1-ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود.
۲-زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس اينگونه مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم شرقى را بگشايد.
اشاره:در تاريخ انديشه هاى سياسى، رسم بر اين است كه پژوهشگران ابتدا انديشه هاى يونانى را كاوش مى كنند، افكار افلاطون و ارسطو و... را بررسى مى كنند و به عنوان ريشه مكاتب سياسى به آن مى نگرند. اما خواجه نظام الملك طوسى تابع هيچ مكتب سياسى كه از يونان و روم باستان به ارمغان آورده باشند، نبود. اگر گفته هاى خواجه و خط مشى او را در مدت نزديك به سى سال وزارت در دستگاه سلجوقيان بررسى كنيم، چيزى جز گسترش عدالت اجتماعى، مبارزه با ستم و تشويق به نشر علم نمى بينيم. در كتاب سياست نامه، در همه داستان هاى تاريخى كه براى عبرت آموزى آورده است، با هدف روشن كردن نتيجه عدالت خواهى و عواقب شوم ظلم و ستم در جوامع مختلف را براى ملكشاه سلجوقى به زبان ساده بازگو مى كند. اگر بخواهيم براى او در سياست نامه «فلسفه تاريخ» بسازيم، مى توانيم آشكارا بگوييم كه بر طبق نوشته هاى او مى توان ادعا كرد كه: طبق قوانين و سنت هايى كه عدالت را توصيه مى كند و عدالت به اين معنى است كه هر كس در جايگاه خود قرار گيرد، بايد در فرآيند تاريخ، عدالت خواهان حاكم باشند. به همين انگيزه ابتدا بعد از بررسى تاريخ خطه خراسان و شهر طوس، زندگينامه خواجه طوس را در قالب جريانات سياسى دوره زندگى اش بررسى كرده و سپس با آوردن نكته هايى از كتاب سياست نامه به انديشه هاى او آگاهى پيدا مى كنيم و در آخر كلام، به خدمات فرهنگى او اشاره مى كنيم.
خواجه نظام الملك طوسى پسر خواجه ابوالحسن على بن اسحاق بود كه در قريه نوغان از شهر طوس به تاريخ جمعه پانزدهم ذى القعده سال ۴۰۸ ه.ق (۱۰۱۷ م) متولد شد. طوس از شهرهاى عمده و فرهنگ خيز خراسان بود. خراسان (خورآيان) (مشرق) يعنى سرزمينى كه از آن «خورآسد» يعنى خورشيد طلوع كند. به خراسان سرزمين خورشيد طالع نيز گفته اند. خراسان سرزمين بزرگى بود كه بين آمودريا (جيحون) تا كوه هاى هندوكش در افغانستان امتداد داشته است. خراسان كنونى تنها قسمتى از آن خراسان بزرگ است.شهرهاى عمده اين منطقه عبارت بودند از مرو، هرات، بلخ، نيشابور و بالاخره شهر طوس كه از شهرهاى باستانى خراسان محسوب مى شود. وسعت شهر طوس به قدرى بوده است كه دربردارنده مناطقى چون طابررن، سناباد، نوغان، رادكان و بسيارى از قراء ديگر بوده كه بر اثر حمله مغول نابود شده اند. زمانى كه حضرت رضا(ع) به شهادت رسيد مدفن مطهر آن حضرت در سناباد، هسته مركزى شهر مقدس مشهد شد. به عبارت ديگر طوس در ۲۵ كيلومترى شمال غربى مشهد كنونى قرار دارد و سابقاً جزيى از طوس بود. شهر طوس از نظر علمى و ادبى سابقه بسيار روشنى دارد. شعرا، ادبا، دانشمندان، فقها و فلاسفه بزرگ از آن برخاسته اند، كه در طول تاريخ پرتحول ايران بعد از اسلام، همواره پاسدار فرهنگ ايران بوده اند. كسانى مانند دقيقى طوسى، اسدى طوسى، حكيم ابوالقاسم فردوسى، محمد غزالى طوسى، احمد غزالى طوسى، محمدبن حسن طوسى ملقب به شيخ الطائفه و بالاخره خواجه نظام الملك است كه ابتدا در دستگاه غزنويان مشاغل مختلف ديوانى داشت و بعد از چيرگى تركان سلجوقى بر ايران در دربار آلپ ارسلان و ملكشاه شغل وزارت يافت و توانست با تدبير خويش سلجوقيان را به سمت و سويى كه خود مصلحت مى دانست هدايت نمايد. در ۳۸۷ سال بعد يعنى در ۷۹۵ ه.ق (۱۲۰۰ م) مرد دانشمند و سياست پيشه اى چون خواجه نصيرالدين طوسى در اين ديار پا به عرصه وجود گذاشت كه توانست هلاگوخان مغول را مطابق خواسته خويش راهنمايى كند و از خون ريزى و تخريب بيش از حد مغولان از آثار فرهنگى جلوگيرى نمايد. خواجه نظام الملك طوسى و خواجه نصيرطوسى در زمينه وزارت و مشاورت با پادشاهان ترك نژاد و مغول به قدرى مهارت داشتند كه اين نكته را در تاريخ ايران به عنوان يك اصل و حقيقت تاريخى گنجانيدند كه امپراتوران ترك نژاد و خان هاى مغول شمشيرزنان شجاع و پرصلابت بوده و جهانگيرى و گشودن سرزمين هاى ديگر براى آنها بسيار آسان بود. اما قادر به جهاندارى و اداره ممالك مفتوحه نبودند مگر با راهنمايى وزراى ايرانى. اين وزرا آنقدر در تغيير طرز تفكر پادشاهان مهارت به خرج دادند تا به آن حد كه آنان را مشوق فرهنگ و پاسدار زبان و ادب فارسى و حتى دين اسلام كردند. اديبان و سخنوران خراسانى در دورافتاده ترين روستاهاى خراسان بزرگ به ويژه طوس در اين جريان تاريخى سهم بزرگ و قابل توجهى داشتند، چون به وسيله وزراى ايرانى به دربارها راه يافتند. آنان با سرودن اشعار نغز، تركان را شيفته زبان فارسى كردند. رونق نظم و نثر فارسى به وسيله پادشاهان ترك به حدى رسيد كه در زمينه رجزخوانى در جنگ ها نيز از اشعار فارسى و شعراى پارسى گوى سود مى جستند كه نمونه اى از آن را در اين متن مى آوريم. در سال ۵۴۲ ه.ق سلطان سنجر سلجوقى براى سركوب اتسز خوارزمشاه قصد خوارزم كرد و قريه هزار سف را دو ماه محاصره كرد. در اين سفر جنگى انورى در خدمت سنجر بود و رشيد وطواط شاعر پارسى گوى اهل بلخ و فارغ التحصيل نظاميه بلخ در خدمت اتسز به سر مى برد.
اتسز و سنجر براى رجزخوانى عليه يكديگر از اين دو شاعر فارسى زبان بهره بردند. به اين ترتيب كه انورى كه در كنار سنجر بود دوبيتى زير را بر تيرى نوشت و در هزار سف انداخت: اى شاه همه ملك جهان حسب تراست / وز دولت و اقبال جهان كسب تراست
امروز به يك حمله هزار سف بگير / فردا خوارزم و صدهزار اسب تراست
رشيد وطواط كه در هزار سف در كنار اتسز بود اين شعر را بر تير نوشت و بينداخت: گر خصم تو اى شاه بود رستم گرد / يك خر ز هزار سف تو نتواند برد
• خواجه نظام الملك از كودكى تا وزارت سلجوقيان
ابوعلى فرزند خواجه ابوالحسن على بن اسحاق كه يك دهقان زاده طوسى بود در كودكى در اين شهر مقدمات علوم عقلى و نقلى را فراگرفت و در سن يازده سالگى حافظ قرآن كريم شد. او سپس به شهرهاى بزرگ خراسان رفت و علوم زمان خويش را فراگرفت. پدرش ابوالحسن على در خدمت ابوالفضل سورى كه از جانب محمود غزنوى حكمران خراسان شده بود قرار گرفت و ابوعلى در يك خانواده ديوانى (ادارى و حكومتى) رشد كرد و چون پدرش به اداره مالى و حكومتى طوس رسيده بود و در آن زمان بيشتر مشاغل موروثى بود، لذا ابوالحسن على فرزند خود را براى امور ديوانى تربيت كرد. در زمان استيلاى سلجوقى ها بر خراسان كه از ۴۲۸ ه.ق آغاز شد و حكومت بلخ با ابوعلى بن شاذان بود، خواجه كه بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود به خدمت حاكم بلخ درآمد و چون ابوعلى بن شاذان بعد از استيلاى چغرى بيك سلجوقى بر بلخ به وزارت او رسيد، خواجه هم از اين طريق در خدمت سلجوقى ها درآمد و در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر خراسان، خواجه به سال ۴۵۱ ه.ق (۱۰۵۹ م) به وزارت او در آن خطه منصوب گرديد. اين در حالى بود كه طغرل سلجوقى (۴۵۵ _ ۴۲۹ ه.ق) (۱۰۶۳ _ ۱۰۲۷ م) به سلطنت رسيد. طغرل پايه قدرت حاكميت سلجوقيان را محكم كرد. وزير او ابونصر عميدالملك كندرى بود. ولى در عين حال خواجه ابوعلى كه بعدها به نظام الملك ملقب شد، آنقدر در دستگاه سلجوقيان نفوذ كرد كه بزرگان سلجوقى به پيروى از خواجه نظام الملك به صوفيان و اهل طريقت و عرفا احترام مى گذاشتند. با آن كه در ۴۴۷ ه.ق (۱۰۵۵ م) طغرل به همراهى عميدالملك كندرى وزير خود به همدان رفت اما با توجه به نظريات خواجه نظام الملك كه به عرفا علاقه مند بود، طغرل به ديدار باباطاهر رفت و در حضور عميدالملك، باباطاهر چند كلمه اى با طغرل صحبت كرد و او را تحت تاثير خود قرار داد.
باباطاهر به طغرل گفت: «با خلق خدا چه خواهى كرد؟ سلطان جواب داد: آنچه كه تو فرمايى. باباطاهر گفت كه خدا مى فرمايد «ان الله يامر بالعدل والاحسان» سلطان بگريست و گفت چنين كنم.» باباطاهر پس از اين گفت وگو، سر ابريقى شكسته كه سال ها از آن وضو كرده بود، در انگشت داشت بيرون كرد و در انگشت طغرل كرد و گفت، مملكت عالم را اين چنين در دست تو كردم، بر عدل باش. طغرل بعد از آن كه در رمضان ۴۴۷ (دسامبر ۱۰۵۵) بغداد را فتح كرد و القائم بامرالله خليفه عباسى به او لقب سلطان الدوله داد، به شهرستان رى پايتخت خود بازگشت، در سن هفتاد سالگى در ۸ رمضان ۴۵۵ (۴ سپتامبر ۱۰۶۳) در رى وفات كرد و در محلى كه در آن شهر برجى ساخته بود، مدفون شد. چون طغرل اولادى نداشت و برادرش چغرى بيك هم قبل از وى درگذشته بود، آلپ ارسلان فرزند چغرى بيك در ۴۵۵ ه.ق به سلطنت رسيد. از آنجايى كه آلپ ارسلان به اين نكته پى برد كه عميدالملك كندرى درصدد بوده است كه سليمان نامى از خاندان سلجوقى را به سلطنت برساند، در ذى الحجه ۴۵۶ (۱۰۶۴ م) عميدالملك كندرى را كشت و خواجه ابوعلى را با لقب نظام الملك به وزارت خود برگزيد. خواجه از اين پس در همه سفرها همراه آلپ ارسلان بود. از بزرگترين وقايع دوره آلپ ارسلان، جنگ او با «رومانوس ديوجانوس» (Romanus Dioganus) امپراتور روم شرقى (بيزانس) بود كه در منطقه ملازگرد در شمال درياچه وان در ذى القعده ۴۶۳ (اوت ۱۰۷۱ م) روى داد و رومانوس اسير و با دادن خراج آزاد شد. آلپ ارسلان در ۳۰ ربيع الاول ۴۶۵ (۱۴ دسامبر ۱۰۷۲) در كنار جيحون به دست قلعه بانى به نام يوسف خوارزمى از پاى درآمد و فرزند جوان او جلال الدين ملكشاه كه ۱۷ يا ۱۸ سال بيشتر نداشت به سلطنت رسيده و او همچنان خواجه نظام الملك را در وزارت خويش ابقا كرد.
• ملكشاه و خواجه نظام الملك
جــلال الدين ملكشاه از (۴۸۵ _ ۴۶۵ ه.ق) (۱۰۹۲ _ ۱۰۲۷ م) به مدت ۲۰ سال سلطنت كرد و در اين دوره بود كه خواجه ابوعلى ملقب به نظام الملك از آنجايى كه وزير مقتدر و صاحب اختيار دو سلطان نيرومند يعنى آلپ ارسلان و سپس ملكشاه بود به تاج الحضرتين نيز ملقب شد و در فرامين سلطنتى او به اين عنوان خطاب مى شد: خواجه قوام الدين ابوعلى نظام الملك طوسى (تاج الحضرتين). ابن اثير درباره اهميت خواجه نظام الملك مى گويد كه دولت سلجوقى، الدوله النظاميه است. زمانى كه ملكشاه سلجوقى در سن هفده سالگى به سلطنت ايران رسيد، خواجه نظام الملك ۴۷ سال داشت. اگر زمان وزارت او را بر خراسان در زمان حاكميت آلپ ارسلان بر آن منطقه نيز در نظر بگيريم، خواجه نظام الملك داراى بيست و هفت سال خدمت ادارى (ديوانى) بود. اگر دوران وزارت مطلق خواجه نظام الملك را بر دربار آلپ ارسلان و ملكشاه به طور جداگانه محاسبه كنيم، او نزديك به سى سال (۲۹ سال و ۷ ماه) حكومت كرد و اگر آغاز دوران ديوان سالارى خواجه را در دستگاه سلجوقيان كه از سن ۲۰ سالگى آغاز مى شود محاسبه كنيم مى توانيم بگوييم كه خواجه نظام الملك به مدت پنجاه و هفت سال ديوان سالارى كرد و امور ادارى دولت سلجوقى را به خوبى اداره كرد و بوروكراسى را با تكنوكراسى درهم آميخت. بى جهت نبود كه ملكشاه بى تجربه خطاب به نظام الملك همواره مى گفت: «من امور را از كوچك و بزرگ به تو واگذار كردم، تو به منزله پدر هستى.» به رغم آن كه سوگند خورده بود كه وزير خود را همواره يار و پشتيبان باشد ولى به تحريك ملكه (تركان خاتون) مانع انجام امور مى شد. از آنجايى كه نظام الملك از عاقبت شوم وزراى ايرانى آگاهى كامل داشت، در خلوت اشعارى براى خود مى سرود كه چند بيت آن را در اينجا مى آوريم. او در اين اشعار اين مطلب را مى رساند كه دشمنان او در دستگاه ملكشاه با اهالى طوسى كه به وزارت رسيدند، دشمنى مى ورزيدند: از سر بنه اين نخوت كاوسى را / بگذار به جبرئيل پرطاوسى را
اكنون همه صوف هاى طرسوسى را / باز آر و دگر گاو مخوان طوسى را
تا از شب من سپيده دم برزد دم / معشوق زشت كشيد بر روز قلم
شد آمدن نگار من اكنون كم / زيرا كه شب و روز نيايند به هم
چنبر زلفى كه ماه در چنبر اوست / فرمانده روزگار فرمانبر اوست
ترسم كه به ناگاه بريزد خونم / كين شوخ دلم به خون من باور اوست
اولين وزيرى كه در دستگاه سلطنت بر اين عقيده پافشارى كرد كه سلطان بايد سلطنت كند نه حكومت، خواجه نظام الملك بود، زيرا او از روابط ميان غلامان دربار و ديوان ها (ادارات دولتى) بيشتر نگران بود و بيم آن داشت كه مبادا دربار ملكشاه در سازوكار دستگاه ادارى مداخله كند. مثلاً وى مى گويد به نديمان سلطان هرگز نبايد اجازه داد كه صاحب مقامات ادارى گردند. نامه اى كه از دربار به ديوان ها فرستاده مى شود بايد حتى المقدور اندك باشد. فقط در مواردى كه مهمى پيش آيد بايد از غلامان فقط به عنوان پيك استفاده كرد. در فرمان هاى شفاهى پادشاه بايد احتياطى تمام مبذول داشت. در ارسال آنها بايد نظارت كرد و پيش از آن كه مضمون آنها به اجرا گذاشته شود، لازم است يك بار ديگر از طريق ديوان ها، آن را بر پادشاه عرضه كنند.
سيدالوزرا قوم الدين نظام الملك ابوعلى حسن بن على بن اسحاق طوسى (تاج الحضرتين) افسوس مى خورد كه سلاطين سلجوقى از آداب ملك دارى خردمندانه اى كه از سوى اميران و وزراى متقدم مانند خاندان برمكى، آل بويه و سامانيان رعايت مى گرديد، اهمال مى ورزند.بدين ترتيب كاربه دستان ايرانى هرگز نتوانستند خداوندان ملك را در قالب هايى كه خود مى خواستند بريزند و به آنها شكل دلخواه دهند. خواجه براى آنكه بتواند ملك شاه و دست پروردگان او را در قالب هايى كه خود مى خواست بريزد و حكومت را مختص وزيران بنمايد، از ميان دوازده تن از فرزندانش كه براى مشاغل ادارى و ديوانى تربيت كرده بود در اقصى نقاط مملكت به استاندارى و حكومت رساند و به اين ترتيب يك اليگارشى «oligarchy» (خاندان حكومت گر) كه اكثر افرادش از بزرگان و فرزندان خواجه بودند را بر كشور مسلط نمود تا از دخالت هاى بى حد دربار در امور بكاهد. عباس اقبال در مقدمه سياست نامه مى نويسد: «در سال آخر سلطنت ملك شاه مابين شحنه مرو (رئيس پليس مرو) كه از بندگان خاصه سلطان بود و يكى از پسران خواجه نظام الملك يعنى «شمس الملك عثمان» نزاعى بروز كرد، شحنه مرو از استبداد شمس الملك به سلطان ملك شاه شكايت برد و خود به دادخواهى به حضور ملك شاه آمد. شاه سلجوقى از اين پيشامد در غضب شد و دو تن از وزراى زيردست خواجه را كه خصم او بودند پيش او فرستاد و به او پيغام داد كه اگر تابع منى چرا فرزندان و اتباع خود را ادب نمى كنى و اندازه خود نگاه نمى دارى، اگر مى خواهى بفرمايم دولت از پيش تو برگيرم. خواجه از اين پيغام رنجيده و از روى تندمزاجى در جواب سلطان پيغام فرستاد كه دولت آن تاج به اين دوات بسته است. هرگاه اين دولت بردارى آن تاج بردارند.» الحق اين جواب سخت درشت بود و مى رساند كه خواجه خود را بر دولت سلجوقى صاحب منتى عظيم مى شمارد و دوام و ثبات آن را جز به وجود خويش به اساس ديگر قائم نمى داند. دو برخورد ديگر نيز بين خواجه نظام الملك و ملك شاه بر سر ايجاد مدارس نظاميه و توسعه و تجهيز لشكر امپراتورى سلجوقى اين صدراعظم را با پادشاه رودرروى يكديگر قرار مى دهد. رقباى نظام الملك وقتى ديدند كه او در امور نظامى در كشور به پيشرفت هايى نائل گشته به او پيشنهاد كردند كه براى تقليل مخارج نظامى تدابيرى بينديشد ولى او زير بار نرفت. يكى از مصاحبين ملك شاه به او القا كرده بود كه چون مملكت در امن و امان و آرامش است نگهدارى چهارصد هزار سپاهى و جيره و مواجب دادن به آنان خرج بيهوده است. اگر اين عده را به هفتاد هزار تن تقليل دهند، مبلغى توفير و تفاوت مخارج مى شود. نظام الملك به اين پيشنهاد چنين جواب مى دهد كه البته اختيار با سلطان است ولى اگر به چهارصد هزار تن مواجب و جيره مى دهد، خراسان، ماوراءالنهر تا كاشغر، خوارزم، نيم روز، عراقين، پارس، شام، آذربايجان، ارمنستان، انطاكيه و بيت المقدس همگى در تصرف سلطان است. خواجه با نام بردن مناطق مختلف ايران از كاشغر تا انطاكيه مى خواهد به ملك شاه بفهماند كه نگهدارى مملكتى به اين وسعت به همان چهارصد هزار نيروى ارتش نيازمند است و به اين وسيله سلطان را قانع مى كند.زمانى كه خواجه نظام الملك در شهرهاى امپراتورى سلجوقى از مرو تا بغداد به تاسيس مدارس نظامى همت گماشت، پادشاه ناپخته سلجوقى به تحريك ملكه تركان خاتون به خاطر مخارجى كه براى تاسيس اينگونه مدارس مى كند، مورد مواخذه قرار مى گيرد. در آن موقع فتنه انگيزان از روى رشك به سلطان گفتند كه با اين پول ها كه خرج تاسيس مدارس مى شود، مى توان لشكرى آراست كه قسطنطنيه پايتخت روم شرقى را بگشايد. جورجى زيدان مورخ مسيحى عرب از قول مورخين اسلامى در اين باره مى گويد، خواجه با صراحت جوابى به شرح زير داد: «خواجه نظام الملك رو به سلطان جلال الدين ملك شاه كرده و مى گويد: «پسرجان من يك پيرمرد هستم. اگر بر ضد من بشورند، پنج دينار هم از خود نخواهم داشت و تو جوانكى هستى كه اگر بر تو بشورند، شايد سى دينار براى خود داشته باشى، تو شب و روز به شهوت رانى مشغول هستى، نافرمانى تو نزد خدا خيلى بيش از فرمانروايى تو است. سپاهيانى كه تو به آن پشت گرم هستى تير پرتاب آنها سيصد زرع است و شمشير هاشان در ازاى دو زرع مى باشد و مانند تو غرق عيش و عشرت مى باشند و با ساز و آواز سرگرم شده اند. من براى تو سپاهيانى گرد آ ورده ام كه آنها را سپاهيان شب مى گويند.همين كه تو و سپاهيانت شب به خواب مى رويد اين لشكريان به شب زنده دارى برمى خيزند، دست راز و نياز به درگاه خداى چاره ساز برمى دارند، تو را از جان و دل دعا مى گويند.
تو و سپاهيانت از «بركت دعاى آنان خوش و خرم مانده ايد.» ملك شاه كه اين حرف نظام الملك را شنيد، پسنديد و خاموش شد چون تركان خاتون زوجه ملك شاه مى خواست كه فرزند خردسال خود محمود را به عنوان وليعهد انتخاب نمايد. در صورتى كه خواجه نظام الملك با اين تصميم تركان خاتون موافق نبود. از اين جهت تركان خاتون به اتفاق تاج الملك كه وزير او بود توطئه قتل خواجه نظام الملك را طراحى كردند. آنان ضمن تماس محرمانه با يكى از اعضاى فرقه اسماعيليه كه با نظام الملك عداوت داشتند ترتيب قتل خواجه را دادند و او در شنبه دهم رمضان ۴۸۵ (۱۰۹۲ م) در سفرى به نهاوند و به روايتى ديگر در صحنه نزديك كرمانشاه به وسيله يكى از فداييان اسماعيليه به نام ابوطاهر ارانى با كارد به قتل رسيد. گويند كه جنازه او را به اصفهان منتقل كرده در محله احمدآباد (محله كران) كوچه دارالبطيخ كه سابقاً تربت نظام الملك مى گفتند دفن شده است. يك ماه بعد ملك شاه سلجوقى به طور مرموزى وفات يافت. عده اى گفته اند كه غلامان نظاميه به انتقام خون مخدوم خود نظام الملك، ملك شاه را مسموم ساخته اند. (شوال همان سال)
امير معزى شاعردربار سلجوقيان در اشاره به اين دو واقعه كه به فاصله يك ماه اتفاق افتاد چنين مى گويد: دستور و شهنشه از جهان رايت خويش / بردند و مصيبتى نيامد زين بيش/ بس دل كه شدى ز مرگ شاهنشه ريش/ گر كشتن دستور نبودى در پيش.
يكى از گويندگان آن زمان از قتل خواجه اظهار تاسف مى كند و مى گويد:
عجب مدار كه از كشتن نظام الملك/ سفيدروى مروت سياه فام شود
هزار سال ببايد كه تا خردمندى/ ميان اهل مروت چو او نظام شود
امير معزى كه اميرالشعراى دربار ملك شاه بود باز در اين باره گويد:
شغل دولت بى خطر شد كار ملت با خطر/ تا تهى شد دولت و ملت ز شاه دادگر/ رفت در يك مه به فردوس برين دستور پير/ شاه برنا از پس او رفت در ماهى دگر/ شد جهان پرشور و شر از رفتن دستور و شاه/ كس نداند تا كجا خواهد رسيد اين شور و شر/ كرد ناگه قهر يزدان عجز سلطان آشكار/ قهر يزدانى ببين و عجز سلطانى نگر
بعد از مرگ نظام الملك و ملك شاه زوجه پادشاه يعنى تركان خاتون پسر خردسال خود محمود را در اصفهان به تخت نشاند. بركيارق پسر ارشد ملك شاه كه از زن ديگر بود، اصفهان را محاصره كرد و تاج الملك را كه همدست تركان خاتون بود دستگير كرد و كشت. تركان خاتون پانصد هزار دينار به او داد كه از تسخير اصفهان منصرف شود. پس از فوت تركان خاتون و پسرش محمود، بركيارق در ۴۸۸ ه ق اصفهان را گرفت و بر تخت نشست و پسران خواجه نظام الملك را به وزارت برگزيد و بدين ترتيب با كشته شدن نظام الملك به علت آنكه فرزندانش به وزارت سلجوقيان رسيدند، مى توان گفت كه شيوه و خط مشى سياسى نظام الملك ادامه يافت.
• ادامه وزارت فرزندان و خاندان نظام الملك
خواجه نظام الملك معتقد بود چنانچه فرزندان وزرا براى كارهاى ديوانى شايسته باشند بهتر است كه وزير و صدراعظم عهده دار مشاغل ديوانى باشند. او به اين علت با هدف آنكه رو ش هاى شاه سلجوقى را مطابق ميل خود و در قالبى خاص بريزد كه برابر اهداف خودش و در جهت منافع كشور باشد، فرزندان خود را به حكومت شهرهاى بزرگ ايران گماشت. او دوازده فرزند داشت كه مهمترين آنان عبارت بودند از شمس الملك عثمان بن نظام الملك والى مرو، جمال الدين منصوربن نظام الملك حاكم بلخ. زمانى كه خواجه فرزندان خود را مامور ولايات مى كرد ممكن بود سال ها آنها را نبيند. خواجه نظام الملك كه شب و روز كار مى كرد و آرام و قرار نداشت، به پسران خود نيز سفارش مى كرد كه چنين باشند. وقتى كه يكى از پسران خود را به حكومت يكى از شهرهاى ايران فرستاد، او را سال ها نديده بود و به اين جهت بگريست و به حاضران گفت: «به خدا زندگى بقالان و عيش ايشان از من خوش تر است. زيرا بقال بامداد به دكان آيد و شبانگاه به خانه رود و رزقى با اهل و عيال خويش بخورد و فرزندان پيش او جمع شوند و او به ديدارشان خوش دل باشد و من به اين سن رسيده چند نوبت معدود پسر خود را ديده ام و عمر عزيز من در تحمل مشاق اسفار و ارتكاب اخطار مى گذرد و شب و روز من مستغرق مصالح مملكت و فراهم كردن لشكر و خدم وحشم است و با اين همه كاشكى از دشمنان و حسودان ايمن بودمى.» شخصى حكايت كرد كه من در مجلس خواجه بودم در وقتى كه همه اقطار و ممالك در تصرف داشت و سلطان مطيع تدابير او بود. از ميان فرزندان او كه بعد از مرگ ملك شاه منشاء اثر بودند عبارت بودند از ضياءالملك احمدبن نظام الملك وزير محمدبن ملك شاه و سه فرزند ديگر او مانند فخرالملك بن نظام الملك، عزالملك حسين بن نظام الملك و مويدالملك عبيدالله بن نظام الملك كه به وزارت بركيارق رسيدند.
فخرالملك علاوه بر وزارت بركيارق به وزارت سلطان سنجر هم رسيد. اولاد فخرالملك كه نوادگان خواجه نظام الملك بودند، وزارت را در خاندان خود حفظ كردند و از بين آنان مى توان از صدرالدين و ناصرالدين طاهر وزراى سنجر سلجوقى نام برده و حتى برادرزاده نظام الملك يعنى شهاب الاسلام نيز به وزارت سنجر رسيد. خواجه نظام الملك براى حفظ مصالح مملكت ايران، حتى صفيه دختر خود را به عقد يكى از وزراى خليفه عباسى درآورد تا دربار خليفه را همواره تحت نفوذ خود نگه دارد. دختر ديگر نظام الملك «زليخا» نيز در عزل و نصب وزرا و گردانيدن امور دولت از جانب پدرش در دربار ملك شاه نظارت مى كرد تا جلو نفوذ زنان دربارى را در عزل و نصب ها بگيرد. در سايه تدبير نظام الملك و فرزندان ديوان سالار او بود كه مرزهاى سلجوقيان كه از كاشغر تا درياى مرمره، از درياچه آران و قلل جبال قفقاز و درياى سياه از شمال گرفته و تا خليج فارس و بيابان هاى سوريه در جنوب امتداد يافته بود به نحو شايسته اى حفظ مى شد. نظام الملك عقيده داشت كه شغل وزارت هم مانند مقام پادشاهى بايد از پدر به پسر به ارث برسد، چون از دوره سامانيان چند دودمان وزارت پيشه وجود داشته اند مانند جيهانى، بلعمى، عتبى.
• انديشه ها و خط مشى خواجه نظام الملك
انديشه هاى سياسى خواجه را مى توان از خلال سياست نامه، از كتاب وصاياى نظام الملك (دستورالوزراء) و بالاخره خط مشى سياسى او دريافت. استاد ذبيح الله صفا در صفحه ۱۱۹ تاريخ ادبيات ايران (جلد دوم) درباره سياست نامه مى گويد: «كتاب سياست نامه براى عنوان نمودن اوضاع اجتماعى زمان، از جمله كتب سودمند است. ليكن از روى آن فقط مى توان اوضاع اجتماعى ايران را تا اواخر قرن پنجم و على الخصوص در نيمه دوم قرن پنجم كه هنوز دوره رفاه و يكى از ادوار خوب تاريخ ايران شمرده مى شده دريافت. با اين حال نظام الملك در كتاب خود از بعضى رسوم اجتماعى و مقررات ادارى كه در زمان او متروك مانده و مورد استقبال پادشاهان سلجوقى قرار نگرفته است، شكايت دارد و نيز از برخى بى رسمى ها كه به وسيله سلاطين و غلامان مى شده، اظهار ناخشنودى مى كند و از اين روى نظام الملك از چشم بد مى ترسد و نمى دانست كه اين كار به كجا خواهد انجاميد.» در كتاب سياست نامه داستان هايى درباره نحوه و شرايط به كار گماردن، كاربه دستان حكومتى و توصيه آنها به عدل به نحو شايسته اى گنجانيده شده است. نظام الملك عقيده داشت كه پادشاه را چاره نيست از آن كه هفته اى دو روز به مظالم نشيند و داد از بيدادگر بستاند و انصاف بدهد و بى واسطه سخن رعيت را به گوش خود بشنود. اين وزير كاردان معتقد بود كه سلطان بايد در هر شهرى مردى خداترس را مامور كند و از احوال عامل، قاضى، محتسب و رعايا از خرد و بزرگ وى را معلوم گرداند. او برخلاف افلاطون كه فقط دانشمندان را لايق حاكميت مى دانست، خواجه علم و دانش را از شرايط لازم مى دانست ولى شرط كافى، عدالت بود. او مى گويد كه خداى تعالى در هر عصر و روزگارى يكى را از ميان خلق برگزيده است و او را به هنر فرمانروايى آراسته گردانيده است. سلطان بايد چنان حوزه حكومتى را به نظم بيارايد كه مردم بتوانند با اطمينان و احساس امنيت در پى حرف و مشاغل خود بروند. هدف حكومت دنيوى پر كردن زمين از عدل و داد است. اين عدل مى بايست با نشاندن هركس در جاى شايسته خود حاصل آيد كه اين نيز در جاى خود موجب استوارى اركان دولت است.
نظام الملك تاكيد مى كند كه روزگار نيك آن باشد كه در آن روزگار پادشاهى عادل باشد. و براى اثبات گفته خود خبرى را از پيامبر اكرم (ص) مى آورد كه آن وجود متعالى فرمودند، عدل عز دين است و قوت سلطان و صلاح لشكر و رعيت. خواجه از جمله شروط سياست را در هر شهر به پرسيدن حال عامل، قاضى و شحنه مى داند و مى نويسد: «به هر شهرى نگاه كنيد تا آنجا كيست كه او را بر كار دين شفقتى است و از ايزد تعالى ترسان است و صاحب غرض نيست. او را بفرماييد كه امانت اين شهر و ناحيت در گردن تو كرديم و آنچه ايزد تعالى از ما پرسيد از تو پرسيم.»خواجه عدالت را در آن مى داند كه شغلى متناسب با شعور و عقل و درايت هر كس به او واگذار شود. او مى گويد كه پادشاهان بيدار و وزيران بايد هشيار به همه روزگار باشند. هرگز دو شغل يك مرد را نبايد فرمود و يك شغل دو مرد را. اگر دو شغل يك مرد را بدهند، هميشه از اين دو شغل يكى برخلل باشد از جهت آن كه اگر مرد در اين شغل به واجب قيام كند در آن ديگر شغل خلل و تقصير افتد. اگر در آن شغل به واجب قيام كند در اين شغل به همه حال تقصير و خلل راه يابد و چون نيك نگاه كنى هر آن كس كه او دو شغل دارد همواره هر دو شغل بر خلل باشد. چون خواجه نظام الملك به دنبال انديشه سياسى ايرانشهرى و برپا داشتن سنن ايران باستان بود، در نوشتن كتاب سياست نامه، پادشاهان را در كانون تحليل سياسى خود قرار داد و به زبان ساده داستان هايى از ملوك عجم مى گويد تا مورد پسند ملك شاه قرار گيرد و شاه سلجوقى مطابق آن عمل كند. هدف او از بيان شرح عبرت آموز كارهاى ملوك عجم اين است كه سنت هاى نيكو كه مبتنى بر عدل و انصاف بود به شاه سلجوقى بفهماند. كلام او نه سبب سوز بلكه سبب ساز بود. اگر همه سياست نامه و گفتارها و روش هاى او را مورد بررسى قرار دهيم ملاحظه كنيم و دكترين و تز سياسى او را در سه عامل عقل گرايى، دين و شريعت و علم و دانش در قالب عدل و داد قرار دهيم، نيم رخ فلسفه سياسى خواجه نظام الملك پيش نظر ما قرار مى گيرد. تيغ و شمشير آن سلجوق و قلم خواجه و تدبير او وسعت ايران را به دوره ساسانيان رسانيد. بى جهت نبود كه امير معزى درباره خواجه گويد: تو آن خجسته وزيرى كه از كفايت تو/ كشيد دولت سلجوق سر به عليين/ تو آن ستوده مشيرى كه در فتوح و ظفر/ شده است كلك تو با تيغ شهريار قرين.
• فرازهايى از موضوعات سياست نامه
بوذرجمهر را پرسيدند: سبب چه بود كه پادشاهى آل ساسان ويران گشت و تو تدبيرگر آنها بودى و امروز ترا به تدبير و خرد و دانش در همه جهان همتا نيست. بوذرجمهر جواب داد: «سبب دو چيز بود يكى آن كه آل ساسان بر كارهاى بزرگ، كارداران كوچك و نادان گماشتند و ديگر آن كه مردان بزرگ را به كارهاى كوچك و سركار من با زنان و كودكان افتاد.»
•••
حضرت ابراهيم (ع) را ايزد تعالى مى ستايد از جهت نان دادن و مهمان دوستى و حاتم طايى را از جهت سخاوت و مهمان دوستى و تن او را خداى عزوجل بر آتش دوزخ حرام گردانيد و تا جهان باشد از جوانمردى او گويند و انگشترى كه اميرالمومنين على (ع) در نماز به سائلى داد و گرسنه اى چند را كه سير كرد. تا قيامت از شجاعت و جوانمردى او خواهند گفت.
•••
سلطان محمود غزنوى زشت روى بود، بينى بلند داشت و كوسه بود و چون در جوانى مدام گل خورده بود، زردچهره بود. وقتى در آينه خود را نگريست، گفت مى ترسم كه مردمان مرا دوست ندارند، چون روى نيكو ندارم و مردم حكمران نيكوروى را دوست دارند. يكى از ملازمان به او نصيحت كرد و به او گفت زر را دشمن گير تا مردم تو را دوست گيرند. محمود را خوش آمد و گفت: «هزار معنى و فايده در زير اين سخن است.» پس محمود دست به عطا دادن و خيرات كردن برگشاد. از اين جهت مردم او را دوست گرفتند و ثناگوى وى شدند. عاقبت محمود گفت: «تا من دست از زر بداشتم هر دو جهان مرا به دست آمد.»
•••
در روزگار عمربن عبدالعزيز قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومى از عرب از نايافتن طعام شكايت كردند و گفتند كه واجب ما اندر بيت المال تو است. اين مال يا از آن توست يا از آن خداى تعالى و يا از آن بندگان خداى است. اگر از آن بندگان خداوند است، از آن ما است و اگر از آن خداى است، خداى را به آن احتياج نيست. اگر از آن تو است به ما صدقه كن كه خداى تعالى صدقه دهندگان را جزاى خير دهد. اگر از آن ما است به ما ارزانى دار تا از اين تنگى برهيم. عمربن عبدالعزيز را دل بر ايشان بسوخت و آب در چشم آورد و گفت همچنين كنم كه شما گفتيد. هم در ساعت فرمود تا خواسته ايشان برآورند. آنها چون خواستند بروند، عمربن عبدالعزيز گفت: «اى مردمان كجا مى رويد؟» چنانكه سخن خود و آن بندگان خداى تعالى با من بگفتيد، سخن من نيز با خداى تعالى بگوييد و مرا به نيكى ياد كنيد. پس اعرابيان روى سوى آسمان كردند و گفتند: خداوند با عمربن عبدالعزيز آن كن كه با بندگان تو كرد.
•••
عبدالله بن عمر گويد كه رسول الله (ص) فرمود كه دادكنندگان را اندر بهشت سراها باشد از روشنايى عدل با اهل خويش و با آن كسان كه زيردست ايشان باشند و نيكوترين چيزى كه سلطان را بايد، دين درست باشد زيرا كه مملكت و پادشاهى و دين همچو دو برادرند. هرگاه كه مملكت اضطرابى دارد، در دين نيز خلل آيد و بددينان و مفسران پديد آيند و هرگاه كه كار دين با خلل باشد مملكت شوريده بود و مفسدان قوت گيرند.
•••
روزى حسين بن على(ع) با اصحاب خود بر سر خوان نشسته بود و جبه اى از ديباى رومى پوشيده بود و دستار بى نهايت نيكو بر سر داشت. غلامى خواست كه كاسه اى خوردنى در پيش او بنهد و بالاى سر او ايستاد. قضا را كاسه از دست غلام رها شد و بر سر و دوش حسين بن على آمد و دستار و لباس آن حضرت را از خوردنى آلوده كرد. غلام خجالت زده ايستاده بود و خيال مى كرد كه حضرت حسين(ع) او را ادب خواهد كرد. اما حسين بن على رو به غلام كرد و فرمود «والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس» و سپس فرمود اى غلام تو را آزاد كردم. همه حاضران از حلم و بزرگوارى حسين(ع) در چنان وضعى شگفت زده شدند. بخش عظيم سياست نامه با هدف استقرار عدل و بخشش و مروت است و حكمرانان بايد از آن عبرت بگيرند. از عدالت اسماعيل بن احمدسامانى و عضدالدوله ديلمى داستان هايى بر سبيل سرمشق گرفتن پادشاه سلجوقى مى آورد. خواجه در سياست نامه براى آگاهى پادشاهان از مظالم حكام بلاد، توصيه مى كند كه منهيان و جاسوسان را در لباس درويشان و بازرگانان به اقصى نقاط كشور بفرستند تا با آگاهى از وضع مردم و رفع ظلم در گسترش عدالت بكوشند. حميد عنايت در كتاب انديشه سياسى در اسلام معاصر مى گويد: «سياست نامه در واقع در زمره اندرزنامه است.»
• خدمات اجتماعى و فرهنگى خواجه نظام الملك
خواجه نظام الملك در طول خدمات سى ساله وزارت خود، در نظم امور كشور، دو پادشاه يعنى آلپ ارسلان و ملك شاه را يارى داد و رباط و كاروانسراهاى زياد، مدارس، بيمارستان ها، خانقاه ها و مساجد بسيارى را بنا كرد. دستگاه ديوانى خواجه نظام الملك در اصفهان به جاى دربار ملك شاه سلجوقى ملجاء افراد بى شمارى بود كه به دادخواهى، طلب شغل و يا مساعدت هايى جهت تاسيس مدرسه و خانقاه به دستگاه وزارت او مراجعه مى كردند. در جريان يكى از سفرهايى كه در ركاب ملك شاه سلجوقى عازم بغداد بود، شمار زيادى از سائلان و محتاجان بر درگاه نظام الملك ازدحام كردند. نظام الملك هيچ كس را محروم نگذاشت. در هر سفر كه به بغداد مى رفت، يكصد و چهل هزار دينار براى رفع احتياج فقرا صرف مى كرد. تاج الملك ابوالغنائم وزير تركان خاتون كه همواره براى عزل خواجه توطئه مى كرد، براى سعايت از نظام الملك، طى گزارشى كه به ملك شاه مى دهد، مى گويد: «خواجه نظام الملك ساليانه سيصدهزار دينار خرج فقها، صوفيان، دانشمندان، ساختن رباط ها و كاروانسراها و حقوق تقاعد (بازنشستگى) پارسايان و تهيدستان مى كند.» خواجه در ۴۷۱ ه. ق (۱۰۷۹م) به حكيم عمرخيام نيشابورى سفارش كرد تا تقويم هجرى شمسى را براى مملكت ايران ترتيب دهد. لذا خيام به كمك رياضيدانان و منجمين ۱۵ مارس ۱۰۷۹ ميلادى كه مطابق با ۹ رمضان ۴۷۱ و مصادف با اعتدال ربيعى بود، تقويم ايران را اصلاح كرد و اول فروردين ۴۵۸ هجرى شمسى طبق اين تقويم رسميت يافت. طبق اين سالشمار روز اول بهار هر سال، اول فروردين سال هجرى شمسى است.
چنانچه سيستم حسن صباح براى او در مملكت مزاحمت ايجاد نمى كرد، شايد خواجه نظام الملك به غير از تاسيس مدارس نظاميه، مى توانست خدمات بيشترى انجام دهد. خواجه براى صرفه جويى در بودجه كشور تا آنجا كه مى توانست از دادن پول به شاعران در دستگاه ديوانى خود ممانعت مى كرد ولى ملك شاه به شعرا پول مى داد. اما به گفته نظامى عروضى، خواجه نظام الملك در حق شعر اعتقاد نداشت و به هيچ شاعرى پول نمى پرداخت. اما در عوض بودجه اى كه از اين طريق صرفه جويى مى كرد، خرج تعمير مساجد مى كرد. در سال ۴۸۱ (۱۰۸۸م) يعنى چهارسال قبل از آنكه خواجه به وسيله طرفداران حسن صباح ترور گردد، مسجد جامع اصفهان را تعمير كلى كرد و بزرگ ترين گنبد آجرى را روى آن ساخت. اين مسجد از شاهكارهاى خواجه نظام الملك است. سردر مسجد و مدخل هاى محل نماز كه يكى از آنها در حدود ۲۵ متر ارتفاع دارد را با كاشى و معرق هايى مزين كرد كه نمونه بزرگ و جالب معمارى سلجوقى است. اين مسجد قبل از خواجه بنا شد و او آن را به صورت زيبايى درآورد و بعد از قتل خواجه تا قرن هشتم هجرى قمرى به وسيله حكام و فرمانروايان مختلف تعمير شد.
بزرگ ترين خدمت فرهنگى خواجه نظام الملك بناى مدارس نظاميه در نقاط مختلف ايران است. خواجه از سال ۴۶۵ ه . ق. (۱۰۷۲ م) تا ۴۸۵ ه. ق. (۱۰۹۲ م) توانست مدارسى تحت عنوان نظاميه، در شهرهاى بلخ، نيشابور، هرات، اصفهان، بصره، مرو، آمل، موصل و بغداد بنا كند كه باشكوه ترين آنها مدرسه نظاميه بغداد بود كه بناى آن در ۴۵۷ ه . ق. (۱۰۶۵ م) آغاز شد و در سال ۴۵۹ ه . ق. (۱۰۶۷م) به پايان رسيد. با توجه به تاريخ ساخت اين مدرسه و نظاميه هاى ديگر كه در واقع در حكم مدرسه و دانشگاه بود مى توان به اين موضوع پى برد كه كشور پهناور ايران در قرن يازدهم ميلادى در زمينه ساختن دانشگاه و مدارس عالى يك تا دو قرن از اروپا جلوتر بوده است زيرا دانشگاه هاى آكسفورد و كمبريج در انگلستان به ترتيب در سال هاى ۱۲۱۴ ميلادى و ۱۲۳۱ ميلادى بنا شده است. دانشگاه هاى مون پليه و پاريس در سال هاى ۱۲۲۰ ميلادى و ۱۲۰۰ ميلادى ساخته شده اند و دانشگاه هاى ناپل در ۱۲۲۴ ميلادى و بولونى در ۱۲۲۹ بنا شده اند.مدارس و دانشگاه هاى نظاميه، اولين مدارسى بودند كه با قوانين خاص و واحد در سرتاسر كشور ايران اداره مى شدند و اساتيد و مدرسان آن با ابلاغ رسمى خواجه نظام الملك انتخاب مى شدند. اين مدارس شبانه روزى بوده و تمام شاگردان (طلاب) مقررى و شهريه دريافت مى كرده اند. براى اداره اين مدارس، خواجه نظام الملك موقوفات زيادى را تعيين كرد كه از درآمد آنها مواجب دانشجويان پرداخت مى شد.از ميان مدارس نظاميه، مهم ترين آن نظاميه بغداد بود كه در شرق دجله در محله سوق الثلاثا (سه شنبه بازار) بنا گرديد. از اساتيد بزرگ اين مدرسه امام محمد غزالى بود. شاگردان مدارس نظاميه در رديف بزرگ ترين شعرا و دانشمندان و فلاسفه زمان بودند. اوحدالدين انورى، رشيد وطواط، جامى و سعدى از فارغ التحصيلان مدارس نظاميه بودند. براى ساختن مدارس نظاميه، خواجه نظام الملك از ثروت شخصى خود فقط دويست هزار دينار خرج كرد.
جرجى زيدان مى نويسد: «مقررى كه به دانشجويان مدارس نظاميه پرداخت مى شد سالى هشتصدهزار دينار مى شد.» حق التدريس اساتيد در مدرسه نظاميه بغداد در حدود پانزده هزار دينار در سال بود.اين مدارس صاحب دارالكتب (كتابخانه) بود و كتابدار را كه «خازن» مى گفتند با حكم رسمى رئيس مدرسه انتخاب مى شد. استاد مهرين شوشترى در كتاب تاريخ ادبيات خود مى نويسد كه خواجه نظام الملك در حدود سيصدهزار سكه طلا به نرخ آن زمان صرف ساختن مدارس نظاميه كرد. در مورد كيفيت تعليم و تربيت در اين گونه مدارس بايد گفت كه استاد در مجلس درس در روى سكويى به نام «كرسى» تكيه مى زد. شاگردان كه به صورت دايره اى شكل روبه روى استاد نشسته بودند (حلقه درس) طورى قرار مى گرفتند كه استاد چهره همه را مى ديد. براى اولين بار هر استاد در اين دانشگاه (نظاميه بغداد) هنگام تدريس بايد از ردا (جامه گشاد) (طيلسان) استفاده مى كرد و اين كار جزء تشريفات تدريس بود. در حال حاضر كه از رداى گشاد در جشن هاى فارغ التحصيلى استفاده مى شود و در تمام دانشگاه هاى دنيا چنين سنتى پابرجاست در واقع تقليدى است از لباس طيلسان شرقى كه در مدارس نظاميه ايران مرسوم بوده است.
منابع:
۱- تاريخ زبان و ادبيات ايران از زمان طغرل سلجوقى تا عصر هلاگوى چنگيزى نوشته پروفسور عباس مهرين شوشترى، انتشارات مانى، تهران، ۱۳۵۲.
۲- خواجه نظام الملك نوشته سيدجواد طباطبايى، انتشارات طرح نو، تهران، ۱۳۷۵.
۳- ديوانسالارى در عهد سلجوقى نوشته كارلا كلوزنر ترجمه يعقوب آژند موسسه انتشارات اميركبير، تهران، ۱۳۶۳.
۴- سياست نامه (سيرالملوك)، خواجه نظام الملك به اهتمام هيوبرت دارك انتشارات علمى فرهنگى، تهران، ۱۳۶۴.
۵- تاريخ ايران كمبريج، از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانيان گردآورنده جى. آ.
سيروس غفاريان





