تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
سيرى در زندگى خواجه نظام الملك


1-ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود.
۲-زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس اينگونه مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم شرقى را بگشايد.


اشاره:در تاريخ انديشه هاى سياسى، رسم بر اين است كه پژوهشگران ابتدا انديشه هاى يونانى را كاوش مى كنند، افكار افلاطون و ارسطو و... را بررسى مى كنند و به عنوان ريشه مكاتب سياسى به آن مى نگرند. اما خواجه نظام الملك طوسى تابع هيچ مكتب سياسى كه از يونان و روم باستان به ارمغان آورده باشند، نبود. اگر گفته هاى خواجه و خط مشى او را در مدت نزديك به سى سال وزارت در دستگاه سلجوقيان بررسى كنيم، چيزى جز گسترش عدالت اجتماعى، مبارزه با ستم و تشويق به نشر علم نمى بينيم. در كتاب سياست نامه، در همه داستان هاى تاريخى كه براى عبرت آموزى آورده است، با هدف روشن كردن نتيجه عدالت خواهى و عواقب شوم ظلم و ستم در جوامع مختلف را براى ملكشاه سلجوقى به زبان ساده بازگو مى كند. اگر بخواهيم براى او در سياست نامه «فلسفه تاريخ» بسازيم، مى توانيم آشكارا بگوييم كه بر طبق نوشته هاى او مى توان ادعا كرد كه: طبق قوانين و سنت هايى كه عدالت را توصيه مى كند و عدالت به اين معنى است كه هر كس در جايگاه خود قرار گيرد، بايد در فرآيند تاريخ، عدالت خواهان حاكم باشند. به همين انگيزه ابتدا بعد از بررسى تاريخ خطه خراسان و شهر طوس، زندگينامه خواجه طوس را در قالب جريانات سياسى دوره زندگى اش بررسى كرده و سپس با آوردن نكته هايى از كتاب سياست نامه به انديشه هاى او آگاهى پيدا مى كنيم و در آخر كلام، به خدمات فرهنگى او اشاره مى كنيم.
خواجه نظام الملك طوسى پسر خواجه ابوالحسن على بن اسحاق بود كه در قريه نوغان از شهر طوس به تاريخ جمعه پانزدهم ذى القعده سال ۴۰۸ ه.ق (۱۰۱۷ م) متولد شد. طوس از شهرهاى عمده و فرهنگ خيز خراسان بود. خراسان (خورآيان) (مشرق) يعنى سرزمينى كه از آن «خورآسد» يعنى خورشيد طلوع كند. به خراسان سرزمين خورشيد طالع نيز گفته اند. خراسان سرزمين بزرگى بود كه بين آمودريا (جيحون) تا كوه هاى هندوكش در افغانستان امتداد داشته است. خراسان كنونى تنها قسمتى از آن خراسان بزرگ است.شهرهاى عمده اين منطقه عبارت بودند از مرو، هرات، بلخ، نيشابور و بالاخره شهر طوس كه از شهرهاى باستانى خراسان محسوب مى شود. وسعت شهر طوس به قدرى بوده است كه دربردارنده مناطقى چون طابررن، سناباد، نوغان، رادكان و بسيارى از قراء ديگر بوده كه بر اثر حمله مغول نابود شده اند. زمانى كه حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد مدفن مطهر آن حضرت در سناباد، هسته مركزى شهر مقدس مشهد شد. به عبارت ديگر طوس در ۲۵ كيلومترى شمال غربى مشهد كنونى قرار دارد و سابقاً جزيى از طوس بود. شهر طوس از نظر علمى و ادبى سابقه بسيار روشنى دارد. شعرا، ادبا، دانشمندان، فقها و فلاسفه بزرگ از آن برخاسته اند، كه در طول تاريخ پرتحول ايران بعد از اسلام، همواره پاسدار فرهنگ ايران بوده اند. كسانى مانند دقيقى طوسى، اسدى طوسى، حكيم ابوالقاسم فردوسى، محمد غزالى طوسى، احمد غزالى طوسى، محمدبن حسن طوسى ملقب به شيخ الطائفه و بالاخره خواجه نظام الملك است كه ابتدا در دستگاه غزنويان مشاغل مختلف ديوانى داشت و بعد از چيرگى تركان سلجوقى بر ايران در دربار آلپ ارسلان و ملكشاه شغل وزارت يافت و توانست با تدبير خويش سلجوقيان را به سمت و سويى كه خود مصلحت مى دانست هدايت نمايد. در ۳۸۷ سال بعد يعنى در ۷۹۵ ه.ق (۱۲۰۰ م) مرد دانشمند و سياست پيشه اى چون خواجه نصيرالدين طوسى در اين ديار پا به عرصه وجود گذاشت كه توانست هلاگوخان مغول را مطابق خواسته خويش راهنمايى كند و از خون ريزى و تخريب بيش از حد مغولان از آثار فرهنگى جلوگيرى نمايد. خواجه نظام الملك طوسى و خواجه نصيرطوسى در زمينه وزارت و مشاورت با پادشاهان ترك نژاد و مغول به قدرى مهارت داشتند كه اين نكته را در تاريخ ايران به عنوان يك اصل و حقيقت تاريخى گنجانيدند كه امپراتوران ترك نژاد و خان هاى مغول شمشيرزنان شجاع و پرصلابت بوده و جهانگيرى و گشودن سرزمين هاى ديگر براى آنها بسيار آسان بود. اما قادر به جهاندارى و اداره ممالك مفتوحه نبودند مگر با راهنمايى وزراى ايرانى. اين وزرا آنقدر در تغيير طرز تفكر پادشاهان مهارت به خرج دادند تا به آن حد كه آنان را مشوق فرهنگ و پاسدار زبان و ادب فارسى و حتى دين اسلام كردند. اديبان و سخنوران خراسانى در دورافتاده ترين روستاهاى خراسان بزرگ به ويژه طوس در اين جريان تاريخى سهم بزرگ و قابل توجهى داشتند، چون به وسيله وزراى ايرانى به دربارها راه يافتند. آنان با سرودن اشعار نغز، تركان را شيفته زبان فارسى كردند. رونق نظم و نثر فارسى به وسيله پادشاهان ترك به حدى رسيد كه در زمينه رجزخوانى در جنگ ها نيز از اشعار فارسى و شعراى پارسى گوى سود مى جستند كه نمونه اى از آن را در اين متن مى آوريم. در سال ۵۴۲ ه.ق سلطان سنجر سلجوقى براى سركوب اتسز خوارزمشاه قصد خوارزم كرد و قريه هزار سف را دو ماه محاصره كرد. در اين سفر جنگى انورى در خدمت سنجر بود و رشيد وطواط شاعر پارسى گوى اهل بلخ و فارغ التحصيل نظاميه بلخ در خدمت اتسز به سر مى برد.
اتسز و سنجر براى رجزخوانى عليه يكديگر از اين دو شاعر فارسى زبان بهره بردند. به اين ترتيب كه انورى كه در كنار سنجر بود دوبيتى زير را بر تيرى نوشت و در هزار سف انداخت: اى شاه همه ملك جهان حسب تراست / وز دولت و اقبال جهان كسب تراست
امروز به يك حمله هزار سف بگير / فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست
رشيد وطواط كه در هزار سف در كنار اتسز بود اين شعر را بر تير نوشت و بينداخت: گر خصم تو اى شاه بود رستم گرد / يك خر ز هزار سف تو نتواند برد
• خواجه نظام الملك از كودكى تا وزارت سلجوقيان
ابوعلى فرزند خواجه ابوالحسن على بن اسحاق كه يك دهقان زاده طوسى بود در كودكى در اين شهر مقدمات علوم عقلى و نقلى را فراگرفت و در سن يازده سالگى حافظ قرآن كريم شد. او سپس به شهرهاى بزرگ خراسان رفت و علوم زمان خويش را فراگرفت. پدرش ابوالحسن على در خدمت ابوالفضل سورى كه از جانب محمود غزنوى حكمران خراسان شده بود قرار گرفت و ابوعلى در يك خانواده ديوانى (ادارى و حكومتى) رشد كرد و چون پدرش به اداره مالى و حكومتى طوس رسيده بود و در آن زمان بيشتر مشاغل موروثى بود، لذا ابوالحسن على فرزند خود را براى امور ديوانى تربيت كرد. در زمان استيلاى سلجوقى ها بر خراسان كه از ۴۲۸ ه.ق آغاز شد و حكومت بلخ با ابوعلى بن شاذان بود، خواجه كه بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود به خدمت حاكم بلخ درآمد و چون ابوعلى بن شاذان بعد از استيلاى چغرى بيك سلجوقى بر بلخ به وزارت او رسيد، خواجه هم از اين طريق در خدمت سلجوقى ها درآمد و در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر خراسان، خواجه به سال ۴۵۱ ه.ق (۱۰۵۹ م) به وزارت او در آن خطه منصوب گرديد. اين در حالى بود كه طغرل سلجوقى (۴۵۵ _ ۴۲۹ ه.ق) (۱۰۶۳ _ ۱۰۲۷ م) به سلطنت رسيد. طغرل پايه قدرت حاكميت سلجوقيان را محكم كرد. وزير او ابونصر عميدالملك كندرى بود. ولى در عين حال خواجه ابوعلى كه بعدها به نظام الملك ملقب شد، آنقدر در دستگاه سلجوقيان نفوذ كرد كه بزرگان سلجوقى به پيروى از خواجه نظام الملك به صوفيان و اهل طريقت و عرفا احترام مى گذاشتند. با آن كه در ۴۴۷ ه.ق (۱۰۵۵ م) طغرل به همراهى عميدالملك كندرى وزير خود به همدان رفت اما با توجه به نظريات خواجه نظام الملك كه به عرفا علاقه مند بود، طغرل به ديدار باباطاهر رفت و در حضور عميدالملك، باباطاهر چند كلمه اى با طغرل صحبت كرد و او را تحت تاثير خود قرار داد.
باباطاهر به طغرل گفت: «با خلق خدا چه خواهى كرد؟ سلطان جواب داد: آنچه كه تو فرمايى. باباطاهر گفت كه خدا مى فرمايد «ان الله يامر بالعدل والاحسان» سلطان بگريست و گفت چنين كنم.» باباطاهر پس از اين گفت وگو، سر ابريقى شكسته كه سال ها از آن وضو كرده بود، در انگشت داشت بيرون كرد و در انگشت طغرل كرد و گفت، مملكت عالم را اين چنين در دست تو كردم، بر عدل باش. طغرل بعد از آن كه در رمضان ۴۴۷ (دسامبر ۱۰۵۵) بغداد را فتح كرد و القائم بامرالله خليفه عباسى به او لقب سلطان الدوله داد، به شهرستان رى پايتخت خود بازگشت، در سن هفتاد سالگى در ۸ رمضان ۴۵۵ (۴ سپتامبر ۱۰۶۳) در رى وفات كرد و در محلى كه در آن شهر برجى ساخته بود، مدفون شد. چون طغرل اولادى نداشت و برادرش چغرى بيك هم قبل از وى درگذشته بود، آلپ ارسلان فرزند چغرى بيك در ۴۵۵ ه.ق به سلطنت رسيد. از آنجايى كه آلپ ارسلان به اين نكته پى برد كه عميدالملك كندرى درصدد بوده است كه سليمان نامى از خاندان سلجوقى را به سلطنت برساند، در ذى الحجه ۴۵۶ (۱۰۶۴ م) عميدالملك كندرى را كشت و خواجه ابوعلى را با لقب نظام الملك به وزارت خود برگزيد. خواجه از اين پس در همه سفرها همراه آلپ ارسلان بود. از بزرگترين وقايع دوره آلپ ارسلان، جنگ او با «رومانوس ديوجانوس» (Romanus Dioganus) امپراتور روم شرقى (بيزانس) بود كه در منطقه ملازگرد در شمال درياچه وان در ذى القعده ۴۶۳ (اوت ۱۰۷۱ م) روى داد و رومانوس اسير و با دادن خراج آزاد شد. آلپ ارسلان در ۳۰ ربيع الاول ۴۶۵ (۱۴ دسامبر ۱۰۷۲) در كنار جيحون به دست قلعه بانى به نام يوسف خوارزمى از پاى درآمد و فرزند جوان او جلال الدين ملكشاه كه ۱۷ يا ۱۸ سال بيشتر نداشت به سلطنت رسيده و او همچنان خواجه نظام الملك را در وزارت خويش ابقا كرد.
• ملكشاه و خواجه نظام الملك
جــلال الدين ملكشاه از (۴۸۵ _ ۴۶۵ ه.ق) (۱۰۹۲ _ ۱۰۲۷ م) به مدت ۲۰ سال سلطنت كرد و در اين دوره بود كه خواجه ابوعلى ملقب به نظام الملك از آنجايى كه وزير مقتدر و صاحب اختيار دو سلطان نيرومند يعنى آلپ ارسلان و سپس ملكشاه بود به تاج الحضرتين نيز ملقب شد و در فرامين سلطنتى او به اين عنوان خطاب مى شد: خواجه قوام الدين ابوعلى نظام الملك طوسى (تاج الحضرتين). ابن اثير درباره اهميت خواجه نظام الملك مى گويد كه دولت سلجوقى، الدوله النظاميه است. زمانى كه ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود. اگر دوران وزارت مطلق خواجه نظام الملك را بر دربار آلپ ارسلان و ملكشاه به طور جداگانه محاسبه كنيم، او نزديك به سى سال (۲۹ سال و ۷ ماه) حكومت كرد و اگر آغاز دوران ديوان سالارى خواجه را در دستگاه سلجوقيان كه از سن ۲۰ سالگى آغاز مى شود محاسبه كنيم مى توانيم بگوييم كه خواجه نظام الملك به مدت پنجاه و هفت سال ديوان سالارى كرد و امور ادارى دولت سلجوقى را به خوبى اداره كرد و بوروكراسى را با تكنوكراسى درهم آميخت. بى جهت نبود كه ملكشاه بى تجربه خطاب به نظام الملك همواره مى گفت: «من امور را از كوچك و بزرگ به تو واگذار كردم، تو به منزله پدر هستى.» به رغم آن كه سوگند خورده بود كه وزير خود را همواره يار و پشتيبان باشد ولى به تحريك ملكه (تركان خاتون) مانع انجام امور مى شد. از آنجايى كه نظام الملك از عاقبت شوم وزراى ايرانى آگاهى كامل داشت، در خلوت اشعارى براى خود مى سرود كه چند بيت آن را در اينجا مى آوريم. او در اين اشعار اين مطلب را مى رساند كه دشمنان او در دستگاه ملكشاه با اهالى طوسى كه به وزارت رسيدند، دشمنى مى ورزيدند: از سر بنه اين نخوت كاوسى را / بگذار به جبرئيل پرطاوسى را
اكنون همه صوف هاى طرسوسى را / باز آر و دگر گاو مخوان طوسى را
تا از شب من سپيده دم برزد دم / معشوق زشت كشيد بر روز قلم
شد آمدن نگار من اكنون كم / زيرا كه شب و روز نيايند به هم
چنبر زلفى كه ماه در چنبر اوست / فرمانده روزگار فرمانبر اوست
ترسم كه به ناگاه بريزد خونم / كين شوخ دلم به خون من باور اوست
اولين وزيرى كه در دستگاه سلطنت بر اين عقيده پافشارى كرد كه سلطان بايد سلطنت كند نه حكومت، خواجه نظام الملك بود، زيرا او از روابط ميان غلامان دربار و ديوان ها (ادارات دولتى) بيشتر نگران بود و بيم آن داشت كه مبادا دربار ملكشاه در سازوكار دستگاه ادارى مداخله كند. مثلاً وى مى گويد به نديمان سلطان هرگز نبايد اجازه داد كه صاحب مقامات ادارى گردند. نامه اى كه از دربار به ديوان ها فرستاده مى شود بايد حتى المقدور اندك باشد. فقط در مواردى كه مهمى پيش آيد بايد از غلامان فقط به عنوان پيك استفاده كرد. در فرمان هاى شفاهى پادشاه بايد احتياطى تمام مبذول داشت. در ارسال آنها بايد نظارت كرد و پيش از آن كه مضمون آنها به اجرا گذاشته شود، لازم است يك بار ديگر از طريق ديوان ها، آن را بر پادشاه عرضه كنند.
سيدالوزرا قوم الدين نظام الملك ابوعلى حسن بن على بن اسحاق طوسى (تاج الحضرتين) افسوس مى خورد كه سلاطين سلجوقى از آداب ملك دارى خردمندانه اى كه از سوى اميران و وزراى متقدم مانند خاندان برمكى، آل بويه و سامانيان رعايت مى گرديد، اهمال مى ورزند.بدين ترتيب كاربه دستان ايرانى هرگز نتوانستند خداوندان ملك را در قالب هايى كه خود مى خواستند بريزند و به آنها شكل دلخواه دهند. خواجه براى آنكه بتواند ملك شاه و دست پروردگان او را در قالب هايى كه خود مى خواست بريزد و حكومت را مختص وزيران بنمايد، از ميان دوازده تن از فرزندانش كه براى مشاغل ادارى و ديوانى تربيت كرده بود در اقصى نقاط مملكت به استاندارى و حكومت رساند و به اين ترتيب يك اليگارشى «oligarchy» (خاندان حكومت گر) كه اكثر افرادش از بزرگان و فرزندان خواجه بودند را بر كشور مسلط نمود تا از دخالت هاى بى حد دربار در امور بكاهد. عباس اقبال در مقدمه سياست نامه مى نويسد: «در سال آخر سلطنت ملك شاه مابين شحنه مرو (رئيس پليس مرو) كه از بندگان خاصه سلطان بود و يكى از پسران خواجه نظام الملك يعنى «شمس الملك عثمان» نزاعى بروز كرد، شحنه مرو از استبداد شمس الملك به سلطان ملك شاه شكايت برد و خود به دادخواهى به حضور ملك شاه آمد. شاه سلجوقى از اين پيشامد در غضب شد و دو تن از وزراى زيردست خواجه را كه خصم او بودند پيش او فرستاد و به او پيغام داد كه اگر تابع منى چرا فرزندان و اتباع خود را ادب نمى كنى و اندازه خود نگاه نمى دارى، اگر مى خواهى بفرمايم دولت از پيش تو برگيرم. خواجه از اين پيغام رنجيده و از روى تندمزاجى در جواب سلطان پيغام فرستاد كه دولت آن تاج به اين دوات بسته است. هرگاه اين دولت بردارى آن تاج بردارند.» الحق اين جواب سخت درشت بود و مى رساند كه خواجه خود را بر دولت سلجوقى صاحب منتى عظيم مى شمارد و دوام و ثبات آن را جز به وجود خويش به اساس ديگر قائم نمى داند. دو برخورد ديگر نيز بين خواجه نظام الملك و ملك شاه بر سر ايجاد مدارس نظاميه و توسعه و تجهيز لشكر امپراتورى سلجوقى اين صدراعظم را با پادشاه رودرروى يكديگر قرار مى دهد. رقباى نظام الملك وقتى ديدند كه او در امور نظامى در كشور به پيشرفت هايى نائل گشته به او پيشنهاد كردند كه براى تقليل مخارج نظامى تدابيرى بينديشد ولى او زير بار نرفت. يكى از مصاحبين ملك شاه به او القا كرده بود كه چون مملكت در امن و امان و آرامش است نگهدارى چهارصد هزار سپاهى و جيره و مواجب دادن به آنان خرج بيهوده است. اگر اين عده را به هفتاد هزار تن تقليل دهند، مبلغى توفير و تفاوت مخارج مى شود. نظام الملك به اين پيشنهاد چنين جواب مى دهد كه البته اختيار با سلطان است ولى اگر به چهارصد هزار تن مواجب و جيره مى دهد، خراسان، ماوراءالنهر تا كاشغر، خوارزم، نيم روز، عراقين، پارس، شام، آذربايجان، ارمنستان، انطاكيه و بيت المقدس همگى در تصرف سلطان است. خواجه با نام بردن مناطق مختلف ايران از كاشغر تا انطاكيه مى خواهد به ملك شاه بفهماند كه نگهدارى مملكتى به اين وسعت به همان چهارصد هزار نيروى ارتش نيازمند است و به اين وسيله سلطان را قانع مى كند.زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس اينگونه مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم شرقى را بگشايد. جورجى زيدان مورخ مسيحى عرب از قول مورخين اسلامى در اين باره مى گويد، خواجه با صراحت جوابى به شرح زير داد: «خواجه نظام الملك رو به سلطان جلال الدين ملك شاه كرده و مى گويد: «پسرجان من يك پيرمرد هستم. اگر بر ضد من بشورند، پنج دينار هم از خود نخواهم داشت و تو جوانكى هستى كه اگر بر تو بشورند، شايد سى دينار براى خود داشته باشى، تو شب و روز به شهوت رانى مشغول هستى، نافرمانى تو نزد خدا خيلى بيش از فرمانروايى تو است. سپاهيانى كه تو به آن پشت گرم هستى تير پرتاب آنها سيصد زرع است و شمشير هاشان در ازاى دو زرع مى باشد و مانند تو غرق عيش و عشرت مى باشند و با ساز و آواز سرگرم شده اند. من براى تو سپاهيانى گرد آ ورده ام كه آنها را سپاهيان شب مى گويند.همين كه تو و سپاهيانت شب به خواب مى رويد اين لشكريان به شب زنده دارى برمى خيزند، دست راز و نياز به درگاه خداى چاره ساز برمى دارند، تو را از جان و دل دعا مى گويند.
تو و سپاهيانت از «بركت دعاى آنان خوش و خرم مانده ايد.» ملك شاه كه اين حرف نظام الملك را شنيد، پسنديد و خاموش شد چون تركان خاتون زوجه ملك شاه مى خواست كه فرزند خردسال خود محمود را به عنوان وليعهد انتخاب نمايد. در صورتى كه خواجه نظام الملك با اين تصميم تركان خاتون موافق نبود. از اين جهت تركان خاتون به اتفاق تاج الملك كه وزير او بود توطئه قتل خواجه نظام الملك را طراحى كردند. آنان ضمن تماس محرمانه با يكى از اعضاى فرقه اسماعيليه كه با نظام الملك عداوت داشتند ترتيب قتل خواجه را دادند و او در شنبه دهم رمضان ۴۸۵ (۱۰۹۲ م) در سفرى به نهاوند و به روايتى ديگر در صحنه نزديك كرمانشاه به وسيله يكى از فداييان اسماعيليه به نام ابوطاهر ارانى با كارد به قتل رسيد. گويند كه جنازه او را به اصفهان منتقل كرده در محله احمدآباد (محله كران) كوچه دارالبطيخ كه سابقاً تربت نظام الملك مى گفتند دفن شده است. يك ماه بعد ملك شاه سلجوقى به طور مرموزى وفات يافت. عده اى گفته اند كه غلامان نظاميه به انتقام خون مخدوم خود نظام الملك، ملك شاه را مسموم ساخته اند. (شوال همان سال)
امير معزى شاعردربار سلجوقيان در اشاره به اين دو واقعه كه به فاصله يك ماه اتفاق افتاد چنين مى گويد: دستور و شهنشه از جهان رايت خويش / بردند و مصيبتى نيامد زين بيش/ بس دل كه شدى ز مرگ شاهنشه ريش/ گر كشتن دستور نبودى در پيش.
يكى از گويندگان آن زمان از قتل خواجه اظهار تاسف مى كند و مى گويد:
عجب مدار كه از كشتن نظام الملك/ سفيدروى مروت سياه فام شود
هزار سال ببايد كه تا خردمندى/ ميان اهل مروت چو او نظام شود
امير معزى كه اميرالشعراى دربار ملك شاه بود باز در اين باره گويد:
شغل دولت بى خطر شد كار ملت با خطر/ تا تهى شد دولت و ملت ز شاه دادگر/ رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير/ شاه برنا از پس او رفت در ماهى دگر/ شد جهان پرشور و شر از رفتن دستور و شاه/ كس نداند تا كجا خواهد رسيد اين شور و شر/ كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار/ قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر
بعد از مرگ نظام الملك و ملك شاه زوجه پادشاه يعنى تركان خاتون پسر خردسال خود محمود را در اصفهان به تخت نشاند. بركيارق پسر ارشد ملك شاه كه از زن ديگر بود، اصفهان را محاصره كرد و تاج الملك را كه همدست تركان خاتون بود دستگير كرد و كشت. تركان خاتون پانصد هزار دينار به او داد كه از تسخير اصفهان منصرف شود. پس از فوت تركان خاتون و پسرش محمود، بركيارق در ۴۸۸ ه ق اصفهان را گرفت و بر تخت نشست و پسران خواجه نظام الملك را به وزارت برگزيد و بدين ترتيب با كشته شدن نظام الملك به علت آنكه فرزندانش به وزارت سلجوقيان رسيدند، مى توان گفت كه شيوه و خط مشى سياسى نظام الملك ادامه يافت.

• ادامه وزارت فرزندان و خاندان نظام الملك
خواجه نظام الملك معتقد بود چنانچه فرزندان وزرا براى كارهاى ديوانى شايسته باشند بهتر است كه وزير و صدراعظم عهده دار مشاغل ديوانى باشند. او به اين علت با هدف آنكه رو ش هاى شاه سلجوقى را مطابق ميل خود و در قالبى خاص بريزد كه برابر اهداف خودش و در جهت منافع كشور باشد، فرزندان خود را به حكومت شهرهاى بزرگ ايران گماشت. او دوازده فرزند داشت كه مهمترين آنان عبارت بودند از شمس الملك عثمان بن نظام الملك والى مرو، جمال الدين منصوربن نظام الملك حاكم بلخ. زمانى كه خواجه فرزندان خود را مامور ولايات مى كرد ممكن بود سال ها آنها را نبيند. خواجه نظام الملك كه شب و روز كار مى كرد و آرام و قرار نداشت، به پسران خود نيز سفارش مى كرد كه چنين باشند. وقتى كه يكى از پسران خود را به حكومت يكى از شهرهاى ايران فرستاد، او را سال ها نديده بود و به اين جهت بگريست و به حاضران گفت: «به خدا زندگى بقالان و عيش ايشان از من خوش تر است. زيرا بقال بامداد به دكان آيد و شبانگاه به خانه رود و رزقى با اهل و عيال خويش بخورد و فرزندان پيش او جمع شوند و او به ديدارشان خوش دل باشد و من به اين سن رسيده چند نوبت معدود پسر خود را ديده ام و عمر عزيز من در تحمل مشاق اسفار و ارتكاب اخطار مى گذرد و شب و روز من مستغرق مصالح مملكت و فراهم كردن لشكر و خدم وحشم است و با اين همه كاشكى از دشمنان و حسودان ايمن بودمى.» شخصى حكايت كرد كه من در مجلس خواجه بودم در وقتى كه همه اقطار و ممالك در تصرف داشت و سلطان مطيع تدابير او بود. از ميان فرزندان او كه بعد از مرگ ملك شاه منشاء اثر بودند عبارت بودند از ضياءالملك احمدبن نظام الملك وزير محمدبن ملك شاه و سه فرزند ديگر او مانند فخرالملك بن نظام الملك، عزالملك حسين بن نظام الملك و مويدالملك عبيدالله بن نظام الملك كه به وزارت بركيارق رسيدند.
فخرالملك علاوه بر وزارت بركيارق به وزارت سلطان سنجر هم رسيد. اولاد فخرالملك كه نوادگان خواجه نظام الملك بودند، وزارت را در خاندان خود حفظ كردند و از بين آنان مى توان از صدرالدين و ناصرالدين طاهر وزراى سنجر سلجوقى نام برده و حتى برادرزاده نظام الملك يعنى شهاب الاسلام نيز به وزارت سنجر رسيد. خواجه نظام الملك براى حفظ مصالح مملكت ايران، حتى صفيه دختر خود را به عقد يكى از وزراى خليفه عباسى درآورد تا دربار خليفه را همواره تحت نفوذ خود نگه دارد. دختر ديگر نظام الملك «زليخا» نيز در عزل و نصب وزرا و گردانيدن امور دولت از جانب پدرش در دربار ملك شاه نظارت مى كرد تا جلو نفوذ زنان دربارى را در عزل و نصب ها بگيرد. در سايه تدبير نظام الملك و فرزندان ديوان سالار او بود كه مرزهاى سلجوقيان كه از كاشغر تا درياى مرمره، از درياچه آران و قلل جبال قفقاز و درياى سياه از شمال گرفته و تا خليج فارس و بيابان هاى سوريه در جنوب امتداد يافته بود به نحو شايسته اى حفظ مى شد. نظام الملك عقيده داشت كه شغل وزارت هم مانند مقام پادشاهى بايد از پدر به پسر به ارث برسد، چون از دوره سامانيان چند دودمان وزارت پيشه وجود داشته اند مانند جيهانى، بلعمى، عتبى.
• انديشه ها و خط مشى خواجه نظام الملك
انديشه هاى سياسى خواجه را مى توان از خلال سياست نامه، از كتاب وصاياى نظام الملك (دستورالوزراء) و بالاخره خط مشى سياسى او دريافت. استاد ذبيح الله صفا در صفحه ۱۱۹ تاريخ ادبيات ايران (جلد دوم) درباره سياست نامه مى گويد: «كتاب سياست نامه براى عنوان نمودن اوضاع اجتماعى زمان، از جمله كتب سودمند است. ليكن از روى آن فقط مى توان اوضاع اجتماعى ايران را تا اواخر قرن پنجم و على الخصوص در نيمه دوم قرن پنجم كه هنوز دوره رفاه و يكى از ادوار خوب تاريخ ايران شمرده مى شده دريافت. با اين حال نظام الملك در كتاب خود از بعضى رسوم اجتماعى و مقررات ادارى كه در زمان او متروك مانده و مورد استقبال پادشاهان سلجوقى قرار نگرفته است، شكايت دارد و نيز از برخى بى رسمى ها كه به وسيله سلاطين و غلامان مى شده، اظهار ناخشنودى مى كند و از اين روى نظام الملك از چشم بد مى ترسد و نمى دانست كه اين كار به كجا خواهد انجاميد.» در كتاب سياست نامه داستان هايى درباره نحوه و شرايط به كار گماردن، كاربه دستان حكومتى و توصيه آنها به عدل به نحو شايسته اى گنجانيده شده است. نظام الملك عقيده داشت كه پادشاه را چاره نيست از آن كه هفته اى دو روز به مظالم نشيند و داد از بيدادگر بستاند و انصاف بدهد و بى واسطه سخن رعيت را به گوش خود بشنود. اين وزير كاردان معتقد بود كه سلطان بايد در هر شهرى مردى خداترس را مامور كند و از احوال عامل، قاضى، محتسب و رعايا از خرد و بزرگ وى را معلوم گرداند. او برخلاف افلاطون كه فقط دانشمندان را لايق حاكميت مى دانست، خواجه علم و دانش را از شرايط لازم مى دانست ولى شرط كافى، عدالت بود. او مى گويد كه خداى تعالى در هر عصر و روزگارى يكى را از ميان خلق برگزيده است و او را به هنر فرمانروايى آراسته گردانيده است. سلطان بايد چنان حوزه حكومتى را به نظم بيارايد كه مردم بتوانند با اطمينان و احساس امنيت در پى حرف و مشاغل خود بروند. هدف حكومت دنيوى پر كردن زمين از عدل و داد است. اين عدل مى بايست با نشاندن هركس در جاى شايسته خود حاصل آيد كه اين نيز در جاى خود موجب استوارى اركان دولت است.
نظام الملك تاكيد مى كند كه روزگار نيك آن باشد كه در آن روزگار پادشاهى عادل باشد. و براى اثبات گفته خود خبرى را از پيامبر اكرم (ص) مى آورد كه آن وجود متعالى فرمودند، عدل عز دين است و قوت سلطان و صلاح لشكر و رعيت. خواجه از جمله شروط سياست را در هر شهر به پرسيدن حال عامل، قاضى و شحنه مى داند و مى نويسد: «به هر شهرى نگاه كنيد تا آنجا كيست كه او را بر كار دين شفقتى است و از ايزد تعالى ترسان است و صاحب غرض نيست. او را بفرماييد كه امانت اين شهر و ناحيت در گردن تو كرديم و آنچه ايزد تعالى از ما پرسيد از تو پرسيم.»خواجه عدالت را در آن مى داند كه شغلى متناسب با شعور و عقل و درايت هر كس به او واگذار شود. او مى گويد كه پادشاهان بيدار و وزيران بايد هشيار به همه روزگار باشند. هرگز دو شغل يك مرد را نبايد فرمود و يك شغل دو مرد را. اگر دو شغل يك مرد را بدهند، هميشه از اين دو شغل يكى برخلل باشد از جهت آن كه اگر مرد در اين شغل به واجب قيام كند در آن ديگر شغل خلل و تقصير افتد. اگر در آن شغل به واجب قيام كند در اين شغل به همه حال تقصير و خلل راه يابد و چون نيك نگاه كنى هر آن كس كه او دو شغل دارد همواره هر دو شغل بر خلل باشد. چون خواجه نظام الملك به دنبال انديشه سياسى ايرانشهرى و برپا داشتن سنن ايران باستان بود، در نوشتن كتاب سياست نامه، پادشاهان را در كانون تحليل سياسى خود قرار داد و به زبان ساده داستان هايى از ملوك عجم مى گويد تا مورد پسند ملك شاه قرار گيرد و شاه سلجوقى مطابق آن عمل كند. هدف او از بيان شرح عبرت آموز كارهاى ملوك عجم اين است كه سنت هاى نيكو كه مبتنى بر عدل و انصاف بود به شاه سلجوقى بفهماند. كلام او نه سبب سوز بلكه سبب ساز بود. اگر همه سياست نامه و گفتارها و روش هاى او را مورد بررسى قرار دهيم ملاحظه كنيم و دكترين و تز سياسى او را در سه عامل عقل گرايى، دين و شريعت و علم و دانش در قالب عدل و داد قرار دهيم، نيم رخ فلسفه سياسى خواجه نظام الملك پيش نظر ما قرار مى گيرد. تيغ و شمشير آن سلجوق و قلم خواجه و تدبير او وسعت ايران را به دوره ساسانيان رسانيد. بى جهت نبود كه امير معزى درباره خواجه گويد: تو آن خجسته وزيرى كه از كفايت تو/ كشيد دولت سلجوق سر به عليين/ تو آن ستوده مشيرى كه در فتوح و ظفر/ شده است كلك تو با تيغ شهريار قرين.
• فرازهايى از موضوعات سياست نامه
بوذرجمهر را پرسيدند: سبب چه بود كه پادشاهى آل ساسان ويران گشت و تو تدبيرگر آنها بودى و امروز ترا به تدبير و خرد و دانش در همه جهان همتا نيست. بوذرجمهر جواب داد: «سبب دو چيز بود يكى آن كه آل ساسان بر كارهاى بزرگ، كارداران كوچك و نادان گماشتند و ديگر آن كه مردان بزرگ را به كارهاى كوچك و سركار من با زنان و كودكان افتاد.»
•••
حضرت ابراهيم (ع) را ايزد تعالى مى ستايد از جهت نان دادن و مهمان دوستى و حاتم طايى را از جهت سخاوت و مهمان دوستى و تن او را خداى عزوجل بر آتش دوزخ حرام گردانيد و تا جهان باشد از جوانمردى او گويند و انگشترى كه اميرالمومنين على (ع) در نماز به سائلى داد و گرسنه اى چند را كه سير كرد. تا قيامت از شجاعت و جوانمردى او خواهند گفت.
•••
سلطان محمود غزنوى زشت روى بود، بينى بلند داشت و كوسه بود و چون در جوانى مدام گل خورده بود، زردچهره بود. وقتى در آينه خود را نگريست، گفت مى ترسم كه مردمان مرا دوست ندارند، چون روى نيكو ندارم و مردم حكمران نيكوروى را دوست دارند. يكى از ملازمان به او نصيحت كرد و به او گفت زر را دشمن گير تا مردم تو را دوست گيرند. محمود را خوش آمد و گفت: «هزار معنى و فايده در زير اين سخن است.» پس محمود دست به عطا دادن و خيرات كردن برگشاد. از اين جهت مردم او را دوست گرفتند و ثناگوى وى شدند. عاقبت محمود گفت: «تا من دست از زر بداشتم هر دو جهان مرا به دست آمد.»
•••
در روزگار عمربن عبدالعزيز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومى از عرب از نايافتن طعام شكايت كردند و گفتند كه واجب ما اندر بيت المال تو است. اين مال يا از آن توست يا از آن خداى تعالى و يا از آن بندگان خداى است. اگر از آن بندگان خداوند است، از آن ما است و اگر از آن خداى است، خداى را به آن احتياج نيست. اگر از آن تو است به ما صدقه كن كه خداى تعالى صدقه دهندگان را جزاى خير دهد. اگر از آن ما است به ما ارزانى دار تا از اين تنگى برهيم. عمربن عبدالعزيز را دل بر ايشان بسوخت و آب در چشم آورد و گفت همچنين كنم كه شما گفتيد. هم در ساعت فرمود تا خواسته ايشان برآورند. آنها چون خواستند بروند، عمربن عبدالعزيز گفت: «اى مردمان كجا مى رويد؟» چنانكه سخن خود و آن بندگان خداى تعالى با من بگفتيد، سخن من نيز با خداى تعالى بگوييد و مرا به نيكى ياد كنيد. پس اعرابيان روى سوى آسمان كردند و گفتند: خداوند با عمربن عبدالعزيز آن كن كه با بندگان تو كرد.
•••
عبدالله بن عمر گويد كه رسول الله (ص) فرمود كه دادكنندگان را اندر بهشت سراها باشد از روشنايى عدل با اهل خويش و با آن كسان كه زيردست ايشان باشند و نيكوترين چيزى كه سلطان را بايد، دين درست باشد زيرا كه مملكت و پادشاهى و دين همچو دو برادرند. هرگاه كه مملكت اضطرابى دارد، در دين نيز خلل آيد و بددينان و مفسران پديد آيند و هرگاه كه كار دين با خلل باشد مملكت شوريده بود و مفسدان قوت گيرند.
•••
روزى حسين بن على(ع) با اصحاب خود بر سر خوان نشسته بود و جبه اى از ديباى رومى پوشيده بود و دستار بى نهايت نيكو بر سر داشت. غلامى خواست كه كاسه اى خوردنى در پيش او بنهد و بالاى سر او ايستاد. قضا را كاسه از دست غلام رها شد و بر سر و دوش حسين بن على آمد و دستار و لباس آن حضرت را از خوردنى آلوده كرد. غلام خجالت زده ايستاده بود و خيال مى كرد كه حضرت حسين(ع) او را ادب خواهد كرد. اما حسين بن على رو به غلام كرد و فرمود «والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس» و سپس فرمود اى غلام تو را آزاد كردم. همه حاضران از حلم و بزرگوارى حسين(ع) در چنان وضعى شگفت زده شدند. بخش عظيم سياست نامه با هدف استقرار عدل و بخشش و مروت است و حكمرانان بايد از آن عبرت بگيرند. از عدالت اسماعيل بن احمدسامانى و عضدالدوله ديلمى داستان هايى بر سبيل سرمشق گرفتن پادشاه سلجوقى مى آورد. خواجه در سياست نامه براى آگاهى پادشاهان از مظالم حكام بلاد، توصيه مى كند كه منهيان و جاسوسان را در لباس درويشان و بازرگانان به اقصى نقاط كشور بفرستند تا با آگاهى از وضع مردم و رفع ظلم در گسترش عدالت بكوشند. حميد عنايت در كتاب انديشه سياسى در اسلام معاصر مى گويد: «سياست نامه در واقع در زمره اندرزنامه است.»
• خدمات اجتماعى و فرهنگى خواجه نظام الملك
خواجه نظام الملك در طول خدمات سى ساله وزارت خود، در نظم امور كشور، دو پادشاه يعنى آلپ ارسلان و ملك شاه را يارى داد و رباط و كاروانسراهاى زياد، مدارس، بيمارستان ها، خانقاه ها و مساجد بسيارى را بنا كرد. دستگاه ديوانى خواجه نظام الملك در اصفهان به جاى دربار ملك شاه سلجوقى ملجاء افراد بى شمارى بود كه به دادخواهى، طلب شغل و يا مساعدت هايى جهت تاسيس مدرسه و خانقاه به دستگاه وزارت او مراجعه مى كردند. در جريان يكى از سفرهايى كه در ركاب ملك شاه سلجوقى عازم بغداد بود، شمار زيادى از سائلان و محتاجان بر درگاه نظام الملك ازدحام كردند. نظام الملك هيچ كس را محروم نگذاشت. در هر سفر كه به بغداد مى رفت، يكصد و چهل هزار دينار براى رفع احتياج فقرا صرف مى كرد. تاج الملك ابوالغنائم وزير تركان خاتون كه همواره براى عزل خواجه توطئه مى كرد، براى سعايت از نظام الملك، طى گزارشى كه به ملك شاه مى دهد، مى گويد: «خواجه نظام الملك ساليانه سيصدهزار دينار خرج فقها، صوفيان، دانشمندان، ساختن رباط ها و كاروانسراها و حقوق تقاعد (بازنشستگى) پارسايان و تهيدستان مى كند.» خواجه در ۴۷۱ ه. ق (۱۰۷۹م) به حكيم عمرخيام نيشابورى سفارش كرد تا تقويم هجرى شمسى را براى مملكت ايران ترتيب دهد. لذا خيام به كمك رياضيدانان و منجمين ۱۵ مارس ۱۰۷۹ ميلادى كه مطابق با ۹ رمضان ۴۷۱ و مصادف با اعتدال ربيعى بود، تقويم ايران را اصلاح كرد و اول فروردين ۴۵۸ هجرى شمسى طبق اين تقويم رسميت يافت. طبق اين سالشمار روز اول بهار هر سال، اول فروردين سال هجرى شمسى است.
چنانچه سيستم حسن صباح براى او در مملكت مزاحمت ايجاد نمى كرد، شايد خواجه نظام الملك به غير از تاسيس مدارس نظاميه، مى توانست خدمات بيشترى انجام دهد. خواجه براى صرفه جويى در بودجه كشور تا آنجا كه مى توانست از دادن پول به شاعران در دستگاه ديوانى خود ممانعت مى كرد ولى ملك شاه به شعرا پول مى داد. اما به گفته نظامى عروضى، خواجه نظام الملك در حق شعر اعتقاد نداشت و به هيچ شاعرى پول نمى پرداخت. اما در عوض بودجه اى كه از اين طريق صرفه جويى مى كرد، خرج تعمير مساجد مى كرد. در سال ۴۸۱ (۱۰۸۸م) يعنى چهارسال قبل از آنكه خواجه به وسيله طرفداران حسن صباح ترور گردد، مسجد جامع اصفهان را تعمير كلى كرد و بزرگ ترين گنبد آجرى را روى آن ساخت. اين مسجد از شاهكارهاى خواجه نظام الملك است. سردر مسجد و مدخل هاى محل نماز كه يكى از آنها در حدود ۲۵ متر ارتفاع دارد را با كاشى و معرق هايى مزين كرد كه نمونه بزرگ و جالب معمارى سلجوقى است. اين مسجد قبل از خواجه بنا شد و او آن را به صورت زيبايى درآورد و بعد از قتل خواجه تا قرن هشتم هجرى قمرى به وسيله حكام و فرمانروايان مختلف تعمير شد.
بزرگ ترين خدمت فرهنگى خواجه نظام الملك بناى مدارس نظاميه در نقاط مختلف ايران است. خواجه از سال ۴۶۵ ه . ق. (۱۰۷۲ م) تا ۴۸۵ ه. ق. (۱۰۹۲ م) توانست مدارسى تحت عنوان نظاميه، در شهرهاى بلخ، نيشابور، هرات، اصفهان، بصره، مرو، آمل، موصل و بغداد بنا كند كه باشكوه ترين آنها مدرسه نظاميه بغداد بود كه بناى آن در ۴۵۷ ه . ق. (۱۰۶۵ م) آغاز شد و در سال ۴۵۹ ه . ق. (۱۰۶۷م) به پايان رسيد. با توجه به تاريخ ساخت اين مدرسه و نظاميه هاى ديگر كه در واقع در حكم مدرسه و دانشگاه بود مى توان به اين موضوع پى برد كه كشور پهناور ايران در قرن يازدهم ميلادى در زمينه ساختن دانشگاه و مدارس عالى يك تا دو قرن از اروپا جلوتر بوده است زيرا دانشگاه هاى آكسفورد و كمبريج در انگلستان به ترتيب در سال هاى ۱۲۱۴ ميلادى و ۱۲۳۱ ميلادى بنا شده است. دانشگاه هاى مون پليه و پاريس در سال هاى ۱۲۲۰ ميلادى و ۱۲۰۰ ميلادى ساخته شده اند و دانشگاه هاى ناپل در ۱۲۲۴ ميلادى و بولونى در ۱۲۲۹ بنا شده اند.مدارس و دانشگاه هاى نظاميه، اولين مدارسى بودند كه با قوانين خاص و واحد در سرتاسر كشور ايران اداره مى شدند و اساتيد و مدرسان آن با ابلاغ رسمى خواجه نظام الملك انتخاب مى شدند. اين مدارس شبانه روزى بوده و تمام شاگردان (طلاب) مقررى و شهريه دريافت مى كرده اند. براى اداره اين مدارس، خواجه نظام الملك موقوفات زيادى را تعيين كرد كه از درآمد آنها مواجب دانشجويان پرداخت مى شد.از ميان مدارس نظاميه، مهم ترين آن نظاميه بغداد بود كه در شرق دجله در محله سوق الثلاثا (سه شنبه بازار) بنا گرديد. از اساتيد بزرگ اين مدرسه امام محمد غزالى بود. شاگردان مدارس نظاميه در رديف بزرگ ترين شعرا و دانشمندان و فلاسفه زمان بودند. اوحدالدين انورى، رشيد وطواط، جامى و سعدى از فارغ التحصيلان مدارس نظاميه بودند. براى ساختن مدارس نظاميه، خواجه نظام الملك از ثروت شخصى خود فقط دويست هزار دينار خرج كرد.
جرجى زيدان مى نويسد: «مقررى كه به دانشجويان مدارس نظاميه پرداخت مى شد سالى هشتصدهزار دينار مى شد.» حق التدريس اساتيد در مدرسه نظاميه بغداد در حدود پانزده هزار دينار در سال بود.اين مدارس صاحب دارالكتب (كتابخانه) بود و كتابدار را كه «خازن» مى گفتند با حكم رسمى رئيس مدرسه انتخاب مى شد. استاد مهرين شوشترى در كتاب تاريخ ادبيات خود مى نويسد كه خواجه نظام الملك در حدود سيصدهزار سكه طلا به نرخ آن زمان صرف ساختن مدارس نظاميه كرد. در مورد كيفيت تعليم و تربيت در اين گونه مدارس بايد گفت كه استاد در مجلس درس در روى سكويى به نام «كرسى» تكيه مى زد. شاگردان كه به صورت دايره اى شكل روبه روى استاد نشسته بودند (حلقه درس) طورى قرار مى گرفتند كه استاد چهره همه را مى ديد. براى اولين بار هر استاد در اين دانشگاه (نظاميه بغداد) هنگام تدريس بايد از ردا (جامه گشاد) (طيلسان) استفاده مى كرد و اين كار جزء تشريفات تدريس بود. در حال حاضر كه از رداى گشاد در جشن هاى فارغ التحصيلى استفاده مى شود و در تمام دانشگاه هاى دنيا چنين سنتى پابرجاست در واقع تقليدى است از لباس طيلسان شرقى كه در مدارس نظاميه ايران مرسوم بوده است.
منابع:
۱- تاريخ زبان و ادبيات ايران از زمان طغرل سلجوقى تا عصر هلاگوى چنگيزى نوشته پروفسور عباس مهرين شوشترى، انتشارات مانى، تهران، ۱۳۵۲.
۲- خواجه نظام الملك نوشته سيدجواد طباطبايى، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۵.
۳- ديوانسالارى در عهد سلجوقى نوشته كارلا كلوزنر ترجمه يعقوب آژند موسسه انتشارات اميركبير، تهران، ۱۳۶۳.
۴- سياست نامه (سيرالملوك)، خواجه نظام الملك به اهتمام هيوبرت دارك انتشارات علمى فرهنگى، تهران، ۱۳۶۴.
۵- تاريخ ايران كمبريج، از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانيان گردآورنده جى. آ.


سيروس غفاريان


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:44  توسط بیژن آزاد  | 

 

خديجه رضازاده مقدم


چند روزي از اقامتم در شهر عشق‌آباد پايتخت تركمنستان نگذشته بود كه دوستي نظرم را درباره سفر به مرو پرسيد. از اين پيشنهاد بسيار شادمان شدم، چه سياحت در آن شهر از جهات بسياري غنيمت بود. قبلاً شنيده بودم كه قدمت مرو به پيش از ميلاد مسيح عليه السلام مي رسد، پس با اين سفر در درجه اول آثار يك شهر تاريخي و معروف در ايران باستان و دوره اسلامي را مشاهده مي‌كردم ديگر آنكه قدمگاه امام رضا عليه السلام را در آن شهر از نزديك زيارت مي‌كردم.

در تركمنستان مثل كشور‌هاي اروپائي تعطيلات پايان هفته روزهاي شنبه و يكشنبه است. به همين دليل با استفاده از آن روز شنبه بعدازظهر بار سفر را بستيم و به صورت يك گروه پنج نفري عازم شديم. در فرودگاه نسبت كاركنان زن تركمني به زنان روسي يك به سه بود و به نظر مي‌آمد كه همين نسبت در ميان مردان نيز باشد و جوانان غالباً دو رگه بودند.


براي دومين بار در سفر به تركمنستان با هواپيمائي پرواز مي‌كردم كه در ورودي آن پشت هواپيما قرار داشت و مسافران از پلكان كوچكي بالا مي‌رفتند و وارد فضايي مي‌شدند كه فقط بيست و هشت صندلي داشت گوئي انسان وارد يك ميني‌بوس نسبتاً بزرگ پرنده شده باشد. پس از ورود جاي خودم را در كنار پنجره‌ها انتخاب كردم تا بتوانم در طول مسافرت پرواز و در هنگام ورود به شهر بخشهاي بيشتري از نواحي مسيرحركت هواپيما را ببينم. يك خانم تركمن كه لباس غير تركمني پوشيده بود كنارم نشست و به من سلام كرد. با لبخند به او پاسخ گفتم. ظاهراً از مانتو و روسري تشخيص داده بود كه من ايراني هستم. بالاخره هواپيما حركت كرد. چند لحظه چشمهايم را بستم با خود مي‌انديشيدم با چگونه شهري مواجه خواهم بود؟ آيا آثار تاريخي بر جاي مانده در مرو همچون آثار تاريخي تخت جمشيد شكوه و عظمت دوران خود را به نمايش خواهد گذاشت يا همچون ارگ شهر بم آثار تاريخ يك شهرنشيني را نشان خواهد داد.

تاريخ نويسان نوشته‌اند داريوش اول در كتيبه بيستون مرو را مرگوش ناميده و از آن به اختر ياد كرده است.(1) اما جغرافيدانان قديم آن شهر را مرگيانا ناميده و از ممالك تابعه پارت به شمار آورده‌اند. البته مرو گرچه در گذشته نام شهري باستاني از ايران بود ليكن دومين شهر جمهوري تركمنستان محسوب مي‌شود كه در انتهاي جنوبي كوير قره‌قوم و به فاصله سي فرسخي شمال سرخس واقع است.

خانمي كه كنارم نشسته بود افكارم را بريد با لهجه‌اي شيرين و كلمات درهم ريخته ولي صحيح گفت يك مستأجر ايراني دارد و از او راضي است. حدسم درست بود او صندلي كنار من را براي نشستن و صحبت با من انتخاب كرده بود. در ادامه گفت مايل است در مرو ميزبان گروه ما باشد. از او تشكر كردم. مدت پرواز حدود چهل دقيقه بود. من در اين فاصله بيرون را تماشا مي كردم و گاهي با خانمي كه تازه آشنا شده بودم با زبان ايماء و اشاره سخن مي‌گفتم اما به راستي تماشاي غروب آفتاب و پرواز پرندگان از پنجره هواپيما لذتي ديگر داشت.

وقتي هواپيما به زمين نشست آسمان كاملاً تاريك بود. از فرودگاه براي استراحت مستقيم به محل اقامت خود رفتيم. در ضمن نوشيدن چاي درباره وجه تسميه مرو صحبت به ميان آمد.

قبل از آغاز سفر، به فرهنگ دهخدا و چند كتاب مراجعه و درباره مرو مطالعه كرده بودم. فرهنگ دهخدا در وجه تسميه مرو تصريح ميكند كه مردم نواحي شرقي خراسان مرو را به مَوْر بر وزن دَوْر به معني محيط و پيرامون، و سكنه آن را مَوْري بر وزن دوري مي‌شناخته‌اند و دوري در زبان تركمني و تركي به معني بشقاب است.

به خاطر آوردم وقتي كه از پنجره هواپيما منظر گاه پائين را مي‌نگريستم صحراي وسيع، زميني ريگزار و شوره ناك بدون احاطه هيچ كوهي در اطراف آن مشاهده مي‌شد. درست مثل يك پشقاب تخت بسيار بزرگ، تنها گاهي خاك يك دست را آبگيرهاي كوچكي از يكنواختي خارج مي‌ساخت، درست همانند نقشي كه بر بشقاب نشيند.

يكي ديگر از دوستان گفت: من در جائي خوانده‌ام كه مرو نام دو شهر است در خراسان يكي مشهور به مرو الشاهجان، ديگري در حرف او دويد كه مرو شايگان يكي از چهار شهر خراسان قديم است كه زماني دار الملك اين داستان بوده و شايد الشاهجان معرب همان شاهگان باشد و در حال حاضر در عرف مردم «مارو شاهو جهان» نيز گفته مي‌شود.(2)

كسي ديگر اشاره كرد به اينكه صاحب حدودالعالم نوشته است: « مرو شهري بزرگ و جائي با نعمت و خرم است، آن را طهمورث بنا كرد و اندر وي كوشكهاي بسيار وجود دارد و جاي خسروان است» آنچه كه مسلم است در گذشته‌هاي خيلي دور شهر مرو به واسطه نزديكي به خوارزم و ماوراء النهر از يك سو و اتصال به سرخس و نيشابور از سوي ديگر موجب شده بود تا اين شهر از موقعيت نظامي و تجاري ويژ‌ه‌اي بر خوردار باشد در نتيجه شهري آباد بود و مردم آن بسيار توانگر بوده‌اند . در هر حال امروزه به ماري مشهور است. «متأسفانه در دوره استيلاي كمونيستها با ايجاد شهرك ماري در فاصله‌اي دورتر و آن سوي مرو رود و توسعه دادن آن و سكونت اجباري اقوام غير فارسي در آنجا، و نيز در هم آميزي با مهاجران روسي و ممنوعيت ديدار مردم از مخروبه‌هاي مرو باستاني به بهانه‌هاي گوناگون، كوشش شد كه حتي خاطره‌هاي تاريخي فرهنگي آن شهر كه زنده كننده نوعي پيوند با گذشته‌هاي آينده‌ساز است محو و نابود شود.»(3)

صبح بعد از صرف صبحانه آماده حركت شديم يكي از دوستان گروه پيشنهاد كرد قبل از بازديد سري به تلكوچكا يا بازار يكشنبه كه در زبان روسي يعني «هل بده برو جلو» بزنيم، چون با فرصت كمي كه در اختيار داشتيم امكان بازديد آن براي فرصت ديگر نبود. در طول مسير، خيابانها عريض به نظر مي‌آمد و هنوز خانمهاي رفتگر در خيابان مشغول به كار بودند. در تركمنستان بر عكس ايران خانمهاي تركمن در حالي كه لباسهاي تركمني و جليقه‌هاي نارنجي به تن دارند خيابانها را جارو مي‌زنند. راهنماي گروه توضيح داد تنها دو بلوك آپارتمان مسكوني چهار طبقه در شهر مشاهده مي‌شود. بقيه ساختمانها يك طبقه باشيرواني بودند. البته ساختمانهاي زيادي در حال ساخت بود. جاي ساختمانهاي خيلي قديمي را پاركهاي جديد الاحداث مي‌گرفت، ساختمانهايي كه هنوز خيلي از عمر آنها نگذشته بود رنگ مي‌خوردند. حسن ساختمانهاي يك يا دو طبقه در اين بود كه هوا به خوبي جريان مي‌يافت و ساختمانهاي با طبقات زياد مثل كوهي مانع عبور هوا نمي‌شد، و در نتيجه مردم آنجا همچون شهر تهران و ساير شهرهاي بزرگ دنيا از استشمام هواي دود آلود در رنج نبودند.

كم كم رفت و آمد آغاز شد. خانمهاي تركمن با حفظ اصالت پوششي خودشان با لباسهاي رنگارنگ و شالهاي تركمني جلوه‌اي رنگارنگ به شهر داده بودند.


بازار يكشنبه در منطقه وسيعي بر پا شده بود. در بخشهاي ابتدايي آن دست فروشهاي تركمن بساط خود را گسترده بودند. آنان كمتر اجناس نو براي عرضه داشتند، شايد به دليل فقر مادي كالاهاي دست دوم و گاهي دست سوم منازل خود را معرض فروش قرار داده بودند. قدري جلوتر روسها و تركهاي مقيم تركمنستان و تركمنهايي كه از وضع بهتري برخوردار بودند انواع كالاهاي خود را از قبيل پوشاك، كريستال، كيف، كفش و غيره را در روي ميز و در داخل دكه‌هاي كوچك براي فروش عرضه كرده بودند. يك دست لباس خريداري كردم، خانم فروشنده وقتي پولها را از من گرفت آنها را در دست خود شبيه بادبزن درست كرد و آنها را با سرعت به روي تمامي پوشكهاي موجود در دكه خود كشيد.از راهنما علت آن را پرسيدم. پاسخ داد كه هنگام فروش اول اين عمل را انجام مي‌دهند با اين اعتقاد كه بقيه اجناس آنان تبديل به پول شود.

بعد از بازار پوشاك، دكه‌هاي پارچه مخمل با رنگهاي بسيار زيبا بود كه امروزه لباس غالب خانمهاي تركمني از آن دوخته مي‌شود. در انتهاي بازار فرشهاي تركمني با نقش‌هاي زيبا جلوه‌اي خاص داشتند.

پس از گشت در بازار با طي چند كيلومتر در صحرائي كه كوچكترين بلندي را هم مي‌شد از مسافت دور ديد بناي مقبره باشكوهي نمايان شد. گفته شده كه سلطان سنجر پادشاهي دلاور، دادگستر، مقتدر و مهربان بود.

سلجوقيان خاندان ترك از تركمانان غز بدوي بودند كه اسلام آوردند و به سبب سادگي و با دميدن روح غيرت در ميان مسلمانان موفق شدند ارتش روم شرقي را كه به تعرض بلاد اسلامي پرداخته بودند عقب بزنند.(4)


مرو در دوره سلجوقيان توسعه و گسترش يافت اهل علم،‌فضل و آداب در آن مجتمع شدند و مدارس بزرگ و نظاميه‌ها در آن تاسيس گرديد.(5) در زمان سلطان سنجر ده كتابخانه بزرگ عمومي در مرو وجود داشت كه تنها در يكي از آنها دوزاده هزار جلد كتاب نگهداري مي‌شد. سلطان سنجر به آباداني شهر و تزئين ابنيه توجه بسيار نمود. سنجر در سال 552 هـ. وفات كرد و در مقبره‌اي كه ياد آور شكوه معماري دوره سلجوقي است و آن را در دوران حيات خود ساخته بود دفن گرديد.(6) آرامگاه سنج در جوار مسجد جامع مرو با تزئينات كاشي فيروزه‌اي رنگ بنا شده بود كه امروزه هيچ اثري از آن باقي نمانده است. از تمام مظاهر عظمت مرو كه پيش از حمله مغول وجود داشت، فقط همين آرامگاه باقي مانده است. راهنما توضيح داد ياقوت حموي نوشته است مرو در سال 616هـ در حد نيكويي بود اما با حمله مغول به كلي ويران شد. مغولها مرو را آتش زدند و تربت سنجر را سوزاندند و قبر او را به طمع دفينه نبش كردند. در هر حال مقبره از آجرهاي مستحكمي ساخته شده، در فاصله كوتاهي كوره‌هايي وجود داشت اين احتمال وجود دارد كه آجرها در آن كوره‌ها پخته و آماده استفاده مي‌شدند. گذر زمان آثار تخريبي فراواني بر مقبره گذاشته و نياز به بازسازي جدي دارد.

هر چند كه اين مقبره باشكوه امروز در كشور تركمنستان قرار دارد اما با توجه به حكومت سيصد ساله سلجوقيان در ايران و تاثير هنر و فرهنگ ايراني در آن كشور حاكي از مشتركات فرهنگي ميان دو كشور اسلامي ايران و تركمنستان است.

مقبره سلطان سنجر مرا به ياد مقبره سلطان محمد خدابنده در سلطانيه زنجان انداخت. در ذهن خود به مقايسه اين دو آرامگاه پرداختم به نظرم مي‌آمد كه شايد مغولان با تقليد از مقبره سلطان سنجر مقبره سلطانيه را بنا كرده باشند، در اين هنگام راهنما اعلام حركت به سوي بازديد از مقبره «بريده اسلمي» كرد.

ابن حصيب عبدا بن حارث اسلمي پيش از غزوه بدر، اسلام آورد و در غزوه‌هاي خيبر و فتح مكه شركت كرد. از اصحاب بزرگ پبامبر (ص) گرامي اسلام و عامل آن حضرت در ميان قبيله بني غفار و اسلم و نيز مسئول اخذ زكات بود. ابتدا در مدينه سكونت داشت آنگاه به بصره و سپس به مرو كوچ كرد. در سال 63 هــ ق در شهر مرو درگذشت و در اين شهر مدفون گرديد. بخاري و مسلم حدود 167 حديث از وي نقل كرده‌اند. در سال 45 هجري قمري مقارن با حكومت بني اميه تعداد بسياري از اعراب بدوي بصره و كوفه به مرو كه در آن زمان مركز حكومت آن خاندان در شرق بود منتقل شدند، بريده از جمله آنان بود. در اين باره بريده گفته است: پيامبر (ص) خدا فرمود: «اي بريده پس از من، رسولاني به هر سو فرستاده خواهند شد پس اگر تو، فرستاده شدي خود را جزء رسولان خاور نه و اگر بدانجا اعزام شدي به خراسان رو و چون به خراسان رسي به مرو شو، و اگر به مرو رفتي، به شهرستان آن در آي زيرا آنجا را ذوالقرنين، بنيان نهاده و «عُزير»(ع) در آن نماز گذارده است».(7)

مقبره اين صحابي بزرگ در مكاني كوچك بدون هر سقفي قرار داشت و دور آن فرشي نبود تا براي عرض ادب كفش‌ها را از پا كند. به نظر مي رسيد به تازگي باز سازي شده ، با فاصله كوتاهي از مقبره باغچه‌هائي آماده كاشت گل و گياه شده بود. در سمت جنوبي آن مسجد كوچكي بنا شده بود كه تنها در مقابل محراب آن نمد مختصري براي اقامه نماز وعبادت سه تا چهار نفر مفروش شده بود. در چوبي مسجد به سبك درهاي ايران كنده كاري شده بود. در سمت غربي مقبره دو رواق و ديوان با كاشيكاري فيروزه‌اي به سبك معماري ايراني به چشم مي‌خورد در مسير حركت به سوي آرامگاه «خواجه يوسف همداني»، ديوار شهر را كه حاكي از بزرگي و تمدن مردم مرو در گذشته‌هاي دور بود مشاهده مي‌شد ولي از نحوه قرار گرفتن خانه‌ها و كوچه‌ها و خيابانها چيزي مشهود نبود شايد همه آنها در دوره حكومت كمونيسم تخريب شده باشد يا آنكه مرور زمان تخريب كرده باشد. به هر حال طبيعي است با عدم حفظ آثار تاريخي، فرهنگ و تمدن دوره اسلامي كه بيانگر فرهنگ غني و كهن اسلام است از يك سو و ممنوعيت نزديك شدن به اماكن تاريخي از جانب كمونيسم از سوي ديگر موجبات غفلت و فراموشي مردم با آن آثار را به دنبال خواهد داشت. بي‌توجهي نسبت به آن اماكن سبب شده كه قلعه اكنون تنها محل بازي كودكان روستاهاي اطراف باشد تا از ديواره‌هاي آن بالا رفته و اين سو و آن سوي قلعه در حركت باشند.

خواجه يوسف همداني محل بازديد بعدي ما بود. ايشان از احفاء ابوحنيفه سر سلسله مذهب حنفيه يكي از مذاهب اربعه اهل سنت است. بناي مقبره خواجه يوسف تازه ساز بود. دور مقبره ديوارهائي با طول تقريبي 5/1 متر كشيده شده بود و مانع حضور مستقيم بر سر مزار خواجه مي‌شد.

خواجه يوسف از زمره عرفاي تركمنستان بود و اگر چه خود سلسله خاصي در تصوف بنيان نكرد، ليكن مريد او خواجه احمد يسوي طريقت يسويه را در ميان تراكمه به وجود آورد كه يكي از دو طريقيت مشهور در ميان تركمنان است. در سمت غرب مقبره حجره كوچكي در اندازه تقريبي يك در دو متر بود. قبل از آنكه وارد اين اطاق كوچك شوم نمي‌دانستم كه خواجه يوسف در زمره عرفاست ولي با ديدن آن حدس زدم او اهل طريقت باشد. به خاطر آوردم كه در كنار مقبره شاه نعمت اولي در ماهان قبلاً اطاقي به همان اندازه ديده بودم. احساسي دروني دعوت به نشستن كرد. فكر مي‌كردم به راستي چگونه حجره‌اي به اين كوچكي انسانهائي را پرورش ميدهد كه تا قرنها مربي ارواح نسلهاي بعد خود مي‌شوند. آنان در حجره‌هايي كه هيچ چيزي براي جلب توجه ندارد به عبادت حق مشغول مي‌شوند تا تمام توجه خود را معطوف آن يگانه بي‌همتا نمايند و با مشاهده جلوه‌هاي جمال در آينه قلب خود و معاينه جذبه‌هاي ربوبي، خود را فاني در حق يابند و در آن هنگام آنچه در نظر نمي آيد كوچكي حجره است و آنچه به وقوع پيوسته، پيوند قطره‌اي با دريا است.

در سمت شرقي مقبره مسجد نسبتاً بزرگي توسط اهالي تركيه ساخته شده بود كه با فرش مفروش بود و داخل آن كاملاً گرم بود. مشخص بود كه همواره براي عبادت مورد استفاده قرار مي‌گيرد. با فاصله كمي از مقبره در سمت شمال مردي تركمن با لباس و كلاه خاص تركمنان در كنار ظرف بزرگي نشسته بود، كه در آن بسته‌هاي كوچك كاغذ از نمك ريخته شده بود سعي كردم به او نزديك شوم. آن مرد به راهنماي ما توضيح داد كه مردم براي تبرك نمك را مي‌خرند و با خود مي‌برند. اين رسم در تهران نيز هست. بارها در امامزاده صالح در سر پل تجريش شاهد بودم كه زائران براي برآورده شدن حاجات خود بسته‌هاي نمك را به طور رايگان در ميان مردم پخش مي‌كنند.

زمان بازديد از مزار خواجه يوسف نيز به پايان رسيد و با طي چند كيلومتر راهنما گروه اعلام كرد كه به قدمتگاه رسيديم وقتي از اتومبيل خود پياده شديم بچه‌هاي تركمن مثل بقيه مكان‌هاي ديگر با لبخند سلام دادند و تا محل ما را همراهي كردند. بعضي از بچه‌ها به دليل فقر انتظار كمك داشتند و برخي براي ميهمان نوازي و غالب آنها به واسطه حس كنجكاوي كه داشتند ضمن حركت با ما جست و خيزكنان به محل بازديد نزديك مي‌شدند در حالي‌ كه به دختر بچه‌هاي تركمن با لباسهاي رنگي قشنگ و پسر بچه‌ها با چهره‌ي سبزه، نگاه مي‌كردم از خود مي‌پرسيدم چرا بنائي مشاهده نمي‌شود. انتظار داشتم تا آثار باقي‌مانده از يك بناي قديمي مواجه شوم اگر نه شبيه آنچه در قدمگاه نيشابور ديده بودم ليكن با خرابه‌هاي بر جاي مانده برخورد كنم، اما در كمال حيرت آنچه در مقابل ديدگان ما قرار داشت تنها چهار ديوار خيلي كوچك در چهار طرف بود كه هر يك از آنها با عرض كمتر از يك متر و طولي كمتر از سه متر بود.

در سال 200 هجري قمري مأمون، خليفه عباسي براي فروكش كردن حوادثي كه در خراسان آن روز به وقوع پيوسته بود رجاء بن ‌ابي الضحاك و ياسر خادم را به حجاز فرستاده تا حضرت امام رضا عليه السلام را از مدينه به خراسان بياورند و بالاخره در 7 رمضان 201 مأمون حضرت را به وليعهدي خود انتخاب كرد.(8).

راهنما توضيح داد بر اساس نوشته‌هاي تاريخي، امام رضا(ع) حدود سه سال در آنجا مي‌زيسته است. حال عجيبي داشتم. نمي‌دانستم از اينكه پاي در جائي كه روزي امام رضا عليه السلام قدم مبارك خود را در آنجا گذاشته و در آن فضا تنفس كرده و زندگي كرده خوشحال باشم يا از اينكه از آن مكان مقدس فقط چند ديوار كاهگلي باقي‌مانده ناراحت باشم و افسوس بخورم بي‌هدف به اين سو و آن سو مي‌دويدم. گاهي بوي حضور امام رضا عليه السلام را استشمام مي‌كردم و گاهي قلبم از بي‌توجهي و فقدان بازسازي و عدم توجه در حفظ آن اثر متبرك قلبم فشرده مي‌شد. گاهي بغض در گلويم مي‌شكست و گاهي پروانه صفت طواف مي‌نمودم. به خاطر آوردم كه در كتب خوانده بودم در يكي از اعياد مأمون از امام رضا عليه السلام درخواست كرد كه ايشان نماز عيد را اقامه بفرمايند. ياسر مي‌گويد: امام رضا عليه السلام عمامه سفيدي بر سر مبارك نهاد يك طرف آن را روي سينه و طرف ديگر را پشت سرافكند. سر مبارك خود را به طرف آسمان بلند كرد و چهار مرتبه تكبير گفت ما خيال كرديم كه آسمان‌ها و در و ديوار در جواب آن حضرت تكبير مي‌گويند. همه فرماندهان لشكر، شخصيتها و طبقات مختلف مقيم مرو با ساز و برگ‌هاي خود در كمال آرايش و زينت ايستاده بودند. هنگامي‌ كه آن حضرت با اين هئيت مخصوص وارد ميدان مقابل منزل شدند، اندكي در مقابل درب منزل توقف كردند و چهار مرتبه فرمودند ااكبر، ااكبر، ااكبر، علي ما هدانا، ااكبر، علي ما رزقنا من بهيمه النعام و الحمد ا علي ما ابلانا. آنگاه همه همراهان اين ذكر را با صداي بلند قرائت كردند. در اين هنگام چنان ضجه و شيوني از مردم بلند شد كه گويا در و ديوار شهر مرو تكان مي‌خورد، و مردم از ديدن آن حضرت هم چنان فرياد برآورد، جريان امر به مأمون گزارش شد وقتي او در جريان شور و هيجان مردم قرار گرفت دستور به بازگشت امام رضا عليه السلام داد.(9)

آرزو مي‌كردم اي كاش بچه‌هايي كه اينك ناظر بر شور و شوق ديدار ما از چهار پاره ديوار گلي بودند مي‌توانستند شكوه و عظمت آن ايام و شور و شوق مردم آن زمان را درك كنند. آيا از مردم آن نسل كسي باقي مانده يا همگي در يورش مغولان و سقوط گوگ تپه توسط روسها از دنيا رفته‌اند، يا آنكه با كج انديشي ويرانگر كمونيسم دستخوش نسيان شده اند.

ذهنم بار ديگر جولان مي‌گرفت و سئوالات متعدد به مغزم هجوم مي‌آرود. چطور با آن استقبال و شور و شوق مردم مرو، ملت دين باور ايران زمين اين افتخار را پيدا كردند كه پيكر امام رضا عليه السلام را پس از شهادت چون نگيني درخشان همچو جان در ميان خود جاي ‌دهند، با توجه به اينكه دارالمك مأمون در مرو قرار داشت. آيا آن حضرت از قبل پيش بيني فرموده بودند كه روزگاري اين شهر به دست مردمي خواهد افتاد كه با دين سرناسازگاري داشته و آن را افيون ملتها تلقي خواهند كرد، يا آنكه حضرت حق نسبت به مردم ايران و به ويژه اهالي مشهد مقدس لطف و عنايت خاص مبذول فرموده: تا همان‌گونه كه ملائكه همواره برگرد حرمش طواف مي‌كنند. اين ملت نيز شبانه روز برگرد ضريح مباركش طواف نمايند، با او راز گويند و چاره دردهاي پنهان و ناگفته خود را طلب كنند.

راهنماي گروه اظهار داشت. امام رضا عليه السلام در مسير مدينه تا مرو هنگاميكه به سناباد رسيدند در منزل حميد بن قحطبه طائي نازل شد وارد قبه ‌هارون الرشيد گرديد. امام رضا عليه السلام با دست خود خطي در نزد قبر هارون كشيد و فرمود: من در اينجا دفن خواهم شد و زود است كه شيعيان من در اين جا رفت آمد كنند، سپس روي خود را به طرف قبله كرد و دعائي را قرائت نمودند(10).

سخنان راهنما مراسخت منقلب كرد ديگر پاي رفتنم نبود، آرزو مي كردم فرصتي مي‌يافتم تا بغضم را بشكنم اما باز ناچار به حركت شديم. فاصله كمي كه طي كرديم راهنما به بنائي ديگر اشاره كرد كه به يكي از حضرات امام زادگان تعلق داشت پياده شديم و با پاي پياده حركت كرديم . در مقابل درب ورودي مقبره امامزاده هيچ اثر و نوشته‌اي به چشم نمي‌خورد تا بيانگر شخصيت آرميده در آن مكان شريف باشد. درخت كهنسال بسيار بزرگي در محوطه بيروني مقبره وجود داشت كه تنه و شاخه‌هاي آن با ارتفاع تقريبي يك متر ونيم از زمين در جهت افقي رشد كرده بود مردم بسيار براي برآورده شدن حاجات خود به آن نخ و پارچه گره زده بودند به طوري كه كمتر جاي خالي از شاخه‌ها باقي مانده بود. راهنما توضيح داد كه مقبره متعلق به محمد بن محمد بن زيد است.

قبل از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي اهل روسيه به آنجا آمده با قرباني گوسفند طلب حاجات مي‌نمودند. آماده رفتن به درون مقبره شديم تا با گذشتن از يك راهرو باريك كوتاه وارد يك اطاق با مساحت تقريبي سي متر شديم. خانمي با لباس تركمني كه عهده دار نظافت آن مكان شريف بود اشاره كرد كه كفشهاي خود را از پا درآوريم. تا كنار آرامگاه زمين خاكي را با پاي بدون كفش پيموديم. متأسفانه در آنجا از نمد و موكت كوچك مفروش براي اداي نماز زيارت خبري نبود. ديگر در اينجا قادر به فرو بردن بغض خود نبودم و سيل اشك امانم نمي‌داد. با آنكه نخهاي بسته شده به درختان حاكي از كثرت زائران بود اما سادگي بيش از حد آن مكان مقدس غربت بزرگواران مدفون در آن مقابر را مي‌نماياند . با قرائت فاتحه‌اي خارج شديم. در فضاي بيروني پيرمرد تركمني را ديدم كه پدر شوهر خانم محافظ آستان بود او دستهاي راهنماي گروه را با گرمي در دست گرفته و محبت خود را نسبت به ايرانيان ابراز كرد. راهنما پس از وداع با پيرمرد مهربان پايان بازديدها را اعلام كرد. وقتي در اتومبيل قرارگرفتيم عبارتي از برتولد اشپولر را در ذهنم مرور مي‌كردم كه گفت: «آنگاه كه ايران به دست سپاهيان اسلام گشوده شد، اين خطه نه تنها كانون فرهنگهاي شرقي بود بلكه قلب تمام تمدن آن زمان بود.»(11)


به راستي چگونه شهري كه در دوره باستان از تمدن بالايي برخوردار بوده ودر دوره اسلامي بارها پايتخت شاهان بزرگ واقع شده امروزه اين چنين در غربت فرهنگي است و آيا حقيقتاً وقت آن نرسيده كه بار ديگر با مرمت آثار تاريخي باشكوه گذشته خود پيوند بخورد اگر هفتاد سال از نزديك شدن به آثار فرهنگي خود محروم بود اينك با تكيه به آنها هويت خود را به ياد آورد.

به محل اسكان خود مراجعت كرديم. يكي از دوستان گفت خيلي دلم مي‌خواست مي‌توانستم داخل منزل تركمنها را از نزديك ببينم. دوست ديگري گفت من با يك فروشنده فرش جهت خريد فرش قراري دارم مي‌‌توانيم دسته جمعي به آنجا برويم.

منزل داراي چند اطاق تو در تو بود كه سقف و كف آن از چوب بود. چوبهاي كف اطاق قهوه‌اي رنگ براقي خورده بودبه اين ترتيب هم چوب از استحكام بيشتري برخوردار بود و هم نظافت آن آسانتر بود. پسر خانواده كه از ما استقبال كرده بود مادرش را با عنوان اجه خطاب قرار داد و ورود ما را اعلام كرد. گمان كردم نام مادر او اجه است اما بعد متوجه شدم كه تركمنان بزرگترين خانم خانه مثل مادر و مادر بزرگ خود را با اين واژه خطاب قرار مي‌دهند. آن خانم با چند نفر ديگر بر سر سفره غذا بودند. غذاي آنها بسيار ساده بود و سفره نزديك يك بخاري كه شبيه بخاري‌هاي چدني دوران بچگي‌ام در مدرسه بود. روي آن ظاهراً يك كتري بود كه خيلي شبيه آبپاش‌هاي قديم بود. يك زندگي روستائي كاملاً ساده، با اينهمه تلوزيون روشن بود و با استفاده از ماهواره برنامه‌هاي تلويزيون روسيه را نشان مي‌داد.

وقتي پسر خانواده ما را به اطاق اصلي راهنمائي كرد آن خانم به اتفاق دو خانم جوان و يك پيرمرد بر سر سفره نشسته بودند. يكي از خانمها هيچ پوششي بر سر نداشت زن جوان ديگر به رسم زنان تركمني روسري خود را طوري بر سر بسته بود كه دهان او پيدا نباشد دانستم كه او عروس خانواده است. زيرا يكي ديگر از آداب تركمنان اين است كه عروس براي احترام به پدر و مادر شوهر هنگام صحبت دهانش آشكار نباشد.

پس از دقايقي صحبتها درباره خريد فرش تركمني به پايان رسيد و از آن منزل خارج شديم تا بار ديگر به سمت اقامتگاه خود حركت كنيم. در نزديكي ميدان ملانفس بازار نسبتاً بزرگي توجه ما را جلب كرد كه توسط اهالي تركيه ساخته شده بود. رد مقابل آن بنا بناي ديگري بود كه شبيه كاروانسراهاي ايراني بود. وقتي آن ساختمان را دور زديم بر بالاي قسمتي از آن بنا يك كننده كاري سنگي از شير و خورشيد به چشم مي‌خورد كه شعري فارسي بر بالاي آن نقش بسته بود. تاريخ احداث بنا به خط فارسي به هجري شمسي و به خط لاتين به سال ميلادي حك شده بود. با تاريك شدن هوا بازديدها از شهري كه جاي جاي آن مملو از آثار ايراني تركمني بود، پايان يافت.

فرداي آن روز در مسير بازگشت به فرودگاه در مقابل ما تصفيه خانه بزرگ آب بود كه به دست كارشناسان ايراني ساخته و اداره مي شد. رنگ آبي آن از دور توجه ما را به خود جلب كرد. از اينكه شاهد فعاليت متخصصين ايراني در آباداني اين شهر باستاني بودم بسيار شادمان شدم و در دل آرزو كردم با توجه به تجارب كارشناسان ميراث فرهنگي در ايران و سابقه مشترك فرهنگي ميان دو كشور ايران و تركمنستان، روزي فرا برسد كه با استفاده از كتب غني زبان فارسي و آثار فرهنگي و تاريخي در كشور تركمنستان مرمت و بازسازي شود تا موجب جلب توريست و احياء فرهنگ كشور باشد.

پي‌نوشته‌ها:

پس از سقوط دولت يوناني مرو از باختر (باكتريا) مجزا شد و جزء قلمرو دولت ايران در آمد نخست اشكانيان و سپس ساسانيان بر آن حكومت داشتند. 2- در قرون وسطي شهر مرو به مرو شاهجان معروف گرديد تا مرو كوچك كه مرو امروز است اشتباه نشود. مرو شاهجان را به جان شاه معني كرده‌اند كه در واقع مرو شاهگان به معني شاهانه و شاهوار است. 3- نگاهي به مرو: دكتر ناصر تكميل همايون به نقل از مرونامه (6و7) انتشارات موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي 4- لغت نامه دهخدا. 5- خواجه نظام الملك وزير دانشمند ملكشاه سلجوقي بود. و نويسندگان و عرفاي بزرگي همچون جلابي هجويري ، محمد بن منور، باباطاهر و غزالي در عهد سلجوقيان ظهور كردند. 6- معماري در زمان سلجوقيان به نهايت ترقي خود رسيد به طوري كه مساجد سلجوقي با اصول رياضي ساخته مي‌شد 7- آثار البلاد و اخبار العباد، زكر يا بن محمد بن محمود قزويني، ترجمه جهانگير ميرزا قاجار، انتشارات امير كبير 529 . 8- آثار و اخبار حضرت رضا عليه السلام - شيخ عزيز ا عطاردي- انتشارات صدرا، ص125. 19و 10- همان كتاب 11- تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي- جلد1 ، ترجمه جواد فلاطرري،ص 3.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط بیژن آزاد  | 

آيين يهود
 
مجيد اكبري
134655.jpg
 

درآمد: كناره هاي شرقي درياي مديترانه خاستگاه تمدن و فرهنگ كهني بوده است كه با نام فرهنگ سامي شناخته مي شد. سه آيين بزرگ يهود، مسيحيت واسلام برخاسته از اين جغرافياي فرهنگي است. آيين يهود كه ميراث خوار سنت عبراني به يادگار مانده از دوران ابراهيم و پيامبران بني اسرائيل مي باشد، سهم بزرگي در شكل گيري دو آيين پس از خود داشته است؛ گرچه ساميان با گذر پرشتاب از دوران اسطوره اي تمدن خويش به كمك پيامبران عبراني به رويارويي و دريافت برتري از تجلي امر قدسي گام نهادند، با اين همه بسياري از نشانه هاي اين اسطوره ها وبه ويژه اسطوره هاي تمدن هاي همسايه كه در دوره اي از زمان بر آنان غلبه كرده بودند در آيين آنان بازتابيده است. از اين رو انديشيدن و پژوهيدن درباره ي اين سه آيين براي ما ايرانيان در جهت آشنايي با مؤلفه هاي تاريخي و سازنده ي فرهنگ كنوني مان پرفايده خواهد بود.
۱ـ سايت هاي راهنما و مرجع
Judaism and Jewish Resources
http://shamash.org/trb/judaism.html
يكي از كامل ترين مرجع هاي اينترنتي براي معرفي سايت هايي است كه درباره ي يهوديان و به ويژه آيين يهود فعاليت مي كنند. اين سايت يك فهرست موضوعي با ۳۰ عنوان دارد كه در زير هر عنوان سايت هاي مرتبط با آن عنوان به كوتاهي معرفي مي شوند.
Jewish Culture and History
http://ddickerson.igc.org
يك سايت راهنما براي معرفي سرشناس ترين سايت هاي اينترنتي در زمينه ي فرهنگ و تاريخ آيين يهود است. در اين سايت هر يك از سايت هاي ديگر به كوتاهي معرفي و سپس پيوندي به آنان ارائه مي شود.
۲ . مركز پژوهشي و آموزشي
Khazaria.com
http://www.khazaria.com/
اين سايت متعلق به مركزي مطالعاتي در آمريكا است كه به پژوهش درباره ي رشد وگسترش آيين يهود در طول تاريخ آن در كشورهاي روسيه و اوكراين كنوني مي پردازد.
HEBREW UNION COLLEGE-JEWISH INSTITUTE OF RELIGION
http://www.huc.edu/index.shtml
اين سايت متعلق به مؤسسه ي يهودي دين در دانشگاهي عبري است. اين مؤسسه داراي امكانات فراواني مي باشد. از جمله بخش هاي اين سايت بخش كتاب خانه، موزه ها و بايگاني است .
STEINHEIM-INSTITUT
http://sti1.uni-duisburg.de/
در اينجا يك مركز پژوهشي وابسته به يكي از ايالت هاي كشور آلمان معرفي مي شود كه به مطالعه و بررسي گسترش آيين يهود در قلمروهاي آلماني زبان مي پردازد.
Temple Israel
http://www.temple-israel.com/
اين سايت نيز متعلق به يكي از مركزهاي آموزشي و پژوهشي يهوديان درباره ي آيين يهود است كه تا حدودي گرايش صهيونيستي دارد. بخش هاي گسترده اي در سايت وجود دارد كه از همه مهمتر بخش بايگاني مقاله ها ونوشته ها مي باشد. گالري اينترنتي خوبي نيز در اين سايت يافت مي شود.
CENTER FOR JEWISH HISTORY
http://www.cjh.org/index.cfm
اين نشاني اينترنتي متعلق به يك مركز مطالعاتي در زمينه ي تاريخ قوم بني اسرائيل و آيين يهود مي باشد. بخش هاي بسيار گسترده و نوشته هاي گوناگوني در اين سايت يافت مي شود. اين مركز به شكل گسترده اي اقدام به برگزاري پيوسته ي همايش ها و سخنراني هايي ميان انديشمندان يهودي مي كند؛ بيشتر سخنراني ها درباره ي موضوع هاي گوناگون و روزمره ي فرهنگي مي باشند. يك روزنامه اينترنتي نيز توسط اين مركز به چاپ مي رسد كه كاربران مي توانند آن را دريافت ومطالعه كنند.
Jewish Bible Association
http://www.jewishbible.org/index.html
انجمن يهودي كتاب مقدس يكي از مهمترين انجمن هاي پژوهشي درباره ي كتاب مقدس يهوديان، تورات، مي باشد. در اين سايت يك فصلنامه پژوهشي از مطالعه هاي انجام شده در اين زمينه توسط اين انجمن تهيه مي گردد.
Jewish Theological Seminary of America
http://www.jtsa.edu/
اين سايت متعلق به مركزي مطالعاتي است كه در آن همايش هاي الاهيات يهودي در آمريكا برگزار مي گردد.
The Society fot the Advancement of Nazarene Judaism
http://www.nazarene.net/
يك مركز پژوهشي كه به يهوديان نصراني تعلق دارد. ارتباط ميان مسيح و آيين يهود نيز در اينجا مهم دانسته مي شود و موضوع بحث اين مركز است.
۳ـ كتاب مقدس و متن هاي تفسيري
The online Jewish Library
http://hobbes.jct.ac.il/efi/torah.html
اين كتابخانه الكترونيكي يكي از سايت هايي است كه به ارائه متن تورات و تفسيرهاي شناخته شده از آن مي پردازد. متن هاي تفسيري ارائه شده از مهمترين و با ارزش ترين متن هاي آيين يهود مي باشند.
torah.org
http://www.torah.org/
اين سايت بخشهاي گوناگوني دارد كه بيشتر به تورات و تفسيرهاي آن اختصاص دارد. مقاله هاي عمومي زيادي نيز درباره باورهاي يهودي در اين سايت ارائه مي شود.
A page from the Babylonian Talmud
http://www.ucalgary.ca/~elsegal/Talmupage.html
اين نشاني اينترنتي متعلق به يك نگارش الكترونيكي از متن تفسيري معروف يهودي به نام تلمود است. افزون بر تلمود، چند متن تفسيري بسيار مهم ديگر آيين يهود به قلم برجسته ترين مفسران اين آيين همچون ابن ميمون، فيلسوف يهودي، نيز در اين سايت ارائه مي شود.
 MENORAH
http://www.menorah.org/
در اين سايت مي توانيد با تفسيرهاي يهودي از آموزه معاد و آخرت آشنا شويد. مقاله هاي خواندني فراواني درباره اين آموزه ديني و تأثير آن در آيين مسيح خواهيد يافت. البته جداي از اين موضوع متن هاي الكترونيكي زيادي نيز درباره ديگر آموزه هاي آيين يهود در سايت ارائه مي شود.
.۴ سايتهاي گوناگون
My Jewish Learning
'http://www . myjewishearning. com/
يكي از بهترين سايتهايي كه درباره آموزش آيين يهود در اينترنت يافت مي شود سايت بالا مي باشد. دو بنياد يهودي بسيار ثروتمند حامي مالي اين پايگاه اينترنتي هستند. در بخشي از اين سايت آموزش زبان عبري به زبان انگليسي با تمرينهاي بسيار ساده براي علاقه مندان وجود دارد. در بخشهاي ديگر سايت نيز تفسيرهاي كتاب مقدس و نيايشهاي دين يهود شرح داده مي شوند.
Shalom!
http://www. aleph - tav.org/
يك دانشنامه كوچك درباره مفهومهايي از آيين يهود است كه سرراست به آموزه معاد و آخرت باوري ارتباط مي يابند. سرواژه ها خوب به نگارش درآمده اند.
Learn Hevrew
http://www. shemayisrael. co. il/
همان گونه كه از نام سايت برمي آيد براي آموزش زبان عبري راه اندازي شده است. شيوه مناسبي در اين سايت براي آموزش زبان عبري در پيش گرفته شده كه مي تواند به آساني از راه دور به علاقه مندان اين زبان را بياموزاند.
Jewishnet
http://www. jewshnet. net/
يك شبكه اطلاع رساني بسيار گسترده و با بخشهاي گوناگون است كه به فعاليتهاي يهوديان چه با رويكردي ديني وچه با رويكردي غيرديني به زندگي اختصاص دارد.
Aleph & Tav Bible Prophecy
http://www. aleph - tav. org/ index. html
در اين سايت يك متن تفسيري از مفهوم نبوت در آيين يهود به سه زبان عبري، انگليسي و روسي ارائه مي شود. اين تفسير يك تفسير سخت كيشانه (=ارتدكسي) از نبوت و همراه با آن عيد يهوه، خداي دين يهود، مي باشد.
YASHANET
http://www. yashanet. com/
اين سايت داراي ۵ بخش مهم است كه در هر يك از اين بخشها دستاوردهاي پژوهشي انديشمندان يهودي درباره كلام يهودي و به ويژه، خداي آيين يهود، يعني يهوه، به شكل نوشته هاي كوتاه و بلندي به علاقه مندان ارائه مي شود.
Jews for Jesus
http:// www.jewstforjesus.org/ index.htm
در اين سايت به ارتباط ميان دوآيين موسي وعيسي پرداخته مي شود. كتابها و مقاله هاي خواندني فراواني در اينجا مي توان يافت.
airsh.com
http://www.aish.com/
اين سايت يك شبكه اطلاع رساني گسترده درباره آموزه هاي آيين يهود است. هدف گردانندگان اين سايت يكپارچگي و نزديكي ميان يهودياني است كه با رويكرد صهيونيست ها چندان هم راه وهم رأي نيستند و زندگي در آرامش را در كنار پيروان آيين هاي ديگر خواستارند.
OU. ORG orthox Union
http:// www.ou.org/ index.htm
يك شبكه اطلاع رساني عمومي درباره آيين يهود، بويژه، مراسم مذهبي، نيايش ها و آداب و رسوم يهوديان مي باشد.
THE JEWISH COMMUNITY OF KISHINEV & MOLDOVA
Http:// www.kishinev.org/
اين سايت متعلق به جامعه يهودي كشور مولداوي مي باشد. يك روزنامه نيز به چاپ مي رساند كه با عضو شدن در اين سايت مي توانيد آن را دريافت كنيد. نوشته هاي روزنامه در زمينه آموزش آموزه هاي آيين يهود به يهوديان آن كشور است و مي كوشد تا به بازسازي جامعه يهوديان و هويت يابي دوباره آنان در اين كشور پس از فروپاشي بلوك شرق ياري برساند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:36  توسط بیژن آزاد  | 

جنسيت در شعر پروين ( گفتگو با دكتر محمد صنعتي )
گفتگو از لعيا درفشه
 

 گفت و گو با دكتر محمد صنعتى‏

 

 رويكرد روانكاوانه به آثار هنرى از ديرباز در ميان روانكاوان و منتقدان در حوزه نقد ادبى رايج بوده چنان كه خود فرويد با نقد روانكاوى داستايوفسكى و شكسپير آغازگر اين شيوه بود. چنين رويكردى به حوزه هنر و ادبيات در كشور ما نيز گرچه سابقه‏اى چندان طولانى ندارد اما همين ميزان توجه، توانسته است جذابيت‏هاى بسيارى را در حوزه نقد ادبى به وجود آورد و به تبع، مخاطبان بيشترى را به سوى خود جلب كند.

 دكتر محمد صنعتى، روانكاو و نويسنده معاصر كشورمان در زمره معدود افرادى است كه توانسته دو حوزه روانكاوى و هنر را به خدمت يكديگر درآورد و دو كتاب صادق هدايت و هراس از مرگ و تحليل‏هاى روان‏شناختى در ادبيات و هنر از جمله آثار اوست كه با داشتن چنين رويكردى به نگارش درآمده‏اند. پشت سر گذاشتن يكصدمين سال تولد پروين اعتصامى بهانه‏اى شد تا سراغ اين روانپزشك شهير كشورمان برويم و موضوع «جنسيت در اشعار پروين» را با تحليل‏هاى روان‏شناختى او بازكاوى كنيم.

 پروين در ميان اهل ادبيات به «شاعره‏اى كه مردانه شعر مى‏گويد» شهرت دارد، شاعره‏اى كه با تكيه بر سنت قدما سروده‏هايش بيش از هر چيز، صبغه‏اى اخلاقى دارد؛ اما شعر و شاعر از نظر يك روانكاو مى‏تواند تحليلى ديگرگونه نيز داشته باشد، تحليلى كه با شيوه روانكاوانه، به لايه‏هاى درونى اثر و انگيزه‏هاى خالق آن نظر دارد و از نگاه دكتر صنعتى اين خصيصه پنهان در شعر پروين نه مردانه بودن شعر پروين كه، غيرجنسى بودن اشعار اوست.

 

 قبل از اين كه سراغ شعر پروين برويم ابتدا به عنوان مقدمه بفرماييد جنسيت از ديدگاه روان‏شناختى چه تعريفى دارد؟

 وقتى از جنسيت حرف مى‏زنيم ابتدا چند مفهوم به ذهنمان مى‏رسد. اول تفاوت جنسى بين زن و مرد است بدين معنا كه اين دو، تفاوت‏هاى آناتوميكال با هم دارند يعنى اندام‏هاى تناسلى متفاوتى دارند و تفاوت‏هاى فيزيولوژيك كه مربوط به هورمون‏هاست و نيز تفاوت‏هاى رفتارى كه به گونه‏اى مى‏توان گفت بخشى از اين تفاوت‏ها نيز وابسته به تفاوت‏هاى فيزيولوژيك يا هورمونى است. دومين معناى جنسيت به معنى لذت جنسى است و سومين مفهوم آن در رابطه با توالد و تناسل است و اين كه رابطه جنسى در نهايت به توليد مثل مى‏رسد كه براى بقاى نسل و بقاى انواع لازم است.

 البته ما تعريف ديگرى هم از جنسيت داريم كه به معناى رفتارهاى وابسته به جنس است مثل اين كه به دليل تفاوت‏هاى فيزيولوژيكى، مردان پرخاشگرتر هستند يا موارد بسيار ديگرى كه همگى وابسته به فرهنگ هستند نظير اين‏كه گفته مى‏شود خانم‏ها غالباً منفعل‏اند، ناقص‏العقل‏اند و چيزهايى از اين قبيل كه غالباً توسط فرهنگ القا مى‏شوند. گاهى هم از گفتمان زنانه و گفتمان مردانه حرف مى‏زنند.

 

 همان طور كه مستحضريد بسيارى از صاحبنظران در مورد پروين بر اين عقيده‏اند كه اشعار او چه در مضمون و محتوا و چه در قالب و زبان، اشعارى مردانه است. سؤال اين است كه اصلاً جنسيت در شعر بر چه مبنايى ارزيابى مى‏شود و ديگر اين‏كه آيا مى‏توانيم جنسيت را در محتوا و مضمون جداى از زبان ببينيم؟

 پروين شاعر محبوبى است و در اين جامعه مدافعان بسيار دارد و مدتى پيش هم يكصدمين زادروز او بسيار باشكوه برگزار شد. و البته از خصوصيات محبوبيت او، كه شايد در نوع خود كم‏نظير باشد يكى اين است كه در سه دوره حاكميت سياسى يعنى دوره رضاشاه، محمدرضا شاه و دوران انقلاب اسلامى، هم براى حكومت‏ها محبوب بوده و از او حمايت مى‏شده و هم توده‏ها او را دوست داشتند و با شعرش رابطه برقرار مى‏كردند و با اين‏كه اشعارى در ذم حاكمان زورگو و مستبد دارد ولى آن‏قدر خانمانه و موقر، استبداد و زورگويى را نقد كرده، كه هيچ حاكمى با آن همانندسازى نكرد و نقد استبداد پروين را به خود نگرفت. حتى رضاشاه كه با او همزمان بود ظاهراً پيشنهاد كرده بود كه او نديمه ملكه شود؛ در سال‏هاى آخر حكومتش هم گويا براى پروين نشان و جايزه مى‏فرستد كه البته پروين آن را نمى‏پذيرد ولى به خاطر اين سركشى هم مجازات نمى‏شود، شايد به خاطر آن كه زن بود، يا بخشى از اشرافيت حاكم بود، بالاخره پدرش اعتصام‏الملك بود و گرد او حلقه‏اى از اشرافيت و دانشگاهيان و اهل فضل جمع بودند كه با او رفت و آمد داشتند. شايد هم علت، خصوصيت شعر او باشد كه برانگيزاننده و برآشوبنده نبود و براى حاكمان نمى‏توانست تهديدكننده باشد. شعرى سليس، روان، حتى گاه خوش آهنگ و در قالب مناظره‏ها و گفت‏وگوها و همراه با نكته‏سنجى‏ها و حاضرجوابى‏هايى كه مى‏تواند لبخندى به لب خواننده جارى سازد ولى تكان‏دهنده نيست، برآشوبنده نيست. از اين رو همواره مى‏توانست براى دانش‏آموزان دبستانى و دبيرستانى به عنوان شعرى روان و آموزنده و بى‏خطر شناخته شده و براى نويسندگان كتب درسى نيز لااقل در 50 - 60 سال گذشته اشعارى مقبول بوده است. از كتب درسى زمان رضاشاه اطلاعى ندارم ولى فكر مى‏كنم - و حتماً از دهه 1330 به بعد - هر كودك دبستانى با شعر پروين در كتب درسى آشنا مى‏شد. در حالى كه نويسندگان و شعراى مدرن ايران از دهه بيست به بعد، بخصوص شعرا و نويسندگان طراز اول، هيچ كدام اجازه ورود به كتب درسى را نداشتند، فقط شايد از نيمه دوم دهه 40 و يا دهه 50 آن هم به ندرت شايد نوشته‏اى از آنها وارد كتاب‏هاى درسى شده بود. البته دورانى كه من در مدرسه بودم (كه قطعاً به ياد ندارم شعر و قصه نو در كتب درسى ببينم) در آن زمان نويسندگان و شعراى مدرن، يا چپ شناخته مى‏شدند مانند فرخى، سايه، شاملو و اخوان، يا ضد حكومت شاه به شمار مى‏آمدند مانند عشقى، هدايت و آل‏احمد و يا تابوشكن و منتقد فرهنگى بودند، باز هم مانند هدايت يا فروغ. از اين گذشته، اساتيد بزرگ دانشكده ادبيات هم بسيار سنت‏مدار و گذشته‏نگر بودند و به هيچ عنوان حركت‏هاى نو در ادبيات را نمى‏پذيرفتند، چه در شعر و چه در نثر. بنابراين مسلم بود كه شعراى شعر نو از نيما به بعد به عنوان شاعر به حساب نيايند. از اين رو در جوّى كه انديشه و بيان محدود بود و سانسور غالب، از همه مهم‏تر و در درجه اول سانسور عرفى و فرهنگى توده‏ها يا عوام بود (سانسورى كه اغلب توسط خود مؤلف و با آگاهى از ارزش‏ها و اخلاق پذيرفته شده و تثبيت شده در جامعه اعمال مى‏شد). و اگر نوشته‏اى مى‏توانست از روادارى و مميزى اين سانسور عبور كند، بعد مى‏رسيد به سانسور دولتى كه به جز جنبه سياسى، از بسيارى جهات روادارتر از سانسور عرفى و عوام سالارانه توده‏ها بود. اگر از سانسور دولتى هم مى‏گذشت، ممكن بود نتواند از مميزى اساتيد بزرگ ادبيات فارسى دانشگاه تهران بگذرد كه بايد آن را نقد آكادميك بناميم. و پس از آن براى ورود به كتب درسى بايد از روادارى هيئت منتخب فرهنگ و آموزش و پرورش نظام (كه بخش ديگرى از سيستم نقد ادبى محسوب مى‏شد و علاوه بر كتب درسى مى‏توانست بر انتخاب كتاب سال هم نظارت داشته باشد البته ممكن بود هيئت منتخب ديگرى در آن وزارتخانه اين كار را انجام مى‏داده) و پس از گذشتن از اين خوان‏ها، تازه مى‏رسيد به فيلتر نقد مطبوعاتى و غيردانشگاهى. از اين رو شعرا و نويسندگان محدودى بودند كه مى‏توانستند از چهار خوان سانسور عرفى و توده‏اى، سانسور دولتى، سانسور آكادميك و سانسور مطبوعاتى و غيرآكادميك بگذرند و به كتب درسى راه يابند و پروين اعتصامى يكى از اين نوادر بوده است كه شعرش از نظر حاكمان سياسى و فرهنگى بى‏خطر و مفيد ارزيابى مى‏شد.

 

 به اين ترتيب مقبوليت اشعار پروين را در روزگار خود به عنوان حسن نمى‏توان تلقى كرد؟

 اين حسن است يا عيب نمى‏دانم، ولى اغلب شعرا و نويسندگان كلاسيك كه در چارچوب باورها و ارزش‏هاى پذيرفته شده جامعه آثار خود را خلق مى‏كردند اين گونه بودند؛ يعنى از اين چهار سانسور دولتى، توده‏اى، آكادميك و مطبوعاتى به راحتى مى‏گذشتند. هم مورد تأييد حكومت‏ها بودند و هم محبوب توده‏ها و هم مقبول آكادمى و رسانه‏ها، تنها ممكن بود از نظر روشنفكران و يا هنرمندان آوانگارد و پيشرو با ارزش نباشند كه در جوامع جهان سوم گروه بسيار كوچك و اغلب كم‏قدرتى هستند. اين گروه شايد هيچ گاه شعر پروين و شعرايى مانند او را نمى‏توانستند بپذيرند و اينها خود گروهى بودند كه هم از طرف حكومت‏ها طرد مى‏شدند، هم از طرف توده‏هاى مردم و هم از طرف آكادمى‏ها؛ گرچه احتمالاً در درازمدت ممكن است بسيار هم اثرگذار باشند.

 به هر تقدير پروين همواره در جامعه ايران، شاعرى محبوب بوده است؛ محبوب و با ايماژى معصوم و مظلوم و اين دو ويژگى آخر است كه به او نوعى تقدس مى‏دهد و نقد شعر او را مشكل مى‏كند. معصوميت و مظلوميت او، هم در چهره بى‏پيرايه، نجابت معصومانه و سيماى كودكانه‏اش و هم در مضامين و محتواى شعرهايش و شايد به سبب سادگى و بى‏پيرايگى زبان شعريش حضور داشتند و از او همواره شاعرى مردم‏پسند و پرطرفدار - به ويژه بين مردمان ميانسال به بالا - خلق كرده است، نسل جوان معمولاً از پند و اندرز خوششان نمى‏آيد البته شايد عوامل ديگرى هم در شهرت و محبوبيت او بين مردم دخيل بوده، مثلاً مرگ زودهنگام و غيرطبيعى او، همان گونه كه در مورد فروغ فرخزاد، ميرزاده عشقى، فرخى يزدى، صمد بهرنگى و هدايت، آل احمد و دكتر شريعتى مى‏توانست يكى از عوامل مهم براى جلب توجه بيشتر مردم به آنها باشد؛ بخصوص گزارش مظلومانه بودن و ناروا بودن مرگ آنها تا حد شهادت؛ مثلاً در مورد پروين و صمد بهرنگى و... كه به اسطوره‏اى شباهت دارد.

 

 مرگ او مگر در نتيجه سهل‏انگارى پزشكى نبوده؟

 شايد بوده ولى ما واقعيت‏هاى مربوط به بيمارى و مرگ او را از طريق روايت‏ها شنيده‏ايم و آنچه گزارش شده اين است كه پزشك معالج او بيمارى تيفوئيد را براى پروين تشخيص مى‏دهد ولى داروى مؤثر بر آن را تجويز نمى‏كند! البته از اين سهل‏انگارى‏ها يا اشتباهات و كوتاهى‏ها در سيستم پزشكى ديده مى‏شود ولى وقتى مى‏دانيم كه داروى مؤثر و انتخابى تيفوئيد كه كلرامفنيكل بوده تقريباً 9 - 8 سال پس از مرگ پروين كشف شده است يعنى در 1949؛ آن وقت ممكن است به صحت گزارش‏ها ترديد كنيم. (البته اكنون از داروهاى جديدترى براى درمان تيفوئيد استفاده مى‏شود) شايد درمان‏هاى سنتى به هنگام بيمارى پروين وجود داشته، ولى مى‏دانيم كه آنها تأثير نسبتاً قطعى و قابل توجه بر تيفوئيد نداشتند. شايد آنتى بيوتيك‏هاى ديگرى هم تجويز مى‏شده ولى نمى‏دانيم كه پزشك براى او چه دارويى تجويز كرده بوده و به احتمال قوى پرونده پزشكى او هم در دست نيست و بنابراين گزارش مرگ او تا حدودى اسطوره‏اى شده است بخصوص در جامعه مرگ‏انديش ما كه گزارشگران مرگ، در اسطوره‏پردازى مرگ مظلومانه بسيار توانمندند. بخصوص اگر در مورد مرگ آدم مشهورى ابهام و ايهام هم وجود داشته باشد چون بالاخره در فرهنگ ما مظلوميت، ارزشى والاست و به سرعت به تقدس مى‏رسد بنابراين براى نقد آن بايد مراقب سوءبرداشت‏ها و سوءتفاهم‏ها بود.

 

 آيا اين مظلوميت و معصوميت كه شايد بيشتر به عنوان خصوصيتى زنانه تعريف شده باشد، نظر آنها را كه شعر پروين را مردانه مى‏دانند رد نمى‏كند؟

 گرچه همانطور كه مى‏گوييد در يك جامعه مردسالار مانند جامعه ما زنان قاعدتاً بزرگ‏ترين اقليت مظلوم و سركوب شده‏اند، ولى اسطوره‏ها و الگوهاى معصوميت و مظلوميت در فرهنگ ما غالباً مردند از سياوش و سهراب و اسفنديار و فرود گرفته، كه اسطوره‏هاى پيش از اسلام هستند تا اسوه‏هاى معصوميت در مذهب ما و ديگر اديان! از اين نظر نمى‏توان گفت كه معصوميت و مظلوميت خصوصيت زنانه است بخصوص براى زنى كه وارد فعاليت‏هاى اجتماعى مى‏شود. الگوى عرفى معصوميت و ايماژى كه بسيار در نوشته‏ها، قصه و نمايش و فيلم يا در شعر و نقاشى مى‏بينيم، الگو و ايماژ كودك است كه پس از انقلاب هم حضور چشمگيرى در سينماى ايران داشته است. همان طور كه قبلاً گفتم پروين اعتصامى هم با چهره ساده و كودكانه‏اى شناخته مى‏شود كه نشانه معصوميت است، معصوميتى كه به مرگى مظلومانه پيوند مى‏خورد.

 

 به اين ترتيب شما وجه كودكانه و معصومانه اشعار پروين را غالب مى‏دانيد؟

 نخير، وجه كودكانه در شعرش غالب نيست. قصيده‏هاى او كه زندگى گريز و به شدت مرگ‏انديش است عرفانى‏اند بقيه شعرها داراى خصوصيتى دوگانه يا متناقض‏اند. از آن‏جا كه غالباً اندرزگوست بنابراين بيشتر پدرانه يا مادرانه جلوه مى‏كند، به اصطلاح والدمآب است، شايد بشود گفت كه پس از سعدى در گلستان، پروين مشهورترين شاعر پارسى زبان پندآموزست، البته تا آنجا كه من مى‏شناسم. ولى از سوى ديگر همين شعرهاى پندآموز كه به شكل مناظره و گفت‏وگو سروده شده به لحاظ به كارگيرى عناصر حيوانى، گياهى يا حتى جمادى (مثل تابه و ديگ، دلو، سوزن، زنجير، تير و كمان، شانه و آئينه) گرچه بخصوص در مورد عناصر حيوانى مانند گفت‏وگوى مورچه و فيل، ماهيخوار و ماهى، گنجشك و كبوتر، روباه و ماكيان، زاغ و طاووس، سگ و گربه، گربه و شير ژيان و مور و مار ممكن است يادآور كليله و دمنه يا موش و گربه عبيد زاكانى باشد يا وقتى به لاله و نرگس، گل و بلبل، شاهد و شمع، طوطى و شكر، شمع و پروانه مى‏رسد يادآور بسيارى از اشعار كلاسيك فارسى است ولى در ضمن خيلى از آنها شبيه قصه‏هاى كودكان است با زبانى ساده، بى‏پيرايه، مستقيم و با حضور حيوانات و گياهان و اشياى سخنگو. نيز خواندم كه محمد استعلامى پروين را پيشگام ادبيات كودكان دانسته ولى به هر صورت در هر دو حالت - چه والدمآبانه و چه كودكانه - شعر او اين معصوميت را نيز القاء مى‏كند.

 

 به اشعار عرفانى و مرگ‏انديش پروين اشاره كرديد آيا مى‏توان اين اشعار را واجد خصوصياتى مردانه دانست؟

 من مقاله دكتر عبدالحسين زرين‏كوب با عنوان «زنى مردانه در قلمرو شعر و عرفان» را خواندم و يك بار ديگر شعرهاى پروين را مرور كردم، با اين كه اشعار پروين توسط متوليان دانشگاهى ادبيات سنتى ايران با اشعار سعدى، حافظ، مولوى و ناصرخسرو مقايسه شده اما بدون تعارف حتى در اشعار عرفانى وقتى شعر حافظ و سعدى و مولوى را مى‏خوانيد مى‏توانيد احساس‏هاى مردانه اين شاعران را در شعرشان آشكار ببينيد، از رابطه حرف مى‏زنند، از رابطه‏هاى انسانى كه در آن احساس‏هاى انسانى و ناگزير، احساس‏ها و نگرش‏هاى مردانه آنها جلوه‏اى ملموس دارد، حتى از احساس‏هاى خود در رابطه با جنس مخالف مى‏گويند، درباره ديگر ابعاد جنسى صحبت مى‏كنند. اما شعر پروين غالباً چنين خصوصيتى ندارد كه مردانه به حساب آيد مگر آن‏كه هر سخن عرفانى را مردانه بدانيم! يا آنجا كه شعر بيش از آن كه به تجربه‏هاى شاعرانه و زندگى زيسته و احساس‏ها و تجربه‏هاى شخصى شاعر بپردازد، به منطق و اخلاق روى آورد! و ما هر چه منطقى و اخلاقى است مردانه تلقى كنيم؛ در برابر زنانه، كه به هر چه احساسى و غريزى و خردگريز است مى‏گويند. يعنى كليشه‏هاى جامعه مردسالار! كه مردان را با عقل و منطق مى‏شناسد و زنان را با احساسات و عواطف! در اين صورت شعر پروين كه يا عرفانى است و يا منطقى و اخلاقى مى‏تواند مردانه طبقه‏بندى شود زيرا همه اين‏ها همان گفتمان مردانه يا معيارها و ارزش‏هاى جامعه مردسالار ايرانى است والا شعر پروين به معناى دقيق كلمه مى‏تواند «غيرجنسى» تلقى شود يعنى نه مردانه است و نه زنانه البته هيچ كدام را نبايد مطلق تلقى كرد زيرا پروين در بخشى از اشعار خود هم انديشه‏ها و معيارهاى اخلاقى جهان مردانه را بازتاب مى‏دهد و هم از سوى ديگر در چند شعر درباره خودش و چند شعر ديگر درباره زنان باورهاى تحميل شده به شخصيت زنان وابسته را بازتوليد مى‏كند. در چند شعر نيز از حقوق زنان و كشف حجاب سخن مى‏گويد ولى به طور غالب نه مى‏توان به شعر او، شعر مردانه اطلاق كرد و نه شعر زنانه.

 اگر به قصيده‏ها كه بيشتر اشعار عرفانى او را شامل مى‏شود نگاه كنيم، اثرى از جنسيت نمى‏بينيم، در مناظره‏ها هم همين طور، گفت‏وگوهايى بين حيوانات و گياهان و جمادات است كه بخصوص در زبان فارسى فاقد جنسيت هستند و به شاعر اين فرصت را داده‏اند كه بتواند جنسيت خود را پشت غيرجنسى بودن نام اين ابژه‏ها و ضمير سوم شخص در زبان فارسى مخفى كند يا از آن بگريزد.

 

 در مورد تحليل‏هايى كه شعرهاى پروين را زنانه مى‏دانند نظرتان چيست؟

 خانم دكتر روح‏انگيز كراچى در كتاب خود، پروين اعتصامى به حوزه محسوسات مى‏پردازند و اعتقاد دارد كه «پروين بيش از هر شاعر ديگرى از واژه‏هايى چون سوزن، نخ، رفوگر، وصله، جامه، پيرهن، قبا، درزى، مطبخ، ديگ، تاوه، لوبيا، نخود، سير، پياز، عدس، جاروب، دلسوزى و تيماردارى استفاده كرده، واژه‏هايى كه «نشان‏دهنده زبان زنانه است" و ادامه مى‏دهد كه «به استناد همين بخش از كاربرد زبان است كه ادعاى زنانه بودن زبان شعر پروين را مى‏توان مطرح كرد» (ص 61). گرچه شايد حرف درستى باشد كه زنان خانه‏دار بيشتر با اين واژه‏ها سروكار دارند ولى در اشعار پروين اين واژه‏ها غالب نيستند، او به همان اندازه و يا بسيار بيش از آن‏كه نام اشياء درون آشپزخانه يا وسايل خياطى را به كار برد، از نام حيوانات و جانوران و گياهان، شاه و قاضى و محتسب و دزد و عيار و شاهد و شمع و باغ و برزيگر و قباد و بزرگمهر و انوشيروان و غيره استفاده كرده يا از زبان عرفانى كه به دشوارى مى‏توان آنها را زنانه دانست و تازه اگر هم ناگزير براساس اين نام‏هاى خانگى بخواهيم شعر پروين را ارزيابى كنيم بيشتر مى‏توان متوجه شاعرى شد كه در خانه منزوى است. گزارش‏هاى گوناگونى نيز بر اين واقعيت تأكيد دارند كه پروين زنى منزوى بوده است. مثلاً خانم دكتر كراچى مى‏نويسد «... متانت و انزواطلبى شاعر را نتوانستند به فساد تعبير كنند» (ص 36). يا شفيعى كدكنى مى‏نويسد: «او شاعرى اجتماعى و زنى منزوى بود».

 

 اگر استفاده از واژه‏هاى مربوط به لوازم خانه در اشعار پروين حاكى از زنانه بودن اشعار او نيست پس نشانه چيست؟

 گفتم كه در كنار تفسير زنانگى، بيشتر مى‏توان از خانه‏نشينى و انزوا سخن گفت گرچه بسيارى از منتقدين توجه به اشياء خانگى را نشانه زنانگى مى‏دانند مثلاً كتايون مزداپور (در يادواره اختر چرخ ادب ص 82) آن را به طرز برداشت زن از دنيا تعبير مى‏كند، ولى آيا صرف استفاده از اشياء خانگى در شعر حتى اگر وجه غالب اشعار يك شاعر باشد، كه در مورد پروين ابداً چنين نيست مى‏تواند نشانه زنانگى باشد؟ در تحليل اشعار اخوان ثالث توجه من به واژه‏هايى جلب شد كه به گونه‏اى مربوط به زمان مى‏شد و در برخى از دفترهاى شعر اخوان وجه غالب عناوين اشعار او بود، بنابراين مى‏توانستم بگويم كه اخوان با زمان درگيرى داشته است اما شايد شما بتوانيد مشابه نام‏هاى اشياء خانگى شعر پروين را در مثنوى مولوى هم بيابيد، ولى وجه غالب اشعار او نيست. در اشعار پروين هم اگر به دقت نظر كنيد در اشعار عرفانى او طبعاً اثرى از اين اشياء نيست. در گفت‏وگوها هم بسيار بيشتر از اشياء خانگى، نام‏هاى غيرخانگى را مشاهده مى‏كنيم. در برابر «سوزن، نخ، رفوگر، وصله، جامه، پيرهن، قبا، عدس، كشك، نان، سفره، دختر، مادر، جاروب...» (كه از كتاب خانم كراچى نقل مى‏كنم)، با واژه‏هايى مانند غار و گنج، برزگر و گدا، بنفشه و باغبان، ماهيخوار و ماهى، سگ و گربه، الماس و گوهرفروش، مور و مار، شمع و پروانه، تير و كمان و تا بخواهيد واژه‏هاى اخلاقى، صوفيانه يا در رابطه با ظلم و ستم و توانگرى و فقر و غيره هست. در واقع و البته به نسبت شايد به كارگيرى نام حيوانات، پرندگان و جانوران و گل و گياه در شعر پروين بسيار بيشتر از استفاده از نام اشياء خانگى باشد كه بيشتر مربوط مى‏شود به سنت ادبيات فارسى استفاده از استعاره و تمثيل و حكايت‏هايى كه مانند كليله و دمنه پر از عناصر حيوانى و گريز از پرداختن به روابط و واقعيت انسانى است. در مثنوى مولوى هم كه به روابط انسانى مى‏پردازد، باز گفت‏وگو بين حيوانات يا استفاده از نام جانوران و گياهان فراوان است. ولى اين واژه‏ها در شعر پروين در كنار نام اشياء خانگى بيشتر مى‏تواند نشانه همان گريز از پرداختن به روابط انسانى يا زندگى زيسته شاعر باشد تا مبادا «من» شخصى و خصوصى شاعر برملا شود؛ نكته‏اى كه اخوان ثالث در مورد پروين اعتصامى به درستى بر آن انگشت گذارد.

 

 اگر استفاده از اشياء و گفت‏وگوى حيوانات در شعر را نشانه حذف من خصوصى شاعر بدانيم آيا اين ايراد را بر اشعار سنتى و عرفانى كه از اين قالب‏ها بسيار استفاده كرده‏اند نمى‏توان وارد دانست؟

 البته كه مى‏توان وارد دانست. در فرهنگ‏هاى سنتى و پيشامدرن - به خصوص در فرهنگ‏هاى شرقى - فرديتى وجود ندارد. شايد شاعران و هنرمندان گاهى از اين قاعده عدول مى‏كردند و از سعديا، حافظا و غيره سخن مى‏گفتند ولى حتى در آنجا سعديا، حافظا و يا هر تخلص ديگرى، اشاره به «من انسانى» و به ويژه انسانى مذكر دارد كه دال بر انسان نوعى و من حقيقت‏جوى شاعر است كه بيشتر منى عقلايى است تا «فرديتى مدرن» و به هر حال من شخصى نيست. اين شايد مشكل اساسى حكمت و عرفان ما نيز بوده است كه به صورت غالب به فلسفه اولى و اخلاقى پرداخته و اگر هم به خودشناسى اشاره كرده ولى از حيطه خداشناسى و اخلاق به ندرت فراتر رفته است و بخصوص پرداختن به «من» شخصى انگار گونه‏اى منيت تلقى مى‏شده و مذموم بوده، منيت به معناى خودخواهى، عجب و تكبر. به هر حال «فرديت» و هويت فردى در فرهنگ‏هاى پيشامدرن چندان مطرح نبوده است ولى از آغاز مشروطيت در شعر برخى شعرا گهگاه مى‏بينيم كه «من» فردى شاعر در شعرش سخن مى‏گويد. پروين در جايى كه مستقيماً به خودش مى‏پردازد، قطعه‏اى است كه براى سنگ مزار خود گفته و يا شعرى كه در مرگ پدر سروده و اين هر دو در رابطه با مرگ است، مرگ سوژه و مرگ ابژه؛ كه مى‏توانند به جاى هم قرار گيرند يعنى انگار فقط در مرگ است كه شاعر مى‏تواند احساس‏هاى خود را دريابد و بيان كند يعنى احساس دخترى به پدرش. البته آن هم احساس بسيار محدود به پدرى كه به شدت آرمانى شده يا شاعرى كه در اشعار عرفانى‏اش در همان چارچوب عرفان زندگى گريز، كراراً از درد و رنج زندگى اين جهان سخن گفته، در سوگ پدر و مرگ محتوم خويش، از درد و رنج مرگ و خاك سيهى حرف مى‏زند كه ناگزير بر بالين او خواهد بود. در شعر «بى پدر» باز هم احساس‏هاى دختركى يتيم و بى مادر بر سر خاك پدر بيان شده است. البته شعرهايى هم هست كه شايد بتوان آنها را زنانه خواند مثل «سفر اشك» يا «گوهر اشك». مردان نمى‏توانند تا به اين حد اشك و گريه را ستايش كنند و ارزشمند بدانند. پروين چندين شعر در بزرگداشت «اشك» و گريه دارد مثل شعر مشهور «اشك يتيم» يا «گوهر اشك» يا در «قلب مجروح»، كه در هر سه، شاعر اشك را با دُر و گوهر مقايسه مى‏كند تا برترى اشك را اثبات كند.

 

 بعضى هم براى اثبات احساس‏هاى زنانه در شعر پروين، يكى دو شعرى را شاهد مى‏آورند كه وى از احساس مادرى حرف مى‏زند.

 بله مثل «حديث مهر» كه گفت‏وگوى گنجشك و كبوتر است يا «اى گربه» كه مهر مادرى گربه است يا «لطف حق» كه مربوط به مادر موسى (ع) است كه وى را در سبطى به نيل مى‏اندازد تا «دايه‏اش سيلاب و موجش مادر...» باشد و يا شعرى با عنوان «مادر دورانديش» كه اندرز ماكيان است به مرغكان خويش. و البته شعر مشهور «طفل يتيم» كه شايد مشهورترين شعر كتب درسى نيم قرن گذشته باشد با مطلع «كودكى كوزه‏اى شكست و گريست» و شكوه او از بى مادرى:

 

 روى مادر نديده‏ام هرگز

 چشم طفل يتيم، روشن نيست‏

 كودكان گريه مى‏كنند و مرا

 فرصتى بهر گريه كردن نيست‏

 

 مى‏بينيد باز هم در ستايش «اشك» :

 اشك من، گوهر بناگوشم اگرم گوهرى به گردن نيست.

 من ممكن است همان طور كه گفتم از نظر «اشك ستايى» شعر پروين را «زنانه» بدانم شعرى كه در ضمن سرشار است از «رنج ستايى» و شكوه فقر و تيره‏بختى و فقدان! كافى است فقط به عناوين اشعار ديوان او نگاه كنيد و مصداق‏هاى ادعاى مرا بيابيد. به هر حال برگرديم به مسئله «بى‏مادرى» شعر «تيره‏بخت» كه باز هم درباره «بى مادرى» است و در برابر اين دو سه شعر با مضمون «بى مادرى» چند شعر در مضمون «بى پدرى» داريم، مثل «بى پدر» با مطلع «بر سر خاك پدر دختركى» يا «قلب مجروح»، «دمى كودكى به دامن مادر گريست زار» و بالاخره در تعزيت پدر كه در مورد بى پدر شدن خود شاعر است.

 

 به اين ترتيب خاستگاه اشعارى را كه از احساس مادرى حرف مى‏زنند چه مى‏دانيد؟

 اگر كسى بگويد آن دو سه شعر در رابطه با مادر اثبات زنانگى در شعر پروين و احساس‏هاى زنانه و مادرانه پروين است، اولاً پروين هيچ گاه خود احساس‏هاى مادرانه را تجربه نكرد و اين اشعار هم نشانه آرزوى مادرى نيست، بيشتر نگاه «والدمآب» او را نشان مى‏دهد! در آنجا كه مرغ و ماكيان يا موش بچه‏هاى خود را اندرز مى‏دهند كه بيشتر مى‏تواند نشانه هراس پروين باشد از «بى‏مادر» شدن و به همان اندازه هراس از «بى پدرى» در اشعارى كه از يتيم بودن و بى پدرى سخن مى‏رود. اگر بخواهيم خاستگاه‏هاى احساسى اين اشعار را در پروين و روان‏شناسى او بيابيم يعنى «در من» شاعر، اشعار پروين به جز دو شعر «در تعزيت پدر» و سنگ مزار شاعر و چند بيت اين‏جا و آن‏جا كه مستقيماً به زندگى خود شاعر بازمى‏گردد بقيه در مورد «سوم شخص» يا «ديگرى» است و ما فقط غيرمستقيم مى‏توانيم آنها را «فرافكنى» احساس‏ها و عواطف و پاره‏هايى از «من» يا «ego» شاعر بدانيم آن هم پس از لحاظ كردن «مكانيسم‏هاى دفاعى» در ناخودآگاه شاعر، براى رسيدن به اصل احساس و انديشه و تكانه (impulse) كه در ذهن شاعر برانگيزاننده آن مضمون بوده است.

 

 ممكن است منظورتان را با مصداقى بگوييد كه روشن‏تر شود؟

 ببينيد نويسنده و شاعر، يا قصه و شعر خود را با راوى اول شخص روايت مى‏كنند در اين صورت يا روايت آنها گونه‏اى «خود سرگذشت نگارى» يا اتوبيوگرافى است و با تاريخچه زندگى شخصى آنها و تاريخ جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كرده‏اند همخوانى دارد بنابراين مى‏گوييم راوى، «من» نويسنده يا شاعر است مانند راوى در سنگى بر گورى آل‏احمد يا مقدمه ديوان عارف قزوينى كه هر دو «اتوبيوگرافى» هستند ولى در بوف كور هدايت - برخلاف بسيارى از نقد و تحليل‏ها از جمله مقاله «هدايت بوف كور» كه آل‏احمد نوشت - راوى همان «من» نويسنده نيست با اين‏كه روايت اول شخص است چون با تاريخچه زندگى هدايت و وقايع آن همخوانى ندارد. راوى در چند دوره تاريخى زندگى مى‏كند كه از حدود سه هزار سال پيش شروع مى‏شود تا مى‏رسد به زمان نوشته شدن رمان راوى و ديگر شخصيت‏هاى قصه بارها با هم جايگزين مى‏شوند و هزار دليل ديگر و از آن جمله اين‏كه خود نويسنده «من» خود را با «من» راوى واحد نمى‏داند. در اين‏جا تحليل‏گر مى‏تواند بگويد كه نه‏تنها راوى بلكه ديگر شخصيت‏هاى قصه بازتاب پاره‏هايى از من نويسنده هستند: بازتاب آرزوها، ترس‏ها، نگرش‏ها و ايستارها، يا كشمكش‏ها و تضادها و اميال غريزى او و نيز عناصر و ساختار قصه مى‏تواند هم به زندگى شخصى نويسنده ارجاع داشته باشد و هم به تاريخ زيسته جامعه و فرهنگ او، ولى وقتى قصه‏اى يا شعرى روايت سوم شخص است با اين‏كه نمى‏توان با توجه به متن، آن را اتوبيوگرافى خواند، گرچه در واقع اتوبيوگرافى باشد كه نويسنده و شاعر با عوض كردن راوى به سوم شخص، خود را پشت او پنهان كرده و اين را بايد از قرينه‏ها و شواهد متن با تاريخچه زندگى نويسنده و تاريخ جامعه او استخراج كرد همان‏گونه كه من در تحليل فيلم‏هاى تاركوفسكى در كتاب زمان و ناميرايى با عنايت به «دفتر خاطرات كارگردان» و كتاب او تحت عنوان پيكرسازى در رمان انجام دادم ولى اصولاً روايت سوم شخص را بايد همان گونه تحليل كرد كه روايت اول شخص از نوع دوم را يعنى آنچه كاملاً اتوبيوگرافى نيست ولى جنبه‏هايى از احساس‏ها، انديشه‏ها، اميال غريزى و نگرش‏ها و تكانه‏هاى نويسنده را بازتاب مى‏دهد. از اين نظر بين بوف كور هدايت، مدير مدرسه آل‏احمد، سنگ صبور چوبك و شازده احتجاب گلشيرى و شعرهاى پروين يا بوستان سعدى فرقى نيست.

 

 با توجه به اين كه گفتيد روايت سوم شخص جنبه‏هايى از احساس‏ها و انديشه‏هاى نويسنده را بازتاب مى‏دهد چرا احساس‏ها و انديشه‏هاى سوم شخص اشعار پروين را معطوف به زنانگى نمى‏دانيد؟

 در مضمون «بى پدرى» و «بى مادرى» در شعر پروين كه به جز «در تعزيت پدر» كه «خود سرگذشت نگارانه» است، بقيه ربطى به تاريخچه زندگى پروين ندارد. پروين از سى و پنج سال عمر خود - به جز چند ماهى كه به خانه شوهر رفت - تا مرگ پدر حدود 30 سال در كنار پدر و مادر زندگى كرد و هرگز تجربه يتيم بودن نداشت چرا كه دختر اعتصام الملك بود و مانند ميرزاده عشقى و صادق هدايت از طبقه اشراف. بنابراين تجربه فقر و نادارى را هم نداشت، پس اگر از بى پدرى و بى مادرى حرف مى‏زند در واقع از چنين وضعيتى هراس دارد نگران چنين اتفاقى است. اضطراب جدايى و از دست دادن است كه او را رنج مى‏دهد و «در تعزيت پدر» به اوج مى‏رسد وقتى كه مهم‏ترين تكيه‏گاه خود را از دست مى‏دهد.

 پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل‏

تيشه‏اى بود كه شد باعث ويرانى من‏

 و مرگى كه در تمام اشعار عرفانى او رهايى از زندان تن و رستگارى است به ناگاه خود، زندانى هولناك مى‏شود.

 «خاك، زندان تو گشت اى مه زندانى من».

 در قطعه «سنگ مزار» خود نيز به همين اندازه از مرگ شاكى است و خاك را سياه مى‏داند: «اين كه خاك سيهش بالين است» يا

 خاك در ديده، بسى جانفرساست‏

سنگ، بر سينه، بسى سنگين است‏

 و مرگ براى او و همه انسان‏ها آخرين منزل هستى و نشانه مسكينى است:

 آدمى هر چه توانگر باشد

چون بدين نقطه رسد، مسكين است‏

 و به اين ترتيب بين مرگ «مجازى» در انديشه عرفانى و «مرگ» واقعى در زندگى او بسى فاصله هست و همه انديشه‏هاى عرفانى او را واژگون و خنثى مى‏كند و يا معناى ديگرى به آنها مى‏دهد.

 

 آيا مى‏توان گفت احساس عام هراس از مرگ بر احساس زنانه مفهوم مادرى در اشعار مربوط به مادر غلبه كرده است؟

 در واقع انكار هراس از مرگ و نفى دردناك بودن مردن در آن اشعار عرفانى پروين را مى‏توان، دفاعى در برابر آن هراس و دردى دانست كه خود را در «مرگ پدر» كه «مرگ ابژه» يا «مرگ ابژه عشق» يا «مرگ ديگرى» است در وهله نخست نشان مى‏دهد و «مرگ خود» كه «مرگ سوژه» است در وهله دوم و در نهايت جلوه‏گر مى‏شود. در واقع با از دست دادن ابژه است كه تكيه‏گاه خود را از دست مى‏دهد، بى سر و سامان، سر به گريبان، تنها و مهجور و حيران و بى‏نگهبان مى‏شود: «اى عجب، بعد تو با كيست نگهبانى من» و اين «مرگ ابژه» است كه به ويرانى «من» او يا «مرگ سوژه» مى‏رسد. مرگِ «من»ى كه به «ابژه» وابسته است. پروين گرچه اشعارى در مورد كار و دانش و تلاش كه جلوه‏هاى زندگى است دارد ولى نشانه‏هاى «وابستگى» را به فراوانى، هم در شعرش و هم در زندگيش به صورت اضطراب جدايى و فقدان مى‏توان ديد مضامينى مانند «يتيم» (بى پدرى و بى مادرى) تنهايى و فقر در شعر او به سوى فقدان و مرگ است. او آنقدر به پدر، مادر و خانه وابسته است كه دور شدن و جدايى از آنها را خطرى نابودكننده مى‏بيند. لااقل در دو شعر، اندرز مستقيم و آشكار او «ماندن در خانه» يا دور نشدن از مكان آشناست. در شعر «كمان قضا» موشى به بچه خود مى‏گويد كه از خانه دور نشود و به مكان بيگانه نرود، بچه موش مى‏رود و به تله مى‏افتد. شعر ديگر «كودك آرزومند» است كه در آن مرغى به جوجه خود پند مى‏دهد كه :

 اى نور ديده، از همه آفاق خوشتر است‏

 آرامگاه لانه و خواب شبانه‏اى‏

 در اين دو شعر هم اين مادر است كه اندرز مى‏دهد، ولى اندرز او بيش از آنكه از زنانگى خبر دهد از «وابستگى» است كه ما را آگاه مى‏كند، از «اضطراب جدايى» و «رنج فقدان» مگر آنكه «وابستگى» را خصوصيت بارز زنان در جامعه مردسالار بدانيم كه البته واقعيت تاسف‏بارى است.

 

 به جز تحليل مفهوم وابستگى به عنوان خصوصيتى زنانه در اشعار پروين چه تحليل ديگرى مى‏توان از اين خصوصيت داشت؟

 در جامعه ما كه به شكل غالب، جامعه‏اى وابسته است اين خصوصيت گرچه بيشتر در زنان ديده مى‏شود، ولى لزوماً زنانه يا فقط زنانه نيست. همان‏گونه كه رنج فقر و فقدان و محروميت هم فقط خصوصيتى زنانه نيست هراس از مرگ، اضطراب جدايى و درد از دست دادگى را از رودكى و مولوى و نظامى و حافظ مى‏بينيم تا نيما و صادق هدايت. در صادق هدايت هم اضطراب جدايى و فقدان بارز بود. او نيز مانند پروين همواره تا مرگ در خانه پدرى ماند. بى‏يار و همدم و گويى همواره فرزند رنج و ناخشنودى بود، گرچه از نظر فكرى 180 درجه با هم تفاوت داشتند. هدايت ذهنى مدرن داشت و پروين در چارچوب اخلاق و ارزش‏هاى سنتى زندگى مى‏كرد و شايد همين چارچوب و تكيه‏گاهى امن مانند پدر بود كه مى‏توانست زير سايه‏اش به زندگى خود ادامه دهد.

 

 اين زير سايه پدر يا يك مرد زندگى كردن، زنانه نيست؟

 نه لزوماً. نه به عنوان شاخص بيولوژيك يا به اصطلاح طبيعى، ولى ظاهراً چون جامعه مردسالار است بنابراين تصور مى‏شود مردان استقلال دارند و زنان اغلب وابسته‏اند. پس يك ويژگى فرهنگى و اكتسابى است ولى مى‏دانيم كه جوامع هم مستقل و وابسته دارند و جامعه ما جامعه‏اى در كل وابسته است. از اين گذشته اگر نامه‏هاى صادق هدايت به پدرش را خوانده باشيد ديده‏ايد كه آدمى به ظاهر سركش و با ذهنيتى مدرن مانند هدايت، پدرش را «خداوندگارا» خطاب مى‏كند! گرچه، هم از بوف كور و هم از ديگر آثار هدايت و هم از اطلاعاتى كه در مورد زندگيش داريم مى‏دانيم كه رابطه خوبى هم با خانواده‏اش نداشته و يك دوسو گرايشى احساسى (Ambivalency) بر رابطه او با پدر حاكم بوده است. او را دوست داشته و به او متكى بوده و در عين حال از او مى‏ترسيده، به او خشمگين بوده و در هدايت اين احساس تا تنفر و آرزوى ناخودآگاه به نابودى پدر پيش مى‏رفته (نگاه كنيد به بوف كور، توپ مروارى و جنگ با استبداد پدرسالارانه) ولى در پروين به ظاهر با عشق و احترام و اتكاء به پدرى ادامه مى‏يابد كه قدر قدرت است و شايد مهربان ولى در ضمن نه اجازه مى‏دهد كه پروين پيش از ازدواج اشعارش را به نام خود منتشر كند (بنابراين همه تصور مى‏كنند اين اشعار را مردى سروده است) و نه اجازه مى‏دهد كه پروين به دلخواه خود ازدواج كند يا نكند. بنابراين مانند پدران سنتى مستبد است و در خانه او «قانون پدر» مطاع. و شايد اين‏كه در ديوان پروين با چند محور اصلى روياروييم همان طور كه گفتم همه مى‏تواند از نشانه‏هاى وابستگى نيز باشد كه يكى اضطراب جدايى و فقدان است؛ چه فقدان پدر و مادر و تكيه‏گاه باشد كه در اشعار مربوط به يتيمى، بى‏پدرى و بى‏مادرى تظاهر مى‏يابد و يا ترس از جدايى و دور شدن از خانه و بيگانه هراسى، چه فقدان تكيه‏گاه. سر به راه بودن و زندگى در رابطه «خدايگان و بنده» يا مريد و مراد كه پذيرفتن رابطه‏اى استبدادى است هم «قانون پدر» را پذيرفتن و خود آمر به اخلاق و ارزش‏هاى سنتى بودن و هم در عين حال به رابطه ستمگرانه پادشاه و گدا، اغنيا و تهيدستان، قاضى و دزد، اعتراض داشتن. رضا براهنى در طلا در مس درست مى‏گويد كه پروين دنبال عدالتى است در داخل سيستمى كه تيشه بر ريشه عدالت مى‏زند.

 

 با توجه به آنچه گفتيد آيا مى‏توان خصلت «برانگيزاننده» و «برآشوبنده» نبودن اشعار پروين را به همين خصوصيت رابطه دوگانه او با پدرش نسبت داد؟

 رضا براهنى در همان كتاب طلا در مس مى‏نويسد: «پروين زنى مطيع و فرمانبردار و عفيف و پاك و صميمى است، ولى در عين حال سخت در بند دوگانگى خير و شر، قوى و ضعيف، غنى و فقير و پادشاه و گداست، انقلابى نيست، غريزى هرگز نمى‏تواند باشد.» (ص 203). دكتر كراچى هم در مصاحبه‏اى با ساير محمدى (كتاب هفته، شماره 72 - اسفند 85) به گونه ديگرى و به طور كلى معتقد است كه «پروين در اهدافش يك ايده‏آليست است ولى در روزمرگى‏هايش انسانى تقديرگراست. انديشه‏هاى دوگانه و متضاد دارد...»

 اين هم درست است و اين تضاد را بيشتر مى‏توان در رابطه با قدرت در او ديد. در همان شماره كتاب هفته در مقاله «يگانه دوران» مطلبى هست خواندنى كه ادعايى را كه پروين نشان دربار را پس فرستاده زير سؤال مى‏برد: «در مورد دريافت نشان، عكسى از پروين در روزنامه ايران فردا، سال دوم، بهمن 1319، شماره يازده به چاپ رسيده كه على منصور رئيس الوزراء و اسماعيل مرآت هنگام اعطاى نشان (به او) ديده مى‏شوند.»

 اما ابوالفتح اعتصامى ماجرا را به گونه‏اى ديگر تعريف مى‏كند. او مى‏گويد: «در سال 1315 وزارت معارف پس از انتشار اولين طبع ديوان پروين و غوغايى كه اين ديوان برپا كرد، يك نشان درجه سه علمى براى او فرستاد. اين نشان هرگز مورد توجه شاعر قرار نگرفت و يك بار هم آن را بر سينه پرمعرفت خود نياويخت» كه حتى در گفته نقل شده از ابوالفتح اعتصامى هم در مورد پس فرستادن نشان چيزى نيامده ولى نويسنده (نصرالله حدادى) به اين نتيجه‏گيرى مى‏رسد و مى‏نويسد: «حركت پروين براى دربار و درباريان گران آمد»! گرچه در ادامه‏اش مى‏خوانيم كه «اين واكنش‏هاى پروين در برابر ارباب قدرت را به ياد داشته باشيد و سپس در ذهن خود ترسيم كنيد ازدواج با يك سرهنگ پليس سياسى (رضاشاهى) را» كه پسرعموى پدر او بود و شناخته شده؛ حالا چه پروين به خواست خود و با آگاهى همسر او شده باشد و چه پدر و برادر او را شوهر داده باشند فرقى نمى‏كند. هر دو نشانه احساس دوگانه نسبت به قدرت مسلط مرد است. از يك سو مطيع قدرت بودن و از سوى ديگر اعتراض به آن (گرچه موقرانه) نشانه احساس دوگانه شخصيتى وابسته است مانند آنچه هدايت در بوف كور و چوبك در انترى كه لوطى‏اش مرده بود توصيف مى‏كنند و من در تحليل اين دو قصه و در رابطه جوامع استبدادى با استبداد تحليل كرده‏ام، اين دوگانگى احساسى پروين را مى‏تواند به پدرش نشان دهد.

 در اينجاست كه بين انديشه و احساس آنچه ادعا مى‏شود و آنچه به عمل درمى‏آيد فاصله است، شعر پروين بيشتر از مقوله انديشه است، چه عرفان باشد چه اخلاق و اندرز. حس و احساس و زندگى زيسته نيست، زندگى آرمانى است چه در مورد حس مادرى باشد، يا اعتراض به جور و ستم و استبداد.

 

 با توجه به تعريفى كه يونگ از زنانگى و مردانگى دارد كه انديشه را وجه غالب در مرد و عواطف را وجه غالب در زن مى‏داند، آيا مى‏توان گفت شعر پروين به دليل غالب بودن وجه انديشگى شعرى مردانه است؟

 اين حرف يونگ در واقع حرف جامعه مردسالار است. جامعه مردسالار هميشه اين برچسب را به زنان زده كه اينها عقل ندارند و بيشتر متكى به احساسشان هستند. يعنى اسطوره زن و مرد! و نه واقعيت آنها، يعنى آنچه كه براساس استعدادها و توانايى‏هاى بالقوه خود مى‏توانستند باشند. خوب زنان اجازه فكر كردن نداشتند! فكر نمى‏كردند اين يكى از نشانه‏هاى وابستگى است. من مى‏گويم در جامعه ما حتى مردان هم اجازه فكر كردن نداشته‏اند. ما از زمان حافظ به بعد كدام فكر تازه را داشتيم؟ همه‏اش تكرار كليشه‏ها بوده، اما همين هم از زنان دريغ مى‏شد. اينكه بگوييم چون يك زنى انديشيده بنابراين مرد است، من فكر مى‏كنم اين به نوعى تحقير كردن زن است حالا چه اين حرف را يونگ گفته باشد چه ملك‏الشعراى بهار و چه عبدالحسين زرين‏كوب. يونگ از اسطوره‏هاى زن و مرد در جامعه مردسالار و محافظه‏كار زمان خود حرف مى‏زند. شايد از آنچه بوده و نه آنچه مى‏بايد مى‏بود. اما چرا پروين را ستايش كرده‏اند، علتش اين است كه پروين غالباً از موضع زنانه خودش حرف نمى‏زد، حرف‏هاى جهان مردسالار را تكرار مى‏كرد. من به اين نمى‏گويم انديشه نو داشتن! اين به نظم درآوردن باورهاى آقايان در يك جهان مردسالار است. به گونه‏اى در كل دفاع از سيستم فرهنگى موجود است. گرچه به فساد و تباهى و زور و ستم هم تاخته باشد. تا زمانى كه رابطه بر اساس رابطه «آقا و برده» و مريد و مراد است و پشت به زندگى و رو به مرگ حرف مى‏زند، اعتراضش به زور و ستم هم پوچ مى‏شود.

 

 به اين ترتيب انديشه زنانه چگونه انديشه‏اى است؟ يعنى اگر بخواهيد انديشه زنانه را از انديشه مردانه متمايز كنيد چه مى‏گوييد؟

 من طرفدار آن گونه عقايد فمينيستى كه تلاش مى‏كند از زنان مرد بسازد نيستم، يعنى فكر مى‏كنم من بايد به عنوان يك انسان خودم را با تمام نيازها و ويژگى‏هايى كه از ابتداى تولد با من هستند تجربه كنم و براى رسيدن به استقلال و تحقق توانايى‏ها و استعدادهاى بالقوه خود در برابر طبيعت بايستم. من بايد در دوران كودكى، كودك باشم و اين بخشى از دوران رشد من است، در دوران بزرگسالى هم بايد بزرگسال باشم. اگر مرد هستم بايد وجود خودم را به عنوان يك مرد تجربه كنم و اين تجربه ابتدا يك تجربه فيزيكى است يعنى هر انسانى در وهله اول با بدنش به دنيا مى‏آيد نه با فكرش. نوزاد وقتى به دنيا مى‏آيد نمى‏تواند فكر كند و اصلاً زبان ندارد كه فكر كند اما تمام نيازهاى فيزيولوژيكش وجود دارد. بنابراين وقتى به زن و مرد هم فكر مى‏كنم طبعاً نمى‏توانم اين نيازها را انكار كنم و فقط به نيازهاى انديشگى يا نيازهاى معنوى و اخلاقى بپردازم به اين ترتيب وقتى از دنياى زنانه و مردانه حرف مى‏زنيم داريم از دنياهاى متفاوتى حرف مى‏زنيم. وقتى مرد و زن خود را به عنوان فرد تجربه كردند منِ شخصىِ خود را زندگى كردند، آن وقت تفاوت‏هاى گفتمان زنانه و مردانه مشخص مى‏شود. ملانى كلاين يكى از مهم‏ترين روانكاوان مؤلف ما بود، كسى بود كه توانست روانكاوى فرويدى يا يونگى يا آدلرى را كه روانكاوى‏هاى مذكر بودند به طرف روانكاوى مؤنث سوق دهد و تعادلى به وجود آورد. در روانكاوى فرويد مى‏بينيم پدر و قانون پدر است كه مركزيت دارد، همين طور در روان‏شناسى تحليلى يونگ، آبا و اجداد پدرى است كه تعيين‏كننده است اما يك مرتبه مى‏رسيم به ملانى كلاين كه مى‏گويد بچه وقتى به دنيا مى‏آيد - چه پسر و چه دختر - اولين موجودى را كه مى‏شناسد مادر است. منظور نه مادر بيولوژيك كه او را به دنيا آورده، بلكه مادرى است كه بزرگش مى‏كند. اولين سنگ بناى شخصيتى ما به عنوان زن يا مرد توسط مادر گذاشته مى‏شود، اما چرا اين رابطه انكار شد؟! همزمان يا بعد از ملانى كلاين كه پايه‏گذار يك روانكاوى مؤنث است كسانى مثل آنا فرويد، كارن هورناى و تمام موج فيمينيسم قرار دارد كه قطعاً بخشى از نگاهشان به ملانى كلاين است تا مى‏رسيم به لوس ايريگارى. قطعاً اين دو روانكاو به هيچ عنوان تفاوت‏هاى فيزيكى يا فيزيولوژيك زن و مرد را مثل گروه افراطى فمينيسم‏ها انكار نمى‏كنند و به اين جهت است كه لوس ايريگارى مى‏گويد زن و مرد متفاوتند و مى‏بايد هم متفاوت باشند و براساس اين تفاوت مى‏بايد دنياى خودشان را بسازند اما اين به آن معنا نيست كه در تقسيم‏بندى امتيازات، فكر را به مردان و احساس را به زنان بدهند! جهان كنونى، بيشتر به تفاوت‏ها نظر دارد. برخلاف گذشته كه بر شباهت‏ها و بر وحدت تأكيد مى‏كردند امروز بر تفاوت‏ها و بر كثرت تأكيد مى‏شود.

 

 اما در مراجعه به تاريخ، زنانى را كه توانسته باشند همتراز مردان در انديشه پيش بروند نمى‏بينيم.

 اگر منظورتان تاريخ خودمان است، به من بگوييد در اين چند قرن چند تا مرد داريم كه انديشه نو داشته باشند؟ اگر در مورد غرب بخواهيم بگوييم، در طى قرن بيستم كه به زنان اجازه داده شد وارد دانشگاه شوند به تبع آن توانستند وارد عرصه‏هاى سياسى، علمى و تحقيقى شوند و بعد در هر رشته‏اى زنانى را مى‏بينيم كه اثرشان به هيچ وجه كمتر از مردان نبوده است. من براى مثال از ملانى كلاين صحبت كردم كه در مقابل كسى مثل فرويد قرار دارد. البته فرويد يك نابغه و يك تابوشكنى بود كه جرئت و جسارت او را در روانكاوان بعدى نمى‏بينيم. من اصلاً كارى به درست يا نادرست بودن عقايدش ندارم، فقط دارم راجع به افرادى حرف مى‏زنم كه فرهنگ سازند و براى فرهنگ ساختن توانستند بديهيات و تابوها را بشكنند تا بتوانند حرف نو بزنند و «فلك را سقف بشكافند و طرحى نو» دراندازند. وقتى به عرصه انديشه سياسى مى‏آييد غولى مثل هانا آرنت را مى‏بينيد، در عرصه ادبيات قرن بيستم زنان قصه‏نويس و رمان‏نويسى هستند كه به هيچ عنوان كمتر از مردان نيستند، مثلاً ويرجينيا وولف كمتر از كدام نويسنده غربى معاصر است؟ يا حتى در ايران در شعر نو مى‏خواهيد فروغ را در كنار چه كسى قرار بدهيد؟ يا همين طور در شعر سنتى پروين اعتصامى را. پروين اعتصامى را مى‏خواهيد در كنار ملك‏الشعرا قرار بدهيد؟ خوب خيلى تفاوت بارزى نمى‏بينيم. بنابراين، اين‏كه بگوييم ما در طول تاريخ چنين زنانى نداشتيم با اين كه از زمانى كه اجازه داده‏ايم زنان وارد چنين عرصه‏هايى شوند (كه به هفتاد سال هم نمى‏رسد) و اين كه طى اين مدت چطور خودشان را نشان داده‏اند هماهنگى زيادى وجود ندارد. در واقع خلاف فرضيه ضعيفه، ناقص عقل بوده است.

 

 مى‏توان وضعيتى را تصور كرد كه خودآگاهى به درجه‏اى برسد كه فراتر از جنسيت قرار بگيرد و آيا اساساً انديشه فارغ از جنسيت وجود دارد؟

 ببينيد اين سؤالى كه مى‏كنيد با اين فرض است كه جنسيت چيز حقيرى است.

 

 نه. منظورم از فراجنسى بودن، هر دو جنس زن و مرد است نه صرفاً جنس زن.

 من فكر مى‏كنم هيچ مؤلفى نمى‏تواند فراتر از ذهنيت خودش برود اما ذهنيت ما در واقع وابسته به تجربه‏مان است و تجربه هر انسانى در تماميتش واقعيت‏هاى بيرونى و درونى فرد را شامل مى‏شود. فيلسوفان يا عرفا علاقه داشتند انسانى را متصور شوند كه فقط انديشه است: اى برادر تو همه انديشه‏اى / مابقى تو استخوان و ريشه‏اى. اين نگاه كه انسان فقط انديشه است به اندازه همان نگاهى كه مى‏گويد انسان فقط مجموعه‏اى از نيازهاى فيزيولوژيك است، افراطى و به دور از واقعيت است، تلاشى است براى انكار بخش فيزيكى يا بدنى و نيازهاى حيوانى انسان. ولى من هم به دليل تجربه پزشكى و هم به دليل تجربه روانكاوى و روان‏شناسى اصلاً نمى‏توانم فكر كنم كه انسان يا غريزه است يا انديشه؛ به حقيقت يا در عالم واقع انسان مجموعه‏اى است از بدن و ذهن و فكر و اگر هر كدام اينها حذف شود بخشى از واقعيت انكار شده است. در واقع ديالكتيك بين بدن و ذهن است كه انسان و جهان انسانى را به وجود مى‏آورد، ديالكتيك بين طبيعت و فرهنگ است كه جهان انسانى ما را به وجود مى‏آورد يا اگر سيستميك فكر كنيم كاركردهاى مربوط به عوامل چندگانه بيرونى و درونى است كه انسان را مى‏سازد و يكى از اين كاركردها انديشه است، عاملى كه كاركرد بسيار مهمى دارد و قرن‏هاست در جامعه ما انكار شده است. من به جامعه خودمان انتقاد دارم كه قرن‏ها توده‏هايش از انديشيدن گريخته و بيشتر به صورت غريزى زندگى كرده‏اند. البته شايد توده‏ها در اكثر جوامع به همين صورت انديشه‏گريز باشند ولى بخش فرهنگ‏ساز جامعه معمولاً مى‏انديشد. مدتى پيش خبرنگارى از من سؤال كرد كه فكر نمى‏كنيد برخى رفتارها در جامعه ما عكس‏العمل سركوب غرايز جنسى است؟ پاسخ من اين بود كه مگر توده‏ها معمولاً جز زندگى غريزى دارند - البته به جز اعتقاداتشان - يعنى به چيز ديگرى كه در نتيجه انديشيدن به آن برسند مى‏پردازند؟! توليدات فكرى ما تا به حال چقدر بوده؟ ما چقدر كتابخوان هستيم؟ وقتى شمارگان يك كتاب در يك جامعه 70 ميليونى، هزار تاست آيا چنين جامعه‏اى مى‏تواند بگويد به انديشه توجه بارز داشته است؟ البته لابد يك كودك چند ماهه هم گونه‏اى انديشه دارد، حيوانات هم لابد در حداقلى مى‏انديشند ولى نه به آن گونه كه يك انسان بالغ بايد بينديشد، تحليل كند، قضاوت كند و تصميم بگيرد و انجام دهد و يا انديشه توليد كند منظورم اين آخرى است - نظريه‏پردازى، ابداع، انديشه‏هاى نو - ما چقدر از اين نظر در چند قرن گذشته جامعه‏اى خلاق داشته‏ايم؟ يا اينكه ما بيشتر زندگى غريزى داشته‏ايم؟ به اين جهت هر مؤلفى كه بخواهد تجربه واقعى خودش را بيان كند به ناچار بخشى از آن، تجربه جنسى يا جنسيتى است يعنى همين تجربه زن بودن و مرد بودن با تمام امتيازات و با تمام محروميت‏ها و شادى‏ها و خشم‏ها و... است. با همه اينهاست كه ما مى‏توانيم زنانگى و مردانگى را در شعر ببينيم. من وقتى به شعر اخوان ثالث يا شاملو نگاه مى‏كنم كاملاً تفاوت‏هاى بارزش را با شعر سيمين بهبهانى يا فروغ فرخزاد مى‏بينم بدون اينكه شاعر به زن بودن يا مرد بودن خودش اشاره كرده باشد و ما زمانى اين را مى‏فهميم كه آنچه روايت مى‏شود در رابطه اوست با ديگران و جهان بيرونى. حالا اگر منظور شما اين است كه آيا فكرى مى‏تواند فراتر از اين جنسيت برود آن وقت مى‏گويم آن فكر، فكرى انتزاعى خواهد بود كه از جهان انسانى كه جهان رابطه‏هاست دور است، از جهان رابطه‏هايى كه بدن‏ها و ذهن‏ها با هم دارند، ذهن ديگرى و بدن ديگرى.

 

 اما وجود دارد نه؟

 بله. در واقع به عنوان يك امتياز نمى‏گويم كه شعر پروين فراتر از جنسيت مى‏رود، مى‏گويم شعر پروين اصلاً غيرجنسى است يعنى زنانگى و مردانگى در آن ديده نمى‏شود چرا كه در غالب اشعار او هم احساس از ايده جدا شده و هم از رابطه‏هاى واقعى دور شده است.

 

 چرا چنين اتفاقى افتاده؟ مى‏تواند مربوط به شرايط اجتماعى او باشد؟

 بخشى مربوط به شرايط اجتماعى است و فكر مى‏كنم بخشى مربوط به شرايط خود پروين بود و رابطه‏هاى او با خويشان نزديكش. در شرح حال او مى‏خوانيم كه پروين با پسرعمويش ازدواج كرد و دو ماه بعد به دليل اين كه او مردى شرابخوار و عياش بود از او جدا شد. از طرفى پدر پروين تا قبل از ازدواج پروين، اجازه چاپ ديوانش را نمى‏دهد چون فكر مى‏كند ممكن است مردم گمان كنند او براى دخترش دنبال شوهر مى‏گردد چون در آن زمان مشهور بود كه «دختر كه رسيد به 20 بايد به حالش گريست»! و پروين داشت به 30 سالگى مى‏رسيد! اما پس از ازدواج اشعارش را چاپ مى‏كند. در اين‏كه پدر پروين اعتصام‏الملك يكى از اشراف مهم آذربايجان بوده و خانواده او خانواده‏اى سنتى و پروين بسيار وابسته به اين پدر، شايد ترديدى نباشد ولى به دليلى كه براى طلاق او گفته شده نگاه كنيد: اولاً مگر پروين با غريبه ازدواج كرده يعنى نمى‏دانسته كه پسرعمويش شرابخوار است؟ شايد اين چندان قانع‏كننده نباشد. اگر اين‏قدر دور و بيگانه بودند كه اصلاً چنين انتخابى صورت نمى‏گرفت. چه اتفاقى مى‏افتد كه با اينكه پسرعمو فرد شناخته شده‏اى است بعد از دو ماه ديگر تحمل نمى‏شود؟ من فكر مى‏كنم داستان شرابخوارگى پسرعمو مثل همه ايرادهاى محكمه پسندى است كه معمولاً در اين‏گونه موارد يعنى طلاق ارائه مى‏شود. بحث من اصلاً اين نيست كه پسرعمو شرابخوار نبوده، حرفم اين است كه مشكلات ديگرى هم احتمالاً وجود داشته مشكلات اساسى ديگرى كه در مورد پروين انكار شده است. يكى اين‏كه شايد پروين اصلاً بخش زنانه خودش را نمى‏پذيرفته است. آنچه را كه من در شعرش مى‏بينم بيشتر اين است - اين جنسيت انكار شده - مشكل را بايد در آنجا ديد. از حدود چهل و چند قصيده‏اى كه در ديوان پروين هست - البته درست است كه عرفانى است - اما مضمون بيشتر اين اشعار در ذم زندگى دنيوى است، يعنى به زندگى پشت مى‏كند، همه‏اش اين است كه اين جهان، جهان كثيفى است، اين تن زندان روح است:

 بار و بال است تن بى تميز

روح چرا مى‏كشد اين بار را

 رهاييت بايد رها كن جهان را

نگه‏دار ز آلودگى پاك جان را

 براى كسى كه با نگرش و مفاهيم عرفانى آشنا نباشد مضمون حاكى از نوميدى و يأس است و اين‏كه اين زندگى ارزش زيستن ندارد. ما شعراى بزرگى داريم كه لزوماً زندگى در اين جهان را اهريمنى نمى‏دانند كسانى مثل سعدى و حافظ و مولانا زندگى اين جهانى - و وجود اين جهان زمينى - را نيز جزو آفريده‏هاى خدا مى‏دانند و آن را نفى نمى‏كنند. به زندگى هم توجه دارند گرچه چارچوب اصلى تفكر عرفانى اين است كه اين جهان بد است ولى به نظر من در آن يك نوع تفكر دوگانه مدار ثنويتى زرتشتى نهفته است. در اين تفكر ما دو جهان داريم كه يكى جهان اهريمنى و زمينى است و يكى هم جهان اهورايى كه غيرزمينى است - مينوى است - و جهان گيتى بد است و مينو خوب است. و مى‏بينيم بخشى از عرفان ما هم همين را مى‏گويد و البته عين اين مسئله در دنياى غرب - در قرون وسطى - اتفاق افتاد. مسيحيت هم زندگى زمينى، جسمانى و مادى را نمى‏پذيرد انگار كه اهريمنى است ولى كسانى مثل كشيش پترارك يا آبلارد آمدند و گفتند اين جهان را هم خدا آفريده است چرا فكر مى‏كنيد كه شيطانى است، بدن انسان را هم خدا آفريد! چرا نفى‏اش مى‏كنيد؟ اين كفران نعمت نيست؟ اين نفى خير بودن آفرينش نيست؟ در واقع رنسانس با اين تغيير در نگرش غربى‏هاى مسيحى نسبت به زندگى اين جهانى پيدا شد.

 

 خوب اين تفكر به نوعى در خدمت قدرت هم بوده؟

 حتماً همين طور است. وقتى كسى جهان را نفى كند ديگر انتظارات و مطالباتى هم ندارد. پروين در تمامى اين قصايد مثل همان جهان مردانه عارفانه زمان مغولان و تيموريان و شاهان مستبد ديگر شعر مى‏گويد و جهان زمينى را نفى مى‏كند و بدن را زندان روح مى‏بيند يعنى نگاهش به بدن يك نگاه كاملاً منفى است. من در شعرهاى پروين جنسيت نمى‏بينم و برايم اين سؤال مطرح مى‏شود كه: اگر غياب جنسيت در شعر پروين را در كنار ازدواج دوماهه‏اش بگذاريم به چه جوابى مى‏رسيم؟ نكته‏اى را از ملك‏الشعراى بهار خواندم كه نوشته بود: «وقتى من با پروين صحبت مى‏كردم، زمانى كه از اشعارش تعريف مى‏كردم هيچ نوعى عكس‏العملى در چهره‏اش نمى‏ديدم» و خوب لابد اينها همه به عنوان نجابت و حياى زنانه شناخته مى‏شود اما فكر مى‏كنم تفسيرهاى ديگرى هم دارد. صادق هدايت هم به گونه ديگرى بدن و جنسيت را پليد مى‏ديد! او هم ازدواج نكرد. او هم به گونه ديگرى شديداً اخلاقى بود. پليدى و فساد مردمان زمانه‏اش را رجالگى مى‏دانست! گرچه خلقت خود را نفى و انكار نمى‏كرد. بنابراين در مورد پروين هم بايد در پى تفسير ديگرى باشيم.

 

 چه تفسيرى؟

 اشعارش بخصوص گفت‏وگوهايى كه در شعرش هست و ارتباطى كه بين اشياى بى‏جان برقرار مى‏كند به ما نشان مى‏دهد كه او چقدر احساس تنهايى مى‏كرده اما گويى جرئت درد دل كردن نداشته، همه‏اش تلاش مى‏كرده عاقلانه حرف بزند، اخلاقى حرف بزند. من فكر مى‏كنم پروين اخلاقى‏ترين شاعر ايرانى در طول تاريخ ادبيات ايران بوده است گفت‏وگوهاى او جالب هستند ولى شعر او را از حالت تك‏آوايى به چندآوايى نمى‏رسانند انگار گفت‏وگوى درونى فردى تنهاست. ولى شكوه و شكايت نيست گفت‏وگو براى اثبات مسئله اخلاقى است. آيا او هيچ وقت گله و شكايتى از اطرافيانش داشت؟ اصلاً او دوستى داشت؟ شعرش اين را نشان نمى‏دهد. شكايت‏ها كلى و غيرشخصى است مگر يكى دو شعر مثلاً:

 اى گل، تو ز جمعيت گلزار چه ديدى‏

جز سرزنش و بدسرى خار چه ديدى‏

 رفتى به چمن ليك قفس گشت نصيبت‏

غير از قفس اى مرغ گرفتار چه ديدى؟

 از شرح حالى كه از او گفته مى‏شود من اين را مى‏فهمم كه انگار او تكرار كننده حرف‏هاى پدرش است، يعنى آدم در شعر پروين مرتباً صداى پدرش را مى‏شنود شايد هم به اين علت است كه گفته مى‏شود شعرش مردانه است، يعنى پدر حرف مى‏زند و پروين آن را به نظم درمى‏آورد. او با پدرش گفت‏وگويى دارد كه آن يكى (پدر) به ديگرى (دختر) نصيحت مى‏كند و دختر لااقل در ظاهر دربست او را قبول دارد، رابطه مريد و مراد است. براى اينكه اين عمل تسهيل شود قاعدتاً بايد اين واسطه شعرى جنسيت نداشته باشد وگرنه مشكل ايجاد خواهد شد يا كه بايد به يك بن‏بست اديپى فكر كنيم و احساس گناه و در نهايت نفى جنسيت و يا ساده‏تر و سطحى‏تر؛ من اگر حرفى را بزنم و اين حرف بخواهد از ذهن شما كه خانم هستيد بازگو شود يا شما بايد جنسيت يا تماميت هويتى‏تان را كنار گذاشته باشيد يا اين‏كه من به گونه‏اى هويت جنسى‏ام يعنى بخشى از واقعيت خودم را كنار گذاشته باشم يا رابطه ما رابطه مريد و مرادى باشد كه يكى در ديگرى حل شده است مانند روابط عرفانى من نه منم، نه من منم.

 

 پس در نهايت، جنسيت در شعر تجلى پيدا مى‏كند؟

 در هر كار انسان تجلى پيدا مى‏كند مگر اين‏كه جنسيت آن فرد يعنى آن عامل و فاعل، جايى دچار انسداد شده و به بن‏بست رسيده باشد.

 

 دخالت جنسيت در يك اثر هنرى مثل شعر تا چه حد مى‏تواند آگاهانه باشد؟

 بخشى از آن مى‏تواند آگاهانه باشد همان طور كه بخشى از زندگى ما - به هر حال - آگاهانه است و بخش ديگرش و طبعاً بخش عمده‏اش، ناخودآگاه است. وقتى من از جريان اصلى وجودى خودم به دليل القائات فرهنگى و اجتماعى يا به دليل تابوها و ترس‏ها و احساس گناه و... منحرف مى‏شوم آن وقت است كه ناخودآگاه نقش عمده پيدا مى‏كند. من فكر مى‏كنم نفى كردن جنسيت براى پروين آنقدر تكرار شده بوده كه - مثل يك تارك دنيا - اصلاً ديگر آن را حس نمى‏كرد نه اين‏كه نخواهد حس كند. اين نفى جنسيت در وهله اول آگاهانه است اما وقتى تكرار شود غريزه انگار آتروفى پيدا مى‏كند، يعنى تحليل مى‏رود و به جايى مى‏رسد كه ديگر اصلاً آن را احساس نمى‏كند. شايد بتوان گفت كه پروين شاعر تارك دنياى شعر فارسى است. اين حالت پروين را حتى در عرفاى زن ايران به اين شدت نمى‏بينيم، او را با رابعه عدويه مقايسه كنيد. وقتى كتاب شعرى كه اين‏قدر هم اخلاقى و عرفانى است قبل از ازدواجش به دليل تابوهاى فرهنگى و باورهاى سنتى خانواده يا جامعه ايران اجازه چاپ پيدا نمى‏كند مى‏توانيد حدس بزنيد كه اگر قرار بود زنانگى‏اش در اين شعر نمود پيدا كند آن وقت لابد به عنوان فاحشه شناخته مى‏شد. همان طور كه در مورد فروغ اين اتفاق افتاد و همچنين در مورد خيلى‏هاى ديگر. به همين جهت من فكر مى‏كنم پناه بردن پروين به ديالوگ در شعر، پاسخى است به اين نياز؛ نياز به يك رابطه با كس ديگر، رابطه براى زنى بسيار تنها و منزوى - شايد در خانه‏اى شلوغ و پر رفت و آمد (به هر حال خانه يكى از اشراف مهم بوده است) - آنچه در شعر پروين به شدت حس مى‏شود تنهايى زنى است كه احساس‏هاى خود بخصوص جنسيت خود را سركوب مى‏كند تا معصوم و پاك باشد و مورد تاييد پدرى قدر قدرت، زنى اخلاقى و خيّر - كه نه‏تنها جنسيت را در خود كشته بلكه حتى خشم و خشونت را. يك مادر ترزاى ايرانى! با اين تفاوت كه نمى‏تواند حتى از خانه پدرى قدمى بيرون بگذارد. رابطه با اشيا، جالب‏ترين نكته‏اى است كه مى‏توان در مورد شعر پروين اعتصامى ديد. رابطه با اشياى بى‏جان مثل نخود و عدس و پياز و سيب و غيره كمى شايد يادآور گرايش رمان نو در دهه 1950 در غرب باشد كه به توصيف اشياء مى‏پرداختند و براى آن كه رمان روان‏شناختى نباشد از انسان دور مى‏شدند ولى در شعر پروين اشياى بى‏جان جان نمى‏گيرند، بارز نمى‏شوند، در حيات انسانى شاخص نمى‏شوند، بلكه به جاى انسانى به مناظره مى‏نشينند كه جنسيتى ندارد و كسى به جنسيت آنها فكر نمى‏كند و آن را به پرسش نمى‏گيرد، به همه آنها مى‏توان با ضمير سوم شخص ارجاع داد كه در زبان ما جنسيت ندارد. فقط پناهگاهى براى شاعرى هستند كه تنها و منزوى است و با اشيا رابطه برقرار مى‏كند يا با مضامين انتزاعى و اخلاقى، هم براى جبران تنهايى و هم براى فرار از جنسيت. در خانه اين پدر قدر قدرت، اشيا هستند كه شروع به صحبت مى‏كنند و پروين ترجمان گفت‏وگوى اشيا با يكديگر مى‏شود.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:51  توسط بیژن آزاد  | 

گرایش جنسی صادق هدایت
نوشته‌ نسیم

-
روانکاوی ادبی آنطور که بايد و شايد، هنوز در کشور ما جا نيفتاده است. من روانکاو ادبی نيستم، اما به مطالعه در اين زمينه علاقمندم و می دانم که برای پژوهش و تفحص در جان و روان يک نويسنده، علاوه بر تسلط به علم روانشناسی و روان پزشکی، آشنائی با سبک های مختلف ادبی، آثار نويسندگان و ادبيات جهانی نيز لازم است. همچنين کمی شهامت نيز بايد داشت. بنا به آنچه گفته شد نوشته زير روانکاوی شخصيت صادق هدايت از طريق آثار او نيست، بلکه می خواهم "از ظن خود" يار هدايت شوم و برداشت شخصی خودم را با شما قسمت کنم. نوشته ها در باره هدايت کم نيستند و کتابهای زيادی در تحليل نوشته های او، بخصوص " بوف کور" نگاشته شده اند. در اينجا من از همه آنها می گذرم و فقط به کتاب " آشنائی با صادق هدايت" نوشته م. ف. فرزانه، چاپ دوم - نشرمرکز بسنده می کنم. کتاب آقای فرزانه از آن رو اعتبار بيشتری دارد که ايشان آشنائی و دوستی خيلی نزديک و طولانی با هدايت داشته است و از طريق کتابش، خواننده با نکات تازه و ناگفته ای از گوشه های زندگی و روحيه هدايت آشنا می شود. البته طبق يادداشت ناشر، نسخه چاپ مرکز با نسخه اصلی کتاب که اولين بار در پاريس منتشر شده، تفاوتهايی دارد اما من امکان دسترسی به آن را ندارم. آشنائی فرزانه با هدايت در شرايطی صورت می گيرد که هدايت يک نويسنده ومعروف است و فرزانه يک پسر جوان هفده ساله محصل دبيرستانی. فرزانه اولين بار، هدايت را در رستوران " پرنده آبی" در ظلع شرقی ميدان فردوسی ملاقات می کند. اين ملاقات را آقای گوهرين ( مولوی شناس، درويش مسلک، روشنفکر و آزاد انديشی که انگليسی را خوب می داند) ترتيب می دهد. هدايت در همان اولين ديدار " ضمن اينکه طرف صحبتش آقای گوهرين بود، اما زير چشمی نگاههای سريعی به قيافه من انداخت." ( ص. 29 کتاب)بعد از آن اولين ملاقات، هدايت با فرزانه و گوهرين در خانه خود هدايت اتفاق می افتد و هدايت کتابهای نويسندگان زير را به فرزانه جوان معرفی می کند: کافکا، کالدول، اشتين بک، سارتر، کامو، ويرجينيا وولف، سامرست موام و جويس. مدنی بعد، وقتی فرزانه برای اولين بار به تنهايی به خانه هدايت می رود، مصدری که در را باز می کند، می گويد که " صادق خان منزل نيست." حال آنکه فرزانه هدايت را از پشت پنجره می بيند.(ص.39)از نويسندگان فوق، ويرجينيا وولف يک نويسنده لزبين انگليسی است و کافکا هيچوقت ازدواج نکرد و در باره گرايش جنسی او حديثهای فراوانی بر زبانها است. آشنائی فرزانه و هدايت بيشتر ميشود تا جائی که هدايت از فرزانه می خواهد که از خانه اجازه بگيرد که دير به منزل برود تا بتواند با هدايت به تئاتر برود. حسن قائميان ( در جمع دوستان معروف به ملولی- که همجنسگرا هم هست) و از دوستان صادق هدايت، در موقع آنتراکتتئاتر" سرباز شکلاتی" برناردشاو، هدايت و فرزانه را با هم می بيند. اين اولين ديدار قائميان با فرزانه است. در همانجا قائميان شروع به مدح و تمجيد از فرزانه می کند و فرزانه می نويسد " من هم شنيده بودم که قائميان اهل غلام بارگی ( همجنسخواه) است" (ص.43)در پايان نمايش تئاتر، قائميان دوباره نزد آنها می آيد و پيشنهاد می کند که با هم به بار " ماسکوت" بروند ولی هدايت فرزانه را به خانه می فرستد(ص.43)( و خودش با قائميان می رود.؟؟؟؟)دوستان و همکلاسيهای فرزانه جوان از روابط فرزانه و اينکه توانسته با يک نويسنده مشهور رفت و آمد داشته باشد، داستانها می‌سرایند و می گويند " هدايت بچه باز است و حالا بند کرده به فرزانه." (ص. 44) فرزانه بعد از ديپلم گرفتن و آشنائی بيشتر با هدايت، بالاخره دل به دريا می زند و از هدايت می پرسد" بعضی از رفقا می گويند که شما با زنها ميانه خوبی نداريد."(ص.48) و بعد از هدايت می خواهد که يک قرار ملاقات با دختر حاج آقا حسين ملک (که خواهرش همکلاسی فرزانه در انستيتوی فرانسه است) بگذارد.(ص.48). هدايت به سئوال فرزانه در باره ميانه با زن ها جواب مستقيم نمی دهد اما حاظر می شود با دختر حاج آقا حسين ملاقات کند آنهم در يک کافه و نه در خانه خود هدايت و دليلش را اينطور توضيح می دهد" مادرم از ترس اينکه مبادا عشق پيری پدرم بجنبد، حتی کلفتهايی که انتخاب ميکند هم بايد کور و کچل باشند."پس مادر هدايت از جنبه روابط پسر خودش (صادق هدايت) با دختران و زنان خيالش امن بوده و می دانسته که " اهل اينکارها نيست" و ترسش اين بوده که شوهرش (پدر هدايت) به دختره گوشه چشمی بيندازد. بهر حال کافه نادری بعنوان محل ملاقات تعيين ميشود و جالب اينکه در زمان حکومت پادشاهی پهلوی کافه نادری پاتوق غير علنی همجنسگرايان تهرانی بوده است( بقول يکی از همجنسگرايان مسن تهرانی که او را می شناسم). بهر رو، فرزانه می خواهد از هدايت جوابی در باره " ميانه صادق هدايت با زنها" داشته باشد، پس دوباره به او رو می کند و می پرسد " عقيده شما راجع به هموسکشواليته چيست و چه فکر می کنيد؟"(ص.49) جواب هدايت: " بنده چه فکر می کنم؟ از شکسپير گرفته تا خواجه..... همه ایشان اينکاره بوده اند. حيوانات هم اينکاره اند، سگ، خر....طبيعت اينجوری است. گيرم در اينجا معنی همه چيز عوض ميشود. اين جا طبيعت هم تغيير ماهيت می دهد. مردها برای اينکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند، خودشان را می زنند به بچه بازی.Selection naturelleغير از عشق است. برای مردهای اينجا بنداز، مردی حساب ميشود..... و اسمش را ميگذارند نظربازی. آنوقت آنهائيشان که اصولآ، بيولوژيکمان اين کاره اند، جانماز آب میکشند...... زيبائی پسنديدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. آدم قشنگ قشنگ است، اين حساب استتيک است نه......حيوانی..... خودشان هزار و يک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند، ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ همه هموسکسوئل بوده اند. همه اشان ميخواهند ادای اسکار وايلد و ژان کوکتو و (آندره) ژيد را در بياورند..... آدميزاد همه جور هست. مثل حيوانات، گيرم واسه ی آدم عامی جز آنچه اخلاق يادشان داده چيزی وجود ندارد. اما اين که سند نمی شود." (ص.50-49)خواننده اينجا متوجه می شود که صادق هدايت در آن روزها نويسندگان همجنسگرای عصر خود را خوب می شناخته و گرايش جنسی آنها را ميدانسته است. بخصوص که در غرب اين نويسندگان از جمله پيشگامان نهضت آزاديخواهی همجنسگرايان بشمار می روند. نويسندگانی همچون اسکار وايلد، آندره ژيد، پروست و ژان کوکتو.( حدود دهسال پيش وقتی تصادفی با يک نويسنده نيمه معروف آشنا شدم و بعد از مدتی بيشتر خودمانی شديم، طرف گرايش به همجنسخواهی خود را با هزاران حرف و اشاره بيان ميکرد اما از گفتن علنی موضوع پرهيز داشت تا بعد از چندين ماه آشنائی فرصتی پيش آمد و با هم تنها شديم. به طرف اعلام کردم که من با همجنسگرايی مخالفتی ندارم و با زبان بی زبانی به طرف حالی کردم که ميدانم که همجنسگراست. اما اين نويسنده بدون اينکه گرايش جنسی خود را نفی کند، درست همان حرفهای هدايت به فرزانه در باره هنر استتيک و قشنگی و... را به خود من ميگفت و من هم ديگر اصرار نکردم- بگذريم.)بهر حال فرزانه جوان و کنجکاو از هدايت می پرسد " آيا در اينباره کتابی داريد که بدهيد من بخوانم؟" و هدايت جواب می دهد " کتاب؟ از کجايش ميخواهی شروع کنی؟ از فرويد؟ از عرشفيلد؟ از ژيد؟ از پسيکوپاتيا سکسواليس؟ از کجا؟...." (ص.50) هدايت بعدآ بلند ميشود و چندين کتاب از قفسه در آورده جلو فرزانه می گذارد. فرزانه سه تا را انتخاب می کند و هدايت ميگويد " غير ازCorydonژيد، آن دوتا حرفشان در باره هموسکسواليته نيست. فقط چشم و گوش آدم را باز می کنند که مسائل آدميزاد را با اخلاقيات قاطی نکند"(ص.50) و در همانجا رو به فرزانه می گويد " بهر حال خاصيت خواندن اين کتابها اين است که اقلآ از عقايد کلثوم ننه دفاع نکنی، مسئله را روشن تر ببينی يا درستر بگويم حرفهای احمقانه را کمتر قبول کنی و قدری پی عقل و منطق بروی."فرزانه کتابها را ميگيرد و با خود می برد که بخواند. بعدآ وقتی فرزانه کتابها را بر ميگرداند و ميگويد کوريدون آندره ژيد ( موضوع کتاب همجنسگرايی است) را نپسنديده، هدايت جواب می دهد " از قرار معلوم زن و بچه ای به هم خواهی زد....(ص.51)
-

-
به عبارتی هدایت به این نتیجه می رسد که فرزانه خالی از هرگونه گرایش به همجنسگرایی است. هدایت کتاب مسعود فرزاد که در لندن نوشته و برای او (هدایت) ارسال شده را هم به فرزانه می دهد که بخواند. عنوان کتاب: «قضیه نجیبه خاتون» می باشد و داستان خانمی است که در لندن یک مرد انگلیسی او را بلند می کند و وقتی او را به اتاق خودش می برد، نجیبه خاتون متوجه می شود که آن شخص زن است، نه مرد. (یک داستان لزبینی و سرگذشت زن لزبینی است که برای فرار از فشار جنسی خود زن های خیابانی را بلند می کند و به عشق بازی با آنها می پردازد.) ( احتمالاً این اولین داستان مدرن فارسی در باره همجنسگرایی و زنان لزبین در ادبیات فارسی است که متاسفانه در دسترس نیست).
این را هم اضافه کنم که به گفته ی هدایت، کتاب « وغ وغ ساهاب» را هدایت و مسعود فرزاد با هم نوشته اند.(ص.57)
هدایت کتاب «یعقوب و برادرانش» نوشته توماس مان را می خواند و آن را به فرزانه هم می دهد. توماس مان نویسنده معروفی است که نتوانست گرایش همجنسگرایی خودش را قبول کند و ازدواج کرد، اما «مرگ در ونیز» (داستان عشق مردی مسن با پسری جوان) را نوشته و قصه عشق و عاشقی خود توماس مان با پسران جوان زبانزد خاص و عام است و در کتاب هایش موج می زند.(1)
می دانیم که توماس مان، اسکار وایلد، آندره ژید، پروست، کوکتو و… از نویسندگان معروف، همه از پیشگامان نهضت آزادیخواهی همجنسگرایان اروپا بوده اند. در زمان آنها، همجنسگرایی در اروپا کماکان ممنوع بود و تقبیح شده، چه برسد به ایران خودمان که همجنسخواهی هنوز یک تابوست.
فرزانه بعد از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیل به فرانسه می رود و مدت کوتاهی بعد از رفتن فرزانه، هدایت هم راهی فرانسه می شود. دو روز بعد از ورود هدایت به پاریس، فرزانه و هدایت قرار شام می گذارند. برای یافتن محل مناسب برای شام با هم صحبت می کنند و آخرش فرزانه می پرسد: « پس کجا برویم؟» و هدایت جواب می دهد: « یک جایی که اگر هنوز هم وجود داشته باشد، انگشت به دهان حیران میمانی». (ص189)
از کلمه هنوز در جمله هدایت معلوم می شود که او در سال های قبل که در پاریس بوده، به این محل سر می زده و آن را خوب می شناسد، اما این چگونه محلی است؟ تعریف آن را از زبان فرزانه بشنویم: « دوتا بلیط خریدیم و وارد شدیم. وقتی چشمم به روشنایی ضعیف فضای آنجا عادت کرد، در کمال تعجب متوجه شدم که برخلاف دانسینگ های معمولی، مردها فقط با زن ها نمی رقصند و بین ایشان جفت هایی دیده می شد که زن با زن و مرد با مرد در حال رقص اند…. و بعدش زن سیاهپوستی که وقتی لباسش را در آورد معلوم شد که مرد است، نه زن». (ص189) می دانیم که برای رستوران رفتن و غذا خوردن، بلیط خریدن لازم نیست و از توصیف فرزانه متوجه می شویم که محل، یک بار متعلق به همجنسگرایان بوده است. این نشان می دهد که هدایت بارهای محل تجمع همجنسگرایان پاریسی را می شناخته و به آنجا رفت و آمد داشته است.
محل دیگری که هدایت، فرزانه را با خود به آنجا می برد، کافه ی «مادام آرتور» است. توصیف این را هم از زبان فرزانه بشنویم: « پیشخدمت کافه مادام آرتور، خانمی قد بلند و بلند ناخن که وقتی نوشابه ها را روی میز گذاشت، متوجه مژگان مصنوعی و ته ریش مردانه او شدم و بعد کسی که برای سرگرمی مشتریان تصنیف میخواند، مردی بود در لباس زنانه». (ص 238-239)
در همانجا هدایت می گوید: «اینجا جای هر کسی نیست. مثل «مونتانی سنت ژنویو» جای آدم های وارد است». و فرزانه می نویسد: «آدم های وارد؟ «مونتانی سنت ژنویو»؟ در آنجا هیچ آداب و رسوم اخلاقی مراعات نمی شد. آزادی کامل، در حدودی که به آزادی دیگران لطمه نزند مبنای محیطش بود. نه تنها مشتریان از هر طبقه و صنفی بودند، از نقاش گرفته تا سمسار و دانشجو، بلکه هنرپیشگان و….. در آنجا زن های همجنس باز، مردهای همجنس باز، عشاق در پی محیط هیجان انگیز، عیاشان و مردم معمولی مشتریان را تشکیل میدادند». (ص 238-239)
از یک طرف می دانیم همجنسگرایی در آن دوره، در غرب قانونی نشده بود اما اینجا و آنجا همجنسگرایان تحت پوشش های مختلف، کافه ها و بارهای خاص خود را برپا می کردند. از طرف دیگر همانطور که در بالا گفته شد، نویسندگانی همچون ویرجنیا ولف، اسکار وایلد، پروست، آندره ژید، کوکتو، توماس مان و… همه در کتاب های خود به توصیف زیبایی های عشق همجنسگرایانه پرداخته اند و امروز همه می دانند که این نویسندگان نه تنها خود همجنسگرا بودند، بلکه قلم و هنر خود را در خدمت تلاش برای خودیابی و خودآگاهی همجنسگرایان به کار گرفتند و نوشته های آنان انعکاس اعتراض به ناعدالتی ها بر علیه همجنسگرایان است. به همین دلیل در غرب از آنان به عنوان پیشگامان نهضت خودیابی و خودآگاهی همجنسگرایان یاد می شود. هرچند که خود آنها چنین ادعایی نکرده اند.
در اینکه چرا تعدادی از انسان های اجتماع از نظر جنسی به همجنس خود گرایش پیدا می کنند، تئوری های زیادی مطرح شده اند که یکی از آن ها در مورد مردان همجنسخواه این است که ممکن است پدر بنا به موقعیت شغلی کمتر در خانه بوده و فرزند پسر در کودکی در تماس وسیع و گسترده با زنان خانواده قرار داشته است.
ما در صفحه 361 همین کتاب (فرزانه) می بینیم که هدایت در کودکی در چنین محیطی رشد کرده است. و فرزانه هم شهادت می دهد که: « گره اصلی زندگی شوم هدایت ناشی از رابطه اش با پدر و مادر و به خصوص با مادرش بوده است». (ص320)
به اعتقاد من، نوشته های هدایت، به خصوص در «حاجی آقا»، «سگ ولگرد»، «زنده به گور»، «البعثه الاسلامیه» و مهمتر از همه در کتاب «بوف کور»، قبل از هر چیز فریاد نویسنده ی همجنسگرای ایرانی در آن شرایط سخت و تاریک محیط فرهنگی خودش است و ناامیدی اش به بهبود آن شرایط در زمان خودش، و نه هیچ چیز دیگر. (منظورم این نیست که هدایت دیگر غم وغصه ی دیگری نداشته است).
جلال آل احمد در مجله «علم وزندگی»، تهران، شماره دی ماه 1330، بهترین توصیف را ارائه میدهد: «بوف کور تجسم تمام کینه هایی است که یک فرد ناتوان نسبت به تواناها دارد و به این طریق خود را از دیگران بیگانه می یابد».
در سرتاسر کتاب های هدایت، بیزاری از خرافات، تملق، زورگویی، دروغ، خفقان و… موج می زند. هدایت میگوید: «می خواهم سرتاسر زندگی خود را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آن را – نه شرابش را– قطره قطره در گلوی خشک سایه ام بچکانم». (ص316) در صفحه 305 کتاب، فرزانه می نویسد: «مرگ در زنده به گور زشت است. حاصل بیماری است، پوچ و مسخره است، گریز از زندگی است. قهرمان داستان ریشه ناکامی هایش را در خودش میداند، خودش است که نتوانسته با محیط جور بشود».
« هدایت داستایفسکی را می ستاید، حداقل به این دلیل که هنر را از دیگران می گیرد و مطلب مال خودش است و همچنان روسی می ماند». (ص.70) هنر هدایت هم درست همین است. هنر را از کافکا، آندره ژید، کوکتو، وولف، اسکار وایلد و توماس مان می گیرد (همه همجنسگرا- نگارنده) اما مطلب از خودش است و ایرانی می ماند. جمله معروف هدایت در شروع کتاب بوف کور (در زندگی زخم هایی هست…) در واقع نویسنده درد و رنج همجنسگرایی خودش را به شیوه خاص خودش به تصویر می کشد. که روح آدم را مثل خوره می خورد و آدم نمی تواند این درد ها را به کسی بگوید. و یا: «چه خوب بود اگر می توانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم… نه، یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند». (ص.27 بوف کور) درکتاب های هدایت، همچون کتاب های نویسندگان همجنسگرای اروپایی قهرمان داستان تنهاست، عیب و نقص و اشکالات فرهنگی و اجتماعی را می بیند، به آنها پوزخند می زند، از اینکه او را درک نمی کنند عصبی و ناراحت است و سعی در گریز از واقعیت ها را دارد. از این زاویه، نه تنها همجنسگرایان که تمام انسان های اجتماع که به نوعی اخلاق و نرمهای اجتماعی را خشن و سرکوبگر می دانند، با قهرمان کتابهای این نویسندگان اظهار خود بودن می کنند و خویشتن را بازمی یابند. این همان رمز محبوبیت این نویسندگان و کتاب های آنان است.
از همین زاویه، همه این ها بخشی از شرح حال همجنسگرایان ایرانی در طول تاریخ کشور ماست.
بر زنان و مردان همجنسخواه ایرانی است که پیشگامان نهضت خود را کشف کنند، که کم هم نیستند، از عطار و مولوی گرفته تا حافظ، از ابومسلم خراسانی تا هدایت و سیرجانی، از… تا….

-

برگرفته از مجله الکترونیکی «سه کاف/شماره‌ی ۳۰»



+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط بیژن آزاد  |