تبليغاتX
> Iran از هر دری سخنی...
زنان ایران در دورهء اسلامی با این كه در پرده بوده اند و محیط نامساعد و محدود به آنان مجال خود نمایی و ابراز استعداد و پرورش ذوق نمی داده است؛ در ادبیات و دیگر علوم و فنون، آثاری به وجود آورده اند؛ اگرچه بیشتر آن آثار از میان رفته و تنها مشتی نمونهء خروار، به جای مانده است. ضمن مطالعهء كتابهای مربوط به تصوّف ایران، به اسامی زنان بزرگ و ناموری بر می خوریم كه از پیشوایان و مرشدان این طریقه در زمان خود بوده اند. احتمالاً همهء آنها یا دستِ كم برخی از آنان، تألیفاتی داشته اند كه متأسّفانه به ما نرسیده است.

در كتابهای علمی و فنّی دیگر نیز، زنانی را می یابیم كه در فقه و حدیث، وارد بوده اند و عقاید یا روایاتی از ایشان در آن كتب به نقل آمده است. به احتمال زیاد بعضی از آنها هم تصنیفاتی به یادگار گذاشته اند كه از بین رفته است.

در رشته ای از ادبیات - نثر داستانی و نمایشنامه ای - از زنان دوره های پیش از ما، اثر درخورِ توجّهی در دست نیست؛ امّا در رشتهء دیگر آن كه نظم باشد، آثار و نمونه هایی موجود است. افسوس كه تذكره نویسان ما با اشارات و نوشته های گنگ و نارسای خود، چنان ما را در دریای شكّ و ابهام فرو می برند كه فقط سالها تحقیق و موشكافی می تواند امواج اشتباهات و نسبتهای ناروا و مشكوك را واپس زند و ما را به ساحل یقین، راه نماید. مثلاً شاعری در قرن ششم زندگی می كند، امّا ممدوح او پادشاهی ست كه در قرن نهم، روزگار می گذراند! یك غزل با قافیه و وزن و سبك و موضوع معین به دو نیم می شود: یك نیمهء آن را شاعری در قرن چهارم و نیمهء دیگر را شاعر دیگری در قرن هفتم می سراید! یكی بی نام و نشان است، امّا اشعاری دارد در خورِ ستایش؛ دیگری چندین نام و لقب و تخلّص دارد و از شاعران بزرگوار و بلند مرتبه به شمار می آید، ولی شعری ندارد! با این همه باید دست از كنجكاوی و پیگیری برنداشت تا پرده ها برافتد و آشكار شود كه زنان ایران با وجود همهء محرومیتها و ناسازگاریها، مكنونات قابل ملاحظه داشته اند كه عدم پرورش و توجّه، از بروز آنها به بهترین و كاملترین وجه، جلوگیری كرده است. و نیز این نكته درخور یادآوری ست كه تقریباً همهء زنانی كه از آنان، نامی زیر عنوان شاعر برجای مانده و یا اشعاری به صورت دیوان یا به طور پراكنده به طریق استشهاد و ذكر مثال در كتابها آمده، از زنان منتسَب به دربارهای شاهان و امرا و یا خاندانهای مرفّه بوده اند كه مختصر امكانی برای آموختن داشته اند. بسا ذوقها و استعدادهای درخور توجّه و قابل پرورش كه هرگز امكان بروز و رشد و تربیت نیافته و ناشكفته، پژمرده شده و به خاك رفته اند.

نكتهء دیگر این كه در این نوشته، شعر به زبان فارسی، مورد نظر بوده؛ بنابراین، شاعره های فارسی زبان هندوستان و افغانستان هم در كنار زنان شاعر ایرانی، جای گرفته اند و ما ضمن مطالعهء اشعار آنها - به ویژه شاعران افغانستان - به تفاوتهایی از لحاظ كاربُرد لغات و قواعد دستوری بر می خوریم. مثلاً در مورد مطابقهء فعل و فاعل، مـا فقط بـرای فـاعل غیر ذیروح كه جمع باشد، مجاز هستیم - اگر بخواهیم - فعل مفرد بیاوریم؛ در حالی كه در اشعار عایشهء افغان، به تكرار به عدم تطابق فعل و فاعل ذیروح از این حیث، بر می خوریم. از جمله: «شیروشان، گوشه نشین شد همه». یا به كاربردن كلمهء «یادی» به معنی «یادكردن»، و «عاركردن» به جای «عارداشتن» در شعر محجوب هروی: «دیدی آن پیمان گسل، از یادی ما عاركرد». و نظایر اینها.

امّا دربارهء سبك شعر و شیوهء سخنسرایی شاعره های فارسی زبان، می توان گفت كه عموماً به هر عصری كه تعلّق داشته اند، بدون هیچگونه ابتكاری پیرو اسلوب متداول همان عهد بوده اند. و نیز جز در مواردی معدود، میان سروده های آنان و مردان شاعر، نمی توان تفاوتی قائل شد؛ همان كلمات،استعارات،كنایات، تعبیرها و تشبیه ها، و حتّی همان طرز بیان احساسات و عواطف فردی! چنان كه اگر خواننده از پیش نداند كه گویندهء فلان شعر، زن بوده است؛ به هیچوجه نمی تواند از شیوهء بیان شاعر به زن بودن وی پی ببرد. استثناءً در رباعیهای مهستی گنجه ای ابیاتی می یابیم كه آشكارا به پسری خطاب می كند:

رفتی پسرا دوش بـه مــی نـوشیــدن





بـودت هـوس یـار دگـــر بـوسیـدن

روی تـو بكنـده انـد و معلـومــم شـد





من روی تو كنــده چون توانم دیدن؟









مؤذن پسـری تـازه تر از لالـهء مـرو





رنگ رُخش آب بـرده از خـون تـذرو

آوازهء قامت خوشش چون برخاست





در حال به بـاغ در نماز آمـد ســرو

و یا تشبیه ها و استعاره هایی به كار می برد كه توصیف مرد جوانی را می رساند:

افسـوس كه اطراف گُلت خارگرفت





زاغ آمد و لالـه را به منقـار گرفت

سیمـاب زنخـدان تــو آورد مـداد





شنجرف لب لعـل تو زنگار گرفت

اگرچه گهگاه، محتوای اشعار مردان شاعر هم ما را متوجّه مخاطَبی می كند كه نمی تواند زن باشد؛ امّا شاید بتوان نمونه های فوق را از مواردی دانست كه ما را به زن بودن گویندهء آنها، ره می نماید. ولی دربارهء رباعی ذیل از مهستی، مفهوم و محتوای كلام، تردیدی باقی نمی گذارد كه سرایندهء آن جز زن نیست؛ آن هم زنی كه در برابر رسوم و سنن خانوادگی و اجتماعی به عصیان و اعتراض برخاسته است:

مـا را به دَمِ پیر، نگـه نتوان داشت





در حجرهء دلـگیر، نگه نتوان داشت

آن را كه سـرِ زلف چو نخجیر بُوَد





در خانه به زنجیر، نگه نتوان داشت

در رباعیهای فوق، آب بردن رنگ رخ از خون تذرو، كنایهء لطیفی ست از سرخی گونه كه آبروی خون تذرو را برده است. و استعاره های گل و لاله برای رخ و لب، وخار و زاغ و مداد و زنگار برای ریش و سبیل (به ویژه شباهت سبیل به زاغ از حیث شكل و رنگ) بكر و بدیع است. همچنین مدادآوردن سیماب زنخدان (تشبیه چانه به سیماب از لحاظ سفیدی) كنایه از ریش درآوردن؛ و زنگارگرفتن شنجرف لب لعل (تشبیه لب در سرخی از سویی به لعل و از سوی دیگر به شنجرف) كنایه از درآمدن سبیل، همه از ظرافت و لطافت شاعرانه برخوردار است.

دیگر از موارد استثنائی، رباعیهای زیر است از مهرالنّساء:

در خانهء تو آن چه مرا شاید، نیست





بنـدی ز دلِ رمیـده بگشایـد، نیست

گویی همـه چیـز دارم از مـال و منـال





آری همه هست، آن چه می باید، نیست


هرگز كامم ز خُفت و خوابم ندهی





شب با تو سخن كنـم، جوابم ندهی

من تشنه لب و تو «خضر وقتم» گویی





از بهـر خدا چه شد كه آبم نـدهی؟









شـوی زن نـو جـوان اگـر پـیر بُـوَد





تا پـیر شـود همیشه دلگـیر بُوَد

آری مثـل است این كه گوینـد زنـان





«در پهلوی زن، تیر به از پـیر بُوَد»









شـه كُنـده نهـاد سـرو سیمین تن را





زین واقعه شیون است مرد و زن را

افسوس كه در كُنده بخواهـد فرسـود





پایی كه دو شاخه بود صد گردن را

مفهوم مصراع «در پهلوی زن، تیر به از پیر بُوَد» از سعدی ست كه می گوید: «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند بِهْ كه پیری» . می دانیم كه واژهء «پهلو» هم به معنی تهیگاه است هم به معنی كنار. و نیز نشستن دو معنی دارد: یكی فرورفتن و دیگری جلوس. و مسلّماً استاد سخن - سعدی - در این جملهء كوتاه علاوه بر صنعت ایجاز، از صنعت ایهام نیز استفاده كرده چنان كه هم مفهوم فرورفتن تیر در تهیگاه و هم مفهوم در كنار نشستن را می توان از آن دریافت. بعید نیست كه مهری هم به این نكته توجّه داشته است.

رباعی ذیل از شاعری به نام «ضعیفی» هم، نمودار ستمی ست كه بر زنان در خانه و در جامعه می رفته است:

ای مـرد تـرا بـه مهـرم انگیـزی نیسـت





هم پیر و ضعیفی و ترا چیزی نیست

بـا ایـن همـه می دهی نهیبـم ز زدن





خود قوّت آن ترا كه برخیزی نیست

از میان انواع قالبهای شعری، زنان دوره های مورد بحث ما در این نوشته، بیشتر در قالب غزل و رباعی شعر گفته اند. نه این كه به كلّی قطعه و مثنوی و قصیده را از قلم انداخته باشند؛ چنان كه بزرگ بانوی شعر و ادب فارسی - پروین اعتصامی - اشعار خود را در قالب قصیده و قطعه و مثنوی پرداخته است.

امّا دربارهء مضامین اشعار، به ندرت به شعری بر می خوریم كه اوضاع و احوال زمانهء شاعر را منعكس كند و یا از وقایع تاریخی و اجتماعی و سیاسی دورهء زندگی وی سخن گوید. شاید به این دلیل كه در ادوار گذشته، هیچگاه زنان در متن اجتماع زندگی نكرده اند؛ بلكه همیشه در حاشیهء جامعه و در پس پرده زیسته اند. در اشعار پروین اعتصامی، اجتماع و نا به سامانیهای آن از دیدگاه فلسفی و اخلاقی، و بیشتر از زبان اشیاء گوناگون مورد بحث و مناظره قرار گرفته است - كه در این مورد می توان او را شاعری مبتكر دانست - و تنها واقعهء اجتماعی كه در دورهء زندگی وی رخ داده و در شعرش انعكاس یافته، واقعهء رفع حجاب است كه این زن سخنور، قصیده ای استوار دربارهء آن سروده است.

خوشبختانه در روزگار ما، زنانی كه آثار ادبی چه به نظم و چه به نثر، پدید آورده اند، بسیاراند و باید امیدوار بود كه شرایط نامساعد فعلی، زود گذر باشد و سیر تكاملی زنان ایران را كُند یا متوقّف نسازد.

***

ناگفته نماند كه موضوع «شاعره های فارسی زبان»، عنوان رسالهء دورهء لیسانس من در سال تحصیلی 29 - 1328 خورشیدی بوده كه از میان عناوینی كه استاد ارجمندم دكتر ذبیح الّله صفا به من پیشنهاد كردند، برگزیدم و پس از مراجعه به كتابخانه های دانشگاه، مجلس، ملّی، و... دفتری فراهم آوردم كه مورد قبول و تأیید استاد قرار گرفت.

امّا عنوان «از رابعه تا پروین» را اخیراً كه تصمیم به چاپ نوشتهء سالها پیش خود گرفتم، به پیروی از كتاب ارزشمند «از صبا تا نیما» برگزیدم.

پروین شكیبا

فروردین 1365
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:46  توسط بیژن آزاد  | 

غـزنويان

دولت غزنوي معروف به دولت آل ناصر يا دولت آل ناصرالدين، يك دولت فارسي زبان نظامي اسلامي بود. اين دولت خاستگاه نژادي و پايگاه ملي خواست نداشت، اما در مدت اعتلاء – از اواسط قرن چهارم تا اواسط قرن پنجم هجري – غالبا به عنوان مروج و ناشر اسلام  مورد توجه وتاييد خلافت بغداد بود. بنيانگذار اين دولت ناصر الدين سبكتكين بن قرابجكم، داماد و مملوك البتكين حاجب، معروف به سپهسالار، ‌بود كه خود او نيز از غلامان ترك سابق سامانيان محسوب مي شد. البته، بعدها نسب نامه اي ظاهرا" مجعول، تبار وي را به پيروز پسريزد گرد سوم ساساني رساند. ر

تسخير غزنه (غزنين ، غزني)‌ و استخلاص آن از دست امراي محلي به وسيله او انجام شد. بدين گونه، اين منطقه اسما به قلمرو سامانيان الحاق يافت. اما، به دنبال رويدادهايي كه البتكين را از دربار بخارا و ارتباط با سامانيان دور ساخت، غزنه مركز حكومت مستقل البتكين واقع شد و ارتباط آن با مركز حكومت و ديوان سامانيان قطع گشت . سالها بعد، وقتي اين تختگاه كوچك تحت فرمانروايي ناصر الدين سبكتكين – داماد البتكين – در آمد، زماني به عنوان يك مركز جهاد اسلامي، پايگاه " غزوات " سبكتكين و اولاد او در اراضي سند و هند گشت. با اين عنوان، فرمانروايان غزنه يا لااقل تعدادي از آنان كه در دوره اعتلاي دولت آل ناصر در نشر فتوحات اسلامي در نواحي شرقي آن ولايت توفيق بيشتري به دست آوردند،  و بدين سبب، بسط و توسعه قلمرو آنان در هر دو جانب شرق و غرب، امكان و سرعت بيشتر يافت. اين دولت در حاشيه جنوب شرقي قلمرو سامانيان و در نواحي كوهستاني شرق افغانستان كنوني، در اثر مساعي سبكتكين، به تدريج به صورت يك حكومت مستقل و موروثي و پايدار درآمدر(حدود سال 367 ه.ق). اين حكومت در اندك زمان و به خصوص در دوران امارت پسر او – محمد بن سبكتكين – وارث تمام بخش ماوراء النهر (در جانب چپ جيحون) از قلمرو سامانيان شد، هم تمام بخش ماوراء النهر (در جانب راست جيحون)‌ به ايلك خانيان تركستان رسيد، با اين حال اين دولت،  در مجموع بيش از پنچاه سال يا قدري بيشتر ( 432- 382 ه.ق. )‌ در حوادث تاريخ ايران منشاء تاثير مرئي و بلا واسطه باقي نماند. در پايان اين مدت كه منجر به ظهور سلاجقه و انتزاع بخش عمده خراسان از غزنويان گرديد، فرمانروايي آل ناصر در غزنه در دوره دوم خودر(432 – 552 ه.ق.) تقريبا به افغانستان كنوني و قسمتي از نواحي سند و پنجاب منحصر ماند. از اين تاريخ (432 ه.ق.) تا زماني كه فرمانروايي اين سلسله در غزنه ( 552 ه.ق. ) رسيد، ارتباط آنان با تاريخ ايران تقريبا به نقش ايشان در ترويج شعر و ادب فارسي در قلمرو خويش و در نشر و نقل فرهنگ و رسوم ايراني اسلامي در آن نواحي محدود شد.  ر

در دوره بالنسبه كوتاه اعتلاي اين سلسله كه در واقع شامل فرمانروايي محمود بن سبكتكين ملقب به يمين الدوله‌ و مسعود بن محمود ملقب به شهاب الدوله ( 421 تا 432 ه.ق.)‌ مي شد، غير از افغانستان كنوني، قلمرو آنان در ايران شامل خراسان، سيستان، گرگان،‌ قومس و حتي ري و نواحي مجاور تا حدود اصفهان و در خارج از ايران و افغانستان كنوني، شامل خوارزم (خيوه، تركمنستان)، چغانيان (در بخش علياي جيحون)‌ جوزجانان، مرو، بلخ، مروالرود و هرات، و همچنين دره سند و قسمتي از نواحي شرق و شمال شرقي هند ( پنجاب و مولتان ) مي شد. ر

با آنكه تمام آنچه در طول زمان، طي جنگها مكرر محمود و  پسرش مسعود و پدر محمود، سبكتكين ، در سرزمين هند عايد اين فرمانروايان گشت، اين سرزمين به قلمرو آنان ملحق نشد. ذكر نام تعدادي از نواحي مفتوحه  آنان در ماوراء سند، وسعت حوزه، فعاليت نظامي و جهادي آنان را قابل ملاحظه نشان مي دهد، كه از آن جمله لاهور (‌پنجاب)، قنوج (‌جنوب غربي دهلي)، ويهند (ساحل چب سند)، ماتوره (شمال غربي اگره)‌، هانسي (شمال غربي هند)، بهاطيه (سند سفلي)‌، كالنجر (جنوب غربي الله آباد)، گواليار (جنوب اگره)‌، نهرواله (‌گجرات)، سومنات (در گجرات)، باري (ساحل شرقي گنگ)، ناردين (در مغرب رود جيلم) و تانسير (در شمال دهلي) را مي توان يادكرد. از اين ميان، لااقل فتح پنجاب يك تختگاه تازه در لاهور به آنان داد كه چندي، به خصوص در غلبه غوريان بر غزنه، آخرين تختگاه فرمانروايي ايشان گشت. در داخل ايران و افغانستان كنوني هم ذكر تعدادي از شهرهاي كه با حوادث دوران فرمانروايي آنان مربوط مي شد، تصوري از حدود قلمرو ايشان را در مدت اعتلاي آنان به دست مي دهد. از آن جمله است: غزنه، گرديز، پروان، كابل، بست، قصدار، غور، زمين داور،‌ پوشنگ، هرات، گنج رستاق، بلخ، ترمذ، مروالرود، مرو، طوس، نيشابور، بيهق، سرخس، باورد، نسا، استوار (‌قوچان)‌، دهستان، گرگان، طبرستان، ري و اصفهان.   ر

چنانكه در تاريخ بيهقي از زبان حره ختلي – خواهر محمود – و از زبان مسعود پسر وي نقل شده است، پادشاهان اين سلسله از تمام اين گستره واقع در داخل و خارج ايران و افغانستان كنوني، " غزنه " را اصل بلاد و ديگر نواحي را فرع مي شمردند. سبب اينكه آنان را غزنويان خوانده اند نيز، تا حدي از همين روست. به هر حال، اين مساله ارتباط قلبي آنان را با اين پايتخت ديرين خود نشان مي دهد.  ر

در بين كساني از اين سلسله كه در دوره دوم فرمانروايي قوم ،‌در تاريخ ايران به سبب تشويق يا ارتباط با اهل ادب شهرت يافته اند، نام ظهير الدوله ابراهيم ( 492 –450 ه.ق. )، علاءالدوله مسعود سوم ( 508 – 492 ه.ق. ) و يمين الدوله بهرامشاه (547 – 512 ه.ق.) در خور ذكر است.  شاعران و نويسندگاني هم،  مانند مسعود سعد سلمان ر(فات 515ه.ق.)‌،‌ ابوالفرج روني( وفات 525 ه.ق.) و ابوالمعالي نصراله منشي (‌وفات 555 ه.ق.) نام آنان را در آثار خود مخلد ساخته اند. ر

عنوان سلطان كه در مورد يمين الدوله محمود مشهور به خلف بن احمد صفاري و از روي تملق در حق وي به كار رفت و جنبه رسمي نداشت، ‌بعد از وي به پسرش شهاب الدوله مسعود اول نيز رسيد. از پادشاهان دوره دوم اين سلسله كه قسمت عمده قلمرو گذشته از آنان انتزاع شده بود، غالبا ظهير الدوله ابراهيم و يمين الدوله بهرامشاه در استعمال اين عنوان اصرار بيشتر داشته اند.  ر

غزنويان قدرت و حيثيت خود را در دوره اعتلاء ، مديون سرعت تعرض در جنگهای نظامي و قدرت تحرك فوق العاده ارتش خويش بودند. غنايمي هم كه از اين جنگها عايد سلطان و سردارانش مي شد، مايه اصلي حيات اين ارتش بودند از اين رو ، به مجرد آنكه اين جنگها متوقف شد، ارتش متزلزل، و دولت دچار انحطاط گشت . البته ، اين جنگها كه سلطان را به عنوان " غازي " مورد تقدير خليفه بغداد مي ساخت، تقريبا هرگز در قلمرو خود وي موجب بسط رفاه و آسايش خلق نمي شد. استمرار اين جنگها را – كه تنها در عهد سلطان محمود بيش از هفده بار لشكر كشي به ديار هند انجام شد – مايه ناخر سندي عامه و ضعف بنيه مالي دولت مي ساخت. از جمله تحميل مالياتهاي سنگين و بي هنگام كه براي تجهيز ارتش در نزد سلطان لازم مي نمود و خالي شدن روستاها به سبب گردآوردن سپاه كه بالمآل منجر به خرابي مزارع و بروز قحطيها و گرانيهاي اجتناب ناپذير مي شد. اما، خليفه كه اين اقدامات را مي ستود و شاعران دربار كه با تملق و تحسين مبالغه آميز از آنها ياد مي كردند، البته نتايج و تبعات نهايي آنها را ، كه در هنگام اغتشاش تركمانان سلجوقي در خراسان به تسليم و رضاي بيشترينه مردم به ورود اين قواي مهاجم منجر شد ، نمي توانستند پيش بيني كنند.  ر

تشكليلات اداري وسازمان ديوان و درگاه غزنويان كه پاد شاهان نخستين و وزيران و دبيران آنان غالبا" پرورش يافته نظام دولت سامانيان بودند ، در واقع ادامه سازمانهاي ديوان ودرگاه آل سامان در بخارا بود . علاقه به ترويج زبان فارس و تشويق و حمايت شعرا و نويسندگان عصر هم ،‌هر چند در عهد محمود و مسعود اول خالي از اغراض سياسي و تبليغاتي نبود ، باز تا حدي ادامه رسم و آيين مشابه در درگاه سامانيان بود . از فتح غزنين به وسيله البتكين (‌344 ه.ق. )‌، كه آغاز پيدايش دولت غزنه بود ، تا خاتمه سلطنت خسرو ملك در لاهور ( 583 ه.ق.)‌، كه دولت غزنويان پايان يافت ، مدت فرمانروايي اين سلسله در ايران و خارج از ايران – روي هم رفته – نزديك دويست و چهل سال طول كشيد . دوره كوتاه فرمانروايي البتكين و اخلاف او را هم كه در نهايت به فرمانروايي مستقل سبكتكين در غزنه منجر گشت ، با آنكه به آل ناصر ارتباط نداشت ، جزو دوره اي كه در طي آن غزنين به عنوان يك تختگاه مستقل در عرصه تاريخ خراسان و ايران ظاهر شد ، بايد محسوب كرد.  ر

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:31  توسط بیژن آزاد  |