تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
يكصد سال نفت ايران و پرسش‌هاي بي‌پاسخ - صادق زيباكلا‌م

سال 1387 با خود يكصدمين سال تولد نفت يا صنعت نفت در ايران را به همراه مي‌آورد. پنجم خرداد سال 1287، يكي از چاه‌هايي كه توسط انگليسي‌ها در بيابان‌هاي اطراف مسجدسليمان حفر شده بود در عمق 360 متري به نفت رسيد. ظرف اين يكصد سال مطالب فراواني پيرامون نفت و نقش آن در تحولا‌ت سياسي، اجتماعي و اقتصادي ايران گفته شده و يا به رشته تحرير درآمده است.
 

ازجمله اينكه كشف نفت در ايران را بسياري يكي از برنامه‌هاي حساب‌شده استعمار انگلستان براي غارت منابع زيرزميني ايران توصيف كرده‌اند؛ اما واقعيت آن است زماني كه در سال 1280 (هـ .ش) نمايندگان ويليام دارسي انگليسي در ايران با امضاي دولت قاجار سرگرم مذاكره بر سر كسب امتياز نفت بودند، هيچكس مطمئن نبود كه عاقبت كار چه مي‌شود. دارسي يك <انتروپرونر> بود؛ انسان‌هاي بااستعداد، متهور، خوش‌فكر، اهل ريسك، پرتلا‌ش و قوي و موفق. برخلا‌ف روايت تاريخي مغرضانه و ماركسيست‌زده‌اي كه از دارسي در ايران وجود دارد؛ اينكه او از عوامل استعمار، استكبار و صهيونيسم بود و نقش كارگزار استعمار و صهيونيسم را در اخذ امتياز نفت ايران بر عهده داشت. دارسي همانند ساير انتروپرونرها بود و اگر به جايي رسيده بود بيش از آنكه موفقيتش مديون وابستگي‌هايش به تشكيلا‌ت فراماسون و استعمار باشد، مديون تلا‌ش‌هاي فردي‌اش بود. او در اواسط قرن نوزدهم در يك خانواده طبقه متوسط در انگلستان تولد يافته و در سن هفده‌سالگي به همراه خانواده‌اش به استراليا مهاجرت كرده بود. دارسي جوان در دارالوكاله پدر مشغول به كار بود كه به تدريج استعداد و نبوغ ذاتي‌اش تجلي يافت. ضمن كارهاي حقوقي پدر، او با معدنچيان آشنا و به تدريج وارد كار معدن طلا‌ شد. آنقدرها طول نكشيد كه او استعدادش در كسب مال را در كار معدن‌داري نشان داد. هنوز چهل‌ساله نشده بود كه يكي از ثروتمندترين مهاجران انگليسي در استراليا شده بود. جداي از معدن طلا‌ و ذغال سنگ، دارسي يك شركت موفق كشتيراني نيز به راه انداخته بود. شم قوي او براي كسب مال، به تدريج دارسي را به سمت سرمايه‌گذاري در معادن نفتي كشاند. در اينجا بود كه او با كتابچي‌خان كه چند سالي مسووليت گمرك ايران را داشت آشنا شد. كتابچي‌خان كه همچون دارسي انسان جست‌وجوگري بود، دريافته بود كه در ايران منابع نفتي وجود دارد. تلا‌ش‌هاي كتابچي‌خان كه از اقليت ارامنه بود براي جلب سرمايه‌گذاران ايراني‌اي از جمله حاج امين الضرب به جايي نرسيده بود. هيچ ايراني‌اي حاضر نبود در بيابان‌ها و تپه ماهورهاي غرب يا جنوب كشور چاه عميق ايجاد كند كه شايد به نفت برسد. بسياري از خارجي‌ها هم حاضر نبودند چنين ريسكي نمايند. اما دارسي كه از جانب مقامات وزارت خارجه انگلستان به كتابچي‌خان معرفي شده بود حاضر به چنين ريسكي بود. حسب گزارش‌هاي علمي يك گروه از زمين‌شناسان فرانسوي كه روي مورفولوژي زمين در ايران تحقيق مي‌كردند، در برخي مناطق ايران احتمال وجود نفت مي‌رفت. آنان يافته‌هاي خود را در ژورنال زمين‌شناسي فرانسه چاپ كرده بودند و از آنجا بود كه كتابچي‌خان متوجه شده بود كه در ايران ممكن است نفت باشد. كتابچي‌خان مدت‌ها بود به استناد آن گزارش‌ها به دنبال آن بود كه سرمايه‌گذاراني را براي سرمايه‌گذاري روي كشف نفت در ايران پيدا كند. دارسي پس از آشنايي با كتابچي‌خان و اطلا‌ع از آن گزارش‌ها هياتي از مهندسان زمين‌شناس و معدن را كه در شركتش در استراليا كار مي‌كردند به ايران فرستاد. مطالعات مهندسان دارسي مويد گزارش‌هاي فرانسوي‌ها بود. چنين شد كه سرانجام فرستادگان دارسي در سال 1280 يعني 5 سال قبل از انقلا‌ب مشروطه موفق شدند از دولت ايران امتياز كشف و استخراج نفت را بگيرند؛ امتيازي كه در تاريخچه نفت در ايران به نام امتياز دارسي مشهور است. به جهت آنكه به دليل مخالفت روس‌ها كه با انگليسي‌ها در ايران رقابت ديرينه‌اي داشتند، امتياز نفت نيز به سرنوشت امتياز رويتر دچار نشود، (يعني به دليل مخالفت روس‌ها دولت ايران مجبور نشود امتياز دارسي را نيز مانند امتياز رويتر كنسل كند)، وزارت‌خارجه انگلستان به دارسي توصيه كرد مناطق شمالي ايران را كه همجوار با روسيه است، وارد قرارداد نكند. دارسي نيز چنين كرد و مناطق شمالي ايران از خراسان تا آذربايجان‌غربي را وارد مناطق تحت‌پوشش قرارداد ننمود. پس از انعقاد قرارداد يا واگذاري امتياز دارسي، مهندسان و كاركنان دارسي از اواسط سال 1380 كار خود را در نواحي آغاجاري و مسجدسليمان آغاز كردند. شرايط كاري آنان بسيار دشوار بود، نه تنها كاركنان صدها كيلومتر از مناطق شهري به‌دور بودند و بايد تجهيزات و امكانات را با قاطر و شتر به ميان تپه‌ماهورها و بيابان‌هاي خوزستان ببرند بلكه علي‌الدوام نيز قبايل و دسته‌هاي مسلح از آنان باج‌خواهي مي‌كردند. برخلا‌ف فعاليت‌هاي اقتصادي ديگر دارسي كه بسيار سودآور و نتيجه‌بخش از آب درآمده بودند، اين بار تير دارسي چندان به هدف نخورده بود. يكي پس از ديگري چاه‌هايي كه در ايران حفر مي‌شد يا به نمك مي‌رسيد، يا به صخره‌هاي بزرگ و رسوبات آهكي و غيرقابل نفوذ. يكي، دو چاه به نفت رسيده بود اما مقدار نفت موجود آن چاه‌ها به هيچ ‌روي اقتصادي نبود. سه سال نخست فعاليت دارسي در ايران به‌جز ضرر و هزينه هيچ دستاورد ديگري براي وي به همراه نداشت. در سال سوم او تصميم گرفت بساطش را در ايران جمع كند و بيش از اين داروندارش را هزاران كيلومتر دورتر از محل زندگي‌اش و در ميان مناطق خشك، سوزان و ناامن خوزستان به هدر ندهد. اما بخت با دارسي يار بود و در سال 1283 درياسالا‌ر لرد فيشر به فرماندهي نيروي دريايي انگلستان منصوب شد. فيشر اعتقاد جدي داشت كه عصر استفاده از ذغال سنگ به‌عنوان سوخت براي كشتي‌ها به سرآمده و نيروي دريايي انگلستان بايد نفت را جايگزين ذغال سنگ نمايد. البته اين نظر مخالفان بسياري هم داشت. موتورهايي كه به جاي سوخت ذغال‌سنگ از نفت استفاده مي‌كردند هنوز معلوم نبود چقدر بتوانند موفق باشند. به علا‌وه بسياري از نظاميان مخالف استفاده از نفت به جاي ذغال‌سنگ بودند. آنان استدلا‌ل مي‌كردند كه ذغال‌سنگ انرژي‌اي است كه در داخل خود انگلستان وجود دارد در حالي كه نفت را بايد از خارج وارد نمود. بروز يك درگيري نظامي جدي و به محاصره افتادن بريتانيا كه به هر حال يك جزيره است، مي‌توانست به قطع ارسال سوخت به نيروي دريايي انگلستان منجر شود. در حالي كه درخصوص ذغال‌سنگ چنين تهديدي وجود نداشت زيرا ذغال‌سنگ در داخل خود انگلستان وجود داشت. اما فيشر متوجه شده بود كه ديگران از جمله آلمان به سرعت دارند نيروي دريايي خودشان را مجهز به كشتي‌هايي مي‌نمايند كه سوخت آنها با نفت است. نفت در مقايسه با ذغال سنگ از محاسن زيادي برخوردار بود. حمل آن توسط لوله و پمپ صورت مي‌گرفت و به‌مراتب از ذغال‌سنگ سبك‌تر بود؛ فضاي به‌مراتب كمتري را اشغال مي‌كرد، موتورهايي كه با نفت كار مي‌كردند از سرعت و قدرت مانور بيشتري برخوردار بودند و قس عليهذا. اما اشكال اساسي آن بود كه علي‌رغم تمام مزاياي نفت چه براي نيروي دريايي، چه براي صنعت حمل و نقل و راه‌آهن و چه براي سوخت صنايع، در خود انگلستان يك بشكه نفت هم وجود نداشت. اما فيشر همچنان معتقد بود كه آينده از آن نفت است و نه ذغال‌سنگ. انتصاب او به فرماندهي نيروي دريايي توجه به نفت را به شدت افزايش داد. دولت انگلستان بر آن شد كه به گونه‌اي جدي به‌دنبال نفت باشد و از شركت‌ها و اشخاصي كه در كار نفت هستند حمايت مالي نمايد. چنين شد كه سياست جديد دولت بريتانيا به كمك دارسي آمد. او توانست وام بزرگي با بهره كم از دولت دريافت نمايد. آن حمايت دو سال ديگر دارسي را سر پا نگه داشت.

اما طي آن دو سال نيز دارسي به نفت نرسيد و فقط بدهي‌هايش افزايش يافت. در سال 1286 دارسي خيلي جدي به فكر تعطيل كردن فعاليت‌هايش در ايران افتاد. اما دولت بريتانيا يك بار ديگر به كمك وي آمد. دولت از مجلس اين اجازه را گرفت تا به منظور حمايت از اشخاص حقيقي و حقوقي كه به‌دنبال نفت بودند، بتواند درصدي از سهام شركت‌هايشان را خريداري نمايد.

دارسي بخشي از سهام شركت را به دولت بريتانيا واگذار نمود و در مقابل توانست يك سال ديگر سرپا بماند اما باز هم به نتيجه نرسيده بود. سرانجام در سال 1287 شركت رسما تصميم به تعطيل كردن فعاليت‌هايش در ايران گرفت. به مهندسان و مسوولا‌ن حفاري‌ها اعلا‌م شد كه ديگر جاي جديدي در ايران احداث ننموده و در يك برنامه زمان‌بندي شده تجهيزات و تاسيسات خود را از ايران خارج نمايند. از اوايل سال 1287 به تدريج برنامه شركت در ايران به سمت كاهش فعاليت‌ها و جمع كردن بساطشان به حركت درآمد.

در اين ميان يكي از مهندسان شركت كه به كارش فوق‌العاده علا‌قه‌مند و مهم‌تر از آن به نتيجه اميدوار بود، علي‌رغم دستورالعمل هيات‌مديره شركت در لندن مبني بر توقف عمليات همچنان بي‌وقفه و مصرانه به‌دنبال كار بود؛ در حالي كه حسب دستورالعمل رياست شركت، او نيز بايد به تدريج كار را متوقف و جمع و جور مي‌كرد و هم او بود كه شايد در آخرين روزهاي حفاري توانست يك صخره عظيم 300 متري را كه ماه‌ها مي‌شد جلوي پيشرفت مته حفاري را گرفته بود درهم شكسته و به سفره زير آن صخره عظيم برسد. سفره‌اي كه آنچنان از نظر حجم نفت و گاز عظيم بود كه با رسيدن مته حفاري به آن، نفت و گاز را به ارتفاع 300 متري در هوا به فوران درآورد. كشفي كه يكي از مهم‌ترين نقاط عطف تاريخ تحولا‌ت ايران معاصر را با خود به همراه آورد.

از اينجا به بعد را كم و بيش مي‌دانيم. حضور و فعاليت انگليسي‌ها هر روز در خوزستان بيشتر شد. بعد پالا‌يشگاه آبادان تاسيس شد، از آن به بعد انگليسي‌ها نفوذشان به‌طور منظم در ايران بيشتر شد؛ در سال 1312 و در زمان رضاشاه امتياز دارسي متوسل به قرارداد 1933 شد؛ در 29 اسفند سال 1330 نفت ملي شد؛ در 28 مرداد سال 1332 كودتاي لندن - واشنگتن باعث سرنگوني دولت دكتر مصدق و لغو قانون ملي شدن نفت گرديد و... تا برسيم به امروز. پرسش اساسي آن است كه مسائل سياسي به كنار، ظرف اين قريب به يكصد سال، از منظر اقتصادي يا توسعه اقتصادي، نفت چه تاثيري بر كشور داشته است؟ آيا نفت توانسته كمكي در جهت رشد و توسعه اقتصادي كشور در اين يكصد سال داشته باشد؟ يا بالعكس سبب ترمز و دست‌كم كندي توسعه اقتصادي‌مان شده؟ آيا نفت <فرشته> نجات يا دست‌كم يار و ياور توسعه اقتصادي بوده يا برعكس عامل و مانع توسعه اقتصادي بوده؟ برخلا‌ف تصور اوليه‌اي كه ممكن است داشته باشيم، پاسخ به اين سوال ساده خيلي هم روشن و مورد اجماع نيست. بسياري معتقدند نفت نه‌تنها قاتق نان‌مان نبوده بلكه قاتل جانمان بوده. نفت نه‌تنها يار شاطر نبوده بلكه بار خاطر بوده. از ديد آنان، اگر ايران نفت نمي‌داشت همچون تركيه، مالزي يا كره‌جنوبي (مانند ژاپن و آلمان) مجبور مي‌شد كه به هر حال فكري نمايد و به شكلي شكم 70 ميليون جمعيتش را سير نمايد. اما درآمدهاي نفتي باعث شد همچون فرزندي پشتش به ميراث پدر گرم باشد ولا‌جرم به‌دنبال درس و تحصيل يا حرفه و فني و كاري براي ايجاد درآمد نرود، ما نيز هرگز مجبور نشديم به‌دنبال يك توسعه اقتصادي جدي و زيربنايي برويم. درآمدهاي نفتي باعث شدند دولت‌هاي مختلف در طول اين يكصد سال هر برنامه توسعه اقتصادي‌اي را كه خواستند به اجرا درآورند، بدون آنكه هرگز معلوم شود اين برنامه‌ها چقدر درست، بهينه، علمي و به نفع منافع ملي كشور بوده‌اند. طرفه آنكه درآمدهاي نفتي همچون ماله به دنبال آنان به حركت درمي‌آمدند و همه ندانم‌كاري‌ها و خرابي‌هاي آنان را رفع و رجوع مي‌كردند.

به‌علا‌وه درآمدهاي نفتي باعث شدند تا دولت‌ها خيلي احساس و نياز به وابستگي به مردم را پيدا نكنند، چرا كه درآمدهاي نفتي بودند و صرف‌نظر از آنكه مردم چه احساس و نظري نسبت به حكومت‌ها داشتند، حكومت‌ها قادر بودند به حيات خود ادامه دهند. اگر مردم به دولت ماليات ندهند يا اساسا درآمدي نداشته باشند كه به دولت ماليات بدهند، هيچ خطري حكومت را تهديد نمي‌كند، چرا كه متكي به درآمدهاي نفتي‌اش است و چندان نيازي به حمايت مردم ندارد و بالا‌خره نفت باعث توجه قدرت‌هاي خارجي به ايران گرديد كه در بدترين حالت آن‌كه به شكل دخالت علني بود، در جريان كودتاي 28 مرداد سال 1332، باعث سركوب آزادي‌هاي مدني و جلوگيري از رشد و توسعه سياسي در كشور گرديد. به سخن ديگر از ديد اين گروه از صاحبنظران، نفت نه‌تنها نقش مثبتي در جهت رشد و توسعه اقتصادي كشور در اين يكصد سال نداشته، بلكه جلوي توسعه سياسي را نيز گرفته است.

در مقابل ديدگاهي كه نفت را بلا‌ مي‌پندارد، ديدگاه ديگري وجود دارد كه معتقد است مشكلا‌ت و مصائب ما، از اقتصادي گرفته تا سياسي، خيلي به نفت ارتباطي پيدا نمي‌كند. ما قبل از آن هم كه نفت نقش موثري در درآمدهاي ملي كشور پيدا كند، كم و بيش كشوري عقب‌مانده بوديم؛ چه به لحاظ اقتصادي و چه سياسي. آنان استدلا‌ل مي‌كنند كه نفت از اواخر دهه 1340 و اوايل دهه 1350 نقش موثري را كه امروز در توسعه اقتصاد كشور دارد پيدا كرد و تا قبل از آن، حتي در دهه‌هاي 40، 30، 20 و در دوران محمدرضا شاه كه درآمدهاي نفتي نقش مهمي در اقتصاد كشور و درآمدهاي حكومت نداشت، ما همچنان كشوري عقب‌مانده و توسعه‌نيافته بوديم. در دهه‌هاي بعدي حتي 50، 60 و 70 تا به امروز كه نفت نقش بسيار مهمي در اقتصاد كشور پيدا كرده، ما همچنان كشوري توسعه‌نيافته هستيم؛ دست‌كم در مقايسه با كشورهايي همچون مالزي، تركيه يا كره جنوبي؛ به سخن ديگر ما بدون نفت و با نفت، عقب‌مانده بوده‌ايم. بنابراين عقب‌ماندگي‌مان خيلي نمي‌تواند ارتباطي با نفت داشته باشد. بالا‌خره اين دنيا پر از كشورهايي است كه نفت ندارند و پيشرفته هستند. همچون تركيه، مالزي و تمامي كشورهاي اروپايي، ژاپن، هند و... كشورهايي نيز هستند كه نفت ندارند و عقب‌مانده هستند، مثل افغانستان، كشورهاي آفريقايي و آمريكاي‌جنوبي؛ كشورهايي نيز وجود دارند كه نفت دارند و پيشرفته هستند مثل آمريكا، نروژ، انگلستان يا روسيه؛ كشورهايي هستند كه نفت دارند و عقب‌مانده هستند مثل ايران، عربستان، ونزوئلا‌، ليبي، عراق، آذربايجان و... به سخن ديگر، مي‌توان نفت داشت و عقب‌مانده بود، نفت داشت و پيشرفته بود. نفت نداشت و عقب‌مانده بود و بالا‌خره نفت نداشت و پيشرفته بود.

حاصل آنكه داشتن و نداشتن نفت‌ خيلي به پيشرفت و توسعه اقتصادي يا سياسي ارتباطي پيدا نمي‌كند.

استدلا‌ل ديگر آنان كه نفت را عامل عقب‌ماندگي نمي‌دانند آن است كه در حقيقت مختصر توسعه اقتصادي و ايجاد بسياري از پروژه‌هاي زيربنايي در كشور به‌وجودآمده، با اتكا به نفت يا از محل درآمدهاي نفتي بوده است. پروژه‌هايي همچون ذوب‌آهن و فولا‌د، پتروشيمي، مس، صنايع سنگين، اتوبان‌ها، صنايع نظامي، راه‌آهن و غيره عمدتا از محل درآمدهاي نفتي بوده. يعني اگر درآمدهاي نفتي نمي‌بود، ما چيزي در حدود افغانستان يا دوستمان بوركينافاسو بوديم.

نكته جالب است كه ما يكصد سال است كه نفت داشته‌ايم يا از زمان كشف نفت، در ايران يكصد سال مي‌گذرد، اما ما هنوز نتوانسته‌ايم در قبال برخي پرسش‌هاي اوليه اين يكصد سال به يك رشته پاسخ‌هاي ابتدايي برسيم. اگر گناه و مظلمه هر ناكامي‌مان را بر سر استكبار بريزيم، آيا حكايت پرسش‌هاي بي‌پاسخ اين يكصد سال را نيز مي‌خواهيم به دشمن خارجي نسبت دهيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 7:29  توسط بیژن آزاد  | 


از سمرقند چو قند

دكتر ابراهيم‌ خدايار رايزن سابق فرهنگی ايران در تاشکنت بودند

بيان‌ نقش‌ شاعران‌ و نويسندگان‌ ماوراءالنهر در شكل‌دهي‌ به‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ در درازناي‌ تاريخ‌ اين‌ زبان، در سال‌هاي‌ پس‌ از ورود اسلام‌ به‌ جهان‌ ايراني‌ توضيح‌ واضحات‌ است، اما جدايي‌ سرنوشت‌ سياسي‌ اين‌ دو قوم‌ پس‌ از تشكيل‌ سلسله‌ صفويه‌ در ايران‌ و ازبكان‌ شيباني‌ در ماوراءالنهر در قرن‌ دهم‌ هجري‌ / شانزدهم‌ ميلادي‌ كه‌ در قرن‌ بيستم‌ همزمان‌ با انقلاب‌ اكتبر 1917 روسيه‌ و پا گرفتن‌ حصار آهنين‌ كمونيست‌ به‌ گرداگرد اين‌ منطقه‌ به‌ اوج‌ خود رسيد، شاعران، نويسندگان‌ و عالمان‌ و محققان‌ دو سوي‌ جيحون‌ را از يكديگر بي‌خبر ساخت.

بر فرزندان‌ رودكي‌ در ماوراءالنهر، در شهرهاي‌ باستاني‌ سمرقند، بخارا، ترمذ، فرغانه‌ و تاشكند در طول‌ حاكميت‌ نزديك‌ به‌ يك‌ قرن‌ سلطه‌ سياه‌ كمونيست‌ چه‌ گذشت؟ آيا با شكسته‌ شدن‌ پيوند پوشالي‌ كمونيست‌ در اين‌ مناطق‌ در سال‌ 1991 دريچه‌اي‌ رو به‌ گذشته‌ نياكان‌ اين‌ مردمان‌ باز نشد؟ ما در اين‌ مجال‌ اندك‌ سعي‌ خواهيم‌ كرد چشم‌انداز نسبتاً‌ روشني‌ از شعر معاصر فارسي‌ قرن‌ بيستم‌ با تكيه‌ بر وضعيت دو دهه‌ اخير در اين‌ مناطق‌ ترسيم‌ كنيم.

تحولات‌ عظيم‌ سياسي‌اي‌ كه‌ در طول‌ قرن‌ بيستم‌ در منطقه‌ ماوراءالنهر حادث‌ شد، اين‌ منطقه‌ را در سه‌ مقطع‌ حساس‌ و سرنوشت‌ساز تاريخي‌ قرار داد كه‌ در نهايت‌ با تعريف‌ واحدهاي‌ جديد جغرافيايي‌ در منطقه، هويت‌هاي‌ مشخص‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ تازه‌اي‌ براي‌ آن‌ ايجاد كرد:

1 . سال‌هاي‌ 1900 - 1924 م‌

2 . سال‌هاي‌ 1924 - 1991 م‌

3 . سال‌هاي‌ 1991 - 2000 م‌

در مقطع‌ تاريخي‌ نخست‌ (1900 - 1924)، در سه‌ واحد جغرافيايي‌ و سياسي‌ فرمانداري‌ نظامي‌ تركسان‌ به‌ مركزيت‌ تاشكند؛ خان‌نشين‌ خوارزم‌ به‌ مركزيت‌ خيوه‌ و اميرنشين‌ بخارا به‌ مركزيت‌ بخارا زبان‌ فارسي‌ به‌ عنوان‌ زبان‌ ادبي‌ و در منطقه‌ اخير؛ يعني‌ بخارا و برخي‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ مناطق‌ ديگر از جمله‌ سمرقند و ترمذ و خجند، زبان‌ مادري‌ ساكنان‌ آن‌ بود. در اين‌ سال‌ها، بخارا و سمرقند وخجند مركز تحولات‌ ادبي‌ در حوزه‌ فارسي‌زبانان‌ ماوراءالنهر بود. نخستين‌ شاعران‌ نوگراي‌ ماوراءالنهر نيز در همين‌ مناطق‌ به‌ خلق‌ آثار خود پرداختند. فطرت‌ بخارايي‌ (مقت-. 1937 م)، عيني‌ (ف‌ 1954 م) منظم‌ (ف‌ 1934 م)، عجزي‌ سمرقندي‌ (ف‌ 1926 م)، سيد احمد وصلي‌ (ف‌ 1925 م) و اسيري‌ خجندي‌ (ف‌ 1916 م) از آغازگران‌ شعر معاصر فارسي‌ در ماوراءالنهر بودند به‌ويژه‌ نقش‌ فطرت‌ در پيدايش‌ شعر و نثر عصر بيداري‌ ماوراءالنهر كه‌ با تحول‌ جدي‌ محتوا و بن‌مايه‌هاي‌ شعري‌ از جمله‌ وارد كردن‌ مفهوم‌ وطن، استقلال، آزادي، شيوه‌ نوين‌ تعليم‌ و تربيت‌ همراه‌ بود، و نيز اشعار انقلابي‌ عيني‌ در تهييج‌ افكار عامه‌ مردم، شايسته‌ يادكردي‌ جداگانه‌ است. در مقطع‌ تاريخي‌ دوم‌ كه‌ از 1924 تا 1991 به‌ مدت‌ 67 سال‌ به‌ طول‌ انجاميد پنج‌ واحد جغرافيايي‌ جديد قزاقستان، قرقيزستان، تركمنستان، ازبكستان‌ و تاجيكستان‌ در اين‌ منطقه‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ تقسيم‌بندي‌ آن‌ اساساً‌ به‌ مؤ‌لفه‌هاي‌ نژادي‌ و زباني‌ و سياسي‌ تكيه‌ داشت‌ تا پيشينه‌ تاريخي‌ فرهنگي‌ و ادبي‌ آن. در اين‌ سال‌ها هر چه‌ از عمر جمهوري‌هاي‌ شوروي‌ مي‌گذشت‌ از اهميت‌ زبان‌هاي‌ بومي‌ كاسته‌ مي‌شد و در مقابل، جايگاه‌ زبان‌ روسي‌ در سيستم‌ دولتي‌ و فرهنگ‌ خانواده‌ها مستحكم‌تر مي‌شد، حتي‌ برخي‌ از تاجيك‌ زبان‌ها و نمايندگان‌ آنها كه‌ ميراث‌دار اصلي‌ زبان‌ فارسي‌ در منطقه‌ بودند از اينكه‌ بگويند "من‌ افتخار دارم‌ كه‌ تاجيك‌ روس‌ زبان‌ هستم" ابائي‌ نداشتند. (خراسان‌ است‌ اينجا: 1996 ص‌ 284)

در اين‌ سال‌ها زبان‌ فارسي‌ علاوه‌ بر جمهوري‌ تاجيكستان‌ كه‌ از سال‌ 1924 با نام‌ تاجيكي‌ به‌ عنوان‌ زبان‌ ادبي‌ و دولتي‌ به‌ حيات‌ خود ادامه‌ مي‌داد، در ساير جمهوري‌ها تقريباً‌ به‌ طور كامل‌ از نظام‌ دولتي‌ خارج‌ شد، جز در جمهوري‌ ازبكستان‌ كه‌ به‌ دليل‌ قرار گرفتن‌ شهرهاي‌ بخارا، سمرقند، ترمذ و فرغانه‌ در آن‌ كه‌ به‌ شكل‌ سنتي‌ در طي‌ هزاران‌ سال‌ از مراكز ادب‌ فارسي‌ بودند، در بين‌ تاجيك‌ زبان‌ اين‌ مناطق‌ به‌ صورت‌ محدود در نظام‌ تعليم‌ و تربيت‌ و خانواده‌ها باقي‌ ماند. با اين‌ تذكر كه‌ بسياري‌ از شخصيت‌هاي‌ فرهنگي، نويسندگان‌ و شاعران‌ اين‌ مناطق‌ در اين‌ سال‌ها به‌ جمهوري‌ تازه‌ تأ‌سيس‌ تاجيكستان‌ مهاجرت‌ كردند و دوشنبه‌ به‌ عنوان‌ پايتخت‌ كشور جديد، مقام‌ و موقعيت‌ نخست‌ را در حوزه‌ جريان‌هاي‌ ادبي‌ به‌ خود اختصاص‌ داد، تمام‌ شاعراني‌ كه‌ در سال‌هاي‌ پس‌ از انقلاب‌ 1917 از ورود به‌ دايره‌ ادبيات‌ شوروي‌ سرباز زده‌ بودند مغضوب‌ شدند. كساني‌ همانند تمهيد سمرقندي‌ (ف‌ 1975 م) سال‌هاي‌ زيادي‌ از عمر خود را در زندان‌هاي‌ شوروي‌ سپري‌ كردند و بخش‌ اعظم‌ آثارشان‌ در مقابل‌ چشمان‌ شاعر در آتش‌ سوزانده‌ شد و كساني‌ امثال‌ خوبي‌ سمرقندي‌ (ف‌ 1976 م) وافي سمرقندي‌ (فوت‌ 1971 م) و ده‌ها شاعر ديگر مجبور به‌ مهاجرت‌ از وطن‌ و اقامت‌ در عربستان‌ و افغانستان، تركيه‌ و مصر شدند. (اوراق‌ ناسوخته: 1997 ص‌ 5 - 7؛ ارمغان: 1998 ص‌ 7 - 10.)

فترت‌ واقعي‌ زبان‌ و ادب‌ فارسي‌ در اين‌ مناطق‌ كه‌ از سال‌هاي‌ دهه‌ سي‌ قرن‌ بيستم‌ شروع‌ شده‌ بود، در سال‌هاي‌ شصت‌ به‌ اوج‌ خود رسيد، اما در سال‌هاي‌ دهه‌ هفتاد و هشتاد اين‌ قرن، همزمان‌ با تكامل‌ شخصيت‌هاي‌ نسل‌ معاصر زبان‌ و ادب‌ تاجيكي‌ در تاجيكستان، چهره‌هاي‌ نسبتاً‌ موفقي‌ در درون‌ خاك‌ ازبكستان‌ نيز در حال‌ رشد بودند. جاني‌ بيك‌ قوناقف‌ (1941 - 1990 م) مطرح‌ترين‌ شاعر اين‌ نسل‌ است. ادبيات‌ معاصر فارسي‌ ازبكستان‌ مديون‌ نام‌ وي‌ است، همان‌ كسي‌ كه‌ نسل‌ جديد شاعران‌ فارس‌ تاجيكستان‌ اين‌ كشور پس‌ از سال‌هاي‌ 1985 م، خود را مديون‌ تلاش‌هاي‌ او در راه‌ احياي‌ مجدد زبان‌ مادري‌ مي‌دانند.

در حقيقت‌ اعلام‌ پروستريكا و گلاسنوست‌ در اتحاد جماهير شوروي‌ در سال‌ 1985 م‌ نقطه‌ آغازين‌ تحولات‌ نوين‌ادبيات‌ دوران‌ استقلال‌ جمهوري‌هاي‌ ماوراءالنهر در سال‌ 1991 م‌ بود. در اين‌ سال‌ها، همزمان‌ با درخشش‌ فعاليت‌ ادبي‌ چهره‌هاي‌ جسور و شجاع‌ معاصر تاجيكستان‌ از جمله‌ مؤ‌من‌ قناعت‌ (تولد 1932 م)، بازار صابر (تولد 1938 م)، لايق‌ شيرعلي‌ (1941 - 2000 م) عسكر حكيم‌ (تولد 1946 م) و گلرخسار صفي‌اوا (تولد 1947 م) در جمهوري‌ تاجيكستان، نسل‌ نو و جديدي‌ از شاعران‌ و نويسندگان‌ ماوراءالنهر در درون‌ جمهوري‌ ازبكستان، در شهرهاي‌ باستاني‌ سمرقند، فارش، ترمذ، تاشكند و فرغانه‌ در حال‌ شكل‌گيري‌ بود؛ نسلي‌ كه‌ براي‌ روشن‌ نگاه‌ داشتن‌ شعله‌ نام‌ نياكان، سمندروار از آتش‌ سر بر كشيده‌ بود و با چشماني‌ باز گام‌ در راهي‌ مي‌گذاشت‌ كه‌ پدرانش‌ هزاران‌ سال‌ در آن‌ جاده‌ راه‌ پيموده‌ بودند. اگر در سال‌هاي‌ فترت، دوشنبه‌ و خجند به‌ جاي‌ سمرقند و بخارا و ترمذ و فرغانه‌ به‌ مركز ثقل‌ تحولات‌ ادبي‌ آريايي‌ نژادان‌ ماوراءالنهر تبديل‌ شدند، در دهه‌ 80 و 90 اين‌ قرن، نسل‌ جديدي‌ در مناطق‌ ياد شده‌ با استفاده‌ از شرايط‌ استقلال‌ و آزادي‌ قد برافراشت‌ و خود را براي‌ رساندن‌ به‌ قله‌هاي‌ افتخار پيشينيان‌ آماده‌ كرد.

هم‌ اينك‌ شاعران‌ و اديبان‌ جمهوري‌ ازبكستان‌ در پنج‌ محيط‌ ادبي‌ قابل‌ مطالعه‌ هستند، ضمن‌ آن ‌كه‌ روزنامه‌هاي‌ تاجيك‌ زبان‌ "آواز تاجيك" (تأ‌سيس‌ 1924 م) "صداي‌ سوخ‌ (تأ‌سيس‌ 1951 م)، "آواز سمرقند" (تأ‌سيس‌ 1990 م)، "سمرقند" (تأ‌سيس‌ 1991 م)، "صداي‌ سرخان" (تأ‌سيس‌ 1991 م)، "بخاراي‌ شريف"‌ (تأ‌سيس‌ 1992 م) در ايجاد محيط‌هاي‌ ادبي‌ نام‌ برده‌، داراي‌ اهميت‌ فراواني‌ هستند:

1. محيط‌ ادبي‌ تاشكند با شاعران‌ و نويسندگان‌ مشهور آن‌ از جمله‌ عبدا... سبحان‌ (تولد 1955) و پيمان‌ (تولد 1955)؛

2. محيط‌ ادبي‌ سمرقند با نمايندگان‌ مشهور خود، حيات‌ نعمت‌ سمرقندي‌ (تولد 1949 م)، ادش‌ استد (تولد 1946 م) اكبر پيروزي‌ (تولد 1947 م)، حضرت‌ صباحي‌ (تولد 1948 م)، محبوبه‌ نعمت‌زاده‌ (تولد 1949 م)؛ شهزاده‌ (تولد 1975 م)، دلشاده‌ (تولد 19 م)، پريسا (1980 م).

3. محيط‌ ادبي‌ سرخان‌ دريا با شاعران‌ و اديبان‌ نمايان‌ خود، روشن‌ احسان‌ (تولد 1945 م)، جليل‌ خالباي‌ (تولد 1946 م)، سليمان‌ خواجه‌ نظر (تولد 1947 م)، شادي‌ كريم ‌ (تولد 1953م)، عبدا... رحمان‌ (تولد 1954 م)، سعيده‌ سينوي‌ (تولد 1963 م)، جعفر محمد (تولد 1968 م)، چهارشنبه‌ دهنوي‌ (تولد 1950 م) و اسدا... شكوراف؛

4. محيط‌ ادبي‌ فرغانه‌ با نمايندگان‌ معروف‌ خود، محمد شادي‌ (تولد 1959 م) و ظفر صوفي‌ فرغاني‌ (تولد 1964 م)؛

5. محيط‌ ادبي‌ بخارا با نمايندگان‌ خود، امين‌ جان‌ شكوراف‌ (تولد 1933 م) و اسد گل‌زاده‌ (تولد 1937 م).

ادبيات‌ معاصر فارسي‌ تاجيكي‌ ماوراءالنهر در ازبكستان‌ در شاخه‌ شعر، در قالب‌هاي‌ سنتي‌ و نو داراي‌ نمونه‌هاي‌ ارزنده‌اي‌ است. اين‌ ميراث‌ در قالب‌هاي‌ غزل، دوبيتي، دوبيتي‌ نو، رباعي، مخّمس، و به‌ ندرت‌ در قالب‌هاي‌ مثنوي‌ و قصيده‌ ديده‌ مي‌شود.

بازيابي‌ و بازخواني‌ هويت‌ ملي‌ در آيينه‌ زبان‌ مادري، خويشتن‌شناسي‌ و دعوت‌ به‌ بيداري‌ ملي، پژواك‌ زخم‌هاي‌ ملت‌ در تاريخ‌ گذشته‌ آن‌ به‌ ويژه‌ در يكصد سال‌ اخير، افتخار به‌ ميراث‌ غني‌ و شكوهمند نياكان، يادكرد و تذكار مفهوم‌ وطن‌ با تأ‌كيد بر ادوار فرهنگي‌ و اقليمي‌ و ذكر ارزش‌هاي‌ آن‌ در حفظ‌ هويت‌ زباني‌ و ملي‌ مردمان‌ ماوراءالنهر به‌ ويژه‌ مناطق‌ باستاني‌ سمرقند، بخارا، فرغانه‌ و ترمذ، ثبت‌ لحظه‌هاي‌ عاشقانه، عارفانه‌ و بازگشت‌ به‌ سنت‌هاي‌ ديني‌ و مذهبي و نگاه‌ اسطوره‌گرايانه‌ به‌ قهرمانان‌ شاهنامه‌ فردوسي‌ از عمده‌ترين‌ بن‌ مايه‌هاي‌ شعر معاصر فارسي‌ تاجيكي‌ ماوراءالنهر در جمهوري‌ ازبكستان‌ است. اين‌ ميراث‌ اگر چه‌ به‌ شدت‌ رنگ‌ و بوي‌ جغرافياي‌ ماوراءالنهر را به‌ خود گرفته‌ است‌ و در بسياري‌ از موارد، خصوصاً‌ در نثر آن‌ متأ‌ثر از اين‌ محيط‌ است، در شعر به‌ راحتي‌ با ساير همزبانان‌ خود در جهان‌ ايراني، در تاجيكستان‌ و ايران‌ و افغانستان‌ ارتباط‌ برقرار مي‌كند. به‌ همين‌ دليل‌ به‌ آساني‌ مي‌تواند از زبان‌ و سبك‌ و سياق‌ شاعران‌ فارس‌ تاجيك‌ زبان‌ مناطق‌ ياد شده‌ وام‌ بگيرد. تأ‌ثير شاعران‌ تاجيكستان‌ و ايران‌ در شاعران‌ اين‌ محيط‌ امري‌ مشهود است. نيما يوشيج، سهراب‌ سپهري، نادر نادرپور، احمد شاملو، فروغ‌ فرخزاد از ايران، لاشير علي، بازار صابر، زلفيه‌ عطايي، مؤ‌من‌ قناعت‌ و فرزانه‌ خجندي‌ از تاجيكستان‌ از نام‌هاي‌ آشنا در اين‌ محيط‌ به‌ حساب‌ مي‌آيند.

زبان‌ شعر و نيز ادبيات‌ نوين‌ فارسي‌ تاجيكي‌ ماوراءالنهر در سه‌ ساحت‌ واژگان، دستور و تلفظ‌ (نظام‌ آوايي‌ و واجي) با فارسي‌ ايران‌ داراي‌ تفاوت‌هاي‌ آشكاري‌ است. اين‌ تفاوت‌ها به‌ ويژه‌ وقتي‌ كه‌ به‌ خط‌ سيريليك‌ نمايانده‌ مي‌شود بيشتر چهره‌ مي‌نماياند. سيطره‌ و سلطنت‌ شعر كلاسيك‌ بر ضمير ناخودآگاه‌ و خودآگاه‌ شاعران‌ اين‌ مرز و بوم‌ همانند پيوندي‌ نامرئي، مغناطيس‌وار تا حد بسيار زيادي‌ الفاظ‌ و نحوه‌ چينش‌ آنها را در نحو زبان، به‌ سمت‌ خود كشانده‌ است، بنابراين‌ در بسياري‌ از موارد با فارسي‌ معيار ايران‌ تفاوت‌هاي‌ فاحشي‌ ندارد اما زبان‌ شاعران‌ معاصر تاجيكي‌ با تحولاتي‌ كه‌ در يكصد سال‌ اخير به‌ ويژه‌ پس‌ از سال‌ 1924 م‌ - كه‌ اين‌ زبان، عنوان‌ زبان‌ تاجيكي‌ به‌ خود گرفت‌ - با توجه‌ خاصي‌ كه‌ به‌ زبان‌ عامه‌ مردم‌ نشان‌ داد، به‌ شدت‌ با زبان‌ معيار ايران‌ تفاوت‌ پيدا كرد.

تجربه‌هاي‌ صور خيال‌ در شعر معاصر فارسي‌ تاجيكي‌ ازبكستان‌ اگر چه‌ از ميراث‌ ارزنده‌ شعر ايران‌ و تاجيكستان‌ بهره‌ها برده‌ است، هنوز در ابتداي‌ راه‌ است‌ و لاجرم‌ خام‌ و ناپخته. اين‌ شعر از آنجا كه‌ به‌ خوبي‌ از سرچشمه‌ زلال‌ ميراث‌ غني‌ و عظيم‌ گذشته‌ خود سيراب‌ نشده‌ است، گويي‌ براي‌ نخستين‌ بار خلق‌ شده‌ است. اگرچه‌ اين‌ شعر در بسياري‌ از موارد به‌ شعار تبديل‌ شده، و با نظم‌ هم‌چشمي‌ مي‌كند؛ به‌ دليل‌ رويكرد شاعران‌ آن‌ به‌ زبان‌ نياكان‌ تا حد تقدس‌ قابل‌ ستايش‌ است؛ به‌ ويژه‌ آنكه‌ شاعران‌ و اديبان‌ اين‌ منطقه‌ با توجه‌ ژرف‌ خود به‌ ميراث‌ نياكان‌ و زبان‌ آنان، ظرفيت‌ نوزايي‌ و قدرت‌ گسترش‌پذيري‌ مجدد آن‌ را پس‌ از يك‌ فترت‌ طولاني‌ ده‌ها ساله‌اي‌ دو چندان‌ كرده‌اند. بي‌شك‌ فرزندان‌ رودكي‌ در سال‌هاي‌ آينده‌ حرف‌هاي‌ ناگفته‌ فراواني‌ براي‌ عرضه‌ در ماوراءالنهر خواهند داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 19:42  توسط بیژن آزاد  | 



تحقيق از: آنادردي عنصري
اين مجموعه به پاسداشت سالگرد پيروزي سلجوقيان درجنگ دندانقان در تاريخ جمعه 9 رمضان 431 ه.ق و تأسيس دولت سلجوقيان بزرگ درايران گردآوري شده است . برمبناي تقويم قمري سه سال ديگر يعني در روز 9 رمضان سال 1431 ه. ق هزاره ي تأسيس امپراطوري سلجوقيان بزرگ فرا خواهد رسيد.


د نياي بزرگ سلجوقيان « دوقاق » نام داشت كه باعنوان «تميرياليغ » به معني صاحب كمان آهنين در قرن سوم هجري قمري/ نهم ميلادي درخدمت « دولت يبغوي اوغوز» بود. دولت يبغوي اوغوز درسرزمين اوغوزان از حدود قرن سوم ه .ق /نهم ميلادي تشكيل شده بود ودولتي با تشكيلات قبيله اي بود.تختگاه دولت اوغوزدرشهر«يانگي كنت» واقع درساحل سفلاي رودسيحون مستقربود.دولت اوغوزازجنوب با دولت سامانيان وخوارزمشاهيان همسايه بود وازشمال با دولت خزران مرزهاي مشترك داشت.به تصريح منابع تاريخي دوقاق دراين دولت فردي صاحب حشمت وجاه بود.

بعدازفوت دوقاق فرزند وي بنام «سلجوق » درخدمت يبغوي اوغوزمشغول شد .وي دراوايل قرن چهارم ه.ق /دهم ميلادي به دنياآمده وبه جهت كارداني ودرايت به سمت لشگري «سوباشي » سپاه اوغوزبرگزيده شد .مقام سوباشي به معني «فرمانده لشكر» بعدازمقام يبغويي عالي ترين مقام در دولت يبغوي اوغوز بود.اين نشان دهنده موقعيت حكومتي عالي سلجوق بود. بعد ازمدتي بين يبغوي اوغوزوسلجوق سوباشي اختلافاتي بروزكرد. يبغو با تدارك توطئه اي قصد جان سلجوق را مي كند.سلجوق ازموضوع آگاه شده وبا خانواده ،جمعي از ياران ومال واموال خودروبه سوي جنوب مهاجرت مي كند. اين اتفاق حدودا ً بين سال هاي 320 ه.ق/ 931 ميلادي تا 350 ه.ق/ 961 ميلادي روي مي دهد. سلجوق باخدم وحشم خوددرحومه شهرجندمستقرمي شود.جندشهري نزديك خوارزم بودولي عموما ًشهري اوغوزنشين بودودرتابعيت دولت يبغوي اوغوزقرارداشت .

سلجوق دراولين اقدام وپس ازمشورت وتوافق با فرماندهانش بصورت دسته جمعي بدين اسلام واردمي شود.اندك زماني بعد سلجوق به كمك نيروهاي مسلح خود شهرجند را از كنترل مأموران يبغوي اوغوز خارج مي كند وخود يك دستگاه دولت محلي درجندتشكيل مي دهد. اين زمان به سبب جنگ هايي كه سلجوق با هم قومان كافرخود انجام مي داد لقب « سلجوق غازي » را مي گيرد و آوازه اي بهم مي زند. اين امر باعث توجه دولت ساماني به وي مي شود.دولت ساماني دراين زمان گرفتاردرگيري هاي داخلي چندي بود. ظاهرا ً درحدود سال 375 ه.ق/ 986 ميلادي اميرساماني نوح دوم «نوح بن منصور» به منظورغلبه برمشكلات داخلي و تهديدات خارجي بيشتراز ناحيه قره خانيان از سلجوق استمداد مي طلبد .سلجوق فرزندخوداسرائيل ملقب به ارسلان يابغو را باخدم وحشم خودبه جانب دولت ساماني اعزام
مي كند.سامانيان درعوض اين خدمت چراگاه هاي نوربخارا وسُغد سمرقند را دراختيارارسلان يابغو مي گذارند و به تصريح منابع اين اتفاق درسال 375ه.ق / 986 ميلادي روي مي دهد . ازاين تاريخ ببعد مودت و دلبسته گي بين دو خاندان آغازمي شود ورشته اين مودت تاپايان حيات آخرين بازمانده سامانيان- اسماعيل منتصر- نمي گسلد .

از اين تاريخ سلجوقيان عملا ً وارد منازعات حكومتي ماوراء النهرمي شوند و به نفع دولت ساماني با قره خانيان مي جنگند.درجريان فتح بخارا- تختگاه سامانيان – توسط قره خانيان اين سلجوقيان بودند كه واردعمل شده وقره خانيان راازبخارا مي رانند واميرساماني مجدداًًدربخارامستقرمي شود.بنظرمي رسددرجريان جنگ هاي سامانيان وقره خانيان سلجوقيان به عنوان يك نيروي قومي – نظامي قدرتمند خود را به طرف هاي اصلي بازي سياسي ماوراء النهر تحميل مي كنند.

درسال 389 ه.ق / 999 ميلادي قره خانيان مجدداً بخارا را تسخير مي كنند ودولت ساماني سقوط مي كند.

شاهزاده اسماعيل منتصر به كمك نيروهاي وفادار محلي واغوزان تا سال 1005 ميلادي/ 395 ه.ق نااميدانه مقاومت مي كند ودراين سال با مرگ وي آفتاب دولت آل سامان بطور قطع درخراسان غروب مي كند.

اين وقايع تقريباًهمزمان با فوت سلجوق اتفاق مي افتد .پس ازبخاك سپردن سلجوق درجندنيروهاي تحت امروي نيز به فرماندهي پسرش موسي و دونوه اش چاغري بگ داوود و طغرل بگ محمد رو به جنوب جندراترك مي كنند و به عموي قدرتمند خود ارسلان يابغو مي پيوندند. منابع تاريخي درباره تعداد فرزندان سلجوق بنيانگذار سلسله سلجوقيان اختلاف نظردارند .منابع تاريخي تعداد فرزندان وي راازسه تاپنج نفر ذكركرده اند.آنچه كه مسلم است همه منابع روي اسامي ميكائيل،اسرائيل –ارسلان يابغو - وموسي بعدها موسوم به – يبغو كلان – اتفاق نظر دارند.ميكائيل فرزند ارشد سلجوق دردهه آخر قرن دهم ميلادي درمصافي با تركان كافر كشته مي شود. سلجوق خود نگهداري وتربيت فرزندان خردسال وي – چاغري بگ داوود و طغرل بگ محمد –را برعهده مي گيرد.

اين زمان قره خانيان ،غزنويان و خوارزمشاهيان سه نيروي سياسي مسلط درمنطقه هستندكه به ويژه قره خانيان وغزنويان با هدف كنترل كامل برماوراء النهر وپركردن خلاء قدرت سياسي سامانيان بايكديگر وارد منازعه مي شوند آنگونه كه ازمنابع تاريخي مثل ملكنامه ،تاريخ كامل ابن اثير و روضة الصفا ميرخواند مستفاد مي شود. قره خانيان نيز يك دولت منسجم نبوده وبه شعباتي تقسيم مي شده اندهمين امرباعث بروزاختلافاتي بين خاندان هاي حاكم مي شده است.

علي تگين برادريوسف قدرخان ،خان قدرتمند قره خاني برعليه برادرسر به شورش بر مي دارد وبه منظورنيل به اهداف سياسي خودبا ارسلان يابغو كه اينك رهبري كل خاندان سلجوقي رابرعهده داشت متحد مي شود.آندوبه اتفاق هم بخاراراتصرف كرده وحاكميتي تشكيل مي دهند.ازسوي ديگر سلطان محمودغزنوي نيزكه اينك سلطه خودرا به غزنه،
نيمروز وجنوب خراسان تحكيم كرده بود به منظورتسلط به ماوراءالنهربا يوسف قدرخان قره خاني متحدشده وبخارا را تصرف مي كند.درجريان فتح بخارا علي تگين جان بدرمي برد وارسلان يابغو رهبر سلجوقيان دستگيروبه حكم سلطان محمود درقلعه كالنجر هندوستان زنداني مي شود. وي بعد از هفت سال حبس در سال 423 ه.ق / 1032 ميلادي فوت
مي كند.از وي دوپسررابنام مي شناسيم .غوتالميش ورسول تگين .غوتالميش بنيانگذاردولت سلجوقيان روم است .

بعدازفوت ارسلان يابغو تامدت كوتاهي سلجوقيان دراتحاد با قره خانيان بسر مي برندو اما دوواقعه مهم درروابط داخلي سلجوقيان حادث مي شود.اول اينكه رهبري سلجوقيان به موسي يبغو تنهافرزند بازمانده سلجوق سپرده ميشود.

وعلت لقب « يبغو كلان » كه درمنابع بعداز اسم وي مي آيد را دراين رابطه مي توان توضيح داد. البته درجريان عمل بنظرمي رسد دو نوه سلجوق،فرزندان ميكائيل يعني طغرل بگ محمد وچاغري بگ داوود رهبران اصلي و فرماندهان واقعي حركت هاي سياسي نظامي سلجوقيان بوده اند. دوم اينكه نيروهاي تحت رهبري اسرائيل -ارسلان يابغو-ازپذيرش رهبري جديد خاندان سرباز مي زنند وازتشكيلات خاندان جدا شده وبا حدود 4000 چادرتحت
فرماندهي تعدادي از بيگ هاي ارسلان يابغو با كسب اجازه از سلطان محمود غزنوي وارد خراسان مي شوند. اين اوغوزان درمسيرمهاجرتي خودازخراسان عبوركرده وبه سوي غرب ايران ،آذربايجان ،اران ،عراق عرب وتاآناطولي پيش مي روند اين گروه درمنابع تاريخي تحت عنوان « اوغوزهاي عراق » شناخته مي شوند.

ازجهت منطقه اي نيزدراين سال ها حدود425ه.ق/1036 ميلادي شرائط سياسي دگرگون مي شود.سلطان محمود غزنوي فوت مي كندوفرزند دوم وي با عنوان اميرمسعودبه تخت جانشيني پدرمي نشيند. علي تگين متحد سلجوقيان نيز فوت مي كند.آلتونتاش خوارزمشاه ،ديگر متحد سلجوقيان نيز ازدنيا مي رود.

با تغيير شرائط سياسي و قدرت يابي قره خانيان ،سلجوقيان در پي دعوت هارون خوارزمشاه، متحد جديد خود به جانب چراگاه هاي خوارزم درمنطقه درغان –اكنون دارغان آتا – درساحل سفلاي رود جيحون عزيمت مي كنند . شاه ملك – دشمن خوني سلجوقيان – كه در اين هنگام ازجانب غزنويان حاكم جند بود به اردوي سلجوقيان شبيخون سختي مي زندوبسياري ازسپاه سلجوقي كشته مي شوندوبنه آنها به غارت مي رود. هارون خوارزمشاه به ياري سلجوقيان آمده و آنها را پناه مي دهد .سلجوقيان شكست خورده در حمايت هارون خوارزمشاه در كوتاه مدتي خودرابه نيروي سلاح و تداركات بازسازي مي كنند.


سلجوقيان ازنظر روحي درموقعيت مساعدي نبودند .مي بايست بين ماندن درمنطقه ويا كوچي ديگر تصميم قطعي مي گرفتند. درشورايي كه تشكيل شد درنهايت همه با نظر چاغري بگ داوود موافقت كردند كه اصرار داشت درگيري باغزنويان راادامه دهند .

سلجوقيان درپي اين تصميم درمدتي كوتاه خودرابه نيروي سلاح وتداركات سازماندهي كردند وبا اردويي ده هزار نفره به سوي جنوب و ناحيه مرو كوچ خودرا آغازكردند .سلجوقيان دربيابان نساء اردو مي زنند و نامه اي به عنوان ابوالفضل سوري صاحب ديوان خراسان ارسال مي كنند .متن نامه در تاريخ بيهقي ضبط است . نامه به امضاء موسي يبغو ،طغرل بگ وچاغري بگ نگاشته مي شود وآنها خودرا موالي اميرالمومنين مي خوانند. متن نامه خودگوياي دليل حركت سلجوقيان به جانب مرو است . آنها عنوان مي كنند كه به خراسان به طلب اقامت ايل و چراي مال آمده اند و از صاحب ديوان خراسان تقاضا مي كنند كه ميانجي گري كرده وبراي آنها ازدربارطلب سرزمين كند .سلطان مسعود درمشورت با وزيرواركان دولت عليرغم توصيه وزيربه مدارا با سلجوقيان واستمالت از آنها ، رأي بر تنبيه سلجوقيان مي نهد وسپاهي گران به جانب سلجوقيان روانه مي كند.« برنشستن همان وشكستن همان ». سلجوقيان اردوي سنگين غزنويان را تار و مارمي كنند .سردارسپاه هزيمت مي كند و غنايمي كثير ازساز وبرگ و زروسيم به دست سلجوقيان مي افتد.سلطان مسعود دراولين پيكاررسمي با سلجوقيان شكستي زبونانه راتجربه مي كند و به اجبار به درخواست آنها پاسخ مساعدداده ومناطق دهستان به نام چاغري بگ داوود وفراوه به نام موسي يبغو كلان ونسابه نام طغرل بگ محمد واگذار مي شود. طبق توقيع سلطان مسعود لقب « دهقان» به همراه خلعت هاي فراوان به هريك اعطا مي شود.

قاضي صيني كه از جانب سلطان مسعود به سفارت نزد سلجوقيان رفته بود درگزارشي كه در بازگشت به دربارتنظيم مي كند يادآورمي شود كه« . . .اين قوم رابربادي عظيم ديدم .اكنون كه شدم ومي نمايد كه درايشان دميده اند . . .) وبه سلطان جدا ً هشدار مي دهد كه نسبت به حل قطعي اين مشكل تعلل نكند .اين وقايع درسال 426 ه .ق اتفاق افتاد.

درسال 428 قمري رسولان سلجوقيان با نامه اي ازرهبران خود به حضوروزير سلطان مسعودرسيدند .سلجوقيان دراين نامه كه متن ان درتاريخ بيهقي آمده است،مي نويسندكه چون به دليل مهاجرت ديگرتركمانان ازتركستان وپيوستن آنها به سلجوقيان جمعيت آنها فزوني گرفته اين ولايت كه سلطان مارا داده تنگ آمده است واز وزير تقاضا مي كنند كه وساطت كند واز سلطان بخواهد كه شهرهاي حاشيه بيابان مثل مرو، سرخس وباورد را نيزبه سلجوقيان واگذاركند.

وقول مي دهند كه درصورت قبول تقاضايشان درخدمت سلطان باشندوبه انتظام امورخراسان همت گمارند.اميرمسعود درجواب به تصريح گفت : . . . درميان ما وشما شمشير است ولشكرها ازبراي جنگ فرستاده آمده است ».طرفين مجددا ً خودرابراي جنگي ديگر آماده مي كنند .خبر مي رسد كه گروه هايي ازتركمن هاي عراقي وبلخان كوهي نيز به سلجوقيان پيوسته اند. امير مسعود نيز حاجب سباشي را در رأس لشكري عظيم براي يكسره كردن كارتركمانان گسيل مي كند.ازآن سوي بدون توجه به توصيه هاي وزير مبني برماندن درنيشابوربه بهانه غزا به هندوستان عزيمت مي كند وعملا ً از رويارويي مستقيم با تركمن هاي سلجوقي تن مي زند. درهمين حال تركمن ها سپاه ري را مغلوب كرده شهر را تصرف مي كنند .سپاه عظيم حاجب سباشي نيز درجنگ سرخس شكسته وازمقابل سلجوقيان به هزيمت مي رود.

سلجوقيان پس ازپيروزي درجنگ سرخس درسال 429 قمري مرو را نيز فتح مي كنند. ودرمرو بنام چاغري بگ داوودخطبه خوانده مي شود.هم دررمضان همين سال نيشابوررا نيزفتح مي كنند. طغرل بگ درنيشابوربه تخت سلطنت اميرمسعودتكيه مي زند وخطبه به نام وي خوانده مي شود. اعيان واشراف ورهبران مذهبي نيشابورهمه با طغرل بيعت مي كنند .اميرمسعودپس از ازدست دادن نيشابورو مرو ،چندي درغزنه اقامت مي كند وسپس دررمضان 429 قمري با يكصدهزارسوارجرٌار روبه سوي بلخ رهسپار مي شود. تااين باربه دست خود خراسان را از وجود سلجوقيان پاك كنند. اميرمسعوددرچند جنگ ازجمله جنگ تلخاب سلجوقيان را به هزيمت واميدارد و رو به جانب سرخس پيشروي مي كند.

سلجوقيان البته بيشتر با تاكتيك هاي جنگ وگريز با سپاه گران غزنوي مقابله مي كنند.اميرمسعود در دومنزلي سرخس اطراق مي كند. سلجوقيان درفرصت هاي مختلف به سپاه خسته و بي تحرك غزنوي حمله كرده و ضربه مي زنند. اين درگيري باضافه شرائط طبيعي سخت بيابان سرخس ، سپاه غزنوي راكلافه مي كند. اميرمسعود كه اوضاع نابسامان روحي سربازانش را مشاهده مي كندبا وزيرمشورت مي كند. وزير پيشنهاد مي كند.كه بطور تاكتيكي با سلجوقيان صلح كنندتافرصتي داشته باشندوسپاه بياسايد ونيروگيرد. تا مجددا‌ ً كارجنگ راازسرگيرند. اميرمسعودنظروزيررامي پسندد. رسولان به نزد سلجوقيان اعزام مي شوندبا پيشنهاد صلح واينكه درقبال پذيرش پيشنهاد صلح ،خواسته هاي انها اجابت خواهد شد و شهرهاي باورد و سرخس بديشان واگذارخواهد شد . بشرط اينكه فساد نكنند و رعايا را درمضيقه نگذارند وظلم نكنند .سلجوقيان پيشنهاد صلح را مي پذيرند .رسول غزنوي پس ازمدتي از نزد سلجوقيان بازمي گردد وگزارش مفصلي به شاه عرضه مي كند واز جمله مي گويد « اگرچه سلجوقيان پيشنهاد صلح را پذيرا شده اند اما به هيچ حال از
ايشان راستي نيايد ونخوت پادشاهي كه درسرايشان شده است زود بيرون نشود. . . كه نخوت پادشاهي و حلٌ وعقد و امرونهي و ولايت گرفتن درسرايشان شده بود. . . »

پس ازانعقاد صلح امير مسعود سپاه را به جانب هرات مي راند وبازمي گردد . . . واين درسال 430 ه .ق حادث شد امير مسعود مغبون ازشكست وصلح تحميل شده درهرات به كارتنبيه وآزار درباريان مي پردازد. وزير با درايت وي نيزبا مشاهده حال معتقد است « جزخاموشي روي نيست ».

دراين اثنا خبرهاي ناخوشايندي از سلجوقيان مي رسدكه طغرل به نيشابور وارد شده ،داوود به سرخس مُقام كرده ويناليان نسا وفراوه راتصاحب كرده اند..اميرمسعودبناچار بارديگربعزم جنگ با سلجوقيان راهي خراسان مي شود وبه جانب نسا لشكر مي راند.دراين سال قحطي درخراسان افتاد جنگ هاي بيهوده ،آواره گي ، خرابي روستاها و مزارع ، گرسنه گي وطبيعت سخت نواحي خراسان مردم و رعايا رابه ستوه آورده بود. دراين شرائط سلطان مسعود بارديگر با تدارك سپاهي گران روبه جانب مرو حركت مي كند .رهبران وفرماندهان سلجوقي نيز تمامي نيروهاي خودرا به تعداد 16هزارسوار درمرو مستقر مي كنند وبراي برخورد نهايي با سپاه مسعودتدارك مي بينند .سپاه غزنوي اما خسته ،تشنه وروحيه باخته است .وضعيت روحي سپاه راازين جمله سلطان مسعود مي توان درك كرد كه گفت :. . . كه بزرگ آفتي باشدشانزده هزارسوارنيك باقومي كاهل وبددل كه ما داريم. . . وصواب مارفتن به هرات بودوباآن قوم صلحي نهادن »اما ديگر جاي ترديد ودودلي نبود كه خصم درپيش رو بود ودرپس سر بيابان خشك و بي آب وعلف وسربازان خسته و بي رمق . ازروزپنجشنبه هشتم رمضان431ه .ق كارجنگ اغاز شد .وخصم هرساعت چيره ترومردم سلطان كاهل تر.درميانه ي پيكار گروه هايي از سربازان و غلامان ترك و برخي اعيان به سلجوقيان پيوستند . نفاق بين سپاهيان غزنوي درافتاد و نظام سپاه سنگين سلطاني ازهم گسيخت و . . . كس مركس رانايستاد ونظام بگسست و ازهمه ي جوانب و مردم ماهمه روي به هزيمت نهادند .اميرماند با تني چند ازغلامان ايشان . . . قيامت بديديم دراين جهان » اميرمسعود نيز چون اين بديد با اطرافيان خودپاي به گريختن گرفت . . . يكي فريادبرآورد كه : « رويد كه اميررفت » وهمه برفتند. واينگونه شدكه به دوروز-ازپنجشنبه هشتم رمضان تاظهرروزجمعه نهم رمضان– كارسپاه يكصدهزارنفري اميرمسعود غزنوي ساخته آمد و سپاه شانزده هزار نفري سلجوقيان دربيابان دندانقان از جان بزدند و فتح و نصرت نصيب كردند .

سلجوقيان بعدازحدود پنج سال درگيري نظامي با سلطان مسعود بالاخره درروزجمعه نهم رمضان سال431 ه .ق طي يك پيروزي قطعي درجنگ دندانقان ،غزنويان راشكستند ودرگام نخست خراسان راصاحب شدند .

درتنظيم اين مجموعه ازمآخذ ذيل استفاده شده است




1- تاريخ الكامل ابن اثير
2- اخبارالدولة السلجوقيه صدرالدين حسيني
3- زبدة النصره ونخبه العصره .( تاريخ بنداري) . بنداري اصفهاني
4- تاريخ بيهقي ابوالفضل بيهقي
5- تاريخ گرديزي عبدالحي گرديزي
6- تاريخ يميني ابونصر محمدعتبي
7- تاريخ ابوالفرج –گريگوري بارهبرائوس – متن تركي استانبولي
8- تاريخ مردم تركمن و. و بارتولد
9- تأسيس امپراطوري بزرگ سلجوقيان – محمدآلتاي كويمن - متن تركي استانبولي
10- دائرة المعارف اسلام (ماده سلجوق) كارجمعي - متن تركي استانبولي
11- دولت هاي ترك مسلمان - كارجمعي - متن تركي استانبولي
12- عصر زرين فرهنگ ايران – ريچارد فراي
    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:29  توسط بیژن آزاد  | 

با تشديد اختلا‌فات پس از اعلا‌م استقلا‌ل كوزوو؛
دولت صربستان سقوط كرد ‌- ترجمه: فرزانه سالمي


‌ اختلا‌فات ميان رئيس‌جمهور و نخست‌وزير صربستان كه از زمان اعلا‌م استقلا‌ل كوزوو بالا‌ گرفته بود،‌ سرانجام موجب سقوط دولت شد. در يك سوي اين بحران، وييتسلا‌و كوچتونيتسا ‌نخست‌وزير ناسيوناليست صربستان قرار دارد كه نمي‌خواهد جدا شدن كوزوو از صربستان را در كارنامه كاري خودش ببيند‌و در سوي ديگر بوريس تاديچ رئيس‌جمهور صربستان قرار گرفته كه سياست‌هايش به سمت همكاري با اتحاديه اروپا و كشورهاي غربي متمايل است.
 

به نوشته روزنامه نيويورك تايمز، كوچتونيتسا اعلا‌م كرده كه ائتلا‌ف حاكم بر صربستان را منحل اعلا‌م مي‌كند و همين مساله، تاديچ را بر آن داشته كه احتمال برگزاري انتخابات زودهنگام در اين كشور را مورد توجه قرار دهد. اين انتخابات مشخص خواهد كرد كه صربستان نهايتاً به سمت احساسات ناسيوناليستي ديرينه‌اش بازمي‌گردد؛ ‌يا دست دوستي به سمت غرب دراز مي‌كند.

كوچتونيتسا هرگونه ائتلا‌ف مجدد با تاديچ و حزب دموكراتيك صربستان را رد كرده و اين حزب را به غرب گرايي و چشم‌پوشي از مالكيت پيشين صربستان بر كوزوو متهم كرده است. اين در حالي است كه تاديچ خود نيز اعلا‌م كرده كه با استقلا‌ل كوزوو مخالف است اما در عين حال تحكيم مناسبات با كشورهاي عضو اتحاديه اروپا و آمريكا را مهم تلقي مي‌كند و نمي‌خواهد مناقشه كوزوو را مانعي بر سر اين راه ببيند.بنابر اعلا‌م كوچتونيتسا،‌قرار است روز دوشنبه نشستي با اعضاي هيات دولت برگزار شود و در آن، ‌انحلا‌ل پارلمان و لزوم برگزاري انتخابات زودهنگام در روز 11 ماه مي مورد توجه قرار گيرد. وي گفته است: <دولتي كه سياست‌هاي متحد ندارد، نمي‌تواند درست عمل كند. هيچ صداي واحدي از صربستان بلند نشده بود كه نشان دهد تنها با پذيرش استقلا‌ل كوزوو مي‌توان به سمت همكاري با اتحاديه اروپا حركت كرد. اين پايان كار دولت است.>

تاديچ در همين راستا بيانيه‌اي منتشر كرده و در آن برگزاري انتخابات زودهنگام در صربستان را راهي براي دموكراتيك‌ها جهت مقابله با بحران سياسي موجود خوانده است. تاديچ در عين حال اظهارات كوچتونيتسا را مبني بر اينكه اختلا‌ف رئيس‌جمهور و نخست وزير بر سر كوزوو بوده، رد كرده و گفته است: <‌البته كه كوزوو بخش مهمي از كشور ماست، اما به نظر مي‌رسد كه دولت فعلي موضع واحدي در خصوص آينده صربستان در اروپا و چشم‌انداز اقتصادي آن براي مردم اين كشور ندارد.>

تاديچ در حالي بحث موقعيت صربستان در اروپا را مطرح مي‌كند كه كوچتونيتسا در موضع مقابل او تلا‌ش دارد سران كشورهاي عضو اتحاديه اروپا را به تجديدنظر در مواضعشان نسبت به استقلا‌ل كوزوو فراخواند. كوچتونيتسا معتقد است اين كار بايد قبل از مذاكرات صربستان براي پيوستن به اتحاديه اروپا انجام پذيرد. اين در حالي است كه اكثر كشورهاي اتحاديه اروپا و از جمله انگليس، فرانسه و آلمان استقلا‌ل كوزوو را پذيرفته اند.

برخي از وزراي كابينه صربستان از تصميم كوچتونيتسا دفاع كرده و گفته‌اند برگزاري انتخابات زودهنگام، صادقانه ترين راه براي نظرسنجي از مردم درخصوص وقايع اخير است.

به اعتقاد كارشناسان،‌كوچتونيتسا تلا‌ش خواهد كرد تا همكاري توميسلا‌و نيكوليچ از حزب ناسيوناليست و راست‌گراي افراطي صربستان را نيز جلب كند. او پس از استقلا‌ل كوزوو سعي كرده بود خشم صرب‌ها را برانگيزاند و آنها را ترغيب كند كه به جاي همكاري با غرب، به سمت همكاري با روسيه متمايل شوند. جلب حمايت او اهميتي حياتي دارد، ‌زيرا حزب ناسيوناليست و راست‌گراي افراطي صربستان بيشترين كرسي‌ها را در پارلمان اين كشور در اختيار دارد. با وجود آنكه كوچتونيتسا و نيكوليچ پيش از اين مناسبات خوبي با يكديگر نداشته‌اند، اما اعلا‌م استقلا‌ل كوزوو آنها را در يك جبهه مشترك قرار داده است. هردوي آنها اكنون موضعي كاملا‌ مخالف غرب دارند.كوزوو روز هفدهم ماه فوريه و با حمايت اتحاديه اروپا و آمريكا اعلا‌م استقلا‌ل كرد. اين منطقه از سال 1999 ميلا‌دي تحت نظارت سازمان ملل متحد قرار داشت. پيش از آن هم ناتو براي مقابله با درگيري‌هاي خشونت‌بار صرب‌ها با آلبانيايي‌تبارهاي كوزوو مداخله كرده بود و اين مناقشات در حالي شكل گرفته بود كه صرب‌ها، كوزوو را بخشي از سرزمين مادري ديرينه خود مي‌دانند. صرب‌ها معتقدند سرزمين كوزوو از لحاظ تاريخي و ديني متعلق به آنهاست و به همين جهت، اعلا‌م استقلا‌ل كوزوو از ديدگاه آنها غيرقانوني نيز هست.

ناظران معتقدند تاديچ و حزب دموكراتيك صربستان با چالش بزرگي مواجه شده‌اند زيرا جلب حمايت عمومي از اين حزب غرب‌گراي صربستان در شرايط فعلي و پس از اعلا‌م استقلا‌ل كوزوو كار آساني نيست. زوران دگرامادزيچ كارشناس مسائل صربستان در اين خصوص مي‌گويد: <برگزاري انتخابات در آينده صربستان اهميتي حياتي دارد و تعيين مي‌كند كه صربستان به سال‌هاي انزوايش در دوران اسلوبودان ميلوسوويچ در دهه 1990 ميلا‌دي برگردد يا آينده جديدي در اروپا براي خود تعريف كند.> اما ظاهرا كوچتونيتسا كه در سال 2000 ميلا‌دي نقش مهمي در انقلا‌ب براي سرنگوني ميلوسويچ داشت، نمي‌خواهد نامش در تاريخ به عنوان نخست‌وزيري ثبت شود كه استقلا‌ل كوزوو را پذيرفت.

به نوشته روزنامه گاردين، كابينه فعلي صربستان ملغمه اي از محافظه كاران حامي كوچتونيتسا و دموكرات‌هاي حامي تاديچ بود. اين كابينه در ماه مي و پس از مذاكرات سخت و فشرده اي بر سر كار آمد كه از زمان برگزاري انتخابات پارلماني صربستان در ژانويه سال 2007 ميلا‌دي در جريان بود.

وضعيت فعلي صربستان شايد بيش از هر گروه ديگري به نفع حزب راست‌گراي افراطي اين كشور تمام شده باشد. الكساندرووسيچ يكي از مقامات ارشد اين حزب به خبرنگار گاردين گفت: زمان آن رسيده كه صربستان از بحران خارج شود. در مقابل، سدوميك يووانويچ رهبر حزب ليبرال صربستان معتقد است كه رهبران آينده صربستان بايد حقيقت را در خصوص كوزوو به مردم بگويند و راه را براي بازداشت جنايتكاران جنگي فراري صرب هموار كنند.بازداشت راتكو ملا‌ديچ و برخي فرماندهان سابق صرب كه از زمان جنگ‌هاي دهه 1990 ميلا‌دي در بالكان فراري هستند، شرطي است كه از سوي اتحاديه اروپا براي پيوستن صربستان به اين اتحاديه مقرر شده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:40  توسط بیژن آزاد  | 

شِروان یا شَروان ،ازنواحی شرقی قفقاز  که در دوره میانه اسلامی و زمانهای اخیر به این نام معروف بوده است.

شروان به طور دقیق ارتفاعات شرقی جبال قفقازواراضی پست دامنه از این کوهها تا کرانۀ رود کر(کورا) را در بر می گرفت. اما حکمرانان آن منطقه همیشه تلاش می کردند تا سواحل غربی دریای مازندران را از قبه ( شهر جدید کُبه) در ناحیه مسقط( مَسقُط، مَشقُط که با اقوام قدیم اوراسیا، ماساگت مربوط هستند)در شمال، تا باکو در جنوب را زیر سلطه بگیرند. در شمال این قلمرو ، باب الابواب یا دربند و در غرب آن ،درماوراء گوک چای جدید، منطقه شکی قرار داشت. در قرون میانۀ اسلامی و از قرار معلوم در عصر ساسانی نیز، شروان، منطقه لیزان، که احتمالاً با لاهیج امروزی منطبق است ( این دو نام از نظر اشتقاق با هم مرتبط هستند)، را نیزدر بر می گرفت که اغلب همچون یک قلمرو مجزّا توسط یک شاخه جنبی( فرعی) شروانشاهان یزیدی اداره می شد. طبق گفته حمدالله مستوفی( نزهة القلوب، ص92-93، ترجمه انگلیسی، ص93-94) حدود شروان در واقع همان حدود دورۀ ایلخانی بود. جلگه ها و اراضی پست شروان در معرض حمله بود و شروانشاهان مجبور بودند تا با پیشروی همسایگان خود مقابله کنند: آلانها و حکمرانان هاشمیِ دربند( باب الابواب) از شمال و روسها از دریای مازندران ورقبای مسلمان همچون مسافریان دیلمی و یا شدّادیان کرد از جنوب . از جمله شهرهای شروان در قرون میانه،نام باکو، شاوران( شابران) ، کرسی قدیمِ نواحی جنوب قبه ،و شماخی ( شماخیه )ذکر شده است. می گویند شماخی به نام الشّماخی بن شجاع ،از حکمرانان شروان، معاصر با سعید بن سلم بن قتیبه( بلاذری، فتوح البلدان، ص210؛ ر.ک: یعقوبی، تاریخ، ج2، ص517؛ طبری، ج3،ص648) حکمران هارون الرشید بر ارّان و ارمنیه و آذربایجان نامیده شده است. احتمالاً شماخی وقتی که پایتخت شاهان یزیدی شد ، موقتاً به نام یزیدیه تغییر نام داد. (306/918) اما با شماخه، یک مرکز نسبتاً مهم اداری و صنعتی ،این  نام کهن  است که تا امروز باقی مانده است.پس از انقراض شروانشاهان بدست شاه تهماسپ اول صفوی، شروان به عنوان یکی از ایالات ایران درآمد که توسط یک خان ، که اغلب بیگلر بیگی یا امیرالامراء خوانده می شد، اداره می شد. سکنۀ آن چندبار علیه سلسلۀ شیعی مذهب صفوی شورش کرده و به عنوان سنی مذهبان، از سلطان عثمانی استمداد کردند. شروان همراه با دیگر ایالات قفقاز در 1578 بدست عثمانی افتاد و سرانجام سلطان عثمانی، پس از یک سلسله نبرد با نتایج متفاوت، در صلح 1590 آن منطقه را به ایران واگذار کرد. زیر حکومت عثمانی ها شروان به چهارده سَنجَق تقسیم شد. که از شمال غربی تا شکّی و از جنوب شرقی تا باکو یعنی عملاً همه شروانِ قرون میانه را در برمی گرفت.در بند که از زمانهای دور از شروان جداشده بود، حکومتی جداگانه برای خود ایجاد کرد. سلطۀ ایران رسماً تا 1607تجدید و تحکیم نشد. در قرن هفدهم قبه و سالیان به عنوان امارت مستقل به قیطاق که از جنوب مهاجرت کرده بود، داده شد. در 1722، حسینعلی خان قبه، به اطاعت پتر کبیر درآمد و خود را تحت الحمایۀ او قرار داد( خواند). با معاهده صلح 1724 میان روسیه و عثمانی، نواحی ساحلی با باکو( که تازه به اشغال روسها درآمده بود) برای اولین بار از نظر سیاسی از شروان ، که با مرکزیت شماخی در دست ترکهای عثمانی مانده بود، جدا شدند. حتی پس از آنکه هر دو قسمت توسط ایران یکی شدند، این تقسیم به لحاظ اداری، ادامه یافت.در معاهده 1732 نواحی ساحلی شمال رود کورا( کر) هنوز ( همچنان) در دست روسها ماند و بخشهای دیگر شروان و داغستان بدست عثمانی افتاد. و فقط بعد از آنکه نادرشاه با نیروی نظامی عثمانی را عقب راند( شماخی را در 22 اکتبر 1734باز پس گرفت)، روسها نیز داوطلبانه نواحی ساحلی را به ایران واگذار کردند( عهدنامه گنجه، 10/21 مارس 1735). با مرگ نادرشاه، سلطۀ ایران بر این مناطق مدت زیادی دوام نیاورد وچند امارت نشین( امیر) مستقل برخاستند.(در این زمان شروان فقط به قلمرو خان شماخی اطلاق می شد) که بعدها با سلطۀ روسیه به سه ناحیه اداری( شماخه، گوک چای، و جواد) تقسیم شد. فتحعلیخان قبه ای، ( 1758-1789) توانست علاوه بر شماخه دربند را نیز زیر سلطه بگیردو چنانکه دورن می گوید: « یک شروانشاه واقعی شد». فتح علی خان در اواخر سلطنتش، به این فکر افتاد که همه ایران را زیر سلطه خود آورده و برتخت شاهان ایران جلوس کند. اما وقتی که قاجارها توانستند دوباره ایران را یکپارچه سازند، پسرانِ خان، در توانایی حفظ قدرت خود از دیگرخوانین و امراء قفقاز برتر نبودندو می بایست بین ایران و روسیه یکی را انتخاب می کردند.  ژنرال زوبوف ، که از سوی کاترین دوم مأمور شده بود، به جواد در زیر رود کورا رسیده بود، که امپراتور پل او وسربازانش را بازخواند. ( 1796) مصطفی خانِ شروان، ( شماخه) که قبلاً با زوبوف وارد مذاکره شده بود به اطاعت از روسها که در 1805 دربند و در سال بعد( 1806) باکو را اشغال کردند، گردن نهاده، به ایران متمایل شده و درصدد استمداد از آنها برآمد. با معاهده گلستان ( 12-24 اکتبر 1813) ایران از همه دعاوی خود نسبت به دربند و قبه و شروان و باکو دست برداشت. معهذا مصطفی خان به روابط سرّی خود با ایران ادامه داد. و این تا پس از 1820 بود که قلمرو او به اشغال روسیه درآمد. خان به ایران گریخت و شماخی ضمیمۀ قلمرو روسیه گشت. مصطفی خان و حسین خان، خانِ پیشینِ باکو تجدید جنگها( جنگ ایران و روس) را غنیمت شمرده و به تلاش ناموفقی جهت تحریک رعایای خودعلیه روسیه پرداختند.بعد از 1840،قلمرو پیشینِ خانِ شروان با قبه و باکو ادغام شده و یک ناحیۀاداری واحد را به وجود آوردند.(ابتدا ایالت کاسپین، از 1846 حکومت شماخه،از 1859و بعد از ویرانی شماخه در اثر یکی از زلزله های متعدد آنجا،حکومت باکو).پایتخت کهن شروان، در نیمۀ قرن نوزدهم پر جمعیت تر از باکو بود. مطابق مجموعۀ جغرافیایی ریتر در سالهای 1864-1865 شماخی حدود21550 تن و باکو 10600 تن سکنه داشت. در دهۀ 1880 که ارتباطات توسعه یافت (ای.ویندنباوم،... تفلیس،1888،ص342-396):باکو45679 شماخه28545)بعد از انقلاب بلشویکیِ 1917و تحولات پس از آن،منطقه قفقاز،شروان کهن و شماخه جزءجموری سوسیالیستی آذربایجان گشت و شماخه( عرض 40درجه و 38 دقیقه و طول 48 درجه و 37 دقیقه شرقی)مرکز یک رایون شد. اکنون(1994)نیز جزو جمهوری مستقل آذربایجان است.آن شهرهمچنان یک مرکز پر رونقِ تولید محصولات کشاورزی و میوه های محلی و صنعت شراب سازی است. بناهای متعدد اسلامی نظیر مساجد و گنبدهایی دارد که از آسیب زلزله های مخصوصش ایمن مانده اند.در 1970 شماخه جمعیت تقریبی 17900 نفر داشت که هنوز هم از طراز (سطح)قرن 19 آن پایینتر است. همچون داغستان در شمال قفقاز، نام کهنِِ ناحیه( شماخه)، به فرشهای پشمی محلیِ شروان ،با پرز بیشتر و بافت خشن تر، داده شده است .

ترجمه مقاله شروان از دایرة المعارف اسلام( چاپ جدید) نوشتۀ بارتولد، باسورث

 ترجمه به فارسی از دکترمحسن رحمتی عضو هیئت علمی دانشگاه لرستان
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:58  توسط بیژن آزاد  | 

گستره ی فرهنگ ایرانی  در اران و شروان

 

پیشگفتار

  

فرهنگ ایرانی ،از گذشته تا کنون چون دریایی بوده است که اقوام و ملل گوناگون توانسته اند از آن بهره مند شوند.فرهنگی که از دامنه های اورال تا کوههای قفقاز تا سواحل آفریقا و از اقصای شرق تا قلب اروپا،در ایران و افغانستان و شبه قاره ی هند و پاکستان و آسیای میانه و آسیای صغیر تا عربستان گسترش داشته است. این چنین است که ابن بطوطه ( جهانگرد مراکشی) شعر سعدی را از قایق رانان چینی می شنود. باری،سلطان محمد(فاتح استانبول) ،دیوانی به زبان فارسی دارد.همچنانکه سلطان سلیم پادشاه معروف عثمانی به زبان ÷ارسی دیوانی را از خود به جای گذاشته است و جالبتر اینکه سلطان سلیمان قانونی هم به فارسی شعر می گفته و دیوانی هم از او به جای مانده است. این فرهنگ مرزها را درنوردیده و به بوسنی و هرزگوین هم رسیده است که شاعران فارسی زبان بسیاری از آن برخاسته اند که سودی بوسنوی _ شارح غزلیات حافظ _ نمونه ی برجسته ی آنان می باشد. داستان رستم و اسفندیار همواره در عربستان توسط نضربن حارث  گفته می شد و توجه بسیاری از اعراب را به خود جلب می کرد. هندوستان ، افغانستان و تاجیکستان هم، پیوسته کانون جوشنده ی زبان پارسی و فرهنگ آریایی بوده اند که نیازی به توصیف ندارند. 

 

فرهنگ ایرانی و شعر پارسی در اران و شروان

 

 اما فرهنگ ایرانی در اران و شروان جلوه ای خاص داشت. اگرچه اران در طول تاریخ گذرگاه اقوام گوناگونی بوده است اما در آنجا نیز این فرهنگ یکه تازی می کرد.همه ی این موارد را می توان از کتاب نزهة المجالس که دراواسط قرن هفتم  توسط جمال خلیل شروانی تالیف شده،دریافت.در این کتاب صدها شعر ارزشمند از پارسی گویان اران و شروان توسط جمال خلیل شروانی گردآوری شده است. البته از شاعران دیگر مناطق ایران نیز سخن به میان آمده است اما هدف ما در این نوشتار بررسی تعداد معدودی از شاعران ارانی و شروانی است.از نظامی که بگذریم ،مهستی (شاعر زن )معروفترین چامه سرای گنجه است که حدود 61 رباعی از وی در کتاب نزهة المجالس آمده است. شمس اسعد گنجه ای پس از نظامی و مهستی،از نام آورترین شعران گنجه می باشد. نمونه ای از شعر شمس اسعد گنجه ای:                                                             

گر هجر توام نماید ایام به چشم از بخت بد اوفتم سرانجام به چشم

عزم سفرت شنیدم ای ماه به گوش آنرا که شنیده ام مبینام به چشم 

 

نجیب عمر هم از شاعران پارسی گوی بوده است که ۴۳ رباعی از وی کتای مذکورنقل شده است.              

از شاعران معروف گنجه می توان به خطیب گنجه ای، رضیه گنجه ای ، دختر خطیب گنجه ای، جمال گنجه ای،برهان حسین گنجه ای،قوامی گنجه ای،نصیر گنجه ای اشاره کرد.البته تعداد شاعران بیش از اینهاست و فقط اندکی از آنان را برشمردیم. 

اما علاوه بر گنجه ، شروان هم پایگاهی بوده است برای فرهنگ غنی ایرانی. 

از مشهورترین شاعران شروان می توان به خاقانی و فلکی اشاره کرد و البته پس از این دو بختیار شروانی ،صفی شروانی ،خلیل شروانی،تفلیسی شروانی و… را می توان نام برد. 

آنچه گفته شد ،اشاره ای بسیار کوتاه بود به سابقه ی زبان فارسی در اران و شروان و دیگر نقاط که از بسیاری جهات حائز اهمیت است. اگر چه یک قرن و نیم پیش اران تاریخی از ایران توسط روسیه و به دلیل بی لیاقتی فتحعلیشاه از مام میهن جدا شد ولی هنوز آداب و رسوم مردم اران از برخی جهات به آداب مردم ایران نزدیک است که نوروز بارزترین آنها می باشد.

 

پی نوشتها:

 

1- 86 سال پیش به غلط و البته به خاطر برخی سیاستهای استعماری نام اران را به «آذربایجان» تغییر دادند که امروزه با نام «جمهوری آذربایجان» شناخته میشود.  

2- نزهة المجالس به کوشش دکتر محمدامین ریاحی خویی (استاد بزرگ ادبیات فارسی) تصحیح و چاپ شده است.

3- چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، دکترریاحی خویی

4- آذربایجان و اران ، دکتر عنایت الله رضا

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط باهماد آذرآبادگان در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:54  توسط بیژن آزاد  | 

شيروان . (ناظم الاطباء). ولايتي در جنوب شرقي قفقاز، در حوزه علياي نهر ارس و رود «کورا» و آن در قديم از نواحي باب الابواب (در بند) محسوب مي شد. شروانشاهيان بدانجا منسوبند. تلفظ اين کلمه با توجه به بيت ذيل از خاقاني که گويد:
عيب شروان مکن که خاقاني
هست از آن شهر کابتداش شر است .
ظاهراً بايد به فتح شين باشد ولي در قرون اخير آن را «شيروان » گفته اند. (از فرهنگ فارسي معين ). نام شهري در قفقاز مجاور با گنجه و شکي ، شروان موطن يا مسقطالراس گروهي از شعرا و ادباي ايران بوده . از آنجمله است : خاقاني و فلکي و سيدعظيم و صابر و بهار شرواني و يزيديه . (يادداشت مولف ). شهري است که نوشيروان بنا کرده و مولد خاقاني آنجاست . (شرفنامه منيري ). نام شهر خاقاني . (غياث اللغات ) (آنندراج ). ناحيتي است به اران که پادشاه او و خرسان و ليزان شاه يکي است و اين پادشاه را شروان شاه و ليزان و خرسانشاه خوانند و او به لشکرگاهي نشيند از شماخي بر فرسنگي و او را به حدود کردوان يکي کوه است بلند سر او پهن و هامون و چهارسو چهار فرسنگ اندر چهار فرسنگ و از هيچ سو بدو راه نيست مگر از يکسو راهي است که کرده اند سخت دشوار و اندر وي چهار ده است و همه خزينه هاي اين ملک و خواسته هاي وي آنجاست و اندر وي همه مولايان وي اند مرد و زن ، همه آنجا کارند و آنجا خورند و اين قلعه را نيال خوانند و به نزديک او قلعه اي ديگر است ميانشان فرسنگي سخت استوار، زندان وي آنجاست [و قصبه شروان شاوران است کردوان نيز شهري است بدانجا ] . (از حدود العالم ):
گرفته روي دريا جمله کشتي هاي توبرتو
ز بهر مدح خواهانت ز شروان تا به آبسکون .

رودکي .


آن اعمال و ولايتها را چون شروان و شکي و ديگر اعمال به نان ماده بديشان داد تا آن شعر مضبوط ماند. (فارسنامه ابن بلخي ص 95).
گر به شروانم اهل دل مي ماند
در ضميرم سفر نمي آمد.

خاقاني .


خو کرده به تنگناي شروان
با تنگي آب و نان مادر.

خاقاني .


آه و دردا که به شروان شدنم
دل نفرمايد درمان چکنم ؟
آب شروان به دهان چون زده ام
ياد نان پاره خاقان چه کنم ؟

خاقاني .


از آسمان بيافتمي هر سعادتي
گر زين نحوس خانه شروان بجستمي .

خاقاني .


الحق چه فسانه شد غم من
از شر فسانه گوي شروان .

خاقاني .


به دهليزه رهگذرهاي سخت
ز شروان چو شيران همي برد رخت .

نظامي .


رجوع به حبيب السير چ خيام فهرست ج 2 و شروانشاهان و شيروان شود.
-خسرو شروان ; شاه شروان:
تا خسرو شروان بود چه جاي نوشروان بود
چو ارسلان سلطان بود گو آب بغرا ريخته .

خاقاني .


رجوع به ترکيبات شاه شروان و ملک شروان شود.
-شاه شروان ; منظور خاقان اکبر ابوالهيجا فخرالدين منوچهربن فريدون شروانشاه و پسر وي خاقان کبير جلال الدين ابوالمظفر اخستان بن منوچهر است که هر دو ممدوح خاقاني بوده اند:
جهان زيور عيد بربندد از تو
مگر مجلس شاه شروان نمايد.

خاقاني .


شاه سلاطين فروز خسرو شروان که چرخ
خواند به دوران او شروان را خيروان .

خاقاني .


وآن تيغ شاه شروان آتش نماي دريا
دريا شده غريقش و آتش شده زگالش .

خاقاني .


گر در ره عراقت دردي گذشت بر دل
ز اقبال شاه شروان درمان تازه بيني .

خاقاني .


زآن غمزه کافرنشان اي شاه شروان الامان
آري سپاه کافران جز شاه شروان نشکند.

خاقاني .


رجوع به مقدمه ديوان خاقاني چ سجادي صفحه سي و شش و سي و هفت و مدخل شروانشاهان شود.
  • در بيت زير کنايه از شروانيان است:
    همه شروان شريک اين دردند
    دشمنان هم دريغ او خوردند.

    خاقاني .


  • خاقاني در ابيات زير کلمه شروان را به معني دارنده شر در مقابل شرفوان و خيروان به معني دارنده خير و مکان خير آورده که در عين حال به معني اصلي نيز ايهام دارد:
    تا نآيد مهد دولت او
    کس شروان خيروان نديده ست .

    خاقاني .


    اهل عراق در عرقند از حديث تو
    شروان به نام تست شرفوان و خيروان .

    خاقاني .


    خاک شروان مگو که آن شر است
    کآن شرفوان به خير مشتهر است .

    خاقاني .


    چند نالي چند از اين محنت سراي داد و بود
    کز براي راي تو شروان نگردد خيروان .

    خاقاني .







  • + نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط بیژن آزاد  | 




    دکتر اصغر دادبه در اسفند 1325 خورشیدی در شهر یزد، در محیطی بر آمده از فرهنگ ایرانی متولد شد. ایشان در خرداد سال 1344 پس از اخذ دیپلم، موفق به ادامه تحصیل در دانشگاه تهران در رشته حکمت و فلسفه اسلامی گردید. پس از دوره لیسانس، در شهریور همان سال یعنی 1348 به ادامه تحصیل در همان حوزه در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری پرداخت و از پایان نامه دکترای در خرداد 1359 دفاع کرد.
    دکتر اصغر دادبه که از سال 1353 تا امروز یکی از برجسته ترین استادان دانشگاه در حوزه های مختلف از جمله فلسفه، حکمت، کلام و ادبیات و حافظ شناسی محسوب می شود. در زمینه ادبیات از محضر اساتید هم چون استاد فقید امیر حسن یزدگردی بهره مند شده است و در زمینه فلسفه اسلامی از استادانی چون مرحوم استاد جواد مصلح، استاد مطهری و.... و در فلسفه غرب از استادانی چون استاد دکتر صدیقی و استاد امیر حسین آریان پور بهره برده است. وی همچنین یکی از حافظ شناسان برجسته کشور به شمار می آید.

    کارهای تحقیقی دکتر دادبه را با ذکر نمونه می توان به دو بخش تقسیم کرد:
    الف) کارهای غیر مستقل که تلاشی است برای چاپ آثار اساتید و نوشتن شرح و مقدمه بر این آثار از جمله می توان به سرود آزاد مجموعه ی شعر دکتر فخر الدین مزارعی؛ مفهوم رندی در شعر حافظ از همین شعر و نویسنده؛ حواصیل و بوتیمار از استاد دکتر امیر حسین یزد گردی؛ تصحیح دیوان ظهیر از همین محقق ارجمند و مقدمه و چاپ- حکایت شعر ترجمه خانم دکتر اوحدی و....
    ب) کارهای مستقل عبارت است از کتاب ها و مقاله هایی که به قلم خود استاد است شامل:
    1- حدود سیصد مقاله فلسفی، عرفانی، کلامی، ادبی در دائره المعارف ها، مجلات دانشگاهی و مجلات غیر دانشگاهی
    2- کتاب ها: شامل کلیات فلسفه، فخر رازی، فرهنگ اصلاحات کلامی (زیر چاپ) شرکت در تصحیح و تعلیق دیوان نجیب کاشانی و تصحیح و تعلق تاریخ کشیک خانه از همین شاعر (زیر چاپ)، رساله منطق هنر شهر ( آماده چاپ)، شناخت شناسی در فلسفه اسلامی (زیر چاپ) و....

    از سال 1378 مدیریت گروه ادبیات دایره المعارف بزرگ اسلامی را به عهده داشته است.
    + نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:18  توسط بیژن آزاد  | 


    شيخ ابو اسحاق ابراهيم پسر شهريار پسر زادان فرخ پسر خورشيد کازروني معروف به (شيخ مرشد) شيخ سلسله کازرونيه از عارفان بزرگ ايران در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري است.  ولادت وي در سال 352 هجري در قريه نورد کازرون 123 کيلومتري شيراز اتفاق افتاده است. پدرش دين اسلام داشته و مردي پيشه ور بوده است. چون خانواده او فقير و تهي دست بودند، سحرگاهان پيش از رفتن بکار به درس قرآن ميرفت.

    معلمان او در قرآن (ابوتمام) از مردم بصره و ابوعلي محمد بن اسحاق، از مردم شام بودند، در علم باطن به ملازمت شيخ کبير (محمد بن خفيف) درآمده و ظاهرا خرقه ارشاد و اجازه هدايت از دست شيخ ابو علي حسين بن محمد اکار گرفته است.  اينکه گفته اند شيخ ابو اسحاق با شيخ اکار به عراق و حجاز مسافرت کرده و از صحبت شيخ اکار فيض و برکت فراوان داشته بايد صحيح باشد. در سال 388 هجري به سفر حج رفت و در آنجا به اين فکر افتاد که معتکف خانه خدا شود، اما از مردم آنجا رنجيده شد و به کازرون برگشت.  در کازرون به ساختن مسجد و خانقاه و رباط پرداخت و با مردم آنجا که بيشتر به دين زرتشت بودند، معارضه فراوان کرد تا سرانجام توفيق يافت. چنين مينمايد که کار اين معارضه زرتشتيان با اصحاب شيخ مرشد بجنگ هم کشيده است و اين کوشش شيخ براي اسلام زرتشتيان تنها با قهر نبوده بلکه بيشتر روش رفق و مدارا داشته است.  نقل کرده اند، که: يکي از وزرا را با شيخ ارادت تمام بود، هر چند جهد کرد، شيخ از وي چيزي قبول نکردي، پيغام فرستاد که از بهر تو چند بنده آزاد کردم و ثواب آن ترا بخشيدم. شيخ قدس سره جواب فرستاد که: رسالت تو بمن رسانيدند و شکر نيکوئي تو گفتم، ليکن آزاد کردن بندگان مذهب من نيست، بلکه مذهب من بنده گردانيدن آزادگان است به رفق و احسان.

    وفات وي در ذي القعده سال 426 هجري در قريه زادگاهش (نورد کازرون) اتفاق افتاده است.

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:29  توسط بیژن آزاد  | 



    نجمه موسوی   
    در تمام نوشته های ویرجینیا وولف مشغله‌ی اصلی‌اش،  تسلط و شناخت هر آن چه که دریافت نکردنی است، بود.  پشت ظاهری جدی اش یکی از درخشان ترین و آزادمنش ترین زنان دوران خود را مخفی می کرد. او نقاش لحظه ها، نابغه ی تک گویی های درونی بود. کسی بود که به راحتی تغییر و تحولات جهان را منتقل و ترجمه می کرد. او قادر بود زیبایی چیزهای معمولی زندگی را نشان دهد.  او کسی است که توانست در زندگی اش هم چنان که در کتاب هایش تناقض های مختلف را در کنار هم بنشاند. زنی که عاشق زندگی بود و در عین حال به زندگی خود خاتمه داد. ویرجینیا وولف، زنی بود که با این اعتقاد می نوشت:« احساس می کنم که با نوشتن مهم ترین کار را انجام می دهم.»
    ویرجینیا وولف دارای طبعی پراحساس و ظریف و جسما بسیار شکننده بود. اولین بار بعد از مرگ مادرش دچار افسردگی شد. او در آن زمان سیزده سال بیشتر نداشت. بعد از آن نیز سه چهار بار دیگر دچار بحران های افسردگی شد که بارها در اثر این بحران ها بستری شد.

     در سال 1941 در سن 59 سالگی خود را در رودخانه‌ی« اوس» غرق کرد و نامه‌ای برای همسرش باقی گذاشت که در آن نامه اشاره می کرد که از ترس دیوانه شدن دست به خودکشی زده است.
    اما نباید فکر کرد که او زن غمگین و یا افسرده‌ای بود بلکه برعکس. خاطراتی که دوستانش از او دارند، تصویر زنی را ارائه می دهد که مصاحب خوب، شاد و سرزنده‌ای بوده، که به راحتی شوخی می‌کرده و از شوخی های دیگران می‌خندیده است. بچه ها از مصاحبت با او لذت می بردند. همیشه طرحی در ذهن برای نوشتن داشت به همین دلیل از صحبت و سوال کردن از دیگران استقبال می کرد بی آن که فکر کند این کار نشانه ی پرمدعایی و یا فضولی است. اما اگر او را در خیابان می دیدی احساس می کردی خارج از دنیای پیرامون خود است.
    از کودکی میل به نویسنده شدن را از خود بروز داده بود. خواهرش ونسا نیز از همان دوران می خواست نقاش شود و هر دو توانستند به خواسته ی خود جامه ی عمل بپوشانند. بعد از سال 1904، یعنی بعد از مرگ پدرشان، این دو خواهر به گروه جوانان روشنفکری به نام « بلومزبری» ملحق شدند و هر دو در این جمع بود که با همسران آینده ی خود آشنا شدند. این جمع که اخلاق ویکتوریایی و هر گونه تابوی جنسی و مذهبی قرن نوزدهم را نفی می کرد، متأثر از نظرات فیلسوفی به نام جورج مور بود.
    یکی از ویژگی های کار ویرجینیا وولف این است که روش کار امپرسیونیست ها در نقاشی را در ادبیات پیاده کرد. در کارهای او شاهد نزدیکی ادبیات و نقاشی هستیم. او به این وسیله علاقه اش را به نقاشی به نمایش می گذارد. منقدی فرانسوی در سال 1927 در معرفی ویرجینیا وولف به جامعه ی روشنفکری فرانسه، او را یک زن مبتکر نویسنده و جوان معرفی می کند اما او را در ردیف نقاشان طبقه بندی کرده و با اشاره به کتاب هایی چون «اتاق ژاکوب» و «موج» معتقد است که وولف یک نقاش است. و شیوه ی امپرسیونیسم در کارهای ویرجینیا که یکی از ویژگی های کار او می باشد در عین حال نشانه ای از مدرنیسم در کارهای اوست.
    مرگ نیز یکی از سوژه هایی است که تقریبا در همه ی کارهای او حضور دارد. آن چنان که بعد از گذشت 35 سال از مرگ برادرش «توبی» او در اثری نشان می دهد که می تواند در چند خط تمام زندگی یک انسان را با چه قدرتی ترسیم کند.
    ویرجینیا به فمینیست بودن در ادبیات قانع نبود. او یک فمینیست به معنی اجتماعی آن نیز بود. به همین معنا او جزیی از جریان فمینیستی مختلطی بود که از اواخر قرن نوزدهم شکل گرفته بود. با این که مسئله ی جنسیت در کارهای وولف اصلا دیده نمی شود، اما او خواهان احترام به مسائل خصوصی همکاران زنِ خود و احترام به کارِ آنان می باشد. پس بیشتر به عنوان نویسنده ی زن فمینیست است که ویرجینیا وولف امروزه مورد توجه معاصران ما قرار دارد. در حالی که او می گفت با نظرات سوسیالیسم موافق است، همعصرانش او را به خاطر عدم موضع گیری سیاسی در کارهایش مورد نقد قرار می دادند در حالی که در عصر کنونی و بخصوص در ده ساله ی اخیر تعداد خوانندگان وولف روز به روز بیشتر شده و توجه ویژه ای را در زمینه ی خلق اثر ادبی به خود اختصاص داده و این امر بخصوص در خارج از انگلستان صحت دارد. 
    هم چنین به راحتی می توان با مطالعه‌ی آثار وولف متوجه جایگاهی که رمان نویس برای زن در اجتماع قائل است پی برد. زنانی در سنین مختلف، دارای جایگاه و خاستگاه های متفاوت اجتماعی، شخصیت هایی مثل کلاریس، لیدی میلیسانت بورتون، سالی ستون، دوریس کیلمن، لویکرزیا اسمیت و میسی جانسون نشانگر این توجه می باشند.
    از دوران جوانی ویرجینیا وولف به آثار زنان نویسنده توجه ویژه ای نشان داد. او در اثری به نام « نوشته های زنانه» پانزده اثر از نوشته های زنان را از قرن هفدهم تا بیستم مورد نقد و بررسی قرار داده است.
     او از اوایل قرن بیستم به عنوان منقد ادبی در مجله ی « ویژه نامه تایمز ادبی» نظراتش را که عمدتا نظراتی زنانه بود با جسارت بیان می کرد. از همان ابتدا وولف انسان ها را به دو دسته تقسیم می کرد؛ یکی آن هایی که دوست دارند تحقیق کنند و آن هایی که دوست دارند بخوانند، او خود را متعلق به گروه دوم می دانست که در هر کتابی به دنبال بذری از واقعیت می گردد که نویسنده تمام وجودش را وقف آن کرده باشد.
    او هرگز مدعی نبود که منقد و یا زن دانشمندی است. دو کتاب حجیم به نام « the common reader» که جلد اول آن در سال 1925 و  جلد دوم در سال 1938 چاپ شد،  نشانه ای بر این مدعا است که او می خواست ثابت کند خواننده ای معمولی است و ادعایی بر یاد دادن و یا تغییر نقطه نظرات دیگران ندارد. به قول دانیل لانگ موئر: « روش ویرجینیا وولف به عنوان منقد بیشتر مبتنی بر گوشزد کردن کمبودها و یا تشابهات است.» در واقع در پژوهش ها و یا نقدهایش تأکیدی بر زیبایی شناسیِ قرائت دارد، به این معنی که معتقد است جاودانگی یک اثر در گرو این است که خواننده تا چه حد قادر شود کتاب را از آنِ خود بداند و یا از آنِ خود بکند. اما او به عنوان یک منقد بسیار از شمای منقد حرفه ای دور است، زیرا او در لحظاتی تردیدها و شکنندگی های خود را به نمایش می گذارد و این خود نشانی از تیزهوشی اوست زیرا به این ترتیب نشان می دهد که فقط به چیزهایی توجه می کند که برای او اهمیت دارند. او دور از هر گونه حسادت، دگماتیسم است و تنها از چیزهایی که برای او جالب اند سخن می گوید و می نویسد.

    هویتی هزار تکه
    شوک هایی که به ویرجینیا وولف  در دوران زندگی اش وارد شده اند بسیارند: استبداد پدری پوریتن، دستمالی های برادرهای ناتنی اش که بی شباهت به تجاوز نبودند، مرگ برادر کوچک و مورد علاقه اش، توبی از تیفویید در دوران جنگ، مرگ برادر زاده اش جولیان، مرگ مادرش. با علم به این وقایع می توان مطمئن بود که این تکان ها در زندگی اش منشأ بسیاری از بحران های افسردگی در او بوده اند. شخصیت های ویرجینیا وولف نیز مانند خود او غیرقابل فهم هستند و همیشه دوگانه اند. آیا متعلق به زندگی ام یا مرگ، طرف زن هستم یا مرد، طرفدار ملایمتم یا خشونت هیچ گاه نمی توانیم با اطمینان دریابیم. و این سوالات که ویرجینیا از خود می پرسد از دوران کودکی وجود دارند و او پاسخی بر آن ها نمی یابد، حتا پیش از آن که هیتلر سایه خود را بر جهان بگستراند.
    ویرجینیا به ادبیات مانند نیرویی نجات دهنده پناه می برد. اما در این رابطه دوباره با دوگانگی ای مواجه است و آن وضعیت زن بودنش است. و زنِ ناشرِ خود بودن. با این که از بسیاری از نوشته های ویرجینیا وولف می توان پی برد که او موقعیت خود را ویژه ارزیابی می کرده البته در مقایسه با دیگران( این که شوهری دارد، مشهور است، دوستانی دارد، مریدانی و ستایشگرانی دارد و گرسنه نیست) این ها همه مواردی هستند که به او دلگرمی می دهند اما از آن جا که او به این سطح از موفقیت نظری ندارد و چیزهای دیگری ذهن اش را مشغول می کند و در دنیای دیگری سیر می کند، آن جا که مرگ و زندگی در تقابل قرار دارند، آن جا که ذهن و جسم در مقابل هم ایستاده اند، او  هم چنان بی پاسخ می ماند و در تناقض.
    اما از آن جا که ویرجینیا وولف خود نقاش دوگانگی است، ضربه‌های دردآور زندگی هم برایش نقشی سازنده دارند،  آن چنان که در کتابی با عنوان « لحظات زندگی» می گوید:  توانایی دریافت این همه ضربه در زندگی ام از من یک نویسنده ساخت. و به همین دلیل است که به قول اریک اوبرباخ «زندگی ای که هزارپاره است باید هر تکه اش را جدا مطالعه و بررسی کرد.»
    به همین دلیل است که ویرجینیا هیچ گاه «یک موجود یگانه» نیست و همیشه موجودی است در عین حال افسرده، نگران، سرزنده، مزاح گو، وحشتناک، متعهد، مردم دار، تنها، متمرکز و پراکنده. او لحظه به لحظه زندگی می کند. عدم اطمینان همیشه او را می خورد.
    همسرش لئونارد که باید نقش های متفاوتی در زندگی او بازی کند، به این معنا که هم هجوم های اوایل زندگی او را پاک کند، و هم کودک درونش را اطمینان بخشد و هم جای مردگان را برایش پر کند، از آن جا که قادر نیست همه ی این نقش ها را  بازی کند، به طرز ناگفته ای مورد تنفر قرار می‌گیرد. بخصوص که او دائم آثار خودش را با آثار زنش مقایسه می کند. در نتیجه زندگی مشترکشان  در هر لحظه‌اش باید این تناقضات را در هم گردآورد،  آن چنان که می توان گفته‌ی شاعر هم دوره‌ی ویرجینیا و دوست او، ویتا ساک ویل وست را چندان دور از واقعیت ندانست که می‌گوید زندگی شان « یک شکست وحشتناک» بود.

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:57  توسط بیژن آزاد  | 

    سفرنامه هاي فرنگيان

    آريا لرستاني، محمد حسين (1376) .لرستان در سفرنامه ي سياحان. تهران: فکر روز.

    آلماني، هانري رنه (13359 .سفرنامه از خراسان تا بختياري مشتمل بر: طرز زندگي ، آداب و رسوم ، اوضاع اداري، اجتماعي ، اقتصادي، فلاحتي و صنايع ايران از زمان قديم تا پايان سلطنت قاجاريه. تهران: گيلان.

    آنه، کلود (1368) .اوراق ايراني: خاطرات سفر کلود آنه در آغاز مشروطيت. تهران: معين.

    ادموندز، سيسيل جان و بارون دوبد و ولاديمير مينورسکي (1362) .دو سفرنامه در باره لرستان: يادداشت هايي در باره لرستان؛ سفرنامه لرستان؛ همراه با رساله «لرستان و لرها» نوشته مينورسکي. ترجمه سکندر امان اللهي بهاروند و ليلي بختبار. نشر بابک

    استودارت (1339) .سفرنامه استودارت؛ فرهنگ ايران زمين. جلد هشتم.

    اسميت، يان (1356) .اولين سفراي ايران و هلند: سفرنامه يان اسميت اولين سفير هلند در ايران. ترجمه ويلم فلور. به کوشش داريوش مجلسي و حسين ابوترابيان. تهران: طهوري.

    افشار، ايرج (تصحيح) (1352) .سفرنامه تلگرافچي فرنگي (جلد نوزدهم از مجموعه فرهنگ ايران زمين).

    الئاريوس، آدام (1363) . سفرنامه آدام الئاريوس (دو جلد). حسين کردبچه. تهران: شرکت کتاب براي همه.

    الئاريوس، آدام (1363) . سفرنامه آدام الئاريوس بخش ايران. تهران: ابتكار.

    اوتر، ژان (1366) .سفرنامه ژان اوتر (عصر نادرشاه). تهران: جاويدان.

    اورسول، ارنست (1352) . سفرنامه اورسل 1882 ميلادي. تهران: بي جا.

    اوليويه، گيوم آنتوان (1371) . سفرنامه اوليويه : تاريخ اجتماعي - اقتصادي ايران در دوران آغازين عصر قاجار. تهران: اطلاعات.

    باربارو، جوزافا و ديگران (1349) .سفرنامه هاي ونيزيان در ايران. ترجمه منوچهر اميري. تهران: خوارزمي. براي دو نفر

    بارنز، الگزاندر (1366) . سفرنامه بارنز: سفر به ايران در عهد فتحعلي شاه قاجار. مشهد: آستان قدس رضوي.

    براون، ادوارد گرانويل (1371) .يك سال در ميان ايرانيان : مطالعاتي در خصوص وضع زندگي و اخلاق و روحيات ايرانيان. تهران: صفار

    بروگش، هاينريش كارل (1367) سفري به دربار سلطان صاحبقران : 1861 S 9581. تهران:اطلاعات

    بلوشر، ويپرت (1363) . سفرنامه بلوشر. تهران: خوارزمي.

    بن تان، آگوست (1345) .سفرنامه آگوست بن تان. ترجمه منصوره اتحاديه. تهران: مترجم.

    بنجامين، سموئيل گرين ويلر (1363) .ايران و ايرانيان (عصر ناصرالدين شاه). تهران: جاويدان.

    بوئه، موريس دوکوتز (1348) .مسافرت به ايران. ترجمه محمود هدايت. تهران: اميرکبير.

    بهلر (1356) .سفرنامه بهلر (جغرافياي رشت و مازندران). به کوشش علي اکبر خداپرست. تهران: توس.

    پاتينجر، هنري (1348) .سفرنامه پاتينجر. ترجمه شاپور گودرزي. تهران: دهخدا.

    پولاك، ياكوب ادوارد (1368) . سفرنامه پولاك: ايران و ايرانيان . تهران: خوارزمي.

    تاورنيه، ژان باتيست (1336) .سفرنامه تاورنيه. ترجمه ابوتراب نوري. با تجديد نظر حيمد شيراني. تهران: سنايي.

    تره زل (1361) .يادداشت هاي ژنرال تره زل در سفر به ايران. ترجمه عباس اقبال. تهران: فرهنگسرا.

    تورنتن، لين (1374) .تصاويري از ايران (سفر کلنل ف. کلمباري به دربار شاه ايران، 1249 تا 1265 هجري قمري). ترجمه مينا نوايي. تهران: دفتر پژوهش هاي فرهنگي.

    تورنتون، لين (1374) .تصاويري از ايران (سفرنامه کلنل ف. کلمباري به دربار شاه ايران) 1249 تا 1265 هجري قمري. تهران: دفتر پژوهش هاي فرهنگي.

    جکسون، ابراهام والنتان ويليامز (1369) .سفرنامه جکسن: ايران در حال و گذشته. تهران: خوارزمي.

    جوانبخت، مهرداد (1381) .از نگاه ايراني (کنکاشي در سفرنامه هاي ايرانيان از قاجار تا عصر حاضر). اصفهان: آموزه.

    چريکف (1358) .سياحت نامه مسيو چريکف. ترجمه آبکار مسيحي. به کوشش علي اصغر عمران. تهران: شرکت سهامي کتاب هاي جيبي.

    خانيکوف، نيکولاي ولاديميرويچ (1375) .سفرنامه خانيکوف. ترجمه اقدس يغمايي و ابوالقاسم بيگناه. مشهد: آستان قدس رضوي.

    دروويل، گاسپار (1364) .سفر در ايران. تهران: شباويز.

    دروويل، گاسپر (1348) .سفرنامه دروويل. ترجمه جواد محبي. تهران: گوتنبرگ.

    دسكو، لئون اوژن (1362) . ايران امروز 1907-1906 ايران و بين النهرين. تهران: زوار.

    دلاواله، پيترو (1370) . سفرنامه پيترو دلاواله ، قسمت مربوط به ايران. تهران: انتشارات علمي و فرهنگي.

    دوبد، کلمنت اوگاستس (1373) .سفرنامه لرستان و خوزستان. تهران: علمي و فرهنگي.

    ديوفولا، ژان (1376) .ايران و کلده و شوش. تهران: دانشگاه تهران.

    ديوفولا، ژن (1332) . سفرنامه (مادام ديولافوا): ايران و كلده. تهران: خيام.

    رائين، اسماعيل (1352) .نخستين فرستاده ناپلئون به ايران (ملک شاه نظر). تهران: غوکاس کاراپيتان و نشر توس.

    رابينو، يانست لويي (1352) .مشروطه گيلان از يادداشتهاي رابينو: به انضمام وقايع مشهد در 1912. رشت: طاعتي

    راواينسون، سر هنري (1362) .سفرنامه راولينسون (گذر از زهاب به خوزستان). ترجمه سکندر امان اللهي بهاروند. تهران: آگاه.

    رايت، دنيس (1385) .ايرانيان در ميان انگليسي ها. ترجمه کريم امامي. تهران: فرزان روز.

    رياحي، محمد امين (تدوين و تحقيق) (1368) .سفارت نامه هاي ايران: گزارش هاي مسافرت و ماموريت سفيران عثماني در ايران. تهران: توس.

    ريچاردز، فردريک چارلز (1343) .سفرنامه فرد ريچاردز. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

    ژوبر، پير آمده (1347) .مسافرت به ارمنستان و ايران. ترجمه محمود مصاحب. تبريز: چهر.

    ژوبر، پير آمده (1347) .مسافرت در ارمنستان و ايران. ترجمه عليقلي اعتماد مقدم. تهران: بنياد فرهنگ ايران.

    سانسون (1346) . سفرنامه سانسون : وضع كشور شاهنشاهي ايران در زمان شاه سليمان صفوي تحقيق و مطالعه دقيق در باره آداب و اخلاق و حكومت ايران. تهران: بي جا.

    سايكس، پرسي مولزورت (1336) . سفرنامه ژنرال سرپرسي سايكس ، يا، ده هزار ميل در ايران. تهران: كتابخانه ابن سينا.

    سرسي، کنت دو (1362) .ايران در 1840-1839 م (1256-1255 ه.ق). ترجمه احسان اشراقي. تهران: مرکز نشر دانشگاهي.

    سکويل S وست، ويکتوريا مري (1380) .دوازده روز در کوهساران بختياري، جنوب غربي ايران. تهران: ني.

    سولتيکف، آلکسي ديمتري يويچ (1336) .مسافرت به ايران. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

    سيلوا اي فيگوروآ،. گارسيا د. (1363) . سفرنامه دن گارسيا د سيلوا فيگوئروا سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول. تهران: نو.

    سيمونيچ، اي. او. (1353) .خاطرات وزير مختار. ترجمه يحيي آرين پور. تهران: پيام.

    شاردن، ژان (1349) .سياحت نامه شاردن (ده جلد). ترجمه محمد عباسي. تهران: اميرکبير.

    شاردن، ژان (1374) . سفرنامه شاردن متن كامل. تهران: توس.

    شرلي، آنتوان (1362) . سفرنامه برادران شرلي. تهران: نگاه.

    فرانکلين، ويليام (1358) .مشاهدات سفر از بنگال به ايران در سال هاي 1787-1786 ميلادي. ترجمه محسن جاويدان. تهران: مرکز ايراني تحقيقات تاريخي.

    فريزر، جيمز بيلي (1364) .سفرنامه فريزر. ترجمه منوچهر اميري. تهران: توس.

    فلاندن، اوژن (1356) .سفرنامه اوژن فلاندن به ايران. ترجمه حسين نورصادقي. تهران: اشراقي.

    فن دريابل، ژرژ تکنادر (1351) .ايتر پرسيکوم. ترجمه محمود تفضلي. تهران: بنياد فرهنگ ايران.

    فيدالگو، گرگوريو پربرا (1357) .گزارش سفير کشور پرتغال در دربار شاه سلطان حسين صفوي. ترجمه فرانسه ژان اوبن. ترجمه پروين حکمت. تهران: دانشگاه تهران.

    فيودورکوف، بارون (1372) .سفرنامه بارون فيودورکوف. ترجمه اسکندر ذبيحيان. تهران: فکر روز.

    کاتف، فدت آفاناس يويچ (1356) .سفرنامه فدت آفاناس يوويچ کاتف. تهران: کتابخانه ملي ايران.

    کارري، جملي (1348) .سفرنامه کارري. ترجمه عباس نخجواني و عبدالعلي کارنگ. تبريز: اداره کل فرهنگ و هنر آذربايجان شرقي.

    کارلاسرنا (1362) .آدم ها و آيين ها در ايران: سفرنامه مادام کارلاسرنا. ترجمه علي اصغر سعيدي. تهران: زوار.

    کارلاسرنا (1362) .سفرنامه کارلاسرنا: مردم و ديدني هاي ايران. ترجمه غلامرضا سعيدي. تهران: نشر نو.

    کروسينسکي، تادوز يودا (1362) .سفرنامه کروسينسکي. ترجمه عبدالرزاق دنبلي (مفتون). مقدمه و تصحيح مريم ميراحمدي. تهران: توس.

    کرويس، ديرک وان در (1380) .شاردن و ايران: تحليلي از اوضاع ايران در قرن هفدهم ميلادي. تهران: فرزان روز.

    کلايخو (1344) .سفرنامه کلايخو. ترجمه مسعود رجب نيا. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

    کميفر، انگلبرت (1357) .سفرنامه کمپفر. ترجمه کيکاووس جهانداري. تهران: خوارزمي.

    کوتسبو، مورتيس فون (1365) .مسافرت به ايران: دوران فتحعلي شاه قاجار، 1817 ميلادي. تهران: جاويدان.

    كاظم زاده ايرانشهر، حسين (1342) . تجليات روح ايراني در ادوار تاريخي يك ارمغان براي نژاد ايران. برلين: ايرانشهر.

    گاردان، کنت آلفرد دو (1362) .خاطرات ماموريت ژنرال گاردان. ترجمه عباس اقبال آشتياني. تهران: گزارش.

    گرس، ايون (1372) .سفير زيبا. ترجمه علي اصغر سعيدي. بي جا: تهران.

    گروته، هوگو (1369) .سفرنامه گروته. تهران: مرکز.

    گوبينو، آرتور (بي تا) .سه سال در ايران. تهران: فروغي.

    گوبينو، کنت دو (1367) .سه سال در آسيا. ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تهران: کتابسرا.

    لاخ، سر ارسکين (1369) .سفرنامه دريايي لاخ. به کوشش سر چارلز بلگريو. ترجمه حسن ذوالقدر. تهران: آناهيتا.

    لايارد، سر اوستن هنري (1367) .سفرنامه لايارد يا ماجراهاي اوليه در ايران. ترجمه مهراب اميري. تهران: امير.

    لوتي، پير (بي تا). بسوي اصفهان. بي جا.

    ماساهارو، پوشيدا (1373) .سفرنامه يوشيدا ماساهارو: نخستين فرستاده ژاپن به ايران دوره قاجار. 1298-1297 ه.ق. ترجمه هاشم رجب زاده. مشهد: آستان قدس رضوي.

    محسني، ابراهيم (1376) .تهران در سفرنامه ها. پايان نامه کارشناسي ارشد مردم شناسي دانشگاه تهران.

    مک گرگر، کلنل سي. ام. (1366- 1368) .شرح سفري به ايالت خراسان. ترجمه مجيد مهدي زاده (جلد اول)، اسدالله توکلي طبسي (جلد دوم). مشهد: آستان قدس رضوي.

    مکنزي، چارلز فرانسيس (1359) .سفرنامه شمال. ترجمه منصور اتحاديه (نظام مافي). تهران: گستره.

    ملگونف، گريگوري والريانويچ (1364) .سفرنامه ملگونف به سواحل درياي خزر (1858 و 1860 م.). تصحيح، تکميل و ترجمه مسعود گلزاري. تهران: دادجو.

    ملگونوف، گريگوري (1376) .کرانه هاي جنوبي درياي خزر. ترجمه امير هوشنگ اميني. تهران: کتابسرا.

    موريه، جيمز (1380) .سرگذشت حاجي باباي اصفهاني. ترجمه ميرزا حبيب اصفهاني. ويرايش جعفر مدرس صادقي. تهران: مرکز.

    ناطق، ناصح (1364) . ايران از نگاه گوبينو. تهران: بنياد موقوفات دكتر محمود افشار يزدي.

    نيبور، كارستن (1354) . سفرنامه كارستن نيبور. تهران: توكا.

    وامبري، آرمينوس (1337) .سياحت نامه دروغي درويشان در خانات آسياي ميانه. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

    وامبري، آرمينوس (1372) .زندگي و سفرهاي وامبري: دنباله سياحت دروغي درويشان. ترجمه محمدحسن آريا. تهران: علمي و فرهنگي.

    وسيو کنتاريني، آمبر (1349) .سفرنامه آمبر وسيو کنتاريني. ترجمه قدرت الله روشني. تهران: اميرکبير.

    ويلز (1368) .سفرنامه دکتر ويلز: ايران در يک قرن پيش. ترجمه غلامحسين قراگوزلو. تهران: اقبال.

    هالينگبري، ويليام (1363) .روزنامه سفر هيئت سر جان ملکم. ترجمه امير هوشنگ اميني. تهران: کتابسرا.


    سفرنامه هاي ايرانيان

    آجودانباشي، حسين (1356) .سفرنامه حسين خان آجودانباشي. به کوشش ميرزا فتاح گرمرودي. تهران: اشرفي.

    آل احمد، جلال (1360) .خسي در ميقات. تهران: رواق.

    آل احمد، جلال (1369) .سفر روس. تهران: برگ.

    آل احمد، جلال (1380) .سفر آمريکا. تهران: سيامک.

    ابراهيم صحافباشي (؟؟؟) .سفرنامه صحافباشي.

    اردبيلي، عطاء الله (1355) .سيري در سفرنامه هاي ايراني (كتابشناسي توصيفي). پايان نامه کارشناسي ارشد کتابداري و اطلاع رساني دانشگاه تهران.

    اسلامي ندوشن، محمد علي (1356) .صفير سيمرغ. تهران: توس.

    اسلامي ندوشن، محمدعلي (1362) .کارنامه سفر چين. تهران: اميرکبير.

    اسلامي ندوشن، محمدعلي (1363) .در کشور شوراها. تهران: يزدان.

    اسلامي ندوشن، محمدعلي (1376) .روزها. تهران: يزدان.

    اصغري، محمد (1369) .دو برگ سبز: يادداشت هاي سفر به کانادا و آفريقا. تهران: کيهان.

    اقبال شاهد، محمد (1377) .نقد و بررسي سفرنامه هاي فارسي در باره شبه قاره. رساله دکتري تخصصي زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران.

    اميدوار، عيسي (1380) .سفرنامه برادران اميدوار. تهران: جمهوري.

    امين الدوله، فرخ خان (؟؟؟) .مخزن الوقايع. به کوشش حسين بن عبدالله سرابي.

    انصاري محلاتي، محمد باقر (1383) .سفر به کشورهاي مختلف جهان در ارتباط با انقلاب اسلامي. تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامي.

    ايراني، ناصر (1373) .بهار گمشده: يادداشت هاي سفر تاجيکستان. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

    باستاني پاريزي، محمد ابراهيم. (1357) .از پاريز تا پاريس: هفت شهر، هفت جوش، هفت رنگ. تهران: اميرکبير.

    براهني، رضا (1363) .سفر مصر. تهران: اول.

    بقايي، اسدالله (1371) .هند و هندو: سفرنامه هند. تهران: المپيک.

    بهبهاني، آقا احمد (1372) .مرات الاحوال جهان نما. به کوشش علي دواني. مرکز فرهنگي قبله.

    پهلوان، عباس (1352) .ملاحظات دهلي. تهران: جاويدان.

    پيرزاده، حاجي محمدعلي (1360) .سفرنامه حاجي پيرزاده. به کوشش حافظ فرمانفرماييان. تهران: بابک.

    جزايري دوما، فيروزه (1385) .عطر سنبل، عطر کاج. ترجمه محمد سليماني نيا. تهران: نشر قصه.

    حکمت، علي اصغر (1379) .ره آورد حكمت : شرح مسافرتها و سفرنامه هاي ميرزا علي اصغرخان حكمت شيرازي. تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگي.

    خطايي، علي اکبر (1372) .خطاي نامه: شرح مشاهدات سيد علي اکبر خطايي معاصر شاه اسماعيل صفوي در سرزمين چين. تهران: مرکز اسناد فرهنگي آسيا.

    داوودي، محمدباقر (؟؟؟) .يادداشت هاي سفر به اروپاي شرقي.

    دلدم، اسکندر (1368) .حاجي واشنگتن. تهران: مولف.

    دلدم، اسکندر (1368) .سير و سياحت در ژاپن. تهران: اقبال.

    رزمجو، حسين (1374) .ديداري از سرزمين آفتاب: يادداشت هاي سفر ژاپن. مشهد: جهاد دانشگاهي مشهد.

    رزمجو، حسين (1379) .سفر به مسکو و سن پطرزبورگ بعد از فروپاشي شوروي سابق. مشهد: سخن گستر.

    رضاقلي ميرزا (1361) .سفرنامه رضاقلي ميرزا نايب الياله. به کوشش اصغر فرمانفرمايي قاجار. تهران: اساطير.

    رضاقلي ميرزا قاجار (1346). سفرنامه رضاقلي ميرزا نوه فتحعلي شاه در باره احوال خود و عموها .... تهران: دانشگاه تهران.

    رفيع، جلال (1374) .در بهشت شداد: آمريکاي متمدن، آمريکاي متوحش. تهران: اطلاعات.

    رهنورد، زهرا (1366) .سفر به ديار زنان بت. تهران: سروش.

    زورق، محمد حسن (1362) .کعبه در زنجير: سفرنامه عربستان. تهران: سروش.

    سپهري، سهراب (1380) .هنوز در سفرم. به کوشش پريدخت سپهري. تهران: فرزان روز.

    ستاري، جلال (1377) .در روزبازار زمانه: يادداشت هاي سير و سفر. تهران: ميترا.

    سعيدي سيرجاني، علي اکبر (1379) .در آستين مرقع. تهران: پيکان.

    سهام الدوله بجنوردي، يار محمدخان (1374) .سفرنامه هاي سهام الدوله بجنوردي و خاور بيبي شادلو. به کوشش قدرت الدوله روشني زعفرانلو. تهران: انتشارت علمي و فرهنگي.

    سياح، محمد علي (1378) .سفرنامه حاج سياح به فرنگ. تهران: شهاب ثاقب، سخن.

    سياح، محمدعلي (1359) .خاطرات حاج سياح، يا دوره خوف و وحشت. تهران: اميرکبير.

    سيف الدوله سلطان محمد (1364) .سفرنامه سيف الدوله: سفرنامه مکه. به کوشش علي اکبر خداپرست. تهران: ني.

    شفق زاده، رضا (1327) .يادگار مسافرت سوييس. مطبعه مجلسي.

    شوشتري، سيد عبدالطيف خان (1363) .تحفه العالم. به كوشش صمد موحد. تهران: طهوري.

    شهيدي، جعفر (1372) .از ديروز تا امروز. تهران: قطره.

    صافي، قاسم (1370) .سفرنامه پاکستان: نگرشي به تاريخ و فرهنگ. تهران: کتابسرا.

    طالبوف، عبدالرحيم (1357) .سياست طالبي. به کوشش رحيم رئيس نيا و محمدعلي پناه. تهران: علم.

    طالبوف، عبدالرحيم (1365) .کتاب احمد يا سفينه طالبي. بي جا: گام.

    طلوعي، محمود (1370) .بهشت خيالي: ايراني در غربت. تهران: کتابسرا.

    عبدالعلي، ف (1351) .رنگ وارنگ. تهران: اميرکبير.

    عزالدوله (1374) .سفرنامه عبدالصمدميرزا سالور عزالدوله به اروپا در سال هاي 1290 و 1300 ه.ق. به کوشش مسعود سالور. تهران: نشر نامک.

    عضدالملک (1370) .سفرنامه عضدالملک به عتبات. به کوشش حسن مرسل وند. تهران: موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي.

    فراهاني، محمد حسين (1342) .سفرنامه ميرزا حسين فراهاني به قفقازيه S عثماني- مکه. تهران: دانشگاه تهران.

    فرخ يار، شهاب الدين (1371) .سرزمين دره ها: يادداشت هاي سفر به افعانستان. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

    فرهاد ميرزا قاجار (1366) .سفرنامه فرهاد ميرزا قاجار. تهران: علمي.

    کارلاسرنا (1363) .مردم و ديدني هاي ايران. ترجمه علامرضا سميعي. تهران: نو.

    کديور، جميله (1373) .مصر از زاويه اي ديگر. تهران: اطلاعات.

    کديور، جميله (1379) .از چشم شرقي: توهم توطئه.

    کوهساري، هوشنگ (1337) .يادداشت هاي سفر صدروزه اروپا. بي جا.

    مجتهدي، مهدي (؟؟؟) .آمريکا و انديشه ها.

    محمدي اصفهاني، محمد کاظم (1370) .ديار عاصيان خاموش. انتشارات نادي.

    مراغه اي، زين العابدين (1353) .سياحتنامه ابراهيم بيگ. با حواشي و موخره باقر مومني. تهران: نشر انديشه.

    مسعود ميرزا ظل السلطان (1368) .خاطرات ظل السلطان، جلد سوم: سفرنامه فرنگستان. تهران: اساطير.

    معصوم عليشاه، محمد معصوم (1362) .تحفه الحرمين: سفرنامه نايب الصدر شيرازي در زيارت مکه و سياحت ايران و هند. تهران: بابک.

    معين السلطنه (1363) .سفرنامه شيکاگو: خاطرات حاج ميرزا محمدعلي معين السلطنه به اروپا و آمريکا. به کوشش همايون شهيدي. تهران: علمي.

    موريه جيمز (1379) .ماجراهاي حاجي باباي اصفهاني در انگلستان. ترجمه مهدي افشار. تهران: زرين.

    مهري، حسين (1356) .يادداشت هاي پاريس. انتشارات آرمان.

    ميرزا ابوالحسن ايلچي شيرازي (1364) .حيرت نامه سفرا (سفرنامه ايلچي به لندن). به کوشش حسن مرسلوند. تهران: رسا.

    ميرزا ابوالحسن خان ايلچي شيرازي (1375) .دليل السفرا. نوشته ميرزا محمدهادي علوي شيرازي. به کوشش محمد گلبن. تهران: مرکز اسناد فرهنگي آسيا.

    ميرزا ابوطالب خان (1373) .مسير طالبي. به كوشش حسين خديوجم. تهران: انتشارات علمي و فرهنگي.

    ميرزا صالح شيرازي (1362) .سفر ميرزا صالح شيرازي (کازروني) .به کوشش همايون شهيد. تهران: راه نو.

    ميرزا صالح شيرازي (1364) .مجموعه سفرنامه ها. به كوشش غلامحسين ميرزا صالح. تهران: نشر تاريخ ايران.

    ميرزا محمد حسن فراهاني. (؟؟؟) .سفرنامه ميرزا محمد حسن فراهاني.

    ميرزا محمد عليخان فريدالملک همداني (1354) .خاطرات فريد. به کوشش مسعود فريد. تهران: زوار.

    ناصرالين شاه (1373) .روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه در سفر سوم فرنگستان (کتاب سوم). به کوشش محمد اسماعيل رضواني و فاطمه قاضيها. تهران: سازمان اسناد ملي ايران.

    نبوي، سيد ابراهيم (؟؟؟) .سفر به خانه آزاد شده.

    نفيسي، ابوتراب (1380) نبض حيات: زندگي و آثار دکتر ابوتراب نفيسي. به کوشش نسرين نفيسي. اصفهان: نقش خورشيد.

    وديعي، کاظم (1354) .از اوج سه سفر. تهران: اميرکبير.

    وسمقي، صديقه (1374) .پرسه در ديار خدايان: يادداشت هاي سفر به هند. تهران: اطلاعات.

    ياحقي، محمد جعفر (1371) .جزيره بي آفتاب.

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:58  توسط بیژن آزاد  | 

    زن و هنر»

    akhbar-sara.jpg

     


    در ابتدا اگر بخواهیم معرفی مختصری از بیوگرافی دکتر سارا شریعتی ارائه دهیم، باید چنین گفت؛

    سارا شریعتی(متولد 1341)، فرزند سوم علی شریعتی و پوران شریعت رضوی است. وی تحصیلاتش را در رشته ی جامعه شناسی با گرایش دین و هنر در فرانسه به اتمام رسانید و اکنون در حدود 5 سال است که استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.

    ---------------------------------------------------------------------------------------------- 

    سال 2005(یا اوایل 2006) پژوهشی در اروپا در باب «زن در هنر» انجام گرفت. این پژوهش در حیطه ی جامعه شناسی فرهنگ بود(حوزه اوقات فراغت)، که نشان می داد زنان بیش از پیش اوقات فراغتشان را رمان می خوانند، کنسرت یا موزه می روند، تئاترهای مختلف شرکت می کنند و در تمام حوزه هایی که مربوط به فرهنگ است این زنانند که مخاطبان اصلی شده اند.(برخلاف مردان که بیشتر اوقات فراغتشان در ورزش، جلوی تلویزیون و یا کامپیوتر سپری می شود).

    این پژوهش باعث نگارش مقالاتی شد که عنوان یکی از آنان چنین بود؛ «زن؛ آینده هنر است»، معمولا اگر با این فرمول آشنا باشید گفته می شود که «زن آینده بشریت است»، چون فرزند می آورد، چون زنان قالب مردان بزرگند؛ آنها را به وجود می آورند و اما مردان چی به وجود می آورند؟ آثار بزرگ. اما اکنون در قرن 21 گویی ماجرا در حال تغییر است و زنان دارند خالق آثار بزرگ می شوند . البته آنجا نوشته نشده بود "خالق"، بلکه نوشته شده بود «مصرف کننده های بزرگ بازار هنر». سوال چیست؟ سوال را لینداش لند؛ مورخ هنر در دهه ی 70 مطرح می کند، وی مقاله ای دارد تحت عنوان «چرا هنرمندان بزرگ زن نداریم؟». سپس خودش پاسخ می دهد که بطور عمده 2 رویکرد و 2 نظر وجود دارد؛ یک نظر همیشه این بوده؛ هنر عرصه انتزاع، عرصه نبوغ و عرصه زیبایی شناسی است و علت اینکه ما در عرصه ی هنر، هنرمندان بزرگ زن نداریم بسیار ساده است؛ چون ما با نبوغ زنانه روبرو نیستیم، زنان استعداد هنری ندارند، استعدادی هم اگر دز زمینه ی هنر نشان داده اند در زمینه ی هنرهای دستی(کاموا، خیاطی، گلدوزی و آشپزی) بوده است و در حوزه ی هنرهای والا مردان همیشه حضور داشته اند. رویکرد فمینیستی اما با این نظر برخورد می کند و توضیح می دهد که تاریخ؛ تاریخ مذکر است و به همین جهت نام زنان بزرگ هنرمند را ثبت نکرده است. این دو رویکرد در برابر هم قرار می گیرد و هر کسی از موضع خودش بدان می نگرد، اما هنگامی که با رویکرد جامعه شناسانه به بحث نگریسته شود، موضوع کمی متفاوت می شود.

    ما باید به دنبال عوامل اجتماعی و تاریخی که باعث غیبت زنان در تاریخ هنر شده را پیدا کنیم، سپس ببینیم که آیا واقعا زنانی نبوده اند یا بوده اند و ثبت نشده اند. رویکرد دیگری که در همین زمینه مطرح است، این اسن که موقعیت زنان در تاریخ هنر؛ یک ساخت اجتماعی است. پس نمی توانیم بگوییم که هنرمند «نبوده اند»، بلکه باید بگوییم که هنرمند «نشده اند». هنرمند نبودن؛ ذاتی زنان نیست، موقعیت اجتماعی آنها محصول فرایند تاریخی و شرایط اجتماعی مشخص است. من سعی بر آن دارم تا بدین سوالت که آیا واقعا عوامل تاریخی در این ماجرا که "چرا هنرمند بزرگ زن نداریم؟"، موتر و دخیل بوده اند یا ذاتی اند(در چهارچوب نظریات پیر بوردیو) پاسخ بدهم. به هر حال این یک بیماری علوم انسانی است که هر حرفی را که می خواهند بزنند، سعی می کنند که یک چهارچوب نظری برایش پیدا کنند. بوردیو کتابی دارد تحت عنوان «وارثان، دانشجویان و فرهنگ»؛ در واقع این عنوان بحث اوست. من قصد دارم به جای دانشجویان بگذارم زنان و به جای فرهنگ هم بگذارم تاریخ. بوردیو می گوید نهاد آموزشی در جامعه ی دموکراتیک، در شرایط حاضر 2 کارکرد دارد؛ یکی دموکراتیزه کردن آموزش. نهاد آموزشی و دانشگاه ها آموزش را عمومی می کنند(به این معنا که ورود برای همه آزاد است)، کارکرد دوم شان مشروعیت بخشی و بازتولید نظم موجود است؛ یعنی "ورود" را بگذارید کنار، به خروج توجه کنید؛ چه کسانی از این دانشگاه ها فارغ التحصیل می شوند؟ دانشگاه خودش این طور به ما پاسخ می دهد که کسانی که استعداد بیشتری دارند از دانشگاه خارج می شوند. آنها لیسانس را تبدیل به فوق لیسانس، فوق را نیز تبدیل به دکترا کرده و سپس استاد دانشگاه، روسای کارخانه ها و... می شوند و یا به قول بوردیو؛ «مالکان جامعه».

    بوردیو می گوید اما این یک توهم است. کارکرد مشروعیت بخشی یعنی چه؟ یعنی همین توجیه «استعداد بیشتر یا کمتر»؛ چیزی که او اسمش را می گذارد «ایدئولوژی استعدادها». دانشگاه عنوان می کند؛ کسانی فارغ التحصیل می شوند که استعداد بیشتری دارند، کسانی وسط راه می برند که کشش ذهنی ندارند؛ در صورتی که چنین نظری اشتباه است. چرا؟ چون دانشگاه ها خصوصا در رشته های علوم انسانی از دانشجویان چیزی را توقع دارد که خودش تامین نمی کند. نهادهای آموزش دموکراتیک ادعایشان این است که اگر شما در خانواده ای به دنیا آمده اید که محروم از سرمایه اقتصادی یا فرهنگی است، مهم نیست!، چرا که وقتی پایتان را به نهاد آموزشی گذاشتید، دانشگاه تضمین می کند که همه امکانات را به شکل برابر در اختیار همه بگذارد، فارغ از تعلقات طبقاتی یا تحصیلی یا زن و مرد بودن یا شهرستانی و تهرانی بودن. اما در واقع دانشگاه ها چنین کاری را نمی تواند بکند و نمی کند، چرا؟؛ چون همه با هم سال اول در یک کلاس می نشینند اما وقتی من می خواهم مثلا درباره جامعه شناسی حرف بزنم و می گویم که دورکیم جامعه شناسی را علمی می داند که فرزند مدرنیته است و بحثم را ادامه می دهم، در این کلاس 40 نفره آن 10 نفری که در خانواده های تحصیل کرده یا فرهنگی به دنیا آمده و بزرگ شده اندیا خودشان اهل کتاب و روزنامه بوده اند، بحث مرا می گیرند؛ هم مدرنیته را می دانند چیست، هم «پلورالیته» و هم «تکثر» را. اما آن 30 نفر بقیه کاملا شوکه می شوند و اصلا نمی فهمند من چه می گویم و مجبورند 10 برابر باقی کار کنند. نتیجه اش این می شود که ما در سال های دوم و سوم همین طور تلفات داریم. اما دانشگاه چطور این را توجیه می کند؟ «اینها بی استعداد بوده اند!»، حالا چه کسانی «بااستعداد» بوده اند و رفته اند بالاتر؟؛ فرزندان مالکان جامعه، فرزندان مالکان سرمایه های اقتصادی و فرهنگی. بنابراین نظم اجتماعی دوباره بازتولید می شوند و مالکان جامعه همان هایی می شوند که قبلا بوده اند. حالا همین بحث را من می خواهم بیاورم در حوزه زنان و تاریخ.

    تاریخ هنر ادعا می کند که زنان؛ استعداد هنری و نبوغ هنری نداشته اند. اگر شما به این تاریخ نگاهی اندازید، می بینید دقیقا همین اتفاقی که بوردیو درباره دانشجویان و دانشگاه ها می گوید، در مورد زنان و تاریخ هنر اتفاق افتاده است. زنان تا قرن 18 از آموزش هنر محروم بوده اند. اولین آکادمی های هنر که تاسیس می شوند، اولین قانونش ممنوعیت ثبت نام زنان بوده است. زنان هیچ وقت آموزش ندیده اند در حالی که بعضی رشته های هنری کاملا مستلزم آموزش است. مثلا برای نقاشی شما باید «پرسپکتیو»، «آناتومی»، کمی ریاضی بدانید و همه ی اینها آموزش می خواهد. به همین دلیل است که مثلا زنان در ادبیات بیشتر درخشیده اند تا هنر( چرا که ادبیات احتیاج به هیچ کدام از اینها ندارد). به قول ویرجینیاوولف؛ «اتاقی از آن خود» و یک مقدار پول و قلم و کاغذ می خواهد.

    دومین عاملی که می توان بدان اشاره کرد، فقدان چهره ای به نام «کارفرمای هنری» در مورد زنان است. «کارفرما» کیست؟؛ کارفرما در کار هنری کسی است - در واقع تنها کسی است – که می تواند «هنر» را از حالت «سرگرمی اوقات فراغت» و «تفنن» تبدیل کند به یک «حرفه». کارفرما کسی است که به شما سفارش کار می دهد. کارفرمایان بزرگ تاریخ هنر چه کسانی هستند؟؛ «کلیسا»، «دولت» یا «دربار» و «اشرافیت». هیچ کدام از این کارفرمایان کارشان را به زنان سفارش نمی دادند، چون اصلا اعتقادی به آموزش زنان یا حضور آنها در چنین وادی هایی نداشتند. در نتیجه هنر برای زنان همیشه در حد فانتزی روزهای یا در بهترین حالت دستیاری هنرمندان بزرگ باقی می ماند.

    سومین عامل اجتماعی؛ خانواده است. در تاریخ هنر وقتی نگاه می کنید، می بینید زنانی که به هر قیمتی بالاخره نامشان به عنوان زن هنرمند ثبت شده، زنانی بوده اند که در دوره خودشان از نظر اجتماعی آدم هایی ناهنجار به حساب می آمده اند. ناهنجار بدین معنا که یا ازدواج نکرده اند یا بچه دار نشده اند یا دیوانه شده اند و به جنون کشیده شده اند؛ چون معمولا از طرف جامعه طرد می شدند.

    ویرجینیا وولف می گوید؛ عجیب نیست که در میان 4 زن بزرگ رمان نویس غرب(شارلوت برونته، امیلی برونته، جورج الیوت و جین آستین) فقط 2 نفر ازدواج کرده اند و هیچ کدام بچه نداشته اند؛ چون خود ازدواج و فرزند داشتن یک حرفه است. وقتی شما همسر و مادرهستید، این خودش یک کار تمام وقت است. حالا اگر بخواهیم بحث را در همان چهارچوب تئوری بوردیو جمع کنیم، باید گفت آن چیزی که به عنوان غیبت نبوغ هنری زنان در تاریخ ثبت شده، نه غیبت نبوغ هنری زنان بلکه مشروعیتی است که تاریخ به غیبت زن ها در عرصه هنر داده است. عوامل اجتماعی(آموزش، کارفرما و خانواده) باعث شده زنان نتوانند سهم خودشان را در تاریخ هنر بگیرند. بنابراین نمی توانیم بگوییم اینها استعداد نداشته اند، بلکه باید بگوییم شرایط اجتماعی و تاریخی فراهم نبوده برای اینکه آنها بتوانند جایگاهی در هنر پیدا کنند.

    اگر ماجرا بی استعداد بودن است، چطور است که تا قرن 19 زن ها غایبند در این عرصه(به جز استثناهایی) و در قرن 20 دیگر استثنا نیستند و زیاد می شوند و در قرن 21 بحث بطور کلی برمی گردد و می گویند هنر و ادبیات دارد به عرصه ای زنانه تبدیل می شود؟ چرا این تغییر اتفاق افتاده؟ چون آن پایین چیزهایی متحول شده و شرایط تاریخی و اجتماعی زنان عوض شده است.


    + نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:55  توسط بیژن آزاد  | 

    محمدرضا راشد محصل
    همه كس، از آن روستايى كه در كمركش آفتاب مى نشيند و از گذشته ها سخن مى گويد، شبانى كه نى لبك محرم او و بيابان آشناى اوست، تا آن كاخ نشين كه بر بستر راحت مى آرامد و فرمانروايى مى كند، شيفته داستانند، مى شنوند و مى گويند، آرزوهاى خويش را در آن مى يابند و كمبودهاى زندگى را بدان مى افزايند، از عشقى ساده، درامى شورانگيز مى سازند كه قرن ها و قرن ها دل ها را اسير و گوش ها را تسخير مى كند. همه شيفتگان از آن جوان شيفته تا آن عارف سوخته دل، خود را در قالب مجنون مى يابند .
    اين جاذبه هاست كه داستانى را جاويدان و قهرمانانى را مشهور مى كند.
    مجنون را از بيابان هاى نجد تا كرانه ناپل سير مى دهد و زليخا پردگى عزيز مصر را به مردم شرق و غرب عالم مى شناساند! گرچه طرح كلى داستان ها، كمتر تغيير مى كند اما مردم در هر جايى كه هستند، جزئيات قصه را متناسب با روحيه و محيط زيست خويش تغيير مى دهند، چيزى بر آن مى افزايند يا چيزهايى مى كاهند، بهترين نشانه اين دگرگونى ها، داستان وامق و عذرا است؛ از عنصرى و طرطوسى كه بگذريم ديگر سرايندگان و نويسندگان، توجهى به اصل قصه نداشته اند و غالباً روايات خويش را بر مبناى منظومه هايى كه از جاذبه هاى خاص برخوردار بوده، به نظم آورده اند. در بيشتر اين منظومه ها، وامق و عذرا از سرزمين يمن و گاه از چين و هند و ايروانند، نام هاى ديگر افراد داستان نيز آشناست، پيشامدها، متناسب با پندار مردم و موقعيت طبيعى اين سرزمين ها طرح شده است و اين، مشخص مى كند كه دگرگونى قصه ها اگرچه مخالف امانتدارى است اما تصويرهايى از زندگى حقيقى مردم را در زمانى خاص نشان مى دهد؛ خواست آنها، كمبودهايشان، آداب و رسوم، خلقيات و بالاخره ويژگى هاى طبيعى سرزمينشان را.
    باشد اندر صورت هر قصه اى
    نكته بينان را زمعنى حصه اى
    در اين ميان، داستان هاى منظوم را مقامى ويژه است، وزن و قافيه، دو عامل توانا در تسخير دل هاست؛ وقتى حيوانات را آهنگ موزون دگرگون مى كند، بى شك عواطف و احساسات انسان، نيز در گرو اين هماهنگى خواهد بود. به علاوه شكوه ابيات و يادگيرى آسان آن سبب شده است كه مثنوى هاى منظوم بيش از ديگر داستان ها مورد توجه قرار گيرد.
    البته در ادب فارسى شماره منظومه هاى غنايى كم نيست اما در اين گفتار بيشتر داستان هايى موردنظر است كه قهرمانانش عنوان نمونه يافته اند، اين عروسان ديگر متعلق به قبيله و ملت خاصى نيستند، اينان سمبل و نشانه هايى هستند كه در هر زمان و بين هر گروه مقامى ممتاز دارند.
    سخن كوتاه، بررسى كننده كوشيده است، تا آنجا كه در امكان اوست، مأخذ اين داستان ها را بيابد و چهره عروسان مشهور شعر را در قصه اصلى و ديگر داستان هاى همانند مشخص كند.
    كهن ترين منظومه
    وامق و عذرا از كهن ترين منظومه هاست كه نظم آن به شاعران زيادى نسبت داده شده است. نخستين صورت شناخته شده اين منظومه، از عنصرى است كه شعراى پراكنده اى از آن در فرهنگ ها باقى مانده و پروفسور محمد شفيع نيز اوراق پراكنده اى از آن را در مجموعه اى خطى يافته و براساس صورت نثرى كه در داراب نامه طرطوسى است و بيت هايى كه در فرهنگ ها است بازسازى كرده است. پس از عنصرى بسيارى از شاعران و نويسندگان، چه به تقليد از او و چه، در مقام مقابله، داستان هايى به اين نام به نظم آورده يا به نثر نوشته اند.
    ظاهراً اصل اين قصه يونانى است و رواج آن در ميان قوم ايرانى، نتيجه برخوردهاى مكرر اين ملت با يونانيان، چه از راه آسياى صغير، و چه، از طريق سربازانى بوده است كه همراه اسكندر بدين سرزمين رسيده، مدت ها در ايران زندگى كرده اند و با مردم آميزش داشته اند.
    شباهت هاى بسيارى بين داستان بازسازى شده وامق و عذراى عنصرى و همين حكايت در داراب نامه، با داستان ميتوكوس (Metiachos) يونانى از اهالى فريژى با پارتنوپه (Parthenope) محبوب خدازادگان المپ وجود دارد كه يونانى بودن آن را مشخص مى كند؛ روايت مجمل التواريخ و القصص نيز تأييدكننده و تأكيد افزاى ديگرى است كه: «بعهد دارابن دارا، قصه وامق و عذرا بوده است به زمين يونان و بهرى گويند بعهد پدرش بود». اما برخلاف آنچه حمدالله مستوفى ـ شايد از همين عبارت ها، يا روايت طرطوسى ـ نتيجه گيرى كرده است، اين دو همزمان با اسكندر نبوده اند بلكه ممكن است اين نوشته او را نيز گواه ديگرى بر رواج اين داستان، همزمان با اسكندر يا پس از او، به وسيله يونانيان در ايران دانست و بعيد نيست كه تحقيقات مرحوم پروفسور محمد شفيع كه مى نويسد: «فلقراط پدر عذرا همان فولوقراطس (Polycrates) حاكم جزيره ساموس در حدود ۵۳۵ ق.م است» دقيق تر و درست تر باشد، به ويژه كه علاوه بر حقايق تاريخى و نوشته هاى يونانيان، اشارات اشعار عنصرى نيز مؤيد اين ادعاست؛ تنها اين نكته به درستى روشن نيست كه عنصرى در نظم داستان خويش از روايات شفاهى بهره برده يا اساس كارش، برگردان نوشته هاى پهلوى يا عربى بوده است؟ زيرا از آنجا كه دولتشاه مى گويد: «اين داستان به نام شاه انوشيروان جمع آورى شده و در زمان عبدالله طاهر، امير خراسان موجود بوده و بر او عرضه شده است». و ابن نديم كه در الفهرست چند قصه از جمله الوامق و العذرا را به سهل بن هارون رامنوى از رجال عهد مأمون نسبت مى دهد، بايد نخستين نسخه هاى مكتوب اين داستان در ايران، به پهلوى يا عربى باشد زيرا در فهرست آثار ابوريحان نيز آمده است كه: اما هيچ يك از اين آثار باقى نمانده تا روشنگر حقيقت باشد.
    تنها مى توان گفت كه اين يادكردها و شباهت بين ابيات باقى مانده از عنصرى و روايت دارابنامه طرطوسى مى تواند گواه باشد كه اين قصه به صورت مكتوب وجود داشته و عنصرى ـ شايد طرطوسى هم ـ از آن بهره گرفته و حتى پايبند به حفظ صورت اصلى آن بوده است، وگرنه تغييرهايى متناسب با خواست همزمانان خود به ويژه در نام هاى خاص مى داد.
    گفتيم، از مثنوى عنصرى كه قديمى ترين است جز ابيات پراكنده اى به جاى نمانده و اوراقى ناقص به كوشش محمد شفيع به هم بستگى پيدا كرده است كه روشنفكر طرح كلى داستان و برخى از حوادث آن است. پايه كار در شناخت داستان هم همين اوراق پراكنده و اشعار بازمانده در فرهنگ ها و روايت طرطوسى دردارابنامه بوده است.
    ظاهراً نام قصه از كتاب سهل بن هارون گرفته شده است و شايد كتابى هم كه بر عبدالله طاهر عرضه شده شكلى از همان نوشته سهل باشد چه، او شعوبى ايرانى الاصل و سخت با عرب دشمن بوده و بعيد مى نمايد كه كتابش را از مأخذ پهلوى يا روايت ايرانى گرفته به حكماى زمان نوشيروان منسوب نموده باشد. به هر حال محققان اتفاق نظر دارند كه اصل داستان يونانى است و جزيره ساموس «شأمس» محل اين رويداد است، اما نكته اينجاست كه چرا منظومه عنصرى پيش از رواج كامل آن از بين رفته است و چنانكه خواهيم ديد داستانهاى ديگرى هم كه از آن پس به نام وامق و عذرا به نظرم درآمده يا به نثر نوشته شده است به جز نام، نشانه ديگرى از داستان عنصرى ندارد. پروفسور محمد شفيع درباره از بين رفتن منظومه چند نكته را ياد مى كند كه از آن جمله است:
    ۱. تاراج غوريان و از بين رفتن نسخه هاى خزانه محمود.
    ۲. نكات مربوط به بت پرستى
    ۳. يونانى بودن اصل قصه
    اين موارد مى تواند در نابودى وامق و عذرا مؤثر باشد اما بى شك نمى تواند عوامل اصلى و قطعى آن به شمار آيد و بايد نكاتى ديگر بر آن افزوده شود:
    الف ـ اسامى يونانى است و براى فارسى زبانان تلفظ آن سخت و مصداق آن ناشناخته است.
    ب ـ گرچه نشانه هاى حماسه در آن پيداست، اما حوادث و شخصيت ها به قوم ايرانى بستگى ندارند تا مردم بدين وسيله مشتاق شوند؛ به علاوه اثر بزرگ استاد طوس ـ شاهنامه ـ در اين زمان آنچنان مورد توجه واقع شده كه بازار داستان هاى حماسى ديگر را كساد كرده، حتى تومار شاهنامه هاى پيشين را در هم نورديده است. ايرانى در اين زمان به جاى اينكه از «فلقراط» و «دمخنيوس» و «منقلوس» دم زند از رستم و گيو و بيژن رزم آوران خويش سخن مى گويد و يادى از منظومه عنصرى يا آثار ديگرى كه همانند آن است نمى كند و اين است كه به فاصله اندك چيزى از وامق و عذرا به جاى نمى ماند و تنها نامى است و اشعار پراكنده اى، كه اگر ضرورت نبود امروز شايد آن اشعار بازمانده در فرهنگ ها را نيز نداشتيم.
    مختصر داستان در آثار عنصرى و طرطوسى تقريباً يكى است و شايد هم هر دو از يك مأخذ استفاده كرده اند، يا طرطوسى قصه عنصرى را در نظر داشته است. محل رويداد جزيره ساموس «شامس» است كه پادشاهى به نام فلقراط فرزند «آقوس بن مشترى» بر آن فرمانروايى مى كند، او شيفته «يانى» است اما خود به فلقراط دل بسته است. عروسى سر مى گيرد. پس از مدتى «يانى» دخترى چون ماه مى آورد كه تا ده سالگى شمار سپهر برگرفته، در فنون دبيرى استاد شده و كماندارى آموخته است. پدر او را دوست دارد و بدو شادمان است. وامق از خويشان فلقراط است كه مادرش مرده و پدرش زنى ديگر خواسته است، اين زن او را آزار مى دهد و در اين انديشه است كه مسمومش كند وامق به اتفاق دوستش توفان كه مردى تجربه ديده و كاردان است راه شأمس را در پيش مى گيرد. در مدخل جزيره كنار هيكل «هرا» Hera ـ كه مولداوساموس بوده است ـ عذرا را مى بيند، هر دو شيفته يكديگر مى شوند. پدر ومادر عذرا چون آگاه مى شوند، نخست در اين انديشه اند كه عشق وامق را از دل فرزند بيرون رانند اما چون بيقرارى او مى بينند و دوستش دارند با اين ازدواج موافقت مى كنند، ديرى نمى گذرد كه «يانى» مى ميرد و پدر عذرا پيمان شكنى مى كند، در همين زمان دشمن به ساموس حمله مى كند، فلقراط را شكست مى دهد، او را به دار مى آويزد و فرزندان و پيوستگانش را به اسارت مى برد، عذرا نيز در اين شمار است، از آن پس حوادث بسيار پيش مى آيد، دختر از اين شهر بدان شهر مى رود و چون كنيزان خريد و فروش مى شود تا به روايت طرطوسى «هرنقاليس» پرهيزكار شاگرد افلاطون او را مى خرد و پس از آگاهى بر سرنوشت او آزادش مى كند.
    وامق و عذراى عنصرى چند قرن پس از او از بين رفته، حتى اثر كسانى كه كمى بعد از او هم اين منثوى را ساخته اند باقى نمانده است، چنانكه از منظومه فصيحى جرجانى كه ظاهراً از ملازمان امير عنصرالمعانى كيكاووس بن اسكندر بوده جز ورقى چند ناقص به دست دولتشاه نرسيده و آن نيز موجود نيست، صاحب تذكره هفت اقليم هم مى نويسد كه داستان وامق و عذرا منظور كرده و دو بيت از آن كه به دست آمد نوشته شد:
    هر آنكو مردمان را خوار دارد
    بدان كو دشمن بسيار دارد
    بلا را خود همين يك حال نيكوست
    كه از وى بازدانى دشمن از دوست
    از منظومه اميرفرخارى نيز چيزى به جاى نمانده است.
    در ديگر داستان هاى بازمانده روايات كاملاً اختلاف دارد و تأثير فراوان اسلام وقصه هايى چون ويس و رامين، ليلى و مجنون، ورقه و گلشاه در آن آشكار است. اينك براى دورى از دراز سخنى نام سرايندگان و نويسندگان و مختصرى از ويژگى هاى آثار آنان ياد مى شود:
    لامعى «محمودبن عثمان» اين داستان را به تركى در سه هزار بيت سروده است صاحب كشف الظنون، وامق و عذراى او را ترجمه عنصرى مى داند و هرمان اته مى افزايد كه: منشأ آن، افسانه اى از ايران است كه در دوره طاهريان به نظم درآمده.
    ظاهراً صاحبان هر دو اثر، داستان لامعى را از منظومه عنصرى يا مأخذ اصلى آن مى دانند در قصه لامعى، وامق پسر طيموس خاقان چين و مادرش دختر خاقان توران است، عذرا از شنيدن نام وامق عاشق او مى شود و وامق چون تصوير عذرا را مى بيند بدو دل مى بندد و با «بهمن» برادر شيرى خويش به راه مى افتد، در كوه البرز به لاهيجان به پادشاه پريان برمى خورند و در جست وجوى عذرا از كمك و همراهى او استفاده مى كنند. پس از پيشامدهاى فراوان بالاخره وامق خود را به طوس مى رساند و با عذرا ازدواج مى كند. داستانش از منظومه هاى حماسى به ويژه شاهنامه مايه گرفته و حادثه در حادثه است، در آخر كار نيز جز وامق و عذرا، بهمن و دلپذير، هلهلان و هما، حكيم پير و دايه عذرا به يكديگر مى رسند و زندگى مشتركى را آغاز مى كنند.
    صلحى
    مثنوى او در عهد اكبرشاه و قبل از ۹۳۳ به نظم درآمده و نسخه اى از آن به خط كاتبى در ۱۰۷۲ نوشته شده است. داستان او تحت تأثير كامل ليلى و مجنون است، وامق پسر يكى از پادشاهان عرب است كه خداوند به دعاى درويشى بدو بخشيده است. او در جوانى شيفته محبوبى بى وفا است ، سر به بيابان ها مى گذارد و با كاروانى به كشمير مى رود در آنجا عذرا را كه كاملاً شبيه معشوق اوست مى بيند و شيفته يكديگر مى شوند، وامق به بهانه باغبانى كردن، محبوب را ديدار مى كند و راز دلدادگى مى گويد. پدر و مادر عذرا چون عشق اين دو نفر را درمى يابند دختر را در خانه زندانى مى كنند، در نتيجه وامق از اندوه مى ميرد و عذرا نيز خود را مى كشد.
    قاضى قادرى چلبى
    بنا به نوشته صاحب كشف الظنون، سلطان سليمان ترجمه مثنوى لامعى را به فارسى خواست و قاضى قادرى در مدت شش ماه آن را در بحر رمل نظم كرد.
    صرفى ـ در مثنوى او قصه از سرزمين يمن است و شباهت فراوان به مثنوى صلحى دارد. اينجا نيز يكى از شاهان يمن به دعاى پيرمردى صاحب پسرى به نام وامق مى شود كه از ابتداى تولد زيباست و خيلى زود در فنون سوارى و تيراندازى استاد مى شود، روزى كه براى شكار به مرز روم رفته است عذرا را مى بيند و شيفته او مى گردد، اما چون او را از «سهيل» ـ پدرش ـ خواستگارى مى كند جواب رد مى شنود، در نتيجه سپاهيان يمن به روم مى تازند، پدر وامق در نبرد كشته مى شود و بهمن كه پادشاه شده است سهيل را اسير مى كند، پس از احضار عذرا، خود عاشق وى مى شود، چاره سازى ها مى كند تا وامق را بكشد اما موفق نمى شود، در پايان داستان پسر پادشاه روم وامق را در ميدان چوگان به قتل مى رساند و عذرا نيز خود را مى كشد.
    حاجى محمدحسين شيرازى
    مثنوى او كه در شيراز و هند چندبار چاپ شده و بنا به نوشته پروفسور محمدشفيع به زبان پشتو نيز ترجمه شده است حدود ۱۴۰۰ بيت دارد. در اينجا نيز وامق پسر پادشاه يمن است كه در راه شكار به چادر عذرا مى رسد و شيفته يكديگر مى شوند، پدر ومادر عذرا چون راهى نمى يابند او را به زنجير مى كشند، در اين ميان پادشاه مصر به يمن تاختن مى آورد و وامق را اسير مى كند «سلمى» دختر پادشاه بر وى عاشق مى شود و دايه اش مى كوشد تا وامق را نيز به دام عشق اندازد، اما بى فايده است، بالاخره وامق با اجازه شاه به كشورش باز مى گردد و آنجا، عذرا را به زنى مى گيرد، سلمى كه در غم فراق مى سوزد، با شنيدن خبر مرگشان خوشحالى ها مى كند و به «سعاد» كه شيفته اوست جواب مساعد مى دهد. پس از مرگ سعاد، سلمى نيز خود را مى كشد. پيداست كه دراين منظومه بخشى از حوادث داستان وامق و عذرا بر سلمى و سعاد مى گذرد و پايان زندگى اين دو دلداده نيز چون وامق و عذرا است.
    نامى «ميرزا محمدصادق» وامق و عذرا را نظم كرده و بلوشه در فهرست خود نسخه اى منثور نشان مى دهد كه شايد ترجمه منظومه او باشد ـ در مثنوى نامى نيز وامق فرزند پادشاه يمن است كه در شكار بر عذرا عاشق مى شود، پادشاه مصر او را اسير مى كند و «سلمى»، دخترش كه شيفته وامق شده است حيله ها مى زند تا او را رام كند، بالاخره هم به ازدواجش درمى آيد و با هم به سوى يمن رهسپار مى شوند، در راه كشتى غرق مى شود و همه جز وامق به كام امواج فرو مى روند، او نيز در بازگشت، لحظه اى بر گور پدر مى نشيند ، سپس آشفته و سرگردان در بيابان ها به راه مى افتد و چون عذرا را مى بيند، آتش دلشان زبانه مى زند، هر دو مى سوزند و خاكستر مى شوند.
    قتيلى بخارايى
    «شاعر دربار عبدالعزيزخان ازبك» در اين منظومه وامق پسر يكى از امراى يمن است كه مانند يوسف درخواب مى بيند كه: ستاره اى از آسمان فرود مى آيد و گرد سرش مى گردد، معبران مى گويند دختر يكى از پادشاهان عاشق او خواهد شد، وامق دوستش «شيدا» را به جست وجوى معشوق مى فرستد، شيدا، قرعه مى كشد و به سوى طائف مى رود، در اين سفر با حوادث بسيار روبرو مى شود. از طرف ديگر عذرا نيز خواب ديده است كه از يمن قاصدى مى رسد و در باره جوانى با او گفت وگو مى كند، موبد واسطه بين اين دونفر است، وامق كه به زندان پدر افتاده به كمك شيدا رهايى مى يابد و تا رسيدنش به محبوبه، حوادث بسيار را پشت سر مى گذارد. در پايان عذرا قبل از وامق مى ميرد و كمى بعد او نيز رخت از جهان بيرون مى كشد.
    جوشقانى
    در اين مثنوى وامق ، پسر فلاطوس از شاهان ساسانى است كه تصوير عذرا دختر قدرخان پادشاه خلخ را ديده و عاشق او شده است، پس همراه بهزاد دوست خويش به خلخ رفته، چندبارعذرا را مى بيند، پدر عذرا نيز با ازدواج آنها موافق است اما مرگ پدر وامق موقتاً سبب مى شود كه اين دو دلداده از وصال سيراب نشوند در اين ميان پيشامدهاى زيادى رخ مى دهدكه پس از توفيق وامق در همه آنها بالاخره عروسى سر مى گيرد و شيفتگان سر و سامانى مى گيرند. نسخه منثورى وجود دارد كه شايد سرمشق نويسنده آن همين منظومه جوشقانى باشد.
    شعراى ديگرى نيز اين داستان را به نظم درآورده اند ازجمله: معيدى« به شعر تركى»، ضميرى ، اصفهانى ، قسمتى ، بهشتى «تركى»، ارادت خان واضح «به نثر مصنوع» و نيز سيف الدين آخوند سيف كه نسخه اى به زبان كشميرى مخلوط با فارسى دارد. از مقايسه اين داستانها چنين برمى آيد كه بيشتر تأثير از دو مثنوى لامعى و صلحى است، جز اين كه داستان پرداز با استفاده ازمحفوظات خويش در پرداخت قصه و تنظيم رويدادها و تفاوت پيشامدها كوشيده است تا هنرمندى به خرج دهد و خويشتن را شايسته تر بنمايد البته بيشتر اين رويدادهاى افزوده شده يا دگرگون گشته متأثر از منظومه هايى چون ويس و رامين، ليلى و مجنون و يوسف و زليخا است و شايد به تحقيق بتوان گفت كه جز نام قصه و بعضى از حوادث آن يادگار منظومه عنصرى و روايت طرطوسى نيست بلكه متناسب با روحيات مردم، بند و گشادها نيز كم كم شكل قهرمانى را از دست داده و سحر و جادوگرى يا تصادف و اعجاز جانشين آن شده است.
    خاقانى ايم سوخته عشق وامقى
    عذرا نسيمى از بر عذرا بما برسان
    وامق در نظر نظامى شيفته اى است كه سر به بيابان ها نهاده و با آهوان دشت خوگر شده است، مجنون او كه در آرزوى ديدار ليلى مى سوزد چون وامق، راه كوه و صحرا مى گيرد تا راز دل را همراه نسيم به آستان معشوق رساند و از سرزنش بيدردان بگريزد.
    چون وامق از آرزوى عذرا
    گه كوه گرفت و گاه صحرا
    ابن يمين چهره گل را عذرا صفت مى داند و خروش بلبل را چون ناله هاى عاشقانه وامق توصيف مى كند:
    عذرا صفت است چهره گل
    چون وامق عاشق است بلبل
    سعدى از همه پيش تر رفته و خود وامقى است كه يگانه زمان است، كسى چون او به بند عشق نمى افتد چون عذراى او هم، مانندى ندارد:
    وامقى بود كه ديوانه عذرايى بود
    منم امروز وتويى وامق و عذراى دگر
    نه وامقى چون من اندر جهان به دست آيد
    اسير قيد محبت، نه چون تو عذرايى
    وامق او تا كاردش به جان، و كاردش به استخوان نرسد آه از دل برنمى آورد:
    وامق چو كارش از غم عذرا به جان رسيد
    كارش مدام با غم و آه سحر فتاد
    از نظر شاعران گاه سوخته اى است در حد مجنون كه در غم معشوق اشك مى ريزد و سر به بيابان ها گذاشته با حالى نژند و رخسارى زرد مى نالد:
    من چون مجنون يا چو وامق رفته از دل صبر و هوش توسوى من همچون ليلى يا چو عذرا آمده و زمانى زرد چهره اى است كه او را اندوه گل گونه اى مى آزارد:
    در پيش گل سرخ گل زرد شكفته
    چون چهره وامق زغم صورت عذرا
    ناصر خسرو شاعر حساس و پرخشم و خروش خراسانى چشم وامق را چشمه آسمان مى بيند و گونه عذرا را به رنگ و نگار گلبرگ بهارى مى يابد:
    ابر بارنده زبر، چون ديده وامق شو
    چون بريزش گلرخان چون عارض عذرا كند
    ابن عماد او را غم خوركى مى داند كه از اندوه عذرا خود را در خون مى كشد:
    وامق زفراق روى عذرا
    مى كشت به تيغ غصه خود را
    اما از نظر عسكر كاشى، عارف دلسوخته، وامقى است كه در وادى سلوك عذراجوى است:
    بيا تا زمانى به صحرا رويم
    چووامق به سر وقت عذرا رويم
    بر روى هم اين قصه گرچه كمتر از ديگر داستان هاى فارسى در بين مردم رواج يافته است اما آنچه از آن باز مانده نشان دهنده پاكى و وفادارى و نماينده علاقه مردم به منظومه هاى پرحادثه عشقى است.


    يادداشت ها:
    ۱. درباره ليلى و مجنون و تأثير آن در داستان رومئو و ژوليت نك: رومئو و ژوليت و مقايسه آن با ليلى و مجنون نظامى، على اصغر حكمت.
    و همچنين در مورد يوسف و زليخانك: نشريه دانشكده ادبيات تبريز سال۱۱ مقاله دكتر خيام پور: يوسف و زليخا.
    ۲. مجمل التاريخ و القصص، تصحيح محمد تقى ملك الشعراى بهار، چاپ خاور، ص،۹۳ همچنين درباره شباهت با داستان يونانى نك: لاروس ذيل المتيوكوس.
    ۳. عنصرى، وامق و عذرا، با مقدمه و تصحيح و تحشيه مولوى دكتر محمد شفيع، به سعى واهتمام احمد ربانى، چاپ دانشگاه پنجاب. «براى معرفى منظومه هاى وامق و عذرا از اين كتاب بهره برده ام.»
    ۴. دولتشاه سمرقندى، تذكره، تصحيح محمد عباسى. نقل به مفهوم از ص۳۵.
    ۵. ابن نديم - محمد، الفهرست، چاپ رحمانيه، مصر۱۳۴۸ هـ ق، ص۱۷۴
    ۶. بيرونى، ابوريحان، آثارالباقيه، چاپ زاخاو، ليپزيك
    ۷. دهخدا - على اكبر، لغت نامه، ذيل سهل بن هارون.
    ۸. عنصرى، وامق و عذرا، ص۹.
    ۹. فرهنگ اسدى ذيل شامس.
    ۱۰. همانجا، ذيل توفان.
    يكى دوستش بود توفان به نام
    كجا آزموده به ناكام و كام
    ۱۱. طرطوسى، داراب نامه، به كوشش دكتر ذبيح الله صفا، ج ص ۲۱۰.
    ۱۲. تذكره دولتشاه، ص۷۸
    ۱۳. هدايت، رضا قليخان، مجمع الفصحاء، چاپ سنگى، تهران، ج۱ ص ۳۸۱.
    ۱۴. امير فرخارى تركى الاصل و در خدمت امير كيكاوس «ظ - عزالدين كيكاوس اول پسر غياث الدين كيخسرو اول ازسلاجقه روم» بوده است. نك: تذكره دولتشاه بحث امير فرخارى.
    ۱۵. حاجى خليفه، كشف الظنون، چاپ تركيه، ج۲ ص۶۷۲.
    ۱۶. هرمان اته، تاريخ ادبيات، ترجمه دكتر رضازاده شفق، چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص۶۹.
    ۱۷. كشف الظنون، ج۲ ص ۶۲۷.
    ۱۸. از داستان مستقلى به نام «سلمى» و «سعاد» در فهرست ابن نديم ص۴۲۷ سخن رفته است.
    ۱۹. خواجه عماد فقيه، محبت نامه، باب ۴ حكايت وامق، نسخه عكسى، كتابخانه مركزى دانشگاه تهران.
    ۲۰. خاقانى، كليات ديوان، تصحيح دكتر ضياءالدين سجادى، ص۶۵۱.
    ۲۱. نظامى، ليلى و مجنون، چاپ مسكو، ص۱۳۶.
    ۲۲. نقل از لغت نامه
    ۲۳. سعدى، كليات، چاپ فروغى ص۶۹.
    ۲۴. همانجا ص۵۸.
    ۲۵. عوفى سديدالدين، لباب الالباب، ص۳۷۹ بيت از مجدالدين ابوالشجرى.
    ۲۶. فتحى غزنوى، نقل از تعليقات سعيدغزنوى
    ۲۷. ناصر خسرو، ديوان قصايد، چاپ نصرالله تقوى
    ۲۸. ابن عماد، ده نامه، چاپ خاور.
     
    + نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط بیژن آزاد  | 

    ايلْخانيان‌، عنوان‌ سلسله‌اي‌ از فرزندان‌ چنگيزخان‌ مغول‌. اگر تاريخ‌ ورود هولاگوخان‌ به‌ سمرقند را سرآغاز فرمانروايى‌ اين‌ سلسله‌ بدانيم‌، ايشان‌ از 653ق‌/1255م‌ تا مرگ‌ ابوسعيد بهادرخان‌ در 736ق‌/1336م‌ بر ايران‌ فرمان‌ راندند، در حالى‌ كه‌ حكومت‌ ناپايدار و محدود شاهزادگانى‌ از خويشان‌ و فرزندزادگان‌ چنگيز و اميرزادگان‌ آنان‌ بر بخشهايى‌ از ايران‌ و عراق‌ عرب‌ تا اواخر سدة 8ق‌/14م‌ به‌ درازا كشيد (جوينى‌، 3/98؛ رشيدالدين‌، جامع‌...، 2/978-980؛ حافظ ابرو، ذيل‌...، 188-302؛ نيز نك: عبدالرزاق‌، 99؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، 9/309).
    عنوان‌ ايلخان‌ مركب‌ است‌ از دو واژة تركى‌ ايل‌ و خان‌. ايل‌ در آغاز يك‌ واحد سياسى‌ سازمان‌ يافته‌ بود كه‌ توسط فرمانروايى‌ مستقل‌ اداره‌ مى‌گرديد، اما بعدها به‌ معناي‌ قلمرو، قبيله‌ و اتحادية قبايل‌ به‌ كار رفته‌، و با مفهوم‌ واپسين‌ به‌ زبان‌ مغولى‌ درآمده‌، و در آن‌ زبان‌ تنها معناي‌ صلح‌ و آشتى‌ داشته‌ است‌؛ و خان‌ كه‌ در زبانهاي‌ گوناگون‌ تركى‌ و ميزبان‌ به‌ صورتهاي‌ قان‌، قاآن‌ و خاقان‌ نيز ثبت‌ شده‌، به‌ معناي‌ فرمانرواي‌ ايل‌، فرمانرواي‌ اتحادية قبايل‌ و شاه‌ آمده‌ است‌ (دورفر، III/141 ؛ II/194, كلاوسن‌، 603 ,121 ؛ لسينگ‌، 906 .(306, اگرچه‌ هر دو بخش‌ِ واژة مركب‌ ايلخان‌، تركى‌ است‌ و هر دو بخش‌ آن‌ به‌ زبان‌ مغولى‌ نيز درآمده‌، اما به‌ صورت‌ مركب‌ در هيچ‌يك‌ از آن‌ دو زبان‌ پيشينه‌اي‌ ندارد، و بى‌گمان‌ از زبان‌ فارسى‌ به‌ آن‌ دو راه‌ يافته‌ است‌. ايلخان‌ در تركى‌ كاربرد فراوان‌ و در مغولى‌ كاربرد بسيار نادر داشته‌ است‌ («نامه‌ها...1»، .(17 تعبير و انطباق‌ ضبط كهن‌تر چينى‌ِ يك‌ لقب‌ تركى‌2 بر ايلخان‌ (دورفر، مبهم‌ و نادرست‌ است‌ و لقب‌ اليگ‌ (در متون‌ فارسى‌ ايلگ‌) خان‌ در زبان‌ تركى‌ اويغوري‌ (كهن‌) هم‌ با آن‌ ارتباطى‌ ندارد.
    دولت‌ ايلخانيان‌ كه‌ بيش‌ از يك‌ قرن‌ و نيم‌ بر بخش‌ اعظم‌ ايران‌ و آسياي‌ صغير و گاه‌ تا شام‌ فرمان‌ مى‌راند، با قدرت‌يابى‌ هولاگوخان‌ آغاز مى‌شود كه‌ به‌ دستور برادرش‌ منگكه‌1 (منگو) قاآن‌ مأمور تكميل‌ فتوحات‌ مغول‌ در غرب‌ شد و طى‌ 10 سال‌ تاخت‌ و تاز، فتوحات‌ پيشين‌ را تثبيت‌ و تكميل‌ كرد. او اسماعيليان‌ الموت‌ و ميمون‌ دژ را برانداخت‌ و به‌ خلافت‌ 525 سالة عباسيان‌ خاتمه‌ داد و از عراق‌ تا دمشق‌ را تسخير كرد؛ اما سپاهى‌ كه‌ در شام‌ گمارد، از پس‌ مماليك‌ مصر بر نيامدند و شام‌ را رها كردند. هولاگو در اواخر عمر دچار دشمنى‌ قوي‌ پنجه‌ چون‌ بركه‌، خان‌ِ مسلمان‌ِ اردوي‌ زرين‌ شد و با آنكه‌ يك‌ بار لشكر او را شكست‌ داد، ولى‌ نتوانست‌ پيشروي‌ كند و چندي‌ بعد در 663ق‌ درگذشت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/972-992، 1008-1019، جم ، نيز: قسمت‌ اسماعيليان‌، 186- 195؛ وصاف‌، 35-40، 48، 51 -52، 588 -589؛ جوينى‌، 3/278-291؛ ابن‌ عبري‌2، 584,589 560-562, .(II/557,
    فرزند و جانشين‌ او، اباقاخان‌ (ه م‌) هم‌ بيشتر دوران‌ فرمانروايى‌ را در جنگ‌ با اردوي‌زرين‌،خاندان‌ جغتاي‌ و مماليك‌ مصر سپري‌ كرد و به‌رغم‌ پيروزيهاي‌ مهم‌ در برابر رقباي‌ مغول‌ و شورشيان‌ آسياي‌ صغير، در هجوم‌ به‌ شام‌ دچار شكست‌ شد. وي‌ نيز پس‌ از 18 سال‌ فرمانروايى‌ درگذشت‌ و جاي‌ خود را به‌ برادر خويش‌، احمد تگودار داد (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1117، 1101، 1062- 1095؛ وصاف‌، 70-76، 105؛ آق‌سرايى‌، 113؛ ابن‌ عبري‌، 607-609 .(II/598, تگودار نخستين‌ ايلخانى‌ است‌ كه‌ مسلمان‌ شد و احمد نام‌ گرفت‌. او چون‌ بر تخت‌ نشست‌ (681/1282م‌)، ارغون‌ (ه م‌) پسر اباقا نخست‌ به‌ اطاعتش‌ گردن‌ نهاد، ولى‌ به‌ زودي‌ بر وي‌ شوريد و سرانجام‌ به‌ ياري‌ گروهى‌ از اميران‌ مغول‌ قدرت‌ را در دست‌ گرفت‌ و احمد تگودار را به‌ قتل‌ رساند (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1124، 1129- 1148؛ وصاف‌، 105، 124-136).
    چون‌ ارغون‌ بر تخت‌ نشست‌ (جمادي‌الاول‌ 683)، قوبيلاي‌ قاآن‌ فرمان‌ حكومت‌ و خانى‌ به‌ نام‌ او نوشت‌. ارغون‌ نيز براي‌ حفظ دولتش‌، مجبور شد با سپاه‌ اردوي‌ زرين‌ از جانب‌ در بند و كنار قراسو، و با سپاه‌ جغتاييان‌ در خراسان‌ پيكار كند. ولى‌ دولتش‌ بيش‌ از 7 سال‌ نپاييد و براثر دارويى‌ كه‌ بخشيان‌ (روحانيان‌) بودايى‌ به‌ وي‌ خوراندند، در ربيع‌الاول‌ 690 /مارس‌ 1291 درگذشت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1154- 1161، 1179-1180؛ وصاف‌ 137، 245). جانشين‌ او گيخاتوخان‌ (ه م‌) پسر اباقاخان‌، به‌ تأييد مورخان‌ مردي‌ هوسباز بود و زشت‌ كردار بود. بايدو (ه م‌) نوادة هولاگو در بغداد بر او شوريد و گروهى‌ از امراي‌ مغول‌ نيز با او همداستان‌ شدند و در 694ق‌/1295م‌ گيخاتو را از ميان‌ برداشتند، و بايدو بر تخت‌ نشست‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1197، 1201؛ وصاف‌، 227، 272؛ ابن‌ عبري‌، 647 644, .(II/641, اما غازان‌ پسر ارغون‌ به‌ مخالفت‌ و ستيز برخاست‌ و به‌ رغم‌ وساطت‌ امراي‌ مغول‌، در 694ق‌ به‌ آذربايجان‌ لشكر كشيد و بايدو را شكست‌ داد و خود بر تخت‌ نشست‌.
    دورة فرمانروايى‌ غازان‌خان‌ كه‌ در شعبان‌ 694 به‌ تشويق‌ امير نوروز و بعضى‌ از علماي‌ نامدار، همراه‌ با اميران‌ مغول‌ به‌ اسلام‌ گرويده‌ بود، عصر زرين‌ دولت‌ ايلخانيان‌ به‌ شمار مى‌رود. وي‌ نخستين‌ ايلخانى‌ است‌ كه‌ مصريان‌ را در شام‌ شكست‌ داد و حمص‌ و دمشق‌ را گرفت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1254- 1255، 1289-1296؛ وصاف‌، 316، 322، 372؛ حمدالله‌، تاريخ‌...، 657). غازان‌خان‌ در شوال‌ 703/مة 1303 در تبريز درگذشت‌(رشيدالدين‌، همان‌،2/1325؛ وصاف‌،458)، و جانشين‌ و برادر او اولجايتو معروف‌ به‌ سلطان‌ محمد خدابنده‌ كه‌ در خراسان‌ بود، دستور داد بى‌درنگ‌ اَلافرنگ‌ پسر گيخاتو را كه‌ مى‌توانست‌ رقيب‌ او باشد، كشتند و خود به‌ تبريز آمد و در ذيحجة 703 برتخت‌ نشست‌ (وصاف‌، 467؛ ابوالقاسم‌، 24؛ حافظ ابرو، ذيل‌، 66).
    به‌ روزگار ايلخانيان‌، فرمانروايان‌ بومى‌ گيلان‌ گاه‌ سر به‌ مخالفت‌ برمى‌داشتند. اولجايتو در ذيقعدة 706 به‌ آنجا حمله‌ كرد و حاكمان‌ گيلان‌ را به‌ اطاعت‌ واداشت‌ (ابوالقاسم‌، 55؛ حمدالله‌، همان‌، 607). وي‌ در 712ق‌/1312م‌ به‌ شام‌ لشكر كشيد و رحبه‌ را گرفت‌ و به‌ بغداد بازگشت‌. در همان‌ سال‌ امنيت‌ مرزهاي‌ شمال‌ شرقى‌ با هجوم‌ شاهزادگان‌ جغتايى‌ به‌ خراسان‌، به‌ خطر افتاد، ولى‌ بروز اختلاف‌ ميان‌ آنان‌ موجب‌ چيرگى‌ اولجايتو شد (ابوالقاسم‌، 143-144؛ حمدالله‌، همان‌، 609). وي‌ در رمضان‌ 716/نوامبر 1316 درگذشت‌ و در گنبد سلطانيه‌ كه‌ خودساخته‌ بود، به‌ خاك‌ سپرده‌ شد (وصاف‌، 617؛ ابوالقاسم‌، 222؛ حافظ ابرو، ذيل‌، 119؛ حمدالله‌، همان‌، 610؛ منتخب‌ التواريخ‌...، 142).
    پس‌ از اولجايتو جانشين‌ او ابوسعيد در صفر 717 در حالى‌ كه‌ 12 سال‌ بيش‌ نداشت‌، در سلطانيه‌ بر تخت‌ نشست‌ و امير چوپان‌ - از امراي‌ بزرگ‌ ايلخانيان‌ - رشتة كارها را در دست‌ گرفت‌، ولى‌ ديگر اميران‌ به‌ مخالفت‌ برخاستند و كشمكشها درگرفت‌. با آنكه‌ ابوسعيد به‌ دفاع‌ از امير چوپان‌ با مخالفان‌ جنگيد، ولى‌ بعدها به‌ سبب‌ مقابلة چوپانيان‌ با وي‌، در جنگى‌ آنان‌ را كشت‌ (حمدالله‌، همان‌، 611، 618 -619؛ حافظ ابرو، همان‌، 123؛ منتخب‌ التواريخ‌، 143-144).
    به‌ روزگار ابوسعيد، قلمرو ايلخانيان‌ از شرق‌ و غرب‌ مورد هجوم‌ اميران‌ جغتايى‌ و ازبك‌خان‌ فرمانرواي‌ اردوي‌ زرين‌ و مصريان‌ و شاميان‌ قرار گرفت‌. افزون‌ بر اين‌ هجومها، رفتار ابوسعيد نيز اوضاع‌ را در هم‌ آشفت‌ و ناامنيها پديد آورد و دولت‌ دچار انحطاط شد (حافظ ابرو، همان‌، 163، 184، 189-190)؛ چنانكه‌ پس‌ از مرگ‌ او (ربيع‌الا¸خر 736/نوامبر 1335)، نخست‌ آرپاخان‌ (ه م‌) به‌ سلطنت‌ نشست‌، ولى‌ گروهى‌ از اميران‌، اميرعلى‌ پادشاه‌، نوادة بايدو را بر تخت‌ نشاندند، اما شيخ‌ حسن‌ ايلگانى‌، سلطان‌ محمد (نوادة منگو تيمور پسر هولاگو) را در آسياي‌ صغير به‌ سلطنت‌ برداشت‌ و به‌ تبريز تاخت‌ و در جنگى‌ كه‌ درگرفت‌ اميرعلى‌ كشته‌ شد. جمعى‌ ديگر از اميران‌ در خراسان‌ طغاي‌ تيمور، نوادة جوچى‌ قسار برادر چنگيزخان‌ را پادشاه‌ كردند. در اين‌ ميان‌ در 738ق‌ شيخ‌ حسن‌ چوپانى‌ مدعى‌ حكومت‌ شد و ميان‌ او و شيخ‌ حسن‌ ايلگانى‌ كشمكشها افتاد. شيخ‌ حسن‌ چوپانى‌ در 739ق‌ ساتى‌بيگ‌ دختر اولجايتو را بر تخت‌ نشاند، و شيخ‌ حسن‌ ايلگانى‌ كه‌ در سلطانيه‌ حكومت‌ داشت‌، طغاي‌ تيمور را از خراسان‌ به‌ پادشاهى‌ خواند. وي‌ به‌ سلطانيه‌ آمد، ولى‌ به‌ زودي‌ ميان‌ آن‌ دو اختلاف‌ افتاد و به‌ خراسان‌ بازگشت‌ و در آنجا با سربداران‌ روبه‌رو شد. از آن‌ سوي‌ شيخ‌ حسن‌ ايلگانى‌، جهان‌ تيمور، نوادة گيخاتو را شاه‌ خواند، و شيخ‌ حسن‌ چوپانى‌ هم‌ سليمان‌ خان‌، نوادة يشموت‌، پسر هولاگو را به‌ جاي‌ ساتى‌بيگ‌ به‌ سلطنت‌ برداشت‌. در 741ق‌ شيخ‌ حسن‌ ايلگانى‌ خود را سلطان‌ خواند و به‌ جنگ‌ و جدال‌ با چوپانيان‌ ادامه‌ داد. اين‌ كشمكشها و جدالها تا اواخر سدة 8ق‌/14م‌ و ظهور تيمور دوام‌ يافت‌ (نك: همو، پنج‌ رساله‌...، 14، 30، جامع‌، 302).
    وزارت‌ و ديوان‌سالاري‌ در عصر ايلخانيان‌: مغولان‌ مردمى‌ دشت‌نشين‌، گله‌دار و كوچنده‌ بودند و اگرچه‌ براي‌ ادارة جامعة قبيله‌اي‌ خود، نظام‌ و قانونى‌ متناسب‌ و استوار داشتند، اما از نظر فرهنگى‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ سرزمينهايى‌ كه‌ مى‌گشودند، بسيار واپس‌ مانده‌ به‌ شمار مى‌آمدند؛ از آن‌رو، با آنكه‌ در آن‌ سرزمينها به‌ كشتار و ويرانى‌ پرداختند، اما در اركان‌ و نظام‌ اجتماعى‌ و اقتصادي‌ آنها دگرگونى‌ چندانى‌ به‌ وجود نياوردند و چون‌ از شهرنشينى‌ و كشورداري‌ بى‌خبر بودند، كوشيدند تا در آن‌ راه‌ از مردم‌ تابع‌ يا شكست‌ خورده‌، بهره‌جويند. در آغاز، منشيان‌ و دبيران‌ قراختايى‌ (جوينى‌، 2/218) و به‌ ويژه‌ اويغور (ه م‌) را كه‌ در كشورداري‌ ممارستى‌ داشتند و از فرهنگ‌ و تمدن‌ چينى‌ و ايرانى‌ به‌ خصوص‌ ايرانى‌ِ سُغدي‌، بهرة فراوان‌ يافته‌ بودند (اسين‌، و ادبيات‌ خويش‌ را با خط سغدي‌ مى‌نوشتند، در ايران‌ به‌ كار گماردند (جوينى‌، 2/225). اما ديري‌ نپاييد كه‌ به‌ ناچار دبيران‌ و وزيران‌ ايرانى‌ نخست‌ در كنار قراختاييان‌ و اويغوران‌ (همو، 2/223)، و اندكى‌ بعد به‌ تنهايى‌ در دستگاه‌ دولت‌ به‌ ويژه‌ دولت‌ ايلخانيان‌ حضور يافتند و به‌ عنوان‌ وزير و ديوانى‌، ادارة كشور را به‌ دست‌ گرفتند. اين‌ ديوانيان‌ و وزيران‌، پادشاهان‌ واقعى‌ روزگار خويش‌ بودند و همة امور كشور به‌ رأي‌ آنان‌ اداره‌ مى‌گرديد و تمامت‌ عايدات‌ كشور در دست‌ آنان‌ بود (ابن‌ فضل‌الله‌، 3/103). تسلط وزيران‌ ايرانى‌ ماية اصلى‌ تداوم‌ فرهنگ‌، شعر و ادب‌، شرع‌، عرف‌، قضا، وقف‌ و نيز آداب‌، عادات‌ و رسوم‌ و ساختار جامعه‌ و روابط اجتماعى‌ و اقتصادي‌ پيشين‌ گرديد. وزيران‌ عصر ايلخانيان‌ در ساية اختيار و اقتداري‌ كه‌ داشتند، ثروت‌ و دارايى‌ فراوان‌ اندوختند و همين‌ موجب‌ رشك‌ اطرافيان‌ و كارگزاران‌ خود آنان‌ و سرداران‌ و بزرگان‌ مغول‌ گرديد و آنان‌ را به‌ سوي‌ مرگ‌ نابهنگام‌ سوق‌ داد، به‌گونه‌اي‌ كه‌ جز يك‌ تن‌، همة وزيران‌ ايلخانيان‌ به‌ فرمان‌ پادشاهان‌ مغول‌ كشته‌ شدند.
    نخستين‌ مشير و مشاور هولاگو، بى‌آنكه‌ عنوان‌ «وزير» داشته‌ باشد، خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسى‌ دانشمند شيعى‌ بود كه‌ هنگام‌ فتح‌ قلاع‌ اسماعيليان‌ به‌ او پيوست‌ و حرمت‌ و احترام‌ بسيار يافت‌ (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/990). خواجه‌ در لشكركشى‌ هولاگو به‌ بغداد نيز همراه‌ ايلخان‌ بود و با او به‌ ايران‌ بازگشت‌ و در مراغه‌ رصدخانه‌اي‌ به‌ ياري‌ دانشوران‌ روزگار و پشتيبانى‌ هولاگوخان‌ برپا ساخت‌. امور موقوفه‌ در سراسر قلمرو گستردة ايلخان‌ نيز به‌ وي‌ سپرده‌ شد (همان‌، 2/1024؛ ابن‌ فوطى‌، 2/530 -553؛ ابن‌ فضل‌الله‌، همانجا).
    همزمان‌ با وي‌ خواجه‌ شمس‌الدين‌ جوينى‌ - كه‌ پيش‌تر به‌ خدمت‌ مغولان‌ پيوسته‌ بود و مقام‌ وزارت‌ داشت‌ - با برادر خود عطاملك‌ علاءالدين‌، فرمانرواي‌ گشاده‌ دست‌ و قدرتمند بغداد گرديدند. عطاملك‌ سرانجام‌ به‌ سعايت‌ مخالفان‌، به‌ روزگار سلطان‌ احمد كشته‌ شد و شمس‌الدين‌ هم‌ پس‌ از گريزها و بيم‌ و اميدها در عصر ارغون‌ به‌ قتل‌ رسيد (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1061، 1110- 1115، 1127-1129، 1156- 1160؛ ناصرالدين‌، نسائم‌...، 101، 104-106).
    در آغازِ ايلخانى‌ ارغون‌، بوقا چينگسانگ‌، مقام‌ وزارت‌ داشت‌ و فخرالدين‌ مستوفى‌ قزوينى‌ نايب‌ وي‌ بود (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1161- 1162، 1173؛ ناصرالدين‌، همان‌، 106). بوقا چينگسانگ‌ كه‌ خود ارغون‌ را به‌ تخت‌ نشانده‌ بود، پس‌ از اندك‌ روزگاري‌ طعمة خشم‌ ايلخان‌ شد. پس‌ از مرگ‌ وي‌ سعدالدولة يهودي‌ ابهري‌ - كه‌ در بغداد پيشينة خدمت‌ در حق‌ ارغون‌ داشت‌ - به‌ وزارت‌ برگزيده‌ شد (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1175؛ ناصرالدين‌، همان‌، 107). او گروهى‌ از بزرگان‌ و آگاهان‌ امور ديوانى‌ و از جمله‌ خواجه‌ فخرالدين‌ مستوفى‌ را كشت‌ و گروهى‌ از خويشان‌ و همكيشان‌ خود را در سراسر سرزمين‌ ايران‌ بر امور ديوان‌ مسلط ساخت‌. اگرچه‌ او بر اثر پختگى‌ و كاردانى‌، امور كشور را سامانى‌ بخشيده‌ بود، ولى‌ امراي‌ مغول‌ و ايرانيان‌ از وزارت‌ او و سخت‌گيري‌ و خونريزي‌ كارگزاران‌ يهوديش‌ خرسند نبودند، تا آنگاه‌ كه‌ ارغون‌ سخت‌ بيمار شد و اميران‌ مغول‌ كه‌ به‌ انتظار بودند، پيش‌ از آنكه‌ ايلخان‌ جان‌ ببازد، وزير را به‌ ديار عدم‌ فرستادند (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1176، 1181؛ ناصرالدين‌، همان‌، 107-109). وزارت‌ گيخاتو برعهدة صدرالدين‌ خالدي‌ زنجانى‌، از قاضى‌زادگان‌ فاضل‌ و فصيح‌ زنجان‌ بود كه‌ پيش‌ از آن‌ امور اينجوها (املاك‌ سلطنتى‌) را در تصرف‌ داشت‌؛ ولى‌ سخاوت‌ و اسراف‌ وزير و ايلخان‌ در اندك‌ مدتى‌ خزانة دولت‌ را تهى‌ كرد و امور را دچار اختلال‌ گردانيد و زمينة سرنگونى‌ ايلخان‌ فراهم‌ گشت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1195-1197).
    مقام‌ وزارت‌ در دورة كوتاه‌ ايلخانى‌ بايدو، به‌ جمال‌الدين‌ دستجردانى‌، ديوانى‌ مردِ پرورش‌ يافته‌ در بغداد تفويض‌ گرديد. در آغازِ ايلخانى‌ غازان‌خان‌، ملك‌ شرف‌الدين‌ مخلص‌الملك‌ اندك‌ مدتى‌ وزارت‌ گونه‌اي‌ داشت‌، سپس‌ چند صباحى‌ نيز دستجردانى‌ وزارت‌ يافت‌ و اين‌ وزارت‌ كوتاه‌ با قتل‌ او به‌ فرمان‌ غازان‌ پايان‌ پذيرفت‌ و صدرالدين‌ خالدي‌ بر جاي‌ او نشست‌. وزارت‌ او نيز چندان‌ نپاييد و به‌ سرنوشت‌ سلف‌ خويش‌ دچار آمد (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1271-1284؛ ناصرالدين‌، همان‌، 111). پس‌ از آن‌ غازان‌ خان‌ ادارة امور كشور را به‌ دو شخصيت‌ برجستة روزگار، خواجه‌ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌ همدانى‌ و خواجه‌ سعدالدين‌ محمد ساوجى‌ (آوجى‌) سپرد. به‌ همت‌ آنان‌، به‌ ويژه‌ خواجه‌ رشيدالدين‌، اصلاحات‌ آغاز گرديد و روزگار آن‌ ايلخان‌ و برادرش‌ اولجايتو به‌ بهترين‌ دوران‌ فرمانروايى‌ ايلخانيان‌ تبديل‌ شد. خواجه‌ رشيدالدين‌ گزارش‌ مفصل‌ آن‌ اصلاحات‌ را با آب‌ و تاب‌ فراوان‌ در كتاب‌ خويش‌ آورده‌، و به‌ غازان‌ خان‌ منسوب‌ داشته‌ است‌ (نك: همان‌، 2/1227-1540)؛ اما هم‌ عصرانش‌، خود وي‌ را عامل‌ اصلى‌ آن‌ امور دانسته‌اند (ناصرالدين‌، همان‌، 113؛ حمدالله‌، تاريخ‌، 604). نشانه‌هايى‌ در دست‌ است‌ مبنى‌ بر آنكه‌ دست‌ كم‌ برخى‌ از رسوم‌ و قوانين‌ وضع‌ شده‌ در عصر غازان‌ تا روزگار ابوسعيد نيز تداوم‌ داشته‌ است‌ (اينان‌، .(520 به‌ هر حال‌ سعدالدين‌ در 711ق‌ و خواجه‌ رشيدالدين‌ در اوايل‌ ايلخانى‌ ابوسعيد به‌ قتل‌ رسيدند (حافظ ابرو، ذيل‌، 98، 128؛ حمدالله‌، همان‌، 608؛ ابوالقاسم‌، 126). پس‌ از او وزارت‌ تاج‌الدين‌ عليشاه‌ آغاز شد و در عهد ابوسعيد تا 724ق‌ ادامه‌ يافت‌. از ميان‌ وزراي‌ ايلخانيان‌ مغول‌، او يگانه‌ كسى‌ است‌ كه‌ به‌ مرگ‌ طبيعى‌ درگذشته‌ است‌ (حافظ ابرو، همان‌، جامع‌، 161). تنها وزير شايستة ايلخانيان‌ پس‌ از مرگ‌ عليشاه‌، خواجه‌ غياث‌الدين‌ محمد پسر خواجه‌ رشيدالدين‌ است‌ كه‌ در 727ق‌ در عهد ابوسعيد وزارت‌ يافت‌. او نيز در جنگ‌ با اميرعلى‌ پادشاه‌، دايى‌ ابوسعيد كه‌ از ايلخانى‌ موسى‌خان‌ حمايت‌ مى‌كرد، همراه‌ با ا¸رپاخان‌ كشته‌ شد (عبدالرزاق‌، 68، 126، 128؛ حافظ ابرو، همان‌، 171، 195).
    اقتصاد: در عصر ايلخانيان‌ كشاورزي‌ و دامداري‌، بازرگانى‌ و صنعت‌ از عوامل‌ عمدة اقتصادي‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. در لشكركشيهاي‌ آغازين‌ مغولان‌ به‌ ايران‌ و در دوران‌ سامان‌يابى‌ آنان‌، بخش‌ بزرگى‌ از زمينهاي‌ كشاورزي‌، پايمال‌ سپاهيان‌ و گله‌داران‌ مغول‌ شد و به‌ مرتع‌ تبديل‌ و يا بر اثر مرگ‌ و فرار روستاييان‌، متروك‌ و باير ماند؛ اما اندك‌ اندك‌ با توجه‌ ايلخانان‌، به‌ ويژه‌ وزيران‌ ايرانى‌ و بر اثر نياز، اين‌ ويرانگري‌ متوقف‌ گرديد و وضع‌ كشاورزي‌ بهبود يافت‌ و بخشى‌ از زمينهاي‌ باير ديگربار آبادان‌ گرديد، اگرچه‌ اثرات‌ منفى‌ گله‌داري‌ بر كشاورزي‌ هرگز پايان‌ نيافت‌ (نك: رشيدالدين‌، همان‌، 2/1526؛ سوانح‌...، 160).
    زمينهاي‌ كشاورزي‌ در آن‌ عهد 5 گونه‌ مالكيت‌ داشت‌: 1. زمينهاي‌ اينجو (خاص‌، خالصه‌، سلطنتى‌) كه‌ به‌ ايلخانان‌ و كسان‌ آنان‌ تعلق‌ داشت‌ و عمدة اين‌ زمينها از پادشاهان‌ و فرمانروايان‌ پيشين‌ بازمانده‌ بود (وصاف‌، 126، 230)؛ 2. زمينهاي‌ ديوان‌ دالاي‌ (ديوان‌ بزرگ‌) يا دولتى‌ كه‌ عبارت‌ بود از زمينهاي‌ متروك‌، زمينهاي‌ بى‌ وارث‌ و زمينهاي‌ نوآباد (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1529، 1530)؛ 3. املاك‌ مالكان‌ بزرگ‌ كه‌ بيشتر اين‌ مالكان‌ از كارگزاران‌ و وزيران‌ عصر ايلخانيان‌ بودند. املاك‌ خواجه‌ شمس‌الدين‌ صاحب‌ ديوان‌ جوينى‌ سالانه‌ 000 ،600،3دينار (هر دينار عصر غازان‌ = 3 مثقال‌ طلا) درآمد داشت‌ و فهرست‌ زمينهاي‌ خواجه‌ رشيدالدين‌ در سراسر ايران‌ و بيرون‌ آن‌ كه‌ در وقف‌نامة ربع‌ رشيدي‌ و در نامه‌اي‌ از او برشمرده‌ شده‌، خود كتابى‌ بزرگ‌ است‌ (وصاف‌، 56؛ رشيدالدين‌، وقف‌نامه‌...، جم ؛ سوانح‌، 205 بب)؛ 4. زمينهاي‌ موقوفه‌ كه‌ بيشتر آنها پيش‌ از ايلخانيان‌ برقرار گرديده‌ بود و مسئوليت‌ آن‌ در عهد هولاگو به‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسى‌ سپرده‌ شد (وصاف‌ 51) و تا دوران‌ اولجايتو كمابيش‌ در دست‌ فرزندان‌ او بود (ابن‌ فوطى‌، 2/530؛ ابوالقاسم‌، 83؛ براي‌ موارد مصرف‌، نك: وصاف‌، 110، 472؛ ابن‌ فوطى‌، 2/553، 3/19؛ حمدالله‌، نزهة...، 67)؛ 5. اراضى‌ مالكان‌ ميانه‌ و كوچك‌ كه‌ از آنان‌ با عنوان‌ دهقان‌ نيز ياد شده‌ است‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 21، 29) و گمان‌ مى‌رود كه‌ وضعى‌ بهتر از كشاورزان‌ نداشتند؛ مهم‌ آنكه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ هيچ‌يك‌ از كشاورزان‌ واقعى‌ و كسانى‌ كه‌ بر روي‌ زمين‌ كار مى‌كردند و همواره‌ رعيت‌ ناميده‌ مى‌شدند، مالك‌ زمين‌ نبوده‌اند و بايد تنها به‌ سهم‌ ناچيزي‌ از محصول‌ يعنى‌ 30% تا 40% آن‌ (نك: همان‌، 114) قناعت‌ مى‌كردند، در حالى‌ كه‌ بار مالياتهاي‌ گوناگون‌ بر دوش‌ آنان‌ سنگينى‌ مى‌كرد.
    درآمد مالكانة زمينهاي‌ اينجو و دالاي‌، حتى‌ گاه‌ زمين‌ مالكان‌ بزرگ‌ و اوقاف‌ به‌ ضمان‌ يا مقاطعه‌ داده‌ مى‌شد، يعنى‌ در واقع‌ به‌ اجارة اشخاص‌ درمى‌آمد و اين‌ اجاره‌ داران‌ بايد سهم‌ مالكانه‌ را به‌ گونه‌اي‌ از رعيت‌ مى‌ستاندند كه‌ جز اجارة مالك‌ درآمدي‌ نيز نصيب‌ خود آنان‌ مى‌شد (نك: ه د، اقطاع‌).
    دامداري‌ نيز از ديرباز در ايران‌ رواج‌ داشت‌. اغوزان‌ و سپس‌ مغولان‌ و همسايگان‌ ترك‌ آنان‌ كه‌ به‌ سوي‌ اين‌ سرزمين‌ سرازير شدند، خود مردمى‌ كوچنده‌ و گله‌دار بودند (نك: رشيدالدين‌، سوانح‌، 160) و گروهى‌ از آنان‌ در تمام‌ دوران‌ ايلخانان‌ گله‌دار باقى‌ ماندند (همو، جامع‌، 2/1446؛ وصاف‌، 154). ايلخانان‌ مغول‌ خود گله‌هاي‌ بزرگى‌ از گوسفندان‌ و شتران‌ داشتند كه‌ در سراسر كشور به‌ چوپانان‌ (قانَچيان‌) سپرده‌ شده‌ بود (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1517). بزرگان‌ و وزيران‌ آن‌ عصر نيز گله‌ و رمة بسيار داشتند و در منابع‌ از گله‌هاي‌ گوسفند خواجه‌ شمس‌الدين‌ جوينى‌ و چند هزار گوسفند صدرالدين‌ خالدي‌ زنجانى‌ و خواجه‌ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌ ياد شده‌ است‌ (همو، سوانح‌، 213، جامع‌، 2/1113، 1497).
    مغولان‌ بخش‌ بزرگى‌ از جهان‌ را گشوده‌ بودند و قلمرو آنان‌ از كره‌ (كئولى‌1، سولنگقه‌2) و ژاپن‌ (جمنگو3) و چين‌ (ختاي‌، منزي‌4) در مشرق‌، تا روسيه‌ و مجارستان‌ در غرب‌ را در برمى‌گرفت‌؛ از آن‌ رو بازرگانى‌ نيز در روزگار آنان‌ عرصه‌اي‌ گسترده‌ داشت‌. در سالهاي‌ نخستين‌ فرمانروايى‌ ايلخانان‌ ايران‌، ستيز ميان‌ آنان‌ و فرمانروايان‌ اردوي‌ زرين‌ و اندكى‌ بعد ميان‌ آنان‌ و جغتاييان‌ ماوراءالنهر (تركستان‌) عرصة بازرگانى‌ را تنگ‌ كرد؛ اما هرگاه‌ آرامش‌ برقرار مى‌گرديد، بازرگانى‌ نيز جريان‌ مى‌يافت‌. منابع‌ اين‌ دوره‌ از تجارت‌ با سرزمينهاي‌ اردوي‌ زرين‌ و تركستان‌ و ختاي‌ (چين‌) و هند و روم‌ و افرنج‌ (فرنگ‌) و وجود كالاهاي‌ مصري‌، چينى‌، هندي‌، روسى‌، رومى‌ و قپچاقى‌ در بازارهاي‌ سرزمين‌ ايلخانان‌ و صدور ميوة (خشكبار) اصفهان‌ به‌ هند و روم‌ خبر مى‌دهند (همان‌، 2/1302، 1339، 1374؛ همو، سوانح‌، 174، 178- 218؛ ابوالقاسم‌، 109؛ حمدالله‌، نزهة، 49).
    سرماية بازرگانى‌ در عصر ايلخانيان‌ از دارايى‌ خود بازرگانان‌ و مشاركت‌ آنان‌ با عنوان‌ اُرتاق‌ (شريك‌) با ايلخانان‌ و درباريان‌ و شاهزادگان‌ و وزرا (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1507؛ وصاف‌ 237، 253، 277، 505؛ ابن‌ فوطى‌ 2/108) تأمين‌ مى‌گرديد و بخشى‌ از سود حاصل‌ از بازرگانى‌ به‌ اينگونه‌ سرمايه‌گذاران‌ بازمى‌گشت‌. گروهى‌ از مغولان‌ و اويغوران‌ نيز صرافى‌ مى‌كردند و زر به‌ ربا در اختيار بازرگانان‌ مى‌نهادند كه‌ غازان‌ خان‌ آنان‌ را از اين‌ كار باز داشت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1495). عمدة كالاي‌ بازرگانى‌ عصر ايلخانيان‌ عبارت‌ بود از برده‌، پارچه‌ و بافته‌هاي‌ گوناگون‌ (همو، سوانح‌، 170، 172، 174، 177، 218-219؛ ابوالقاسم‌، همانجا)، ادويه‌ و عصارة گل‌ و گياه‌ (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1338، سوانح‌، 66، 67، 92، 178)، ابريشم‌ (ابوالقاسم‌، 154)، احتمالاً حبوبات‌ و غله‌ كه‌ گاه‌ آن‌ را احتكار مى‌كردند (همو، 74)، و جنگ‌ افزار و زين‌ و يراق‌ (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1338، 1489؛ سوانح‌، همانجاها).
    به‌ روزگار چنگيزخان‌ رسم‌ چنان‌ بود كه‌ صنعتگران‌ و پيشه‌وران‌ شهرهايى‌ را كه‌ مردم‌ آن‌ به‌ سبب‌ سركشى‌ محكوم‌ به‌ مرگ‌ مى‌شدند، نمى‌كشتند و آنان‌ را اسيروار به‌ سرزمينهاي‌ شرقى‌ و مغولستان‌ گسيل‌ مى‌داشتند و به‌ كار مى‌گماردند (جوينى‌، 1/101، 140؛ رشيدالدين‌، جامع‌، 1/516). در روزگار غازان‌خان‌ هنوز گروهى‌ از صنعت‌ گران‌، اسير به‌ شمار مى‌آمدند (همان‌، 2/1514) و گروهى‌ از آنان‌ به‌ فرمان‌ اولجايتو به‌ سلطانيه‌ كوچيدند (وصاف‌، 477). اما آنان‌ در قبال‌ ساخته‌هاي‌ خويش‌ از ديوان‌ (دولت‌)، مرسوم‌ و مواجب‌ مى‌ستاندند. در همان‌ زمان‌ صنعتگران‌ ديگري‌ نيز بودند كه‌ به‌ سرماية خويش‌ كالاهاي‌ صنعتى‌ و از جمله‌ جنگ‌ افزار و زين‌ و يراق‌ گوناگون‌ مى‌ساختند و در بازار، يا به‌ ديوان‌ مى‌فروختند. در برنامة اصلاحات‌ غازان‌، اين‌ صنعتگران‌ِ اسيرگونه‌، رها شدند و از آن‌ پس‌ به‌ جاي‌ مرسوم‌ و مواجب‌، بهاي‌ ساخته‌هاي‌ خويش‌ را به‌ نقد دريافت‌ مى‌كردند (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1514، 1516).
    در عهد ايلخانيان‌ جز اسلحه‌سازي‌، از صنايع‌ ديگر نيز، مانند كارخانه‌هاي‌ بافندگى‌ (همان‌، 2/1315، 1511؛ وصاف‌، 541؛ ابوالقاسم‌، 121) و كارخانه‌هاي‌ ديگر فرش‌بافى‌ و انواع‌ قماش‌ و شيشه‌گري‌ و موزه‌دوزي‌ و صنعت‌ ابريشم‌ ياد شده‌ است‌ (حمدالله‌، نزهة، 83؛ ابوالقاسم‌، 154، 237؛ ابن‌ فضل‌الله‌، 3/106، 111). در بازار تبريز كه‌ مدتى‌ پايتخت‌ ايلخانيان‌ بود، هر يك‌ از اصناف‌ و صنعتگران‌، راسته‌اي‌ داشتند (ابن‌ بطوطه‌، 247). هر صنف‌ از پيشه‌وران‌ اصفهان‌ هم‌ رئيسى‌ داشتند كه‌ «كلو» ناميده‌ مى‌شد (همو، 214). صنعتگران‌ و پيشه‌وران‌ در نهضت‌ سربداران‌ كه‌ به‌ روزگار فروپاشى‌ فرمانروايى‌ ايلخانيان‌ سر برآوردند، حضوري‌ نمايان‌ داشتند (خواندمير، 3/356؛ حافظ ابرو، پنج‌ رساله‌، 15). از استخراج‌ معدن‌ مس‌ در تبريز (ابن‌ فوطى‌، 2/55) و نخجوان‌ (حمدالله‌، همان‌، 89)، و طلا در كوه‌ دامغان‌ (ابن‌ فضل‌الله‌، 3/106) در عصر ايلخانيان‌ در منابع‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌، اما از اهميت‌ و تأثيرات‌ آن‌ در امور اقتصادي‌ آگاهى‌ چندانى‌ در دست‌ نيست‌.
    از عهد منگوقاآن‌ مقرر بود كه‌ به‌ عنوان‌ ماليات‌ سرانه‌، سالانه‌ 10 دينار از ثروتمندان‌ و يك‌ دينار از مردم‌ عادي‌ دريافت‌ دارند و هر كس‌ كه‌ بيش‌ از 100 رأس‌ از هرگونه‌ چهارپايى‌ كه‌ داشته‌ باشد، يك‌ رأس‌ در سال‌ به‌ عنوان‌ ماليات‌ تقديم‌ نمايد و كم‌ از 100 رأس‌ را هيچ‌ نستانند و عالمان‌ و روحانيان‌ مسلمان‌، بودايى‌ و مسيحى‌ از پرداخت‌ خراج‌ معاف‌ باشند (جوينى‌، 3/79؛ ابن‌ عبري‌، .(II/554 اما ايلخانان‌ و كارگزاران‌ آنان‌ به‌ بهانه‌هاي‌ گوناگون‌ مردم‌ را غارت‌ مى‌كردند: هنگام‌ لشكركشى‌ از مردم‌ «ساوري‌» (تُزغو، نزل‌) و علوفه‌ مى‌گرفتند و در ساير موارد از آنان‌ مالياتهايى‌ با عنوانهاي‌ بسيار، چون‌ «قلان‌» (شايد بقايا)، قبچور (ماليات‌ مواشى‌)، تمغا (عوارض‌ پيشه‌وران‌ و كالاهاي‌ بازرگانى‌)، علوفه‌ (نوعى‌ ماليات‌ براي‌ تهية عليق‌ چهارپايان‌ مأموران‌ دولتى‌)، «اخراجات‌ مقرري‌» و «حوالات‌» دريافت‌ مى‌كردند (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1230، 1388، 1415، 1419؛ حافظ ابرو، ذيل‌، 153). مزيد بر اين‌ مالياتها، مأموران‌ وصول‌ ماليات‌ يعنى‌ تمغاچيان‌، بيتكچيان‌ و محصلان‌ نيز سهم‌ خويش‌ را مى‌خواستند و مى‌گرفتند (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1415؛ وصاف‌، 269؛ نيز نك: ه د، اقطاع‌).
    دين‌ و مذهب‌ در عصر ايلخانيان‌: آيين‌ آغازين‌ مغولان‌ گونه‌اي‌ يكتاپرستى‌ ابتدايى‌ بود، و خداي‌خويش‌ را با عنوان‌ منگكه‌ تنگري‌1 (خداي‌قديم‌: جوينى‌،1/18؛ خداي‌ جاويد: رشيدالدين‌،همان‌،2/1157) ستايش‌ مى‌كردند و اين‌ آيين‌ بعدها «شمنى‌» ناميده‌ شد. هولاگو نخستين‌ ايلخان‌ ايران‌ (به‌ رغم‌ احتمال‌ اشپولر بر بودايى‌ بودن‌ او)، به‌ گمان‌ نزديك‌ به‌ يقين‌، بر آيين‌ نياكان‌ بود. نخستين‌ قوم‌ كم‌ و بيش‌ متمدنى‌ كه‌ مغولان‌ به‌ آنان‌ برخوردند، اويغوران‌ بودند كه‌ به‌ زودي‌ نزد مغولان‌ جايگاه‌ آموزگاري‌ و دبيري‌ يافتند. اينان‌ كه‌ مانويگري‌ و اندكى‌ ترساييگري‌ را آزموده‌، و به‌ آيين‌ بودايى‌ درآمده‌ بودند (اسين‌، 117 )، مغولان‌ را سخت‌ تحت‌ تأثير قرار دادند و واپسين‌ آيين‌ خويش‌ را در ميان‌ آنان‌ ترويج‌ كردند. بى‌ گمان‌ دومين‌ ايلخان‌ ايران‌، اباقاخان‌ ديگر بودايى‌ بود (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1253). چند تن‌ «بخشى‌» (راهب‌ بودايى‌) اويغور (همان‌، 2/1101، 1124) در روزگار اباقا در دربار او حضور داشتند و نيز معبد بودايى‌ مراغه‌ (بتخانه‌) در همان‌ دوران‌ داير گرديد (همان‌، 2/1114). فرمانروايى‌ برادر و جانشين‌ او احمد تگودار كه‌ به‌ ظاهر مسلمان‌ بود، چندان‌ نپاييد و ارغون‌ پسر اباقا بر جاي‌ احمد نشست‌ كه‌ سخت‌ دلباختة بوداييگري‌ بود (همان‌، 2/1163، 1179) و در روزگار ايلخانى‌ او در بيشتر شهرهاي‌ مهم‌، معبد بودايى‌ احداث‌ شد و بخشيان‌ بودايى‌ از هند و كشمير و چين‌ و اويغورستان‌ راهى‌ ايران‌ شدند (همان‌، 2/1254، 1332).
    گيخاتو ايلخان‌ لاابالى‌ نيز بودايى‌ مذهب‌ بود و خود لقب‌ بودايى‌ ايرنجين‌ تورجى‌ (الماس‌ گرانبها) داشت‌. غازان‌ فرزند ارغون‌ كه‌ به‌ روزگار پدر و نيا، پرورش‌ بخشيانه‌ (راهبانه‌) يافته‌ بود، ناگهان‌ در آغاز فرمانروايى‌ خويش‌ به‌ اسلام‌ گرويد، اگر چه‌ پيش‌ از او از خاندان‌ چنگيزي‌، بركه‌ - خان‌ِ اردوي‌ زرين‌ - اسلام‌ را پذيرفته‌ بود (همان‌، 2/1254؛ جوينى‌، 3/38) و نيز احمد تگودار دعوي‌ مسلمانى‌ داشت‌ و گروهى‌ از مغولان‌ در ايران‌ به‌ همت‌ و ارشاد محيى‌الدين‌ ابن‌ هوّاري‌ (د 682ق‌) به‌ اين‌ آيين‌ روي‌ آورده‌ بودند (ابن‌ فوطى‌ 5/78). اما گروش‌ جدي‌ غازان‌ خان‌ به‌ اسلام‌ بسيار مهم‌ و مؤثر بود و به‌ پيروي‌ او گروه‌ انبوهى‌ از مغولان‌ به‌ دين‌ اسلام‌ درآمدند و گسترش‌ دامنه‌دار بودايى‌گري‌ در ميان‌ تركان‌ و مغولان‌ مقيم‌ ايران‌ متوقف‌ شد. اسلام‌ غازان‌ موجب‌ شد تا حكومت‌ مغولان‌ به‌ هر حال‌ مشروعيت‌ يابد، و اين‌ خود به‌ بهبود اوضاع‌ اجتماعى‌ و اقتصادي‌ انجاميد. غازان‌ خان‌ به‌ خاندان‌ پيامبراكرم‌(ص‌) ارادت‌ مى‌ورزيد، امامان‌ شيعه‌ را زيارت‌ مى‌كرد و به‌ عمران‌ بقاع‌ مذهبى‌ توجه‌ داشت‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 3/1278، 1308، 1272، 1375، 1371؛ ابوالقاسم‌، 193). جانشين‌ و برادر او، محمد اولجايتو كه‌ در آغاز حنفى‌، سپس‌ شافعى‌ مذهب‌ بود، سرانجام‌ تشيع‌ را پذيرفت‌ و به‌ ترويج‌ آن‌ همت‌ گماشت‌ و سكة خويش‌ را به‌ نام‌ دوازده‌ امام‌ آراست‌ (وصاف‌، 471؛ حمدالله‌، تاريخ‌، 608؛ شبانكاره‌اي‌، 271- 272؛ ابوالقاسم‌، 91، 100؛ ابن‌ بطوطه‌، 219). اگرچه‌ گويا در اواخر حال‌ - شايد به‌ ملاحظاتى‌ - در اظهار مذهب‌ شيعه‌ افراط نمى‌كرد، اما همواره‌ با عالمان‌ دينى‌ همنشين‌ بود و مدرسه‌اي‌ سيار داشت‌ كه‌ پيوسته‌ همراه‌ اردوي‌ او بود (وصاف‌، 543؛ ابن‌ فوطى‌، 3/439، 5/411؛ ابوالقاسم‌، 107، 108، ابن‌ فضل‌الله‌، 3/107). او به‌ تصوف‌ نيز گرايش‌ داشت‌ و در 704ق‌ به‌ دست‌ عزالدين‌ ابوالحسن‌ خليلى‌، معروف‌ به‌ مستوفى‌، خرقه‌ پوشيده‌ بود (ابن‌ فوطى‌، 1/270).
    ايلخانان‌ ايران‌، به‌ هر دينى‌ كه‌ بودند، بر آزادي‌ عقيده‌ و آيين‌ مردم‌ تأكيد داشتند. روحانيان‌ِ مذاهب‌ گوناگون‌ را محترم‌ مى‌داشتند و آنان‌ را از پرداخت‌ ماليات‌ معاف‌ مى‌كردند (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1060، 1285، 1305؛ ابن‌ فضل‌الله‌، 3/45). اينكه‌ همسران‌ مسيحى‌ هولاگو و اباقاخان‌ و برخى‌ از اميران‌ مسيحى‌ مغول‌ گاه‌ اندك‌ فشاري‌ به‌ برخى‌ از اكثريت‌ مسلمان‌ قلمرو ايلخانيان‌ وارد مى‌آوردند (ابن‌ عبري‌، 609 582-585, 554, )، II/512, پديده‌اي‌ زودگذر و نادر بود؛ چنانكه‌ در واكنش‌ به‌ تضييقات‌ و تحقيري‌ كه‌ سعدالدوله‌ وزير ارغون‌ و كارگزاران‌ و كسان‌ يهودي‌ او بر مسلمانان‌ روا مى‌داشتند، پس‌ از مرگ‌ ارغون‌ كوتاه‌ مدتى‌ به‌ آزار يهوديان‌ پرداختند (وصاف‌، 246؛ ابن‌ عبري‌، )؛ II/637-638 و با آنكه‌ در آغاز فرمانروايى‌ غازان‌خان‌ به‌ فرمان‌ او همة معابد بودايى‌ و برخى‌ از كليساها و كنشتهاي‌ تبريز تخريب‌ شد (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1259)، اما چندي‌ بعد مردم‌ را از تخريب‌ باقى‌ كليساها بازداشت‌ و عاملان‌ آن‌ را سياست‌ كرد (همان‌، 2/1285). پس‌ از آن‌ در روزگار او پيروان‌ مذاهب‌ ديگر آزادانه‌ مراسم‌ خاص‌ آيين‌ خويش‌ را برپا مى‌داشتند و پيروان‌ مذاهب‌ در جشن‌ بزرگى‌ كه‌ به‌ فرمان‌ ايلخان‌ در اوجان‌ برپا گرديده‌ بود و در آن‌ مسلمانان‌ به‌ ختم‌ قرآن‌ پرداختند، به‌ دعوت‌ او حضور داشتند و هر يك‌ به‌ طريقة خويش‌ عبادت‌ كردند (همان‌، 2/1303). ظاهراً تشيع‌ كه‌ بر اثر فشار حاكمان‌ سنّى‌ پيش‌ از مغول‌ در انزوا و تنگناي‌ شديد قرار داشت‌، در اين‌ روزگار بروز و گسترش‌ قابل‌ توجهى‌ يافته‌ بود.
    زبان‌ و ادبيات‌: به‌ باور برخى‌ از پژوهشگران‌ بر اثر تسلط مغولان‌، زبان‌ فارسى‌، زبان‌ عربى‌ را پس‌ زد و توسعه‌ يافت‌ (بهار، 3/924؛ صياد، 281). اما درست‌ آن‌ است‌ كه‌ بپذيريم‌ مسير طبيعى‌ گسترش‌ زبان‌ فارسى‌ كه‌ از چند سده‌ پيش‌ آغاز شده‌ بود، در اين‌ دوره‌ نيز تداوم‌ يافت‌. ترك‌ زبانانى‌ كه‌ چند سده‌ بر ايران‌ فرمان‌ راندند و در پى‌ آنان‌ مغولان‌، هرگز نكوشيدند كه‌ زبان‌ خويش‌ را بر مردم‌ تحميل‌ كنند، اما به‌ هر حال‌ واژه‌هاي‌ تركى‌ و مغولى‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ راه‌ يافت‌ كه‌ بخشى‌ از آن‌ تا روزگار معاصر نيز باقى‌ است‌.
    مغولان‌ مردمى‌ بيگانه‌ با تمدن‌ و ناآشنا با زبان‌ و ادبيات‌ فارسى‌، و خود فاقد فرهنگ‌ و ادب‌ مكتوب‌ بودند. از آن‌رو دربار آنان‌ دست‌ كم‌ در دوران‌ نخستين‌ ايلخانان‌، جايگاه‌ شاعران‌ مديحه‌سرا نبود، اما ظاهراً از روزگار غازان‌ خان‌، شاعران‌ به‌ دربار راه‌ داشته‌اند و بناكتى‌ ملك‌الشعراء دربار او به‌ شمار مى‌رفت‌ (براون‌، 3/145) و ابوسعيد واپسين‌ ايلخان‌، خود به‌ زبان‌ فارسى‌ شعر مى‌سرود (شبانكاره‌اي‌، 286). از سويى‌ بيشتر وزيران‌ و كارگزاران‌ ايرانى‌ آنان‌ مانند خاندان‌ جوينى‌، صدرالدين‌ خالدي‌، خاندان‌ رشيدي‌ و خاندان‌ پروانة روم‌ خود عالم‌، فاضل‌، اديب‌ و ادب‌پرور بودند و دستگاه‌ وزارت‌ آنان‌ جانشين‌ دربار شاهان‌ پيشين‌ به‌ شمار مى‌آمد. از سوي‌ ديگر بسياري‌ از ملوك‌ و فرمانروايان‌ بومى‌ ايرانى‌ يا ايرانى‌ شده‌، مانند اتابكان‌ فارس‌، يزد، لر كوچك‌ و لر بزرگ‌، سلجوقيان‌ روم‌ (آناتولى‌)، قراختاييان‌ كرمان‌، ملوك‌ شبانكاره‌، آل‌ كرت‌ هرات‌، و بعدها آل‌ اينجوي‌ فارس‌ كه‌ تابعيت‌ مغولان‌را پذيرفتند،به‌حمايت‌از عالمان‌،شاعران‌ و هنرمندان‌برخاستند. غالب‌ منابع‌ حاوي‌ اخبارِ عنايت‌ و توجه‌ خاص‌ وزيران‌ و ملوك‌ به‌ قصايد و كتابهايى‌ است‌ كه‌ در مدح‌ اينان‌ سروده‌ شده‌، يا به‌ نام‌ آنان‌ تأليف‌ و بر آنان‌ عرضه‌ گرديده‌ است‌ (مثلاً نك: رشيدالدين‌، سوانح‌، 3، 68، 73، 125، 126، 212، جم؛ وصاف‌، 56، 58، 59، 249، 266؛ ابن‌ فوطى‌، 1/140، 2/194، 4/525، 5/381، 512؛ ناصرالدين‌، سمط...، 61؛ حمدالله‌، همان‌، 717، 724، جم؛ دولتشاه‌، 137، 163، 164، 169، 200؛ براون‌، 3/161، 166، جم ).
    از آغاز فرمانروايى‌ ايلخانيان‌ سرودن‌ منظومه‌هاي‌ تاريخى‌ به‌ تقليد از شاهنامة فردوسى‌ رواج‌ يافت‌. در 660ق‌ شاعري‌ به‌ نام‌ احمد بنجير كازرونى‌ ملقب‌ يا متخلص‌ به‌ قانع‌، شاهنامه‌اي‌ سرود و در پايان‌ گزارش‌ هر شاه‌، هولاگو را مدح‌ گفت‌ و هولاگو براي‌ او مقرري‌ خوبى‌ تعيين‌ كرد (ابن‌ فوطى‌، 3/317). در عصر غازان‌ خان‌، مبارزالدين‌ ابوالفتح‌ ديلمى‌ تاريخ‌ زندگانى‌ ايلخان‌ را به‌ نظم‌ آورد (همو، 4/328). در روزگار همين‌ ايلخان‌، كمال‌الدين‌ زنجانى‌ شاهنامه‌اي‌ در تاريخ‌ شاهان‌ ترك‌ سرود و به‌ وي‌ تقديم‌ داشت‌ (همو، 4/99؛ براي‌ تاريخها يا شاهنامه‌هاي‌ منظوم‌ ديگر عصر ايلخانيان‌، نك: مرتضوي‌، 380-381).
    در نيمة دوم‌ نخستين‌ قرن‌ حكومت‌ مغولان‌، دو تن‌ از بزرگ‌ترين‌ شاعران‌ زبان‌ فارسى‌ يعنى‌ مولانا جلال‌الدين‌ رومى‌ و سعدي‌ حضور داشتند و در نيمة دوم‌ از دومين‌ قرن‌ حكومت‌ ايلخانيان‌ حافظ بزرگ‌ مى‌زيست‌. از اين‌رو نارواست‌ اگر روزگار ايلخانيان‌ را عصر انحطاط ادبى‌ بينگاريم‌ (براي‌ ديگر شاعران‌ نامدار اين‌ عصر، نك: براون‌، 3/150-201). در اين‌ دو قرن‌ تاريخ‌ نويسى‌ در جهان‌ اسلام‌ و از جمله‌ در ايران‌ و به‌ زبان‌ فارسى‌ رونق‌ يافت‌. اگرچه‌ رواج‌ تاريخ‌نويسى‌ را در اين‌ دوره‌ نمى‌توان‌ تنها به‌ دلبستگى‌ ايلخانان‌ به‌ تاريخ‌ منسوب‌ داشت‌، اما بى‌گمان‌ توجه‌ آنان‌ نيز بى‌تأثير نبوده‌ است‌. آثار تاريخى‌ اين‌ دوره‌ نمونه‌هاي‌ نثر فارسى‌ عصر مغول‌ به‌ شمار مى‌رود (براي‌ آثار برجستة تاريخى‌ اين‌ عصر، نك: همو، 3/99- 148؛ مرتضوي‌، 369، 544).
    نثر فارسى‌ عصر ايلخانيان‌ با شيوة منشيانة عطاملك‌ جوينى‌ در تاريخ‌ جهانگشا و نسوي‌ در نفثة المصدور تداوم‌ يافت‌ و اين‌ شيوه‌ با نثر افراط كارانة وصاف‌ شيرازي‌ در تجزية الامصار رو به‌ انحطاط نهاد. در كنار و همزمان‌ با آن‌، شيوة نثر ساده‌ و روان‌ با جامع‌ التواريخ‌ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌ آغاز گرديد و حمدالله‌ مستوفى‌ در تاريخ‌ گزيده‌ و بناكتى‌ در روضة اولى‌ الالباب‌ اين‌ شيوة نو را ادامه‌ دادند. ادبيات‌ فارسى‌ در خارج‌ از قلمرو ايلخانان‌ به‌ ويژه‌ در هندوستان‌ نيز رونق‌ چشمگيري‌ داشت‌. طبقات‌ ناصري‌ نوشتة قاضى‌ منهاج‌ سراج‌ جوزجانى‌ مى‌تواند نمونة نثر و تاريخ‌نويسى‌ فارسى‌ در هند به‌ شمار آيد (همو، 371، 399 بب؛ بهار، 3/965). از شاعران‌ پارسى‌گوي‌ هند در اين‌ دوره‌ مى‌توان‌ از امير خسرو دهلوي‌، حسن‌ دهلوي‌ و بدرچاچى‌ نام‌ برد (براون‌، 3/152).
    چند قرن‌ پيش‌ از تازش‌ مغولان‌، عرصة علوم‌ عقلى‌ در جهان‌ اسلام‌ تنگ‌تر شده‌ بود. خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسى‌ و همكاران‌ و شاگردان‌ او، از جمله‌ قطب‌الدين‌ مسعود شيرازي‌، نمايندگان‌ برجستة عرصة علوم‌ عقلى‌ در اين‌ عصر به‌ شمار مى‌آيند كه‌ از توجه‌ ايلخانان‌ نيز برخوردار بودند (بهار، 3/1069).
    هنر و صنعت‌: ايلخانان‌ ايران‌ و وزيران‌ آنان‌ به‌ ساختن‌ شهرها و احداث‌ بناها دلبستگى‌ بسيار داشتند. بناي‌ شهر و گنبد مشهور سلطانيه‌ توسط ارغون‌ و اولجايتو (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1179)، و شهرهاي‌ ديگري‌ چون‌ شنب‌ يا شم‌ غازان‌ (ارغونيه‌) در غرب‌ تبريز، قتلغ‌ باليغ‌ (شهر مسعود) در ساحل‌ رود كر، محمودآباد گاوباري‌ در مغان‌ كنار خزر، ربع‌ رشيدي‌ در شرق‌ تبريز، و سلطان‌آباد (چمچال‌) در كنار كوه‌ بيستون‌ از آن‌ جمله‌ است‌ (رشيدالدين‌، همان‌، 2/1195، 1307، 1370، 1372، 1374، وقف‌نامه‌، جم؛ وصاف‌، 624؛ ابن‌ فوطى‌، 1/131-132، 2/109؛ حمدالله‌، نزهة، 55، 91، 76، 107، تاريخ‌، 607؛ ابوالقاسم‌، 45، 116، 133؛ حافظ ابرو، ذيل‌، 68).
    هنر معماري‌ عصر ايلخانيان‌ دنباله‌رو عصر سلجوقيان‌ است‌ با تغييراتى‌ چون‌ افزايش‌ پيچيدگى‌ گچبريهاي‌ تزيينى‌، نورگيرهاي‌ فراوان‌، وسعت‌ صحن‌ و ارتفاع‌ گنبد. همچنين‌ گنبد دوگانة بناها كه‌ از اواخر دورة سلجوقيان‌ به‌ ندرت‌ مشاهده‌ شده‌، در اين‌ دوره‌ تداول‌ عام‌ يافته‌ است‌. گنبد سلطانيه‌ نمونة بارز هنر معماري‌ دورة ايلخانيان‌ است‌ (ويلبر، 33؛ ويلسن‌، 176؛ ديماند، 103؛ VII/400-404 .(EWA, هنر نقاشى‌ و كم‌ و بيش‌ سفالگري‌ و نقاشى‌ بر روي‌ سفال‌، رنگ‌آميزي‌ كاشى‌ و تزيينات‌ فلزي‌ در دورة ايلخانيان‌ از هنر دورة سونگ‌ و يوآن‌ چين‌ تأثير پذيرفته‌ است‌. گمان‌ مى‌رود كه‌ اين‌ انتقال‌ نه‌ به‌ واسطة هنرمندان‌ ايرانى‌، بلكه‌ به‌ وسيلة هنرمندان‌ چينى‌ كه‌ براي‌ نقاشى‌ معابد بودايى‌ در روزگار ارغون‌ به‌ ايران‌ آورده‌ شدند، صورت‌ گرفته‌ باشد (رشيدالدين‌، جامع‌، 2/1356، 1357؛ ديماند، 48؛ ويلسن‌، 165؛ VII/788ff. .(EWA,
    مصور ساختن‌ كتاب‌ از هنرهاي‌ شاخص‌ دورة ايلخانيان‌ است‌. آثار قابل‌ توجهى‌ از كتابهاي‌ مصور اين‌ دوره‌ تا روزگار ما بازمانده‌ است‌. در اين‌ آثار به‌ تدريج‌ رنگهاي‌ شفاف‌ و براق‌ ايرانى‌ جاي‌ رنگهاي‌ ملايم‌ چينى‌ را گرفت‌ و نقاشى‌ مينياتور با هويت‌ ايرانى‌ پديد آمد كه‌ در عصر تيموري‌ و صفوي‌ تكامل‌ يافت‌. در ابزارها و ظرفهاي‌ فلزي‌ تزيين‌ يافته‌، و در آثار سفالى‌ و كاشيهاي‌ بر جا مانده‌ از آن‌ روزگار تأثير چين‌ كمابيش‌ مشهود است‌ (ويلسن‌، 165-174؛ ديماند، 49-52، 152؛ حسن‌، 174- 175، 562؛ VII/792-796 .(EWA, در منابع‌ از تصويرگران‌ كتابها، نقاشان‌ (وصاف‌، 539؛ ابن‌ فوطى‌، 1/120، 487، 3/377)، موسيقى‌ دانان‌ (وصاف‌، 42، 59؛ ابن‌ فوطى‌، 3/234، 4/299) و خطاطان‌ (همو، 2/517، 4/188) آن‌ عصر ياد شده‌ است‌.
    مآخذ: آق‌سرايى‌، محمود، مسامرة الاخبار و مسايرة الاخيار، به‌ كوشش‌ عثمان‌ توران‌، آنكارا، 1943م‌؛ ابن‌ بطوطه‌، رحلة، به‌ كوشش‌ طلال‌ حرب‌، بيروت‌، 1407ق‌/ 1987م‌؛ ابن‌ تغري‌ بردي‌، النجوم‌؛ ابن‌ فضل‌الله‌ عمري‌، احمد، مسالك‌ الابصار، چ‌ تصويري‌، به‌ كوشش‌ فؤاد سزگين‌، فرانكفورت‌، 1988م‌؛ ابن‌ فوطى‌، عبدالرزاق‌، مجمع‌ الا¸داب‌، به‌ كوشش‌ محمدكاظم‌، تهران‌، 1416ق‌؛ ابوالقاسم‌ كاشانى‌، عبدالله‌، تاريخ‌ اولجايتو، به‌ كوشش‌ مهين‌ همبلى‌، تهران‌، 1348ش‌؛ براون‌، ادوارد، تاريخ‌ ادبى‌ ايران‌، ترجمة على‌ اصغر حكمت‌، تهران‌، 1358ش‌؛ بهار، محمدتقى‌، سبك‌شناسى‌، تهران‌، 1376ش‌؛ جوينى‌، عطاملك‌، تاريخ‌ جهانگشاي‌، به‌ كوشش‌ محمد قزوينى‌، تهران‌، 1367ش‌؛ حافظ ابرو، عبدالله‌، پنج‌ رسالة تاريخى‌، به‌ كوشش‌ فلكس‌ تاور، پراگ‌، 1958م‌؛ همو، ذيل‌ جامع‌ التواريخ‌ رشيدي‌، به‌ كوشش‌ خانبابا بيانى‌، تهران‌، 1350ش‌؛ حسن‌، زكى‌محمد، فنون‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1981م‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1364ش‌؛ همو، نزهة القلوب‌، به‌ كوشش‌ گ‌. لسترنج‌، تهران‌، 1362ش‌؛ خواندمير، غياث‌الدين‌، حبيب‌ السير، تهران‌، 1362ش‌؛ دولتشاه‌ سمرقندي‌، تذكرة الشعراء، به‌ كوشش‌ محمد رمضانى‌، تهران‌، 1366ش‌؛ ديماند، س‌. م‌.، راهنماي‌ صنايع‌ اسلامى‌، ترجمة عبدالله‌ فريار، تهران‌، 1365ش‌؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، جامع‌ التواريخ‌، به‌ كوشش‌ محمد روشن‌ و مصطفى‌ موسوي‌، تهران‌، 1373ش‌؛ همو، همان‌ (قسمت‌ اسماعيليان‌ و...)، به‌ كوشش‌ محمدتقى‌ دانش‌پژوه‌ و محمد مدرسى‌ زنجانى‌، تهران‌، 1356ش‌؛ همو، سوانح‌ الافكار، به‌ كوشش‌ محمدتقى‌ دانش‌ پژوه‌، تهران‌، 1358ش‌؛ همو، وقف‌نامة ربع‌ رشيدي‌، به‌ كوشش‌ مجتبى‌ مينوي‌ و ايرج‌ افشار، تهران‌، 1356ش‌؛ شبانكاره‌اي‌، محمد، مجمع‌ الانساب‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ محدث‌، تهران‌، 1363ش‌؛ صياد، فؤاد عبدالمعطى‌، المغول‌ فى‌ التاريخ‌، بيروت‌، 1970م‌؛ عبدالرزاق‌ سمرقندي‌، مطلع‌ سعدين‌ و مجمع‌ بحرين‌، به‌ كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1353ش‌؛ مرتضوي‌، منوچهر، مسائل‌ عصر ايلخانان‌، تبريز، 1358ش‌؛ منتخب‌ التواريخ‌ معينى‌، منسوب‌ به‌ معين‌الدين‌ نطنزي‌، به‌ كوشش‌ ژان‌ اوبن‌، تهران‌، 1336ش‌؛ ناصرالدين‌ منشى‌ كرمانى‌، سمط العلى‌، به‌ كوشش‌ عباس‌ اقبال‌ آشتيانى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ همو، نسائم‌ الاسحار من‌ لطائم‌ الاخبار، به‌ كوشش‌ جلال‌الدين‌ محدث‌ ارموي‌، تهران‌، 1364ش‌؛ وصاف‌، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ محمدمهدي‌ اصفهانى‌، تهران‌، 1338ش‌؛ ويلبر، ن‌.د.، معماري‌ اسلامى‌ ايران‌ در دورة ايلخانان‌، ترجمة عبدالله‌ فريار، تهران‌، 1365ش‌؛ ويلسن‌، ج‌. ك‌.، تاريخ‌ صنايع‌ ايران‌، ترجمة عبدالله‌ فريار، تهران‌، فرهنگ‌سرا؛ نيز:
    Bar Hebraeus, G., Tarih, tr. Z . R. Dogrul, Ankara, 1987; Clauson, G., An Etymological Dictionary of Pre-Thirteenth Century Turkish, Oxford, 1972; Doerfer, G., T O rkische und mongolische Elemente im Neupersischen , Wiesbaden , 1965 - 1967 ; Esin , E . , Islamiyetten N ncekit O rk k O lt O r tarihi, Istanbul, 1978; EWA; Inan, A., Makaleler ve incelemeler, Ankara, 1987; Les Lettres de 1289 et 1305 des Ilkhan Argun et Z ljeit O , London, 1962; Lessing, F., Mongolian-English Dictionary, Bloomington, 1982.
    مصطفى‌ موسوي‌

    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 15:46  توسط بیژن آزاد  | 

    شيرين بيانى متولد ۱۳۱۷ تهران ليسانس تاريخ دانشگاه تهران ۱۳۳۶ دكتراى تاريخ دانشگاه سوربن پاريس ۱۳۴۲ استاديار دانشگاه تهران ۱۳۵۳-۱۳۴۲ استاد دانشگاه تهران از سال ۱۳۵۳ چيزى كه دكتر «شيرين بيانى» دوست دارد بيش و پيش ازهر نكته اى ديگران درباره او بدانند در دو نكته بنيادى و كليدى خلاصه مى شود كه يكى اعتقاد والتزام به زمينه و زندگى خانوادگى است و ديگرى باور اينكه او از ابتدا راه خود را برگزيده و در رسيدن به مقصد بالا و والايى كه داشته هيچ نوع ترديد و تعللى به خود راه نداده است. تعهد اين زن فرهيخته به خانه و خانواده - كه ريشه در تربيت خانوادگى و پس زمينه هاى تاريخى و فاميلى او نيز دارد - آن قدر زياد است كه او پرداختن به «تاريخ» و تأليف و تحقيق و تدريس آن را در مرتبه دوم قرار مى دهد و خود را ابتدا زنى خانه دار مى شمارد كه بايد همسردارى كند و به فرزندانش برسد و به رتق و فتق كارهاى خانه بپردازد. در توضيح نكته دوم اما، ناگزير از بازگشت به گذشته هستيم و به هفت سالگى دكتر بيانى و به خاطره اى كه از آن زمان دارد و هميشه به ياد دارد. به روزى كه پدر هنگام بازگشت از دانشگاه دخترش را با دست هاى پر و از لابه لاى كيف و كتاب و نوشته ها مى بوسد و مى گذارد كه شيرين پيشاپيش واقعيت بى بر و برگرد زندگى آتى خود را ببيند و از همان لحظه بدان بينديشد و به خاطر بسپارد. اينكه: «من تاريخ خواهم خواند. من استاد دانشگاه خواهم شد. من مثل پدرم كتاب زير بغل و توى كيف مى گذارم و مى روم و مى آيم.» و اين همان واقعيت و همان سرنوشت محتومى است كه ما ۵۹ سال بعد به طور كامل شاهد آن هستيم و در آن هيچ شك و ترديدى نداريم. اما نكته اى كه براى من بيش از هرچيزى جالب مى آيد و شگفت مى نمايد، حجم كارهايى است كه دكتر بيانى، ابتدا به عنوان يك زن ايرانى و آنگاه به عنوان يك زن خانه دار انجام داده است. پاسخ اين پرسش را شايد خود او كه معتقد است «حال تقريباً وجود ندارد و مادر گذشته و در آينده زندگى مى كنيم» بهتر از هر كس ديگرى داده باشد. بويژه وقتى كه به يك سرى اصول در زندگى خود اشاره مى كند و آنها را يك به يك مى شمارد: «من حاصل سه كانون معرفت هستم كه در سه كلمه خلاصه مى شود: مهر، هنر و دانش. اول خانواده، دوم موزه ايران باستان و سوم دانشگاه تهران. در خانواده آنچه بيشتر از همه صفات مرا به سوى خود جلب مى كرد، مهر و دردى بود كه از انسان ها در دل همه موج مى زد. اين خصوصيت در تكوين شخصيت من بسيار مؤثر بود. موزه ايران باستان - محل كار مادر- از اين جهت كه وقتى هنوز مدرسه نمى رفتم، گاهى مادرم مرا به آنجا مى برد. خود مشغول كار مى شد و مرا بين ويترين هاى موزه رها مى كرد. من لابه لاى اشياى هنرى كه از دوران اوليه تمدن بشرى در آنجا گردآمده بود تا دوران تقريباً معاصر، گشت مى زدم و تصورات كودكانه اى كه از اين اشيا در مغزم جا مى گرفت، بسيار محكم و اثر بخش بود. فقط يادم هست كه گاه هيأت مجسمه ها مرا مى گرفت. گاه نقش هاى استيلزه شده حيوانات مرا به سمت خود مى كشيد و زيبايى آنها مرا شاد مى كرد و گاه ريشه هاى خود را لابه لاى اين دوره ها - كه در نظرم بسيار محو و گنگ بودند - مى يافتم. احساس مى كردم كه من موجودى ريشه دارم و از آن زمان تا امروز به عنوان يك ايرانى به اين ريشه عميق و پر بار، افتخار مى كنم. و اما دانشگاه تهران، كه محل كار پدرم و ديگر اعضاى خانواده (عمو و مادرم) بود و سپس محيط درس خواندن خودم، مرا چنان وابسته كرد كه آن را خانه دوم خودم تصور مى كردم و مى كنم.» ريشه هاى شيرين بيانى براى اينكه عاشق وطن باشد و به تاريخ پربار آن بپردازد، بسيار محكم است. نياى او «ملك المتكلمين» بوده كه در راه آزادى ملت در انقلاب مشروطيت جان مى بازد و شهيد مى شود. پدر بزرگ اودكتر «مهدى ملك زاده» بوده كه براساس علم پزشكى نوين دانشكده پزشكى را بنيان مى گذارد و اولين بيمارستان مدرن درايران را راه مى اندازد و «تاريخ مشروطيت» را مى نويسد. مادرش «ملك زاده بيانى» بوده كه در مدرسه لوور و دانشكده هنرهاى زيباى پاريس نقاشى و باستان شناسى مى خواند و بخش سكه و مهر هاى موزه ايران باستان را در جوانى و موزه سكه بانك سپه را در ميانسالى برقرار مى سازد و همين رشته را در دانشگاه تهران تدريس مى كند و كتاب هاى ارزنده اى نيز در اين باره مى نويسد و بالاخره پدرش دكتر «خانبابابيانى» بوده كه پس از تكميل تحصيلات در دانشگاه سوربن پاريس، وارد دانشگاه تهران مى شود و دانشسراى عالى وقت (تربيت معلم امروز) را توسعه مى بخشد و دانشگاه تبريز را تأسيس مى كند و گروه آموزشى تاريخ دانشگاه تهران را - كه اولين گروه آموزشى اين دانشگاه بوده - بنيان مى گذارد. دكتر بيانى درگذار از اين پيشينه و پشتوانه معنوى و با شكوه، شعار خانواده خود رادر سه چيز خلاصه مى كند: «ايران دوستى، هم نوع دوستى و علم دوستى.» منزلى هم كه اواكنون در آن اقامت دارد پر از خاطرات ريز و درشتى است كه يا قاب گرفته شده اند و يا در طبقات كتابخانه چيده شده اند و يا خود به زبان آمده اند و چيزهايى را براى بيننده و شنونده بازگو مى كنند. در يكى از اين خاطرات زنده و قاب گرفته، قلم و رنگ مادر، كه لحنى رئاليستى دارد، «مستوفى الممالك» ، «صاحب اختيار» و دكتر «مهدى ملك زاده» را به تصوير كشيده كه در دركه به بازى شطرنج مشغول هستند. در قاب و خاطره اى ديگر كودكى وجوانى شيرين به تصوير در آمده كه به نوعى پرهيز مادر از پرتره سازى را نيز نشان مى دهد. شيرين بيانى تحصيلات متوسطه را با سه سال يادگيرى مستمر زبان فرانسه و فارسى در دبيرستان ژاندارك آغاز مى كند و سرانجام با رتبه اول رشته ادبى در دبيرستان انوشيروان دادگر به پايان مى رساند. بعد با تعليق در ميانه رفتن به فرنگ ياماندن در وطن، ايران را براى ادامه تحصيل انتخاب مى كند و با «استعداد» و «پشتكار» و «برنامه ريزى» در رشته تاريخ دانشگاه تهران قبول مى شود و باتعليم نزد كسانى چون دكتر بهمنش، دكتر بينا، دكتر شيبانى، على اصغر شميم و دكتر محمد حسن گنجى دوره سه ساله ليسانس را پشت سر مى گذارد. او براى ادامه تحصيل با قرارى از پيش تعيين، راهى فرانسه و در آنجا دانشگاه سوربن مى شود. جايى كه پروفسور «كلودكائن» ايران شناس و شرق شناس معروف و معتبر در آن درس مى دهد. درباره شيرين بيانى دمسازد و صدكيش! متولد ۱۳۱۷ تهران ليسانس تاريخ دانشگاه تهران ۱۳۳۶ دكتراى تاريخ دانشگاه سوربن پاريس ۱۳۴۲ استاديار دانشگاه تهران ۱۳۵۳-۱۳۴۲ استاد دانشگاه تهران از سال ۱۳۵۳ صاحب تأليفاتى چون «تاريخ آل جلاير» ، «زن در ايران عصر مغول» ، «شامگاه اشكانيان و بامداد ساسانيان» ، «دين و دولت در ايران عهد مغول» (۳ جلد)، «تيسفون و بغداد در گذر تاريخ» «مغولان و حكومت ايلخانى در ايران» ، «ايران از ورود آريايى ها تا سقوط هخامنشيان» ، «دمسازد و صدكيش» - زير چاپ - و... صاحب ترجمه هايى چون «نظام اجتماعى مغولان - فئوداليسم خانه بدوش» ، «تاريخ سرى مغولان» ، «چنگيز خان» ، «تاريخ عيلام» و.. انتخاب كتاب سه جلدى «دين و دولت در عهد مغول» به عنوان كتاب سال ۱۳۷۵ و كتاب سال دانشگاه تهران در همان سال محمد شمخانى: چيزى كه دكتر «شيرين بيانى» دوست دارد بيش و پيش ازهر نكته اى ديگران درباره او بدانند در دو نكته بنيادى و كليدى خلاصه مى شود كه يكى اعتقاد والتزام به زمينه و زندگى خانوادگى است و ديگرى باور اينكه او از ابتدا راه خود را برگزيده و در رسيدن به مقصد بالا و والايى كه داشته هيچ نوع ترديد و تعللى به خود راه نداده است. تعهد اين زن فرهيخته به خانه و خانواده - كه ريشه در تربيت خانوادگى و پس زمينه هاى تاريخى و فاميلى او نيز دارد - آن قدر زياد است كه او پرداختن به «تاريخ» و تأليف و تحقيق و تدريس آن را در مرتبه دوم قرار مى دهد و خود را ابتدا زنى خانه دار مى شمارد كه بايد همسردارى كند و به فرزندانش برسد و به رتق و فتق كارهاى خانه بپردازد. در توضيح نكته دوم اما، ناگزير از بازگشت به گذشته هستيم و به هفت سالگى دكتر بيانى و به خاطره اى كه از آن زمان دارد و هميشه به ياد دارد. به روزى كه پدر هنگام بازگشت از دانشگاه دخترش را با دست هاى پر و از لابه لاى كيف و كتاب و نوشته ها مى بوسد و مى گذارد كه شيرين پيشاپيش واقعيت بى بر و برگرد زندگى آتى خود را ببيند و از همان لحظه بدان بينديشد و به خاطر بسپارد. اينكه: «من تاريخ خواهم خواند. من استاد دانشگاه خواهم شد. من مثل پدرم كتاب زير بغل و توى كيف مى گذارم و مى روم و مى آيم.» و اين همان واقعيت و همان سرنوشت محتومى است كه ما ۵۹ سال بعد به طور كامل شاهد آن هستيم و در آن هيچ شك و ترديدى نداريم. اما نكته اى كه براى من بيش از هرچيزى جالب مى آيد و شگفت مى نمايد، حجم كارهايى است كه دكتر بيانى، ابتدا به عنوان يك زن ايرانى و آنگاه به عنوان يك زن خانه دار انجام داده است. پاسخ اين پرسش را شايد خود او كه معتقد است «حال تقريباً وجود ندارد و مادر گذشته و در آينده زندگى مى كنيم» بهتر از هر كس ديگرى داده باشد. بويژه وقتى كه به يك سرى اصول در زندگى خود اشاره مى كند و آنها را يك به يك مى شمارد: «من حاصل سه كانون معرفت هستم كه در سه كلمه خلاصه مى شود: مهر، هنر و دانش. اول خانواده، دوم موزه ايران باستان و سوم دانشگاه تهران. در خانواده آنچه بيشتر از همه صفات مرا به سوى خود جلب مى كرد، مهر و دردى بود كه از انسان ها در دل همه موج مى زد. اين خصوصيت در تكوين شخصيت من بسيار مؤثر بود. موزه ايران باستان - محل كار مادر- از اين جهت كه وقتى هنوز مدرسه نمى رفتم، گاهى مادرم مرا به آنجا مى برد. خود مشغول كار مى شد و مرا بين ويترين هاى موزه رها مى كرد. من لابه لاى اشياى هنرى كه از دوران اوليه تمدن بشرى در آنجا گردآمده بود تا دوران تقريباً معاصر، گشت مى زدم و تصورات كودكانه اى كه از اين اشيا در مغزم جا مى گرفت، بسيار محكم و اثر بخش بود. فقط يادم هست كه گاه هيأت مجسمه ها مرا مى گرفت. گاه نقش هاى استيلزه شده حيوانات مرا به سمت خود مى كشيد و زيبايى آنها مرا شاد مى كرد و گاه ريشه هاى خود را لابه لاى اين دوره ها - كه در نظرم بسيار محو و گنگ بودند - مى يافتم. احساس مى كردم كه من موجودى ريشه دارم و از آن زمان تا امروز به عنوان يك ايرانى به اين ريشه عميق و پر بار، افتخار مى كنم. و اما دانشگاه تهران، كه محل كار پدرم و ديگر اعضاى خانواده (عمو و مادرم) بود و سپس محيط درس خواندن خودم، مرا چنان وابسته كرد كه آن را خانه دوم خودم تصور مى كردم و مى كنم.» ريشه هاى شيرين بيانى براى اينكه عاشق وطن باشد و به تاريخ پربار آن بپردازد، بسيار محكم است. نياى او «ملك المتكلمين» بوده كه در راه آزادى ملت در انقلاب مشروطيت جان مى بازد و شهيد مى شود. پدر بزرگ اودكتر «مهدى ملك زاده» بوده كه براساس علم پزشكى نوين دانشكده پزشكى را بنيان مى گذارد و اولين بيمارستان مدرن درايران را راه مى اندازد و «تاريخ مشروطيت» را مى نويسد. مادرش «ملك زاده بيانى» بوده كه در مدرسه لوور و دانشكده هنرهاى زيباى پاريس نقاشى و باستان شناسى مى خواند و بخش سكه و مهر هاى موزه ايران باستان را در جوانى و موزه سكه بانك سپه را در ميانسالى برقرار مى سازد و همين رشته را در دانشگاه تهران تدريس مى كند و كتاب هاى ارزنده اى نيز در اين باره مى نويسد و بالاخره پدرش دكتر «خانبابابيانى» بوده كه پس از تكميل تحصيلات در دانشگاه سوربن پاريس، وارد دانشگاه تهران مى شود و دانشسراى عالى وقت (تربيت معلم امروز) را توسعه مى بخشد و دانشگاه تبريز را تأسيس مى كند و گروه آموزشى تاريخ دانشگاه تهران را - كه اولين گروه آموزشى اين دانشگاه بوده - بنيان مى گذارد. دكتر بيانى درگذار از اين پيشينه و پشتوانه معنوى و با شكوه، شعار خانواده خود رادر سه چيز خلاصه مى كند: «ايران دوستى، هم نوع دوستى و علم دوستى.» منزلى هم كه اواكنون در آن اقامت دارد پر از خاطرات ريز و درشتى است كه يا قاب گرفته شده اند و يا در طبقات كتابخانه چيده شده اند و يا خود به زبان آمده اند و چيزهايى را براى بيننده و شنونده بازگو مى كنند. در يكى از اين خاطرات زنده و قاب گرفته، قلم و رنگ مادر، كه لحنى رئاليستى دارد، «مستوفى الممالك» ، «صاحب اختيار» و دكتر «مهدى ملك زاده» را به تصوير كشيده كه در دركه به بازى شطرنج مشغول هستند. در قاب و خاطره اى ديگر كودكى وجوانى شيرين به تصوير در آمده كه به نوعى پرهيز مادر از پرتره سازى را نيز نشان مى دهد. شيرين بيانى تحصيلات متوسطه را با سه سال يادگيرى مستمر زبان فرانسه و فارسى در دبيرستان ژاندارك آغاز مى كند و سرانجام با رتبه اول رشته ادبى در دبيرستان انوشيروان دادگر به پايان مى رساند. بعد با تعليق در ميانه رفتن به فرنگ ياماندن در وطن، ايران را براى ادامه تحصيل انتخاب مى كند و با «استعداد» و «پشتكار» و «برنامه ريزى» در رشته تاريخ دانشگاه تهران قبول مى شود و باتعليم نزد كسانى چون دكتر بهمنش، دكتر بينا، دكتر شيبانى، على اصغر شميم و دكتر محمد حسن گنجى دوره سه ساله ليسانس را پشت سر مى گذارد. او براى ادامه تحصيل با قرارى از پيش تعيين، راهى فرانسه و در آنجا دانشگاه سوربن مى شود. جايى كه پروفسور «كلودكائن» ايران شناس و شرق شناس معروف و معتبر در آن درس مى دهد. انتخاب تاريخ «آل جلاير» به جاى دوره صفوى به پيشنهاد دكتر كائن يكى ديگر از آن تصميم هايى است كه بيانى براى هميشه مى گيرد و در آن هيچ تعللى به خود راه نمى دهد. آن قدر كه همت او باعث حيرت استادان فرانسوى مى شود و حمايت و حميت آنها را به همراه مى آورد. كتابخانه مدرسه السنه شرقيه و كتابخانه ملى پاريس آبنوشكان اصلى دانشجوى جوان ايرانى در گذراندن دوره دكترا مى شود كه با حضور در كلاس هاى دوره سلجوقى و عهد اسلامى پروفسور كائن و كلاس درس سند شناسى پروفسور «ژان اوبن» تكميل مى گردد. ورود به كادر آموزشى دانشگاه تهران در ۲۵ سالگى (۱۳۴۲) و در سمت استاديار و رسيدن به سمت استادى در ۳۷ سالگى از ديگر رويدادهاى مهم زندگى دكتر بيانى به حساب مى آيند. كسى كه هميشه اهل انتخاب بوده و هست. دلم مى خواهد بدانم كه از پس اين همه دمسازى با تاريخ چه كسانى بيشتر بر او تأثير گذاشته اند، كه از «داريوش كبير» مى گويد و از «پريكلس» يونانى. و اما اگر بخواهيم گذارى كاملاً صورى برآرا و انديشه هاى دكتر شيرين بيانى داشته باشيم، بايد ترجمه كتاب هايى چون «نظام اجتماعى مغولان فئوداليسم خانه به دوشى» ، «تاريخ عيلام» ، «تاريخ سدى مغولان» ، «چنگيز خان» و «ميهمانخانه آنژگاردين» (در ۱۵ سالگى و بامقدمه دكتر پرويز ناتل خانلرى) را افزود، كه در كنار مقالات و متن سخنرانى هاى دكتر بيانى به زبان فارسى و زبان هاى ديگر حجم قابل توجهى مى سازند. حجمى كه ساختن و پرداختن آن در كنار يك عمر تحصيل و تدريس و يك عمر خانه دارى (صفتى كه دكتر بيانى با قاطعيت برآن تأكيد دارد و بدان مى بالد) و راضى نگه داشتن خانواده از كمتر زنى بر مى آيد. فكر مى كنم به همه اينها بايد يك نكته را هم اضافه كرد و آن زندگى شيرين با دكتر «محمدعلى اسلامى ندوشن» است، كه خود از نزديك دستى بزرگ برآتش فرهنگ اين مرز و بوم دارد و در اعتلاى آن بسيار كوشيده است. آخرين خاطره و قاب هايى كه در ذهن من از اين ديدار گذرا شكل مى گيرد، تصوير مشتركى است از دكتر شيرين بيانى و دكتر اسلامى ندوشن كه با محبت مرا بدرقه مى كنند! صاحب تأليفاتى چون «تاريخ آل جلاير» ، «زن در ايران عصر مغول» ، «شامگاه اشكانيان و بامداد ساسانيان» ، «دين و دولت در ايران عهد مغول» (۳ جلد)، «تيسفون و بغداد در گذر تاريخ» «مغولان و حكومت ايلخانى در ايران» ، «ايران از ورود آريايى ها تا سقوط هخامنشيان» ، «دمسازد و صدكيش» - زير چاپ - و... صاحب ترجمه هايى چون «نظام اجتماعى مغولان - فئوداليسم خانه بدوش» ، «تاريخ سرى مغولان» ، «چنگيز خان» ، «تاريخ عيلام» و.. انتخاب كتاب سه جلدى «دين و دولت در عهد مغول» به عنوان كتاب سال ۱۳۷۵ و كتاب سال دانشگاه تهران در همان سال
    + نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:32  توسط بیژن آزاد  | 

    بررسی تکنیک طب سنتی مغولستان

    maghaleh-mogholestan.jpg

    مقاله ارائه شده به وسیله خانم دکتر منیژه مقصودی در دومین کنفرانس بین المللی طب سنتی در مغولستان
    شهریور 1385
    سپتامبر 2006

    !--شرکت در دومین کنفرانس بین المللی طب سنتی مغولستان، یکی از اهداف سفر برای من محسوب می شود. این سفر را به قصد ملاقات شمن ها انجام دادم. مغولستان سرزمین شمن های باستانی است.
    من در این کنفرانس به معرفی یکی از پروژه هایی که چند سال است به آن مشغولم پرداختم، یعنی زنان درمانگر بومی در منطقه ترکمن صحرا در ایران. به منظور پی گیری این پروژه که از سه سال پیش شروع شد، تا کنون چندین سفر به منطقه ترکمن صحرا رفته ام و هر بار با درمانگران جدیدی آشنا می شوم، زنان و مردان درمانگر. من بدنبال یک شناخت کامل از کلیه درمانگران منطقه هستم. در این کنفرانس به معرفی 4 زن درمانگر پرداخته ام که در این سخنرانی به معرفی آنها و برخی از مطالب می پردازم.--!
    نخستین مطلبی که در اینجا باید بگویم این است که من این پژوهش را از آغاز نه با هدف خاص پیشبرد یک کار حرفه ای بلکه بیشتر و اساسا از روی احساسی درونی و به منظورپاسخ به پاره ای کنجکاوی های شخصی انجام دادم. در حقیقت گونه ای روبرو شدن غافلگیرانه و تصادفی با وضعیتی بود که در این گذار به هزاره سوم میلادی به نظرم بسی شگفت و نابهنگام آمد. با این وجود این رویا رویی پژوهشگرانه از همان آغاز شوق زیادی در من بر انگیخت. اینک هربار با مروری بر آن به هیجان می آیم. هیجانی که مرا گاه از فضای فرهنگی که به آن تعلق دارم اندکی دور می کند ودر باره رفتار ها و باور هایی از نوع دیگر- چیزی که با عادات فکری من متفاوت است - به تعمق و تامل وا می دارد .
    این یک اشتغال فکری با انگیزه ای کاملا" درونی وشخصی است که به کمک روشهای کیفی انجام شده است. من برای انجام این کار بار ها به ترکمن صحرا رفتم و با زنان درمانگرهر بار بیشتر از پیش آشنا و نزدیک شدم و با آنان به گونه ای کاملا خودمانی نشست و برخاست و گفتگو کردم . گرچه روش کار و شیوه نگرشم به قضیه از آغاز تا به امروز همواره منطبق با معیار های پژوهش دانشگاهی بوده وهست، اما من این کار را با گونه ای همدلی یا به بیان درست تر با روشی همدلانه انجام دادم . یعنی کوشیدم از فاصله زیادی که جهان نگری من و دنیای باور های آنان را مانند دیوار غیر قابل عبوری از هم جدا می کرد برای مدت کوتاهی تا حدی بکاهم. همین قدر که بتوانم با آنان هم سطح و هم طراز بشوم و به حرف هایشان – هرچند برایم بسیار شگفت آور و باور نکردنی بود - با دقت و حتی با شوق و علاقه قلبی و واقعی گوش بدهم. این آن چیزی است که لازمه همدلی و در نتیجه اعتماد متقابل آنان نسبت به من نیز بود . چیزی که به آنان امکان می داد بدون بیم و هراس از" بیگانه" و پرده پوشی به بیان باور ها و شیوه های کار خود بپردازند. حاصل همه این بود که در پیشبرد پژوهش یعنی ثبت دقیق و درست موضوعات مورد مشاهدات نتیجه مثبت به دست آوردم. چیزهای زیادی نیز در این رهگذر آموختم که در زندگی شخصیم مرا گاه بر می انگیزاند و به شوق می آورد.
    در مانگران بومی در گوشه و کنار ایران پراکنده اند و به مناطق جغرافیایی و فرهنگی گوناگونی تعلق دارند. هر گروه از آنان، با وجود خصوصیات فردی هر درمانگر که گاه بسیار مهم و تعیین کننده نیز است،طبعا تا حد زیادی تحت تاثیر ویژه گی های فرهنگی منطقه خود بوده وشیوه های کار و باور هایش را مستقیما از دل آن ها بیرون کشیده است.
    از این رو می توان درمانگران را روی طیف وسیعی از تنوعات قومی و فرهنگی قرار داد .
    درمانگری بومی هم فعالیت مردان و هم فعالیت زنان هر دو را شامل می شود . کار من در اینجا اساسا بر روی زنان درمانگر متمرکز است. دراین تحقیق پنج زن درمانگر بومی منطقه ترکمن صحرا را که به شیوه ای کاملا" اکتشافی انتخاب شده اند معرفی نموده وبه تکنیک های درمانگری آنها می پردازیم.
    روش کار من در اینجا اتنوگرافیک است. یعنی نه در پی کشف و تحلیل ماهیت قضا یا بلکه اساسا به دنبال ثبت وضبط اطلاعات بیان شده وقابل مشاهده هستم. یکی از وظایف عمده انسان شناسانی در حقیقت ثبت و ضبط این گونه پدیده های فرهنگی است.
    واژه درمانگردر بسیاری از اوقات در کنار و یادر مقابل واژه پزشک نمودار می شود و انبوهی از سوالات مختلف را به ذهن می آورد. من در اینجا به مسئله درمان و اینکه آیا این درمانگران واقعا قادر به درمان بیماران خود هستند یا نه نمی پردازم. زیرا این کار مستلزم آزمون های دقیق و متعدد و طولانی وتخصصی است و با روش کار من که اساسا بر پایه مشاهده ظواهر و گوش دادن به قضایاست فاصله زیادی دارد. به علاوه کنجکاوی من بیشتر معطوف به آن بخشی از کار درمانگر است که رابطه خاص او را با کسانی که به منظور درمان نزد اومی آیند نشان می دهد. این انتخاب مبتنی بر این فرض کلی است که پژشک تنها به بیماری می پردازد حال آنکه درمانگر برعکس بیشتر و اساسا خود بیمار را در مرکز توجه خویش قرار می دهد.
    ویژگی این تحقیق بیشتر از این جهت است که موارد مورد مطالعه همگی زن و ترکمن هستند. زنانی که از قبول بیماران مرد نیزسر باز نمی زنند .تفاوت درمانگر و پزشک چنانکه گفتم در این است که اولی به بیمار و دومی به بیماری می پردازد. پرداختن به بیماری بر اساس علم صورت می گیرد که حاصل تجربه ای جهانشمول و آموختنی است. درحالیکه درمانگری پدیده ای بومی است و از فرهنگی به فرهنگ دیگر و از درمانگری به در مانگر دیگر فرق می کند و به طرز حیرت انگیزی به شخصیت خاص و استثنایی درمانگر مربوط می شود. مسئله عمده در اینجا برقراری ارتباط بین بیمار و درمانگر است .ایجاد رابطه ای از نوع " خاص " بین این دو- اگر چنین چیزی واقعیت داشته باشد- در امر درمانگری تعیین کننده است. از این رو باید به این زنان الزاما از ورای شخصیت فردی آن ها و زندگی خانوادگی شان و نیز از ورای روابطشان با اطرافیان و بیماران و در بطن فرهنگ ترکمنی نگاه کرد. بخصوص نقش فعال بیمار را در این رابطه متقابل نباید از یاد برد و یا دست کم گرفت.
    این یکی دیگر از تفاوت هایی است که میان کار پزشک و درمانگر شاید بتوان بر روی آن انگشت نهاد . ظاهرا چنین به نظر می آید که در غالب اوقات واکنش روحی مساعد بیمار پیشرفت کار درمانگری را ممکن می سازد. این مساعدت حتی وقتی بیمار کودک و یا از نظر ذهنی ناتوان باشد به گونه ای با کمک و میانجیگری بستگانش تحقق می پذیرد .
    بیمار باحضوری کامل، بااطمینان خاطری سرشار و باعشق و محبت زیاد با درمانگر روبرو می شود و خود را به او می سپارد. مرد ترکمنی را تجسم کنید با آن همه خصوصیات مرد سالارانه، همان مردی که وقتی به نزد زن درمانگری می رود یکباره تغییر چهره می دهد. آن رابطه متداو ل بین زنان و مردان که در چهارچوب عرف وجود دارد یکباره شکسته می شود. حضور زن درمانگر به طرز حیرت انگیزی روحیات سر سختانه مرد را تلطیف می کند. بیان روانشنا ختی ظاهرا پدیده این گونه است که مرد سنتی در این رابطه خاص به جهت شکسته شدن آن سر سختی های عرفی از درون دگرگون می شود. خود را همچون کودکی به دست مادرانه زن درمانگر می سپارد، بچه می شود ، نوزاد می شود و خود را در بست رها می کند. زنان نیز به گونه ای دیگر رابطه ای صمیمانه با درمانگر ایجا د می کنند که بر پایه توجه و اعتماد متقابل است. همین توجه و اطمینان احتمالا باعث می شود برخی از فشار های روحی کاهش یابدوحال بیمار در مواردی بهبود پیدا کند.
    بیمار تسلیم محض می شود و گاه نیزشاید به وسیله عوامل روحی تسخیر شود. مکانیسم حیرت انگیزی در اینجا بکار می افتد که ما از نحوه عملکرد درونی آن اطلاعی نداریم. در اینجا صحبت از انرژی و یا نیرو های ماورایی نیست . حد اقل ما در این باره نمی توانیم سخنی به میان آوریم . ما فقط تغییرات ظاهری را گزارش می کنیم که منطقا نمی تواند بدون تحولات روحی درونی صورت گرفته باشد. این تغییرات درونی چیست و به چه شکلی رخ می دهد؟ این پرسش برای ما نیز وجود دارد بی آنکه بتوانیم برای آن پاسخ قانع کننده ای بیابیم .


    اهداف تحقیق:
    1- شناخت ویژگیها و خصوصیات هر یک از درمانگران؛
    2- چگونه د رمانگر شدند؛
    3-- شناخت نحوه درمان؛
    4- تفکیک تکنیکهای درما نگران؛
    5- شناخت بیماران و مشکلات آنها؛
    6- رابطه میان درمانگر و بیمار؛
    مطالبی پیرامون واژه درمانگر
    در میان ترکمن ها تنها یک واژه برای بیان آنچه که ما از آن با نام درمانگری بومی سخن گفتیم وجود ندارد . آن ها واژه های زیادی بکار می برند . بنا بر ماهیت درمان و نحوه کار درمانگراین واژه ها روی طیفی قرار می گیرند ،منجمله واژه هایی چون : طبیب، پرخوانی، دامار توتان .
    معرفی زنان درمانگر
    بعد از مباحث ارائه شده ، اکنون می پردازیم به معرفی چند نمونه اززنان درمانگر منطقه که در روستاهای مختلف زندگی می کنند.
    مورد اول زن میانسالی است که بنا به اظهار اطرافیانش دستهای شفابخشی دارد. او با لمس قسمتهایی ا ز بدن بیمار که به دلایل گوناگونی ممکن است دچار عارضه ای شده باشد باعث تسکین وی می شود. خود او هیچ گونه ادعایی ندارد. تنها با رویی گشاده ، حضوری قوی اعتماد بنفسی قابل تحسین با تمام وجود گوش به سخنان بیمار می د هد. آنگاه با نگاهی مهربان ، نگاهی که تا عمق وجود بیمار نفوذ می کند به " مداوای " او می پردازد.
    مورد دوم زنی در آستانه چهل سالگی است . چهار فرزند دارد که چهارمین آن هنوز شیرخواره است. توان جسمی و ذهنی او انسان را تحت تاثیر قرار می دهد. دارای اعتماد به نفسی است آهنین و نگاهی که گویی هم حاضر است و هم غایب. نگاهی که مرزتفاوتهای جنسی را شکسته و از ورائ جنسیت وازورای چهارچوب های قراردادی سنت و فرهنگ به بیماران چه زن و چه مرد می نگرد. وقتی این نگاه را با نگاه زنان عادی ترکمن مقایسه می کنیم به خاص بودن او پی می بریم. این زن زندگی خودرا تماما وقف درمان و توجه به بیماران خود کرده است.او از طریق انتقال انرژی و توجه بسیار به بیماران و نگهداری و مواظبت آنها در طی مدت درمان بیماران را در منزل خود نگهمیدارد.
    مورد سوم زنی حدودا پنجاه ساله است.او نیز مانند دو زن دیگر از توان ذهنی فوق العاده ای برخوردارمی باشد.او با بکارگیری و بهم آمیختن همزمان چند روش که با روش دو درمانگر دیگر کاملا متفاوت است به درمان بیماران خود می پردازد. او بااستفاده از مجموعه ای از تکنیک ها از جمله: انتقال انرژی ، برقراری ارتباط با نیروهای ماورایی و کشف علت بیماری از این طریق و در نهایت توجه کامل به بیمار در صدد مداوای ایشان بر می آید.
    این زن نگاه آنچنان نافذی دارد که بیمارانش نمی توانند بیش از لحظه ای حتی بطور ارادی در چشمهای سبز اوبنگرند. گویی با نگاهش انسان را لخت می کند وبه لایه های عمیق تر روح وی راه می یابد. با این حال بیشتر غایب به نظر می رسد تا حاضر و گاه برعکس حضوری خیلی قوی دارد. در نگاه و کردار و رفتارش اثری از عرف وآداب و سنت دیده نمی شود. گویی تمامی زنجیر های حاکم بر رفتار زنان را از هم گسسته وباجرات و جسارت بی مانندی از ورائ تمامی هنجار های فرهنگی به بیماران خود می نگرد.
    مورد چهارم زنی است حدود چهل سال. این زن بسیار ساده،خوشرو و فوق العاده مهمان نواز است. این زن در یکی از روستاهای دور همراه همسر و چهار فرزندش زندگی می کند. او حدود شش ماه است که بیماران را درمان می کند. شیوه درمان او با دیگران بسیار متفاوت است. او بیمار را روی زمین می خواباند و دست خود را روی نقاط مختلف بدن بیمار قرار می دهد. خصوصا" نقاطی را که خود بیمار اشاره می کند و می گوید که در آن نقطه دچار درد و مشکل است. او نقاط مختلف بدن بیمار را لمس و یا به گونه ای معاینه می کند. دستش را با دقت در نقاط مختلف قرار می دهد و فشار مختصری هم آورده و سپس دستش را روی قلب بیمار می گذارد و با کمی مکث و متمرکز شدن با صدایی نسبتا" بلند شبیه به صدای هق هق گریه ، در حالیکه روسری خود را روی سرش می کشد تا راحت هق هق کند و زار بزند. با توجه به شدت و ضعف بیماری و مشکلات بیمار، صدای زار زار او بلند و آهسته و یا تند و کند و یا طولانی تر می شود. در یک مورد ، این زن درمانگر بقدری هق هق نمود که عاقبت به لرزه افتاد و تقاضای پتو کرد. همسرش با پوستین بزرگ روی او را پوشاند . از حرف هایش این استنباط به دست می آید که از طریق لمس،نقاط درد را روی بدن بیمار حس می کند و در آن درد با بیمار شریک می شود و چون درد را حس می کند و درد را به نوعی تجربه می کند به زاری می افتد و آنگاه هق هق هایش آغاز می شود. می گوید " با این شیوه درد را از بدن بیمار بیرون می کنم و بیمار را از درد رها می کنم" . می گوید که این کار برایش بسیار سنگین است . اما اگر در مان نکند احساس سنگینی باز هم بیشتری به او دست می دهد که بسیار آزار دهنده است و او را کلافه می کند. ولی پس از آنکه کار خود را به پایان رساند احساس سبکبالی و آرامش به وی دست می دهد . به طوری که تمام وجود ش را شادی فرا می گیرد. او وجودش پر از مهر و شفقت می شود.
    مورد پنجم زنی است حدودا" هفتاد ساله است . او مثل گل یاس سفید است. وجودش پر از مهر است و شفقت و در عین حال با طنز نیز سخن می گوید. او بسیار سرحال و با قبراق می باشد . او به شکسته بندی در روستای خود که نزدیک به شهر بزرگی است می پردازد و در زمینه کاری خود شهرت دارد . او هر روز از نه صبح تا یک ظهر و بعدازظهر ها نیز از ساعت سه تا هشت به مداوای بیمارن می پردازد. تمام مدت صبح و عصر بدون انقطاع کار می کند. او بجزشکسته بندی در موارد دیگری نیز به بیماران یاری رسان است.

    چند نکته برای نتیجه گیری
    بنابر استنباط بدست آمده از مشاهدات پراکنده موارد زیر قابل ذکر است :
    1- شیوه های درمان متنوع است، این تنوع در موارد زیر مشاهده شده است :
    تنوع قومی ، جنسیتی ، جامعه شهری و روستایی؛
    2-تکنیک های هر درمانگر شامل چندین روش می شود؛
    3- درمانگران نگاهی کل نگر و نه تخصصی به بیمار دارند ، هر چند ویژگی نگاه هر یک با دیگری فرق می کند؛
    4- به نظر می رسد که اطلاعات مر بوط به درمانگران ترکمن مکتوب نشده است ؛
    5- بنا بر اظهارات درمانگران ، شیوه های درمانگری ( حد اقل در وجه کل نگری آن ) نه یاد دادنی است و نه یاد گرفتنی. هر کس نمی تواند درمانگر شود؛
    تنها افرادی خاص با توانائیها یی خاص می توانند درمانگر شوند؛
    در حقیقت چون این شیوه های درمانگری مورد تحقیق و بررسی ژرف و همه جانبه قرار نگرفته وحتی به احتمال زیاد مکتوب نیزنشده است. شاید درست نباشد حکم انتقال ناپذیری آن را پیشاپیش و به طور قطعی و نهایی صادر کرد. ظاهرا – و بنا به اظهار خود درمانگران - چنین به نظر می رسد که این شیوه ها ی درمان به گونه ای تصادفی و شخصی پیدا شده است و به قرار گرفتن پارامتر های متفاوتی در کنار هم و در یک مکان و در رابطه با یک شخص ارتباط دارد. پارامترهایی که دربرگیرنده جنبه مادی، روحی و فرهنگی است .
    جامعه ترکمن را می توان روی طیفی از شرق به غرب، از جرگلان تا گمیشان- بندر ترکمن- در نظر گرفت. روستاهای جرگلان که در بین مناطق کوهستانی محصور میباشند بافتی است بسیار دست نخورده، در حالیکه آشوراده و بندر ترکمن که بندری تجاری و در حال تماس د ائم با قشر تجار که از نقاط مختلف می آیند، تاثیرات فرهنگی بسیار زیادی از سایرین پذیرفته است .بنابراین می توان چنین برداشت نمود که از شرق به غرب شیوه های درمان گری تکنیکی تر و ملموس تر شده اند. البته به نظر می رسد که تکنیکی تر می شود ، ولی در واقع اینطور نیست ، نمی توان گفت تکنیکی تر، بلکه تکنیکها تغییر می کند ، تکنیک ها متناسب با تفکر جامعه شهری می شود و تحت تاثیر علم پزشکی قرار می گیرد. به عبارت دیگر وقتی می گوئیم تکنیکی تر این مسئله را می خواهیم عنوان کنیم که با تکنیکهایی که ما می شناسیم وبه آنها عادت داریم نزدیک تر است. درواقع اصالت خود را از دست داده ند و تحت تاثیر روشهای جدید قرار گرفته اند. بنابراین می توان گفت که از شرق به غرب و از جامعه روستایی به سمت جامعه شهری تکنیهای درمانگری به تکنیکهای شهری نزدیک تر شده و از تکنیکهای اصیل تر و بنیادی خویش دورتر می شود. هر چه به شهر نزدیکتر می شود تحت تاثیر تکنیکهای شهری قرار می گیرد و برای طرز تفکر شهری قابل قبول تر و ملموس تر است.

     


    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط بیژن آزاد  | 

     

    صائن سمنانی . [ ءِ ن ِ س ِ ] (اِخ ) شمس الدین محمود(قاضی ...). وی در سلک ارکان دولت امیر پیرحسین چوپانی که روزی چند حاکم بود انتظام داشت و در آن اوان که ملک اشرف به اتفاق امیر شیخ ابواسحاق بعزم تسخیر شیراز توجه کرد، مولانا شمس الدین در مرافقت امیر جلال الدین طبیب شاه مانند بخت و دولت از امیر پیرحسین روی گردانید و به ملک اشرف و امیر شیخ ابواسحاق پیوست ، وچون امیر پیرحسین را طاقت مقاومت سپاه صاحب جلادت نبود فرار بر قرار اختیار کرد و ملک شیراز بازگذاشت . آنگاه امیر شیخ ابواسحاق بعرض ملک اشرف رسانید که : چون پدر بزرگوار و برادر نامدار من در شیراز مدتی دیرباز به امر حکومت اشتغال داشتند اگر اجازت باشد بنده پیشتر به آن مملکت رفته به ترتیب طوی پادشاهانه قیام نماید، و ملک اشرف شرف رخصت ارزانی داشت . چون امیر شیخ به شیراز درآمد اهالی آن دیار را با خود متفق ساخت و طبل مخالفت با ملک اشرف فروکوفته ، هیچکس از اشرفیان را بدان ولایت راه نداد. ملک اشرف محاصره ٔ آن ولایت مصلحت ندیده ، بناکام مراجعت کرد و در اثناء ایلچی نزد امیر مبارزالدین محمد مظفر که در خطه ٔ یزد بود ارسال داشت ، و التماس ملاقات فرمود. امیر محمد جواب داد که اگر آنجناب را خاطر متوجه آن است که شرف تلاقی از سر صدق و صفا روی نماید مولانا شمس الدین صاین قاضی را که پیوسته در مجلس اشرف زبان به غیبت ما میگشاید بدین جانب ارسال دارد. ملک اشرف بنا بر استمالت خاطرامیر محمد مظفر، مولانا را گرفته مقید به یزد فرستاد. چون خدمت مولوی به آن خطه رسید شفعاء انگیخته ، منظور نظر عاطفت و احسان گشت . آنگاه امیر محمد مظفر از یزد به کرمان شتافته ، میان آنجناب و مولانا شمس الدین مبانی عهود و میثاق استحکام تمام یافته مقرر بدان شدکه مولانا قلعه ٔ سیرجان را که در تصرف پسر او بود به ملازمان امیر محمد سپارد، و زمام حل و عقد امور مملکت در قبضه ٔ اقتدار مولانا باشد و هر سال مبلغ صدهزار دینار کپکی علوفه گیرد. بعد از آن خدمت مولوی به جد تمام و جهد مالاکلام کمر خدمتکاری جناب مبارزی بر میان جان بست ، و چون این معنی موافق مزاج خواجه تاج الدین عراقی و بعض دیگر از اعیان مملکت کرمان نبود، خدمت مولوی را بر آن داشتند که از امیر مبارزالدین التماس نماید که او را برسم رسالت بجانب شیراز فرستند، تا غبار نقار که از جانب مبارزی بر حاشیه ٔ ضمیر امیر شیخ ابواسحاق نشسته به زلال موعظت فروشوید، و ابرقوه و شبانکاره را از مملکت فارس مفروز گردانیده داخل ولایت امیر محمد مظفر کند، و اساس مودت را بوسیله ٔ وصلت مستحکم سازد، و مولانا کیفیت این اندیشه را بعرض رسانید، جناب مبارزی اسعاف این ملتمس را ضمیمه ٔ الطاف سابق ساخت و اسباب سفر مولانا را مرتب و مهیا گردانیده ، خدمت مولوی به تجمل و اعزاز تمام روی به شیراز آورد و چون به مقصد رسید وزارت امیر شیخ ابواسحاق را به شرکت سیدغیاث الدین علی یزدی قبول کرده ، دفتر انعام و احسان امیر مبارزالدین محمد را بر طاق نسیان نهاد.
    ای امید من و عهد تو سراسر همه باد!

    (دستورالوزراء صص 240 - 242).


    و پس از اندکی در همان سال امیر ظهیرالدین ابراهیم صواب که وزیر مبارزالدین در یزد بود با اجازه ٔ وی به شیراز آمدو بجای صاین قاضی و غیاث الدین به وزارت منصوب گشت ، و بنا به گفته ٔ فصیح خوافی پس از چند ماه در همان سال (745 هَ . ق .) به دست اشرار کشته شد و بعد از کشته شدن او بار دیگر سیدعلی غیاث الدین یزدی و شمس الدین صاین قاضی معاً به وزارت گماشته شدند. ولی این دو وزیر با یکدیگر نمیساختند و نتیجه خرابی اوضاع دربار وسرگردانی مردم بود. وزارت آن دو به ضبط فصیح خوافی بسال 745 بوده است . شمس الدین صاین که مردی جاه طلب و پرشور بود بعنوان منظم ساختن نواحی گرمسیر فارس و رسیدگی به سواحل حرکت کرد و در حدود بندر جرون یعنی بندرعباس امروزی در فصل زمستان سپاهی تهیه دیده در فصل بهار ظاهراً بعنوان انتقال به ناحیه ٔ سردسیر کرمان ،و باطناً بقصد تسخیر آن ایالت به حرکت درآمد، و قبایل سرکش هزاره و اوغان و جرما را که غالباً یاغی بودند با خود همدست کرد. امیر مبارزالدین محمد هم که مردی کارآزموده و آگاه بود، و صاین را بخوبی میشناخت به استقبال او شتافت ، و در یک جنگ آنها را منهزم و جماعتی را مقتول ، و رؤساء آنها را دستگیر کرده و از جمله صاین کشته شد، و سرش را به اطراف فرستادند، و یابگفته ٔ صاحب فارسنامه ٔ ناصری سر او را به عراق عجم فرستادند. خواجوی کرمانی واقعه ٔ قتل او را در قطعه ای بنظم آورده و حافظ ابرو آن قطعه را در جغرافیای تاریخی خود نقل کرده و همچنین فصیح خوافی در «مجمل فصیحی » در ذیل حوادث سال 746 گوید: حرب شهریار اعظم امیرمبارزالدین محمدبن مظفر با مولانا شمس الدین صاین قاضی و گریختن مولانا شمس الدین مذکور و قتل او بر دست یکی از لشکریان امیر مبارزالدین محمد. و خواجو در تاریخ او گفته :
    سال هجرت هفصد و چل بود و شش کز دور چرخ
    نیم روز چارشنبه چارم ماه صفر
    شمس دین محمود صاین قاضی آن کز کبریا
    بود در اوج معالی آفتاب سایه ور
    زد علم بر وادی رودان و تیغ کین کشید
    بسته همچون کوه بر قصد شه کرمان کمر
    چون به پرواز آمد از هر سو عقابی جان شکار
    شد برون از آشیان چون شاهباز تیزپر
    راند رخش بادپای از مرکز خاکی برون
    و آمدش دور حیات از گردش گیتی بسر.
    رجوع به تاریخ عصر حافظ تألیف قاسم غنی ج 1 صص 85 -89 و حبیب السیر ج 2 صص 90 - 91 شود.

     

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:20  توسط بیژن آزاد  | 



    مهرداد اوستا(1308-1370شمسی). محمدرضا رحمانی معروف و متخلص به "مهرداد اوستا" فرزند محمد صادق در بیستم بهمن سال 1308 در بروجرد و در خانواده‌ای که به شعر و ادبیات علاقه وافری داشتند متولد شد. چون نیای او اهل خراسان بود، تا 5 سالگی در مشهد نشو و نما یافت و سپس به بروجرد برگشت و تا 17سالگی در این شهر اقامت داشت. پدر بزرگ مادری وی "حاج دوخا محمد"  شاعری خوش قریحه بود که در شعر "رعنا" تخلص می‌کرد.

    محمدرضا رحمانی در سال هزار و سیصد و بیست در یکی از دبیرستان‌های تهران به تحصیل پرداخت و در سال 1327 موفق شد دیپلم ادبی بگیرد. او در همان سال همزمان با ورود به دانشکده‌ی معقول و منقول دانشگاه تهران به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به عنوان مسئول سامان دادن به کتابخانه‌های موجود و مقالات و کتب ادبی این وزارتخانه، و نیز دبیر دبیرستان تهران به فعالیت پرداخت.

    در سال 1330 با کسب مدرک کارشناسی در رشته‌ی معقول و منقول به ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی فلسفه در دانشگاه تهران پرداخت.

    مهرداد اوستا در سال‌های1333 و 1345 دوبار ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و سه دختر بود. مطالعه شبانه‌روزی وی باعث گردید در مدت کوتاهی بر ادبیات فارسی، عرب و ادبیات جهان تسلط پیدا نماید و به‌عنوان یکی از سخنرانان برنامه "مرزهای دانش" رادیو، که در آن زمان جزو وزین‌ترین برنامه‌های رادیو بود؛ در کنار اساتید بزرگی همچون "محیط طباطبائی" و "ضیاءالدین سجادی" به سخنرانی بپردازد.

    مشهور است که وی در 10 سالگی، شعری درباره واقعه‌ی عاشورا سرود و پس از آن به تشویق معلمان خود به سرودن شعر به صورت مداوم و حرفه‌ای پرداخت. و با این که طبع او بیشتر به قصیده‌سرایی متمایل بود؛ در دیگر زمینه‌های شعر همانند غزل، مثنوی، دوبیتی‌های پیوسته، رباعی و... نیز اشعار نابی سرود. او را در همان روزگار بزرگترین قصیده‌سرای معاصر بعد از "ملک‌الشعرای بهار" دانستند. وی با تصحیح "دیوان سلمان ساوجی" در سن 22 سالگی انتشار نخستین مجموعه شعر خود با نام "از کاروان رفته" که گنجینه ارزشمندی از شعر مفاخر فارسی است، تحسین تمامی صاحب‌نظران را نسبت به خود برانگیخت. او در میان اساتید خود از "محمدعلى ناصح" بهره‌های زیادی برد.

    در سال‌های بعد با خلق آثار "پالیزان" و "از امروز تا هرگز" قدرت نویسندگی وی را در حد "رامبو" و "بودلر" ارزیابی نموده و دکتر زرین‌کوب در نقد کتاب "پالیزان" ضمن تمجید از محتوای این اثر اظهار داشت: «مهرداد اوستا با خلق این اثر، سبک جدیدی را به سبک‌های نگارش جهان افزوده است». 

    اوستا ابتدا با سمت مشاور ادبی و برنامه‌ریز در وزارت فرهنگ مشغول به کار شد و بعدها در دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی و دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تدریس کرد و طی چند دهه در دانشگاه تهران به تدریس در رشته‌های زبان و ادبیات فارسی، فلسفه، فلسفه تاریخ و فلسفه هنر، تاریخ اجتماعی هنر، زیبایی‌شناسی، روش تحقیق در زیبایی‌شناسی و تاریخ موسیقی پرداخت. همچنین مدتی را نیز در سمت رییس شوراى شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى قبول مسؤولیت کرد.

    ژان پل سارتر از وی به عنوان "یکی از متفکران برجسته مشرق زمین" نام برده ‌است. قصاید او با آثار ناصرخسرو، خاقانی و مسعود سعد پهلو می‌زند، ولی از نظر اندیشه آینه‌ی زمانه است و ترکیبات و استعارات تازه و بدیع در آثارش موج می‌زند.

    با پیروزی انقلاب اسلامی مدتی سمت‌های وزارت فرهنگ و آموزش عالی، ریاست دانشگاه تهران و ریاست مجتمع عالی هنر را عهده‌دار شد. پس از تشکیل جلسات شعر حوزه هنری، استاد اوستا در آن جمع حضور یافت و تاثیر به‌سزایی در شعر دهه اول انقلاب گذاشت. پیش از انقلاب برخی کتاب‌های وی به دلایل سیاسی ممنوعیت انتشار یافتند و در دهه پنجاه مدتی ممنوع‌القلم بود. اوستا به تمامی دستگاه‌ها و گوشه‌های موسقی ایرانی آشنائی دقیق داشت و درست نیم ساعت بعد از زمانی که در تالار وحدت چشم از جهان فروبست، در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران کلاس "تاریخ موسقی" داشت.

    او در 17 اردیبهشت 1370 بر اثر عارضه قلبی درگذشت و پیکر وی در قطعه‌ی مشاهیر ادب و هنر ایران در تهران به خاک سپرده شد.

    استاد اوستا بیش از 40 اثر تحقیقی و یا تألیفی در زمینه ادبیات و هنر از خود به یادگار گذاشته که بیش از 20 اثر آن در زمان حیاتش منتشر گردید. مهمترین این آثار عبارتند از:
     "اندیشه فلاسفه شرق و غرب"، "روش تحقیق در دستور زبان و شیوه نگارش فارسی"، "رساله‌ای در فلسفه، منطق، روانشناسی واخلاق"، "روش تحقیق در زیباشناسی" و "نقد و بررسی افسانه‌های ملل" (در چندین جلد)، "منطق کلام حافظ" و "منطق کلام فردوسی"، "منطق کلمات"، "منطق حماسی مهابرات"، "نقد وبررسی آثار سنائی"، "تصحیح کلیات شیخ سعدی"، "تصحیح دیوان ابوسعید ابوالخیر"، "تحلیل نوروز نامه و رساله‌ی وجود عمر خیام‌نیشابوری"، "تحلیل فلسفی و علمی پیرامون اصول ادیان"، "لحن شناسی پیرامون آثار و افکار بزرگان سخن ایران"، "روش تحقیق در تاریخ هنر"، "تصحیح مجدد دیوان سلمان ساوجی"، "روش تحقیق در تحولات فکری و فلسفی در اروپا و آسیا"، "سیر مکاتب هنری در ایران"، "هدف هنر در شرق و هدف آن در اروپا"، "مکاتب هنری در شرق"، "مکاتب هنری در اروپا"، "مکاتب فلسفی در اروپا"، "مکاتب فلسفی در آسیا"، "هدف نهائی در شرق و غرب"، "کارنامه شعر معاصر"، "کارنامه نثر معاصر" و "تأثیر ادبیات ایران بر ادبیات جهان"، "اشک وسرنوشت"

    مهدی نوری

    ۱۳۸۶/۰۲/۲۶
    + نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 18:55  توسط بیژن آزاد  | 


    احمد سهيلي خوانساري فرزند غلامرضا از شاعران و محققان معاصر است. وي در سال 1291 خورشيدي در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات متداول زمان و آموختن فنون ادب در محضر وحيد دستگردي مدير مجله ارمغان و رئيس انجمن ادبي حكيم نظامي به خدمات فرهنگي اشتغال جست و اشعار و مقاله هاي ادبي و تاريخي خود را در مجله ارمغان به نشر درآورد. سالهاي متمادي رياست كتابخانه ملي ملك را عهده دار بود. علاوه بر شاعري در شناسائي كتابهاي خطي و آثار هنري مهارت ويژه اي دارد. هم اكنون در تهران زندگي مي كند و به كار مطالعه و تحقيق مشغول است.

     

    فهرست آثار وي به شرح زير است :

    شرح حال مسعود سعد سلمان- محمود و اياز- تصحيح و چاپ ديوان بابافعاني- تصحيح و چاپ ديوان خواجوي كرماني- تصحيح و چاپ ذيل عالم آراي عباسي- تاريخ احوال نقاشان و خطاطان بنام "نامه صورتگران" و "طبقات الخطاطين" كه تا كنون چاپ و منتشر نشده است- تصحيح و چاپ گلستان هنر تاليف قاضي احمد قمي.

    + نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط بیژن آزاد  | 

    جلایریان و مظفریان


    شيخ حسن ايلکاني که او را شيخ حسن جلايري هم مي خواندند، و از سرداران بزرگ شاهان مغول بود، در اواخر دوره ايلخانيان به مخالفت پادشاه برخاست و پس از مدتي زد و خورد قدرت و استقلالي بهم رسانيد. و بغداد را پايتخت خود کرد، و برقسمتي از مغرب و شمال غربي ايران فرمانروا شد.

    چو شيخ حسن در سال 754 درگذشت پسرش سلطان اويس جانشين او شد. اين پادشاه مردي دانا و دادگر بود. اما در جواني مرد (776) و پسرش سلطان حسين در تبريز به تحت سلطنت نشست. سلطان حسين با شاه شجاع مظفري (که تاريخ او را بعد خواهيم گفت) زد و خورد کرد و شهر تبريز چندي به دست شاه شجاع افتاد و سپس باز سلطان حسين آن شهر را گرفت.

    جانشين سلطان حسين برادرش سلطان احمد بود که قسمت بزرگي از دوران سلطنت خود را به زد و خورد با اميران و گردنکشان ديگر گذرانيد. آخر با هجوم اميرتيمور برخورد و با سپاه او جنگيد و به کشور عثماني (ترکيه امروز) گريخت.، و چون امير تيمور به آن حدود تاخت سلطان احمد به مصر رفت و آنجا بود تاخبر مرگ تيمور به او رسيد. پس به سرزمين خود بازگشت و سرانجام نزديک تبريز در جنگ با ترکمانان کُشته شد (823).

    خاندان جلايري به زبان و ادبيات فارسي علاقه بسيار داشتند و گروهي از شاعران معروف در دربار ايشان مي زيستند که از همه معروفتر سلمان ساوجي است.

    خواجه حافظ شيرازي نيز بعضي از شاهان اين سلسله و خصوصاً سلطان اويس و سلطان احمد را مدح گفته است.

    مظفریان
    فارس در اواخر دوره مغول زير فرمان يکي از سرداران بزرگ ايشان که شيخ ابواسحاق نام داشت درآمد. اين پادشاه مردي لايق و دلير و دانشمند بود و با مردم آن سرزمين به مهرباني و دادگري رفتار مي کرد.

    مبارزالدين محمد

    مبارزالدين محمد يکي از سرداران دستگاه سلطنت مغول که نواده سرداري خراساني به نام امير مظفر بود پس از مرگ سلطان ابوسعيد در يزد فرمانرواي مستقل شد و به انديشه کشورگشايي افتاد. پس کرمان را گرفت و به قلمرو خود افزود و در سال 754 به فارس تاخت و شيراز را از شاه شيخ ابواسحاق گرفت و آن امير دانشمند خوش رفتار را کُشت.

    مبارز الدين محمد برکرمان و يزد و اصفهان و شيراز تا لرستان فرمانروايي يافت. اما مردي سختگير و متعصب بود و به نام اجراي احکام اسلام با مردم بدرفتاري مي کرد.

    شاه شجاع

    پس از او شاه شجاع بر تخت نشست و مدتي از دوران سلطنت او به زد و خورد با برادرش شاه محمود که در اصفهان دستگاه شاهي برپا کرده بود گذشت. و همچنين با برادرزادگان ديگر خود درکرمان و شوشتر جنگ ها کرد.

    شاه شجاع به آذربايجان هم لشکر کشيد و سلطان حسين جلايري را از آنجا بيرون کرد و سپس به شيراز بازگشت، و آخر در سال 776 درگذشت.

    شاه شجاع مردي بخشنده و دانشمند و صاحب ذوق بود و خواجه حافظ شيرازي که از زمان شاه شيخ ابواسحاق در دربار اميران فارس مي گذرانيد از او مهرباني و بخشش فراوان ديد.

    پس از او جانشينانش با هم به سيتزه پرداختند و دولت آل مظفر رو به ضعف گذاشت.

    شاه منصور

    آخرين پادشاه اين خاندان شاه منصور برادرزاده شاه شجاع بود که در مقابل امير تيمور ايستادگي و پايداري کرد و دليرانه با او به جنگ پرداخت. اگرچه شاه منصور سپاه فراوان نداشت و در مقابل تيمور بسيار ناتوان بود مردانه کوشيد تا ايران را از هجوم و ستمکاري تاتار رهايي بخشد. اما سرانجام شکست يافت و کُشته شد و اميرتيمور سرزمين فارس را تصرف کرد و همه افراد خاندان مظفري را کُشت. (795) سبب آنکه مظفريان نتوانستند در سراسر ايران قدرت بيابند نفاق برادران و برادرزادگان بود که هريک مي خواستند تنها فرمانروا باشند و ديگران را زير حکم خود درآورند.

    شهرت خاندان آل مظفر بيشتر براي آن است که سخنوران بزرگي در دربار ايشان مي زيسته اند و همه افراد آن اهل ذوق و دانش بوده اند.

    يکي از بزرگترين شاعران ايران خواجه حافظ شيرازي در زمان سلطنت اين خاندان مي زيسته و نزد شاهان مظفري مقام و احترام بسيار داشته و بيشتر ايشان خاصه شاه شجاع را در غزل هاي دلکش خود بارها مدح گفته است.

    فرمانروايان ديگر
    درهمين زمان که سلسله جلايري يا ايلکاني در بغداد و آذربايجان و بعضي از ولايت هاي غربي ايران سلطنت مي کرد و خاندان مظفري فارس و کرمان و يزد و شوشتر و اصفهان را زير فرمان داشت در قسمت هاي ديگر ايران هم شاهان کوچک محلي فرمانروا بودند.

    از آن جمله سلسله اي که به "سربداران" معروفند در سبزوار و سمنان و دامغان حکومت مي کردند. هرات و قندهار و قسمتي از خراسان در دست سلسله اميراني بود که "آل کرت" خوانده مي شدند، در لرستان خاندان «هزار اسبي» با «اتابکان لرستان» صاحب قدرت بودند. ابن يمين شاعر که قطعات اخلاقي او معروف است در دستگاه "آل کرت" و "سربداران" مي زيسته است.

    منبع : پارس نايس
     
    + نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:3  توسط بیژن آزاد  | 

    . زنــدگــی:
    كمال‌الدين عبدالقادر بن غياث‌الدين غيبی حافظ مراغه‌ای به‌روايتی در ۲۰ ذيقعده‌ی ۷۵۴ (=۱۸ آذر ۷۳۲ خورشيدی) در مراغه زاده شد. پدرش در زمان خود موسيقيدان معروفی بود و فرزند را بسيار زود به تحصيل و آموزش قرآن و خط و موسيقی واداشت و او را در آغاز جوانی مانند خويشتن وارد دربار پادشاهان جلايری كرد. دست كم از سال ۷۷۴ هـ.ق حضور او را در دربار سلطان اويس جلايری می‌دانيم. در سال ۷۹۵ هـ.ق با شكست و فرار سلطان احمد جلايری و افتادن بغداد به دست تيمور، گفته شده است كه عبدالقادر را هم به سمرقند فرستادند. پيداست كه عبدالقادر بعدها به غرب بازگشته و در تبريز به دربار ميرانشاه، پسر تيمور پيوسته و موجب رونق مجالس بزم اين شاهزاده‌ی ديوانه‌وش شده است. اما پيش از آنكه تيمور بر فرزند و اطرافيانش غضب كند و جمعی را بكشد، او توانست به بغداد بگريزد و به سلطان احمد پناهنده شود، كه بار ديگر به تختگاه خويش بازگشته بود.
    به‌زودی تيمور بار ديگر بر بغداد تاخت و او را به چنگ آورد و گويند خواست تا بكشد، اما عبدالقادر با خواندن آياتی از قرآن با آواز خوش، دل چون سنگ جهانسوز را نرم كرد و بر سر لطفش آورد.
    ظاهراً عبدالقادر باقی عمر را در هرات گذراند. گويا در حوالی سال ۸۲۴ سفری به بروسه، پايتخت سلاطين عثمانی كرد. ولی سلطان را بيش از آن گرفتار يافت كه قدرشناس هنر او باشد. ناچار به هرات بازگشت و در طاعون سال ۸۳۸ هرات، در ماه رجب درگذشت (فروردين ۸۱۳ خورشيدی).

     

    ۲. تاريخ عصر عبدالقادر:
    تولد و نيمه‌ی نخست عمر عبدالقادر، عصر هرج و مرج و آتش و خون بود. تولدش با آخرين سال‌های حكومت ملک اشرف چوپانی (۷۴۴-۴۵۸) مقارن بود. او تبريز را پايتخت ساخته بود و از آنجا گاه و بيگاه به اطراف می‌تاخت، يا اتباع خود را غارت می‌كرد. سرانجام، مردم تبريز به جان آمدند و به امير مغولی دشت قبچاق به نام جانی بيک پناه بردند و او را به برانداختن ملک اشرف ترغيب كردند. جانی بيک در سال ۷۵۴ هـ.ق به تبريز تاخت، ملک اشرف را كشت و آنچه را كه گرد آورده بود به غنيمت گرفت. همان هنگام اين شعر را گفتند:

    ديدی كه چه كرد اشرف خر او مظـلمــه بـرد و ديگــری زر

    عبدالقادر پنج‌ساله بود كه آذربايجان به دست سلطان اويس جلاير (۷۷۶-۷۵۷) افتاد. سال بعد امير مبارزالدين مظفری به تبريز تاخت و سلطان اويس را راند ؛ ولی سلطان اويس به‌زودی بازگشت و توانست بار ديگر آنجا را مسخر سازد. در اين دوران غياث‌الدين غيبی مراغه‌ای، پدر عبدالقادر به دستگاه سلطان اويس راه يافت، شهرت و اعتبار درخوری به دست آورد و زمينه را برای درخشش بعدی فرزندش فراهم كرد. پس از سلطان اويس، پسر كوچكش حسين به پادشاهی نشست. مردم تبريز برای برانداختن او به شاه شجاع مظفری متوسل شدند و او به تبريز آمد، ولی بر اثر طغيان شاه يحيی ناچار به بازگشت شد و بار ديگر سلطان حسين جلايری بر آذربايجان دست يافت. سرانجام در سال ۷۸۴ احمد برادر حسين بر او شوريد، او را كشت و خود به جايش نشست. ابويزيد برادر ديگر حسين هم بر احمد شوريد و مدت‌ها با يكديگر دست به گريبان بودند تا آنكه سرانجام امير تيمور به بغداد تاخت و احمد را ناگزير به فرار به مصر ساخت (۷۹۵)، اما پس از بازگشت تيمور به تبريز، بار ديگر به بغداد آمد و عراق را به تصرف خويش درآورد. در سال ۸۰۴ بار ديگر تيمور او را وادار به فرار ساخت تا در سال ۸۱۴ پس از مدت‌ها جنگ و گريز و آوارگی كشته شد. تيمور هم در سال ۸۰۷ در گذشت.

    تيمور از سال ۷۸۳ تاخت‌وتاز خود را در ايران آغاز كرد و از آن پس بخش بزرگی از خاورميانه و نزديک را به خاک و خون كشيد. ولی، پس از وی، فرزندانش برای مدتی تمدن شكوفايی را در خراسان و ماوراءالنهر پی ريختند. شاهرخ در سال ۸۰۷ به‌جای پدر نشست و تا سال ۸۵۰ پادشاهی كرد. دو تن از فرزندان او در جهان ادب و هنر و دانش نامور شدند.

    غياث‌الدين بایسنقر، كه مردی هنرپرور و كتاب‌دوست بود و عمر خود را به گردآوری نسخه‌های عالی از آنها گذراند (۷۹۹-۸۳۷) و در جوانی مرد.

    الغ‌بيک، به‌خاطر ايجاد رصدخانه‌ی سمرقند و ساختن زيج معروف به‌ياری غياث‌الدين جمشيد، قاضی‌زاده‌ی رومی و علی قوشچی معروف است. او از سال ۷۵۰ تا ۷۵۳ پادشاهی كرد و با كشته شدنش به‌دست پسر ناخلف خويش، دولت تيموری راه زوال پيمود.

    ۳. آثــار:

    چهار كتاب در زمينه‌ی موسيقی به عبدالقادر مراغه‌ای نسبت داده شده است:

    ۱. جامع‌الالحان كه آن را در سال ۸۱۸ به‌نام شاهرخ تأليف كرده « در يک مقدمه و ۱۲ باب و يک خاتمه و در خاتمه‌ی آن مجالسی گذارده كه در آن سرودها و شعرهای غنايی عربی و فارسی آمده و برخی از آنها به لهجه‌ی محلی است. » اين كتاب چاپ نشده است، ولی نسخه‌های خطی از آن وجود دارد.

    ۲. مقاصدالالحان كه آن را در سال ۸۲۱ به‌نام بايسنقر، پسر شاهرخ تأليف كرده است « در يک مقدمه و ۱۲ باب، كه بيشتر آن از درة‌التاج قطب‌الدين شيرازی است. » اين كتاب از روی نسخه‌ی دست‌نويس مؤلف، موجود در آستان قدس، توسط آقای تقی بينش تصحيح و از سوی بنگاه ترجمه و نشر كتاب منتشر شده است.

    ۳. زبدة‌الادوار در يک مقدمه، يک مقاله و يک خاتمه، در شرح كتاب الادوار صفی‌الدين ارموی، در آن « از افزارهای موسيقی بحث كرده و اشكال آنها را آورده و تاريخچه‌ای از موسيقی‌دوستان گفته. نيز ياد كرده است از ارموی و ادوار و شرفيه‌ی او، از شيخ شمس‌الدين سهروردی شاگرد ارموی و شاگردان ديگر ارموی مانند علی سنايی و حسن زامر و زيتون و گفته كه در اين زمان شيخ عبدالرحمن مراغه‌ای و خواجه رضوان‌شاه تبريزی هستند. » اين كتاب هم به‌صورت نسخه‌های خطی در دست است.

    ۴. كتاب كنزالالحان « كه در آن عبدالقادر تصنيف‌های خود را به خط مخصوصی نوشته بوده است و نسخه‌ای از آن در دست نيست و ما نمی‌توانيم درباره‌ی خط موسيقی او كه در واقع كار نُت امروز را می‌كرده است، اظهار نظر كنيم. »

     

    ۴. مقام عبدالقادر در موسيقی:

    نوشته‌های عبدالقادر مفصل‌ترين آثار در زمينه‌ی موسيقی به زبان فارسی تا زمان معاصر است. اين آثار از چند لحاظ دارای اهميت است:

    الف. « از لحاظ جنبه‌ی دايرة‌المعارفی موسيقی جامع و كامل است و در آن از همه‌ی مباحث علمی و عملی و نظری موسيقی سخن به‌ميان می‌آيد. »

    ب. در مقاصدالالحان يک طريقه‌ی نُت‌نويسی و خط موسيقی به‌كار رفته و نغمه‌ای به نُت در آمده است كه از نظر دقت و صراحت نسبتاً بی‌سابقه است. » ظاهراً در كنزالالحان، كه در دست نيست، مقدار زيادی از نغمات و آهنگ‌ها با شيوه‌ی نُت‌نويسی خاص او ثبت شده بوده است.

    ج. در عين حال، او آخرين نويسنده‌ی بزرگ موسيقی تا قرن اخير، يعنی از سلسله‌ی صاحب‌نظرانی مانند فارابی، ابن سينا، قطب‌الدين شيرازی، صفی‌الدين ارموی و... است. همچنين حلقه‌ی مهمی است از يک سلسله‌ی موسيقيدان كه بعدها به دربار عثمانی راه يافتند و در موسيقی آن كشور تأثير گذاشتند.

    د. « اصطلاحات علمی و معادل‌های مختلفی كه مؤلف در سراسر كتاب برای بيان دقايق موسيقی آورده است، می‌ارزد كه با دقت و توجه بيشتر مورد مطالعه قرار بگيرد. »

    هـ.. عبدالقادر در زمان پر هرج و مرج و خطرناكی می‌زيست كه جان آدمی بهايی نداشت و معاصران وی همچون حافظ شيرازی و عبيد زاكانی از « روزگار تلخ‌تر از زهر » شكوه داشتند. اما او را، بر خلاف آنان « چو سبو دوش‌به‌دوش می‌بردند و چون قدح دست‌به‌دست می‌دادند ». زيرا ظاهراً با زمانه‌ی ناسازگار سر سازگاری داشت، هم حافظ قرآن بود و هم در ماه رمضان سی نوبت می‌ساخت، برای هر روزی يک نوبت. از اين‌رو در دربارها سخت مورد استقبال و تحسين قرار می‌گرفت. و او ظاهراً سازهايی اختراع كرده و همچنين در شيوه‌های آهنگسازی متداول تصرفاتی داشته است.

    اما برای ارزيابی دقيق در زمينه‌ی كار موسيقی عبدالقادر، نخست لازم است، دو اثر موجود ديگرش هم به همان نفاست مقاصدالالحان چاپ شود ؛ سپس هر يک از اين آثار مورد پژوهش اهل فن قرار گيرد.

    ۵. تـأثـيـر:

    عبدالقادر به خاطر شيوه‌ی تربيت جامع آن روزگار كه موجب شده بود تا هم حافظ قرآن باشد، هم نوازنده، شاعر، آهنگساز، خواننده و خطاط، تأثير بسيار مساعدی در معاصران خويش برجای گذاشت و آثارش مورد استفاده و مراجعه‌ی آيندگان قرار گرفت. [گفتنی‌ست عبدالقادر در نواختن ساز بربط استاد بود]

     



    + نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط بیژن آزاد  | 

    اُوِيْس‌ِجَلايِر، شيخ‌اويس‌ معزالدنيا والدين‌(743-777ق‌/1342- 1375م‌)، دومين‌ و مشهورترين‌ فرمانرواي‌ سلسلة جلايريان‌ در عراق‌ و آذربايجان‌.
    مهم‌ترين‌ مأخذ دربارة زندگى‌ وي‌ كتاب‌ تاريخ‌ شيخ‌ اويس‌، نوشتة ابوبكر قطبى‌ اهري‌، مورخ‌ دربار اوست‌ كه‌ تنها بخش‌ كوتاهى‌ از آن‌ باقى‌ مانده‌ است‌. اما مقايسة همين‌ بخش‌ با گزارش‌ برخى‌ منابع‌ تاريخى‌ دورة تيموري‌ چون‌ ذيل‌ جامع‌ التواريخ‌ رشيدي‌، نوشتة حافظ ابرو (ص‌ 237 بب) و مطلع‌ سعدين‌ عبدالرزاق‌ سمرقندي‌ (ص‌ 288 بب) نشان‌ مى‌دهد كه‌ اين‌ مورخان‌ در ذكر احوال‌ شيخ‌ اويس‌ مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ بر تاريخ‌ شيخ‌ اويس‌ متكى‌ بوده‌اند.
    شيخ‌ حسن‌ بزرگ‌، پدر اويس‌، از امراي‌ برجستة ايلخانان‌، پس‌ از مرگ‌ ابوسعيد بهادرخان‌ (ه م‌)، آخرين‌ ايلخان‌ مقتدر ايران‌، در 736ق‌/ 1336م‌ سلسلة جلايريان‌ را در عراق‌ عرب‌ بنياد نهاد. مادر اويس‌، دلشاد خاتون‌ كه‌ نسب‌ به‌ امير چوپان‌ مى‌برد، بيوة سلطان‌ ابوسعيد بهادرخان‌ بود (حافظ ابرو، 183) كه‌ به‌ ازدواج‌ شيخ‌ حسن‌ بزرگ‌ درآمد و اويس‌ از او زاده‌ شد. با توجه‌ به‌ آنكه‌ اويس‌ هنگام‌ مرگ‌ در 777ق‌، 34 سال‌ داشته‌ ( منتخب‌...، 167)، بايد در 743ق‌ زاده‌ شده‌ باشد (قس‌: ابن‌ عماد، 6/241؛ غياثى‌، 97- 98).
    در اين‌ ايام‌، دودمانهاي‌ محلى‌ پس‌ از مرگ‌ سلطان‌ ابوسعيد، در گوشه‌ و كنار ايران‌ با يكديگر به‌ كشمكش‌ مشغول‌ بودند. از آن‌ ميان‌ شيخ‌ حسن‌ مى‌كوشيد بر آذربايجان‌ چيره‌ گردد كه‌ توفيقى‌ نيافت‌ و پس‌ از درگذشت‌ او (757ق‌/1356م‌) اويس‌ در بغداد به‌ حكومت‌ نشست‌. اما به‌ دنبال‌ قتل‌ ملك‌ اشرف‌ چوپانى‌، اويس‌ به‌ آذربايجان‌ لشكر كشيد و اخى‌جوق‌ (ه م‌) از امراي‌ اشرف‌ چوپانى‌ را كه‌ بر آذربايجان‌ مستولى‌ شده‌ بود، شكست‌ داده‌ (قطبى‌، 175-180؛ حافظ ابرو، 232-237)، وارد تبريز شد. وي‌ پس‌ از آنكه‌ گروهى‌ از امراي‌ چوپانى‌ را به‌ قتل‌ رسانيد (همو، 237؛ نيز نك: فصيح‌، 3/91)، اميرعلى‌ پيلتن‌ را با سپاهى‌ به‌ تعقيب‌ اخى‌جوق‌ كه‌ به‌ قراباغ‌ پناه‌ برده‌ بود، فرستاد. شكست‌ و گريز اميرعلى‌، و زمستان‌ سخت‌ آذربايجان‌، اويس‌ را بر آن‌ داشت‌ تا آنجا را رها كرده‌، روانة بغداد شود (قطبى‌، 183؛ حافظ ابرو، همانجا؛ عبدالرزاق‌، 294). اما در 760ق‌ پس‌ از آنكه‌ امير مبارزالدين‌ محمد مظفري‌ تبريز را گرفت‌، شيخ‌ اويس‌ باز آهنگ‌ آنجا كرد و با عقب‌نشينى‌ امير مظفري‌ با پيروزي‌ به‌ تبريز درآمدو اندكى‌ بعد فرمان‌ داد تا اخى‌ جوق‌ و اميرعلى‌ پيلتن‌ را به‌ جرم‌ خيانت‌ و توطئه‌ برضد وي‌ به‌ قتل‌ رساندند (حافظ ابرو، 237- 238). سلطان‌ جلايري‌ تبريز را تختگاه‌ خود گردانيد، اما شورش‌ خواجه‌ مرجان‌ والى‌ بغداد در 766-767ق‌ كه‌ بنا به‌ گزارش‌ مقريزي‌ به‌ اطاعت‌ ملك‌ اشرف‌ شعبان‌ سلطان‌ مملوك‌ مصر درآمده‌، و گويا در بغداد خطبه‌ به‌ نام‌ او كرده‌ بود، اويس‌ را واداشت‌ تا به‌ بغداد رود و خواجه‌ مرجان‌ را براند (همو، 240-241؛ عبدالرزاق‌، 369-371؛ مقريزي‌، 3(1)/112، 114؛ نيز نك: هاورث‌، .(III/655 656 - با اينهمه‌، اويس‌ در 769ق‌/1368م‌ پس‌ از مرگ‌ سليمان‌ شاه‌ خازن‌، والى‌ بغداد، بار ديگر حكومت‌ آن‌ شهر را به‌ خواجه‌ مرجان‌ واگذارد (عبدالرزاق‌، 404).
    باري‌ در زمستان‌ 767ق‌ كه‌ اويس‌ در بغداد به‌ سر مى‌برد، ملك‌ منصور، حكمران‌ ماردين‌ از او براي‌ مقابله‌ با بيرام‌ خواجه‌، از نخستين‌ رهبران‌ تركمانان‌ قراقويونلو كه‌ ماردين‌ را در حصار گرفته‌ بود، ياري‌ خواست‌. اويس‌ نيز در بهار همان‌ سال‌ از طريق‌ دياربكر روي‌ به‌ آذربايجان‌ آورد و در بين‌ راه‌ دژ تكريت‌ را از حسن‌ يولتيمور گرفت‌ و به‌ موصل‌ تاخت‌ و شهر را به‌ آسانى‌ فراچنگ‌ آورد و برادر بيرام‌ خواجه‌ را اسير كرد. سپس‌ بيرام‌ خواجه‌ را نيز در نبرد سختى‌ درهم‌ شكست‌ و اُلوس‌ وي‌ را به‌ غارت‌ برد (حافظ ابرو، 241-242؛ عبدالرزاق‌، 371؛ نيز نك: سومر، 1/55 -56، به‌ استناد وقايع‌نامة حصن‌ كيفا از مآخذ مهم‌ تاريخ‌ آناتولى‌).
    شيخ‌ اويس‌ در بهار 768ق‌/1367م‌ از تبريز سپاهى‌ به‌ جنگ‌ امير كاووس‌ كه‌ در غيبت‌ او قراباغ‌ را نهب‌ و غارت‌ كرده‌ بود، به‌ شروان‌ گسيل‌ كرد. امير كاووس‌ دستگير شد و او را به‌ تبريز آوردند؛ ولى‌ سلطان‌ جلايري‌ او را بخشيد و در مقام‌ خويش‌ ابقا كرد (حافظ ابرو، 242). به‌ گزارش‌ حافظ ابرو (همانجا) از آن‌ پس‌ نواحى‌ شروان‌ تا دربند باكو به‌ تصرف‌ جلايريان‌ درآمد و حكمرانان‌ آن‌ نواحى‌، تا پايان‌ حيات‌ سلطان‌، خراجگزار و فرمانبردار او بودند.
    در همين‌ احوال‌، شيخ‌ اويس‌ كه‌ به‌ تسخير اصفهان‌ و شيراز طمع‌ بسته‌ بود، از كشمكشهاي‌ ميان‌ شاه‌ محمود و برادرش‌ شاه‌ شجاع‌ مظفري‌ به‌ خوبى‌ بهره‌ برد. در 766ق‌ شاه‌ محمود، حكمران‌ اصفهان‌ برضد برادرش‌ شاه‌ شجاع‌ حاكم‌ شيراز، از اويس‌ ياري‌ خواست‌ و سلطان‌ جلايري‌ نيز سپاهى‌ بدان‌ سوي‌ فرستاد و شاه‌ شجاع‌ را به‌ كرمان‌ گريزاند (حافظ ابرو، 243؛ كتبى‌، 71-76). سكه‌هايى‌ كه‌ به‌ نام‌ شيخ‌ اويس‌ در 766ق‌ در شيراز و نيز در اصفهان‌ ضرب‌ شده‌، نشان‌ مى‌دهد كه‌ شاه‌ محمود به‌ پاس‌ مساعدتهاي‌ سلطان‌ جلايري‌، خود را فرمانبردار او مى‌خوانده‌ است‌ (نك: لين‌ پول‌، 211 ؛ بيانى‌، 249، 252). با اينهمه‌، شاه‌ محمود مدتى‌ بعد شيراز را به‌ شاه‌ شجاع‌ واگذارد و خود تنها به‌ حكومت‌ اصفهان‌ بسنده‌ كرد (نك: ه د، آل‌ مظفر). سپس‌ هر دو خواهان‌ وصلت‌ با خاندان‌ جلايري‌ شدند؛ به‌ ويژه‌ شاه‌ شجاع‌ متعهد شده‌ بود كه‌ لشكري‌ براي‌ محافظت‌ آذربايجان‌ در سلطانيه‌ مستقر سازد، اما اويس‌ نپذيرفت‌ و در عوض‌ به‌ خواست‌ شاه‌ محمود پاسخ‌ مساعد داد و دختر خود را به‌ ازدواج‌ او درآورد (عبدالرزاق‌، 405-411؛ ميرخواند، 4/533 - 535؛ كتبى‌، 82 -83؛ نيز نك: غنى‌، بحث‌...، 1/257- 258).
    شيخ‌ اويس‌ در اواخر عمر در 772ق‌/1370م‌ با لشكري‌ انبوه‌ به‌ قلمرو امير ولى‌، جانشين‌ طغاتيمور در استراباد يورش‌ برد و در نبرد عرادان‌ در [خوارِ] ري‌ (= آرادان‌ از بخشهاي‌ گرمسار) پيروز شد و امير ولى‌ را تا سمنان‌ تعقيب‌ كرد و از آنجا به‌ تبريز بازگشت‌ و امارت‌ ري‌ را به‌ قتلغ‌شاه‌ واگذارد (حافظ ابرو، 244؛ قس‌: شبانكاره‌اي‌، 330- 331؛ 1 .(EIشيخ‌ اويس‌ دوبار ديگر قصد قلمرو امير ولى‌ كرد، اما نتوانست‌ قدم‌ در راه‌ نهد: يك‌ بار در 773ق‌/1371م‌ كه‌ به‌ سبب‌ مرگ‌ نابهنگام‌ برادرش‌ اميرزاهد، از آن‌ كار منصرف‌ شد و بار ديگر در واپسين‌ روزهاي‌ حيات‌ خود در 776ق‌ كه‌ بيمار شد و اندكى‌ بعد درگذشت‌. پيكر او را در پير شروان‌ (پينه‌ شلوار كنونى‌) نزديك‌ تبريز به‌ خاك‌ سپردند (حافظ ابرو، 244-246؛ ابن‌ كربلايى‌، 2/6 - 8؛ نخجوانى‌، حسين‌، 523 -524).
    به‌ روزگار شيخ‌ اويس‌، وسعت‌ قلمرو جلايريان‌ به‌ اوج‌ خود رسيد و حكومت‌ او بزرگ‌ترين‌ خطر براي‌ فرمانروايان‌ نواحى‌ مركزي‌ و شرقى‌ ايران‌ به‌ شمار مى‌رفت‌. سكه‌هايى‌ كه‌ به‌ نام‌ شيخ‌ اويس‌ بهادرخان‌ در شهرهاي‌ بغداد، واسط، تبريز، نخجوان‌، ساوه‌، شيراز و ... ضرب‌ شده‌ است‌ و بر آن‌ نام‌ خلفاي‌ راشدين‌ به‌ خط عربى‌ و اويغوري‌ ديده‌ مى‌شود، بيانگر گستردگى‌ قلمرو حكومت‌ اوست‌ (نك: لين‌ پول‌، 211 -207 ؛ 1 ؛ EIعزاوي‌، تاريخ‌ النقود...، 59). همچنين‌ به‌ گفتة برخى‌ منابع‌، عجلان‌ بن‌ رميثه‌، والى‌ مكه‌ نيز خطبه‌ به‌ نام‌ او كرده‌ بود (ابن‌ حجر، 1/111؛ غياثى‌، 88). با اينهمه‌، موفقيتهاي‌ نظامى‌ و سياسى‌ شيخ‌ اويس‌ به‌ پاي‌ دست‌آوردهاي‌ فرهنگى‌ و ادبى‌ او نمى‌رسد. چه‌، به‌ سبب‌ كارهاي‌ عمرانى‌ و پشتيبانى‌ از شعرا، ادبا و هنرمندان‌ شهرت‌ بسزايى‌ يافت‌. معاصرانش‌ عدالت‌ و دادگري‌ او را بسى‌ ستوده‌ (نويري‌، 5/239-240؛ نيز نك: ابن‌ تغري‌ بردي‌، 3/116- 118)، و برخى‌ ديگر او را «قرة العين‌» خاندان‌ جلايري‌ گفته‌اند (دولتشاه‌، 193). وي‌ يك‌ بار به‌ هنگام‌ طغيان‌ آب‌ دجله‌ كه‌ بسياري‌ از خانه‌هاي‌ اهالى‌ بغداد ويران‌ شد، خراج‌ 5 سال‌ را بر آنان‌ بخشود (غياثى‌، 89). به‌ فرمان‌ اويس‌، عمارتهاي‌ عالى‌ در عراق‌ و آذربايجان‌ ساخته‌ شد (همو، 91). كلاويخو سفير اسپانيا كه‌ حدود 30 سال‌ پس‌ از مرگ‌ اويس‌، در 807ق‌/1404م‌ از تبريز ديدار كرده‌، به‌ توصيف‌ قصر زيبا و عظيمى‌ پرداخته‌ كه‌ به‌ فرمان‌ اويس‌ ساخته‌ شده‌ بود (ص‌ 161). همچنين‌ واليان‌ بغداد به‌ روزگار فرمانروايى‌ اويس‌، در تأسيس‌ مدارس‌، مساجد، بيمارستانها و بازارها مى‌كوشيدند كه‌ از آن‌ ميان‌ دارالشفا و مدرسه‌اي‌ كه‌ خواجه‌ مرجان‌ در بغداد ساخت‌، شهرت‌بسيار يافت‌ (براي‌توصيف‌اين‌بناها و كتيبه‌هاي‌آنها، نك:عزاوي‌، تاريخ‌ العراق‌...، 2/84 - 95).
    شيخ‌ اويس‌ تلاش‌ كرد روابط بازرگانى‌ كشورهاي‌ اروپايى‌ را با تبريز كه‌ به‌ روزگار چوپانيان‌ به‌ ركود گراييده‌، و يا متوقف‌ شده‌ بود، ديگر بار رونق‌ بخشد. او در 771ق‌/1369م‌ دو نامه‌ به‌ كنسول‌ ونيز در طرابوزان‌ و چند تاجر ونيزي‌ مقيم‌ آن‌ شهر نگاشت‌ و از آنان‌ دعوت‌ كرد كه‌ همچون‌ زمان‌ فرمانروايى‌ ابوسعيد بهادرخان‌، كار تجارت‌ با تبريز را از سرگيرند؛ اما به‌ سبب‌ ناامنى‌ كار به‌ انجام‌ نرسيد (جوادي‌، 151؛ وان‌لون‌، .(13 بنابر گزارشى‌، جنواييها از او خواستند كه‌ براي‌ تأمين‌ امنيت‌ تجارت‌، زمينى‌ را براي‌ تأسيس‌ دژي‌ در اختيار آنان‌ گذارد. اويس‌ نخست‌ پذيرفت‌، ولى‌ بعداً پشيمان‌ گشت‌ و در پى‌ مشاجرة فرستادة وي‌ با تجار جنوايى‌، فرمان‌ داد تا همة آنان‌ را كشتند.
    دربار اويس‌ مجمع‌ شعرا، سخندانان‌ و هنرمندانى‌ بود كه‌ تحت‌ حمايت‌ او باليدند و آثاري‌ به‌ نام‌ او نوشتند و از اين‌ لحاظ روزگار فرمانروايى‌ اويس‌ را بايد از دوره‌هاي‌ درخشان‌ فرهنگ‌ و ادب‌ ايران‌ پس‌ از ايلخانان‌ به‌ شمار آورد. اويس‌ خود نيز در نقاشى‌ و موسيقى‌ و به‌ويژه‌ شعر ماهر بود (دولتشاه‌، 197) و با شاه‌ شجاع‌ مظفري‌ كه‌ او نيز شاعري‌ خوش‌ ذوق‌ بود، مكاتبه‌ داشت‌. قطعاتى‌ از سروده‌هايى‌ كه‌ اين‌ دو فرمانرواي‌ شاعر پيشه‌ به‌ يكديگر ارسال‌ مى‌كردند، در برخى‌ منابع‌ باقى‌ مانده‌ است‌ (نك: همو، 225-227؛ غياثى‌، 151-152؛ هدايت‌، 1/2). گفته‌اند خواجه‌ عبدالحى‌، نقاش‌ پرآوازة دورة جلايري‌ از شاگردان‌ اويس‌ بوده‌ است‌ (دولتشاه‌، 197).
    سلمان‌ ساوجى‌ از بزرگ‌ترين‌ شعراي‌ دربار اويس‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ و دولتشاه‌ (ص‌ 193) بر آن‌ است‌ كه‌ بر اين‌ سلطان‌ جلايري‌ سمت‌ استادي‌ نيز داشته‌ است‌. در ديوان‌ سلمان‌ ساوجى‌ اشعار بسياري‌ در ستايش‌ شيخ‌ اويس‌ و برخى‌ ديگر از اعضاي‌ خاندان‌ و دولتمردان‌ جلايري‌ باقى‌ مانده‌ است‌ (نك: ص‌ 369، 430، جم ). همچنين‌ او منظومه‌هاي‌ جمشيد و خورشيد و فراقنامه‌ را به‌ نام‌ شيخ‌ اويس‌ مصدَّر ساخت‌ (نك: صفا، 3(2)/1014). يكى‌ ديگر از ادباي‌ برجستة دربار او، شرف‌الدين‌ رامى‌ نام‌ داشت‌ كه‌ كتاب‌ حقايق‌ الحدائق‌ (ص‌ 1) را دربارة علم‌ بديع‌ و صنايع‌ ادبى‌ زبان‌ فارسى‌ دري‌، به‌ فرمان‌ اويس‌، و كتاب‌ انيس‌ العشاق‌ (ص‌ 1-3) را نيز به‌ نام‌ وي‌ تأليف‌ كرد. دستور الكاتب‌ فى‌ تعيين‌ المراتب‌ يكى‌ ديگر از آثار برجستة ادب‌ فارسى‌ است‌ كه‌ محمد بن‌ هندوشاه‌ نخجوانى‌ آن‌ را به‌ نام‌ اين‌ سلطان‌ جلايري‌ كرد (1(1)/13-21؛ نك: على‌زاده‌، 2/3). دستورالكاتب‌ به‌ عنوان‌ اثري‌ دربارة مراتب‌ ديوانى‌ و فنون‌ ديوان‌ سالاري‌ كه‌ حاوي‌ نامه‌ها و منشورهاي‌ دولتى‌ است‌، براي‌ بررسى‌ ساختار اجتماعى‌ و اقتصادي‌ ايران‌ِ اواخر عصر ايلخانان‌، چوپانيان‌ و اوايل‌ فرمانروايى‌ جلايريان‌ سخت‌ ارزشمند است‌ (نك: همو، 2/57). برخى‌ از پژوهشگران‌ اين‌ نامه‌ها را كه‌ بيشتر آنها عنوان‌ مشخصى‌ ندارند، به‌ دورة سلطان‌ اويس‌ نسبت‌ داده‌، و براساس‌ آنها به‌ بررسى‌ اوضاع‌ اجتماعى‌ و اقتصادي‌ جامعه‌ و حكومت‌ وي‌ پرداخته‌اند (مثلاً نك: نخجوانى‌، محمد، 1(1)/397-414، 1(2)/151-152؛ قس‌: پتروشفسكى‌، 1/105-106، 2/218-219).
    نظام‌ تبريزي‌ كتاب‌ رياض‌ الملوك‌، و نورالدين‌ بن‌ شمس‌الدين‌ محمد منظومة غازان‌نامه‌ را به‌ نام‌ اويس‌ نگاشتند (صفا، 3(1)/326؛ بيانى‌، 405). برخى‌ احتمال‌ داده‌اند كه‌ شيخ‌ اويس‌ ممدوح‌ خواجه‌ حافظ شيرازي‌ نيز بوده‌ است‌ (نك: حافظ، 94؛ نيز غنى‌، يادداشتها...، 94). عبيد زاكانى‌ (ص‌ 6، 24-26، 52 -53) و عزالدين‌ مطهر بن‌ عبدالله‌ بن‌ حسينى‌ و بعضى‌ از گويندگان‌ و نويسندگان‌ ديگر هم‌ از ستايشگران‌ او بودند (نك: دولتشاه‌، 204؛ بيانى‌، 396-397).
    مآخذ: ابن‌ تغري‌ بردي‌، المنهل‌ الصافى‌، به‌كوشش‌ نبيل‌ محمد عبدالعزيز، قاهره‌، 1985م‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، احمد، انباء الغمر، حيدرآباد دكن‌، 1387ق‌/1967م‌؛ ابن‌ عماد، عبدالحى‌، شذرات‌ الذهب‌، قاهره‌، 1351ق‌؛ ابن‌ كربلايى‌، حافظ حسين‌، روضات‌ الجنان‌، به‌كوشش‌ جعفر سلطان‌ القرايى‌، تهران‌، 1349ش‌؛ بيانى‌، شيرين‌، تاريخ‌ آل‌ جلاير، تهران‌، 1345ش‌؛ پتروشفسكى‌، ا. پ‌.، كشاورزي‌ و مناسبات‌ ارضى‌ در ايران‌ عهد مغول‌، ترجمة كريم‌ كشاورز، تهران‌، 1344ش‌؛ جوادي‌، حسن‌، «ايران‌ از ديدة سياحان‌ اروپايى‌ در دورة ايلخانان‌»، بررسيهاي‌ تاريخى‌، تهران‌، 1351ش‌، س‌ 7، شم 5؛ حافظ ابرو، عبدالله‌، ذيل‌ جامع‌ التواريخ‌ رشيدي‌، به‌كوشش‌ خانبابا بيانى‌، تهران‌، 1350ش‌؛ حافظ شيرازي‌، ديوان‌، به‌كوشش‌ قاسم‌ غنى‌، تهران‌، 1356ش‌؛ دولتشاه‌ سمرقندي‌، تذكرة الشعراء، تهران‌، 1338ش‌؛ رامى‌ تبريزي‌، حسن‌، انيس‌ العشاق‌، به‌كوشش‌ عباس‌ اقبال‌ آشتيانى‌، تهران‌، 1325ش‌؛ همو، حقايق‌ الحدائق‌، به‌كوشش‌ محمدكاظم‌ امام‌، تهران‌، 1341ش‌؛ سلمان‌ ساوجى‌، ديوان‌، به‌كوشش‌ منصور مشفق‌، تهران‌، 1336ش‌؛ سومر، فاروق‌، قراقوينلوها، ترجمة وهاب‌ ولى‌، تهران‌، 1369ش‌؛ شبانكاره‌اي‌، محمد، مجمع‌ الانساب‌، به‌كوشش‌ هاشم‌ محدث‌، تهران‌، 1363ش‌؛ صفا، ذبيح‌الله‌، تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران‌، تهران‌، 1366ش‌؛ عبدالرزاق‌ سمرقندي‌، مطلع‌ سعدين‌ و مجمع‌ بحرين‌، به‌كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1353ش‌؛ عبيدزاكانى‌، كليات‌، به‌كوشش‌ عباس‌ اقبال‌ آشتيانى‌، تهران‌، 1321ش‌؛ عزاوي‌، عباس‌، تاريخ‌ العراق‌ بين‌ احتلالين‌، بغداد، 1354ق‌/1936م‌؛ همو، تاريخ‌ النقود العراقية، بغداد، 1377ق‌/ 1958م‌؛ على‌زاده‌، عبدالكريم‌، مقدمه‌ بر دستور الكاتب‌ (نك: هم، نخجوانى‌، محمد)؛ غنى‌، قاسم‌، بحث‌ در آثار و افكار و احوال‌ حافظ، تهران‌، 1366ش‌؛ همو، يادداشتها و حواشى‌ بر ديوان‌ حافظ (هم)؛ غياثى‌، عبدالله‌، تاريخ‌، به‌كوشش‌ طارق‌ نافع‌ حمدانى‌، بغداد، 1975م‌؛ فصيح‌ خوافى‌، احمد، مجمل‌ فصيحى‌، به‌كوشش‌ محمود فرخ‌، مشهد، 1339ش‌؛ قطبى‌ اهري‌، ابوبكر، تاريخ‌ شيخ‌ اويس‌، به‌كوشش‌ وان‌ لون‌، لاهه‌، 1373ق‌/ 1954م‌؛ كتبى‌، محمود، تاريخ‌ آل‌ مظفر، به‌كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1335ش‌؛ كلاويخو، سفرنامه‌، ترجمة مسعود رجب‌نيا، تهران‌، 1337ش‌؛ مقريزي‌، احمد، السلوك‌، به‌كوشش‌ سعيد عبدالفتاح‌ عاشور، قاهره‌، 1970م‌؛ منتخب‌ التواريخ‌ معينى‌، منسوب‌ به‌ معين‌الدين‌ نطنزي‌، به‌ كوشش‌ ژان‌ اوبن‌، تهران‌، 1336ش‌؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران‌، 1339ش‌؛ نخجوانى‌، حسين‌، «قبر معزالدين‌ سلطان‌ اويس‌ ايلكانى‌»، يغما، تهران‌، 1329ش‌، س‌ 3، شم 12؛ نخجوانى‌، محمد بن‌ هندوشاه‌، دستور الكاتب‌، به‌كوشش‌ عبدالكريم‌ على‌زاده‌، مسكو، 1964-1976م‌؛ نويري‌، محمد، الالمام‌، به‌كوشش‌ عزيز سوريال‌ عطيه‌، حيدرآباد دكن‌، 1393ق‌/1973م‌؛ هدايت‌، رضا قلى‌، مجمع‌ الفصحاء، به‌كوشش‌ مظاهر مصفا، تهران‌، 1336ش‌؛ نيز:
    EI 1 ; Howorth, H. H., History of the Mongols, New York, 1888; Lane-Poole, S., The Coins of the Mongols in the British Museum, ed. R. S. Poole, London, 1881; Van Loon, J.B., introd. Ta'r / kh... (vide: PB, Qotbi).
    ابوالفضل‌ خطيبى
    + نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط بیژن آزاد  | 

    ایلکانیان

    «836 738 ق/ 1433 1337م»

    در پایان عهد ایلخانان تا عهد تیموریان و باز تا چندی بعد از آن، نوعی ملوک‏الطوایفی در ایران ادامه یافت که دوام آن تقریبا" سراسر ایران زمین را غرق در جنگهای محلی، هرج و مرج‏های اداری و اغتشاش‏ها و ناامنی کرد و موجب غلبه جهل، فساد، فقر و بدبختی در تمامی عرصه‏ها شد.

    از جمله سلاله‏های محلی که در پایان این عهد، کوشیدند تفوق عنصر مغول را در عرصه رویدادهای سیاسی ایران همچنان حفظ کنند، سلاله ماجراجو و بی‏ثبات ایلکانیان (= آل جلایر) بود. سلسله ایلکانی معروف به آل جلایر که به وسیله شیخ حسن بزرگ امیر شیخ حسن نویان در بغداد و عراق عرب به وجود آمد، قدرتی پایدارتر و عمری طولانی‏تر از چوپانیان یافت. عنوان آل جلایر در باب این سلاله به خاطر قبیله‏ای بود که از طوایف مغول به شمار می‏رفت و نسبت ایلکانی هم از جهت جد بزرگ این سلاله یا ایلکانویان، بود که از سرداران معروف مغول محسوب می‏شد و همراه هلاکو به ایران آمده بود. شیخ حسن ایلکانی از جانب مادر هم نواده ارغون بود و به همین سبب برای جانشینی ایلخانان خود را از مدعی دیگر شیخ حسن کوچک یا شیخ حسن چوپانی اولی‏تر می‏دید. قبیله جلایر هم که او بدان منسوب بود از دیرباز در مغولستان با قبیله چنگیز، اتحاد داشت و سرکرده آنها، قبل از عهد چنگیز نیز کویانگ (= خان بزرگ) خوانده می‏شد و بعد از چنگیز هم در خجند امارت مستقل داشت. پدر شیخ حسن، امیر حسن گورکان خوانده می‏شد. وی داماد ارغون بود. جدش آقبوقا هم در نزد گیخاتو تقرب و حرمت داشت به همین سبب در جریان روی کار آمدن بایدوخان به قتل رسید.

    امیر حسن ایلکانی، بنیانگذار سلسله آل جلایر

    امیر حسن ایلکانی، بنیانگذار سلسله آل جلایر است که در دوره فترت بعد از عهد ابوسعید، طی چند سال، چندین مدعی برای تاج و تخت ایلکانی تراشید وی سرانجام پس از هفده سال حکومت در بغداد و عراق عرب در 757 ق/ 1356 م دار فانی را وداع گفت. پسرش معزالدین اولیس نیز در نوزده سالگی جانشین پدر شد و نوزده سال فرمانروایی کرد. سلطان اولیس که خود اهل هنر و نقاشی و مینیاتوریستی چیره دست بود در تبریز ابنیه‏های عالی ساخت و به توسعه تجارت بین آذربایجان و روم ( آسیای صغیر) توجه کرد. سرانجام به سبب بیماری سل مزمنی که داشت در 38 سالگی درگذشت. بعد از او پسرش سلطان حسین به سلطنت رسید، اما فرمانروایی او بیش از هشت سال دوام نیاورد و دائما" با توسعه طلبی‏های ترکمانان قراقویونلو مواجه بود. عاقبت نیز به دست برادرش سلطان احمد جلایر به نقل آمد ( صفر 778 ق / ژوئیه 1376 م). بدین گونه سلطان احمد جلایر واپسین امیر ایلکانی فرمانروایی خود را با خشونت و برادر کشی آغاز کرد. سلطان احمد جلایر که حدود 35 سال فرمانروایی کرد، تجسم خشونت و بی‏رحمی وحشی گونه مغول بود، در عین حال قریحه شعر و موسیقی داشت و در عصر خود به شعر دوستی و هنر پروری آوازه بود. حتی حافظ شیرازی هم، که ظاهرا" چیزی از خشونت و سبعیت او نشنیده بود، نا دیده به اقبال او ایمان آورده بود و در طی چند غزل زیبا او را ستایش کرده بود. سلطان احمد در نبردی مغلوب قرایوسف قراقویونلو شد و به امر او در ربیع‏الآخر 813 ق / اوت 1410 م کشته شد. با قتل او در واقع دولت آل جلایر به پایان رسید، هر چند برای بیست سالی دیگر( 813 تا 836 ق / 1410 تا 1433 م ) تنی چند از این خاندان در قسمت سفلای عراق حکم راندند، اما قدرت در حال انحطاط آنها یک احتضار طولانی بود. دولت آنها به دست امرای ترکمانان قره قویونلو منقرض شد.

    فرمانروایان ایلکانی


    شیخ حسن ایلکانی 757 740ق / 1356 1339م
    معزالدین اويس ایلکانی 776 757 ق/ 1374 1356 م
    سلطان حسین ایلکانی 784 776 ق / 1382 1372م
    سلطان احمد جلایر ایلکانی 813 784 ق/ 1382 1374م

    هنر نزد سلاطین ایلکانی

    سلاطین جلایری از پشتیبانان جدی ادیبان و هنرمندان بودند و به ویژه در ترویج نقاشی سرآمد سلاله آن روزگار به شمار می‏رفتند. اولیس ، پدر احمد، نقاشی و مینیاتوریست چیره‏دستی بود و احمد جلایر خود این هنر را نزد عبدالحی، از استادان این فن و شاگرد اولیس، فرا گرفت. دربار احمد جلایر نیز کانون نقاشان و هنرمندان بود؛ زکریای قزوینی کتاب مصور عجایب المخلوقات را در 790 ق/ 1388م برای کتابخانه این سلطان ایلکانی تهیه کرد و مولانا معروف، از خوشنویسان برجسته آن عهد در دربار وی می‏زیست. احمد جلایر خود ؛ در سرودن شعر دست داشت و به سه زبان فارسی ، عربی و ترکی شعر می‏گفت. دیوان شعری از او که در 808 ق / 1405 م تدوین، و با مینیاتورهای زیبا تزیین شده است، در گالری هنر فریر در واشنگتن نگهداری می‏شود. افزون بر این ، اشعار پراکنده‏ای از وی در برخی از منابع تاریخی و ادبی باقی مانده است.

    احمد جلایر یکی از دوستداران حافظ شیرازی بود و به او سخت ارادت می‏ورزید؛ چنان که به گفته دولتشاه سمرقندی ( تذکره الشعرا ، ص 228)، وی را به بغداد فرا خواند. اما حافظ دعوت او را پاسخ نگفت و تنها غزلی به مطلع:

    احمدالله علی السلطان احمد شیخ اولیس حسن ایلخانی

    برای او فرستاد. گفته‏اند احمد در موسیقی نیز دست داشته و آثاری در این باره تألیف کرده است ( ابن حجر ابنا ء الغمر بابناء العمر، ج 6 / ص 242 ). همچنین آورده‏اند که در انواع هنر چون تصویر و تذهیب و قواسی و خاتم بندی و ... استاد بود و به شش قلم خط نوشتی ( تذکره الشعراء ، ص 230 ).
    + نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:27  توسط بیژن آزاد  | 

    بیوگرافی مختصر :

     

     

    ابراهيم گلستان در سال ۱۳۰۱ شمسی در شيراز به دنيا آمد. پدرش مدير روزنامه "گلستان" در شيراز بود. در ۱۳۲۰ به تهران آمد و وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد اما پس از مدتی تحصيل را نيمه كاره رها كرد و جذب فعاليت های سياسی در حزب توده شد. پس از مدتی بدنبال اختلاف با روش سران آن حزب از حزب جدا شد و به كار خبری و عكاسی و فيلمبرداری برای شبكه های تلويزيونی بين المللی و آژانس های خبری مشغول شد.

    گلستان در سال ۱۳۲۶ نخستين قصه اش را به نام "به دزدى رفته ها" نوشت كه همان سال در ماهنامه مردم و بعدها در ۱۳۲۸ در مجموعه ای با عنوان "آذر ، ماه آخر پاييز" منتشر شد. در همين دوران داستان هايی از ارنست همينگوی ، ويليام فاكنر و چخوف را ترجمه كرد كه آن ها را در مجموعه ای تحت عنوان "كشتى شكسته ها" منتشر ساخت.

    او كه از جوانی به عكاسی و فيلمبرداری علاقمند بود نزد خود با اين فنون آشنا شد. بيشتر مطالعات ادبی آغازين او هم در سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۰ مربوط به خواندن آثار كافكا ، اشتاين بك ، يوجين اونيل ، هرمان هسه ، فاكنر و همينگوی بوده ولی بيشتر به آثار همينگوی و فاكنر علاقه نشان داده است. گلستان در بيشتر داستان های دهه سی اش سرگذشت شكست و سرخوردگی آدم هايی را بازگو می كند كه آرزوهای بزرگی در سر داشته و برای آن مبارزه كرده اند. پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلستان به عنوان طرف قرارداد ، اداره امور دايره تهيه عكس عكس و خبر كنسرسيوم نفت را عهده دار می شود و از مجموع فيلم های خبری شخصی و با كمك فيلم هايی كه به كمك دوربين بولكس ۱۶ ميليمتری شخصی خود گرفته ، مستند "از قطره تا دريا" را می سازد. اين فيلم يعنی نخستين فيلم مستند گلستان ، بشدت مورد پسند رئيس فرانسوی كنسرسيوم و آرتور التون مستندساز سرشناس انگليسی و رئيس بخش فيلم كمپانی شل ﴿Shell﴾ انگلستان قرار می گيرد. در ۱۳۳۶ مجموعه داستان "شكار سايه" را منتشر می كند و پس از آن دست به كار تهيه و ساخت مجموعه مستندی برای كنسرسيوم با نام مجموعه "چشم اندازها" می شود كه ساخت اين مجموعه از ۱۳۳۶۶ تا ۱۳۴۱ طول می كشد. نخستين بخش اين مجموعه با نام "يك آتش" درباره مهار چاه های نفت دچار حريق شده است، آتشی كه برخی آن را يكی از بزرگترين آتش سوزی های تاريخ نفت دانسته اند و خاموش كردن آن شصت و پنج روز طول كشيده است. "يك آتش" در ۱۳۴۰ برنده جايزه مركور طلايی بخش فيلم های مستند جشنواره فيلم ونيز و پس از آن شير سن ماركو شد. از حيث دريافت جايزه ، اين فيلم نخستين اثر سينمايی ايران در تاريخ سينمای جهان است كه موفق به اخذ جايزه ای بين المللی شده است. پس از آن گلستان در ادامه مجموعه "چشم اندازها" ، مستند استثنايی و معروف خود با نام "موج و مرجان و خارا" را در سال ۱۳۴۱ ﴿شروع ساخت از سال ۱۳۳۷ بوده است﴾ عرضه می كند. كنسرسيوم كه "چشم اندازها" مسحورش كرده بود ، در همان حدود ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ برای گلستان تدارك استوديو گلستان را به صورت اجاره بشرط تمليك ﴿Lend Lease﴾ می بيند، تجهيزاتی كامل كه بهای آن از طريق حق الزحمه و دستمزد كارهای آتی گلستان پرداخت شد. "موج و مرجان و خارا" با تجهيزات استوديو گلستان و كمك برادرش شاهرخ گلستان و همكاران مورد علاقه اش : محمود هنگوال ، فروغ فرخزاد ، و برادران ميناسيان و عده ای ديگر ساخته شد و ستايش همگان را برانگيخت.

     گلستان در ۱۳۴۱ دست به كار ساخت نخستين فيلم بلند سينمايی اش با نام "دريا" بر اساس داستان كوتاه "چرا دريا توفانى شده بود؟" ﴿"شبى كه دريا توفانى شد"﴾ صادق چوبك شد ولی پس از فيلم برداری چند سكانس از ادامه كار صرفنظر كرد و آن فيلم نيمه كاره رها شد. گلستان در همين سال فروغ فرخزاد را از طرف استوديوی خود مامور ساخت فيلم مستند "خانه سياه است" كرد و خود ضمن مشاوره و همفكری با فروغ در اين زمينه ، مشغول ساخت فيلم كوتاه "خواستگارى" به سفارش موسسه فيلم ملی كانادا شد. فيلم "خانه سياه است" چندان مورد استقبال منتقدان وقت ايرانی قرار نگرفت ولی عليرغم ممانعت گلستان از نمايش محدود آن ﴿به بهانه ء كراهت﴾ در جشنواره كن ، جايزه نخست بهترين فيلم مستند جشنواره اوبرهازن آلمان ﴿۱۹۶۴﴾ را دريافت كرده و مورد تقدير داوران جشنواره ء مؤلف پزاروی ايتاليا در ﴿۱۹۶۷﴾ قرار گرفت. مستند بعدی گلستان با عنوان "تپه هاى مارليك" در ۱۳۴۲ درباره كشفيات باستان شناسی در منطقه مارليك ايران جايزه شير سن ماركو در جشنواره ونيز ۱۹۶۴ را بدست آورد.

     گلستان در ۱۳۴۴ نخستين فيلم بلند سينمايی و داستانی اش با نام "خشت و آينه" را می سازد. "خشت و آينه" به حق و به زعم بسياری نخستين فيلم روشنفكری و غيرمتعارف سينمای ايران است. در ۱۳۴۵ به سفارش بانك مركزی ايران مستند "كنجينه هاى گوهر" ﴿"گنجينه هاى سلطنتى"﴾ را می سازد و تا هجرتش از وطن دو فيلم مستند ديگر با عناوين "خراب آباد" و "خرمن بذر" را عرضه داشته و در ۱۳۴۶ به انگلستان می رود. او در ۱۳۵۰ دوباره به ايران بازگشت. "اسرار گنج دره جنى" را در ۱۳۵۲ ساخت و با توقيف آن پس از يك هفته نمايش برای هميشه از ايران رفت. پس از خروج از ايران سه داستان خود را در مجموعه "مد و مه" ﴿۱۳۴۸﴾ و داستان بلند ديگرش "خروس" را در ﴿۱۳۴۹﴾ و پس از آن "گفته ها" را كه مجموعه ای است از نوشته های غيرداستانی و گفت گو منتشر كرده و دو داستان "برخوردها در زمانه برخورد" و "...؟" را در دست چاپ داشته و يك داستان فعلا" بدون عنوان ديگر را هم می نگارد.

     گلستان در حال حاضر در لندن اقامت دارد و همچنان می نويسد و می خواند. او از گفت گو و مصاحبه های روزنامه نگارانه بشدت پرهيز می كند و لحنی تلخ و تند دارد ولی اين امر مانع درك او بعنوان فرهيخته ای ايرانی كه مايه مباهات و افتخار اين آب و خاك است نمی شود. به هيچ وجه نان به كسی قرض نمی دهد و اهل ريا نيست ، از نيش و زخم زبان ديگران و انتقاداتشان نيز واهمه ای ندارد. حضور او در سن ۸۳ سالگی برای ادب ما جدا" غنيمت است. عمرش دراز باد.

     
    زمستان ۱۳۸۴
     
    + نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:58  توسط بیژن آزاد  | 

    جلال آلِ‌احمد

    جلال آل احمد و چاله را گلستان در راه اين قلم کند. از تجربه با همايون اين به دست آمد که حساب کار قلم را بايد از هر حسابي جدا کرد. از حساب تيراژ بزرگ و درآمد و ناشر مغبون و از اين مزخرفات. اما با گلستان اين تجربه حاصل شد که حساب قلم را از حساب دوستي‌ها نيز بايد جدا کرد. دوستي آدمي‌زاد را از تنهايي در مي آورد؛ اما قلم او را به تنهايي برمي‌گرداند. به آن تنهايي که جمع است. به بازي قدما. قلم اين را مي خواهد. که چه مستبدي است. دوستي ترا رعايت ترا هيچ‌کس تحمل نمي‌آورد.
    با گلستان نيز از همان سال‌هاي 24 و 1325 آشنا بوديم. و در همان ماجراهاي سياسي. او اخبار خارجي رهبر را درست مي‌کرد و اين قلم مجله مردم را مي‌گرداند و ديگر کارهاي مطبوعاتي پراکنده. بشر براي دانشجويان و ترجمه اي و قصه‌اي و از اين قبيل. همان ايام يک روز گلستان يک مخبر فرنگي را برداشت و آورد در حوزه‌اي که صاحب اين قلم اداره‌اش مي‌کرد. از همان ايام انگليسي را خوب مي‌دانست و همان روز بود که معلوم شد تماشاگري گفته‌اند و بازي‌گري. احساسي را که آن روز ما کرديم، او خود بعدها گذاشت در يکي از قصه‌هايش. به اسم - به نظرم ـ (باروت‌ها نم کشيده بود). آدم‌ها بايد باشند و حوزه‌ها و روزنامه‌ها و مجله‌ها و حزبي و زدوخوردي تا فرنگي بيايد و تماشا کند و گزارش بدهد که نقطه اوج کدام نمايش کجا است و پرده‌ها را کي مي‌توان کشيد. و گلستان از همان قديم الايام مي‌خواست خودش را در سلک تماشاگران بکشاند. اما بازيگري هم مي‌کرد. اما همين تنها برايش کافي نبود. و به همين علت‌ها بود که از تشکيلات مازندران عذرش را خواستند. به اين دليل که روزنامه انگليسي مي خواند در محيطي که تاواريش‌ها حکومت مي‌کردند.
    گلستان مثل همه ما فعال بود. اما نوعي خودخواهي نمايش‌دهنده داشت که کم‌تر در ديگران مي‌ديدي. هميشه متکلم وحده بود. مجال گوش دادن به ديگري را نداشت. اين‌ها را هنوز هم دارد. اما با هوش بود و با ذوق. خوب مي‌نوشت و خوب عکس برمي‌داشت. براي يکي از خرکاري‌هايي که اين قلم کرده است (شرح حال نوشتن براي اعضاي کميته مرکزي حزب توده که در شماره‌هاي مجله مردم مرتب درآمد) او عکس برداشته بود. قلم هم مي‌زد. ترجمه هم مي‌کرد. و اغلب را خوب. و گاهي بسيار خوب. حسنش اين بود که تفنن مي‌کرد (مثل حالا نبود که از اين راه‌ها نان بخواهد خورد) و ناچار فرصت مطالعه داشت. تحمل شنيدن دو کلمه حرف حساب را داشت. اما حيف که درست و حسابي درس نخوانده بود. يعني تحمل نياموخته بود. ناچار نخوانده ملا بود. و چنين آدمي به هر صورت اورژينال هم مي‌شود. گويا کلاس اول يا دوم دانشگاه (رشته حقوق) بود که معلومات زده بود زير دلش و رفته بود به مقاطعه‌کاري. زن و بچه هم داشت و بعد مازندران بود و آن داستان سياست و بعد که به تهران برگشت، بالاي خانه‌اي مي‌نشست که دکتر عابدي منزل داشت. و خانه اين هر دو يکي از پاتوق‌هاي ما بود. ما آدم‌هاي بي‌خانمان. سرمان را مي‌زدي يا ته‌مان را، آن‌جا بوديم. و بعد گلستان به آبادان که رفت باز ول‌کن نبوديم. و اگر هنوز شخصي در عده‌اي از ما بچه‌هاي آن دوره بيدار است و زنده است؛ اين زندگي و بيداري را ما در آن سال‌ها به‌د قت در تن هم‌ديگر کاشته‌ايم. او به پرمدعايي و ديگران به بي‌اعتنايي و بردباري هم‌ديگر را به آدم‌ها راهنما بوده‌ايم و به کتاب‌ها وبه ايده‌آل‌ها. به کمک هم از مخمصه‌ها مي‌گريخته‌ايم و از چاله‌ها. به اتکا هم در وقايع شرکت مي‌کرديم و در خطرها. يک‌بار با هم عهد بستيم که دور از هر ادا و اکسانتريسيته آدمي باشيم عادي و اگر ازمان آمد کاري بکنيم. يادم است يک بار از آبادان ترجمه‌اي از همينگوي فرستاد. که تحصيل پرحاصلي بود. چون آدمي که کاري ازش برمي‌آيد ادا ندارد و آن‌که ادا دارد کاري ندارد. به هر صورت مي‌خواهم بدانيد که اين قلم شايد مي‌توانست در اين روزگار وانفساي فيلم‌سازي او دستي زير بالش مي‌کرد - چون به او ديني دارد - اما حيف که نمي‌تواند. مجموعه داستاني[1] که برايش چاپ کرديم و حق‌البوقش را بالاکشيديم بي‌هيچ ترديد و چون‌وچرايي. تنها به اين علت که او آبادان بود و پول خوب مي‌گرفت و صاحب اين قلم در تهران بود و اوضاعش خيط بود. سيصدو پنجاه تومن بود. يا 375 تومن. و او هم دراين آبادان بود که عاقبت تکليف خودش را روشن کرد. از بازيگري به تماشاگري.
    اولين تجربه جدي آن ما با گلستان در خود داستان انشعاب بود. او با ما بود. اما با ما نيامد. ما که انشعاب‌مان را کرديم او تنها رفت و کاغذ استعفايي به حزب نوشت و در آمد. که بله چون نزديک‌ترين دوستان من رفتند ديگر جاي من هم اين‌جا نيست. اعتراف مي‌کرد که به اتکاي ما در آن ماجرا بوده است. اما بيش از آن خودبين بود که همراه جمع بيايد و گمنام بماند. آخر خليل ملکي سر کرده ما بود و او ناچار مثل من دست دوم و سوم مي‌ماند. با اين همه تنهايي سال‌هاي 27 تا 1329 را ما در حضور انس يک‌ديگر درمان کرده‌ايم. و اين ما که مي‌گويم، ملکي است و دکتر عابدي و او و صاحب اين قلم. فکرش را که مي‌کنم مي‌بينم اگر خانه اين سه نفر که شمردم در آن سال‌ها پناهگاه آواره‌اي که من باشم نبود - ممکن بود در آن بي‌ثمري و کوتاه‌دستي دق کرده باشم يا هروييني و ترياکي شده باشم. تا گلستان به آبادان رفت. يعني از اين تنهايي و بي‌ثمري آن ما در تهران به آبادان گريخت. ولي مکاتبه‌مان برقرار بود. و چه‌ مکاتبه‌اي! فحش‌نامه‌هاي او و نصيحت‌نامه‌هاي درآمده از زير اين قلم. اگر روزگاري کاغذهاي آن زمان او را چاپ کنم. معلوم خواهد شد که گاهي چه قدرت‌هاي دست و پا بسته‌اي در درون يک آدم به صورت چاشني بمبي حبس مي‌شود. بيماري‌آور و برمامگوز ساز. شايد اگر او به آبادان نرفته بود حالا روزگارش بهتر بود و با خودش بهتر کنار آمده بود. اما به هرصورت تنهايي آبادان کار خودش را کرد يعني گلستان خل شد. (تکيه کلامي که او خود به ديگران اطلاق مي‌کند) و اثر اين خل شدن را پيش از همه اين صاحب قلم در سرش ديد. که چيزي نوشت درباره شکار سايه و کشتي شکسته‌ها. اولي مجموعه قصه‌هايش و دومي ترجمه‌اي از اين و آن؛ که در يکي از شماره‌هاي مهرگان درآمد[2]. و بي‌امضا. و با احترامات قائقه! ديده بودم که پاي نزديک‌ترين دوستانم دارد در چاله‌اي مي رود که اگر سالم هم درآيد به تقليد کبک‌ها است. آن‌جا توضيح داده بودم که اوريژينال بودن و سبک داشتن مبادا به اين معني گرفته شود که معني را فداي لفظ کردن يا لفظ را کج و کوله کردن. و حسنش اين بود که مطلب را اول تمام و کما ل براي خودش خواندم که چيزي نگفت. زنش هم نشسته بود اما هيچ‌کدام‌شان چيزي نگفتند. و بعد که مطلب چاپ شد او ناراحت شد. دست بر فضا همان ايام به‌آذين نيز همين مطلب را به زبان خودش در انتقاد کتاب نوشت و سخت به او حمله کرد و اين بود که داريوش ميانه افتاد و خطاب به به‌آذين و شايد رو به صاحب اين قلم مطالبي در دفاع از گلستان نوشت. به هر صورت اين جوري کارمان را مي‌کرديم. اما از سر بند آن تجربه کشف شد که گلستان تحمل شنيدن انتقاد را از دست داده. اين بود که ما پس از آن درز گرفتيم. گرچه آن پيش‌بيني ما تا به آن حد درست از آب درآمد که او از حوزه نويسندگي به حوزه تصوير (فيلم‌برداري) تبعيد شد. و حالا اگر هم چيزي مي‌نويسد، چاشني تصويرهايي است که بر پرده مي‌افکند و پشت‌بندي است، وزن و آهنگ‌دار به عنوان شمعي پس ديوار تصاويرش. تصويرهاش بي‌کلام به هم مربوط نيست و کلامش بي‌تصوير جان ندارد. نثري است عايق. و نه هدايت‌کننده به چيزي. حرارتي- يا ضربه‌اي- يا شوري- يا جذبه‌اي.
    اين قضايا بود و بود و ما رفت و آمدمان را مي‌کرديم و او کارمند عالي‌رتبه تبليغات کنسرسيوم نفت بود و در برخوردهامان جدي‌ترين مطالب را به صورت شوخي مي‌گفتيم و او ترتيب کارش رابا کنسرسيوم داشت مي‌داد که دکان فيلم‌برداري باز کند و با اعتباري که مي‌دهند ابزاري وارد کند و الخ... ايامي بود که کنسرسيوم نفت بار کارهاي غيرتخصصي نفت را از دوش خودش برمي‌داشت و به اين و آن مقاطعه مي‌داد. اتوبوسراني آبادان را به فلاني – خبازي‌ها را به بهماني- فيلم‌برداري تبليغات نفت را هم به گلستان. گلستان اهل صميميت نيست. کم‌تر درددل مي‌کند. و ناچار تو هم که کنجکاو نباشي چه‌بسا مسايل که بر او بگذرد و تو نداني. اما حدس که مي‌زني. از ترديدهاي اول و درماندگي‌ها. از رفت و آمدها. از مهماني‌هاي به قول داريوش حساب کرده و بعد از گاه‌گداري چيزي از زبانش دررفتن‌ها يا از چاره‌جويي‌هايي که غيرمستقيم از تو يا از ديگري مي‌کند. به هر صورت مي‌ديديم که گرفتار است. اما چه مي‌توانستيم کرد؟ آن ايام تصميم را مي‌گويم. داد مي‌زد که روزي هزار بار از خودش مي‌پرسد بکنم يا نکنم؟ قرار بستن با کنسرسيوم را مي‌گويم و فيلم‌برداري تبليغاتي براي ايشان را. همان ايام بود که بارها پاپي شد که چرا تو نمي‌آيي کارمند کنسرسيوم بشوي؟ معلوم بود که هنوز به تنهايي جرأت ندارد. که با هم کار مي‌کنيم و از اين حرف‌ها. حالِ کسي را داشت که در شب تاري مي‌خواهد از قبرستاني بگذرد و همراه مي‌خواهد... اما عاقبت کرد. به اين اعتبار که مدتي کار گل خواهد کرد و بعد که قرض‌ها تمام شد، دستگاهي خواهد داشت براي خودش و سرمايه‌اي و فرصتي براي کار حسابي کردن. استدلال بدي نبود. به قيمت يکي دوسال مزدوري يک عمر سرپاي خود ايستادن. غافل از اين‌که راه‌ها تقواي بيش‌تري را درخورند تا هدف‌ها. خود اين قلم يک بار مزدوري را در حدود هزار تومان سنجيده بود و حالا او داشت زير بار ميليون‌ها مي‌رفت. آخر اين هم هست که آدم‌ها متفاوت‌اند و برداشت‌ها. و معني لغات از اين کس تا به ديگري يک دنيا فرق مي‌کند. به هر صورت لال که نمي‌نشستيم. گپي مي‌زديم. از او هميشه تشويقي به زير بالش را گرفتن و الخ... و از ما نمودن راهي و تخديري؛ اما چشم و گوش گلستان دريچه‌هايي بود هم به درون خويش باز؛ نه به دنياي خارج. آن‌قدر مرکز عالم خلقت بود که تصورش را نمي‌شود کرد. من هيچ‌کس را آن‌قدر اشرف مخلوقات نديده‌ام.
    تا يک روز در آمد که بيا برو خارک. پرسيدم که چه؟ معلوم نشد. چيزهايي البته که گفت؛ اما نه به‌صراحت. قرار بود از لوله‌کشي نفت به خارک فيلم بردارند و بفهمي نفهمي اين را هم گفت که ممکن است مطالعه من به کار تهيه عکس‌ها و فيلم‌ها بخورد. و صاحب اين قلم البته که گفت که گفتارنويس قيلم ديگران نيست. اما به هر صورت سفري بود؛ و اين تن مرده سفر هميشه پا به رکاب بود. به خرج کنسرسيوم و به همان تشريفات که ديگران مي‌رفتند. ديداري و بعد فلم زدن‌ها. به محض مراجعت سه چهار هزار کلمه‌اي به دستش دادم که طرح اوليه کار خارک، حرف و سخن با گلستان بود؛ اما البته که طرف اصلي کنسرسيوم بود و همه چيز قرار و قاعده لازم داشت و طرح و پيش‌بيني مخارج. حتي کتاب نوشتن. تا دو سه هفته بعد يک روز تلفن کرد که ريپتون مي‌خواهد ترا ببيند. رييس انشارات کنسرسيوم. که دو سه بار خانه گلستان ديده بوديمش. مردي بود فرانسوي و پلي تکنيک ديده که از شعر و نقاشي هم خبري داشت. معلوم بود که طرف اصلي مي خواهد اين کتاب‌نويس درباره خارک را ببيند و بشناسد و آخر قراري و از اين حرف‌ها و رفتم. در آمد که شنيده‌ايم مشغول کتابي دربارة خارک هستيد؟ گفتم درست است. گفت دل‌تان نمي‌خواهد قرار و مداري بگذاريم و مثلاً کنتراتي؟ گفتم راستش اين قلم تا کنون به سفارش کار نکرده. گدشته از اين‌که معلوم نيست چه از آب دربيايد... گفت پس چه کنيم؟ گفتم بسيار متشکر از آن سفر و آن امکان‌ها که داديد براي مطالعه ولي بهتر است صبر کنيم تا کار بي‌عجله تمام بشود و بي‌اجبار يک وظيفه سفارشي. آن وقت اگر به دردتان خورد، مال شما؛ و گرنه مال خودم. ريپتون پسنديد و خداحافط شما. و اين قضيه مال سال 38 بود.
    و اين فضايا بود و بود و کار خارک خوش‌خوشک پيش مي‌رفت که گلستان يک روز درآمد که برو فلان چک را از صندوق کنسرسيوم بگير. ايامي بود که او دکانش را تازه باز کرده بود؛ اما درحقيقت هنوز سفارش‌پذير انحصاري کنسرسيوم بود. معلوم بود که دارند پيش‌قسط مي‌دهند. و معني نداشت پيش‌قسطي گرفتن براي کاري که قرار دادي برايش نوشته نبود. ناچار نرفتم. دو سه بار ديگر تلفن کرد که باز طفره رفتم. تا آخر در آمد که چکي است و نوشته شده و نمي‌شود برش گرداند و از اين حرف‌ها. و تو نگيري سوخت مي‌شود. اين استدلال کودکانه عاقبت از سوراخ احتياج وارد اين گوش شد و رفتم. و چک را گرفتم. سه هزار تومان بود. خرده‌اي کم‌تر. بابت ماليات و از اين حرف‌ها. و پول، پول کلاني بود. بزرگ‌ترين حق‌التحريري که تا آن وقت گرفته بودم. که عجب غلطي بود! و به چه زخمي بزنيش؟ باهاش خانه‌مان را رنگ کرديم. سرتا پا. بله روشن‌فکرها را همين جوري‌ها مي‌خرند.
    باز مدتي گذشت که در آن فصل‌هايي از خارک را براي گلستان خوانده بودم که باز يک روز خبر آورد که مأموريت ريپتون دارد تمام مي شود و فلان روز مي‌رود و نفر جانشين او ممکن است از کار خارک بي‌خبر بماند و از اين حرف‌ها. اگر مايلي برو سرو ساماني به کارت بده. گمان کرده بود که در حناي آن سه هزار تومن اين دست و فلم رنگي شده است. که رفتم و فصل‌هاي ديگري از کتاب را براي خودش خواندم و تمام که شد پرسيدم گمان مي‌کني چنين کاري با اين نوع برداشت به دردشان بخورد؟ گفت مگر خلي؟ براي من کار خارک قرار نبود يک کار تبليغاتي باشد و مي‌دانستم اين فلم چه مي کند؛ اما اين را هم مي‌دانستم که با گلستان و کنسرسيوم بايد با حساب و کتاب طرف شد. اين بود که گفتم کار اين است که هست. ببين اگر به دردشان مي خورد که مال آن‌ها و تو خود وکيل حق‌التحريرش. و اگر به دردشان نخورد خبرم کن. و خبر کرد. پرسيدم پس آيا هيچ بده را به هيچ بستان کاري نيست؟ عيناً و اين اشاره بود به سه‌هزار تومن که کنسرسيوم داده بود و سه‌چهار هزار کلمه‌اي که اين فلم داده بود. در چنان دستگاهي البته که هر کلمه را بايد به پيش از يک تومن بفروشي و معلوم شد هيچ بده را به هيچ بستان کاري نيست. و کار خارک به اين صورت خاتمه يافت. که بعدها دانش چاپش کرد. دنبال اورازان و تات‌نشين‌ها. چه خوش‌حالم که اين چاله را با سه‌هزار کلمه پر کردم. سه هزار کلمه‌اي که نه کسي ديد و نه شنيد. و نه به امضاي اين قلم بود. ولي اگر قرار باشد مدام بخواهي چاله‌اي را با چند هزار کلمه پر کني؟ و اين است عاقبت کار فلمي که افسارش لق باشد. در تجربه خارک اين قضيه روشن شد که اگر قرار باشد هر کدام از ما در بده‌بستان‌هامان پاي دوستان‌مان را در چاه و چاله کنيم، ممکن است آن دوست برمد و آن‌وقت دستگاهي که به اعتبار تو با آن دوست حرف و سخني پيدا کرده نه تنها که براي آن دوست، حتي براي خود تو شمشير را از رو ببندد. گرچه چنين خطري براي گلستان پيش نيامد - که خرش از پل گذشته بود - اما عواقبي براي اين فلم داشت که يکي‌ش را مي‌آورم.
    اين قضايا بود و بود تا «موج و مرجان و خارا» درآمد. در اين مدت ما دانسته بوديم که هرکداممان راهي داريم و حرفي ديگر. و ديگر آن ايده‌آل‌هاي جواني مشترک نيست و نان‌خوردني هم در کار است و تو نمي‌تواني کفاره‌دهنده گناهي باشي که ديگري کرده است و ديگري هم نمي‌خواهد جواب‌گوي کله‌خري‌هايي باشد که تو مي‌کني. و به هر صورت معلوم شده بود که اگر به چاه مي‌رويم، يا به برج عاج، حماقت است اگر انتظار همراهي ديگري را داشته باشي. و دانسته بوديم که در اين عرصات هر کس مسؤل نامه اعمال خويش است. و موج و مرجان و خارا مي گفت که حالا گلستان شده است حماسه‌سراي صنعت نفت که مرا و ما را در آن هيچ دستي نيست و به طريق اولي هيچ حقي براي حماسه‌سرايي. تنها يک صحنه از آن فيلم ديدني بود که بهش گفتم (يعني فيلم را که در خلوت ديدم ازم خواست چيزي بنويسم، شايد به قصد نخستين ارزيابي‌ها براي عرضه‌داشت کارش که يکي دو صفحه‌اي نوشتم.). آن‌جا که لوله قطور نفت را دفن مي‌کردند. و نوعي تشييع جنازه در آمده بود کارشان. بعد هم در کلوب فيلم ديديمش. روزگاري که تجربه زودگذر کتاب ماه هنوز به بن‌بست نرسيده بود. و البته که مي‌بايست درباره‌اش چيزي منتشر کرد. فرخ غفاري داوطلب شد. و که بهتر از او. که ما خودمان اين‌کاره نبوديم. اما يک هفته بعد عذر آورد که به ديگري رجوع کن. و اين ديگري جلال مقدم بود که پذيرفت. اما او هم ده پانزده روزي معطلمان کرد و بعد عذر خواست. ناچار احساس نارو خوردن پيش آمد. اين بود که از «بهرام بيضايي» خواستيم که چيزي نوشت. کارنامه فيلم گلستان که با عزت و احترام و دستکش‌پوشيده حالي کرده بود که گلستان شده است نردبان تبليغات کمپاني نفت. و مقاله هنوز به چاپ‌خانه نرفته بود که قريشي مباشر کيهان در کار کتاب ماه آمد و در گوشم گفت که رييس گفته است نمي‌خواهيم کلاه‌مان با گلستان توي هم برود. ايامي بود که گلستان براي کيهان دو سه تا فيلم تبليغاتي ساخته بود و زمينه مي‌ريخت براي يک کثيرالانتشار را در اختيار داشتن که بوق وکرناي ستاره‌سازي و جايزه‌هاي فيلم و ديگر قضايايش تأمين باشد... و ما نشنيده گرفتيم آن پيغام را. و مقاله که رفت چاپ‌خانه مطلب تجديد شد. که از کوره در رفتم. و متن قرار داد را گذاشتم جلو روي مباشر که حق دخالت در تنظيم مطالب را ندارد و الخ... و گذشت. روزهايي بود که مجله داشت توقيف مي‌شد؛ در شماره سوم. و بيش از اين بحث بر سر فرس فرار کرده جا نداشت. و با داريوش و عيال، سه نفري مي‌دويديم از دادستاني به تبليغات و از سازمان امنيت به وزارت فرهنگ که شايد به يکي بفهمانيم لزوم وجود شخص شخيص چنان مجله‌اي را که با دو شماره يک دسته شصت نفري را به تکاپو انداخته بود. و غافل بوديم که همين اجتماع ايجاد وحشت کرده است و گرنه ما که بوديم؟ و گلستان که بود؟ که هر يک از ما را به تنهايي چه به‌راحتي مهار مي‌کنند. يا رها مي‌کنند تا در دنياهاي تنگمان بپوسيم. يا ذله که شديم رضايت بدهيم به زينت‌المجالس اين غارتکده شدن!


    خرداد 1343



    ----------------------------
    پانويس‌ها:
    1. زندگي خوش کوتاه فرنسيس مکومبر، چاپ امير کبير، سال 27
    2. دي ماه 1329



    بخشي از کتاب «يک چاه و دو چاله»

     


    + نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 21:48  توسط بیژن آزاد  | 

    سیمون دوبوار (۹ ژانویه ۱۹۰۸ – ۱۴ آوریل ۱۹۸۶) از چهره‌های ماندگار عرصه‌ی اندیشه و عمل مسئولانه‌ی اجتماعی است. کتاب مشهور او، "جنس دوم" نقشی بنیادگذار در جنبش فمینیستی دارد.

     

    آزادی و موقعیت

    سیمون دوبوار در عرصه‌های مختلفی آفرینش فکری و تأثیرگذاری عملی داشته است. او از نوجوانی به فلسفه می‌پردازد، دانشجویی ممتاز است، در دانشگاه می‌درخشد و عملاًً نشان می‌دهد که فلسفه نمی‌بایست مشغولیتی مردانه تلقی شده و پنداشته شود که زنان در این عرصه سخنی برای گفتن ندارد. در دانشگاه با ژان‌پل سارتر آشنا می‌شود و از همان هنگام آنان همدم و همفکر و هم‌سخن می‌شوند. او پیش از آنکه با سارتر همراه شود، جهت فکری خود را انتخاب کرده است. این موضوع را یادداشتهای فلسفی او نشان می‌دهند، یادداشت‌هایی که پس از مرگش منتشر شده‌اند. سیمون دوبوار از سارتر تأثیر می‌گیرد و بر سارتر تأثیر می‌نهد. او سارتر را متوجه موقعیت‌های انسانی می‌کند، متوجه این مسئله که نمی‌توان و نبایست موضوع آزادی را جدا از شرایط در نظر گرفت. انسان آزاد است، اما این نیز هست که اسیر موقعیت‌های زندگی است.

    آزادی و موقعیت، موضوع ثابت آثار سیمون دوبوار هستند. او این موضوع را در نوشته‌های فلسفی‌اش، آفریده‌های ادبی‌اش، و پژوهش‌های اجتماعی‌اش بررسی کرده است.

    سیمون دوبوار، بنیانگذار جنبش و اندیشه‌ی فمینیستی

    نام سیمون دوبوار نامی شاخص در جنبش فمینیستی است. فمینسیم را گاه هرگونه نگرشی می‌دانند که کاونده‌ی موقعیت اسارت‌بار زن و خواهان دگرگون کردن آن باشد. جلوه‌هایی از آن را به شکلهای اعتراض به وضعیت زن در اعصار و قرون گذشته نیز می‌بینند. اصطلاح فمینیسم، نخست در قرن نوزدهم به کار رفته است. ولی تحلیل موقعیت زن با آگاهی مدرن و اعتراض مدرن به آن، دیدن مسئله‌ی زن به عنوان مسئله‌ای که جایگاه خود را دارد، با برخی اصلاحات حقوقی حل‌شدنی نیست و نبایستی صرفا به‌عنوانِ فرع مسئله‌ی نابرای‌های اجتماعی دیده شود، به طور خاص با کتاب "جنس دوم" آغاز می‌شود. این کتاب را سیمون دوبوار در سال ۱۹۴۹ منتشر کرده است. با این کتاب هم یک جنبش فمینیستی آغاز می‌شود و هم یک تحول فکری بزرگ. فلسفه‌ی فمینیستی و نظریه‌ی اخلاق فمینیستی در این کتاب ریشه دارند.

    وجود و ماهیت زن

    دوبوار در "جنس دوم" می‌پرسد که زن کیست یا چیست و چرا به‌عنوانِ"دیگری" مطرح است، چرا جنس "دوم" است، چرا فرعی است، چرا در مقایسه با مرد کم‌ارزش است.
    دوبوار معتقد نیست که طبیعت زن باعث شده که او در موقعیت فرودست قرار گیرد. او اگزیستانسیالیست است. اگزیستانسیالیسم (فلسفه‌ی اگزیستانس، اصالت وجود)، مکتبی فلسفی است که به فشرده‌ترین بیان با اعتقاد به تقدم وجود انسانی بر ماهیت انسانی معرفی می‌شود. انسان برخلاف اشیاء یک چیستی از پیش معین ندارد، ماهیت او از این طریق تعیین می‌شود که به وجود خود چه شکلی دهد، برای خود چه طرح‌هایی بریزد. انسان با طرح‌هایش مشخص می‌شوند، با آینده‌ای که دارد و نه با گذشته‌‌ای که شیءوار پشت سر او ساکن و راکد ایستاده است. اگزیستانس یا وجود، از خود برون شدن است، پرتاب خود به سوی آینده است.
    سیمون دوبوار، به عنوان اگزیستانسیالیست، وجود انسانی را با طبیعت توضیح نمی‌دهد. او وجود انسانی را اساساً آزاد در نظر می‌گیرد و هرگاه انسان آزاد نباشد، می‌پرسد چه موقعیتی و وضعیتی باعث می‌شود که او از انتخاب آزاد باز ماند. برپایه‌ی این منطق دوبوار به شدت این موضوع را رد می‌کند که جسم زن ماهیت زن را تعیین کرده و این ماهیت باعث شده است که زن وجود کهتری داشته باشد و "جنس دوم" شود. او می‌گوید باید موقعیت‌ها را کاوید تا به راز فرودستی زن پی برد.

    دو بخش "جنس دوم"

    کتاب "جنس دوم" راههای رهایی زن را نشان می‌دهد، نشان می‌دهد که زن بایستی هویت خود را تعریف کند، از موقعیت اسارتبار خود فراتر رود و آماده شود که آن را درهم‌شکند.
    آزادی و راههای آن موضوع بخش دوم "جنس دوم" است. بخش اول کتاب به نقد اسطوره‌هایی اختصاص دارد که ساخته شده‌اند تا موقعیت زندان‌گونه‌ی زن را طبیعی و جاودانی بنمایند.

    موقعیت زنانه

    دوبوار در "جنس دوم" نشان داد که "موقعیت زنانه" موقعیتی اجتماعی و تاریخی است. او نظراتی را درهم‌کوبید که موقعیت زن را به جسم و طبیعت زن برمی‌گردانند.

    کسانی هم که "جنس دوم" را نخوانده‌اند، محتملاً این جمله‌ی مشهور آن را شنیده‌اند: «انسان زن به دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود.» این جمله برای خود داستانی دارد. در آلمان آن را آلیس شواتسر، فمینیست نامدار، از آن ترجمه‌ای کرد که به فارسی چنین می‌شود: «انسان زن به دنیا نمی‌آید، او را به زن تبدیل می‌کنند.» با این برداشت عامل‌هایی برجسته می‌شوند که به‌عمد باعث تحقیر زن شده‌اند. نتیجه‌ی این برداشت روشن است: رهایی زن مستلزم برخورد با آن عاملهاست که طبعاً جنسیتی مردانه دارند.

    بعدها گفته شد که موضوع عمیقتر و پیچیده‌تر از آن چیزی است که در این برداشت منعکس می‌شود. فقط از طریق مقابله با عامل‌هایی که آگاهانه و آشکارا زن را تحقیر می‌کنند، آزادی کامل به دست نمی‌آید. مکانیسم‌های دیگری نیز، جز اراده‌ی آگاهانه‌ی مردانه، باعث اسارت زن می‌شوند. گروهی بر این نکته نیز تأکید می‌کنند که نقش خود زنان را هم در وضعیتی که دارند، نبایستی نادیده گرفت. زنان بایستی در میان خود نیز به دنبال عامل اسارت بگردند و فقط همه مشکلات را از چشم مردان نبینند.

    آماج اصلی دوبوار

    "جنس دوم" بحثهای فراوانی برانگیخت. از آن تمجید و ستایش شد، به آن انتقاد شد، از جمله از طرف خود شاگردان دوبوار. خرده‌گیرانه گفتند دوبوار فقط به برابری می‌اندیشیده و به تفاوت مثبت میان زن و مرد و ارزشهای مثبت زنانه بی‌توجه بوده است.

    امروزه اما اعتقاد عمومی دوبوار شناسان این نیست که آماج او فقط این بوده که زن به موقعیتی برابر با مردان برسد. کار بزرگ او را در این می‌بینند که ما را به تفاوتها آگاه گردانید و دعوت کرد به روند تاریخی شکل‌گیری و تحول آنها توجه کنیم. آماج او در عرصه‌ی مبارزات زنان نه فقط دستیابی به یک برابری صوری با مردان، بلکه رسیدن به جهانی است که در آن زنان بتوانند آزادانه و آگاهانه، هویت خویش را تعریف کرده و به آن شکل دهند.


    م. رضا

     
     
     
    + نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 14:21  توسط بیژن آزاد  | 

    رافائل آلبرتي ” نقاش ، شاعر و مبارز ضد فاشيست

    نوشته : آ . پادييا

    ترجمه : رامين مولايي

    رافائل آلبرتي در 16 دسامبر 1902 در شهر ساحلي “ اِل پوئرتو دِ سانتا ماريا ”ي كشور اسپانيا متولد شد و تا جهارده سالگي كه خانواده اش به مادريد مهاجرت كرد ، دوران رنگارنگ و پرخاطره كودكي اش را در همان شهر كوچك و زيبا سپري ساخت . او كه در ابتدا شيفته نقاشي بود ، پس از چندي موزه “ پرادو ” در مادريد را به عنوان ارزنده ترين مكان نسخه برداري از آثار بزرگاني چون “ فرانسيسكو دِ گويا ”كشف كرد . هر روز در گالري هاي مختلف موزه مي نشست و غرق جذبه نور و رنگ تابلوهاي گويا از آنها كپي برمي داشت و اين در حالي بود كه او هنوز ديپلم متوسطه اش را هم نگرفته بود . در همين دوران بود كه با شركت در نمايشگاه هاي دسته جمعي نام خود را به عنوان نقاشي صاحب سبك در محافل هنري پايتخت مطرح ساخت . در سال 1920 در جريان مرگ پدرش ناگهان قلم به دست گرفته و شعري براي او گفت ! اين آغازي پرشور براي يك عمر شاعري بود . او به طرز شگرفي به شاعري رو آورده بود و حتي ديگر از اينكه او را به عنوان هنرمندي نقاش بشناسند ، ناخشنود مي شد .

     “ اقامتگاه دانشجويان ” در مادريد محل آشنايي او با جواناني گشت كه سال ها بعد نامشان همراه با او بر تارك عرصه ادب و هنر  اسپانيا و جهان درخشيدن گرفت : فدريكو گارسيا لوركا ، سالوادور دالي ، لوئيس بونيوئل ، بيسنته آلئيخاندره و . همين هنرمندان جوان بودند كه هسته اوليه نهضت ادبي “ نسل 27 ” را پايه ريزي كردند .

    رافائل آلبرتي جوان در سال 1925 با اولين دفتر شعر خود “ دريا و خشكي ” كه بعداٌ با نام “ دريانورد در خشكي ” به چاپ رسيد و اكنون در آغاز قرن جديد به عنوان يكي از چهل اثر ادبي برگزيده قرن بيستم انتخاب شده است  همراه “ خراردو ديه گو ” شاعر ديگر اسپانيايي موفق به دريافت “ جايزه ملي ادبيات ” شد . او به خواسته اش دست يافته بود : اكنون در تمامي انجمن هاي هنري و ادبي اسپانيا و نيز ديگر كشورهاي اسپانيايي زبان او را به عنوان يك شاعر تمام عيار مي شناختند !

    پس از اين موفقيت ، او اثر ديگري به چاپ مي رساند به نام : “ طلوع گل شب بو ” . آلبرتي با “ در باره فرشتگان‌” كه در سال 1929 منتشر مي شود به وادي سوررئاليسمي با رنگ و بوي رومانتيك گام مي نهد . در 1930 شاعر جوان با “ ماريا ترسا لئون ” كه او هم نويسنده اي تازه كار است ، ازدواج مي كند .

     دهه سي ، سال هاي پاگذاشتن به ميان مردم از سوي شاعر است . با اوج گرفتن مبارزات مردم بر عليه سلطنت و ديكتاتوري حاكم ، آلبرتي به عنوان شاعري جوان و مردمي در كنار ايشان قرار مي گيرد و شعر خود را به مردم و آزادي تقديم مي كند . در سال 1931 به عضويت حزب كمونيست اسپانيا در مي آيد و پس از يك دوره سفر به اتحاد جماهير شوروي و چند كشور اروپايي به همراهي همسرش ، مجله ادبي “ اكتبر‌” را منتشر مي كنند . او در همين سال ها به انتشار چند نمايشنامه آوانگارد دست مي زند .

    با آغاز جنگ داخلي اسپانيا به صف مدافعين از مادريد به عنوان قلب تپنده آزادي مي پيوندد و به دبيري “ اتحاديه روشنفكران ضد فاشيست ” مستقر در شهر تحت محاصره نيروهاي فاشيست ژنرال فرانكو انتخاب مي شود . هم در اين دوران شروع به نگارش خاطرات خود مي نمايد ، كتابي كه اولين جلد آن را در سال 1942 تحت عنوان “ درختزار گمشده ” در مكزيك منتشر مي كند . ـ او در سال هاي بعد هم به نوشتن خاطرات خود ادامه داد و در حال حاضر مجموعة چهار جلدي خاطرات وي از تولد تا سال 1985 در دست مي باشد ـ . آلبرتي پس از تصرف مادريد توسط فرانكو و شكست آزاديخواهان در سال 1939 به اتفاق همسرش به فرانسه گريخت و در پاريس بود كه دوستي عميق و پايداري ميان او و پابلو پيكاسو نقاش هموطن او به وجود آمد كه تا پايان عمر نقاش برقرار ماند . هم در اين شهر آلبرتي ها با “پابلو نرودا ” و همسرش “ ماتيلده ” در ساختماني واقع در ساحل رود سن ، همسايه بودند . تقدير چنين بود كه او شاهد مرگ دوستان بسياري در طول عمر بلند خود باشد و نرودا هم يكي از همين دوستان صميمي بود.

    پس از مدتي با برقراري حكومت ويشي در فرانسة درگير جنگ جهاني دوم ، آلبرتي و همسرش مجبور به ترك پاريس و عزيمت به آرژانتين شدند، جايي كه تنها فرزند دخترش “ آيتانا ” به دنيا آمد . او در طول دوران تبعيدش در آرژانتين آثار بسياري منتشر ساخت از جمله : “ ميان گل ميخك و خنجر” و “ نغمه هاي خوآن پانادرو ”. وي در سال 1963 به “ رم ” نقل مكان كرد و هم آنجا دفتر شعر “ رم ، خطر براي رهگذران ” را به چاپ رساند .

    رافائل آلبرتي پس از مرگ ديكتاتور اسپانيا “ فرانكو” در سال 1977 و بعد از نزديك به 40 سال زندگي در تبعيد به موطن خود بازگشت و به عنوان نماينده حزب كمونيست اسپانيا از سوي مردم زادگاهش به پارلمان راه يافت ولي اندكي بعد از سمت خود استعفا داد .

    در سال 1983 معتبرترين جايزه ادبي كشورهاي اسپانيايي زبان يعني “ جايزه سروانتس” به وي اعطا شد . آلبرتي پس از مرگ همسر اولش ، در سال 1988 با “ ماريا آسونسيون ماتئو ” ازدواج كرد .

     اما اين يگانه شاعر بلندآوازة  بازمانده از نسل 27 اسپانيا در آستانه تحويل قرن تازه در شهر زادگاهش چشم از دنيا فروبست .

    آلبرتي در تمام طول عمر پربار خود و به خصوص در طي 40 سال تبعيد به ياد بندر زادگاهش در كنار درياي كاديس ، ساحل زيباي آن ، درياي نقره فام كاديس و آسمان آبي اش سرود . او در 1982 چنين مي نويسد :“ من همواره و همه جا فرزند درياي كاديس ، ساحل ،امواج كف آلود و تپه و ماهورهاي شني آن بوده ام . من از ماه مه 1917 ، ماه جدايي دردناكم از بندري كه آنجا به دنيا آمدم ، با تن پوشي از روح آبي و سفيد و نور رخشنده پرتوانداز كاديس به مادريد آمدم ، جاني كه نه تنها در اولين اشعار و ترانه هاي ريتميك من ، بلكه در همه آنچه در خلال جلاي وطن بلند مدت چهل ساله خود سروده ام ، رسوخ كرده و خود نمايي مي كند ”.

    ترانه هاي جاويدان اين شاعر بلند مرتبه اسپانيايي زبان چه در زمان حيات و چه بعد از آن توسط خوانندگان به نام و اركسترهاي معروف اروپا و آمريكا بارها و بارها به اجرا درآمده اند . 

    16 دسامبر سال جاري ـ 25 آذر ـ مصادف با يكصدمين سال تولد اين شاعر ، نقاش ، نمايشنامه نويس و مبارز راه آزادي است ، به همين مناسبت از سوي دولت اسپانيا و بنياد رافائل آلبرتي مراسم بزرگداشت گسترده اي در اسپانيا و نيز كشورهايي كه شاعر بخشي از دوران تبعيد چهل ساله اش را در آنجا سپري كرده ، تدارك ديده شده است #.

    روزنامه معتبر “ اِل پائيس ” چاپ اسپانيا  كتاب “ دريانورد در خشكي” سروده رافائل آلبرتي را در فهرست  40  اثر برگزيده ادبي قرن بيستم آورده است . در اينجا دو شعر از اين كتاب و شعر ديگري از كتاب “ ميان گل ميخك و خنجر” سروده اين شاعر شهير اسپانيايي را با هم مي خوانيم :

      

    سكاندار گمشده

    اي ديدبان برج ، گم گشته ام من و

    فانوس درياييِ تو خاموش است!

     

    شمال شرق ، در آسمان هيچ روشن نيست ،

    و تو در خوابي!

     

    آه كه ديدبان برج را خواب در ربوده است و

    كشتي سازان را هيچ كدام ،

    سرِ بر هم زدن خواب او نيست!

    روان شو و بنگر  ِاي باد دريايي!

    دريانوردي را بياب و بگويش

    كه فانوس دريايي روشن نيست!

    + نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:16  توسط بیژن آزاد  |