نگاهی به رُمان بادبادک باز - اثر: خالد حسینی |
|||||||||||
|
|
|||||||||||
از قول «ایگناسیو سیلون» جایی خوانده ام که والاترین کاربرد نویسندگی تبدیل تجربه به شعور است. در بادبادک باز خالد حسینی با قلمی قوی و شاعرانه نه تنها به روانی و جذابی نابسامانیهای سیاسی- اجتماعی سرزمینی فراموش شده را در برابر دیدگان مشتاق میلیون ها انسان در سراسر جهان قرار می دهد بلکه به پستوهای دور از انظار و توجه آدمیان نیز سری می کشد و از میان خاک و دود و خرابی و نابودی و رنج، گنجی پر بها می یابد و می بینیم که تجربه های یک نویسنده ی افغانی تبدیل به شعور می شود و آگاهی جمعی را در عصر ما تعالی می بخشد. شنیده بودم که رمان بادبادک باز فقط یک نقطه ضغف دارد و آن چگونگی پایان آنست. دوستی که کتاب را به من معرفی کرد می گفت خیلی زود تمام شد و معتقد بود که خالد در پایانی شتابزده خیلی چیزها را ناگفته رها کرده است. حتی در پشت جلد کتاب از قول «گیسل تو» همین نظر توجه مرا به خود جلب کرد، اما من پایان این داستان را بسیار زیبا، جذاب و پُر معنا یافتم. حتی بر این باورم که نقطه ی اوج کمال و زیبایی داستان چگونگی به پایان بردن آن است. در رمان جذاب «بادبادک باز» که به قول ایزابل آلنده «...تمام درونمایه های مهم ادبیات و زندگی از جمله عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری و....» را در بر می گیرد، نویسنده ما را به آنجایی می برد که باید می بُرد. رستگاری و کمال قهرمانِ داستانِ او به انتهای داستان نور می پاشد و این همان چیزی است که خود نیز به پی بردن به آن معترف است، البته با شکلی بی پیرایه تر و به دور از اوهام و خیالات: «....عکس را آهسته سر جایش گذاشتم. در اتاق سهراب را که می بستم با خود فکر کردم شاید هم بخشایش (بخوانید رستگاری) این طوری به بار می نشیند، نه با طمطراق تجلی بلکه به این شکل که «رنج» جُل و پلاسش را جمع می کند و در دل شب آهسته و بی خبر رخت بر می بندد.» جذابیت پایان داستان لمس همین حس رستگاری توسط خواننده است. در آنجا که جمله ی «تو جون بخواه» که همیشه تکه کلام حسن در اثبات وفاداری و سرسپردگی عاشفانه اش نسبت به امیر بود، این بار از زبان امیر خطاب به سهراب شنیده می شود و می بینیم که امیر به حَسَن تبدیل شده است. اصلا یکپارچه حَسَن می شود و اینجاست که اوج و پرواری داستان و قلم خالد حسینی مرا به وجد می آورد. آنچه این مرد (امیر) می خواست تنها همین بود. یک لبخند سهراب، هر چند این لبخند «یک وری و کم رنگ بود»، «اما بود». ـ «میخواهی بروم آن بادبادک را برای تو به چنگ بیاورم؟» کاری که حسن برای او کرد و گرفتار دیو دوسری به نام آصف شد و همین باعث شد «...بیست و شش سال آزگار امیر دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه کند »و تنها با«... قورت دادن آب دهان سهراب که سیب آدمش را بالا و پایین برد و به نظر می آمد که با سر گفت بله» احساس گناه امیر برای همیشه به پایان رسید و او از سرک کشیدن به آن کوچه خلاصی یافت. همین لبخند و همین «آری» کلید بهشت را در دستان امیر جای داد. امیر خود را بخشید.آری! امیر قانع بود. از مادر سهراب یاد گفته بود که سیب کال نخورد تا دل درد نگیرد. باید صبر می کرد. می دانست که برف یکی یکی آب می شود و از اینکه شاهد آب شدن اولین دانه بود طعم شیرین زندگی را پس از سال ها چشید. «...می دویدم. مردی گنده همراه بچه های پر سر و صدا می دویدم. ولی برایم مهم نبود. در حالی که باد به صورتم می خورد و لبخندی به پهنای درّه ی پنج شیر بر لب هایم نقش بسته بود. می دویدم». چه پایانی زیباتر از این جملات در تصور می گنجد؟ درونمایه این داستان همه ی آن چیزهایی بود که ایزابل آلنده گفته وخیلی هم از آن بیشتر. چگونگی پایان دادن به این داستان بنظر من قشنگ ترین بخش آن است. دیگر برای من مهم نیست که سهراب بعد از این چه کرد؟ رابطه اش با امیر و ثریا چگونه شد. مهم نیست که از «آشوب مسلّم» بیرون کشیده شد و به آنچه انداخته شد آیا «آشوب غیر مسلّم» بود یا نه؟ مهم اینست که امیر مثل همان بادبادک رها شد. دین خودش را نسبت به پدر، به رحیم خان، به حسن، به سرزمین مادری اش، به سهراب و از همه مهم تر نسبت به خودش ادا کرد. برای اولین بار «تیمسار» را سر جایش نشاند. در روزی که در برابر همسرش و خانواده ی او تک خالش را به زمین زد و با خودش، با حقیقت خودش، آشتی کرد. همان موقع که گفت: «....پدرم با خدمتکارش خوابیده و او هم برایش پسری به دنیا آورده به اسم حسن. حالا حسن مرده. آن بچه که روی کاناپه خوابیده پسر حسن است. برادر زاده ی من و دیگر نبینم جلوی من او را «پسر هزاره ای » صدا کنید. او اسمش سهراب است.» آه که گاهی ما با چه کارهای به ظاهر ساده و کوچکی سنت ها را به چالش می کشیم و سهم خود را در فرو ریختن و شکستن قلعه ی ابتذال و جهل ادا می کنیم. امّا این سفر - سفر به افغانستان - برای امیر سفر به اعماق ضمیر نیمه خودآگاه خودش نیز بود. به همه ی پس کوچه های ضعف خویش سرک کشید. به جبران گذشته با آصف نبرد کرد و وقتی با استخوانهای شکسته از آن جنگ بیرون آمد همه ی قدرت خود را حتی بدون آنکه پشتیبانی مثل «بابا» داشته باشد یک تنه، به تنهایی و به تمامی از آن خود کرد. در برگشت از این سفر بود که توانست در چشمان تیمسار نگاه کند و برادرزاده اش را معرفی نماید و از قضاوت «تیمسار» و همه ی افغانی ها هم نهراسد. آنچه رحیم خان در وصف «بابا» در نامه اش گفته بود: «...پدرت مردی بود که بین دو نیمه گیر کرده بود...» در حقیقت در مورد خودِ امیر هم مصداق پیدا می کرد. آن نیمه ی مشروع و اجتماعی پسندش با سفر او به افغانستان، که سفری به اعماق خویشتن خویش بود، نیمه دیگری از او را نمایان ساخت. نیمه ای که «وجه ناب و شریف بابا» بود. نیمه ای که در نهان خانه ی قلبش آرزو میکرد روزی به آن دست یابد و لایق این شود که پسر «بابا» باشد. داستان امیر داستان کامل شدن او با گذشته ی خودش است. داستان یکپارچگی شخصیت او. داستان «طلوع راستین خورشید شب های یلدا» یش. رحیم خان روزی در توجیه علت مخفی کاری «بابا» و اینکه امیر و حسن را از حق دانستن حقیقت محروم کرده بود محافظه کارانه گفته بود: «...در یک جامعه ی سنتی بعضی چیزها از حقیقت هم مهم ترند...». امّا امیر، قهرمان خالد حسینی ثابت می کند که هیچ چیزی هرگز از حقیقت مهم تر نیست. «بازگشت به خویشتن» و دادن حق تقدم به حقیقت حقیقی خویش وقتی است که می گوید: «...دیگه نمی خوام خودم رو فدای کسی کنم. آخرین بار که این کار را کرده بودم به خاک سیاه افتاده بودم....» و در جایی دیگر، «...فرصت زیادی دیگه ندارم، اونو می خوام به دلخواه خودم بگذرونم...» خالد حسینی «جسارت خود بودن» را با زیبایی در لابلای واژه های این کتاب بیان می کند. آدمی از این دست و با این نگاه تنها در سایه ی اولویت دادن به حقیقت عریان است که می تواند رهایی و رستگاری را تجربه کند و به قول خودش«... برنده بودن در یک قرعه کشی ژنتیکی..» که جنسیت او را تعیین می کند، دیگر نه اقتدار نصیبش می کند و نه حقارت. آری! آدمی وقتی به این سطح از شعور و آگاهی برسد پیامبر می شود. به یاری جهان در خواب می شتابد و چشمها را دعوت به شستشو می کند و دیگر گونه زیستن را به نمایش در می آورد. خالد حسینی های روزگار ما صدای فریاد خاموش همه انسان های فراموش شده اند. در جهان امروز، هنگامی که قدرتمندان و سیاست پیشه گان اش با لبخندهای تصنعی و عوام فریبانه دم از حقوق بشر می زنند و از کشتن و بی خانمان کردن و یتیم کردن هزاران کودک ابایی ندارند،سفیران صلح تابلویی از ارزش های راستین و دروغین را درکنار هم می نهند و ما را به تفکر دعوت می کنند خالد حسینی اولین فرزند از پنج فرزند خانواده ای افغانی است که در سال ۱9۶۵ در کابل به دنیا آمد. مادرش آموزگار تاریخ و زبان فارسی دبیرستان بزرگی در کابل بود. در سال ۱۹۷۶ به پدرش پستی در سفارت افغانستان در پاریس تفویض شد و بدینگونه او و خانواده اش عازم فرانسه شدند. دوران این پست سیاسی در سال ۱۹۸۰ به پایان رسید و قراربود که همه افراد خانواده به افغانستان بازگردند، اما کودتای کمونیستی و اشغال افغانستان توسط شوروی که با جنگ، خونریزی و خشونت همراه بود، موجب شد که خانواده خالد از امریکا تقاضای پناهندگی سیاسی کنند و بدینسان از سپتامبر ۱۹۸۰ در سن خوزه - کالیفرنیا اقامت گزیدند. خالد به دانشگاه Santa Clara رفت و پس از آن در سال ۱۹۹۳ از UC-San Diego موفق به دریافت مدرک پزشکی شد. از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۴ به عنوان متخصص داخلی در لوس آنجلس به طبابت اشتغال داشت. همزمان با درمان بیماران، از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳ دست به نگارش رمان «بادبادک باز» زد. این رمان در سال ۲۰۰۳ منتشر شد و ۳ ماه پس از آن دکتر خالد حسینی برای اولین بار بعد از ۲۷ سال، برای دیداری به کابل رفت. دیداری که دیدگاهش را نسبت به زندگی برای همیشه تغییر داد. در سپتامبر ۲۰۰۷ دکتر خالد حسینی باز هم به افغانستان بازگشت ، اما این بار به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل در کمپ پناهنـدگان (United Nations High Commissioner For Refugees) U N H C R سازمان مذکور یکی از بزرگترین سازمان های بشردوستانه در دنیاست و مسئولیت حمایت و تأمین محیطی امن برای بیش از ۲۰ میلیون پناهنده موجود در دنیا را بر عهده دارد. «بادبادک باز» داستان زندگی پسربچه ای است به نام امیر که افغانستان را همراه با خانواده اش ترک کرده و در آمریکا ساکن می شود، اما هرگز خاطرات کودکی و دوست عزیزی به نام حسن را که در افغانستان جا گذاشته بود فراموش نمی کند. «بادبادک باز» که به زبان انگلیسی نوشته شده در ۳۸ کشور دنیا به چاپ رسیده است. کتاب دیگر او به نام «هزاران خوشید باشکوه» A Thousand Splendid Sun عنوان پرفروش ترین کتاب را در نیویورک تایمز نصیب خود کرد. هر دو کتاب به زبان فارسی ترجمه شده اند. گرچه سال ها از انتشار کتاب «بادبادک باز» می گذرد، اما دیدن فیلم «بادبادک باز» که اکنون بر پرده سینماهاست سبب شد که بخواهم در این نوشتار حرف دلم را بزنم و بگویم که پیام خالد حسینی در فیلم «بادبادک باز» گم شد ه است و شخصیت های قوی کتابش در فیلم همچون سایه هایی سرگردانند. |
بیماری دوگانگی- مزدک
مزدک
دستمایه این نوشتار، گفت و گوی شهروند امروز با خانم دکتر ژاله شادی طلب است که در شماره ۶۳ مجله شهروند امروز، مورخ ۲۴ شهریور ۱۳۸۷ چاپ شده بود.
خانم شادی طلب که از اساتید به نام جامعه شناسی در ایران است، به شکل اجمالی به ریشه دوگانگی شخصیتیای پرداخته که امروزه در جامعه ایران، به پدیدهای فراگیر بدل شده است.
با اجازه مسئولان محترم شهروند امروز، این گفت و گو را در این نوشتار میآورم:
زندگی زیرزمینی
دوگانگی شخصیت در گفتوگو با دکتر ژاله شادی طلب، جامعه شناس
آمنه شیرافکن : ژاله شادیطلب در تحلیل خود از وضعیت جامعهای که دوگانگی در آن به شکل یک بیماری اجتماعی درآمده نخست به سراغ مفهوم کنترل اجتماعی میرود در تحلیل او سیستم قدرت با استفاده از ابزار کنترل اجتماعی توانسته میزان شخصیتهای دوگانه در اجتماع را توسعه دهد.
در میان عوامل اجتماعی موثر در شکلگیری رفتار و شخصیتهای متناقض در اجتماع کدام عامل را در سطح بالاتری از تاثیر اجتماعی میبینید؟
کنترلِ اجتماعی، عامل تاثیرگذاری در این زمینه است و به خوبی ریشههای اجتماعی دوگانگی را در خود پنهان دارد. برای تحلیلِ بروزِ بیماریای به نامِ دوگانگی شخصیتی، میتوان به تحلیل طیفی پرداخت که در یک سر آن هنجارها و قواعدی است که فرد آن را از طریق جامعهپذیری و از نهادهای نخستینی مانند خانواده میآموزد. این آموزهها ضمانتهای اجرایی اندکی دارند و قواعد دشواری بر نحوه اجرای آن نظارت ندارد و منطق اجرای آن غالبا شرط و شروطی نانوشته یا آیینها و سنتهایی است که فرد احترام و توجه به آن را در خلال فرآیند تربیت میآموزد.
اما در آن سرِ طیف، قواعد و هنجارهای وضع شدهای قرار دارد که تخطی از آن، فرد را در دامان تنبیه و مجازاتهای رسمی میاندازد؛ اگر فردی بخواهد از قانون تخطی کند، باید به عقوبتِ ناشی از این ماجرا فکر کند: عقوبتی که این بار با ابزارهای رسمی و از جانب سیستم حکومت و نهادهای قانونگذار اعمال خواهد شد. حالا موضوع دوگانگی در بخشی از این طیف تولید میشود که فرد میان آنچه در نهادهای نخستین آموخته و هنجارهای اجتماعی و قوانین، تناقضهایی اساسی میبیند و شخصیت دوگانه در چنین شرایطی است که تولید میشود.
فردی که از تلاقی بخش تناقضآمیز این طیف تولید میشود با چه بحرانهای اجتماعی روبرو است؟
فرد دوگانه محصول تلاقی تناقضهای در این طیف وجودی دوگانه مییابد که دیگر نمیتوان او را فردی سالم توصیف کرد، چرا که فرد سالم بر اساس مبانی اجتماعی فردی است که در هر شرایط چهرهای تازه از خود بروز نمیدهد، بلکه از اینکه باور خود را در موقعیتهای متفاوت با تاکید بیان کند، ابایی ندارد. اما فردی که به بیماری دوگانگی مبتلا شده، در حقیقت بخش عمده انرژی خود را در ساخت چهرههای متفاوت از دست میدهد. فرد سالم نباید دو شخصیتی باشد. فرد سالم باید شفاف عمل کند و جرات کند در جایی که با رای یا اصولی مخالف است، دستِ کم رای مخالف خود را بگوید. شخصیتِ سالم، هیچ عقوبتی را در مقابل شفاف بودن پیشبینی نمیکند و آموخته اگر در جایی خطایی از او سر زد، بر اساس قرارداد اجتماعی به اندازه اشتباه خود تنبیه شود.
اما فرد دوگانه چنین جسارتی ندارد؛ ترس در عمق وجود و ناخودآگاه او ریشه دوانده و مدام انرژی او تحلیل میرود. شاید ترس از نقد و اعتراض را بتوان [از] بحرانهایی دانست، که فردِ دارای شخصیت دوگانه با آن مواجه است.
نمونهای که مصداق توضیح شما در این باره باشد؟
اتفاقی که این روزها با عنوان طرح امنیت اجتماعی در جامعه از سوی سیستم پیگیری میشود، شاید نمونهای آشکار در این رابطه باشد. افراد در مواجهه با طرحی قرار میگیرند که هیچ قدرتی برای نقد آن ندارند و شاید آن طرح با بخش عمدهای از آموزههای اجتماعی آموخته آنان مغایر باشد، اما این طرح قابل بررسی از سوی فرد نیست. نمونه دیگرش هم رسانههایی که در خانه مورد استفاده قرار میگیرند، اما استفاده از آن توسط نهادهای قدرت غیرقانونی است. در دورهای ویدئو با این معضل مواجه بود، اگر از دانشآموزی در مدرسه میپرسیدند که در خانه ویدئو دارید قطعا پاسخ آن منفی بود، چرا که او پیش از این آموخته بود که دروغ برایش کارکرد دارد و از تنبیه و مجازات او جلوگیری میشود. اینکه دروغ در جامعه کارکرد مثبتی پیدا کند، اوج فاجعه برای جامعهای است که دغدغه اجرای مفاهیم و معیارهای اخلاقی را در سر میپروراند.
فرد دروغگو، در تعامل اجتماعی و کنش و واکنشهای صورت گرفته، میبیند که به هنگام مجازات در دروغگویی به شکلی غیرمستقیم و با فرار از قانون مجازات حتی تشویق میشود و همین موضوع است که به دروغپردازیها اوج مثبت داده و ریا و تزویر را در سطح جامعه افزایش میدهد.
حالا اگر بخواهیم از مفهوم فرد به مفهوم جامعه بازگردیم فکر میکنید
جامعهای که افرادش چندگانه و دوگانهاند و مدام ماسکهای مختلف بر چهره
میزنند با چه چالشهایی مواجه است؟
تمام آنچه از سوی سیستم طراحی شده، مقاصد مثبتی را پیشبینی میکند، یا دستکم فرض ما بر این است. یعنی مسوولان قطعاً در طراحی ضوابط، قوانین و مجازاتها به خیر جمعی میاندیشند و اینکه بخواهند جامعه را به پیش هدایت کنند، اما مسئله از اینجا آغاز میشود که همه این برنامهها وقتی به تولید شخصیت چندگانه در اجتماع ختم میشود، دیگر آن آمال و آرزوها را بر آورده نخواهد کرد و برعکس تمام این طرحها در برنامهای بلندمدت نتایج کاملا متفاوتی برای نهاد قدرت به دنبال دارد.
در موضوع توسعه، جامعهای که به چنین بیماری دچار است، چگونه استحاله میشود؟
توسعه، قواعد خاص خودش را دارد. فردی که میخواهد مبانی توسعه را در سطح اجتماع پیش برد، نباید مدام تغییر چهره دهد. در جوامع توسعه یافته، کمتر میبینیم که انرژی فرد برای تغییر ماسک هدر رود. اصلِ خلاقیت در جامعه توسعه یافته برای فرد به وجود میآید. خلاقیت افراد جامعه در تولید ذهنی و اندیشه آزاد است که توسعه را شکل میدهد و فردِ خلاق، قطعا محصول جامعه دوگانه نخواهد بود. به عنوان نمونه، نهاد آموزشِ ما به شدت در شکل گیری شخصیتهای دوگانه موثر است، اما این نهاد میخواهد که افرادی با اخلاق را به جامعه بفرستد، در حالی که از برنامههای خود نتایج معکوسی میگیرد و شاید بتوان پدیده فرار مغزها را در این میان گنجاند.
سبک زندگی افراد در جامعه دوگانه چگونه است؟
نوعی زندگی زیرزمینی آدمها. همه آنچه در قالب بحران چنین جامعهای را تهدید میکند، بحرانی است که در لایههای مختلف اجتماع ریشه دوانده و پوستههای مختلف جامعه به ادبیاتی غیر شفاف خو کردهاند که محصول آن برای جامعه، رنگ باختن اخلاق و تقویت تزویر و دورویی در فرد است. تمام تهدیدها برای چنین جامعهای تهدید ازدرون است. جامعه متناقض و چندگانه، با بحرانی خفته و ناپیدا از درون مواجه است. افراد در چنین جامعهای است که به زندگی زیرزمینی رو میآورند، درست مثل اقتصاد زیرزمینی. نهادهای مختلف در سیستم قدرت بهشدت آسیب پذیرند، در حالی که اشکال تناقض، به شکل کارکردی در حال باز تولیدِ مدام در لایههای اجتماعی است.
نمونههایی که در جامعه ما بتوان بر آن استناد کرد تا موضوع دوگانگی بهتر قابل درک باشد؟
یکی از آسیبهای اجتماعی نسل جوان و البته بخش عمدهای از افراد جامعه ما در شرایط کنونی، اعتیاد است. شاید در بروز این آسیب اجتماعی، دلایل و عوامل مختلفی تاثیرگذار باشند، اما در کنار اینها، تناقضهای موجود در سطح جامعه است که فرد را به سمتی هدایت میکند که دلش میخواهد اندکی از این فضاهای متناقض پیرامون رها شود. جوانی که مدام با طیف تناقضها مواجه میشود، در نوع بدبینانهاش به اعتیاد پناه میبرد تا فراموش کند ودر همین حال است که جامعه یک نیروی خلاق کار و اندیشه را از دست میدهد و البته در کنار آن، فردی آسیبزا برای اجتماع را تولید میکند و بر همین اساس است که تاکید کردم، تناقض جامعه را از رسیدن به معیارهای توسعه یافتگی باز میدارد.
تحلیلتان از تاثیر عامل اعتماد در بروز دوگانگی شخصیتی چیست؟
زمانی در جامعه ما، اعتماد اجتماعی در بالاترین حد قرار داشت. دوران انقلاب و دوران جنگ از جمله این موارد بود، اما حالا مردم دلسرد شدهاند. مردم همدیگر را شفاف، صادق و راستگو نمیبینند و به تبع، اعتماد اجتماعی نیز به شدت در جامعه کاهش یافته، چه اعتماد افراد به یکدیگر و چه اعتماد افراد به سیستم و نهادها، و نتیجه این نبودِ اعتماد هم، در سطح مشارکت اجتماعی تاثیرش را بروز میدهد. مدل مشارکت اجتماعی مردم و سرانه اعتماد آنان در دوران جنگ و انقلاب مدلی سالم و قابل دفاع نسبت به مدل مشارکت اجتماعی مردم در دوران اخیر است.
مدل شخصیت دوگانه فرد ایرانی طی سالهای اخیر چه فراز و نشیبهایی را پشت سرگذاشته و به شکلی رسیده است؟
قطعاً ما در مدل شخصیت دوگانه اجتماعی افراد به سمت پیچیدهتر شدن این مدل پیش رفتهایم .مدل مطلوب فردی که از سوی نهادهای قدرت در حال ترویج است، هر روز دایره شمول اندکی پیدا میکند، یعنی اگر روزی کافی بود که فرد ملزم و معتقد به نظام انقلاب باشد و مسلمان و دینداری که مناسک را هم به جا میآورد، اما هر چه میگذریم، چرخه تعریف فرد مطلوب و معیارهای مورد نظر برای رسیدن به آن از سوی سیستم محدودتر میشود، به شکلی که این روزها دیگر خیلی از طیفهای دورن قدرت نیز در آن دایرهای که از فرد آرمانی و مطلوب جامعه ایرانی ترسیم شده، قرار نمیگیرند. شاید نمونه خیلی نزدیک به این ماجرا برخوردی باشد که با معاون رییس جمهوری شد. [منظور برخوردی است که با رحیم مشایی، رییس سازمان ایرانگردی و جهانگردی شد که در سخنرانیای گفته بود: «ایران، امروز با مردم آمریکا و اسرائیل دوست است. هیچ ملتی در دنیا دشمن ما نیست این افتخار است. ما مردم آمریکا را از برترین ملتهای دنیا میدانیم.»]
این
دعواها ودرگیریها نشان میدهد، افرادی که حتی خود در دایره قدرت قرار
گرفتهاند هم نمیتوانند برخی آرایشان را به راحتی اعلام کنند وبه سرعت
از آن شکل مطلوبِ فردِ ایرانی خارج میشوند، در حالی که افراد باید
بتوانند رایشان را بیدغدغه بگویند. حالا اینکه مفهوم و معنای مورد نظر
آقای مشایی چه بوده، جای بحث دیگری دارد اما اینکه فردی که معاون رییس
جمهوری است حالا از این مدار تعریف فرد مطلوب خارج میشود نشان میدهد که
افراد جامعه به دشواری میتوانند در این سطح از تعریف قرار بگیرند.
اندیشه اجتماعی در شرایطی که جامعه با چنین موضوعی مواجه شده چه راهکاری پیش روی تصمیمگیران قرار میدهد؟
در ساختار اجتماعی همه چیز رو به تغییر و دگرگونی است. این تغییر باید به سمت تعالی و مثبت اجتماعی پیش رود. اندیشه اجتماعی میتواند افق دیدِ پیشِ روی توسعه چنین جامعه متناقضی را پیش روی تصمیم گیران تصویر کند، اما اینکه این دغدغهها تا چه میزان مورد توجه قرار بگیرد، از دست ما خارج است و تنها به اهرمهای دیگری مرتبط است اما آنچه مسلم است، اینکه جامعه ما در تولید فرد دوگانه وارد سطح سراشیبی شده و باید هر چه زودتر ترمز کشیده شود.
(نقل از وب سایت مجله شهروند امروز)
بحث را با پررنگ کردن مطالبی ادامه میدهم که در گفتار بالا عنوان شده است. این بحث را نه تنها به جامعه همجنس گرایان، که به تمامی افراد ربط میدهم که در نهایت ارتباط مستقیم آن را نیز مشخصاً با جامعه همجنس گرایان در ایران شرح خواهم داد. تنها تذکر لازم به خوانندگان عزیز این است که نگارنده (اینجانب) به عنوان شهروند بحثی عام (و نه جامعه شناختی) در این زمینه ارائه خواهم داد.
همه
ما امروزه با پدیده دوگانگیِ رفتاری در برخوردهای عام و خاص خود در سطح
جامعه رو به رو هستیم: برخوردهایی که بیشترین فراوانیِ آن را باید در
برخورد خود با دیگران جست و جو کنیم. نمونههای بارز این رفتار در تناقض
سخن پراکنیهای ما به طور عمده و رفتار عملی ما با مسائل و پدیدههاست؛
غالب افراد به هنگام بحثهای عمومی در تاکسی، محل کار، منزل و غیره به
شکلی ایدهآل از برخوردهای دوگانه دیگران انتقاد میکنند، اما به هنگام
عمل و در زمانهای تنها شدن با خود یا دیگر افراد، به رفتارهای کاملاٌ
مشابه دست میزنند. نمونه بسیار مشخص، عمومی شدن و متعارف شدن پرداخت
رشوههای نقدی و غیرنقدی است. رشوههایی که نه تنها پرداخت میکنیم، که در
موقعیتهای گوناگون، خود اقدام به دریافت آنها میکنیم. در کلیه
برخوردهای خود با پدیدههای سنتی نیز به همین ترتیب عمل میکنیم؛ از طرفی
برخورد سنت با پدیدههای مدرن را نقد میکنیم، از طرفی در مواجهه با
مدرنیته، دفاع کامل از خود ارائه میدهیم.
زمانی، دروغ گفتن برای پیشبرد اولیه زندگی ضروری مینماید، مانند قضیه ویدئو و مشروب که بایستی در پاسخ پرسشهای مثلاً امور تربیتی مدرسه دروغ میگفتیم. که اگر نمیگفتیم، خطر اخراج، زندان و غیره برای خود و خانوادهمان وجود داشت. این امر قطعاً در همه جای دنیا مرسوم بوده و هست. اما مسئله از زمانی شکل بغرنج به خود گرفته است، که ما این دوگانگی را در همه زمینههای حتی شخصی متعارف کردهایم. حتی در برخورد با خود و افکار شخصی از این دوگانگی بهره میگیریم. اما فراموش نکنیم که دروغ شاید در کوتاه مدت راه فراری به ما نشان دهد، اما امروز به عینه میبینیم که در دراز مدت و پس از گذشت ده بیست سال، امروز حتی راه فرار نیز محسوب نمیشود و ما را در ورطه این دوگانگی عام گرفتار کرده است.
امروزه حکومت – و در رأس آن، دولت ظاهراً غیر منتخب و منفور– خود به ترویج این پدیده کمک میکند. قصه اینجا تلخ میشود که ما نیز با ادامه این راه، عملاً به بازو و اهرم حکومت بدل شدهایم؛ اهرمی که با تکیه بر تکیهگاه خود (شرایط دوگانگی اجتماعی) بالا و پایین میرود و قطعاً برای ادامه این بالا و پایین رفتن، به تکیهگاه خود نیاز اساسی دارد و این نیاز به جایی نینجامیده، مگر حمایت عملیِ حکومت در ایجاد اختناق. و این حمایت ما را تا جایی پیش برده که نیاز اساسی به این دوگانگی در ما به وجود آمده است. به عبارتی، نه میتوان از آن گریخت، نه میتوان به آن ادامه داد.
این شرایط به ما میگوید که تغییر اساسی در این دوگانگی ضروری است. به ارتباطهای افراد در جامعه و کاربرد این دوگانگیها دقت کنید.
و اما تمامی این معضلات در جامعه همجنس گرایی ایران شکل پیچیدهتری نیز به خود گرفته است. شاهد زندگی زیرزمینیای که خانم شادی طلب به آن اشاره کرد، ارتباطهای اینترنتی و مجازی افراد در این جامعه است. ارتباطی که در نوشتارهای پیشین به آن اشاره شد که نتیجهای به جز سر در گمتر شدن افراد در آن نداشته است.
با نگاهی به ارتباط همجنس گرایان در جوامع توسعه یافته، (فارغ از ذهنیت جامعه غیر همجنس گرا و تأیید نشدن از سوی آن جامعه) میبینیم که همجنس گرایان در آن جامعه از امکانات ارتباطی واقعی برخوردارند. صد البته که حمایت قانون از ایشان، مهمترین نقش را در این ارتباط ایفا میکند. اما در این مقال، به سطرهای بالا بازمیگردم، که در ایران این ما (افراد) هستیم که با پذیرفتن دوگانگیهای به وجود آمده و به کاربردن آنها، عملاً قانون مستبدانه خود را در حمایت نکردن از همجنس گرایان، حمایت و تأیید میکنیم. (نگاهی به مبارزات آزادیخواهی زنان در جوامع توسعه یافته در سالهای پیش و مقایسه آن با شرایط امروز همجنس گرایان پیشنهاد میشود.) امروز ما به عنوان همجنس گرایان داعیهدار آزادی، آیا به راستی گامی در این جهت برداشتهایم؟ منظور این جانب را ابداٌ به مبارزات مثلاً مسلحانه تعمیم ندهید. منظور من از گام برداشتن، کنار گذاشتن استفاده از این دوگانگی است. دوگانگیای که بدل به بیماری مزمنی شده است که ما را از دستیابی به جامعهای توسعه یافته و آزاد بازداشته است.
پس لازم است با تأکید بر این مسئله که شرایط به صورت جدی، تهدید آمیز شده است، (نه از جانب بیرون، که از درون خود، افکار و ارتباطهایمان) این گفته جامعه شناس را تکرار کنم، که: «جامعه ما، در تولید فرد دوگانه وارد سطح سراشیبی شده و باید هر چه زودتر ترمز کشیده شود.»
و دوستان، این ترمز را حکومت نمیکشد. ما چطور؟
