تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...

نخستین و جامعترین فرهنگ ترکی قشقایی به قلم استاد اسدالله مردانی چاپ و منتشر شد.

قئروو ۱۷, ۱۳۸۶

 

آلمایولو: نخستین و جامعترین فرهنگ ترکی قشقایی با نام: قاشقایی سؤزلوگو (فرهنگ لغات و اصطلاحات ترکی قشقایی) در قم منتشر شد. این لغتنامه حاصل دو دهه تلاش بی‌وقفه و شبانه‌روزی محقق و پژوهشگر قشقایی استاد اسدالله مردانی رحیملی است که در ۸۷۲ صفحه وزیری و ۳۰۰۰ جلد چاپ و منتشر شده است. آقای مردانی در گفتگو با آلمایولو گفت: دویست نسخه از این اثر قبلا توسط عاشقان زبان و فرهنگ قشقایی پیش خرید شده است و علاقمندان مدتها منتظر نشر این اثر بودند.
اسدالله مردانی که پنجاه و چهار بهار از عمر او سپری شده است، دبیر بازنشسته ادبیات است و تاکنون پنج جلد کتاب در زمینه فرهنگ و زبان قشقایی به چاپ رسانده است.

۱. آتالار سؤزو (ضرب المثلهای ترکی قشقائی)۱۳۸۰
۲. آساناکلار (ترانه های ترکی قشقایی) ۱۳۸۰
۳. زبان ترکی قشقائی و شیوه نگارش آن (۱۳۸۱)
۴. خود آموز زبان ترکی قشقایی و مبانی دستور زبان آن (۱۳۸۲)
۵. قاشقایی سؤزلوگو (فرهنگ لغات و اصطلاحات ترکی قشقایی)، (۱۳۸۶)



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:45  توسط بیژن آزاد  | 

محققین دانشگاه حقوق هاروارد   در رابطه با وب‌لاگستان فارسی انجام داده‌اند که با توجه به روش‌مندی علمی و نتایج بسیار جالب آن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.  با توجه به این‌که بسیاری از خواننده‌گان فارسی‌زبان ممکن است نتوانند متن اصلی را به زبان انگلیسی مطالعه کنند در این‌جا چند برش خلاصه شده و چند نمودار از این تحقیق را می‌آورم و برای سهولت نمودارها را ترجمه و بعضا زیرنویسی کرده‌ام.

گروه‌بندی وب‌لاگ‌ها

وب‌لاگ‌های فارسی و در واقع وب‌لاگ‌نویسان را به چهار دسته بزرگ تقسیم می‌کنیم:

  1. طرفداران‌ جدایی دین از سیاست (سکولار) / اصلاح‌طلبان (secular/reformist)
    «ایرانیان خارج از کشور و سکولار» با علامت اختصاری secPat
    «اصلاح‌طلبان سیاسی» با علامت اختصاری refPol بیشتر روزنامه‌نگاران معترض یا وب‌لاگ‌نویس‌های مشهوری که در سال‌های اخیر از ایران رفته‌اند، همین‌طور منتقدان همیشه‌گی حاکمیت ایران در خارج از کشور
  2. محافظه‌کاران / مذهبی‌ها (conservative/religious)
    «محافظه‌کاران سیاسی» با علامت اختصاری conPol
    «جوانان مذهبی» با علامت اختصاری relYth
    «دوازده‌امامی‌ها» یا وب‌لاگ‌نویسانی که شدیدا طرفدار نظام جمهوری اسلامی، انقلاب، فلسفه سیاسی اسلام و نگرش خاصی به شیعه هستند با علامت اختصاری Twelver یا 12er
  3. ادبیات فارسی و شعر (persian poetry and literature) با علامت اختصاری poet وب‌لاگ‌هایی که درباره شعر و ادبیات فارسی می‌نویسند.
  4. شبکه‌های ترکیبی (mixed networks) با علامت اختصاری mixNet نسبتا متفاوت با سه دسته قبلی از این لحاظ که پراکنده‌گی بالا دارند (غیر متمرکز هستند). دارای ایدئولوژی مشابهی نیستند و متشکل از گروه‌های کوچک‌تری هستند که از لحاظ سلیقه‌ها یا عضویت در شبکه‌های اجتماعی با هم پیوند دارند. مثلا وب‌لاگ‌هایی با محوریت ورزش، فرهنگ اقلیت یا رسانه‌های مردم‌پسند.

منطومه وبلاگستان فارسی

اگر وبلاگستان فارسی را یک منظومه ستاره‌ای تصور کنیم، گروه‌های یاد شده به صورت زیر نمودار می‌شوند:( تصویر اصلی بدون ترجمه‌های من)

Iran_blogosphere_map

 

وضعیت مکانی

وب‌لاگ نویسان ایرانی بیشتر داخل ایران هستند، اما در گروه «ایرانیان خارج از کشور و سکولار» (secPat) ، اقلیت بزرگتری خارج از ایران هستند:

location

 

وضعیت جنسیت

در کل تعداد وب‌لاگ‌نویسان مرد (مذکر) بیشتر است ولی در بعضی قسمت‌ها مانند «ایرانیان خارج از کشور و سکولار» (secPat)، «شعر و ادبیات» (poet) و به خصوص «شبکه‌های ترکیبی» (mixNet) زنان وب‌لاگ نویس اقلیت‌های بزرگ‌تری را تشکیل می‌دهند:

gender

 

وضعیت گمنامی

برخلاف انتظار گروه «طرفداران‌ جدایی دین از سیاست (سکولار) / اصلاح‌طلبان» (secular/reformist) ، حتی آن‌هایی که از داخل ایران می‌نویسند، چندان علاقه‌ای به گمنام نوشتن ندارند و بیشتر از «نام» در وب‌لاگ‌هایشان استفاده می‌کنند. این درحالی‌است که وب‌لاگ‌نویس‌های «محافظه‌کار سیاسی» و «شبکه‌های مختلط» تمایل بیشتری به عدم استفاده از نام دارند. به طور نسبی گروه «شاعرها» بیشتر از سایر گروه‌ها متمایل با استفاده از «نام‌هایی» است که به نظر واقعی می‌رسند.

anonymity

وضعیت سنی

آمارهای توزیع سنی (برای وب‌لاگ‌هایی که سن نویسنده آن‌ها قابل تخمین بوده) نشان می‌دهد طیف جوان در وب‌لاگستان بیشتر است:

توزیع سنی وبلاگنویسان ایرانی

 

موضوعات مورد بحث

topics-politics-public-affair

 

topic-islam-religion

 

topic-personal-life

topic-topical

 

وضعیت فل…ل…ت…ر شدن وب‌لاگستان

در دو نمودار زیر می‌توانید قسمت‌های قابل دیده شدن و غیرقابل دیده شدن وب‌لاگستان فارسی را مشاهده کنید. همانطور که دیده می‌شود بیشتر از همه وب‌لاگ‌های اصلاح‌طلبان یا افراد سکولار محدود شده است.

visible-blocked

یا به صورت عددی:

visible-blocked-table

وب‌لاگستان فارسی یک‌دست نیست


برخلاف نظر عمومی که وبلاگ نویسان ایرانی از گروهی دموکرات منتقد حکومت ایران تشکیل شده است، ما متوجه حضور طیف گسترده‌ای از عقاید از مذهبی‌های محافظه‌کار تا گروه ‌های سکولار و اصلاح‌طلب شدیم با موضوعات مورد بحثی که از سیاست و حقوق بشر گرفته تا شعر و مذهب و فرهنگ عامه را شامل می‌شود. تحقیق ما نشان می‌دهد که در واقع منظومه وبلاگستان فارسی یک فضای بحث و گفتگو با حدود 60000 وب‌لاگ فعال است که در آن وب‌لاگ‌نویسانی با عقاید و سلایق گوناگون حضور دارند.


منبع:سايت بامدادي
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 15:23  توسط بیژن آزاد  | 

مرگ چنين خواجه نه کاري است خرد

نعمت احمدي

بهار چه بد آغاز شد، خبر ساده بود، دکتر فريدون آدميت مرد. انديشمندي از دنيا رفت که سال ها پيش و زماني که از او پرسيدند چرا کار تازه يي روانه بازار نمي کنيد، گفت؛ من کاري که مي خواستم انجام دادم. خود را به انزوا کشانده بود و معدودي از افراد توانستند در اين سال ها به خلوت تنهايي او در خيابان يوسف آباد ورود پيدا کنند.از او که مغضوب رژيم سابق بود به رغم همه توانمندي که در امر روابط ديپلماتيک خارجي داشت استفاده نشد و حتي حقوق بازنشستگي اش که در واقع پس انداز ايام خدمت براي دوره پيري بود پرداخت نشد. به راستي آدميت چه مي خواست انجام دهد که به زعم خود انجام داد. او که درست در 21سالگي به عنوان کار تحقيقي دوره ليسانس خود در دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران تحت سرپرستي استاد محمود محمود کتاب تا هنوز بي رقيب «اميرکبير و ايران» را نوشت، با آن نگرش جديد و عميق و ترسيم روش تازه و نو در زمينه تحقيق بر مبناي اسناد و مدارک، درست بعد از جزوه 22صفحه يي «آشفتگي در فکر تاريخي» که به سال 57 و در دوران انقلاب نوشته شد و آنچنان ولوله يي در زمانه خود به راه انداخت که مي توانست بناي تحقيقات تاريخي گذشته و همچنين شخصيت هايي که در دهه هاي 40 و 50 در جامعه استبدادزده و خفقاني محمدرضا شاهي رداي روشنفکري و روشنگري را بر تن کرده و کعبه آمال جوانان شده بودند را به چالش کشد، چرا کار را ادامه نداد و اين جمله اش که «من کاري که مي خواستم انجام دادم» را همانند سه کلمه معروفش در زمان خروج از کار دولتي «تقاضاي بازنشستگي دارم» روشن نکرد. وقتي نوشت «تقاضاي بازنشستگي دارم» سراغ مشروطه رفته بود و از ميان تحقيقات خود در مورد مشروطه که «نهضتش» مي خواند به اين مهم رسيده بود که حکومت پهلوي ها، ادامه مشروطه نيست و خواست با زبان علمي و تاريخي به رژيمي که در آن تا مرزهاي سفارت و نمايندگي سازمان ملل را درنورديده بود، بگويد؛ حکومت شما مشروطه نيست و هيچ نشانه يي از جريان فکري نهضت مشروطه در آن پيدا نمي شود. او در تحقيقات خود در خصوص مشروطه به عناصر تشکيل دهنده اين مهم ترين جريان مردمي تاريخ ايران يعني قانون «عدالت» مجلس و ايدئولوژي متشکله اين مفاهيم پرداخت تا ثابت کند قانوني که در مجالس دوره اول مشروطه تصويب شد پايه و مايه عقيدتي و بن ريشه ملي داشت. اما رضاشاه بعد از به قدرت رسيدن، مجالس فرمايشي را تشکيل داد که دربار ليست نمايندگان را از قبل تهيه و طبق انتخاباتي فرمايشي به مجلس مي فرستاد. طرفه اينکه همين نمايندگان فرمايشي هم چارچوبه معيني براي عرض اندام در قانونگذاري نداشتند، يا محمدرضا شاه بعد از وقايع مرداد 1332 به موجودي تبديل شد که خود را وزير همه وزارتخانه ها و وزير انتصابي را منشي مخصوص خود در آن وزارتخانه مي دانست که اوامر ملوکانه را امضا کند. پشت آن سه کلمه که در زمانه خود معروف شد (تقاضاي بازنشستگي دارم) اين آثار متولد شدند؛ 1- آشفتگي در فکر تاريخي، تهران 1360. 2- افکار اجتماعي و سياسي و اقتصادي در آثار منتشر نشده دوران قاجار (با همکاري هما ناطق)، سال 1356. 3- انديشه ترقي و حکومت قانون عصر سپهسالار، سال 1351. 4- انديشه هاي طالبوف، سال 1363. 5- انديشه هاي آخوندزاده، سال 1349. 6- انديشه هاي ميرزاآقاخان کرماني، سال 1346. 7- ايدئولوژي نهضت مشروطه جلد اول، سال 55 و جلد دوم سال 1370. 8- شورش بر امتيازنامه رژي، سال 1360. 9- فکر آزادي و مقدمه نهضت مشروطيت، سال 60. 10- فکر دموکراسي اجتماعي در نهضت مشروطيت ايران، سال 63.به ديگر آثار خصوصاً مقالات علمي آدميت نمي پردازم. هرچند بعضي از اين آثار قبل از درخواست بازنشستگي چاپ يا مقدمات چاپ آنها فراهم و درونمايه آثار ديگر در همان دوران ريخته شده بود. اما آدميت به اين مهم رسيده بود که کار با دولتي که وي با ادبياتي خاص به نقد آن برخاسته است ديگر امکان پذير نيست و بايد مبارزه را به گونه يي ديگر رقم بزند. مقدمات خروج هم فراهم شده بود؛ زماني که آدميت به سفارت ايران در هند منتقل شد با سفير معروف امريکا- گالبرايت- که اقتصادداني معروف بود و کندي رئيس جمهور وقت امريکا او را براي پيدا کردن جاپايي اقتصادي در هند غيرمتعهد که نخست وزير قدرتمندي همچون جواهر لعل نهرو داشت انتخاب کرده بود.بين آدميت و گالبرايت دوستي برقرار شده و مردي که در زندگي خود بسيار خوددار و درون گرا بود به گالبرايت اعتماد کرد و از رژيم شاه و اينکه به ديکتاتوري تبديل شده است انتقاد کرد. وقتي گالبرايت به امريکا بازگشت خاطرات دوره سفارت خود در هند را نوشت و چند صفحه يي به دوستي خود با آدميت و اينکه سفير ايران، رژيم پهلوي را قبول ندارد و منتقد علمي اين رژيم است و باور دارد اينگونه حکومت کردن به بن بست و انفجار خواهد رسيد، اختصاص داد. چاپ اين کتاب شخص شاه را متوجه آدميت کرد و آدميت هم که از شم سياسي بالايي برخوردار بود به سه کلمه معروف متوسل شد و يکسر به خانه اش در يوسف آباد و کنج کتابخانه اش که پر بود از اسناد کوچيد و کاري کرد کارستان و بحق او آموزگار تاريخ معاصر شد و هر کس که بخواهد راجع به تاريخ ايران خصوصاً مشروطه و مقدمات تشکيل آن بپردازد، نمي تواند خود را از سيطره انديشه آدميت رهايي بخشد. مي ماند درونمايه جمله معروف ديگر آدميت که؛ من کاري که مي خواستم انجام دادم. شايد نوشتن جزوه 22 صفحه يي «آشفتگي در فکر تاريخي» که به بعضي از روشنفکران تاثيرگذار دهه هاي 40 و 50 پرداخته، چراغ راهنمايي بود که در پس آن جمله برافروخت. او براي تبيين انديشه مشروطه به دوردست ها رفت. از آخوندزاده و ميرزاآقاخان کرماني، طالبوف تبريزي و حتي سپهسالار و اميرکبير نوشت. شايد اشاره او به بعضي از اسامي در جزوه «آشفتگي در فکر تاريخي» روشن کردن چراغي بود که بايد براي بررسي حرکت سال 57 سراغ چه کساني رفت. کاش زنده بود و به همين يک سوال پاسخ مي داد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط بیژن آزاد  | 

نگاهى منتقدانه به زندگى، تاريخ نگارى و انديشه سياسى فريدون آدميت

تقى صوفى نياركى

اشاره

تاريخ، آميزه اى از افكار، عقايد و آداب و رسوم در گستره زمان است و بيان واقعيات آن به واقع نگرى و روشن بينى نياز دارد. پرداختن به مقطعى از تاريخ بدون درك و شناخت واقعيات حاكم بر آن، كارى به دور از شيوه تحقيق و پرداختن به واقعيت و تحليل آن، همراه با دخالت حبّ و بغض ها، شيوه اى كم اثر است. تحليل تاريخ صد ساله ايران از اين روش ها به دور نمانده، و اين خط در منابع تاريخ نگارى معاصر ايران قابل مشاهده است. در اين فضاى مشوّش و مه آلود تاريخ نگارى، شناخت و تفكيك واقعيت ها از بافته ها و گرته بردارى ها، امرى دشوار و در عين حال ضرورت دارد.

فريدون آدميت، يكى از نويسندگانى است كه در عرصه تاريخ معاصر كتاب هاى متعدّدى نگاشته است. شيوه تاريخ نگارى، انديشه سياسى و تحليل آدميت از نهضت هاى معاصر به ويژه مشروطيت، از نكاتى است كه نمى توان از آن به راحتى گذشت. در اين نوشتار كوشش شده است برخى از اين فضاها به صورت مختصر بررسى شود.

أ. نگاهى گذرا به زندگانى فريدون آدميت

فريدون آدميت; پسر عباسقلى خان قزوينى1 در سال 1299شمسى متولّد شد. وى، تحصيلات ابتدايى را محصل دارالفنون بود و در سال 1318 كلاس پنجم را به اتمام رسانده، سه ماه بعد در آزمون نهايى، مدرسه متوسطه را پشت سر گذاشت; پس از آن به دانشكده حقوق و علوم سياسى راه يافته، در سال 1321 فارغ التحصيل شد. پايان نامه اش را درباره زندگى و اقدام هاى سياسى ميرزا تقى خان اميركبير نوشت كه دو سال بعد با عنوان اميركبير و ايران با مقدّمه استادش محمود محمود به چاپ رسيد.

آدميت در حالى كه دانشجوى دانشكده حقوق بود، در سال 1319 به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و سمت هايى را در آن وزارت خانه در دوران رضاخان و نيز در دوران سلطنت محمّدرضا شاه بر عهده گرفت. برخى از اين سمت ها عبارتند از: دبير دوم سفارت ايران در لندن، معاونت اداره اطّلاعات و مطبوعات، معاونت اداره كارگزينى، دبير اوّل نمايندگى دائم ايران در سازمان ملل متّحد، رايزن سفارت ايران در سازمان ملل، نماينده ايران در كميسيون وابسته شوراى اقتصادى و اجتماعى ملل متّحد، نماينده ايران در كميسيون حقوقى تعريف تعرّض، مخبر كميسيون امور حقوقى در مجمع عمومى نهم، نماينده در كنفرانس ممالك آسيايى و افريقايى در باندونگ، مدير كلّ سياسى وزارت خارجه، مشاور عالى وزارت امور خارجه، معاون وزارت امور خارجه، سفير ايران در لاهه، سفير ايران در مسكو، سفير ايران در فيليپين، سفير ايران در هند.

آدميت در كنار مأموريت ادارى، وارد دانشكده علوم سياسى، اقتصاد لندن شده و بعد از پنج سال تحصيل در رشته تاريخ سياسى و فلسفه سياسى در سال 1941ميلادى به درجه دكترى دست يافت.2

وى با درخواست بازنشستگى زود هنگام وارد تحقيق و پژوهش در عرصه تاريخ تفكّر معاصر مى شود و فعّاليت هاى علمى خود را در زمينه منوّرالفكران و مشروطه متمركز مى سازد و در اين زمينه، مقالات و كتاب هاى متعدّدى را منتشر مى سازد.

فريدون آدميت در طول زندگى، مورد حمايت دستگاه حاكمه بود. هنگامى كه در جايگاه سفير ايران در هند در سال 1342 منصوب شد، شاه در استوارنامه او چنين آورد:

...لازم مى دانيم يكى از مأمورين شايسته و مورد اعتماد خود را به سمت سفير كبير و نماينده فوق العاده در آن كشور تعيين نماييم...3

وى به نگارش كتاب هايى مانند انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده، انديشه هاى ميرزا آقاخان كرمانى و ... پرداخت و آن چه را نامبردگان ضد اسلام، امامان معصوم، عالمان اسلام و اعتقادات دينى مسلمانان نوشته بودند و جرأت پخش آن را نداشتند، منتشر ساخت. انتشار كتاب انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده در سال 1349 خشم عالمان و جوانان مسلمان را در پى داشت و ساواك بر آن شد كه كتاب مذكور را براى پيشگيرى از جريحه دار شدن احساسات مردم جمع آورى كند. يكى از مقامات ساواك در اين خصوص چنين اظهار نظر مى كند:

...اگر از طرف مقامات مسؤول مملكتى براى رفع ناراحتى از جامعه بزرگ روحانيت (به هر صورت مقدور است) اقدام نشود، جوانان متعصّب مذهبى امكان دارد روزى به صورت هاى خطرناكى عكس العمل نشان دهند.

در گزارش ساواك درباره جمع آورى كتاب يادشده ]انديشه هاى آخوندزاده [چنين آمده است:

...وزارت فرهنگ و هنر با توجه به نظر بازرسان خود مبنى بر اين كه مطالب اين كتاب با آن كه در زمينه شرح احوال ميرزا فتحعلى تهيه و تدوين شده، معهذا مطالب بسيارى از آن مخالف و مغاير با اصول اسلام بوده و نويسنده آن به طور كلّى با اديان الاهى مخصوصاً دين مقدّس اسلام و بنيانگذاران آن اهانت زيادى روا داشته و با در نظر گرفتن اين كه كتاب انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخونذزاده، قبل از اعلام نظر آن وزارتخانه به ثبت رسيده و انتشار يافته، در تاريخ 23/6/49 با كتابخانه ملّى مكاتبه تا در صورت ارائه مجدّد براى تجديد چاپ، از صدور شماره ثبت خوددارى شود. مراتب در كميسيون مورّخ 21/7/49 متشكّله در وزارت اطّلاعات توسّط وزير اطّلاعات مطرح و تصميم گرفته شد نسبت به جمع آورى آن از طريق مقتضى اقدام گردد.4

در پى جمع آورى كتاب نامبرده از سوى ساواك، شاه شخصاً به وزارت اطّلاعات و وزارت فرهنگ و هنر، اظهار مى دارد كه با چه جرأتى كتابى را كه از شخص عُلياحضرت شهبانو جايزه دريافت كرده است، توقيف كرده و دستور جمع آورى آن را داده ايد؟ در نامه رئيس دفتر مخصوص شاه به وزارت فرهنگ و هنر اين گونه آمده است:

ذات مبارك ملوكانه امر و مقرّر فرمودند فوراً اجازه انتشار كتاب «انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده» نوشته فريدون آدميت كه از طرف عُلياحضرت شهبانوى ايران به اعطاى جايزه مفتخر شده است، صادر گردد. در اجراى اوامر مطاع مبارك خواهشمند است نتيجه اقدام را گزارش فرمايند تا به شرف عرض برسد.

وزارت فرهنگ و هنر به پيوست نامه محرمانه دفتر مخصوص شاه، اين يادداشت را براى شهربانى و رونوشت آن را براى ساواك فرستاده است:

با ارسال رونوشت نامه محرمانه شماره 4ـ380/ م مورخه 28/ 12/ 50 دفتر مخصوص شاهنشاهى درباره كتاب انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده كه طبق مفاد آيين نامه ثبت و انتشار كتاب از طرف كتابخانه ملّى بشماره 384 مورخ 20/4/49 به ثبت رسيده، ليكن انتشار آن متوقّف گرديده است، خواهشمند است دستور فرماييد از هر اقدام فورى كه در اجراى اوامر مطاع ذات مبارك شاهانه معمول مى دارند، وزارت فرهنگ و هنر را نيز مطّلع سازند. رونوشت به انضمام رونوشت نامه محرمانه 4ـ380/ م مورخ 28/12/50 جهت اطّلاع به سازمان اطّلاعات و امنيت كشور ارسال مى شود.

در پى اين نامه، ساواك طىّ گزارشى مفصّل، از رفع توقيف كتاب نامبرده خبر مى دهد.

اين مأمور مورد اعتماد شاه، با وجود مقام هاى بيست و چهار گانه در دولت استبدادى، مقارن انقلاب اسلامى، چهره اى مترقّى و انقلابى، امّا الحادى در كانون «نويسندگان آزادانديش» به خود مى گيرد. بعد از به رسميت شناخته شدن كانون از سوى دولت، پيشنهادى در ده مادّه به دولت ارائه مى گردد كه اجراى قانون اساسى، آزادى انتخابات، مطبوعات، زندانيان سياسى و اعلاميه حقوق بشر از مهم ترين آن ها است. در پايان از عموم ملّت، افراد و گروه ها دعوت مى شود تا در راه تحقّق اين خواسته ها با امضاكنندگان بيانيه هم صدا شوند.5

آثار فريدون آدميت

1. انديشه ترقى و حكومت قانون در عصر سپهسالار;

2. ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران;

3. اميركبير و ايران;

4. شورش بر امتيازنامه رژى;

5. فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران;

6. فكر آزادى و مقدّمه نهضت مشروطيت ايران;

7. انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده;

8. انديشه هاى طالبوف;

9. انديشه هاى ميرزا آقاخان كرمانى;

10. مجموعه مقالات تاريخى;

11. آشفتگى در فكر تاريخى;

12. افكار سياسى و اجتماعى اقتصادى در آثار منتشر نشده دوران قاجار;

13. عقايد و آراى شيخ فضل الله نورى;

14. انحطاط تاريخ نگارى در ايران;

و... .

ب. آدميت و تاريخ نگارى معاصر

آدميت، از منظر خود، در تحقيقاتش، سه هدف را دنبال مى كند: نخست اين كه مى كوشد مقام حقيقى انديشه گران ايران را از زمان مشروطيت بازشناسد و تأثير هر يك را در تحوّل فكرى جديد و تكوين ايدئولوژى نهضت ملّى مشروطيت به دست دهد; دوم، تفكّر تاريخى و تكنيك تاريخ نگارى نو در ايران را ترقّى دهد و سوم اين كه نوآموزان بدانند در اين مرز و بوم، هميشه مردمى هوشمند و آزاده خو وجود داشته اند كه صاحب انديشه بلند بوده و به پستى تن در نداده اند. از حطام دنىّ دنيايى دست شستند و روحشان را به اربابان خودسر و ناپرهيز نفروختند.

روش تحقيق آدميت (به گفته خود) در نوشته ها و كتاب هاى تاريخى، «آن شيوه آزموده در پژوهش هاى تاريخ ]است[ كه از ديدگاه متفكّران تاريخ و صاحب نظران دانش سياسى و اجتماعى، ممتاز شمرده شده و مورد اعتبار است»6 كه مى توان از آن با عنوان تاريخ نگارى تحليلى ـ انتقادى نام برد. نوشته هاى آدميت در تاريخ افكار اجتماعى و سياسى معاصر ايران سويه هاى مشخّصى دارد كه مهم ترين آن ها عبارتند از:

1. بررسى انديشه هاى متفكران اجتماعى

آدميت «به شخصيت فردى و تأثير آن در عقايد و آراى نويسندگان اجتماعى»، پرداخته و «نگرش كلّى و سرچشمه افكار» آنان را بررسى كرده است. وى «تحوّل اين افكار را در گذشت زمان و خاصّه، رابطه افكار با مسائل اجتماعى و سياسى زمانه» را مورد توجّه ويژه قرار داده است. گزينش و پردازش شخصيت هاى مورد بحث در اين نوشته ها، تا حدودى ريشه هاى فكرى و دغدغه هاى نويسنده را مشخّص مى كند. از شگردهاى آدميت اين است كه در بررسى و تحليل زندگى و انديشه هاى روشنفكران غربگراى مطرح ايران، به احيا و ترويج مجدّد افكار انحرافى آنان با تلفيق و تركيب نو و ماهرانه خويش و با شيوه اى موفّق، پرداخته است;7 البتّه سبك آدميت در تك نگارى هاى تاريخى، هرچند ايرادهاى فراوانى دارد، تا حدودى از مرز كليشه هاى موجود تاريخ نگارى عبور كرده است.

2. شناساندن شيوه تفكّر كلّى متفكّران

آدميت مى كوشد تا «تركيبى كلّى از رگه هاى مشترك عقايد متفكّران و نويسندگان اجتماعى را به دست دهد; آنان كه ترجمان جريان هاى فكرى جديد بودند و به طرد ابهام هاى ذهنى و تاريك انديشى برخاستند». تأكيد وى بر اين است «كه انديشه ها در عين اين كه آفريده ذهن آدمى هستند، زاده جامعه اند. گرچه عامل تبدّل افكار در سرتاسر جوامع مشرق زمين، تماس با مغرب بوده است (انديشه هاى جديد از درون خود جامعه ها برنخاست)، تحوّل جامعه ها تحت تأثير همان افكار، انكارناپذير است».

3. شناسايى تحوّل فكر سياسى درون نظام كهن

وى در مقدّمه كتاب انديشه هاى طالبوف تبريزى مى نويسد:

در جهت سوم: سير تحوّل فكر سياسى را درون نظام حاكم شناساندم; نظامى كه تحت تأثير فشار حوادث، شكست هاى نظامى و سياسى، ناتوانى اقتصادى در برابر تعرّض و سلطه مغرب زمين، گرفتار بحران گشت و هستى اش از درون مورد تهديد قرار گرفت; بحرانى كه در نوشته هاى اهل دولت و حتّى عاملان محافظه كار آن نيك جلوه مى كند و بخش بسيار مهمّى از مدوّنات انتقاد اجتماعى و سياسى را مى سازند.

4. تبيين تعارض تعقّل اجتماعى جديد با بنيادهاى سياسى كهن

در جهت چهارم: همان اندازه به تحليل نظرى از فلسفه سياسى مشروطگى پرداختم كه خواستم تعارض تعقّل اجتماعى جديد را با بنيادهاى سياسى كهن، در جامعه متحوّل باز نمايم; امّا كار مورّخ فلسفى به اين جا پايان نمى يابد. پس از غور و بررسى همه آن جهات مختلف، بايد تركيب منسجمى از مجموع آن عقايد و آرا و جريان هاى فكرى به دست بدهد; اگر از اصل انسجام پذير باشند.8

5. بررسى و تحليل جريان هاى غيردينى در ايران

غالب نوشته هاى آدميت در زمينه انديشه غير دينى، از سرى نوشته هاى دست اوّل است، كه مطالب تازه و جديدى را با ادبياتى به نسبت خوب عنوان كرده است.

از آن جا كه آدميت، خود را «فيلسوف تاريخ»9 قلمداد مى كند، نوشته هاى او تحليلى و به طور كلّى انتقادى است. او مى كوشد در اين تحليل و انتقاد، انديشه دينى را در جامعه، ناكارآمد جلوه دهد. هرچند آدميت به طور شفّاف در مباحث خود به تفكيك ميان انديشه هاى دينى و غيردينى نپرداخته است، با گزينش افراد و گروه هاى سكولار و نقد جدّى جبهه مقابل در انديشه و عملكرد، اين تفكيك را در خلال مباحث خود مى پذيرد; از اين رو، وى با پرداختن به انجمن هايى كه بيرون از ايران، ساماندهى و اداره مى شدند، اين سويه را دنبال مى كند.

بى شك جريان ها و انجمن ها و كميته هايى كه آدميت در خلال كتاب هاى خود به آن ها پرداخته است، از جمله تأثيرگذاران در جناح سكولار مشروطه به شمار مى آيند كه عمده انحراف و انحطاط مشروطه نيز از ناحيه اين گروه ها در مشروطه پديد آمد. هنگامى كه عالمان (به هر دليل) از رهبرى مشروطه كنار زده مى شوند، اين انجمن ها و گروهاى غيردينى هستند كه نبض انقلاب را به دست گرفته، آن را در مدّت زمان كوتاهى به ديكتاتورى رضاخان تبديل مى كنند; به گونه اى كه عمده مؤثّران در روى كار آمدن رضاخان در داخل ايران، از گرداندگان مشروطه با گرايش سكولار بوده اند.

آدميت با تاريخ نگارى انتقادى خود، هر آن چه را كه بر سنّت ها مبتنى است، مورد نقد قرار مى دهد. وى حركت هاى مذهبى به رهبرى روحانيان را حركت هاى ارتجاعى مى داند كه دوام نمى يابد، مگر آن كه قواعد آن بر اساس قوانين موضوعه بشرى موجود در جهان پايه گذارى شود.

ج. رهيافتى بر انديشه سياسى فريدون آدميت

از دو طريق مى توان انديشه سياسى آدميت را بررسى كرد:

نخست از طريق گزينش هايى كه آدميت به آن مبادرت ورزيده است. وى از تمام رويدادها و انديشه هاى معاصر تاريخ ايران، افكار پيشروان فكرى سكولار نهضت مشروطه را برگزيده و اين نشان دهنده نوعى همگرايى وى با بينش غيردينى، آزادى خواهى و خردگرايى صرف متفكّران آن دوره است; زيرا هر مورّخى در انتخاب مطالب مورد مطالعه خود، تحت تأثير علايق، معتقدات و ارزش هاى خويش قرار مى گيرد و اين مؤلّفه ها بر نظر او در مورد اهميّت مطالب اثر مى گذارد.10

دوم از طريق اظهارنظرهاى وى در متن آثار تاريخى: آدميت بر اين انديشه كلّى تكيه مى كند كه مشرق زمين بايد دنباله رو غرب باشد. وى معتقد است تفكّرات دموكراتيك مغرب زمين، امرى است كه مشرقيان بايد از آن پيروى كنند و در اين توصيه، هيچ تمايزى بين حوزه هاى متفاوت اجتماعى، اقتصادى، سياسى و اخلاقى نمى بيند. به نظر وى، بنيادهاى مدنى غرب، ارزنده ترين مظاهر و متعلّقات مدنيت انسانى را مى سازد و از اين رو بايد از آن اقتباس كرد.11 در پيوند با اين مسأله، آدميت، از كسانى كه شعار بازگشت به خويش را مطرح مى كنند، به شدت انتقاد، و تأكيد مى كند كه شرق، چيزى جز طاعون «استبداد آسيايى» ندارد و هرچه در قلمروِ حكمت سياسى عقلى، مترقّى شمرده مى شود، حاصل انديشه و تجربه مغرب زمين است بدون اين كه هيچ كس ادّعاى كمال آن را داشته باشد و آن را خالى از كاستى بداند.

حال مگر آن مرد غربى مغز خر خورده كه بر تعقّل اجتماعى خويش كه از فرهنگ دوهزار و پانصد ساله اش، سيراب گشته تا به دموكراتيسم و سوسياليسم امروزه اش رسيده، يكباره خط بطلان بكشد و به خاطر دوستداران هنر بدويت و شيفتگان موسيقى جنون آميز جاز، به سياست عصر توحّش افريقايى يا آسيايى روى آورد.12 

درباره چگونگى تعامل با دنياى غرب، ديدگاه هاى متعدّدى بيان شده است كه به دو ديدگاه اشاره مى كنيم:

عدّه اى با نفى هويت ملّى و تاريخى شرقيان، معتقد هستند بايد دنياى شرق را ذيل تمدّن غرب ديد و اصولا تاريخ تحوّلات ما ذيل تمدّن و تحوّلات غرب معنا مى يابد و ما راهى جز اقتباس و تقليد از غرب نداريم. در نظر اين افراد، گذشته و حال ما در تاريكى است و خروج از اين ظلمت، به ميزان نزديكى ما به غرب بستگى دارد. به نظر مى رسد اين نظريه، اگر در گذشته طرفدارانى داشته، اكنون سستى آن آشكار شده; زيرا محقّقان غربى نيز به اين مطلب اعتراف دارند كه روزى مشرق زمين، طلايه دار تمدّن و شكوفايى فكر بوده، و رشد علمى غربيان، تا حدودى مديون منابع علمى مسلمانان است كه برخى از اين منابع را غربيان به تاراج بردند.

اين كه چرا بعد از آن شكوفايى در علم، امروزه شاهد ركود و انحطاط هستيم، سؤالى است كه آدميت و همفكرانش در پى جواب آن نبوده اند; بلكه آنان مى كوشند عقب ماندگى امروزه جوامع اسلامى و آسيايى را بزرگ كنند تا مجوّز تقليد و اقتباس از غرب باشد. به عبارت ديگر، آدميت، در چرايى اين انحطاط درنگ نمى كند و بدون توجّه به هويت ملّى و تاريخى ايران، نسخه اى به قامت هر ايرانى مى دوزد; البتّه روشن است وقتى كه ما خود را ذيل تمدّن و فرهنگ غرب بدانيم و ببينيم، ناگزير از تقليد و اقتباس خواهيم بود.13

گروهى ديگر معتقدند كه با عالم جديد كه غربى ها به راه انداخته اند، سرانجام بايد مواجه شد و بايد موضع خود را درباره اين عالم، به طور مشخص بيان كنيم. از نظر اين گروه به سبب اصالت تفكّرات دينى و اين كه دين اسلام برنامه هاى جامع و كاملى براى زندگى اجتماعى ـ سياسى در جهت اهداف عالى انسانى دارد، بايد مسلمانان، دينشان را محور قرار دهند. اگر اجزا و جزئيات دين اسلام را با هم تركيب كنيم و به صورت كل ببينيم، اين كل، در مقابل كلّ غربى خواهد بود، و نسبت ما با عالم غربى فرق خواهد كرد و ديگر ذيل تمدّن غرب نخواهيم بود.

با توجه به مطالبى كه گفته شد مى توان نتيجه گرفت كه الگوى توسعه از نگاه آدميت، الگوى غربى و سكولار است كه اين نگرش به ويژه در فلسفه سياسى وى به گونه اى بارز، نمايان مى شود. توضيح آن كه سير تاريخ دموكراسى نشان مى دهد قوام و ثبات حكومت ملّى، منوط به سه شرط است:

يكى انفصال و تفكيك قدرت دولت از قدرت روحانى به صورت مطلق: اين أمر با اصلاح دين آغاز، و با ترقيّات مادّى و پيشرفت هاى علمى كه تصوّرات مابعد الطبيعه را در سياست مُدُن، درهم فرو ريخت، تكميل شد.

دوم، پديد آمدن طبقه متوسّط مردم: اين امر با انقلاب هاى تجارى و صنعتى و آثار عميق و دامنه دارى كه در پديد آوردن طبقه متوسّط و از بين رفتن اشرافيت به جاى گذاشت، تحقّق يافت و طبقه متوسّط به صورت حافظ ستون حكومت دموكراسى ظهور كرد.

سوم، هوشيارى مردم درباره حقوق فردى و توجّه اجتماعى آنان به مسؤوليت مدنى و سياسى و آمادگى آن ها در دفاع از حقوق خود. هر كجا اين سه شرط اصلى جمع نشد، در آن ديار اصول دموكراسى رونقى نيافت.

آدميت نيز با توجّه به اين اصول مى نويسد:

فلسفه آزادى به عنوان عالى ترين مظاهر مدنيّت فكرى و عقلى مغرب زمين به دنبال تمدّن مادّى اروپا در دنيا انتشار يافت و تخم نهضت هاى ملّى را در كشورها پراكند. نهضت مشروطيت ايران نيز در اين جريان عمومى تاريخ ظهور كرد.14

وى با مد نظر قرار دادن فلسفه هاى سياسى رايج در مشروطه معتقد است:

در مركز تعقّل اجتماعى اين زمان، دموكراسى سياسى قرار دارد كه نيرومندترين عناصر ايدئولوژى حكومت مشروطه خواهى را مى سازد و حاكم بر هيأت مجموع عقايد و آراى سياسى است. در حاشيه راست آن، مفهوم مشروطگى طبقه روحانى قرار گرفته و روى آن به دموكراسى است; امّا قوّه شريعت آن را مى هراساند و از مركز مى گريزاند; گر چه رشته پيوندش با حركت ملّى به كلّى از هم نمى گسلد. در حاشيه چپ آن، فكر دموكراسى اجتماعى جلوه مى نمايد كه در تشكّل حركت مشروطيت و ايدئولوژى آن نفوذى نداشت و پس از تأسيس حكومت ملّى ظاهر گشت. بالاخره در راست افراطى، نظريه مطلقيت و همچنين عقيده مشروطيت مشروعه وجود دارند كه در عين تمايز با هم مؤتلفند و هر كدام به وجهى با فسلفه دموكراسى تعارض ذاتى دارند.15

به اين ترتيب، تشخيص موضع آدميت درباره روش هاى سياسى مذكور، چندان مشكل نيست، او را مى توان مدافع تمام عيار دموكراسى سياسى ناميد; از اين رو در بيش تر تحليل هاى خود، حتّى در روشن ترين وقايع تاريخى مانند جريان تحريم تنباكو معتقد است كه روحانيان مخالف واگذارى امتيازات به خارجيان، حتّى ميرزاى شيرازى، در صدد تأسيس حكومت الاهى نبودند و منطق اعتراض آنان صرفاً سياسى و ضدّ ماهيت استعمارى آن امتيازات بود.

1. فكر دموكراسى اجتماعى از نگاه آدميت

آدميت معتقد است: ما فكر دموكراسى را از غرب گرفته ايم; يعنى از «دنياى مدنيت معاصر»، و زمانى كار دموكراسى را آغاز كرديم كه اين نظام در وطن اصلى اش (فرانسه، انگليس و امريكا) در معرض انتقادهاى فراوانى قرار گرفته بود.16 وى منتقدان دموكراسى را به دو گروه تقسيم مى كند:

1. نقّادانى كه با اصول دموكراسى سر دشمنى دارند; مانند كمونيست ها كه ادّعاى دروغين بودن آيين دموكراسى را دارند و فاشيست ها كه به ناتوانى دموكراسى قائل هستند.

2. كسانى كه دوستار دموكراسى هستند. اين منتقدان به اين معنا اعتراف دارند كه دموكراسى «به حالت بحرانى و ضعف» دچار شده است.17

آدميت در كتاب فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران18 با بررسى ابعاد دموكراسى اجتماعى، مى كوشد به نوعى بنيانگذار تفكّر ليبرال در تاريخ نگارى معاصر باشد كه البتّه تا حدودى نيز به ايفاى نقش تاريخى خود موفّق شده، و تك نگارى هاى وى درباره تاريخ فكر انديشهوران معاصر ايران، گواه اين مطلب است.

وى نهضت مشروطه را از نوع جنبش هاى آزدى خواه ِ طبقه متوسّط ِ شهرنشين معرّفى، و عناصر سازنده نهضت را در اين گروه ها خلاصه مى كند:

أ. روشنفكران ِ اصلاح طلب و انقلابى;

ب. بازرگانان ترقى خواه;

ج. روحانيان روشن بين.19

آدميت در اين تقسيم، روشنفكر را «درس خوانده جديدى» مى داند كه «نماينده تعقّل سياسى غربى و مروّج نظام پارلمانى و تغيير اصول سياست» است. «بازرگانان را به دليل هوشيارى سياسى كه داشتند، در پى به دست آوردن پايگاه تازه اى» مى بيند و درباره روحانيان مى نويسد:

روحانيون تحت تأثير، تلقين و نفوذ اجتماعى روشنفكران ِ آزدى خواه بودند و علّت گرايش ِ روحانيون به مشروطه نيز همين نفوذ و تلقين آنان بود.20

به واقع اين روشنفكران و آزادى خواهان بودند كه اين طيف از جامعه را به صحنه آوردند و باعث تحرك اجتماعى آنان شدند.

آدميت با وجود رساله هاى فراوانى كه در عصر مشروطه از طرف روحانيان به نگارش درآمده است، فقط به دو كتابِ تنبيه الامّة و تنزيه الملّة، نوشته مرحوم ميرزاى نائينى، و اصول عمده مشروطيت به صورت گام هايى كه براى «توجيه شرعى مشروطيت» برداشته شد، اشاره مى كند.21

وى پيش از آن كه به چگونگى ورود انديشه دموكراسى به ايران بپردازد، يادآور مى شود كه فكر دموكراسى در ابتداى نهضت، ميان اقشار گوناگون مردم نفوذى نداشت; بلكه با پيشرفت حركت ملّى و اعلام مشروطيت و تأسيس مجلس، زمينه تحوّل فكرى و سياسى تازه اى فراهم آمد و به نفوذ آن در مردم انجاميد.

تحوّلاتى كه از نظر وى به تدريج به مطرح شدن انديشه دموكراسى اجتماعى ميان مردم انجاميد، عبارتند از:

1. گسترش فعّاليت هاى اجتماعى در سايه آزادى هاى به دست آمده از جنبش;

2. سرايت تحرّك اجتماعى از شهرها به روستاها;

3. نفوذ افكار سوسيال دموكرات، به وسيله عناصر مجاهد و اجتماعيان به پهنه سياست.22

در نگاه آدميت، منشأ تفكّر اجتماعى، «اصالت جمع» است. وى، پايه هاى اين تفكّر را در موارد ذيل مى داند:

1. تأمين عدالت اجتماعى;

2. از ميان برداشتن نابرابرى هاى اجتماعى;

3. تضمين مساوات اقتصادى;

4. اجتماعى ساختنِ قدرت اقتصادى و سياست.

هرچند او در چگونگى ورود افكار دموكراسى اجتماعى به ايران مطالبى را عنوان مى كند، در ارزيابى آن انديشه ها و چگونگى تعاملات آن با جامعه سنّتى ايران، هيچ سخنى به ميان نمى آورد. او به علل ناكارآمدى و اجرا نشدن آن ها در ايران اشاره نمى كند. از مهم ترين علل شكست و نافرجامى اين افكار در ايران، عدم سازگارى آن ها با آموزه هاى ملّى و دينى مردم بود. به عبارت ديگر، اين افكار به هيچ وجه در كشور ايران، بومى جلوه داده نمى شد كه همين امر باعث مى شد تا مردم در پذيرش آن و عالمان در تأييد آن احتياط كنند.

آدميت معتقد است: انديشه دموكراسى اجتماعى براى نخستين بار از اروپا و روسيه وارد ايران شد. وى، از ميان نويسندگان سياسى به دو نفر اشاره مى كند كه در اين انتقال نقش بسزايى داشتند: 1. ميرزاآقاخان كرمانى كه به طور مستقيم از افكار «سوسياليسم» غرب متأثّر بود; 2. ميرزاعبدالرحيم طالبوف تبريزى كه سال ها در قفقاز بود و با جنبش هاى آزادى خواه و آراى نويسندگان «سوسيال دموكرات» آشنايى داشت.23 از نظر آدميت:

گروه هاى روشنفكر و مجامع مترقّى و آزادى خواه، با عقايد سوسيال دموكرات مغرب زمين بيگانه نبوده اند و دنبال تأسيس مشروطه پارلمانى و دموكراسى سياسى بودند. بدون ترديد در ميان آن ها هيأت هايى بودند كه افرادش از جريانات سوسياليسم غربى آگاهى داشتند و حتّى بعضى از آن ها درس خوانده اروپا و ناظر جنبش هاى سوسيال دموكراسى مغرب زمين بودند.24

عامل مهّم تبليغ اين افكار، كميته ايرانى اجتماعيون بادكوبه، وابسته به فرقه سوسيال دموكرات است و نخستين جمعيت هاى اجتماعيون ايران نيز روى ِ گرده تأسيسات حزب سوسيال دموكرات ريخته شد. سال تأسيس اين كميته 1905ميلادى بوده است.25

آدميت نقش انقلاب روسيه را در تنوير افكار مردم و آزادى خواهان ايران، بى تأثير ندانسته، تشكيل كميته «اجتماعيون عاميون ايرانى» را متأثّر از انقلاب روسيه ذكر مى كند.26

وى مباحثى مانند حكومت ملّى، موجوديت مجلس الى الابد، اجزاى عمده حقوق اساسى كه در قانون اساسى هم گنجانده شده است، مانند آزادى قلم، بيان، مجامع سياسى و آزادى هاى شخصى، مساوات، حقّ رأى عمومى، انتخابات منظّم و آزاد و انتخاب هيأت وزيران به وسيله مجلس را از عناصر مهمّ دموكراسى مى داند.27

2. آدميت و جنبش تنباكو

آدميت از زمره روشنفكرانى است كه حركت هاى مذهبى به رهبرى روحانيان را حركت هاى ارتجاعى مى داند كه دوام نمى يابند، مگر آن كه قواعد آن براساس قوانين موضوعه بشرى موجود در جهان امروز پايه گذارى شود. وى، بر اساس همين نگرش در جريان رژى و قيام تنباكو بر اين باور است كه عالمان شريعت در ايجاد و تكوين حركت مردم سهمى نداشتند و به هر تقدير در اثر بازى حوادث به ماجرا كشيده شدند.

از نظر آدميت، علّت فاعلى جنبش تنباكو، اعتراض صنفى بازرگانان و كسبه بود و آنان بودند كه عالمان را ناخواسته وارد ماجرا كردند;28 پس فلسفه جنبش تنباكو از ديدگاه او، «اقتصادى ـ سياسى محض»29 بوده است.

تأمّل در ابعاد نهضت تنباكو ما را به حقايقى رهنمون مى سازد كه ادّعاى آدميت و همفكرانش را مخدوش مى سازد:

أ. صنف تاجران و بازرگانان، گرچه در جنبش سهم مهمّى داشتند، به سازماندهى نهضتى اجتماعى و سياسى به ابعاد جنبش تنباكو قادر نبودند.در واقع تاجران، بارزگانان و كسبه فقط مى توانستند در چارچوب طرحى كلّى و فراگير جايى داشته باشند; طرحى كه اهداف آن از اغراض سياسى و اقتصادى صرف، بسى فراتر مى رفت و كلّ حيات اجتماعى ايران را دربر مى گرفت. آن طرح، حفظ تماميت ارضى و اعتقادى مردم بود كه عالمان به طور سنّتى در رأس آن قرار مى گرفتند.

ب. عناصر به اصطلاح روشنفكر، در خيزش تنباكو نه تنها هيچ سهمى نداشتند، بلكه فاقد قدرت سياسى ـ اجتماعى براى اين امر بودند. با مطالعه كاركرد اين طيف در تاريخ معاصر، مى بينيم در موارد بسيارى، واگذارى امتيازات اقتصادى به بيگانگان، به وسيله اين افراد و عناصر ديوان سالارى مانند سپهسالار صورت گرفته است.

ج. خيزش تنباكو، نمادى از مخالفت عالمان و مردم با واگذارى امتيازات به بيگانه و اهداف حركت به مراتب گسترده تر از الغاى قرارداد رژى بود. از آن جا كه بيم آن مى رفت تماميت ارضى ايران اسلامى با عقد قراردادهاى استعمارى از بين رود، مرجعيت شيعه، براى نخستين بار، رفتارى را آغاز كرد كه در تحوّلات بعدى، تحوّلاتى بنيادين در رفتار سياسى فقيهان شيعه پديدآورد.30

3. تحليلى كپى گونه درباره انقلاب مشروطه

در بررسى چرايى انقلاب مشروطيت ايران، نظريه هاى متعّددى ابراز شده است. برخى بر اين عقيده اند:

جنبش هاى سياسى ـ اقتصادى و اجتماعى در بسيارى از نقاط جهان آغاز گشته بود و ايران با چنان موقع جغرافيايى و سياسى و اقتصادى خود نمى توانست در انزوا بماند.31

از ديد آن ها، چون اروپا نظام هاى فئودالى را پشت سرگذاشته و نظام صنعتى را پيش رو گرفته بود، ايران نيز چون از اين تاريخ محتوم جدا نبود، ناگزير بايد هرچه زودتر از نظام فئودالى ِ شكل آسيايى خود دست مى كشيد و به سوى ارزش هاى نو پيش رفته، صنعتى مى شد.32 جهت دهى و تعيين سرفصل هاى تحليل در اين الگوگيرى با اهدافى مانند مرعوبيت به نظام بورژوازى مغرب زمين و بدانديشى و بدبينى به نظام حاكم همراه است.

هرچند نظام حاكم نقاط ضعف و كاستى هاى فراوانى داشت و براندازى آن از مهم ترين اهداف مشترك عنصر دينى و غيردينى بود، تفكّر جناح سكولار در جنبه اثباتى، با انديشه دينى همخوانى نداشت. جبهه دينى در طرح جايگزين اين نظام، به دنبال حكومت مطلوب در عصر غيبت با توجّه به عدم دستيابى به حكومت آرمانى بودند; ولى كسانى كه در انقلاب مشروطيت ايران در پى تقليد از مغرب زمين بودند، در طرح جايگزين، بدون توجّه به نيازها، خواسته ها و مبانى فكرى مردم، به دنبال طرحى اقتباسى از غرب بودند و همين خواسته ها، سرآغاز جدايى و تمايز اين دو جريان در مشروطه شد.

در نگاه آدميت به مشروطه، اصالت با تحوّلات مغرب زمين است و اين ايران است كه بايد به سمت اقتباس و كپى كردن آن تحوّلات پيش رود كه در اين روند، نقش روشنفكران غرب گرا غيرقابل انكار جلوه مى كند; بدين سبب، طبقه روحانيان بايد دنباله رو آنان باشند; چرا كه به عقيده وى، روحانيان از انديشه هاى جديد بهره اى نبرده بودند.

در اين خصوص نكاتى قابل ذكر است:

أ. نگاهى تاريخى به تحوّلات پيش از مشروطه و سرآغاز آن، نفى ادّعاى آدميت و همفكران وى را در پى خواهد داشت. نهضت تحريم تنباكو كه گام اوّل در تحوّل خواهى، نفى سلطه بيگانه و استبدادستيزى به شمار مى آيد، نمومه كاملى است كه نشان مى دهد نهضت مشروطه نيز در اهداف و آرمان هاى خود بدون توجّه به دنياى غرب، در ايجاد تحوّل و اصلاحات گام گذاشت كه البتّه در ميانه راه به انحراف كشيده شد.

ب. عدم درك روح اصلاح طلبى و تحّول خواهى انديشه شيعى، امرى است كه باعث شده آدميت در فضايى بيگانه از اصلاح طلبى مذهبى و شيعى نظريه پردازى كند.

با فرض اين كه تحوّلات دنياى غرب بر ايران تأثير مستقيم داشته باشد، به اين نكته بايد توجّه كرد كه ميزان تأثيرپذيرى مشروطه ايران از انقلاب مشروطه مغرب زمين تا چه حدّى بوده است. اوضاع سياسى ـ اجتماعى ايرانِ قبل از مشروطه، درباره پذيرش افكارى كه در مغرب زمين شكل مى گرفته است، تا چه اندازه با ادّعاهاى آدميت تطبيق دارد. به عبارت ديگر، شرايط اجتماعى ايران، به چه ميزان به روشنفكران غربگرا، اجازه مى داد تا ميان مردم به تبليغ و نشر آن افكار اقدام كنند.

به نظر مى رسد با توجّه به فضاى بحث مى توان گفت كه ميان خواسته ها، نيازها و ادّعاهاى مروّجان غربگرا و مردم ايران، شكاف چشمگيرى وجود داشت; شكافى كه با نظريه غيربومى در اين سرزمين نمى توان آن را پر كرد.

آن چه ميان مردم و رهبران انقلاب مشروطه در ايران مطرح بوده، رفع ستم از ناحيه سلطنت و حاكمان بود; به گونه اى كه در خواسته هاى اوّليه مردم و رهبران نهضت، مواردى به چشم مى خورد كه هيچ نوع تأثيرپذيرى از انقلاب هاى ديگر نقاط جهان در آن ديده نمى شود. در تحصّن حضرت عبدالعظيم، خواسته هايى در هشت بند به شاه ارسال مى شود كه دو خواسته مهم رهبران و مردم (بنا به نقل ناظم الاسلام كرمانى) عبارت بود از:

1. بناى عدالتخانه در ايران كه در هر بلدى از بلاد ايران يك عدالت خانه برپا شود كه به عرايض و تظلمات رعيت رسيدگى شود و به طور عدل و مساوات رفتار كنند; 2. اجراى قانون اسلام درباره آحاد افراد بدون ملاحظه از احدى.33

در پى اوج گرفتن اعتراض هاى مردم و عالمان و ترتيب اثر ندادن به خواسته هاى آنان از سوى حكومت، مهاجرت كبرا پايه ريزى مى شود. بعد از مهاجرت طلاب و عالمان به شهر قم، پايتخت براى فعّاليت عدّه اى روشنفكر آماده مى شود كه در نبود رهبران نهضت در تهران، مردم را به سفارت هدايت كرده و تا آن زمان كه خواسته اصلى مردم تأسيس عدالتخانه و اجراى عدل بود، يكباره جاى خود را به شعار وارداتى و غير شفّاف مشروطه مى دهد و به تدريج، ميدان براى طرّاحان اين سناريوى غيربومى تغيير مى يابد، و نخستين انحراف ها در بدنه نهضت ريشه مى كند. به هر حال، آن چه مورد خواست و نظر مردم ايران بود، با خواسته هاى صحنه گردانان منوّرالفكرى مشروطه كه به دنبال تقليد از غرب بودند، كاملا تفاوت داشت.

از سوى ديگر، مردم و روحانيان كه در نهضت تحريم تنباكو، تعامل دين و سياست را در عرصه جامعه تجربه كرده بودند، با همان تجربه، گام در نهضت عدالتخانه نهادند. مردم، بار ديگر با تكيه بر اجتهاد شيعه، در عرصه اجتماع به ميدان آمدند تا در كنار آنان به نقش اصلاحى عالمان شيعه عينيت بخشند. اين تفكّر، حاصل اجتهاد شيعه در گذر زمان بوده است كه به رغم تلاش آنان به منصه ظهور نرسيده بود، و نهضت مشروطه مى رفت كه با تكيه بر پايگاه دينى به اين تفكّر جامه عمل بپوشاند; ولى به عللى چون نفوذ بيگانگان، و وازدگى روشنفكران غرب زده نتوانست به پيروزى برسد و در نتيجه گيرى مى توان گفت: در نهضت عدالتخانه، احياى دين در عرصه هاى فردى و اجتماعى، جزو مهم ترين اهداف رهبران دينى به شمار مى رفته; امّا در مشروطه مغرب زمين، نفى دين و مذهب و رهايى از آن، جزو نخستين و مهم ترين خواسته ها بوده است.

4. روحانيان و مشروطه

1ـ4. جايگاه اجتماعى روحانيان

مؤلّف تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، درباره جايگاه اجتماعى روحانيان شيعه در ايران مى نويسد:

...كليه امور جامعه در دست روحانيون بود. معاملات به طور كلّى و جزئى،... عقد و نكاح را روحانيون اجرء مى كردند. ارث به وسيله آنان تقسيم مى شد. حقّ امام و خمس كه در حقيقت پرداخت ماليات بود، به آن ها داده مى شد،... و كم تر فردى بود كه در روز، گرفتار مشكلات و مسائلى نشود كه حلّ آن به وسيله استعلام و استفتا از روحانيون ميّسر بود...; در نتيجه هرگاه دستگاه روحانيت در تهران بر چيده مى شد، زندگى اجتماعى كه روى معاملات بود از هم پاشيده مى شد.34

طاهر كريم زاده، مؤلّف كتاب قيام آذربايجان در انقلاب مشروطه نيز مى نويسد:

روحانيت، آن موقع خيلى رونق داشت. در محيط روحانيت براى اعمال زور مأمورين دولت حتّى براى استبداد شخص شاه، مجالى نبود. روحانيت تنها پناهگاه ستمديدگان و ملجأ مظلومان محسوب مى شد. ... در منزل علما بست مى نشستند و تحصّن مى جستند. خلاصه در دوران استبداد، اگر از آزادى اثرى بود، به يقين آن جا بود.35

ادوارد پولاك در سفرنامه خود يادآور مى شود:

ملاّها بين محرومين و فرودستان، طرفداران بسيارى دارند; امّا دولتيان از ملاّها مى ترسند; زيرا مى توانند قيام برپاكنند. ... نمى توان منكر شد كه ترس از آن ها وسيله اى است كه استبداد و ظلم زورگويان را تا اندازه اى محدود و تعديل مى كند.36

مادام ديالافوآ نيز مى نويسد:

عُلماى روحانى و پيشوايان مذهبى كه عموماً آن ها را مجتهد مى گويند، هميشه در نزد ايرانيان يك مقام و منزلت بسيار عالى داشته و دارند. اين اشخاص محترم از گرفتن حقوق يا مواجب دولتى امتناع دارندو از طرف دولت هم به اين مقام نمى رسند; بلكه آراى عمومى متّحداً در انتخاب آن ها به اين مقام دخالت دارد. كار اين طبقه روحانى منحصر است به تعاليم مذهبى و اخلاق و در موقع لزوم از بى عدالتى و ستمكارى حكّام و مأمورين دولتى نسبت به مؤمنين دفاع مى كنند;37

با وجود اين، چگونه مى توان ادّعا كرد روحانيان كه در متن جريان ها و حوادث و همواره مأوا و ملجأ مردم بودند، در حركت عظيمى مانند عدالت خواهى، دنباله روى روشنفكرانى باشند كه هيچ نسبتى با مردم و خواسته هاى آنان نداشتند.

2ـ4. نقش عالمان در تأسيس و تصحيح مشروطيت

مشروطيت، نهضتى دينى ـ مردمى به رهبرى عالمان بود كه با هدف نجات ايران از دست اندازى هاى بيگانگان و استبداد قاجاريه و برپايى عدالت و رفع موانع پيشرفت كشور آغاز شد و با حمايت مردم به پيروزى رسيد. اين واقعيت را بايد پذيرفت كه اگر در مشروطه، عالمان و مراجع در صف رهبرى نهضت قرار نمى گرفتند، چنين نهضت مردمى اصلا رخ نمى داد. حادثه مشروطه، به حضور مردم متّكى بود و مردم را هم جز عالمان هيچ عامل ديگرى نمى توانست به ميدان بياورد و به آنان شور و استقامت بخشد.

با صدور فرمان مشروطيت، عدّه اى كه از ابتدا با انگيزه هاى غيردينى در بدنه نهضت نفوذ كرده بودند، با آشكار ساختن مقاصد خود، درصدد ترويج غربگرايى و حذف دين برآمدند و در اين مسير تا حدودى نيز به اهداف خود نزديك شدند. عالمان شيعه كه در تأسيس مشروطيت نقش اساسى داشتند، به منظور تصحيح مشروطيت، به تدريج به مصاف غربگرايان رفتند. آغازگر اين جريان، شيخ فضل الله نورى بود كه ضمن درك نيّات سوء غربگرايان، از نزديك شاهد تلاش آنان براى انحراف نهضت مشروطيت بود. آشكارتر شدن مواضع ضدّ دينى و ملّى افراطيون، عالمان مشروطه خواهى نظير آيات عظام آخوند خراسانى، ملاّعبدالله مازندرانى و سيد عبدالله بهبهانى را به اتّخاذ موضع در مقابل آنان واداشت كه به منظور اصلاح مشروطيت صورت گرفت. اگر مرحوم نائينى كتاب تنبيه الامه را به نگارش در مى آورد، هدفى جز تبيين نظر اسلام درباره مشروطه ندارد; به همين جهت هنگامى كه مى بيند مشروطه از مسير اصلى خود خارج شده است، مى كوشد نسخه هاى كتاب تنبيه الامه را جمع كند كه اين اقدام نيز در جهت جلوگيرى از سوء استفاده افراطيون در مشروطه خواهى بود.

مشروطه اسلامى در نگاه آدميت، مفهومى متضاد و پارادكسيكال است. اين مطلب از يك ديدگاه صحيح است. بعد از آن كه حركت عدالت خواهى مردم به رهبرى عالمان، با تحصّن در سفارت انگليس، جاى خود را به مشروطه داد، اين توهّم به واقع ايجاد شد كه ميان خواسته هاى بحق مردم و عالمان و آن چه در سفارت و در السنه بعضى از روشنفكران مطرح مى شود، تفاوت هاى بنيادينى وجود دارد; بدين لحاظ عدّه اى در پى بازسازى و تصحيح آن برآمدند و قيد مشروعه را به آن افزودند تا بتوانند در بنيان هاى نظرى مشروطه، اسلاميّت را داخل كنند و تا حدودى با پيشنهاد نظارت مجتهدان بر مصوّبه هاى مجلس، از نفوذ عناصر افراطى بكاهند.

عدّه اى ديگر نيز با قبول اين واقعيت كه مشروطه بايد اسلامى باشد، با استخدام آن مفهوم كوشيدند آموزه هاى اسلامى را در قالب آن عينيت ببخشند; از اين رو مى بينيم با نوشتن رساله هاى مهمّى مانند تنبيه الامة و تنزيه المله گامى مهم در اين جهت برداشتند; بنابراين، بايد ديد كه كدام مشروطه با اسلام سرناسازگارى دارد. مشروطه اى كه تقى زاده ها مدّعى و دنباله رو آن بودند، نه تنها به هيچ وجه با اسلام سازگار نبود، بلكه در مخالفتى آشكار با آن قرار داشت; امّا مشروطه اى را كه عالمان در پى آن بودند، با تكيه بر مبانى دينى بايد بازسازى مى شد; همان گونه كه امام خمينى(قدس سره)مفهوم «جمهورى» را استخدام و ماهيت آن را متحوّل ساخت.

به هر حال، آدميت تفاوتى ميان عالمان مخالف و موافق مشروطه نمى بيند و هر دو گروه را مورد حمله قرار مى دهد. او با داورى غيرمحقّقانه در خصوص شيخ فضل الله (عالم برجسته مخالف) مى نويسد:

در برابر موقع شناسى بهبهانى، غلط انديشى و كج تابى شيخ فضل الله در اين بود كه مى پنداشت با افراشتن لواى مشروطيت مشروعه بتواند پيشوايى روحانى را به دست آورد.38

وى حتّى در مورد مشروطه خواهى مرحوم بهبهانى مى نويسد:

زيركى بهبهانى در اين بود كه به همه احوال، خود را با حركت مشروطه خواهى دمساز مى ساخت; گرچه انگيزه باطنى اش رياست فائقه روحانى بود، نه تأسيس حكومت مشروطه ملى، و خود داعيه چنين رياستى را در سر مى پروراند. ... حقيقت اين كه سيد بهبهانى، در دل به قوّت و برترى شيخ فضل الله آگاه بود، رضا نداد كه او در رياست شرعى و قدرت سياسى و جلال آخوندى، شريك وى گردد،39

و در تحليلى كلّى تر در مورد اختلاف ميان روحانيان اظهار مى دارد:

در جدالى كه بر سر مشروطيت اسلامى در گرفت، مهم تر از جنبه نظرى و مسلكى اش، قضيه نبرد قدرت طلبى روحانى مطرح بود ... و مفهوم مشروطه اسلامى، زاده چنين رقابت و خودپرستى ملاّيى بود.40

3ـ4. آدميت و تحريف در رهبرشناسى نهضت مشروطه

آدميت مدّعى است:

تنها گروهى كه تصوّر روشنى از مشروطيت داشت، عنصر ترقّى خواه تربيت يافته معتقد به حكومت دموكراسى غربى بود.41

وى روشنفكران را درس خوانده جديد كه نماينده تعقّل سياسى غربى و مروّج نظام پارلمانى و تغيير اصول سياست بودند، معرّفى مى كند،42 و در ادامه، علت گرايش روحانيان به مشروطه را تلقين و نفوذ روشنفكرانِ آزاى خواه مى داند.43 وى با اين عبارات مى كوشد تا روشنفكرى و تجدّد را مؤسّس و موجد انقلاب مشروطه در تمام زمينه ها معرّفى كند.

آدميت باپرداختن به چهره هايى همچون ميرزا ملكم خان (ناظم الدوله)، ميرزا فتحعلى آخوندزاده، ميرزا آقاخان كرمانى، ميرزا عبدالرحيم طالبوف و بيان اين مطلب كه فقط اين ها به دموكراسى اجتماعى آشنا بودند، مى كوشد تا روشنفكران را در جايگاه رهبرى تثبيت، و نهضت مشروطه را برگرفته از آثار و افكار سوسياليسم و دموكراسى غربى ارزيابى كند.44

در اين كه روشنفكران، در بسيارى از صحنه هاى نهضت حضور داشتند، ترديدى نيست; ولى به هر حال، آن ها نه زبان مردم را براى حركت و بسيج عمومى مى دانستند و نه اصولا قادر بودند در اعتقادات مردم نفوذ كنند; چنان كه فضاى كاملامذهبى، وشعارهاى اسلامى در مشروطه، خود از ناكارآمدى طيف روشنفكر حكايت دارد.45

اگر به واقع، رهبرى و نبض انقلاب در دست روشنفكران بود، بايد محيط فكرى و سياسى صدر مشروطه نيز از ايشان متأثّر مى بود. هرچند در مقاطعى مى توان گفت جوّ به نفع روشنفكران رقم خورد، در ابتدا (پيش از نوشتن قانون اساسى) رهبرى روحانيان بود كه نمود داشت; پس اگر بخواهيم اين موضع را تحريف بناميم، بايد آن را تحريف در «رهبرشناسى نهضت مشروطه» ناميد.

4ـ4. جايگاه محاكم شرع در زمان قاجاريه

محاكم عرف يا ديوان خانه عدليه، مجمعى بود كه تحت سلطه و سيطره شاه قرارداشت و مبناى حقوقى آن، اغلب خواسته ها، و آراى جمعى از حاكمان دولت بود و هرچند كه «فلسفه وجودى آن، حفظ و حراست از حقوق مردم در برابر زورمندان بود...، امّا در عمل به دلايل گوناگون، از آن جمله عدم اتّكا و استناد عدليه به قانونى مدوّن و ثابت و نيز به دليل آن كه دست اندركاران اين نهاد از ميان شبكه قدرت مسلّط، تعيين مى شدند، در مجموع بافتى استبدادى داشت و چه بسا ابزارى جهت پيشبرد مطامع زورمندان قانون شكن مى گشت».46

در مقابل اين محاكم، محاكمى نيز بودند كه زمام آن ها به طور مستقيم در دست فقيهان متنفّذ بود.

بنيان حقوقى محاكم شرع و مبناى قانونى احكام صادره از سوى مجتهدان، كتاب و سنّت معصومين(عليهم السلام) و به تعبيرى روشن تر فقه مدوّن شيعه بود.47 

اين تمايز تا پيش از مشروطيت در كشور ما پذيرفته شده و جايگاه روحانيان و عالمان در آن روشن و مشخّص بود; به گونه اى كه براى عموم مردم آشكار بود كه محاكم شرع، ضامن اصلى حفظ حقوق مردم هستند.

آدميت در آثار خود مى كوشد اين نقش تاريخى عالمان را مورد سؤال قراردهد. او سعى دارد در رفت و برگشت بين روشنفكران و روحانيان، به اين نتيجه برسد كه اين طبقه نه تنها خود فرسنگ ها از جامعه عقب بودند، بلكه باعث انحطاط و عقب ماندگى كشور نيز شده اند. وى تصدّى محاكم شرعى بهوسيله روحانيان را كه از آن به «رياست شرعيه» ياد مى كند، امرى «خودپرستانه» و دنياگرايى مى داند.

در جمع بندى مقاله بايد گفت: هر چند آثار و انديشه هاى فريدون آدميت توانست در برخى نويسندگان تاريخ معاصر ايران، تأثيرگذار بوده و آنها را به تحسين نوع تاريخ نگارى و افكار او سوق دهد، اما بيگانگى انديشه هاى آدميت از واقعيت هاى ايران و تحميلى بودن الگوها و ساختارهاى غربى بر جامعه شيعى ايران، با حوادثى كه در دو ـ سه دهه اخير در اين كشور اتفاق افتاد، آشكار شد.


كتابنامه

1. آباديان، حسين، انديشه دينى و جنبش رژى در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1376ش.

2. آدميت، فريدون، انديشه ترقى و قانون و حكومت قانون (عصر سپهسالار)، تهران، خوارزمى، 1351ش.

3. ـــــــــــــ، انديشه هاى طالبوف تبريزى، دوم، تهران، نهاوند، 1363ش.

4. ـــــــــــــ، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، تهران، پيام، 2535.

5. ـــــــــــــ، شورش بر امتيازنامه رژى، تهران، انتشارات پيام، 1360ش.

6. ـــــــــــــ، فكر آزادى و مقدّمه نهضت مشروطيت، تهران، سخن، 1340ش.

7. ـــــــــــــ، فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران، دوم، تهران، پيام، 2535ش.

8. ابوالحسنى (منذر)، على، كارنامه شيخ فضل الله نورى، پرسش ها و پاسخ ها، اول، تهران، عبرت، 1380ش.

9. اصفهانى كربلايى، حسن، تاريخ دخانيه، يا تاريخ وقايع تحريم تنباكو، به كوشش رسول جعفريان، قم، الهادى، 1377ش.

10. حائرى، عبدالهادى، تاريخ جنبش ها و تكاپوهاى فراماسونگرى در كشورهاى اسلامى، مشهد، انتشارات آستان قدس، 1368ش.

11. ــــــــــــــــ، تشيع و مشروطيت و نقش ايرانيان مقيم عراق، سوم، تهران، اميركبير، 1381ش.

12. حقدار، على اصغر، فريدون آدميت و تاريخ مدرنيته در عصر مشروطيت، تهران، كوير، 1382ش.

13. رائين، اسماعيل، انجمن هاى سرى در انقلاب مشروطيت ايران، دوم، تهران، جاويدان، 1355ش.

14. ــــــــــــــ، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران، تهران، اميركبير، 1357ش.

15. شكورى، ابوالفضل، جريان شناسى تاريخ نگارى در ايران معاصر، اوّل، تهران، بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران، 1371ش.

16. طاهره زاده بهزاد، كريم، قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ايران، تهران، اقبال، بى تا.

17. فصيحى، سيمين، جريان هاى اصلى تاريخ نگارى در دوره پهلوى، مشهد، نشر نوند، 1372ش.

18. كرمانى، ناظم الاسلام، تاريخ بيدارى ايرانيان، بخش اوّل، تهران، پيكان، 1376ش.

19. مجله 15 خرداد، شماره اوّل، 1370ش.

20. مددپور، محمد، سير تفكّر معاصر در ايران، كتاب چهارم، دوم، تهران، مؤسّسه فرهنگى منادى تربيت، 1379ش.

21. ملك زاده، مهدى، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، دوم، تهران، علمى، 1363ش.

22. نجفى، موسى، انديشه دينى و سكولاريسم در حوزه معرفت سياسى و غربشناسى، سوم، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى مركز نشر دانشگاهى، 1377ش.

23. ياكوب پولاك، ادوارد، سفرنامه پولاك، «ايران و ايرانيان»، ترجمه كيكاووس جهاندارى، تهران، خوارزمى، 1368ش.




1. بعد از انحلال فراموشخانه و مجمع آدميت ِ ميرزا ملكم خان، اين بار دست پشت پرده ميرزا ملكم، از آستين «عباسقلى خان قزوينى معروف به آدميت» سر در آورد. او در سال 1278 قمرى متولد و در سال 1358 قمرى در گذشت. عباسقلى خان در سال 1303 قمرى وارد جرگه سياسى شد و با آشنايى با ملكم، در زمره مريدان او قرار گرفت. وى جامع آدميت را با همان اصول فكرى و مرامنامه ملكم پديد آورد. براى اطلاع بيش تر، ر.ك: اسماعيل رائين، انجمنهاى سرى در انقلاب مشروطيت; همو، فراموشخانه و فراماسونرى در ايران; عبدالهادى حائرى: تاريخ جنبش ها و تكاپوهاى فراماسونگرى در كشورهاى اسلامى.

2. على اصغر حقدار: فريدون آدميت و تاريخ مدرنيته در عصر مشروطيت، ص 11.

3. مجله 15 خرداد، ش اوّل، ص 11.

4. همان، ص 6و7.

5. همان، ص 9.

6. فريدون آدميت: انديشه ترقى و حكومت قانون (عصر سپهسالار)، ص 8.

7. ابوالفضل شكورى: جريان شناسى تاريخ نگارى در ايران معاصر، ص 448.

8. فريدون آدميت: انديشه هاى طالبوف تبريزى، مقدّمه.

9. همان.

10. سيمين فصيحى: جريانهاى اصلى تاريخ نگارى در دوره پهلوى، ص 283و284.

11. فريدون آدميت: انديشه هاى ميرزا آقا خان كرمانى، مقدمه، ص پانزده; به نقل از جريان هاى اصلى تاريخ نگارى در دوره پهلوى، ص 283.

12. همو، آشفتگى در فكر تاريخى، ص 7; به نقل از همان.

13. بايد به اين نكته اشاره كرد كه تقليد يا اقتباس اگر با تصرّف و از روى خردورزى باشد، شايد محملى داشته باشد; امّا سخن در اقتباسى است كه بدون هيچ گونه محدوديتى صورت گيرد.

14. همو، فكر آزادى و مقدمه نهضت مشروطيت، ص 19و20.

15. همو، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، ج 1، ص 194.

16. همو، فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران، ص 169.

17. همان، ص 170.

18. اين كتاب از دو بخش عمده تشيكل شده است: در بخش اوّل به فكر دموكراسى اجتماعى و مسائل دموكراسى، و ترقّى فكر دموكراسى اجتماعى پرداخته و در بخش دوم به افكار و آثار «رسول زاده» در جايگاه شاخصى مؤثر از اين تفكّر اشاره شده است. بخش اوّل اين كتاب را به صورت مبسوط تر در كتاب «ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران» مى توان مطالعه كرد.

19. همو، فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران، ص 3.

20. همان، ص 4.

21. همو، فكر دموكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران، ص 4. آدميت حتّى مشخّص نمى كند كه نويسنده رساله اصول عمده مشروطيت چه كسى بوده است.

22. همان، ص 5.

23. همان، ص 6.

24. همان، ص 11.

25. همان، ص 12 .

26. همان، ص 39.

27. همان، ص 45.

28. فريدون آدميت: شورش بر امتياز نامه رژى، ص 136.

29. همو، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، ص 35.

30. جنبش تنباكو را مى توان درآمدى بر جنبش مشروطه دانست. اگر در جنبش تنباكو، فلسفه سياسى مكتوب خاصّى حكمرانى نمى كرد، رهبران راستين مشروطه (عالمان) در مشروطه اين خلاء را با نگارش رسائل، كتاب ها و اعلاميه ها پر كردند كه اين امر حكايت از رشد انديشه سياسى در اين دوره دارد. جهت آگاهى بيش تر از جنبش تنباكو، ر.ك: حسين آباديان: انديشه دينى و جنبش ضد رژى در ايران; حسن كربلايى اصفهانى: تاريخ دخانيه يا تاريخ تحريم تنباكو.

31. عبدالهادى حائرى: تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم عراق، ص 15.

32. همان، ص 25و26.

33. ناظم الاسلام كرمانى: تاريخ بيدارى ايرانيان، بخش اول، ص 358.

34. مهدى ملك زاده: تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج 1، ص 359.

35. كريم طاهره زاده بهزاد: قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ايران، ص 408.

36. ادوارد ياكوب پولاك: سفرنامه پولاك، «ايران و ايرانيان»، ص 225.

37. همان، ص 59.

38. فريدون آدميت: ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، ص 430.

39. همان، ص 430.

40. همان، ص 429و430.

41. همان، ص 228.

42. فريدون آدميت: فكر دمكراسى اجتماعى در نهضت مشروطيت ايران،ص 3.

43. همان، ص 4.

44. ر.ك: همان، ص 6ـ11 و ديگر كتاب هاى نويسنده.

45. موسى نجفى: انديشه دينى و سكولاريسم در حوزه معرفت سياسى و غربشناسى، ص 94 .

46. على ابوالحسنى (منذر): كارنامه شيخ فضل الله نورى، پرسش ها و پاسخ ها، ص 30.

47. همان.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:33  توسط بیژن آزاد  | 


علی دهباشی : دكتر فريدون آدميت در اول اسد 1299 در تهران متولد شدوسرانجام در ساعت 3 بعدازظهر شنبه 10/1/1387 در بیمارستان تهران کلینبک در گذشت. از محصلين نمونه مدرسه دارالفنون بود.

بعد در دوره متوسطه توانست يك ساله دو كلاس بخواند. در همين دوران پدرش را از دست داد. از دبيرستان به دانشكده حقوق و علوم سياسي رفت و در خرداد 1321 فارغ التحصيل شد. پايان نامه دانشگاهي آدميت به بررسي زندگي سياسي ميرزا تقي خان اميركبير اختصاص يافت كه دو سال بعد با مقدمه استادش محمود محمود در سال 1323 در تهران منتشر شد؛ اين كتاب هنوز پس از 63 سال از انتشارش در شناخت اميركبير و عصر او يگانه مانده است و از نوادر كتابهاي تاريخي است كه توانسته پس از شش دهه از تاليفش معتبر و مرجع باقي بماند و از همه مهمتر اينكه آدميت اين كتاب را در 21 سالگي نوشت.
آدميت در دوراني كه دانشجوي دانشكده حقوق بود به خدمت وزارت خارجه درآمد و نخستين ماموريت اداري او در سال 1323 دبيري در سفارت ايران در لندن بود. در دوران ماموريت پنج ساله در لندن در دانشكده علوم سياسي و اقتصاد لندن ،‌تاريخ سياسي و فلسفه سياسي خواند و سرانجام در دسامبر 1941 دكتراي خود را دريافت كرد. پس از بازگشت به ايران در فروردين 1330 به ماموريت در نمايندگي ايران در سازمان ملل متحد رفت، ‌در دوران ماموريتش در سازمان ملل متحد كتاب جزاير بحرين: تحقيق در تاريخ ديپلماسي و حقوق بين الملل را به انگليسي نوشت و در نيويورك منتشر كرد.
پس از بازگشت از سازمان ملل در مهر ماه 1339 سفير ايران در لاهه و دو سال بعد سفير ايران در هندوستان شد. در كنار اين فعاليت ها دكتر آدميت 20 سالي داور بين المللي در « ديوان دائمي حكميت» دادگاه لاهه را داشت.
نامِ دكتر آدميت در عرصه تاريخ نگاري در ايران با نوآوري و ويژگي هاي خاص او آميخته است. امروز هيچ محققي را پيدا نمي كنيم كه بخواهد در زمينه مشروطيت كار كند و محتاج آثار آدميت نباشد.
از ميان آثار دكتر آدميت كتاب « اميركبير و ايران» جايگاه خاصي دارد و بيش از همه آثارش تجديد چاپ شده است.
« اميركبير و ايران» نمونه يك بيوگرافي سياسي در تاريخ نويسي مدرن است؛ عنوان كتاب با مضامين آن دقيقا مي خواند بدين معني كه شخصيت يك دولتمدار در كل تاريخ مورد سنجش و تحقيق قرار گرفته است و از نظرگاه تاريخ تحليلي در سبك نگارش، فصل تازه اي در تاريخ نگاري مدرن مي گشايد. در اين كتاب دكتر آدميت عوامل پرورش شخصيت فردي و سياسي ميرزا تقي خان و رگه هاي روان شناختي او را به دست مي دهد. تحول فكري را در برخورد تمدن غربي باز مي نمايد و به كارنامه دوران زمامداري او مي پردازد. روش حكومت و « نظم ميرزا تقي خاني»، ‌تاسيسات نظامي ، اصلاحات سياسي و اقتصادي و مالي و نشر دانش و فرهنگ جديد را در بر مي گيرد. اميركبير و ايران اثري است كه مي ماند به روزگاران.
دو نمونه از سلوك فردي و اجتماعي او را به نقل از هما ناطق در اينجا مي آورم: « آزادمنشي دكتر آدميت در خدمت رسمي قرينه استقلال راي و آزادمنشي علمي اوست. فقط در 42 سالگي بود كه از شغل فعال رسمي دامن فرا چيد و سپس در يك نامه سه كلمه اي ( نه كمتر ، ‌نه بيشتر) به وزارت خارجه نوشت:‌« تقاضاي بازنشستگي دارم» ، ‌اين جمله او ضرب المثل شد. ديگر نمونه رفتار او كناره گيريش از هيات دبيران كانون نويسندگان است. در 1357 جماعت نويسندگان از نو گرد هم آمدند و براي بار دوم آن كانون را به عنوان يك كانون صنفي به راه انداختند. رياست نخستين جلسه عمومي را آدميت پذيرفت كه مورد تاييد و احترام همه بود. انتخاب اعضاي هيئت دبيران هم انجام شد اما كانون به جاي آنكه در جهت مسئوليت صنفيش پيش برود كه مي توانست مفيد باشد عرصه درگيريهاي گوناگون از جمله برخوردهاي فرقه اي گشت. آدميت مي گفت: « اغلب اين حضرات نه به آزادي قلم و آزادي عقيده اعتقاد دارند، نه به خصلت صنفي كانون، نه به قواعد دمكراسي».كناره گرفت و هرگز بازنگشت.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:24  توسط بیژن آزاد  | 


افتخاری برای ترجمه ی ایران


چهار سال قبل آخرين کتاب گابريل گارسيا مارکز به نام "خاطرات روسپيان سودازده ی من" در نمايشگاه کتاب بوگوتا وارد ‏بازار شد و دوستدارانش روايت عشق پيرانه سر نويسنده اي نود ساله به جمال معشوقي نوجوان و باکره را به عنوان ‏آواز قوي استاد چون ورق زرخريدند، اما چاپ ترجمه فارسي اين کتاب در کشورمان- که مارکز در آن دوستداران ‏بسيار دارد- فرجام خوشي نيافت. ترجمه امير حسين فطانت اجازه چاپ نگرفت و ترجمه کاوه مير عباسي پس از مدتي ‏کوتاه توقيف شد. اما چاپ رايگان اينترنتي ترجمه امير حسين فطانت- پس از چاپ کتاب در آمريکا- سبب شد تا وي ‏جايزه مترجم سال 2007 را از طرف شبکه جهاني مترجمان حرفه اي دريافت کند.‏
روز سوم ژانويه 2008 اعضاي شبکه جهاني مترجمان حرفه اي، امير فطانت را به عنوان مترجم سال ‏‏۲۰۰۷ برگزيدند. عنوان افتخاري "مترجم سال" به پاس تلاش ها و گاه از خود گذشتگي هاي فردي مترجماني، زنده يا ‏مرده، داده مي شود که مورد توجه مطبوعات بوده و به افزايش آگاهي عمومي در مورد اهميت مترجمان و امر ترجمه ‏کمک کرده اند‎.‎
فطانت مترجم "خاطرات روسپيان سودازده ی من" اثر گارسيا مارکز است که در ماه نوامبر در ايران توقيف شد. فوندو، ‏بنياد حفظ زبان اسپانيائي و لاله بختيار مترجم فمينيست قرآن به ترتيب در جایگاه دوم و سوم ‏قرار گرفتند. در واگذاري اين عنوان که مبتني بر آرا اعضا و خوانندگان است امير فطانت بیشترین رأی را از آن خود ‏کرد‎. ‎
‏امير حسين فطانت که کتاب "خاطرات روسپيان سودازده ی من" را مستقيماً از زبان اسپانيولي به فارسي برگردانده بود، آن را توسط نشر آهنگ به وزارت ‏ارشاد ارائه داد. همزمان، ترجمه کاوه عباسي از همين کتاب نيز به اداره مميزي ارشاد تحويل داده شد. پس از مدتي ‏طولاني به نشر آهنگ اطلاع داده شد که کتاب غير قابل چاپ تشخيص داده شده است. پس از پيگيري هاي نافرجام، ‏فطانت کتاب را به نشر ايران در آمريکا سپرد. تصميم امير حسين فطانت[ که در يک زندگي شبيه به قهرمانان آثار ‏مارکز در بوگوتا پايتخت کلمبيا زندگي مي کند، و پيش از اين هم يک داستان بلند به نام "داستان داستان ها" در تهران ‏منتشر کرده است،مبني بر چاپ کتاب در آمريکا باعث شد که متن کتاب بدون سانسور و کم و کاست هاي رايج نشر در ‏ايران به دست مخاطب فارسي زبان برسد. اما دسترسي نداشتن ديگر ايرانيان ساکن اروپا و حتي شهرهاي مختلف ‏آمريکا، به دليل پخش نامناسب کتب فارسي و از سويي سانسور بي امان در ايران سبب شد تا ناشر کتاب و مترجم در ‏يک تصميم منطقي آن را به صورت کتاب الکترونيکي، رايگان در وب سايت انتشاراتي قرار دهند.‏
‏ اما امير حسين فطانت کيست؟ خود او به اين سئوال چنين پاسخ داده است: "متولد شيراز و پنجاه و هفت ساله‌ام. دوره‌ي ‏متوسطه را در دبيرستان كمال نارمك گذراندم، جايي كه بازرگان و دكتر سحابي و آيت‌الله طالقاني هيات امنايش بودند و ‏باهنر و رجايي و دكتر بهشتي و جلال‌الدين فارسي معلم‌هايش. فوق ليسانس عمران را از دانشگاه شيراز گرفتم و فوق ‏ليسانس علوم سيستم‌ها را از سازمان مديريت صنعتي تهران. سال‌هاي 49 تا 51 را در زندان‌هاي قزل قلعه، قصر ‏شماره 3 و زندان قصر شماره 4 با بعضي از شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ مبارزات سياسي اخير ايران هم‌بند بودم. با ‏خيلي‌هاي ديگر كه داغي بر تاريخ اخير ايران گذاشتند آشنا. علاوه بر اين‌ها اين شانس كم‌نظير را هم داشته‌ام كه بعدها ‏زندان ماكو و زندان اوين را ببينم و همچنين زندان سپاه را در آبادان. مدتي را در زندان آغري در تركيه گذراندم و مدتي ‏را در زندان لاذقيه در سوريه، سه شبي را هم در پاريس زندان موقت بودم. خيلي دلم مي‌خواهد فرصتش دست دهد كه ‏مجموعه داستان‌هاي كوتاهي با عنوان «خاطرات زندان‌هاي من» را بنويسم."‏
امير حسين فطانت که يک دهه قبل، بعد از انتشار "داستان تمام داستان ها" و انتشار ترجمه "گزارش يك آدم‌ربايي" ‏نوشته مارکز به سوي اين حرفه کشيده شده، سال گذشته موفق شد گزيده اي از اشعار مولوي را به زبان اسپانيايي منتشر ‏کند. اين کتاب که با مقدمه اي از فطانت منتشر شده، شامل گزيده هايي از مثنوي، رباعيات و غزليات ديوان شمس است ‏که همزمان با نامگذاري سال 2007 به عنوان سال مولوي منتشر و در نمايشگاه کتاب بوگوتا عرضه شد. فطانت در ‏مراسم رونمايي کتاب که توسط انتشارات معتبر "رندام هاوس موندادوري" روز بيستم آوريل 2007 عرضه شد، در ‏مورد افکار، اشعار، زندگي و اهميت مولوي در عصر فقر فلسفي حاضر سخنراني کرد که با اجراي مراسم رقص سماع ‏دراويش چرخان همراه بود.‏
اما جامعه ادبي و فرهنگي ايران از انتشار کاغذي ترجمه او از کتاب آخر مارکز محروم ماند، اتفاقي که شايد منجر به ‏خوانده شدن بيشتر آن در دنياي مجازي شد. فطانت خود در اين باره مي گويد: "پس از توقيف کتاب مارکز در ايران ‏روز 16 نوامبر متن کامل و سانسور نشده کتاب را براي دسترسي آزاد عموم در اينترنت گذاشتم. بيش از 15هزار بار و ‏از 550 پايگاه اينترنتي و از 80 کشور جهان اين متن دانلود شده است که با توجه به چاپ اول کتاب «خاطرات دلبرکان ‏غمگين من» به ترجمه کاوه مير عباسي که قبل ازتوقيف 5500 نسخه آن به فروش رفته بود ارقام چشمگيري هستند."‏
شايد اين امر نشانه از آغاز دوراني تازه در نشر کتب فارسي است. زمانه اي که نويسندگان و مترجمان با صرف زمان ‏و تحمل عرق ريزي روح حاصل کار خود را به رايگان در دسترس ميليون ها هم زبان و هم وطن خويش قرار دهن
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 14:30  توسط بیژن آزاد  | 

 

 

تقسیمات کشوری ، سلسله مراتبی اداری ـ سیاسی در تقسیم هر کشور به واحدهای کوچکتر، برای سهولت ادارة آن و تأمین امنیت و بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی . این تقسیم بندی گاه برمبنای تاریخ و فرهنگ ، اوضاع جغرافیایی و جمعیت و گاه برحسب ملاحظات سیاسی (بویژه در دورة معاصر) صورت می گیرد.

1) در برخی مناطق جهان اسلام . در این بخش از مقاله به تقسیم بندی برخی کشورهای اسلامی اشاره می شود. ظاهراً اندیشة تقسیم بندی سرزمینهای جهان اسلام با فتوحات و گسترش سرزمینهای اسلامی مقارن بوده البته پیش از آن نیز تقسیم بندیهایی کلی ، از جمله بر اساس اقالیم و طول و عرض جغرافیایی محلّ، وجود داشته است (برای نمونه رجوع کنیدبه ابن حائک ، ص 44ـ49). ابن خرداذبه در سدة سوم ، بخش آباد و مسکون زمین را به چهار بخش تقسیم کرد: اَروفی ، شامل مناطقی مانند اندلس و روم و فرنگ و طَنجه تا حد مصر؛ لُوبِیه ، شامل مناطقی مانند مصر و قُلزُم و حبشه ؛ اِتیوفِیا، شامل مناطقی مانند تهامه و یمن و سند؛ و اِسقُوتِیا، شامل مناطقی از جمله ارمینیه و خراسان و خزر (ص 155). او همچنین در بیان سرزمینهای اسلامی ، چهار قسمت عمده را نام برده است : مشرق ، مغرب ، جَربا (سرزمینهای شمالی ) و تَیْمَن (سرزمینهای جنوبی ؛ ص 18، 72، 118، 153). در این تقسیم بندی ، سرزمینهای اسلامی عمدتاً به کوره ها (تقریباً معادل استان )، رُستاقها (ناحیه ای کوچکتر از کوره ) و طَسوجها (ناحیه ای کوچکتر از رستاق ) تقسیم شده اند (مثلاً رجوع کنیدبه ص 5 ـ 8).

در سدة چهارم ، اصطخری (ص 3ـ4) سرزمینهای اسلامی را به این بیست اقلیم تقسیم کرده است : دیار عرب ، دریای فارس ، مغرب ، مصر، شام ، دریای روم ، جزیره ، عراق ، خوزستان ، فارس ، کرمان ، منصوره (شامل مناطقی از جمله بلاد سند و هند)، آذربایجان ، جبال ، دیلم ، دریای خزر، بیابان میان فارس و خراسان ، سجستان ، خراسان و ماوراءالنهر.

مقدسی نیز در سدة چهارم ، جهان اسلام را مشتمل بر چهارده اقلیم دانسته است : شش اقلیم عربی (جزیرة العرب ، عراق ، اَقُور، شام ، مصر و مغرب ) و هشت اقلیم عجمی (خاوران ، دیلم ، رُحاب ، جبال ، خوزستان ، فارس ، کرمان و سند؛ ص 9ـ10). در تقسیم بندی مقدسی (ص 47)، هر اقلیم چند کوره * و هر کوره یک یا چند قصبه * (به مرکزیت یکی از قصبات ) دارد و هر قصبه دارای چند شهر (مدینه ) و قریة تابع است . مقدسی (همانجا) شرط مدینه بودن را داشتن منبر دانسته و گفته است که گاهی «مصر» نیز چند ناحیه و شهرِ تابع دارد.

به نوشتة مقدسی (همانجا) مصر مانند قَیْروان و دمشق شهری بوده که مقر سلطان در آن قرار داشته و والیان از آنجا به مناطق دیگر فرستاده می شدند و شهرهای یک اقلیم نیز به آن وابسته بودند. به نظر فقها، مصر شهری دارای مسجد جامع و محل اجرای حدود و جایگاه امیر بوده است ، مانند نابلس . به نظر لغت شناسان ، مصر شهری بزرگ و حائل میان دو منطقه بوده است ، مانند بصره . در نظر عوام مصر شهری بزرگ و با شکوه بوده است ، مانند ری و موصل ؛ بنا بر این ، شهرهایی مانند سمرقند، مکه ، بغداد و دمشق جزو امصار و شهرهایی مانند حِمْص ، هرات ، حلب ، بلخ و فاس جزو قصبات بوده اند (مقدسی ، ص 47ـ 48).

به نوشتة مقدسی (ص 222) تا قبل از وی کسی به کوره بندی سرزمینها و تعیین قصبات نپرداخته و برخی جاها که ابن خرداذبه آنها را شهر خوانده ، در طبقه بندی مقدسی قصبه شمرده شده است .

تقسیم بندی سرزمینهای اسلامی در دورة فتوحات ، متأثر از تعیین والی از میان صحابه یا فرماندهان سپاه ، برای مناطق فتح شده ، بود ( رجوع کنیدبه ادامة مقاله ). مثلاً اگر برای آن سرزمین پنج والی می فرستادند آنجا به پنج قسمت تقسیم می شد.

سرزمین عربستان ــ که در نوشته های یونانی به سه قسمت عمده (عربستان بیابانی ، شامل بیابانهای داخلی شبه جزیره ؛ عربستان سنگی ، شامل مناطق کوهستانی شمال و مغرب ؛ و عربستان خوشبخت ، شامل سواحل غربی جنوبی و جنوب غربی ) تقسیم می شد ــ پس از اسلام به پنج قسمت تقسیم شد: حجاز، تهامه ، یمن ، نجد و عروض . این تقسیم بندی به عبداللّه بن عباس منسوب است (جواد علی ، ج 1، ص 163؛ یاقوت حموی ، ذیل «جزیرة العرب »).

در سدة چهارم ، جزیرة العرب گسترده ترین اقلیم به شمار می رفت و مشتمل بر چهار کوره (حجاز، یمن ، عمان و هَجَر) و چهار ناحیه (اَحقاف ، اَشحار، یَمامه و قُرْح ) می شد و صنعا سرآمد شهرهای آن بود (مقدسی ، ص 67ـ69).

در دورة معاصر، مبنای تقسیمات کشوری عربستان منطقه و محافظه است . هر یک از مناطق سیزده گانة این کشور به دو یا چند محافظه تقسیم شده است . در این تقسیمات ، گاهی محافظه ها به سبب اهمیت طبقه بندی شده اند و علاوه بر شهرهای مهمِ مناطق که مرکز منطقه اند و شهرهای بزرگ و متوسط که مرکز محافظه اند، گاهی شهرهای کوچک نیز مرکز محافظه به شمار می روند. حاکم هر محافظه «امیر» خوانده می شود و پادشاه عربستان وی را انتخاب می کند (فخری ، ص 9؛ اطلس المملکة العربیة السعودیة ، ص 14ـ15).

یمن ــ که قبل از اسلام بخشی از سرزمین پادشاهی سبا بود ــ در دورة فتوحات اسلامی ، با انتخاب والیانی از صحابه ، به چند ولایت تقسیم شد و پیامبر اکرم برای حَضْرَموت ، صنعا و اراضی آن ، زَبید، رِمَعْ، عدن و سواحل آن ، نَجْران و ولایت کِنده و صَدِف والی انتخاب کردند (بلاذری ، ص 76). در سده های اولیة اسلامی ، یمن به چند «مخلاف » تقسیم می شد. ابن خرداذبه نخستین جغرافیدانی است که از مخالیف نام برده است ( رجوع کنیدبه ص 136ـ139). وی علاوه بر آن به تقسیم بندی کلی یمن به سه والی نشین جَنَد، صنعا و حضرموت (هر یک با مخلافهایشان ) اشاره کرده است ( رجوع کنیدبه ص 144). پس از او، یعقوبی (قرن سوم ؛ ص 317) از 84 مخلاف یمن ، بدون اشاره به وسعت و کیفیت آنها، یاد کرده است . مخلافهای یمن گاهی برابر با رستاق ، گاهی برابر با کوره و گاهی تقریباً مطابق با جُند (تقریباً منطبق بر استان و به معنای لشکرگاه )، نزد مردم شام بود (عماره یمنی ، ص 53 و پانویس 3؛ نیز رجوع کنیدبه کحّاله ، ص 254، پانویس 1). در سدة چهارم ، اصطخری (ص 23ـ 25) در معرفی یمن ، از بلاد (مانند بلاد اباضیه )، اَعمال (از جمله اعمالِ حضرموت )، شهر (مانند صنعا) و شهر کوچک (مانند عدن ) نام برده است . بعضی از این بلاد (مانند بلاد خَیْوان / خَوْلان ) جزو مخلافهایی اند که ابن خرداذبه از آنها نام برده است . مقدسی (ص 69ـ70) یمن را به دو قسمت عمده تقسیم کرده است : جنوب ، در کرانة دریا به نام تهامه (قصبة آن زبید)؛ و کوهستانی و سردسیر به نام نجد (قصبة آن صنعا). وی قسمتی از یمن را ناحیه خوانده است (ص 70؛ نیز رجوع کنیدبه ابن حائک ، ص 94ـ99). در سدة ششم ، عمارة یمنی از مخلافها و بلاد این سرزمین نام برده است ( رجوع کنیدبه ص 79، 82، 174 و جاهای دیگر).

امروزه در تقسیمات کشوریِ یمن «محافظه » (تقریباً معادل استان ) و «لِواء» (تقریباً معادل شهرستان ) مصطلح است . بنا به ملاحظات سیاسی ــ که طبق آن شهر مرکزی و حومة آن ، واحد مستقل شمرده می شود ــ شهر صنعا و حومه اش محافظه ای مستقل است (همان ، ص 53، پانویس 6؛ کریملو، ص 22).

در سده های اولیة اسلامی سرزمین عمان را یکی از چهار کورة بزرگ جزیرة العرب یا بلاد یا ناحیه ای به مرکزیت صُحار ذکر کرده اند. همچنین عمان را مشتمل بر کوره هایی (از جمله صحار که بزرگترین کورة عمان بود) دانسته اند (ابن حائک ، ص 237؛ ابن حوقل ، ص 38؛ اصطخری ، ص 26؛ مقدسی ، ص 92). در تقسیمات فعلی این کشور، محافظه ، منطقه و ولایت اساس تقسیم بندی است . سه محافظة مسقط ، ظفار و مُسَنْدَم و پنج منطقة باطنه ، ظاهره ، شرقیه ، داخلیه و وسطی ، جمعاً 59 ولایت دارند ( عُمان 2000 ، ص 29).

بخش شمالی شبه جزیرة عربستان که در سده های نخستین اسلامی شام و سواد (عراق ) خوانده می شد، مطابق الگوهای دیگری تقسیم بندی می شد. سرزمین شام که قبل از اسلام یکی از استانهای روم (به نام استان شرقی ) مشتمل بر یازده اقلیم یا شهرستان بود (زیدان ، ص 109)، در این دوره به چند جُند تقسیم می شد. به گفتة بلاذری (ص 133ـ134) در اینکه چه بلادی جند نامیده می شد، اختلاف نظر وجود داشته است . مسلمانان ، فلسطین و قِنَّسْرین و اردن و دمشق و حمص را، به سبب اینکه دارای مجموعه ای از کوره ها بودند، جند می خواندند اما گروهی دیگر به هر ناحیه ای که سپاهیان عایدی خود را از آنجا می گرفتند، جند می گفتند، مانند الجزیره که وقتی عبدالملک بن مروان آن را از قنّسرین جدا و مستقل کرد، سپاهیان عایدی خود را از خراج آنجا می گرفتند.

در تقسیم بندی شام ، گاهی نقش حاکمان برای تعیین حدود مناطق داخلی ، بیش از تقسیمات معمول اهمیت داشت . در عهد ابوبکر (متوفی 13) هر کس که قسمتی از شام (مانند فلسطین ، دمشق و اردن ) را فتح می کرد، والی آنجا می شد. در عهد عمر (متوفی 23) تمامی شام تحت حاکمیت یک نفر (ابوعُبَیدة جراح ) بود ( رجوع کنیدبه زیدان ، ص 111). یزیدبن معاویه قنّسرین و انطاکیه را از حمص جدا کرد و به همراه توابع آنها به جند مستقلی تبدیل نمود. هارون الرشید نیز قنّسرین و کوره های آن را مستقل کرد و بعضی شهرهای منطقه ، مانند انطاکیه ، را عَواصِم (استحکامات مرزی ) نامید زیرا مسلمانان پس از نبرد، برای مصون ماندن از خطر، به عواصم پناه می بردند (بلاذری ، ص 133ـ134). در نوشته های بلاذری ، گاهی سرزمین شام یا بخشهایی از آن به گونة دیگری معرفی شده اند، مانند ولایت شام (ص 112)، کورة حوران (ص 116)، سواد اردن (ص 119) و ناحیة اُقْحُوانه در اردن (ص 141).

به نوشتة مقدسی در سدة چهارم ، شام شش کوره (هر کوره دارای یک قصبه و چند شهر) داشت و بعضی دیه های آنجا با آنکه وسیعتر یا پر جمعیت تر از شهرها بودند، بنا بر عرف ، ده محسوب می شدند (ص 154ـ 155). مقدسی (همانجا) نیز در توصیف شام از این امر پیروی کرده است . در سده های بعد، تحولات سیاسی موجب تغییراتی در نظام تقسیماتی شد. امروزه الگوی تقسیمات کشوری در کشورهای این منطقه ، مانند سوریه و لبنان ، بر مبنای محافظه و قضا (تقریباً معادل شهرستان ) است . همچنین بنا به ملاحظات سیاسی در لبنان ، شهر بیروت و حومة آن محافظه ای مستقل است ( رجوع کنیدبه یادگاری ، ص ] 200 [ ، نقشة تقسیمات اداری ؛ مَرْهَج ، جاهای متعدد).

سرزمین عراق ــ که پیش از اسلام بخشی از آن جزو ایران بود ــ پس از اسلام سواد یا سواد عراق (بین النهرین سفلا) و جزیره یا اقلیم اَقُور (بین النهرین علیا) خوانده شد. جزیره

سه کوره یا دیار داشت و هر ناحیه به نام قبیلة ساکن در آنجا



دیارْ بکر، دیار مُضَرْ و دیار ربیعه خوانده می شد. هر کدام از این قسمتها یک قصبه داشتند و به چند ناحیة کوچکتر تقسیم می شدند ( رجوع کنیدبه مقدسی ، ص 136ـ137). سواد، که ظاهراً به درخواست اهالی در اواخر خلافت منصور تقسیم بندی شد (بلاذری ، ص 267)، مشتمل برچند کوره و طسوج بود. ابن خرداذبه (ص 5) سواد را دارای دوازده کوره (هر کوره مشتمل بر چند طسوج ) و شصت طسوج ، و مقدسی (ص 114) آن را دارای شش کوره دانسته است .

با غلبة ترکهای عثمانی بر آسیای صغیر، تقسیم بندی سرزمینهای شمالی عراق بر اساس امیرنشین صورت گرفت ، که حدود آن تقریباً با ایالات قدیم برابر بود (قره چانلو، ج 1، ص 354ـ 356). در این تقسیم بندی ، آسیای صغیر به ولایات و هر ولایت به چند سَنجَق و هر سنجق به چند قضا و هر قضا به چند ناحیه تقسیم می شد (لوئیس ، ص 387ـ 388؛ لانگریگ ، ص 18، پانویس 1). حکام عثمانی ، پس از تسلط بر مناطق جنوبی آسیای صغیر، از همین الگو استفاده کردند، به طوری که در این دوره ، سرزمین عراق به عنوان یکی از مناطق مهم به سه ولایت ، چند سنجق (مانند سنجق بغداد و کربلا) و چند قضا (مانند قضای دَهُوک و قضای عمادیه ) تقسیم شد. والیان عراق نیز با حکم سلطان منسوب می شدند و مقامهای اداری پایینتر را والی انتخاب می کرد (لانگریگ ، ص 27ـ31، 82). امروزه در عراق ، لوا و قضا مبنای تقسیم بندی است . در ترکیه نیز با حذف سنجق در 1300 ش / 1921، این کشور به ولایت و قضا و ناحیه تقسیم شد (لوئیس ، ص 392). امروزه در ترکیه ایل ، ایلچه و بوجاک / بوجاق مبنای تقسیم است ( رجوع کنیدبه > سرشماری عمومی جمعیت 1990 < ، ص 36).

مصر که در اوایل دورة اسلامی ولایت محسوب می شد و والیان مستقلی داشت (بلاذری ، ص 210، 225ـ227)، از دو قسمت صَعید (مشتمل بر مصر علیا یا سرزمینهای جنوبی ) و ارض سفلا (شامل مناطق شمالی ) تشکیل می شد (همان ، ص 214). مقدسی (ص 193)، مصر را دارای هفت کوره (با اَعمال وسیع و دیه های بزرگ ) دانسته است ، هر چند شهرهای آن ، به سبب نداشتن منبر، عنوان شهر نداشتند. در دورة

عثمانی ، تقسیمات اداری مصر بر مبنای ولایت ، سنجق ، کاشفیه و الامانة بود (سید محمدسید، ص 238) و بنا بر خریطة طرق المواصلات ، در 1336 ش /1957 در نظام تقسیماتی این کشور محافظه و مدیریه وجود داشت . امروزه نیز محافظه در مصر به کار می رود.

افریقیه نیز در اوایل دورة اسلامی والیان مستقل داشت ( رجوع کنیدبه بلاذری ، ص 226ـ227). در تقسیم بندی مقدسی (ص 216)، مغرب و اندلس یک واحد مستقل اند. به نوشتة وی (همانجا) مغرب هفت کوره داشته و هر کوره شامل چند ناحیه بوده است . بر اساس گزارشهای جغرافی نویسان در بارة اندلس ، این سرزمین در قرون اولیة اسلامی از چند بخش وسیع مانند شرق الاندلس تشکیل می شد. اصطخری (ص 41) اندلس را قسمت غربی مغرب و دارای شهرهای مهم خوانده و مقدسی (ص 222)، با آنکه به اندلس نرفته تا آن را کوره بندی کند، توابع قرطبه (کوردوبا) را مشتمل بر سیزده اقلیم دانسته است . در سدة هشتم ، اندلس سه منطقة عمده داشت : جنوب غربی ، شرقی و شمالی (ابوالفداء، ص 165).

در افغانستان ، الگوی تقسیماتی بر اساس ولایت است . این سرزمین در سدة چهارم به کوره و ناحیه تقسیم می شد (مقدسی ، ص 295). در دورة معاصر، تقسیمات اداری این کشور تغییر یافته است . در زمان شاه شجاع (متوفی 1258)، افغانستان به صورت ولایات و مناطق اداریِ حاکم نشین یا مستقل و در زمان امیر عبدالرحمان (متوفی 1319) برای سهولت ادارة کشور، به صورت مناطقی با حکومت نمایندگان وی در آمد (دولت آبادی ، ص 13ـ14). در پی استقلال این کشور (ذیقعدة 1337) در دورة امان اللّه خان ، افغانستان بر اساس اصول غیر متمرکز بودن قدرت ، تعیین وظایف و مسئولیتها و صلاحیتها اداره می شد و به دنبال آن ، افغانستان به پنج ولایت و چهار حکومت اعلا (تقریباً معادل ولایت ) تقسیم شد. در این الگو، هر ولایت دارای چند حکومت کلان بود (همان ، ص 15ـ16). طبق تقسیمات کشوری افغانستان در 1312 ش ، هر ولایت شامل یک یا چند حکومت کلان ، هر حکومت کلان دارای یک یا چند وُلُسوالی ، هر ولسوالی مشتمل بر یک یا چند علاقه داری بود و هر علاقه داری به حکومتهای کوچکتر درجة یک و دو تقسیم می شد. حکومت اعلا نیز طبق همین الگو به ولسوالی ، علاقه داری و حکومتهای درجه یک و دو تقسیم می شد (همان ، ص 29ـ31). در تقسیمات اداری افغانستان در 1313 ش ، حکومتهای محلی و در 1318 ش ، حکومتهای درجة یک و دو و سه وجود داشت ( رجوع کنیدبه اطلس عمومی و مصور افغانستان ، ص 41، 57). در 1342 ش ، تقسیم بندی افغانستان از هفت ولایت به 28 ولایت تغییر کرد، ولایات این کشور درجه بندی شد و بر این اساس ، ولایات درجه یک و دو و سه در ترکیب تقسیمات کشوری قرار گرفت (دولت آبادی ، ص 39).

پس از ورود اسلام به بخشهایی از شبه قارة هند جغرافیدانان مسلمان ، این منطقه را با عنوان اقلیم سند شناساندند. در سدة



چهارم ، مقدسی (ص 474ـ 478) اقلیم سند را مانند بیشتر سرزمینهای اسلامی کوره بندی (مشتمل بر پنج کوره ) کرده است . در سده های بعد بویژه در دورة تیموریان هند (932ـ1274) واژه های ولایت ، ناحیه ، صوبه * (جمع آن صوبَجات و حاکم آن صوبه دار، مشتمل بر اضلاع و پرگنه * جات )، سرکار (حاکم آن فوجدار)، تحصیل (حاکم آن تحصیلدار)، جاگیر (حاکِم آن جاگیردار) و اِقطاع برای معرفی تقسیمات هند مسلمان به کار می رفته است (برای نمونه هایی از کاربرد این واژه ها رجوع کنیدبه بابر، ج 1، ص 439؛ بیات ، ص 154، 353، 364؛ کنبو، ج 1، ص 221، 226؛ مفتی لاهوری ، ج 2، ص 108ـ 109، 556؛ ساقی ، ص 27، 41؛ بالفور ، ذیل « Tahsil »؛ شاد، ذیل «صوبه »؛ د. اسلام ، چاپ دوم ، ذیل «صوبه » و «تحصیل »). در دورة معاصر و بویژه پس از تجزیة هندوستان و استقلال پاکستان در 1326 ش / 1947 تقسیمات کشوری و اصطلاحات آنها تغییر کرده ولی دو اصطلاح ایالت و بخش در تقسیمات کشوریِ هند و پاکستان دیده می شود ( رجوع کنیدبه > اطلس ایالات هند < ؛ نقشة راهنمای پاکستان ).

منابع : ابن حائک ، صفة جزیرة العرب ، چاپ محمدبن علی أکوع ، بیروت 1403/1983؛ ابن حوقل ؛ ابن خرداذبه ؛ اسماعیل بن علی ابوالفداء، کتاب تقویم البلدان ، چاپ رنو و دسلان ، پاریس 1840؛ اصطخری ؛ اطلس المملکة العربیة السّعودیة ، ریاض : مکتبة العبیکان ، 1420/2000؛ اطلس عمومی و مصور افغانستان ، تهران : سحاب ، 1366 ش ؛ بابر، امپراتور هند، بابرنامه ، چاپ مانو ایزی نینک ، کیوتو 1995ـ1996؛ بلاذری ؛ بایزید بیات ، تذکرة همایون و اکبر ، چاپ محمد هدایت حسین ، کلکته 1360/ 1941؛ خریطة طرق المواصلات لجمهوریة مصر ، قاهره : وزارة المواصلات ، 1957؛ بصیر احمد دولت آبادی ، «ناگفته هایی در بارة تقسیمات اداری و کشوری در افغانستان »، سراج ، سال 4، ش 13 و 14 (پاییز و زمستان 1376)؛ جرجی زیدان ، تاریخ تمدن اسلام ، ترجمه و نگارش علی جواهر کلام ، تهران 1369 ش ؛ محمد ساقی ، منتخب عالم گیرنامه ، با ترجمة انگلیسی هنری

و نسیتارت ، کلکته 1785؛ سیدمحمد سید، مصر فی العصرالعثمانی فی القرن السادس عشر ، قاهره 1418/ 1997؛ محمد پادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛ جوادعلی ، المفصّل فی تاریخ العرب قبل الاسلام ، بغداد 1413/ 1993؛ عماره یمنی ، تاریخ الیمن ، المسمّی المفید فی اخبار صنعاء و زبید ، چاپ محمدبن علی أکوع ، صنعا 1985؛ عُمان 2000: ثلاثون عاما من العطاء ، مسقط : وزارة الاعلام ، 1421/ 2000؛ محمد فخری ، عربستان ، تهران : موسسة مطالعات و پژوهشهای بازرگانی ، 1372 ش ؛ حسین قره چانلو، جغرافیای تاریخی کشورهای اسلامی ، ج 1، تهران 1380 ش ؛ عمررضا کحّاله ، جغرافیة شبه جزیرة العرب ، چاپ احمدعلی ، مکه 1384/1964؛ داود کریملو،

جمهوری یمن ، تهران : وزارت خارجه ، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی ، 1374 ش ؛ محمد صالح کنبو، عمل صالح ، الموسوم به شاه جهان نامه ، ترتیب و تحشیة غلام یزدانی ، چاپ وحید قریشی ، لاهور 1967ـ1972؛ استیون همزلی لانگریگ ، عراق 1950ـ1900: تاریخ سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی ، ترجمة علی درویش ، مشهد 1376 ش ؛ عفیف بطرس مرهج ، اعرف لبنان : موسوعة المدن و القری اللبنانیة ، بیروت 1985؛ علی الدین بن خیرالدین مفتی لاهوری ، عبرت نامه ، چاپ محمدباقر، لاهور 1961؛ مقدسی ؛ نقشة راهنمای پاکستان ، مقیاس 000 ، 230 ، 4:1، تهران : گیتاشناسی ، ] بی تا. [ ؛ نقشة راهنمای جمهوری عراق ، مقیاس 000 ، 000 ، 2:1، تهران : سحاب ، ] بی تا. [ ؛ عبدالمهدی یادگاری ، جغرافیای سرزمین سوریه : طبیعی ، انسانی ، اقتصادی و محیط زیست ، تهران 1372 ش ؛ یاقوت حموی ؛ یعقوبی ؛

Edward Balfour, The cyclopaedia of India and of eastern and southern Asia , 3rd ed., London 1885, repr. Graz 1967- 1968; EI 2 , s.vv. "S ¤ u ¦ ba" (by M. Athar Ali), "Tah ¤ s ¦ â ¤ l" (by C. E. Bosworth); Bernard Lewis, The emergence of modern Turkey , 2nd ed., London 1968; 1990 genel nدfus say i m i idari bخlدnد í ) خzet tablolar ) = 1990 census of population: administrative divison ,Ankara:Ba í bakanl â k Devlet I statistik Enstitدsد, 1991; States atlas of India , ed. S. Muthiah and P.Poovendran,Delhi:Indian Book Depot,Map House,1990.

/ وحید ریاحی /

2) در ایران . تقسیمات کشوری در ایران سابقه ای بسیار طولانی دارد.

سرزمین سلسلة ماد (701ـ550 ق م ) از شمال به رود ارس و قله های البرز، از شرق به دشت کویر و از مغرب و جنوب به سلسله جبال زاگرس محدود می شد (ایگور دیاکونوف ، ص 79). این سرزمین هستة اصلی امپراتوری گستردة ماد و احتمالاً همین قلمرو بود که در عهد هخامنشیان «ساتراپ نشین ماد» را تشکیل می داد و مرکز آن اکباتان بود. پادشاهی ماد شامل پادشاهیهای قدیم ماد (ماد مرکزی و شرقی ) و مانا/ مانائی / ماننا و اسکاها بود (همان ، ص 311). ایگور دیاکونوف (ص 320ـ 332)، به استناد روایت هرودوت و سنگنبشتة بیستون ، پادشاهی ماد را به تبع ساتراپ نشینهای امپراتوری هخامنشی ، علاوه بر خود سرزمین ماد شامل نواحی اصلی پارس ، ارمنستان ، آشور، عیلام ، زَرَنکه / دَرَنگیان ، پارت و هیرکانیا (جرجان / گرگان )، هریوه (هرات ) و خوارزم و سغدیانه ، ناحیة سکاها (سکوتیا) و کاسپیان (کاسپین / خزر) و ناحیة حبشیان آسیایی و پاریکانیان می داند.

اولین سازمان اداری و تقسیمات کشوری ایران در دورة هخامنشیان (559ـ230 ق م ) شکل گرفت . داریوش اول (550 ـ



486 ق م )، مملکت را به مناطق اداری ـ خراجگزاری تقسیم کرد که «ساتراپی » نامیده می شدند. ساتراپیهای هخامنشیان از نواحی مادها وسیعتر بود و در بسیاری موارد، مرزهای ساتراپیها همان مرزهای قدیمی سرزمینی بود که جزو قلمرو هخامنشیان شده بود (مانند مصر؛ ایوانوف و دیگران ، ص 82). هرودوت از بیست ساتراپی و حدود هفتاد ملت که تابع دولت هخامنشیان بودند، نام برده است (ج 3، ص 185ـ 194). در رأس ساتراپیها، «ساتراپ »ها (فارسی باستان : خِشَثَه پاوَن ) جای داشتند. در روزگار کوروش و کمبوجیه ، حاکمیت کشوری و لشکری در دست ساتراپها بود. داریوش وظایف ساتراپها و رؤسای لشکر را بدقت تفکیک و مشخص کرد؛ ساتراپها فرمانداران کشور بودند و کارهای اداری ساتراپیهای خود را انجام می دادند، امور قضایی را اداره می کردند، مراقب امور اقتصادی و گردآوری خراج بودند، امنیت را در ساتراپی خود برقرار و بر کار مأموران محلی نظارت می کردند و حق داشتند سکه های نقره و مس ضرب کنند. آنها در زمان صلح ، گروهی سپاهی تحت فرمان داشتند ولی ارتش در اختیار رؤسای لشکر بود و آنها نیز مستقیماً از شاه اطاعت می کردند (ایوانوف و دیگران ، همانجا). فعالیت ساتراپها محدود به زمان و مکان معیّنی نمی شد. گاهی کشورهایی که در امور داخلی خودمختار بودند نیز در ترکیب ساتراپیهای بزرگ قرار می گرفتند. این نکته بویژه شامل ولایتهای دوردستی می شد که دستگاه اداری هخامنشیان بندرت در امور داخلی آنها دخالت می کرد و ادارة آنها به یاری شاهزادگان محلی و رؤسای قبیله ها صورت می گرفت (همان ، ص 82 ـ83). در اصلاحات جدید، یک دستگاه بزرگ مرکزی به سرپرستی دفتر شاه پدید آمد. ادارة مرکزی دولت در شهر شوش (پایتخت اداری دولت هخامنشیان ) بود. در بابل ، اکباتان ، مِمفیس و دیگر شهرها نیز دفترهای بزرگ دولتی دایر بود و تعداد زیادی دبیر مکاتبات رسمی را انجام می دادند (همان ، ص 83). بر کار ساتراپها و رؤسای لشکر، شاه و مأموران او نظارت می کردند. نظارت عالیه بر همة اعضای دولت و مأموران ، با «هزاره پئی تیش » (رئیس هزاره ) بود که ضمناً ریاست سپاه جاویدان (محافظان شخصی شاه ) را نیز بر عهده داشت . دفتر ساتراپها، درست همانند دفتر شاه در شوش بود. مأموران و دبیران ، رئیس دفتر، رئیس خزانه که خراج دولتی را گردآوری می کرد، محاسبها، بازپرسان قضایی ، جارچیانی که فرمانهای دولت را به اطلاع مردم می رساندند و جز اینها تحت سرپرستی ساتراپها بودند (همانجا).

تقسیمات کشوری در عهد سلوکیان (312ـ250 ق م ) بر پایة ساتراپیهای هخامنشیان بود(کالج ،ص 51).سلوکیان ساتراپ نشینها را به اپارخی ، اپارخیها را به هیپارخی و هیپارخیها را به استاتما تقسیم کردند (میخائیل دیاکونوف ، ص 20).

اشکانیان (250 ق م ـ226 میلادی ) در طول حکومت خود همان تقسیمات کشوری سلوکی را پذیرفتند ولی بتدریج ساتراپیها را به اپارخیهای کوچکتری تقسیم کردند و اپارخی در نخستین سدة پیش از میلاد اساس تقسیمات کشوری شد. در پایان سدة اول میلادی ، از هجده حکومت نام برده شده که ظاهراً همان آپارخیهاست . در سدة دوم میلادی نیز از 72 ساتراپی سخن به میان آمده که منظور همین اپارخیهاست . البته پادشاهیها و ساتراپیهایی نیز در کشور بود (کالج ، ص 51 ـ52). ساتراپ نشینهای پارت بمراتب کوچکتر از ساتراپ نشینهای سلوکیان بود و ظاهراً به لحاظ وسعت با اپارخیهای سلوکیان مطابقت داشت (میخائیل دیاکونوف ، ص 62).

ساسانیان (ح 226 ـ ح 652 میلادی ) با مضمحل کردن حکومت اشکانیان ، نظام تقسیمات کشوری را دگرگون کردند. در زمان خسرو اول (531 ـ 579 میلادی )، قلمرو حکومت به چهار کستگ تقسیم شد، با نامهای خراسان (مشرق )، خوروران (خاوران = مغرب )، اپاختر (باختر = شمال )، نیمروج (نیمروز = جنوب ). کستگها گاهی نیز نام سرزمین عمدة خود را می گرفتند، مثلاً منطقة جنوب ، پارس و منطقة شمال آذربایگان خوانده می شد (نولدکه ، ص 185، پانویس 2؛ قس مارکوارت ، ص 37ـ 39). در رأس هر کستگ ، یک سپهبد یا مرزبان قرار داشت ، که به سبب همطراز بودن با خاندان سلطنتی ، شاه نیز خوانده می شد (کریستن سن ، ص 102). این سپهبد علاوه بر فرماندهی نظامی ، فرمانروای آن منطقه نیز بود و وظایف او تنها به سرکوبی دشمنان داخلی و در هم شکستن دشمنان خارجی محدود نمی شد، بلکه حق گردآوری مالیات از مردم منطقة خویش را نیز داشت . در واقع ، اصلاحات به علت گسترش فئودالیسم صورت گرفت و پیامد آن ، تقسیم کشور به واحدهای خرد و کلان

اداری بود که فرمانروایی عالیة شاه شاهان را قبول داشتند

اما به لحاظ اقتصادی ، از سیاستی نیمه مستقل پیروی می کردند (کالسنیکوف ، ص 231).

طبق نظام تقسیمات کشوری کستگها به ناحیه هایی تقسیم شده بودند که مرزبانانی دون پایه بر آنها فرمانروایی می کردند (کریستن سن ، ص 136ـ137). کریستن سن (ص 137) به نقل از آمیانوس مارسلینوس ، اسامی ناحیه های ایران را به شرح زیر گرد آورده است : آشور، خوزستان ، ماد، پارس ، پارت ، کرمان بزرگ ، هیرکانیا (گرگان )، مرو، بلخ ، سغد، سکستان ، سریکا، هرات ، پاروپانیزادها، زرنج ، رُخَج ، گدروزی / گدروسیا . علاوه بر این



ناحیه ها، ناحیه های کوچکتری هم در ایران وجود داشته

است . بلاذری در فتوح البلدان (ص 85، 305، 307، 317، 382، 391ـ392) آورده است که ناحیه هایی مانند کرمان ، اصفهان ، آذربایجان ، طبرستان ، زرنج ، هَجَر، هرات ، مرو، سرخس ، نیشابور و طوس هریک تحت فرمانروایی یک مرزبان بودند.

در اغلب موارد وظایف لشکری مرزبانان ، مقدّم بر وظایف کشوری آنان بود، زیرا به دلیل نظام متمرکز دولت ساسانی ، کارهای کشوری را مأموران جزء اداره می کردند (کریستن سن ، ص 138).

ناحیه ها نیز به استانهایی تقسیم شده بودند که حاکم آنها را «استاندار» می گفتند. ظاهراً استانداران ، که مثل مرزبانان قوای نظامی نیز در اختیار داشتند، در اصل مباشر املاک سلطنتی بوده اند. تقسیم استانها به بخشهای کوچکتر فقط به سبب مقتضیات اداری بود. حکومت هریک از بخشهای کوچک ، که آن را شهر و کرسیِ آن را شهرستان می گفته اند، بر عهدة یک شهریگ بود که او را از میان دهقانان (یکی از طبقات نجبای درجة دوم ) انتخاب می کردند. در رأس هر ده و مزارع تابع آن (روستاگ = رستاق )، یک دیهیگ قرار داشت (همان ، ص 139ـ140). در دولت ساسانیان حکام نواحی مستقل را شهردار می گفتند، آنها مطیع ساسانیان بودند و عالیترین مقام را داشتند (پیگولوسکایا و دیگران ، ص 79).

پس از ورود اسلام به ایران ، خلیفه برای هر شهر حاکمی تعیین می کرد و کلیة امور حکومتی ، از جمله تعیین قواعد اجتماعی و ادارة امور قضایی و اجرایی به عهدة او گذاشته می شد. نیروهای عظیم نظامی و منابع مادّی به صورت انواع محصولات و مصنوعات هنری در اختیار ایشان بود و وجوهی که مأموران گرد می آوردند، پیش از آنکه وارد خزانة خلیفه در بغداد شود، از زیردست آنها می گذشت (همان ، ص 160ـ161، 180). در عهدنامه های صلح ، مبلغی به عنوان جزیه تعیین می شد که عمال حاکم آن را سالانه و معمولاً به صورت سرانه محاسبه و از اهالی اخذ می کردند. هر حاکم صاحب بریدی در کنار داشت که مستقیماً تابع مقامات مرکزی و مراقب کارهای حاکمان و مقامات رسمی و محلی بود. مجموعه شهرهایی را که یک والی بر آنها حکومت و فرمانروایی می کرد ولایت می نامیدند که تقریباً معادل شهرستان در اصطلاح امروزی است . مجموعة چند ولایت تحت حاکمیت امیری قرار می گرفت و ایالت نامیده می شد. خلیفه گذشته از عزل و نصب امیران و حکام ، فقط زمانی در امور هر شهر یا ایالتی مداخله می کرد که از حاکم آن شهر شکایت شده بود یا عصیان و اغتشاشی در آن ایالت به وقوع پیوسته بود که امیر از عهدة فرونشاندن آن بر نمی آمد (همان ، ص 180ـ181). در کتب تاریخی از ایالات بزرگی همچون خراسان و ماوراءالنهر، آذربایجان ، طبرستان ، ارمینیه ، استخر، همدان و اصفهان در دورة امویان یاد شده است . در زمان حکومت عباسیان ، در ایران نیز، همچون سایر سرزمینهای تحت نفوذ اسلام ، فرمانروایی هر ولایت و گاه چندین ولایت به یکی از خاصّان و نزدیکان دربار خلافت سپرده می شد. در اوایل حکومت عباسی ، حاکمانی که دارای اقطاع و ولایت بودند، غالباً خود در درگاه خلیفه اقامت داشتند و نایبانشان امور را به نام آنها انجام می دادند. دوری از دربار عباسی ، گاهی موجب می شد که خلیفه اختیار ولایت و اقطاع ، و حتی حیات حاکمان ولایات را به دیگری بسپارد. با ضعف خلفا، صاحبان اقطاعات و والیان و امیران بیشتر در حوزة حکومت خویش اقامت گزیدند و قدرت واقعی را به دست گرفتند و برای خلیفه جز هدایایی مختصر چیزی نمی فرستادند، فقط خطبه و سکه همچنان به نام خلیفه خوانده و زده می شد (زرین کوب ، ص 484). در این دوره نیز مانند دورة امویان ، غالباً برای ولایات دور از مرکز امیری منصوب و متولی تمام امور می شد. تدبیر لشکر، نظارت بر امر قضا، اقامة حدود، جمع آوری خراج ، ترتیب جهاد، حج ، و رعایت لوازم شریعت جزء وظایف آنها بود. این امارات را امارات استکفا گفته اند، یعنی خلیفه با وجود آنها از دیگران بی نیاز می شد (همان ، ص 485).

والی هر ولایت دستگاهی شبیه به دستگاه خلیفه (البته کوچکتر و محدودتر) داشت که اعضای آن عبارت بودند از: کاتبان برای ادارة دیوان ، حاجبان برای انجام تشریفات ، خازن برای نگهداری اموال و عواید، قاضی برای رسیدگی به دعاوی ، محتسب برای رسیدگی به امور حِسبت ، حَرَس برای نگهبانی ، برید برای ارسال اطلاعات و اخبار. در زمان هارون ، فضل برمکی در شرق و جعفر برمکی در غرب چنین حکومتهایی داشتند (همان ، ص 485ـ486).

با استیلای دیالمه بر بغداد و به دست گرفتن منصب امیرالامرایی و ضعف دستگاه خلیفه در ادارة امور کشور، داعیة استقلال از سوی امرا و والیان کم وبیش قوّت گرفت . ضعف خلفا اندک اندک به جایی رسید که هر زمان در ولایتی یا ایالتی ، امیری یا قدرتمندی صاحب نفوذ می شد و به نیروی خود استیلایی به هم می رسانید، خلیفه به ناچار امارت او را در آن ایالت تصدیق و تأیید می کرد و برای او خلعت و فرمان می فرستاد و فقط با او شرط می کرد که در رعایت حقوق و اقامة حدود شرع اهتمام ورزد و در امر امامت و تدبیر امور مذهبی ، قول و فرمان درگاه خلافت را معتبر و متّبع شناسد. در اینگونه امارات که آن را امارت استیلا می خواندند، خلیفه منتی بر امیر نداشت . با اینهمه ، امیر مستولی که در واقع سلطانی مستقل بود، نام خلیفه را همچنان در خطبه و سکه ذکر می کرد و سالانه مالی به درگاه خلیفه می فرستاد (همان ، ص 486ـ487). این امارتهای موروثی در قرون سوم و چهارم ، در ایران و سایر کشورهای تابع خلافت تشکیل شدند، از جمله امارات مستقل اندلس ، مراکش ، مصر، طاهریان در خراسان ، صفاریان در سیستان ، سامانیان در ماوراءالنهر و خراسان ، علویان در طبرستان ، آل زیار در گرگان ، ساجیان در آذربایجان و جبال ، آل بویه در غرب ایران و عراق (پیگولوسکایا و دیگران ، ص 193ـ194).

در قرن چهارم ، قلمرو گستردة خلافت عباسی تقریباً به این ترتیب تقسیم بندی شده بود: 1) بصره در دست محمدبن رائق با مرتبة امیرالامرایی ، 2) خوزستان در دست ابوعبداللّه حسن بن بریدی ، 3) فارس در دست عمادالدوله علی بن بویه ، 4) ری و اصفهان و جبل در دست رکن الدوله حسن بن بویه و دیگران ، 5) موصل و دیار بکر و دیار مُضَر و دیار ربیعه در دست حمدانیان ، 6) مصر و شام در دست محمدبن طُغْجْ اخشید، 7) خراسان و ماوراءالنهر در دست سامانیان ، 8) طبرستان و گرگان در دست دیلمیان ، 9) بحرین و یمامه در دست قرامطه (زرین کوب ، ص 487).

در زمان غزنویان (قرنهای چهارم تا ششم ) ریاست و ادارة امور ولایاتی نظیر سیستان ، تخارستان ، خراسان و برای مدت کوتاهی ری و جبال ، که به طور منظم تحت ادارة حکومت بودند، برعهدة عمید یا والی بود. در مناطقی نظیر هندوستان شمالی که آرامش کمتری داشت ، حکومت غیرنظامی کارآیی نداشت و ارتش مأمور گردآوری مالیاتها بود (باسورث ، 1356ـ 1364 ش ، ج 1، ص 80 ـ81). پس از 430، دیوانهای محلی مستقر در ری و نیشابور، ولایات خراسان و ری و جبال را، به جهت بُعد مسافتی که با غزنه داشتند، اداره می کردند. در هریک از این ولایات عمیدی غیرنظامی ، که دبیری ایرانی بود، عهده دار امور اداری و سیاسی می شد و در کنار او سپاهسالار ولایت قرار داشت که معمولاً غلامی ترک بود (همانجا).

حکومت سلجوقیان بزرگ (429ـ554) نیز به لحاظ جغرافیایی به ولایاتی تقسیم می شد که کاملاً منطبق با واحدهای امپراتوری ساسانی بود. تقسیمات اداری حکومت سلجوقی انطباق دقیقی با تقسیمات ولایتی نداشت اما این حکومت پس از تجزیه ، به واحدهایی جغرافیایی تقسیم شد که مرکز ثقل آنها ولایات بزرگ خراسان و آذربایجان و عراق و کرمان و فارس بود. حکومت سلجوقی به لحاظ اداری به دو بخش پهناور تقسیم می شد: ناحیه هایی که مستقیماً در ادارة دیوان بودند و ناحیه هایی که به اقطاع در اختیار امرا و دیگران قرار می گرفتند و اداره می شدند. به طور کلی تا پایان سلطنت ملکشاه ، سرزمینهایی که زیر ادارة مستقیم سلطان بودند توسعه یافتند و بعدها از وسعت آنها کاسته شد. این تقسیمات که غالباً کوچکتر از ولایات بودند و مرکزشان مهمترین شهر ناحیه محسوب می شد، با ناحیة خاصی تطبیق نمی کردند و وسعت آنها بسیار متغیر بود (لمتون ، ص 222ـ223).

سلاطین سلجوقی که برای ادارة کشورهای بزرگ متمدن تجربه نداشتند، به ناچار از کارگزاران ایرانی استفاده کردند که مشهورترین آنها ابوعلی حسن طوسی ملقب به نظام الملک ، وزیر معروف الب ارسلان بود. در زمان وزارت نظام الملک دیوان استیفا به ریاست مستوفی بود و او برای هر ولایت ایران مستوفی نایب انتخاب می کرد ( رجوع کنیدبه اقبال آشتیانی ، ص 22، 26ـ 28).

سلاطین سلجوقی با دادن ولایات یا نواحی ، به صورت حصه و سهم ملکی به دیگر اعضای خاندان سلجوقی ، نظام اقطاع را به میزان وسیعی گسترش دادند. این رسم در اصل در میان قبایل ترک مرسوم بود و به موجب آن ماترک رئیس قبیله غالباً در میان خویشاوندان و منسوبان مرد قبیله ، تقسیم می شد و مسنترین خویشاوند بر بقیه سیادت و سروری می یافت (لمتون ، ص 199).

با در نظر گرفتن وسعت حکومت سلجوقی در نیمة دوم قرن پنجم ، اقداماتی نظیر واگذاری قدرت اداری به حکومتهای محلی از سوی دولت مرکزی تا حدی معقول و دوراندیشانه بود ولی در قرن بعد با از میان رفتن یکپارچگی دولت ، امیران سلجوقی در ولایات و نواحی تابعة خود، به مخالفت با دولت مرکزی و پیشبرد اهداف و خیالات خود پرداختند (باسورث ، 1968، ص 198ـ199).

در دورة ایلخانان مغول (654ـ750)، نظام اداری و اجتماعی ایران پس از یک مرحله نابسامانی ، با همت دبیران و وزیران ایرانی ، از جمله خواجه شمس الدین جوینی و رشیدالدین فضل اللّه همدانی ، احیا شد. دیوان دوباره رونق گرفت و به صورت پایگاه مهم اداری کشور یا مغز حکومت و کانون نفوذ و اعمال قدرت سیاسی در آمد. سازمان اداری مرکزی را «دیوان بزرگ » می گفتند که تمامی امور مالی و کشوری در آن متمرکز بود (رجب زاده ، ص 184ـ185). با اصلاحات غازان خان ، برخی از شهرهای بزرگ و کوچک دوباره جان گرفتند و پیشرفت اقتصادی شایان توجهی کردند. شهرهای بزرگی که مراکز اقتصادی بودند، در کنار اقامتگاهها و اردوگاههای سپاه مغول به حیات اقتصادی خود ادامه دادند. اردوهای ییلاقی (مثل آلاتاق و سلطانیه ) و قشلاقی (مثل محمودآباد) نیز بنیاد شهرهای جدیدی در ایران شدند (پطروشفسکی ، 1968، همانجا).

با حملة مغولان اراضی بسیاری به تصرف آنان در آمد که بیشتر آنها در مسیر حرکت سپاه مغول یا قرارگاه بودند. برای جلوگیری از شورش رعایا در این سرزمینها، غازان خان مصلحت دید که تمام این ممالک و ولایات به اقطاع لشکر داده شوند (رجب زاده ، ص 184ـ 185، 272). وی برای هر ولایت یک بِتِکْچی * یا محاسب مالی معیّن کرد و مقرر شد که بروات را نواب دیوان بزرگ مُهر و نشان کند (همان ، ص 184ـ185).

در این دوره مراکز ایالات و مناطق آباد و پرجمعیت ، تبریز و مراغه و همدان و قزوین و اصفهان و شیراز و نیشابور و برخی جاهای دیگر بودند. اقامتگاه ایلخانان نیز نمونه و نوع خاصی از شهر یا شهرک بود (پطروشفسکی ، 1968، ص 508).

در هر شهر چهار مرکز اصلی اجتماعی وجود داشت : شهرستان (شارستان ) شامل محلاتِ اعیان و اکابر؛ نهادهای آموزشی و دینی مشتمل بر مدرسه ها، خانقاههای درویشان و دیگر مراکز فتوت ؛ مراکز تجاری و بازرگانی مشتمل بر بازار با کاروانسراها و مراکز تجاری بزرگ و دادوستد کلی آن ؛ و محلات پیشه وران و اصناف آنان مشتمل بر بازارهای کوچک و خرده فروشیها (همان ، ص 511).

در زمان ایلخانان و مغولان ، ایران به ایالات متعددی تقسیم می شد، از جمله : همدان با 660 روستا، روذراور با 93 روستا، خواف با 200 روستا، اسفراین با 451 روستا، بیهق با 321 روستا، جوین با 189 روستا و ایالت تُرشیز (کاشمر) که دارای 226 روستا بود (پطروشفسکی ، 1968، ص 497). به موجب اصلاحات دورة غازان خان و اخذ مالیاتها، کشور به ترتیب به این نواحی تقسیم بندی شد: عراق عرب ، عراق عجم ، لر بزرگ ، لر کوچک ، آذربایجان ، ارّان و موقان / موغان / مغان ، شروان ، گشتاسفی (گشتاسبی ، دلتای کُر و ارس )، گرجستان و ابخاز، روم (آسیای صغیر)، ارمنستان بزرگ ، دیار بکر و دیار ربیعه (بین النهرین علیا)، کردستان شرقی ، خوزستان ، فارس ، شبانکاره ، کرمان و مکران (حمداللّه مستوفی ، جاهای گوناگون ). علاوه بر آن ، سرزمینهای مشرق و شمال ایران شامل سیستان و قهستان ، خراسان ، گرگان ، مازندران و گیلان جزء قلمروهای خاندانهای محلی بودند (همان ، ص 147، 162؛ نیز رجوع کنیدبه پطروشفسکی ، 1968، ص 497ـ 499). اراضی خاصه ، یعنی املاک خصوصی ایلخان و خانوادة او، بنا به رساله فلکیه (ص 154ـ160) عبارت بودند از خراسان ، مازندران ، ری ، گیلان ، کردستان ، ارمنستان ، دیار بکر و آذربایجان (نیز رجوع کنیدبه پطروشفسکی ، 1968، ص 499).

از نیمة دوم سدة هشتم (پایان حکومت ایلخانان ) تا اوایل سدة دهم (آغاز حکومت صفویه ) به علت فقدان حکومت متمرکز در ایران ، تقسیمات کشوریِ نظام یافته ای وجود

نداشته است .

در دورة صفوی (ح 906ـ 1148) ایران به چهار ولایت (عربستان ، لرستان فیلی ، گرجستان ، کردستان ) و سیزده بیگلربیگی (قندهار، شروان ، هرات ، آذربایجان ، چخورسعد، قره باغ و گنجه ، اِسترآباد، کهگیلویه ، کرمان ، مروشاهجان ، قلمرو علی شَکَر، مشهد مقدس معلّی و دارالسلطنة قزوین ) تقسیم می شد (میرزاسمیعا، ص 4ـ 5). در اواسط دورة شاه اسماعیل اول (907ـ930) کشور توسعة فراوان یافت ولی در اوایل سلطنت شاه عباس اول (996ـ 1038) فقط قسمت اصلی این کشور وسیع (کرمان ، اصفهان ، ری و عراق ) بر جای مانده بود. در این دوره ایالات ایران عبارت بودند از: شروان (به مرکزیت شماخی )، قره باغ (به مرکزیت گنجه )، چخورسعد (مرکز آن ایروان )، آذربایجان (مرکز آن تبریز)، دیار بکر (قره آمد)، ارزنجان ، قلمرو علی شکر (همدان )، بقیة عراق عجم ، کرمانشاهان و کلهر، عراق عرب (بغداد)، فارس (شیراز)، کهگیلویه (بهبهان )، کرمان ، قندهار، بلخ ، مرو، مشهد، هرات ، استرآباد، گرجستان ، خوزستان ، کردستان ، لرستان ، سیستان (بیانی ، ص 7ـ11).

تقسیم کوچکتر از ایالت را در دورة صفوی بلوک (جمع آن بلوکات ) می نامیدند که معادل با اصطلاح رُستان در قدیم و بخش در دورة معاصر بوده است ( رجوع کنیدبه بلوک * ).

در قرن دهم ، مقام بیگلربیگی به طور موروثی به سران ایلات چادرنشین قزلباش تعلق داشت . قره باغ و استرآباد متعلق به سران دو شاخة ایل قاجار بود. فارس به رئیس ایل ذوالقدر و کرمان به رئیس ایل افشار تعلق داشت (پیگولوسکایا و دیگران ، ص 550).

در عهد شاه عباس اول ، دولت مرکزی که به تمرکز سیاسی تأکید داشت ، به منظور تحدید قدرت بیگلربیگیان ، مأمورانی در اطراف ایشان گماشت که تابع مرکز و مراقب اعمال آنها بودند و به دیوان مرکزی گزارش می دادند. هر بیگلربیگی وزیری داشت که امور محل را اداره می کرد. حکام بخشهای ایالات غالباً از امیران محلی فئودال بودند و سپاهیانشان قشون ایالتی را تشکیل می دادند. بیگلربیگیان و حکام دارای بودجة محلی بودند و قسمتی از مالیاتها را تصاحب می کردند. بدنامی و خودکامگی اینان مَثَل شده بود (همان ، ص 551؛ نیز رجوع کنیدبه بیگلربیگی ).

والیان (تعداد آنها پنج تن بود) بالاتر از بیگلربیگیان بودند. مقتدرترین تابعان و دست نشاندگان شاه و امیران موروثی کشورها و ایالاتی را که در مرزهای آن کشورها قرار داشتند، والی می نامیدند. والیان به ترتیب شایستگی عبارت بودند از والی خوزستان ، والی لرستان ، والی (شاه ) کارتِلی ، والی (شاه ) کاختیا و والی کردستان (پیگولوسکایا و دیگران ، همانجا).

در قرن یازدهم قلمرو دولت صفوی به دو بخش نابرابرِ ولایات دیوان و ولایات خاصه تقسیم شده بود. ولایات

دیوان در اختیار وزیر اعظم و ولایات خاصه در اختیار

دیوان خاصه بود. در محدودة ولایات خاصه ، علاوه بر زمینهای خاندان شاهی که بیشترین زمینها را تشکیل می داد، زمینهای ملکی و اوقاف نیز وجود داشت (پطروشفسکی ، 1359 ش ، ص 109).

قلمرو اراضی خاصه بیشتر در داخل کشور (مثلاً در اردبیل ، گیلان ، مازندران و اصفهان ) قرار داشت و ادارة آنها با وزیران و عاملان ویژه ای بود که در امور کشوری قدرت داشتند و از طرف شاه تعیین می شدند. شیوة ادارة اینان نسبت به رعایا بهتر از شیوة اداری بیگلربیگیان نبود. درآمد قلمرو خاصه صرف نگهداری دربار شاهی و کارمندان و مؤسسات و ادارات آن می گشت (پیگولوسکایا و دیگران ، ص 551).

در قرن یازدهم ، ادارة امور دیوانی با بیگلربیگیان بود که قدرت اداری و نظامی ، یعنی فرماندهی قشون محلی ، را در دست داشتند. تعداد ایالاتی که آنان اداره می کردند، در پایان این قرن سیزده عدد و به این قرار بود: شروان ، قره باغ و گنجه ، آذربایجان ، چخورسعد (ناحیة ایروان یا ارمنستان شرقی )، قزوین ، همدان ، کهگیلویه (فارس )، کرمان ، گرگان و استرآباد، مشهد، هرات ، مروشاهجان ، قندهار (میرزا سمیعا، ص 5؛ پیگولوسکایا و دیگران ، ص 550).

با توجه به عدم تغییر مناصب دیوانی از دورة صفویه تا دورة افشاریه (1148ـ1210)، به نظر می رسد که در دورة فرمانروایی نادر تقسیمات کشوری و ترتیب ادارة کشور، بجز میزان اختیارات و صلاحیتهای مسئولان ، نسبت به دورة صفوی تغییرات شایان توجهی نداشته است ( رجوع کنیدبه شعبانی ، ج 1، ص 201ـ204). علاوه بر آن ، درگیری نادر در مسائل نظامی و لشکرکشیهای او به قفقاز، هندوستان و مناطق دیگر، فرصتی برای کشورداری و پرداختن به مدیریت داخلی برای او باقی نمی گذاشت .

در دورة زندیه (1163ـ 1208) تقسیمات کشوری شامل ایالت و ولایت بود. فارس و اصفهان را گاه ایالت و زمانی ولایت خوانده اند (فسائی ، ج 1، ص 589). در این تقسیم بندی که کم وبیش ادامة تقسیمات کشوری عصر صفوی و افشاری بود، والی بالاترین مقام را داشت که در میان آنان ، والی فارس و نیز والیان سرحدی ، که ولایات مرزی کشور را اداره می کردند، به علت موقعیت جغرافیایی و سیاسی این مناطق از اعتبار ویژه ای برخوردار بودند. دیگر مقامات اداری به ترتیب سلسله مراتب عبارت بودند از: بیگلربیگی ، حاکم ، خان ، سلطان . از ولایات عصر زند می توان به ولایات عربستان ، لرستان ، کرمانشاهان و کردستان اشاره کرد. کسانی مثل اسماعیل خان یا محمدتقی گلستانه مدتی به عنوان والی عهده دار حکومت این مناطق بوده اند. مناطقی که در زمان صفویه به عنوان ولایات خوانده می شدند، کماکان در این عصر نیز والی داشتند (ورهرام ، ص 126ـ127). در دورة قاجار (1210ـ 1344)، نیز نظم جدیدی در تقسیمات کشوری به وجود نیامد و حتی در ساختار موجود تغییری داده نشد (فلور، ج 2، ص 20).

گفتنی است که بسیاری از ایالات و ولایات بر اساس سوابق سیاسی و تاریخی و فرهنگی و گاه اقتصادی القابی داشتند که در مکاتبات رسمی و غیررسمی و آثار مکتوب به کار می رفت (برای نمونه ای از این القاب رجوع کنیدبه رستم الحکما، ص 321؛ مستوفی ، ج 1، ص 30).

پس از نهضت مشروطیت ، اولین قانون تقسیمات کشوری تحت عنوان «قانون تشکیل ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام » در 14 ذیقعده 1325 به تصویب رسید که بر اساس

مادّة 2 آن ، کشور به چهار ایالت آذربایجان ، کرمان و بلوچستان ، فارس ، و خراسان تقسیم شده بود (ایران . قوانین و احکام ، 1318 ش ، ص 99).

بر اساس قانون تقسیمات کشور و وظایف فرمانداران و بخشداران ، مصوب 16 آبان 1316، کشور به شش استان و پنجاه شهرستان تقسیم شد. مطابق این قانون ، تقسیمات کشوری به ترتیب عبارت بود از: استان * ، شهرستان * ، بخش * ، دهستان * ، قصبه * و ده * . استانهای کشور شامل استانهای شمال ، شمال غرب ، شمال شرق ، غرب ، جنوب و استان مکران بود و شهرستانهای تابعة این استانها با توجه به ضمیمة همان قانون به شرح زیر بودند:

الف ) استان شمال غرب . این استان شامل استانهای آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل فعلی و دارای شش شهرستان به نامهای خوی ، رضائیه ، مهاباد، تبریز، اردبیل و مراغه بود.

ب ) استان غرب . گستردگی این استان به گونه ای بود که از نواحی کردستان تا خرمشهر و آبادان کنونی را در بر می گرفت و دوازده شهرستان تابع آن عبارت بودند از: کردستان ، گروس ، کرمانشاهان ، باوندپور، پشتکوه ، لرستان ، بروجرد، همدان ، ملایر، خرمشهر و آبادان ، و کهگیلویه .

ج ) استان جنوب . محدودة استان جنوب شامل استانهای یزد، فارس ، کرمان و هرمزگان و بوشهر کنونی بود و از ده شهرستان یزد، شیراز، آباده ، جهرم ، استهبان ، بندر لنگه و لارستان ، بوشهر، عباسی ، کرمان ، و جیرفت تشکیل می شد.

د) استان شمال شرق . هفت شهرستان از استان خراسان کنونی و شهرستان شاهرود، استان شمال شرق را تشکیل می داد که شهرستانهای آن عبارت بودند از: مشهد، قوچان ، سبزوار، تربت حیدریه ، قائنات ، فردوس ، بجنورد، شاهرود.

ه) استان مُکران ، در بر گیرندة نواحی سیستان و بلوچستان بود.

و) استان شمال . این استان یکی از گسترده ترین استانها بود که بیشترین شهرستانهای تابعه را داشت و شامل استانهای گیلان ، مازندران ، تهران ، مرکزی ، زنجان ، سمنان و اصفهان کنونی بود و از سیزده شهرستان گیلان ، تنکابن ، مازندران ، گرگان ، تهران ، قزوین ، قم و ساوه ، کاشان ، اصفهان ، عراق (اراک )، گلپایگان و محلات ، خمسه ، سمنان و دامغان تشکیل می شد.

بر طبق قانون تقسیمات کشور و وظایف فرمانداران و بخشداران (مصوب 3 بهمن 1316)، تعداد استانها از شش استان به ده استان تغییر کرد. نام استانها به ترتیب از یکم تا دهم شد. هر استان از چند شهرستان و هر شهرستان از چند بخش تشکیل می شد. علاوه بر این ده استان ، پایتخت و نواحی پیرامون آن ، استان مستقل تهران را تشکیل می داد. تا 1327 ش تعداد این استانها ثابت ماند. در این سال استان تهران شامل شهرستانهای تهران ، دماوند، قم و محلات بود. تعداد و نام شهرستانهای تابع استانهای دیگر عبارت بود از: استان یکم ، نُه شهرستان : زنجان ، اراک ، رشت ، فومنات ، لاهیجان ، خمسه ، بندرپهلوی ، قزوین و ساوه . استان دوم ، دوازده شهرستان : نوشهر، شهسوار، کاشان ، سمنان ، دامغان ، شاهرود، ساری ، شاهی ، بابل ، آمل ، گرگان و بندرگز. استان سوم ، نُه شهرستان : تبریز، میانه ، سراب ، اهر، خلخال ، اردبیل ، خیاو، مراغه و مرند. استان چهارم ، چهار شهرستان : خوی ، رضائیه ، مهاباد و ماکو. استان پنجم ، یازده شهرستان : ایلام ، شاه آباد، قصرشیرین ، کرمانشاهان ، سنندج ، سقز، ملایر، نهاوند، تویسرکان ، همدان و بیجار. استان ششم ، ده شهرستان : خرم آباد، بروجرد، اهواز، دزفول ، گلپایگان ، سوسنگرد، خرمشهر، آبادان ، بهبهان و شوشتر. استان هفتم ، نُه شهرستان : شیراز، کازرون ، بوشهر، فسا، فیروزآباد، آباده ، جهرم ، لارستان و استهبان . استان هشتم ، یازده شهرستان : کرمان ، سیرجان ، رفسنجان ، بم ، جیرفت ، بندرعباس ، زاهدان ، سراوان ، ایرانشهر، چاه بهار و زابل . استان نهم ، یازده شهرستان : سبزوار، بیرجند، تربت حیدریه ، کاشمر، مشهد، نیشابور، قوچان ، درگز، بجنورد، گناباد و فردوس . استان دهم ، هفت شهرستان : اصفهان ، اردستان ، شهرکرد، فریدن ، شهرضا، یزد و نائین (ایران . وزارت کشور. ادارة کل آمار و ثبت احوال ، ج 1، ص 27ـ31).

در 1340 ش ، ایران به سیزده استان و شش فرمانداری کل تقسیم شد ( د.فارسی ، ذیل «تقسیمات کشور ایران »). در 1344ش نیز سیزده استان (تهران ، گیلان ، مازندران ، آذربایجان شرقی ، آذربایجان غربی ، کرمانشاهان ، خوزستان ، فارس ، کرمان ، خراسان ، اصفهان ، بلوچستان و سیستان ، کردستان ) و هشت فرمانداری کل (بنادر و جزایر دریای عمان ، بنادر و جزایر خلیج فارس ، چهارمحال و بختیاری ، بویراحمد سردسیر کهگیلویه ، سمنان ، همدان ، لرستان ، ایلام و لرستان و پشتکوه ) در ترکیب تقسیمات کشوری ( سالنامة شهرداریها ، ص 19ـ20). از آن به بعد نیز تقسیمات کشوری ایران تغییرات بسیار کرد.

در 1355 ش ، فرمانداریهای کل به استان تبدیل گردید و بدین ترتیب کشور به 23 استان (شامل 163 شهرستان ، 499 بخش ، 1572 دهستان و 373 شهر) تقسیم شد. در 25 مهر 1357،به موجب تصویبنامة شمارة 528 ، 62 هیئت دولت ، تهران از استان مرکزی جدا و استان مستقلی شد (بدیعی ، ج 2، ص 249). پس از پیروزی انقلاب اسلامی (بهمن 1357) نیز تغییراتی در تقسیمات کشوری و برخی اسامی شهرها و

فهرست واحدها روی داد. در 1371 ش ، ایران 24 استان ،

229 شهرستان ، 617 بخش و 092 ، 2 دهستان و 520 شهر

و بر اساس سرشماری 1375 ش ، 125 ، 68 آبادیِ دارای

سکنه داشت (مرکز آمار ایران ، ص شانزده ). در 1372 ش ،

اردبیل با جدا شدن از استان آذربایجان شرقی (ایران . قوانین

و احکام ، 1373 ش ، ص 24ـ25) و در 1375 ش قم با جدا شدن از استان تهران (ایران . قوانین و احکام ، 1376 ش ، ص 69ـ70) به استان تبدیل شدند. در 1376 ش ، قزوین از محدودة استان زنجان و گلستان از محدودة استان مازندران منتزع و به استانهای جدیدی بدل شدند (همو، 1377 ش ، ص 245، 1106ـ1107). در 1380 ش و بر اساس آخرین تقسیمات کشوری ، ایران شامل 28 استان ، 296 شهرستان ، 787 بخش ، 299 ، 2 دهستان و 886 شهر است .

منابع : عباس اقبال آشتیانی ، وزارت در عهد سلاطین بزرگ سلجوقی ، به کوشش محمدتقی دانش پژوه و یحیی ذکاء، تهران 1338 ش ؛ ایران . قانون تقسیمات کشوری آبان 1316، قانون تقسیمات کشور و وظایف فرمانداران و بخشداران ، مصوب 16 آبان ماه 1316 ، چاپ اول ، تهران ] بی تا. [ ؛ ایران . قوانین و احکام ، مجموعة قوانین سال 1372 ، تهران : روزنامة رسمی کشور، 1373 ش ؛ همو، مجموعة قوانین سال 1375 ، تهران : روزنامة رسمی کشور، 1376 ش ؛ همو، مجموعه قوانین سال 1376 ، تهران : روزنامة رسمی کشور، 1377 ش ؛ همو، مجموعه مصوبات ادوار اول و دوم قانونگذاری مجلس شورای ملی ، تهران ?] 1318 ش [ ؛ ایران . وزارت کشور. تقسیمات کشور شاهنشاهی ایران ، تهران 1355 ش ؛ ایران . وزارت کشور. ادارة کل آمار و ثبت احوال ، کتاب اسامی دهات کشور ، ج 1، تهران 1329 ش ؛ ایران . وزارت کشور. معاونت سیاسی . دفتر تقسیمات کشوری ، نشریة اسامی عناصر و واحدهای تقسیماتی ( به همراه مراکز )، تهران 1380 ش ؛ ایران . وزارت کشور. معاونت سیاسی و اجتماعی . دفتر تقسیمات کشوری ، سازمان تقسیمات کشوری جمهوری اسلامی ایران ، تهران 1371 ش ؛ میخائیل سرگی یویچ ایوانوف و دیگران ، تاریخ ایران : ایران

باستان ، ترجمة سیروس ایزدی و حسین تحویلی ، تهران 1359 ش ؛ کلیفورد ادموند باسورث ، تاریخ غزنویان ، ترجمة حسن انوشه ، تهران 1356ـ1364 ش ؛ ربیع بدیعی ، جغرافیای مفصّل ایران ، تهران 1362 ش ؛ بلاذری ؛ خانبابا بیانی ، تاریخ نظامی ایران : دورة صفویه ، ] تهران [ 1353 ش ؛ ایلیا پاولوویچ پطروشفسکی ، تاریخ ایران : ایران در سده های میانه ، ترجمة سیروس ایزدی و حسین تحویلی ، تهران 1359 ش ؛ نینا ویکتوروونا پیگولوسکایا و دیگران ، تاریخ ایران : از دوران باستان تا پایان سدة هیجدهم میلادی ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1363ش ؛ حمداللّه مستوفی ، نزهة القلوب ؛ د.فارسی ؛ ایگورمیخائیلوویچ دیاکونوف ، تاریخ ماد ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1357 ش ؛ میخائیل میخائیلوویچ دیاکونوف ، اشکانیان ، ترجمة کریم کشاورز، تهران 1351ش ؛ هاشم رجب زاده ، آئین کشورداری در عهد وزارت رشیدالدین فضل اللّه همدانی ، تهران 1355 ش ؛ محمدهاشم رستم الحکما، رستم التواریخ ، چاپ محمد مشیری ، تهران 1357 ش ؛ عبدالحسین زرین کوب ، تاریخ ایران بعد از اسلام ، تهران 1380 ش ؛ سالنامة شهرداریها ، تهران : اتحادیة شهرداریهای ایران ، 1345 ش ؛ رضا شعبانی ، تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه ، ج 1، ] تهران [ 1365 ش ؛ حسن بن حسن فسائی ، فارسنامة ناصری ، چاپ منصور رستگار فسائی ، تهران 1367 ش ؛ ویلم فلور، جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران در عصر قاجار ، ج 2، ترجمة ابوالقاسم سری ، تهران 1365 ش ؛ مالکوم کالج ، پارتیان ، ترجمة مسعود رجب نیا، تهران 1355 ش ؛ الی ایوانوویچ کالسنیکوف ، ایران در آستانة یورش تازیان ، ترجمة م . ر. یحیایی ، تهران 1357 ش ؛ یوزف مارکوارت ، ایرانشهر بر مبنای جغرافیای موسی خورنی ، ترجمة مریم میراحمدی ، تهران 1373 ش ؛ عبداللّه بن محمد مازندرانی ، رسالة فلکـیّه ، چاپ والتر هینتس ، ویسبادن 1331/1952؛ مرکز آمار ایران ، سرشماری عمومی نفوس و مسکن 1375: نتایج تفصیلی کل کشور ، تهران 1376 ش ؛ عبداللّه مستوفی ، شرح زندگانی من ، یا، تاریخ اجتماعی و اداری دورة قاجاریه ، تهران 1377 ش ؛ میرزا سمیعا، تذکرة الملوک ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1368 ش ؛ تئودور نولدکه ، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان ، ترجمة عباس زریاب ، تهران 1378 ش ؛ غلامرضا ورهرام ، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زندیه ، تهران 1366 ش ؛ هرودوت ، تاریخ هرودت ، ترجمة هادی هدایتی ، تهران 1336ـ1340 ش ؛

Clifford Edmund Bosworth, "The political and dynastic history of the Iranian world (A.D. 1000-1217)", in The Cambridge history of Iran , vol.5 ed.J.A.Boyle, Cambridge 1968; Arthur Emanuel Christensen, L'Iran sous les Sassanides , Osnabrدck 1971; Ann Katharine Swynford Lambton, "The internal structure of the Saljuq Empire", in The Cambridge history of Iran , ibid; Ilia Pavlovich Petrushevskii, "The socio-economic condition of Iran under the I ¦ l-kha ¦ ns", in ibid.

/ بهرام امیراحمدیان /

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 19:27  توسط بیژن آزاد  |