسور <كريستيان‌ دلا كامپاني‌> ازفرانسوياني‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1949 در داكار در آفريقا زاده‌ شده‌ است‌. اوپس‌ از گذرانيدن‌ تحصيلاتش‌ دردانشسراي‌ عالي‌ پاريس‌ در امتحان‌دشوار آگره‌گاسيون‌ فلسفه‌ پذيرفته‌شد. دكتراي‌ خود را از دانشگاه‌سوربن‌ پاريس‌ اخذ كرد. او پس‌ ازسالها تدريس‌ در دپارتمانهاي‌ فلسفه‌و ادبيات‌ دانشگاههاي‌ مختلف‌پاريس‌، براي‌ تدريس‌ فلسفه‌ راهي‌آمريكا شد و در كونكتيكات‌ كالج‌ درنيولندن‌ مشغول‌ تدريس‌ شد. او هم‌اكنون‌ نيز در دپارتمان‌ ادبيات‌ وزبانهاي‌ رمانتيك‌ دانشگاه‌ جان‌هاپكينز آمريكا در زمينه‌ي‌ فلسفه‌ وادبيات‌ قرن‌ بيستم‌ فرانسه‌ مشغول‌تدريس‌ است‌.

   علايق‌ خاص‌ او شامل‌ فلسفه‌ي‌سياسي‌، فيلم‌ و مطالعه‌ي‌ رسانه‌ها،هنرهاي‌ تجسمي‌ و تعامل‌ ميان‌ تاريخ‌،ادبيات‌ و سياست‌ است‌. او بيش‌ ازبيست‌ كتاب‌ نوشته‌ و چندين‌ كتاب‌نيز تاليف‌ كرده‌ است‌.  از پروفسور كريستيان‌ دلاكامپاني‌ دوكتاب‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ شده است‌.<تاريخ‌ فسلفه‌ در قرن‌ بيستم‌>  ,<فلسفه‌ي‌سياست‌ در جهان‌ معاصر>

س- جناب‌ پروفسور، شما در كتاب‌ ارزشمند و خواندني‌ «تاريخ‌ فلسفه‌ در قرن‌ بيستم» - كتابي‌ كه‌ به‌ جريانهاي‌ فكري‌ مهم‌ و متفكران‌ نامدار قرن‌ بيستم‌ اختصاص‌ دارد - به‌ متفكران‌ و فلاسفه‌ي‌ شرقي‌ هيچگونه‌ اشاره‌يي‌ نداريد. آيا اين‌ امر به‌ اين‌ علت‌ است‌ كه اساساً‌ شما فلسفه‌ي‌ شرقي‌ را فلسفه‌ نمي‌دانيد، همانگونه‌ كه‌ فلسفه‌ي‌ مذهبي‌ را فلسفه‌ به‌ حساب‌ نمي‌آوريد، يا اينكه‌ متفكران‌ و فلسفه‌ي‌ شرقي‌ را در شكل‌دهي‌ به‌ ساختار دنيايي‌ كه‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ تاثيرگذار نمي‌دانيد؟

 فلسفه‌ بر طبق‌ معناي‌ عمومي‌ و مرسوم‌ اين‌ كلمه‌ پروسه‌ي‌ انديشه‌گري‌ نقادانه‌ در استفاده‌ از عقلانيت‌ است‌ كه‌ به‌ يوناني‌ لوگوس‌ گفته‌ مي‌شود. همچنانكه‌ آن‌ حدود قرن‌ ششم‌ پيش‌ از ميلاد در يونان‌ قديم‌ به‌ دنيا آمد، سپس‌ در همه‌ي‌ اروپا رشد كرد و تا پايان‌ قرون‌ وسطي‌ به‌ رشد خود ادامه‌ داد و همچنان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ رشته‌ي‌ اصلي‌ در غرب‌ شناخته‌ مي‌شود. به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ در كتاب‌ من‌ نامي‌ از فلسفه‌ي‌ شرقي‌ برده‌ نشده‌ است. هر چند ممكن‌ است‌ در برخي‌ فرهنگها تفكرات‌ منطقي‌ و عقلاني‌ براي‌ بررسي‌ مباحث‌ فلسفي‌ وجود داشته‌ باشد كه‌ در اين‌ رابطه‌ مي‌توانيم‌ به‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ يا هندو اشاره‌ كنيم‌ و هدف‌ كتاب‌ من‌ هم‌ بررسي‌ مباحث‌ تاريخ‌ فلسفي‌ غربي‌ در قرن‌ بيستم‌ بوده‌ است. سنتهاي‌ مذهبي‌ و فيلسوفان‌ مذهبي‌ از حيطه‌ي‌ كاري‌ من‌ خارج‌ هستند يا لااقل در اين‌ كتاب‌ چنين‌ است.     

 س-شما به‌ درستي‌ گفته‌ايد كه‌ تاريخ‌ فلسفه‌ در ذات‌ خود، فرقي‌ با تاريخ‌ سياسي‌ كه‌ تار و پودش‌ از نبردها و رنجهاي‌ بشري‌ ساخته‌ شده‌ است‌ ندارد، با توجه‌ به‌ اينكه‌ نه‌ تنها تاريخ‌ سياسي‌ و تاريخ‌ فلسفه‌ كه‌ تاريخ‌ فرهنگها، تمدنها، مذهبها هنر و ادبيات‌ و حتي‌ علم‌ مشحون‌ از جنگ‌ و ستيره‌ است. جنگ‌ نظريه‌يي‌ عليه‌ نظريه‌ي‌ ديگر، سليقه‌يي‌ عليه‌ سليقه‌ي‌ ديگر، ادعايي‌ عليه‌ ادعاي‌ ديگر و صاحب‌ قدرتي‌ عليه‌ صاحب‌ قدرت‌ ديگر، آيا نمي‌توانيم‌ جنگ‌ و ستيز را بخشي‌ از حقيقتي‌ بپنداريم‌ كه‌ در بستر و بطن‌ زندگي‌ و هستي‌ وجود داشته‌ اما آنچنان‌ كه‌ بايد مورد توجه‌ فلاسفه‌ قرار نگرفته‌ است؟ جنگها و ستيره‌ها يك‌ حقيقت‌ موجود در زندگي‌ هستند. با توجه‌ به‌ اينكه‌ جست‌ و جوي‌ حقيقت‌ يك‌ رويكرد دائمي‌ فلسفه‌ و فلاسفه‌ مي‌باشد، ميزان‌ توجه‌ فلاسفه‌ به‌ آن‌ تا چه‌ اندازه‌ بوده‌ است؟

  در معناي‌ فلسفه‌ي‌ غربي‌ جنگ‌ و نزاغ‌ حالت‌ كلي‌ آنچه‌ بود كه‌ فلاسفه‌ آن‌ را نيروي‌ اهريمني‌ (به‌ عبارت‌ ديگر شيطاني‌ كه‌ شيطان‌ اجتماعي‌ يا شيطان‌ معنوي، نه‌ آن‌ شيطاني‌ كه‌ در مباحث‌ ديني‌ مطرح‌ مي‌شود)، در واقع‌ بسياري‌ از فلاسفه‌ي‌ غربي‌ از لايبنتس‌ و كانت‌ گرفته‌ تا هايدگر و سارتر در رابطه‌ با وجود اهريمن‌ و شيطان‌ در زندگي‌ روزمره‌ي‌ مردم‌ اشاراتي‌ داشتند و واكنشهايي‌ نشان‌ دادند و برخي‌ از آنها به‌ طور ويژه‌ در رابطه‌ با جنگ‌ نوشتند. متاسفانه‌ واكنش‌ نشان‌ دادن‌ در برابر جنگ‌ نمي‌تواند آن‌ را متوقف‌ يا ناپديد كند. حال‌ در اينجا مي‌خواهم‌ به‌ متني‌ از كانت‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ به‌ صلح‌ جاودانه‌ (1795) اشاره‌ داشت. متن‌ كانت‌ بر اساس‌ ايده‌يي‌ از يك‌ نويسنده‌ي‌ فرانسوي‌ - امانوئل‌ آبه‌ دو سنت‌ پي‌ير- نوشته‌ شد كه‌ در سال‌ 1713 مي‌زيست‌ و نخستين‌ ايده‌ براي‌ تشكيل‌ اتحاديه‌ي‌ اروپا براي‌ متوقف‌ كردن‌ جنگ‌ با استفاده‌ از قوانين‌ اين‌ قاره‌ را مطرح‌ كرد. چيزي‌ كه‌ همه‌ي‌ ما امروز به‌ عنوان‌ يك‌ ايده‌ي‌ جالب‌ و گيرا انتظارش‌ را داشتيم  

  س- شما در كتاب‌ خود كوشيده‌ايد تا تلقي‌ ويژه‌يي‌ را كه‌ اروپاييان‌ از فعاليتي‌ دقيقاً‌ فلسفي‌ دارند حفظ‌ كنيد. از همين‌ روي‌ به‌ جريان‌ فمنيسم‌ نپرداخته‌ايد. مي‌خواهم‌ براي‌ خوانندگان‌ ايراني‌ تلقي‌ ويژه‌ي‌ اروپاييان‌ از فعاليت‌ دقيقاً‌ فلسفي‌ را توضيح‌ دهيد.

 فمنيسم‌ واقعاً‌ يك‌ مساله‌ي‌ مهم‌ است. همانند قومگرايي‌ و برده‌داري‌ كه‌ در زمان‌ خود مسائل‌ مهمي‌ بودند. البته‌ من‌ در رابطه‌ با اين‌ موضوعات‌ هم‌ كتابهايي‌ دارم. اين‌ مساله‌ يك‌ بعد فلسفي‌ دارد. حتي‌ در كتاب‌ اخير همانطور كه‌ قبلاً‌ سعي‌ كردم‌ حجم‌ وسيعي‌ از نويسندگان‌ و مقالات‌ آنها را تحت‌ پوشش‌ قرار دهم‌ تلاش‌ كردم‌ كه‌ مباني‌ اساسي‌ فلسفه‌ مانند عقل، علم، فضا و زمان، قابليت‌هاي‌ زبان‌ حقيقت‌ و دروغ، آزادي، قراردادهاي‌ اجتماعي‌ و... تمركز كنم. به‌ همين‌ دليل‌ برخي‌ از موضوعات‌ بيشتر اجتماعي‌ مانند فمنيسم‌ يا برخي‌ ديگر مانند مشكل‌ هنر در جامعه‌ي‌ هنري‌ معاصر، در اين‌ كتاب‌ جايي‌ نداشتند. حتي‌ در چند برگ‌ از يك‌ كتاب‌ 400 صفحه‌يي‌ و در اين‌ رابطه‌ معذور بودم.    

س- بيست قرن‌ فسلفه‌ي‌ غربي‌ بر دوگانه‌گرايي(Dualism) بنا نهاده‌ شده‌ است. من‌ نمي‌خواهم‌ به‌ اثبات‌ اين‌ نكته‌ بپردازم‌ كه‌ اگر اين‌ بنا مواد و مصالح‌ اوليه‌اش‌ را از واقعيتهاي‌ موجود در عالم‌ هستي‌ نگرفته‌ باشد نمي‌توانسته‌ به‌ مدت‌ 20 قرن‌ دوام‌ پيدا كند و شايد در آينده‌ نيز به‌ دوام‌ و بقاي‌ خود ادامه‌ بدهد. اما مي‌خواهم‌ بگويم‌ اين‌ بناي‌ عظيم‌ و كهن‌ با ادعاي‌ يك‌ يا چند فيلسوف‌ (رورتي‌ و...) كه‌ مي‌گويند «مسائل‌ فلسفه‌ي‌ كلاسيك‌ ديگر مسايل‌ ما نيستند»، به‌ اين‌ سهولت‌ و سادگي‌ فرو نمي‌ريزند و از تار و پود زندگي‌ بشر خارج‌ نمي‌شوند. از جمله‌ي‌ اين‌ دوگانگي‌ها زنانگي‌ و مردانگي‌ است. البته‌ من‌ هم‌ به‌ مانند شما فمنيسم‌ را يك‌ جريان‌ فلسفي‌ به‌ حساب‌ نمي‌آورم‌ و به‌ مانند شما معتقدم‌ نبايد به‌ اين‌ جريان‌ در كتابي‌ مانند تاريخ‌ فسلفه‌ در قرن‌ بيستم‌ پرداخت. اما مي‌خواهم‌ بدانم‌ جريانهاي‌ فلسفي‌ در قرن‌ بيستم‌ تا چه‌ حد متاثر از ماهيت‌ زنانگي‌ عالم‌ بوده‌اند؟ اصلاً‌ شما مشكلات‌ زنان‌ را تا چه‌ حد يك‌ موضوع‌ فلسفي‌ به‌ حساب‌ مي‌آوريد، همانندموضوعاتي‌ همچون‌ آزادي، حقوق‌ بشر، قدرت‌ سياسي‌ و...

    من‌ تصور مي‌كنم‌ كه‌ نمي‌توانم‌ با شما موافق‌ باشم. در واقع‌ دوگانه‌گرايي‌ يعني‌ اعتقاد به‌ وجود دو مفهوم‌ اساسي‌ و بنيادي‌ كه‌ از جهت‌ عقلي‌ و ماده‌يي‌ تفاوتي‌ با هم‌ ندارند هر چند در فلسفه‌ي‌ غربي‌ بسيار مورد توجه‌ قرار گرفته‌اند، اما كار به‌ همينجا ختم نمي‌شود. مذهب‌ علم‌الارواح‌ يا اصالت‌ روان‌ يعني‌ باور به‌ وجود تنها يك‌ معنا و يك‌ روح‌ كه‌ در واقع‌ مي‌توان‌ آنها را الهيون‌ تعبير كرد و در مقابل‌ ماترياليسم‌ يعني‌ باور به‌ وجود يك‌ شي‌ يا ماده‌ همانند دوگانه‌گرايي‌ همواره‌ مهم‌ و مورد توجه‌ بوده‌اند. در فضاي‌ فكري‌ غرب‌ ماترياليسم‌ به‌ طور ريشه‌يي‌ با تعبير معنوي‌ و علمي‌ از جايگاه‌ انسان‌ در ميان‌ ساير كائنات‌ گره‌ خورده‌ است. در واقع‌ ما مي‌توانيم‌ بگوييم‌ انسان‌ بودن‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ اگر خواسته‌ باشيم‌ جانب‌ انصاف‌ را رعايت‌ كنيم‌ در دادن‌ برتري‌ به‌ مرد در مقابل‌ زن‌ يا زن‌ در مقابل‌ مرد نيست.

  س- شما در كتاب‌ تاريخ‌ فلسفه‌ در قرن‌ بيستم‌ گفته‌ايد كه‌ بحث‌ عقل‌گرايي‌ و نسبت‌گرايي‌ بحثي‌ مركزي‌ براي‌ فلسفه‌ي‌ فعلي‌ است‌ و بحث‌ بر سر اين‌ است‌ كه‌ آيا مي‌توان‌ بنيادي‌ استوار براي‌ عقل‌ يافت. مي‌خواستم‌ يگويم‌ قبل‌ از يافتن‌ بنيادي‌ استوار براي‌ عقل شايد ناگزير باشيم‌ كه‌ بار ديگر در نزد خود معني‌ و مفهوم‌ واژه‌ي‌ ينياد را از نو تعريف‌ كنيم. شما چه‌ تعريفي‌ براي‌ واژه‌ي‌ بنياد ارائه‌ مي‌دهيد؟

اين‌ درست‌ است‌ كه‌ مشكل‌ مفاهيم‌ بنيادي‌ براي‌ بخش‌ عمده‌يي‌ از فلسفه‌ي‌ غرب‌ طي‌ قرون‌ متمادي‌ يك‌ مسئله‌ي‌ مهم‌ و حياتي‌ بوده‌ است‌ اما فيلسوف‌ نئوپراگماتيست‌ آمريكايي‌ - ريچارد رورتي‌ - كه‌ در حال‌ حاضر در دانشگاه‌ استانفورد تدريس‌ مي‌كند و هم‌ كيشان‌ فكري‌ وي‌ معتقدند كه‌ نبايد فلسفه‌ را امروز يك‌ علم‌ بنيادي‌ نام‌ بنهيم‌ بلكه‌ مي‌تواند به‌ زندگي‌ روزمره‌ كمك‌ كند يا جالب‌ باشد. قومگراها، سياست‌ و سياسيون‌ براي‌ مثال‌ نمي‌توانند به‌ راحتي‌ در مفاهيم‌ بنيادي‌ خالص‌ دسته‌بندي‌ شوند و در حال‌ حاضر اين‌ وظيفه‌ي‌ ما نيست‌ كه‌ در رابطه‌ با چنين‌ مسائلي‌ مانند سياست‌ و قوميت‌ حتي‌ اگر وجاهت‌ و اعتبار تفكر و سخنان‌ ما همانند وجاهت‌ و اعتبار تفكر و تحليل‌هاي‌ ما در رابطه‌ با رياضيات‌ و فيزيك‌ نباشد فكر كنيم.

  س- پرسش‌ بعدي‌ من‌ باز هم‌ در ارتباط‌ با معني‌ و مفهوم‌ واژه‌ي‌ بنياد است. آيا سخن‌ گفتن‌ از يك‌ بنياد استوار براي‌ عقل‌ يك‌ پاردكس‌ نيست. منظورم‌ اين‌ است‌ كه‌ عقل‌ يك‌ مفهوم‌ متعلق‌ به‌ عصر خرد و عصر مدرن‌ است‌ در حالي‌ كه‌ مفاهيم‌ بنيادين‌ متعلق‌ به‌ عصر سنتي‌ است. وقتي‌ سخن‌ از يك‌ مفهوم‌ بنيادين‌ مي‌گوييم‌ يعني‌ مفهومي‌ كه‌ ابدي‌ و ازلي‌ باشد يعني‌ براي‌ همه‌ي‌ زمانها و همه‌ي‌ مكانها، در اينجا شايد ناگزير باشيم‌ مفهوم‌ زمان‌ و مكان‌ را براي‌ خود دوباره‌ مرور كنيم. آيا زمانها و مكانها از يكساني‌ و هماهنگي‌ دائمي‌ و ادبي‌ و ازلي‌ برخوردار هستند كه‌ بخواهيم‌ براي‌ آنها در جست‌ وجوي‌ مفاهيم‌ بنيادي‌ باشيم؟

    در رابطه‌ با فلسفه‌ي‌ غربي‌ تنها پايه‌هاي‌ مباني‌ نظري‌ در رابطه‌ با مفاهيم‌ علوم‌ محض‌ هستند. اگر شما در جست‌وجوي‌ بنيادهايي‌ هستيد كه‌ علمي‌ نباشند نبايد سراغ‌ فلسفه‌ بياييد. اما در رابطه‌ با مباحث‌ فرهنگي‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ فرهنگ‌ هميشه‌ با سنت‌ رابطه‌ دارد چرا كه‌ دستخوش‌ تغيير و تحولات‌ زمان‌ مي‌شود. همانطور كه‌ هر چيز ديگري‌ مي‌شود غير از آن‌ دسته‌ علومي‌ كه‌ توانسته‌اند در انستيتوهاي‌ علمي‌ دسته‌بندي‌ شوند.

س- من‌ به‌ چند نكته‌ي‌ ديگر هم‌ مي‌خواهم‌ اشاره‌ كنم‌ كه‌ در ارتباط‌ با مفاهيم‌ بنيادين‌ هستند، زيرا بنيادها اهميت‌ فراواني‌ در مباحث‌ فلسفي‌ دارند. ره‌ يافتن‌ به‌ حقيقت‌ اساس‌ مباحث‌ و جست‌وجوهاي‌ فلسفي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند. چرا كه‌ حقايق، معارف‌ بنياديني‌ در نظر گرفته‌ مي‌شوند كه‌ مي‌توان‌ بر اساس‌ آنها هر ساختار محكم‌ و استواري‌ را بنا نهاد. اما معرفت‌ها اگر داراي‌ بُعد و اندازه‌ نباشند قابل‌ درك‌ و فهم‌ براي‌ انسانها نيستند. معرفتي‌ كه‌ يكسرش‌ در ازل‌ باشد و يك‌ سرش‌ در ابد، قابل‌ درك‌ و فهم‌ نيستند. براي اينكه‌ ما بتوانيم‌ چنين‌ معرفتي‌ را درك‌ كنيم‌ ناچار بايد در ابعاد و مفاهيم‌ محدود گنجانيده‌ شوند. وقتي‌ محدود و معدود شد و داراي‌ ابعادي‌ كه‌ قابل‌ اندازه‌گيري‌ است‌ ديگر نمي‌توانند بنيادين‌ باشند، مفاهيم‌ بنيادين‌ چيزي‌ جز حركت‌ دائمي‌ به‌ سوي‌ مفاهيم‌ مطلوب‌ نيستند، مفاهيمي‌ كه‌ همواره‌ مطلوب‌ هستند همانند صلح، عدالت، زيبايي‌ و...

       بار ديگر بايد بگويم‌ كه‌ در اين‌ زمينه‌ هم‌ با شما موافق‌ نيستم. درست‌ است‌ كه‌ يك‌ دانش‌ ابدي‌ قابل‌ فهم‌ نيست. همانطور كه‌ علوم‌ محض‌ اينگونه‌ هستند. متاسفانه‌ (اينجا فكر مي‌كنم‌ ما هر دو موافقيم). تنها رياضيات‌ و شاخه‌هايي‌ از فيزيك‌ و شيمي، دانشهاي‌ علوم‌ محض‌ قابل‌ فهم‌ هستند. در حالي‌ كه‌ كهكشان‌ بي‌نهايت‌ و تاريك‌ ناشناخته‌ها كه‌ ما بايد در آن‌ به‌ دنبال‌ ابزاري‌ بگرديم‌ تا با آن‌ به‌ حركت‌ بپردازيم‌ هيچگاه‌ قابل‌ تصور نخواهد بود.

  س- مشكلات‌ بشر امروز بيشتر از آن‌ هستند كه‌ انسانها بخواهند خود را بي‌نياز از فلسفه‌ بدانند آن‌ هم‌ مشكلات‌ بنياديني‌ همچون‌ محيط‌ زيست، خطرات‌ جنگ‌ هسته‌يي، نظم‌ نوين‌ جهاني‌ و...  آنتوني‌ گيدنز در كتاب‌ جامعه‌ شناسي‌ نكته‌ي‌ جالبي‌ را مطرح‌ كرده‌ است. او مي‌گويد: ما نخستين‌ نسلي‌ در تاريخ‌ نوع‌ بشر هستيم‌ كه‌ با تهديد انقراض‌ زندگي‌ مي‌كنيم. صنعتي‌ شدنِ‌ جنگ‌ به‌ اين‌ وضعيت‌ منجر گرديده‌ است. در صورت‌ وقوع‌ يك‌ جنگ‌ هسته‌يي‌ ممكن‌ است‌ نسل‌ بشر و همه‌ي‌ حيوانات‌ و موجودات‌ عالي‌ براي‌ هميشه‌ نابود شوند. ما براي‌ آنكه‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ ابدي‌ از زمان‌ يعني‌ نيستي‌ و نابودي‌ هميشگي‌ نپيونديم‌ بايد چاره‌ انديشي‌ جدي‌ كنيم. زيرا در صورت‌ پيوستين‌ به‌ اين‌ مفهوم‌ بنيادين‌ ديگر هيچگاه‌ آن‌ را درك‌ نخواهيم‌ كرد.

       هدف‌ فلسفه‌ كمك‌ به‌ مردم‌ براي‌ فكر كردن‌ در رابطه‌ با مشكلاتشان‌ است. همانطور كه‌ انسان‌ زنده‌ در محيطي‌ پر از مشكلات‌ پيچيده‌ و گاهي‌ اوقات‌ غيرقابل‌ فهم‌ زندگي‌ مي‌كند و به‌ طور طبيعي‌ و اجتماعي‌ بايد با آنها برخورد كند، در اين‌ رابطه‌ من‌ باور دارم‌ كه‌ فلسفه‌ در هر جاي‌ دنيا بايد بيش‌ از پيش‌ سيستماتيك‌ مورد بررسي‌ قرار بگيرد و حتي‌ تدريس‌ آن‌ به‌ جوانان‌ از مقطع‌ راهنمايي‌ يا دبيرستان‌ شروع‌ شود. حتي‌ در فرانسه‌ ما يك‌ رسم‌ فلسفي‌ سخت‌ و قوي‌ داريم‌ و به‌ راحتي‌ به‌ اين‌ هدف‌ نمي‌رسيم‌ چرا كه‌ تنها برخي‌ از دانش‌آموزان‌ توانايي‌ و فرصت‌ درك‌ فلسفه‌ را دارند و اين‌ در سالهاي‌ انتهايي‌ تحصيل‌ آنها صورت‌ مي‌گيرد.

     س- شما معتقد به‌ بازگشت‌ به‌ آرمانهاي‌ عقل‌گرايي‌ دوران‌ بيداري‌ هستيد. اگر ناگزير شويد از همين‌ امروز اين‌ كار را انجام‌ دهيد از كجا شروع‌ مي‌كنيد؟ چه‌ چيزهايي‌ را بازبيني‌ و صلاح‌ خواهيد نمود؟ من‌ فكر مي‌كنم‌ اولين‌ و مهمترين‌ كاري‌ كه‌ بايد انجام بدهيم‌ اين‌ است‌ كه‌ شناخت‌ حاصل‌ از زندگي‌ را به‌ زندگي‌ خود برگردانيم‌ و به‌ عقل‌ و خرد بيشتر از سنت‌ و فرهنگ‌ بها دهيم. در اين‌ راه‌ مردم‌ بايد به‌ هم‌ كمك‌ كنند و جهان‌ را مكاني‌ بهتر براي‌ زندگي‌ بسازند. يعني‌ آن‌ را امن‌تر و آزادتر سازند و عدالت‌ را بر همه‌ كس‌ برقرار كنند. و يك‌ پرسش‌ تكراري: در آستانه‌ي‌ روز جهاني‌ فلسفه‌ در آستانه‌ي‌ قرن‌ بيست‌ و يكم، فلسفه‌ به‌ كجا مي‌رود؟

   در قرن‌ 21 من‌ يقيناً‌ اميد دارم‌ كه‌ عقل‌ و فلسفه‌ بيشتر و بيشتر از پيش‌ جهاني‌ شوند كه‌ البته‌ شما هيچ‌ وقت‌ نمي‌توانيد دومي‌ را بدون‌ اولي‌ داشته‌ باشيد. چرا كه‌ من‌ تصور مي‌كنم‌ جهاني‌ شدن‌ مي‌تواند حداقل‌ براي‌ آينده‌ي‌ نسل‌ بشر مفيد باشد و من‌ مطمئن نيستم‌ كه‌ اين‌ روند موفقيت‌ آميز خواهد بود. چرا كه‌ متاسفانه‌ موفقيت‌ در آموزش‌ فلسفه‌ بهبود نگرش‌ به‌ خردگرايي‌ و شناخت‌ حاصل‌ از زندگي، آن‌ سوي‌ مرزهاي‌ سنت‌ و تعصب‌ اصلاً‌ تضمين‌ شده‌ نيست‌ و اين‌ روند بستگي‌ به‌ آنچه‌ دارد كه‌ مردم‌ مي‌خواهند بر سر زندگي‌ خود بياورند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:56  توسط بیژن آزاد  | 

بيل گيتس: 5سال ديگر به تلويزيون‌هاي فعلي مي‌خنديد

يك ماه پيش بود كه در اجلاس جهاني اقتصاد در داووس بيل گيتس از امكانات جالب و متفاوت تلويزيون اينترنتي (IPTV) صحبت كرد.

گيتس تا 5سال آينده هم پيش رفت و پيش‌بيني كرد تا آن زمان و با عرضه و ورود تلويزيون‌هاي اينترنتي مردم به تلويزيون‌هاي قديمي خود مي‌خندند.

اين درست زماني بود كه كنسول تركيبي جديد شركت مايكروسافت به نام xbox/IPTV همزمان به نمايش گذاشته شد.

در حقيقت كارشناسان هم با مدير بزرگ‌ترين شركت نرم‌افزاري دنيا هم‌عقيده‌اند، چون آنها معتقدند با ادامه رشد بازار ديجيتال در آينده، عادات قديمي به استفاده از ابزار كهنه هم از بين رفته و به اين ترتيب فناوري‌هاي جديد به راحتي جايگزين مي‌شوند.

«جف هنين» تحليلگر بخش اينترنت پرسرعت و تلويزيون اينترنتي در موسسه تحقيقاتي Infonetics در اين مورد مي‌گويد: «هيچ شكي ندارم كه به زودي تلويزيون‌هاي فعلي تغيير پيدا مي‌كنند. فقط كافي است تا 5سال آينده صبر كنيم و ببينيم مردم سراسر دنيا با مشاهده يك تغيير اساسي در آنچه آنها به عنوان تلويزيون تماشا مي‌كنند، چه‌طور تلويزيون‌هاي اينترنتي را جايگزين آنها مي‌كنند.»

او با اشاره به اين موضوع كه اكثر مردم هنوز به تماشاي برنامه شبكه‌هاي قديمي مي‌نشينند، ادامه داد: «در حالي كه مايكروسافت و بسياري از شركت‌هاي ديگر با ساخت دستگاه‌هاي جديد سعي دارند قدرت انتخاب بيشتري به كاربران براي انتخاب محتواي ويدئويي مورد نظرشان بدهند، ديگر كمتر كسي به نشستن پاي تلويزيون و تماشاي برنامه‌هاي تكراري آن تمايل خواهد داشت. در واقع قرار نيست شبكه‌هاي تلويزيوني تعطيل شوند بلكه آنچه به عنوان محتواي ويدئويي و در قالب برنامه‌هاي تلويزيوني ارائه مي‌شود با گسترش علاقه‌مندي كاربران به اينترنت همراه شده و تغيير مي‌كند. اين تغيير تا 5 سال آينده اتفاق مي‌افتد و قطعا تا چندين سال بعد از ورود تلويزيون‌هاي اينترنتي شاهد محصولي متفاوت در بازار تلويزيون نخواهيم بود.»

تغييرات بزرگ در راهند

گيتس با اشاره به عرضه كنسول تركيبي جديد خود كه مجهز به تلويزيون اينترنتي است، اضافه كرد: شركت‌هاي رسانه‌اي ديگر به هر حال مجبور به همراهي و سازگاري با تغييرات اين‌چنيني هستند. او درباره قابليت‌هاي تلويزيون‌هاي اينترنتي گفت: اين تلويزيون‌هاي جديد به كاربرانش اجازه مي‌دهد اخبار منتخب، آگهي‌هاي تبليغاتي مورد نظر و محتواي آموزشي مورد نياز خودشان را ببينند.»

اين در حالي است كه اين روزها وب‌سايت‌ها و شبكه‌هاي عرضه محتوا و محصولات ويدئويي مانند Google Video كه از ويدئوهاي You Tube بهره مي‌برند و ديگر سايت‌هاي ويدئويي آنلاين سعي دارند خدمات مشابهي را عرضه كنند. با اين همه مسلما سايت‌هاي اينترنتي هيچ‌وقت نمي‌توانند به اندازه تلويزيون‌ها عموميت داشته باشند. شايد همين موضوع انگيزه ساخت و توليد تلويزيون‌هاي اينترنتي شده است.

هنين معتقد است: «هر ابزار جديدي كه توليد مي‌شود مي‌تواند با يك تلويزيون اينترنتي تركيب شود. در حقيقت فناوري‌هاي جديد اين امكان را به توليدكنندگان مي‌دهد. xbox هاي جديد كه تركيبي از يك كنسول بازي و تلويزيون اينترنتي هستند، مي‌توانند بهترين نمونه اين دستگاه‌ها باشند.»به اين ترتيب اگر پاي تلويزيون‌هاي اينترنتي به ابزارهاي ديجيتال قابل حمل باز شود، مسلما مي‌تواند انقلاب بزرگي در بازار ديجيتال جهاني به وجود بياورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:50  توسط بیژن آزاد  | 

زبان‌ مبدا و غايتي‌ براي‌ تحليل‌
بررسي‌ آراي‌ لودويك‌ ويتگنشتاين
نسرين پورهمرنگ
 

     در سال‌ 1889 در وين‌ به‌ دنيا آمد؛ در خانواده‌يي‌ كه‌ از ثروت‌ و شهرت‌ قابل‌ توجه‌ برخوردار بود. پدرش‌ از صاحبان‌ صنايع‌ فولاد در اتريش‌ بود. لودويك‌ نيز به‌ ماشين‌ آلات‌ و صنايع‌ مهندسي‌ علاقه‌ مند بود. تحصيلاتش‌ را در رياضيات‌ و فيزيك‌ و مهندسي‌ گذرانيد و در مهندسي‌ هوايي‌ تخصص‌ گرفت. «اصول‌ رياضيات» برتراند راسل‌ او را به‌ سمت‌ فلسفه‌ كشانيد.

مهندسي‌ را رها كرد، به‌ كمبريج‌ رفت‌ و زير نظر خود راسل‌ اصولش‌ را فرا گرفت. اين‌ فراگيري‌ و ابداعاتي‌ كه‌ خود بدان‌ افزود تحرير «رساله‌ي‌ منطقي‌ - فلسفي» را سبب‌ شد. او در اين‌ زمان‌ 31 سال‌ بيشتر نداشت. رساله‌اش‌ مورد توجه‌ فراوان‌ قرار گرفت. خود نيز گمان‌ نمود كه‌ همه‌ي‌ پرسشهاي‌ اساسي‌ فلسفه‌ را پاسخ‌ گفته‌ است‌ بنابر اين‌ فلسفه‌ را رها كرد، اما اين‌ بخت‌ و اقبال‌ و يا دقيقتر بگوييم‌ انديشه‌ و تعمق‌ را داشت‌ كه‌ به‌ نارسا و ناكافي‌ بودن‌ نظريه‌هايش‌ پي‌ ببرد و خود از آن‌ روي‌ برگرداند. آنچه‌ را گفته‌ بود انكار و بار ديگر به‌ فلسفه‌ روي‌ آورد و به‌ مطالعه‌ و انديشيدن‌ مشغول‌ شد. اين‌ بار ديگر جز يك‌ مقاله‌ي‌ كوتاه‌ تا پايان‌ عمر چيزي‌ منتشر نكرد.   در سال‌ 1951 درگذشت‌ و اينك‌ طرفداران‌ و شاگردانش‌ مجال‌ آن‌ را يافته‌ بودند تا دست‌ نوشته‌هايش‌ را منتشر كنند.

«تحقيقات‌ فلسفي» دومين‌ كتاب‌ او در سال‌ 1953 دو سال‌ پس‌ از مرگش‌ منتشر شد. رويگرداني‌ فيلسوف‌ از آراي‌ نخستينش‌ در اين‌ كتاب‌ به‌ خوبي‌ مشهود است، هر چند كه‌ زبان‌ همچنان‌ مبناي‌ نظريه‌ي‌ او مي‌باشد و در كانون‌ توجه‌اش.  ويتگنشتاين‌ در «رساله» از تصوير معنا سخن‌ مي‌گويد. اين‌ تصوير را كلماتي‌ كه‌ در يك‌ جمله‌ در كنار هم‌ چيده‌ مي‌شوند ايجاد مي‌كنند. به‌ عبارتي‌ جملات‌ بيانگرامري‌ واقع‌ در جهان‌ هستند.

 به‌ ازاي‌ هر جمله‌ وضعي‌ واقعي‌ در جهان‌ وجود دارد. فصل‌ مشترك‌ جملات‌ و امور واقع‌ در جهان‌ تصويري‌ هستند كه‌ ايجاد مي‌شوند. اجرا و عناصر تصاوير نيز داراي‌ همان‌ ترتيبي‌ هستند كه‌ در دنيا وجود دارد. ويتگنشتاين‌ از اين‌ گفته‌ها مي‌خواهد اين‌ نتيجه‌ را بگيرد كهآنچه‌ را كه‌ زبان‌ منعكس‌ مي‌كند همان‌ واقعيت‌ جهان‌ است، در نتيجه‌ زبان‌ منعكس‌ كننده‌ي‌ واقعيت‌ و مرز بين‌ معنا و بي‌معنايي‌ است.   

هر اسم، مدلولي‌ دارد، يعني‌ ما به‌ ازايي‌ در جهان‌ خارج‌ دارد. هر گاه‌ اسامي‌ به‌ نسبتي‌ خاص‌ در كنار يكديگر چيده‌ شوند به‌ نحوي‌ كه‌ اين‌ نسبت‌ منطبق‌ با نظيرش‌ در جهان‌ خارج‌ مي‌تواند آينه‌ي‌ تصويري‌ باشد كه‌ در جهان‌ خارج‌ وجود دارد. از اين‌ رو هم‌ ساختار جملات‌ آينه‌ي‌ جهان‌ واقعي‌ است‌ و هم‌ جهان‌ واقعي‌ آينه‌ي‌ ساختار زبان‌ و جملات.

   ويتگنشتاين‌ با شكافت‌ و تحليل‌ ساختار زبان‌ مي‌خواست‌ ساختار جهان‌ را كشف‌ و واقعي‌ را از غير واقعي‌ و معنا را از مهمل‌ جدا كند. او در اين‌ راستا به‌ ويژگيهاي‌ سطحي‌ زبان‌ نظر نداشت‌ بلكه‌ به‌ زيرساختهاي‌ جملات‌ توجه‌ داشت. او از اين‌ زيرساختها به‌ عنوان‌ «جمله‌هاي‌ ابتدايي» ياد مي‌كند.

جمله‌ هاي‌ ابتدايي‌ در آن‌ سوي‌ رابطه‌ي‌ تصوير با ساخت‌ واقعيت‌ قرار دارند.  اما جملات‌ همواره‌ ايجابي‌ نيستند بلكه‌ سلبي‌ نيز مي‌باشند. وقتي‌ مي‌گوييم‌ «يك‌ درخت‌ در باغچه‌ هست» جمله‌ وضعيتي‌ واقعي‌ را تصوير مي‌كند، اما آنگاه‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود «يك‌ درخت‌ در باغچه‌ نيست» آنگاه‌ واقعيتي‌ كه‌ تصوير مي‌شود چيست؟ پرسش‌ از «تصوير» كردن‌ است؛ يعني‌ تصوير كردن‌ «نيستي» چگونه‌ امكانپذير است؟ ويتگنشتاين‌ نه‌ و نيستن‌ و نفي‌ و يا و اگر و از اين‌ قبيل‌ را ثابتهاي‌ منطقي(1) مي‌گويد كهتصوير نيستند بلكه‌ رساننده‌ي‌ مفاهيمي‌ هستند كه‌ اين‌ مفاهيم‌ حكم‌ به‌ امكانهايي‌ مي‌كنند، اما اين‌ حكمها قطعي‌ و مطلق‌ نيستند، چرا كه‌ اساساً‌ نمي‌شود درباره‌ي‌ آنها سخن‌ گفت.

ويتگنشتاين‌ «اخلاق»، «دين» و «هنر» را از اين‌ دست‌ مي‌داند. نمي‌شود در باره‌يآنها سخن‌ گفت، هر كوششي‌ در اين‌ باره‌ بي‌معنا است‌ هر چند كه‌ آنها جزء امور مهم‌ زندگي‌ هستند. اما ويتگنشتاين‌ در دوره‌ي‌ دوم‌ حيات‌ فلسفي‌اش‌ نظريه‌ي‌ تصويري‌ معنا را رها كرد و به‌ جاي‌ تصوير معنا نظريه‌ي‌ كاربردي‌ يا ابزاري‌ معنا را بر جاي‌ آن‌ نشاند. او در اين‌ نظريه‌ واژه‌ها را در حكم‌ ابزاري‌ مي‌داند كه‌ در جملات‌ گوناگون‌ كاربردهاي‌ مختلف‌ پيدا مي‌كنند.

 ديگر ساخت‌ جهان‌ واقعي‌ نيست‌ كه‌ ساخت‌ زبان‌ را تعيين‌ مي‌كند بلكه‌ ساختار زبان، چگونگي‌ تفكر درباره‌ي‌ جهان‌ را معين‌ مي‌كند. مفاهيمي‌ كه‌ زبان‌ فراهم‌ مي‌كند، نحوه‌ي‌ انديشه‌ و نگرش‌ را نيز رقم‌ مي‌زند.

    در نظريه‌ي‌ اوليه، مرز معنا و بي‌معنايي‌ جمله‌ را، واقعيتهاي‌ جهان‌ مشخص‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ نظريه‌ي‌ دوم‌ معنايي‌ كه‌ توسط‌ واقعيتهاي‌ جهان‌ فراهم‌ مي‌شود فقط‌ يك‌ قسم‌ از بازيهاي‌ ممكن‌ و موجود زباني‌ است. زبان‌ بازيهاي‌ متنوعي‌ دارد و همين‌ بازيها است‌ كه‌ كه‌ جهان‌ را تعبير مي‌كند. در نظريه‌ي‌ نخست‌ زبان‌ به‌ تصوير تشبيه‌ مي‌شود و در نظريه‌ي‌ دوم‌ به‌ ابزار.  تصوير بيانگر جزيياتي‌ است‌ كه‌ در عالم‌ واقع‌ موجود است‌ اما ابزار مي‌تواند كاركردهاي‌ متفاوت‌ داشته‌ باشد. 

  توجه‌ ويتگنشتاين‌ به‌ زبان‌ و كاركردها و كاربردهاي‌ كلمات‌ و جملات‌ را نمي‌توان‌ جدا از علاقه‌ و توجه‌اش‌ به‌ رياضيات‌ و اعداد و ارقام‌ ارزيابي‌ كرد. مصالح‌ ابتدايي‌ رياضيات‌ اعداد و ارقام‌ هستند. شايد بتوان‌ گفت‌ رياضيات‌ بدون‌ وجود ارقام‌ بي‌ معنا است. ويتگنشتاين‌ در ريشه‌يابي‌ و لايه‌ برداري‌ از پرسشهاي‌ بنيادين‌ فلسفي‌ از قبيل‌ واقعيت‌ و غير واقعيت، معنا و مهمل، حقيقي‌ و غيرحقيقي، درست‌ و نادرست، هستي‌ و ماوراي‌ هستي‌ و پرسشهايي‌ از اين‌ قبيل‌ به‌ كلمات‌ و جملات‌ مي‌رسد. منطق‌ و نظمي‌ كه‌ افكار ويتگنشتاين‌ در چارچوب‌ آن‌ پرورش‌ يافته‌ است‌ او را به‌ سمت‌ مصالح‌ اوليه‌ عقب‌ مي‌راند و هدايت‌ مي‌كند.

 نظم‌ رياضي‌ گونه‌ي‌ ذهن‌ ويتگنشتاين‌ توجه‌ او را در پرسشهاي‌ بنيادين‌ فلسفه‌ نه‌ به‌ معنا و مفاهيم‌ انتزاعي‌ كه‌ به‌ سمت‌ مصالح‌ به‌ كار رفته‌ و در پرسشها مي‌كشاند و توجه‌ او  را به‌ زبان‌ و ساختار جملات‌ و كلمات‌ معطوف‌ مي‌كند و او زبان‌ را هم‌ مبدا و هم‌ غايتي‌ به‌ حساب‌ مي‌آورد كه‌ معنا و بي‌معنايي‌ واقعيت‌ و غيرواقعيت‌ ممكمن‌ و غيرممكن‌ و... را با آن‌ ارزيابي‌ مي‌كند. مبدا و غايت‌ قرار دادن‌ زبان‌ و سنجيدن‌ و تفسير همه‌ چيز با ساختار زبان‌ راه‌ به‌ همان‌ ذهنياتي‌ مي‌برد كه‌ ذهن‌ او را برد هر چند كه‌ در نظريه‌ي‌ دومش‌ كه‌ زبان‌ را ابزار به‌ حساب‌ مي‌آورد قابل‌ توجه‌تر است.  

 از زبان‌ نمي‌توان‌ تعريفي‌ ارائه‌ داد كه‌ همه‌ي‌ كاربردهاي‌ آن‌ را دربرگيرد، يعني‌ بيانگر ماهيتي‌ واحد براي‌ همه‌يكاربردهاي‌ باشد. زبان‌ قابليت‌ گسترش‌ پذيري‌ حتي‌ كلمات‌ را نيز در بر مي‌گيرد. به‌ عقيده‌ي‌ ويتگنشتاين‌ در بين‌ كلمات‌ فقط‌ «شباهت‌ خانوادگي» به‌ لحاظ‌ كاربرد وجود دارد و امكان‌ ارائه‌ي‌ تعريفي‌ كه‌ بازگو كننده‌ي‌ ماهيت‌ يكسان‌ كاربردهاي‌ متفاوت‌ يك‌ كلمه‌ باشد وجود ندارد. براي‌ مثال‌ كلمه‌ي‌ بازي‌ به‌ انواع‌ فراوان‌ و بي‌ شمار بازيها اطلاق‌ مي‌شود، اما اين‌ بازيها هيچيك‌ از قاعده‌يي‌ واحد كه‌ بر همه‌ي‌ بازيها صدق‌ كند پيروي‌ نمي‌كنند. جز تفريح، سرگرمي، چند نفره‌ بودن، تك‌ نفره‌ بودن، داشتن‌ يا نداشتن‌ تماشاگر، پركردن‌ اوقات‌ فراغت، به‌ عنوان‌ حرفه‌ و پيشه‌ بودن‌ و... هر يك‌ در بعضي‌ از بازيها مصداق‌ دارد و در بعضي‌ ديگر خير. نيتجه‌ آنكه‌ يافتن‌ ويژگي‌ مشترك‌ واژه‌ي‌ بازي‌ برآن‌ صدق‌ كند امكانپذير نيست. باقي‌ مي‌ماند تعدادي‌ شباهتهاي‌ خانوادگي.

 اين‌ نظر بر خلاف‌ همه‌ي‌ آن‌ سنتهاي‌ نظري‌ است‌ كه‌ ويژگي‌ ذاتي‌ را بين‌ مصاديق‌ مشترك‌ مسلم‌ فرض‌ مي‌كند و لفظ‌ را از آن‌ جهت‌ داراي‌ معنا مي‌پندارد كه‌ بر خصيصه‌ي‌ ذاتي‌ مشخصي‌ دلالت‌ مي‌كند. اين‌ سنت‌ نظري‌ از افلاطون‌ و ارسطو به‌ ارث‌ رسيده‌ بود كه‌ لفظ‌ بر ماهيتمشخصي‌ دلالت‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ ويتگنشتاين‌ در نظريه‌ي‌ دومش‌ معتقد است‌ تنها تعدادي‌ شباهتهاي‌ خانوادگي‌ به‌ عبارتي‌ شباهتهاي‌ ظاهري‌ در كاربردهاي‌ گوناگون‌ يك‌ واژه‌ قابل‌ تشخيص‌ است‌ و از هيچ‌ ويژگي‌ مشترك‌ سخن‌ نمي‌توان‌ گفت.  

 اگر چه‌ همه‌ي‌ واژه‌ها در همه‌ي‌ زبانها چنين‌ نيستند و هستند واژه‌هايي‌ كه‌ معاني‌ و تعاريف‌ دقيق‌ دارند، اما قصد ويتگنشتاين‌ از توجه‌ دادن‌ به‌ شباهتهاي‌ خانوادگي‌ اين‌ است‌  كه‌ نشان‌ دهد وقتي‌ در فلسفه‌ صحبت‌ از مفاهيم‌ اساسي‌ و بحث‌ برانگيزي‌ مانند خوبي، بدي، زشتي، زيبايي، درستي، نادرستي‌ و... مي‌شود نبايد ذهن‌ معطوف‌ ماهيتي‌ ذاتي‌ و ريشه‌يي‌ شود كه‌ موجود است‌ و هدف‌ فيلسوف‌ بايد اين‌ باشد كه‌ به‌ جست‌ و جو و كشف‌ اين‌ ماهيت‌ها همت‌ بگمارد. اصلاً‌ نه‌ تنها واژه‌ها در مباحث‌ مختلف‌ خود زبان‌ در موضوعات‌ گوناگون‌ كاركردهاي‌ متفاوت‌ پيدا مي‌كند. شيوه‌ي‌ استفاده‌ي‌ زبان‌ در فلسفه‌ شيوه‌ي‌ استفاده‌ي‌ زبان‌ در سياست، سياست‌ از هنر، هنر از اقتصاد و... متفاوت‌ است.

 آنچه‌ فيلسوف‌ مي‌تواند به‌ آن‌ دست‌ يابد كاربرد واقعي‌ واژه‌ در مفاهيم‌ يا موقعيتهاي‌ واقعي‌ است‌ يعني‌ همان‌ چيزي‌ كه‌ ويتگنشتاين‌ آن‌ را بازي‌ زباني‌ مي‌نامد. در بازي‌ از نظم‌ و قاعده‌يي‌ پيروي‌ مي‌شود و نمي‌توان‌ سرسري‌ هر كاري‌ خواستيم‌ بكنيم: اما مي‌شود بازي‌ را بسط‌ و گسترش‌ داد، در آن‌ ابتكار و تنوع‌ به‌ وجود آورد. در زبان‌ نيز درست‌ به‌ همين‌ گونه‌ است. علي‌رغمآنكه‌ قاعده‌ و اصولي‌ براي‌ كاربرد زبان‌ وجود دارد اما امكان‌ تعبير و تفسير براي‌ كاربر وجود دارد و اينگونه‌ نيست‌ كه‌ قواعد زبان‌ همه‌ چيز را تعيين‌ كند و دست‌ كاربر را ببندد.

    به‌ نظر ويتگنشتاين‌ اشتباه‌ فلاسفه‌ اين‌ است‌ كه‌ در جست‌ وجوي‌ بنياد مي‌روند. مي‌خواهند بنياد هر چيزي‌ را دريابند در حالي‌ كه‌ هر چيز را بايد همانطور كه‌ هست‌ پذيرفت‌ و سخن‌ از بنياد و ماهيتي‌ كه‌ فراتر از تجربه‌ باشد اشتباه‌ برانگيز و سردرگم‌ كننده‌ است.

 اما نبايد اصطلاح‌ بازي‌ زباني‌ موجب‌ اين‌ سوءتفاهم‌ شود كه‌ ويتگنشتاين‌ خواسته‌ بگويد همه‌ چيز سرسري‌ و نوعي‌ بازيچه‌ است. او بدين‌ وسيله‌ خواسته‌ است‌ از وجود كاربردهاي‌ گوناگون‌ بدون‌ وجود هيچ‌ ماهيت‌ اصيل‌ و قطعي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد. در اين‌ صورت‌ تجربه‌يي‌ فراتر از زبان‌ وجود ندارد كه‌ ما از فراز آن‌ به‌ تماشاي‌ واقعيت‌ بنشينيم‌ و بتوانيم‌ قضاوت‌ كنيم‌ و قياس، كه‌ زبان‌ تا چه‌ اندازه‌ در نماياندن‌ واقعيت‌ توفيق‌ داشته‌ است. ما هر كاري‌ كنيم‌ از زبان‌ فراتر نمي‌رويم‌ و چنين‌ امري‌ امكان‌ پذير نيست‌ اما اين‌ نكته‌ نبايد اين‌ نتيجه‌ گيري‌ را به‌ دنبال‌ داشته‌ باشد كه‌ ويتگنشتاين‌ به‌ نسبي‌گرايي‌ اعتقاد داشته‌ و از نظر او واقعيت‌ دست‌ نيافتني‌ بود. به‌ نظر او الفاظي‌ همچون‌ واقعيت‌ و صدق، فرقي‌ با الفاظي‌ چون‌ تخته‌ و ميز ندارند. همانقدر مي‌تواند كاربرداشن‌ متنوع‌ باشد كه‌ كاربرد بقيه‌ي‌ الفاظ.

اين‌ تنوع‌ سرتاسر زندگي‌ انسان‌ و فكر و ذهنش‌ را احاطه‌ كرده‌ است. همين‌ احاطه‌ اغلب‌ او را به‌ اشتباه‌ مي‌اندازد؛ اشتباه‌ وجود مستقلي‌ به‌ نام‌ «تفكر»، در حالي‌ كه‌ تفكري‌ در كار نيست، نه‌ تفكري‌ نه‌ تجربه‌يي. هر آنچه‌ هست‌ سراسر بازيهاي‌ زباني‌ است‌ و هر نوع‌ بازي‌ زباني‌ منطق‌ ويژه‌ي‌ خود را دارد.

سخن‌ از صحت‌ و سقم‌ درباره‌ي‌ آن‌ بي‌معنا است‌ و نمي‌توان‌ از ارزيابي‌ علمي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورد آنگونه‌ كه‌ پوزيتيويستها انجام‌ مي‌دهند.    به‌ نظر ويتگنشتاين‌ آنگاهمي‌شود به‌ فهم‌ هر گونه‌ گفتاري‌ نايل‌ آمد كه‌ «نقش» آن‌ گفتار را در زندگي‌ روزمره‌ي‌ مردم‌ در نظر بگيريم. جز از اين‌ طريق‌ نمي‌توان‌ به‌ فهم‌ گفتارهايي‌ كه‌ حاصل‌ نحله‌هاي‌ گوناگون‌ فكري‌ است‌ نايل‌ آمد. تلاش‌ براي‌ ماننده‌ كردن‌ همه‌ي‌ گفتارها به‌ گفتار علمي‌ و تشبيه‌ و قياس‌ هر چيز با علم‌ كوششي‌ است‌ بيهوده.

درجه‌ي‌ يك‌ محسوب‌ كردن‌ موازين‌ علمي‌ و تلاش‌ براي‌ نظري‌ كردن‌ همه‌ي‌ گفته‌ها و سپس‌ قياس‌ آن‌ با علم‌ راه‌ به‌ جايي‌ نمي‌برد و مانع‌ از فهم‌ درست‌ مي‌شود. او نهايت‌ توجه‌ را به‌ كاربرد زبان‌ داشت. ارزش‌ يكساني‌ براي‌ گفتارها قائل‌ نبود و به‌ نقش‌ و جايگاهي‌ كه‌ گفتارها در زندگي‌ و اجتماع‌ عهده‌ دارند توجه‌ فراواني‌ داشت.

چنين‌ توجهي‌ بر روي‌ نقش‌ گفتارها در زندگي‌ روزمره‌ نزد ويتگنشتاين‌ از آنجا ناشي‌ مي‌شود كه‌ او ريشه‌ي‌ بسياري‌ از مشكلات‌ فلسفي‌ را ناشي‌ از استفاده‌ي‌ نادرست‌ واژه‌ها و مفاهيم‌ مي‌دانست. علت‌ طرح‌ بعضي‌ از پرسشهاي‌ بي‌پاسخ‌ ناشي‌ از اختلاط‌ نابه‌جاي‌ كلمات‌ در بازي‌ زباني‌ بود.

 براي‌ مثال‌ نبايد از گزاره‌هايي‌ كه‌ در گفتارهاي‌ علمي‌ استفاده‌ مي‌كنيم‌ در گفتارهاي‌ ديني‌ يا ادبي‌ نيز استفاده‌ نماييم. بازيهاي‌ زباني‌ است‌ كه‌ به‌ الفاظ‌ معنا مي‌دهد و خروج‌ واژه‌ از آن‌ بازي‌ و كاربرد آن‌ در جاي‌ ديگر جز معطل‌ كردن‌ واژه‌ و بي‌معني‌ كردن‌ آن‌ و ستاندن‌ نقش‌ ويژه‌اش‌ ثمري‌ ندارد.

 البته‌ ويتگنشتاين‌ توضيح‌ نمي‌دهد كه‌ آفريننده‌ي‌ اين‌ بازيها كيست، فاعل‌ آنهاكيست؟ آيا همه‌ي‌ نقش‌ و كاربرد بايد به‌ الفاظ‌ اختصاص‌ داده‌ شود و كساني‌ كه‌ الفاظ‌ را بر زبان‌ مي‌رانند و به‌ آنها جان‌ مي‌دهند و به‌ واقع‌ توليد مي‌كنند هيچ‌ نقش‌ معناآفريني‌ در اين‌ ميان‌ ندارند و آنچه‌ توسط‌ آدميان‌ صورت‌ مي‌گيرد تنها ايجاد اصوات‌ است؟ آيا مي‌توان‌ پذيرفت‌ كه‌ آدميان‌ تنها بازيگران‌ نقشهايي‌ هستند كه‌ گفتارها بر آنها تحميل‌ مي‌كنند؟ اصلاً‌ پيدايي‌ گفتارهاي‌ گوناگون‌ به‌ چه‌ علت‌ بوده‌ و اين‌ گونه‌گوني‌ از كجا ناشي‌ شده‌ است؟ اگر بنا به‌ گفته‌ي‌ ويتگنشتاين‌ نقشي‌ براي‌ گفتارها قائل‌ هستيم‌ ضرورت‌ نقشهاي‌ گوناگون‌ از كجا ناشي‌ شده‌ است؟ آيا اين‌ ضرورت‌ را خود زبان‌ براي‌ خود ايجاد كرده‌ است؟ اگر چنين‌ باشد كه‌ مساله‌ي‌ ضرورت‌ منتقي‌ است‌ و جملگي‌ گفتارها داراي‌ صدايي‌ واحد و يكسانند و اين‌ نقشها جز خيالي‌ بر آب‌ نيستند.

اما اگر اين‌ ضرورت‌ از بطن‌ زندگي‌ روزمره‌ي‌ آدميان‌ سربر آورده‌ است‌ پس‌ ديگر مبدا و غايت‌ قراردادن‌ زبان‌ بي‌معنا است‌ و تلاشي‌ نافرجام. ميانبري‌ است‌ براي‌ برگشت‌ به‌ مبدا و نه‌ رسيدن‌ به‌ مقصد. مقصد نه‌ به‌ معناي‌ رسيدن‌ به‌ فرجام‌ امور و حل‌ كردن‌ جميع‌ مشكلات‌ عالم‌ كه‌ به‌ معناي‌ دستيابي‌ به‌ تحليل‌ و فهمي‌ عميق‌تر از ميان‌ سلسله‌ پرسشها و پاسخها است.

 چسبيدن‌ به‌ زبان‌ و بريدن‌ همه‌ي‌ سرنخها و گره‌زدنشان‌ به‌ زبان‌ شايد گره‌ از كار يك‌ فيلسوف‌ بگشايد اما آنچه‌ مسلم‌ است‌ گره‌ از كار فرو بسته‌ي‌ عالميان‌ و آدميان‌ برنمي‌دارد كما اينكه‌ تا امروز برنداشته‌ است.

اگر چه‌ نقش‌ گفتارها از اهميت‌ برخوردار است‌ اما اين‌ نقش‌ از سوي‌ خودِ‌ گفتارها به‌ خود محول‌ نشده‌ است. اين‌ نقش‌ از ضرورتهايي‌ ناشي‌ مي‌شود كه‌ به‌ كارگيرندگان‌ گفتمانها خود را با آن‌ مواجه‌ مي‌بينند.

اين‌ ضرورتها چيزي‌ نيست‌ جز ضرورتهاي‌ حيات‌ و زيستن‌ و اين‌ مواجهه‌ تقابلي‌ است‌ كه‌ بر سر راه‌ خواستن‌ها صورت‌ مي‌گيرد؛ همانكه‌ اميال‌ نام‌ دارد و اين‌ اميال‌ در مواجهه‌ با مناسبتهايي‌ كه‌ اميال‌ همنوعان‌ ايجاد مي‌كند ضرورت‌ به‌ كارگيري‌ گفتمانهاي‌ مختلف‌ و اصلاً‌ خلق‌ و اعتبار گفتمانهاي‌ گوناگون‌ را در پي‌ دارد. اما اطلاق‌ بازيهاي‌ زباني‌ به‌ گفتارهاي‌ مختلف‌ نبايد اين‌ تصور را پيش‌ آورد كه‌ فلسفه‌ نيز از ديدگاه‌ ويتگنشتاين‌ يك‌ بازي‌ زباني‌ است.

 از نظر او فسلفه‌ نه‌ براي‌ تحليل‌ يا توجيه‌ كه‌ براي‌ تشريح‌ و توصيف‌ است‌ و نقش‌ و وظيفه‌يي‌ وراي‌ اين‌ ندارد. به‌ اين‌ تعبير فلسفه‌ ديگر يك‌ بازي‌ زباني‌ محسوب‌ نمي‌شود چرا كه‌ از قواعد ويژه‌يي‌ برخوردار نيست. فيلسوف‌ بايد بتواند به‌ داخل‌ عادات‌ و رفتار مردم‌ نفوذ كند تا به‌ درك‌ نقش‌ گفتمانها نايل‌ آيد.

اين‌ درك‌ به‌ او كمك‌ مي‌كند تا در مقابل‌ يك‌ عادت‌ عادت‌ ديگري‌ را پيشنهاد كند و نشان‌ دهد كه‌ عادات‌ قابل‌ كنار گذاشتن‌ و ترك‌ كردن‌ مي‌باشند اما عادتها از آنجايي‌ كه‌ حاصل‌ تعامل‌ همگاني‌ است‌ براي‌ كشف‌ قواعد قابل‌ اعتنا مي‌باشند.

تحليل‌ ويتگنشناين‌ از قواعد اين‌ است‌ كه‌ در نظم‌ قواعد امكان‌ راه‌ بردن‌ به‌ كمال‌ و همه‌ جانبگي‌ نيست؛ بدين‌ معنا كه‌ هر قاعده‌ هر قدر هم‌ كامل‌ باشد باز هم‌ راه‌ گريزي‌ براي‌ افراد باز مي‌گذارد كه‌ فراتر يا فروتر از آن‌ بروند و آن‌ را مطابق‌ وضعيت‌ خود تعبير و تفسير كنند. به‌ عبارتي‌ قواعد همواره‌ راه‌ تفسير و به‌ عبارتي‌ فرار را باز مي‌گذارند. مي‌توان‌ هر چيزي‌ را منطبق‌ بر قاعده‌ كرد و يا هر قاعده‌يي‌ را با هر كاري‌ مطابقت‌ داد. در چنين‌ حالتي‌ اين‌ پرسش‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا چيزي‌ به‌ نام‌ قاعده‌ مي‌تواند موجوديت‌ داشته‌ باشد. پاسخ‌ ويتگنشتاين‌ به‌ اين‌ پرسش‌ مثبت‌ است‌ و او معتقد است‌ كه‌ قواعد موجوديت‌ و امكان‌ خود را از تعامل‌ اجتماعي‌ و اجماع‌ عمومي‌ كسب‌ مي‌كنند.

 اجتماع‌ ساز و كارهاي‌ خود را براي‌ گردن‌ نهادن‌ عموم‌ به‌ قواعد دارد و در هر مرحله‌ اين‌ ساز و كارها تغيير و تكامل‌ پيدا مي‌كند. همين‌ قواعد برآمده‌ از تعامل‌ عمومي‌ است‌ كه‌ فهم‌ همگان‌ را از زبان‌ مشترك‌ و گفتارهاي‌ گوناگون‌ سبب‌ مي‌شود. از آنچه‌ گفته‌ شد ويتگنشتاين‌ اين‌ نتيجه‌ را مي‌گيرد كه‌ چيزي‌ به‌ نام‌ زبان‌ خصوصي[private language] وجود ندارد. زبان‌ خصوصي‌ بحثي‌ مناقشه‌ برانگيز بود كه‌ در زمان‌ ويتگنشتاين‌ مطرح‌ شد و پس‌ از او ادامه‌ يافت.

طرفداران‌ زبان‌ خصوصي‌ معتقد بودند كه‌ مي‌توان‌ حسيات‌ دروني‌ و تجربيات‌ حاصل‌ از اين‌ حسيات‌ را به‌ زباني‌ كه‌ جز گوينده‌ كس‌ ديگري‌ متوجه‌ نشود بيان‌ كرد و به‌ واژه‌ها منتقل‌ نمود؛ واژگاني‌ كه‌ ديگران‌ امكان‌ فهم‌ آن‌ را نداشته‌ باشند. اما ويتگنشتاين‌ چنين‌ چيزي‌ را امكانپدير نمي‌داند چرا كه‌ همين‌ زبان‌ خصوصي‌ هم‌ بايد تابع‌ قواعد باشد؛ قواعد حاصل‌ تعامل‌ عمومي‌ است.

صحت‌ و سقم‌ قضايا در كنكاشهاي‌ ذهني‌ آشكار نمي‌شود بلكه‌ از معيارهاي‌ بيروني‌ پيروي‌ مي‌كند كه‌ اين‌ معيارها خود در اجتماع‌ شكل‌ مي‌گيرد و قواعد و تشخيص‌ صحت‌ و سقم‌ كاربرد واژه‌ها تابع‌ وموازين‌ و تعامل‌ عمومي‌ است.

 همين‌ تعامل‌ مانع‌ از آن‌ مي‌شود كه‌ بتوانيم‌ زبان‌ را از جاي‌ خود برداريم، به‌ آن‌ به‌ طور جداگانه‌ نگاه‌ كنيم‌ و درباره‌اش‌ قضاوت‌ كنيم. نگاه‌ جداگانه‌ و قضاوت‌ مستقل‌ نظريه‌ را در پي‌ دارد كه‌ ويتگنشتاين‌ سخت‌ با امكان‌ نظريه‌ پردازي‌ در باره‌ي‌ ذهن‌ و زبان‌ و اساسا" نظريه‌ پردازي‌ مخالف‌ بود.

 شايد بتوان‌ ريشه‌هاي‌ اين‌ مخالفت‌ را در ناكامي‌ خود ويتگنشتاين‌ در تبيين‌ يك‌ نظريه‌ در دوره‌ي‌ اول‌ فعاليتهاي‌ فلسفي‌اش‌ جست‌ و جو كرد. در هر حال‌ او معتقد بود كه‌ كار فيلسوف‌ توصيف‌ و تشريح‌ است. وصف‌ و شرح‌ پريشان‌ حالي‌هايي‌ كه‌ در نتيجه‌ي‌ بدفهمي‌ زبان‌ گريبان‌ آدميان‌ را گرفته‌ است. همين‌ كه‌ بشر با ويژگيهاي‌ حقيقي‌ زبان‌ آشنا شود مي‌تواند خود را رهيده‌ از چنگ‌ گرفتاريهايي‌ ببيند كه‌ مدتها خواب‌ او را با كابوس‌ در آميخته‌ است.

 همين‌ منطق‌ ويتگنشتاين‌ سبب‌ شده‌ است‌ تا عده‌يي‌ او را با فرويد مقايسه‌ كنند چرا كه‌ فرويد نيز عامل‌ بسياري‌ از روان‌ نژنديهاي‌ افراد را ناشي‌ از انگيزه‌هاي‌ سركوب‌ شده‌يي‌ مي‌دانست‌ كه‌ به‌ ناخودآگاه‌ ذهن‌ عقب‌ نشيني‌ كرده‌ و ديگر افراد از وجود آنها آگاه‌ نيستند، همين‌ كه‌ با روانكاوي‌ بتوان‌ اين‌ انگيزه‌هاي‌ سركوب‌ شده‌ را از بخش‌ ناخو