سال
1387 با خود يكصدمين سال تولد نفت يا صنعت نفت در ايران را به همراه
ميآورد. پنجم خرداد سال 1287، يكي از چاههايي كه توسط انگليسيها در
بيابانهاي اطراف مسجدسليمان حفر شده بود در عمق 360 متري به نفت رسيد.
ظرف اين يكصد سال مطالب فراواني پيرامون نفت و نقش آن در تحولات سياسي،
اجتماعي و اقتصادي ايران گفته شده و يا به رشته تحرير درآمده است.
ازجمله اينكه كشف نفت در
ايران را بسياري يكي از برنامههاي حسابشده استعمار انگلستان براي غارت
منابع زيرزميني ايران توصيف كردهاند؛ اما واقعيت آن است زماني كه در سال
1280 (هـ .ش) نمايندگان ويليام دارسي انگليسي در ايران با امضاي دولت
قاجار سرگرم مذاكره بر سر كسب امتياز نفت بودند، هيچكس مطمئن نبود كه
عاقبت كار چه ميشود. دارسي يك <انتروپرونر> بود؛ انسانهاي
بااستعداد، متهور، خوشفكر، اهل ريسك، پرتلاش و قوي و موفق. برخلاف
روايت تاريخي مغرضانه و ماركسيستزدهاي كه از دارسي در ايران وجود دارد؛
اينكه او از عوامل استعمار، استكبار و صهيونيسم بود و نقش كارگزار استعمار
و صهيونيسم را در اخذ امتياز نفت ايران بر عهده داشت. دارسي همانند ساير
انتروپرونرها بود و اگر به جايي رسيده بود بيش از آنكه موفقيتش مديون
وابستگيهايش به تشكيلات فراماسون و استعمار باشد، مديون تلاشهاي
فردياش بود. او در اواسط قرن نوزدهم در يك خانواده طبقه متوسط در
انگلستان تولد يافته و در سن هفدهسالگي به همراه خانوادهاش به استراليا
مهاجرت كرده بود. دارسي جوان در دارالوكاله پدر مشغول به كار بود كه به
تدريج استعداد و نبوغ ذاتياش تجلي يافت. ضمن كارهاي حقوقي پدر، او با
معدنچيان آشنا و به تدريج وارد كار معدن طلا شد. آنقدرها طول نكشيد كه او
استعدادش در كسب مال را در كار معدنداري نشان داد. هنوز چهلساله نشده
بود كه يكي از ثروتمندترين مهاجران انگليسي در استراليا شده بود. جداي از
معدن طلا و ذغال سنگ، دارسي يك شركت موفق كشتيراني نيز به راه انداخته
بود. شم قوي او براي كسب مال، به تدريج دارسي را به سمت سرمايهگذاري در
معادن نفتي كشاند. در اينجا بود كه او با كتابچيخان كه چند سالي مسووليت
گمرك ايران را داشت آشنا شد. كتابچيخان كه همچون دارسي انسان جستوجوگري
بود، دريافته بود كه در ايران منابع نفتي وجود دارد. تلاشهاي كتابچيخان
كه از اقليت ارامنه بود براي جلب سرمايهگذاران ايرانياي از جمله حاج
امين الضرب به جايي نرسيده بود. هيچ ايرانياي حاضر نبود در بيابانها و
تپه ماهورهاي غرب يا جنوب كشور چاه عميق ايجاد كند كه شايد به نفت برسد.
بسياري از خارجيها هم حاضر نبودند چنين ريسكي نمايند. اما دارسي كه از
جانب مقامات وزارت خارجه انگلستان به كتابچيخان معرفي شده بود حاضر به
چنين ريسكي بود. حسب گزارشهاي علمي يك گروه از زمينشناسان فرانسوي كه
روي مورفولوژي زمين در ايران تحقيق ميكردند، در برخي مناطق ايران احتمال
وجود نفت ميرفت. آنان يافتههاي خود را در ژورنال زمينشناسي فرانسه چاپ
كرده بودند و از آنجا بود كه كتابچيخان متوجه شده بود كه در ايران ممكن
است نفت باشد. كتابچيخان مدتها بود به استناد آن گزارشها به دنبال آن
بود كه سرمايهگذاراني را براي سرمايهگذاري روي كشف نفت در ايران پيدا
كند. دارسي پس از آشنايي با كتابچيخان و اطلاع از آن گزارشها هياتي از
مهندسان زمينشناس و معدن را كه در شركتش در استراليا كار ميكردند به
ايران فرستاد. مطالعات مهندسان دارسي مويد گزارشهاي فرانسويها بود. چنين
شد كه سرانجام فرستادگان دارسي در سال 1280 يعني 5 سال قبل از انقلاب
مشروطه موفق شدند از دولت ايران امتياز كشف و استخراج نفت را بگيرند؛
امتيازي كه در تاريخچه نفت در ايران به نام امتياز دارسي مشهور است. به
جهت آنكه به دليل مخالفت روسها كه با انگليسيها در ايران رقابت
ديرينهاي داشتند، امتياز نفت نيز به سرنوشت امتياز رويتر دچار نشود،
(يعني به دليل مخالفت روسها دولت ايران مجبور نشود امتياز دارسي را نيز
مانند امتياز رويتر كنسل كند)، وزارتخارجه انگلستان به دارسي توصيه كرد
مناطق شمالي ايران را كه همجوار با روسيه است، وارد قرارداد نكند. دارسي
نيز چنين كرد و مناطق شمالي ايران از خراسان تا آذربايجانغربي را وارد
مناطق تحتپوشش قرارداد ننمود. پس از انعقاد قرارداد يا واگذاري امتياز
دارسي، مهندسان و كاركنان دارسي از اواسط سال 1380 كار خود را در نواحي
آغاجاري و مسجدسليمان آغاز كردند. شرايط كاري آنان بسيار دشوار بود، نه
تنها كاركنان صدها كيلومتر از مناطق شهري بهدور بودند و بايد تجهيزات و
امكانات را با قاطر و شتر به ميان تپهماهورها و بيابانهاي خوزستان ببرند
بلكه عليالدوام نيز قبايل و دستههاي مسلح از آنان باجخواهي ميكردند.
برخلاف فعاليتهاي اقتصادي ديگر دارسي كه بسيار سودآور و نتيجهبخش از آب
درآمده بودند، اين بار تير دارسي چندان به هدف نخورده بود. يكي پس از
ديگري چاههايي كه در ايران حفر ميشد يا به نمك ميرسيد، يا به صخرههاي
بزرگ و رسوبات آهكي و غيرقابل نفوذ. يكي، دو چاه به نفت رسيده بود اما
مقدار نفت موجود آن چاهها به هيچ روي اقتصادي نبود. سه سال نخست فعاليت
دارسي در ايران بهجز ضرر و هزينه هيچ دستاورد ديگري براي وي به همراه
نداشت. در سال سوم او تصميم گرفت بساطش را در ايران جمع كند و بيش از اين
داروندارش را هزاران كيلومتر دورتر از محل زندگياش و در ميان مناطق خشك،
سوزان و ناامن خوزستان به هدر ندهد. اما بخت با دارسي يار بود و در سال
1283 درياسالار لرد فيشر به فرماندهي نيروي دريايي انگلستان منصوب شد.
فيشر اعتقاد جدي داشت كه عصر استفاده از ذغال سنگ بهعنوان سوخت براي
كشتيها به سرآمده و نيروي دريايي انگلستان بايد نفت را جايگزين ذغال سنگ
نمايد. البته اين نظر مخالفان بسياري هم داشت. موتورهايي كه به جاي سوخت
ذغالسنگ از نفت استفاده ميكردند هنوز معلوم نبود چقدر بتوانند موفق
باشند. به علاوه بسياري از نظاميان مخالف استفاده از نفت به جاي ذغالسنگ
بودند. آنان استدلال ميكردند كه ذغالسنگ انرژياي است كه در داخل خود
انگلستان وجود دارد در حالي كه نفت را بايد از خارج وارد نمود. بروز يك
درگيري نظامي جدي و به محاصره افتادن بريتانيا كه به هر حال يك جزيره است،
ميتوانست به قطع ارسال سوخت به نيروي دريايي انگلستان منجر شود. در حالي
كه درخصوص ذغالسنگ چنين تهديدي وجود نداشت زيرا ذغالسنگ در داخل خود
انگلستان وجود داشت. اما فيشر متوجه شده بود كه ديگران از جمله آلمان به
سرعت دارند نيروي دريايي خودشان را مجهز به كشتيهايي مينمايند كه سوخت
آنها با نفت است. نفت در مقايسه با ذغال سنگ از محاسن زيادي برخوردار بود.
حمل آن توسط لوله و پمپ صورت ميگرفت و بهمراتب از ذغالسنگ سبكتر بود؛
فضاي بهمراتب كمتري را اشغال ميكرد، موتورهايي كه با نفت كار ميكردند
از سرعت و قدرت مانور بيشتري برخوردار بودند و قس عليهذا. اما اشكال اساسي
آن بود كه عليرغم تمام مزاياي نفت چه براي نيروي دريايي، چه براي صنعت
حمل و نقل و راهآهن و چه براي سوخت صنايع، در خود انگلستان يك بشكه نفت
هم وجود نداشت. اما فيشر همچنان معتقد بود كه آينده از آن نفت است و نه
ذغالسنگ. انتصاب او به فرماندهي نيروي دريايي توجه به نفت را به شدت
افزايش داد. دولت انگلستان بر آن شد كه به گونهاي جدي بهدنبال نفت باشد
و از شركتها و اشخاصي كه در كار نفت هستند حمايت مالي نمايد. چنين شد كه
سياست جديد دولت بريتانيا به كمك دارسي آمد. او توانست وام بزرگي با بهره
كم از دولت دريافت نمايد. آن حمايت دو سال ديگر دارسي را سر پا نگه داشت.
اما طي آن دو سال نيز دارسي
به نفت نرسيد و فقط بدهيهايش افزايش يافت. در سال 1286 دارسي خيلي جدي به
فكر تعطيل كردن فعاليتهايش در ايران افتاد. اما دولت بريتانيا يك بار
ديگر به كمك وي آمد. دولت از مجلس اين اجازه را گرفت تا به منظور حمايت از
اشخاص حقيقي و حقوقي كه بهدنبال نفت بودند، بتواند درصدي از سهام
شركتهايشان را خريداري نمايد.
دارسي بخشي از سهام شركت را
به دولت بريتانيا واگذار نمود و در مقابل توانست يك سال ديگر سرپا بماند
اما باز هم به نتيجه نرسيده بود. سرانجام در سال 1287 شركت رسما تصميم به
تعطيل كردن فعاليتهايش در ايران گرفت. به مهندسان و مسوولان حفاريها
اعلام شد كه ديگر جاي جديدي در ايران احداث ننموده و در يك برنامه
زمانبندي شده تجهيزات و تاسيسات خود را از ايران خارج نمايند. از اوايل
سال 1287 به تدريج برنامه شركت در ايران به سمت كاهش فعاليتها و جمع كردن
بساطشان به حركت درآمد.
در اين ميان يكي از مهندسان
شركت كه به كارش فوقالعاده علاقهمند و مهمتر از آن به نتيجه اميدوار
بود، عليرغم دستورالعمل هياتمديره شركت در لندن مبني بر توقف عمليات
همچنان بيوقفه و مصرانه بهدنبال كار بود؛ در حالي كه حسب دستورالعمل
رياست شركت، او نيز بايد به تدريج كار را متوقف و جمع و جور ميكرد و هم
او بود كه شايد در آخرين روزهاي حفاري توانست يك صخره عظيم 300 متري را كه
ماهها ميشد جلوي پيشرفت مته حفاري را گرفته بود درهم شكسته و به سفره
زير آن صخره عظيم برسد. سفرهاي كه آنچنان از نظر حجم نفت و گاز عظيم بود
كه با رسيدن مته حفاري به آن، نفت و گاز را به ارتفاع 300 متري در هوا به
فوران درآورد. كشفي كه يكي از مهمترين نقاط عطف تاريخ تحولات ايران
معاصر را با خود به همراه آورد.
از اينجا به بعد را كم و بيش
ميدانيم. حضور و فعاليت انگليسيها هر روز در خوزستان بيشتر شد. بعد
پالايشگاه آبادان تاسيس شد، از آن به بعد انگليسيها نفوذشان بهطور منظم
در ايران بيشتر شد؛ در سال 1312 و در زمان رضاشاه امتياز دارسي متوسل به
قرارداد 1933 شد؛ در 29 اسفند سال 1330 نفت ملي شد؛ در 28 مرداد سال 1332
كودتاي لندن - واشنگتن باعث سرنگوني دولت دكتر مصدق و لغو قانون ملي شدن
نفت گرديد و... تا برسيم به امروز. پرسش اساسي آن است كه مسائل سياسي به
كنار، ظرف اين قريب به يكصد سال، از منظر اقتصادي يا توسعه اقتصادي، نفت
چه تاثيري بر كشور داشته است؟ آيا نفت توانسته كمكي در جهت رشد و توسعه
اقتصادي كشور در اين يكصد سال داشته باشد؟ يا بالعكس سبب ترمز و دستكم
كندي توسعه اقتصاديمان شده؟ آيا نفت <فرشته> نجات يا دستكم يار و
ياور توسعه اقتصادي بوده يا برعكس عامل و مانع توسعه اقتصادي بوده؟
برخلاف تصور اوليهاي كه ممكن است داشته باشيم، پاسخ به اين سوال ساده
خيلي هم روشن و مورد اجماع نيست. بسياري معتقدند نفت نهتنها قاتق نانمان
نبوده بلكه قاتل جانمان بوده. نفت نهتنها يار شاطر نبوده بلكه بار خاطر
بوده. از ديد آنان، اگر ايران نفت نميداشت همچون تركيه، مالزي يا
كرهجنوبي (مانند ژاپن و آلمان) مجبور ميشد كه به هر حال فكري نمايد و به
شكلي شكم 70 ميليون جمعيتش را سير نمايد. اما درآمدهاي نفتي باعث شد همچون
فرزندي پشتش به ميراث پدر گرم باشد ولاجرم بهدنبال درس و تحصيل يا حرفه
و فني و كاري براي ايجاد درآمد نرود، ما نيز هرگز مجبور نشديم بهدنبال يك
توسعه اقتصادي جدي و زيربنايي برويم. درآمدهاي نفتي باعث شدند دولتهاي
مختلف در طول اين يكصد سال هر برنامه توسعه اقتصادياي را كه خواستند به
اجرا درآورند، بدون آنكه هرگز معلوم شود اين برنامهها چقدر درست، بهينه،
علمي و به نفع منافع ملي كشور بودهاند. طرفه آنكه درآمدهاي نفتي همچون
ماله به دنبال آنان به حركت درميآمدند و همه ندانمكاريها و خرابيهاي
آنان را رفع و رجوع ميكردند.
بهعلاوه درآمدهاي نفتي باعث
شدند تا دولتها خيلي احساس و نياز به وابستگي به مردم را پيدا نكنند، چرا
كه درآمدهاي نفتي بودند و صرفنظر از آنكه مردم چه احساس و نظري نسبت به
حكومتها داشتند، حكومتها قادر بودند به حيات خود ادامه دهند. اگر مردم
به دولت ماليات ندهند يا اساسا درآمدي نداشته باشند كه به دولت ماليات
بدهند، هيچ خطري حكومت را تهديد نميكند، چرا كه متكي به درآمدهاي نفتياش
است و چندان نيازي به حمايت مردم ندارد و بالاخره نفت باعث توجه قدرتهاي
خارجي به ايران گرديد كه در بدترين حالت آنكه به شكل دخالت علني بود، در
جريان كودتاي 28 مرداد سال 1332، باعث سركوب آزاديهاي مدني و جلوگيري از
رشد و توسعه سياسي در كشور گرديد. به سخن ديگر از ديد اين گروه از
صاحبنظران، نفت نهتنها نقش مثبتي در جهت رشد و توسعه اقتصادي كشور در اين
يكصد سال نداشته، بلكه جلوي توسعه سياسي را نيز گرفته است.
در مقابل ديدگاهي كه نفت را
بلا ميپندارد، ديدگاه ديگري وجود دارد كه معتقد است مشكلات و مصائب ما،
از اقتصادي گرفته تا سياسي، خيلي به نفت ارتباطي پيدا نميكند. ما قبل از
آن هم كه نفت نقش موثري در درآمدهاي ملي كشور پيدا كند، كم و بيش كشوري
عقبمانده بوديم؛ چه به لحاظ اقتصادي و چه سياسي. آنان استدلال ميكنند
كه نفت از اواخر دهه 1340 و اوايل دهه 1350 نقش موثري را كه امروز در
توسعه اقتصاد كشور دارد پيدا كرد و تا قبل از آن، حتي در دهههاي 40، 30،
20 و در دوران محمدرضا شاه كه درآمدهاي نفتي نقش مهمي در اقتصاد كشور و
درآمدهاي حكومت نداشت، ما همچنان كشوري عقبمانده و توسعهنيافته بوديم.
در دهههاي بعدي حتي 50، 60 و 70 تا به امروز كه نفت نقش بسيار مهمي در
اقتصاد كشور پيدا كرده، ما همچنان كشوري توسعهنيافته هستيم؛ دستكم در
مقايسه با كشورهايي همچون مالزي، تركيه يا كره جنوبي؛ به سخن ديگر ما بدون
نفت و با نفت، عقبمانده بودهايم. بنابراين عقبماندگيمان خيلي
نميتواند ارتباطي با نفت داشته باشد. بالاخره اين دنيا پر از كشورهايي
است كه نفت ندارند و پيشرفته هستند. همچون تركيه، مالزي و تمامي كشورهاي
اروپايي، ژاپن، هند و... كشورهايي نيز هستند كه نفت ندارند و عقبمانده
هستند، مثل افغانستان، كشورهاي آفريقايي و آمريكايجنوبي؛ كشورهايي نيز
وجود دارند كه نفت دارند و پيشرفته هستند مثل آمريكا، نروژ، انگلستان يا
روسيه؛ كشورهايي هستند كه نفت دارند و عقبمانده هستند مثل ايران،
عربستان، ونزوئلا، ليبي، عراق، آذربايجان و... به سخن ديگر، ميتوان نفت
داشت و عقبمانده بود، نفت داشت و پيشرفته بود. نفت نداشت و عقبمانده بود
و بالاخره نفت نداشت و پيشرفته بود.
حاصل آنكه داشتن و نداشتن نفت خيلي به پيشرفت و توسعه اقتصادي يا سياسي ارتباطي پيدا نميكند.
استدلال ديگر آنان كه نفت را
عامل عقبماندگي نميدانند آن است كه در حقيقت مختصر توسعه اقتصادي و
ايجاد بسياري از پروژههاي زيربنايي در كشور بهوجودآمده، با اتكا به نفت
يا از محل درآمدهاي نفتي بوده است. پروژههايي همچون ذوبآهن و فولاد،
پتروشيمي، مس، صنايع سنگين، اتوبانها، صنايع نظامي، راهآهن و غيره عمدتا
از محل درآمدهاي نفتي بوده. يعني اگر درآمدهاي نفتي نميبود، ما چيزي در
حدود افغانستان يا دوستمان بوركينافاسو بوديم.
نكته جالب است كه ما يكصد سال
است كه نفت داشتهايم يا از زمان كشف نفت، در ايران يكصد سال ميگذرد، اما
ما هنوز نتوانستهايم در قبال برخي پرسشهاي اوليه اين يكصد سال به يك
رشته پاسخهاي ابتدايي برسيم. اگر گناه و مظلمه هر ناكاميمان را بر سر
استكبار بريزيم، آيا حكايت پرسشهاي بيپاسخ اين يكصد سال را نيز
ميخواهيم به دشمن خارجي نسبت دهيم؟


و چاله را گلستان در راه اين قلم کند. از تجربه با همايون اين به دست آمد
که حساب کار قلم را بايد از هر حسابي جدا کرد. از حساب تيراژ بزرگ و درآمد
و ناشر مغبون و از اين مزخرفات. اما با گلستان اين تجربه حاصل شد که حساب
قلم را از حساب دوستيها نيز بايد جدا کرد. دوستي آدميزاد را از تنهايي
در مي آورد؛ اما قلم او را به تنهايي برميگرداند. به آن تنهايي که جمع
است. به بازي قدما. قلم اين را مي خواهد. که چه مستبدي است. دوستي ترا
رعايت ترا هيچکس تحمل نميآورد.